بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۳۲ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض شکنجه گر | down13 کاربر سایت

سلام دوستان.
امیدوارم که خوب باشید.
دوباره با شما هستم با رمانی که نوشته ی خودم هست.
اسمش هست((شکنجه گر)).
رمانی عاشقانه و سعی میکنم که آخرش رو خوب تموم کنم.چون خودم به این معتقدم که وقتی رمان آخرش بد تموم میشه تاثیر خیلی بدی روی خواننده میذاره تا چند روز.خودم این حس رو تجربه کردم.هرچند که در طی داستان تلخی ها و سختی هایی داره اما آخرش رو خوب تموم میکنم.
هنوزم دارم رمان رو مینویسم و نمیدونم کی تموم میشه.
از اینکه با نظراتتون بهم کمک کنید خیلی ممنون میشم.
قانون رو هم که خودتون بهتر از من میدونین.
اسپم ممنوع.
نوشتن پیام هایی مثل :مرسی،قشنگه،ادامه بده و ...در طی گذاشتن داستان واقعا باعث به هم خوردن نظم میشه.پس لطفا مراعات کنید.چون هنوزم میبینم که بعضی از دوستان وسط رمان ها پیام میذارن.
دوست دارم با حمایتتون که همون زدن دکمه ی تشکر و ارسال پیام خصوصی هست منو به ادامه داستان ترغیب کنین.

شکنجه گر
نویسنده:ش.تیموری

1

زل زده بودم به ته سیگار بین انگشتام و به صدای دعوای بابا و مامانم گوش میدادم.زندگی من زندگی آرومی نبود.کسی از ظاهر سرد و بی تفاوتم پی به مشکلاتم نمیبرد.دوست نداشتم بقیه بهم ترحم کنند.
بوی سوخته ی فیلتر سیگار توی دماغم پیچید.سرفه ای کردم و از پنجره انداختمش بیرون.آخرای تابستون بود و هوا بهتراز قبل شده بود.دیگه لازم نبود از شدت گرما جلوی کولر بخوابم.خیلی راحت خوابم میبرد.
نفس عمیقی کشیدم و به صدای مامانم گوش دادم.
مامان_ببین حامد خستم کردی.25ساله که باهات زندگی کردم.با همه چیت ساختم.اما دیگه نمیتونم این اخلاق گندتو تحمل کنم.میفهمی؟!همش توهین.همش تحقیر.همش جنگ اعصاب.بابا منم آدمم.به خدا از دست تو ضعف اعصاب گرفتم.به من رحم نمیکنی به اون دختر رحم کن که تازه اول جوونیشه.به جای اینکه یه محیط آرومو براش درست کنیم همش داریم میزنیم توی سر و کله ی هم.بهتره از هم دور باشیم.اینجوری بهتره.
از شنیدن حرف های مامانم پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:خودتم همچین بیگناه نیستی مامی جون.
همین حرفو بابا بهش زد.
بابا_خودتم همچین بی تقصیر نیستی معصوم.من بد.من گند دماغ.من عصبی.تو که ادعات میشه یه بار شده بری سراغ دخترت ببینی داره چیکار میکنه؟با کیا میره و میاد؟اگه من نباشم تو اصلا خونه نیستی.دائم با این رفیقات جلسه و میتینگ داری.پول من زیادی کرده.باید بابت قر و فر تو کلی پول خرج کنم.خرج اون دختر طفل معصوم از تو کمتره.
از این دعواهای همیشگی شون خسته شده بودم.تنها بودم و هیچ خواهر و برادری نداشتم تا حداقل یک ذره درد دلم سبک بشه.بتونم باهاشون حرف بزنم و آروم بشم.همیشه تنها بودم.از وقتی یادمه خودم بودم و خودم.هیچوقت با مامانم مثل مامان پری ،دوستم صمیمی نبودم.گاهی وقتا به قدری به پری حسودیم میشد که حد نداشت.اون با مادرش راحت و بدون هیچ ترسی حرف میزد.از اتفاقات روزمره تا مزاحمت پسرهای دانشکده.همه رو تعریف میکرد .اما من چی؟کسی رو نداشتم.با اینکه دل خوشی از والدینم نداشتم اما بابا رو ترجیح میدادم.به جای مامانم بهم محبت میکرد.همیشه سعی میکرد بهترین ها رو برام بخره.هیچوقت نمیفهمیدم دلیل اون همه محبت بابام و بی تفاوتی مامانم چیه.
دستمو بو کردم.بوی سیگار میداد.به سمت میز توالت رفتم و اسپری رو برداشتم.به سرتاپام اسپری زدم و بعد دو تا قرص خوشبو کننده گذاشتم توی دهنم.حدود یک سال میشد که تفننی سیگار میکشیدم.هیچوقت از حد خودم تجاوز نکردم.نمیخواستم تبدیل به یه آدم سیگاری بشم.میدونستم که سیگار کشیدن در شان من نیست اما نمیدونم چرا وقتی اولین پک رو میزدم تمام ناراحتیم از بین میرفت.همه ی حرصم رو با پک زدن به سیگار خالی میکردم.اما تصمیم گرفته بودم که دیگه نکشم.اگه بابا میفهمید خون به پا میکرد.نمیخواستم درگیری بینمون پیش بیاد.بسته ی سیگارو از پنجره انداختم بیرون و به کوچه خلوت نگاه کردم.نسیم خنکی میوزید و صدای جارو کشیدن رفتگر محله میومد.ساعت حدودا سه نیمه شب بود و هنوز بابا و مامانم داشتند با هم دعوا میکردند.گاهی فکر میکردم به جای اینکه اونا از خونه برن من باید برم.دوست داشتم یه جای خلوت و آروم زندگی میکردم.بدون هیچ هیاهو و ناراحتی.
روی تخت دراز کشیدم و به آینده ی نامعلومی که داشتم فکر کردم.سهم من از آینده چی میتونست باشه؟!زندگیم چطور میشد؟هیچی رو نمیتونستم تصور کنم.اصلا قوه ی تخیلم کمکم نمیکرد.پری همیشه خودشو کنار علی میدید.پسر عمه اش.اونا شیرینی خورده ی همدیگه بودند.نمیتونستم این عقیده رو قبول کنم که وقتی دو تا بچه به دنیا می اومدن به هم پیوندشون میدادند.به نظرم کار ابلهانه ای بود.از اینکه پری انقدر از علی خوشش میومد حسادت میکردم.گاهی وقت ها دوست داشتم منم کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم و تمام ناراحتی های پشت سرم فراموش کنم و باهاش آینده ای رو بسازم که سزاوار باشه.هیچ پسری نظر منو به خودش جلب نمیکرد.افراد زیادی دور و برم بودند که دوست داشتند باهام دوست باشند یا باهام ازدواج کنند اما من هیچوقت بهشون فکر نمیکردم.زندگی خونوادم منو به نوعی ترسونده بود.ترس از اینکه با مردی ازدواج کنم که بعد ها عصبانی و بد خلق باشه.خائن باشه و یا معتاد.از خیلی چیزها میترسیدم.من طاقت اینکه توی زندگیم سختی بکشم نداشتم.نمیخواستم بعدا وقتی ازدواج کردم دوباره مشکلاتم شروع بشه.از بچگی که یادم میاد همیشه یه دیواری بین من و مامانم بود.محبت هاش مثل بابام خالصانه نبود.نمیدونم دلیل اون همه سردی چی بود؟!
صدای زنگ اس ام اس منو از فکر آورد بیرون.نگاهی به اطراف اتاقم کردم.خبری از موبایلم نبود.نمیدونم کجا انداخته بودمش.توی کیفمو گشتم اما نبود.همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم.آخر سر به سمت تختم رفتم و زیر تخت رو نگاه کردم .بالاخره پیداش کردم.اینجا چیکار میکرد؟!تازه یادم اومد موقع خواب انداختمش زیر تخت.حافظه ام کم کم داشت از بین میرفت.حس میکردم از سنی که دارم پیرتر شدم.من همش 20سالم بود اما اندازه زن های 50ساله خسته بودم.
شروع کردم به خوندن اس ام اس.از طرف فرید بود.پسر عموم.نوشته بود که بیدارم یا نه؟!و اگه بیدارم جوابشو بدم.
تنها به نوشتن آره اکتفا کردم و براش فرستادم.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زنگ زد.فکر نمیکردم بخواد زنگ بزنه.اصلا حوصله ی حرف زدن باهاشو نداشتم.اما از یه طرف هم بد بود.فرید از من شش سال بزرگتر بود و براش احترام زیادی قائل بودم.مثل برادری که نداشتم باهاش رفتار میکردم.هرچند که میدونستم احساس اون به من خیلی متفاوته.جریان مسخره ی دختر عمو و پسرعمو بود.بستن عقدشون توی آسمونا.از وقتی که یادمه این حرفا بود.
سرفه ای کردم و صدامو صاف کردم و جوابشو دادم.
_سلام فرید.
فرید_سلام پگاه.خوبی؟!خواب که نبودی؟!
_مرسی خوبم.تو خوبی؟!نه خواب نیستم.یعنی خوابم نمیبره.
فرید_خب خدارو شکر.منم مثل تو.خوابم نمیبرد.گفتم به تو زنگ بزنم یه ذره با هم حرف بزنیم.
همون لحظه صدای شکستن یه چیزی از اومد.سراسیمه دستمو گذاشتم روی دهنی موبایل که صدای مامانم بلند شد:چته وحشی؟واسه چی میزو میشکنی؟!
خدا خدا میکردم که فرید صدا رو نشنیده باشه اما شنیده بود.
فرید_اون چی بود شکست؟!
به سمت پنجره اتاقم رفتم و گفتم:هیچی.بیرون بود.آخه کنار پنجره ام.این رفتگره داره خیابونو جارو میکشه یه لامپ مهتابی توی کوچه بود شکوندش.
خودم هم از دروغ شاخداری که گفتم تعجب کرده بودم.ذهنم انقدر خلاق بود و خودم خبر نداشتم.
فرید_آهان.ترسیدم.فکر کردم چیزی شده.
_نه بابا.نترس.چیزی نیست.
نفس راحتی کشیدم که گفت:خب حالا تو چرا نمیخوابی؟!
_داشتم درس میخوندم.آخر ترمه و چند هفته دیگه امتحانا شروع میشه.
فرید_مثل من.دارم این پایان نامه کوفتی رو آماده میکنم.هنوزم تموم نشده.
فرید دانشجوی کارشناسی معماری بود.چون سربازی رفته بود دو سال دیرتر وارد دانشگاه شده بود.من هم دانشجوی تاریخ بودم.
_یه ذره سختی داره.تحمل کنی تموم میشه ایشالا.اونوقت باید مهمونم کنی ها.
فرید_ای به چشم.شما رو میبرم بهترین رستوران شهر.
_دیگه نمیخوام توی خرج بیفتی.
فرید_از این حرفا نزن.من واسه تو هرکاری میکنم.
با شنیدن این حرفش ساکت شدم.دوست نداشتم طور دیگه ای بهم نگاه کنه.نمیخواستم رابطه ی عاشقانه ای بینمون باشه اما وقتی میدیدمش دلم براش میسوخت.قیافه ی معصوم و بچه گانه ای داشت.اما خوشگل بود.وقتی نگاهش میکردم نمیتونستم درست و حسابی حرفمو بهش بزنم.دوست نداشتم امیدوار بشه اما چشماش نمیذاشت حرفمو بزنم.من عاشق فرید نبودم.فقط یه حس دوست داشتن ساده بود.مثل برادر.
فرید_کجا سیر میکنی؟ساکت شدی.
_اینجام.
فرید-مطمئنی حالت خوبه؟!
_آره.چیزی نیست.
فرید_پگاه؟!
_جانم؟!
فرید_جونت بی بلا.یه چیزی بگم نمیخندی؟!
_نه بگو.
فرید_اگه دعوتت کنم به یه مهمونی باهام میای؟!
_هوم؟!
فرید_یه مهمونی با دوستام.همه با یکی میان.غیر از من.تنهایی حوصلم سر میره.
واقعا از این حرفش خنده ام گرفته بود اما سعی کردم خودمو کنترل کنم.
_خب با برهمن برو.
فرید_تو که میدونی اون سرش شلوغه.همش دنبال باباست.همش شرکته.
_خب داداشت که هست.
فرید_منظورم این بود که دوستام با دوست دختراشون میان.
_اما منکه دوست دختر تو نیستم.
فرید_دختر عموم که هستی.خواهش!
چهره ی فرید رو تجسم کردم.چشمای سیاه و درشتشو که با التماس بهم نگاه میکرد.نتونستم بگم نه.
_باشه میام.کجا هست حالا؟به چه مناسبت؟!
فرید_بچه های دانشگاهن.به خاطر اینکه درسمون داره تموم میشه جشن گرفتیم.نمیخوام تنهایی برم.
_خب باشه.اشکال نداره.اما شرط داره.
فرید_چه شرطی؟!
_قول بده؟!
فرید_باشه قول میدم.تو جون بخواه.
_شرطش اینه که بذاری من ماشینتو برونم.هم رفت هم برگشت.
فرید_چی؟خل شدی؟تو که گواهینامه نداری؟تازه داری میری کلاس رانندگی.یه چیزیت بشه چی؟!
_تو نگران منی یا ماشینت؟!
فرید_معلومه عزیزم نگران تو.ماشین فدای سرت.یه چیزیت بشه عمو پوست از سرم میکنه.
_دیگه قول دادی.اصلا نمیام.
فرید_باشه شیطون.تو برون.فقط قبلش باید دعا بخونم فوت کنم به ماشین و خودم.
_نامرد.انقدر دست فرمونم بد نیست.
فرید_خودمو به خدا میسپرم.همینو میتونم بگم.



لینک رمان بازی انتقام:
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
لینک نقد رمان بازی انتقام:
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
--------------------------------
وبلاگ من:خاطرات یک باستان شناس
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -bahareh-, -دایان-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, ?98i, aazz, afsoon321, aidai, aili, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arezoue, arman_iran, asemanii, ashoka, atieh jan, AVESTA, ayda90, azam 24, b.maryam, babsaneh, baran.amad, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, gogoli, granaz, hamedjoon, harimeshgh, hiva, Irani, kamand17, katy, kelara, khale rize, khanoom-damaghoo, lalehjoon, linda2011, M&M_601, m0zhdeh, mahdiar, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, miley, Mina, mirage, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, nazgol, naz_goli, nedaj, negark, neginra, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nina86, nita.viok, niyayeeeeeesh, nlp16001, OoPs, P@rya, parisaparisa, parnar, patough, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saharsahar, samanta31, sanaz2000, sanaZzZ, sania555, sara 42, sepideh1993, sharmin.r, shili, silverstar, sirius, snopoy, Snow Dream, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, STOCKHOLM, sydney, TABA_13069, tala bala, tama1011, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, ti_na60, UnKnOwN_Sh, uranoos, Ushya7, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, zozozi, zznanin, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, ایماز, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, ملیساا, منجی, مها, مهستی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۴۰ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

2
_نمیاما.
فرید_شوخی کردم.اشکال نداره.پس،فردا آماده باش.
_چی ؟فردا؟!
فرید_آره دیگه.فردا شب مهمونیه.خونه ی یکی از دوستام.
_اما من اصلا حاضر نیستم.فردا کلی کار دارم.قرار بود با دوستام برم بیرون.
فرید_یه بار هم با ما بد بگذرون.
_باشه.اشکال نداره.
فرید_ناراحت شدی نمیتونی با دوستات بری شیطونی؟!
_فرید؟!
فرید_شوخی کردم.میدونم که تو دختر خوبی هستی.اما یه چیزی.
_هوم؟!
فرید_لباستو یه جوری انتخاب کن که زیاد باز نباشه.
_چی؟منظورت چیه؟!
فرید_خب دوست ندارم لباست خیلی باز باشه.میفهمی که؟
_تو از من تاحالا اینجور لباسی دیدی؟
فرید_نه.اما خب گفتم شاید...
_واقعا که.
فرید_معذرت میخوام.ببخش.
_بخشیدم.کل تهرون مال تو.
فرید_سندشو کی میزنی به نامم؟
_همون فردا شب میزنم به نومت.
فرید_مرسی دختر عمو جونم.
_لوس نشو دیگه.
فرید_چشم.فقط فردا خودم میام دنبالت.یه سری هم به عمو و زن عمو بزنم.باشه؟!
_باشه.
ناخودآگاه خمیازه ای کشیدم که فرید گفت:خوابت میاد؟آره؟!
_نه.نمیدونم چرا...
فرید_ببخش اگه بیدار نگهت داشتم.برو بخواب صبح سر حال باشی.شبت بخیر.
_شب بخیر.
گوشی رو قطع کردم و خودمو انداختم روی تخت.دوست نداشتم به چیزی فکر کنم.صدای مامان و بابام هم دیگه نمیومد.نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم.
***
صدای مامانم باعث شد از خواب بیدار بشم.امروز خیلی خوشحال و مهربون بود.
مامان_پگاه عزیزم؟بلند شو.ساعت 4بعد از ظهره.چقدر میخوابی؟
وحشت زده سر جام نشستم و به ساعت دیواری نگاه کردم.خدای من!چقدر خوابیده بودم؟اولین بار بود که انقدر خوابیدم.دستی به موهام کشیدم و گفتم:چرا زودتر بیدارم نکردین؟!
مامانم به سمت پنجره اتاق رفت و گفت:بابات گفت بیدارت نکنم.گفت دیشب حتما دیر خوابیدی.فرید هم زنگ زد گفت یک ساعت دیگه میاد.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:حس میکنم خیلی کوفته ام.
مامان_بلند شو یه حموم برو سر حال میشی.
به زور از رختخواب دل کندم و گفتم:من گشنمه.
مامان_نهار میخوری یا صبحونه؟!
_نهار چیه؟!
مامان_ته چین مرغ.
_اوم.من میمیرم واسه ته چین.میرم میخورم بعد میرم حموم.
مامان_راستی با فرید میخواین برین جایی؟!
_آره.قراره بریم یه مهمونی.
مامان_آهان.
مشغول خوردن غذا بودم که مامانم وارد آشپزخونه شد و گفت:چشمات خیلی قرمزه.دیشب گریه کردی؟!
_نه اصلا.
مامان_پس چرا؟!
_نمیدونم.
مامان_من و بابات قراره بریم مسافرت.
با خودم فکر کردم این مدت که من خواب بودم چقدر رفتار مامان تغییر کرده و مهربون شده.هیچوقت به حال من دقیق نمیشد.نمیدونم چش شده بود.
_مسافرت؟کجا؟!
مامان_قراره بریم کیش
_اوه.کیش؟!
مامان_آره.دوستش براش یه خونه آپارتمانی پیدا کرده.راستش بابات تصمیم گرفته که بریم اونجا زندگی کنیم.
با کنایه گفتم:وقتی من خواب بودم تصمیمات جدیدی گرفته شده.خیلی جالبه.
کیش؟!هیچوقت از هوای شرجی و آفتابی خوشم نیومده بود.ترجیح میدادم توی تهران با همین دود و غبارش زندگی کنم تا جایی مثل کیش.از اینکه هیچ کدومشون با من مشورتی نکرده بودند لجم گرفت.با نارضایتی از جام بلند شدم و گفتم:ممنون بابت غذا.من میرم حموم.
***
از حموم اومده بودم بیرون و مشغول خشک کردن موهام شده بودم.موهای بلندی داشتم که تا کمرم میرسید اما یه روز از دستشون خسته شده بودم و کوتاهشون کرده بودم.رسیدگی به موهام همیشه وقت میبرد.شونه کردن و شستنشون همیشه وقتمو میگرفت.
صدای زنگ خونه باعث شد به سمت پنجره اتاقم برم.فرید ماشینشو دقیقا زیر پنجره من پارک کرده بود.ماشینش ماکسیما بود و به رنگ مشکی.عاشق ماکسیما بودم .از تصور اینکه پشت ماشین فرید بشینم لبخندی زدم و زیر لب گفتم:آخ چه کیفی میده.
از اتاقم رفتم بیرون که دیدم فرید تازه وارد سالن پذیرایی شد.رفتم طرفش و با لبخند گفت:سلام چطوری؟!
با هم دست دادیم که گفت:خوبم.تو خوبی؟!
چشمکی بهش زدم و گفتم:ماشینتو که دیدم بهتر شدم.
مامانم همونطور که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:خدا بهت رحم کنه فرید که میخوای ماشینتو بدی دست این وروجک.
فرید_زن عمو نگران نباشید.خود پگاه حواسش هست.
دستی به موهای مشکیش کشید و با صدای آرومی گفت:چقدر میخوابی دختر.خسته نمیشی؟!
_باور کن که خودمم هنوز گیجم.رکورد شکوندم.
فرید_دیوونه.
روی مبل نشست و گفت:چرا هنوز آماده نشدی؟!
_کی میخوایم بریم؟!
فرید نگاهی به ساعتش کرد و گفت:هفت و نیم یا هشت.
_حالا تا اون موقع وقت زیاده.
فرید با شیطنت گفت:واسه ما پسرا بله.شما دخترا تا بیاین خودتونو حاضر کنین کلی طول میکشه.بعید میدونم با این وضع به مهمونی برسیم.
_خیلی به خودت مطمئنی فرید.
فرید_خب راستش باید واقع بین بود.ما پسرا که آرایش و مانیکور و پدیکور که نمیکنیم.خیلی بخوایم به خودمون برسیم یه تافت و سشوار به سرمونه.اونم تو نیم ساعت تموم میشه.شما ها همیشه میخواین برین مهمونی وقت آدمو میگیرین.
_خیلی نامردی فرید.اصلا دیگه نمیام.
بعد با حالت قهر به سمت اتاقم رفتم که دنبالم راه افتاد و گفت:کجا پگاه؟قهر نکن دیگه.
بدون توجه به حرفش در اتاقمو باز کردم و رفتم تو.اونم پشت سرم وارد شد و گفت:ببخشید.خوبه؟!
همونطور که پشتم بهش بود لبخندی زدم و گفتم:شرط داره!
فرید_وای باز که میگی شرط داره.دیگه چی میخوای؟!
_بگو باشه تا آشتی کنم.
فرید_باشه.بگو.
_دعوتم کنی به کله پزی.
فرید_چی؟!
صداش شبیه جیغ دخترها بود.خنده ام گرفت.برگشتم سمتش و گفتم:خب چیه؟بده مگه؟
میدونستم که از کله پاچه متنفره.برعکس من که عاشق این غذا بودم.با سردرگمی و گیجی نگاهم کرد و گفت:وای پگاه تو چرا پسر نشدی؟!اه اسمشو که میشنوم حالم بد میشه.
_اما تو قول دادی.
نشست روی تختم و گفت:باشه.باشه.فقط ازمن نخواه بخورم.خب؟!
_باشه.نمیگم.
از اینکه اذیتش میکردم واقعا لذت میبردم.دوست داشتم اونم مثل من سر به سرم میذاشت اما همیشه مقابلم کوتاه میومد و با گفتن کلمه های مثل چشم،باشه،ببخشید،هر چی تو بگی.حرصمو در میاورد.دوست داشتم مثل بقیه ی خواهر و برادر ها سر به سرم بذاره.اما چه توقع بیجایی.اون برادر نبود.فقط پسرعموم بود که عاشقم بود.
فرید نگاهی به اتاقم کرد و گفت:دکورشو عوض کردی؟!
_آره.خوب شده؟
فرید_چرا رو تختی سیاه؟!دلت نمیگیره؟!
_نه.اصلا.
فرید_آدم یاد مرگ میفته.
_برای من که اینجوری نیست.
آهی کشید و سرشو انداخت پایین.همونطور که دنبال یه مانتوی مناسب میگشتم از جاش بلند شد و گفت:چه لباسی انتخاب کردی؟!
_میخوام از تو بپرسم.
فرید_از من؟
صداش خوشحال بود.میدونستم که انتظار این حرفمو نداشت.
_میخوام ببینم مهمونیتون چجوریه؟آدماش.میفهمی که.
فرید_خب راستش همه جور آدمی توش هست.نمیخوام که یه جوری باشه که اونجا...

3
بقیه حرفشو ادامه نداد و به مانتویی که دستم بود خیره شد.
_اونجا چی؟!
فرید_میشه زیاد به خودت نرسی؟!
_واسه چی؟!میخوای زشت باشم آبروتو جلوی دوستات ببرم؟!
سرشو آورد بالا و زل زد توی چشمام.چقدر نگاهش معصوم بود.هیچوقت پسری رو ندیدم که اینطور مظلومانه بهم نگاه کنه.آروم آروم دستشو به طرف دستم آورد و گرفتش.تحت تاثیر چشماش هیچ عکس العملی نشون ندادم.نگاهی به دستامون کردم که صداش توی گوشم پیچید.
فرید_نمیخوام مثل بقیه ی مهمونیا تو گل سرسبد باشی.ساده باش پگاه.همینو ازت میخوام.
آروم آروم دستمو ول کرد و بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق بیرون رفت.زیر لب گفتم:پسره ی دیوونه.پاک عقلشو از دست داده.
نشستم روی صندلی میز توالتم و به خودم تو آینه خیره شدم.چهره ی زیبایی نداشتم.برعکس شخصیت های دختر رمان های ایرانی.چشمام قهوه ای بود اما در نظر اول مشکی به نظر میومد.ابروهام پیوندی بود مثل ابروهای دخترهای قاجار.پوست صورتم سفید بود و با بینی که به صورت گردم میومد.لب هام موزون بود و گوشتی.روی لپم چال داشتم که وقتی میخندیدم بیشتر معلوم میشد.از چشمام شیطنت میبارید.برای خودم زبون در آوردم و گفتم:اگه به حرف فرید گوش بدم خیال ورش میداره فکر میکنه عاشق سینه چاکشم.اون وقت دیگه ول کنم نیست.یه کاری میکنم که نه سیخ بسوزه نه کباب.
از اتاقم اومد بیرون و با لحن سرزنده و شادی گفتم:و این شما و این پگاه صادقی.
دستمو روی سینه ام گذاشتم و به نشونه احترام دولا شدم که صدای بابام اومد.
بابا_به به.ماشالا.
با شنیدن صدای بابام سرمو آوردم بالا و گفتم:بابا کی اومدی؟
بابا_همون موقع که دوشیزه خانوم داشت خودشو خوشگل میکرد.
مثل دختر بچه های کوچیک به سمتش رفتم و روی پاهاش نشستم.بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:خوشگل شدم؟!
مامانم که داشت ناخوناشو سوهان میکشید با خنده گفت:از کی میپرسی؟تو زشت هم باشی بابات میگه خوشگلی.اما دخترم خوشگل شدی.واقعا میگم.
بابام دستی به موهام که حالا فرشون کرده بودم کشید و گفت:بهت موی فر میاد.
_واقعا؟
بابا_آره واقعا.
_پس میرم فرشون میکنم.
بابام با شنیدن این حرف ابرو در هم کشید و گفت:موهاتو کوتاه کردی هیچی نگفتم.حالا میخوای فرشون کنی؟!
برای اینکه از اون حال درش بیارم گفتم:شوخی کردم.بدون اجازه شما آب هم نمیخورم.
بعد نگاهی به دور و بر کردم و گفتم:راستی فرید کو؟!
بابا_موبایلش زنگ زد رفت توی حیاط جواب بده.الان پیداش میشه.
از روی پای بابام بلند شدم و گفتم:من برم مانتومو بپوشم بریم.
بابا_زود نیست؟!
_فرید گفت هفت و نیم هشت.
بابا_الان تازه یه ربع به هفته.بشین پیشم.دلم واست تنگ شده.
دوباره کنار بابام نشستم و خودمو عین گربه های ملوس توی بغلش جا کردم.از اینکارم خندید و گفت:چی میخوای پیشی؟!
_هیچی بابا جونم.
مامانم چشم غره ای بهم رفت و گفت:پاشو دختر.زشته.الان فرید میاد میگه این چه دختریه ما تربیت کردیم.بچه که نیستی.بیست سالته.
بابا_ولش کن معصوم.همین یه دخترو داریم.اذیتش نکن.
بابام دستامو گرفت توی دستش و گفت:امتحانات کی شروع میشه؟
_یه چند هفته ی دیگه.راستی بابا؟!مامان راست میگه میخوایم بریم کیش؟
بابا_آره.
_چرا؟من اینجارو دوست دارم.همه ی دوستام اینجان.بعدشم من هنوز دو سال مونده که درسمو تموم کنم.
بابا_حالا که قطعی نشده.
_واقعا؟!
بابا_آره واقعا.بعدا راجع بهش حرف میزنیم.
_باشه.هرچی شما بگید.
همون موقع فرید وارد سالن شد و با دیدن من خندید و گفت:حاضر شدی؟چه زود؟!
_تا تو باشی به ما دخترا تهمت نزنی.
فرید_تو استثنا هستی.
بابا_فرید مراقب دختر من باش.نبینم یه تار مو ازش کم شده ها.
فرید_عموجون خیالتون تخت.عین دو تا چشمام ازش مواظبت میکنم.ناسلامتی یه پگاه که بیشتر نداریم.
از این حرفش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و خودمو بیشتر توی بغل بابام جا کردم.
بابا_ساعت چند برمیگردین؟!
فرید_تا قبل از 11 خونه ایم.مطمئن باشین.
بابا_اگه کسی دیگه غیر تو بود عمرا میذاشتم یکی یه دونمو با خودش ببره مهمونی.چون میدونم تو هستی خیالم راحته.هرچی نباشه دوماد آینده می.
از این حرف بابا نفسم بند اومد.من فرید رو به عنوان همسر دوست نداشتم.چرا هیچکس نمیفهمید که عشقی بهش ندارم؟چرا همه سعی داشتند ما دو تا رو به هم پیوند بدهند.
فرید هیچ حرفی نزد.حتما خجالت کشیده بود.خیلی آروم سرمو آوردم بالا و به فرید نگاه کردم.سرش پایین بود و دستاشو به هم گره کرده بود.برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنم گفتم:بریم فرید؟دیر نشه؟!
فرید با خجالت به من و بابا نگاه کرد و گفت:باشه بریم.برو لباستو بپوش.
***
از خونه بیرون اومدیم که فرید سوییچ ماشینشو به سمتم گرفت و گفت:بیا این سوئیچ.
_مرسی.
سوئیچ رو از دستش گرفتم و پشت فرمون نشستم.از حرف بابام ناراحت شده بودم.نمیخواستم انقدر زود ازدواج کنم.اصلا فرید رو به عنوان شوهر قبول نداشتم.چرا هیچ کس نظرمنو نمیپرسید؟اشتباه بود که داشتم باهاش به این مهمونی میرفتم؟آره اشتباه بود.کاش میشد برگردم.اما نه.زشت بود.نمیخواستم شادی فرید رو از بین ببرم اما از طرف دیگه هم نمیخواستم امیدوارش کنم.
خیلی آروم و با احتیاط داشتم رانندگی میکردم.اصلا حوصله سرعت و سبقت گرفتن نداشتم.به روبروم خیره شده بودم که فرید گفت:خیلی خوب میرونی.
دنده رو عوض کردم و گفتم:ممنون.
فرید_فکر نمیکردم انقدر دست فرمونت خوب باشه.
پوزخندی زدم و جوابشو ندادم.خودش هم انگار فهمیده بود که ناراحتم.
فرید_چیزی شده؟!
_نه.
فرید_اما یه چیزی شده.
به جای اینکه جوابشو بدم گفتم:کدوم سمت باید برم؟!
فرید_بپیچ راست...تو که خوب بودی!
_الانم هستم.
فرید_نیستی.
_من میدونم خوبم یا تو.
فرید_من تورو بهتر از خودت میشناسم.
_چه جالب.
فرید_نکنه از حرف عمو ناراحت شدی؟گفت که من دوماد آینده ام.
_نه!وقتی کسی نظرمو نمیپرسه چرا باید ناراحت باشم؟!وقتی کسی نمیگه پگاه عروس خونواده ی صادقی بزرگه چرا باید عصبی بشم.هان؟!
فرید_تو چت شده؟!
_ببین فرید.امشب توی مهمونی دوست ندارم به همه بگی این نامزدمه یا قراره با هم نامزد کنیم.فهمیدی؟!نمیخوام نقش بازی کنم.
فرید_تو چرا اینجوری میکنی؟من حرفی نزدم.
_حرفی نزدی اما چشمات داره حرف میزنه.هیشکی از من نمیپرسه نظرم چیه.
بعد با لحن مسخره ای گفتم:عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو آسمونا بستن.
فرید_ببین پگاه تا تو نخوای من پا پیش نمیذارم.هرموقع تو راضی بودی من میام جلو.انقدر هم اعصاب خودتو خرد نکن.راضی نیستم اذیتت کنم.
به سر تکون دادنی اکتفا کردم و چیزی نگفتم.دوست نداشتم رابطه مون خصمانه و دور از ادب باشه.اما اون لحظه اعصابم خیلی خرد بود.
بالاخره با صدای فرید که گفت نگه دارم ماشینو پارک کردم.یه کوچه ی خلوت توی منطقه مرفه بالاشهر.به ماشین های مدل بالایی که توی کوچه پارک بود نگاه کردم و گفتم:چقدر رفیقات پولدارن.
در ماشین رو باز کرد و گفت:ما اینیم دیگه.
از ماشین پیاده شدم و گفتم:کدوم خونه ست؟!
فرید_اون در سفیده.راستش خونه ی جدید دوستمه.با یکی از فامیلاشون ازدواج کرده.خیلی پولدارن.زنش خیلی خانومه.خودت میفهمی.
_اوهوم.زشت نیست چیزی نگرفتیم؟مگه خونه ی جدیدشون نیست؟!
فرید_اشکال نداره مسعود اینجوری نیست.خودم قبلا خونشون دعوت شدم.بیا بریم.
کیفمو روی شونه ام انداختم و پشت سر فرید راه افتادم.یه حالت غریبی داشتم.یه جور اضطراب از اینکه دوست های فرید چه جوری هستند و چه برخوردی باهام میکنند.
با باز شدن در خونه با حیاط نسبتا کوچیکی روبرو شدم که دور تا دورش پر بود از گل های زینتی و درخت.حیاط گنجایش پارک دو ماشین رو داشت و یه استخر کوچیک هم گوشه ی دیگه ی حیاط بود که مشخص بود آبش تازه عوض شده.صدای چهچهه ی قناری میومد.فضای خیلی زیبا و شاعرانه ای بود.برای یک لحظه به دوست فرید که همچین خونه ای داره حسادت کردم.
فرید_خونه اش خیلی خوشگله.
_آره.خیلی.آدم احساس راحتی میکنه.
فرید_منم دفعه ی اول که اومدم همینو بهش گفتم.
_راستی اسم زنش چیه؟!
فرید_بیتا.
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -bahareh-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, afsoon321, aidai, aili, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arezoue, arman_iran, arzoo12, ashoka, atieh jan, AVESTA, azam 24, b.maryam, babsaneh, barun, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, hamedjoon, harimeshgh, hiva, Irani, kamand17, katy, khanoom-damaghoo, lalehjoon, linda2011, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryam.mani, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, nazgol, naz_goli, nedaj, negark, neginra, NE[ )@A, Niayesh- 74, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nina86, nlp16001, OoPs, P@rya, parisa.1564, parisaparisa, parnar, patough, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saabcd, saharsahar, samanta31, sanaz2000, sanaZzZ, sara 42, sepideh1993, shalizar2, sharmin.r, shili, silverstar, sirius, snopoy, Snow Dream, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, TABA_13069, tala bala, tama1011, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مسافر كوچولو, ملیساا, منجی, مهستی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

4
دستی به شالم کشیدم و گفتم:خوبم؟!
فرید نگاهی به صورتم کرد و گفت:تو همیشه خوبی.الان خوب تر.
لبخندی زدم و گفتم:مرسی.
داشتیم از پله های ساختمون بالا میرفتیم که در باز شد و پسری که خیلی شیک پوش بود به طرفمون اومد.فهمیدم که باید مسعود باشه.چقدر خوش قیافه بود و مغرور به نظر میرسید.
برق حلقه ی ازدواجش توجهمو به خودش جلب کرد.لبخندی زدم و بهش سلام کردم.با خوش رویی جوابمو داد و با فرید دست داد.
مسعود_خیلی خوش اومدین.بفرمایید.
فرید_مرسی مسعود.این دختر عموم پگاهه.
مسعود با دقت بهم نگاه کرد و گفت:خوشبختم.بفرمایید تو.خانومم حتما از دیدن شما خوشحال میشه.
تا وارد سالن شدم یکه ای خوردم.خدای من؟!اینجا چه خبر بود؟مهمونی معمولی بود یا بالماسکه؟با دیدن لباس های دخترها از شرم سرمو انداختم پایین و خیلی آروم به فرید گفتم:چرا به من نگفتی اینجا اینطوریه؟
فرید_خب میخواستی چی بگم؟
_شرمم میشه نگاشون کنم فرید.این چه وضعیه.
با صدای زیبای زنی به خودم اومدم.حدس زدم که همسر مسعود باشه.به نظرم رسید که سنش از مسعود بیشتر باشه.آرایش غلیظی کرده بود تا زیبایی شو صد چندان کنه.زن واقعا محشری بود.حس میکردم در مقابلش واقعا زشتم.موهای بور با چشمایی به رنگ سبز و خمار.گونه هاش برجسته بود و پوست صورتش رو برنزه کرده بود.اما لبخندی که به لب داشت باعث شد که حالم بهتر بشه.واقعا لبخند گرم و مهربونی داشت.با محبت منو بوسید و بهم خوش آمد گفت.
_خیلی ممنون بیتا جون.ببخشید مزاحم شدیم.
بیتا_خواهش میکنم عزیزم.این حرفا چیه.شما مراحمین.اتفاقا خوشحال شدم با تو آشنا شدم.دلم میخواست از نزدیک ببینمت.فرید خیلی ازت تعریف میکنه.
چشم غره ای به فرید رفتم و گفتم:فرید لطف داره.
فرید_تو برو لباساتو عوض کن منم پیش مسعودم.
بیتا_آره عزیزم.بیا نشون بدم کجا لباستو عوض کنی.
دنبال بیتا راه افتادم که مسعود صدام کرد.سرمو برگردوندم طرفش که با نگرانی گفت:مواظب خودت باش.
بیتا خندید و گفت:نگران نباش آقا فرید خودم ازش مواظبت میکنم.
سرمو تکون دادم و دنبال بیتا رفتم.دل آشوبه ی عجیبی داشتم.تصورم از این مهمونی چیزی نبود که توی ذهنم ساخته بودم.بیتا در اتاقی رو باز کرد و گفت:میتونی اینجا لباستو عوض کنی.کاری نداری گلم؟!
_ممنون.
بیتا_من همینجام.نگرانم نباش.
_بازم ممنون.
روبروی آینه ایستاده بودم و مستاصل به خودم و لباسم نگاه میکردم.لباسم به رنگ مشکی بود و تضاد عجیبی با پوست سفیدم داشت.تقریبا مثل یه پری دریایی شده بودم.دو بند ظریف و نازک لباسم رو روی شونه هام انداختم و به دور خودم چرخیدم.از اینکه لباسم انقدر بسته بود احساس امنیت میکردم و غرور.حداقل در مقایسه با لباس های دخترهای توی مهمونی خیلی شیک و زیبا بود.
از اتاق اومدم بیرون که بیتا گفت:اومدی خانوم؟!
به سمتش برگشتم.کنار در ایستاده بود.با لبخند گفت:لباست خیلی ماهه.بهت میاد.
_مرسی.
بیتا_خب بیا بریم به پسرعموت تحویلت بدم.الان حتما دل تو دلش نیست.
پشت سر بیتا راه افتادم و از راهرویی که چندین در داشت گذشتیم.تازه به در و دیوار خونه نگاه کردم.چقدر داخل خونه با بیرونش فرق داشت.برعکس بیرون که یاد فیلم های قدیمی می افتادم داخلش خیلی تجملاتی بود.انواع و اقسام تابلو ها و مجسمه ها یی که مشخص بودند گرون هستن جای جای خونه وجود داشت.
بیتا_فرید میگه تاریخ میخونی؟!
_بله همینطوره.
بیتا_خیلی جالبه.منم لیسانس تاریخم.
_واقعا؟!خیلی خوبه.
بیتا_البته میدونی کار واسش نیست.منم تفننی میخوندم.
_آهان.
به دور و برم نگاه کردم.حالا دیگه وارد سالن شده بودیم.بوی عطر و سیگار حالمو بد کرد.با اینکه خودم سیگاری بودم اما اون لحظه اصلا از فضای سالن خوشم نیومد.دنبال فرید میگشتم که دیدم کنار مسعود و یه پسر جوون ایستاده و دارن با هم میخندن.
بیتا_راستی تو با فرید قراره ازدواج کنی؟!
_نه اینجوریام نیست.فرید مثل داداشمه.
با تعجب به من نگاه کرد و گفت:واقعا؟!
_بله واقعا.
بیتا_جالبه.
از پشت سر صدای یه مرد رو شنیدم که بیتا رو صدا زد.با هم به سمت صدا برگشتیم.یه مرد جوون مقابلم ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.لبخندی زد و همونطور که به من نگاه میکرد به بیتا گفت:خواهر جونم این خانومو معرفی نمیکنی؟!
از نگاه خیره اش خجالت کشیدم و سرمو به سمت فرید برگردوندم که دیدم حالا داره نگاهم میکنه.دستی براش تکون دادم که بیتا گفت:این پگاه.دختر عموی فرید.
نگاهشو روی قفسه ی سینه ام حس کردم.ناخودآگاه دستی به گردنبندم کشیدم و گفتم:از آشنایی با شما خوشبختم.آقای...
دستشو آورد جلو و گفت:اسمم مهرانه.داداش بیتا.منم همینطور.
باهاش دست دادم و خواستم دستمو بکشم عقب که دست دیگه شو روی دستم گذاشت و گفت:شما خیلی به نظرم آشنا میاین.نگاهتون برام تازه نیست.
از شنیدن این حرف اخمی کردم و دستمو کشیدم بیرون.با گفتن ببخشید ازش دور شدم و پیش فرید رفتم.
فرید_چی میگفت بهت؟!
نگاهی به مهران کردم که هنوز به من زل زده بود و داشت با بیتا حرف میزد.
_هیچی.یه سلام و احوال پرسی.همین.
نگاه فرید عصبانی بود.دلیلشو میفهمیدم.اون همیشه وقتی که با یه مرد حرف میزدم ناراحت میشد.
فرید_از داداش بیتا خوشم نمیاد.فکر میکنه که با قیافش همه ی دخترا واسش میمیرن.
سعی کردم از اون حالت بیارمش بیرون.با شوخی زدم به پشتش و در گوشش گفتم:نبینم اعتماد به نفس نداشته باشیا.خودتم دست کمی از اون نداری.
مسعود_چی میگین شما دوتا به هم؟اینجا در گوشی نداریما.
_منظور بدی نداشتیم.معذرت میخوام.
مسعود_خواهش میکنم پگاه.شوخی کردم.چیزی میخوری برات بیارم؟
خواستم جوابشو بدم که دوباره صدای مهران از پشت سرم اومد.
مهران_من براشون یه چیزی آوردم.
فرید با شنیدن این حرف دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند.از این کارش بدم اومد اما نمیتونستم کاری کنم.این حرکت از نگاه تیز بیتا دور نموند.لبخند زیبایی زد که بیشتر به نظرم شبیه پوزخند بود.
مهران دوتا لیوان شربت به من و فرید داد و کنارم ایستاد.همونطور که فرید لیوانو میگرفت گفت:مرسی مهران.راستی خیلی وقت بود ندیده بودمت.کجا بودی؟!بیتا خانوم میگفت رفتی دبی.
سعی کردم به چهره ی مهران نگاه نکنم.اما نمیشد.به قدری زیبا بود که چشمام به سمتش میچرخید.زیباییش نفس گیر بود.منکه معتقد بودم همیشه پسرها زیبا هستن اما مهران واقعا فوق العاده بود.درست مثل خواهرش.هیچ نقصی توی چهره شون نبود.برای لحظه ای به خودم گفتم شاید مهران از من خوشش اومده اما وقتی یاد قیافه اش افتادم ناامید شدم.اون با زیبایی و جذابیتی که داشت هیچوقت دنبال یه دختر مثل من نمیگشت.چشم هاش مشکی بود و درست مثل خواهرش برنزه بود.حالا میفهمیدم که بیتا صورتشو برنزه نکرده بود بلکه ذاتا پوستش اون رنگی بود.مثل من روی لپش چال میفتاد.چه شباهتی!
برای اینکه به خودم مسلط بشم جرعه ای از شربت رو خوردم و به جوابش گوش دادم.
مهران_آره دبی بودم.به جای بابا رفته بودم.خب راستش دیگه بابا نمیتونه به کارای شرکت برسه.همش افتاده روی دوش من.هم رفتم یه آب و هوایی عوض کنم هم واسه کار رفتم.جای خوبیه مخصوصا واسه زندگی.
تا کلمه ی زندگی رو گفت نگاهی به من کرد و لبخند زد.منم تبسمی کردم و دوباره از شربت خوردم.حس میکردم ضربان قلبم تند تر میزنه.کنارش بودن حس جالبی داشت.چهار شونه بود و عضله های بازوش واقعا زیبا بود.بهتره بگم هوس انگیز بود.پیراهنش سفید بود و آستین کوتاه.بوی عطرش واقعا خوشبو بود.مهران بی نظیر بود.منی که همیشه توی انتخاب پسرها سخت گیر بودم اما هیچ عیبی نمیتونستم از مهران بگیرم.
همون لحظه موبایل فرید زنگ زد.با دیدن صفحه ی موبایل اخماش رفت توی هم و گفت:ببخشید.یه کار فوریه.الان برمیگردم.
خواستم با نگاهم ازش بپرسم کیه که نگاهم نکرد و رفت.
مسعود_خب بچه ها بیاین بشینیم تا فرید بیاد.امشب کلی کار داریم.
با رفتن فرید حس بچه هایی رو داشتم که مادرشون رو گم کردن.با نگرانی به فرید نگاه کردم که به طرف یکی از اتاق ها رفت.
مهران_نگرانش نباش.الان برمیگرده.من هستم پیشت.
چقدر زود صمیمی میشد!دوست نداشتم فکر کنه منم مثل بقیه ی دخترها جلوش دست و پامو گم کنم.اما نمیشد.نگاهش واقعا آدمو دست پاچه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و به همراه بقیه نشستم روی کاناپه.میخواستم کنار بیتا بشینم اما اون کنار مسعود نشست و من بین مهران و مسعود نشستم.اولین بار بود که دعا میکردم کاش فرید کنارم بود.خودمو جمع و جور کردم و نگاهی به بقیه انداختم.همه ی دختر و پسرها توی هم میلولیدند.واقعا از دیدن بعضی از دختر ها خجالت میکشیدم.مات و مبهوت مشغول نگاه کردن بودم که مهران خیلی آروم گفت:بالاخره فهمیدم چرا انقدر چهره ات آشناست.
صورتمو برگردوندم سمتش و گفتم:چی؟!
با لبخند جواب داد:اون تابلو رو نگاه کن.
با دست به تابلوی نقاشی بزرگی که روبرومون به دیوار نصب شده بود اشاره کرد و گفت:ببینش چقدر شبیه توئه.
به تابلو دقت کردم.تصویر یه دختر با موهای مواج مشکی و ابروهای به هم پیوسته که کنار چند تخته سنگ نشسته بود و با نگاهی غمگین به نقطه ی نامعلومی نگاه میکرد.شبیه من بود.خودم هم از این شباهت تعجب کردم.
مهران_دیدی؟حالا فهمیدی چرا میگم یه جا دیدمت؟!

ویرایش توسط down13 : ۱۰ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, afsoon321, aidai, aili, ali agha, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arman_iran, arzoo12, ashoka, atieh jan, AVESTA, azam 24, b.maryam, babsaneh, barun, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, hiva, Irani, kamand17, katy, khanoom-damaghoo, lalehjoon, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, my ring, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, naz_goli, nedaj, negark, neginra, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nina86, nlp16001, OoPs, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saba 68, saman84, samanta31, sanaz2000, sanaZzZ, sara 42, shalizar2, sharmin.r, shili, shiva joon, silverstar, sirius, snopoy, Snow Dream, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, suger, sydney, TABA_13069, tala bala, tama1011, tanaz.68, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yaqush, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, zozozi, _black Flood_, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایکلا, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوجون, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۳۲ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

5
همونطور که محو نقاشی بودم گفتم:خیلی شبیه منه.
حالت چشماش چقدر شبیه خودم بود.غمگین و افسرده.
مهران_تو رو اولین باره که میبینم چرا با فرید ندیده بودمت؟!معمولا فرید با یکی....
همین لحظه صدای مسعود حرفشو قطع کرد.
مسعود_مهران جان میشه انقدر پگاه خانومو خسته نکنی؟!
با کنجکاوی به مسعود و مهران نگاه کردم و به مهران گفتم:چی گفتی؟!
مسعود با خنده گفت:هیچی.اونو ولش کن.برادر زن ما گاهی یه حرفایی میزنه.
مهران_داشتیم مسعود؟!
مسعود_حالا چه وقت این حرفاست؟!ناسلامتی جشن گرفتیم.
مهران_باشه.هرچی شما بگید.
به حرف مهران فکر کردم.منظورش این بود که فرید با یه نفر دوسته؟خیلی جالب بود.اگه با یه نفر دوست بود پس چرا ادعا میکرد که دوستم داره؟!در عین حال که عجیب بود خنده دار هم بود.
مهران_پگاه خانوم؟!
نگاهش کردم و گفتم:بله؟!
از اینکه انقدر به هم نزدیک بود حس میکردم دارم پس میفتم.هیچوقت فکر نمیکردم با یه پسر زیبا و جذابی مثل مهران روبرو بشم و انقدر نزدیکش باشم که صدای نفس کشیدنش رو هم بشنوم.
دستشو خیلی آروم بالا آورد و موهام نزدیک کرد.قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم موهامو لمس کرد و گفت:خیلی کنجکاو بودم بدونم جنس موهات چطوریه؟!
بعد لبخندی زد و گفت:امیدوارم ناراحت نشده باشی.
ناراحت نشده بودم.بیشتر هیجان زده بودم و خجالت زده.موهامو زدم پشت گردنم و آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:شما همیشه انقدر زود خودمونی میشین؟!
دوباره خندید.خیلی راحت بود.تا حالا پسری رو ندیده بودم که انقدر خودمونی باشه.
مهران_تو از این اخلاقم بدت میاد؟!
_خب واسه من زیاد جالب نیست.
مهران_معذرت میخوام اگه ناراحت شدی.
_مهم نیست.
مهران_سعی میکنم دفعه ی دیگه جلوت بهتر رفتار کنم.
واقعا نمیدونستم چیکار کنم.کنارش بودن باعث شده بود استرس داشته باشم.تصمیم گرفتم برم دنبال فرید.حتما تاحالا تلفنش تموم شده بود.
از جام بلند شدم که سر جاش نیم خیز شد و گفت:کجا؟!
_میرم دنبال فرید.ببینم کجاست.
مهران_میخوای بیام؟!
_نه.خودم میرم.میدونم کدوم اتاق رفت.
مهران_باشه.جاتو نگه میدارم.
بعد از دور شدن از مهران به کف دستم نگاه کردم.خیس عرق بود.نمیدونم چرا اینطوری شده بودم.منی که همیشه به پسر اهمیت نمیدادم با دیدن مهران خجالت میکشیدم.جلوی در اتاقی که فرید توش بود ایستادم و در زدم.چندین بار صداش زدم اما جوابی نداد.با کنجکاوی و خیلی آروم در رو باز کردم که دیدم کنار پنجره ایستاده و پشت به منه.هنوز داشت با تلفن حرف میزد.متوجه اومدن من نشده بود.سر جام ایستادم و خواستم صداش کنم که به کسی که پشت خط بود گفت:بهناز خانوم.عزیز من،خانوم من.انقدر بیتابی نکن.امشب نمیتونم بیام.به خدا مهمونی دعوتم.زشته وسط مهمونی بیام پیش تو.آخه عزیزم تو رو که نمیتونستم بیارم.خودت گفتی بابات خونه ست و بهت مشکوک شده.گریه نکن فدات شم...باشه میام.فقط نیم ساعت.خب؟!الان راه میفتم اما زود باید برگردم.باشه؟!قربونت برم گریه نکن.
همچنان داشت با بهناز حرف میزد و اصلا متوجه حضور من نشد.با انزجار نگاهی به سر تا پاش کردم و عقب گرد کردم و از اتاق اومدم بیرون.نمیدونم چرا گریه ام گرفته بود.اشک توی چشمام جمع شده بود.دندونامو از حرص روی هم فشار دادم و توی دلم گفتم:پسره ی عوضی.با دختر مردم دوسته اونوقت منو دعوت میکنه مهمونی.حالم ازش به هم میخوره.عوضی.
باید میرفتم جایی که دوباره به خودم مسلط بشم.دنبال دستشویی میگشتم که با دیدن علامتش روی یه در پیداش کردم.سریع رفتم تو و در رو قفل کردم.نمیخواستم گریه کنم.میدونستم که دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم.چند تا نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم:من خوبم.حالم خوبه.اون احمق برام هیچ ارزشی نداره.به درک که با یکی دوسته.بذار برسم خونه.به بابا میگم که دیگه حرفشو پیش نکشه.پسره احمق منو یابو فرض کرده.کثافت.
دوباره چند تا نفس عمیق کشیدم و به خودم توی آینه نگاه کردم.لبخندی به خودم زدم و از دستشویی اومدم بیرون.نباید کسی به حال خرابم پی میبرد.طوری تبسم کردم که چال روی لپم معلوم بشه و به سمت مهران رفتم.هنوز جام خالی بود.مهران همینطور که با مسعود حرف میزد چشمش به دور و بر بود که من رو دید.از جاش بلند شد و به سمتم اومد.نمیخواستم به ناراحتیم پی ببره.
مهران روبروم ایستاد و با همون لبخند جذابش گفت:پیداش کردی؟!
_آره.داشت با تلفن حرف میزد.منم مزاحمش نشدم.
با کنجکاوی و موشکافی بهم نگاه کرد و گفت:اینجا بهت خوش نمیگذره؟
از اینکه انقدر زود به احساسم پی برده بود لجم گرفت.به زور خندیدم و گفتم:چرا خوش نگذره؟!همچین چیزی نیست.اتفاقا خیلی خوشحالم.
مهران_مطمئن؟!
_آره.مطمئن.
مهران_بالاخره فرید اومد.
برگشتم به سمت عقب که دیدم از اتاق اومد بیرون.با دیدن من کنار مهران اخمی کرد و به سمتمون اومد.دیگه داشت حالم از این کاراش به هم میخورد.بی توجه به فرید به مهران گفتم:شما فقط بیتا جونو دارین؟!
مهران_آره.دو نفریم.مادرم هم چند سال پیش فوت کرد.پدرم هم که دیگه کم کم میخواد خودشو بازنشسته کنه.همه ی کاراشو سپرده دست من.
_این خیلی خوبه.
مهران_خوب که هست اما کارام زیاده.بعضی وقتا واقعا خسته میشم...راستی تو چیکار میکنی؟از بیتا شنیدم که دانشجوی تاریخی.
_بله .فعلا دانشجوئم.
مهران_خیلی خوبه.بهت نمیاد دانشجو باشی.قیافت کمتر نشون میده.
_همه همینو میگن.
حضور فرید رو کنار خودم حس کردم.نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:تلفنت تموم شد؟!
میدونستم که عصبانیه.اما دیگه برام اهمیتی نداشت.با حرص به من و مهران نگاه کرد و گفت:آره.یکی از دوستام براش مشکلی پیش اومده.مجبورم برم و برگردم.اشکال نداره تنها باشی؟!زود برمیگردم.
لبخندی زدم و خواستم بگم برو که مهران به جای من گفت:برو فرید جون.من هستم.نمیذارم به پگاه خانوم بد بگذره.
مشخص بود که فرید خیلی داره خودشو کنترل میکنه که خوددار باشه و چیزی نگه.میدونستم که وقت بحث و جدل رو هم با من نداشت.باید میرفت تا به دوست دختر عزیزش بهناز خانوم میرسید.
فرید_پس من میرم و زود برمیگردم.کاری داشتی بهم زنگ بزن.مواظب خودت باش.
_مواظبم.امیدوارم مشکل دوستت حل بشه.
فرید_پس فعلا خداحافظ.
به قدری سریع رفت که مهران هم تعجب کرد.
مهران_چقدر زود رفت؟!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:برام مهم نیست دیگه.
مهران_چیزی شده؟!
_نه چیزی نشده.
مهران_حالت خوبه؟!
با کلافگی به بقیه نگاه کردم و گفتم:میخوام برم توی حیاط.حالم داره بد میشه.
از دورویی فرید واقعا حالم داشت به هم میخورد.بی توجه به مهران از سالن رفتم بیرون.اونم دنبالم اومد.اما هیچ حرفی نزد.هوا تاریک شده بود و هیچکس هم توی حیاط نبود.دلم از دست فرید گرفته بود.درست بود که برای ازدواج بهش فکر نمیکردم اما توقع نداشتم بهم دروغ بگه.منو چی فرض کرده بود که باهام داشت بازی میکرد؟خیره شده بودم به قفس قناری که مهران گفت:بهتر شدی؟!...میخوای بشینی؟!
_نه.خوبه همینجوری.
به مهران نگاه کردم و با شرمندگی گفتم:ببخش که اذیتت کردم.
مهران_اشکالی نداره.تا باشه از این اذیتا.
لحنش خیلی شوخ و سرزنده بود.من از همچین اخلاقی خوشم میومد نه کسی مثل فرید که دائما جلوم دست به سینه بود.از مردهایی که زن ذلیل بودند متنفر بودم.
میخواستم از فرید بیشتر بدونم تا وقتی خواست حرفی از ازدواج بزنه جوابشو بدم.نگاهی به مهران کردم و گفتم:میشه از دوست فرید واسم بگی.
اخماش رفت توی هم.سرشو انداخت پایین و با کلافگی گفت:واست مهمه؟!
_مهم که هست.راستش خونواده هامون میخوان با هم ازدواج کنیم.اما من راضی نیستم.خب فرید رو مثل برادرم دوست دارم.میخوام دلیل قانع کننده ای داشته باشم تا ردش کنم.
مهران به اطراف نگاهی انداخت و گفت:خب راستش نمیدونم درسته یا نه که بگم.شاید فرید خوشش نیاد.
_این به آینده من برمیگرده.خواهش میکنم بگید.
دستشو لابلای موهاش کشید و گفت:خب بهناز...اسم دوست فرید بهنازه.
_بله میدونم.بقیه اش؟!
مهران_هم کلاسی فریده.حدود دو سالی میشه که با هم دوستن.
از شنیدن کلمه دو سال نزدیک بود پس بیفتم؟!
_دو سال؟!
مهران_بله دو سال.همیشه وقتی مهمونی باشه بهناز رو هم با خودش میاره.
خیره شد بهم و ادامه حرفشو گفت:واسه همین هممون تعجب کردیم که چرا این دفعه تورو آورد.خب از تو چند باری واسه مسعود و بیتا گفته.اما نگفت که انقدر خوشگلی.همیشه میگه که خونوادش اجباری میخوان تو و فرید با هم ازدواج کنین.
با شنیدن این حرف به قدری عصبی شدم که حد نداشت.طبق عادت همیشه که وقتی عصبی میشم با نوک موهام بازی میکنم شروع به این کار کردم و گفتم:بقیه اش؟!
مهران_خب بهناز دختر خوشگلیه اما به پای تو نمیرسه.
_آقا مهران بقیه اش؟!
مهران_خب خیلی دوستی نزدیکی با هم دارن.خونوادش وضعیتشون متوسطه.باباش کارمند یه شرکته.منکه فکر میکنم به خاطر پول فرید دور و برشه.
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, aidai, aili, ali agha, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arman_iran, asalcheshmak, ashoka, atieh jan, b.maryam, babsaneh, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, havooo, hiva, Irani, katy, khanoom-damaghoo, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, naz_goli, nedaj, negark, neginra, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, OoPs, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saharsahar, saman84, samanta31, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, sara 42, shili, silverstar, sirius, snopoy, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, tala bala, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایکلا, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۴۱ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

6
_چقدر نزدیک؟
مهران_چقدر؟!خب از مسعود شنیدم که چند هفته ی پیش فرید و بهناز رفتن شمال ویلاشون.یه دو روزی اونجا بودن.
با شنیدن این حرف نزدیک بود پس بیفتم.دستمو گرفتم به دیوار و زیر لب گفتم:وای خدا.باورم نمیشه!باورم نمیشه.
مهران با دیدن حال من ترسید و زیر بغلمو گرفت.خیلی آروم منو به سمت صندلی فلزی که چند قدم باهام فاصله داشت برد و گفت:بشین اینجا.بشین.
حس میکردم همه ی انرژی بدنم تحلیل رفته.چشمامو بستم و زیر لب گفتم:پس اون حرفاش؟اون نگاهاش؟!چرا گفت بیام؟منو مسخره کرده؟!
مهران_منم دلیل این کاراشو نمیفهمم.
اشک توی چشمام حلقه زد و با بغض گفتم:کاش میشد برگردم خونه.
مهران_نباید به خودت سخت بگیری.چیزی که بینتون نبوده.بوده؟!
این سوالو با شک و ترس پرسید.از زیر پلک های افتاده ام نگاهش کردم و گفتم:هیچی نبوده.
نفس راحتی کشید و به شوخی گفت:اینجوری که تو داری پس میفتی من گفتم حتما چیزی بینتون هست.
از لحن شوخش ناخودآگاه خنده ام گرفت.
_نه نیست.از این ناراحتم که باهام داره بازی میکنه و من فکر میکنم همه مثل خودم ساده و احمقن.
مهران_دور از جون.این حرفو نزن.تقصیر تو نیست که اون انقدر خوش خط و خاله.
_حتما الان همه توی مهمونی دارن به من میخندن.
مهران_نه اصلا همچین چیزی نیست.بیخودی فکر نکن.
_روم نمیشه برگردم توی جمع.
مهران_خودم کنارتم.اینجوری فکر نکن.
_تو؟!نکنه تو هم دوست دختر داشته باشی و...
دوباره خندید و گفت:نه.من انصافا ندارم.دو هفته است که پاک پاکم.
منم خندیدم و دیگه چیزی نگفتم.
مهران_میخوای برات یه چیزی بیارم بخوری؟!
_ممنون میشم اگه بیاری.
بعد از چند دقیقه با یه بطری دلستر و دو تا لیوان برگشت.کنارم نشست و برام یه لیوان دلستر ریخت و داد دستم.
مهران_بیا بگیر بخور.حالت بهتر میشه.
_دلستر طالبی؟!
مهران_آره.دوست داری؟!
_عاشقشم.
مهران_پس نوش جونت خانوم.
یه جرعه از دلستر نوشیدم و گفتم:امشب وقتی تموم بشه کارمو باهاش یک سره میکنم.
مهران_راستی تو تک فرزندی؟!
_آره.
مهران_لوس نیستی.از حرف زدن و چهره ت معلومه.
_نه نیستم.از دخترهای لوس بدم میاد.
مهران_منم همینطور...میتونم بپرسم اون گردنبند...
دوباره دستمو روی گردنبندم گذاشتم و گفتم:این؟!
دستش به سمت گردنبندم اومد و گفت:میتونم؟!
_بذار بازش کنم.
قبل از اینکه بذارم دستش به بدنم بخوره گردنبند رو باز کردم و به دستش دادم.
مهران_طلا سفیده؟
_آره.از طلای زرد خوشم نمیاد.
با کنجکاوی پرسید:هدیه است؟!
_نه خودم خریدم.هدیه اگه بگیرم استفادش نمیکنم.
مهران_به چه خطیه؟!چی نوشته؟
_خط میخی.اسم خودمو روش زده.سفارشی بود.خودم اسممو دادم به یه طلافروشی و ازش خواستم اینجوری برام بسازه.
مهران_از کجا یاد گرفتی؟
_یه بار رفتیم شیراز.دلم میخواست میتونستم خط میخی کتیبه ها رو بخونم.وقتی برگشتم تهرون رفتم یه کتاب خریدم که آموزش خط میخی بود.نشستم به خوندن.یاد گرفتنش وقت نمیبره.میدونی؟توی یه روز هم میتونی حرف هاشو یاد بگیری و بنویسی.
متعجب پرسید:واقعا؟!انقدر راحته؟!
_همش 22تا حرفه.خیلی آسونه.البته کلمه هاش رو باید به مرور یاد بگیری.اما چون یه قسمتی از کلمه هایی که الان استفاده میکنیم دنباله همین خطه یادگیریش آسونه.
مهران_خیلی دوست دارم یاد بگیرم.اما حس میکنم خیلی سخته.
_اگه بخوای یادت میدم.
مهران_مزاحمت نیستم؟
_نه اصلا.خوشحال میشم کمکت کنم.
مهران_میتونی اسممو بنویسی ببینم چطوریه؟!
_الان؟!
مهران_آره.
_آخه خودکاری چیزی میخواد.
خیلی سریع از جیب پیراهنش یه روان نویس در آورد و به دستم داد.بعد ساعد دستشو آورد جلو و گفت:اینجا بنویس.
_زشت نیست؟!
مهران_نه بنویس.من یه خالکوبی هم روی بازوم دارم.
_واقعا؟اصلا معلوم نیست.
آستین پیرهنشو یه ذره داد بالا که خالکوبیش مشخص شد.یه دایره خیلی کوچیک که توش پر بود از نقش و نگارهای ریز.تشخیص نمیدادم چه نقشیه.خالکوبیه جالبی بود.
_خوشگله.
مهران_آره.خیلی دوستش دارم.
_واسه چی خالکوبی کردی؟!
مهران_یه بار به سرم زد که اینکارو بکنم.چند سالی میشه.اما هنوز پشیمون نشدم.تو چی؟
_من؟من چی؟!
مهران_خالکوبی داری؟!
_وای نه.مگه عقلم کمه.هم خوشم نمیاد هم بابام بفهمه سرمو میکنه.چرا اینو میپرسی؟
مهران_خب دخترایی که میشناختم بیشتریاشون واسه تجربه و عقده داشتن خالکوبی میکردن.اما تو.مشخصه که خونواده ی خیلی خوبی داری.
گردنبند روبه سمتم گرفت.خواستم ازش بگیرم که دستشو کشید عقب.خندیدم و گفتم:اذیت نکن.بدش.
اونم خندید و دستشو دوباره آورد جلو.خواستم بگیرمش که باز کار دفعه ی قبلشو تکرار کرد.
_چرا اینجوری میکنی؟اذیتم میکنیا.
تا چهار بار این کارو تکرار کرد.دیگه داشتم عصبی میشدم.دفعه آخر وقتی دیدم بهم پسش نمیده گفتم:اصلا ارزونی خودت نخواستم.
رومو برگردوندم به سمت دیگه که حس کردم به سمتم خم شد.نفس های گرمشو پشت گردنم حس میکردم.خواستم سرمو برگردونم که صداشو زیر گوشم شنیدم.
مهران_برنگرد.میخوام بندازم گردنت.
به حرفش گوش دادم و عکس العملی نشون ندادم که خیلی آروم دستاشو آورد جلوی صورتم و گردنبند رو به گردنم انداخت.برگشتم سمتش و گفتم:ممنون.
چشمکی بهم زد و گفت:قابلی نداشت.حالا اسممو بنویس.
دوباره دستشو آورد جلو و گفت:بفرما.
روان نویس رو روی ساعدش گذاشتم و گفتم:پاک میشه آخه.
مهران_پاک نمیشه.
_خیل خب الان مینویسم.
معذب شده بودم.حس میکردم اگه بهش دست بزنم از گرما ذوب میشم.سرفه ای کردم و خیلی آروم شروع کردم به نوشتن.یه لحظه دستش تکون خورد که ناخودآگاه دستمو گذاشتم کف دستش تا بی حرکت بمونه و دوباره مشغول نوشتن شدم.داشتم توی حروف میخی رو پر میکردم که سرشو نزدیک سرم کرد و گفت:دختر تو به موهات چه شامپویی میزنی؟خیلی بوی خوبی میده.
نفس عمیقی کشیدم و به جای اینکه جوابشو بدم گفتم:خب تموم شد.اینم از این.ببین خوشت میاد؟!
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.بهم خیره شد و اصلا حواسش نبود که بهش چی گفتم.لبخند زیبایی گوشه لبش بود که چال لپش مشخص شده بود.منم مثل خودش لبخندی زدم و دستمو چندبار جلوی صورتش تکون دادم.
_هی آقا کجایی؟!یوهوووو.
چندبار پلکاشو زد به هم و با نگاهی گیج به من و بعد به ساعدش نگاه کرد.
_کجا سیر میکنی آقا مهران؟!
مهران_هیچی.همین جام.یه لحظه حواسم پرت شد.
دوباره به ساعدش نگاه کرد و بعد به دستم که روی دستش بود.خواست انگشتای دستشو لابلای انگشتام کنه که خیلی سریع دستمو عقب کشیدم و گفتم:خب!نگفتی خوشت اومد یا نه؟!
مهران_آره خوشگله.مرسی.مینویسمش توی یه ورق تا بعد مثل تو بگم برام گردنبندش کنن.
_تقلید نداشتیما.
مهران_از گردنبندت خیلی خوشم اومد آخه.یه خواهشی بکنم؟!
_بفرمایید.
مهران_نمیگی نه؟!
_باید ببینم چیه؟!
مهران_تو بگو باشه.
یاد حرف خودم افتادم که همیشه به فرید میزدم.چقدر احمق بودم که فکر میکردم فرید مثل موم توی دستای منه.
مهران_باز رفتی توی فکر؟!
_نه.بگو؟!باشه قول میدم.
مهران_گردنبندتو میدی بهم؟!یه روزه بهت برش میگردونم.میخوام بدمش به دوستم که از روش بزنه.مثل مدل تورو میخوام.میشه؟!
_آخه...
مهران_اما قول دادی.
_من فکر نمیکردم اینو بخوای.
مهران_حالا که میدونی.به خدا نمیخورمش.
دو تایی زدیم زیر خنده که گفت:دیدی قبول کردی.آفرین دختر خوب.
_گمش میکنی!
مهران_قسم میخورم که گمش نکنم.
_باشه.قسم نخور.اما مواظبش باش.
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -شيدا-, .ELHAM., aidai, aili, ali agha, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arman_iran, asalcheshmak, ashoka, atieh jan, AVESTA, b.maryam, babsaneh, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, evilgirl, faezeh, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, fatemehhhh, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, hiva, Irani, kamand17, katy, khale rize, khanoom-damaghoo, kimia_13662000, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahsadina, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, naz_goli, nedaj, negark, neginra, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, OoPs, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saba 68, saharsahar, samanta31, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, sara 42, sharmin.r, shili, shiva joon, silverstar, sirius, snopoy, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, tala bala, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yaqush, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایکلا, مسافر كوچولو, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

7
خودم هم نمیدونم چرا اینکارو کردم و قبول کردم.شاید چون در مقابلش احساس ضعف میکردم.میدونستم که مهران کسی نیست که به سادگی بتونم فراموشش کنم.اولین پسری بود که انقدر نزدیک به خودم حسش میکردم.هیچوقت نسبت به فرید همچین حسی رو نداشتم.
_نگفتی کی بهم پسش میدی؟!
مهران_پس فردا خوبه؟!یه جا قرار میذاریم میارم میدم بهت.باشه؟!
_خوبه.اما گفته باشم.اگه ببینم که گمش کردی خودم تبدیلت میکنم به گردنبند.
از حرفم خندید و گفت:باشه .قول میدم عین چشمام ازش مواظبت کنم.
_خوبه.خلاصه اخطار دادم بهت.
همون لحظه مسعود اومد بیرون و گفت:شما دو تا اینجایین؟هرچی دنبالتون گشتم پیداتون نکردم.
از خجالت سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.به جای من مهران گفت:هوای داخل یه ذره سرمو درد آورد با پگاه اومدیم بیرون.
مسعود_آهان.پس من میرم تو.فقط نگرانتون شدم.بیتا گفت بیام دنبالتون ببینم کجا گیر کردین.
با شنیدن این حرف میخواستم از خجالت بمیرم.هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.میدونستم که هر دوشون متوجه شدند که چقدر خجالت کشیدم.
مهران_تو برو الان ما هم میایم.
مسعود_باشه.زود بیاین.
بعد از رفتن مسعود،مهران گفت:خب کجای بحث بودیم؟!میخواستی بهم اخطار بدی.
از اینکه میخواست بحث رو عوض کنه تا معذب نباشم خوشحال شدم.به زور خندیدم و گفتم:اگه ببینم گمش کردیا مجبوری ده برابر قیمت این گردنبند رو بهم برگردونی.
مهران_مطمئن باش که گمش نمیکنم.
با صدای لگدی که به در حیاط خورد هر دو از جا پریدیم.هنوز چند لحظه نگذشته بود که دوباره مسعود اومد بیرون و گفت:فریده.انگار حالش خوش نیست.مثل اینکه دوباره...
ادامه ی حرفشو خورد و به سمت در حیاط رفت.خواستم از جام بلند بشم که مهران گفت:بهتره تو نیای.
بی توجه به حرفش از جام بلند شدم و گفتم:واسه چی نیام.بذار ببینم چش شده.نگرانش شدم.
پشت سر مسعود راه افتادم و مهران هم دنبالم اومد.هم ترسیده بودم و هم کنجکاو بودم بدونم فرید چش شده.وقتی مسعود در رو باز کرد فرید که به در تکیه داده بود عین جنازه افتاد زمین.دستمو جلوی دهنم گرفتم و جیغی کشیدم.
مهران بازومو گرفت و منو از بالای سر فرید کنار برد.خواستم برم کنار فرید که مسعود به مهران گفت:مهران بگیرش.نذار بیاد جلو.
مهران روبروم ایستاد و دستاشو از دو طرف باز کرد تا نتونم به سمت فرید برم.میخواستم یه چیزی بهش بگم که مهران گفت:برو لباساتو بپوش و بیا.
چشمامو تنگ کردم و با عصبانیت گفتم:منظورت چیه؟برو کنار میخوام ببینم چش شده!
صدای فرید بلند شد.از شنیدن صداش تعجب کردم.
فرید_تویی پگاه؟فدات شم.دلت برام تنگ شد.
مثل آدمای معتاد و الکلی حرف میزد که هیچ کنترلی روی حرف زدنشون ندارن.جمله شو کشیده و با غلط بیان کرد.طاقت نیاورم و با دستم مهرانو زدم کنار و کنار فرید نشستم.تا نزدیکش شدم بوی الکل به دماغم خورد.دستمو گرفتم جلوی دهنم و ازش فاصله گرفتم.مسعود و مهران زیر بغل فرید رو گرفتن و از خونه بردنش بیرون.فقط ایستاده بودم و تماشا میکردم.هیچوقت فکر نمیکردم که فرید مشروب بخوره.من از فرید توی ذهنم شخصی مسئولیت پذیر رو درست کرده بودم نه کسی که مست باشه.
مهران بعد از گذاشتن فرید توی ماشینش طرفم اومد و گفت:برو لباساتو بپوش بریم.
همونطور که داشتم به فرید نگاه میکردم که توی ماشین نشسته بود و چشماش بسته بود به مهران گفتم باشه و به خونه رفتم.خوشبختانه هیچکس از عوض کردن لباسم مطلع نشد.همه به قدری خوشحال و سرگرم بودند که توجهی به اطراف نداشتند.
مسعود توی حیاط قدم میزد.با دیدن من لبخند تلخی زد و گفت:نمیخواستم امشب اینجوری ببینیش.اگه میدونستم میره پیش بهناز هیچوقت...
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:اصلا خودتونو ناراحت نکنین.از بیتا جون خداحافظی کنید از طرف من و فرید ازش عذر خواهی کنین.ببخشید.
مسعود_خیلی خوشحال شدم با شما آشنا شدم.فرید باید...
_خب باید برم.بازم ممنون.شب خوبی داشته باشید.
از خونه بیرون اومدم که دیدم مهران تکیه داده به ماشین فرید و به من خیره شده.شرمزده از رفتار فرید سرمو انداختم پایین و گفتم:شما رو هم توی زحمت انداختم.سوئیچ دستتونه؟!
دست به سینه ایستاد و گفت:آره دستمه.میخوای چیکار؟!
_خب باید فرید رو ببرم خونه.غیر از اینه؟!
مهران_به ساعتت نگاه کردی؟!این وقت شب میخوای تک و تنها با یه آدم مست...
از عصبانیت ادامه حرفشو نزد و به سمت صندلی راننده رفت.فهمیدم منظورش چیه.بدون هیچ حرفی صندلی بغل راننده نشستم و به عقب برگشتم و به فرید نگاه کردم.هنوزم نمیتونستم برای خودم توجیح کنم که دلیل رفتار فرید چیه.چشم هاش نیمه باز بود و عرق روی پیشونیش نشسته بود.گونه هاش قرمز شده بود و خیلی آروم نفس میکشید.هیچوقت یه آدم مست رو از نزدیک ندیده بودم.
همونطور که به فرید نگاه میکردم گفتم:چرا اینجوری شد؟!
مهران بازومو گرفت و منو برگردوند و با خشونت گفت:آدم مست دیدن نداره.کمربندتو ببند.
به حرفش گوش دادم و کاری رو که خواست انجام دادم.ماشین رو روشن کرد و گفت:اول تو رو میرسونم خونه و بعد این شازده رو.
_وای نه.نمیشه.با هم میبریمش خونه عمو.طفلی زن عمو با این حال ببینتش...
مهران_از دست تو چکاری بر میاد؟!میخوای چی بهشون بگی؟!فکر میکنی درسته که اینو مست ببینن وقتی تو باهاشی؟!
_آخه اونا میدونن که من امشب با فریدم.
مهران_ببین من اینو تنها میبرم خونه شون.خب؟!تو رو هم میرسونم.حالا خودت بگو.اول کدوم؟!
_اول فرید.
مهران_باشه پس میریم خونه ی فرید.
_آدرسو بلدی؟!
مهران_نه.
_خب پس برو تا من بگم.
چند دقیقه از حرکتمون میگذشت که مهران با صدای خشنی گفت:حالت خوبه؟!
_نه.راستش سردرگمم.نمیدونم چی بگم.من روی فرید یه جور دیگه حساب باز کرده بودم.
مهران_همه اول اینو میگن.
نیم نگاهی به فرید کردم و گفتم:همیشه همینجوریه؟!آخه چرا؟!
مهران_از وقتی که میشناسمش همینجوریه.فرید یه الکلیه.درسته که چهره اش نشون نمیده اما همیشه بوده.
_باورم نمیشه.
نفس عمیقی کشیدم و با ناباوری به گذشته فکر کردم.هیچ کس توی فامیل از فرید رفتار بدی ندیده بود.همیشه مودب بود و سربه زیر.اما تصویری که اون شب ازش دیدم همه ذهنیتمو ازش خراب کرد.
مهران_تو هیچی از فرید نمیدونی.هیچی.
_همه ی خونواده ی ما فکر میکنن که فرید پسر خوبیه.
مهران_خوب؟!خنده داره.اون از خودش یه تصویر دیگه ساخته.فرید آدم نرمالی نیست.
_اما چرا اینجوری شده؟!
مهران_نمیدونم.
سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم.هنوز هم برام سخت بود که باور کنم فرید یه آدم الکلی و دو شخصیتیه.اصلا باورکردنی نبود.
مهران_میخوای به خونوادت چی بگی؟!
_نمیدونم.اما واقعیتو نمیگم.راستش دلم براش میسوزه.
مهران_تو همیشه انقدر دل نازکی؟!
_فرید مثل داداشمه.در مقابلش احساس مسئولیت میکنم.
مهران_خوش به حال فرید خان.
میدونستم که از شنیدن این حرف عصبانیه.اما چرا؟!واقعا توی چند ساعت نسبت به من احساسی داشت؟نه این مسخره بود.هم مسخره و هم خنده دار.چطور میشه شخصی مثل مهران با این همه زیبایی و محسنات به آدمی مثل من که از نظر زیبایی به گرد پاش هم نمیرسیدم علاقه مند بشه.
صدای آروم فرید باعث شد بهش نگاه کنم.همونطور که چشماش بسته بود داشت حرف میزد.
فرید_پگاه؟پگاه خانوم کجایی؟!ببخش تنهات گذاشتم.بهناز نمیذاشت که...
سکسکه ای کرد و دیگه ادامه ی حرفشو نزد.مهران پوزخندی زد و گفت:حتی توی رویا هم دست از اون دختره عفریته نمیکشه.من نمیدونم چجوری به اون دل بسته.چطوری دلش میاد که تو رو ول کنه و با اون باشه.اون دختری نیست که یه پسر واسه ازدواج دنبالش باشه.یه بار که دیدمش فهمیدم چه دختریه.از اون تیپ آدما که پسرای پولدارو پیدا میکنن تا فقط تیغش بزنن.
من به جای فرید خجالت کشیدم.از اینکه انقدر سست عنصر بود بدم اومد.دیگه حتی دوست نداشتم که ببینمش.چطوری میتونست انقدر دو رو باشه که ادعای عاشقی داشته باشه و همزمان با یه دختر دیگه دوست باشه.اونم دوستی نزدیک.
مهران_خونشون همینه؟!
از فکر اومدم بیرون و به خونه ی فرید نگاه کردم.چراغ ها خاموش بود.حتما خونه نبودند.
_آره همینه.اما نیستن.
مهران_بهتر.خونوادش نبیننش بهتره...
هر دو از ماشین پیاده شدیم.به دور و بر نگاه کردم.کسی نبود.به مهران نگاه کردم که دیدم مشغول گشتن جیب های فریده.
_دنبال کلید خونه میگردی؟!
مهران_آره.ایناهاش.پیداش کردم.ریموت در حیاط کو پس؟!لعنتی.
_ولش کن خودم میرم تو باز میکنم.حتما جا گذاشته.
کلید رو داد بهم.خیلی سراسیمه و با عجله در حیاط رو باز کردم و به مهران اشاره کردم که بیاد داخل.دعا میکردم که خونواده ی عمو پیداشون نشه.حداقل تا زمانی که فرید رو به اتاقش میرسوندیم تا بخوابه.نمیخواستم عمو ،فرید رو درحالت مستی ببینه.
مهران خیلی زود وارد حیاط شد و از ماشین پیاده شد.به کمکم اومد تا در حیاط رو ببندیم.بعد از تموم شدن کار سراغ فرید رفتیم.زیر لب چیزهای نا مفهومی میگفت که متوجه نمیشدم.مهران بالاخره با هزار بدبختی از ماشین بیرونش آورد.زیر بغلشو گرفت و گفت:تو راه بیفت جلو منم دنبالت میام.
=================
زدن تشکر نشانه شخصیت شماست مثل ارائه بلیط...
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -bahareh-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, aidai, aili, ali agha, alikhademi, Anahita.s, anamana, arezo.60, arman_iran, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, asemanii, ashoka, AVESTA, b.maryam, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, faezeh, fafaaryam, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, fatemehhhh, fatima_59, gandomsa, gha3dak, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, havooo, hiva, Irani, kamand17, katy, khanoom-damaghoo, kimia_13662000, leila 67, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, mila, Mina, mirage, monic, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, naz_goli, nedaj, negark, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, OoPs, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, samanta31, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, sara 42, shalizar2, sharmin.r, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, snopoy, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sulduzmarali, sydney, syhbyt, TABA_13069, tala bala, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرتمیس 98, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, ایلیبرا, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایسا, مایکلا, مسافر كوچولو, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوجون, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۰۶:۲۱ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض

8
_میتونی بیاریش؟میخوای کمکت کنم؟!
با کلافگی گفت:گفتم برو.رو حرف من حرف نزن.
_باشه.چرا میزنی؟!
فرید رو کشید بالا و گفت:آخه نمیدونم این پسرعموی خنگ تو چه فکری کرده که شب مست کرده.اونم کجا؟!تو مهمونی مسعود که تو هم هستی.واقعا که عقلشو از دست داده.
بالاخره با کلی زحمت فرید رو به اتاقش رسوندیم.مهران خیلی آروم فرید رو گذاشت روی تخت و گفت:باید لباساشو در بیاریم.اینجوری خونوادش شک میکنن.
مشغول در آوردن کفشاش شد و منم برای اینکه کمکش کنم خواستم کتشو در بیارم.بهش نزدیک شدم و دست فرید رو خیلی آروم بلند کردم و خواستم آستینشو در بیارم که یک دفعه چشماشو باز کرد و وقتی که منو دید لبخندی زد و گفت:تو اینجایی پگاه؟بیا بغلم.
قبل از اینکه بتونم خودمو ازش دور کنم مچ دستمو گرفت و منو انداخت روی خودش.با اینکه مست بود اما نیروی عجیبی داشت.مچ دستمو هنوز محکم گرفته بود.سرم افتاده بود کنار صورتش.بوی الکل داشت حالمو بد میکرد.همونطور که داشتم تقلا میکردم که از بغلش بیام بیرون مهران با خشونت دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید کنار.هولم داد به سمت عقب و با عصبانیت به سمت فرید هجوم برد.
مهران_شیطونه میگه بزنم لت و پارش کنم پسره ی عوضیو.
دستشو برد بالا و خواست یه سیلی به صورت فرید بزنه که خیلی سریع دستشو گرفتم و گفتم:ولش کن مهران.اون الان مسته.حالیش که نیست.
نگاهی به من انداخت و دوباره به فرید نگاه کرد.کلافه و عصبی بود.از سر حرص و عصبانیت نفس عمیقی کشید و گفت:تو نمیخواد کمک کنی.برو بیرون.
_آخه...
سرم داد کشید و گفت:میگم برو بیرون.زود باش.
با ناراحتی دستشو ول کردم و از اتاق اومدم بیرون.از دستش عصبانی بودم.چطور به خودش جرئت میداد سرم داد بکشه؟مگه من کلفتش بودم.اصلا ازش کمک نخواسته بودم .کاش خودم تنهایی فرید رو میاوردم.اما بعد تازه فهمیدم چطوری میتونستم فرید رو بیارم وقتی که حتی نمیتونستم بلندش کنم.
بالاخره بعد از چند دقیقه مهران از اتاق اومد بیرون و گفت:تموم شد.فکر نکنم تا صبح بیدار بشه.
بدون اینکه نگاهش کنم و حرفی بهش بزنم راه افتادم به سمت در ورودی.
مهران_پگاه؟چت شد؟!
کفشامو پام کردم و گفتم:ممنون از اینکه بهمون کمک کردی اما من کارت دعوت نفرستاده بودم.
مهران_داری چی میگی؟این حرفا چیه؟!
دستمو گرفت و منو بلند کرد.خیره شد به چشمام و گفت:چی میگی؟مگه من چی گفتم؟!
دستمو تکون دادم و گفتم:دستتو به من نزن.
از خونه اومدم بیرون که دوباره دنبالم اومد و اینبار دستمو محکم گرفت ومنو به سمت خودش برگردوند.انقدر حرکتش ناگهانی بود که وقتی برگشتم ناخودآگاه صورتم خورد به سینه اش.قدش خیلی بلند بود و من مقابلش مثل یه گنجشک بودم.درد شدیدی تو بینی ام پیچید.دستمو گذاشتم روی دماغم و از زور درد گفتم:آی دماغم.درد گرفت.
با دیدن عکس العمل من دستپاچه شد و سرمو گرفت بالا.
مهران_ببینمت.چی شد؟!
حس میکردم دماغم تبدیل به یه گلوله آتیش شده.باورم نمیشد که فقط به خاطر برخورد با سینه ی مهران انقدر درد گرفته باشه.
مهران_خدا رو شکر.هیچی نشد.درد میکنه؟!
_اوهوم.
مهران_ببخشید.معذرت میخوام.یه دفعه نفهمیدم چی شد.
سرمو از بین دستاش آوردم بیرون و گفتم:تو خیلی وحشی هستی.اینو میدونستی؟!
دوباره شروع کردم به ماساژ بینی ام.به جای اینکه از حرفم عصبی بشه خندید و گفت:من نمیدونستم تو انقدر کوچولو و ظریفی.ببخشید.دست خودم نبود.میخوای ببرمت دکتر؟!
با حرص گفتم:برو خودتو مسخره کن.
چند دقیقه بینمون سکوت برقرار شد.درد بینی ام هم از بین رفت.برای اینکه حواسمو پرت کنه گفت:خب شازده رو فرستادیم خونشون.خونه شما کجاست پرنسس؟!
همونطور که به سمت در حیاط میرفتم گفتم:خونه ی ما یه نیم ساعتی با اینجا فاصله داره.البته با ماشین.مجبورم تاکسی بگیرم.
مهران_مجبوری؟پس من چیم؟!
با کنجکاوی نگاش کردم که گفت:قرارمون این بود که اول فرید رو برسونیم بعد تو رو.درسته؟
_خب آره.
مهران_خب پس میرسونمت.باشه؟
_خیل خب.حوصله ندارم دوباره بخورم بهت و ضربه مغزی بشم.
وقتی دید با لحن شوخی جوابشو دادم خندید و گفت:خب این شد یه چیزی.حالا سواره بریم یا پیاده؟!
همون لحظه صدای قار و قور شکمم بلند شد.از خجالت سرمو انداختم پایین و دستمو گذاشتم روی شکمم.
مهران_میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟!
_آره فکر خوبیه.اما زود.
مهران_باشه.زود.اینجا پیتزا فروشی،کافی شاپی پیدا میشه؟!
_آره.یه خیابون فاصله داره.
مهران_خب پس بریم.
بالاخره از خونه ی عمو بیرون اومدیم.نگاهی به اتاق فرید کردم که از توی کوچه هم معلوم بود و گفتم:خیلی نگرانشم.
مهران دستمو گرفت و همونطور که راه میرفت منو دنبال خودش میکشید.
مهران_بیا دختره دل نازک.اون همیشه کارش همینه.نمیخواد دلت براش بسوزه.
_یواش مهران.خیلی تند راه میری.
مهران_هیس حرف نباشه.
خنده ریزی کرد و دیگه چیزی نگفت.کنارش بودن احساس آرامش بهم میداد.دوست نداشتم که لحظه ای از این با هم بودن رو هدر بدم.نه میخواستم طوری رفتار کنم که فکر کنه ازش خوشم اومده و نه میخواستم سرد باشم.
تا رسیدن به کافی شاپ هیچ حرفی نزدم.چهره اش در هم بود و گرفته.دیگه از اون مهران شاد و شنگول خبری نبود.نمیدونستم به چی فکر میکنه شاید مثل من داشت به رفتار فرید فکر میکرد.هردفعه که به رفتار و حرفای فرید فکر میکردم عصبی میشدم.مخصوصا وقتی دستمو گرفت و منو توی بغلش انداخت.میدونستم که مهران از این حرکتش حسابی ناراحت شده و اگه من نبودم کتک مفصلی به فرید میزد.
روی پیتزام سس ریخت و گفت:به چی فکر میکنی انقدر سگرمه هات توی همه؟
یک قارچ از پیتزا برداشتم و گفتم:به فرید.تو به چی فکر میکنی؟!
مهران_منم به پسر عموی جنابعالی.
_ببین مهران.درسته که فرید کار اشتباهی کرده اما تو همش داری مسخره اش میکنی.
مهران_بهت برمیخوره؟!
_معلومه که برمیخوره.هرچی باشه پسرعمومه.از یه خونواده ایم.
مهران_ببخشید که باعث ناراحتیتون شدم سرکار خانوم.
با ناراحتی تیکه پیتزا رو گذاشت سر جاش و به بیرون خیره شد.سرمو با تاسف تکون دادم و ناخودآگاه چشمم افتاد به میز بغلی.دو تا دختر تقریبا همسن من که هردو آرایش غلیظی داشتند و با شیطنت به من و مهران نگاه میکردند.حدس زدم که دارن توی ذهنشون نقشه میکشن.وقتی دیدن نگاهشون میکنم سرشونو برگردوندن و خودشو سرگرم حرف زدن با هم کردند.برای اینکه مهران رو از اون حال بیارم بیرون و اذیتش کنم گفتم:مثل اینکه اون دو تا خانوم با شما کار دارن.
با گیجی نگاهم کرد و گفت:چی؟!
تکیه دادم به صندلی و با تمسخر گفتم:اون دوتا دختر میز بغلی چششون تورو گرفته.
نگاهی به دخترا انداخت و گفت:داری منو مسخره میکنی؟!
_نه چه مسخره ای.داشتن نگات میکردن و یه چیزایی به هم میگفتن.
نگاهی به پیتزام کرد و گفت:هنوز تموم نشده؟!
_نه.
یک دفعه از جاش بلند شد و ظرفای پیتزا رو برداشت و گفت:میریم بیرون میخوریم.بلند شو عزیزم.
کلمه عزیزم رو با محبت و بلند ادا کرد.طوری که دو تا دختر میز بغلی نگاهمون کردند.مثل بچه های حرف گوش دنبال مهران راه افتادم و بعد از حساب کردن پول پیتزا از کافی شاپ اومدیم بیرون.
_چت شد یهو؟!
به جای اینکه جوابمو بده گفت:خونتون خیلی تا اینجا فاصله داره؟!
_نه.
مهران_خب پس آروم میریم که هم پیتزامونو بخوریم هم حرف بزنیم.
_زشته وسط خیابون.
مهران_اصلا هم زشت نیست.یه بار تجربه میکنیم.بده؟!
مونده بودم چه جوابی بهش بدم.فقط نگاهش کردم که گفت:از نگاه های خیره ی اون دو تا خوشم نیومد.
_چی؟!
مهران_من خوشم نمیاد یه دختر همش بهم زل بزنه.حالا راه بیفت.
متعجب از اخلاق عجیبش دنبالش راه افتادم.میخواستم ازش بپرسم چرا اینطوری هستی اما ترجیح دادم نپرسم.وقتی درست و حسابی جوابمو نمیداد چرا خودمو جلوش کوچیک میکردم.
در جعبه پیتزا رو باز کرد و یه تیکه بهم داد و گفت:بخور تا ضعف نکردی.
_ممنون.
از کاراش و حرفاش تعجب میکردم.تاحالا پسری رو ندیده بودم که از نگاه خیره ی دخترا ناراحت بشه اونم کسی مثل مهران رو.
بدون اینکه حرفی بزنیم مشغول خوردن پیتزا شدیم.راستش اصلا بهم مزه نداد.غذا خوردن حین راه رفتن خیلی خسته کننده بود.
بالاخره به سر کوچه خونه مون رسیدیم.
_ته کوچه خونه ی ماست.
نگاهی به صورتم کرد و دستشو آورد جلوی صورتم.خودمو عقب کشیدم که گفت:نترس.پنجولت نمیگیرم.
بی حرکت ایستادم که با انگشت شستش گوشه لبمو پاک کرد و گفت:گوشه لبت سس بود.چقدر تو غذا بد میخوری.اصلا بهت نمیاد.
_جنابعالی نذاشتی من درست غذا بخورم.کدوم آدم عاقلی وقتی داره راه میره پیتزا میخوره؟!
مهران_دفعه های دیگه میبرمت یه جایی که با خیال راحت بشینی و غذا بخوری!
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -bahareh-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, aidai, aili, ali agha, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, architect_shima, arman_iran, asemanii, ashoka, AVESTA, b.maryam, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, Donya-70, eglantine-m96, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, farnoushi, fatemehhhh, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, hiva, Irani, khanoom-damaghoo, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahsadina, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, monic, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, nazgol, naz_goli, nedaj, negark, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nita.viok, nlp16001, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, samanta31, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, sara 42, shalizar2, sharmin.r, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, snopoy, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, syhbyt, TABA_13069, tala bala, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yaqush, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, ترنم, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایسا, مایکلا, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوجون, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۳۰ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

9
دفعه های دیگه؟این حرفش چه معنی میتونست داشته باشه؟!یعنی با هم دوست بشیم؟!
فقط نگاهش کردم.دلم میخواست خودش حرف بزنه تا اینکه من فکر کنم.
مهران_راستی یه چیزی یادت رفت!
_چی؟!
مهران_گردنبند.
_اوه.بیا.یادم رفته بود.
گردنبند رو دادم دستش و گفتم:قولت که یادت نرفته.مواظبش باش.
مهران_باشه.حالا انقدر بگو تا گمش کنم.
_خدا نکنه.
مهران_میشه شماره تلفنتو بدی؟!
_واسه ی چی؟
مهران_واسه اینکه زنگ بزنم بهت بگم بیای کجا اینو بهت بدم.
_باشه.
بعد از دادن شماره ی موبایلم گفتم:خب من دیگه برم.خیلی بهت زحمت دادم.بابت امشب خیلی ممنون.
مهران با همون لبخند همیشگیش بهم گفت:خواهش میکنم.این وظیفه م بود که بهت کمک کنم.این شبو از یادم نمیره چون با تو بودم.
دوباره با شنیدن حرفش شرمنده شدم و خجالت کشیدم.
_پس من میرم.بازم ممنون.
مهران_صبر میکنم تا بری خونه.خب؟!حالا برو.
_پس...خداحافظ.
مهران_خدا به همرات.خوابای خوب ببینی.
دیگه طاقت نگاه کردن بهشو نداشتم.سرمو انداختم پایین و به سمت خونه راه افتادم.تا وقتی که وارد خونه شدم هنوز سر کوچه ایستاده بود و نگاهم میکرد.باورم نمیشد که همچین پسری به من اهمیت بده.خودمو خیلی دست کم گرفته بودم.
***
وارد خونه شدم و با صدای بلند گفتم:سلام.من اومدم!
اما هیچ صدایی نمیومد.دوباره گفتم سلام اما جوابم باز سکوت بود.کفشامو در آوردم و گفتم:کسی خونه نیست؟بابا؟مامان؟!
نگاهی به دور و بر خونه انداختم اما نبودند.از اینکه کسی خونه نبود ناراحت شدم.رفتم آشپزخونه تا یه لیوان آب برای خودم بریزم که دیدم برام یادداشت نوشتند و به در یخچال زدند.
"پگاه من و بابات رفتیم بیرون.احتمالا آخر شب برمیگردیم.مواظب خودت باش."
با ناراحتی کاغذو مچاله کردم و انداختمش توی سطل آشغال.همیشه کارشون بود.وقتی که با هم آشتی میکردند میرفتند بیرون.نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی.نه به وقتی که وقتی دعوا میکردند میزدند سر و کله هم و نه زمانی که آشتی میکردند.
مشغول عوض کردن لباسام بودم که موبایلم زنگ زد.حدس زدم که باید مهران باشه.از این فکر خیلی سریع جواب دادم.
_بله؟!
مهران_سلام.خوبی؟
_سلام.مرسی.تو کجایی؟!
مهران_من تو راه خونه ام.یه ربع دیگه میرسم.مشکلی که پیش نیومد؟!
_نه.فعلا که مامان و بابا خونه نیستن.
مهران_پس تنهایی؟
_آره.
مهران_نمیترسی؟
_نه بابا.عادت کردم.
مهران_بابت شام معذرت میخوام.میدونم که غذا بهت نچسبید.
_اشکال نداره...مهم نیست.
و توی دلم گفتم دفعه های بعد.
مهران_از فرید خبری نیست؟!
_نه.
مهران_اون دیگه از شرمندگی طرفت نمیاد.
_چی بگم؟!هنوزم از دستش شکارم.
مهران_هنوزم دلیل این همه ناراحتیتو نمیفهمم.
_خب بالاخره فرید پسر عمومه.من احترام زیادی واسش قائلم.هیچوقت فکر نمیکردم اینجور آدمی باشه.حرفاش هم...
مهران_نکنه بهش علاقه داری؟
_نه.اصلا...
مهران_پس چی؟!
میخواستم جوابشو بدم که حس کردم صدای باز شدن در اتاق اومد.برای لحظه ای فکر کردم که مامان و بابا برگشتند.
به سمت در اتاق برگشتم که دیدم در کاملا بازه.عجیب بود!من در رو نیمه باز گذاشته بودم.
_یه لحظه گوشی مهران.
مهران_کار داری میخوای قطع کنم.
_نه.گوشی دستت.
همونطور که به سمت در اتاق میرفتم گفتم:بابا شمایید؟کی برگشتید؟!
نگاهی به راهرو انداختم که حس کردم نسیم خنکی به پشت سرم خورد.وحشت زده برگشتم به سمت عقب که دیدم پنجره بازه.حقیقتا ترسیده بودم.برای یک لحظه فکر کردم که دزد یا روحی در کار باشه.نفس راحتی کشیدم و شروع کردم با مهران حرف زدن.
_ببخشید.یه لحظه فکر کردم بابام برگشته.
مهران_آهان.مطمئنی که نمیترسی؟
_تو منو دست کم گرفتی؟!
مهران_خب بالاخره یه دختر تنها توی یه خونه.اونم این وقت شب ترس داره.
_اولین بارم نیست که.
مهران_بابا تسلیم.تو راست میگی.حالا میخوای برگردم پیشت تا خونوادت بیان؟
_نه.دیگه چی؟بابام تورو تو خونه ببینه پوست از سرم میکنه.
مهران_شوخی کردم.آخه دخترا ترسوان.
_انقدر منو مسخره نکن.
مهران_باشه.قول میدم...من دیگه برم.ببخش.
_مرسی که زنگ زدی.
مهران_خواهش میکنم.شبت بخیر.
_شب تو هم بخیر.خداحافظ.
بعد از پایان تماس روی تختم دراز کشیدم و زل زدم به در.یه جورایی ترسیده بودم.برای اینکه آروم تر بشم خودمو قانع کردم که باد باعث باز شدن در شده.یاد فیلم های ترسناک افتاده بودم.نمیدونم چرا اونطوری شده بودم.من بیشتر وقتا تنها بودم.وقتی که بابا و مامان با هم قهر میکردند و هر کدوم گاهی اوقات شب ها منو تنها میگذاشتند و به خونه ی یه نفر پناه میردند.
ترس عجیبی داشتم.شاید خنده دار بود اما دلم میخواست که شب توی کوچه بمونم تا توی اتاقم.بالاخره نتونستم طاقت بیارم.از اتاق رفتم بیرون و همه لامپ های خونه رو روشن کردم.بعد هم تلویزیون رو روشن کردم و صداشو زیاد کردم.اما همه ش حس میکردم یه نفر نگاهم میکنه.یه چیزی رو حس میکردم که قبلا احساس نمیکردم.زیر لب شروع کردم برای خودم شعری خوندن و مشغول درست کردن چایی بودم که حس عجیبی بهم دست داد.بیشتر شبیه این بود که یه چیزی با شدت بهم برخورد کرده.یه شی سنگین و پرقدرت.ناخودآگاه چشمام بسته شد و افتادم روی زمین.
***
توی تاریکی دست و پا میزدم.ضربات ممتدی که به بدنم میخورد رو نمیتونستم تحمل کنم.اما چیزی نمیدیدم.حس میکردم که یه نفر با پاش میزنه به شکمم.اما قدرت اینکه از خودم دفاع کنم نداشتم.انگار که به موجودی فلج تبدیل شده بودم که قدرت حرکت و دفاع از خودش رو نداشت.لگد هایی که به شکم و پهلوم میخورد به قدری محکم بود که حس میکردم تمام دل و روده ام داره از داخل منفجر میشه اما کاری نمیتونستم بکنم.فقط جیغ میزدم و التماس میکردم.
_توروخدا نزن.نزن بی انصاف.من بچه توی شکمم دارم.نزن.آخ!
***
یکدفعه چشمام باز شد.نور لامپ آشپزخونه چشمامو اذیت کرد.روی زمین افتاده بودم و حس میکردم که از دماغم خون میاد.هنوز نمیتونستم درک کنم که چرا افتادم زمین.تنها چیزی که یادمه التماس هام بود و ضربه هایی که به شکمم میخورد.قدرت حرکت کردن نداشتم.دستی به دماغم کشیدم و نگاهش کردم.داشت از دماغم خون میومد.وحشت کرده بودم.خواستم از جام بلند بشم که درد عظیمی رو توی پهلوها و شکمم حس کردم.جیغی کشیدم و دستمو گذاشتم روی شکمم.با به یادآوردن لگد هایی که به شکمم میخورد سراسیمه لباسمو زدم بالا...
خدای من؟!من چی میدیدم!
----------------------------------
دوستان اگه میاید و میخونید لطفا نظراتتون رو برام بفرستید و دکمه تشکر رو بزنید.بادیدن تشکرهاتون احساس بهتری دارم و برای نوشتن شور و شوق بیشتر
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -bahareh-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, aidai, aili, ali agha, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, architect_shima, arman_iran, arzoo12, asalgole, asemanii, ashoka, AVESTA, b.maryam, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, Donya-70, eglantine-m96, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, farnoushi, fatemehhhh, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, harimeshgh, hiva, Irani, kamand17, khanoom-damaghoo, kimia_13662000, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahsadina, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryam_mariusz, Mina, mirage, monic, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, naz_goli, nedaj, negark, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, nooshin1389, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, sadaf00, samanta31, samira1362, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, sharmin.r, shili, shiva joon, silverstar, sirius, snopoy, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, TABA_13069, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yasi_69, zahra.h, zanbagh, zina, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, افسانه_فرزانه, اهنگ, ایلیبرا, بهارجون, ترنم, تهمتن, خورشید خانم, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایسا, مسافر كوچولو, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

10
باور کردنی نبود.نمیتونستم چیزی رو که با چشمام میدیدم باور کنم.
جلوی آینه ایستادم و تی شرتمو در آوردم.با دیدن چیزی که دیدم جیغی از وحشت کشیدم و به بدنم دست کشیدم.شکم و پهلو هام کبود بود.انگار که تازه کتک خورده باشم.یاد چیزی که دیدم افتادم.پس من خواب نبودم؟بیدار بودم؟یکی به من ضربه زده بود؟باورم نمیشد.چطور ممکن بود.من فقط حس کردم که یه چیزی بهم خورد و بعد بیهوش شدم.تاریکی،التماس،ضربه هایی که به بدنم میخورد،حرف هایی که از دهنم بیرون میومد.همه واقعی بود.همه چیز حقیقی بود.من خواب نبودم.اما چطور ممکنه؟!چطور چنین چیزی میتونه حقیقت داشته باشه؟
ناخودآگاه یاد حرفی افتادم که زدم.من بچه داشتم؟حامله بودم؟وحشت زده به شکمم نگاه کردم.صاف بود اما حسی به من میگفت که چیزی توی وجودم بوده و حالا نیست.همه ی بدنم از ترس عرق کرده بود.فکر میکردم که یه نفر داره نگاهم میکنه.توی سرم پر از سوال بود و نمیدونستم که چطوری به جواب برسم؟چه بلایی سرم اومده بود؟چه اتفاقی واسم افتاده بود؟غیر ممکن بود که کبودی بدون دلیل روی بدنم بوجود بیاد؟من درد رو با تموم وجودم حس کردم.از ته دلم فریاد میکشیدم و التماس میکردم.انگار که واقعا برام اتفاق افتاده بود.نگاهی به خودم توی آینه انداختم.چشمام از شدت ترس و تعجب نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون.روی پیشونیم عرق نشسته بود و رنگم به سفیدی گچ شده بود.رنگ لب هام دیگه قرمز نبود.سفید بود.از دیدن خودم وحشت کردم.چه بلایی داشت به سرم میومد؟!
یکدفعه به سرم زد و چند تا سیلی به صورتم زدم.میخواستم با اینکارم ثابت کنم که خواب بودم و همه چیز خواب بوده.اما نه.من بیدار بودم وهمه چیز توی بیداری اتفاق افتاده بود.چه توضیحی برای اتفاقی که برای من افتاده بود وجود داشت؟چرا اون حالت عجیب به من دست داده بود؟انگار وارد یه زمان و مکان دیگه شده بودم.جدا از این دنیا.جایی که سرتاسر تاریکی بود .چشمامو بستم و سعی کردم اون صحنه رو به یاد بیارم.اولین چیزی که یادم اومد سرما بود.درست بود که توی اون لحظه سرما رو حس نکردم اما وقتی بهش فکر کردم حس میکردم حتی تا مغز استخوانم هم یخ زده.چشمامو باز کردم و نگاهی به دستام کردم.از شدت سرما و ترس حس میکردم موهای دستم سیخ شده.پوست دست هامو ماساژ دادم و دوباره فکر کردم.سعی کردم یه چیزی به یاد بیارم.چهره ی کسی که با لگد بهم ضربه میزد.مطمئن بودم که یه نفر با پا داشت منو میزد.اما صورتش رو نمیدیدم.من حتی پاهاش رو هم ندیدم.همه چیز به قدری سیاه و تاریک بود که قادر به دیدن چیزی نبودم.کم کم احساس کردم که انرژی بدنم داره از بین میره.بدنم بی حس شده بود.یک دفعه زانو هام قدرت خودشو از دست داد و برای لحظه ای فکر کردم که پایی دیگه ندارم.افتادم روی زمین و از برخورد سرم با زمین جلوگیری کردم.دستامو حائل بدنم کردم و خواستم بلند بشم اما نتونستم.انگار که پاهام وجود نداشت.هول شده بودم.با مشت چندین بار روی پاهام زدم و زیر لب گفتم:چه مرگم شده؟!چرا اینجوری شدم؟!اه!
برای چند دقیقه به پاهام خیره شدم و کم کم حس کردم که دارم به حالت عادی برمیگردم.همه ی قدرتمو جمع کردم و به پاهام فشار آوردم.خوشحال از اینکه میتونم بلند بشم لبخندی زدم.تی شرتمو از روی زمین برداشتم و پوشیدم اما باز نگاهم به کبودی ها افتاد.
ترس،تعجب،درد و کنجکاوی احساساتی بود که با هم به مغزم هجوم آورده بود.هیچی رو نمیتونستم برای خودم توجیه کنم.واقعا حال خودم نبودم.احساس خستگی میکردم.برای لحظه ای به تختم فکر کردم و خواب.توی اون لحظات حال خودم نبود.انگار که نیرویی منو به سمت اتاق خوابم میبرد.با نگاهی خیره به سمت اتاقم رفتم.حتی پلک هم نمیزدم.
***
مامان_پاشو دختر.مگه کلاس نداری؟!چقدر میخوابی؟!
چشمام بسته بود و صدای مامانم انگار که از دور دست ها میومد.از یه جای دور.به زحمت پلک هامو روی هم فشار دادم و زیرلب گفتم:میخوام بخوابم.
اما صدام به قدری آروم بود که مامانم نشنید.
مامان_چی گفتی؟!بلند شو دختر.ساعت دوازدهه.مگه ساعت دو کلاس نداری؟تا نهار بخوری و بری حموم میشه 2.پاشو دختر.
به زور چشمامو باز کردم.همه چی در نظرم تیره و تار بود.با پشت دست چشمامو فشار دادم.برای لحظه ای همه جا سیاه شد و دوباره همه چی به حالت عادی برگشت.حالا به مامانم نگاه میکردم که مشغول برداشتن لباس هام بود که روی زمین افتاده بود.قدرت حرکت کردن نداشتم.فقط میتونستم با چشمام به همه جا نگاه کنم.
مامانم همونطور که مشغول جمع کردن بود گفت:صد بار بهت گفتم لباساتو ننداز وسط اتاق.آخه چرا به حرف گوش نمیدی؟!
همیشه اخلاق مامانم همینطور بود.همیشه سرکوفت میزد.هیچ چیز مطابق میلش نبود مگر اینکه خودش در درست کردنش دستی داشته باشد.تمام خونه به سلیقه ی مامان تزئین میشد حتی من توی تزئین اتاقم اختیار دار نبودم.همه چیز باید سر جای خودش بود.وقتی که کوچکتر بودم عروسک هارو خودش انتخاب میکرد و به دستم میداد اما من از عروسک متنفر بودم.روحیه ی پسرونه ای داشتم.از ماشین بازی بیشتر خوشم میومد تا عروسک بازی.از همون بچگی هم حس میکردم که تفاوتی بین من و دخترهای فامیل هست.من روحیه ی خشن و جنگجو داشتم،با پسرهای فامیل هم بازی بودم اما مامانم همیشه با دیدن رفتارهام بدور از چشم بابا سیلی به صورتم میزد و مجبورم میکرد که به بابا هیچی نگم.بچگیم با ترس از مامان و سیلی هاش تموم شد.از وقتی که وارد دبیرستان شدم کنترلش روی من کمتر شد.انگار که بابا فهمیده بود مامان چقدر اذیتم میکنه.از مامانم متنفر نبودم اما ازش میترسیدم.اما بابا برام حکم فرشته رو داشت.همیشه دعا میکردم که زودتر به خونه بیاد تا من باهاش باشم.
شاید خنده دار بود اما وقتی داستان سیندرلا رو میخوندم شخصیت نامادری سیندرلا رو مامانم فرض میکردم.بد اخلاق و عبوس و دنبال بهانه ای برای کتک زدن و مسخره کردن.همیشه این احساس مامانم برام نامفهوم بود.فکر میکردم که چرا باید اینطور باشه و هیچوقت به نتیجه ای نمیرسیدم.هیچوقت...
از فکر به گذشته اومدم بیرون.مامانم خیلی وقت پیش از اتاق رفته بود بیرون.نگاهی به سقف اتاق انداختم و تازه یاد اتفاقات دیشب افتادم.فرید،مهمونی،مهران و از همه مهمتر اون خواب یا بهتر بگم بیداری.اسمشو نمیدونستم چی بذارم.دوباره وحشت سرتاسر وجودمو گرفت.همونطور که دراز کشیده بودم به شکمم نگاه کردم.
خدای من باورم نمیشد؟!هیچ اثری از کبودی نبود.با ناباوری سر جام نشستم و دوباره نگاه کردم.هیچ چیزی نبود.نه درد و کوفتگی و نه کبودی.هیچ چیزی.دو باره و سه باره نگاه کردم.باورم نمیشد.گیج شده بودم.مطمئن بودم که دیشب اون اتفاق برام افتاد.اما حالا...
کم کم داشتم به عقل خودم شک میکردم.دوباره از جام بلند شدم و جلو آینه ایستادم.دوباره لباسمو در آوردم و به تمام بدنم نگاه کردم.هیچی نبود.اما من مطمئن بودم که کبودی داشتم.من دیوونه نشده بودم.نه همچین چیزی نبود.کاملا در سلامت عقلی بودم که اون اتفاق افتاد.
همونطور که داشتم بدن خودمو وارسی میکردم زیر لب با خودم حرف میزدم.
_نه این امکان نداره.خودم با همین دو تا چشمام دیدم که کبودی بود.مگه میشه همچین چیزی؟!مطمئنا خواب نبودم.حاضرم قسم بخورم که همه ی اتفاقای دیشب واقعی بود.من درد رو حس کردم.
تازه یاد دماغم افتادم که ازش خون میومد و من مطمئن بودم که با همون دماغ و لب خونی به خواب رفتم.اما حالا هیچ چیزی نبود.مثل دیوونه ها به پشت لب و دماغم دست کشیدم اما چیزی نبود.اختیارم دست خودم نبود.به آینه نزدیکتر شده و داخل بینی ام رو نگاه کردم.فکر میکردم که حداقل باید لخته ی خون یا چیزی شبیه به اون وجود داشته باشه اما نبود.نا امید از نبودن چیزی به اتاقم نگاه کردم.سعی کردم که دیشب رو به یاد بیارم.وقتی که به سمت اتاقم میرفتم.اما هیچی یادم نمیومد.انگار که حافظه ام پاک شده بود.انگار زمانی که من از پذیرایی به اتاقم رفتم کاملا از ذهنم پاک شده بود.فشار زیادی به مغزم آوردم اما هیچ نتیجه ای نمیگرفتم.کلافه از اینکه چیزی یادم نمیاد چنگی به موهام زدم و دوباره با خودم شروع کردم به حرف زدن.
_باید بفهمم چه بلایی به سرم میاد.نکنه که...
نمیخواستم فکرمو به زبون بیارم.میترسیدم.از فکر خودم وحشت کردم.صحنه های دیشب توی ذهنم مرور شد.باز شدن ناگهانی در.نسیم خنکی که به پشت سرم خورد،احساس اینکه یه نفر بهم زل زده و بعد تاریکی و کتک خوردن از یه شخصی که نمیدونستم کیه.کبودی های بدنم و حالا فراموشی.پاک شدن حافظه زمانی ام وقتی که به اتاق خودم برمیگشتم.
یه اتفاق ماورا الطبیعیه داشت رخ میداد؟!
یاد کتابی افتادم که در این زمینه خونده بودم.گم شدن توی زمان و مکان و احساس اینکه کس دیگه ای هستی و در زمان دیگه.به هم خوردن ناگهانی در و صداهای عجیب و غریب که از اطراف خونه به گوش میرسید.احساس اینکه یه نفر داره نگاهت میکنه.من مورد هدف یک روح قرار گرفته بودم؟!
لحظه ای از این فکر خنده ام گرفت.دوست نداشتم که باور کنم.نه اینطوری نبود.شاید همه چیز یه خواب بود.اما نه.چطور ممکنه خواب باشه.من با مهران تلفنی حرف زدم.پس خوابی در کار نبود.اما میخواستم خودمو گول بزنم.نمیخواستم به چیزی به نام روح فکر کنم.حتی تصورشم منو تا حد مرگ میترسوند.
اما نمیشد.اتفاقی که برام افتاده بود قابل انکار نبود.همه چیز واضح و روشن بود.
از این همه فکر خسته شده بودم.نمیخواستم که دیگه فکر کنم.برای فرار از این همه حدس و گمان به سمت حمام رفتم تا بلکه قدری از خستگیم از بین بره.سعی کردم ذهن خودمو منحرف کنم.به فرید فکر کردم.فرید مست کرده بود.چطوری میتونست همچین آدمی باشه؟!
اما دوباره یاد دیشب افتادم.ذهنم حقیقتا درگیر بود.نمیتونستم خودمو کنترل کنم.دیگه هیچ چیزی برام اهمیت نداشت به جز فهمیدن رازی که پشت اون اتفاق بود.باید میفهمیدم چه بلایی به سرم اومده.
***
نگاهم خیره شده به میز و مشغول خوردن نهار بودم.بدون اینکه پلک بزنم قاشقی از برنج رو توی دهنم گذاشتم و به سوالی که میخواستم از مامانم بپرسم فکر کردم.یه بار دیگه توی ذهنم مرورش کردم و بعد با لحن شمرده ای گفتم:مامان یه سوالی داشتم!
مامان_بگو...
_از وقتی که یادمه ما توی این خونه ایم.چند ساله اینجارو بابا خریده؟!
خونه ای که ما توش زندگی میکردیم بزرگ بود.دو طبقه داشت و یک حیاط وسیع که پر از انواع و اقسام گل ها و درختا بود.طبقه ی اول شامل پذیرایی و آشپزخونه و سرویس بهداشتی بود و طبقه ی دوم که با پله هایی مارپیچی با طبقه اول ارتباط داشت شامل اتاق خواب و حمام و یک نشیمن ساده و بالکنی که به سمت حیاط بود.اتاق من به سمت کوچه بود.ترجیح میدادم از حیاط دوری کنم.توی بچگی هم از بازی کردن توی حیاط زیاد خوشم نمیومد.حرفای بچه های فامیل که راجع به جن و روح حرف میزدند باعث میشد که ترس عجیبی از حیاط داشته باشم.
مامان_چی شد یاد این موضوع افتادی؟!
بالاخره از خیره نگاه کردن به میز دست برداشتم و به مامانم نگاه کردم که انگار دستپاچه به نظر میرسید.بدون اینکه نگاهم کنه گفت:خب فکر کنم یه سی سالی میشه.چطور؟
_سی سال؟یعنی قبل اینکه با شما ازدواج کنه اینجارو داشت؟!
مامان_خب آره.چه سوالایی میپرسی؟!
_من فکر میکردم این خونه رو به خاطر ازدواج با شما خریده.اما انگار که یه خلا زمانی 5ساله وجود داره.
با زدن این حرف ،مامانم دست از کار کشید و به سمتم برگشت.سعی میکرد که ظاهر خودشو حفظ کنه اما چشماش...با دیدن چشمای مامانم تعجب کردم.یک حالت ترس توی چهره اش بود.مثل بچه هایی که کار خطایی کردند و نمیخوان اعتراف کنند.
-------------------------------------
از تشکرهاتون ممنون و باز هم منتظر پیام هاتون هستم.
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *sara, *TARA*, -bahareh-, -شيدا-, .ELHAM., aidai, aili, ali agha, Altin ay, Anahita.s, anamana, architect_shima, arman_iran, asalcheshmak, asalgole, asemanii, ashoka, AVESTA, b.maryam, behiii319, coral, daltonha, daneshmand, Donya-70, eglantine-m96, elna, Elnaz, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, farnoushi, fatemehhhh, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, Irani, kamand17, khanoom-damaghoo, kimia_13662000, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, nazgol, naz_goli, nedaj, negark, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, sadaf00, saharmn, samanta31, samira1362, sanaz2000, sanaZzZ, sara 42, sharmin.r, shili, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, sirius, snopoy, soha.f, Sokout, spoorg, sydney, syhbyt, TABA_13069, tala bala, tama1011, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, ترنم, تهمتن, خورشید خانم, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایسا, مایکلا, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوجون, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
قدیمی ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۰۳ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

11
مامان_منظورت چیه؟!
خودمم نمیدونستم چه منظوری دارم.فقط یه کنجکاوی ساده بود؟نه.از این بیشتر بود.فکری که میکردم زیاد خوب به نظر نمیرسید.توی حموم و زیر دوش به روحی فکر میکردم که قبلا توی خونه وجود داشته.شاید روح صاحب سابق خونه بود...خودم هم از فکر کردن به این موضوع خنده ام میگرفت.به نظرم زیادی فیلم ترسناک دیده بودم.
ناخودآگاه یه سوال تازه به ذهنم رسید.
_مامان بابا اینجارو خودش ساخته یا از یکی خریده؟!
این بار با پرسیدن این سوال حاضر بودم قسم بخوردم که مامانم رنگش پرید و دستاش شروع کرد به طرز خفیفی لرزیدن.اما خیلی زود به خودش مسلط شد و دوباره خودشو سرگرم شستن ظرف ها کرد.همونطور که داشت ظرف میشست گفت:نه خودش ساخت.اینجا یه زمین بود.اینجور که بابات میگه خودش با دستای خودش و زحمت زیاد اینجارو درست کرده.
تیرم به سنگ خورده بود.پس پای روح صاحب سابق خونه وسط نبود.از شنیدن این حرف پکر شدم.لب و لوچه ام آویزون شد که مامانم گفت:حالا چی شده میپرسی؟تو هیچوقت راجع به خونه کنجکاوی نمیکردی.
شونه هامو با بی تفاوتی تکون دادم و گفتم:محض کنجکاوی...
مامانم هم دیگه حرفی نزد.هر دو به فکر رفته بودیم.دلیل تفکر خودمو میدونستم اما مامان...واقعا چرا دستپاچه شده بود؟مگه من سوال بی ربط و بدی پرسیده بودم؟واقعا گیج شده بودم.اتفاق دیشب و حالا رفتار مامان؟همه چیز شک برانگیز بود.انگار که واقعا یه چیزی بود که من ازش بیخبر بودم و تازه داشتم میفهمیدم که چه خبره؟!
از جام بلند شدم و بعد از تشکر از مامان به خاطر غذا به اتاقم رفتم.نباید به چیزی فکر میکردم.از فکر به اون موضوع میترسیدم.به قدری وحشت کرده بودم که در اتاق رو باز گذاشتم و مثل احمق ها صندلی رو گذاشتم جلوی در.نمیخواستم به مامان یا بابا حرفی بزنم.حتما مسخره ام میکردند ومیگفتند که خواب نما شدم.هرکی دیگه هم بود همین فکرو میکرد.کدوم آدم عاقلی باور میکرد که من یکدفعه بیهوش شدم و اون بلا به سرم اومده؟!نباید به کسی چیزی میگفتم نه تا وقتی که مطمئن نشده بودم.
برای لحظه ای یاد مهران افتادم.یاد نگاهش و حرف زدنش.آهی کشیدم و غرق در رویا شدم.وقتی که نزدیکم بود و به صورتم خیره شده بود.وقتی که سعی کردم انگشتای دستمو بین انگشتاش بگیره و من چقدر سریع خودمو عقب کشیدم.وقتی که بهم نزدیک شد و گرمی نفس هاش به پشت گردنم خورد تا گردنبند رو به گردنم بندازه.این کارهاش چه معنی میتونست داشته باشه.از من خوشش اومده بود و دنبال بهانه ای برای ادامه ی دوستی میگشت.من مشتاق بودم.میدونستم که اگه ازم بخواد باهاش دوست میشم.لحظه ای از این فکر بدم اومد.چقدر خودمو کوچک میکردم.نه من همچین آدمی نبودم که بخوام با یه پسر دوست بشم.اما دوباره یاد چشم هاش که میفتادم دست و دلم میلرزید.مهران یک شبه توی قلبم جا باز کرده بود.یاد نگاهش باعث شد قلبم تند تر از حد معمول بزنه.دستمو روی قلبم گذاشتم و سعی کردم آروم باشم که صدای زنگ موبایلم بلند شد.از جا پریدم و به موبایلم نگاه کردم که روی تخت افتاده بود.حسی بهم میگفت که مهران باید باشه.با شوق و ذوقی عجیب به سمت گوشی شیرجه رفتم.خودش بود.گلومو صاف کردم و جواب دادم.
_بله؟!
مهران_سلام خوبی؟!
_سلام.خوبم.تو چطوری؟!
مهران_منم خوبم.چه خبر؟اوضاع روبراهه؟!
_سلامتی.خبری نیست.
مهران_زنگ زدم بگم پسر عموی عزیزت چند دقیقه ی پیش باهام حرف زد.انگاری هوش و حواسش برگشته سر جاش.
با تمسخر جمله شو گفت.بی توجه به لحنش گفتم:فرید؟چی گفت؟!
مهران_انگاری تازه یادش اومده که دیشب چه گندی زده.پسره ی احمق...
_مهران خواهش میکنم...
مهران_من نمیدونم تو چرا هی سنگ اونو به سینه میزنی؟اون ارزشی نداره که ازش دفاعی بشه.میفهمی؟!
مکثی کرد و بعد با لحنی که مشخص میکرد مسخره میکنه گفت:شاید واله و شیدای فریدخانی و خبر ندارم.نه؟!
حرصم گرفته بود.از اینکه سعی میکرد منو به فرید بچسبونه لجم گرفت.نفسی از حرص کشیدم و گفتم:نه همچین چیزی نیست.گفتم که...
مهران_آره میدونم.دلیلش اینه که پسرعموی توئه و مثل برادر دوسش داری.همینو میخواستی بگی دیگه.نه؟!
حرفی نزدم.دلیل کارشو نمیتونستم بفهمم؟!نکنه بهم علاقه مند شده بود و خودم خبر نداشتم؟نه این امکان نداشت.چطور میشه پسری یک شبه از دختری مثل من خوشش بیاد؟من قیافه ی افسونگری نداشتم که بخواد یک نگاه عاشقم بشه.
مهران_چیه ساکت شدی؟!حرف حقو زدم درسته؟
_معنی این کارات چیه؟!
مهران_کدوم کار؟!منکه کاری نکردم.
_همین حرفات.یه جوری رفتار میکنی که انگار برده ی توام.میخوای ازم اعتراف بگیری.اگه از فرید خوشم بیاد چه فرقی به حال تو میکنه.هان؟!
مهران_چون لجم میگیره میبینم از اون پسره ی بی عرضه ی الکلی خوشت میاد و ازش دفاع میکنی.اون لیاقت این همه خوبی تو رو نداره.وقتی یاد دیشب میفتم دلم میخواد برم کله شو بکنم.با اون حرکت احمقانه اش...
فهمیدم که از جواب دادن طفره میره.نخواستم بیشتر از این ناراحتش کنم.
_خب فرید چی میگفت؟!
مهران_میگفت که دیشب من و تو آوردیمش خونه یا نه؟خیلی ناراحت بود.
_تو چی گفتی؟
مهران_چی میخواستی بگم.واقعیتو.انقدر کوبوندمش که دلم خنک شد.
_دیوونه.
مهران_فکر نکنم حالا حالاها بهت زنگ بزنه.خیلی خجالت کشید.
_برام دیگه مهم نیست.فرید واسه من مرد.
مهران_راستی دیشب خوب خوابیدی؟!
دیشب؟چی باید بهش میگفتم؟باور نمیکرد.داشتم فکر میکردم که چه جوابی بهش بدم که گفت:کجایی؟خوابت برد؟میگم دیشب خوب خوابیدی؟!
_هان؟...آره...چطور؟!
مهران_گفتم شاید ترسیده باشی...
_باز شوخی؟!
مهران_خب چی بگم.دخترا بی جنبه ان دیگه...
برای اینکه مسیر بحثو عوض کنم گفتم:گردنبند من در چه حاله؟!
مهران_گردنبند؟آخ...آخ...نگو... امروز داشتم میرفتم بدمش طلاساز.ناغافل از دستم افتاد توی جوب آب.هرکاری کردم پیداش نکردم.
_چی؟!
صدام شبیه جیغ بود.میدونستم که پرده ی گوشش پاره شد.برای لحظه ای فکر نکردم که ممکنه شوخی کنه.صدای خنده بلندش از پشت تلفن باعث شد که آروم بشم.پس داشت شوخی میکرد.نفس راحتی کشیدم و گفتم:حالا دیگه منو مسخره میکنی؟بذار دستم بهت برسه همچین بزنمت که نفهمی از کجا خوردی.
مهران_اوه.اوه.ترسیدم.وای مامان جون.
_خیلی بدی.
مهران_ببخش خانوم کوچولو.قول که دادم مواظبش باشم.دادمش طلا فروشی.عصری میرم میگیرمش.
نگاهی به ساعت انداختم.یک بعد از ظهر بود.باید سریع آماده میشدم و به دانشگاه میرفتم.اما از طرف دیگه دلم نمیخواست که هم صحبتی با مهران رو از دست بدم.
مهران_الو؟باز خوابت برد؟!
_نه.داشتم به ساعت نگاه میکردم.
مهران_چرا؟!قراره خواستگار واست بیاد؟!
_نه بابا.ساعت 2 کلاس دارم.باید آماده بشم.تا اونجا برسم خیلی زمان میبره.
مهران_پس من مزاحم کارت شدم.واقعا ببخش.
_نه این چه حرفیه.اشکال نداره.
مهران_واقعا عذر میخوام.
_گفتم که اشکال نداره.سریع آماده میشم.
مهران_باشه پس قطع میکنم.مواظب خودت باش.
_چشم.همچنین.خداحافظ.
مهران_خداحافظ.
نمیخواستم مهران رو از دست بدم.حس مرموزی منو به ادامه ی حرف زدن با مهران مجبور میکرد.من یک شبه عاشقش شده بودم.شاید هم هوس بود.اما نه.خودم رو خوب میشناختم.اون نهایت آرزوهای من بود.هرچیزی که میخواستم توی وجودش بود.نباید از دستش میدادم.
تا رسیدن به دانشگاه با افکار مختلفی دست به گریبان بودم.اتفاقی که برام افتاد،فرید و مست بودنش،عشقی که به مهران داشتم وآینده ی نامعلومی که ممکن بود با اون داشته باشم یا نه و رفتار مامان.اینها چیزی نبود که بتونم به سادگی از کنارش رد بشم.
انقدر توی فکر و خیال بودم که حتی متوجه پری نشدم که صدام میکرد.با دست محکمی که به شونه ام خورد از فکر اومدم بیرون.پری نفس نفس میزد و کلاسورشو به سینه اش چسبونده بود.
_سلام.
نگاهی به من کرد و همونطور که سعی میکرد خودشو آروم کنه گفت:سلام و درد.مرض.مردم بسکه دنبالت دویدم.چرا انقدر سریع میری.میدونی از کجا دنبالت بودم؟هی صدات زدم پگاه...اما کو گوش شنوا.همه فهمیدن الا تو.چته دختر؟!میزون نیستی؟!
_متاسفم.توی فکر و خیال بودم.خوبی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:خوبم.چه فکرو خیالی؟!
بی توجه به سوالش گفتم:ساعت چنده؟نمیدونی چطور خودمو رسوندم.فکر کردم دیر میرسم.استاد نظری هم همیشه بداخلاقه.با اون قیافش.فکر میکنه کیه.انقدر ازش بدم میاد...
همینطور داشتم حرف میزدم.اما حواس پری به من نبود.به پشت سرم خیره شده بود.با ناراحتی گفتم:با تو دارم حرف میزنم.گل که لگد نمیکنم.
پری ابرویی بالا انداخت و به پشت سرم اشاره کرد.با کنجکاوی برگشتم به سمت عقب که با دیدن پویا ملکی یکه ای خوردم.دقیقا پشت سرم ایستاده بود.یه قدم به عقب رفتم که پای پری رو لگد کردم.پری بیچاره آخی گفت و رفت عقب تر.نگاهی به سر تا پای پویا انداختم و گفتم:بسم الله.
پویا خندید و گفت:سلام خوبی؟!
_سلام.مرسی.خوب بودیم.
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *sara, *TARA*, -bahareh-, -دایان-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, @parisa@, aidai, aili, ali agha, Altin ay, Anahita.s, anamana, architect_shima, arman_iran, arzoo12, asalgole, asemanii, ashoka, b.maryam, Baran70, behiii319, coral, daneshmand, Donya-70, eglantine-m96, elna, Elnaz, farajoon, farizad, farnaz58, farnoushi, fatemehhhh, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, golchin sh, granaz, harimeshgh, Irani, kamand17, khale rize, khanoom-damaghoo, leila 67, M&M_601, m0zhdeh, Madoo, mahda, mahdiar, mahdiyeh, mahshid_3d, mahtab68, marjanagn, marmara25, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, monic, m_h_n, nadjafi, nasimepaeze, nazgol, naz_goli, nedaj, negark, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, nooshin1389, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saharmn, samanta31, samira1362, Samira_Sabbaghi, sanaz2000, sanaZzZ, sara 42, shili, shimaaaaa, shiva joon, sirius, snopoy, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, syhbyt, TABA_13069, tala bala, tama1011, tanaz.68, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, آویژه, اتوسا, اسوده, افسانه_فرزانه, اهنگ, بهارجون, ترنم, تهمتن, خورشید خانم, زلفا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مایسا, مایکلا, منيژه, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
down13, رمان،نوشته کاربر،عاشقانه،, سایت, شکنجه, کاربر, گر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
شرط می بندم | گلاله کاربر سایت golaleh کتابهای کامل شده نوشته کاربران 80 ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
مریمم نه ماری | shabyy کاربر سایت shabyy جزیره متروکه کتاب 6 ۷ فروردين ۱۳۹۰ ۰۸:۴۸ قبل از ظهر
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت mahnameh کتابهای کامل شده نوشته کاربران 132 ۳۰ دي ۱۳۸۹ ۰۷:۵۱ بعد از ظهر
تاثیر طراحی سایت بر رتبه آن در موتورهای جستجوگر κįД برنامه نویسی 0 ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ ۰۲:۴۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان