بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۲۰ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
Smile بی هدف | نویسنده باران (سپید و سیاه ) کاربر سایت

سلام به همه دوستان.
این داستان تا حد زیادی واقعی است...خواهش می کنم نظراتتون رو با پیام خصوصی اعلام کنید.
ممنون

-------------------------------------------

چشم هایش را باز کرد اما تنها چیزی که دید سقف سفیدی بود که به او یاد آور میشد کجاست.
با سستی و کرختی از جا برخاست. نگاهی به اطراف کرد .چشم هایش گشتی زد و در نقطه ای ثابت ماند.به دیوار رو به رو نگاه میکرد.دیواری که تمام لحظات زندگیش روی آن ایستاده بود و به او نگاه می کرد.
چشم هایش بالا و پایین رفت. می خواست به خاطر بیاورد که بوده و حالا کیست ، اما چیزی نیافت. بی هدف از اتاق بیرون آمد به آشپزخانه رسید و پشت میز نشت. صبحانه آمده و چیده شده روی میز بود.
چند لقمه خورد و بلند شد.آن روز حال و هوایش تغییر کرده بود. دلش می خواست فکر کند. بی هدف طول و عرض اتاق را پیمود ، خسته خودش را روی مبل رها کرد. صدای تلفن برخاست چنگی زد و گوشی را در دست گرفت.
-
الو؟
-
بله؟
-
سلام سارا جان، خوبی؟
-
ممنون.
-
خانه ایی؟
فکر کرد اگر خانه نیست پس کیست که به تلفن پاسخ داده.از این سوال بی ربط لبخندی کم رنگ روی لبانش نشست.
-
فکر کنم خانه ام
-
آه. آره دیگه خانه ایی. خوب عمه جان مامان کجاست؟
فکر کرد از زمانی که از خواب بیدار شده مادرش را ندیده ، پاسخ داد :
-
نمی دونم. خبر ندارم
-
خوب عزیزم هر وقت مامان اومد بگو با من تماس بگیره
-
چشم.
-
کاری نداری عزیزم؟
-
نه . سلام برسونید.
-
خداحافظ.
گوشی را گذاشت و به طرف بالکن به راه افتاد. نگاهی به ساختمان های یک شکل .رو به رو انداخت. کسی پشت هیچ پنجره ایی نبود. خواست در بالکن را ببندد که صدای جیغ کودک همسایه را شنید . لحظه ایی مکث کرد. صدای گریه ی کودک برخاست. در را محکم بست و دوان دوان خودش را به اتاقش رساند.
روی تخت دراز کشید و چشمهایش را محکم بست. به گذشته فکر کرد ، به زمان هایی که خیلی دور به نظر می رسید اما مانند سایه همیشه با او بود.
سر و صدا ها در گوشش پیچید. چشم هایش را محکم بسته بود تا نا خودآگاه چیزی را نبیند.صدای داد و بیدادی که بلند شده بود او را می ترساند. دست هایش را روی گوش هایش محکم کرد اما باز هم آن صداها را میشنید. صدای دعوای زن و مردی که او به خوبی آنها را می شناخت . باز هم صداها اوج گرفت . او ترسیده تر از همیشه جیغ کشید تا شاید کسی به خاطر او این صداها را خاموش کند اما طنین صدایش فقط در گوش خودش پیچید. وحشت زده چشم هایش را باز کرد. تمام تنش خیس بود.احساس سرما میکرد.دوباره آن کابوس را دیده بود. از جا برخاست.به ساعت نگاه کرد،دیرش شده بود. به سرعت لباس هایش را عوض کرد و از خانه خارج شد.
به دانشگاه که رسید نگاهی به اطراف انداخت و به فکر فرو رفت.به یاد زمانی افتاد که بزرگترین آرزویش قبولی در این دانشگاه و رشته مورد علاقه اش بود ، اما حالا که به آن دست یافته بود تمام شوق و ذوقش را از دست داده بود. به سرعت خود را به کلاس رساند تا قبل از استاد وارد شود.به کلاس که رسید مونا و سحر را دید که مشغول صحبت بودند.آن دو با دیدن او لبخند زدند و جایی را که برایش نگه داشته بودند نشانش دادند.سارا نگاهی به آن دو انداخت.مونا طبق معمول مرتب و زیبا بود.سحر هم با آن اخلاق خاصش که او هیچ گاه نتوانسته بود درک کند برایش دوست خوبی به شمار می آمد.لبخند بی روحی به آن دو زد و خودش را مشغول در آوردن کلاسورش کرد.مونا به نرمی پشت او زد و گفت :
- چطوری تو ؟
-
خوبم. تو چطوری؟
-
از احوال پرسی های تو ،خوبم
نیم نگاهی به او انداخت و گفت :
-
خوبه که خوبی. خوشحالم.
سحر وارد صحبت آن دو شد و گفت : امروز قرار استاد امتحان بگیره؟
مونا شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمی دونم. من درس هفته پیش رو خوندم .
سحر سری تکان داد و گفت : منم همین طور .سارا تو چطور؟
سارا فکری کرد و با خودش گفت: من اگه یادم بود هم نمی تونستم بخونم.
نگاهی به چشمان منتظر مونا انداخت و گفت : من هیچ چیز نخوندم.
سحر نگاهی به بقیه بچه های کلاس انداخت و گفت: امیدوارم که امروز امتحان نگیره. با آمدن استاد همهمه ها تمام شد. سارا بدون آنکه به صحبت های مونا و سحر گوش کند از کلاس بیرون آمد و به سمت حیاط به راه افتاد.صدای مونا را از پشت سر شنید که او را صدا میکرد.ایستاد و نگاهی به او انداخت.
-
بله؟
-
این قدر عجله داری که نمی تونی خداحافظی کنی؟
-
ببخشید،حواسم نبود.خوب من دارم میرم . خداحافظ
-
فردا امتحان نیم ترم داریم ،فراموش نکنی
-
سعی میکنم.
با خودش فکر کرد با این همه سعی که او میکند از پا در میاید.لبخند کجی به افکار خودش زد و با گام های بلند از دانشگاه بیرون رفت.
ضربه ایی به در اتاق خورد.سرش را از روی میز بلند کرد و گفت : بفرمایید.
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, * حدیث *, *mikhak*, *sara, *TARA*, .ELHAM., .LiLiM., Admin, afrooz87, ali agha, alikhademi, Anahita.s, ANNE, ashoka, ayda90, Az@de, babasi, bahane.2008, barni, behiii319, behnazhmz, CAT-WOMAN, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, ghazali_ gavazn, golgh, gorestan man, hamedjoon, harimeshgh, helik, hermine, hiva, jighol, leila93, lilipoot33_68, M&M_601, M.gIrL, mahana1, Mahed, mahsa.nadi, mahsadina, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina68, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, nilooii, nilsa, nina86, ninio, nlp16001, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, S@R@H, saharmn, saman84, samim, sanaZzZ, shakiba_2510, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, silverstar, smahmodi, Sokout_momtad, solmaz_mahshar1363, sulduzmarali, Taataa, ti_na60, yasi88, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, آذردخت, آرشا, آویژه, از چی بگم؟, بارنی, باسیلیسک, برادپیت, ترنم, حاجی بلا, خانم فسقلی, خواجه, رودنا, رویای باران, زوها, ستاره یخی, شبنم, شقایق وحشی, ققنوس98, م.م.ر, مایسا, مهرسانا, مهستی, مهنا2, نگار.م.استقلال, نیلوفر آبی, پدیده, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۳۶ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( سپید و سیاه)

در باز شد و اندام مادر میان چهارچوب قرار گرفت.با دلخوری نگاهی به او کرد و گفت : حالا کمک کردن به من هیچ ، قصد نداری بیای به مهمون ها خوش آمد بگی؟
چشم در چشمان مادرش دوخت و با نارضایتی گفت:گفته بودم حوصله ندارم.مهمان من که نیستند.مادر نگاه ناراضی دیگری به او انداخت و گفت:منتظرت هستم.سریع تر بیا.با خودش فکر کرد با این سر و شکل شبیه کولی هاست.چه گونه وارد سالن شود و با لبخندی ساختگی به آنها خوش آمد بگوید.از مهمان و مهمانی رفتن بیزار بود.از آنکه بخواهد فکر کند دیگران در مورد او چگونه حرف می زنند و او چه عکس العملی باید نشان دهد احساس بدی به او دست می داد. از جا برخواست و نگاهی به آیینه انداخت.موهایش را برس کشید و همزمان فکر کرد که چه میشد اگر می توانست به بهانه ایی از خانه خارج شود. تحمل میهمانان را نداشت. به نظر او برای دیگران حضور داشتن یا نداشتن او هم اهمیتی نداشت. لباسش را تعویض کرد و با اکراه از اتاق خارج شد. اولین کسی که نگاهش با نگاه سرد او گره خورد پدرش بود که رو به روی راه روی ورودی نشسته بود. سری تکان داد نگاهش را به او دوخت . سلامی کرد و به میهمانان نگاه کرد.همه از جا بر خواستند و با لبخند جواب او را دادند. نگاهش به روی میهمانان ثابت ماند. عمه مهتاب ، شوهرش، پسرش نیما و دخترشان نگین همه به او نگاه می کردند. آنها را به نشستن دعوت کرد و به سوی مادر رفت.
در طول مدت میهمانی جز چند کلمه محدود با نگین با کسی دیگر صحبت نکرد.با خودش فکر میکرد: حالا این طور که این جا نشسته ام چه فایده ایی برای دیگران دارد؟اصلا اگر نمی آمدم اهمیتی نداشت پس چرا باید این جا بنشینم و به صحبت های آنها گوش کنم؟به پدرش نگاه کرد که طبق معمول با شوهر عمه اش از هر دری صحبت میکند و بعضی مواقع به توافق نمی رسند.نگاهش را چرخاند و مادر و عمه را در حال صحبت کردن دید.با خودش فکر کرد چرا دیگران این همه صحبت می کنند؟اصلا چه اجباری در این کار است؟این صحبت ها به درد که می خورد؟چرا این همه طرز فکر او با بقیه متفاوت است؟از قبل متفاوت بوده یا به مرور متفاوت شده؟فرقی هم میکند یا نه؟...صدای نگین رشته افکارش را برید.
- سارا جان زیادی تو فکری؟چیزی شده؟
به نگین نگاه کرد.صورت پر و چشمهای روشنش ارث رسیده از مادرش بود. همیشه فکر میکرد نگین صورت جذابی دارد.به چشمانش نگاه کرد.منتظر جواب بود. لبخند بی روحی زد و گفت : نه توفکر نیستم.کمی سر درد دارم.
- چرا؟
- امروز کلاس های طولانی داشتم
- پس ما اومدیم و مزاحمت شدیم
- نه،این چه حرفیه.از دیدنت خوشحال شدم.
- قبلا با من راحت تر بودی.چه طور بگم ... احساس میکنم چند وقتی هست که تو خودتی. اتفاقی افتاده که برای من تعریف نمی کنی؟
نگاهش را به فرش دوخت و فکر کرد، هیچ وقت نتونسته ارتباط قوی بین خودش و نگین ایجاد کنه.همیشه یک فاصله ایی بین آن دو وجود داشته.یک زمانی چقدر دوست داشت که این فاصله رو از بین ببره اما حالا مایل بود این فاصله بیشتر بشود.
سرش را بلند کرد و با نگاهی بی نفاوت پاسخ داد: نه اتفاق خاصی نیفتاده....بعد سرش را چرخاند و به مادر نگاه کرد.مادر هم نگاهی به او انداخت و گویا متوجه بی حوصله گی او شد ، صحبتش را با مهتاب قطع کرد و گفت :سارا جان چایی بیار.
سارا خوشحال از این که می توانس حداقل چند دقیقه ایی از آن جمع دور شود از جا برخواست.

چشم به تخته دوخته بود و بی حوصله خطوطی را در جزوه اش می کشید.مونا نگاهی به جزوه او انداخت و آرام گفت:چی کار میکنی؟
- دارم جزوه بر میدارم.
- این رو که دارم میبینم ،منظورم اینه که چرا این طوری؟
نگاهی به جزوه اش انداخت. از خطوط مبهمی که کشیده بود. سری تکان داد و گفت: مهم نیست.مونا موشکافانه نگاهش کرد و گفت : خالت خوبه؟
- آره .خوبم.
مونا نگاه دیگری به ا انداخت و چیزی نگفت.از کلاس بیرون آمدند و به طرف کافی شاپ به راه افتاند.سارا نگاهی به دانشجویان دیگر انداخت که یا گروهی یه دو به دو صحبت می کردند و صدای خنده های از ته دلشان به راحتی به گوش میرسید. با خود فکر کرد چند وقت است که نخندیده ، چرا کم کم از همه چیز دور شده؟ به یاد زمانی افتاد که شاد و بی دغدغه روزها را سپری می کرده.آه حسرت باری کشید و بروی صندلی نشست. مونا با حرارت درباره ی کتاب جدیدی که خوانده بود صحبت میکرد و سحر هم گاهی سرش را تکان میداد و چیزی در جواب او می گفت.سارا سرش را با جزوه اش گرم کرده بود و در صحبت آن دو دخالتی نمی کرد.برای لحظه ایی سرش را بالا آورد و نگاهش در نگاهی گره خورد. یکه ایی خورد و سرش را به سرعت به سمت مونا و سحر برگرداند. احساس می کرد زیر پایش خالی شده. نفسش به شماره افتاده بود و وحشت تمام تنش را پر کرده بود. دستان سردش را روی میز گذاشت و در هم قفل کرد.مونا با خنده به سمت او برگشت و خواست سوالی بپرسد که با دیدن چهره رنگ پریده سارا ترسید و گفت : سارا چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ سارا نگاهش کرد و به زحمت توانست بگوید : هیچی. نگاه ناباور مونا به او خیره ماند اما چیز دیگری نپرسید. صداها در گوش او می پیچید و یاد نگاه آن غریبه تمام بدنش را به لرزه می انداخت. یاد زمانی افتاد که به سادگی تمام هستییش را به پای آن چشم ها داده بود. صدایی درون گوشش به او می گفت: چته؟چرا این طوری شدی؟ به خاطر یه شباهت و یه نگاه باید به مثل یک جسد سرد بشی؟همه چیز تموم شده و تو باید اون نگاه رو از ذهنت پاک کنی. در ذهنش به این حرفها پوزخندی زد و نگاهش را به مونا و سحر دوخت. مونا لبخندی به او زد و ادامه صحبت ها را از سر گرفتند.
آرام آرام راه میرفت و به عابرانی که از کنارش رد می شدند نگاه میکرد. صدای کلاغی توجه او را به خود جلب کرد. سرش را بالا گرفت و به کلاغ نگاهی کرد. ناخود آگاه با لبخندی گفت : خوش خبر باشی آقا کلاغه. کلاغ قار قاری کرد و رفت. نگاهش را به سنگ فرش خیابان دوخت و به فکر فرو رفت. چه قدر دلش می خواست در آن لحظه ماشینی به او می زد و تمام گذشته اش را از ذهنش پاک میکرد. گذشته ایی که سوهان روحش شده بود و باعث شده بود هر روز بیش تر از خودش بدش بیاید. از آنچه در گذشته انجام داده بود ناراحت بود و هر روز آرزو می کرد کاش گذشته از ذهنش پاک شود. از جلوی پارکی رد شد. نگاهی به پارک انداخت و لبهایش را روی هم فشرد. یاد روزی افتاد که در این پارک قلبش گرم بود و نگاهش بی قرار به دو چشم قهوه ایی گره خورده بود. سرش را با انزجار تکان داد و چشمان اشکبارش را به رو به رو دوخت.به سرعت از آن محل گریخت. انگار که از خودش می گریخت.
به خانه رسید و در مقابل سوال های مادر ، جواب های کوتاهی داد و به اتاقش پناه برد.

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, * حدیث *, *mikhak*, *sara, .ELHAM., aber, Admin, afrooz87, alikhademi, Anahita.s, ANNE, ashoka, ayda90, Az@de, babasi, bahane.2008, barni, behiii319, behnazhmz, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fary, gandomsa, ghazali_ gavazn, gorestan man, hamedjoon, harimeshgh, helik, hiva, kobramahmod, leila93, lilipoot33_68, M&M_601, M.gIrL, Mahed, mahsadina, maryam.mani, maryam1, melijooon, Mina, mina68, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, nilsa, nina86, ninio, nlp16001, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, samim, sanaZzZ, shima joon, shimaaaaa, silverstar, smahmodi, Sokout_momtad, solmaz_mahshar1363, Taataa, ti_na60, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, آذردخت, آرشا, آویژه, از چی بگم؟, بارنی, باسیلیسک, برادپیت, ترنم, حاجی بلا, خانم فسقلی, رویای باران, ستاره یخی, شبنم, شقایق وحشی, ققنوس98, م.م.ر, مایسا, مهستی, مهنا2, نگار.م.استقلال, نیلوفر آبی, پدیده, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۴۸ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( سپید و سیاه)

چشم به مانیتور دوخته بود و با سرعت چیزی تایپ می کرد.خسته از نگاه طولانیش سرش را بلند کرد و با دیدن آفتابی که سعی می کرد اتاقش را در بر بگیرد از جا برخواست و به آشپزخانه رفت.
- سلام ، سارا خانوم. شب زنده داری خوب بود؟
به شنیدن این نوع حرف ها از مادرش عادت کرده بود.مادرش همیشه به علت بیدار ماندن های زیادی او را مورد ملامت قرار می داد.اما خودش می دانست که این شب زنده داری ها برای این است که هر شب آن کابوس ها را نبیند . دیگر اعصابش را نداشت که تا صبح کابوس ببیند و صبح با تنی خسته از خواب برخیزد.لبخندی به مادرش زد و گفت : مامان جان کار داشتم.باید بیدار می موندم.الان هم دیرم شده.باید برم.
جلوی جمعیت ایستاده بود و به زیر پایش نگاه می کرد . صدای دعوا و فحاشی از سویی دیگر به گوش می رسید.با بی صبری به انتهای تونل مترو نگاه کرد.در دلش به خودش می گفت : اگر یک نفر از پشت هل دهد حتما به پایین می افتم و ...
در همان حال بود که قطار رسید . نگاهی به داخل انداخت و از سوار شدن منصرف شد.صدایی جیغ جیغ مانند به او گفت : خانوم اگه سوار نمی شی برو کنار تا مردم رد بشن.سرش را برگرداند و با بی حوصله گی گفت : خانوم نمی بینی جا نیست.شما اگه می تونید سوار بشید.
زن پشت چشمی برایش نازک کرد و با هل دادن افراد داخل واگن به زور سوار شد.لبخندی غرور آمیز به او زد و قطار به حرکت افتاد.سری تکان داد و در دل به این که آن زن با فشردن افراد دیگر و مزاحمت برای آنها سوار شده بود و جوری لبخند می زد انگار در قرعه کشی به او جایزه ایی تعلق گرفته خندید.
به محض پیاده شدن از قطار چادرش را تکاند و با عجله به سمت خروجی به راه افتاد .
داخل محوطه شده بود و نگاهش را بدون هدف خاصی به این سو و آن سو می چرخاند. کسی صدایش کرد:
- خانوم سهرابی.
- سرش را برگرداند و سامان بزرگمهر را دید. یکی از همکلاسیانش. بعد از چند لحظه مکث گفت : بفرمایید؟
- ببخشید مزاحمتون شدم.
- خواهش می کنم. امری داشتید؟
- بله. خواستم در مورد پروژه ایی که استاد فرهمند دادند باهاتون صحبت کنم.
- استاد فرهمند ؟
سرش را تکان داد و فکر کرد : من که این ترم با استاد فرهمند کلاس ندارم.
با بد بینی نگاهش را به او دوخت و گفت : آقای بزرگمهر من با استاد فرهمند کلاسی ندارم. کدام پروژه؟
سامان لبخندی زد و گفت : بله حق با شماست . من با ایشون کلاس دارم . پروژه ایی رو به من دادند تا کامل کنم و در مورد اون تحقیق کنم که تصادفا استاد محمدی هم همون پروژه رو به شما دادند. درسته؟
استاد محمدی به او پروژه طراحی منظری برای یک شهرک محول کرده بود. دوباره با شک نگاهی به او کرد و گفت : بله درسته. خوب منتظرم ادامه حرفتون رو بشنوم.
سامان که متوجه شد او زیاد مایل به هم صحبتی نیست سری تکان داد و گفت : اگر شما موافقت کنید این پروژه رو به صورت گروهی با هم انجام بدیم. این طوری هم ایده های مختلفی داریم هم باعث میشه سریع تر این پروژه رو انجام بدیم. البته اگه شما مایل باشید.
سپس نگاهش را به او دوخت و منتظر جواب شد .سارا به فکر فرو رفته بود نمی دانست می تواند این کار را انجام دهد یا نه . دوباره ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود . خودش نمی دانست چرا باید بترسد اما فکر این که با شروع این همکاری آن پسر به طوری او را مورد آزار قرار دهد تمام ذهنش را پر کرده بود.البته از تعریف هایی که از سامان در دانشکده شنیده بود بعید بود که او قصد آزار سارا را داشته باشد . اما سارا همیشه و در همه حال منفی به همه نگاه می کرد .
سرش را با ترس بلند کرد و به چشم های سامان نگاه کرد . در چشمان سامان هیچ چیزی که باعث ترس بشود نبود . نگاه او خالی از علاقه بود . نفس راحتی کشید و گفت : فکر می کنم مشکلی نباشه . اما از قبل باید با استاد محمدی و فرهمند صحبت کنیم ، اگر قبول کردند که برنامه ریزی می کنیم.
سامان لبخندی زد و گفت : بله .حق با شماست. من فردا با استاد صحبت می کنم . شما فردا کلاس دارید؟
- بله. با استاد رضایی .
- خوبه . پس نتیجه رو فردا به شما می گم.ممنون از این که قبول کردید.
- خواهش می کنم.
- خداحافظ

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, * حدیث *, *mikhak*, *sara, .ELHAM., 23252, aber, Admin, aflak, afrooz87, alikhademi, Anahita.s, ANNE, ashoka, ayda90, Az@de, babasi, bahane.2008, barni, behiii319, behnazhmz, CAT-WOMAN, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fary, fatima983, gandomsa, ghazali_ gavazn, gorestan man, harimeshgh, hiva, lilipoot33_68, M&M_601, Mahed, mahsadina, maryam.mani, maryam1, Mina, mina68, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, nilsa, nina86, ninio, nlp16001, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, saharsahar, samim, sanaZzZ, shalizar2, shimaaaaa, silverstar, smahmodi, Sokout_momtad, solmaz_mahshar1363, TARANOMEMEHR, ti_na60, yasi88, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, آذردخت, آرشا, آویژه, از چی بگم؟, بارنی, باسیلیسک, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, رویای باران, ستاره یخی, شبنم, شقایق وحشی, ققنوس98, م.م.ر, مایسا, مسافر كوچولو, مهستی, مهنا2, نگار.م.استقلال, نیلوفر آبی, پدیده, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۲۰ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تایپیک های زیر اعلام کنید

آمار کتابهای در جریان سایت

رمان هایی که خود کاربران نویسنده آنها هستند



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( سپید و سیاه)

سارا سری تکان داد و سریع از او دور شد. احساس می کرد که آتش تمام وجودش را در بر گرفته. به خودش فحش می داد که سریع درخواست او را قبول کرده.این احساس جزیی از وجودش شده بود . هر وقت که با ناشناسی صحبت می کرد یا وقتی خودش را در یک جمع غریبه معرفی می کرد این احساس به سراغش می آمد . احساس ترس از دیگران ، ترس از افکار آنها و برای همین بود که هیچ وقت به چشمان آنها نگاه نمی کرد . فکر می کرد اگر به چشمان آنها نگاه کند تمسخر و تحقیر را درون آنها می بیند . اما او به چشمان سامان نگاه کرد و هیچ کدام از این حالات را ندیده بود . همین موضوع گیجش کرده بود اما باز هم از وضعی که به وجود آمده بود راضی نبود و با حرص پایش را روی پله ها می کوبید . دستی به بازویش خورد .
- سارا؟ خوبی؟ الان چند دقیقه است دارم صدات می کنم. کجایی؟
برگشت و مونا را دید که با لبخندی محو به او نگاه می کند. چشمانش را تنگ کرد تا بفهمد معنی لبخند مونا چیست. سری تکان داد و گفت : چیزی نیست خوبم. ببخشید حواسم نبود.
- آره خوب . نباید حواست هم باشه . گل پسر دانشکده چی می گفت بهت ؟
پس حدثش درست بود .سری تکان داد و آهی کشید . پس بقیه آن دو را با هم دیده بودند . حالا باید منتظر می ماند که بقیه هواداران آن پسر نیز از او سوال بپرسند . چه قدر از خودش اعصبانی شد . نگاهش را به در کلاس دوخت و رو به مونا گفت : هیچی . در مورد پروژه درسی صحبت می کرد.
وارد کلاس شد و کنار سحر نشست. مونا با لبخندی دیگر که حاکی از مجاب نشدنش بود نگاهش کرد و خواست حرفی بزند که آمدن استاد به کلاس مجلال را ازش گرفت.
توی راه رو قدم می زد که پوستری توجهش را جلب کرد . آرام آرام به پوستر نزدیک شد و مشغول خواندن شد . " اولین همایش روانشناسی و مشاوره خانوادگی با حضور ...." با کنجکاوی به مکان همایش نگاه کرد. آه ، مکان مشاوره دانشگاه خودشان بود . با ناراحتی به پوسترهای دیگر نگاه کرد و در دل به شانس بدش لعنت فرستاد . چند وقتی بود که دلش می خواست با یک مشاور صحبت کند . حرف بزند و عقده های دلش را خالی کند . کسی که او و خانواده و گذشته اش را نداند تا بدون هیچ پیش زمینه ایی او را راهنمایی کند ، اما جرئت رفتن پیش یک مشاور را نداشت. می ترسید ، باز هم همان ترس لعنتی که نمی دانست از کی گریبانش را گرفته بود . ترس کم کم وارد زندگیش شده بود و حالا کاملا احاطه اش کرده بود . به کافی شاپ رفت و نشست . به ساعت نگاه کرد . منتظر مونا و سحر بود . پیش خودش فکر کرد که تا آنان نیامده از احساس های امروزش بنویسد . از برنامه هایش که شاید دوباره مثل اکثر اوقات بدون آنکه به پایان برسد نیمه کاره رها می شد . از وعده وعید هایی که به خودش داده بود و باز هم عملی نشده بود . نه امروز نمی خواست آنها را بنویسد می خواست از کارهایی که باید به انجام برسد بنویسد . از قول هایی که باید انجام می داد . دستانش سرد بود و خودکار به سختی دورن دستش می چرخید و بالاخره از دستش به روی زمین افتاد . به روی زمین خم شد که صدای پای کسی را شنید. فکر کرد مونا و سحر هستند ، پس با حوصله خودکار را برداشت و به رو به رو نگاه کرد . کیف مردانه ایی جلوی چشمش قرار داشت . نگاهش را بلاتر برد و به صورت آشنا سامان نگاه کرد.
- ببخشید که بدموقع مزاحم شدم.
سریع چشمانش را از او گرفت و به دستانش نگاه کرد. با خود گفت : به چشمهاش نگاه نکن . سرت رو بنداز پایین . حتما باید تا کسی صدات کرد نگاهش کنی؟ الان ببین پیش خودش چه فکری در مورد تو می کنه. اعصبانیت از رفتار خودش و حضور بی موقع سامان صورتش را سخت کرد و نگاهش را بی روح . صدایش می لرزید
- خواهش می کنم. بفرمایید.
سامان نشست. سارا کلافه تر از قبل شد . من که نگفتم بفرمایید بشینید که از خدا خواسته سریع نشست. اه . اصلا اینجا چه کار داره ؟ همش تقصیر خودمه.البته این پسره هم انگار زیادی پرروه .
- می شنوم.
سامان یکه ایی خورد و با تعجب به سارا نگاه کرد. فکر نمی کرد که سارا با آن لحن عصبی و ناراحت جوابش را بدهد و منتظر باشد او سریع تر حرفش را بزند و برود.
در دل سارا هم آشوب بود. در نظر او این پسر زیادی معطلش کرده بود . " اه ، حرفت رو بزن دیگه . حتما انتظار داشته با کلی لبخند ازش پذیرایی کنم. " ندایی دیگر بهش گوش زد می کرد : سارا بس کن . این بیچاره که کاری انجام نداده ، این طرز برخورد درست نیست . الان پسره میگه ... صدایی دیگر در جواب می گفت : خوب بگه . اصلا... کلافه سرش را تکان داد و با صدایی که به زحمت شنیده میشد به سامان گفت : بفرمایید آقای بزرگمهر.
سامان گیج و با تردید نگاهی به او کرد که صورتش برافروخته شده بود و دستانش روی میز به همدیگر گره خورده بود . نگاهش را به صورت او دوخت و گفت : فکر کنم بد موقع مزاحمتون شدم . عذر می خوام .
- نه ، خواهش می کنم .
- راستش قرار بود من فردا در مورد پروژه با استاد صحبت کنم اما ایشون رو امروز دیدم. نظرشون رو پرسیدم ، موافق بودن و استقبال هم کردن . فقط می دونید که انتظارشون بالاتر رفته . چون کار گروهی شده انتظار دارند که کار بی نقصی رو تحویل بدیم.
- پس نظر استاد محمدی چه میشه؟
- استاد فرهمند گفتن خودشون با استاد محمدی صحبت می کنند. خوب حتما اطلاع دارید که ایشون خواستگار سمج استاد محمدی هستند.
سارا نگاه بی خیالش را به سامان انداخت و گفت : نه ، اطلاعی نداشتم.
سامان بدون دیدن حالت بی خیال او ادامه داد : استاد خیلی هم از این ایده استقبال کرد . گمان کنم که منتظر بودن که یک جوری با استاد محمدی صحبت کنند .
خنده ایی شاد کرد و نگاهش را به سارا دوخت و با دیدن حالت بی تفاوت او خنده اش را خود و متعجب شد .
- خوب پس در این صورت مشکلی باقی نمی مونه.
- بله ، حق با شماست . من چند تا کتاب تهیه کردم و دارم اونا رو می خونم . چند تا طرح اولیه هم زدم . فردا میارم که شما هم نظرتون رو بدید. فقط ...
با نگرانی نگاهی به سارا نگاه کرد و در ادامه حرفش ماند. اگر به جای سارا هر دختر دیگری آن جا بود خیلی راحت برخورد می کرد و حرف می زد. او اصلا آدم خجالتی نبود و همه ی دوستانش همیشه این موضوع را به او گوش زد می کردند اما در برخورد با سارا نمی دانست چرا این گونه رفتار می کند.شاید چون سارا با تمام دخترانی که او دیده بود تفاوت داشت . سارا از مکث طولانی و سکوت سامان کلافه شد . می توانست حدس بزند که سامان چه می خواهد بگوید و این موضوع ناراحتش می کرد .
کلافه شده بود .احساس ترس و بدی دوباره وجودش را فرا گرفته بود . با ناراحتی نگاهی به سامان کرد که او سریع به خودش می آمد و گفت :
- می خواستم بگم چون باید پروژه رو خیلی زود تحویل بدیم ...... باید با هم در ارتباط باشیم ... چه جوری بگم....
- بله ، متوجه منظورتون شدم . سپس مکثی کرد و با نارضایتی گفت : تا اون جا که امکان داره تو آتلیه های دانشگاه این کار رو انجام بدیم .
- پیشنهاد خوبیه ... اما من نمی دونم شما چه روز هایی کلاس دارید. البته به جز روزهایی که با هم همکلاس هستیم . اگه امکانش باشه شماره شما رو داشته باشم تا با هم هماهنگ کنیم .
سارا از سری تکان داد و به اطراف نگاه کرد ، در دل به مونا و سحر فحش می داد که با نیامدن آنها این طور گیر سامان افتاده بود . شماره اش را به سامان گفت و با عذرخواهی بلند شد و به سمت دانشکده به راه افتاد.
سامان گیج نگاهش را به سارا دوخته بود که از او دور تر می شد. حرکات این دختر در نظر او خیلی عجیب بود . نفس عمیقی کشید و به سمت دوستانش به راه افتاد .



..........یا حسین ثارالله..........
..........یا عباس........
...........یا زینب..........
.........یا رقیه.........
..........یا علی اکبر........
...........یا علی اصغر.......
.................یا 72 تن...............



دفترچه خاطرات تصویری ما

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۵۱ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, * حدیث *, *mikhak*, .ELHAM., aber, Admin, afrooz87, Anahita.s, ayda90, Az@de, babasi, behiii319, behnazhmz, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fary, gandomsa, ghazali_ gavazn, gorestan man, harimeshgh, hiva, kobramahmod, lilipoot33_68, M&M_601, M.gIrL, Mahed, mahsadina, maryam.mani, maryam1, melijooon, Mina, mina68, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, Niayesh- 74, niayesh00, nilsa, ninio, nlp16001, nooshin1389, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, samim, sanaZzZ, shimaaaaa, smahmodi, Sokout_momtad, solmaz_mahshar1363, TARANOMEMEHR, ti_na60, Ushya7, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, آرشا, آویژه, ارتمیس *, از چی بگم؟, بارنی, باسیلیسک, برادپیت, خانم فسقلی, رویای باران, شبنم, شقایق وحشی, ققنوس98, م.م.ر, مایسا, مسافر كوچولو, مهستی, مهنا2, نگار.م.استقلال, نیلوفر آبی, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۷ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۰۶ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( سپید و سیاه)

سارا با حالتی تند و عصبی به سمت کلاس رفت و روی آخرین صندلی نشست. هیاهوی بچه ها در گوشش می پیچید اما او هیچ اهمیتی نمی داد. بی صبرانه منتظر آمدن استاد و پایان کلاس بود تا از دانشگاه بگریزد. نمی دانست چرا یک مسئله بی اهمیت آن قدر در نظر او اهمیت داشت. نمی فهمید یک همکاری ساده چه ترسی داشت که او را این گونه بی حس و حال کرده بود. حتما حالا هم مثل همیشه رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود. هر وقت که این گونه ترس او را در بر می گرفت رنگ از چهره اش رخت بر می بست. حضور سحر و مونا در کنارش را حس کرد اما چیزی نگفت . سحر با لحنی پوزش طلبانه گفت : ببخشید طول کشید. رفته بودیم خدمات دانشجویی ، اونجا هم که می دونی چه خبره .
- آره . می دونم اما کاش قبلش بهم می گفتی تا الکی نرم اونجا بشینم و منتظر شما بشم.
- خوب حالا رفتی نشستی ، حتما چیزی هم خوردی. این که دیگه ناراحتی نداره.
سارا نگاهش کرد و با دلخوری رویش را برگرداند. آن دو نمی دانستند که دلیل ناراحتی سارا به علت حضور سامان بوده نه حضور نداشتن آنها.
با شنیدن صدای زنی رویش را برگرداند .
- خانوم نمی خوای بشینی؟
نگاهی به اطراف کرد و با دیدن صندلی خالی مقابلش به سوی آن رفت و نشست. پیش خودش فکر کرد : چه عجب ، جایی برای نشستن تو این قطار برای من پیدا شد . نگاهی به آن زن که به او هشدار داده بود کرد و با چشم غره رفتن آن زن مواجه شد. لبخندی کم رنگ زد و گفت : منتظر بوده جایم رو تقدیم کنم.
- سارا؟ سارا ؟
- بله ؟
- تلفن رو جواب بده .
از روی تخت برخواست و به سمت تلفن رفت .
- بله؟
- سلام سارا . چطوری؟
مریم بود ، دختر خاله اش که همیشه به او یاد آوری می کرد که او را مثل خواهرش دوست دارد و هر بار سارا با خودش فکر می کرد که هیچ وقت این چنین نبوده.
- خوبم . تو چطوری؟
- خوبم . چه کارا می کنی ؟ هنوزم صبح تا شب بیداری؟
سارا لبخندی زد و پیش خودش گفت : پس بگو چرا بد از این همه مدت حال من رو می پرسه. حتما بازم مادر بهش گفته با من صحبت کنه . به آینه نگاه کرد و گفت :
- یه مقدار کار دارم ، از صبح تا عصر هم که دانشگاهم. برای همین شب انجام میدم.
- مطمئنی چیزه دیگه ایی نیست؟ سارا اتفاقی نیافتاده ؟
سارا عصبی از حرف مریم با خشم گفت :
- مثلا چه اتفاقی ؟ منتظر چه چیزی هستی؟
- حالا چرا عصبانی میشی؟ هیچ وقت مثل آدم برخورد نمی کنی.
- منظورت رو بگو ؟ نکنه فکر کردی دوباره ....
نفس عمیقی کشید و این بار با عصبانیت بیش تر گفت :
- دوباره مسئله ایی بین من و ...... اه مریم . بس کن
- می خواستم مطمئن بشم . هر چند که خیلی وقته از این ماجرا گذشته اما با تغییری که این چند وقته کردی گفتم شاید ....
سارا بلند داد زد :
- مریم بس کن . هیچ چیزی وجود نداره .
- باشه . باشه . معذرت می خوام . خوب کاری نداری؟
با سردی هر چه تمام تر گفت :
- نه ، خداحافظ
تلفن را قطع کرد و لبه ی تخت نشست . نگاهش در آیینه به تصویر خودش افتاد . دختری با موهای سیاه و پر پشت که صورتش را مثل قابی در بر گرفته بود و با چشمان بی فروغ قهوه اییش به او لبخند کجی میزد . با نگاهش به چشمانش خیره شد . چشمانی که خیلی وقت بود برق نگاهش که همیشه دیگران می گفتند برق شیطنت و سرزندگی است در آن خاموش شده بود .
چشمانش را بست تا سوزش آن را کم کند . نمی خواست برای گذشته ایی که با آن فاصله زیادی پیدا کرده اشک بریزد.
روی تخت دراز کشید که مادرش وارد شد .
- سارا ؟
- بله؟
- امشب دایی عادل تماس گرفت.
- خوب
- گفت آخر هفته به دیدن ما میان.
سارا با حالتی بی تفاوت گفت :
- خوب ، به سلامتی .
- این حرف چه معنی داره؟
- هیچی . منظور خاصی نداشتم .
مادر نگاه دقیقی به او کرد و گفت :
- خواستم در جریان باشی که آخر هفته جایی نری.
- باشه . ممنون
با رفتن مادر به فکر فرو رفت . دایی عادل ، کوچکترین دایی که همیشه دوستش داشت . دایی که همیشه شوخ بود و نگاه مهربانش همیشه و همه جا حمایت گر . زن دایی ناهید که همیشه با او مثل یک دوست برخورد می کرد و عرفان ، پسر بزرگ خانواده . کسی که زمانی هم بازی دوران کودکی سارا بود و در نوجوانی مانند دوست و حالا در اوج جوانی سارا بیش ترجیح می داد از او فرار کند . هنوز هم رابطه آن دو خوب بود اما در اکثر مواقع سارا با حالتی دو دل با او برخورد می کرد. یاد آوری زمانی که آن دو دوست بودند باعث میشد که همچنان دوستانه با او برخورد کند و گاهی ترس همیشه گی باعث فرار او از عرفان می شد . در دل دعا کرد کاش عرفان همراهشان نیاید . کاش اصلا او را نبیند اما در دل مطمئن بود که او را خواهد دید . بلند شد و به سراغ کامپیوتر رفت تا در مورد پروژه اش با سامان تحقیق کند . شاید این راه بهترین راه حل برای فکر سرکشش بود تا او را وا بگذارد .
به دانشکده رسیده بود که صدای همهمه دانشجویان را شنید . به سمت سالن مرکزی رفت . جایی که او و سحر و مونا اسمش را حیاط خلوت گذاشته بودند . به این علت که سقف نورگیر داشت و آب نمایی در وسط سالن قرار داشت . همه دانشجویان جلوی دفتر معاونت ایستاده بودند و هر کسی مشغول صحبت با کنار دستیش بود . سرکی کشید تا ببیند کسی آشنا را می بیند یا نه ، که نگاهش در نگاه سامان گره خورد . سامان با سر سلامی کرد و مشغول حرف زدن با دوستانش شد . سارا سرش را پایین انداخت و با خودش گفت : بیا ، حالا سرت رو بگیر بالاتر تا باز هم با این و اون چشم تو جشم بشی. الان همه فکر می کنن بین شما دو تا چه خبره که تو داری دنبالش می گردی . اما صدایی دیگر بر علیه آن صدا گفت : من که دنبال سامان نبودم . من فقط خواستم ببینم آشنا کسی هست یا نه ....
- سارا ؟
سرش را برگرداند و مونا و سحر و نگین و شبنم را دید . به سوی آنها رفت و سلام کرد.
- سلام .چطوری؟
- خوبم . چه خبره ؟ چرا نرفتید سر کلاس ؟
شبنم لبخندی زد و با صدای بلندی گفت : خبر نداری ؟ تو که از غافله عقبی .
- خوب یکی بگه چی شده .
نگین در حالی که مثل همیشه با موهایش بازی می کرد گفت :
- اعتصابه. در واقع اعتراضه
- به چی ؟
- سر استاد رضایی .
- پس بالاخره به این نتیجه رسیدن که باید برای این استاد اعتراض کنن.
نگین خنده ایی کرد و با لحنی خنده دار گفت :
- آره دیگه . اون قدر ما جیغ جیغ کردیم که همه فهمیدن چه خبره .
شبنم پوزخندی زد و گفت :
- اگه می خواستن به حرف ما توجه کنن که اون روز اول که گفتیم این استاد همه رو میندازه گوش می کردن . نه حالا که رسیده به امتحان نیم ترم و از 20 نفر به 5 نفر نمره داده .
سارا با تعجب گفت :
- 5 نفر ؟ حتما ما هم جزوش نیستیم . بعد نگاه مشکوکی به سحر و مونا کرد و گفت : ولی احتمالا شما دو تا هستید.
مونا سری تکان داد و گفت :
- امتحانش آسون بود .
این جمله ایی بود که همیشه بعد از آن که امتحانش را با موفقیت می گذراند می گفت . سارا همیشه از لحاظ درسی خوب بود . عالی نبود اما در حد قابل بود . خودش می دانست که می تواند بهتر باشد اما هیچ وقت تلاش زیادی برای این کار نکرده بود. سر و صداها بالا گرفت . قرار بر این شد 2 نماینده از جانب بقیه با معاون صحبت کنند . دخترها به کناری رفتند و پسرها در کریدور دور هم جمع شدند .
- خوب بچه ها از بین ما کی بره صحبت کنه ؟
این صدای شادی بود . همه به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند . سحر رو به سارا گفت :
- بهتره تو صحبت کنی .
سارا با تعجب نگاهی به او کرد و گفت : چرا من ؟
- آخه تو از همه سر زبون دارتری.
سارا پوزخندی زد و پیش خودش گفت : اینه فقط تو دانشگاه من رو می بینن وگرنه این طوری در مورد من حرف نمی زدند.
سارا نگاهی به جمع کرد و گفت : یعنی هیچ کدوم نمی خواید این کار رو انجام بدید؟
همه سری تکان دادند و او پیش خودش فکر کرد ، کاش آن اوایل آن همه در هر بحثی خودش را جلودار نمی کرد تا حالا او را به جلو بفرستند . گرچه اگر کسی هم می خواست این کار را انجام دهد از ترس آن که استاد با او لج نکند تمایلش را نشان نمی داد . نگاهی به آنها انداخت و به طرف درب دفتر به را افتاد . مونا با نیشخندی در صدایش گفت : موفق باشی . امیدوارم ترم دیگه این درس رو برنداری.
سارا سری تکان داد و منتظر نماینده پسران ایستاد . همهمه ایی بین پسران بود . ظاهرا آنها هم تمایلی نداشتند که خود را با استاد در بیندازند . سارا منتظر و نا آرام به جمع دخترها نگاه کرد که به او نگاه می کردند و لبخند می زدند . صدایی قدم هایی را شنید . سرش را بلند کرد و با دیدن محمد امیری نفس آسوده ایی کشید. آن پسر یکی از متین ترین افراد دانشکده اشان بود . پسری درس خوان و مودب . سری برای سارا تکان داد و درب را باز کرد .
- بفرمایید خانوم سهرابی .
- ممنون.
سارا نمی دانست چرا از این که این پسر همراهش بود آسوده شده بود ، فکر می کرد که شاید سامان برای این کار کاندید شود ، چون بارها شاهد بود که او جلودار بقیه افراد گروه است . از تصور این که سامان بیاید بی قرار شده بود و حالا که محمد امیری در کنارش بود آسوده .
- بفرمایید؟
- ما به نمایندگی از بقیه دانشجویان اومدیم تا با آقای ایمانی صحبت کنیم .
صدای آقای امیری با متانت خاصی بود و همین باعث میشد طرف مقابل با علاقه به حرف او گوش کند .
- بله . منتظر هستند . سپس منشی به دربی اشاره کرد و سرجایش نشست .

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, * حدیث *, *mikhak*, *sara, .ELHAM., 23252, aber, Admin, aflak, afrooz87, Anahita.s, ANNE, arzoo12, ayda90, Az@de, babasi, behnazhmz, CAT-WOMAN, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fary, gandomsa, gorestan man, harimeshgh, hiva, leila 67, lilipoot33_68, M&M_601, Mahed, mahsadina, maryam.mani, maryam1, melijooon, Mina, mina68, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, niayesh00, nilsa, ninio, nlp16001, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, saharsahar, samim, shatot, shimaaaaa, smahmodi, Sokout_momtad, solmaz_mahshar1363, TARANOMEMEHR, ti_na60, yasi88, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, آرشا, آویژه, اتوسا, بارنی, باسیلیسک, برادپیت, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, رویای باران, شبنم, شقایق وحشی, كلاريسا, م.م.ر, مهستی, نیلوفر آبی, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۹ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۵۹ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( سپید و سیاه)

- امیری در زد و اجازه ورود خواست. با صدای آقای ایمانی هر دو وارد شدند . امیری شورع به صحبت کرد و نارضایتی دانشجویان رو در مورد استاد اعلام کرد و دلایلش را عنوان کرد . ایمانی نگاهی به آن دو کرد و رو به سارا پرسید : شما هم با نظر آقای امیری موافقید ؟
- بله آقای ایمانی . تمام دلایل اقای امیری کاملا درست است.
ایمانی سری تکان داد و گفت : ببینید استاد رضایی یکی از اساتید رسمی این جاست . ما نمی تونیم کلاس ایشون رو منحل کنیم یا عذرشون رو بخواهیم . هر چند تعجب می کنم که بقیه گروه ها از ایشون راضی هستند .
امیری نگاهی به سارا کرد و گفت : حرف شما درست اما ایشون با گروه ما برخورد دیگه ایی دارند . نمی دونم علت چیه اما گروه ما از نحوه ی تدریس و آموزش ایشون راضی نیستند .
ایمانی مطلبی رو روی کاغذ یادداشت کرد و رو به آن دو گفت :
- من دلایل شما رو یادداشت کردم و فردا با گروه جلسه ایی می گذارم ، هرچند بعید می دونم که کلاس منحل بشه . من سعی خودم رو می کنم . سپس لبخندی به آن دو زد و گفت : و نامی از 2 نماینده نمی برم .
سارا در جواب محبت او لبخندی زد و امیری تشکر کرد . از دفتر که خارج شدند بقیه دور آن ها را گرفتند و مشغول پرسیدن سوال شدند . سارا و امیری جریان را توضیح دادند و بقیه با تکان دادن سر رضایت خودشون رو اعلام کردند . گروه از هم جدا شد و هر کسی به سمتی رفت . سارا نگاهی به اطراف کرد و رو به مونا گفت : پس کلاس تا اطلاع بعدی تعطیل . خوب پس من برم کتابخونه .
مونا با گفتن این که او و سحر هم بعدا می آیند به سمت درب خروجی به راه افتاد .
سارا وارد کتابخونه شد و به سمت کتب مرجع به راه افتاد . کیفش را روی میز گذاشت و نگاهش به کیفی آن طرف تر افتاد . کیف در نظرش آشنا بود . شانه ایی بالا انداخت و به سمت قفسه مربوطه رفت که کسی صدایش کرد .
- خانوم سهرابی ؟
سرش را برگرداند و با دیدن سامان ایستاد . پس آن کیف مطعلق به سامان بود . سامان به طرف او آمد و در حالی که خیلی آرام حرفمی زد سلام کرد .
سارا هم با صدایی آرام جواب او را داد و به سمت قفسه رفت . سامان هم پشت سرش به راه افتاد . سارا معذب و عصبی از همراهی سامان سریع کتابی را برداشت و پشت میزی نشست . سامان هم کتابی را که در دست داشت روی آن میز قرار داد و پرسید : اجازه هست ؟
سارا نگاهی به اطراف کرد و با دیدن چند تن از دختر ها که به رویش لبخندی معنی دار می زدند با عصبانیت نگاهش را به کتاب دوخت و بی میل گفت : خواهش می کنم .
- ببخشید که مزاحمتون شدم .
- خواهش میکنم .
- راستش من می خواستم این چند تا نمونه رو که از این کتاب دیدم بعدا نشونتون بدم ولی انگار بخت یار بود که شما اومدید . لبخندی زد و نگاهش را به چهره سرد و عصبی سارا دوخت . باز هم متعجب شد . این دختر در نظر او خیلی عجیب بود . با تشویش نگاه دیگری به او کرد و وقتی دید او منتظر ادامه حرفش هست گفت :
- این طرح ها کار های جالبی هست ، خواستم شما هم ببینید تا نظرتون رو بدونم. کتاب را به سمت سارا نگه داشت . سارا کتاب را گرفت و صفحه ایی که او گفته بود را آورد . سامان توضیحات دیگری داد و سارا هم نظرش را اعلام کرد .
- خب خانوم سهرابی ، شما چه کاری انجام دادید؟
- من هم چند طرح پیدا کردم . یه کروکی هم زدم . ولی نمی دونم که در نظر شما چطوره .
- خوب من این هفته دیگه کلاسی ندارم . شنبه از ظهر کلاس دارم . اگه مایل باشید من صبح بیام تا کار رو شروع کنیم.
سارا فکری کرد : کاش قبول نمی کردم ، اصلا چرا این کار رو قبول کردم . الان کلی حرف پشت سرم در میاد . هنوز هیچی نشده بقیه جوری نگاه می کنن انگار که چه کار کردم . سری تکان داد تا این افکار مزاحم دست از سرش بردارند . به خود گفت : کار گروهی برای همه پیش میاد . این پسر هم که منظور دیگه ایی نداره . بقیه هم که آدم هر کاری بکنه حرف می زنند . نگاهش را به دستان سامان دوخت و گفت : پس شنبه ساعت 8 . فکر کنم آتلیه 5 خالی باشه.
- خوبه . منتظرم طرح های شما رو ببینم.
سارا سری تکان داد و سامان مودبانه خداحافظی کرد .

با صدای ستاره نگاهش را به او دوخت :
- کجایی تو ؟ می دونی مادر چند بار صدات کرده ؟
سارا نگاهش را به خواهر زیبا و دوست داشتنی اش دوخت و گفت : متوجه نشدم .
- بله ، شما اصلا متوجه هم نشدی که من کی اومدم . حتی الان هم انگار نه انگار که من و سعید 2 روز نبودیم. سارا با حالتی عصبی نگاهش را به فرش دوخت و با خود گفت : وای ، من اصلا یادم رفته بود که این دو تا رفته اند مسافرت . سرش را بلند کرد و به طرف ستاره جلو رفت : ببخشید عزیزم . اون قدر این چند روزه کار داشتم که به کل فراموش کردم شما 2 تا نیستید . سپس لحنی خنده دار به حرفش داد و گفت : گفتم خونه چرا این قدر ساکته اما اصلا یادم نبود که زلزله ی خونه نیستش.
ستاره با اخم نگاهش کرد و به خالت قهر از اتاق بیرون رفت . سارا هم پشت سرش به پذیرایی رفت . سعید مشغول نشان دادن سوغاتی ها بود و ستاره کنار پدرش نشسته بود و پدر دستش را روی شانه ستاره قرار داده بود . مادرش با لبخند به حرف های سعید که موقع نشان دادن سوغاتی ها می زد گوش می داد .

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۵۹ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *mikhak*, *sara, .ELHAM., 23252, afrooz87, Anahita.s, ANNE, arzoo12, ayda90, Az@de, babasi, behiii319, behnazhmz, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fary, gandomsa, gorestan man, harimeshgh, hiva, M&M_601, Mahed, mahsadina, maryam.mani, maryam1, melijooon, Mina, mina68, Miss-Mani, monir 11, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, Niayesh- 74, nilsa, nlp16001, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, saharsahar, samim, shatot, shimaaaaa, smahmodi, TARANOMEMEHR, ti_na60, yaqush, yasi88, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, آویژه, اتوسا, از چی بگم؟, بارنی, باسیلیسک, برادپیت, ترنم, خانم فسقلی, رویای باران, شبنم, شقایق وحشی, م.م.ر, مهستی, نیلوفر آبی, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۱۵ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( سپید و سیاه)

نگاهش روی اعضای خانواده اش چرخید . پدرش ، مادرش ، خواهر و برادرش همه با چهره هایی که رضایت در آن ها موج می زد به یکدیگر نگاه می کردند. احساس بدی به سارا دست داد . از همان احساس ها که بارها آن را تجربه کرده بود . مثل احساس یک مزاحم. کسی که بود و نبودش فرقی ندارد و شاید نبودش بهتر از بودنش باشد . سرش را تکان داد که نگاه سعید را دید . سعید با تعجب نگاهش می کرد . سارا لبخندی زد و به طرف او رفت .
-
سلام . چطوری؟
سعید با لبخند ضربه ی ملایمی به او زد و گفت :
-
از این که هر دقیقه بهم زنگ زدی خوبم . بعد نگاهی به ستاره کرد و گفت :
-
نه، ته تغاری ؟
ستاره اخمی کرد و از جا برخواست . مادر به طرف داری از ستاره بلند شد و گفت :
-
ا سعید ؟ چی کار داری بچه رو ؟ مدام می گی ته تغاری. خوب تو هر خونه ایی ته تغاری هست .
-
شوخی می کنم. شمال که بودیم مدام می گفتم ته تغاری ولی چیزی نمی گفت. شما رو که میبینه لوس میشه.
صدای داد و بیداد ستاره با صدای خنده بقیه به هوا برخواست . سارا آرام از جا بلند شد و به اتاقش بازگشت . نگاهش به دیوار رو به رویش افتاد . قاب عکس هایی که طول زندگیش را در بر گرفته بود . نگاهش به عکس خیره ماند . با دقت به آن عکس نگاه کرد . جلو رفت و دستی روی قاب کشید . زیر لب زمزمه کرد : همه چیز تموم شده...همه چیز.

صبح زود از جا بلند شد . با دیدن صورت پف کرده اش در آیینه لبخند کجی زد و بدون خوردن صبحانه از خانه خارج شد . با نزدیک شدن تاکسی دستش را بلند کرد :
-
دربست .
-
خانوم مقصدتون کجاست ؟
-
خیابون ..........
سرش را به بدنه ماشین تکیه داد و به فکر فرو رفت : داری چی کار می کنی ؟ چرا یه قبرستون کهنه رو داری میشکافی ؟ همه چیز تموم شده. از اولش هم چیزی نبود.چرا همه چیز رو برای خودت بزرگ می کنی ؟
صدای دیگری پوزخند زنان گفت : شاید همه چیز تموم شده . آره تموم شده . اما اون چیزی که تموم شده صبر منه . صبری که الکی الکی باعث شده دیگه خودم نباشم.اصلا نمی دونم کی هستم.
-
خانوم رسیدیم.
نگاهی به اطراف کرد و تشکر کنان پیاده شد . به سمت ساختمان آجری نمایی به راه افتاد . در دلش آشوب بود . ترس ، مزاحم همیشگی باز هم به سراغش اومده بود .
-
برای چی می خوای بری ؟ اصلا تو این آدم رو میشناسی که می خوای بهش اطمینان کنی ؟
-
باید با یه نفر حرف بزنم . سرش را بلند کرد و دوباره در دل گفت : باید با یه نفر حرف بزنم . زنگ را فشرد .
صدای نازک زنی گفت : بفرمایید طبقه 2
با دستانی لرزان و صورتی که مثل همیشه در مواقع ترس سفید می شد به راه افتاد . در را باز کرد و با دیدن چند زن و یک مرد و صورت جذاب منشی نفس آسوده ایی کشید .
-
سلام .
-
سلام ، امرتون .
-
می خواستم اگر امکانش باشه برای امروز یه وقت مشاوره به من بدید .
منشی دفترش را نگاه کرد و گفت :
-
این چند نفری که هستند هر کدوم وقتشون نیم ساعت . شما می تونی صبر کنی ؟
سارا نگاهی به ساعتش انداخت . 8:30 بود . کلاس اول را از دست داده بود . اگه صبر می کرد کلاس دومش رو هم از دست می داد .نگاهش را به منشی دوخت و گفت : فردا چطور ؟ وقت خالی هست ؟
-
بذارید یه نگاهی بندازم .
-
ممنون.
-
یه وقت هست . برای ساعت 12 . می تونید بیاید ؟
فردا آن ساعت کلاسی نداشت .
-
بله . ممنون .
نگاهش را دور اتاق چرخاند و به طرف در رفت . به محض رسیدن به دانشگاه بچه های گروه را دید که دور استاد لامعی نشسته بودند و هر کدوم سعی داشتند توجه استاد رو به خودشون جلب کنند . از دور سحر و مونا را دید برایش دست تکان میدن . به سمت آنها رفت و در حالی که پشت به گروه می نشست سلام کرد.
-
سلام بی سلام کجا بودی ؟
-
اول سلام مونا خانوم.
-
گفتم که سلام بی سلام. می گم کجا بودی ؟
سارا نگاهش را درون کیفش دوخت و گفت : جایی کار داشتم .
-
کجا ؟
-
مونا بی خیال ، اول صبحی که با کسی قرار نداشته. اون ساعت هیچ خبری نیست.
مونا در حالی که جا به جا میشد تا صورت سارا را بهتر ببیند لبخندی زد و گفت :
-
که اون ساعت کسی قرار نمی ذاره ؟ تو چرا زود باور شدی سحر .
-
چی می گی مونا ؟ و در حالی که رد نگاه مونا را می گرفت ساکت شد . نگاه مشکوکی به سارا کرد و گفت : حالا چرا کله ات رو کردی تو کیفت ؟ اشکال نداره . ما به کسی چیزی نمی گیم .
سارا با تعجب سرش را بالا کرد و گفت : چی می گید شما دو تا ؟
مونا لبخندی زد و گفت : سحر جون شما که فهمیدی من چی می گم برای خانوم توضیح بده تا فکر نکنه همه آره .
-
مونا درست حرف بزن . در همان لحظه کاغذی را بیرون کشید و گفت:
-
دنبال این می گشتم .
-
خودتی عزیزم .
-
چی خودمم ؟ گفتم که جایی کار داشتم نتونستم بیام .
-
اون رو که فهمیدیم . خوب از کی تا حالا با سامان کار داری ؟
سارا مانند برق گرفته نگاهشان کرد و گفت :
-
با سامان ؟ کدوم سامان ؟
-
سامان بزرگمهر .
-
ایشون هم امروز ساعت اول رو نیومده بودن . فکر کردم تصادفی شما دو تا نیومدید .
مونا خنده ایی کرد و گفت : حداقل بهش می گفتی یه ربع بعد تو بیاد نه این که با هم برسید .
سارا که متوجه تمام حرف آنها شده بود با نگاهی عصبی گفت :
-
اصلا از این جور حرفا خوشم نمیاد . من نمی دونم چرا این اتفاق افتاده ، ولی من اصلا با این آقا قرار نداشتم .
مونا خودش را نباخت و دوباره با لحنی که کنجکاوی زیادی داشت گفت :
-
پس چرا الان یه مدته که همش دور و بر تو می چرخه ؟
-
آره . منم دقت کردم . تازه امیر فروزانی هم دیروز داشت در مورد همین موضوع حرف می زد .
سارا با ناراحتی به میان حرف سحر رفت و گفت :
-
فکر کنم قبلا هم توضیح دادم که در مورد پروژه درسی با هم صحبت می کنیم ...
مونا میان حرفش پرید و گفت :
-
اما تو که تو هیچ گروهی با اون نیستی.
-
آره ، ولی پروژه ایی که استاد محمدی که به من داده استاد فرهمند هم به اون داده . سامان هم اومد پیشنهاد داد تا کار رو 2 نفره انجام بدیم . همین .
سحر شانه ایی بالا انداخت و گفت :
-
ول کن مونا ، تو که می دونی این چه اخلاقی داره . من برای این شک کردم که بین این دو تا چیزی باشه چون فکر کردم متحول شده . سرش به یه جایی خورده ، اما نه . سارا همون سارایی که بوده . این دختر نمی تونه با هیچ پسری بسازه .
مونا باز هم نگاهی به سامان که کنار گروه ایستاده بود کرد و گفت :
-
البته سامان هم نمی تونه با هر دختری بسازه . فرنوش که یادته.
-
همونی که همش چشم دنبال سامان می دویید ؟
-
آره . همون....
سارا از جا برخواست و گفت :
-
فکر کنم تو همه جا یه عده دختر باشن که دنبال پسرا راه بیفتن . پس این دلیل نمیشه که اون پسرا خیلی خاص باشن. سامان هم خاص نیست و در ضمن من از اونا نیستم .
سپس با عصبانیت به طرف ساختمان به راه افتاد . سحر و مونا نگاهی بهم کردند و شانه ایی بالا انداختند .

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۰۶ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۲۷ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( archi&tini)

اول سلام.........
دوم ممنون از این که داستان من رو می خونید ..........
سوم اینکه عذر می خوام از این که دیر به دیر می ذارم و کمه....
چهارم اینکه ممنون میشم نظراتتون رو بدونم...........
----------------------------------------
تلفن همراهش شروع به زنگ زدن کرد . نگاهی به صفحه انداخت و با شک و تردید جواب داد :
- بله ؟
- سلام خانوم سهرابی.
- سلام. ببخشید شما ؟
- من بزرگمهر هستم .
سارا با شنیدن صدای سامان با عصبانیت نگاهی به اطراف کرد و در دل گفت :
چه خوب . بعد از این که این همه در مورد آقا حرف شنیدم حالا خودش هم زنگ زده .
چه اشتباهی کردم این کار رو قبول کردم . آخه چی شد که یکدفعه پیشنهادش رو پذیرفتم. صدای سامان می آمد که عذرخواهی می کرد از آن که بی موقع مزاحمش شده بود و سارا پوزخند زنان فکر می کرد که او چند روز است که مزاحمش شده . مزاحم آرامش نسبیش.
تصمیمش را گرفت و بی توجه به سامان که مشغول حرف زدن بود گفت :
- آقای بزرگمهر ، می خواستم موضوعی رو به شما بگم .......من....
مانده بود چه جور حرفش را ادامه دهد ، اما با دیدن سحر و مونا که خنده کنان وارد سالن می شدند جسارتش را جمع کرد و با خودش گفت : هنوز که کاری رو شروع نکردیم ، الان می گم نمی تونم و خودم رو می کشم کنار . صدایی دیگر گفت : مگه این پسر چی کار کرده ؟ " هیچی اون کاری نکرده ، شایدم کرده ... نمی دونم " " آخه از چی میترسی ؟ از حرف دیگران ؟ مگه به خودت شک داری ؟ " " نه . شک ندارم . من هیچ کاری انجام ندادم . اما ... " " اما حرف مردم . نه ؟ زندگی تو . به دیگران ارتباطی نداره " " هنوز هیچی نشده دارن برام حرف در میارن ....
صدای سامان با صدای سرو صدای افراد دیگر در هم آمیخت و سارا را از جدال با خودش بیرون کشید .
- الو ؟ خانوم سهرابی ؟ الو ؟
مونا و سحر حالا کاملا در کنار او ایستاده بودند . سارا کلافه نگاهش را در سالن چرخاند و گفت : عذر می خوام . امکانش هست بعدا صحبت کنیم .
مونا چشمانش را ریز کرد و در حالی که به دقت صورت سارا را نگاه میکرد باعث اضطراب سارا شده بود .
- بله . حتما . شما دانشگاه هستید ؟
- بله .
- پس من ساعت 1 مزاحمتون میشم.
- خداحافظ
- به امید دیدار .
موبایلش را درون جیب مانتویش گذاشت و به مونا نگاه کرد .
- خوب ؟ مگه سر کلاس نمی رید ؟
- چرا . منتظر بودیم با هم بریم .
- ممنون .
به راه افتادند و به سمت کلاس حرکت کردند .


- سارا ما دیگه کلاس نداریم . تو هنوز کلاس داری ؟
- آره ، امروز جبرانی .
- باشه ، پس ما رفتیم.
- باشه ، خداحافظ
مونا و سحر دور می شدند که سارا سایه مردی را دید که به او نزدیک میشد .
سرش را برگرداند و سامان را دید که با لبخند به سمت او می آمد . سریع رویش را برگرداند و به دنبال سحر و مونا نگاهش را به سمت خروجی دانشگاه دوخت . آنها را ندید . نفس آسوده ایی کشید و به احترام سامان از جا برخواست .
- سلام .
- سلام .
- بفرمایید بشینید.
نشستند و سارا به میز خیره شد . هیچ دلش نمی خواست که نگاهش را به نگاه کسی بدوزد . این کار او را می ترساند . ترس از این که در نگاه دیگران تمسخر را ببیند . با این که نمی دانست چرا ، اما از این نگاه متنفر بود . سامان با تعجب به او نگاه کرد و گفت :
- گفته بودید می خواهید مطلبی رو به من بگید .
- بله . درسته .
دستهایش را در هم قفل کرد و با اضطراب گفت :
- می خواستم بگم ، اگه امکانش باشه قضیه تحقیق و کار گروهی منتفی بشه .
سامان در حال که چشمهایش از تعجب و کنجکاوی گشاد شده بود با لحنی متعجب پرسید :
- چرا ؟ اتفاقی افتاده ؟
" باید چه اتفاقی بیفته ؟ حتما باید چیزی شده باشه ؟ آره . شده . من دوست ندارم در موردم بد فکر کنند . دوست ندارم پشت سرم حرف در بیاد . همین طوری دوستام بهم متلک میگن ." نگاه ممتد سامان باعث شد ادامه حرفها در سرش متوقف شود . سرش را بلند کرد و نگاهی گذرا به سامان انداخت ، اما سریع سرش را پایین انداخت و گفت :
- اتفاق خاصی که نه . اما بنا به دلایلی من نمی تونم با شما همکاری کنم .
سامان معذب از برخورد او جابه جا شده و گفت :
- خوب ، اخه شما که مشکلی نداشتید . اگه چیزی شده لطفا به من هم بگید ؟ مکثی کرد و گفت : استاد محمدی موافقت نکردند ؟
- نه ، استاد محمدی مشکلی با این مساله نداشتند . سری تکان داد و گفت : حتی تشویق کردند که این پروژه رو به بهترین نحو انجام بدیم . اما ...ببینید ...من ...
سامان با لبخندی بی غرض نگاهی به او کرد و گفت :
- خواهش می کنم با من راحت باشید . اگه مشکلی پیش اومده شاید من بتونم حلش کنم.
سارا مانند برق گرفته ها نگاهی به سامان کرد و برای اولین بار در چشمان آن خیره شد . چشمانی که هیچ سوء نیتی در آن دیده نمی شد و لبخندش که بی غرض ترین لبخند بود . چزیز درونش به او نهیب زد " نگاه کن . ببین این پسر هیچ چیز وحشتناکی نداره . هیچ کار اشتباهی از اون سر نزده . به خاطر دیگران و حرف اونا نباید این طوری اون رو برونی ."
برای اولین برا بعد از مدت ها با ندای درونش موافق شد و لبخندی بدون اراده به سامان زد . سامان با دیدن لبخند سارا شجاعتی یافت و گفت :
- حالا میشه بگید علت مخالفتتون چی بود ؟
قلبش به او گفت بگو و بدون آنکه اجازه دهد باز هم ترس او را فرا گیرد سریع گفت:
- از قضاوت دیگران ، از افکارشون که همیشه به دنبال بدترین چیزها هستند . از این که من رو بیش تر از این خرد کنند .
سامان با حیرت نگاهش را به او دوخت و در حالی که به شدت از حرف های او جا خورده بود با لحنی بسیار صمیمی گفت :
- چه فکری در موردت بکنند ؟ مگه چه کار کردی ؟
سارا کلافه از حرف هایی که زده بود جا به جا شد و بی هدف مشغول ور رفتن با کیفش شد . سامان همچنان منتظر جواب او بود . به سارا خیره شده بود و متوجه اطرافش نبود . این دختر مرموز تر از همیشه در نظرش جلوه کرده بود و بی صبرانه منتظر بود تا ادامه حرفش را بشنود .
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *mikhak*, *sara, .ELHAM., 23252, 30ma, afrooz87, Anahita.s, ANNE, arzoo12, ayda90, Az@de, babasi, behiii319, behnazhmz, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, farnaz58, fary, fatima983, gandomsa, harimeshgh, hiva, kobramahmod, M&M_601, mahsadina, maryam.mani, maryam1, melijooon, Mina, mina68, monir 11, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, niayesh00, nilsa, nlp16001, nooshin1389, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, saharsahar, samim, setare.jaberi, shatot, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, smahmodi, TARANOMEMEHR, ti_na60, yasi88, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, zohreh17, آویژه, اتوسا, اسوده, بارنی, باسیلیسک, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, رویای باران, سانازارمان, شبنم, شقایق وحشی, م.م.ر, مهستی, نیلوفر آبی, چیکا, کریستال, یگانه
قدیمی ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۲۸ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Post بی هدف | نویسنده باران ( archi&tini)

سلام....
امیدوارم که تا الان خوش تون امده باشه ....
البته فکر نمی کنم که زیاد مورد قبول تون قرار گرفته باشه.....
در هر صورت خوشحال میشم با نظراتتون به بهتر شدن کمک کنید .....


-------------------------------------------------



نگاهش برای یافتن پاسخ سوال روی چهره سارا بالا و پایین می رفت و اصلا متوجه اضطراب و پریشانی سارا نشد . سارا زیر چشمی اطرافش را نگاه کرد و با دیدن دوستان سامان که حواسشان به آن دو بود با عصبانیت سرش را بالا آورد و با دیدن حالت سامان یکه خورد . سامان غرق در تماشای او شده بود ، اما به علت کنجکاوی ولی این نگاه خیره اش باعث بیشتر شدن عصبانیت سارا شد . با تحکم گفت : آقای بزرگمهر.
سامان سری تکان داد و بعد از فهمیدن موقعیت خودش با خجالت و شرمندگی گفت :
- ببخشید ، قصد جسارت نداشتم .
سارا با خشم نگاهش کرد و سرش را به طرف دیگری چرخاند. سامان رد نگاهش را گرفت و با دیدن حمید و علی که به آن دو نگاه می کردند جا خورد . علت عصبانیت سارا را متوجه شد و با لحنی پوزش طلبانه و کمی دوستانه رو به سارا گفت :
- من واقعا معذرت می خوام ، اما اون قدر مشتاق شنیدن ادامه حرفتون شدم که کاملا حواسم پرت شد . قصد نداشتم با نگاهم شما رو مورد قضاوت دیگران قرار بدم . البته به نظرم شما هیچ کار اشتباهی انجام ندادید .
سارا با شنیدن این حرفها لبخندی محو زد و نگاهی گذرا به سامان انداخت . سامان برای عوض کردن جو حاکم گفت :
- راستش قرار بود که من شنبه بیام دانشگاه ، اما امروز کاری برام پیش اومد که مزاحم شدم .
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
- خوب پس شنبه ساعت 8 می بینمتون. با اجازه .
بلند شد و سارا بدون گفتن حرفی رفتنش را نگاه کرد و به حس اعتماد کم رنگی که در دلش احساس می کرد فکر کرد . حسی که به او می گفت به سامان می تواند اعتماد کند . ولی هنوزم برای اعتراف کردن این حس پیش خودش زود بود . هنوز هم ترسش تمام افکارش را در بر گرفته بود .از جا برخواست و در حالی که سنگینی نگاه اطرافیان را روی خودش احساس می کرد به سمت کلاس رفت .

سارا نگاهی به موبایلش انداخت که شروع به زنگ زدن کرده بود . دستش را دراز کرد و موبایل را جلوی چشمانش قرار داد . با دقت شماره را خواند و نا مطمئن جواب داد :
- بله ؟
صدایی نشنید . گوشش را محکم تر به موبایل چسبند و در حالی که به آرامی نفس می کشید به صداهای نامفهوم پشت خط گوش داد . صدای نفس کشیدن کسی را می شنید اما نمی دانست او کیست. موجی از سرما سارا را فرا گرفت. حدثی که در مورد ناشناس می زد در ذهنش پر رنگ تر میشد و این او را می ترساند . با استرس تماس را قطع کرد و در حالی که موبایل را خاموش می کرد روی تخت دراز کشید . چشمانش را بست و سعی کرد همه ی افکارش را پاک کند اما تصویری بی اراده در جلوی چشمانش جان می گرفت . چشمانش را باز کرد و در حالی که کلافه بود موهایش را بین دستانش گرفت و زیر لب گفت:
- لعنت به من . لعنت به تو .
کسی در زد . دوباره روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست . در باز شد و ستاره سرش را داخل کرد .
- سارا ؟ سارا ؟ خوابی ؟
لحظه ایی مکث کرد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت :
- خوابه مریم . ... باشه بیدار شد میگم تماس گرفتی...
صدای ستاره نا مفهوم تر میشد و او بیش تر در فکر فرو می رفت ." کی بود ؟ چرا حرف نزد ؟ مزاحم که نبود... شایدم بود . نمی دونم . چرا ؟ چرا حس میکنم اونه ؟"
" چیه ؟ بهانه اومد دستت ؟ یه نفر زنگ زده ، حتما اشتباه گرفته . "
" شاید ، ولی حسم میگه...."
" مهم نیست چی میگه . مهم اینه که اون حرف نزد . پس نمی شناسیش . "
چشمانش را بیشتر روی هم فشرد و زیر لب گفت :
- آره . من نمی شناسمش . نمی شناسم....

- خانوم ، نوبت شماست .
نگاهش را به منشی دوخت که به او نگاه می کرد . سری تکان داد و بلند شد . آهسته به طرف در می رفت و با خود فکر می کرد . به این که امروز سر کلاس آن قدر حواسش پرت بود که بی اراده محکم پایش را روی زمین می کوبیده و بعد با ضربه ایی که مونا به پهلویش زده بود متوجه نگاه های خیره استاد شده بوده. این که به بهانه خرید برای پروژه اش از دانشگاه بیرون آمده و در مقابل سوال های متعدد مونا سری تکان می داده و عجله برای رفتنش را گوش زد می کرده.
به جلوی در رسیده بود . نفس عمیقی کشید و دستش را روی دستگیره گذاشت . نگاهش به دستانش افتاد که می لرزید . " چرا می لرزی ؟ مگه با یه مشاور حرف زدن هم ترس دار ؟ "
نگاهی به منشی کرد که بدون توجه به او مشغول خواندن مجله اش شده بود . در زد و وارد شد.
اتاق نسبتا بزرگی بود . با یک ردیف راحتی و دو کتابخانه کوچک و پر از گلدون. به نظرش آمد به یک گیاه شناس مراجعه کرده تا یک مشاور . از همین فکر لبخندی زد و به کسی که پشت میز نشسته بود و به او نگاه می کرد چشم دوخت .
- بفرمایید .
- ممنون .
نشست و سعی کرد افکارش را جمع و جور کند . نگاهی به زنی که پشت میز نشسته بود انداخت . زنی که چهره ایی آرام و زیبا داشت و پوست صافش نشان دهنده سن او نبود .
- خوب . منتظرم که شروع کنی .
سارا سرش را پایین انداخت و گفت :
- نمی دونم از کجا شروع کنم .
- از جایی که فکر می کنی باعث شده بیای اینجا . بعد لبخندی زد و ادامه داد :
- استرس نداشته باش . قرار نیست کسی ، کسی رو توبیخ کنه یا سرزنش . پس فکر کن من نیستم و هر چیزی رو که دوست داری بگو .
متعجب نگاهش کرد . آن زن از کجا فهمیده بود که او از چه چیزی می ترسد و چی توی سرش است ؟ گنگ و متعجب گفت :
- اما من که ....
- می دونم . چیزی نگفتی . اما خوب این شغل منه و من از این مورد ها زیاد دیدم . می بینی که من خیلی هم رسمی نیستم . پس می تونی خیلی راحت برام صحبت کنی .
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *mikhak*, *sara, .ELHAM., 23252, 30ma, aflak, afrooz87, Anahita.s, ANNE, ayda90, Az@de, babasi, behiii319, behnazhmz, daneshmand, down13, elhamtt, faezeh88, farajoon, farnaz21, fary, fatima983, gandomsa, gorestan man, harimeshgh, hiva, kobramahmod, M&M_601, mahsadina, maryam.mani, maryam1, melijooon, Mina, mina68, Miss-Mani, m_h_n, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, Niayesh- 74, niayesh00, nilsa, nlp16001, nooshin1389, parshang, peymaneh, rizeh mizeh, s.sh, saba_lovly, saharmn, saharsahar, samim, sanaZzZ, setare.jaberi, shatot, shima joon, shimaaaaa, shiva joon, smahmodi, TARANOMEMEHR, ti_na60, Ushya7, vayi, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, zeinab_bl, آویژه, اتوسا, اسوده, بارنی, باسیلیسک, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, رویای باران, سانازارمان, شبنم, شقایق وحشی, مهستی, نفيس, نیلوفر آبی, چیکا, کریستال, یگانه
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
باران, بی, سایت, سپید, سیاه, نویسنده, هدف, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آرزوی سیاه | دنیا کاربر سایت | موبایل Mina رمان نوشته کاربران سایت 2 ۲۳ دي ۱۳۹۰ ۰۹:۳۱ قبل از ظهر
اشکی هم رنگ دروغ | رز سیاه کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب رز سیاه نوشته کاربران سایت 5 ۱۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
آرام وحشی | شبح سیاه کاربر انجمن شبح سیاه کتابهای کامل شده نوشته کاربران 79 ۱۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
بی هدف | باران (سپید و سیاه ) کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب سپید و سیاه نوشته کاربران سایت 8 ۲۷ تير ۱۳۹۰ ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
اجرای گروه «سپید و سیاه» در جشنواره موسیقی فجر حاجی بلا اخبار و بحث پیرامون موسیقی ایرانی 0 ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ ۱۰:۵۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان