بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۲ دي ۱۳۹۱, ۰۸:۳۶ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
satiris آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض کارلا | satiris کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

سلام.با تاپیک نقد رمان " کارلا "در خدمت شما دوستان و خوانندگان عزیزهستم.


خلاصه: " ایمان " و " کارلا ". یه پسر مسلمون ، یه دختر مسیحی...و عشقی که با یه دلتنگی شروع می شه.دلتنگی برای مادرهایی که نیستند... اما این همه ماجرا نیست.


سوژه تکراریه...می دونم ولی من تمام سعی خودمو می کنم که یه پرداخت غیر تکراری وهمین طور یه پایان متفاوت
رو پیش چشم شما بذارم.ممنون می شم بهم بگین تا چه حد موفق هستم.
با تشکر.





ممنون که این داستان رو مطالعه می کنین. لطفا در اینجا هر نقد یا عیب و ایرادی دیدین بنویسین و به من برای بهتر شدن رمان کمک کنین .ممنونم و موفق باشید.







قدرت ...
اگه فقط قدرتمند بودم
قدرت تسلیم نشدن در برابر دنیا...ŒŒ


ویرایش توسط satiris : ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
satiris آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۲ دي ۱۳۹۱, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
_NoNasH_ آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

عاقا اول...
تبريك ويژه واسه شروع رمان دوم....
و تبريك يكم ويژه واسه صفحه نقدش...
ما كه كلا شديم مريد اين دوتا رمان شما!!
چقد شروع رمانات عجيبه... از اوج فاجعه شروع ميشه... همين كارلا از همون اول به آخر رسيديم.. سرطان ايمان و مرگ قريب الوقوعش.... اما قشنگه... شك نهايي رو همين الان وارد كردي....
موفق باشي...
ما هم تا ته رمان هستيم باهات...
_NoNasH_ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ دي ۱۳۹۱, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
satiris آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط nonash نمایش پست ها
عاقا اول...
تبريك ويژه واسه شروع رمان دوم....
و تبريك يكم ويژه واسه صفحه نقدش...
ما كه كلا شديم مريد اين دوتا رمان شما!!
چقد شروع رمانات عجيبه... از اوج فاجعه شروع ميشه... همين كارلا از همون اول به آخر رسيديم.. سرطان ايمان و مرگ قريب الوقوعش.... اما قشنگه... شك نهايي رو همين الان وارد كردي....
موفق باشي...
ما هم تا ته رمان هستيم باهات...
سلام به شما...و ممنونم.خواننده هایی مثل شما به من در نوشتن دلگرمی می دن و باعث می شن هم حس خوشحالی و غرور بهم دست بده و هم اینکه بیشتر فشار مسئولیت رو احساس کنم.موفق باشید و ممنون می شم اگه عیب و ایرادی دیدین بهم بدون تعارف بگین.موفق باشید.
satiris آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۱, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
+Neda+ آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست عزیز
خوشحالم که رمان جدیدتون میبینم و شروعش رو تبریک میگم
"نفس من" که عالی بود با پایانی خوب امیدوارم کارلا هم پایان خوبی داشته باشه
من به چشم دیدم ادمهایی رو که سرطان داشتند و شیمی درمانی کردند والان 20 سال که زنده اند
امیدوارم ایمان هم بتونه با امید به زندگی به بیماریش غلبه پیدا کنه



گاهـی فـقـط بايــد
لبخند بزنی و رد شوی
بگذار فکر کنند نفهـميـدی


+Neda+ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۱, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
ana23 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام.
بابت رمان زیباتون،تبریک می گم. نگارشتون فوق العاده گیرا و زیباست به طوری که ایرادی بهش وارد نیست به خصوص توصیف هایی که بعضی اوقات بین مطالب می گنجونید.
مثلا یکی از جملاتی که من واقعا ازش لذت بردم این جمله بود این کویر بی سلیقگی خالی از استعداد
این جمله فوق العاده جالب بود از نظر من. فقط چند تا موردی که به نظرم رسید. اینکه تغییر زمان حال و گذشته بعضی اوقات ممکنه مشکل ایجاد کند. امیدوارم لازم نباشد خیلی بین گذشته و حال داستان جا به جا بشود. و اینکه گذشته ی این رمان( شونزده سالگی ایمان) دقیقا توی چه سالی هست؟ شاید بهتر باشد بپرسم زمان حالش مربوط به امساله و یا یه خرده قبل تر؟
و اینکه برخورد ایمان در برابر بازگشت بیماریش خیلی عجیب بود. با توجه به اینکه تو پست 6 در مورد ناامیدی و نگرانی و خستگی اش نوشته بودید اینکه دوباره بخواد همه ی این برنامه ها رو از سر بگیرد و انقدر خونسرد باشد... یه خرده عجیب است. البته ممکنه بعدا روشن شود من عجله کرده باشم.
موفق باشید.
ana23 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۲۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
satiris آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر از تعریف شما به نکات و سئوالهاتون می پردازم:

تغییر زمان حال و گذشته بعضی اوقات ممکنه مشکل ایجاد کند. امیدوارم لازم نباشد خیلی بین گذشته و حال داستان جا به جا بشود.

در مورد ایجاد مشکل تمام سعی خودمو می کنم که این اتفاق نیفته.لطفا اگه احساس کردین همچین چیزی پیش اومد بهم بگین تا اصلاحش کنم.ممنون.

گذشته ی این رمان( شونزده سالگی ایمان) دقیقا توی چه سالی هست؟ شاید بهتر باشد بپرسم زمان حالش مربوط به امساله و یا یه خرده قبل تر؟


راستش من برای شونزده سالگی سال 1383 رو در نظر داشتم و برای حال سال 1389 ولی دیدم ضرورتی نیست و می تونم اگه لازم شد لابه لای داستان با اسم بردن از وقایع و اتفاقات معروف مثلا انتخابات ریاست جمهوری یا همچین چیزی منظورم رو بفهمونم. در کل این داستان می تونه امسال یا هر سال دیگه ای رخ داده باشه.

برخورد ایمان در برابر بازگشت بیماریش خیلی عجیب بود. با توجه به اینکه تو پست 6 در مورد ناامیدی و نگرانی و خستگی اش نوشته بودید اینکه دوباره بخواد همه ی این برنامه ها رو از سر بگیرد و انقدر خونسرد باشد... یه خرده عجیب است. البته ممکنه بعدا روشن شود من عجله کرده باشم.

درست می گین ولی دلیلش تا نیمه های داستان روشن می شه.اینکه چرا ایمان فقط به پدرش فکر می کنه و حرفی به طور مثال از کارلا به میون نمی یاد.

ممنونم که افتخار دادین و داستان منو خوندین.موفق باشید و اگه بازم عیب و ایرادی دیدین بهم بگین.
satiris آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
_NoNasH_ آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

چقد اين قسمت رمانت تلخ بود..
نقل قول:
-بیچاره بابام!
اينكه ايمان اونقدر حس نااميدي نداشت و فقط غم پدرش رو داشت...
خب خودش خوب توجيه مي كرد... كسي كه از 16 سالگي با سرطان سروكله ميزنه شايد منتظر اين اتفاق بوده...
اما روحيه خوبي داره... يا شايد سعي مي كنه داشته باشه...

نقل قول:
-شستن گیس هام یه مقدار طول کشید!
و يا وقتي جواب دكتر رو ميده..
نقل قول:
هیچی هدر نرفته.من این فرصت رو داشتم که پنج شیش سال بیشتر زندگی کنم و در مجموع خوشحال و راضی بودم.
ولي در هر حال روحيه سرتقي و تخس بازي يه پسر 16 ساله رو داره...جايي كه مي خواد باباشو بپيچونه و دكتر نره ...
_NoNasH_ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۳۸ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
_NoNasH_ آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

چقد اين قسمت رمانت تلخ بود..
نقل قول:
-بیچاره بابام!
اينكه ايمان اونقدر حس نااميدي نداشت و فقط غم پدرش رو داشت...
خب خودش خوب توجيه مي كرد... كسي كه از 16 سالگي با سرطان سروكله ميزنه شايد منتظر اين اتفاق بوده...
اما روحيه خوبي داره... يا شايد سعي مي كنه داشته باشه...

نقل قول:
-شستن گیس هام یه مقدار طول کشید!
و يا وقتي جواب دكتر رو ميده..
نقل قول:
هیچی هدر نرفته.من این فرصت رو داشتم که پنج شیش سال بیشتر زندگی کنم و در مجموع خوشحال و راضی بودم.
ولي در هر حال روحيه سرتقي و تخس بازي يه پسر 16 ساله رو داره...جايي كه مي خواد باباشو بپيچونه و دكتر نره ...
_NoNasH_ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ دي ۱۳۹۱, ۰۳:۰۳ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
satiris آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط nonash نمایش پست ها
چقد اين قسمت رمانت تلخ بود..

اينكه ايمان اونقدر حس نااميدي نداشت و فقط غم پدرش رو داشت...
خب خودش خوب توجيه مي كرد... كسي كه از 16 سالگي با سرطان سروكله ميزنه شايد منتظر اين اتفاق بوده...
اما روحيه خوبي داره... يا شايد سعي مي كنه داشته باشه...


و يا وقتي جواب دكتر رو ميده..

ولي در هر حال روحيه سرتقي و تخس بازي يه پسر 16 ساله رو داره...جايي كه مي خواد باباشو بپيچونه و دكتر نره ...


ممنون از این همه توجه.لطفا همین طور ادامه بدین و هر نقصی دیدیی بهم بگین.با تشکر از زحمتی که کشیدین.

ویرایش توسط satiris : ۱۴ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۸:۰۷ بعد از ظهر
satiris آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ دي ۱۳۹۱, ۰۷:۵۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
_NoNasH_ آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
و خب...باید اعتراف کنم در آن موقعیت داشتم فکر می کردم ابتلا به سرطان این خوبی ها را هم داشت!
خب اين جمله ناخودآگاه يه لبخند تلخ مياره رو لب آدم... به سادگيش كه به فاز مثبت بيماريش به طور كاملا كودكانه اي فكر مي كنه...
دستپاچه شدن ايمان رو خيلي خوب و طبيعي توصيف كردين... اينكه تجربه اولين صحبتش هم بوده به قول خودش...!!!
اما اين جمله

نقل قول:
راستش، مثل خری که به او تی تاپ تعارف کرده باشند کیفور شدم:

خدايي خنده دار بود .. اولش مي خواستم بگم اين جمله ، به اين فضاي لطيف رمان نمياد اما بعدش ديدم نه! اتفاقا شخصيت 16 ساله ايمان رو با همون دنياي كوچيك و اصطلاحات رايج هم نسل هاش خوب تصوير سازي كردين...
مرسي...
_NoNasH_ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفی و نقد رمان نفس من | satiris کاربر انجمن satiris نوشته کاربران سایت 34 ۲ بهمن ۱۳۹۲ ۰۴:۲۷ بعد از ظهر
دانلود رمان موبایل نفس من | satiris کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید pegah.a رمان موبایل نوشته کاربران سایت 2 ۱ بهمن ۱۳۹۲ ۰۸:۰۹ بعد از ظهر
رمان کارلا | satiris کاربر انجمن satiris رمان های کامل شده نوشته کاربران 70 ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ ۰۷:۵۷ بعد از ظهر
رمان نفس من | satiris کاربر انجمن satiris رمان های کامل شده نوشته کاربران 98 ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۸:۳۱ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا