تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
42. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    9 21.43%
  • 20 تا 25

    19 45.24%
  • 25 تا 30

    6 14.29%
  • بالای 30

    8 19.05%
صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 155
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض رمان به سبزی دست های تو | beste کاربر انجمن

    بچه ها من جدیدم ذهنم پر رنگ پر کلام پر طعم.دوست دارم نظراتتون رو بخونم.این رمان چند وقت تو ذهنم وول می خوره.ایرادات رو بگید برای بعدیها رفع کنم.


    داستان در مورد دوتا ادم که دنیاشون باهم خیلی متفاوته....یکی از دیاره حقیقت های تلخ......یکی از دیار شعر و رنگ و نور.......

    هیچ چیز تصادفی نیست و حضور هر کس در کتار ما یا ورودش به دنیای ما نشانه ایست برای رسیدن به بلوغ و رفع کردن اشتباهات و کسب تجربه......

    و اینکه گاهی صدای بعضی ادمها یاد اوره یه حجمینه سبزه....
    ویرایش توسط beste : 1391,11,23 در ساعت ساعت : 02:08 بعد از ظهر

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,217
    میانگین پست در روز
    9.76
    محل سکونت
    تهران

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!

    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت

    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض به سبزی دستان تو

    امکان نداره!!!!فکرشم نکنید،من حالیم نیست این چیزا اخه.
    سعید با لبخند بجنسانه:راست میگه دیگه حاجی این تنها مجسمه ای که دیده تو میدون اونم سر کوچست... باز من ی چیزی!! جنس خوب و بدو تشخیص میدم..
    امیر علی با عصبانیت:چرت و پرت نگو توام تو این وضعیت،رو به سمت حاجی که کلافه تو صندلیش تکون می خوره:من با ریخته اینا مشکل دارم،پسر همسایمون از ایناست از شلوار قرمزش هم که بگذریم یک دری وری هایی راجع به حس و فضا می گه ...
    سعید:اون همیشه تو فضاست...
    حاجی:ولتون کنم ته صبح صغره کبرا میچینید...پدرش از هم رزمای من و پدرت بود تو شیمی صاحب نظر،خیلیا دنبالشن حالا دارن با بچه اش تهدیدش می کنن؛ادم با نفوذیه نمی شه باهاش کل کل کرد....
    _اما حاجی؟؟؟
    _این ی دستور.پوشه سبز رنگی رو به دستش داد:خواهش ی پدر هم هست.من دیگه برم حاج خانم منتظره ی سر بزنید بی معرفتا..
    _چشم حاجی..
    .با رفتن حاجی،سعید با قهقه:کارت در اومده داداش،فکر کنم باید موهاتم بلند کنی!!
    _دهنتو ببند مسخره!
    _حالا پاشو بریم خونه ما،منزل یک چیزی برای شام داره حتما.
    _اخه بیچاره تو که جلوش جرات نفس کشیدنم نداری غلط می کنی پشتش قدقد میکنی..
    _تورم می بینیم
    _من غلط بکنم زن بگیرم،دارم حالشو می برم
    . _اینو یکی میگه که دورش کسی باشه نه تو که تو خونت مگس ماده هم نمیاد...انسان شو پسر
    . امیر علی به شلوغی خفقان اور خیره شده بود:کل ملت اینجان؟؟!!
    _غیر ادمیزادی دیگه 1 ماه تا عید مونده
    . _فکرم مشغوله..اخه چرا من اه ه
    سعید ترمز دستی رو می کشه:چته..انگار دارن اعدامش می کنن..بده ی مشت دختر... ا
    میر علی با عصبانیت:بس کن...
    _تا کی علی جان اخه..
    _تا هر وقت...حالا چرا وایسادی؟؟
    ویرایش توسط beste : 1391,11,18 در ساعت ساعت : 11:23 قبل از ظهر دلیل: منظم نبودن خطها

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    _بپر در پارکینگ رو باز کن،همه که مثل تو پولدار نیستن ریموت داشته باشن
    _کم حرف بزن اخه چه ربطی داره....
    امیر علی با سعید از پله ها بالا میره بوها تو هم پیچیده تو دلش میگه بوی زندگی می یاد،بوی خونه،هه هه خانواده
    _خودمونیما علی جان رسما خلی....به جک نمی خندی الکی تو دلت یه چی تعریف می کنی می خندیا...
    _چرت نگو زنگ بزن...
    سعید می خواد جواب بده که مریم در رو با خوش رویی باز می کنه
    سعید:سلام گلم
    _سلام خسته نباشی
    امیر علی:تا نیم ساعت پیش که منزل بود ......
    سعید به چشمای خشن مریم نگاه می کنه:دروغ می گه این عذب اوغلی حسود....
    . مریم:درست صحبت کنا پسر عموم ها
    _منم عشقتم
    _اون زودتر بوده...
    امیرعلی همین طور که با مریم به سمت میز غذا میره رو به سعید اخمو: حسود خان بیا حالا تو هم بازی.سعید در حالی که می خنده:حالا شام چی داریم؟
    _قیمه
    ویرایش توسط beste : 1391,11,18 در ساعت ساعت : 11:24 قبل از ظهر دلیل: منظم نبودن خطها

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    مریم تنگ اب رو از رو میز برمیداره به علی که با چنگال ته بشقابش خطای خیالی می کشه نگاه می کنه:مسئله چیه؟
    سعید:یک خانم 19 ساله که مجسمه ساز هم هست!!!
    _چی؟؟؟ چرا قسطی جواب میدی اخه؟!!
    سعید پوشه سبز رنگ و رو میز میگذاره:بیا اقای خوش خلق یه نظر بندازی خدا رو خوش میاد
    .سعید پوشه رو بازمی کنه وچند ثانیه سکوت می کنه
    امیر علی:چیه؟مسئله خیلی حاده؟؟؟
    _از حادم اون طرف تر بیچاره شدی داداش...
    _ای بابا مثل ادم حرف بزن دیگه...
    _دختر یکم چه طور بگم...زیادی خشگله
    امیر علی با عصبانیت پوشه رو به دست می گیره،دو تا گوی سبز عسلی شیطون می بینه رو صورت گرد سبزه،گونه بر اومده،بینی سر بالا،لبهای قلوه ای...
    سعید:نفست گرفت نه...حقم داری والا...
    مریم محکم به بازوش می زنه:بده ببینم ندید بدید... نگاهی به عکس می ندازه:چه قدر اشناست.. سریع به سمت تلفن میره و در اتاق رو میبنده.
    سعید:این چرا این طوری کرد؟؟
    امیر علی جواب نمیده از پنجره به بیرون خیره میشه به تلاش گربه ای برای پاره کردن کیسه زباله..
    صدای مریم سکوت رو میشکنه:اسمش نازیلا امیری تو دانشگاه ما درس می خونه ترم 4...
    سعید:قربونه زن باهوشم برم اینا رو که خودمون می دونستیم
    مریم:اه یک دقیقه صبر کن...شاگرد اول،خلاق و باهوشه.ولی بیشتر با بچه های نمایش می پره.خیلی تو بچه ها نفوذ داره،یعنی خیلی قبولش دارن،بازیگر ماهری هم هست تو جشنواره تئاتر دانشجویی جایزه برده... مریم سکوت می کنه تا تاثیر سخنرانیش رو ببین به چشم های سرد و متفکر امیر علی خیره میشه:حالا مشکل چی هست
    _باید مواظبش با شم،البته خودشم نفهمه...موضوع کمی پیچیدست
    مریم:با مدیر گروهشون دکتر تابان حرف زدم،اگه می خواید بریم پیشش هر کاری بتونه انجام میده...
    سعید گونه مریم رو می بوسه و با لودگی میگه:تو نبودی ما هیچ کدوم از این کار ها رو نمی تونستیم انجام بدیم...
    مریم با دلخوری:میدونم خوب... خواستم کمک کنم...
    _فدای اخمت می دونم گلم...
    امیر علی دوباره به تاریکی شب زل میزنه:گربهه موفق شد...
    سعید:چــــی؟؟؟
    _هیچی بابا فردا اول یه سر بریم پیش حاجی بعدم دانشگاه.....
    سعید با خوشحالی:افرین پسر خوب همین جوری محکم به چسب به کار...
    ویرایش توسط beste : 1391,11,18 در ساعت ساعت : 11:24 قبل از ظهر

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    صدای ازار دهنده مته....
    ای بابا ساعت تازه 7 این احمد اقا چیه این خونه رو هر روز سوراخ می کنه اخه!!!
    ....کش و قوسی میادوپله ها رو بپربپر پائین میره....بوی چای با بوی شوینده قاطی شده:اخه مادر من بگذار بیدار شی بعد بیفت به جونه خونه...
    _تو هم اول سلام کن بعد حرف بزن
    _چشم گیتی جون ....
    مادر بوسه ای طولانی روی گونه دخترش میگذاره:امروز کلاس داری؟
    _بله تاریخ هنر با دکتر تابان ساعت 1 البته قبلش میرم پیش فهیمه قول دادم کمکش کنم...
    _تو رو خدا رعایت کن نازلی جان جریان دیشب رو به بابات نگفتم میدونی که....
    _همچین می گی انگار من مقصرم من کار خلاف نمی کنم این 10 دفعه ...
    گیتی موهای بلند دخترکش را نوازش کرد:بابات خیلی رعایتت رو می کنه اوون روشو بالا نیار....
    _این بحث دور باطله،پس طبق معمول من جیم میزنم...
    _ای خانم کجا کجا؟!! بفرمائید صبحانه
    _ای بابا...
    _غر غر نکن!!!......
    از در خونه بیرون مییاد به سمت مرکز شهر روان میشه...نفسهای عمیق میکشه بوی عید میاد
    ،بوی قیر...:پدر این خیابونها رو در اوردن انقدر کندن پر کردن خوب کوچه هم دردش میاد،نمی گذارن هیچ رد پایی رو رو تنش بیشتر از چند ماه برای یادگاری نگه داره...
    فهیمه در حالی که داره تند تند دکمه لباس عروسکش رو می دوزه:این فکرارو می کنیم که میگن خلیم دیگه...
    _خل اونیه که نمی تونه حس کنه نه ما.. من با همه چیم حرف میزنم،با مدادام،گچام،ماشینم...
    _راستی ماشینت کو؟
    _نیاوردم جای پارک پیدا نمی شه تازه می خواستم یکم راه برم...
    فهیمه نخ رو با دندون جدا می کنه:شنیدم دیشب باز بساط داشتی.
    . نازیلا عروسک رو رو دستش میگیره:پاشای فضول امار داد نه؟؟
    فهیمه با خنده:اره گویا باهاش قرار داشتی نرفتی،زنگ زده مادرت گفته....
    _اره بابا طبق معمول...ولش کن نمی خوام یادم بیفته...حالا این دماغ دراز نقشش چیه؟؟
    _نگو بچم ناراحت می شه،نمایش نامه کار استاد،این شازده هم نقشش شیطونه محلست
    _پس چرا دماغش درازه؟؟!!
    _چون یکم فضوله...

    نازیلا با قهقهه:عین تو.......
    _سایلنت.....من فقط یه کم کنجکاوم.....
    _نازیلا که از شدت خنده خم شده:جدیدا خارجکی در می کنی .....حالا خوبه انگلیسیت در حد i am a window هستشا....
    _غلط کردی من میتونم شکسپیر ترجمه کنم...ا
    نازیلا اشک رو صورتش رو پاک می کنه وبه گونه دوستش بوسه می زنه: حالا پا شو بریم دانشگاه،شکسپیر زمان.
    ویرایش توسط beste : 1391,11,18 در ساعت ساعت : 11:27 قبل از ظهر

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    سعید:به مریم زنگ زدم گفت دکتر تابان منتظره...از شانست دانشگاه خلوته..
    امیر علی نگاه اجمالی به اطراف انداخت نگاهش از روی دختر ریز نقشی گذشت که کشان کشان بوم بلندی رو دنبال خودش می کشید... به دنبال سعید وارد دفتر دکتر تابان شد...
    تابان رو به سعید:سلام خوش امدید
    سعید:سلام من سعید نیک سرشت هستم. با دست به امیر علی اشاره کرد:ایشونم امیر علی بردبار...
    دکتر با سر سلام کرد و دست داد : خوب من در خدمتم البته صبح اقایی از اگاهی نامه ای فکس کرد اما من ترجیح میدم شما بگید...
    امیر علی:من تا جایی می گم که لازمه... من باید قاطیشون بشم...
    تابان در صندلی تکانی خورد: نازیلا امیری خیلی محبوب،اما اگر می خواید به اکیپش نزدیک بشید بیشتر رو بچه های بازیگری دقت کنید....
    سعید:خانمم می گفت بازیگر خوبیه....
    _بله کلا خیلی با استعداد و بلبل زبونه
    امیر علی:همون زبون دراز خودمون دیگه؟؟
    تابان با لبخند:نه...هیچ استادی رو بی جواب نگذاشته ولی هیچ کسم ناراضی نیست،چون نکته سنج و مودبه...
    تابان بلند شد و چند عکس جلوی امیر علی گذاشت:اینا دوستایی هستن که همیشه باهاشن... این پاشا ست دانشجوی سال اخر کارگردانی،پدرش از کارگردانای بزرگه تو جشنواره های مختلف کلی جایزه برده،اینم نیماست ترم 5 بازیگری اما تو گیتارو پیانو نابغست،اهان اینم فهیمه ترم 3 تئاتر عروسکی،اینم مهران ترم اخر طراحی صحنه
    امیر علی در حالی که با دقت عکس ها رو برسی می کرد با اخم عمیق:این همه دوستاش پسرن...
    سعید که به زور خنده اش رو جمع می کرد:اقای تابان شما با این گروه کلاس مشترک دارید،اقای بردبار قرار نقش دستیار شما رو بازی کنن،می دونیم که بچه ها هفته ای یه شب می یان منزل شما...
    _بله...شعر می خونیم،فیلم می بینیم نقد می کنیم.... ولی ایشون رو نمی شه به جای هنر مند جا زد،من فکر دیگه ایی دارم....می گم ایشون روان شناسن و دارن تحقیق می کن راجع به دلایل انزوای هنرمند....این جوری می شه نگاههای نافذ و بد اخمی ایشون رو توجیح کرد... سعید که دیگه به وضوح می خندید:نفرمائید استاد عالی قدر ایشون منبع اخلاقند.
    امیر علی چپ چپ به سعید نگاه کرد:امروز باهاشون کلاس دارید؟؟
    _بله نیم ساعت دیگه شما هم بیاید،قرار یک سفر به اصفهان بگذاریم فرصت خوبیه تا باهاشون بر بخورید
    سعید زیر چشمی به امیر علی نگاه کرد:پس ما تو راهرو منتظر کلاس شما می ایستیم.....
    امیر علی:درد!!! به خند خلاص شو....
    سعید با خنده نسبتا بلند: اخه واقعا بند خدا...اونو چرا می خواستی بزنی؟؟؟!!
    امیر علی با لبخند کم رنگ: اره بنده خدا....ولی اخ جون روانشناسم شدم.... _چه تحقیق با کلاسی هم برات جور کرد......
    در مشام امیر علی بوی شاتوت پیچید و صدای صحبت دو دختر جوان در راهرو.....
    دختر:ولی راست می گه دیگه،سفید نپوش خوب....
    _ای بابا تو هم مثل گیتی جون منو مقصر می دونی!!!!!
    ......در عین این کلمه دخترک سبک و راحت با نسیمی از بوی شاتوت بی توجه از کنار مرد جوان رد شد....
    ویرایش توسط beste : 1391,11,18 در ساعت ساعت : 11:28 قبل از ظهر

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    سعید:خودش بود نه؟؟؟ امیر علی از بهت در مییاد:اره فکر کنم.... تابان دستی رو شانه علی می گذاره:بریم تو؟ علی با سعید خداحافظی می کنه و وارد می شه..
    ورود دکتر تابان به کلاس همراه مرد جوان همهمه کلاس رو به سکوت کنجکاوانه تبدیل می کنه،امیر علی به ته کلاس نگاه می کنه به فهیمه که مثل دستگاه اسکن نگاه می کنه،پاشا که همه حواسش پی نازیلاست،مهران که معلومه اندکی کنجکاوه و در اخر.... اون موجوده بی نهایت ظریف و زیبا که با مانتوی سفیده بلندومو های جعد داره خرمایی که از همه طرف از مقنعه بیرونه با بی خیالی سبک باری داره نگاهش می کنه...عرق رو پیشونیش رو پاک می کنه و تازه متوجه می شه که چندین نفر دارن ارزیابیش می کنن.....تابان این سکوت ازار دهنده رو می شکنه....:می بینم که بلاخره چیزی توجه شما رو جلب کرد.... چند نفری می خندند
    مهران:استاد ایشون مدل کلاس طراحی که نیستن؟!!!!
    تابان با خنده به اخمای در هم امیر علی نگاه می کنه:نه....
    _اخه ما شالا به این قدو هیکل....
    لودگی و لحنه پر حسرت مهران کلاس رو رو هوا می بره... اما نازیلا فقط لبخندی عمیق می زنه... تابان که به زور خودش رو نگه داشته با خودکار رو میز میزنه...بچه ها تقریبا ساکت می شن...
    نازیلا رو صندلیش جا به جا می شه و به چهره بی نهایت جدی علی خیره می شه و با صدای رسا رو به امیر علی:شما از دست این اقا تپل ما ناراحت نشید یه چند وقتیه مردا توجه شو جلب می کنن...
    کلاس این بار تقریبا منفجر می شه... امیر علی اما اخماش بیشتر می شه...
    مهران: اااا...چشم سفید این حرفا چیه می زنی چرا بازار منو کساد می کنی...
    تابان:بسه بسه بچه ها....حالا حتما نباید جلسه اول خودتون رو نشون می دادید،می دونم دارید از فضولی میمیرید...ایشون روانشناسند دارن جایگاه هنرمند در جامعه،مسائلشو دلایل انزواش رو برسی می کنن... چند وقتی تو برنامه ها و کلاسا هستند.با هاشون همکاری کنید...
    صدایی از صندلی اول: اسمشون استاد..
    امیر علی رو به کل کلاس:علی اخوان.... صدای بم و لحن محکم ونظامی علی راه هر عکس العملی رو بست...
    تابان با تک سرفه علی رو به نشستن روی صندلی دعوت می کنه...: خوب حالا که کنجکاویتون ارضا شد میریم سراغ کارمون....
    کلاس با نجوای خسته نباشید پایان گرفت....
    تابان:نازیلا تو با من بیا دفترم...
    مهران:می دونستم دکتر که شما انتقام منو از این می گیرید... فلکش کنید تا عبرت عالمیان شود
    نازیلا:تو وجودت عبرت عالمیانه....
    نازیلا نگاهش به چشمان مشکی نافذ علی میفته و لبخندش محو می شه....
    خوب نظرت چیه مرد جوان... امیر علی می خواد جواب بده که ذباره اون بوی ملس شاتوت تو بینیش می پیچه....
    تابان:بیا تو گل دختر درم ببند...
    نازیلا:چشم استاد ولی...
    تابان:شنیدم دوباره گردو خاک کردی...
    نازیلا:از دست این پاشای فضول،عالم و ادمو پر کرده..
    تابان با لبخند:خوب تو هم...
    نازیلا:نگید رعایت کن که شاکی می شم... این جماعت سبز پوش با من مشکل دارن من خلاف نمیکنم...
    تابان:حالا گذشته از این حرفا... می خوام یه وظیفه بهت بدم...
    ویرایش توسط beste : 1391,11,21 در ساعت ساعت : 09:59 بعد از ظهر

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    می خوام تو این چند وقت ایشون رو همراهی کنید، کل گروهتون،اجازه بدید مسائل و مشکلاتتون رو از نزدیک ببینن...
    نازیلا نگاهی اجمالی به امیر علی انداخت و سرش را بلند کرد،بی پروا به ان چشمهای سیاه نافذ ذل زد: ما مشکلی نداریم اگر شما بتونید با فضای ما کنار بییاید...
    امیر علی:شما هنرمندا همیشه فکر می کنید از بقیه جدائید..
    نازیلا با حالتی نیمه عصبی:حرف کلیشه ای همیشگی...ببینید هر کسی هر شغلی که داره،فضاش مخصوص شغلشه و از اوون پنجره به دنیا نگاه می کنه.... بعد با دست بخشی از موهاش رو داخل مقنعه کرد و ادامه داد:بچه های گروه رو دیدید فقط نیما نبود چون امشب اجرا داره حالا تشریف بیاریدیه چای با ما باشید...
    امیر علی که تحت تاثیر حاضر جوابی و منطق نازیلا قرار گرفته بود:خیلی ممنون از دعوتتون
    _ما به استاد خیلی مدیونیم،اگر ایشون شما رو تائید می کنن پس رو سر ما جا دارید....
    تابان:تو لطف داری... حالا برید...راستی علی جان ادرس بگیر فردا پنج شنبه است بیاید منزل ما
    _چشم استاد....
    امیر علی به دنبال نازیلا روان شد،احساس می کرد از این دختر نسیمی از سبک باری و سر خوشی می وزه...انگار روی ابرها راه میره...
    نازیلا:شما خیلی محکم و با صلابت راه میرید..
    علی لبخند کم رنگی زد:بده؟؟؟؟
    _البته که نه....شبیه پدرم راه میرید،پر از حس ممنونیت از مرد بودنتون....
    امیر علی می خواست جواب بده که صدای لوده مهران نازیلا رو صدا کرد...
    مهران:کبودت کرد استاد یا نه.....به به خوشتیپ خان منت گذاشتید...
    امیر علی دستش را جلو اورد و با مهران و پاشا دست داد و به فهیمه باسر سلام کرد،مهران بین خودش و پاشا برای امیر علی جا باز کرد،نازیلا و فهیمه رو نیمکت رو به رو نشستند...پاشا چای خودش را به علی داد ....
    علی کمی معذب:خیلی ممنون...
    نازیلا:از مهران نترسید یکم چشم چرون هست ولی خطر ناک نیست
    مهران قند توی دستش را به سمت نازیلا پرت میکنه که با جا خالیه اوون به فهیمه می خوره...
    فهیمه:من که حرفی نزدم چرا منو تنبیه می کنی اخه...
    همه به لحن مظلومه فهیمه خندیدند..
    پاشا:حالا اقای اخوان این تحقیق برای چی هست؟
    امیر علی:علی لطفا...برای یه کتاب...
    پاشا که از لحن خشن و جوابهای تلگرافی علی اصلا خوشش نیامد بود خواست ادامه بده که نازیلا گفت:حالا اینو بی خیال تو چرا تو بوق کردی دیشب رو...
    مهران با دهان باز:مگه باز گرفتنت....بابا رو تو برم...
    نازیلا که اصلا متوجه نگاه عصبیه امیر علی نشده بود خواست جواب بده که مهران رو به علی گفت:این پرنسس و میبینید تقریبا نصف بیشتر ونهای گشت ارشاد تهران رو سوار شده....
    پاشا که از مطرح شدن موضوع پیش علی دلخور بود با لحن تندی:مهران اغراق نکن....
    نازیلا :کلا 5 بار شده همش به خاطر لباسای رنگیمه...
    پاشا نگاه نوازشگری به نازیلا انداخت:و خوشگلیت...
    علی که سعی داشت صمیمیت بین انها را هضم کند این حرف باعث عصبیت بیشترش شد...نازیلا نگاه شاکیه علی به پاشا رو دید خواست چیزی بگه...
    که موبایل امیر علی زنگ خورد...
    امیر علی نگاهی به گوشی انداخت و از جا بلند شد:من دیگه باید برم،مرسی بابت چای.
    مهران:بودید حالا...
    علی با پسرها دست داد و ازدخترها با سر خداحافظی کرد...
    نازیلا:صبر کنید تا دم در باهاتون مییام باید ادرس استاد رو بدم.....
    توی راه نازیلا:از سوال های پاشا دلخور نشید،اون سخت اعتماد می کنه...
    علی که متوجه شده بود عصبیتش از طرف نازیلا جور دیگه ای بر داشت شده: شما زود اعتماد می کنید؟
    _من...خوب اره..
    _کمی ساده دلانه نیست...
    نازیلا که واقعا از این جمله بدش امده بود:شما همیشه انقدر تلخ زبانید؟؟
    _من منظوری...
    نازیلا در حالی که داشت دور می شد:مهم نیست.....در مورد ادرس هم،شمارتون رو از استاد می گیرم،sms می کنم
    و سریع دور شد...
    علی کنار خیابان متعجب رفتن دخترک رو تماشا می کرد....
    ویرایش توسط beste : 1391,11,21 در ساعت ساعت : 09:59 بعد از ظهر

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1391,09,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    888
    میانگین پست در روز
    1.46
    محل سکونت
    پشت هیچستان

    پیش فرض

    .... پس گند زدی که داداش گلم...
    _کلا زیادی صمیمین.... یه جورین...
    مریم در حالی که داره کاهو خورد می کنه: ناخنک نزن سعید جان بدم می یاد،والا تو یه جوری هستی نازیلا تو دانشگاه هوا خواه زیاد داره....
    سعید به سمت علی که رو میز با انگشتاش ضرب گرفته:حالا ادرس و خودت باید زنگ بزنی بگیری....
    _روم نمی شه بعد از چرتی که گفتم... اوف...
    _خوبه می دونی خودت..بعد خیاری رو به رغم اعتراضات مریم به دهان می گذاره:عشق های بزرگ از نفرت شروع می شه...
    علی انگار که اتیشش زدن:خفه شو سعید.... عشق چیه بابا تو که می دونی...
    _من هیچی نمی دونم...گندشو در اوردی... دیگه کم کم دارم به عقلت شک می کنم..
    _من هیچیم نیست....فقط از زن جماعت خوشم نمی یاد...مریم منظورم تو نیستی...دختر از نوع این... تا این حد بی بندو بار...
    _اخه مومن نمی ترسی تهمت می زنی...یه کم شیطون هست اونم اقتضاء شغل و نسلشه...11 سال از ما کوچیکتر...
    _خوب باشه با این روابطش داره به خودشو خانوادش ضرر می زنه...
    سعید دستشو تو هوا تکون می ده: یه روزی می یای همین جا به من می گی که مثل سگ دنبالش افتادی و محلت نمی کنه....
    امیر علی با فریاد :مننننننننن،عمرا....
    _حالا می بینیم..
    مریم:حالا ول کنید بیاید شام...
    علی در حالی که داره به سمت در می ره:من سیر شدم..
    مریم:اخه.... با صدای بسته شدن در حرفش نصف می مونه...با غیظ به سمت سعید که بی خیال داره کاهو می خوره: راحت شدی ....چرا اینجوری می کنی...
    _براش لازمه...تمام روز میخ دختر بود،مطمئنم دختر یه جورایی توجهش رو جلب کرده ولی داره با قضاوتهای نا به جا شانس خندیدن و خوش بودنو از خودش می گیره..
    _اخههه
    _حال ول کن اوون پسر عموی بد عنقتو بیا به من برس که دارم از گشنگی میمیرم...


    صدای بگو مگو...شکستن گلدان...بسته شدن در...خورد شدن غرور یک مرد....
    صدای sms علی رو از خواب بیدار می کنه..
    سلام اقای اخوان نازیلا هستم..ادرس استاد....
    خوبه باز زیاد دور نیست...بلند می شه و لیوانی اب برای خودش می ریزه و از پنجره به کوچه تاریک زل می زنه...
    اون بوی ملس شاتوت مثل چسب به بینیش چسبیده و یه نگاه سبز عسلی بی خیال....
    ویرایش توسط beste : 1391,11,21 در ساعت ساعت : 10:00 بعد از ظهر

صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان زیتون | beste کاربر انجمن
    توسط beste در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 907
    آخرین نوشته: 1393,04,28, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
  2. رمان بانوی قصه | beste کاربر انجمن
    توسط beste در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 238
    آخرین نوشته: 1392,11,22, ساعت : 05:18 بعد از ظهر
  3. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,11,01, ساعت : 07:21 بعد از ظهر
  4. دانلود رمان به سبزی دست های تو | beste کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,02,31, ساعت : 07:26 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •