ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان من بعد از تو | cosin27 کاربر انجمن
asiatech

bamilo



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
25. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    6 24.00%
  • 20 تا 25

    9 36.00%
  • 25 تا 30

    2 8.00%
  • بالای 30

    8 32.00%
صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 125
  1. Top | #1

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان من بعد از تو | cosin27 کاربر انجمن

    سلام به دوستای خوبم.امروز با یه رمان جدید اومدم.راستش بعد از نوشتن عاشقانه برای مدت کوتاهی مغزم خالی شد و قفل کرد.ولی وقتی دوباره به کار افتاد یه رمان جدید ازش تراوش کرد اسمش هست (من بعد از تو...)امیدوارم خوشتون بیاد.
    من بعد از تو...جلد اول
    روایت اول
    پست اول
    خلاصه رمان:
    _ فرزند نه ماهه ی خانواده ی محمدی بر اثر بی احتیاطی میمیرد.یلدا و احسان هر کدام دیگری را در مرگ فرزندشان مقصر می دانند.زوج خوشبخت دیروز رابطه شان سرد و تیره شده کیوان و پگاه سعی میکنند آن ها را به زندگی باز گردانند و ...
    چشم هایم را باز کردم و نظری به اتاق تاریک انداختم.چه تاریکی وهم انگیزی!چرا قبلا وقتی اینجا در چنین تاریکی ای چشم باز می کردم برایم شاعرانه بود؟سوالی برای جوابم نداشتم.صدای نفس های آرام و منظم احسان که کنارم خوابیده بود باعث شد سرم را برگردانم و نگاهش کنم.چشم های خمار سیاهش را بسته بود.همان چشم ها که وقتی مرا می بوسید خمارتر میشدند و من از نگاه کردن به آن ها کیف می کردم.با دقت به بقیه ی اجزای صورتش نگاه کردم. به موهای قهوه ای لختش که روی پیشانی ریخته بودند ابروهای کمانی مشکی با بینی خوش فرم و لب هایی قلوه ای و پوست گندمی اش.چه چیز این مرد جز زیباییش مرا پایبند خودش کرده بود؟جوابی برای این سوالم هم نداشتم.از جایم بلند شدم و یک لحظه بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم.اما بعد دامن بلند پیراهن سورمه ایم را که می دانستم اصلا به پوستم نمی آید و احسان هم دوستش ندارد را بالا گرفتم.به طرف پنجره رفتم و پرده را کنار زدم.حیاط هم مثل اتاق تاریک بود.مثل دنیای درون من.درخت توت در آن تاریکی منظره ی وهمناکی ایجاد کرده بود.نمی توانستم او را از خیالم بیرون کنم.مدام جلوی چشم هایم بود.صدای گریه هایش را به وضوح می شنیدم و صدای خنده های شیرینش را.دست و پا زدنش چهره ی روشن و شادش دست های مشت کرده و موهای کم پشتش پوست لطیفش...آه...با یاد آوری این ها سه بار پشت سر هم آه کشیدم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم.دستم را جلوی دهانم گرفتم بی صدا اشک ریختم و نامش را صدا زدم:
    _ آه...یاسین...
    قلبم داشت از جا کنده می شد.از زور بغض و گریه نمی توانستم نفس بکشم.با عجله از اتاق بیرون دویدم.از سالن کوچک پذیرایی عبور کردم.قفل در سالن را با دست های لرزان باز کردم و خودم را به حیاط رساندم.نفس عمیقی کشیدم.یک نفس دیگر...عمیق تر...نشستم و به دیوار تکیه دادم.اینجا راحت می توانستم گریه کنم.آه گریه و اشک...خدایا تو فقط این ها را برای رفع دلتنگی آفریدی؟چرا اشک های من بند نمی آید؟آخ که دلم دارد دیوانه می شود از این همه دلتنگی.چشم دوختم به تاریکی و فکر کردم.به او به احسان...آخ چقدر به احسان گفته بودم مواظبش باشد اما حواسش رفت به آن گوشی لعنتی اش و حرف زدن با آن و آن وقت جگر گوشه ام عزیز دردانه ام یاسین کوچولویم...نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.نگاه سرگردانم روی درخت در حیاط سطل زباله ی بزرگ کنار در شیر آب و پلکانی که به پشت بام می خورد می چرخید.آه...با دیدن پلکان دیگر تمام توانم را از دست دادم.آخر یاسین من روی این پلکان لعنتی بود که افتاد و...
    آخ خدا چقدر نذر کرده بودم...چقدر دعا و اشک و آه تا تو یاسین را به من دادی....ولی چطور شد که او را از من گرفتی؟آن هم این قدر راحت!نه...نه...نه...اگر احسان مواظبش بوداین طور نمی شد.بچه ام حالا زنده و سر حال بغلم بود.چقدر دلم برایش ضعف میرفت...وقتی می خندید یا لب هایش می لرزید تا گریه را شروع کند.چه شد؟چرا؟چرا نازنین مادر اینطور پرپر شد؟خدایا چرا پسر کوچولوی نازنینم را از من گرفتی؟منی که در اوج خوشبختی بودم و همه به حالم غبطه می خوردند برای چه باید به چنین بدبختی بزرگی گرفتار شوم؟!سرم را به دیوار تکیه دادم و نامش را صدا زدم:
    _ یاسین...یاسین...
    هق هق گریه ام بلند شد.سرم را روی زانویم گذاشتم و اجازه دادم اشک های گرم گونه هایم را برای چندمین بار خیس کنند.بعد آرام زیر لب شروع کردم به زمزمه:

    تو خاموشی... خونه خاموشه شب آشفته گل... فراموشه
    بخواب که امشب پشت این... روزن
    شب کمین کرده رو به روی م...ن
    تب آلوده تلخ و بی کو...کب
    شب شب غربت شب... همین امشب
    لای لایی من به جای تو شک...ستم
    تو نبودی من به سوگ غم نشستم
    از ستاره... تاستاره ...گریه کردم
    از همیشه... تا دوباره گریه کردم
    لالالالا آخرین کوکب
    لباس رویا... بپوش امشب
    لالالالا ای تن تب دار
    اشکامو از رو گونه هام بردار
    لالالالا سایه ی بیدار
    دست مهتابو دست من... بسپار


    آن قدر در حال و هوای خودم بودم که نفهمیدم کی موذن اذان گفته که حالا به لااله الا الله رسیده بود.تمام صورتم از زور گریه گز و گز می گرد.دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم.کلید برق را زدم.حیاط روشن شد.با قدم های لرزان به طرف شیر آب رفتم تا وضو بگیرم.در مدت این دو سه هفته ای که از مرگ یاسینم می گذشت نماز خواندن را فراموش کرده بودم.حال و حوصله ی هیچ کاری را هم نداشتم.اما حالا می خواستم وضو بگیرم نماز بخوانم.شاید دلم شکسته ام آرام شود.شیر آب را با گفتن بسم الله باز کردم و وضو گرفتم.آب خنک بود.کمی حالم جا آمد.شیر را که بستم راه آمده را برگشتم و وارد سالن شدم.نگاهم سرگردان بود و روی همه چیز می چرخید.یک لحظه اما نگاهم روی در بسته ی اتاق یاسین ثابت ماند.این اتاقی بود که من و احسان قبل از لحظه ی تولدش همان وقتی که فهمیدیم باردارم برایش آماده کرده بودیم.آن هم با چه شوق و ذوقی!هر چه می دیدیم برایش می خریدیم و می گذاشتیم آنجا.عروسک لباس جغجغه کیف کفش...انگار این بچه قرار بود سریع رشد کند و بزرگ شود...نمی دانستیم...از آینده خبر نداشتیم.ناخودآگاه به طرف اتاق کشیده شدم تمام وجودم پر می کشید برای دوباره دیدنش برای لمس کردن پوست سفید لطیفش برای در آغوش گرفتنش...آه...دستگیره را به طرف پایین هل دادم و در را باز کردم.خدا را شکر قفل نبود.حتما احسان یادش رفته قفلش کند.بهتر.چراغ خواب را روشن کردم.رنگ بنفش همه جا پاشیده شد.گهواره اش آنجا سر جای همیشگی اش بود اما...اما خودش کجا بود؟خودش...جلو رفتم.کنار گهواره زانو زدم.ضربان قلبم بالا رفته بود.پتوی کوچک نرمش را پس زدم.نبود.به جای خالیش خیره شدم.بالشت کوچکش را برداشتم و نگاهش کردم.همیشه سر کوچک زیبایش روی این بالشت سفید که نقش خرس ها و قلب های صورتی داشت آرام می گرفت.بالشت را روی صورتم گذاشتم و با تمام وجود بو کشیدم.بوی یاسین را می داد.بوی بچه ام را.دوباره اشک هایم جاری شد و شانه هایم از فشار گریه لرزیدند.آخ...یاسین...یاسین...ع زیز دل مادر چرا تنهایم گذاشتی؟نمی دانم چه مدتی را همانطور ماندم و گریه کردم.نمی دانم کی خوابم برد و نماز خواندن را هم یادم رفت.ولی وقتی بیدار شدم سرم روی بالشت پسرم بودآفتاب از میان پرده ها خودش را کشیده بود وسط اتاق.سر جایم نشستم.بالشت را برداشتم بو کشیدم.بوسیدم و گذاشتم سر جایش در گهواره.بعد بلند شدم.سرم به شدت درد می کرد و می دانستم این به خاطر گریه های زیاد است.چراغ را خاموش کرد.در اتاق را بستم و در حالیکه سرم را با دست گرفته بودم تصمیم گرفتم به آشپزخانه بروم تا با خوردن مسکنی سردردم را آرام کنم.اما چون چیزی نخورده و معده ام خالی بود و طبق یک عادت همیشگی که با معده ی خالی قرص نمی خوردم منصرف شدم و به اتاق خواب رفتم.احسان نبود.می دانستم صبح زود بیدار شده و رفته دنبال کارش.او و برادرش کیوان با هم آتلیه ی عکاسی پدرشان را می گرداندند.پدر خودش را بازنشسته کرده و کارها را به دو پسرش سپرده بود.توی همان عکاسی بود که برای اولین بار با احسان آشنا شدم.با خواهرم پگاه رفته بودم برای ثبت نام در دانشگاه عکس بگیرم:
    _ سلام آقا.خسته نباشین.
    نگاهمان کرد و با خوشرویی جواب داد:
    _ سلام.مرسی.بفرمایین.
    _ دوازده قطعه عکس می خواستیم.با زمینه ی سفید.
    از پشت کامپیوترش بلند شد و گفت:
    _ بفرمایین تو اتاق آماده شین.
    رفتیم توی اتاق.از همان بیرون گفت:
    _ وقتی آماده شدین اون کلید زنگ زیر آینه رو فشار بدین تا بیام.
    به آینه نگاه کردم.چادرم را در آوردم.موهایم را زیر مقنعه ام بردم و زنگ را فشار دادم.


    معرفی و نقد رمان عاشقانه من بعد از تو...

    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,12,11 در ساعت ساعت : 15:28
    دوستان من مدتی نیستم.یه عمل جراحی در بیش دارم.


  2. Top | #2

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    5,969
    میانگین پست در روز
    3.55
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    72,088
    تشکر شده 185,863 در 12,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!

    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!


  3. Top | #3

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    پست دوم
    پس از چند دقیقه با یک دوربین داخل شد.کنار دوربین پایه دار بزرگی که همانجا بود ایستاد.فکر کردم می خواهد با همان عکس بگیرد اما دوربین کوچک را که در دستش بود تنظیم کرد و پرسید:
    _ آماده این؟
    روی صندلی گرد چرخان نشستم و گفتم:
    _ بله.
    لنز دوربین را به طرفم گرفت.نگاهش کردم.نیمی از صورتش پشت دوربین مخفی بود.لنز را چرخاند:
    _ سرتونو یه کم کج کنین.به لنز دوربین نگاه نکنین.به دست من نگاه کنین.
    سرم را کج کرد.دستش را تکان داد:
    _ خوبه.خوبه.همونطور خوبه.
    و عکس گرفت.در زاویه دیگر ایستاد و گفت:
    _ حالا به اینطرف نگاه کنین.
    به سمتی که گفته بود نگاه کردم.این بار صورتش را کامل دیدم.یک حس عجیبی به سراغم آمد.یک حس آشنایی دور.یک حس صمیمی.یک احساس که نمی دانم چه بود و وقتی داخل عکاسی شده بودم هم این حس با دیدنش به سراغم آمده بود و من نفهمیده بودم.از چند زاویه دیگر هم که عکس گرفت گفت:
    _ خب تموم شد.
    و لبخند زد و دل مرا تکان داد.پگاه که کنار در ایستاده بود راه داد تا بیرون برود.چادرم را سرم کردم و با خواهرم دنبالش رفتیم.به میزش تکیه داد و در حالیکه روی برگه ای چیزی می نوشت پرسید:
    _ گفتین دوازده قطعه؟
    _ بله.
    من و پگاه همزمان گفتیم.پرسید:
    _ اسمتون؟
    جواب دادم:
    _ یلدا نوران.
    اسمم را روی قبض نوشت و آن را به طرفم گرفت:
    _ عصر بیاین عکساتون حاضرن.
    قبض را گرفتم و به علامت تشکر سرم را تکان دادم.و به حسی که یکباره در وجودم احساس کرده بودم فکر کردم.ولی وقتی با خواهرم از عکاسی بیرون آمدم و در راه برگشت به خانه آن حس را فراموش کردم...
    حس؟!یعنی آن را هنوز هم دارم؟یعنی...آخ نمی دانم.سعی کردم خاطرات را از خود دور کنم.اه...خاطرات...خاطرات...لعن ت به این خاطرات.پتوها و تشک دونفره ی بزرگ را که هیچ وقت زورم به آن نمی رسید و در جمع کردنش همیشه از احسان کمک می خواستم هر طور بود جمع کردم و در کمد گذاشتم.حوصله ی هیچ کاری را نداشتم.اصلا مگر میشد داشته باشم.وقتی هی یاسین یادم می آمد.انگار نمرده بود.انگار در ذهن من خانه کرده و زندگی می کرد.و همیشه هم دستش را به طرف من دراز می کرد و پنجه های کوچکش را باز و بسته می کرد و ...چه باید می کردم؟هیچ.کنار دیوار نشستم و به بالشتی که آنجا بود تکیه زدم و چشم دوختم به موکت آبی اتاق که صدای در حیاط را شنیدم حتما پگاه بود چون جز من و احسان کسی کلید خانه را نداشت و من خودم کلیدها را به خواهر کوچکترم داده بودم .کس دیگری این موقع روز به خانه ی ما نمی آمد جز او.صدای خواهرم پگاه به گوشم رسید:
    _ یلدا جان!یلدا!
    جوابش را ندادم.گذاشتم خودش پیدایم کند.از همانجا که بودم توی سالن را نگاه کردم.وارد شد دنبالم گشت و بالاخره وقتی مرا دید به طرفم آمد:
    _ تو اینجایی؟
    آمد توی اتاق بالای سرم ایستاد:
    _چرا اینجا کز کردی یلدا جون؟
    _ حوصله ندارم پگاه.بذار تو خودم باشم.
    کمی دیگر ایستاد.چقدر دلسوز بود این خواهر کوچکتر.چند دقیقه که گذشت از اتاق بیرون رفت.سرم را به طرفش چرخاندم.مانتوی سفیدش را در آورد و در گوشه ای گذاشت.رفت جلوی آینه شالش را از پشت بست.بعد رفت توی یکی از اتاق ها که ما اسمش را گذاشته بودیم اتاق تهی.و همیشه هم این اتاق ته خانه اتاق تهی بود و در همه ی خانه ها بود و همینطور هم باقی می ماند.صدای جارو برقی بلند شد.پگاه کار هر روزه اش را شروع کرده بود.بلند شدم.در را بستم و رفتم لب پنجره نشستم.به حیاط نگاه کردم.به درخت توت که در این فصل پاییز به جای اینکه برگ هایش زرد باشند سبز سبز بود و این به خاطر آب و هوای گرم شهر بود.از دیدن شادابی درخت اخم کردم و در دل مخاطب قرارش دادم:
    _ چطور می تونی اینقدر سرسبز باشی وقتی گل ناز من پرپر شده؟
    گل ناز؟یلدا گل ناز منه...صدای احسان از جایی خیلی دور در خاطراتم با لحن خوشی این آهنگ را می خواند:
    _ یلدا گل ناز منه...وباز خاطرات خواستند هجوم بیاورند سعی کردم جلویشان را بگیرم اما نمی توانستم.مطمئن بودم در نبرد بین من و خاطره ها من بازنده ام و آنها پیروز.یکباره به ذهنم هجوم می آورند و مثل قوم مغول همه چیز را ویران می کنند.داشتم با آن ها مبارزه می کردم که صدای زنگ در نجاتم داد.سرم را چرخاندم.خواهرم جاروبرقی را کی خاموش کرده بود؟!من که یادم نمی آید.
    پگاه همانطور که شالش را روی سر درست می کرد در را باز کرد.صدای ذوق زده اش را شنیدم و لبخندش را دیدم:
    _ ا؟سلام شمایین آقا کیوان؟
    و راه داد تا برادر احسان وارد شود:
    _ سلام پگاه خانوم.خانوم خانوما.
    خواهرم خندید و سرش را پایین انداخت.می دانستم الان صورتش از خجالت سرخ شده.لبخند شیطنت آمیز کیوان را دیدم.سرش را جلو برد و لب هایش تکان خوردند.کاش می شنیدم چه می گوید.بعد دستش را که پشتش بود بیرون آورد و گل رزی را که دستش بود بیرون آورد و به طرف خواهرم گرفت:
    _ تقدیم به شما.
    پگاه خندید و دست هایش را پشتش گرفت تا گل را نگیرد.می دانستم دارد سر به سر پسرجوان می گذارد.از خدایش بود گل را بگیرد.کیوان گفت:
    _ د بگیر دستم خسته شد.
    پگاه بالاخره گل را گرفت:
    _ مرسی.کیوان لبخندزنان نگاهش کرد.این نگاه را می شناختم.عاشقانه بود.مثل نگاه های احسان به من.سرش بالا گرفت و دهانش را باز کرد انگار خواست چیزی بگوید اما چشمش به من افتاد و من سریع پرده را انداختم.صدای زمزمه ی پگاه و کیوان را شنیدم.احساس کردم از دستشان عصبانی هستم.درست است که خودم اجازه داده بودم در خانه ی ما راحت باشند.درست است که اجازه داده بودم خیلی صمیمانه با هم برخورد کنند و زمانی به کیوان گفته بودم در این خانه مانعی ندارد که پگاه را دوست داشته باشد و به او ابراز علاقه کند.اما چطور می توانند وقتی من عزیزم را از دست داده بودم به فکر عشق و عاشقی و دل دادن و قلوه گرفتن باشند؟چطور می توانستند در این موقعیت مثل گنجشک ها برای هم جیک جیک کنند؟هه...برایش گل آورده.




  4. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    پست سوم
    شاید اگر آن اتفاق شوم نیفتاده بود و یاسین من نمی مرد...اگر...اگر....لعنت به این اگرها و آن اتفاق که باعث شدند شادیم از بین برود.که باعث شدند شادی و لذت دیدن این دو عاشق به عذاب بزرگی برایم تبدیل شود.صدای تقه ی در مرا به خود آورد.در باز شد و کیوان در چارچوبش ایستاد:
    _ سلام زن داداش.
    از لب پنجره بلند شدم و در حال رد شدن از کنارش به سردی گفتم:
    _ سلام.
    و خودم از سرمای کلامم یخ کردم.از اتاق بیرون آمدم.پگاه توی آشپزخانه بود و داشت کتری را روی گاز میگذاشت.رفتم در آشپزخانه نشستم و زانوهایم را بغل گرفتم.خواهرم قوری راشست و روی اپن گذاشت.نگاهم به سمت کیوان کشیده شد که کناری ایستاده و به حرکات فرز پگاه نگاه می کرد.پگاه پرسید:
    _یلدا جون صبونه خوردی؟
    _نه.
    هل و دارچین و چای خشک را که در قوری ریختکیوان آهسته گفت:
    _ به به چایی دارچین.
    اما من صدایش را شنیدم.قیافه ی پگاه را نمی دیدم اما مطمئن بودم لبخند به لب دارد و من با خودم فکر می کردم چه جای خنده و لبخند؟وقتی من داغدارم و...بغض کردم و سرم را روی زانویم گذاشتم.صدای کیوان را شنیدم که گفت:
    _ پگاه خانوم!من اینجا کنار پاسیو میشینم چاییمو همینجا می خورم.
    _ نه بابا!حالا کی بهت چایی داده؟
    لحن خواهرم شوخ بود و باز من حالم بد شد.باز فکر کردم چه جای شوخی وقتی من...و به حال پگاه غبطه خوردم.می دانستم چه دورانی را می گذراند.خوش به حالش.خوش به حال این دختر زیبای چشم عسلی که ابروهای پیوند خورده ی نازک هلالی دارد و لب های قلوه ای و بینی کوچک.آه...خوش به حالش...
    پگاه سفره ای جلویم پهن کرد.بشقاب کره و پنیر و مربای چغندر را که قبل از آن اتفاق خودم پخته بودم سر سفره گذاشت.نان ها را هم در بشقابی جلویم گذاشت.بعد آرام دست روی بازویم گذاشت:
    _ آبجی جون عزیزم!می دونم چایی نمی خوری برات چایی سبز دم می کنم.تا توصبونه تو بخور ی آماده میشه قربونت برم.بخور گلم.اگه نخوری خدای نکرده زبونم لال میمیری.
    چقدر مهربان شده بود.چه لحن محبت آمیزی!مهربان بود.مهربان تر شده.هیچ وقت نشنیده بودم به کسی بگوید:قربونت برم.
    آه کشیدم و گفتم:
    _ میل ندارم.هیچی از گلوم پایین نمیره.
    _ جون آبجی بخور.تو رو خدا یه لقمه.خب؟تا من میرم واسه آقا کیوان چایی بریزم تو صبونه تو بخور.
    بلند شد و رفت و من به سفره و گل های بنفشش نگاه کردم.بوی عطر دارچین به مشامم رسید.پگاه سینی به دست از آشپزخانه بیرون رفت.بعد صدای کیوان را شنیدم:
    _ به به چه عطری چه بویی.دستت درد نکنه.
    و صدای خواهرم را:
    _ نوش جان.صبونه می خوری برات بیارم؟
    _ نه ممنون.خوردم.
    می دانستم طبق معمول حالا کنار هم نشسته اند و چای می نوشند.صدای زمزمه شان را می شنیدم.اما نمی فهمیدم چه می گویند.دوباره به سفره نگاه کردم.حال و حوصله ی پنیر خوردن را نداشتم.اصلا وقت غذا خوردن انگار زهر فرو میدادم.هیچ چیز از گلویم پایین نمی رفت.با بی میلی تکه ای نان کندم.کمی کره و مربا رویش مالیدم.با دیدن رنگش دلم مالش رفت.لقمه را به دهانم گذاشتم ولی هیچ مزه ای نمی داد.فقط دهانم تلخ بود.تلخ مثل زهر.به زور چند لقمه فرو دادم.یک لحظه صدای پگاه و کیوان را شنیدم:
    _ امروز نرفتی مغازه؟
    _ نه امروز روز تعطیل منه.احسان تو مغازه هست.جمعه هم که بود و کلاس هم نداشتیم.گفتم یه دیداری تازه کنم.
    _ تو که هر روز منو میبینی.
    _ من یه روز شما رو نبینم جان به جان آفرین تسلیم میکنم.
    _ بی ادب پررو.
    و صدای خنده ی آرام کیوان را شنیدم و دیدم پگاه سرخ وخجالت زده وارد آشپزخانه شد و دستش را روی قلبش گذاشت و لبخند کمرنگی مهمان لبش شد...

    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,09,18 در ساعت ساعت : 10:56


  5. Top | #5

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    پست چهارم
    از جایم بلند شدم .تحملم تمام شده بود.هر وقت رفتار این دو تا را می دیدم ناخودآگاه خاطرات از مقابل چشمم می گذشتند.داشتم از آشپزخانه بیرون میرفتم که پگاه صدایم زد:
    _ آبجی!کجا؟
    _ می خوام برم یه کم بخوابم سرم درد می کنه.
    و یاد سر دردم که شدیدتر شده بود افتادم.آخ...کیوان با دیدن من بلند شد و به طرفم آمد با چشم های معصوم و نگرانش نگاهم کرد و پرسید:
    _ حالت خوب نیست؟می خوای ببرمت دکتر؟
    با غیض گفتم:
    _ نه خیلی هم خوبم.
    رفتم توی اتاق و در را بستم.صدای کیوان را شنیدم که پرسید:
    _ چی شد؟
    و صدای خواهرم را که جوابش را داد:
    _ می خواستی چی بشه.ناراحت شد دیگه.
    _ از چی؟
    _ از حرفای ما.
    _ مگه شنید؟
    _ خیلی پررویی کیوان.
    _ آخه مگه چی گفتم؟فقط گفتم تو رو نبینم...
    _ بازم که تکرارش کردی!
    از لای در نگاهشان کردم.یعنی داشتند با هم بحث می کردند؟اما نه پگاه داشت کیوان را که مظلومانه ایستاده بود توبیخ می کرد:
    _ تو باید بدونی خواهرم داغداره.تازه بچه شو از دست داده.اونوقت ما به جای دلداریش و به جای اینکه مواظبش باشیم و بهش توجه کنیم.با رفتارمون...
    یک لحظه از رفتارم پشیمان شدم و خدا خدا کردم دعوایشان نشود.کیوان جلو رفت و دست هایش را به اپن آشپزخانه تکیه داد:
    _ ولی من مطمئنم زن داداش از دست ما ناراحت نشده و نمی شه.بعد برگشت و کمرش را به سنگ اپن تکیه داد و دست به سینه در حالیکه سرش را بالا می گرفت گفت:
    _ من که می دونم تو خودت از دستم عصبانی شدی می گی اون ناراحت شده.خدای من دختر تو اونقدر پاک و نجیبی که حتی از یه اظهار دلتنگی ساده هم خجالت می کشی!همینه که منو شیفته ت کرده.بعد...
    _ باز که دوباره پررو شدی!
    کیوان به طرفش برگشت و خندید:
    _ دست خودم نیست وقتی تو رو می بینم پررو میشم.
    _ هیس.بی ادب.یلدا میشنوه.
    کیوان هینی کشید و دستش را جلوی دهانش گرفت.خیالم راحت شد...
    روایت دوم
    دو ساعت از ظهر رفته بود که به خانه برگشتم.در را که باز کردم.بوی قورمه سبزی را احساس کردم.فکر کردم حتما یلداست که دارد ناهار درست می کند.حتما امروز حالش بهتر شده.چقدر دلم برای دستپختش تنگ شده.پس چرا به استقبالم نیامد؟!مثل همان وقت ها که تا وارد میشدم می دوید و...با دیدن پگاه و کیوان در آشپزخانه رشته ی افکارم پاره شد و آه کشیدم.نه نبود.کسی که من انتظار داشتم آنجا باشد نبود.رفتم جلو و چشم دوختم به آن دو تا که مقابل هم ایستاده بودند و متوجه ورود من نشده بودند.پگاه قاشقی را به طرف کیوان گرفته بود و اصرار کنان می گفت:
    _ بچش دیگه.می خوام ببینم خوب شده.د یالله.یالله بچش ببین خوبه؟
    اما کیوان قاشق را پس میزد و صورتش را عقب می گرفت:
    _ آخه مگه از جونم سیر شدم؟ببرش کنار نمی خوام بخورم.
    پگاه اخم کرد:
    _ ای بدجنس.
    و خواست قاشق را کنار بزند که کیوان خندید و آن را گرفت محتویاتش را چشید و در همان حال چشمانش را بست:
    _ هوم.نه خوبه خوبه میشه بهت امیدوار بود.
    سرم را تکان دادم و با یک تک سرفه آن ها را متوجه خودم کردم ناگاه هر دویشان با دیدن من هول شدند و مثل دو بچه ی خطاکار کنار هم ایستادند .گونه های هر دو سرخ شده و سرشان را پایین انداخته بودند.به دست کیوان که قاشق را فشار می داد نگاه کردم و پرسیدم:
    _ سلامتونو خوردین؟
    _ س...س...سلام.
    هر دو همزمان با هم سلام کردند.و من جوابشان را با اخم دادم:
    _ علیک سلام.
    نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم:
    _ یلدا کجاست؟
    پگاه دستش را دراز کرد و اتاق خواب را نشان داد و من چقدر از این اتاق لعنتی که حالا تنها ماوای همسرم شده بود نفرت داشتم.با اکراه رفتم جلو.در را باز کردم و وارد شدم.یلدا پتو را روی خودش کشیده و به پهلو خوابیده بود.فقط نگاهش کردم و انگار سنگینی نگاهم را احساس کرد که تکانی خورد و برگشت:
    _ سلام.
    لحنش سرد بود.خیلی سرد.بعد از این مدت طولانی که با من حرف نزده بود.شنیدن اولین کلمه اش بدنم را مورمور کرد.موهای بدنم سیخ شدند.با همان لحن خودش جوابش را دادم:
    _ سلام.
    و بعد از سلام؟نمی دانستم واقعا نمی دانستم چه کنم.فقط در حالیکه سعی می کردم از نگاه سرزنش بارش بگریزم دور و بر را نگاه کرد و برای اینکه حرفی بزنم گفتم:
    _ بازم که تو خوابی!چته؟حالت خوب نیست؟
    و نیم نگاهی به چهره اش انداختم.براق نگاهم کرد.سرجایش نشست.موهای تابدار خرماییش که بلند بودند و من دیوانه شان بودم روی سینه اش لغزیدند.قلبم تیر کشید.بلند شد ایستاد.به طرفم آمد.دستش را روی سینه اش گذاشتصدایش بغض داشت:
    _ من خوبم.حالم خیلی خوبه.به لطف شما.
    نیش کلامش را حس کردم.دوباره قلبم تیر کشید.خیره و با اخم نگاهش کردم.صدایش بلند شد پر از نفرت و سرد:
    _ من بچه مو از دست دادم.اون وقت تو می پرسی چته؟من دارم داغون میشم اون وقت تو...
    خشمگین غریدم:
    _ اون بچه ی من هم بود...
    نگذاشت حرفم را تمام کنم:
    _ بچه ی تو...پس چرا کشتیش؟
    خشکم زد.ضربه ناگهانی بود و سخت.انگار خنجری را تا دسته در قلبم فرو کرده بودند.نفسم بند آمد.به من؟به من گفته بود قاتل؟یعنی این واقعا یلداست که مقابل من ایستاده و با نفرت به من زل زده و قاتل خطابم می کند؟مرا متهم به قتل پسر خودم میکند؟کنترلم را از دست دادم.نمی دانستم چه می کنم دستم را بلند کردم و سرش فریاد زدم:
    _ بسه دیگه.ساکت شو.
    اما دستم همانطور در هوا ماند و صدای خشمگین کیوان در گوشم نشست:
    _ چیکار می کنی احسان؟!
    به دستم نگاه کردم.نفسم بالا نمی آمد.پگاه شانه های یلدا را گرفت.و او ناگهان هق هقش بلند شد.به خود پیچید و زار زد:
    _ تو...تو بچه ی منو کشتی...
    خیره نگاهش کردم.کیوان همانطور که مچ دستم را گرفته بود با دست دیگرش شانه ام را گرفت و مرا کشید کنار.نگاهم هنوز به یلدا بود.من دستم را روی او بلند کرده بودم.من منی که اینقدر عاشقش بودم.چه طور؟کی عوض شدم؟انگار با مرگ یاسین عشق ما هم به پایان رسیده بود.کیوان مرا به سالن برد:
    _ آروم باش داداش.تو که اینجوری نبودی!
    به خود آمدم.زیر لب زمزمه کردم:
    _ آره اینجوری نبودم...
    و صدایم را بلند کردم و با انگشت شاره یلدا را نشان دادم:
    _ ولی اون منو به این روز انداخت...اون...
    برادرم روی دستم کوبید و با خشم گفت:
    _ بسه دیگه تمومش کن.
    و بالاخره بغضم شکست.بغضی که نگهش داشته بودم تا کسی اشک هایم را نبیند.برادرم مرا در آغوش کشید.سرم را روی شانه اش گذاشتم:
    _ کیوان من...من...
    و اشک هایم سرازیر شدند تا رسوا شوم.شانه هایم لرزیدن تا رسواتر شوم.صدای محزون کیوان را شنیدم که در گوشم گفت:
    _ نکن با خودت داداش.نکن اینطور.به خدا گناه داره.یاسین از دستت رفت درست.اما یه کم هم به فکر اون باش.به خدا کاری نکنی یلدا هم از دستت میره.به فکر خودت باش.به فکر اون باش.


    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,09,30 در ساعت ساعت : 07:27


  6. Top | #6

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    پست پنجم
    مرا آرام برد نشاند گوشه ی سالن پذیرایی و یک بالشت گذاشت پشتم:
    _ چرا داری اذیتش می کنی؟تو که خیلی دوستش داشتی!تو که به قول خودت می مردی واسه یه نگاهش!مثلا قرار بود من دوست داشتن و عشقو از تویی که برادر بزرگترمی یاد بگیرم!یعنی عشقت به یلدا همین قدر بود؟!به جای اینکه تکیه گاهش باشی و کنارش بمونی ولش کردی به حال خودش؟!
    چه جوابی می توانستم به او بدهم؟اینکه دیگر یلدا را دوست ندارم؟اینکه او را نمی خواهم؟من که هنوز دوستش داشتم.هنوز او را می خواستم.یلدا بود که مرا پس میزد و نمی خواست.چشم ندیدم را پیدا کرده بود.می گفت من مقصرم؟خودم هم قبول دارم ولی یعنی او خودش را واقعا بی تقصیر می دانست؟مگر آن روز همان روز لعنتی آن دوست پرحرفش هانیه زنگ نزده بود؟مگر یلدا با آن دختر تلفنی حرف نمی زد؟همان موقع که یاسین از پله ها افتاد.همان روزی که زندگیم با افتادنش زیر و رو شد.یعنی او خودش را مقصر نمی دانست؟چقدر در گوشش خواندم بچه دار نشدیم که نشدیم.مشکلی نیست.خودش خودش اصرار کرد.رفت دنبال دوا و درمان و...عاشق بچه بودم ولی بیشتر عاشق خود او بودم.عاشق خوبی ها و مهربانیهایش که حالا آن ها را از من دریغ می کند.خودش باعث و بانی تمام اتفاقات است.باعث خراب شدن زندگیمان و حالا هم شده خوره ی اعصاب و سوهان روحم...به خودم که آمدم کیوان کنارم نبود.بلند شدم و به حیاط رفتم و بعد از خانه زدم بیرون.بی هدف شروع کردم به قدم زدن و وقتی رسیدم سر خیابان نم نم باران تازه شروع شده بود.به آسمان نگاه کردم.چقدر گرفته بود مثل دل من.مثل این دل که شکسته و هیچ کس از غمش خبر ندارد.آه کشیدم و بدون اینکه بدانم کجا می روم راه افتادم و نمی دانم چه مدت گذشته بود اما وقتی سرم را بلند کردم خودم را جلوی خانه ی خودمان دیدم.خانه ی پدری.خانه ای که پر بود از خاطرات کودکی.جلو رفتم و نا خود آگاه دستم به طرف زنگ در رفت.مدت زیادی بود که آنجا نیامده بودم.آخرین بار یاسین را آورده بودم تا پدربزرگ و مادربزرگش را ببیند.بغض کردم و انگشتم را بیشتر روی زنگ فشار دادم:
    _ اومدم اومدم چه خبرته زنگو سوزوندی.
    صدای مادرم بود.با شنیدن صدایش به یکباره بد جوری دلم هوایش را کرد.در را که باز کرد و من را دید هاج و واج نگاهم کرد.بغضم را فرو خوردم.اشک در چشمهایم حلقه زد:
    _ سلام مادر.
    _ سلام.
    کنار رفت تا وارد شوم.پایم را که در حیاط گذاشتم صدای بسته شدن در را شنیدم و گرمای دستش را روی شانه ام احساس کردم:
    _ احسان مادر.
    صدایم کرد.مثل زمانی که بچه بودم.خواستم برگردم و سرم را روی شانه اش بگذارم و یک دل سیر گریه کنم.اما لعنت به این غرور مردانه که اجازه نداد.لعنت به این غرور مردانه که جلوی احساسات آدم را می گیرد و حتی نمی گذارد سرت را روی شانه ی عزیزت بگذاری و تا میتوانی اشک بریزی اشک بریزی تا سبک شوی.دستم را روی دست چروکیده اش گذاشتم و هیچ نگفتم.یکراست رفتم داخل اتاق پذیرایی که درش رو به حیاط باز بود.نشستم و به یک پشتی تکیه دادم.
    _ احسان مادر حالت خوبه؟
    سرم را بلند کردم.مادر متعجب و نگران در چارچوب در اتاق ایستاده بود.سعی کردم به رویش لبخند بزنم اما انگار موفق نشدم.سرم را تکان دادم.اما مثل اینکه قانع نشد که وارد شد و آمد رو به رویم نشست.زانو به زانو.سرم را پایین انداختم و به گل های شاه عباسی قالی نگاه کردم.صدایش در گوشم پیچید:
    _ چیه مادر چته؟چرا بق کردی؟حالت خوب نیست؟
    به چشم هایش نگاه نکردم.می دانستم فقط یک نگاه رسوایم می کند و تا ته ماجرا را می خواند.نمی خواستم بفهمد با یلدا حرفم شده.با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفتم:
    _ خوبم مادر.فقط یه کم خسته بودم و دلم گرفته بود.نتونستم تو خونه بمونم اومدم اینجا.
    _ الهی بمیرم.بازم یاد یاسین افتادی؟
    صدایش بغض داشت.هیچ نگفتم.بلند شد و در حالی که از در دیگر اتاق بیرون میرفت گفت:
    _ میرم برات چایی بیارم.
    _ نه مادر.چایی نمی خورم.فقط خسته م می خوام یه کم بخوابم.
    سنگینی نگاهش را روی خودم احساس کردم. هیچ نگفت و بعد رفت.دراز کشیدم و سرم را روی بالشتی گذاشتم و ساعد دستم را روی پیشانیم گذاشتم.بغض داشتم اما نمی توانستم آن را بشکنم.چند نفس عمیق کشیدم و چشم هایم را بستم.بستم اما خواب به چشمم نیامد.به جایش سیلی از خاطرات هجوم آوردند و من لب گزیدم.ذهنم را اشغال کردند و من آه کشیدم:
    _ اه...چه خبره؟!هشت صبح تا هشت شب؟!می میریم که اینجوری.
    دو دختر جوان جلوی برد دانشگاه ایستاده بودند و یکی از آنها داشت در مورد برنامه ی کلاسی اظهار نظر می کرد.
    _ اینو سه شنبه همه ش با یه استاد داریم.دوازده تا شیش عصر چه خبره؟!
    دختر غرغر می کرد اما دوستش حرفی نمی زد.پشت سرشان ایستادم و به برنامه ها نگاه کردم.بیچاره درست می گفت.فشرده و سنگین بودند.همانطور داشتم به برنامه نگاه می کردم و غرغر دختر جوان را می شنیدم که صدای دوستش به گوشم رسید.گرم بود و آشنا و لحنش شوخ:
    _ شاید می خوان بکشنمون.تا از شرمون راحت بشن.
    _ سرشونو بخوره با این برنامه شون.
    دوست دختر پر حرف خندید و با صدای خنده اش ته دلم را خالی کرد.نفسم بند آمد.خواستم از آنجا دور شوم اما پایم خشک شده بود نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده.یعنی خنده ی یک دختر ...
    _ این بوی خوب از کجا میاد؟
    دوباره صدایش را شنیدم و سنگینی نگاهش را احساس کردم .بوی عطری بود که من همیشه میزدم.اما فقط به برد خیره شدم و حرکتی نکردم و نمی دانم چطور و کی رفت.اما وقتی به اطرافم نگاه کردم نبود.خدایا صدایش چقدر آشنا بود!من این صدا را کجا شنیده بودم؟!...
    کسی دستم را روی پهلویم گذاشت و مرا از دنیای خاطرات جدا کرد:
    _ آهای پسر کجایی؟!
    کیوان بود نمی دانم کی و چطور آمده بود:
    _ احسان!
    چشم باز کردم و به چشم های قهوه ایش نگاه کردم:
    _ چیه؟
    اخم کرد:
    _پیچ پیچیه.
    لحنش شوخ بود.پشتم را به او کردم و گفتم:
    _ تو اینجا چیکار میکنی؟برو بیرون حوصله ی شوخی ندارم.
    بلتد شد آمد مقابلم نشست.لبخند محزونی روی لبش بود.صدایش را شنیدم که گفت:
    _ دیدم یهو غیبت زد گفت ببینم کجا رفتی.حدس زدم اومده باشی اینجا.
    اخم کردم و چشم هایم را بستم.دوباره سکوت اتاق را شکست:
    _اخم نکن بهت نمیاد.
    اخم نکن بهت نمیاد.چه جمله ی آشنایی!این جمله را کجا شنیده ام؟در ذهنم دنبال کسی گشتم که چنین جمله ای را به زبان آورده باشد و پیدایش کردم.یلدا بود.او بود که هر وقت می دید اخم هایم در هم رفته تمام کارهایش را زمین می گذاشت هر جا بود خودش را به من می رساند و دم گوشم زمزمه وار می گفت:
    _ اخم نکن بهت نمیاد.
    آخ...الان آن یلدا کجاست؟چه می کند؟همان یلدای نازنازی کم حرف من که وقتی کنارم بود کلی حرف برای گفتن داشت و هیچ وقت حرف هایش برای من تمام نمی شدند.او کجاست؟در اتاقی تنها نشسته و شاید دارد مرا نفرین می کند.نه نه یلدای من اهل نفرین کردن و این حرف ها نبود.نه آن زن یلدای من نیست.نیست.او عاشق من بود و این یکی در چشمهایش فقط نفرت دیده می شود.پس او کجاست؟همانی که نفسم به نفسش بند بود.همان که نگاهش مهربان و لبهایش همیشه خندان بود.کی رفت؟چرا رفت؟من کجا گمش کردم؟نکند دارد مثل آن وقت ها با من قایم باشک بازی می کند و حالا که من چشم گذاشته ام منتظر است بروم و پیدایش کنم.اما اگر چشم هایم را باز کنم اگر دنبالش بگردم و او را نبینم.آخ...چه جیغی می کشید وقتی پیدایش می کردم.و چقدر قشنگ می خندید.اشک در چشم های عسلیش حلقه میزد و گونه هایش چال می افتاد.
    معرفی و نقد رمان عاشقانه من بعد از تو...
    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,10,08 در ساعت ساعت : 15:18


  7. Top | #7

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    پست ششم
    _ احسان!
    جوابش را ندادم.
    _ با توام ها!
    با غیظ گفتم:
    _ اه.دست از سرم بردار کیوان حوصله ندارم.
    _ خب می خوام باهات حرف بزنم.
    _ ولی من نمی خوام حرف بزنم.
    _ خیلی عوض شدی!قبلا اینجوری نبودی!
    باز هم جوابش را ندادم.اما او دست بردار نبود:
    _ چطور دلت میاد توی چنین شبایی تنهاش بذاری؟اون به تو احتیاج داره.
    کنترلم را از دست دادم.سر جایم نشستم و با تشر گفتم:
    _ این به تو هیچ ربطی نداره.برو بیرون حوصله تو ندارم.
    انگار از من چنین رفتاری را انتظار نداشت.چون مات و مبهوت نگاهم کرد.ناباوری را در چشم هایش می دیدم.سرش را پایین انداخت و لبش را گزید.بعد بلند شد و از اتاق بیرون رفت.دوباره دراز کشیدم و سرم را روی بالشت گذاشتم.
    _ کجا داری میری مادر؟
    صدای مادر را از حیاط به وضوح شنیدم.و بعد صدای برادرم را:
    _ می رم خونه ی احسان زن داداش تنهاست.درست نیست شب تنها بمونه.
    _ پس احسان...
    _ احسان حالش خوب نیست.امشب اینجا می مونه.من میرم اونجا.غیرتم اجازه نمی ده زن داداشمو تنها بذارم.
    _ مادر یه چیزی ازت بپرسم راستشو می گی؟
    _ بپرس مادرجون.بپرس.
    _ چرا احسان ناراحته؟با یلدا دعواش شده؟
    یک لحظه چشم هایم را باز کردم.مادرم چه هوشی داشت.چطور فهمیده بود؟!منتظر جواب برادرم ماندم:
    _ نه مادرجون.حالش خوب نبود خونهی خودشون هم نمی تونست بمونه.اذیت میشد.گفت میاد اینجا.
    _ مطمئن باشم؟
    کیوان خندید به نظرم خنده اش تلخ بود:
    _ آره مادر مطمئن مطمئن باش.خب دیگه من رفتم.بای.
    _ به سلامت مادر....
    روایت سوم
    کیوان در زد و دستش را پشت سرش گرفت.پگاه در را به رویش باز کرد.پسر جوان پرسید:
    _ اجازه هست؟
    پگاه لبخند زنان گفت:
    _ بفرمایین داخل آقا.
    بعد پرسید:
    _پس کو احسان؟!
    _ نیومد.خونه ی خودمون موند.
    پگاه شانه هایش را بالا انداخت و کنا رفت.کیوان وارد شد و کیسه ی پلاستیکی حاوی ساندویچ ها را جلوی دختر تکان داد:
    _ دی دید.
    _ این چیه؟فلافل؟
    _ آره داغ و خوشمزه ست.سس هم گرفتم.
    پگاه دست هایش را به هم کوبید:
    _ آخ جون.
    کیوان از دیدن ذوق کردن دختر خنده اش گرفت و گفت:
    _ خب بریم داخل.هوا سرده.
    و با هم رفتند داخل خانه.کیوان ساندویچ ها را روی اپن آشپزخانه گذاشت و پرسید:
    _ پس کو زن داداش؟!
    _ تو اتاقه.
    کیوان به پگاه نگاه کرد و دست هایش را به هم کوبید:
    _ زن داداش زود باش بیا فلافل داغ آوردم واسه ت.بیا که اگه نخوری ضرر کردی.چون من و پگاه خانوم میشینیم همه رو می خوریم.
    پگاه لبش را گاز گرفت.خندید و سرش را تکان داد.کیوان وسط سالن ایستاد و چشم به در اتاق یلدا دوخت.اما بعد کلافه به طرف پگاه برگشت.دختر جوان سرش را تکان داد.رفت و بشقابی آورد.کیوان به اپن آشپزخانه نزدیک شد و دست هایش را به آن تکیه داد.پگاه دو تا از ساندویچ ها را با بسته ی کوچک سس تند در بشقاب گذاشت و آن را به طرف او گرفت:
    _ بگیر تو براش ببر.حرف تو رو گوش می کنه.می خوره.از صبح تا حالا هیچی نخورده.
    کیوان بشقاب را گرفت:
    _ پس کو نوشیدنیش؟
    پگاه دوباره سرش را تکان داد و لبخند زد.در مقابل این پسر جوان خوش چهره و خوش زبان کار دیگری نمی توانست انجام دهد.دل داده بود به دل او و همین برایش کافی بود.رفت و از یخچال بطری آبجو را برداشت.درش را با در بازکن باز کرد و آن را به دست کیوان داد:
    _ بیا بگیر.
    پسر بطری را گرفت و به اتاق رفت.پگاه هم دنبالش رفت.کیوان وارد اتاق که شد کنار زن برادرش نشست.یلدا به پهلو دراز کشیده بود.پتو را روی سرش کشیده بود.کیوان صدایش زد:
    _ زن داداش.بلند شو.برات فلافل گرفتم.از همونا که دوست داری.سسش هم تند و تیزه.
    _ نمی تونم چیزی بخورم.
    _ این که نمیشه.هیچی نخوری مریض میشی.بلند شو ...
    _ کیوان تو رو خدا برو.حوصله ندارم.
    اما کیوان کوتاه نیامد:
    _جون من زن داداش بیا بخور به خدا اینطوری خودتو می کشی.جون من.اصلا جون شایان.
    شایان تنها برادر یلدا و پگاه و کوچک تر از آنها بود و البته عزیز کرده.کیوان رو به پگاه گفت:
    _ بیا کمک کن یلدا بلند بشه.یه چیزی بخوره.
    پگاه سریع به کمک خواهرش شتافت.یلدا نشست و با چشم های غمگینش به پسر جوان نگاه کرد:
    _ من که گفتم میلم نمی کشه.چرا قسمم میدی؟چرا مجبورم میکنی؟
    _ آخه تو جای آبجی نداشته ی منی.دلم میسوزه وقتی اینجوری مبینمت.بیا بگیر زن داداش.اگه نخوری به خدا ازت دلخور میشم.
    یلدا با بی میلی ساندویچ را گرفت.کیوان لبخند پیروزمندانه ای بر لب نشاند و بلند شد:
    _ تا من میرم شام بخورم تمومشون کن.اومدم می خوام همه شونو خورده باشی خب؟
    یلدا جوابش را نداد.فقط سرش را تکان داد.کیوان رو به پگاه گفت:
    _ بریم بیرون تا راحت غذاشو بخوره.
    و خودش رفت بیرون از اتاق کنار پاسیو سر جای همیشگیش نشست.پگاه نیز ساندویچ ها را در بشقابی قرار داد و آنها را با دو بطری آبجو جلوی کیوان گذاشت و خودش هم با فاصله کنار او نشست.بعد هر دو همزمان دستشان را برای برداشتن ساندویچ جلو بردند و به هم نگاه کردند.کیوان دستش را جلو برد و دست پگاه را گرفت.هیچ کدامشان حرف نمیزدند.ضربان قلب هایشان با هم تند شده بود.پگاه حرکت نمی کرد.گرمای دست پسر جوان را احساس می کرد.پسری که دوستش داشت و دلش را به او داده بود.کیوان به فکر فرو رفته بود و دست پگاه را همچنان در دست داشت.دختر به آرامی دست خود را رها کرد.کیوان سرش را تکان داد.ساندویچش را برداشت و گاز محکمی به آن زد.پگاه متعجب نگاهش کرد:
    _ ببینم منظورت از این کار چی بود؟!
    کیوان بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
    _ هیچی دستات...
    _ دستای من چی؟
    کیوان سرخ شد:
    _ خیلی قشنگن.
    پگاه با شنیدن این حرف صورتش گل انداخت.و رویش را از کیوان برگرداند.پسر جوان بدون اینکه نگاهش کند گفت:
    _ نترس...من حواسم به رفتارم هست. هنوز هیچ نسبتی با هم نداریم و من کاری نمی کنم که پشیمون بشیم.قولی که به بابات دادم رو فراموش نکردم.اول باید مادرتو راضی کنم و این وقت میبره.
    پگاه آه کشید و به غذایش نگاه کرد.کیوان زیر چشمی نگاهش کرد و وقتی دید او چیزی نمی خورد به طرفش برگشت و با تعجب پرسید:
    _ پس چرا چیزی نمی خوری؟نکنه...از دست من ناراحت شدی!
    دختر با لحن محزونی جواب داد:
    _ نه ناراحت نیستم.دارم می خورم.
    اما کیوان که میدید او واقعا چیزی نمی خوردو به فکر فرو رفته لقمه ای که داشت میجوید را به زحمت فرو داد:
    _ پگاه!
    دختر به او نگاه کرد.کیوان باقی مانده ی ساندویچش را در بشقاب گذاشت:
    _ چته ع...(خواست بگوید عزیزم ولی حرفش را خورد)حالت خوب نیست؟
    _ خوبم ولی...
    پگاه آه کشید.کیوان پرسید:
    _ چیه؟چرا ناراحتی؟
    پگاه به ساندویچش چشم دوخت:
    _ من خیلی نگرانم.
    _ از چی؟!
    دختر جوان سرش را بالا آورد :
    _ نگران یلدا و احسانم.می ترسم اختلاف اونا روی...ارتباط ما هم تاثیر بذاره.
    کیوان ابروهایش را بالا برد نیمچه لبخندی روی لبش نشست:
    _ نگران خودمونی؟
    _ نه نه یعنی آره ولی بیشتر ترسم به خاطر یلدا و احسانه.خب بین ما هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده.فقط تو با پدرم صحبت کردی و اون موافقت کرده.به شرط اینکه مادرمو هم راضی کنی.هیچ کس هم جز من و خودت و بابا و یلدا واحسان از قضیه خبر نداره.ولی اگه اونا...


    معرفی و نقد رمان عاشقانه من بعد از تو...

    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,09,30 در ساعت ساعت : 07:28


  8. Top | #8

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    پست هفتم
    بخوان از هم جدا بشن.اون وقت ما هم دیگه نمی تونیم...
    پگاه حرفش را ادامه نداد اما کیوان فهمید چه می خواهد بگوید.برای همین اخم هایش در هم رفت.برای مدت کوتاهی به فکر فرو رفت و بعد گفت:
    _ نترس اونا از هم جدا نمیشن.
    لبخند گرم و مهربانی به روی پگاه زد و ادامه داد:
    _ اگه هم بخوان ما نمیذاریم.
    بعد به ساندویچی که در دست های او بود اشاره کرد:
    _ حالا غذاتو بخور.
    و خودش دوباره مشغول شد.پگاه لبخند قدرشناسانه ای بر لب آورد و به کیوان چشم دوخت:
    _ کیوان!
    پسرجوان با دهان پر گفت:
    _ هوم؟
    _ ممنونم.از اینکه خیالمو راحت می کنی و بهم آرامش میدی.

    کیوان سرش را به طرف او چرخاند.پگاه مشغول خوردن ساندویچش که دیگر سرد شده بود شد و به نقطه ای دیگر نگاه کرد.کیوان چشم از او بر نمی داشت.چقدر در دل این دختر زیبای خوش قلب را دوست داشت.چقدر دلش او را می خواست.در دل خطاب به او گفت:
    _ حیف که به هم محرم نیستیم.
    و وقتی پگاه متوجه نگاه او شد سریع سرش را برگرداند و خود را مشغول نشان داد.در دل دختر جوان هم حسرتی به وجود آمده بود.او هم کیوان را می خواست.در دلش حسرت این بود که سرش را روی شانه این پسر که دوستش داشت بگذارد و چشم هایش را ببندد.شاید کمی احساس آرامش کند.می دانست رسیدنشان به هم سخت است و مادرش مانع این وصال می شود.مانع رسیدن آنها به هم.مثل وقتی که با ازدواج یلدا و احسان مخالفت کرد و مدتی طولانی آنها را منتظر گذاشت و آخر سر هم با اینکه پدر موافقت کرد اما او سر حرفش ماند و حتی در مراسم خواستگاری هم پانگذاشت.پگاه میترسید.می ترسید باز همان اتفاق بیفتد.این درست بود که کیوان پدر را راضی کرده بود اما شرط او برای ازدواج رضایت مادر دخترش بود.پگاه نگران بود که او و کیوان هم مدتی طولانی در انتظار هم بمانند و این انتظار برایش سخت و طاقت فرسا بود.می ترسید مادر هنوز دلش پیش دانیال باشد و می دانست این ترسش بی جا نیست.دانیال کوچکترین پسر دایی مادرش بود و پسر متعصب و شکاکی بود.دختر زمانی شیرینی خورده و نامزدش بود اما نامزدیشان زمان زیادی طول نکشیده و به هم خورده بود.و حالا دانیال داشت فوق لیسانس کشاورزی می گرفت و پگاه با این که سال ها او را ندیده بود اما هنوز هم از وجودش می ترسید.گاهی مادرش از او نامی می برد اما پدر با توپ و تشر حرفش را قطع می کرد و سر این موضوع بحثشان میشد و همیشه در حین بحث کردن مادر میگفت:
    _ آخه دیگه کدوم شازده ای میاد این دخترو بگیره.
    و پدر جواب می داد:
    _ حتی اگه هم رو دستم بمونه به اون پسره ی بی شعور نمیدمش.
    اما پگاه نمی توانست مادرش را درک کند.نمی توانست بفهمد با وجود خواستگاران متعددی که دارد چرا چنین حرفی را به زبان می آورد.درک نمی کرد که چرا مادرش از خواستگاران فراوان و رنگارنگ او می ترسد.دختر جوان زیبا بود و خوش سر و زبان و همین باعث شده بود تا دلباختگان فراوانی داشته باشد.ولی او تنها دلبسته ی یک نفر بود و آن هم پسر جوانی بود که حالا کنارش نشسته و مالک قلب و جان و روح کیوان نیز فقط و فقط پگاه زیبا بود.

    معرفی و نقد رمان عاشقانه من بعد از تو...
    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,10,08 در ساعت ساعت : 15:21


  9. Top | #9

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    سلام به دوستای خوبم.
    نه انگار این یکی رمانم از عاشقانه محبوبیتش کمتره.ولی اشکالی نداره.در ضمن در این رمان من ماجرا رو از سه زاویه نوشتم.یکی از دید یلدا.یکی از نگاه احسان.و یکی دیگه هم دانای کله که ماجرای کیوان و پگاهو تعریف می کنه. کم کم که بریم جلو بیشتر خوشتون میاد.اووووووه هنوز کلی ماجرا داریم با یلدا و احسان و کیوان و پگاه.فقط صبر کنین و منتظر باشین و تحمل کنین.

    من بعد از تو...
    پست هشتم
    اما دو جوان دلداده با وجود علاقه ی زیادشان به هم و کششی که نسبت به هم داشتند خوددار بودند و هرگز از حدی که برایشان تعیین شده بود پا فراتر نمی گذاشتند.شامشان را که کنار هم خوردند پگاه برای درست کردن چای به آشپزخانه رفت و کیوان سر جایش ماند و مشغول تماشای دختر مورد علاقه اش که مدام در حال رفت و آمد بود شد.یک ربع که گذشت صدای زنگ گوشی پگاه بلند شد و کیوان صدایش کرد:
    _ پگاه خانوم!گوشی.
    دختر سریع از آشپزخانه بیرون آمد گوشیش را که کنار پاسیو جا گذاشته بود برداشت و به صفحه ی آن زل زد:
    _ بابامه.
    کیوان بلند شد کنارش ایستاد و او هم به صفحه ی گوشی نگاه کرد.پگاه دکمه ی سبز را فشار داد.تماس برقرار شد:
    _ الو بابایی سلام.
    _ سلام باباجون.نیومدی که!مادرت نگرانته.می خوای بیام دنبالت؟
    _ نه بابایی.یلدا حالش خوب نیست.امشبو اینجا پیشش می مونم.
    _ بازم؟
    _ خودتون که می دونین سه هفته نیست یاسینو از دست دادیم.طول می کشه آبجی حالش خوب بشه.من هم باید توی این مدت کاملا مواظبش باشم.
    _ خب مگه احسان خونه نیست؟
    _ آخه احسان بنده ی خدا چه کاری از دستش بر میاد؟اون خودش هم حال خوشی نداره.
    _ خیله خب باباجون.پس حواست به خودت و خواهرت باشه.
    _ چشم.کاری ندارین؟
    _ نه باباجون.شبت به خیر.خداحافظ..
    _ شب شما هم به خیر.خداحافظ..
    پگاه تماس را قطع کرد.متوجه نگاه های کیوان که شد با اخمی ساختگی پرسید:
    _ چیه؟به چی نگاه می کنی؟
    کیوان مظلومانه از او دور شد و در حالیکه به طرف در سالن میرفت گفت:
    _ هیچی منتظر چایی بودم.ولی بهم ندادی.
    و پگاه وقتی یادش آمد با دست به پیشانیش زد و تا به آشپزخانه رفت و در دو فنجان بزرگ چای ریخت.کیوان غیبش زد.دختر سینی را برداشت و از آشپزخانه بیرون آمد.اطراف سالن را نگاه کرد و زیر لب گفت:
    _ کجا رفت؟!
    و همانطور سینی به دست به حیاط رفت.کیوان آنجا بود.لبخندی روی لب پگاه نشست.رفت کنارش نشست و شینی را جلوی او روی زمین گذاشت:
    _ فکر کردم رفتی.
    _ کجا؟
    _ خونه تون.فکر کردم از دست من ناراحت شدی.
    کیوان یکی از فنجان ها را برداشت و پرسید:
    _ تو که کاری نکردی.چرا باید از دستت ناراحت بشم؟
    پگاه نیز فنجان دیگر را برداشت و گفت:
    _ نمی دونم.
    بعد پرسید:
    _ راستی مادرت خبر داره که اینجایی؟یه وقت نگران نشه.
    _ نترس قبل از اینکه بیام اینجا بهش گفتم.
    سپس هر دو در سکوت مشغول نوشیدن چایشان شدند.شب سردی بود و خوردن چای در آن سرما می چسبید.چند دقیقهکه گذشت کیوان فنجانش را در سینی گذاشت و بدنش را کش و قوس داد.پگاه نیز فنجانش را زمین گذاشت و پرسید:
    _ خوابت میاد؟
    _ نه اتفاقا خوابم نمیاد.
    _ من هم خوابم نمی بره.
    چند لحظه در سکوت گذشت.پگاه سکوت را شکست و گفت:
    _ کیوان!
    پسر جوان خواست بگوید(جان کیوان) اما جلوی خودش را گرفت و به جایش گفت:
    _ هان؟
    _ برام می خونی؟
    _ چی بخونم؟
    _ هر چی که می خوای.فقط برام بخون.دلم خیلی گرفته.
    _ دلت از چی گرفته؟
    _ از همه چی.از این شهر و آدماش.از خودم.از روزگار.از ترسی که همیشه توی دلمه.
    _ ترس؟!
    _ آره می ترسم.از تاریکی و تنهایی از دوری و جدایی از خیلی انتظار و خیلی چیزای دیگه که زیادن و نمیشه همه شونو اسم بیارم.
    _ نترس من همیشه کنارتم.
    پگاه با شنیدن این حرف نا خود آگاه سرش را روی شانه ی کیوان گذاشت و با این کارش باعث شد جریانی قوی مثل جریان برق از بدنش عبور کند.سر دختر مرد علاقه اش آن قدر به صورت او نزدیک بود که پسر جوان می توانست او را ببوسد ولی هر طور بود جلوی خودش را گرفت و فقط آرام دستش را روی سر او کشید.پگاه چشم هایش را بست و گفت:
    _ بخون کیوان.صدات بهم آرامش میده.بخون تا آروم بشم.
    و کیوان با صدای خوشش شروع کرد خواندن:
    _چقدر میخوام نگاتو خنده هاتو هر لحظه
    میای قلبم چه حالی میشه با تو میلرزه
    نگاهت روبرومه آرزومه با تو باشم تا همیشه
    همه دنیام فدای این که هستی
    به این دیوونه دل بستی پای حرفاش نشستی
    تو میدونی چی میگم نشستی توی قلبم
    دلم داره واسه چشمای تو دیوونه میشه
    روبروم میشینی ساعتا گم میشن
    گرم صحبت میشی لحظه ها آتیشن
    دستامو میگیری دستاتو میگیرم
    تا میگی خوشحالی از خوشی میمیرم
    دوست دارم میزارم هر چی دارم پای تو
    ولی بیشتر از این می ارزه چشمای تو
    کنارت میمونم تو شادی تو غمت
    دلت که بگیره خودم میخندونمت


  10. Top | #10

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    1,785
    میانگین پست در روز
    2.47
    محل سکونت
    جنوب غرب ایرا
    تشکر از کاربر
    3,974
    تشکر شده 53,284 در 2,989 پست
    حالت من
    Gerye
    اندازه فونت

    پیش فرض من بعد از تو...

    من بعد از تو...
    روایت اول
    پست نهم
    باز خاطرات هجوم آورده بودند و من داشتم زیر فشار آن ها له میشدم.می خواستم خودم را از دست آنها خلاص کنم.شب قبل خیلی فکر کرده بودم.به خودم.به یاسین و احسان.می دانستم نمی توانم پسرم را فراموش کنم و بخشیدن احسان نیز برایم میسر نبود.اما نباید به خودم اجازه می دادم زندگی کیوان و پگاه را خراب کنم.آن ها باید زندگی می کردند.باید با هم می ماندند.مطمئن بودم هر کدام بدون دیگری قادر به ادامه ی زندگی نیست و اگر من به رفتارم ادامه می دادم روی ارتباط آنها با هم تاثیر بدی می گذارم.پس باید به خاطر آنها هم که شده صبوری پیشه می کردم.هر چند سخت بود هر چند تلخ بود.اما چاره ای نبود.حداقل برای دلخوشی این دو تا هم که شده باید به زندگی عادی بر می گشتم.هر چند تحمل احسان برایم سخت بود.
    برای همین از صبح زود رفته بودم توی آشپزخانه تا خودم را سرگرم کنم.اما خاطرات لعنتی رهایم نمی کردند.سفره را انداخته و صبحانه را آماده کرده بودم.همان کاری که قبلا همیشه انجام می دادم.از همان وقتی که در خانه ی پدری زندگی می کردم.همیشه سر ساعت پنج و نیم بیدار میشدم.صبحانه را آماده می کردم تا پدر و برادرم گرسنه بیرون نروند . حالا هم ...
    داشتم آب جوش را در قوری می ریختم که صدای ذوق زده ی کیوان باعث شد سرم را بالا بگیرم:
    _ وای زن داداش!چه کردی؟دستت درد نکنه.اینا برای منه دیگه.
    سعی کردم به رویش لبخند بزنم:
    _ آره برای توه.بیا بشین تا برات چایی بریزم.
    _ پس من چی؟
    با صدای پگاه سرم را چرخاندم به طرفش:
    _ تو هم برو دست و صورتتو بشور.بیا سر سفره.
    _ اول بگو صبونه چی داری؟
    _ چی می خوری؟
    مثل بچه های کوچک که بهانه می گیرند گفت:
    _ من چنگال می خوام(توضیح:چنگال یه غذای محلیه که با نون داغ و شکر و روغن حیوانی درست میکنن.البته باز کره هم میشه به جای روغن استفاده کرد.کردا و لرای عزیز با این غذا آشنایی دارن)
    کیوان ابروهایش را بالا برد و خطاب به خواهرم گفت:
    _ ای شکمو.
    _ خب چیه مگه؟آبجی یلدا تو خونه ی خودمون که بودیم همیشه صبا برام چنگال درست می کرد.
    کیوان گفت:
    _ خب پس...من هم می خوام.
    لبخند کمرنگی بر لبم نشست و همانطور که به خاطر این لبخند در دل خودم را سرزنش می کردم گفتم:
    _ باشه برین دست و صورتتونو بشورین تا واسه تون درست کنم.
    و وقتی رفتند مقداری آرد در ظرفی ریختم . مشغول خمیر درست کردن شدم و تا آمدند سر سفره مقابل هم نشستند خمیر را در تابه ای که قبلا داغ کرده بودم پهن کردم.
    _ آبجیم همیشه توی تابه چنگال درست می کنه.اینقدر خوشمزه ست که نگو.خونه ی خودمون که بود همیشه واسه م درست می کرد.
    از لحن بچگانه ی پگاه لبم به لبخن تلخی باز شد.کیوان پرسید:
    _ اون وقت تو فقط بلدی بخوریش یا درست کردنش رو هم بلدی؟
    پگاه در مقابل این حرف کیوان که از سر شوخی بود جواب نداد.من که رویم به طرف گاز پنج شعله ی طرح فر بود.زیر چشمی نگاهش کردم.داشت انگشتش را تکان تکان می داد و برای کیوان خط و نشان می کشید و کیوان جلوی دهانش را گرفته بود و نمی دانستم باز روی صورت زیبایش که عجیب شبیه احسان بود خنده هست یا نه!
    نان ها را در یک دیس گذاشتم و رویشان کره و شکر ریختم و در حالیکه دیس را روی سفره می گذاشتم گفتم:
    _ روغن نداشتیم.روش کره گذاشتم.
    کیوان گفت:
    _ دستت درد نکنه زن داداش.
    _ نوش جان.
    بچه ها افتادند به جان نانها و من نشستم تماشایشان کردم.هر دویشان سعی می کردند جلوی من طور دیگری رفتار کنند و من فقط نگاهشان می کردم.
    _ آبجی خودت چرا نمی خوری؟
    باز سعی کردم لبخند بزنم.ولی چقدر سخت است لبخند زدن در حالی که داغ عزیزی را به دل داری:
    _ می خورم عزیزم.شما بخورین. من هم بعدا می خورم.
    بعد سکوت برقرار شد و پس از چند دقیقه کیوان و پگاه در حالیکه دست و دهانشان را پاک می کردند از جایشان بلند شدند.
    سر بلند کردم و پرسیدم:
    _ دارین میرین؟پس چرا چایی نخوردین؟
    کیوان گفت:
    _ آره با اجازه تون زن داداش.من یکی که امروز صبح حال و حوصله ی چایی خوردن ندارم.یه سر میرم خونه ی خودمون و یه سر هم میرم پیش احسان...
    اما حرفش را خورد و من اخم کردم و سرم را پایین انداختم.خیلی آرام حرفش را ادامه داد:
    _ مغازه و بعد هم دانشگاه.
    رو به پگاه پرسیدم:
    _ پگاه تو چی؟
    _ ام...راستش من باید برم جزوه بخرم.بعدش از اونور هم میرم دنبال دوستم ناهید.
    بلند شدم و گفتم:
    _ ناهار چی؟برای ناهار که میاین.
    _ وای زن داداش شرمنده.امروز اصلا وقت ندارم.شرمنده.کلاسام فشرده ن .ببخشید.
    با اخم نگاهش کردم:
    _ چرا دروغ می گی؟امروز دو تا چهار که کلاس ندارین.
    در حالیکه از آشپزخانه بیرون می رفت گفت:
    _ آخه اون دو ساعتو باید بشینیم درس بخونیم.امروز امتحان داریم.
    متعجب به پگاه نگاه کردم که او هم به پیشانی خودش زد و گفت:
    _ وای امتحان.ببخشید آبجی.من هم نمی تونم بیام.
    و به دنبال کیوان بیرون رفت و من ماندم یک عالمه تنهایی.دوباره سر جایم نشستم.چه دلتنگی عجیبی!کی این دلتنگی مرا رها می کرد؟
    ویرایش توسط شیدا زمانی : 1391,09,30 در ساعت ساعت : 07:24


صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان پونه(جلد اول) | cosin27 کاربر انجمن
    توسط شیدا زمانی در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 33
    آخرین نوشته: 1393,03,18, ساعت : 13:34
  2. رمان پونه (جلد اول) | cosin27 کاربر انجمن
    توسط شیدا زمانی در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 164
    آخرین نوشته: 1393,02,21, ساعت : 19:05
  3. دانلود رمان من بعد از تو | cosin27 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,05,01, ساعت : 02:12
  4. رمان زخم روزگار | cosin27 کاربر انجمن
    توسط شیدا زمانی در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 65
    آخرین نوشته: 1391,12,17, ساعت : 18:12
  5. رمان عاشقانه | cosin27 کاربر انجمن
    توسط شیدا زمانی در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 99
    آخرین نوشته: 1391,09,13, ساعت : 14:20

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •