ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان دوستی ما | hadis_s کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 14 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 139
  1. Top | #1

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    Post رمان دوستی ما | hadis_s کاربر انجمن

    سلام اولین رمانمو گذاشتم تو انجمن...خیلی وقته قصد این کارا رو دارم ولی موقعیتش پیش نمیومد...خوشحال میشم نقد کنید به هرحال اولین کارمه...و به نظرات شما دوستای گل احتیاج دارم...تو پروفایلم لطفا..

    اینم خلاصه:

    یسنا دختری شاد و سرمسته که هر کاری دوست داره میکنه و هرچی دوست داشته در اختیارش بوده ولی با ورود به دانشگاه و ورود رادین به زندگیش،سرنوشتش دستخوش تعییرات میشه، ایا این تغیرات خوبه و یسنا میتونه باشون کنار بیاد یا نه؟

    ویرایش توسط hadis_s : 1392,12,21 در ساعت ساعت : 17:08
    " یــه خـواهــش یــکــم ایــن مــســت روانــی رو بــخـواهــش "
    " بــاور کــن خــیلـی حــرف اســت...وفــادار دســت هــایـی بـاشــی کـه یــکبـار هــم لــمسـشـان نــکـرده ای "
    کژال خان
    سیاست های کثیف یک زن


  2. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,434
    میانگین پست در روز
    9.42
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 420,124 در 26,740 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت

    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  3. Top | #3

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,434
    میانگین پست در روز
    9.42
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 420,124 در 26,740 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط hadis_s نمایش پست ها
    مرسی عسل جان. الان همین جا میتونم رمانمو بزارم دیگه؟
    بله عزیزم

    پستی هم جز پست رمان ندین و هر سوالی داشتین خصوصی بپرسیت لطفا!


  4. Top | #4

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    Post


    باورت بشود یا نشود
    روزی میرسد که دلت برای هیچ کس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد
    برای نگاه کردنم
    اذیت کردنم
    خندیدنم
    برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی
    روزی میرسد که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود
    میدانم روزی دگر نیستم
    و
    هیچ کس تکرار دوباره من نخواهد بود

    -اه این لعنتی رو یکی خاموش کنه...بیشعور نمیزاره بخوابم.
    سریع از جام پریدم و یادم افتاد که تنهام...مثل همیشه...لعنتی.به ساعت موبایلم نگاه کردم شیش بود.لبخند رو لبم نشست و از رو تختم بلند شدم و جلوی اینه میزم ایستادم به خودم چشمک زدم و سریع پریدم تو حمام اتاقم و یه دوش فوری گرفتم و اومدم بیرون موهام رو سشوار کردم و یه شلوار جین یخی پوشیدم با یه تاپ سفید پوشیدم مانتو بنفشم رو روش پوشیدم ویه ارایش مختصری کردم و به اشپزخونه رفتم چیزایی که مامان اماده کرده بود رو انداختم تو کولم بعدم رفتم از اتاق شالم و موبایلو دوربینم رو برداشتم و به ساعت گوشیم نگاه کردم هفت بود حتما تا الان سروکلشون پیدا میشد گوشیم زنگ خورد.
    -ذلیل بشی دختر اایشالله خیر از جونیت نبینی
    از صدای زنونه اشکان خندم گرفته بود صدام رو کلفت کردم و گفتم : چه مرگته دادا؟
    اشکان-مگه من نگفتم سرساعت هفت دم در یاش.
    -چته بابا اومدم.
    گوشی رو قطع کردم و مهلت هر حرف دیگه ای رو ازش گرفتم سریع شالم رو انداختم رو سرم و پریدم از خونه بیرون و تا دم در دویدم.با دیدن ماشین اشکان لبخند زدم و در عقب رو باز کردم خودم رو انداختم تو ماشین.
    -سلام جمیعا
    اشکان-سلام و زهر هلاهل
    -زهرهلاهل تو جونت اشی مشی.
    بهار-ااا بحث نکنید.سلام عزیزم خوبی؟
    -مرسی به به جونم تو خوبی هانی؟
    یاسر-سلام گلی خانوم ده دقیقه تاخیر داشتیا.
    -بابا یاسی جون ده دقیقه که به جایی نمیخوره.اشکان تو که دیرت شده بود پ چرا نمیری؟
    بهار-صدبار بت گفتم به من نگو به به.
    اشکان-اره میگی به به یاده خوشبو کننده توالت میوفتم.
    بهار سر اشکان جیغ کشید و محکم کوبوند تو بازوش یاسرم به جیغ جیغای بهار میخندید منم مثله همیشه سرمو به شیشه تکیه دادم و خوابیدم.
    یسنــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــا
    با صدای جیغ یه نفر از خواب پریدم دیدم اشکان ایستاده هرهر میخنده.ایستادم سر جام و به قیافه خندون اون هفت،هشتا نگاه کردم با خونسردی تمام رفتم جلوی اشکان و محکم کوبوندم تو کلش و با سرعت دویدم رو رفتم پشت مهرسا قایم شدم و اشکان تا دید پشت مهرسام دیگه از جاش تکون نخورد.مهرسا برگشت پشت سرش و منو بغل کرد و بوسید.
    مهرسا-یسنا عزیزم از اخرین باری که دیدمت دو،سه ماهی میگذره خوشگل شدی شیطونک.
    از بغل مهرسا بیرون اومدم و و با نامزدش بابک دست دادم و به برادر بابک بنیامین سلام کردم و بعدم نوبت به عشق خودم تینا جون رسیدم با جیغ پریدیم تو بغل هم و همدیگه رو بوسیدم از اخرین باری که دیده بودمش همش دوروز میگذشت.با سرخوشی همه شروع کردیم از کوه بالا رفتن من و تینا راجب اتفاقا سشنبه تو مدرسه حرف میزدیم دوتا از دخترای کلاسمون سر دوست پسرشون دعوا کردن و ما دوتا چقدر خندیدیم به عقب برگشتم و اشکان رو سرگرم حرف زدن با بنیامین دیدم با اینکه از بابک و بنیامین بعد از اون جریان خوشش نمیومد ولی من مجبورش کرده بودم که قبول کنه بازم تو اکیپمون بیاد و این دوتا رو از سر اجبار تحمل میکرد روح این دوتا بدبخت هم از هیچی خبر نداشت ولی یه دلیل دیگه هم داشت که میومد اونم دیدن مهرسا جون بود.بیچاره پسرعموم تو عشق کی میسوخت...:) سرایستگاه چهارم که رسیدیم واسه استراحت ایستادیم روی یه تخت خودمو انداختم.هرچی تو کوله داشتیم ریختیم بیرون و مشغول صبحانه خوردن شدیم.
    بابک-یسنا حالا کنکورت کی هست؟
    -پنجشنبه این هفته.
    یاسر-پس دیگه خانوم مهندس شدی رفتا.
    نیشم تا بناگوش باز شد
    -اره دیگه تازه منو تینا میخوایم تو به دانشگاه با هم باشیم دوازده ساله که باهمیم.
    اشکان-بدبخت تینا که دوازده ساله دوستش تویی.
    تینا-هوی اشی مشی دوستم بهتر از تو هست. یاسر بدبختو بگو که باتو دوسته.
    -یاسر-همینو بگو تینا همه دوست دارن ما هم دوست داریما
    مهرسا-بچه ها ول کنید همه ی دوستا خوبن
    و خودش دست بهار رو گرفت بعد از صبحانه سه تا ایستگاه دیگه رفتیم بالا و بعد برگشتیم و واسه ناهار به رستوران بابای یاسر رفتیم و نارو تو شوخی خنده های بچه خوردیم اشکان منو رسوند خونه و رفت.
    ویرایش توسط hadis_s : 1392,12,21 در ساعت ساعت : 17:12


  5. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از جلسه ازمون اومدیم بیرون
    -تینا چطور دادی؟
    تینا-عالی تو چی؟
    -منم توپ دادم خدا کنه رتبه هامون نزدیک به هم باشه تا یه جا قبول بشیم.
    تینا-اره وگرنه من بدون تو دق میکنم.
    گوشیم زنگ خورد یلدا بود.
    -سلام یلدا جوونم.
    یلدا-سلام دخترم کنکورت چطور بود؟
    -توووپ بود عزیزم به میلاد بگو خودتو واسه یه ماشین باحال اماده کن که یونی تهران قبولم.
    یلدا-باشه دخترم تو دانشگاه قبول شو منو بابات واست ماشین میگیریم.
    -نه عزیزم شوما بایستی یه پارتی باحال بگیری ماشین ماله اق شوهرته.
    یلدا-یسنا چند بار بگم اینجوری حرف زدم درشان یه دختر خانم محترم نیست
    -ای جانم شما دوباره شدین خانم دکتر،چند بار بگم من دخترتم منو اینجوری نصیحت نکن.
    یلدا-از دست تو،کی میای خونه؟
    -میخوام با تینا برم یکم بگردم.
    یلدا-باشه فقط زود بیا خونه.
    -ای به چشم یلی جوون.تا شب بابای.
    به یلدا مهلت حرف زدن ندادم و گوشیو قطع کردم اگه مهلت میدادم میگفت تا چهار عصر نه تا شب.
    تینا هم داشت به مامانش اینا خبر میداد.
    -خوب تی تی کجا بریم اجی؟
    تینا-بریم خرید دوماهی هست خرید نرفتیم.اصلا با خرید روحم ارامش میگیره
    -بزن بریم
    با تینا رفتیم میلاد نور و اول رفتیم فست فود و یه چیزی خوردیم بعدم رفتیم یه دوری بین مغازه ها زدیم من یه کفش پاشنه بلند نقره ای که کلی نگین داشت خریدمو تینا هم بخاطر قد بلندی که داشت پاشنه بلند استفاده نمیکرد یه کفش اسپرت مشکی خرید البته منم از همون مدل یه صورتیشو برداشتم.بعدم مانتو سورمه ای شلوار جین سفید و شال سفیدو کلی لباس خریدم تینا هم دوتا مانتو دوتا شلوار و سه تا شال خرید.از دم یه ساعت فروشی رد میشدیم که یه ساعت مردونه چشمم رو گرفت هفته اینده تولد میران بود درسته که اینجا نیست ولی من هرسال کادوش رو واسش میخرم با تینا رفتیم تو مغازه و از فروشنده که پسر جوونی بود ساعت رو خواستم مارک اومگا بود خیلی شیک بود البته پولشم شیک بودا اینرو باید رو دست یه پسر میدیم دوتا پسرجوون یه طرفه مغازه ایستاده بودن و داشتن دوتا ساعتو امتحان میکردن از فکر شیطانیم خندم گرفت ساعتو برداشتم و به سمتشون رفتم پسر اولی:بهراد به نظرت این بش میاد؟
    بهراد-اره بابا ارمان خیلی سخت پسند نیست.
    پسر-ارمان سخت پسند نیست من که هستم.
    بهراد-بیخی رادین تو توی یه لیوان اب خوردن هم مشکل میگیری همین قشنگه.
    دست پسره که جلوش بود رو گرفتم و گفتم:بزار من بت بگم قشنگه یا نه.
    پسرا با تعجب نگام میکردن منم یه لبخند زدم: خیلی قشنگه حالا اینو بزار ببینم اینم به قشنگی اولیه یا نه
    و تند ساعت رو دستشو در اوردم و ساعت مورد نظرم رو بستم رو دستش خیلی قشنگ بود لبخند رضایت رو لبم نشست
    -خیلی نازه.
    و رو به پسره گفتم : حالا درش بیار
    رادین-نمیخوام
    -میگم درش بیار.
    رادین-من از این ساعت خوشم اومده
    -به من چه من اینو اول دیدم
    و دستم رو گزاشتم رو دستش ولی اونم با دستش دستم رو گرفت منم با ناخون خنجش کشیدم و درش اوردم.
    رادین-دختره روانی
    -خودتی
    تینا-یسنا چیکار میکنی؟
    -هیچی ساعتو رو دستش پرو کردم واسه میران میخرمش.
    تینا-باشه بیا برو حساب کن
    قبل رفتن برگشتم و تو چشمای سبز پسره زل زدم و زبون در اوردم پسره با عصبانیت نگام میکرد زیر لب کلمه روانی رو زمزمه کرد ساعت رو حساب کردم و تا شب ول گشتیم بعدم تینا منرو رسوند خونه.
    ویرایش توسط hadis_s : 1392,12,21 در ساعت ساعت : 17:11


  6. Top | #6

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینم از قسمت سوم ببخشید اگه زیاد خوب نیست ... اخه کار اولمه.

    بالاخره رتبه ها بعد از این همه انتظار اومدن و انتخاب رشته هم کردیم من و تینا دانشگاه تهران معماری قبول شدیم..یوهوو از سه روز دیگه میریم یونی.
    امروز مامان به مناسبت قبولیم پارتی گرفته همه دوستام و با دوست پسراشون دعوت کردم به اضافه ی اشکان و خواهرش و شوهر خواهرش انیس و صادق و مهرسا جوونو بابک و بنیامین یاسرو بهار و تی تی جوونم با خواهرش تیبا و دختر خاله هام سارا ساناز و سامان پسرخالم با دختر داییم ویدا و داداشش وحید و و اون دختر عمه های از دماغ فیل افتادم الناز و ایناز فقط جای داداش گلم میران خالی بود کادوی تولدش رو که گرفتم تو کمدم گذاشتم هشت ساله کادو میخرم و تو کمدم میزارم هرسال میگم و واسش میفرستم و هرسال نفرستادم دلم واست تنگ شده داداش دیوونم. به عکس چارتاییمون که تو اخرین سفر به انگلیس گرفتیم لبخند میزنم.دوساله میران رو ندیدم.به لباسم تو اینه نگاه میکنم مثل همیشه عالی لباس ابی نفتی دکلته که با پوسته سفیدم تضاد داره پوشیدم لباسم دقیقا همرنگ چشمامه.از اتاقم بیرون میرم و به همه خوش امد میگم.بابا به مناسبت قبولیم بی ام و سورمه ای خریده....اخ که عاشقشم...تا شب با تمام افراد تو جشن یکی یه دور رقصیدم از پا درد دارم میمیرم.امشب همه چی عالی بود و من دیگه دانشجوام.هیپ هیپ هوررااا.
    یلدا-یسنا عزیزم ساعت شیشه بیدار شو دیر نرسی روز اول.
    -مامان یکم دیگه توروخدا.
    یلدا-مگه نمیخوای بری دانشگاه تازه به تینا گفتی میری دنبالشا.
    با شنیدن اسم دانشگاه نیشم تا بنا گوش باز شد و تو جام سیخ نشستم.
    -اره اره میخوام برم یونی.
    یلدا به این حرف من لبخند زد و سری تکون دادو از اتاقم رفت بیرون.با اینکه خیلی خوابم میومد وهمش بخاطر شبگردی دیشب بود ولی خنده از رو لبم نمیرفت پریدم تو حموم اتاقم و همین جور که اهنگ زد بازی رو زیر لب زمزمه میکردم
    و میرقصیدم زیر اب:
    هربار قهر میکردی میدونستم فرداش بر میگردی اره داشتیم چنجا زنگ تفریح
    ولی هردفعه باز میومدم بکنم من از سرت باز بگم تو دلمی خوشگلمی ککتلمی
    حسمو میگیری مثه کک رو لبمی همه چی شروع بشه دوباره از ندو قدمی
    گرفتی اطمینانمو تحمل میکردی تو چتیای منو تو من بود مثه سریالمو
    نگاه میکردم خوب میکرد خیلی حالمو...
    صدای در منو از تو حس بیرون اورد
    یلدا-یسنا زود باش رفتی اونجا اهنگ میخونی.
    -باشه باشه اومدم مامان.
    سریع خودمو یه دور دیگه شستم و از تو حمام اومدم بیرون یلدا رو تختم نشسته بود و با نگاه سرزنش باری نگام میکرد.
    -چرا اینجوری نگام میکنی؟
    یلدا-مگه نگفتی تا یازده میای؟
    -حالا فرق یازده با یک چیه؟
    یلدا-فرقش اینه که امروز اولین روز دانشگاته و تو تازه از حمام اومدی بیرون و هیچ کاری نکردی.
    -حالا روزا اول که دانشگاه خبری نیست یکم دیر میرسم.
    یلدا سری به عنوان متاسفم تکون داد و همینجور که از اتاقم بیرون میرفت گفت:
    تا یه ربع دیگه پایین باش صبحانه بخور.
    سرم رو تکون دادم و لباسم رو پوشیدم یه جین زخمی با یه مانتوی کوتاه مشکی و مقنعه کرواتیم یه ارایش ملایمم کردم و سوت زنان از پله میرفتم پایین.
    یلدا-بیا صبحونه بخور راه بیوفت
    -باشه راستی چرا نرفتی هنوز؟
    یلدا-بخاطر تو.
    -خودم بیدار میشدم.
    یلدا-اره احتمالا ساعت دوازده.
    -یلدا من دوازده سال خودم هر روز بیدار شدم و رفتم مدرسه امروزم بیدار میشدم دیگه نمیخواد از کارت بخاطر من بزنی خانم دکتر.
    یلدا سری به عنوان تاسف نشون داد و به سمت پله ها رفت که اماده بشه بره مطب.پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم بخاطر تو.
    تینا همین جور که تو ماشین می نشست با عصبانیت گفت:میزاشتی هشت میومدی
    تو اینه مقنعه ام رو مرتب کردم و به ساعت نگاه کردم هفت و ده دقیقه بود.
    -تا یه ربع به هشت میرسونمت.
    و ماشین رو با سرعت به حرکت انداختم.
    تینا-بخدا من جوونم رو دوست دارم دیر رسیدیم هم فدای سرت.
    -برو بابا
    وهمزمان با گفتن این حرفن لایی کشیدم و ماشین رو انداختم تو کوچه پس کوچه ها.
    تینا-صبح مامان بزور بیدارم کرد
    -منم،اینا اثرات شب گردی دیشبه ها.
    تینا-راستی اخر شماره پسره رو گرفتی؟
    -اره دیگه،دیدی چه ماشینی داشت عروسک بود.
    تینا-اره بابا تکه من ندیده بودم ازش تو ایران.حالا میخوای باش دوست بشی ؟
    -اره دیگه اینم مثله بقیه سه،چهار روز دوست میشم تمامه دیگه.تو چی با صاحب اون بی ام و سبزه دوست میشی.
    تینا-اررررره،کفاصط چشاش سگ داشت دیدی هم خودش هم ماشینش جیگر بود.میگم یسنا بیا یه کاری کینم؟
    با نیش باز جوابشو دادم-چیکار؟
    تینا-با هیچ پسری تو دانشگاه دوست نشیم.اینجا محیط کوچیکه ابروریزی میشه ها.تازه تابلو هم میشیم.
    نیشم بسته شد اه گفتم حالا میگه بیا چیکار کنیم افکار شیطانی تمام وجودمو گرفته بود.گفتم حتما میگه بیا موش ببریم سر کلاس یا یه همچین چیزی.
    -باشه بابا.تازشم پسرا یونی فنچن همسنه خودمونن.
    تینا-میدونم سال بالایی هارو میگم.
    رسیدیم به دانشگاه ماشین رو پارکینگ پارک کردم و همینجور که به شیشه ماشین تکیه دادم گفتم:قول نمیدم ولی سعی میکنم.
    تینا لبخند رضایت اومد رو لبش به چشمای مشکیش نگاه کردم و لبخند زدم.خم شدم کولم رو از عقب برداشتم و پیاده شدم تینا هم پیاده شد.
    -میگم تی تی خوبه همه درسامون یکیه ها.
    تینا-اره بابا وگرنه دق میکنم بدون تو.راستی به میران خبر دادی؟
    -معلومه، گفت جایزت اینه تعطیلات میان ترمت بیای پیشم.
    تینا-جدی؟خوشبحالت.راستی کی درسش تمامه؟
    -تو بیا بریم.دوسال دیگه.
    تینا-به بابا میگم ببینم چی میشه.
    به دانشکده که رسیدیم تو برد کلاسمون رو نگاه کردیم و رفتیم سمت کلاس تقریبا پر بود دختر پسرا یه جور بد به منو تینا نگاه میکردن انگار خیلی جلف بودیم به تیپ تینا نگاه کردم یه جین مشکی تنگ با کفشای اسپرت مانتوی تنگ کوتاه سفید و مقنعه ی مشکی.نه بابا سرو سنگین بودیم ارایشامونم ملایم بود.دوتا صندلی ردیف اول خالی بود همون جا نشستیم.منو تینا یه نگاه به هم انداختیم و لبخند زدیم معنی این نگاه این بود که بیخیال اینا حسودن.چند دقیقه بعد استاد اومد و یه پشت درس داد بعدشم یه استاد دیگه و تا دوازده کلاس داشتیم.
    تینا-اه خسته شدم.تا ساعت چند کلاس داریم؟
    -دو تا پنج هم یکی دیگه داریم بیا بریم سلفو کشف کنیم یه چیزی بخوریم.
    تینا سری به نشونه باشه تکون داد و رفتیم سمت سلف اه اه ناهارشو دوست نداشتم.
    -تی تی بیا بریم ببینم کافی شاپش کجاست؟من نمیتونم از غذاها اینجا بخورم.
    تینا-اره بیا بریم همون جا یه چیزی میخوریم تا عصر که بریم خونه. از سلف زدیم بیرون و رفتیم سمت کافه اونجا قهوه و کیک خوردیم بعدم رفتیم کلاس بعدی هنوز کس زیادی نیومده بود رو دوتا از صندلی های جلو پلاس شدیم چند دقیقه که گذشت بقیه هم اومدن مشغول حرف زدن با تینا بودم که صدای سلام یه نفر منو برگردوند به عقب.یه دختر سبزه با چشمای قهوه ای و صورتی کاملا معمولی بود.
    -سلام.
    -خوبی؟من بهنازم و با دست به پسر جفتیش اشاره کرد:اینم داداشم بهنامه.
    -منم یسنام.
    تینا-تینا هستم خوشوقتم.
    با بهنام و بهناز دست دادیم و مشغول حرف زدن شدیم.از اهواز اومده بودن ودوقلو بودن.بهنام قد بلند وسبزه بود و دقیقا شبیه بهناز فقط بهناز لاغرو ترکه ای بود و بهنام هیکلی.ساعت دو استاد اومد و بعد از حرف زدن و نصیحت کردن درسو شروع کرد. با صدای خسته نباشید استاد کلاس تمام شد.با بهنام و بهناز خداحافظی کردم و اول تینا رو رسوندم خونه بعدم خودم رفتم.
    ویرایش توسط hadis_s : 1392,12,21 در ساعت ساعت : 17:16


  7. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    قسمت چهارم
    امیدوارم خوشتون بیاد



    ساعت شیش با زنگ گوشیم بیدار شدم دست و صورتم رو شستم و موهام رو بستم یه ارایش ملایم کردم و شلوار جین سورمه ای تنگ با مانتوی سفیدم که تا روی زانوم بود پوشیدم مقنعه سورمه ای پوشیدم میز صبحونه اماده بود.الان یه هفتست که میرم دانشگاه از شنبه تا سشنبه کلاس دارم.با بهنازو بهنام هم صمیمی شدیم توی زعفرانیه توی یه اپارتمان دوتایی تنها زندگی میکنن.پنجشنبه هم چهارتایی رفتیم بیرون.به اون پسره هم زنگ زدم اسمش کامیار بیست و پنج سالشه کارخونه رنگ سازی دارن وباباش تیلیاردر.یکی دو بارم با تینا باش رفتیم بیرون.ازخونه زدم بیرون و مستقیم رفتم یونی.تینا قراره با ماشین خودش بیاد.تو پارکینگ پارک کردم.او له له چه جیگری جفت ماشینم پارکه.ماشین جفتیم یه لامبورگینی مشکی اسپرت بود.وای مامان میخوام.ماشین تینا با اخرین سرعت سمت دیگه ماشینم پارک شد.
    -چه خبر مگه سر اوردی خانوم.
    تینا-به به سلام خوبی چه جیگر شدی امروز.
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم بودم شوما کور بودی.
    تینا خندید و گفت : نه من چشام باز بود فکر کنم تو رفتی حموم داره نشون میده.
    -حالا خوبه من رفتم حموم تو که هنوز تو کف حمومی هستی که پارسال خونمون رفتی.تی تی پشت سرمو نیگا.
    چشای تینا تو عرض کمتر از یک ثانیه گرد شد.
    تینا-ماله کیه؟
    -پسر عمو شجاع.چه میدونم.
    تینا-به نظرت صاحبشم انقد خوشگله؟
    -اگه باشه که من باش دوست میشم.
    تینا-تو فعلا کامی رو بپا. این ماله مال من.
    -اونو دارمش.تو هم بپا سینا تو گلوت گیر نکنه این پیش کش.
    با خنده و بگو مگو که صاحب این ماشین مال کی میشه به سمت دانشکده رفتیم.امروز نیم ساعت زود رسیده بودیم.تو دانشکده قدم میزدیم که صدای چند نفر توجهم رو جلب کرد.
    -رسیدن بخیر داداش.اوروپا خوش گذشت؟
    -جات خالی حسین.یه هلو هایی بودن باب خودت.البته تو هم که کم جایی نبودی.
    صدای خنده چهارتاشون بلند شد.زیر لب زمزمه کردم:ندید بدید رفته فقط دختر دیده.
    تینا از این حرفم ریز خندید.صدای پسره باعث شد از حرکت بایستم.
    -حالا خوبه من رفتم تو برو فکری واسه خودت بکن که نرفتی.
    برگشتم سمتش و پوزخندی زدم:عزیزم واسه ی من هرجا بخوام برم راحته تو برو فکر کن چطوری پول واسه دور بعدت جور کنی.
    از این حرفم تینا و دوستای پسره خندیدن که با چشم غره پسره ساکت شدن.
    -اره حتما دیگه تا شمال رفتنو اروپا میدونی واسه همین به همین راضی هستی.
    -اتفاقا من ادم زیاده طلبیم.مسافرتام هم کمتر از انتالیا و دبی نیستن بزرگشونم لاس وگاس و سانفرنسیسکوست.
    حالا دروغ میگفتما فقط سه چهار بار رفته بودم انگلیس.
    -امریکا تو خواب رفتی دیگه؟
    -مگه من مثل توام که خوابام رو واسه دوستام تعریف کنم؟؟
    حسین-رادین بیخیال داداش بیا بریم.
    یکی از پسرا بدجور بم زل زده بود خواست برم که که صدام کرد و گفت:تو احیانا دختر عموی اشکان زمانی نیستی؟
    -و اگه باشم.؟
    -یسنا زمانی؟
    -اره خودمم ولی تورو نمیشناسم. و رو به تینا گفتم: تی تی به نظرت من خیلی معروفم یا اشکان.
    تینا با پوزخند-اشکان خیلی تابلو هست. دیگه نمیخواد باش بگردیم خودشو دوستاش به درد هم میخورن.
    -من مانی پورزاد هستم.
    با شنیدن اسمش ابروهام رفت بالا:اها داداش مانیا که با اشکان دوست بود.
    مانی-اره مانیا رو یادته؟
    -اره تمامه دوست دخترا اشکانو یادمه.
    مانی با پوزخند-خوشبحال اشکان.
    رادین-ببینم منو تو همدیگه رو جایی ندیدیم.
    -شاید تو هم دوست اشکانی.
    رادین-نه نیستم.
    پسر چهارمی-رادین این همون دختر پروست تو ساعت فروشی که ساعتو رو دستت بست.بعدم دستتو خنج کشید و ساعتو از دستت در اورد.
    من و تینا سریع بهم نگاه کردیم و از خاطره اون روز خندیدیم.رادین زل زد تو چشمام:خنده داره؟
    -اره کلی.راستی ساعتو واسه دوستتون گرفتین؟
    بهراد با خنده نگامون میکرد:اره خیلی هم خوشش اومد.
    به ساعتم نگاه کردم ده دقیقه دیگه کلاس شروع میشد.
    -خوب دیگه ما بریم.مانی به مانیا سلام برسون.
    مانی-باشه تو هم سلام اشکانو برسون.
    -اگه دیدیش سلام منو هم برسون.
    از پسرا جدا شدیم و به سمت کلاس راه افتادیم.
    تینا-چقدر رادین خوشگل بودا.
    -این کجاش قشنگ بود شبیه بوزینه بودا.
    تینا-دلت میاد؟
    سرمو به نشونه اره تکون دادم و وارد کلاس شدیم سرمو به نشونه سلام به بچه ها تکون دادم و رفتم جفت بهنام نشستم.تینا هم جفت بهناز نشست.
    بهنام-سلام بر اجی یسنا.
    -سلام بهنام خوبی دادا؟
    بهنام-شوما که خوف باشی منم خوفم.
    از اینجور حرف زدن بهنام چارتایی خندیدیم.استاد اومد و تا دوازده کلاس داشتیم.بعد کلاس به سمت کافه رفتیم که یه چیزی بخوریم همین که وارد کافه شدیم چشمم خورد به اون چارتا.اه اه دیوونه ها.روی صندلی نشستیم و بهنام رفت که سفارش بده من یادم افتاد امروز گرسنمه و دوتا کیک میخوام.بلند شدم و رفتم پیشه بهنام بش گفتم وقتی داشتم از کنار میز اون چهارتا رد میشدم رادین گفت: به به یسنا خانوم شما کجا اینجا کجا نکنه غذا ها سلف به معدتون نمیسازه؟میگفتی خودم دعوتت کنم بیرون ناهار.
    از حرفش لجم گرفت پسره ی پرو میخواست چیو ثابت کنه اخه یه فکری به سرم زد با یه لبخند شیطانی برگشتم سمتش و گفتم:دقیقا رادین جوون از کجا فهمیدی؟پس تا من میرم کیفمو بردارم تو هم جمع جور کن بریم ناهار بیرون بهم بدی.
    اونا باورشون نمیشد من این حرفو زده باشم.رادین اول شکه شد ولی واسه اینکه کم نیاره بلند شد و جلو تر از من از کافه زد بیرون منم کیفمو برداشتم و در مقابل نگاه متعجب دوستام و دوستای رادین پشت سرش از کافه زدم بیرون.
    رادین-خیلی پرویی.
    -تعارف بگیر نگیر داره.تا تو باشی به من تیکه نندازی.
    رادین-من تعارف کردم تو باید قبول میکردی؟
    -نکنه پول بات نیس؟عیبی نداره این بار من حساب میکنم دفعه ی بعد تو.
    و یه پوزخند هم چاشنی حرفام کردم.با حرص نگام کرد و گفت:انگار دفعه ی بعد هم وجود داره.
    و به سمت ماشینش رفت. ا ا این ماشین خوشگله ماله این بوزینست.بوزینه واقعا چقدر بهش میاد.سوار شد منم شوار شدم و راه افتاد سمت هتل استقلال.توی راه هیچ کدممون حرف نمیزدیم.گوشیش زنگ خورد روی اسپیکر ماشین بود.جواب داد صدای یه دختر که با عشوه حرف میزد تو ماشین پخش شد.
    -سلام عشقم.
    رادین-سلام مینو
    مینو-خوفی رادین عسیسم.
    عق عق
    رادین-خوبم تو خوبی؟
    مینو-تو خوف باشی منم خوفم.عسیسم امشب خونه تنهایی؟
    رادین-واسه چی؟
    مینو-بی احساس میخوام بیام پیشت.
    رادین با بیخیالی گفت باشه بیا و گوشی رو قطع کرد.بعد چند دقیقه دوباره زنگ خورد.
    رادین-دیگه چیه؟
    -سلام عزیزم چیزی شده؟
    رادین-سلام عسل نه هانی داشتم با دوستم حرف میزدم.فکر کردم اونه.خوبی؟
    عسل-اررره خوبه خوبم.میخوام عصر بیام پیش عشقم خوب نباشم.
    رادین-امروز؟
    عسل-اره.اشکالی هست؟
    رادین-بزار فردا.
    عسل-باشه هرچی تو بگی.
    رادین- پس فعلا.
    بعد قطع کردن هربار یه دختر زنگ میزد و رادین قول یه شبو تا اخر هفته بشون میداد.بدبخت دخترا.خاک تو سرشون.با طعنه به رادین گفتم:چقدرسرت شلوغه یه وقتی هم به من بده بابا.
    رادین خندید و گفت:خوشگلی و هزار دردسر ولی اگه تو وقت بخوای همین الان در خدمتتم.
    پسره ی پرو بوزینه.چپ چپ نگاش کردم،بیشعور.
    رادین-پیاده شو.زیادم فکرتو مشغول نکن من حاضر نیستم وقتمو با تو بگذرونم ارزشش بیشتر از این حرفاست.
    -برو بابا کی میاد باتو اخه.
    به سمت رستوران هتل رفتم قبل از ورود صبر کردم رادین بیاد تا دید منتظر ایستادم لبخند زد و در وباز کرد واسم گارسون با دیدن رادین اومد جلو و گفت:
    سلام اقای زامیاد،خوش اومدین. و رو به من هم گفت:خانوم خوش اومدین اومیدوارم اوقات خوشی رو سپری کنید.
    و مارو به سمت میز هدایت کرد منو رادین نشستیم و سفارش دادیم من تا تونستم سفارش دادم و رادین هی چشم غره میرفت.بعد از رفتن گارسون گفت:مگه از قحطی اومدی.
    شونمو با بیخیالی بالا انداختم و گفتم:نه میخواستم ببینم پول چقدر باته.
    سری به نشونه تاسف تکون داد و غذا هارو زود اوردن بعد از خوردن ناهار که نصف بشقابم باقی موند فقط یه ذره دسر خوردم و بقیه رو دست نخورده گذاشتم و نگاه به رادین کردم که در کمال ارامش دسرشو میخورد همون موقع با صدای بنیامین از جام بلند شدم و مشغول خوشو بش کردن باش شدم بنیامین با خنده به رادین اشاره کرد و گفت:دوست پسر جدیده؟
    -نه بابا اخه من با بوزینه دوست میشم.
    رادین-نه که من کشته مرده ماموتام.
    -من ماموتم؟
    رادین-وقتی من بوزینم حتما تو هم ماموتی دیگه.
    بنیامین-بیخیال یسنا. و رو به رادین که حالا ایستاده بود گفت:بنیامین بهداروند هستم از دوستان یسنا.
    رادین-رادین زامیاد هستم ولی از دوستان یسنا نیستم از دوشمناشم.
    بنیامین یه لبخند به من زدو گفت-اره حدس زدم فعلا من برم کار دارم.
    رادین- به سلامت.
    -بابای بنی.سلام مهرسا و بابک هم برسون.
    بنیامین رفت و منم رو با رادین گفتم بریم دیگه ماهم.کلاس دارم.
    رادین سری به نشونه باشه تکون داد.نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشد اه حالا دیر میرسم.رادین حساب کرد و رفتیم تو ماشین که نشستم گوشیم زنگ خورد کامی بود:
    -سلام
    کامی-سلام عزیزم.
    -خوبی؟
    کامی-مرسی تو خوبی؟
    -اووهووم.
    کامی-خوبه خوشگلم.امشب بریم بیرون؟
    -باشه کامی.ساعت هشت بیا در خونه دنبالم.
    کامی-اوکی پس میبینمت.
    -بای.
    گوشیو قطع کردم و یه نگاهی انداختم بش.اوه اوه تینا کلمو میکنه ده بار زنگ زده.
    رادین-امشب با دوست پسرت قرار گزاشتی؟بدبخت میدونه با چجور ادمی دوسته؟
    -نه بابا روی خوبمو نشون اون میدم مثل خود تو.
    رادین-پس مثل خودم اون رو خوبت ماله دوست پسراته.
    -اره پ چی میخوای فرار کنن اخلاق سگمو ببینن.
    و هر دو با هم خندیدیم.
    رادین-خوشم میاد مثل خودم بدجنسی.
    و یه لبخند خبیثانه زد منم جوابشو با همون نوع لبخند دادم.
    ویرایش توسط hadis_s : 1392,12,21 در ساعت ساعت : 17:22


  8. Top | #8

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    احتمالا فردا نمیتونم بیام پست بزارم واسه همین اخر شب گذاشتم اینو
    قسمت 5



    یه ربع دیر رسیدم ولی استاد ننداختم بیرون برخلاف تفکری که رادین از استاد حسینی داشت.استاد گفت برم تو کلاس و بار اخرم باشه.تا اخر کلاس تینا و بهناز واسم خط و نشون میکشیدن که بهشون بگم چیشد که با رادین رفتم و چه اتفاقایی افتاد ولی من هیچی نگفتم همزمان با گفتن کلاس تمام شد استاد .تینا گفت:
    خیلی بیشعوری چرا هیچی نمیگی؟
    بهناز-تو که گفتی بوزینست.حالا باش دوست شدی.
    -استپ استپ دوستی کجا بود بابا. و جریانو کامل براشون تعریف کردم.
    بهنام-به فکرشم خطور نمیکرد حرفشو جدی بگیری.
    بهناز-دیوونه ای تو هم.
    از جام بلند شدم و گفتم من برم دیگه با کامی قرار دارم.به سمت ماشینم راه افتادم که رادینو دیدم تکیه داده به ماشینش با دیدن من سری تکون داد وگفت:ننداخت از کلاس بیرون؟
    -به کوری چشم تو نه.
    رادین-چیکار به چشم من نداری؟
    -همین جوری.
    رادین-احتمال چشم نداری ببینی چشمام انقد خوشگله.
    -بپا اعتمادت به سقف نخوره.
    در ماشینو باز کردم و سوار شدم و بدون نیم نگاهی به رادین رفتم خونه.
    درو زینب واسم باز کرد.
    زینب-سلام خانوم خوش اومدین.
    -سلام زینب.مرسی.کی خونست؟
    زینب-تنهام خانوم.
    سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم یه دوش فوری گرفتم و شلوار جین سفید با مانتوی اب نفتی کوتاه با شال سفیدم پوشیدم ارایش کردم و ساعت هشت با تک زنگ کامی رفتم دم در.با دیدنم سوتی زد و گفت:سلام بر عشق خودم.
    -سلام کامی جوون خوبی؟

    کامی-مرسی تو خوبی؟
    -اووهووم.
    سوار ماشین کامی شدم و با کامی به سمت دربند رفتیم تو راه از همه چی حرف زدیم.متوجه شدم لیسانس مدیریت داره و کارخونه رو خودش اداره میکنه.به دربند که رسیدیم ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم به تیپش یه نگاه انداختم جین توسی با استین بلند اسپرت سفید که هیکلشو خوب نشون میداد.کلا خوب بود .کلاسش به کلاسم میخورد.کنار کامی قدم زنان به سمت یه تخت رفتیم و نشستیم.کامی سفارش شام داد .
    کامی-یسنا تعطیلات اخر هفته چیکارا میکنی؟
    -با دوستام ول میتابیم یا میریم کوه یا فشم.
    کامی لبخندی زد-اکیپین؟
    با بیخیالی-اره هشتاییم.
    کامی-کیا هستن.؟
    -من بگم تو میشناسی حالا؟
    کامی-بگو اشنا میشیم.
    -اگه من نخوام اشنا بشین چی؟
    کامی-دوست پسرتو نمیخوای به دوستات معرفی کنی؟
    -مگه دوست پسرای قبیلمو معرفی کردم؟
    کامی با ناراحتی سری تکون داد-هرجور راحتی
    اصلا دوست نداشتم به اشکان یا بقیه معرفیش کنم اخه دوروز دیگه دوستیم باش تموم میشد واسم دست میگرفتن.وگرنه با مامان اینا مشکلی نداشتم.
    کامی-خانوادت میدونن با من دوستی؟
    -میدونن دوست پسر دارم ولی نمیدونن کیه.
    کامی-اگه بگم منو معرفی کن حتما میگی نه.
    ویرایش توسط hadis_s : 1392,12,21 در ساعت ساعت : 21:07


  9. Top | #9

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    و یه لبخند زد منم تو جوابش یه لبخند زدم و هیچی نگفتم.خوب معلوم بود پسری رو که هیچ علاقه ای بش نداشتم به یلدا و میلاد معرفی نمیکردم.حالا اگه یه مدت طولانی بود شاید ولی یک هفته عمرا.شام رو اوردن و همزمان کامی سوالاتی راجب خانوادم میپرسید که از هر ده تاش من دوتاشو جواب میدادم سوالاتی مثل مامان و بابات چیکارن.داداشت هشت ساله انگلیس چیکار میکنه.رشتش چیه؟مدرکش چیه؟با سرهنگ زمانی نسبتی داری.با مینا زمانی چطور؟فامیله مامانت چیه،ادرس مطبش.و... که جواب اکثر سوالاش داده نشد یا منفی بود.اخه سرهنگ زمانی عموم(بابای اشکان)مینا زمانی هم عمم بود که کارخونه رنگسازی و رقیب کامی اینا بود.اخ اخ اگه مینا میفهمید که من با این دوستم،چی میشد.حال میکردا :پی بعد از شام یه قلیون باحال هم کشیدیم و ساعت دوازده بود که منو رسوند خونه.با وارد شدن به خونه صدای یلدا رو شنیدم:خسته نباشی.
    به سمتش برگشتم و یه لبخند تحویلش دادم:پاینده باشی.
    یلدا-پاینده باشی رو تو جواب زنده باشید میگن بعدم تا این وقت شب کجا بودی؟
    -با دوستم شام بیرون بودم.
    میلاد که از پله ها اومده بود پایین گفت:دوستتو ما میشناسیم؟
    یه پوزخند زدم-اخه شما دوتا کدوم از دوستام رو میشناسید؟
    میلاد-خوب تو معرفی کن ما هم میشناسیم.
    -کی خونه بودید که دوستمو معرفی کنم اخه صبح شیش میرید تا یازده شب.
    یلدا-خوب عزیزم شغل ما ایجاب میکنه.حالا نمیخواد درمورد ما حرف بزنیم .بگو این پسره که باش یودی کیه؟
    با کلافگی سری تکون دادم-گفتم که دوستمه.
    میلاد-حداقل دوست پسرتو به ما معرفی کن و وقتی هم باش میری بیرون به ما بگو که اگه از دوستامون بمون گفتن تورو دیدن در جریان باشیم نه مثل امشب.
    -میلاد کی بهتون گفته؟
    یلدا-پسر اقای فرجی.
    پسره ی خل خوبه بش پا ندادم اومده چغلی منو میکنه.واسه همین با یه لبخند رو به بهشون گفتم.
    -این میخواسته بین من با شمارو بهم بزنه اخه خودش میخواست بام دوست بشه بش محل ندادم.
    یلدا و میلاد نگاه سرزنش باری بم انداختن بهشون نگاه کردم و لبخندی به صورت زیبای جفتشون زدم با اینکه همیشه ازم دور بودن ولی خیلی دوستشون داشتم.
    یلدا-یسنا بلند شو برو بخواب فردا باید بری دانشگاه.
    از جام بلند شدم و شب بخیری به جفتشون گفتم میلاد اشاره داد که ببوسمش گونش رو بوسیدم و بعدم به سمت یلدا رفتم.
    -یلدا جوونم اینم واسه تو که حسودیت نشه.
    بعدم چشمکی بشون زدم وودر حالی که نگاه اون دو نفر بدرقم بود از پله هابالا میرفتم.


  10. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    811
    میانگین پست در روز
    0.71
    محل سکونت
    Ground
    تشکر از کاربر
    4,691
    تشکر شده 38,421 در 875 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینم یه قسمت دیگه.





    -کی اس داده این وقت اخه؟

    گوشیم رو برداشتم و یه نگاهی انداختم اه کاره تینای بیکار بود جوک فرستاد بود.-غضنفر یه هفته به یخ نگاه میکنه و پیش خودش میگه خداجوون این کجاش سوراخه که اب چکه میکنه؟

    واسش –قدیمی بود رو اس کردم و به ساعت نگاه کردم سه بود.خواب از سرم پرید از رو تخت بلند شدم و چراغو روشن کردم دستو صورتمو شستم میدونستم اگه بد خواب بشم دیگه عمرا خوابم ببره لپتاپ رو روشن کردم یه چرخی تو فیس بوک و یاهو زدم خبری نبود فقط میران چند تا عکس جدید گذاشته بود اخ چه داداش خوشگلی داشتم.درست شبیه خودم فقط در قالب مردونه بود چشمای ابی تیره پوست سفید و موهای مشکی داشت.یکیش با دوست دخترش انا بود.یه عکس دیگه هم انا بین میران و دوست صمیمیش سهیل بود.سهیل و میران از بچگی باهم دوست بودن هشت ساله پیش سهیل و خانوادش رفتن انگلیس.میران هم تصمیم گرفت واسه ادامه تحصیل و هم اینکه با سهیل باشه بره انگلیس که میلاد و یلدا بدون هیچ مخالفتی قبول کردن.با رفتن میران خیلی تنها شدم بازم خوبه تینا بودش تقریبا بیشتر از اینکه یلدا و میلاد و میران رو دیده باشم پیش تینا بودم و دیدمش.یه چرخ دیگه تو فن پیج چندتا خواننده زدم به ساعت نگاه کردم اه چرا نمیگذشت چهار بود تازه تصمیم گرفتم یه نگاهی به درسا دانشگاه انداختم من عاشق معماری بودم تینا هم اولش به خاطر من بود که اومد ریاضی ولی بعد خودش هم بش علاقه مند شد.

    با باز شدن در اتاقم به خودم اومدم یلدا بود.

    -صبح بخیر گلم بیداری؟

    -اره از سه.

    یلدا-دیشب بد خواب شدی باز؟.میز صبحونه امادست اگه میخوای بیا با منو پدرت صبحونه بخور.

    سری تکون دادم و یلدا از اتاق رفت بیرون پنج و نیم بود بلند شدم رفتم پایین.میلاد پشت میز نشسته بود.با صدای بلند سلام کردم.

    -سلام به بابای عزیزم.

    و از پشت خم شدم بوسش کردم.

    میلاد-سلام عزیز دل بابا.سحرخیز شدی.

    -من همیشه سحرخیزم.

    مشغول خوردن شدیم.

    میلاد-دانشگاه چطوره؟

    -خوب و دوست داشتنی.

    میلاد-روزایی که کلاس نداری یه سری به شرکت بزن بهتر از همین اول با کارا اشنا باشی.

    -اگه وقت کردم حتما.

    میلاد-بهتر بچه بازیو بزاری کنار و از همین سال اول با کارا اشنا بشی.مدیر اینده این شرکت تویی.

    -باشه میلاد سعی میکنم هفته ای یه بار بیام.

    میلاد-خوبه تینا هم دوست داشتی با خودت بیار.

    -دوتا دوست دوقلو دارم میشه اونا هم بیارم؟.

    میلاد-باشهبگو بیان تا باهاشون اشنا بشم.

    یلدا-اخر هفته خونه لیدا دعوتیم.جایی قرار نزار.

    -باشه مهمونیه؟

    یلدا-تولد سامانه،اشکان اینا هم دعوتن.

    -اوه اوه چه خبر پس.من لباس میخواما.

    یلدا-باشه برو بگیر.

    میلاد از سر میز بلند شد و به یلدا گفت:خانومی بلند شو تا توهم سر را برسونم.

    با تعجب نگاشون کردم-یلدا چرا با ماشین خودت نمیری؟

    یلدا-یه هفتست خرابه.

    وای من چه بیخبر بودم از ماشینش قبلا که ماشین نداشتم مزدا یلدا همیشه زیر پام بود حالا حتی نمیدونستم خرابه.

    -میلاد من امروز یلدا رو میرسونم.

    میلاد سری تکون داد و من و یلدا رو بوسید و رفت.

    یلدا-چیشده بهم افتخار دادی میخوای برسونیم.

    از سرمیز پاشدم که برم گفتم:عیبی داره مامانه گلمو برسونم؟

    یلدا-نه چه عیبی فقط زود حاضر شو تا هفت منو برسونی.

    سری تکون دادم و رفتم.جین توسی با مانتوی مشکی که کمربند توسی میخورد با کفش اسپرت سفید پوشیدم و ارایش کردم و تا شیش و نیم اماده شدم.

    -یلدایی اماده ایی؟

    یلدا از اشپزخونه بیرون اومد – اره عزیزم تا تو ماشینو روشن کنی کیفمو برداشتم اومدم.
    سری تکون دادم و به سمت پارکینگ رفتم تا ماشینو روشن کردم یلدا اومد و سوار شد.حرکت کردم
    ویرایش توسط hadis_s : 1391,10,12 در ساعت ساعت : 15:15


صفحه 1 از 14 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان موبایل دوستی ما | hadis_s کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 14:21
  2. دانلود رمان دوستی ما | hadis_s کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,04,31, ساعت : 21:04

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •