بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۶ اسفند ۱۳۸۹, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
Post

سلام....ببخشید که کم گذاشتم ......... امیدوارم بتونم تا پایان سال تمومش کنم....




به طرف ماشینش حرکت کرد و به سارا نگاه کرد . سارا با پاهایی نا مطمئن به سوی او رفت و سوار ماشین شد .
- مسیرتون کدوم طرفه ؟
سامان آیینه را به سمت او چرخاند و گفت :
- من پونک زندگی می کنم .
سارا نگاهش را به او انداخت :
- من نزدیک کاشانی زحمت رو کم می کنم.
سامان لبخندی زد و سری تکان داد . سارا به بارانی که با شدت شروع شده بود نگاهش را دوخت .

----------

- می تونم بهت ثابت کنم که بدون این کارا هم من بهت علاقه دارم . نیازی نبود که من رو با اون شرط بسنجی .
نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد بلافاصله جواب ندهد آرام آرام انگشتانش را روی کیبورد حرکت داد :
- خوب این بهترین راهی بود که می تونستم امتحان کنم .
- آره ، شاید . پس چرا نذاشتی کامل بشه ؟
- فکر کردم لزومی نداره . ما دو تا دوست معمولی هستیم که می تونیم همین جوری ادامه بدیم .
لبخند شیطنت باری زد و منتظر پاسخ ماند .
- بعد از این همه مدت پریدیم سر خونه اول . اگه این طوری میشه دوباره جلو رفت باشه . حرفی نیست . سلام . حال شما ؟ من مانی هستم .
صدای خنده اش فضای اتاق را پر کرد و باعث کنجکاوی سعید شد .
- این موقع شب .... چی باعث خوشحالی شما شده سرکار خانم ؟
به طرف در اتاق دوید و با بستن آن مانع از ورود سعید شد . سعید ضربه ایی به در زد و خنده ایی کرد و رفت .
------

صدای برخورد شدید باران با سقف به حال برش گرداند . سامان در حالی که چهره ایی جدی داشت به جلو خیره شده بود . فضای سنگینی به داخل چیره شده بود . سارا ناراحت از فضای به وجود آمده نگاهی به سامان انداخت.
- کجا هستیم ؟
- نزدیک آزادی.
- پس چیزی نمونده دیگه. ببخشید که مزاحم شما هم شدم .
- مزاحمتی نبود . مسیرمون یکی بود .
نگاهی به او کرد و پرسید :
- شما همیشه این قدر ساکت هستید ؟
- تقریبا بله.
- اما من حس می کنم که طبیعت شما طبیعت ساکتی نباشه .
سارا با تعجب نگاهش کرد و منتظر باقی حرفش ماند .
- توی طرح ها هم خط هایی که می کشیدید بیشتر محافظه کارانه بود . به نظر با ترس میومد ولی خطوط آخرتون انگار مصمم شده بود .
- شما مثل روان شناس ها حرف می زنید .
سامان پوزخندی زد و سری تکان داد :
- شاید به خاطره اینه که زیاد باهاشون سر و کار داشتم .
منتظر سوالی از طرف سارا ماند اما با تعجب دریافت که سارا علاقه ایی به سرکشی به حرف های او ندارد .
- خوب ، من اینجا پیاده میشم . از لطفتون ممنون .
- خواهش می کنم . توی دانشکده می بینمتون . فقط طرح ها رو فراموش نکنید .
لبخندی زد و حرکت کرد .سارا با تعجب نگاهش را با او همراه کرد . نفس عمیقی کشید و در حالی که بوی خاک باران خورده را با شوق حس می کرد سرش را به سمت آسمان بلند کرد و نگاهش را به آن دوخت .
-----
- الان کجایی ؟
- زیر بارون .
- کجا؟
- گفتم که زیر بارون . توی پشت بوم.
- پس صبر کن .
- مانی ؟ داری می دویی؟
- آره .
- چرا ؟
- دارم میرم پشت بوم .
- تو دیگه چرا ؟
- می خوام با هم زیر بارون باشیم. هر چند که نزدیک نیستیم اما آسمون که یکیه .
- دیوونه شدی؟
- نه . مگه تو دیوونه شدی؟
- من بارون رو دوست دارم . همیشه موقع بارون میام پشت بوم .
- خب منم دوست دارم باشم .
---------------

- زود رسیدی . فکر می کردم دیرتر می رسی.
- همکلاسیم منو رسوند .
- آهان .
به سمت اتاقش به راه افتاد و در حالی که چادرش خیسش را از سرش بر می داشت به روزی که پشت سر گذاشته بود فکر می کرد .

----
- سلام خانوم سهرابی.
- سلام.
- می تونم اینجا بشینم ؟
سارا نگاهش را چرخاند و بی اختیار نگاهش درون چشم های یکی از دختران دانشگاه گره خورد . لبخند تمسخر آمیز و همراه با کنایه او باعث شد سارا بایستد .
- چیزی شد ؟
- نه. شرمنده من داشتم می رفتم . اگه کاری با من دارید لطفا سریع تر بگید .
سامان در حالی که دستش را روی صورتش می کشید نگاهش را چرخی داد و گفت :
- نه. کار خاصی که نبود . بفرمایید . مزاحم نمی شم .
سارا در حالی که زیرلب بد و بیراهی نثار خودش می کرد به سمت خارج از دانشگاه راه افتاد .
-------
صدای حرف زدن همسایه که درون حیاط خلوت پخش شده بود باعث شد چشمانش باز شود .
- آره ، دوستم می گفت این کلاسا واقعا عالیه . مثل یه جلسه دوستانه میمونه ولی کلی به آدم انرژی مثبت میده.
-
- نه . یعنی نمی دونم ، اما استادمون هم از همین کلاسای خود شناسی و انرژی و از این جور چیزا زیاد تعریف می کنه.

فکری مثل جرقه در ذهنش زده شد . روی تخت نشست و فکر کرد . به یاد آورد که تقریبا خیلی وقت است به آن روان شناس مراجعه نکرده است .



..........یا حسین ثارالله..........
..........یا عباس........
...........یا زینب..........
.........یا رقیه.........
..........یا علی اکبر........
...........یا علی اصغر.......
.................یا 72 تن...............



دفترچه خاطرات تصویری ما

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ در ساعت ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۸۹, ۰۷:۳۷ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
Post

" کاش میشد برم . " " بری که باز چی بگی ؟ "
کلافه برخاست و نگاهش را به دختر درون آیینه دوخت ....
" داری با خودت چی کار می می کنی ؟ "
--------
- چیه سامان خیلی تو فکری ؟
سری تکان داد و گفت :
- تا حالا شده یه سوال خیلی بزرگ توی سرت باشه و هیچ جوری نتونی جوابی براش پیدا کنی ؟
- معلومه که شده . حالا چطور ؟
سامان ایستاد و در حالی که دستش را پشت صندلی دوستش می گذاشت گفت :
- خوب ، تو چه جوری به جواب می رسیدی علیرضا ؟
- من .... خوب بستگی داشت سوالم مربوط به چی باشه. اگه مربوط به کسی بود ازش کمک می گرفتم تا به جواب برسم ، اگر هم مربوط به چیزی بود دنبال اون موضوع می رفتم و ته و توش رو در می آوردم .
سامان به جهت مخالف او رفت و بعد به سمت علیرضا برگشت .
- حالا سوال تو مربوط به کدومه ؟
- مربوط به کسی.
- خوب پس برو از خودش بپرس .
سامان در حالی که سعی می کرد چهره سارا را در حالی که سوالش را از او می پرسید تصور کند لبخند نصفه نیمه ایی زد و گفت :
- به این راحتی ها هم نیست . اصلا خودم برای خودم شدم سوال . نمی دونم چرا این سوال تو ذهنم اومده . بی خیال پسر ، پاشو بریم که کلی کار دارم .
----------
- خوب ، خیلی وقته که نیومدی . فکر می کردم که منصرف شدی از دوستی با من .
سارا در جواب خنده ایی کرد و گفت :
- نه . در واقع .... نتونستم .
- خوب ، می دونی احتیاجی نیست توضیح بدی . مهم اینه که الان اینجایی .
سارا لبخندی زد و به او چشم دوخت .
- می دونی ، من خیلی خوب حرفای دوستام یادم میمونه ، و یادمه که گفتی سعی کردی بشی مثل بقیه . توجهشون رو جلب کنی .
سارا در حالی که سعی می کرد بهت و حیرتش را نشان ندهد سری تکان داد .
- نیازی نیست سعی کنی جلوی تعجبت رو بگیری . بهت که گفتم . خوب منتظرم ادامه حرفات رو بشنوم.
چشمانش را بست و سعی کرد به یاد بیاورد که چه گذشت .
- توی اون دوره ایی که سعی می کردم جلب توجه کنم به یه مسافرت رفتم . مسافرتی که از همون روز تا الان شده مایه دردسر و بدبختی من . یه پسری توی اون جمعی که باهاشون رفتم مسافرت بود . پسری که بعد از یکی دو سال به من ابراز علاقه کرد . من اون موقع تشنه محبت و عشق بودم ، تشنه یه پشت و پناه و اون هم ندونسته اومد و شد تمام زندگی من . کسی که حرفاش برام مایه آرامش شده بود و با این که می دونستم اگه یک روز خانواده ام از دوستی ما با خبر بشن اعتمادشون به من از دست میره و براشون خیلی مایۀ خفت میشه اما بازم پشت پا زدم به همۀ اون چیزا . شش ماه تمام روز و شبم اون بود .
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۰۵ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Wink

رمان ادامه داده میشه



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
سپید و سیاه آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Post

سلام . من برگشتم با ادمه داستان. امیدوارم همچنان از حمایت شما برخوردار باشم . ممنون از عسل عزیز..





از طریق یکی از افراد فامیلم باهام ارتباط اینترنتی برقرار کرد و این شد شروع ما.اوایل همه چیز خیلی خوب بود. یعنی من این طور فکر می کردم . با دست پس می زدم و با پا پیش می کشیدم . دلم نمی خواست فکر کنه که بهش عادت کردم و دلم می خواد باهاش هم صحبت باشم، اما واقعیت چیز دیگه ایی بود . همه چیز خوب بود تا این که اون به مسافرت رفت و خانواده من کم کم در جریان قرار گرفتند . من که فکر می کردم رابطه ما عمیق و بچه گانه نیست حتی در مقابل مادرم پافشاری می کردم که مانع رابطه ما نشه اما بعد 1 مدت اون با دختر دیگه ایی دوست شد و در کمال تعجب به من هم گفت . من توی آشفته بازاری قرار گرفته بودم که راهی برای رهایی از توی اون پیدا نمی کردم . تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که به پیشنهاد مادرم این رابطه رو قطع کنم.
نفسی بیرون داد و سعی کرد ذهنش را جمع و جور کند . نگاه مشاور بدون کوچکترین جبه گیری روی او دوخته شده بود و منتظر ادامه صحبت او .
- ما رابطه رو تموم کردیم . بدون حتی کوچکترین مخالفتی از طرف اون ولی باز هم هیچ کدوم از این چیزا من رو متوجه موقعیتم نکرد . موقعیتی مثل این که هیچ وقت هیچ ارزشی نداشتم برای هیچکس.من نتونستم دووم بیارم و باز هم خواستم باهاش باشم اما همه چیر تموم شده بود. حتی به 2 سال هم کشید . البته اون هم چند باری خواست دوباره همه چیر از اول شروع بشه اما من دیگه مطمئن شده بودم برای چی داره میاد طرفم .
انگشتانش را درون هم فشرد و سکوت کرد.
- خوب ، پس رابطه شما کاملا قطع شد .
- بله . ولی خوب حماقت هایی هم این وسط بوده . من نمی تونستم از دیدن اون فرار کنم . هنوز اون قدر توانایی نداشتم که بتونم در مقابلش بایستم و ضعف نشون ندم. اما بعد از اون همه چیز برای من فرق کرده. به مرور زمان فهمیدم که دیگه اون آدم با نشاط سابق نیستم ، اخلاقام ، رفتارام همه عوض شده بود . می خندیدم اما از ته دل نبود . 1 حس محافظه کارانه کم کم توی تمام وجودم رشد کرده بود . از هر برخوردی واهمه داشتم و دیگه کسی نبودم که بخوام ریسکی بکنم.
سرش را بلند کرد و به روی مشاور بخندی زد .
- اول از همه بگم درباره خودت اشتباه نکن. اگه فکر می کنی چون 1 نفر با تو این برخورد رو داشته تو دیگه به چشم کسی نمیای و هیچ ارزشی برای کسی نداری این کاملا غلط . البته خوب ما همه دچار چنین اشباه هایی هستیم . تو باید خودت رو تحلیل کنی. هر کسی نقاط ضعفی داره و نقاط قوتی .هیچ کس کامل نیست . برای این که بتونم کمکت کنم و مسیر درست رو بهت نشون بدم باید اول خودت موفق شده باشی خودت رو درست بشناسی. با دید بی طرفانه در مورد خودت قضاوت کنی.
وقتی نگاه پر از سوال سارا را دید لبخندی زد و در حالی که از جایش برمی خواست به او گفت : می دونم کار آسونی نیست . اما مطمئنم موفق میشی. دفعۀ دیگه وقتی می بینمت که تونسته باشی خودت رو بشناسی.
-------
به طرف انتهای خیابان در حال پیاده روی بود که منظره ایی از آسمان باعث ایست او شد و تمام نگاهش را به آن دوخت . وقتی موقعیت خود را دریافت که عابران با نگاهی خاص نگاهش می کردند . سری تکان داد و به طرف منزل به راه افتاد .

- خانوم سهرابی؟
باز هم صدای سامان بود . در حالی که در میان راه بود ایستاد و با چرخشی سریع به طرف سامان برگشت. سامان یکه ایی خورد . در حالی که سعی می کرد این حرکت او را تحلیل کند آرام ارام به حرف آمد .
- سلام. روزتون بخیر
- سلام.ممنونم.
- می خواستم بگم من الان دفتر اساتید بودم . طرح رو به استاد فرهمند و استاد محمدی نشون دادم.
سارا نگاهش را لحظه ایی درون چشمان او دوخت و سریع جهت آن را عوض کرد .
- از طرح خوششون اومد ولی چند تا نکته رو گفتن باید درست کنیم .
- " وای دوباره . " " دوباره چرا غرغرت شروع شد ؟ مگه چه کارت داره ؟"
- متوجه حرفم شدید ؟
- ببخشید . نه .
- گفتم اگه امکانش هست ساعت ناهار توی کافی شاپ با هم روی طرح کار کنیم .
- من الان باید برم .
در حالی که به پشت سرش نگاه می کرد ادامه داد :
- بهتون خبر میدم.
- باشه. منتظر هستم.
با قدم هایی شتابان به سوی ساختمان به راه افتاد و در ذهنش جوابی برای توبیخ استادش آماده می کرد .

- سامان ؟
به سمت صدا برگشت و با تعجب به دختر روبه رویش نگاه کرد .
- سلام
- سلام . خوبی ؟ چیه ، چرا این جوری نگاهم می کنی ؟
- آخه تو قرار نبود 2 هفته بیای دانشگاه .
دختر در حالی که می نشست توضیح داد :
- اره. اما برنامه سفرمون عوض شد و برگشتیم .
- که این طور . پوریا رو نمی بینم این طرفا . نکنه هنوز نمی دونه برگشتی ؟
- نه. فعلا نفر اولی که فهمید تو هستی.
- پس بهتره که برم بهش بگم شیما خانوم تشریف آورده .
شیما در حالی که سعی می کرد چهره ایی خشمگین بگیرد نگاهش را به سامان دوخت و سامان با دیدن نگاه او به فکر فرو رفت .
- " چرا این طرز نگاه کردن برای من عادیه؟ همه همین طور به هم نگاه می کنن ، اما سارا. اون هیچ وقت به من نگاه نکرده ؟ "
- پوریا اومد . من نمی دونم چرا تا حرفش میاد ظاهر میشه ؟ بهتره برم تا اون رو هم از توی شوک دربیارم . بعدا میایم پیشت. انگار منتظر کسی هستی که این همه ساکتی و دل نگرون.
من رفتم مزاحمت نباشم.
- دوباره شما بر اساس ذهنیت خودت رای دادی ؟ می بینمتون. امیدوارم برای پوریا سوغاتی خوبی آورده باشی ، چون بد جوری منتظرشه .
شیما در حالی که دورتر شده بود دستانش را در هوا تکان داد و با صدای بلند جواب داد : شما همتون یه شکلید .
سامان لبخندی زد و همزمان سرش را برگرداند . نگاهی به ساعتش کرد . کم کم ساعت ناهار تمام میشد ، اما هنوز از سارا خبری نبود . موبایلش را از جیبش درآورد و شماره او را گرفت .

ویرایش توسط سپید و سیاه : ۲۲ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
سپید و سیاه آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
باران, بی, سایت, سپید, سیاه, نویسنده, هدف, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آرزوی سیاه | دنیا کاربر سایت | موبایل Mina رمان نوشته کاربران سایت 2 ۲۳ دي ۱۳۹۰ ۰۹:۳۱ قبل از ظهر
اشکی هم رنگ دروغ | رز سیاه کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب رز سیاه نوشته کاربران سایت 5 ۱۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
آرام وحشی | شبح سیاه کاربر انجمن شبح سیاه کتابهای کامل شده نوشته کاربران 79 ۱۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
بی هدف | باران (سپید و سیاه ) کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب سپید و سیاه نوشته کاربران سایت 8 ۲۷ تير ۱۳۹۰ ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
اجرای گروه «سپید و سیاه» در جشنواره موسیقی فجر حاجی بلا اخبار و بحث پیرامون موسیقی ایرانی 0 ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ ۱۰:۵۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان