تور


نودهشتیا

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 88
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    Post رمان ضربان قلب | nastaran_m کاربر انجمن

    بنام خالق عشق



    سلام به دوستان خوب 98ی . امیدوارم حال همگی خوب باشه!...
    دوستان عزیز " ضربان قلب" اولین رمان عاشقانه منه که تو سایت میزارم ... ....خب از شیوه ی نوشتنم میگم من اولین تجربه نوشته عاشقانمه ولی نمیگم که تا حالا دست به قلم نبردم چون یه داستان به اسم گلایول قرمز نوشتم که یه جورایی در سبک نویسنده ها معاصره و برنده رتبه چهارمه جشنواره خوارزمی شده ولی به چاپ نرسید و بقیه نوشته هامم در حد مقاله و داستان کوتاه واسه مسابقات

    توضیحات رمان: قسمت اغازین رمان رو به زبان من به عنوان یه شاهد بر ماجراهای اتفاق افتاده به صورت یه خلاصه و تصویرهای کوتاهی که شاهدش بودم نوشته شده . در قسمت هایی از داستانم شاهد گفت و گوهایی از اشخاص رمان هستند که درمورد یه نفر که براشون عزیزه و بیماره صحبت میکنین که همه مربوط به اصل داستان میشه که از زبون شخصیت اصلی و از دیدگاه های خودش تعریف میشه و گاهی هم برای اینکه شما از اصل داستان سر در بیارین رشته افکارو از دست شخصیت اصلی میگیرم و در گوشه به پرداخت ماجرای اصلی از بیان من نویسنده به عنوان بیننده گفت و گو های افراد و رفتارو کردارشون نوشته میشه که لازم به توضیح هست


    خلاصه رمان:
    ضربان قلب بر گرفته از زندگی واقعیه یه دوسته هر چند با قلم من یکم از بعضی از واقعیات فاصله گرفته...خب من اون شخصیت نبودم یا باهاش زندگی نکردم که بدونم واقعا براش چی اتفاق گذشته یا یه شخصیت خیلی بزرگ هم نبوده که بخوام به صورت یه زندگی نامه از اون تقدیم شما کنم برای همین هرچیزی که در این رمان می خونین پیرامون محور اصلی ولی به قلم و تصورات منه ...ضربان قلب قلم من زندگی دختری به اسم شادی رو به چالش می کشه که دچار یه بیماری قلبی مادر زادیه و چیزی که تصورات اون از این وضعیتشه اینکه مثل مادرش به خاطر این بیماری میمیره و برای دوری از این تفکرات واهی که یه مدت هم سعی داشت تا به هر طریقی از بیماریش و واقعیات های مربوط به اون فرار کنه و تصویری که از خودش ساخته بود یه دختر مقاوم و شاده ...با وارد شدن شخصیت شهاب به زندگی اون باعث می شه تا اون به واقعیت های دیگه ای از زندگیش پی ببره و با ورود عشق شهاب به قلبش و شدت گرفتن بیماری همه چیز تا حدودی براش سخت تر میشه ...(در کنار این چون من از غم و اندوه بیزارم سعی کردم محیط داستان رو تا میشه شاد نگه دارم )


    راستی من چون خودم از پایان بد بیزارم پس اینم بهتون میگم که پایانش خوشه


    جا داره همین جا ازhaydenجون عزیز به خاطر طراحی قشنگش برای جلد رمان تشکر کنم


    ویرایش توسط nastaran_m : 2014,01,04 در ساعت ساعت : 07:31 PM
    رمان هایی که پیشنهاد می کنم از دستشون ندید:



  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    2009,06,17
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,216
    میانگین پست در روز
    9.75
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,402
    تشکر شده 412,558 در 26,462 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت

    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    Post

    سلام دوستان امشب اولین پستمو براتون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد و منو تو طول داستان همراهی کنید:


    فصل1


    ..........

    لالایی کن بخواب خوابت قشنگه ... گل مهتاب شبا هزارتا رنگه

    یه وقت بیدار نشی از خواب قصه ... یه وقت پا نذاری تو شهر غصه

    لالایی کن مامان چشماش بیداره ... مثل هر شب لولو پشت دیواره

    دیگه بادبادک تو نخ نداره ... نمیرسه به ابر پاره پاره

    لالایی کن لالایی کن ... مامان تنهات نمیذاره

    دوست داره دوست داره ... میشینه پای گهواره

    همه چی یکی بودو یکی نبوده ... به من چشمات میگه دریا حسوده

    اگه سنگ بندازی تو آب دریا ... میاد شیطون با من به جنگو دعوا

    دیگه ابرا تو رو از من میگیرن ... گلای باغچمون بی تو میمیرن

    لالایی کن...

    چشمای شیدا مغلوب خواب شده بود هر چند شادی هنوز با جفت چشمای قهوه ای تیره اش که به سیاهی میزد و در تاریکی اتاق میدرخشید به مامان که با پیانو و صدای دلنشینش آهنگو برای دختران کوچوکش می نواختو می خواند تا به خواب لطیف و عمیقی فرو روند زل زده بود.

    اون شب, شب بدی بود...

    شاید اخرین شبی بود که نوای دلنشین پیانو به واسطه ی دست های ظریف خاطره که نوازشگرانه دکمه های پیانو رو لمس میکرد فضای خانه را در بر میگرفته.

    فضای خفقان آوری بود و بغض بدی راه گلوی خاطره را گرفته بود ولی برای اینکه هیچ کدوم از دختران عزیزش را بیدار نکندسعی در آرام کردن آن داشت . بغضی که هر لحظه به انتظار زمانی بود که فریاد آزادی سر دهد و شعار هق هقش همه جا را فرا گیرد ولی تنها به اشک ریختن در سکوت و ظلمت اتاق قناعت کرده بود و مهدی هم پشت در نیمه باز اتاق کولوچو های نازینیش پا به پای خاطره اشک میریخت... به یاد روزهای خوبشان به یاد اولین روزی که خاطره را دیده بود و بیشتر به خاطر جفای روزگار اشک میریخت به این دلیل که شاید خاطره ای که این جنین بی خبر پا به زندگی او گذاشته بود بی خبر هم برود ...

    شادی در حالی که یه دست عروسکش تو دستاش بود و عروسک را به دنبال خود میکشوند پشت مادر ایستاده بود....

    چند قدم دیگر جلو رفت و مقابل مادر قرار گرفت و سپس خودشو تو اغوش گرم مامان بالا کشید و با دستای کوچیکش اشکای مامانو پاک کردو دستان کوچکش را دور گردن مامان حلقه کردو با صدای کودکانه اش گفت :مامان دلبندم غصه نخور ... ببین من پیشتم ... ببین سارا کوچولو کنارته ...!

    و عروسکشو به سمت مامان گرفت و همین طور ادامه داد: ببین اگه غصه بخوری منم گریه میکنم اونوقت شیدا جونو بابا هم غصه میخورن ... ببین من چقدر دوستت دارم پس غصه نخور ...

    بغض خاطره به هق هق ارومی تبدیل شده بود و محکم دست روی قلب بیمارش گذاشته بود چندی بعد شادی از اغوش مامان پایین اومد و کنار مادر روی صندلی پشت پیانو نشست اروم دستان کوچکش رو روی کلید های پیانو به درقص در اورد و همرا با ملودی اهنگ با صدای کودکانه اش ترانه اهنگ را زمزمه وار و با صدای دلنشین کودکانه اش می خواند ...


    لالا لالایی مادر میخونه تا من بخوابم بیدار می مونه

    لالا لالایی به نام گلها یاس و شقایق نسرین و مینا

    لالا لالایی مهتاب می تابه میخونه ماهی گهوارش ابه

    باز گرم شب تا امشب بیدار تا صبح میتابه مثل ستاره

    مرغ شباهنگ میخونه قوقو پر میشه خونه از عطر شب بو

    لا لا لا لایی مادر میخونه تا من بخوابم بیدار می مونه

    لالا لالا ............. لالایی

    مهدی طاقت از دست دادو شتابان وارد اتاق شد و از پشت خاطره را در اغوش گرفته و سر بر شانه اش نهاد و اشک میریخت...شیدا اروم پتو رو را روی سرش کشید و زیر ان هق هق خفه تنایی و ترس از دست دادن مادر و تو بالشش خالی میکرد.

    *************************************
    صبح همه در حالی که روی صورت هایشان ماسک امیدواری و خوشحالی از بهبود هرچه سریعتر خاطره را به جهره های ترسان و ماتم زده شان زده بودن دور خاطره جمع بودن و با او به صحبت های معمول پرداخته بودند تا همه چیز عادی جلوه کند.

    تنها عضو بیخیال خونه شادی بود که دستای مامانو گرفته بود و میگفت :مامان من میدونم که تو ما رو خیلی دوست داری و هیچ وقت ترکمون نمیکنی و همیشه پیشمون میمونی ...

    شادی اینارو درحالی میگفت که هر کسی از اعضای خانواده به گوشه ای میرفت تا بقیه و بخصوص خاطره اشک هایشان را نبینند اونروز خاطره به بیمارستان رفت و برای عمل پیوند قلب اماده شد و فردا ی ان روز وقتی روح و جسم خاطره به اتاق عمل رفت فقط یکی از ان دو یعنی تنها جسمش از ان اتاق بیرون امد و خاطره برای همیشه فقط خاطره ای در دل دلها شد ...



    با تشکر از شما: nastaran_m
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,24 در ساعت ساعت : 11:33 PM


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    Post

    گفتم تا خوابم نبرده یه پست دیگه هم براتون بذارم بعدم برم لالا چون از طرفیم معلوم نیست فردا بتونم بیام و براتون پست بزارم:



    زندگی زخم عمیقی بر روی قلب مهدی ایجاد کرده بود زخمی که حتی دوایش دیگر وجود نداشت تا مرحمی برای دل رنجورش باشد ...

    کی فکرش رو میکرد پاهای مهدی که زمانی عشقش را هنگام پیاده روی همراهی میکرد حالا پا به پای طابوت خاطره اش کشیده شود؟

    اون روز تنهایی صحنه ای که از مهدی دیده میشد و در ذهن ها حک شد چون مرده ی متحرکی بیش نبود ... .

    شیدای 8 ساله زیر بار سنگین از دست دادن بهترین همدمش از هوش رفته بود و شادی در حالی که خاله اش دست او را دست گرفته بود چون تماشا چی بی خبر از زمین و زمان فقط نظاره گر این صحنه های کزایی بود ...

    صحنه هایی که هنوز برای او قابل درک نبودن . دوستان خاطره که همه هنر جو های دانشکده هنربودند و مثل وی دانشجوی موسیقی ,با سازهای خود سمفونی جانسوزی را به یاد خاطره اجرا کردند . در این حین پیکر بی جان خاطره به اغوش خاک سپرده شد و مهدی در حالی که با صدای بلند نام خاطره را فریاد میزد از حال رفت .

    در جمع سوگواران خاطره فقط شادی بود که باز سکوت کرده بود و مثل یه مجسمه کوچک و ارام فقط به قبر مادر چشم دوخته بود که چگونه بیل به بیل با خاک رویش را می پوشاندن ... بعد از مدتی که همه قصد رفتن کردن و فقط خانواده ی خاطره مونده بودن رها و ارزو مادر و خواهر خاطره به سر آرامگاهش رفتن و زجه میزدند .

    اینبار شادی هم به سر قبر مادر اومد و گفت: مامان من که میدونم تو زنده ای... همه الکی میگن تو مردی ... اخه خاله پریناز(معلم مهد کودک) میگه ادمای خوب همیشه زنده ان... مامان من دیگه جسم تو رو نمیبینم ولی تو پیش منی من حست میکنم... مامان میدونم داری غصه میخوری که چرا همه گریه میکنن ولی بخند چون من که دختر خوبیم... من که گریه نمیکنم ... ولی مامان قول بده هیچ وقت از پیشم نری ... مامان برو پیش بابا اشکاشو پا کن بهش بگو که اینجایی ...اخه میدونی مامان بابا هر وقت حالش بد میشه فقط تو میتونی خوشحالش کنی . الانم بابا مریض شد یه باره ... مامان ,شیدا باهام قهر کرده ...اون میگه تو دیگه نیستی میگه من هیچی نمیفهمم ... میگه من دوستت ندارم و ازینکه تو مردی خوشحالم ولی منم گفتم من مامانو قد تموم دنیا دوست دارم ولی مامان زندست ... مامان به شیدا بگو باهام اشتی کنه ... مامان صدامو که میشنوی نه؟... مامان میشه شبا بازم خودت بیایی برام لالایی بخونی؟... اخه این چند روز که نبودی و واسم لالایی نخوندی خوابم نمیبرد وقتیم خوابم میبرد همش خوابای بد میدیدم... به مامان رها بگو اینقدر غصه نخوره واسش خوب نیستا ... مامان هوای اینجا سرده اینجا نمون بیا بریم خونه... اونجا کنار شومینه گرم میشی....

    شادی بی توجه به اطارفیان و دلهای دردمندشون اون چیزی که به ذهنش میرسید و به زبون میاوورد ...

    ************************************************** ***

    یک سال گذشت... تقریبا همه چیز اروم شده بود و مهدی سعی میکرد تا دوباره با زندگی اشتی کنه و حالا سعی میکرد تا علاوه بر یک پدر تا حدودی جای خالی خاطره رو برای شیدا و شادی پر کنه با این حال بازم مثل قبل نبود ...

    مدتی بود که وقتی شبا به بچه ها سر میزد متوجه یه رفتار عجیب در شادی شده بود .

    شادی شبا دیر میخوابید و این دیر خوابیدنا رو یا با زدن پیانو سر میکرد یا با شخصی خیالی بازی میکرد و در طول روز همه ی اتفاقاتش رو به مادرش نسبت میداد یا در گوشه کنار حرفاش مامان خاطره رو مورد خطاب قرار میداد.

    یه شب موقع خواب که مهدی به دختراش سر میزد متوجه شادی شد که داره گوشه اتاق با اسباب بازی هاش بازی میکنه به طرفش رفت تا اونو برای خواب اماده منه که وقتی پشت سر شادی قرار گرفته بود و چند قدمی بیشتر باهاش فاصله نداشت کلمه ی مامان خاطره رو از زبونش شنید کمی معطل کرد که دید شادی گفت: مامان خاطره ببین سارا کوچولو چه بزرگ شده ... مامان خاطره الان تو مثلا باید بگی وای سارا چه بزرگ شده شادی جون ...

    و همین طور مشغول بازی بود که یه باره گفت : چی گفتی مامان خاطره؟!... بابا پشت سر ماست؟!... و سرشو برگردوند و به صورت مهدی که متعجب به این صحنه مینگریست نگاه کرد و گفت: بابایی تو هم می خوای با منو مامان خاطره بازی کنی؟ ...

    یه باره مهدی اتاقو ترک کرد و رفت تا گوشه ای دنج بیابد تا غم هایش را در ان پنهان کند ...

    یک سال دیگه هم به همین صورت گذشت که شادی باید به مدرسه میرفت و شیدا هم با وضعیت فوت مادرش کنار اومده بود ... بعد از گذشت 3ماه از زمان شروع مدرسه ها معلم شادی به ارزو خاله ی شادی و شیدا گفت که شادی خیلی عجیبه همیشه از مامانشو اینکه زندست و خاطره هاش که حتی تعدادیشونم مربوط به روز قبل که براش اتفاق افتاده مربوط میشه ...

    ارزو هم اینو تو خونه و حتی به مهدی گفت دیگه رفتارای شادی واسه همه نگران کننده شده بود تا حدی که اونو پیش روانکاو و روانشناس هم بردن ولی دیگه فایده ای نداشت پس مهدی برای دوری از خاطرات تلخش و هم چنین به خاطر دختراش تصمیم گرفت که برای مدتی از ایران برن... وقتی ایران رابه مقصد تورنتو _ کانادا ترک کردن . دیگه شادی خاموش شد و هیچ حرفی نمیزد تا اینکه بعد از گذشت 6ماه روز تولد مادرش بالاخره این سد بتونی شکست و شادی که حالا 8 ساله شده بود فقط زجه میزد گریه میکرد ... اسم مادرشو فریاد میزد و مدتی بعد از حال رفت و تا 1 هفته در بیمارستان بستری بود و بعد هم کم کم با برنامه های مشاوره به حالت عادی و رو به بهبود بود ...

    زندگی تا حدودی با انها اشتی کرده بود که 2سال بعد حادثه دیگری رخ داد و ارزو شوهر و پسر 10ساله اش پویانو در یک تصادف از دست داد ومهدی و بچه ها بعد از 2سال اقامت در کانادا به ایران برگشتن و یک سال بعد ارزو و مهدی که هر دو ضربه خورده بودند با هم ازذواج کردند ویک زندگی دوستانه تشکیل دادن و زندگی روی خوش خود را این بار به این خانواده نشون داد...

    ************************************************** *


    امیدوارم خوشتون بیاد ... تشکر هم یادتون نره
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,24 در ساعت ساعت : 11:51 PM


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    Post

    سلام به دوستای خوبم ... امیدوارم که خوب باشین ... یه پست جدید واستون میزارم امیدوارم که خوشتون بیاد و مورد قبول واقع بشه...


    فصل 2


    .
    .................

    _عمو وضعیت قلبش چطوره؟ واقعا مشکلی نداره؟ میدونین که بابا چقدر نگرانه!

    دکتر مهرداد_نمی دونم چی باعث می شه که اینقدر نگرانش باشید...فعلا که مدتیه حالش خوبه ...باباتم زیادی نگرانه...

    _خب حق بدین به بابا... یه مدته کم میبینیمش خوب نمیدونیم که وضعیتش چجوریه !... بابا خیلی حساسیت نشون می ده و می گه حتی اگه نفسای آخرشم باشه دم نمی زنه...

    دکتر مهرداد_ درکتون میکنم ... مخصوصا بعد از فوت خاطره ... حقم دارین چون بیماریش چیز کمی نیست و خودشم که خیلی اهمیت نمی ده ...

    به ساعت توی دستم نگاهی انداختم...الآنا بود که سروکله همسرم پیدا می شد...به ناچار بلند شدم

    _ خب شرمنده عمو جون دیگه مزاحم نشم ...با اجازتون من دیگه رفع زحمت کنم...!

    دکتر مهرداد_دشمنت شرمنده دخترم ولی لازم به تذکره که وضعیت قلبش میتونه وخیم بشه . خیلی مراقبش باشید!

    _ امیدوارم به اون مرحله نرسه ... خیله خب من دیگه برم خونه...با اجازه؟!

    دکتر مهرداد_ باشه عمو جون...به مهدی و آرزو

    .................................................. .........

    _مهلایی! اصلا باورم نمیشه داری به این زودی نامزد میکنی...حتی فکر کردن بهشم مو به تنم سیخ میکنه... واقعا دلم برات تنگ میشه...نبینم بری دیگه پشت سرتم نگاه نکنی

    مهلا_ یه جوری میگی انگار قراره دیگه همو نبینیم...من که همین جام... تو بیمارستانم که همو میبینیم دیگه حرف حسابت چیه؟

    _یه چیزی میگیا ... وقتی نامزد کنی که دیگه با ما نمیچرخی همش میخوای پیش عشقت باشی...خب از اینا بگذریم من شیدا و مامان ارزو هم از طرف تو دعوت میکنما...

    آیدا_ اَه . بزار ما هم فک بزنیم ... چته تو؟... بچه پرو برداشته فک و فامیلشم دعوت میکنه... از این حرفا بگذریم بگو ببینم نامزدیتون چطوری اجرا میشه؟...مخطلته یا نه زن و مرد جدان؟... یکم اطلاعات بده ببینیم چه تیپی بیاییم سنگین تره...

    مهلا_ خب راستش خونواده ی اونا بر عکس ما که یکم مذهبی هستیم کاملا بی قید و بندن و چون نامزدی از طرف اونا و به اسرار اوناست پس مختلطه البته به خاطر فامیلای مامان مراسم یکم زودتر شروع میشه تا خانمای فامیلای ما بدون حضور اقایون یکم قر بدن تا بعد دیگه اقایونم میانو جمع همه ی مجردا جمع میشه ...خب منم دیگه برم کارتارو بدم...

    _مهلا کمکی از دست ما بر میاد بگو برات انجام بدیم...

    مهلا_نه مرسی ...کارا تقریبا تموم شده است...پس دیگه می بینمتون...

    ایدا_ پس تا بعد عروس خانم
    ......................

    با ایدا کلی در رابطه با نامزدی مهلا بحث کردیم و یه جورایی بازی زندگی من با مراسم نامزدی مهلا شروع شد ...

    راستی من شادی رخشان هستم دانشجوی سال ششم پزشکی ...دلم می خواستم مثل مادر مرحومم موسیقی بخونم ولی بابام این اجازه رو به من نداد حالا هم که دارم کم کم دارم دکتر میشم ... البته دور از چشم بابام فعالیت هایی که مامان خاطره انجام میداد و ادامه میدم و به خاطر اینکه بابا مهدی کمتر بهم فشار بیاره یا اینکه از کارام سر در نیاره با یه سری از بچه های دانشگاه که با من پنج نفر میشدیم تو فردوس یه اپارتمان رهن کرده بودیم و البته متذکر میشم که من با هزار بدبختی و با کمک شیدا از باباو مامان ارزو جدا و مستقل شدم ...

    دوست دارم داستان زندگیمو از این جا شروع کنم ...از جایی که به من زندگی بخشید تا بتونم مبارزه کنم...

    .......................

    فردای اونروز با شیدا کلی صحبت کردم تا راضی شد با ما بیاد مراسم نامزدی... که البته اونم گفت که بدون آرتین جایی نمیره. چقدر از دستش حرص خوردم رو خدا می دونه.... آخه دخترم اینقدر شوهری؟ ...اگه میدونستم به بابا میگفتم زودتر شوهرش بده تا حالا اینقدر آرتین آرتین نکنه...بله دیگه خانم با کلی نازو ادا شوهرشونم به مهمونی بند کردن .

    منو آیدا به خاطر کلاسامون نتونستیمم دیروز با ماهانو شهرزاد و سحر بریم خرید.پس زنگ زدم شیدا تا باهامون بیاد ... کلی پاساژا و خیابونارو متر کردیم تا هر کدوممون یه دست لباس بخریم تقریبا نزیک های غروب بود که کارمون تموم شدو به اسرار منو شیدا با آیدا رفتیم خونه ما ...

    عاشق خونمون بودم...با اینکه پروانه ساخت خونه برای همون سالهایی اول آشنایی بابا و مامان خاطره بود ولی هیچ از زیباییشو از دست نداده بود... نمای بیرونی خونه با دیوارهای سنگی قرمز که درهای اهنی بزرگ و شیشه ای داشت و روی دیوارها هم که سر نیزه های محافظ داشت جلوه خاصی به خونه داده بود.حیاط خونه هم برعکس خیلی از خونه های ویلایی که کلی درخت کاری داشتن نقلی و کوچیک بود ... من که عاشقش بودمو هستم باغچه باغچه های کوچیک که تو هر باغچه به سلیقه مامان خاطره گل و درختای میوه کاشته بودیم و حیاط پشت خونه هم کلا چمن کاری بودو زمین بازی تنیس خاکیو والیبال درست کرده بودیم البته زمین والیبال و تنیسش یکی بود فقط کافی بود تورهاشو عوض کنیم یه گوشه هم2تا بید مجنون که سرهاشونو تو هم فرو برده بودن قرار داشت و یه تابم که مامان و بابا واسه منو شیدا درست کرده بودند... .نمای اصلی ساختمون به خاطر سلیقه بابا گرد بود و به قول شیدا برعکس همه خونه های دیگه اصلا گوشه نداشت ...وقتی وارد میشیم همون اول کار یه سالن گرد بزرگ میبینی که چهار طرفش پنجره های بزرگ داره با پرده های مخمل شتری و از قسمت شمالی راه پله ها بودند که طبقه دومو و اولو به هم وصل میکردن . توی طبقه دوم اتاق خوابها قرار داشت که 4تا بودند با این حال منو شیدا تو یه اتاق خواب بودیمو باباو مامانم تو یکی دیگه و در حال حاضرم اتاق خواب باباو مامان دست نخورده باقی مونده و درشم قفل شده و فقط بابا گاهی میره اونجا ...

    اول از اون دوتا من با سرو صدا وارد شدم

    _سلام ای اهالی خونه ... سلام عشاق شادی !بجنبین که صاب خونه کوچیکه اومده. بجنبین و یه ماچ ابدار به من بدین...

    یکی چشمامو از پشت گرفت و یا ماچ مهربون روی لپای گلیم نشوند منم دستاشو با دستام لمس کردم ...دستای مامان آرزو هنوز همون لطافتو داشت دستاشو اوردم پایین و روشون بوسه نشوندم بعدم برگشتمو محکم بغلش کردم ...

    ارزو_کجایی شادونه من؟ چرا به من سر نمیزنی؟...نمیگی دلم برات تنگ میشه؟...

    شیدا_خاله این دختره لوسو اینقدر تحویلش نگیرین بیشتر لوس میشه ها !ببخشیدا البته اول سلام... حال شما؟ بابا خوبه؟ خونست؟

    ایدا_سلام ارزو جون !خوبین؟ اقا مهدی خوبن؟

    ارزو_سلام ایدا جون حالت خوبه ؟ خیلی خوش اومدی.سلام شیدایی . نه باباتون هنوز نیومده ... واقعا خوب کردین اومدین حوصلم حسابی سر رفته بود خب بگین چه خبرا؟...البته ببخشیدا اول بفرمایید بشینین...

    _هیچی دیگه نامزدیه مهلاست... دعوت کرده واسه اخر هفته منم چون میدونستم بابا نمیزاره تنها برم شیدارو بستم به دمم اونم شوهرشو بست به دمش . ایدا هم که کلا دعوته اونم اگه من نمیرفتم نمیرفت ...

    شیدا_بی ادب خودت تنهایی فقط موشی منو مثل اون موجود چندش نبین...

    _واه از خداتم باشه. موشا خیلیم با هوشن ...بگذریم خلاصه اینکه رفتیم لباسم خریدیمو اومدیم اینجا یه بار دیگه پرو کنیم و شو فشن رایگان واسه مامان ارزو گلم اجرا کنیم... راستی مامان ارزو مهلا شما رو هم دعوت کرده میایین که ...نه؟ جون من بیایین...

    ارزو_بزار ببینم باباتونم میاد یا نه...

    یکم این پا اون پا کردمو بالاخره حرفمو به زبون اوردم

    _میشه بدون بابا بیایین ؟...اخه میدونین نامزدی از یه ساعتی به بعد مختلط میشه و بابا هم که میدونین دوست نداره تو مهمونی های مختلط غیر فامیل برقصیم یا اصلا بریم...

    شیدا که پشت سرم بود یه پس گردنی نصیب ما کرد بماند بعدا منم تلافی میکنم...ولی مامان ارزو و ایدا بهم میخندیدن. اینارو باش چه دل خوشی دارن! من کتکشو خوردم خندشو اینا میکنن...

    ارزو_باشه من سعیمو میکنم تا بیام چون خودمم خیلی وقته یه مهمونی درست و حسابی نرفتم...حالا زود برین لباساتونو بپوشین تا ببینم...

    به اتاق مشترک منو شیدا رفتیمو قرار داد کردیم پشتامونو بهم کنیمو لباسامونو عوض کنیم و همدیگرو هم دید نزنیم

    بعد از 5 دقیقه لباسامونو پوشیدیم و یه ارایش مختصرم کردیم ورفتیم پایین ... مامان ارزو که روی مبلای سلطنتی نشسته بود و پاهاشو روی هم انداخته بود بلند شد و ایستاد و با چشمایی که از شگفتی میدرخشید به ما زل زده بود که شیدا دهن باز کردو پرسید :

    _چطوره؟... خوشگل شدیم؟

    ارزو_وای عالیه مخصوصا اگه 3 تایی باهم وارد بشین دیگه عالیترم میشه ...

    _البته وقتی چهارتایی وارد بشیم دیگه غوغا میشه...



    امیدوارم پست امروزم براتون مفید بوده باشه.... اگه مفید بوده پس اون کلید تشکرم بزنین...
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,27 در ساعت ساعت : 09:16 PM


  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    Post

    سلام دوستان امیدوارم خوش و خرم باشین و این ایام امتحانات خیلی بهتون سخت نگذره...
    اینم اولین پست امروزمه



    ************************************************** *******************

    بالاخره روز نامزدی هم از راه رسید ....

    با اینکه اونروز کشیک داشتم ولی هرطوری بود یکیو راضی کردم جای من شیفت وایسه بعدم واسه اینکه کارامون طول نکشه شهرزادو ماهان تو خونه باهم اماده میشدن که البته دوتاشون بلد بودن موهاشونو درست کنن.سحرم با گلنار دوستش رفتند ارایشگاه. منو ایدا و شیدا و مامان ارزو هم پیش روژان جون ارایشگاه مامان رها رفتیم ...منو مامان ارزو فقط مو هامونو درست کردیم ولی ایدا و شیدا ارایش صورتم کردن که از نظر من یکم آرایش صورتشون زیاد بود ولی الحق که خوشگل شده بودند.بعدم برگشتیم خونه مامان اینا تا لباسامونو عوض کنیم ...

    کارمون به خاطر اینکه من می خواستم یکم ارایش کنم یه ذره طول کشید برای همینم آیدا مدام حرص می خورد و این منو یکم توی آماده شدن دست پاچه می کرد . حالا مگه چی می شد یکم دیر بریم تازه کلاسم داشت...والله!...

    همه شال و کلاه کردیمو رفتیم پایین که دیدیم ارتین منتظر ماست بعدم شیدا و ارتین سوار سانتافای آبی ارتین شدن و منو مامان ارزو و ایدا هم با 207 سفید من جلو شدیم یه تالار باغ تو الهیه همون نزدیکیای خونه ما گرفته بودن ...

    همه باهم پیاده شدیم ولی حیف که ارتین باید یکم واسه خودش پرسه بزنه تا مجلس مختلط بشه (حقشه نباید خواهرمو ازم میگرفت)...

    چهارتایی رفتیم تو اتاق پرو سالن مانتو و شالمونو برداشتیم و بعد از یه نگاه سرسری و اطمینان از وضعیتمون به سمت سالن راه افتادیم...

    مامان ارزو امشب یه لباس طوسی ماکسی پوشیده بود که هارمونی قشنگی با چشمای عسلیشو موهای مش کرده اش به وجود اورده بود صندلای پاشنه بلند پوشیدم بود .روی لباسش نگین دوزی شده بود و یه دکلته طوسی مخمل هم که از ترکیه خریده بودیمو برای پوشوندن بالا تنه ی لختش پوشیده بود ...با اینکه همیشه یه خم توی چهره آرومش بود ولی هنوز جذابیت سابقشو حفظ کرده ...در کل مامان آرزو از نظر من خیلی خوشگل و پسر کش بود و جدا از تعریف از سنش کمتر نشون می داد...

    همون طور که کنار مامان راه می رفتم با لبخند به چهره مغرور و زیبای خواهرم نگاهی انداختم... شیدا یه جذابیت و زیبایی خاص شرقی داشت ... بچه که بودیم ابروهاش کمونی و پیوسته بود و موهاشم سیاه سیاه مثل شب دو تیله مشکی و شفاف که به زیبایی در قاب چشمای خمار و کشیدش می درخشید...هرچند الان هم موهاشو شرابی کرده بود و هم وسط ابروهاشو اصلاح می کرد ولی بازم زیبایی خودشو حفظ کرده بود... لباس بنفش و صندلای شیری رنگش حسابی شیکش کرده بودن ...همیشه عاشقش بودم ...

    برعکس شیدا که شباهت زیادی با بابا داشت من کپی مشبه اصل صورت مامان بودم... چیزی که نه تنها خوشحالم نمی کرد بلکه همیشه غمگینم هم می کرد... از اینکه همیشه مامان رها با دیدنم منو خاطره صدا می زد و بابا محمد اشک تو چشماش جمع می شد داغونم می مرد... حتی یکی از دلایلی که از خونه رفتم بخاطر بابا بود که همیشه دو دستشو قاب صورتم می کرد و می گفت می خوام چشم های خاطره رو ببینم ...دلم می خواست همه منو ببینن ... دلم می خواست همه شادی رو ببینن... نه چشمای مشکی مامان رو و نه طره های موی بلند و مجعد مامان رو...نه قد بلند و هیکل خوش تراش خاطره رو...

    من هنوزم معتقدم مامانم کنارمونه و وقتی می بینه اونا براش جایگیزین گذاشتن دلش می گیره... می دونم مامان هم دوست داره اونا منو ببینن...

    پکر شده بودم که دستایی دور کمرم حلقه شد ...برگشتمو با لبخند جواب لبخند روی لبهای مامان رو دادم ...به اندازه مامان خاطره دوستش داشتم و برام ارزش داشت...


    ممنون که بازم همراهیم کردین ولی اگه واقعا موردی تو رمان هست بهم بگین من لینک نقد و بررسی رو هم تو قسمت توضیحات قرار دادم ... ولی این بی انصافیه که نه تشکر کنین نه نقد کنین... خب بگذریم امیدوارم بازم سر بزنین
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,27 در ساعت ساعت : 10:45 PM


  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    پیش فرض

    سلام امشبم یه پست دیگه هم براتون میزارم ...امیدوارم خوشتون بیاد...-118-:

    یه میز در گوشه ای از سالن که به جایگاه عروس و داماد دید داشته باشه واسه نشستن انتخاب کردیم تا اینکه شهلا خواهر بزرگ مهلا که دکتر زنان تو بیمارستانمون بود اومد سمتمون و احوال پرسی کرد و بعدم بلندمون کرد بریم تو پیست رقص تا مهلارو در رقص همراهیش کنیم ...منو ایدا بلند شدیم ولی شیدا و مامان ارزو نیو مدن ....تو راه به بچه ها برخوردیم.

    شهرزاد_ وای چه خوشگل شدین شما ها...

    _واه تو هم که ترکوندی دختر... راستشو بگو برای فرشاد که اینقدر ارایش نکردی نه؟...

    واقعا هم ترکونده بود ارایشش وحشتناک غلیظ بود ولی با این حال چون ذاتنا صورت خوشگلی داشت خوشگل شده بود و لباسشم دکلته مشکی بود از این چسبونا که تا پایین رونش و نزدیکی زانو میرسید ... این مدل لباس پوشیدن اصلا با روحیات شهرزاد جور نبود ...

    نیلو_اره مخصوصا اینکه فرشاد جونم امشب میاد ...

    ایدا_ یا خدا اگه فرشاد بیاد که ما صدتا چادرم سرمون کنیم بازم در امان نمیمونیم ... خدا به خیر کنه...

    فرشاد نامزد و پسردایی شهرزاده که شهرت زیادی به بی بندو باری داره که حتی خود شهرزادم اینو میدونه ولی چه میشه کرد نامزدی اجباری همینه...هرچند خیلی از شهرزاد چیزی نمی دونم ولی طبق گفته های خودش که اینطوره... شهرزاد دختر خوبیه ولی واسه اینکه فرشاد و از سر خودش باز کنه تو مهمونیا یا جاهایی که فرشاد باشه وحشتناک بد میگرده ولی مگه واسه فرشاد مهمه؟...

    _بیخیال مگه شهرزاد ناراحت میشه؟ من که رفتم این مهلا رو ببینم حتما کلی خوشگل کرده ... با اجازه!...
    ....
    آروم رفتم پشت سر مهلا و زدم به شونش که سریع برگشت طرفم...

    دهنم از حیرت باز مونده بود...یعنی این واقعا مهلاست؟.... چه ناز شده بود یه لباس پرنسسی صورتی پوشیده بود و موهاشم شینیون کرده بود با یه ارایش لایت صورتی ولی رژقرمز زده بود که خیلی جذابش کرده بود منم مثل مسخ شده ها گفتم

    _چه ناز شدی...

    مهلا_وای شادی محشر شدی ...

    ایدا_ ولی من محشر ترم... نخورین همدیگرو...ولی چه ناز شدی مهلا دیوونه!... اینو نگاه کن الانه که شادی دوباره احساساتی بشه ها!

    اصلا متوجه ایدا نشده بودم پشت سرش بچه ها هم اومدن به همین دلیل زود اشکامو پاک کردم ...

    اصلا باورم نمیشد که یه روزش مهلا هم ازدواج کنه!... خیلی سخته ولی خیلی بهش عادت کرده بودم چون اولین دوستی بود که روز اول دانشگاه پیدا کردم و بعدیم ایدا بود که رشته ایدا برعکس منو مهلا دارو سازی بود ...

    الان دیگه مهلا علنا مال ما شد و با اهنگ خوشگلا باید برقصن اندی ریختیم وسط دور مهلا حلقه زدیم و دِ برقص . منم بعد از اینکه پاهام توی کفشای پاشنه بلندم به گز گز افتاد رفتم پیش شیدا و مامان ارزو و بلندشون کردم تا برقصیم (میبینین قدرت و تواناییو به خدا؟!انگار همین الان بود پا درد گرفته بودم) 3تایی باهم یه گوشه پیست کلی رقصیدیم ...

    نزدیکای ساعت 8 که شد همه به اقایون در باغ پیوستیم ولی فامیلای مادر مهلا همون توی سالن موندن ...یه تعدادم واسه تماشای ماها اومدن تا ببینن فرهنگ در چه حدی غوغا کرده ... ارتینم اومد و دست زنشو گرفت و نشوند پیش خودش بعدم دست شیدا رو گذاشت رو پاش و دست خودشم روش ...

    بهشون حسودیم میشد من برای خودم یه خط قرمز گذاشته بودم تا هیچ وقت عاشق نشم و نباید هیچ وقت ازدواج میکردم!. من دیدم با فوت مامان چی به سر بابا اومد با فوت عمو خاله چی شد و از همه مهم تر من یه خط قرمز داشتم که یه مهر تایید بر نبایدهای زندگیم میزد ... این صحنه حالمو دگرگون کرده بود به همین خاطر یه لبخند تصنعی به مامان زدمو گفتم من میرم یه سری پیش بچه ها ...

    بچه ها دو میز اونورتر نشتسته بودن و داشتن حرف میزدن

    _به به .. میبینم جمعتون جمعه گلتون کمه !

    و روی صندلی خالی کنار نیلو نشستم

    ایدا_ اره گل بودو با سبزه نیز اراسته شد ... بشین که خودمونم در اوج بیهوشی نمیفهمیم چی سر هم میبافیمو میگیم...

    _چرا بیهوشین؟ ... میخوایین اب بپاشم روتون تا به هوش بیایین؟...

    ماهان_نه بابا ... این بیهوشیش قشنگه ... طرف خیلی عالیه

    _واه چتونه شماها؟...

    نیلوفر_ استیلش. هیکلش . این بشر کلا حرف نداره...

    منم همین طور گنگ به اینا زل زده بودم ببینم چشونه...فکر کنم از دست رفته بودن

    ایدا_وای خدا ببین چی خلق کردی!این یه فرشته زمینیه... حیـــــفــــــ... کاش من مرد بودم اونم زن اونوقت دیگه اگه اختیارم از کف دادم اشکالی نداشت میذاشتم پا مردونگیم...

    _ایـــــــــــــــدا !... دیــــــــــــــوونه! نفهم ! اینا چیه میگی ؟ یکم فکر کن بعد حرف بزن....

    بقیه هم از خنده ریسه میرفتن چیکارشون کنم از بس منحرفن ...

    ماهان_ اخه تو هم یه نگاه بنداز ببین چه خداییه

    سرگردوندم و مختصری توی مهمونا چشم چرخوندم...

    _کوش؟ ...

    نیلوفر_ ببین من با دست اشاره نمیکنم چون زشته ولی اون قسمت که میز پذیرایی هســــــــت...

    _خــــــــــــــــب؟!...

    نیلوفر_یه اقا خوشتیپه هست که کت و شلوار مشکی داره و یه لیوان شربتم دستشه همونه... خدایش جیگر نیست؟...

    واقعا اون لحظه هنگ کردم ...یه مرد خیکی(خوش استیل).جذاب(موی سرش یکم ریخته).و فقطم لیوان شربت دستش نبود یه شیرینی خامه ایم درسته لمبونده بود یکیم دستش بود ... ولی یه لحظه از اینکه سر کار رفتم خندم گرفت و ریسه رفتم از خنده در حالی که با یه دستم دلمو گرفته بودم با یه دستمم اشکامو پا میکردم . بعدم سرمو بالا اوردم ببینم بچه ها در چه حالن که دیدم مثل مسخ شده ها فقط منو نگاه میکنن...

    _واه چرا اینجوری نیگام میکنین ؟ نخورینما!.... وا چطونه خب؟

    ایده_واه شادی؟ ... حالت خوبه؟ چرا اینجوری میخندی؟

    _اخه دو ساعته منو سر کار گذاشتین... میگین یارو جذابه .فرشته زمینیه ... نمیدونم فلانه بمانه بیساره...اخرشم یه فرشته هوایی نشونم دادین که با دیدنش دلم میخواست غش کنم... اخه این یارو کجاش به فرشته ها می خوره؟

    نیلوفر_ ببینم تو کدومو میگی ؟...بهش طوری که نفهمه اشاره کن ببینم...

    _منم به اقا تپله اشاره کردم که نیلو اولاش با صدا ی کشداری گفت

    نیلو_نــــــــــــــــــه. ..!.

    بعدم پقی زد زیر خنده اینبار همه میخندیدیم

    ماهان_این اون نیست که... بازم این نیلو بد ادرس داد؟...

    بعدم یه چشم غره نثار نیلو کرد...

    ایدا_ بزار من نشونت بدم...

    بعدم سر چرخوند و اخرش رو به من کردو گفت

    _یافتمش ببینش اونکه کنار اون درخته وایساده و 3 تا پسر و5تا دخترم محاصرش کردن

    _همون که دست اون دختره لباس زرده رو گرفت و یه چیزی تو گوشش گفت؟

    ماهان_ اون نه! اونیکیه یه دختره لباس قرمزه هی خودشو میچسبونه بهش.

    از لحن ماهان خندم گدفت... همچین با حرص گفت که ادم خندش میگرفت... دیگه حواسم رفت سمت ماهان تا یکم سر به سرش بذارم...

    _ماهان شاید زنش یا دوست دخترش باشه خوب!... این جوری در مورد مردم حرف نزن...

    بعد خیلی جدی نیگاش کردم.

    ماهان_ د اخه از اول تا حالا این همه دختر بهش نزدیک شدن و عشوه اومدن اونوقت این یارو مگه ظرفیت چند تا زن و دوست دخترو داره؟ خجالتم خوب چیزیه ! حداقل جلو فامیلای مامان مهلا سنگین باشه...

    دیگه همه از خنده دلامونو گرفتیم ... فکر کنین جلو فامیلای مامان مهلا؟ بعد نیلو در حالی که میخندید گفت:

    _عزیزم حالا هر چندتا که باشه چه فرقی میکنه مگه؟ ...ظرفیت تورو هم داره اینقدر حرص نخور...

    بعدم برگشت سمت منو گفت:

    _چی شد شادی؟ اخرش دیدیش یا نه؟

    _اِ ببخشید الان نگاش میکنم...اصلا حواسم نبود ...

    سرمو گردوندم طرفش ...

    فقط نیمرخشو تونستم ببینم ولی گذشته از اون چیزیو دیدم که نزدیک بود دهنم کف کنه دختره در کمال پرویی صورتشو برد صورت پسره رو بوسید ...

    حالا ما هیچی به قول ماهان نباید جلو فامیلای مامان مهلا یکم خود داری می کردن؟ ...

    با قرار گرفتن دستی روی شونم منم برگشتم عقب که دیدم سحر جونم اومده البته با پیمان نامزدشو گلنار دوستش ...خیلی ناز شده بود مو های وزوزیشو سشوار کرده بود و شلاقی اطافش ریخته بود با یه لباس ماکسی سبز یشمی که روش از جنس خود پارچه دکلته می خورد که به رنگ پوست گندمگونش خیلی میومد و با اون چشمای سیاه و نافذ که کلا از اون تیپ دخترای جذاب بود...

    _ چه ناز شدی سحری!...

    سحر_واه شادی بازم مثل همیشه محشر شدی طوری که من که دخترم دلم میخواد بخورمت دیگه چه برسه به اقایون... پاشو ببینم این مدل لباستو

    لباس من یه یه پیراهن مشکی حریر بود که دامنش کلی چین می خورد و تا روی زانو بود و بالاتنه اش هم حسابی جذب بود ...یقه اش هم که دور شونه هام می افتاد و برای اینکه لختیای روی دستامو و شونمو بگیرم روش یه شال حریر مشکی انداخته بودم...کلا با کفش هی پاشنه بلند مشکیم واقعا زیبا به نظر می رسید...

    بلند شدم وایسادم که پیمان هم دیدم و باهاش احوال پرسی کردم... نامزدش هم دکتر بود و تخصص میخوند و تو دانشگاه با هم اشنا شده بودن...

    با گلنار حال احوال کردم که دوست سحر بود ولی هم دانشگاهی نبودیم فقط گاهی میومد پیش ما ... گلنار یه دختر ریز نقش و رنگ پریده بود که سرطان معده داشت ولی دکترا نذاشتن پیشروی کنه و به زودیم قرار بود عملش کنن به همین دلیل با سحر اشنا شدن و منم گه گاهی تلفنی باهاش حرف میزدم و یا بیرون با هم قرار میزاشتیم ولی ارایش باعث شده بود چهرش باز تر بشه و زیبا ترش کرده بود...

    گلنار_خیلی وقت بود عروسی جایی نرفتم دلم هوس کرده یکم برقصم کیا میان بریم برقصیم؟

    _من که پایه ام ...تا همین چند وقت پیش الکی وقتم داشت به بطالت میگذشت...

    با توافق بقیه بلند شدیم بریم برقصیم البته پیمان دوست نداشت که سحر بیاد برقصه به همین دلیل پذیرایی از خودشونو بهونه کردن و ما هم بلند شدیم رفتیم یه گوشه واسه خودمون قر دادن منم برای اینکه شال لباسم نره بالا نمیتونستم درست برقصم حسابی کلافه شده بودم تا اینکه مامان ارزو و شیدا و ارتینم اومدن به جمع ما اضافه شدن و یکباره شال من توسط شیدا کشیده شد وقتی اومدم اعتراض کنم سرشو اورد تو گوشمو گفت

    _ میدونم دلت میخواد بپری ماچم کنی ولی فکرشو از سرت بیرون کن چون صورتم رژی میشه ...

    بعدم بهم یه چشمک زدو خندید. خداییش ممنونش شدم ولی برای اینکه اینقدر به خودش نباله همون جوری مثل خودش سرمو بردم نزدیک گوششو گفتم

    _خب لباتو بوس میکنم که صورتت رژی نشه...

    بعدم سرمو اروم بردم نزدیک تر که جیغش بلند شد

    شیدا_ دیــــــــــوونه ! نکنیا!... خیلی بی حیا شدیا...من خواهرتم احمق جان...اونی که باید بوسش کنی من نیستم یکی دیگست

    خدا رو شکر چون صدای موزیک بلند بود کسی چیزی نفهمید ... بچه ها که دو نفری سه فری مشغول بودن شیدا هم که با ارتین میرقصید اونم چه رقصی ...

    شیدا و ارتین با هم دیگه خیلی ناز میرقصیدن خدایش ارتین واسه خودش رقاصی بودا... منم دیگه بیخیال شدمو اومد سمت مامان ارزو

    _مامان این افتخارو بهم میدین تا دو تایی واسه خودمون بترکونیم؟

    ارزو_ البته چرا که نه... بزن بریم...

    همون لحظه اهنگ عوض شد و ارکستر شروع به خوندن اهنگ پونه اندی کرد منو مامانم رقصمونو هماهنگ کردیمو با هم میرقصیدیم کم کم بچه ها هم دورمون جمع شدن و حلقه زدن انگار ما عروس و داماد بودیم تا اینکه اهنگ به اتمام رسید ...

    نیلوفر_ عالی بودین... عالی .بهتون حسودیم شد .ببینم شادی میتونم مامانتو قرض بگیرم برای دور بعدی؟

    _امــــــــــــم... باید فکر کنم! شاید گذاشتم...

    نیلوفر_ خیلی لوسی شادی! میدونستی؟

    _اره... مگه تو نمیدونستی؟... چه بد شد اگه میدونستی هیچ وقت باهام دوست نمیشدی!... حالا هم اشکال نداره بیا دوستیمونو بهم بزنیم...

    نیلوفر پشت چشمی نازک کردو در حالی که قیافه ی قهر الود به خودش گرفته بود گفت:

    _اصلا نخواستیم...

    _بیخیال شوخی کردم ... اینم از مامان ارزوی من ... تقدیم به تو

    مامان ارزو رو در حالی که با شیدا و ارتین در هین رقص صحبت میکرد متوجه نیلو کردم.

    اونا شروع کردن به رقص منم که خیلی تشنم شده بود از جمع جدا شدم و رفتم طرف میزی که روش لوازم پذیراییو چیده بودن .

    شهرزاد رو دیدم که لباسشو عوض کرده بود و یه لباس ماکسی بادمجونی که یقه 7و باز داشت پوشیده بود و در حالی که لیوان شربتی توی دستاش بود به رقص بقیه زل زده بود ...رفتم طرفش ...یه لیوان شربت البالو برای خودم ریختم تا تشنگیم برطرف بشه ...کنار ایستادمو مثل اون به بقیه که داشتن واسه خودشون وسط قر می دادن زل زدم...

    _شهرزاد ما چطوره؟... تو کجایی بابا؟...وسط فقط یه تورور کم داره ها...

    شهرزاد_ شادی خوشگل ما چطوره؟...

    حس کردم حالش خوب نیست و یکم بغض کرده...کامل برگشتم سمت که چشماش دریایی شد ولی اجازه نداد که بغضش بشکنه و اشکاش روون بشن

    _شهرزاد خوبی؟...

    شهرزاد _ شادی من ...من خیلی ناراحتم... خیلی احساس پوچی و بیهودگی می کنم...

    _مگه چی شده؟ شهرزاد داری نگرانم میکنیا...تو چت شده یکباره...؟ از سر شب که حالت خوب بود داشتی با بقیه خوش می گذروندی که...

    شهرزاد_ نمیخوام عروسی بهترین دوستتو بهت زهر کنم بگذریم...

    _تو هم بهترین دوستمی و من نمیتونم وقتی یکی از دوستام ناراحته خوشحال باشم...

    شهرزاد_ باشه پس وقتی رفتیم خونه بیا باهم صحبت کنیم... راستی میایی خونه یا میری پیش مامانت اینا؟

    با اینکه دلم میخواست برم خونه ولی تصمیمو عوض کردم چون دلم نمی خواست شهرازد رو امشب تنهاش بذارم...

    _نه میام خونه...خب بیا بریم برقصیم که یکم جون بگیری

    شهرزاد_ اول تو شربتتو بخور بعد

    شربتمو خوردم و بعد دست تو دست با شهرزاد را افتادیم طرف بچه ها که هنوز داشتن میرقصیدن ...حواسم به بچه بود که خنده از روی لبهاش نمی رفت که بین راه یکباره به چیز سفتی برخورد کردم...

    همین که سرمو بالا آورد با یه جنتلمن خوشتیپ و خوش استایل رو به رو شدم... لبخند قشنگی روی لبهاش نقش بست... سرمو پایین انداختنمو و با شرمندگی گفتم

    _واقعا متاسفم...حواسم به جای دیگه ای بود متوجه شما نشدم...

    لبخندش رنگی از مهربونی گرفت و گفت

    _خواش می کنم این حرفو نزدنید راستش من یکباره جلوتون ظاهر شدم ولی خب شما هم حواستون نبود ...

    وقتی فهمیدم که من مقصر صد در صد تصادف نبودم تا مقداری خیالم راحت شد و یه تای ابروم رفت بالا که دامه داد

    _راستش قصد داشتم برای یه دور رقص ازتون دعوت کنم... درخواستمو قبول می کنین؟...

    اینبار یه ذره مثل خریدار ها از سرتاپاشو برانداز کردم... نه خوبه ... قدو و هیکلش بیسته ...قیافش چندان خوشگل نیست ولی خب به لطف ژل و روغن مو و تیغ ریش تراشی و عطر خوشبویی که زده بود و آرایشگر فهمیده ای که فط یه کوچولو ابروهاو مرتب کرده بود می شد بهش گفت جذاب...شهرزاد در حالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه روشو کرد ...

    حالا مونده بودم چطوری درخواستش رو رد کنم که بد نشه ...مخصوصا با اون نگاه های خیره من ممکن بود اعتماد به نفسش بیاد پایین...اینبار که انگاش کردم دیدم خیلی مغرور و با اطمینان و یه لبخند گوشه لبش داره منو نگاه می کنه... نه مثل اینکه اعتماد به سقف زیادی داره...

    _چی شد حالا؟...همراهیم میکنین؟

    داشتم تو دلم بهش پوزخند می زدمو می گفتم"چرا که نمیشه ؟ خوبم میشه... فقط باید اول از اقام اجازه بگیرم ببینم میزاره با یه اقا پسر شاخ شمشاد برقصم یا نه..."

    یکباره دیدم شهرزاد با صدای بلند زد زیر خنده...

    با تعجب برگشتم سمتش که دیدم روشو کرده اونور و داره سعی می کنه خودشو کنترل کنه...

    نگران زل زدم به پسره که دیدم از عصبانیت سرخ شده

    شهرزادم بدون اینکه به طرف توجهی داشته باشه با اینکه هنوز رگه هایی از خنده توی صورتش هویدا بود گفت

    _ اخه تو اقات کجا بود؟... نکنه شبی یکیو تور کردی؟ شیطون شدیا!

    با چشم و ابرو رو به شهرزاد به پسره اشاره کردم که دیدم حسابی هم اخم کرده ... با لحن نه چندان دوستانه ای گفت

    _مزاحمتون نمیشم خانم متشخص...

    این خانم متشخصشو بدجوری با حرص گفت طوری که شهرزاد دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و یه ببخشید گفت و رفت سمت بچه ها ا...

    مرد جنتلمنمون هم اومد از کنار من رد بشه که بر گشتم صداش زدم

    _ ببخشید اقا ...

    جنتلمن_بله بفرمایید!

    _ من واقعا قصد بدی نداشتم بعضی از وقتا فکرامو بلند به زبون میارم که البته میدونم خیلی بده ولی خب شما ببخشید و امیدوارم از من به دل نگیرین ...با اجازه

    به سرعت ازش دور شدم و اومدم سمت بچه ها که دیدم تا نگاشون به من کشیده شد پقی زدن زیر خنده و دیگه الان نخند پس کی بخند... سرمو چرخوندم که دیدم یا امام ... مامان آرزو و شیدا و آرتینم دارن میخندن


    خب اینم از این یکی پستم امیدوارم خوشتون بیاد... نقد و تشکرم یادتون نره ها!...
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,28 در ساعت ساعت : 11:15 AM


  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    پیش فرض

    سلام و امیدوارم خوب باشید و اینکه واقعا شرمنده ام چون پست قبلی نصفش نیومده بود و من اینو امروز دیدم ولی در عوض پست امروز و به همراه بقیه پست قبلی میزارم و پست قبلیم ویرایش کردم میتونین یه سر بهش بزنین...


    آرتین_عجب خواهر زنی داشتیم و خبر نداشتیم... ماشالله گلوله نمکه ...

    دوباره صدای هر هر و کر کرشون بلند شد ...با اینکه گوشه پیست ایستاده بودیم ولی تو دید همه بودیم و خیلیا با کنجکاوی نگامون میکردن ... خیلی خجالتم کشیده بودم...تا اینکه مهلا و کیوان نامزدشم به جمع ما اضافه شدن...

    مهلا_ مثل اینکه بدجور داره بهتون خوش میگذره که اصلا یادتون رفته منم وجود دارما... مثلا من عروسم همه باید منو دوره کنیدا...

    ایدا_جات خالی مهلا ...امروز شادی سوژه شده

    دوباره همه ریسه رفتن و هی با نگاهای شیطونشون به من نگاه میکردن...مهلا و کیوانم نگاهاشونو گنگ بین ماها میگردوندن تا بلکه بتونن از قیافه ها جریانو بخونن...

    مهلا _ خب مشه بگین قضیه از چه قراره؟... دارم از کنجکاوی میمیرما!

    شهرزاد_ خب راستش...

    پریدم وسط حرف شهرزاد و در حالی که با چشم به کیوان اشاره میکردم گفتم:

    _بس کن شرزاد الان جاش نیست...

    طوری با تحکم اینو گفتم که دیگه نه بقیه چیزی گفتن نه مهلا و کیوان به روی خودشون اوردن ...

    تا مهلا دهن باز کرد چیزی بگه صدای گیرا و جذابی که درست از پشت سرم به گوش می رسید باعث شد برای یه لحظه لرز به تنم بندازه...

    _کیوان یه سرم به رفقا بزنی بد نیستا...

    نگام هنوز به جلو بود که دیدم بچه ها دارن با شگفتی به من نگاه میکنن ...نه دیگه باورم شد که خیلی خوشگلم... ولی نه انگار حواسشون به من نبود ! بلکه نگاهشون به پشت سر من بود منم برگشتم ببینم به چی نگاه میکنن که ...


    فصل 3


    انگار زمان قفل شده بود ولی من نمی تونستم نگاهمو از اون دو تیله سبز زنگ بگیرم...چشمای اونم قفل شده بود توی چشمای من و یا نه شاید این تفکرات و توهمات دنیای دخترونه من بود...

    کیوان_ باید ببخشی شهاب جون ... مهلا اصرار داشت بیاییم با دوستاش اشنا بشیم ...

    دیگه بهش نگاه نمیکردم صورتمو به سمت کیوان بر گردونده بودم که دوستشو خطاب قرار داده بود. یکی دیگه از دوستای کیوان که اصلا متوجهش نشده بودم گفت

    _اخه شهاب میخواد بره واسه همین گفت که یکم از وقتتم واسه ما بزاری...

    کمی که سر گردوندم دیدم به اضافه شهاب چهار تا از دوستای کیوان درست پشت سر من ایستاده بودن که ماشالله همگی هم جوونای برازنده و خوش استیلی بودن ولی خب دروغ چرا؟...شهاب یه چیز دیگه بود...

    برای یه لحظه به خودم اومدم و از اینکه اونقدر راحت دارم در ذهن دخترونم پسرا رو قیاس می کنم خجالت کشیدم...

    سرمو تکونی دادمو با خودم گفتم بگذریم نباید بهش فکر کنم... نباید... !

    شاید این نباید و هزار دفعه واسه خودم تکرار کردم ولی واقعا نمیخواستم بهش فکر کنم... اره بهتره که بره خونشون لالا کنه اینجوری ذهن منم از فکرای بیخود ازاد میشه... افرین خداحافظی کن برو...

    شهاب_من اونموقع دنبال یه بهونه بودم که کیوانو بکشونم پیش خودمون وگرنه قصد رفتن نداشتم...مگه می شه آدم روز عروسی دوستش ول کنه بره...

    با شیطنت زل زد به من و حرف می زد...

    مثل یه بادکنک بادم خالی شد ولی برای اینکه از اون جمع کسل کننده خسته شده بودمو تقریبا نگاه دوستامو اون پسرا همش روی هم میچرخید حسابی کلافم کرده بود...

    چشم چرخوندم دیدم مامان و شیدا و ارتین دارن اون گوشه واسه خودشون میرقصن یه ببخشید گفتمو اومدم برم پیششون که مهلا جلومو گرفت و گفت بهش افتخار یه دور رقصو بدم البته دم گوشم گفت که از نامزدشم اجازشو بگیرم...

    _اقا کیوان مثل اینکه دوستاتون منتظرتونن بهتره شما برین پیششون و این دوست ما هم برای مدتی بهمون قرض بدین...

    کیوان_خب اینجوری که نشد مثلا میخواستیم همگی با هم اشنا بشیم...من دورا دور فقط یه تعریف کوچولو از مهلا شنیدم ولی هیچ وقت از نزدیک افتخار آشنایی با چنین خانم زیبا و متشخصی رو نداشتم...

    بهش نمی خورد که هیز باشه یا از روی بد ذاتی حرفی زده باشه برای همین همه به زدن یه لبخند اکتفا کردیم

    _وقت برای اشنایی زیاده...

    نیلوفرم که پاک خودشو باخته بود یه چشم غره به من رفت بعدم گفت

    _ولی شاید دوباره فرصت نشه اینجوری دور هم باشیم... شما هم یه امروزو از خلوتتون دست بکشید...

    بقیه هم با چشماشون همین و از من و مهلا میخواستن که مهلا هم به ناچار قبول کرد که تا کیوان اومد لب باز کنه یکی دیگه از دوستاشم رسیدو گفت

    _بدون من جلسه معارفه گذاشتین ؟...

    وای خدا این که همون پسره است . تا چشمش به من و شهرزاد خورد صحبتشو نیمه کاره گذاشت و یه نگاه وحشتناک به جفتمون انداخت که من خیلی عادی و با کراه رومو ازش گرفتم ولی شهرزاد بدجور قرمز شده بود و سعی میکرد که نخنده

    کیوان_ ببخشین اصلا حواسم نبود تو اینجا نیستی واقعا شرمنده ... از خودم شروع میکنم . من کیوان صامت هستمو فوق لیسانس عمران دارم و 32سالمه...البته فکر کنم مهلا کم و بیش گفته باشه...

    که این قسمت حرفش با ماها بود بعدشم دوستاش که به مهلا و تا حدودیم به ما معرفی میکرد:

    کیوان_...فرزاد کامکار دوست دانشگاه و دبرستانم که هم رشته ای و هم کاریم...

    پس فهمیدیم شاخ شمشادم فرزاده ولی از حق نگذریم قیافه ی جذابی داشتا ...

    کیوان_... نیما مجد هم دانشگاهیم و یکی دیگه از شریکامه که رشتش معماریه و سهیل امیریان پسر خالم و هم کلاسیم در هر سه مقطع تحصیلیم و اینم که بردیا شاهپورپسر دوست و همکار بابامه که 2سالم از من بزرگتره و دو هفته دیگه دامادیشه و اما اخرین نفر و گل سرسبد ما شهاب کیومرث دوست خانوادگی ما ست . تک پسر پولدار و مجرد و اهل کار... یه شرکت بزرگ تجاری هم دارخ و از همه مهمتر اقا شهاب دو رگه است که یه رگش بر میگرده به این اجنبیا ...

    کیوان همین طور که اینارو میگفت با شیطنت و چشمک تک تک ماهارو از نظر گذروند از همه جالب تر دوستان محترمه حین حرفای کیوان نیششون تا بنا گوش باز شده بود ... منم که چشم دیدن این صحنه رو که دوستام به خاطر چندتا پسر از خود بی خود بشنو نداشتم

    کیوان_ولی خب خواستین مخشو بزنین به خودم بگین کمکتون کنم...

    یا چشمک هم به جمع ما دخترا زد که اینبار اصلا خوشم نیومد... به ذهنم رسید که یکم رفتاراش نسب به دوستش شهاب چاپلوسانه و تملقه... با اینحال با این حرف آخریش باعث شد همگی که تا حدودی نیششون باز شده بود یکم خودشونو جمع جور کنن ...

    شهاب_ کیوان باز تو شروع کردی؟ میدونی که خوشم نمیاد اینارو بگی...

    پسره مغرور خودخواه...دیگه واقعا این جمع واسم عذاب اور بود به خصوص نگاه های خیره نیما و بردیا روم کاملا کلافم کرده بود... دلم میخواست الان شالم روی دوشم میبود ایکاش شالو از شیدا پس گرفته بودم .

    برای اینکه خلاص بشم رو کردم سمت کیوان
    _ خب اقا کیوان اینم از مجلس متعارفتون ... که البته واقعا باعث خوشحالی و مسرت منه که با دوستانتون و همچنین با خود شما که تونستین دل دوستمو بدست بیارین اشنا شدم ولی با اجازتون من جمع شما و دوستان برای مدتی ترک میکنم...مامان اینا تنها هستن ...

    کیوان_ اینجوری که نشد! حداقل یه کوچولو خودتون و معرفی کنین...

    مهلا_خب ایشون دوست صمیمی من شادی جونه که هم رشته ایم هم هست و داره پزشکی میخونه...

    کیوان_ چه اسم قشنگی داری شادی... البته ببخشید که شادی صدات میزنم .فقط برای اینکه تو جمع ما احساس دوستیو راحتی کنی...

    از اینکه زود پسر خاله بشم هیچ خوشم نمی اومد... شاید خودمو مثل بقیه می دیدم و به ثروت پدریم نمی نازدیم ولی به قول شیدا این در خون ما آمیخته بود که به کسی این اجازه رو نمی دادیم تا از مرزها عبور کنه...

    نمیدونم شاید کیوان منظور بدی نداشت ولی هم من و هم مهلا خیلی ناراحت شدیم

    _ببخشین ولی من در صورتی تو جمعتون احساس راحتی میکنم که یه پسوند خانم هم به اسمم اضافه کنین...

    و یه با اجازه گفتمو رفتم پیش مامان و شیداو ارتین تقریبا اهنگ جدید شروع شده بود کنار ارتین وایساده بودم و باهم به اون دوتا نگاه میکردیم

    ارتین_ افتخار میدی با هم برقصیم؟

    _باید فکر کنم بزار ببینم...امــــــم...

    آرتین دستمو کشید وسط و گفت

    _بیـــــــــــخیال... بعدا فکراتو بکن...بیا ببینیم خواهر کوچیکه چند مرده حلاجه...دیگه برا من ناز نکنیا...نازات باید برای باجناق آینده من باشه...من داداشتم

    این لفظ خواهر کوچیکه رو بیشتر از خواهر زن دوست داشتم ...شاید چون همیشه به نازی دوست دبیرستانم که مدام از برادر بزرگش می گفت حسودیم می شد و دلم می خواست منم یه داداش داشتم...

    همین جوری که باهاش کشیده شدم وسط گفتم

    _تو که میدونی من بنا به دلایلی هیچ وقت ازدواج نمیکنم پس چرا هی میگی؟

    ارتین_ تو زیادی از حد به خودت سخت میگیری ...از من به تو یه نصیحت... حتی اگه قرار باشه فقط یه روز دیگه زندگی کنی ,سعی کن خودتو از خواسته هات محدود نکنی ...تو زندگی کن ...حتی شده برای یه روز...میدونی من توی تو چی دیدم؟
    با تصویر یه علامت سوال رو صورتم بهش زل زدم که ادامه داد

    _تو همیشه خودتو وقف دیگران کردی و سعی میکنی به خودت تلقین کنی که بزرگ ترین خوشحالیت و ارزوت در شادی دیگران خلاصه میشه...شادی با خودت اینکارو نکن به فکر خانوادتم باش ماهم دوستت داریم و همه نگرانتیم.

    _میدونی چرا از اون خونه رفتم؟...چون همیشه به فکر من بودین چون همیشه نگرانم بودین...چون اعضای خونه بدجور به هم دیگه عادت کرده بودیم و من این وابستگشو عادتو دوست نداشتم چون قبلا نتیجشو هم دیدیم...من از اون خاطرات بیزارم آرتین...شاید ندونی ولی روزی که اومدی خاستگاری شیدا و اون قبول کرد ازت متنفر شدم چون خواهرمو ازم گرفتی ولی بعدنا تو رو به عنوان برادر نداشتم قبولت کردم و تو هم برای من خونوادم شدی و همه چیز با مرور زمان درست شد و فکر میکنم این مرور زمان اونا رو هم تا حدودی با دوری من مانوس کرده پس بزار این روند ادامه داشته باشه... بیا دیگه هم در موردش حرف نزنیم ...

    ارتین_ باشه هر طور تو بخوای... راستی حالا که تونستم تنهایی گیرت بیارم موژدگونیمو بده!...

    _ ببخشین اونوقت به چه مناسبت؟

    ارتین_ خب تو اول موژدگونیمو بده تا بهت بگم...

    _که اینطور پس خودت موژدگونی خواستیا...

    بعد رفتم سمت مامانو شیدا رو کردم به شیدا و گفتم

    _شیدا یکم پول بهم میدی؟

    شیدا_الان؟ به چه مناسبت؟ من که پولی همرام نیست...

    _خب از ارتین بگیر...

    بعد شیدا رو کرد به ارتین که پشت سر من وایساده بود و گفت

    _یکم پول همراهت هست بهم بدی بدم به شادی؟

    ارتین در حالی که میخندید گفت

    _ چقدر؟

    منم زل زدم تو چشمای ارتین و گفتم

    _ تو دوتا سپر چک پنجاه هزار تومنی بهم بده ...

    سرشو به نشونه تاسف تکون داد و جلوی چشمای متعجب مامان و منتظر شیدا دستشو کرد تو جیب کتشو دوتا اسکناس تا نخورده پنجاهی بیرون اورد و داد به من...

    _مرسی ارتین...مگه میخوای عیدی بدی که اسکناسات تا نخورده؟

    ارتین_ نه ولی خب حیفم میاد تاشون کنم...

    منم نامردی نکردمو یکی از اسکناسارو تا کردمو جلوی چشما ی متعجب شیدا و مامان دادم به ارتین

    _بیا اینم موژدگونیت که میخواستی...

    ارتین با صدای بلند زد زیر خنده و گفت

    _ یدونه ای به خدا شادی... اونوقت بقیشو میخوای چیکار؟

    _میخوام بعد از اینکه خبرتو گفتی بهت بدم...


    خب اینم از این... شما فعلا تا همین جاشو داشته باشین تا پست بعدی هم برسه...بازم ممنون که تا حالا بودین راستی نقد و تشکرم یادتون نره... والا منم خسته شدم هی یاد اوری کردم
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,28 در ساعت ساعت : 12:14 PM


  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    Post .

    بازم سلام... خب چون الان تو فصل امتحاناتیم خیلی نمیتونم سر بزنم پس گفت تا نرفتم سر درس و مشقم یه پست دیگه هم براتون بزارم...این ادامه پست قبله امیدوارم خوشتون بیاد


    شیدا_ اینجا چه خبره؟

    ارتین_هیچی بابا منو این خواهر زنم با هم دیگه یه معامله کردیم که بعدا تو هم در جریان میزاریم... پس با اجازه من یه بار دیگه این خواهر زنمو ازتون قرض بگیرم...

    شیدا_من که سر در نمیارم از این حرفای شما دو تا... رفتیم خونه از زیر زبونت میکشم بیرون اقا ارتین... الانم با خاله میریم بشینیم پاهام بد جور درد گرفته

    ارتین_ وای که من میمیرم واسه این بازجویی های توی خونه ...پس بیصبرانه منتظرم

    _ واه خجالتم خوب چیزیه مثلا یه مجردم توی جمعتونه ها...

    شیدا_ ارتین ابروم رفت ... الان همه میگن شوهرش چه جلفه...

    ارتین _ اخی خجالتاتم خردنیه

    _ اقا ما رو بیخیال... ما رفتیما...

    ارتین _ چی چیو بخیال پنجاه تومن ضرر نکردم که بیخیال شم بیا بریم بهت بگم ..

    بعد منو برد کنا میز خوراکی ها و یه شیرینی داد دستمو گفت

    _ تبریگ میگم داری خاله میشی...

    _ برو بابا گرفتی ماروها... شیدا گفت که جواب ازمایش منفی بوده که...

    ارتین_ شیدا گفت چون ازمایشو من گرفته بودم و الکی بهش گفتم که حامله نیست... چون میدونستم چقدر بچه دوست داره پس می خواستم اینو روز سالگرد ازدواجمون با هدیه ای که بهش میدم بگم...

    نذاشتم حرفشو تموم کنه و یه جیغ از سر خوشحالی کشیدمو یه لحظه بدون اینکه بدونم چیکار میکنم پریدم بغلش کردم ولی زود متوجه مکان و زمان شدم و مثل یه خانم سر به زیر دستشو فشردمو تبریک گفتم ... ولی ارتین افتاده بود به خندهو در همون حالت گفت

    _ بی زحمت بقیه موژدگونیو بده...

    _ نه تازه تو باید به من موژدکونی بدی چون اولین باره که دارم خاله میشم

    ارتین_ عجب رویی داریا پس من بار چندممه که دارم بابا میشم مگه؟

    _ من نمیدونم رد کن بیاد...

    اخرشم در حالی که دست تو جیبش میکرد یه نچ نچی کردو سری هم برام تکون داد

    ارتین_ هنوز بچه ایا ... مثلا 24 سالته ... یعنی بخوام این خبرو به شقایق (خواهر ارتین) هم بگم باید یه چیزیم سر بدم؟ ... خدا به خیر بگذرونه... بیا بگیر... دلت خنک شد هی پولای نازنینمو ازم میگیری؟

    _اره !چرا که نه...! بیا دیگه بریم پیش بقیه میخوان شام بدن...

    با ارتین رفتیم پیش شیدا و مامان و اینبار شالمو از شیدا گرفتمو انداختم روی شونه های لختم... و تصمیم گرفتم دیگه به هیچ وجه تو مهمونیای غریبه ها لباس باز نپوشم مخصوصا وقتی که مختلط باشه...

    شهلا اومد سر میزمون و برای شام دعوتمون کرد که همگی رفتیم تا شام بکشیم ... شام جوجه کباب . کوبیده .بختیاری . رولت گوشت و خورشت فسنجون با سه نو برنج و کرم کارامل و ژله و سه نوعم سالاد بود ...منم از هر کدوم یه ذره کشیدمو بعدم اومدم سر میزمون نشستم و منتظربقیه شدم تا ارتین و مامان و شیدا هم اومدن تازه شروع کرده بودیم که سحر و گلناروپیمانم اومدن رو سه تا صندلیه خالی رو به رومون نشستن و باهم شروع کردیم به غذا خوردن حین غذا خوردن ارتین از خاطرات دوران دانشجوییش میگفت و ما میخندیدیم تا اینکه یخ پیمانم باز شد و اونم شروع کرد به مسخره بازی در اوردن... اصلا باورم نمیشد پیمانم اینقدر شوخ باشه ...

    تا غذامونم تموم شد و پیمان با یه ببخشید برای چند لحظه میزو ترک کرد تا دستاشو بشوره وسحرم از موقعیت استفاده کرد و تو گوشم گفت که چند تا از دوستای کیوانم اومدن سر میز ما و این شد که به رگ غیرت پیمان بر میخوره و اونا هم تغییر میز میدن... ولی خودمونیما منم بودم به رگ غیرتم بر میخورد دیگه چه برسه به اون که مردم هست ...

    ساعت حدودا دوازده و نیم بود ویه عده قصد رفتن کردن ما هم دیگه چون همگی خسته بودیمو پاهامم بد جور گزگز میکرد تصمیم گرفتیم که بریم به همین خاطر اول شهلا رو پیدا کردم وبعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن و اینا قضیه بارداری شیدا رو گفتمو براش یه وقت ویزیت گرفتم بعدشم از مامانش خدا حافظی کردم و شیدا اینا هم که میخواستن برن و پیدا کردم و باهاشون خدا حافظی کردمو اسکناسای ارتینم دادم به شیدا تا بهش برگردونه .

    چون خودم به خاطر شهرزاد میرفتم خونه ازشون جدا شدم و در اخرم رفتم پیش مهلا که دیدم سرش شلوغه و هر کی میخواد باهاش یه عکس بگیره ... حالا نه اینم که مراسم نامزدیه و یه عقد کوچولو تو محضر کردن اونوقت کلی هم دنگ و فنگ دارن ... نمیدونم چی بگم والا ؟...

    فرزاد درحالی که بهم پوزخند میزد اومد نزدیکم منم بالافاصله رومو برگردوندم تا دیگه مجبور نشم تحملش کنم ...ولی نه مثل اینکه اقا ول کن نیست...
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,28 در ساعت ساعت : 12:25 PM دلیل: به دلیل تکراری شده پس


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    2012,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,215
    میانگین پست در روز
    1.63
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    4,109
    تشکر شده 9,591 در 872 پست

    پیش فرض

    سلام اینم پست امروزم امیدوارم خوشتون بیاد...:



    فرزاد_ فکر کنم گفتین با هیچ مردی نمیرقصین ولی مثل اینکه واقعا رو حرفاتون کنترلی ندارین...

    میدونستم منظورش به آرتینه ولی سکوت و ترجیح دادم...اونم مثل اینکه خیلی حرصش گرفته بود چون اینبار گستاخانه تر حرفشو زد

    فرزاد_منو باش شخصیت خودمو کوچیک کردم دارم با قشری کمتر از خودمون حرف میزنم ... بایدم اینجوری سکوت کنی...

    بازم سکوت بهتر بود . بزار خودشو بکشه اصلا چل تیکه کنه... فکر کنم حرفش در مورد من بیشتر صادق باشه تا خودش... اصلا من رو چه حسابی دارم از حرفای یه بچه تازه به دوران رسیده حرص می خورم....

    بابا کیا(پدر بزرگ پدریم) یکی از زمین دارای بزرگه تهرانه و کارش بساز بفروشه و از اون مایه داراست اگه هم میبینین خونه ما کوچیکه چون بابام اونو با سرمایه خودش واسه مامان ساخته بود و حاضر نبود ازش دل بکنه.بابا محمد( بابای مامان)هم یه کارخونه بزرگ بچینگ داشت که درامدشم خوب بود...وقتی فکر می کنم می بینم واقعا خیلی حرصم گرفته پسره ی بی فرهنگ بی شعور... دیگه از انتظار خسته شدم بی رو در بایستی رفتم پیش مهلا وکیوان و صمیمانه بهشون تبریک گفتم ... دیگه کیوانم با احترام منو مورد خطاب قرار میداد ولی مهلا وقتی دید میخوام برم ازم خواست تا یه عکس دو نفره و یه عکسم با بچه ها بگیریم منم با خوشحالی قبول کردم و عکاس چندتا عکس دو نفره ازمون گرفت در حین عکس گرفتن متوجه نگاه های خیره شهاب روی خودم شده بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم یبار با نگام غافلگیرش کنم که تیرم به سنگ خورد چون همون لحظه چند تا دختر اومدن سمتش و کلی واسش اِشوه اومدن اخر کارم دوتاشون صورتشو بوسیدن اونم انگار بدش نمیومد چون میخندید و سر به سرشون میذاشت نمیدونم چرا ولی خیلی حرصم گرفت تازه متوجه شدم این فرشته زمینی که بچه ها درموردش حرف میزدن و براش غش و ضعف میکردن و من اون لحظه فقط نیمرخشو دیده بودم همین اقا شهاب بوده...

    بچه ها هم اومدن و چندا عکس مختلفم دسته جمعی گرفتیم که دیدیم کیوانم دوستاشو دعوت کرد تا یه عکس دسته جمعی بندازیم نمیدونین که چقدر بچه ها ذوق زده بودن منم حرصم گرفت و کنار گیری کردم....

    هر چی بچه ها اصرار کردن منم تو عکس باشم قبول نکردم اقای خودشیفته (شهاب خان) هم که واسه ما کلاس گذاشتن و تشریف نبردن ....

    بردیا_ شادی خانم اینجوری که نمیشه شما وایسیو ما رو نگاه کنی !.بیا توی عکس ...اینجوری بلکه عکس ما هم به یمن مبارک وجود شما خوب بشه...

    اخه کسی نبود بهش بگه تو که دوهفته دیگه عروسیته بشین سر جات... حتی نامزدشم با خودش نیاورده...

    _من خوشم نمیاد به واسته ی خراب شدن عکس خودم واسه بقیه فدا کاری کنم تا عکسشون خوب شه...

    اون لحظه همه زدن زیر خنده و این بردیا رو بیشتر کنف کرد. همون لحظه صدای گوشیم در اومد زودی جواب دادم

    _جانم شیدا؟...

    شیدا_ چیکار میکنی تو؟ کدوم خونه میری؟

    _من که گفتم میرم خونه دانش جویی چون وسایلم اونجاست دیگه بخوام درس بخونم اونجا راحتترم...

    شیدا _ تنها که نیستی؟

    _نه با بچه هام...

    شیدا _ میخوای برگردیم شمارو همراهی کنیم؟ اخه میترسم با این شمایل شماها یا ارشاد بگیرتتون یا مزاحمتون بشن...

    _نه شیدا جون تو نمیخواد حرص بخوری من خودم مراقبم

    شیدا _خیله خب باشه با این حال بازم میکم تعارف نکنیا...

    _ باشه چشم خداخافظ...
    دیگه کار بچه ها تموم شد و همگی رفتیم تو اتاق پرو من بلا فاصله گیره مو هامو باز کردمو موهای فر شدمو دم اسبی بستمو مانتوی اسپرتمم و شلوار جینموکه توی کیفم گذاشته بودمو پوشیدم و یه شالم انداختم سرم و با شیر پاکن تا حدی ارایشمو کم کردم. ماهان و شهرزاد و ایدا و نیلو با من بودن سحرو گلنارم با پیمان .چون پیمان اول میخواست گلنارو بزاره پس مسیرامو با هم فرق میکرد اونا جلو شدن رفتن ... ما هم هیچی نشده هنوز از در تالار بیرون نرفته چند نفر بهمون متلک گفتن دیگه چه برسه به بعدش منم که راننده بودمو مسئول زندگی دوستام ...

    داشتم میرفتم تا با مهلا خداحافظی کنم و گزارش بدم که من دارم میرم که یه باره دیدم سهیل و نیما جلومو گرفتن

    سهیل_ راستش این شماره منه خوشحال میشم زنگ بزنین تا بیشتر اشنا بشیم...

    بعد یه کارت به سمتم گرفت... منم اول زل زدم تو چشماش بعدم در حالی که سعی میکردم خونسرد باشم گفتم

    _شما از من رفتار زشت یا ناپسندی دیدن؟

    سهیل_ نه اصلا به هیچ وجه... چطور مگه؟

    _پس باید بفهمین رفتارتون برای من کاملا توهین امیز و بی شرمانه بود چون منم دیگه یه جوون 17_18 ساله نیستم که بشه با یه شماره رد و بدل کردن باهاش دوست شد...

    و بدون اینکه بهش اجازه صحبت بیشتر بدم راهمو کشیدمو از کنارشون رد شدم .

    رفتم پیش مهلا و خداحافظی کردم هر چند مهلا خیلی نگران بود ولی من مطمئنش کردم که از پس خودموبقیه بر میام و همین که داشتم میرفتم سمت بچه ها یکی صدام زد که دیدم شهابه...

    نه خدا حوصله این یکیو دیگه ندارم(خیلی خودمو تحویل گرفته بودم)...

    _بفرمایین...!؟

    شهاب _ من اتفاقی حرفای شماو مهلا خانمو شنیدم ... منم با عقیده ایشون موافقم که بهتره این وقت شب این مسیرو 5تا دختر خانم اونم با سرو وضع مهمونی نرن... اگه بخوایی من حاظرم از پشت ساپورتتون کنم تا به مشکلی بر نخورین...

    تا اومدم بگم نه یباره ماهان و نیلو که معلوم نبود از کجا پیدا شون شده پریدن سر خود جواب دادن

    ماهان_ مزاحم نمیشیم خودمون یه جوری میریم این جوری شمام خسته این برین خونه استراحت کنین...

    شهاب_ نه این حرفا چیه؟... وظیفست...

    (ای موز مار) البته اینو تو دلم نصیبش کردم

    نیلوفر_ پس واقعا ببخشید که زحمتتون میدیم...

    بعدشم مثل دخترای محجوب سرشو انداخت پایین... اصلا ای کاش این نیلو امشب نمیخواست بیاد خونه ما...من ناچار سکوت کردمو جلو تر از بقیه راه افتادم و رفتم تو ماشین نشستم ومنتظر شهاب شدم ولی خودمونیما خودمم بدم نمیومد یکی مراقبمون باشه...

    یکم منتظر شدیم تا شهابم اومد اونم با یه لامبورگینی مشکی...فکم باز موند ...نامرد سقفشم داده بود پایین ...توی ماشین هر از گاهی از اینه نگاه میکیرم که ببینم پشت سرمون هست یا نه واز طرفیم تا برسیم دم خونه دخترا هی از ماشینش گفتن و پس گفتن ...

    جلو در پارکینگ نگه داشتم تا ازش تشکرو خدا حافظی کنیم ... بچه ها هر کدوم پیدا شدن ولی خیلی جالب بود بدجوری تو کفشاشون لنگ میزدن بد جور خندم گرفته بود اومدم دیگه بهشون نگاه نکنم . ..

    سرمو از پاهاشون گرفتم و به رو به روم نگاه کردم که دوباره چشمام با اون چشمای سبز ماشی رنگ تلاقی کرد... اروم اروم لبخند از رو لبام محو شد ... اصلا متوجه گذر زمان نشدم... شاید یه سال گذشات شاید ده سال شایدم صد سال گذشت ولی من هنوز داشتم توی اون چشما و نگاه ها حل میشدم که صدای شهرزاد دوتا مونو از اون حالت بیرون اورد

    شهرزاد_زحمت کشیدین ما رو همراهی کردین... اگه دیر وقت نبود دعوتتون میکردیم بفرمایید داخل بازم ببخشید...

    شهاب_ نه بابا این حرفا چیه؟ باعث افتخاره که همراهیتون کردم ببخشید ...همگی خسته نباشین منم با اجازتون دیگه رفع زحمت میکنم...پس خداحافظ...

    _ بازم ممنون که تا اینجا اومدینو مسیرتونم کج کردین... خداحافظ

    بعدم برامون دستی تکون داد و نشست تو ماشین خوشگلشو تخت گاز رفت... بعد از رفتنش یه نفس عمیق کشیدم و تو دلم ارزو کردم که دیگه سر راه هم قرار نگیریم و بعد ماشینو زدم تو پارکینگ و از اسانسور رفتم طبقه سوم که واحد ما قرار داشت خوشبختانه درو واسم باز گذاشته بودن وقتی رفتم تو دیدم با یه لشگر شکسته خورده مواجه ام که همگی پاهاشونو گرفتن و دارن ماساژمیدن. تازه اونوقت بود که پادرد خودمم یادم اومد .هر چند موقع برگشت من کفش اسپرت پوشیده بودم ولی بازم بدجور درد میکرد . چاره چی بود باید یه دوش میگرفتم تا یکم از کوفتگیام رفع بشه تا بتونم صبح سر کلاس دووم بیارم...

    _بچه ها اول من میرم حموم چون میخوام یکم کوفتگیام در بره تا صبح سر کلاس خسته و در مونده نباشم...

    نیلوفر_ تو هنوزم مگه جونی واست مونده؟...منم کلاس دارم ولی میخوام صبح و تا میتونم بخوابم...

    بعدم در حالی که کشو قوسی به بدنش میداد گفت

    _من کجا جا بندازم بخوابم ...؟

    _میخوای جای من بخواب منم امشب تخت مبل و باز میکنمو میخوابم چون صبح زود میخوام بیدار بشم دیگه باعث بد خوابی شماها نمیشم...

    همه با سر قبول کردن و من پریدم تو حموم و با اینکه الان تو فصل پاییز بودیمو هوا یکم رو به سردی میرفت ولی چاره ای نبود یه دوش اب سرد گرفتمو ارایشامم کاملا پاک کردمو اومدم بیرون که دیدم همه تقریبا خوابیدن زود رفتم تو اتاق و لباسامو پوشیدمو کولمم اماده کردم و اومدم بیرون که دیدم شهرزاد تخت خواب مبل و واسم درست کرده و خودشم منتظر من نشسته...

    شهرزاد_ حالا که قراره فردا بری کلاس می خوای بعدا صحبت کنیم...؟

    _نه من الان تازه دوش گرفتم سر حال شدم بگو میشنوم...

    و بعد رفتم تا کنارش بشینم که قفل تو کلید چرخید و سحر اومد تو اروم سلام کرد و رفت تا بخوابه... چند لحظه صبر کردیم تا چراغ اتاق مشترک من و ایدا و سحرم خاموش شد دیگه مطمئن شدیم همه خوابیدن

    _خب شروع کن میشنوم...!

    شهرزاد_ نمیدونم از کجا شروع کنم...

    _از هرجا که خودت راحت تری میخوای اصلا یه نفس عمیق بکش و حرفاتو تو دلت سبک سنگین کن...

    بعد شهرزاد یه لحظه سکوت کرد و منم تو نور مهتابی که روشن بود یکم به انالیز صورتش پرداختم... شهرزاد هم قد و هیکل من بود با پوست گندم گون و چشمای طوسی و موژه ها و موهای پرکلاغی که به نظر من واقعا چهره گیرا و خوشگلی داشت ...


    خب امیدوارم خوشتون اومده باشه...ولی ای کاش با تشکر و نقدتون خوشحالم میکردین
    ویرایش توسط nastaran_m : 2013,12,28 در ساعت ساعت : 12:43 PM


صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان خروش فریادم | nastaran_m کاربر انجمن
    توسط nastaran_m در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 9
    آخرین نوشته: 2014,07,02, ساعت : 09:58 PM
  2. رمان ضربان | mahtab26 کاربر انجمن
    توسط mahtab26 در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 127
    آخرین نوشته: 2014,06,05, ساعت : 02:07 PM
  3. معرفی و نقد رمان خروش فریادم | nastaran_m کاربر انجمن
    توسط nastaran_m در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 6
    آخرین نوشته: 2014,02,28, ساعت : 09:42 PM
  4. دانلود رمان ضربان قلب | nastaran_m کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 2014,02,15, ساعت : 04:48 PM
  5. رمان ضربان قلب من | ghermez کاربر انجمن
    توسط ghermez در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 72
    آخرین نوشته: 2012,10,17, ساعت : 01:01 AM

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •