بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات > داستان های کوتاه کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۳:۳۶ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
bahare joon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض نقطه ی پایان

پاهام تیر میکشید از بس طول راهرو رو رفتم و اومدم مث همیشه که استرس داشتم و یا دلواپس بودم دستام عرق میکرد
حالا هم دلواپس سروش بودم و هم دلواپس برخوردی که میخواستم با خانوادش داشته باشمو داشتم
خودمو پرت کردم رو نیمکت کنار راهرو، سرمو تکیه دادم به دیوار از کجا شروع شد؟ چرا رسیدیم به اینجا
ما که میدونستیم آخر این راه بنبسته چرا میخواستیم بنبستو ردش کنیم...
اولین بار دلمو به چیش باختم؟به دوست داشتن صادقانش؟ نه قبل تر از اون... به حرف زدنش؟ نه قبل تر...به؟؟
آهان به نگاهش... آره نگاهش بود که توجهمو جلب کرد
ولی دلمو به نگاهش نباختم ... خندش بود... آره خندش بود که ته دلم لرزید دوست داشتم همش بخنده و من نگاش کنم
پس من شدم نگاه و اون شد لبخند...
اون شد قدم گذاشتن و من شدم لبخند...
ولی من بعدش شدم سکوت، دنیای اون با دنیای من خیلی فرق داشت
ولی اون شد راه رفتن...
تا جایی که شدیم دنیای هم دیگه
تا جایی که بیاد هم که میوفتادیم لبخند میزدیم
تا جایی که میخواستیم با سرعت همه مانع ها رو رد کنیم و پشت سرمون هم نگاه نمیکردیم
تا جایی که با صدای هم میخوابیدیم و با صدای هم بیدار میشدیم
دیگه شدیم دلباخته هم،دلبسته هم، و البته دلواپس
دلواپس بی راهه که رفته بودیم راهیی که روشن نبود
دلواپس روزی که قرار به خداحافظی بود...
ولی نمیشد بکشیم کنار...خیلی دیر شده بود واسه این حرفا
سه سال از با هم بودنمون میگذشت دیگه من اون دختر هیجده ساله نبودم بیست و یک سالم شده بود
و مث هر دختر دیگه ای آرزوی خانوادش این بود که شاهزاده ای سوار بر اسب بیاد و ببردش
ولی من شاهزاده دلمو پیدا کرده بودم از خیلی وقت پیشا
شاهزاده ای که اصلا معیارهای خانوادمو نداشت
تا اینکه....
آخرین اس ام اس که بهم داده بود:
*همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی را میدیدم و اکنون شد آنچه نباید میشد
خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ...*
بعدش دیگه نفهمیدم چیجوری مجلس خواستگاری رو ترک کردم ،مجلسی که پدر و مادر از ته دل راضی و شاد بودن و نشستم پشت ماشین میدونستم کجا میره؟ پاتوق همیشگیمووون...
جاده ترافیک سنگینی بود... تا اینکه رسیدم به ماشین پلیس و آتش نشانی نمیخواستم نگه دارم ولی...
ماشین اون بود ته دره... ولی خودش نبود... فریادم تو دل دره پیچید...
و الان تو اتاق عمله... امیدی به بهبودیش ندارن
وایییی من بدون اون نمیتونم نمیتونم
صدای صحبت چند نفر من و از فکر آورد بیرون چشامو باز کردم
آره خودشون بودن عکساشونو دیده بودم قبلا...
اشکامو پاک کردم الان دیگه نمیشد بازم پنهون باشم
رفتم طرفشون سنگینی نگامو حس کردن نمیدونم مامانش چی تو نگاهم دید که اومد سمتم و بغلم کرد و زد زیر گریه
تو آغوش هم اشک میریختیم انگار خیلی وقت بود میشناختیم همو
زیز گوشم زمزمه میکرد از پسرش،از عشقی که تو چشاش بود و از اینکه خیلی وقت بوده که حس کرده کسی وارد زندگی پسرش شده...از اینکه الان ایمان داشت پسرش قرار نیست تنهامون بزاره...
در اتاق عمل باز شد جراح که خستگی از چهرش کاملا مشخص بود منتظر بود تا ما بهش برسیم
ولی نه منتظر این نبود ،حرفشو نمیتونست بگه داشت مزه مزش میکرد:
متاسفم ما تمام تلاشمونو کردیم ولی لخته خونی که تو مغزش بود باعث شد که...
دنیا دور سرم میچرخید حرفایی که میزدن رو دیگه نمیفهمیدم
افتادم رو زمین
...
نور سفید میزد چشمامو سرم تیر میکشید، بسختی چشامو باز کردم
و جلو چشام همون خنده بود همون چشما
آره خودش بود...



مردم همه
تو را به خدا
سوگند میدهند...
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو سوگند میدهم...!
bahare joon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۴:۲۸ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
bahare joon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم
bahare joon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
Majid.M.K آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

آخرش برام کمی کنگ بود و منو یا رمان الهه شرقی انداخت ولی از روایت داستان خوشم اومد بهاره جان



Even in this world where we can never say what's in our hearts
I never hide my dreams and I'll live my own life
But sometimes a man's got to turn around and face his fears and sometimes a man's got to take a stand and fight

وبلاگم
Majid.M.K آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
ana23 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

اوایلش خیلی قشنگ نوشته شده بود و با احساسات مخاطب خیلی خوب بازی بازی می کرد. اما آخرش حقیقتا احساس کردم متن یه خرده ضعیف شد. اما در کل خیلی خوب بود و من این جمله رو دوست داشتم:
پس من شدم نگاه و اون شد لبخند...
اون شد قدم گذاشتن و من شدم لبخند...


موفق باشید
ana23 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۸:۳۶ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ЯЭ乙νДИ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

جون میده واسه رمان بلند!! خیلی خوب بود.



درحال تایپ من: بهشت برزخی
رمان های کامل شده ی من
رستگاری| مقصد نهایی | خورشید ایران
ЯЭ乙νДИ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
MINA JOOJOO آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی خوب بود.مرسی
MINA JOOJOO آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
taraneh24 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی خوب بود عزیزم
فقط آخرش یه کم مبهم بود الان دختره مرد یا پسره خوب شد



خدایا به بزرگی ات قسم دلم از کوچکی خودم گرفته فقط همین......
taraneh24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ دي ۱۳۹۱, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
bahare joon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط majidmahmoodi نمایش پست ها
آخرش برام کمی کنگ بود و منو یا رمان الهه شرقی انداخت ولی از روایت داستان خوشم اومد بهاره جان

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ana23 نمایش پست ها
اوایلش خیلی قشنگ نوشته شده بود و با احساسات مخاطب خیلی خوب بازی بازی می کرد. اما آخرش حقیقتا احساس کردم متن یه خرده ضعیف شد. اما در کل خیلی خوب بود و من این جمله رو دوست داشتم:
پس من شدم نگاه و اون شد لبخند...
اون شد قدم گذاشتن و من شدم لبخند...

موفق باشید
آره خودمم نتونستم آخرشو اونجوری کنم که میخواستم

نقل قول:
نوشته اصلی توسط rezvan72 نمایش پست ها
جون میده واسه رمان بلند!! خیلی خوب بود.
من تو همین کوتاهش موندم
نقل قول:
نوشته اصلی توسط taraneh24 نمایش پست ها
خیلوی خوب بود عزیزم
فقط آخرش یه کم مبهم بود الان دختره مرد یا پسره خوب شد
یه جا خوندم داستان کوتاه باید مبهم تموم شه
شما هر جور که دوس داری تمومش کن
bahare joon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۰ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
_ Elf _ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

قلمت پایدار



keep your head up
keep your heart strong
_ Elf _ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۱, ۰۳:۱۵ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
طراح جلد کتاب
 
Lady Justics آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Cool

نقل قول:
QUOTE] majidmahmoodi;]آخرش برام کمی کنگ بود و منو یا رمان الهه شرقی انداخت ولی از روایت داستان خوشم اومد بهاره جان
[/QUOTE]



منم با نظر مجید موافقم... آخرش گنگ بود... اما زیبا و روان نگارش شده... مرسی...




نور سفید میزد چشمامو سرم تیر میکشید، بسختی چشامو باز کردم
و جلو چشام همون خنده بود همون چشما
آره خودش بود...



**************


حالا دستش و دراز میکنه و من میتونم سر انگشتاش و لمس کنم " چشمام به نور عادت کرده و از سر درد چند دقیقه قبل خبری نیست...

هنوز هم میخنده ....


صداش مثل ملودی توی فضا میپیچه " همسفر راه هستی؟


هنوز به چشماش نگاه میکنم " باز من شدم نگاه و اون لبخند...


باز اون شد قدم برداشتن و من لبخند...


حالا شدیم دنیا " دنیای همدیگه... دنیایی که فقط من و اون هستیم ...



***********



و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت...



و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد...



و بدانیم که پیش از مردن خلائی بود در اندیشه ی دریاها


و نترسیم از مرگ



مرگ پایان کبوترها نیست....

کار ما شاید این است.

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.









گیرم که باخته ام!!! اما کسی جرات ندارد
به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد
شوخی نیست من شاه شطرنجم،!!!
صبورم و عجول!! سنگین... سرگردان...مغرور...




The Ultimate in Vanity
Exploiting Their Supremacy







ویرایش توسط Lady Justics : ۶ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۲۴ بعد از ظهر
Lady Justics آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال



 

اکنون ساعت ۱۲:۴۸ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا