بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 

عجیب تو جیب

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 2 3.23%
15 تا 20 26 41.94%
20 تا 25 18 29.03%
25 تا 30 8 12.90%
بالای 30 8 12.90%
رأی دهندگان: 62. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۵ دي ۱۳۹۱, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +41 امتیاز     
پیش فرض

پست ششم
--------------
این + و تشکرا چرا این قدر کمه..........
اخر شب
همه دور هم جمع بودیم...
بابا هم زود از سره کار اومده بود...
به خاطره اومدنه دایی برنامه کیش کنسل شد ولی به جاش قرارشدیک مهمونی بگیرن..
مهمونی به خاطره اومدنه دایی و مطب شاهرخ...شاهرخ قبلا پیش دوستش کار میکرد..اما به تازگی تونسته بود جداگانه مطبی برای خودش بزنه...
هرچند از اولم میشد تنها باشه..
ولی نمیخواست از بابا پول بگیره
کنار دایی نشستم جوری که بقیه نشون گفتم خوبه؟
دایی:کی؟
- دایی خودت میدونی کیو میگم
- تو هنوز بهش فکر میکنی..اونی که تو رو مسبب حالش میدونه...ماهرخ اون ازت متنفره..فکر میکنه تو باعث شدی اون موقعیتشو از دست بده
- دایی..من نکردم...من تمامه تلاشم کردم واسه خوب شدنه اوضاع..ولی دیدین که نشد...
- اره عزیزم..ولی اون نمیفهمه..اون دلیلی جداییش از خونوادشو تو میدونه...داشتم میومدم بهم گفت بهت بگم منتظرش باشی...
گفت بهش بگوازش انتقام میگیرم
اون باعث وضعیت الانم شد..درسته عالیه..خیلی بهتر از زندگی اونجام..اینجا مثله یک ملکه زندگی میکنم.....اما خانوادمو از دست دادم...
باعث شدخودشم نداشته باشم
باورم نمیشد...این همه تنفر...اون ازم متنفر بود...ازمنی که اینجا به امید زنگشم...منی که واسش همه کار کردم..
ولی مگه تقصییر من بود..انگشته اتهام به سمتش بود
ولی خوشحال بودم
به ارزوش رسید
رفتن توی ارتش
زندگی رویایی و به قول خودش سلطنتی
ارزویی که اینجا امکان رسیدن بهشو نداشت...
فقط کاشکی اون جوری نمیرفت
برای رسیدن به ارزوش میرفت..با رضایت خانوادش..
نه اینجوری که طرد بشه..

از این شهر..از همه رونده بشه

ویرایش توسط RealIty : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

64 محصول اسپیکر

قدیمی ۱۶ دي ۱۳۹۱, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

سلااام
سلامم
خوبین
پست اول...
-------------------------
-
ماهرخ جان بابا...پاشو به مامان کمک کن....
از جام بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه.....
مامان داشت سس اماده میکرد..
منم وسایلو بردم رو میز گذاشتم وقتی برگشتم تا سسو ببرم
مامان گفت:
چی دم گوشه داییت پچ پچ میکردی؟
هول کردم..
اخه مامان ممنوع کرده بود صحبت راجع به اونو
گفتم :دایی از کارم میپرسید
- منم باور کردم..ماهرخ بهت گفتم خوشم نمیادبحثه اون تو خونم بشه..
گفتم:مامان..اونی که اینجور بی احساس راجع بهش حرف میزنین ادمه..احساس داره..الان تنهاست
از دهنم در رفتو گفتم:منم مسبب این میدونه.
مامان با عصبانیت گفت:غلط کرده..ابرو واسمون نذاشت جلودوستو اشنا...
- مامانه من..اون فکر میکنه من لوش دادم....
- بزار فکر کنه..داخله ادمه که خودتو نگران میکنی
این همه سنگدلی از مامانه مهربونه من بعید بود....
بیخیاله ادمه بحث شدم..
نخواستم راجع به تهدیدش بگم...
میدونم نگران میشه..چون هیچکاری از اون بعید نبود.......

ویرایش توسط RealIty : ۱۶ دي ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$سفيد برفي$, *Lilia*, alikhademi, amir hosyn, amorist, angel04, anitis, armita1819, arshida1994, aseman ariayi, asrin_1994, Change, dordor, eglantine-m96, eshghjaved, eshghkhamosh, fatima983, FiFi joon, Ghazaleh M, HiLdA BeAuTy, hyunah, inas71, leila93, Ma Neli, mahsadina, mahtab10, mahya1995, Maman fariba, manemah, mansoure, Mansoure 391, many22, MARY66, mina-flame girl, mzbanoo1379, Nashenase tanha, ned67, neg neg, ninja fairy, paradise_70, parei, patrishiya, pegah.a, Reza, reza9000, Roghaye57, saadat2000, sajedeh s, sepideh1993, serentipiti, setayesh1363, Termeh1, yasesabs, zahra2311, zeinab75, ziglernata, zikarishi, آتری, اترون, خیال غزل, راتمینار, زوها, ساحلی, غزال- ارشیا, فائزه محمودي, ققنوس98, یواش, ღMoOn GiRlღ
قدیمی ۱۶ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

پست دوم
+وتشکر....

-----------------------------

صدای مامان اومد که داشت بقیه رو واسه شام سره میز دعوت میکرد..منم ظرفه سسو برداشتمو رفتم بیرون..کنار شاهرخ نشستم
- کار چه طور بود ابجی خانوم؟
- خوووب...همین اول کاری باید برم سفر...
یک دفعه یاد مهمونی افتادم.
- با ناراحتی گفتم:واسه مهمونی داداشمم نیستم...
- لیوانه ابشو گذاشت رو میزو رو به مامان گفت:
- مامان..مهمونیو اگر میشه جا به جا کنید..ابجی خانوممون سفره کاری داره...
- مامان:نمیشه نری
- بابا:نه خانوم..از اول اینجوری بره زشته...میگن هنوز نیومده مرخصی میخواد...
مامان ازم تاریخه حرکتو پرسیدو قرار شدمهمونی شبه قبل از رفتن من باشه....
با دایی واسه شستن ظرفا داوطلب شدیم ولی مامان از ترسی این که من دوباره با دایی حرف بزنم اومد تو اشپزخونه و بهمون کمک میکرد....
کاره ظرفا که تموم شد یک سینی چای ریختمو دادم دایی ببره بعد هم خودم میوه چیدم تو دیسو همراه ظرف بردم بیرون....
نزدیکای ساعت یک بود که همه واسه خواب بلند شدیم..
قبله اینکه برم تو اتاقم دایی گفت گفت:فردا کی وقت داری با هم بریم بیرون
قربون داییم برم که میدونه فوضولم....
گفتم:عصر زود میام دنبالتون....
شب بخیری گفتمو رفتم تو اتاقم....
مامان هرچی اصرار کرد دایی نرفت تو اتاق مهمان..گفت میخوام پیش شاهرخ باشم..باهاش حرف دارم..شاهرخم واسه بودن دایی تو اتاقش اصرار میکرد..
اینا اساسی مشکوکن..
شاید داداشم مثله من میخواد راجع به اون بدونه..شاید اونم مثله من دلتنگشه...
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$سفيد برفي$, *Lilia*, alikhademi, amir hosyn, amorist, angel04, armita1819, arshida1994, aseman ariayi, asrin_1994, Change, dordor, eglantine-m96, eshghjaved, eshghkhamosh, fatima983, FiFi joon, ghazal26859, Ghazaleh M, HiLdA BeAuTy, hyunah, inas71, leila93, Ma Neli, mahsadina, mahtab10, mahya1995, Maman fariba, manemah, mansoure, Mansoure 391, many22, MARY66, mina-flame girl, mzbanoo1379, narcis64, Nashenase tanha, ned67, neg neg, ninja fairy, paradise_70, parei, patrishiya, pegah.a, Reza, reza9000, Roghaye57, saadat2000, sajedeh s, serentipiti, setayesh1363, shanal gharmazi, Termeh1, yasesabs, zahra2311, zeinab75, ziglernata, zikarishi, آتری, اترون, خیال غزل, راتمینار, زوها, ساحلی, غزال- ارشیا, فائزه محمودي, ققنوس98, یواش, ღMoOn GiRlღ
قدیمی ۱۷ دي ۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

سلاام
خوبین
اینم یک پست نسبتا تپل تقدیم به شما مهربونا
$سفيد برفي$ , amorist, HiLdA BeAuTy, Maman fariba, many22, narcis64, ninja fairy, zeinab75

خوب دیگه تا اینجا یک چیزایی دستتون اومده.و میتونین نظری اگر دارین بدین
نقد: تغییر چهره
منتظر نقداتون هستم..............
------------------------------------
روتختم دراز کشیدم...گذشته مثله یک فیلم جلو چشمم بود....
شکستن سینا.....
گریه های من...خورد شدن بابا....چشمای همیشه خیس مامان....
فلور باما چی کار کردی...
ارزششو داشت...
اولین روزی که بحثش تو خونمون بود جلوچشممه..اون موقع من هنوز یک خواهر داشتم...
+++++++
اوایل تابستون بود...رفته بودم کلاس شناوشاهرخ اومده بوددنبالم تابرگردیم خونه....
شاهرخو ماشینو برد داخل.
.وقتی پیاده شدیم صدای فلور به خوبی بیرون میومد...عادتش بود...بادادحرفشو به کرسی مینشوند.....
وارد خونه شدیم...هنوز کسی ماروندیده بود
- بابا چرالج میکنین...مگه من دخترتون نیستم..مگه خواسته هام واستون مهم نیست...من میخوام برم....
- مگه هرخواسته ای که تو داشته باشی درسته..ا.ا.ا.ا. دختره بی عقل میخواد بره تو ارتش...
اصلا بچه تو میدونی ارتش یعنی چی؟؟
فلور روشو کرد به مامانوگفت:مامان تو یک چیزی بگو...
مامان مثل همیشه که تو بحث بابا با ما شرکت نمیکرد گفت:دخترم رضایته من تو رضایته پدرته..ولی دل منم رضانیست بری..دختره دسته گلمو بفرستم مملکته غریب..اونم واسه چی ....ارتش....
فلور: بابایی اگراینجا میزاشتن میرفتم...من که میخوام برم واسه درس...اقلابزارین واسه علایقم برم...
بابا از جاش بلند شدو گفت..نه..دیگه هم بحثشو نمیکنی تو خونه...
فلور اومد جلوی بابا و گفت :میرم..حتی شده بدون اجازه ی شما....
صورت بابا از خشم قرمز شده بود..
دستشو که مشت کرده بوداوردبالا وسیلی محکمی زدتو صورت خواهر نازنینم...با اون ضربه اشکه من به جای فلور رو صورتم جاری شد.....
فلور پوزخندی زدو سریع از پله ها رفت بالا..
بابا هم دادزد..
حالا که این طور شد واسه تحصیلم نمیری اون خراب شده..
هر چی میخوای بشی..تو مملکته خودت بشو....
شاهرخ رفت کناربابا منم دنبال خواهرم رفتم بالا..
رفتم دم اتاقش در قفل بود.....کوبیدم رودر
- اجی جونم..خواهری...دروبازکن...
فلور داد زدو گفت
- برو ماهی..
- اجی باز کن
- بهت میگم برو...از همتون متنفرم.....
نشتم پشت در اتاق به گریه کردن..شاهرخ از پله هااومد بالا..منو که اونطوردید بغلم کردو بردم تو اتاق
گذاشتم روتخت کنارم نشستوگفت:اجی الان ناراحته...فعلا کنارش نرو.....
- بابا رودوست ندارم..چرا فلورو زد.....
- برای اینکه با بابا بد حرف زدخواهری...
بازم زدنه بابااومد جلوی چشممم..
اون موقع نفهمیدم کتکی که فلور خورد حقشه..
با اون عقله بچگیم فقط دلم برای خواهرم میسوخت...که کتک خورده بود.رد انگشتای بابام میموند رو صورتش...
شاهرخ قصد داشت با شوخی حالمو عوض کنه..
دراتاقم بازشد وفلور اومد تو...
عاشقش بودم...بهترین خواهردنیا بود...چون بچه ارشد بود..هوای منوشاهرخو خیلی داشت..پریدم بغلش...
گونشو تند تندمیبوسیدم...میخواستم سوزشه کتکی که خورده کم بشه....
فلورمحکم بغلم کردو گفت: نکن دیوونه تفیم کردی..
بعدم خنده ای کردو ادامه داد..نبینم خواهرم گریه کنه...
شاهرخ:فلور...بیخیالش شو...ارزششو داره..؟
فلور:بس کن تو...به اتدازه کافی بابا نصیحتم کرد...وقتی رفتمو داغمو به دلتون گذاشتم میفهمین..
محکم بغلش کردمو گفتم:نه اجی...تو رو خدا منو تنها نزار...
لپمو کشیدو گفت:تورو هم با خودم میبرم عزیزم
+++++++
نگاهی به ساعت انداختم نزدیک چهارصبح بود..دلم برای اغوشش تنگ شده...
ااون موقع فکرمیکردم اون اولین باری بوده که فلور به بابا گفته..اما بعدها مامان برام گفت که فلور خیلی وقته که زمزمه ارتش رو میکرده...

ویرایش توسط RealIty : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$سفيد برفي$, *Lilia*, alikhademi, amir hosyn, amorist, angel04, anitis, armita1819, arshida1994, aseman ariayi, asrin_1994, Change, dordor, eglantine-m96, eshghjaved, eshghkhamosh, fatima983, FiFi joon, ghazal26859, Ghazaleh M, hyunah, inas71, leila93, Ma Neli, mahsadina, mahtab10, mahya1995, Maman fariba, manemah, mansoure, Mansoure 391, many22, MARY66, mina-flame girl, monos, mzbanoo1379, narcis64, Nashenase tanha, ned67, neg neg, ninja fairy, paradise_70, parei, patrishiya, pegah.a, Reza, reza9000, Roghaye57, saadat2000, sajedeh s, serentipiti, setayesh1363, shanal gharmazi, Termeh1, yasesabs, zahra2311, zeinab75, ziglernata, zikarishi, آتری, اترون, خیال غزل, راتمینار, زوها, ساحلی, غزال- ارشیا, فائزه محمودي, ققنوس98, نداي عشق, یواش, ღMoOn GiRlღ
قدیمی ۲۱ دي ۱۳۹۱, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +38 امتیاز     
پیش فرض

سلام..
اول یک تشکر مخصوص از مهسای عزیزم واسه نقدش.....
بعدم بریم سراغه پست اول.....
----------------------------------------------

از اتاقم اومدم بیرون...اروم از پله هارفتم پایین....چراغ اشپزخونه روشن بود...دایی رو دیدم که پشت میزنشسته و سرشوگذاشته رو میز...فکر کردم خوابه واسه همین سعی کردم سرو صدا ایجاد نکنم...دستمو گذاشتم رو بازوش..سرشواورد بالا

- بیدارتون کردم دایی؟
- نه عزیزم...خواب نبودم فقط سرموگذاشته بودم رو میز....
رفتم تا زیر کتری رو روشن کنم..دیدم روشنه..خندیدمو گفتم:
- میبینم دایی جونم.. یک پا کدبانو شده..
دایی لبخندی زدو گفت: تنهایی زندگی کردن همینه دیگه....
دایی پیشنهاد داد بریم قدم بزنیم و واسه صبحونه اهل خونه رو خجالت بدیم...
سریع موافقتمو اعلام کردم...رفتم یک لباس راحت پوشیدم واسه پیاده روی..دایی هم که از صبح گرمکن تنش بود...
دست تو دست هم از خونه خارج شدیم.....
سر صبح بود و هوا سرد..دستمانو کردم تو جیب دایی ...
برگشت نگام کردو گفت:کارات مثله فلوره...
این اواخر خیلی باهم میرفتیم بیرون....پارک...سینما....
وقتی مامانت زنگ میزد پایه تلفن گریه میکرد....از فلور میگفت..میگفت دیگه طاقت بچه بازیاشو نداره..میگفت فلور لج کرده و میخواد بیاد خارج...
از مامانت خواستم بزاره بیاد...خودم همه کارشو میکردم...مامانت نزاشت..تا خوده فلور اومد پیشم..ولی نه جوری که من توقعشو داشتم..
اونی که اومد پیشم..فلور همیشگی نبود....
واسه استقبالش رفتم فرودگاه...مامانت بهم نگفته بود فلور چی کار کرده...وقتی دیدمش دست تو دست یک پسر داره میادباورم نشد..بازم با خودم گفتم شاید سینا باهاش اومده...وقتی رسید جلوم باورم نمیشد...
اون پسر سینا نبود....
یک پسر قد بلند..فوق العاده خوشگل و خوش تیپ...فلور مثله یک جوجه بود در برابرش..فلوری که به خوش قامتی..و خوش هیکلی تو کل فامیل معروف بود...
اومدن جلو..فلور پرید تو بغلم...ولی من هنوز حواسم به اون پسر بود...
بعد چند دقیقه که فلور از بغلم اومد پایین. رو کرد به پسره و گفت:اینم پیتر...
پیتر دستشو اورد جلو ...منم با تاخیر دستمو اوردم بالا و بهش دست دادم...
فلور دستشودوربازوم حلقه کردو گفت بریم دایی جوونم
هنوزم لحنش شیطون بود..ولی چشماش نه...چشماش برقه همیشه رو نداشت...
بعد از اینکه چمدوناشونو تحویل گرفتن رفتیم سمت ماشین...
پیتر جلو نشست...
فلور با ذوق خیره شده بود خیابونا...ولی پیتر نه..خواستم برم خونم..ولی مونده بودم اون پسرو باید چی کار کنم که فلور گفت:دایی ما رو بزرارین یک هتل
با عصبانیت بهش گفتم:داییت اینجا باشه و تو بری هتل.....
- دایی جون پیتر که روش نمیشه بیادخونه شما
گفتم:مگه ایشون نمیرن خونشون...؟
فلور:وا..دایی..کدوم مردی میره هتل زنشو میفرسته یک جای دیگه...
زنش؟؟؟
شوکه بودم...ماشیو کشیدم کنار..برگشتم فلورو نگاه کردم....
گفتم:چی؟...دوباره تکرار کن. زنش؟...اصلا این کیه...سینا کوش؟؟

ویرایش توسط RealIty : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ دي ۱۳۹۱, ۰۷:۰۷ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +33 امتیاز     
پیش فرض

پست دوم....
نقدو نزاشتم خاک بخوره ها..بیاین نظراتونو بگین..پیشنهاداتونو...
منتظرم.....
نقد: تغییر چهره
------------------------------------------

فلور واسه اولین بار جلوم صداشو بالا برد و گفت:

- سینا..سینا.... سینا..ول کن دایی..اون پسره بی عرضه...به چه دردی میخورد..
باورم نمیشد..فلور بود که اینجوری میگفت راجع به سینا..
- یعنی چی؟؟منظورت چیه...؟مگه سینا چی کار باید برات میکرد که نکرده..؟
- اون حتی نتونست به خاطره خواسته من از خانوادش دل بکنه..بچه ننه..
- درست حرف بزن فلور
- نمیخوام..خستم کردین همتون...درست حرف بزن..خواسته هاتو نخواه..چرا؟چون بابات دوست نداره..بابا منم ادمم دلم میخواد حرفمو بزنم..به همه خواسته هامم میرسم...
- منظورت چیه فلور...؟تورو که پدر مادرت فرستادن دیگه...از خواستشون به خاطر تو گذشتن..
فلور پوزخندی زدو گفت:هه..منو فرستادن...نه جونم...بابام دخترشو از خونش انداخت بیرون..گفت دیگه حق نداری پاتو بذاری اینجا..از ارث محرومی..ابجی خانومه خودتون عاقم فرمودن
پیتر:فلورو به خاطره من از خونه انداختن بیرون..
عصبانی برگشتم طرفش گفتم:تو چی میخوای از زندگیش؟چی کارش کردی که فرستادنش اینجا...
فلور:دایی پیتر مقصر نیست..برات همه چیو میگم...فعلا بریم یک کم استراحت کنم..سرم خیلی درد میکنه..
بردمش خونم..دلم نمیخواست دور باشه ازچشام..مخصوصا تنها باشه با اون پسره..
چه خوش خیالی بودم من...که فکر میکردم فلور با اون نبوده تاحالا..
فلور حدودا دو ساعت خوابید وقتی بیدار شد..پیتر رفت بیرون ...گفت میرم یک دور بزنم..شما هم راحت با هم حرف بزنین....
فلور نشست جلومو شروع کرد:
فکر ارتش رفتن تمام زندگیمو پر کرده بود...به هر دری زدم نمیشد..میگفتن نمیشه...
نه از طرف بابا اکی میشد..نه ازطرف ارتش...
دفعه اخری که به بابا گفتم زد تو گوشمو گفت دفعه اخرم باشه این بحثو میکنم...
دایی میدونی عاشقه بابام بودم..ولی غرورمو خورد کردجلو خواهرو برادرم..
دیگه از اون به بعدبه بابا هیچی رو نگفتم..اونا فکر کردن من بیخیال شدم...
کارم شده بود تحقیق..از هر کشوری...
تااینکه دیدم ارتش اینجا جذب نیرومیکنه..
خیلی خوب بود..میخواستن خودشون نیروهاشون اموزش بدن..ولی قوانینم داشت...تا اخر باید برای کشورشون خدمت میکردم..
برام مهم نبود..چه ایران چه جای دیگه..با خودم گفتم حالا که اینجا این فرصتو ازم گرفتن..میرفتم اونجا...بعد اونم افتادم دنباله کارام تا بیام اینجا..نمیدونم میدونی یا نه یک سفرم اومدم اینجا... تقریبا سه هفته پیش..همون موقع که رفته بودی پاریس...بدتر از کشوره خودم اینجا بود....نمیزاشتن برم..گفتن شرایطی داره ثبت نامشون...که مهمتراز همه متاهل بودنه...
همون موقع بود که پیترو دیدم..
تو محوطه نشسته بودم که یک ماشین مشکی باشیشه های دودی جلوم توقف کرد. بعد از چند دقیقه پیتر از اون پیاده شد..رفت داخل و مثله من بعد از چند دقیقه کلافه برگشت....مشکلمو پرسید..همه چیو..از مخالفت خانوادم..تا علاقه بی اندازم به ارتش گفتم
گفت:منم مشکله تو رو دارم..
خدا جونم..عاشقتم...کارم جور شد..فقط نمیدونستم چه جوری بهش بگم...
اگه باهم ازدواج میکردیم..همه چی درست میشد...پیتر یک از شهروندان اون کشور بود...پس مشکله منم حل میشد.
ولی برام سخت بود بهش بگم...
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که گفت:..فهمیدم.....
بلند شد..دسته منو گرفتو کشیدم بیرون..
رفتیم تو فضای ازادی که رو به روی ساختمون بود..پیتر نشست رو یکی از صندلیها به منم اشاره کرد بشینم کنارش..
گفتم چیو فهمیدی
- راه حل مشکلون
- چی؟
- ازدواج..منو تو باهم ازدواج کنیم...
چه جالب اونم داشت به همونی که من فکر میکردم فکر میکرد...موندم چی بگم..باید خجالت میکشیدم..یا مثله همه میفرستادمش پیش بابا..ولی وقت نداشتم.. مهلت ارتش برای جذب نیرو تموم میشد...
پس موافقت کردم....

ویرایش توسط RealIty : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۲۸ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ دي ۱۳۹۱, ۰۹:۰۶ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +33 امتیاز     
پیش فرض

پست سوم...
ممنون از eshghjaved
واسه نقدش...
-------------------------------------

دایی جلو یک کله پاچه ای ایستاد و گفت اهلشی؟
قیافمو کجوکوله کردمو گفتم:ایش..دایی
خندیدوگفت:شوخی کردم عزیزم..میریم واسه ابجی خانوممون حلیم میگیرم...
دایی رفت حلیم بگیره..منم رفتم نون بگیرم.
.- دایی بعدش چی شد..
- بعدا برات میگم..فعلا همین قدر بسه..
- دایی جووووووووووونم..عزیزم.....
- لووس نشو بچه.نمیگم...
میدونستم اصرار فایده نداره..برگشتیم..خونه..بعد خوردن صبحانه دایی گفت میرسونم سره کار...
سوار ماشینه دایی شدیم..تا محله کار حرفی نزدیم..خواستم پیاده شم گفت:کارات تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت
از دایی خدافظی کردمو رفتم تو..هنوز کسی نیومده بود..لباسامو عوض کردم...که اروین اومد..
سلام بلندی کرد..
خندم گرفت
نه به دیروزش که به زور جوابمو داد نه امروز....
یک ساعتی مشغول کار بودیم که گفتم:صبا نمیاد؟
- نه امروز کار داشتن...شاید دیگه نیاد
- چرا؟
- مامان داره میشه....
وووی ذوق کردم...بیخیال ادامه ازمایش شدمو رفتم به صبا زنگ زدم..اینقدر پای تلفن جیغو داد کردم..که صدای اروین در اومد
- اه..اون دختره جیغ جیغو رو تو هم تاثییر گذاشته...
خجالت کشیدم..سریع خدافظی کردم...
وقتی خواستم از کنارش رد بشم گفت:شوخی کردما..به دل نگیری...
بعدم گفت بریم این ازمایشو انجام بدیم..بعد هم دیگه تمومه...ازمایشی نداریم ..فقط باید اطلاعات راجع به همایش اصفهان در بیارم...
- صبا میاد؟
- اره..باید هممون باشیم...مهمترین ازمایشه برامون..میتونه ایندمونو تغییر بده...
- پس اگر ممکنه اطلاعاتی که در اوردینو برای من میل کنین..تا بخونم..
لبخندی زدو یک برگه گذاشت جلوم..گفت میلتو بنویس..
براش نوشتمو رفتیم سراغه ادامه ازمایش..اخرای کارمون بود که زنگ زدم دایی
گفت نمیتونه بیاد دنبالم..کارش گیرکرده..گفتم اشکالی نداره..با اژانس میام...
کار که تموم شد رفتم تو سالن تا زنگ بزنم اژانس..ولی اروین نزاشت..
کلی اصرار کرد ..منم که دلم نمیومد پسره مردم اینقدر اصرار کنه قبول کردم...
ادرسه خونه رو بهش دادم...اونم حرکت کرد..طی راه بحثمون سره دانشگاه بود..مخی بود واسه خودش...
وقتی رسیدیم دم در خونه.. پیاده شم اونم پیاده شد
گفتم:ممنونم خیلی زحمت کشیدین...
- کاری نکردم..وظیفم بود...
لبخندی زدموبند کیفمو انداختم رو شونمو حرکت کردم به سمت خونه
- به به..ببین کی اینجاست...اروین تویی پسر؟
برگشتم صدای یک اشنا بود

RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۳ دي ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +32 امتیاز     
پیش فرض

سلام
خوبین
بچه ها..نقد..+..تشکر..خیلی کمه
منه طفلک تو امتحانام مینویسم شما هم همکاری کنین دیگه....
-------------------------------------------

برگشتم صدای عطا بود

عطا...اروین.اینا بهم چه ربطی دارن...
همدیگرو محکم بغل کرده بودن....
رفتم سمتشون...
- سلام...
- سلام ماهرخی..خوبی؟
- ممنونم..تو خوبی؟
خندیدو گفت:مگه میشه دوستموبعد چند سال ببینمو خوب نباشم...
دیدم زشته دمه درنگهشون دارم با هم حرف بزنن گفت:بفرمائین تو.دم دربده...

اروین:نه مزاحم نمیشم....ایشاالله تو یک فرصت دیگه
هرچی اصرارکردیم نیومد..
واستادیم دم در..سوار ماشین شد..بوقی زدو بعدم گازشو گرفتو رفت...
- وای ماهرخ باورم نمیشه...اروین..ایران..؟؟
- مگه کجا بوده؟
- امریکا...تموم مدت..اونجا دیدمش...خیلی اقاست....اوایل که برام همه چی سخت بود...خیلی کمکم میکرد...
- تو محل کارم همینه.
با عطا واردشدیم...عزیزو..دایی هم بودن...رفتم لپه عزیزو بوسیدمو یک عذر خواهی کردم تا برم لباسامو عوض کنمو بیام....
وارد اتاقم که شدم تصمیم گرفتم یک دوش بگیرم..
++++
بعد از یک دوش مختصر لباسای راحتی پوشیدمو اومدم پایین...
عزیزو مامان داشتن با هم بحث میکردن...
عزیز:مهمونیو خودم میگیرم..ماله شاهرخم با من..
مامان:نه مادره من..چرا خودتو میندازی تو زحمت... تازه از راه رسیدی- عزیز عادت داشت هر هفته یک بار بره کرج دیدن خواهرش-
ازاین بحثا همیشه مادر دختر داشتن..جفتی عشقه مهمونی گرفتن بودن..
دایی داشت فوتبال میدید..بابا و عطا که با هم حرف میزدن...شاهرخم که حتما تو اتاقش داره با طناز حرف میزنه..که داییم تنها مونده..
رفتم کنار دایی نشستم ..
برگشت سمتم..دستشو انداخت دور گردنم لپمو بوسید...
- ماهرخ هوای فلورو کردم...میبینمت یادش میوفتم..کپی فلوری..
شبیه فلور بودم..ولی نه این حدی که دایی میگفت...
- وای دایی یعنی فلور این قدر خوشگل شده؟
دایی خندیدو زد به بازوم و گفت :هر چی میگذره بیشتر شبیهش میشی..
بعدم گوشیشو از تو جیبش دراورد و یک عکس بهم نشون داد..
وای خدای من دایی راست میگفت..خیلی شبیه هم بودیم..فقط یک تغییرات کوچولو داشتیم...
گوشیو دادم به دایی و گفتم
- دایی ادامشو نمیگی...
- چرا عزیزم..پاشوبریم تو حیاط..اینجا مامانت میکشم...

ویرایش توسط RealIty : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۹ دي ۱۳۹۱, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +29 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست جونیاااااااا
خوبین.
خسته امتحانا نباشین....
خوب راستش قصد دارم یکم خلاصشوعوض کنم
نه اینکه داستان عوض شه..فقط میخوام توضیح بیشتر بدم..اگر دوست داشتین سر بزنین بهش....
ممنونم از zikarishiعزیز واسه نقدش....
---------------------------------------------------------------------
دایی نشست روی تاب..منم نشستم کنارش.....
گفت: باورم نمیشد..فلور...ازدواج کنه..اونم با کسی مثل پیتر
اخه شنیده بودم به سینا علاقه داره....
تا خواستم حرفی بزنم فلور گفت:بزار دایی همه حرفامو بگم بعد نظرتو بگو.....
- مجبور شدم درخواسته پیترو قبول کنم...هیچوقت زندگی با یک پسر خارجیو دوست نداشتم....
ولی عشقی که به ارتش داشتم رو تمام علاقه های دیگم سرپوش میزاشت....
قبول که کردم پیتر گفت بهتره هرچه سریع تر بریم کلیسا...
دلم گرفت:ارزو داشتم واسه ازدواجم ..دوست نداشتم هول هولی باشه..پیتر حالمو فهمید...دلداریم داد...گفت مگه مراسم عروسی چقدر مهمه که ناراحت میشی؟
ازم پرسید ارتش ارزششو نداره؟مگه من رسیدن به ارتشو نمیخواستم؟
داشت..واسه من ارتش ارزش همه چیو داشت..حتی دوری ازخانوادمو..
میخواستم..واقعا بودن تو ارتشو میخواستم..
سعی کردم بی توجه باشم به حسی که درونم شکل گرفته بود..
با پیتر ارمحوطه خارج شدیم..
پیتر راهنماییم کرد سمته یک بنز مشکی..وقتی نشستم چشمکی زدو گفت»:نمیزارم مراسمت الکی باشه..
گوشیشو از تو جیبش در اورد...
زنگ زد به یکی به نام ادوارد...
نمیدونم راجع به کجا حرف میزد..ولی ازش خواست واسه شب امادش کنه....


دوست جونیا
نقد پلییز...
پستش کوچولوست الان بعدیشو میفرستم....

ویرایش توسط RealIty : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۹ دي ۱۳۹۱, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
RealIty آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

بچه ها خلاصه رو تغییر دادم یکی از دوستان ازم پرسید هم خونه شدن داره..
باید بگم شاید...
------------------------------------

پیتر: خوب اول بریم به سرووضعمون برسیم..
پیچید تو یک کوچه..
ماشین جلوی یک ساختمون نسبتا بزرگی توقف کرد
بادستش به ساختمون اشاره کردو گفت:طبقه دوم یک ارایشگاست..
همیشه مامانمو میارم اینجا..وقتی میاد کلی فرق میکنه..برو ببینم میتونه با تو چیکار کنه..
لبخندی زدم ادامه داد
سه ساعت دیگه میام دنبالت.
بعدم شماره گوشیموگرفتو..حرکت کرد...
هنوز وارد نشده بودم گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود
همین که جواب دادم صدای پیتر اومد
- فلور بهش بگو از اشنا های ماریام...خودم بهش الان زنگ میزنم.....
وارد سالن که شدم.یک خانوم قد بلند با موهای نارنجی رو یک صندلی نشسته بودو داشت مجله ای رو میخوند
صدای پامو که شنید سرشو اورد بالا لبخندی زد.پیش دستی کردموگفتم:سلام...
از جاش بلند شد اومد طرفم..دستشو به سمتم دراز کردو گفت:سلام عزیزم..خوش اومدی..واسه چه کاری اومدی..
اروم گفتم :خانوم ماریا اینجا رو بهم معرفی کردن
- ووو ماریا..خوش اومدی عزیزم..بیا بشین
نشستم رو صندلی گفت :خوب بگو بینم چی کارا داری؟
منم که باورم شده بود عروسیمه گفتم: عروسیمه...میخوام اساسی تغییر کنم...
چشمکی زدو گفت:اون با من....
شروع کرد به کارش کلافه شده بودم زیر دستش..تموم مدت فکرم به خانوادم بود..عکس العملشون بعد از شنیدن خبر ازدواجم..
مخصوصا بابا...وای خدای من..سینا چی؟
باز با خودم میگفتم ولش کن..بچه ننه بود..حقشه بزارمش بیام اینجا..
با خودم درگیر بودم
که صدای گوشیم بلند شد...

ویرایش توسط RealIty : ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۰۴ بعد از ظهر
RealIty آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
تصاویری از تغییر یک زن از چهره ای ساده به چهره ای عجیب برای بدست آوردن شغل! miimo متفرقه 71 ۲۴ دي ۱۳۹۱ ۰۱:۴۸ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۷:۴۳ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا