تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
3355. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    291 8.67%
  • 15 تا 20

    1,989 59.28%
  • 20 تا 25

    727 21.67%
  • 25 تا 30

    217 6.47%
  • بالای 30

    131 3.90%
صفحه 10 از 47 نخستنخست ... 678910111213142035 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 468
  1. Top | #91

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    سلام دوستای عزیزم ... با تاخیر من چطورین؟!!
    من شرمنده همه تونم ... هر چی بدبیاریه روی سر من میریزه ... اما من می دونم این قضیه به شما هیچ ربطی نداره و بازم من مقصرم پس بازم عذر خواهی می کنم ... تموم تلاشم رو می کنم که از این به بعد نظرم پستام به هم نریزه و در خدمتتون باشم ...
    همینطور که گفتم این اشانتیونه امشب ... ساعت پنج بازم پست می ذارم ...


    نکته بسیار مهم: کپی برای تک سایت مجاز نیست!!!! اگه ببینم کپی کردین به جرایم رایانه ای شکایت می کنم! به همین راحتی! از این به بعد کلا کپی رمانای من برای تک سایت غیر مجازه ... تا اینجا اگه سایتای دیگه کپی کردن هم مهم نیست اما از داستان بعدیم دیگه وبلاگ ها و سایتای دیگه هم حق کپی ندارن ... من فقط برای نود و هشتیا و دوستای گلم توی نود و هشتیا می نویسم تا آخر عمرم مدیونشون هستم ... با تچکر!

    ____________


    حس می کرد دستاش پشت سرش خشک شدن و بدنش هم بدتر از دستاش فرقی با چوب خشک نداشت! توی اون دو روز کسی رو جز مسیح ندیده بود ... اما خوب می دونست که به زودی از ایران خارجش می کنن و چقدر دوست داشت هر چه زودتر بمیره ... برای همینم جز آب هیچی نمی خورد تا بلکه از سو تغذیه بمیره! دلش برای احسانش پر می زد، با وجود دنیا دنیا دلخوری که روی قلبش رو پوشونده بود اما دلتنگش بود، دلتنگ اخم مابین ابروهاش، غرورش، لحن حرف زدنش، حاج خانوم گفتناش، حتی داد و هواراش ... نمی دونست احسان دنبالش می گرده یا سنگ گذاشته روش و اونو خائن می دونه ... چقدر دوست داشت فقط به این فکر کنه که احسان در به در دنبالشه و بالاخره پیداش می کنه ... توی افکار دردناک خودش غوطه یم خورد که در انبار با قیژی باز شد و سایه نحس مسیح اومد تو ... چشماشو بست ... صداشو که شنید حس کرد موهای تنش سیخ شدن ...
    - باز خودتو زدی به خواب؟! هنوز دلت کتک میخواد؟ بیدار شو دیگه خوشگل ... بیدار شو وقت رفتنه! کار دارم باهات ... فکر کردی هیچی نخوری که لاغر بشی من دست از سرت بر می دارم ... نه عزیزم! من زن لاغرم دوست دارم ...
    صداش لحظه به لحظه داشت نزدیک می شد و طناز حالت تهوع پیدا کرده بود ... ازش می ترسید از اینکه زندگیش از این لجنی تر بشه می ترسید ... از اینکه احسان رو برای همیشه از دست بده یم ترسید از اینکه هیچ وقت دیگه نتونه مثل آدم زندگی کنه، از اینکه نمیره و مجبور بشه به این زندگی کثافت ادامه بده و صداش در نیاد ... از همه اش می ترسید! مطمئن بود مسیح روانیه!!! شک نداشت ... وقتی موهاش توی دستاش مسیح گره خورد و سرشو کشید بالا بی اراده چشماشو باز کرد ونالید:
    - آی!
    خواستم دستشو ببره سمت موهاش اما دستای بسته شو چی کار می تونست بکنه؟!!! مسیح سرشو نزدیک آورد، گفت:
    - دیدی بیدار بودی طنی خانوم؟ با تو نمی شه مثل آدم رفتار کرد ...
    بعدش از جا بلند شد و طناز رو با همون موهاش از جا کند ... طناز حس میکرد که موهاش از ریشه دارن کنده می شن ... دوست داشت جیغ بکشه! خیلی درد داشت، اما جز قطره قطره اشک ریختن کاری از دستش بر نمی یومد ... مسیح بدون اینکه رحمی داشته باشه ، موهای طناز رو ول کرد بازوشو گرفت و کشیدش دنبال خودش ... طناز چند قدم خودش برمی داشت و بقیه اش رو روی زمین کشیده می شد .... می نالید و دنبال مسیح می رفت ... دوست داشت داد بزنه و احسان رو صدا کنه ... اون لحظه ها فقط یاد خدا توی قلبش بود و احسان و به عنوان وسیه خدا برای نجاتش می شناخت ... همین که از انبار بردش بیرون باد سرد صورتشو سرخ تر از جای سیلی های مسیح کرد، یه ماشین مشکی جلوی در ایستاده بود و دو تا مرد قلچماق هم کنار در ایستاده بودن ... طناز با عجز به تک تکشون خیره شد بلکه یکیشون به حالش دل بسوزونن ... اما انگار نه انگار ... همه شون از جنس یخ بودن ... از تماس دست مسیح با بازوش مور مورش می شد سعی کرد دستشو از دست مسیح در بیاره اما نتونست، حتی پاهاش رو هم بسته بودن و نمی تونست درست راه بره! با حرکت دست مسیح شوت شد روی صندلی عقب ماشین، خودش هم نشست کنارش، اون دو تا مرد قلچماق هم نشستن جلو و ماشین راه افتاد ... طناز اشک می ریخت ... نمی دونست باید چی کار کنه! التماس فایده ای نداشت مسیح رو می شناخت ... شاید باید از خودش دفاع یم کرد! اما با دست خالی و بسته! با وجود قدرت مسیح و اون دو تا مرد قلچماق چه کاری از دستش بر می یومد ... اینجوری وقتا مکر زنونه کارساز بود اما حتی قدرت عشوه ریختن و دلفریبی هم نداشت ... علاوه بر اون با وجود این سه نفر شاید تازه کار دست خودش می داد ... از عجز خودش گریه اش شدت گرفت ... مسیح دستشو دراز کرد ... طناز با نفرت می خواست خودشو کنار بکشه اما نمی تونست ... صدای مسیح زیر گوشش لرزه به جونش انداخت ...
    - جانم!!! دست و پا می زنی خواستنی تر می شی برام ...
    طناز گریه اش شدت گرفت ... چنگ می زد به صندلی تا بره عقب اما نمی تونست ... بدتر از همه لبخند کریه راننده توی آینده بود و نگاه گاه و بیگاه کمک راننده ... نیم دونست با چند نفر طرفه! اون لحظه فقط مرگش رو از خدا می خواست ... وقتی ماشین وارد جاده شد بی اراده از زور خستگی شاید فشار عصبی زیاد خوابش برد ...
    با احساس گرمایی نزدیک گردنش سریع چشم باز کرد ... به شدت خودشو عقب کشید و جیغ خفیفی کشید ... مسیح نگاش کرد و گفت:
    - چته خوشگله! نگفته بودی توی خواب این قدر خواستنی و جذاب تر می شی!
    بغضش ترکید و نالید:
    - مسیح تو رو خدا ...
    مسیح لبخندی زد و گفت:
    - اسم کسی رو ببر که بشناسمش ...
    باز مو به تن طناز سیخ شد ... مسیح با کلافگی کنار کشید و رو به راننده گفت:
    - کی می رسیم پس ناصر؟
    مرد بدون اینکه برگرده از تو آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:
    - یه ساعت دیگه ...
    طناز به اطراف نگاه کرد ... همه جا براش عجیب غریب و ناشناس بود ... مطمئن بود که دیگه اطراف تهران نیستن ... خیلی وقت بود خوابیده بود ... شاید بیشتر از چند ساعت ... مسیح که حالت نگاه گیج طناز رو درک کرده بود گفت:
    - دنبال جای آشنا نگرد مهتاب خانوم ...
    طناز با چشمای گرد شده نگاش کرد ... مهتاب کی بود دیگه! مسیح خندید و گفت:
    - توی پاسپورت و شناسنامه جدیدت اسمت مهتابه ... مهتاب علیمی ... گفتم که بدونی از این به بعد طناز نیستی ... یه کم هم قراره قیافه ات رو عوض کنیم ... مثلاً موهات رو بلوند کنیم و لنز آبی بذاریم توی چشمات که کسی نشناستت ... حواست باشه که اگه بخوای دست و پا بزنی و جفتک بندازی مجبور می شم با قاچاقچی های آدم طرفت کنم که حسابت با کرام الکاتبینه! فهمیدی ؟ پس دختر خوبی باش تا راحت از مرز رد بشیم ... برای راحتی بیشتر هم یه راست می ریم دم مرز که با ماشین رد بشیم ... آهان راستی یه چیز دیگه! شما الان همسر من حساب می شی!
    طناز با ترس و بغض سرشو به چپ و راست تکون داد ... خدایا چه بلایی داشت سرش نازل می شد؟!! چه گناهی مرتکب شده بود که باید اینجوری تاوانشو پس می داد؟!!! مهتاب کی بود؟!!! همسر مسیح؟!!! یا خدا! مرز!!!! مرزای شمالی ... اینقدر هق هق کرد که داد مسیح بلند شد و محکم کوبید توی دهنش ... با حس خون توی دهنش لال شد ... دستشو جلوی دهنش گذاشت و بقیه گریه اش رو با صدای خفه ادامه داد ... حالش خیلی بد بود و زندگیش رو تموم شده می دید ...




    نقد روزای بارونی

    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  2. Top | #92

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    سلام دوستان ... اینم از پست سحرمون ... دوستتون دارم ... شبتون بخیر ...

    ____________


    [SIZE=3]همه فکرش این بود که هر طور شده از دست مسیح فرار کنه! و اینقدر افکارش به نقطه بن بست می رسید که حس می کرد مرزی تا دیوونه شدن نداره ... خیلی سخت بود ... خیلی ساخت بود که باختنشو به چشم ببینه! سعی کرد بازم خودشو بزنه به خواب ... حداقل بخوابه تا از آزارای مسیح در امان باشه .. وقتی می خوابید مسیح فقط هر از گاهی دستی به سر و گوشش می کشید ... همین ... پس چشماشو بست ... با حس گرمی نفسی نزدیک صورتش سریع چشم باز کرد ... صورت مسیح درست روبروی مسیح بود. نزدیک بود عق بزنه روی صورت مسیح ...
    چیزی طول نکشید که ماشین متوقف شد ... جلوی در یه خونه کاهگلی ... طناز زیاد فرصت آنالیز کردن اطرافش رو نداشت ... چون دست مسیح اونو کشید بیرون ... همونجا جلوی ماشین خم شد و طنابای دور پاشو باز کرد وقتی صاف ایستاد دستشو به نشونه تهدید تکون داد و گفت:
    - اگه جفتک بندازی جفت پاهاتو قلم می کنم! شیرفهم شد ...
    و طناز چاره ای نداشت جز اینکه سرشو تکون بده ... مسیح وارد خونه شد و بازم طناز رو کشون کشون با خودش برد ... بعد از در یه حیاط نقلی و تقریبا تر و تمیز با یه باغچه کنارش به چشم یم خورد. طناز خیلی نتونست اطراف رو دید بزنه چون در شیشه ای ساختمون باز شد و زن بد قواره ای با هیکل فربه و قد بلند که موهای بلوندی داشت جلوی در اومد ... با دیدن مسیح و طناز خندید و گفت:
    - به خوش اومدین! بالاخره مشتری منو آوردی؟! زودتر منتظرت بودم ...
    مسیح اخمی کرد و گفت:
    - زر مفت نزن ... زود آماده اش کن ... صبح نشده باید بریم ...
    زن بازوی طنازو کشید سمت در و گفت:
    - خیلی خوب جوش نزن برات خوب نیست! تا ساعت سه اماده اش می کنم ...
    طناز نمی دونست قراره چه بلایی سرش بیاد اما خوشحال بود که با اون زنه و گیر مسیح و دار و دسته اش نمی افته ... زن بدون اینکه چیزی از طناز بپرسه اونو برد داخل خونه ... و اونجا بود که طناز فهمید خونه نیومده اومده آرایشگاه ... چند تا آینه و صندلی زهوار در رفته اونجا بود که زن طناز رو روی یکیشون نشوند و تند تند موهاش باز کرد و آماده اش کرد برای دکلره ... طناز اشک می ریخت ... دوست نداشت رنگ موهاش عوض بشه ... دوست نداشت شخصیتش عوض بشه ... اون بازیگر این ممکلت بود دوست نداشت اونقدر عوض بشه که شناخته نشه! اما کی به حرف اون گوش می کرد ... از سر و صدیا مسیح و اون دو تا مرد می فهمید که توی اتاق بغلی مشغول استراحتن ... سه ساعت مثل برق و باد گذشت موهاش یه دست سفید شده بود و بعد از رنگساژ به رنگ بلوند خیلی روشن در اومد ... بعد از اون لنز های آبی روشن توی چشمش جا خوش کردن و عسلی خوش رنگ چشماشو پنهون کردن ... و تیر آخر چسبی بود که چسبوندن روی دماغش ... خیلی عوض شده بود اونقدر که خودش هم خودشو درست نشناخت ... اما به یه حالت بی تفاوتی رسیده بود ... انگار دیگه هیچی براش مهم نبود ... همین که کارش تموم شد دوباره شوتش کردن توی ماشین و راه افتادن ... نیم ساعت بعد با توقف دوباره ماشین فهمید که رسیدن ... دلش بی قرار بود ... دوست داشت زار بزنه ... نمی خواست بی تفاوت باشه ... اما گریه برای چی؟!!! زندگی اون دیگه نابود شده بود ... فقط زیر لب ذکر مرگ برداشته بود از خدا مرگ زودترشو می خواست ... مسیح تهدیدش کرده بود اگه حین رد شدن از مرز صداش در بیاد همونجا هر جفتشون رو خلاص می کنه و چی از این بهتر؟!!! مگه حاضر نبود بمیره اما درست مسیح نیفته؟!!! پس تصمیمش رو گرفت ... سکوت به دردش نمی خورد و فقط اونو به فساد میکشید ... نمی خواست تحت هیچ شرایطی جلوی وجدانش مدیون باشه ... مسیح فکر اینجاشو نکرده بود ... طناز رو مثل گذشته ها می دید ... یه دختر شیطون که به وقتش خیلی آروم و مظلوم و تو سری خور می شه ... اما اینو یادش رفته بود که طناز فقط در برابر کسایی که دوستشون داشت تو سری خور می شد ... نه جلوی هر کسی! اونم کسی مثل مسیح ... اینجای نقشه شو اشتباه کرده بود ... وارد سالن بازرسی شدن ... دو مرد غول تشن همه جوره حواسشون رو داده بودن به اطراف که یه موقع غافلگیر نشن ... صف برای عبور از مرز و ورود به ترکیه خیلی هم شلوغ نبود ... خیلی زود نوبتشون شد ... یکی از مردا جلو رفت و رد شد ... نفر بعد طناز بود ... رفت جلو ... مسیح پاسپورتش رو به مرد داد همراه با بقیه مدارک مورد نیاز ... طناز زل زد توی چشمای مرد ... مرد هم به اون خیره شد ... طناز سعی کرد با چشماش التماس کنه ... مسیح پشت سرش بود و اونو نمی دید اما از نگاه خیره مرد به طناز شک کرد ... سریع خودشو کشید جلوی طناز و گفت:
    - مشکلی پیش اومده قربان؟!!!
    مرد از جا بلند شد و گفت:
    - شاید ... خواهشاً چند لحظه منتظر بمونین ...
    همین کافی بود تا به مسیح بفهمونه یه جای کار ایراد داره ... چاقویی که توی جیب شلوارش بود رو در آورد از پشت توی پهلوم طناز فرو کرد اما فقط نوکشو ... رنگ طناز پرید و نالید ... مسیح سرشو آورد کنار گوش طناز و گفت:
    - فکر نکن نفهمیدن با نگات ننه من غریبم بازی در آوردی! حسابت رو می رسم طناز ... می فهمی؟!!! به نفعته اگه چیزی ازت پرسیدن مثل آدم جواب بدی وگرنه خلاصی ... خلاص!!! هم تو هم اون شوهر سوسولت که چند نفر هواشو دارن که نیاد سروقتت ... اگه بهشون بگم همین الان خلاصش می کنن ... پس دختر خوبی باشه و زر مفت نزن ...
    برای طناز مهم نبود ... می دونست اگه روزی سرافکنده جلوی احسان قرار بگیره و بگه از ترس جون اون خودشو باخته احسان هم توبیخش می کنه! می دونست که احسان هم راضی نیست ... پس کم نیاورد اما جلوی مسیح سر تکون داد ... همون لحظه مرد بازرس همراه با گذرنامه طناز اومد و گفت:
    - خانوم شما بفرمایید ...
    طناز فکر کرد همه نقشه هاش نقشه بر آب شده ... بغض کرد و خواست از گیت رد بشه که صدای مرد رو شنید:
    - نه از اونطرف خانوم ... یه مورد مشکوک توی گذرنامه تون دیده شده ... باید بیاین دفتر جناب سرگرد ...
    رنگ از روی مسیح پرید اما طناز با شادی گفت:
    - کدوم طرف ...
    مرد وقتی شاید رو توی چشمای طناز دید مطمئن شد که شکش بی دلیل نبود و با دست به سمت دری اشاره کرد طناز خواست با شادی به اون سمت بره که موهاش از پشت کشیده شد و همزمان با صدای جیغ اطرافیان دستای قوی مسیح رو دور گلوش حس کرد و بعد از اون هم تیزی چاقوش رو روی شاهرگش ... همه یه قدم عقب رفتن و مسیح داد کشید:
    - کسی جلو بیاد کشتمش... من باید از این مرز رد بشم!!! فهمیدین؟!!! همین الان! با زنم ... کسی بخواد جلومو بگیره خونشو می ریزم و بعدشم هیچی برام مهم نیست ...
    خیلی زود همه مامورای اون دور و بر جمع شدن اطرافشون ... دست همه روی اسلحه هاشون بود ... طناز از ترس نفس نفس می زد ... مرد بازرس همینطور که دستاشو برده بالا گفت:
    - خیلی خوب! خیلی خوب ... ولش کن ... باشه ...
    مسیح به در اشاره کرد و گفت:
    - زود باش مهر کن اون پاسپورتا رو ... همین الان!
    مرد بلاتکلیف به سرگردی که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد و مرد در حالی که چشم از مسیح بر نمی داشت با اشاره سر اجازه رو صادر کرد ... وقتی پاسپورتا مهر شدن مسیح و مرد قلچماق پشت سرش و طناز که توی دست و پاشو کشیده می شد به سمت گیت راه افتادن و درست همون لحظه سرگرد که تحت هیچ شرایطی نمی خواست اجازه بده اونا از مرز عبور کنن دستور تیر رو صادر کرد ... پشتشون به بقیه بود و متوجه نبودن ... سه تا از مامورا همزمان با هم شروع به شکلیک کردن کردند و مرد بازرس نتونست بهشون بفهمونه که طناز به نظر بیگناه می یاد ... اما در هر صورت شانس با طناز بود چون فقط یه تیر توی پشت کتفش و یکی هم به پاش اصابت کرد و بقیه تیر ها مسیح و مرد قلچماق رو آبکش کرد ... در کمتر از چند ثانیه جلوی گیت جویی از خون راه افتاد ... مردم جیغ می زدن و با ترس اینطرف اونطرف می دویدن ... مرد بازرس به سمت جنازه ها دوید و گفت:
    - جناب سرگرد ... این زن به نظر بی گناه بود .. از چشماش معلوم بود که دارن به زور می برنش ...
    سرگرد بالای سر اجساد ایستاد ... نگاه بی روحی بهشون انداخت و گفت:
    - هر سه رو منتقل کنین به بیمارستان ... اگه زنده موندن بازجویی می کنیم ازشون ...
    و بعد انگار که این اتفاق یه اتفاق کاملاً پیش پا افتاده است به اتاقش برگشت ...






    نقد روزای بارونی




    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  3. Top | #93

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,217
    میانگین پست در روز
    9.76
    محل سکونت
    تهران

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط expensive _love نمایش پست ها
    الان یکی میاد دعوام میکنه ولی هما بذار سنگ صبورم تموم شد
    اخطار دریافت کردین!
    و بار بعدی قطعا بن میشین!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***

  4. Top | #94

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,217
    میانگین پست در روز
    9.76
    محل سکونت
    تهران

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ♀פواےِ بے آدَم♀ نمایش پست ها
    ...............................

    میتونید بلاکم بکنید ولی من ترجیح میدم نظر واقعیمو بگم
    همونطور که فرمودین بلاکتون کردم!
    محترمانه تر هم میشه نقد کرد!

  5. Top | #95

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    سلام سلام ... دوستای گلم ... من اومدم ... امشب چندان هم دست پر نیستم ... سه تا پست براتون آوردم ... انشالله شبای دیگه بیشتر پست بذارم ...

    فعلا بریم که داشته باشیم ... پست اول ...

    ____________


    توسکا با حرص از آزمایشگاه بیرون اومد و همینطور که قدماشو با غیظ روی زمین می کوبید رفت سمت ماشین جهانگیر ... جهانگیر به در ماشین تکیه داده و مشغول حل کردن جدول بود با دیدن توسکا سریع جدولش رو بست و یه قدم جلو اومد و با نگرانی گفت:
    - چی شد بابا؟
    توسکا همونطور عصبی بی توجه به مهربونی های باباش شونه ای بالا انداخت و در ماشین رو باز کرد و نشست ... به دقیقه نکشید که ریحانه بدو بدو از آزمایشگاه بیرون اومد و اونم رفت سمت ماشین ... جهانگیر که گیج شده بود از در سمت خودش سوار شد و همین که ریحانه هم نشست گفت:
    - چی شده خانوم؟ این بچه چرا تو همه؟
    ریحنه با غضب گفت:
    - والا چی بگم مرد! یه آزمایش می خواست بده ها! خون من و دکتر رو کرد توی شیشه! همین جور فقط آیه یاس می خونه ...
    جهانگیر ماشین رو راه انداخت، همزمان از آینه نگاهی به توسکا انداخت و گفت:
    - آره بابا؟ چرا؟!!!
    توسکا که پر از فریاد بود دست از دلش برداشت و داد کشید:
    - این کارا واسه چیه؟!!! که دو روز دیگه باز بگن نه؟!! چرا منو امیدوار می کنی مامان؟ میخوای دوباره با نه شنیدن دنیام سیاه بشه؟!! مامان من نمی تونم! بفهم .... طاقت ندارم موش آزمایشگاهی بشم ... من می دونم که هیچ وقت مامان نمی شم...
    همین که این حرف رو زد بغضش ترکید ... جهانگیر با ناراحتی خواست چیزی بگه که ریحانه پیشدستی کرد و گفت:
    - این دختر فقط بلده نا امید باشه! دکتر بهش توپید گفت یعنی چی خانوم؟ تو این دوره زمونه هیچ دردی بی درمون نیست! به خصوص بارداری ... مگه اینکه رحم نداشته باشی! که تازه اونم جدیدا رحم اجاره می کنن! من نمی دونم این چشه! دکتر چند تا آزمایش نوشت که رفتیم ... حالا هم صبر میکنیم تا جوابش بیاد ... من که دلم روشنه ...
    توسکا بی حرف هق می زد ... دلش تنگ بود ... بیشتر گریه اش هم بابت دل تنگش بود... آرشاویرش رو می خواست ... دلش پر می زد برای شنیدن صداش برای لمس دستاش برای داشتنش ... اما نمی دونست چه کاری درسته چه کاری غلط! هم می خواست کنار بکشه هم دلش این اجازه رو بهش نمی داد ... مامانش این قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد که خسته شد ... توسکا هم از گریه کردن خسته شد و چشماشو بست ... با صدای باباش چشم باز کرد:
    - توسکا بابا رسیدیم ... بیدار شو برو توی اتاقت بخواب عزیزم ...
    توسکا بی حرف از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه ... اینکه آرشاویر سراغی ازش نمی گرفت براش دردناک تر بود ... هم دوست داشت آرشاویر قیدش رو بزنه هم دوست نداشت ... هم خودخواه بود هم پر از ایثار و بین این همه تناقض و تضاد داشت دیوونه می شد ...
    جهانگیر درای ماشین رو قفل کرد و خواست بره توی خونه که صدای شکسته مردی متوقفش کرد:
    - بابا ...
    جهانگیر سریع چرخید ... با دیدن آرشاویر با اون ظاهر ژولیده و پریشون قلبش فشرده شد و رفت به سمتش ... کاملاً بی اراده دستاشو از هم باز کرد و آرشاویر رو کشید توی بغلش ... این مرد عاشق بود! خیلی هم عاشق بود و دخترش رو بیشتر از خودش که نه اما کمتر از خودش هم دوست نداشت! پس براش عزیز بود ... پس می فهمیدش ... آرشاویر سر شونه جهانگیر رو بوسید و گفت:
    - چطوره بابا؟! صورتش قرمز بود ... گریه کرده؟
    جهانگیر دستی به صورتش کشید و گفت:
    - بیا بریم تو بابا ... چرا پشت در؟
    آرشاویر با درد سری تکون داد و گفت:
    - نمی خوام آزارش بدم ... حس می کنم وقتی منو ببینه اذیت می شه ... فقط بگین چطوره؟
    - خوب نیست بابا ... می دونی که چقدر بهت وابسته است! این مشکل هم براش زیادی بزرگ بوده ... منم این روزا رو داشتم ... توسکا رو هم خدا بعد از چند سال نذر و نیاز به ما داد و من دقیقا این مصیبت ها رو با ریحانه داشتم ... هم توسکا رو درک می کنم هم تو رو ...
    - رفته بودین دکتر؟ آره؟
    - دنبالمون بودی؟
    - مامان ریحانه بهم خبر داد که اگه می خوام ببینمش امروز بیام ... اومدم اما نشد بیام جلو ... فقط از دور دیدمش ... چی شد؟
    - هیچی ... هنوز که قطعی نیست ... اما ریحانه می گه این دکتره کارش حرف نداره ... نا امیدشون هم نکرده گویا ... فعلا چند تا آزمایش داده ...
    - بابا راضیش کنین برگرده خونه ... بگین بذاره این درد رو با هم تحمل کنیم ... تنهایی براش زیاده ... درد دوری از اونم برای من زیاده ...
    - چرا خودت باهاش حرف نمی زنی؟! الان آروم تر شده ... می تونی راضیش کنی ...
    - نه بابا ... حالا که برای اولین بار از من خواسته تنهاش بذارم نمی خوام بر خلاف میلش عمل کنم ... شما بهش بگین ...
    جهانگیر با غم دست روی شونه آرشاویر گذاشت و گفت:
    - باشه پسرم ... باهاش حرف می زنم ...
    آرشاویر لبخند تلخی زد ... سری به نشونه تشکر و خداحافظی تکون داد و رفت سمت ماشینش ... جهانگیر هم برگشت طرف در خونه ... همه ذهنش درگیر مشکل توسکا و آرشاویر بود ...





    نقد روزای بارونی

    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  6. Top | #96

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    پست دوم ...

    _____________


    اینقدر که گریه کرده بود چشماش دیگه باز نمی شدن ... باز خودشو رسوند به اتاق مشترکشون ... پا گذاشتن توی اون اتاق براش از جون دادن سخت تر بود ... دلش شکسته بود و خودش هم ... اینقدر صبر کرده بود تا صبح بشه ... آرتان با نیومدنش نشون داد که ترسا پشیزی براش ارزش نداره! سابقه نداشت توی چند سال زندگیشون شب نیاد خونه ... ساک کوچیکی برداشت ... دیگه نمی تونست بمونه هر چقدر هم که همه می گفتن ... آرتان اصرار می کرد ... بازم نمی تونست بمونه ... لباساشو بدون دقت به اینکه چیه و چه رنگیه و چه مدلیه بر می داشت و می انداخت توی ساک ... تکلیفش معلوم بود باید می رفت ... با هق هق لباساشو جمع می کرد که زنگ در به صدا در اومد ... اول توجهی نکرد ... می خواست فقط بره ... اما وقتی طرف دست بر نداشت با غیظ تی شرتی که دستش بود رو کوبید روی ساک و رفت سمت آیفون ... با دیدن قیافه نیلی جون آهی کشید و زیر لب گفت:
    - همینو کم دارم این وسط فقط!!!
    نمی تونست در رو روی نیلی جون باز نکنه چون نیلی جون دست بردار نبود ... همه جا رو تلفن کش می کرد تا ترسا رو بگردونه خونه پس به ناچار دکمه رو فشرد و در باز شد ... با سرعت رفت توی دستشویی تا با آب سرد یه کم از پف پلکاش رو بگیره اما مگه می شد؟!!! از دیروز تا اون لحظه همه اش گریه کرده بود! به تصویر بی روح خودش توی آینه پوزخندی زد و گفت:
    - به درک! من که دارم می رم ... بذار اونم بفهمه می خوام چی کارکنم ... مهم نیست ...
    با صدای زنگ در از دستشویی بیرون رفت و رفت سمت در خونه ... به عادت همیشگی دستی روی موهاش کشید و در رو باز کرد ... اما دیدن کسی که پشت در بود احساس کرد قلبش از حرکت ایستاده ... این قیافه ای نبود که از یادش بره ... دختر مو بلوند ... با یه عینک کائوچویی بزرگ روی صورتش ... نفس توی سینه اش گره خورد ... به دیوار پشت سرش تکیه داد ... اینقدر بد نفس می کشید که نیلی جون تانیا رو پس زد و پرید تو ... سریع ترسا رو کشید توی بغلش و رو به تانیا که با چشمای گرد شده این صحنه رو نظاره می کرد گفت:
    - به چی نگاه می کنی تانی؟!!! بچه زهره ترک شد! بدو برو یه لیوان اب بیار ... دو تا قندم بنداز توش ... بدو ...
    تانیا با سرعت رفت سمت آشپزخونه و ترسا بیحال افتاد توی بغل نیلی جون ... نیلی جون با ترس سیلی ای به گونه اش زد و داد کشید:
    - تانی!!! چی شد آب قندت؟ این بچه تلف شد ! ای خدا منو بکش از دست این پسر با این کاراش ... نگاه کن دختر مردم رو! شده پوست و استخون ... تـــــانی!
    تانیا از آشپزخونه بیرون اومد همینطور که تند تند محتویات لیوان رو هم می زد با دیدن ترسا گفت:
    - وای خدا من! از حال رفته مامان؟
    بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب نیلی جون باشه لیوان اب قند رو روی میز گذاشت و سریع اومد سمت ترسا ، با کمک نیلی جون زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش سمت کاناپه و خوابوندنش ... تانیا پرید سمت تلفن و گفت:
    - باید به آرتان خبر بدم ...
    نیلی جون لیوان آب قند رو برداشت و گفت:
    - لازم نکرده! بیا بشین باد این بچه رو بزن ... اون لندهور بمونه تو بیخبری واسه اش بهتره! گند زده حالا نطق هم می کنه واسه من ...
    تانیا با غصه گفت:
    - مامان!
    نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهن ترسا گذاشت، سرش رو بالا کشید و همینطور که کم کم آب قند رو می ریخت توی دهن ترسا گفت:
    - درد و بلای تو بخوره تو سر من! طرف آرتانو نگیر که کفری می شم ...
    تانیا دیگه هیچی نگفت و توی سکوت مشغول باد زدن ترسا با گوشه شالش کرد ... چند لحظه ای طول کشید تا حال ترسا جا اومد و چشم باز کرد ... نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهنش گذاشت و گفت:
    - بخور مامان ... بخور فدات بشم ... آخه این چه وضعیه تو داری عزیزم؟ چته دختر؟!!!
    ترسا سر چرخوند و با دیدن تانیا کنارش یهویی بغضش ترکید ... سر ر.ی شونه نیلی جون گذاشت و نالید:
    - نه ... تو رو خدا نه ... من ... اصلا من خودم داشتم می رفتم! من ... من دیگه نمی خوام با آرتان زندگی کنم ...






    نقد روزای بارونی

    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  7. Top | #97

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    پست سوم ... نصف چیزایی که دوست داشتین بفهمین رو امشب فهمیدین ... بقیه اش رو هم فردا شب انشالله می فهمین ... پس تا فردا شب ... شب خوش ..

    ____________


    اینقدر از دیدن تانیا شوکه شده بود که نمی فهمید چی داره می گه ... نیلی جون با درک حال ترسا بغلش کرد و گفت:
    - آروم باش ... آروم ! من اومدم تازه باهات حرف بزنم... این حرفا چیه؟!! دیروزم این پسره سرتق اومده بود خونه همین اراجیف رو تحویل من می داد ... ترسا طلاق چیه؟!!! هان؟!!! خجالت نمی کشین؟ شما دو تا که جونتون واسه هم در می رفت ... این حرف از شماها بعیده ...
    ترسا گیج و گنگ به نیلی جون خیره موند ... مگه نه اینکه نیلی جون اومده بود تا عروس جدیدش رو به ترسا معرفی کنه؟!!! پس این حرفا چی بود؟!! تانیا که حسابی از آرتان درس گرفته بود و می دونست باید چی کارکنه وارد عمل شد و گفت:
    - زن داداش! من تازه تو رو پیدا کردم ... تازه می خواستم بیام باهات آشنا بشم ... آرتان می خواست روز سالگرد ازدواجتون منو بهت نشون بده که تو متاسفانه تصادف کردی و نشد ... بعدش هم هی اتفاقای بد می افتاد ... اصلا دوست نداشتم اینجوری باهات آشنا بشم ترسا جون ... می خواستم عشق آرتان رو طور دیگه ای ببینم ... وقتی داداش آرتان بهم گفت می خوای طلاق بگیری شاخ در آوردم ... بیخیال سورپرایز کردن مامان نیلی شدم و یه راست رفتم سراغش که بیایم پیش تو باهات حرف بزنیم ... آخه برا چی می خوای طلاق بگیری؟!!!
    دهن ترسا اندازه اقیانوس باز مونده بود!!! زن داداش؟!!! داداش آرتان؟!!! آرتان خواهر نداشت ... نه نداشت .. نداشت ... دهن باز می کرد حرف بزنه اما نمی تونست ... صحنه ها پیش چشمش جون می گرفتن ... تانیا کنار آرتان ... گله کردنش از ازدواج آرتان ... حرفای آرتان ... قربون صدقه هاش ... اینا مسلما واسه خاطر خواهرش نبود ... مگه می شد؟!!! اصلا آرتان کی خواهر داشت؟!!!! آرتان که تک فرزند بود ... تموم گیجیش توی نگاهش مشخص بود که نیلی جون گفت:
    - نمی دونم حالا تانی رو بهت معرفی کنم یا در مورد اون قضیه مزخرف طلاق باهات حرف بزنم... فکر کنم بهتره اول در مورد تانی بهت بگم ... این دختر گلمه ترسا ... وقتی آرتان شش ماهش بود تانیا به دنیا اومد ... البته من به دنیا نیاوردمش ... دوست صمیمیم که همسایه دیوار به دیوارمون بودن به دنیا آوردش اما عمر خودش هب دنیا نبود و سر زا رفت ... من تانی و آرتان رو با هم شیر دادم و اون دو تا شدن خواهر برادر رضاعی...
    خواهر برادر رضاعی ... هم شیر ... تانیا و آرتان ... دستش رو گذاشت روی شقیقه اش ... یه چیزی این وسط می لنگید ... یه جای کار عیب داشت ... مغزش داشت متلاشی می شد ... تانیا با اشاره نیلی جون سریع گفت:
    - آره زن داداش .. من دو تا فقط سیزده سالمون بود که بابای من هوس ایتالیا زد به سرش و تا به خودم اومدم دیدم تو قلب رم هستم ... از همه بریده بودیم ... بابا به خاطر خاطرات مامان نمی خواست دیگه ایران بمونه ... هیچ وقت نبخشیدمش به خاطر اینکه منو از داداشم جدا کرد! و حتی یه رد هم از خودمون به جا نذاشت ... مامان نیلی مامان واقعی من بود چون منو بزرگ کرد و آرتان داداشم بود چون هیچ وقت چیزی کم از یه داداش واقعی برام نذاشت ... اما بابا ... بابا هیچ وقت اینا رو نفهمید ... فقط خودش رو توی کار غرق کرد ... غرق کرد که غم مامان یادش نره و وقتی دید فایده نداره یهو از همه چی و همه کس برید ... اینقدر یه دفعه ای منو از ایران برد که من حتی نتونست با مامان نیلی و داداش آرتان خداحافظی کنم ... اما همیشه خاطره شون رو با خودم داشتم ... تا اینکه الان تونستم برگردم ... بابا یه ساله که فوت شده ... اومدم که خونواده ام رو یه بار دیگه داشته باشم ... تنها کسی که تونستم پیداش کنم آرتان بود ... اونم خیلی اتفاقی توسط یکی از دوستام که اونم روانشناسی خونده بود و از قضا با آرتان هم کلاس بوده! یه بار داشت از همکلاس مغرورش برام می گفت که زمان دانشجویی همه کلاس عاشقش بودن و اون به کسی توجه نمی کرده ... آخه حرف سر غرور بود ... من ازش مشخصات خواستم و وقتی اون مسخصات رو برام گفت فهمیدم این دقیقا همون داداش گمشده خودمه! اصلا فکر نمیکردم دیگه پیداش کنم ... خیلی سریع کارام رو اوکی کردم و به مدت چند ماه اومدم ایران تا فقط آرتان رو با خودم ببرم رم ... البته نمی دونستم اردواج کرده تا اومدم فهمیدم ...
    ترسا با دهن باز به تانیا خیره بود ... حالتش برای تانیا و نیلی جون از از زبون آرتان همه چیز رو شنیده بودن طبیعی بود ... برای همینم به روش نیاوردن و تانیا با غصه گفت:
    - حالا زن داداش ... تو رو خدا ... تو رو خدا داداشمو تنها نذار ... اون خیلی دوستت داره!
    ترسا آب دهنش رو قورت داد ... نیلی جون و حضورش حرفای تانیا رو اثبات می کرد ... ولی باید حرفش رو می زد ... باید حرف می زد ... پس دهن باز کرد تا بپرسه چیزایی رو داشتن مثل خوره روحش رو می خوردن و نابودش می کردن ...




    نقد روزای بارونی

    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  8. Top | #98

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    سلام علیکم ... به جون خودم منم بخوام خوش قول باشم این سایت نمی ذاره ... راس ساعتی که اومدم پست بذارم سایت ارور داد و دیگه باز نشد! دست گلش درد نکنه ... منم به محض بیدار شدن اومدم که پستامو بذارم ... 4 تا می باشد ...

    راستی حرفای تانیا و ترسا ادامه داشت ... خیلی ها نقد کرده بودین که اون طرز نشستن تانیا روی پای آرتان منطقی نبوده ... باید صبر کنین تا بقیه حرفای تانیا رو بشنوین بعدا اگه بازم این نظر رو داشتین بگین ...

    با تچکر ...

    ______________


    بدون توجه به نیلی جون گفت:
    - تو .. تو .. من تو رو دیدم ... توی مطب آرتان ...
    تانیا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:
    - منو دیدی؟!!! کی ؟!!! پس چرا من تو رو ندیدم ...
    نیلی جون از جا بلند شد، یم دونستم الان باید تانیا و ترسا رو تنها بذاره تا حرفاشون رو با هم بزنن ... گفت:
    - من می رم یه چیزی بیارم بخوریم گلوهامون خشک شد ...
    بعد هم منتظر جواب نشد و به سرعت رفت توی آشپزخونه ... ترسا رنگ پریده و بی حال گفت:
    - من ... اومده بودم پیش آرتان ... از لای در اتاقش ... تو رو دیدم ... تو ...
    یه دفعه تانیا محکم کوبید توی پیشونیش و نالید:
    - خدای من!!! لعنت به من! ای لعنت به من و گندی که زدم ...
    ترسا متعجب به تانیا نگاه کرد ... تانیا با شرمندگی توی چشمای ترسا خیره شد و گفت:
    - ترسا جون ... می دونم با دیدن اون صحنه هزار تا فکر پیش خودت کردی که هر کس دیگه ای هم بود همین فکرا رو می کرد ... جان تانیا ... با دیدن اون صحنه رفتی تو خیابون و تصادف کردی؟!!!
    ترسا بی توجه به سوال تانیا گفت:
    - بگو چرا .. فقط بگو چرا ! تو که خواهرش بودی ... نکنه داری جلوی نیلی جون فیلم بازی می کنی؟ هان؟!!! نکنه اصلا ...
    تانیا سریع دست ترسا رو توی دستای یخ کرده اش گرفت و گفت:
    - برات توضیح می دم ... صبر کن ... صبر کن ...
    بعد خم شد و از داخل کیفش یه بوردای خارجی بیرون کشید ... ترسا با دیدن عکس تانیا روی جلد متعجب بوردا رو گرفت و نگاه کرد ... تانیا گفت:
    - من یه مدلم ... یه مدل پر آوازه توی ایتالیا! از چهره ام ... از پرستیژم پول در می یارم ... شغلم اینه ...
    ترسا پر سوال به تانیا نگاه کرد ... خوب که چی؟!!! تانیا آب دهنش رو قورت داد و گفت:
    - بذار از اولش برات بگم ... می دونم که خیلی بد دچار سو تفاهم شدی و من مقصرم! بیچاره آرتان خیلی سعی کرد جلوی من و کارامو بگیره اما نتونست ... پس خوب گوش کن ... وقتی وارد مطب شدم چند تا مریض داشت ... منم نوبت گرفتم و نشستم توی نوبت ... نمی خواستم مزاحم کارش بشم ... دو نفر جلوم بودن ... دو نفر هم بعد از من اومدن ... وقتی نوبتم شد رفتم توی اتاق و درو بستم ... باور کن لحظه اول از دیدنش حسابی جا خوردم ... اون دادش لاغر و بی ریخت حالا شده بود یه مرد جا افتاده خیلی خیلی خوش هیکل بادی بیلدینگ که از دیدنش دلم ضعف رفت! بی اراده خنده م گرفت و بهش لبخند زدم ... خیلی جلوی خودم رو می گرفتم که نپرم توی بغلش ... دلیلش هم این بود که خیلی اخمو بود ... یعنی به محض اینکه لبخند منو دید خیلی جدی و پر اخم گفت:
    - بفرمایید خواهش می کنم ...
    فهمیدم اگه برم طرفش منو با لباس درسته قورت می ده! پس باید اصولی وارد می شدم ... نشستم و قبل از اینکه اون چیزی بگه من گفتم:
    - شما ... آرتان تهرانی هستین؟
    با تعجب نگام کرد و گفت:
    - فکر کنم اسمم روی تابلوی کنار در مطب نصب شده باشه ...
    خیلی ابهت و جذبه داشت ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
    - بله می دونم ... خواستم مطمئن بشم ... شما ... اسم مامانتون نیلی خانومه؟
    خودکاری که دستش بود رو انداخت روی میز و فقط با تعجب و کلی سوال بهم خیره شد. نگاش یه مدل خاصی بود که ترسیدم و تند تند گفتم:
    - خوب ... راستش ... من ... من یم خواستم بگم که ... شما احتمالاً یه خواهر گم شده ندارین؟!
    عجیب اینجا بود که هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد ... انگار که مطمئن بود سر کارش گذاشتم و می دونستم اگه یه کم دیگه معطل کنم شوت می کنه بیرون برای همینم بی خیال مقدمه چینی شدم و گفتم:
    - اه! آرتان منم ... خواهرت ... تانیا ... همونی که یهو غیب شد ... یادت اومد؟!

    نقد روزای بارونی

    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  9. Top | #99

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    پست دوم ...



    یه دفعه از جاش بلند شد ... منم که کلی تحت تاثیر جذبه اش قرار گرفته بودم از جا پریدم .... اومد از پشت میزش بیرون و گفت:
    - خانوم محترم! من نمی دونم این چرندیات رو کی تحویل شما داده ... خواهشاً بفرمایید بیرون و خودتون رو زرنگ فرض نکنین ...
    باید یه طور دیگه باهاش برخورد می کردم پس گفتم:
    - تانیا کیه؟! ادامه آرتان ... آرتان کیه؟ نیمه تانیا ... تانیا خواهر آرتان ... آرتان پشت تانیا ... نگو یادت رفته آرتان ... اینو همیشه خودت بهم می گفتی ...
    بعدش سری دست کردم توی یقه ام و گردنبند بلندم رو کشیدم بیرون و گفتم:
    - ببین ... اینو هم هنوز دارمش ... آرتان و تانیا! خودت برام خریدی ... روز تولدم ... اگه بخوای شناسنامه ایرانیم هم هنوز همراهمه می تونم نشونت بدم ... تانیا زمانی ... دختر پیام زمانی ...
    آرتان خشک شده سر جاش ایستاده بود و زل زده بود به من ... یه قدم بهش نزدیک شدم و با بغض گفتم:
    - آرتان نگو که منو یادت نمی یاد ... من فقط به خاطر تو مامان نیلی برگشتم ...
    آرتان چند قدم جلو اومد ... فکر کردم میخواد منو بغل کنه! کلی خوشحال شدم اما زهی خیال باطل نشست روی کاناپه روبروی من و با سردرگمی بالاخره دهن باز کرد و گفت:
    - تو ... چطور باید باور کن که خودت باشی؟!
    منم نشستم روبروش و گفتم:
    - چطور دیگه می تونم بهت ثابت کنم آرتان؟ می خوای بگم چیا دوست داشتم؟ می خوای بگم کدوم رستوران رو توی دربند دوست داشتم و تو همیشه باباتو وادار می کردی بریم اونجا؟! همیشه آلو جنگلی می مالیدی به دماغم و منو حرص می دادی ... حتی یادمه یه بار توی دربند با همون سن کمت با یه پسری که دو سه سال از خودمون بزرگتر بود درگیر شدی چون به من تنه زد ...
    لبخند کم کم نشست کنج لبش ... نگاش عوض شد ... بالاخره با نشونه هام باور کرد که خودمم ... من تند تند داشتم براش خاطره می گفتم که دستشو بالا آورد و گفت:
    - نه انگار خودتی ... خود آتیش پارت!
    اینو که گفت دیگه جلوی خودم رو نگرفتم از جا بلند شدم چسبیدم کنارش و گفتم:
    - آرتان!!!!
    با خنده گفت:
    - حیا کن دختر! بعد از این همه وقت منو دیدی ... این کارا چیه؟! بزرگ شدی یعنی ... ی دست هم می دادی کافیه ...
    گفتم:
    - خفه شو که به اندازه یه عمر دلتنگت بودم آرتان ...
    همون لحظه منشی تقه ای به در زد ... آرتان سریع از جا بلند شد و منو از خودش دور کرد و گفت:
    - بیا تو ...
    منشی اومد تو گفت:
    - آقای دکتر وقت ایشون تموم شده ...
    آرتان با لبخند گفت:
    - وقت ایشون تازه شروع شده ... خواهشاً از بیمارها با رعایت ادب عذرخواهی کن و بهشون نوبت واسه یه روز دیگه بده ... بعد خودت هم می تونی بری ... امروز دیگه کسی رو نمی بینم ...
    منشی بیچاره هنگ کرده بود ... اما هیچی نگفت و با تکون سر رفت از اتاق بیرون ... آرتان دوباره نشست روی کاناپه و گفت:
    - بیا بشین تعریف کن ببینم!!! کجا بودی؟!!! اون چه مدل رفتنی بود و این چه مدل اومدنی! آخ یادش بخیر وقتی رفتی من و نیلی جون هر دو مریض شدیم!
    با ذوق گفتم:
    - الهی درد و بلای جفتتون بخوره تو سر من ... مگه من مقصر بودم؟
    بعدش هم همه قضایای فرار بابام رو براش تعریف کردم ... تا حرفام تموم شد از جا بلند شدم و گفتم:
    - می شه مانتوم رو در بیارم؟ عادت بهش ندارم ...




    نقد روزای بارونی


    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

  10. Top | #100

    تاریخ عضویت
    1388,11,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    2,980
    میانگین پست در روز
    1.83
    محل سکونت
    اصفهان
    حالت من
    Badjens

    پیش فرض

    پست سوم ...


    آرتان با اخم گفت:
    - اروپایی بی بند و بار! در بیار ... اما مواظب باش بد عادت نشی تو خیابون هم همین مدلی بخوای بری ...
    - نه بابا حواسم هست ...
    مانتو و شالم رو در آوردم و باز ولو شدم کنارش ... هیکلش بدجور بهم چشمک می زد ... من هنوزم نمی دونستم که آرتان متاهله ... آخه اون هنوز چیزی نگفته بود ... خواستم در مورد هیکلش نظر بدم که یهو چشمم افتاد به حلقه اش و گفتم:
    - آرتان!!!!
    سرشو تکون داد و گفت:
    - جانم؟! چت شد؟
    - ازدواج کردی؟!
    نگاهمو به حلقه اش دید ... خودش هم نگاهی به حلقه انداخت و گفت:
    - با اجازه ات!
    دست به کمر شدم و گفتم:
    - من کی اجازه دادم؟!!! تو بیجا کردی بدون حضور خواهرت زن گرفتی!!! خیلی بدی آرتان!!!
    آرتان خنده اش گرفت و گفت:
    - چه لوس شدی تو دختر! خوب چه می دونستم تو کجایی خواهر گمشده؟ گذشته از اون ... نمی تونستم صبر کنم! از دست می دادمش ...
    چشمامو گرد کردم و گفتم:
    - چه عاشق!!!
    خندید و چیزی نگفت ... پا روی پا انداختم و گفتم:
    - بلند شو آرتان ...
    با تعجب گفت:
    - برای چی؟!
    - بلند شو بهت می گم ..
    از جا بلند شد ... با لذت به سر تاپاش خیره شدم و گفتم:
    - کتتو در بیار ...
    با اخم گفت:
    - چته تانیا؟
    مثل خودش اخم کردم و گفتم:
    - رو حرف من حرف نزن! می گم کتتو در بیار ...
    با سردرگمی کتشو در آورد و انداخت روی میزش ... هیکلش بیشتر خودشو نشون داد ... گفتم:
    - یه چرخ بزن ...
    - تانیا زده به سرت؟!
    - نه ولی اگه به حرفم گوش نکنی می یام می زنم تو سرت ... می گم بچرخ ...
    خنده اش گرفت و چرخید ... اگه ازدواج نکرده بود ... آخ اگه ازدواج نکرده بود ... البته اینا افکار اون موقع من بود ... وقتی نگاهم رو دید خندید و گفت:
    - هوی! مال مردم رو نخوری با اون چشات! درویش کن ...
    همین که نشست پریدم کارش نشستم و گفتم:
    - ایش! مال مردم ... برو بابا داداش خودمه ...






    نقد روزای بارونی

    ناظر کتاب انجمن: ویرایش شد در 18 آذرماه 92

صفحه 10 از 47 نخستنخست ... 678910111213142035 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان انتظار بارونی | sally22 کاربر انجمن
    توسط sally22 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,09,07, ساعت : 09:32 قبل از ظهر
  2. روزای بارونی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط باران 69 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2736
    آخرین نوشته: 1392,05,19, ساعت : 07:38 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •