تور


نودهشتیا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,11,09
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    673
    میانگین پست در روز
    0.74
    محل سکونت
    ساکن باغ نیلوفری
    تشکر از کاربر
    4,789
    تشکر شده 6,441 در 3,639 پست

    پیش فرض نقطه ی پایان

    پاهام تیر میکشید از بس طول راهرو رو رفتم و اومدم مث همیشه که استرس داشتم و یا دلواپس بودم دستام عرق میکرد
    حالا هم دلواپس سروش بودم و هم دلواپس برخوردی که میخواستم با خانوادش داشته باشمو داشتم
    خودمو پرت کردم رو نیمکت کنار راهرو، سرمو تکیه دادم به دیوار از کجا شروع شد؟ چرا رسیدیم به اینجا
    ما که میدونستیم آخر این راه بنبسته چرا میخواستیم بنبستو ردش کنیم...
    اولین بار دلمو به چیش باختم؟به دوست داشتن صادقانش؟ نه قبل تر از اون... به حرف زدنش؟ نه قبل تر...به؟؟
    آهان به نگاهش... آره نگاهش بود که توجهمو جلب کرد
    ولی دلمو به نگاهش نباختم ... خندش بود... آره خندش بود که ته دلم لرزید دوست داشتم همش بخنده و من نگاش کنم
    پس من شدم نگاه و اون شد لبخند...
    اون شد قدم گذاشتن و من شدم لبخند...
    ولی من بعدش شدم سکوت، دنیای اون با دنیای من خیلی فرق داشت
    ولی اون شد راه رفتن...
    تا جایی که شدیم دنیای هم دیگه
    تا جایی که بیاد هم که میوفتادیم لبخند میزدیم
    تا جایی که میخواستیم با سرعت همه مانع ها رو رد کنیم و پشت سرمون هم نگاه نمیکردیم
    تا جایی که با صدای هم میخوابیدیم و با صدای هم بیدار میشدیم
    دیگه شدیم دلباخته هم،دلبسته هم، و البته دلواپس
    دلواپس بی راهه که رفته بودیم راهیی که روشن نبود
    دلواپس روزی که قرار به خداحافظی بود...
    ولی نمیشد بکشیم کنار...خیلی دیر شده بود واسه این حرفا
    سه سال از با هم بودنمون میگذشت دیگه من اون دختر هیجده ساله نبودم بیست و یک سالم شده بود
    و مث هر دختر دیگه ای آرزوی خانوادش این بود که شاهزاده ای سوار بر اسب بیاد و ببردش
    ولی من شاهزاده دلمو پیدا کرده بودم از خیلی وقت پیشا
    شاهزاده ای که اصلا معیارهای خانوادمو نداشت
    تا اینکه....
    آخرین اس ام اس که بهم داده بود:
    *همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی را میدیدم و اکنون شد آنچه نباید میشد
    خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ...*
    بعدش دیگه نفهمیدم چیجوری مجلس خواستگاری رو ترک کردم ،مجلسی که پدر و مادر از ته دل راضی و شاد بودن و نشستم پشت ماشین میدونستم کجا میره؟ پاتوق همیشگیمووون...
    جاده ترافیک سنگینی بود... تا اینکه رسیدم به ماشین پلیس و آتش نشانی نمیخواستم نگه دارم ولی...
    ماشین اون بود ته دره... ولی خودش نبود... فریادم تو دل دره پیچید...
    و الان تو اتاق عمله... امیدی به بهبودیش ندارن
    وایییی من بدون اون نمیتونم نمیتونم
    صدای صحبت چند نفر من و از فکر آورد بیرون چشامو باز کردم
    آره خودشون بودن عکساشونو دیده بودم قبلا...
    اشکامو پاک کردم الان دیگه نمیشد بازم پنهون باشم
    رفتم طرفشون سنگینی نگامو حس کردن نمیدونم مامانش چی تو نگاهم دید که اومد سمتم و بغلم کرد و زد زیر گریه
    تو آغوش هم اشک میریختیم انگار خیلی وقت بود میشناختیم همو
    زیز گوشم زمزمه میکرد از پسرش،از عشقی که تو چشاش بود و از اینکه خیلی وقت بوده که حس کرده کسی وارد زندگی پسرش شده...از اینکه الان ایمان داشت پسرش قرار نیست تنهامون بزاره...
    در اتاق عمل باز شد جراح که خستگی از چهرش کاملا مشخص بود منتظر بود تا ما بهش برسیم
    ولی نه منتظر این نبود ،حرفشو نمیتونست بگه داشت مزه مزش میکرد:
    متاسفم ما تمام تلاشمونو کردیم ولی لخته خونی که تو مغزش بود باعث شد که...
    دنیا دور سرم میچرخید حرفایی که میزدن رو دیگه نمیفهمیدم
    افتادم رو زمین
    ...
    نور سفید میزد چشمامو سرم تیر میکشید، بسختی چشامو باز کردم
    و جلو چشام همون خنده بود همون چشما
    آره خودش بود...
    مردم همه
    تو را به خدا
    سوگند میدهند...
    اما برای من
    تو آن همیشه ای
    که خدا را به تو سوگند میدهم...!

  2. 10 کاربر از پست bahare joon تشکر کرده اند .


  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1390,11,09
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    673
    میانگین پست در روز
    0.74
    محل سکونت
    ساکن باغ نیلوفری
    تشکر از کاربر
    4,789
    تشکر شده 6,441 در 3,639 پست

    پیش فرض

    خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم

  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1387,11,16
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,850
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    زیر سقف دنیا
    تشکر از کاربر
    6,842
    تشکر شده 8,675 در 2,321 پست

    پیش فرض

    آخرش برام کمی کنگ بود و منو یا رمان الهه شرقی انداخت ولی از روایت داستان خوشم اومد بهاره جان
    Even in this world where we can never say what's in our hearts
    I never hide my dreams and I'll live my own life
    But sometimes a man's got to turn around and face his fears and sometimes a man's got to take a stand and fight

    وبلاگم

  5. کاربر زیر از پست Majid.M.K تشکر کرده است .


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1391,03,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    629
    میانگین پست در روز
    0.79
    تشکر از کاربر
    3,719
    تشکر شده 16,720 در 768 پست
    حالت من
    Moteajeb

    پیش فرض

    اوایلش خیلی قشنگ نوشته شده بود و با احساسات مخاطب خیلی خوب بازی بازی می کرد. اما آخرش حقیقتا احساس کردم متن یه خرده ضعیف شد. اما در کل خیلی خوب بود و من این جمله رو دوست داشتم:
    پس من شدم نگاه و اون شد لبخند...
    اون شد قدم گذاشتن و من شدم لبخند...


    موفق باشید

  7. کاربر زیر از پست ana23 تشکر کرده است .


  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1391,08,01
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,272
    میانگین پست در روز
    1.97
    محل سکونت
    لب کارون چه گل بارون D:
    تشکر از کاربر
    18,584
    تشکر شده 14,693 در 1,302 پست
    حالت من
    Ghafelgir

    پیش فرض

    جون میده واسه رمان بلند!! خیلی خوب بود.
    همه یه روزی می میرن، یا قلبشون می شکنه
    می نویسم:

    منــجلآب...
    آخرین بازماندگان-گروهی
    (متفاوت با هرچه خوانده اید...)
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


  9. کاربر زیر از پست ЯЭ乙νДИ تشکر کرده است .


  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1391,08,25
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,108
    میانگین پست در روز
    1.78
    محل سکونت
    جایی که بزرگ شدم
    تشکر از کاربر
    12,929
    تشکر شده 1,323 در 877 پست

    پیش فرض

    خیلی خوب بود.مرسی

  11. کاربر زیر از پست MINA JOOJOO تشکر کرده است .


  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1388,08,10
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,709
    میانگین پست در روز
    1.56
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    19,813
    تشکر شده 10,784 در 2,446 پست

    پیش فرض

    خیلی خوب بود عزیزم
    فقط آخرش یه کم مبهم بود الان دختره مرد یا پسره خوب شد
    خدایا به بزرگی ات قسم دلم از کوچکی خودم گرفته فقط همین......

  13. کاربر زیر از پست taraneh24 تشکر کرده است .


  14. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1390,11,09
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    673
    میانگین پست در روز
    0.74
    محل سکونت
    ساکن باغ نیلوفری
    تشکر از کاربر
    4,789
    تشکر شده 6,441 در 3,639 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط majidmahmoodi نمایش پست ها
    آخرش برام کمی کنگ بود و منو یا رمان الهه شرقی انداخت ولی از روایت داستان خوشم اومد بهاره جان

    نقل قول نوشته اصلی توسط ana23 نمایش پست ها
    اوایلش خیلی قشنگ نوشته شده بود و با احساسات مخاطب خیلی خوب بازی بازی می کرد. اما آخرش حقیقتا احساس کردم متن یه خرده ضعیف شد. اما در کل خیلی خوب بود و من این جمله رو دوست داشتم:
    پس من شدم نگاه و اون شد لبخند...
    اون شد قدم گذاشتن و من شدم لبخند...

    موفق باشید
    آره خودمم نتونستم آخرشو اونجوری کنم که میخواستم

    نقل قول نوشته اصلی توسط rezvan72 نمایش پست ها
    جون میده واسه رمان بلند!! خیلی خوب بود.
    من تو همین کوتاهش موندم
    نقل قول نوشته اصلی توسط taraneh24 نمایش پست ها
    خیلوی خوب بود عزیزم
    فقط آخرش یه کم مبهم بود الان دختره مرد یا پسره خوب شد
    یه جا خوندم داستان کوتاه باید مبهم تموم شه
    شما هر جور که دوس داری تمومش کن

  15. کاربر زیر از پست bahare joon تشکر کرده است .


  16. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,09,26
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    700
    میانگین پست در روز
    0.73
    محل سکونت
    پیش خودم
    تشکر از کاربر
    3,580
    تشکر شده 10,446 در 2,332 پست

    پیش فرض

    قلمت پایدار
    keep your head up
    keep your heart strong

  17. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1391,05,20
    عنوان کاربر
    طراح جلد کتاب
    نوشته ها
    849
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    Land of the gods‏.
    تشکر از کاربر
    5,776
    تشکر شده 10,774 در 882 پست

    Cool

    QUOTE] majidmahmoodi;]آخرش برام کمی کنگ بود و منو یا رمان الهه شرقی انداخت ولی از روایت داستان خوشم اومد بهاره جان
    [/QUOTE]



    منم با نظر مجید موافقم... آخرش گنگ بود... اما زیبا و روان نگارش شده... مرسی...




    نور سفید میزد چشمامو سرم تیر میکشید، بسختی چشامو باز کردم
    و جلو چشام همون خنده بود همون چشما
    آره خودش بود...



    **************


    حالا دستش و دراز میکنه و من میتونم سر انگشتاش و لمس کنم " چشمام به نور عادت کرده و از سر درد چند دقیقه قبل خبری نیست...

    هنوز هم میخنده ....


    صداش مثل ملودی توی فضا میپیچه " همسفر راه هستی؟


    هنوز به چشماش نگاه میکنم " باز من شدم نگاه و اون لبخند...


    باز اون شد قدم برداشتن و من لبخند...


    حالا شدیم دنیا " دنیای همدیگه... دنیایی که فقط من و اون هستیم ...



    ***********



    و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت...



    و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد...



    و بدانیم که پیش از مردن خلائی بود در اندیشه ی دریاها


    و نترسیم از مرگ



    مرگ پایان کبوترها نیست....

    کار ما شاید این است.

    که میان گل نیلوفر و قرن

    پی آواز حقیقت بدویم.






    ویرایش توسط Lady Justics : 1391،11،06 در ساعت ساعت : 03:24 بعد از ظهر
    گیرم که باخته ام!!! اما کسی جرات ندارد
    به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد
    شوخی نیست من شاه شطرنجم،!!!
    صبورم و عجول!! سنگین... سرگردان...مغرور...




    The Ultimate in Vanity
    Exploiting Their Supremacy







  18. 2 کاربر از پست Lady Justics تشکر کرده اند .


علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •