ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان دو راهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~ کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
51. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    4 7.84%
  • 15 تا 20

    16 31.37%
  • 20 تا 25

    15 29.41%
  • 25 تا 30

    9 17.65%
  • بالای 30

    7 13.73%
صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 107
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان دو راهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~ کاربر انجمن

    بسم الله ارحمن الرحیم

    سلام سلام...
    خوبین؟؟خوشین؟؟سلامتین؟؟؟

    میدونم..شاید تعجب کرده باشین....قرار بود بعد از قمارباز عشق رمان نویسی رو ببوسم بذارم کنار...ولی خیلی از دوستان تو تاپیک نقد و پیام خصوصی ازم جلد 2 رو هم خواستن....
    برای همین منم برای رفع بعضی از ابهامات و نظر شما دوستای عزیزم جلد دو رو شروع کردم...
    راستش رو بخواین هنوز یکم شک دارم....می ترسم از این جلد استقبال نشه....پس برای این که ناامید نشم تو رو خدا اون مثبت و تشکر رو فشار بدین....
    دوستان عزیزی که این رمان رو میخونین اگه کسی رو میشناسین که جلد یک رو می خونده ولی از جلد دو اطلاعی نداره خواهشا بهش خبر بدین...

    خلاصه:
    بعد از اون اتفاقات باران سعی می کنه یه زندگی جدید رو شروع کنه...سهیل رو فراموش کنه و به اهدافش برسه...اما باران نمیدونه که این راه پر از سختیه..پر از مشکل...پر از تنهایی...پر از دوراهی....

    نگران نباشین..زیاد غم انگیز نیست...چون میدونم رمانای شاد دوست دارین سعی می کنم توی این رمانم اتفاقای خوب بیوفته....
    ایم مقدمه:

    من این دیوانه ی شب ها
    من این سوداگر امید این دریای بی پروا
    من این کس که گهی خنده
    گهی غم روی لب دارم
    من این داد دل عاشق
    که بر دیوار بی حاشای رندانم
    منی بی تاب این فردا
    پی رمز دل عاشق
    پی راهی دوانم من
    در این بی راهه ی دنیا
    در این گمراهه ی عشق و دوراهی ها
    چگونه دل به تو دادم؟
    خودم که مقدمه رو خیلی دوست دارم..ممنون از سارای گلم...
    عکس باران که آواتارمه....عکس شخصیتای جدید رو نمیذارم..علتش هم اینه که هم پیدا کردن عکس با خصوصیات دلخواهم سخته و هم این که دوست دارم اون جور که توصیفشون می کنم تو ذهنتون تصور کنین...

    جلدم هنوز آماده نیست....حرف دیگه ای هم نمونده...به احتمال زیاد امروز یه پست داریم...
    همتونو دوز دارم....
    بای تا پست اول...
    ویرایش توسط ~Ani Joon~ : 1391,09,07 در ساعت ساعت : 19:36
    خدا تنها تنهایی است که هیچ تنهایی را تنها نمی گذارد...

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــ

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


  2. 125 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , - heDeh - , ayandeh1 , azarsana , bahar.nt , behnazhmz , chobiiin , darya... , Dellaram M , dorsa_68 , eniy , faezeh97 , fariba44 , fariba_hed , farisa , farnam88180 , fathemeh , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , golabeton , homa41 , katy , khatereh14 , khazoon , KHJ.N , kimi khoshgele , kimia joon , liuana , m.goli1378 , mahdiar , mahi tak , mahsa.h.i , mahta75 , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , Mar*Mar banoO , marale , marva , maryam21#@ , masi20002 , mina-flame girl , miss maryam , nafas44 , nasrin22 , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noshafarin , P@rya , pari1990 , paria_pari , Parya14 , pegah.a , princess74 , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , rozan98 , --»ROZ!i«-- , saba1324 , salia , Sam!ra , sar gol , sara-42 , SAZAK73 , setayesh1363 , setayesh1976 , Sh!vA , sh-n , SHADI 73 , Shining Star , shiva 501 , SHKH1371 , silverstar , sorme* , Star inferNal , Sαrα , takshakh2838 , V.i.d.a , venus7021 , yasesabs , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ~B@H@R~ , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~sky angel~ , ~Y a S n A~ , ×Mahdis× , اب و اتش , بازیگوش , بلور , بهارجون , بهبهو , داناد , سافانا , سامتانا , ساکتین , ستاره ارزو , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , عمه خانم , فاطمه رهبر , فانتین , فانوس دریایی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.م.ر , مسافرزندگی , نسرین... , نسيا , نگین فرجام , پرواس , گیلدا2 , •●شقایق●• , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,430
    میانگین پست در روز
    9.44
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 419,858 در 26,736 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!

    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت

    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام...بچه ها من اومدم پست بذارم...راستش من الان یه هفته ای میشه مریضم...آنفولانزا گرفتم...
    کلی با مامانم دعوا کردم که نشستم پای کامپیوتر....تروخدا از همین پست اول با تشکر و مثبت دلگرمم کنین...

    فصل اول.

    -باران؟؟؟تو این جایی؟؟؟
    سرش را بلند کرد و چشمانش را در چشمان نگران مادرش دوخت...مرضیه کمی جلوتر آمد و ادامه داد:
    -این جا چی کار می کنی؟؟؟مگه قرار نبود با مریم بری خرید؟؟؟
    باران پوزخندی زد و دوباره نگاه بی فروغش را به آسمان آبی رنگ نیویورک دوخت....مرضیه با دیدن سکوت باران آهی کشید و گفت:
    -یه نگاه به خودت بنداز....این چه وضعیه آخه؟؟؟شدی پوست و استخون...صبح تا شب می شینی به آسمون نگاه می کنی...نه تفریح..نه گردش...این چه زندگیه برای خودت درست کردی؟؟؟
    باران باز هم چیزی نگفت...مرضیه آهی کشید و از اتاق خارج شد...حرف زدن با باران بی فایده بود....
    تلفن را برداشت و شماره ی بهنام را گرفت..بعد از چند بوق بهنام جواب داد:
    -جانم مامان؟؟؟
    مرضیه:الو بهنام؟؟؟کجایی؟؟؟
    بهنام:اومدم بیرون یه دوری بزنم....کاری داشتی؟؟؟
    مرضیه چیزی نگفت..مردد بود که از وضعیت باران چیزی به بهنام بگوید یا نه...بهنام سکوت را شکست:
    -الو مامان؟؟؟الو؟؟؟
    مرضیه لبانش را خیس کرد و گفت:
    -حال باران خوب نیست....
    بهنام ناگهان ساکت شد...با حیرت پرسید:
    -باران؟؟؟
    بغض مرضیه ترکید و با هق هق ماجرا را برای او تعریف کرد:
    -از وقتی اومده نیویورک افسرده شده....همیشه تو اتاقشه...دراز می کشه رو تخت و به سقف نگاه می کنه..از بس گریه کرده دور چشماش گود افتاده....شده عین یه مرده ی متحرک...
    بهنام نمی توانست باور کند....حال باران خوب نبود؟؟؟اما او که در یادداشتش گفته بود برای تعویض روحیه نزد مرضیه و مسعود می رود....دستی به سرش کشید و گفت:
    -راضیش کن برگرده ایران مامان...
    مرضیه با صدای بلند گفت:
    -چــــــــی؟؟؟برگرده ایران که چی بشه...؟؟منی که مادرشم این جا نمیتونم براش کاری بکنم تو دست تنها تو ایران می خوای چی کار کنی؟؟؟
    بهنام کلافه سعی کرد مرضیه را متقاعد کند:
    -مامان خواهش می کنم....نذار باران از دست بره....بفرستش...قول میدم مواظبش باشم....
    چیزی نگفت و با دیدن سکوت مرضیه متوجه دودلی او شد...با صدایی آهسته گفت:
    -خواهش می کنم مامان....بذار کمکش کنم....
    مرضیه همان طور که گریه می کرد گفت:
    -به خدا منم خیر و صلاحشو می خوام...اگه فکر می کنی تو ایران درست میشه می فرستمش بهنام...
    ولی تو رو به خدا منو از حال و روزش بی خبر نذار....
    بهنام:چشم...پس به من خبر بده کی میاد....
    مرضیه:باشه حالا بذار با بابات حرف بزنم ببینم چی میگه...کاری نداری...؟؟؟
    بهنام:نه...خدافظ..
    مرضیه:مواظب خودت باش مامان...خدافظ...
    تلفن را قطع کرد و به سمت اتاق مسعود به راه افتاد....همان طور که وارد اتاق می شد در دل گفت:
    -خدایا دخترمو بهم برگردون....


    ادامه دارد...
    ببخشید اگه کم بود....نظری داشتین بیاین پروفایلم...شبتون شیک...

  5. 163 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    #Anisa# , $ ساجده$ , *barandel* , *Lilia* , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , 199295 , 677389 , aflak , afroodit , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , azarsana , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , betsabeh , chobiiin , dorsa_68 , ehsany , eniy , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , faezeh_kht , farah2 , fariba44 , fariba_hed , farnam88180 , fathemeh , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , googoosh z , homa41 , hoolia , khademre , khatereh14 , khazoon , ladan93 , liuana , m.goli1378 , mahdiar , mahi tak , mahsa.h.i , mahsa73 , mahzoon , Maman fariba , mamorin , mani1384 , mansoure , many22 , marale , marjansh , marva , maryam21#@ , mfr60 , mina-flame girl , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , nasrin22 , nedaj , nilgon_nili , noshafarin , P@rya , parei , pari1990 , paria_pari , parshang , pegah.a , perijooon , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , rozan98 , --»ROZ!i«-- , saba1324 , sahar.74 , sahel_m , salia , Sam!ra , sar gol , sara-42 , SAZAK73 , sedena , setareh273 , setayesh1363 , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , SHADI 73 , shalizar2 , sheida_953 , shili , shiva 501 , silverstar , sorme* , Sαrα , T.KHD , takshakh2838 , tama1011 , tin tin 0121 , tina76 , toska , venus7021 , wildfire14 , yasaman20 , yasesabs , yAsnA*19F , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بلور , بهارجون , بهبهو , خیال غزل , داناد , ریحون , زوها , سافانا , سامتانا , ستاره ارزو , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , شرقي , عمه خانم , فاطمه رهبر , فانتین , فرحناز65 , ققنوس98 , مسافرزندگی , مهرآذین , نسيا , نیاز.ش , پرواس , پونام , کایسا , کمند , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , •●شقایق●• , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  6. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام...چه طور مطورین؟؟؟چه خبر؟؟؟؟ببخشید دیروز پست کم بود..امروز بیشتر گذاشتم....بچه ها خواهشا به کسانی که جلد یک رو می خوندن بگین...من خودم به چند نفر گفتم....شما هم لطفا این کارو بکنین....
    بذارین هم خواننده ها بیشتر شن هم بفهمن بالاخره چه بلایی سر باران میاد....

    وارد اتاق شد و به سمت مسعود که روی تخت دراز کشیده بود رفت...لبه ی تخت نشست و او را صدا زد:
    -مسعود...
    مسعود سرش را بلند کرد و با دیدن مرضیه پرسید:
    -چی شده خانم؟؟؟
    مرضیه با نگرانی جواب داد:
    -باید باهات حرف بزنم....
    مسعود منتظر ماند...مرضیه هم با صدایی بغض دار ادامه داد:
    -حال باران خوب نیست....از وقتی اومده این جا افسرده شده.....همش تو اتاقشه و گریه می کنه....این اون بارانی نیست که من قبل از اومدن دیدم...
    با دستمال اشک چشمانش را گرفت:
    -الان زنگ زدم به بهنام...
    مسعود:خب؟؟؟چی شد؟؟؟
    مرضیه:بهنام میگه بفرستیمش ایران....
    مسعود:مگه ایران چه خبره؟؟؟
    مرضیه:نمیدونم والا....
    با یادآوری لحن پر از خواهش بهنام گفت:
    -به هرحال بهنام همیشه از منو تو به باران نزدیک تر بوده....مطمئنم میتونه کمکش کنه....
    مسعود آهی کشید و همان طور که از پنجره به بیرون نگاه می کرد با صدایی آرام و لرزان گفت:
    -گیج شدم مرضیه....نمیدونم باید چی کار کنم....احساس می کنم هیچی سر جاش نیست....تو این چند سال فشار زیادی رو تحمل کردم....دیگه نمی کشم....
    نگاهی به مرضیه انداخت و گفت:
    -منو تو این جا هیچ کاری نمیتونیم براش بکنیم...به یاسر میگم براش بلیط بگیره....
    مرضیه با چشمان اشکی لبخند زد و آه کشید.....ای کاش زمان به عقب برمی گشت و می توانست همه چیز را تغییر دهد...
    +++
    باران آهسته اما عصبانی پرسید:
    -نباید با خودم مشورت می کردین؟؟؟همین جوری بلند شدین واسه من بلیط گرفتین که چی بشه؟؟؟من اگه می خواستم بمونم ایران که نمیومدم این جا....
    مرضیه همان طور که لباس های باران را تا می کرد و درون چمدان قرار می داد:
    -اگه تونستی منو متقاعد کنی که این جا یه کار مفید انجام میدی همین الان پروازتو کنسل می کنم....
    باران کلافه موهایش را پشت گوشش داد و گفت:
    -بهنام گفته منو بفرستی ایران..نه؟؟؟
    مرضیه به تایید سر تکان داد...
    باران پوزخند صداداری زد و گفت:
    -منم که این جا خیارم....بهنام حق نداره درباره ی زندگی من تصمیم گیری کنه...
    مرضیه سعی کرد کمی قاطعیت به خرج دهد....بنابراین با لحنی محکم گفت:
    -تو به این وضعیت میگی زندگی....؟؟؟؟نمردیمو معنی زندگی کردنم فهمیدیم...!!!
    باران از جا بلند شد و به سمت حمام رفت...حرف زدن با مرضیه مانند کوبیدن میخ در سنگ بود.....نمی توانست علت اصرارهای بهنام و مرضیه برای رفتن به ایران را بفهمد....مگر بهنام نمی دانست که باران برای چه به نیویورک آمده؟؟؟شیرآب را باز کرد و در دل گفت:
    -اگه سهیلو ببینم چی؟؟؟اون همه سعی کردم ازش دوری کنم حالا با یه حرف بهنام همه ی زحمتام به هدر رفت....
    نفسش را بیرون داد و زیر آب رفت....
    +++
    همان طور که جلوی آینه ایستاده بود صورتش را بررسی می کرد...موهای نسکافه ای رنگش مانند سیم تلفن بالای سرش جمع شده بود....صورتش کمی زرد شده بود و دور چشمانش هم هاله ای قرمز رنگ به وجود آمده بود...به اینه پشت کرد و لباس هایش را پوشید....همان طور که شالش را مرتب می کرد با خود غر میزد:
    -حالا چی می شد برای هفته ی دیگه بلیط بگیرین...؟؟؟نمیدونم آسمون میومد زمین یا زمین میرفت آسمون...اَه....
    با صدای مسعود که از او می خواست عجله کند چمدانش را برداشت و از اتاق خارج شد....مرضیه حاضر و آماده ایستاده بود...باران از کنارش رد شد و کفش هایش را پوشید...در دل دعا می کرد پروازشان کنسل شود...مسعود ماشین را روشن کرد و به سمت فرودگاه به راه افتادند...
    مرضیه در طول راه در حال نصیحت کردن بود و باران بی توجه به او مناظر بیرون را تماشا می کرد....بعد از مدتی رسیدند....باران با بی میلی دنبال مرضیه و مسعود وارد فرودگاه شد و منتظر ماند تا شماره ی پروازش را اعلام کنند....در تمام مدت کلافه و عصبانی بود و در دلش برای بهنام خط و نشان می کشید...
    وقتی شماره ی پروازش را اعلام کردند به سرعت از مرضیه و مسعود خداحافظی کرد و بعد از مدتی معطلی سوار هواپیما شد...چند عدد قرص خواب آور از درون کیفش بیرون کشید و خورد..همان طور که چشمانش را می بست در دل دعا می کرد هواپیما سقوط کند یا در هوا منفجر شود....لبخندی به افکارش زد و چشمانش گرم خواب شد....

    ادامه دارد...
    مثبت و تشکر یادتون نـــــــره....

  7. 145 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    #Anisa# , $ ساجده$ , *barandel* , *Lilia* , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , azarsana , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , chobiiin , dorsa_68 , eniy , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , faezeh_kht , farah2 , fariba44 , fariba_hed , farisa , farnam88180 , fathemeh , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , googoosh z , homa41 , h_t_h_1984 , khademre , khatereh14 , khazoon , ladan93 , liuana , m.goli1378 , mahdiar , mahi tak , mahsa.h.i , mahsa73 , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , many22 , marjansh , maryam21#@ , mfr60 , mina-flame girl , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , narciss , nasrin22 , nedaj , nilgon_nili , noshafarin , P@rya , pari1990 , paria_pari , parshang , pegah.a , perijooon , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , rozan98 , --»ROZ!i«-- , saba1324 , sahar.74 , salia , Sam!ra , sar gol , SAZAK73 , sedena , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , SHADI 73 , sheida_953 , shf_aboops , shiva 501 , silverstar , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , TARANOMEMEHR , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yAsnA*19F , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , zohrehm64 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهارجون , بهبهو , خیال غزل , داناد , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , شرقي , عمه خانم , فاطمه رهبر , فانتین , فرحناز65 , ققنوس98 , نداي عشق , نسيا , نکیسا2 , نیاز.ش , پرواس , پونام , کمند , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ســـــــــلام....من اومدم با یه پست دیگه...
    ببینین چه زود زود پست میذارم...شما هم با مثبت و تشکر جبران کنید...

    فصل دوم.

    ویبره ی موبایلش را روی ران پایش احساس می کرد...کوله اش را روی شانه اش جابه جا کرد و سعی کرد موبایلش را بیرون بکشد....بعد از کمی تلاش موفق شد اما تماس قطع شده بود....نگاهی به صفحه ی موبایلش انداخت...1 میس کال از بهنام....سریع شماره ی بهنام را گرفت....اشغال بود...عصبانی و کلافه
    گوشی را قطع کرد و همراه چمدانش روی صندلی کوچکی نشست....بعد از چند دقیقه بهنام زنگ زد....
    با عصبانیت جواب داد:
    -بله؟؟
    بهنام:سلام..کجایی؟؟؟
    باران:قبرستون...کجا می خواستی باشم؟؟؟تو فرودگاهم دیگه....
    بهنام:باز که سگ شدی....
    باران:زهرمـار..حوصله ندارم...کجایی؟؟؟
    بهنام:من بیرون فرودگاهم...
    باران:باشه..اومدم....
    سریع موبایلش را درون جیبش سر داد و همان طور که چمدانش را دنبال خودش می کشید به سمت در خروجی به راه افتاد....
    بعد از مدتی جست و جو ماشین بهنام را دید....جلو رفت و همان طور که چمدانش را به دست بهنام می داد تا درون صندوق عقب بگذارد سلام داد...بهنام لبخندی زد و گفت:
    -سلام خانم بداخلاق...
    باران:بهنام اعصاب ندارم...میزنم نصفت میکنما....
    بهنام:چته تو باران؟؟؟؟مامان می گفت افسرده ای...اما الان می بینم عصبانی هستی...
    صدای باران ناخودآگاه کمی بالا رفت:
    -تو به چه حقی به مامان گفتی منو بفرسته ایران؟؟؟من خودم اگه می خواستم برگردم زودتر میومدم... خدارو شکر هم زبون دارم هم پا...
    بهنام خندید و همان طور که سوار ماشین می شد گفت:
    -سوار شو بریم...
    باران سوار شد و از قصد در ماشین را محکم به هم کوبید....بهنام لبخند محوی زد و قبل از این که ماشین را روش کند دسته گل بزرگی از رز قرمز را به سمت باران گرفت:
    -داشت یادم میرفت....تقدیم به خواهر کوچولوی بداخلاقم...
    باران لبخند زد و دسته گل را گرفت....همیشه همین طور بود....زود عصبانی می شد و زود هم می بخشید.
    نمی توانست با بهنام بیشتر از یک ساعت قهر بماند....دلش برای او پر می کشید...
    در طول راه باران متوجه شد که بهنام مسیر را اشتباه میرفت...کمی خودش را جلو کشید و گفت:
    -کجا میری دیوونه؟؟؟
    بهنام همان طور که راهنما میزد گفت:
    -داریم میریم شام بخوریم....
    باران پوفی کرد و دوباره به صندلی تکیه داد...بهنام برای این که سر صحبت را باز کند و بتواند باران را راضی به انجام کار مورد نظرش بکند گفت:
    -مامان می گفت افسرده شدی..جریان چیه؟؟؟
    باران غرغر کرد:
    -مامان مثل همیشه پیاز داغ ماجرا رو زیاد کرده...من مثل همیشه معمولی بودم....
    بهنام:تو خیلی وقته معمولی نیستی باران...از همون وقتی که اون اتفاق افتاد....دیگه باران سابق نشدی...
    باران پوزخندی زد و با چشمانی پر از اشک پرسید:
    -باید می شدم؟؟؟
    بهنام:میتونستی حداقل عادی باشی...
    باران:مگه نبودم؟؟
    بهنام:نه....عادی و نبودی و نیستی....
    باران:من نمیدونم شما به کی میگین عادی....؟؟؟من که دارم زندگیمو می کنم....با شماها کاری نداریم...
    بهنام:اشتباهت همین جاست باران..با هیچ کس کاری نداری....ما خانوادتیم....روزای قبل از اون ماجرا رو یادت بیار....هر روز با بابا و مامان تو کوه و پارک و خرید و مسافرت بودیم....حالا چی؟؟؟
    باران سرش را پایین انداخت و بهنام ادامه داد:
    -به خدا مامان و بابا منتظرن تو یه قدم برداری،خودشون صد تا قدم میان جلو....میدونی عیب تو چیه؟؟؟؟
    نه خودت به خودن کمک می کنی نه میذاری ما کمکت کنیم....
    باران برای عوض کردن موضوع گفت:
    -اگه قرار باشه تا شب از این حرفا بزنی از گشنگی می میریم بهنام...
    بهنام چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
    -خانم شما کوچه ی علی چپو نمیشناسی؟؟؟؟
    باران لبخند زد و تا رسیدن به رستوران حرفی میانشان رد و بدل نشد...ساعت حدودا 10 بود که شام خوردند و به خانه برگشتند تا باران استراحت کند..
    باران به سرعت به اتاقش رفت و در را بست...چه قدر دل تنگ اتاقش بود....!!!با عجله لباس هایش را عوض کرد و از زیر تخت مقوایی بیرون کشید....با ماژیک قرمز بزرگ روی مقوا نوشت:
    -من خوابم...مزاحم نشید....
    بعد هم تصویر دختری را کشید که خواب بود...با لبخند مقوا را به در اتاقش چسباند....کش موهایش را باز کرد و به سمت تخت شیرجه زد....همان طور که ملافه اش را مرتب می کرد با خود گفت:
    -خب..بریم که داشته باشیم یه خواب زمستونی رو....ایشالا سال دیگه همین موقع بیدار میشم...
    چشمانش تازه داشت گرم می شد که سریع روی تخت نشست و گفت:
    -ای وای قرص یادم رفت....
    سریع دو عدد قرص خواب آور بیرون آورد و خورد....سپس دوباره روی تخت دراز کشید و کم کم خواب او را ربود....

    ادامه دارد....
    خب...اینم یه پست دیگه.....مثبت و تشکر و بزن....مطمئنی زدی؟؟مطمئــــــن؟؟؟؟اگه مطمئنی پس هیچی...بـــــــــابـــــای. ...

  9. 137 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    #Anisa# , $ ساجده$ , *barandel* , *Lilia* , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , behnazhmz , betoche** , chobiiin , daneshmand , Dellaram M , dorsa_68 , eng2day , eniy , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , faezeh_kht , fafajoooon68 , fariba44 , fariba_hed , farnam88180 , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , googoosh z , homa41 , h_t_h_1984 , khademre , khatereh14 , khazoon , ladan93 , liuana , m.goli1378 , mahi tak , mahsa.h.i , mahsa73 , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , Mantral , many22 , marjansh , maryam21#@ , mfr60 , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , narciss , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noshafarin , P@rya , pari1990 , paria_pari , pegah.a , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , rozan98 , --»ROZ!i«-- , saba1324 , sahar.74 , salia , Sam!ra , sar gol , sara-42 , SAZAK73 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , sheida_953 , shiva 501 , silverstar , Sαrα , takshakh2838 , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهار گل , بهارجون , بهبهو , خیال غزل , داناد , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , عمه خانم , فاطمه رهبر , فانتین , فرحناز65 , ققنوس98 , نسيا , نیاز.ش , پرواس , پونام , کمند , گل یاس , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  10. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام....

    +++
    بهنام با مشت به در کوبید و بلند داد زد:
    -باران....باران زنده ای؟؟؟جواب بده....باران....
    باران سرش را از زیر ملافه بیرون آورد و گفت:
    -مگه کوری بهنام؟؟؟؟اون نوشته به اون بزرگیو رو در نمی بینی؟؟؟
    کمی بعد صدای خنده ی بهنام بلند شد....مشخص بود که یادداشت را خوانده و با دیدن تصویری که باران کشیده بود خندیده...
    باران دوباره ملافه را روی سرش کشید و گفت:
    -کوفت...هر چی میشه زرتی می خنده.....اَه....
    بهنام دوباره گفت:
    -الان دقیقا 7 ساعت و 45 دقیقه است که خوابیدی...یا بلند میشی یا مجبورم می کنی درو بشکنم بیام تو....
    باران بلند داد زد:
    -این قدر اون جا وایستا علف زیر پات سبز بشه....من درو باز نمی کنم تو هم جرات نداری درو بشکنی... الانم مثل پسرای خوب میری مشقاتو می نویسی میذاری من به خوابم برسم.....
    بهنام شروع کرد از یک تا ده شمردن.....باران که فکر نمی کرد بهنام جدی بگوید دوباره خوابید.....کمی بعد صدای بهنام دور شد....بعد هم گفت:
    -باران دارم میام درو بشکنم....بعدا غرغر نکنی در اتاقمو شکستی و این حرفا...
    باران با شنیدن لحن جدی بهنام سریع از جا بلند شد و پشت در ایستاد....بهنام بلند ادامه داد:
    -دارم میام....
    باران آرام قفل در را باز کرد و همین که بهنام خواست در را با لگد باز کند در را باز کرد و بهنام با سر به زمین افتاد....باران هم لبخندی زد و همان طور که دوباره به سمت تختش میرفت گفت:
    -داشتی میرفتی درم ببند....
    بهنام عصبانی از جا بلند شد و گفت:
    -یکی طلبت....خجالت نمی کشی با برادر بزرگت این رفتارو انجام میدی؟؟؟
    باران یک تای ابرویش را بالا برد و منتظر بهنام را نگاه کرد....بهنام با دیدن قیافه ی باران شروع کرد به خندیدن...
    باران هم لبخندی زد و گفت:
    -خب دیگه...خوش گذشت...بفرما بیرون.....
    بهنام به سمتش آمد و گفت:
    -شرمنده خواهر....تا شما رو نبرم پایین از این اتاق بیرون نمیرم....
    وقتی دید باران دوباره آماده ی خواب شده است سریع دست باران را گرفت و گفت:
    -تو که دوست نداری بغلت کنم ببرمت؟؟؟؟
    باران کلافه گفت:
    -آخه الان من بیام پایین چه اتفاقی میوفته که تو این قدر اصرار داری؟؟؟
    بهنام به زور باران را بلند کرد و گفت:
    -اتفاقای خوب.....
    با هم به آشپزخانه رفتند و باران روی اپن نشست....بهنام هم دو تا فنجان نسکافه آماده کرد و همان طور که یکی از آن ها را به دست باران می داد گفت:
    -باران جونم....عزیزم....خوشگلم...
    باران:خب باشه خر شدم...چی می خوای؟؟؟
    بهنام کمی از نسکافه اش را نوشید و گفت:
    -یه کاری بگم می کنی؟؟؟؟
    باران:تا ببینم چه کاری؟؟؟
    بهنام آرام گفت:
    -بری پیش یه روانشناس.....
    باران چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
    -حرفشم نزن....مگه من دیوونم....؟؟؟
    بهنام:مگه فقط دیوونه ها میرن پیش روانشناس....؟؟؟
    باران با غیظ گفت:
    -نخیر..کسایی که یه مشکلی دارن و خودشون نمی تونن حلش کنن میرن پیش روانشناس..من مشکلی ندارم....
    بهنام فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:
    -لج نکن باران....تروخدا به حرفم گوش کن....یه بار برو پیش این دوستم که روانشناسه....شاید حالت خوب شد.....
    باران عصبانی شد:
    -ادامه نده بهنام.....حال من خوبه..مشکلیم ندارم....
    بهنام با بغض گفت:
    -باران به خدا برام سخته...وقتی می بینم داری جلوی چشام آب میشی.....چرا نمی فهمی نگرانتم.....؟؟؟
    من برادرتم..از بچگی با هم بزرگ شدیم....چرا منو غریبه میدونی؟؟؟من با یه نگاه می فهمم چه حال و روزی داری....
    باران که از دیدن چشمان پر از اشک بهنام تعجب کرده بود با حیرت گفت:
    -بهنام....داری گریه می کنی دیوونه؟؟؟
    بهنام دستی به چشمانش کشید و از آشپزخانه خارج شد.....باران آهی کشید و زانوهایش را در آغوش گرفت...دوست نداشت بهنام را نگران و ناراحت ببیند....ولی از طرفی هم راضی نمی شد به نزد یک روانشناس برود....چشمانش از اشک پر شد...چه قدر از خودش متنفر بود......!!!کسی که باعت شده بود همه ی خانواده نگران و ناراحت باشند....
    از روی اپن پایین پرید و به سمت اتاق بهنام رفت.....باید بهنام را خوشحال می کرد.....نباید می گذاشت برادرش بیش از این عذاب بکشد.....در زد و وقتی هیچ جوابی نشنید وارد اتاق شد....بهنام پشت پنجره ایستاده بود و سرش را به شیشه چسبانده بود....باران با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت:
    -بهنام...ناراحت نباش...به خاطر تو میرم....فقط تو نارحت نباش باشه.....؟؟؟؟
    بهنام بدون این که برگردد پرسید:
    -باران قول میدی فردا بری؟؟؟
    باران:باشه قول میدم.....فردا میرم.....
    و بعد هم با لحن شیرینی افزود:
    -آشتی دیگه....برگرد بهنام...
    بهنام برگشت و به باران لبخند زد....باران هم با لبخندی جوابش را داد و در آغوش بهنام فرو رفت.....

    ادامه دارد....
    مثبت و تشکر فراموش نشه......
    بچه ها یعنی واقعا هیچ نظری درباره ی داستان ندارید؟؟؟

  11. 136 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    #Anisa# , $ ساجده$ , *barandel* , *Lilia* , *MAHSA 73* , *RaheleH , *~aida bala~* , *ریحانه# , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , chobiiin , dorsa_68 , eng2day , fadai , faezeh khajeh , faezeh88 , faezeh_kht , fafajoooon68 , fariba44 , fariba_hed , farisa , farnam88180 , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , googoosh z , h_t_h_1984 , khademre , khatereh14 , khazoon , ladan93 , liuana , m.goli1378 , mahi tak , mahsa.h.i , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , Mantral , many22 , marjansh , maryam21#@ , mfr60 , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , narciss , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noshafarin , P@rya , pari1990 , paria_pari , pegah.a , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , --»ROZ!i«-- , sahar.74 , Sam!ra , sar gol , sara-42 , SAZAK73 , sedena , setareh273 , setayesh1363 , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , sheida_953 , shf_aboops , shiva 501 , silverstar , sirius , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهار گل , بهارجون , بهبهو , تهران بانو , خیال غزل , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , شرقي , عمه خانم , فاطمه رهبر , فانتین , فرحناز65 , ققنوس98 , نسيا , نیاز.ش , ویشار , پرستو... , پرواس , پونام , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  12. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل سوم.

    بهنام با تعجب نگاهی به سر تا پای باران انداخت و پرسید:
    -این جوری می خوای بری؟؟؟
    باران در کمال خونسردی شالش را مرتب کرد و گفت:
    -آره....چه طور مگه؟؟؟
    بهنام از جا بلند شد و همان طور که مچ دست باران را گرفته بود و او را به دنبال خودش می کشید گفت:
    -این چه سر و وضعیه آخه....؟؟؟
    باران نگاهی به مانتو و شال مشکی رنگش انداخت و با اخم گفت:
    -از نظر خودم که خوبه...
    بهنام در اتاق باران را باز کرد و همان طور که باران را روی تخت می نشاند گفت:
    -از نظر من افتضاحه...مگه داری میری عزا دختر...؟؟؟
    باران نفسش را بیرون داد و نگاهی به ساعت انداخت...عقربه ها ساعت 3 را نشان می دادند...بهنام با یک مانتوی مشکی و روسری آبی به سمت باران آمد و گفت:
    -اینا رو بپوش....
    باران لباس ها را برداشت و گفت:
    -اینم که مشکیه....چه فرقی داره....؟؟؟
    بهنام دست به سینه ایستاد و گفت:
    -اولا که این مانتویی که من انتخاب کردم قشنگ تره...دوما روسریه آبیه....چیه شال مشکی سر کردی؟؟؟
    باران برای این که بحث را بخواباند مانتو را پوشید و روسری آبی رنگ را هم سر کرد....بهنام باران را جلوی آینه نشاند و دستانش را روی شانه اش گذاشت...بعد هم با رضایت گفت:
    -حالا خوشگل شدی.....یکم ارایش کن بعد برو....
    باران نگاهی به خودش انداخت و گفت:
    -ول کن بهنام....همین جوری خوبه..دیگه آرایشو بیخی....
    بهنام:خودت آرایش می کنی یا من شروع کنم؟؟؟
    باران دست برد و رژ کالباسی رنگش را برداشت و زیر لب گفت:
    -پسره ی زورگو....
    بهنام:شنیدم چی گفتی....
    باران:منم گفتم که بشنوی....
    کمی بعد بهنام رضایت داد تا باران برود....باران هم کیفش را برداشت و بعد از گرفتن آدرس مطب،از خانه خارج شد....ریموت را زد و سوار ماشین شد....همان طور که در آینه به چهره اش نگاه می کرد ماشین را روشن کرد....واقعا عالی شده بود....
    روسری آبی رنگش با چشمانش ست شده بود و آرایشی که کرده بود رنگ و رو رفتگی صورتش را پوشانده بود.....به سمت مطب دکتری که بهنام آدرسش را داده بود راه افتاد.....
    روزی حتی فکرش را هم نمی کرد که برای خوشحال کردن بهنام به یک روانشناس مراجعه کند.....
    ترافیک نسبتا سنگین بود و بالاخره ساعت 4 بود که باران رسید....دستی به صورتش کشید و وارد ساختمان شد.....قبل از ورودش به مطب پلاک نسبتا بزرگی را که روی دیوار نصب شده بود را خواند:
    -دکتر آرسام مجاور....روانشناس بالینی...
    باران سری تکان داد و وارد شد.....دختر نوجوانی به همراه مادرش گوشه ای از مطب را اشغال کرده بودند...
    به سمت میز منشی به راه افتاد و گفت:
    -سلام...زمانی هستم...وقت داشتم...
    منشی لبخندی زد و گفت:
    -چند لحظه اجازه بدین....
    نگاهی به دفتر مقابلش انداخت و گفت:
    -بله خانم زمانی...چند لحظه بشینین الان می فرستمتون تو....
    باران به سمت کاناپه های چرمی به راه افتاد و روی یکی از آن ها نشست....ای کاش به بهنام قول نداده بود...!!!در این صورت از جا بلند میشد و از ساختمان بیرون میرفت....اما حالا مجبور بود با یک دکتر پیر و پر حرف یک ساعت درباره ی مشکلش حرف بزند.....!!
    منشی صدا زد:
    -خانم زمانی بفرمایید داخل...
    باران از جا بلند شد و از منشی تشکر کرد....بعد هم به سمت در اتاق دکتر رفت و چند تقه به در زد....با صدای بفرماییدی که به گوشش رسید نفس عمیقی کشید و وارد شد....


    ادامه دارد....
    اگه نقد کنید پست بیشتر میذارم...فعلا همینو داشته باشید تا بعد...
    لینک نقد:دوراهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط ~Ani Joon~ : 1391,09,09 در ساعت ساعت : 16:30

  13. 134 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *barandel* , *Lilia* , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , azarsana , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , chobiiin , dorsa_68 , eng2day , faezeh khajeh , faezeh88 , faezeh_kht , fafajoooon68 , fariba44 , fariba_hed , farisa , farnam88180 , fatima983 , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , googoosh z , homa41 , khademre , khatereh14 , khazoon , ladan93 , liuana , m.goli1378 , mahi tak , mahsa.h.i , mahzoon , mani1384 , mansoure , Mantral , many22 , marjansh , maryam21#@ , mfr60 , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noshafarin , P@rya , pari1990 , paria_pari , pegah.a , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , --»ROZ!i«-- , sahar.74 , sahel_m , Sam!ra , sar gol , sara-42 , SAZAK73 , sedena , setareh273 , setayesh1363 , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , sheida_953 , shf_aboops , shiva 501 , silverstar , sirius , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , Tawny girl , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهار گل , بهارجون , بهبهو , تهران بانو , خیال غزل , رامان , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , شرقي , عمه خانم , فاطمه رهبر , فانتین , فرحناز65 , ققنوس98 , نسيا , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام...خوبین؟؟؟من که خیلی خوبم....اومدم این جا که از کانادا،مریم جون،paria-pari و farnam88180 عزیز تشکر کنم که همین اول داستان حسابی منو با نظراتشون دلگرم کردن.....ممنون دوستای گلم...

    وارد اتاق که شد نگاهی به اطرافش انداخت و پسر جوانی را پشت میز بزرگی که گوشه ی مطب قرار داشت دید....سلام کرد و به سمت کاناپه ی مقابل میز به راه افتاد....پسر جوان لبخندی زد و گفت:
    -سلام...خوش اومدین...بفرمایین....
    باران نشست و به پسر جوان نگاه کرد...جوان تر از حد تصورش بود.....موهای کوتاه و مشکی رنگی داشت و
    آن ها را نامرتب بالا داده بود..ابروها و چشمانش هم مشکی بودند و بینی خوش فرم و لبانی معمولی داشت....
    نخستین چیزی که در نظر باران آمد چشمان مشکی رنگش بود که باران احساس کرد پسر جوان با چشمانش حرف می زند.....با صدای گرم پسر جوان به خودش آمد و دست از بررسی صورت او برداشت:
    -خب باران خانم....خوب هستین؟؟؟بهنام چه طوره؟؟؟
    باران پایش را روی پایش انداخت و گفت:
    -خوبم ممنون...بهنام هم سلام داره خدمتتون.....
    دکتر:سلام برسونین....بهنام به من گفت افسرده شدین...جریان چیه خانم؟؟؟
    باران:بهنام بهتون نگفت افسردگی من چه علتی داره....؟؟؟
    دکتر:راستش رو بخواین می خواست بگه ولی من دوست داشتم از زبون خودتون بشنوم....
    باران:چرا؟؟چه فرقی می کنه؟؟؟
    دکتر:وقتی خودتون برای من تعریف کنین بهتر میتونم متوجه احساساتتون بشم....
    باران چیزی نگفت و دکتر مجاور هم تلفنش را برداشت و به منشی مطب تلفن زد:
    -خانم حیدری دو تا قهوه بیارین لطفا....
    تلفن را گذاشت و به باران گفت:
    -من میدونم که رشته ی شما روانشناسی بوده بنابراین باید بدونین که تا خود بیمار نخواد همکاری کنه دکتر هیچ کاری نمیتونه انجام بده....من شما رو راحت میذارم...اگه منو به عنوان یه دوست که قراره کمکتون کنه قبول دارین به طور جدی کارمونو شروع کنیم..اگه هم نه راحت باشین....مطمئن باشین من به بهنام میگم خودم نمیتونم کاری براتون بکنم....
    باران خواست بگوید که نیازی به مشاوره ندارد اما با دیدن چشمان مهربان پسر جوان و لبخند گرمش بی اراده گفت:
    -من خودمم واقعا به کمک نیاز دارم....
    همان لحظه در را زدند و کمی بعد منشی با دو فنجان قهوه وارد شد....سینی را روی میز گذاشت و از اتاق خارج شد.....دکتر فنجان باران را مقابلش گذاشت و گفت:
    -پس از همین الان کار ما شروع میشه.....از همین الان باید بدونی که من برای تو آرسامم تو هم برای من باران....نشنوم بگی دکتر مجاور یا نمیدونم آقا آرسام و اینا....باشه؟؟؟
    باران سری تکان داد و همان طور که کمی از قهوه اش را می خورد گفت:
    -خب...از کجا شروع کنم؟؟؟؟
    آرسام لبخندی زد و گفت:
    -از هرجا دوست داری....فقط از یه جایی شروع کن که من متوجه ماجرا بشم.....
    باران نفس عمیقی کشید و از دوران کودکی اش شروع کرد.....زندگی مرفه و بی دردی که داشتند.... شیطنت هایش با بهنام...کلاس های مختلفی که مرضیه باران و بهنام را در آن ثبت نام می کرد....
    مسافرت های خارج از کشور.....بهترین مدرسه های تهران که باران و بهنام در آن ها درس می خواندند....
    و از دوستش لاریسا که از دبیرستان با هم دوست بودند و به علت علایق و سلیقه های مشترک صمیمیت
    بیشتری با هم داشتند....
    قبل از رسیدن به ماجرای زانتیا کمی مکث کرد تا نفسی تازه کند.....آرسام گفت:
    -پس از دوران کودکی زندگی خوبی داشتی.....
    بعد نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
    -باران تا این جا که زندگی جالبی داشتی.....خیلی دوست داشتم ادامش رو هم همین الان بشنوم ولی متاسفانه وقت مشاورت تموم شده....ادامش بمونه برای فردا.....
    باران متعجب نگاهی به ساعت انداخت....چه قدر زود یک ساعت و نیم تمام شده بود..!!!!
    از جا بلند شد و گفت:
    -ممنون دکتر....فردا می بینمتون....
    آرسام لبخند گرمی زد و برای بدرقه ی باران از جا بلند شد....باران هم به سرعت گفت:
    -زحمت نکشین....بفرمایین....
    آرسام با لبخند گفت:
    -داشتی میرفتی از منشی واسه فردا وقت بگیر....
    باران:چشم..خدافظ....
    آرسام چشمکی زد و از باران خداحافظی کرد.....بیرون از اتاق دکتر باران دوباره از منشی تشکر کرد و برای فردا وقت گرفت.....
    از مطب خارج شد و هوای دودآلود تهران را به دورن ریه هایش کشید.....حالا که برای آرسام صحبت کرده بود احساس بهتری داشت.....به سرعت سوار ماشینش شد و به سمت خانه به راه افتاد.....
    همین که رسید بهنام به استقبالش آمد و گفت:
    -سلام....چی شد...؟؟؟
    باران لبخندی زد و همان طور که روسری اش را باز می کرد گفت:
    -بذار برسم بعد....
    بهنام هم خندید و منتظر ماند تا باران لباسهایش را عوض کند....باران به آشپزخانه رفت و همان طور که برای خودش آب می ریخت گفت:
    -گفتی این دکتره دوستته؟؟؟
    بهنام:آره چه طور؟؟؟
    باران:آخه خیلی جوون بود....
    بهنام:از من یک سال کوچیک تره....27 سالشه.....
    باران:اصلا بهش نمی خورد.....
    بهنام:حالا سن و سالشو ول کن....بگو چی شد؟؟؟
    باران:هیچی...فقط وقت کردم تا دوستیم با لاریسا براش تعریف کنم.....
    بهنام با تعجب پرسید:
    -نشستی از لحظه ی تولدتو براش تعریف کردی؟؟؟
    باران با اخم گفت:
    -پس می خواستی همین طوری زرتی بشینم بپرسم دکتر من الان با سهیل چی کار کنم؟؟؟
    بهنام:
    -خب..حالا باید چی کار کنی؟؟؟
    باران همان طور که به سمت اتاقش می رفت گفت:
    -واسه فردا هم وقت گرفتم....
    بهنام آهی کشید و رفتن باران را نظاره کرد.....همان طور که سرش را به پشتی مبل تکیه می داد گفت:
    -خدا کنه آرسام بتونه کمکش کنه....

    ادامه دارد....
    نقد:دوراهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  15. 131 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *barandel* , *Lilia* , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , az i n zemestan , azarsana , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , chobiiin , daneshmand , dorsa_68 , faezeh khajeh , faezeh_kht , fariba44 , fariba_hed , farnam88180 , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , googoosh z , homa41 , khademre , khatereh14 , khazoon , liuana , m.goli1378 , mahi tak , mahsa.h.i , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , Mantral , many22 , marjansh , maryam21#@ , mfr60 , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , narciss , nedaj , nilgon_nili , noshafarin , P@rya , pari1990 , parshang , pegah.a , perijooon , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , --»ROZ!i«-- , sahar.74 , sahel_m , Sam!ra , sar gol , sara-42 , SAZAK73 , sedena , setareh273 , setayesh1363 , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , SHADI 73 , sheida_953 , shf_aboops , shiva 501 , silverstar , sirius , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهبهو , تهران بانو , خیال غزل , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , شرقي , شه تاو , عمه خانم , فاطمه رهبر , فرحناز65 , ققنوس98 , مهلا.پ , نسيا , نیاز.ش , پرواس , پونام , کایسا , کمند , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام....می خواستم از دوستای گلی که میان نظر میدن تشکر کنم....واقعا ممنونم دوستان....
    قبل از این که بخونین +بزنین...

    فصل چهارم.

    باران موبایلش را برداشت و همان طور که در اتاقش را می بست شماره ی لاریسا را گرفت....بعد از دو بوق
    لاریسا جواب داد:
    -بله؟؟؟
    باران:سلام.....چه طوری؟؟؟
    لاریسا:تویی باران؟؟؟کجایی دختر؟؟؟چه خبرا؟؟؟نیویورک خوش میگذره؟؟؟خوبی؟؟؟
    باران:درد...یکی یکی بپرس....
    لاریسا:باشه....الان کجایی؟؟؟
    باران:ایرانم...
    لاریسا خندید و گفت:
    -باشه منم خرم...کجایی؟؟؟
    باران:لاریسا یه کاری نکن بلند شم بیام در خونتونا.....
    لاریسا با هیجان فریاد کشید:
    -واقعا الان ایرانی؟؟؟پس چرا به من نگفتی داری میای بی شعور؟؟؟
    باران:عفت کلام داشته باش لاریسا....این حرفا چیه؟؟؟میتونی بیای ببینمت؟؟؟
    لاریسا با هول گفت:
    -آره آره...کجا بیام؟؟؟
    باران:بهت آدرس یه کافی شاپو میدم بیا اون جا....
    لاریسا حندید و گفت:
    -پاتوق جدیده؟؟؟
    باران:کوفت...بنویس بیا کارت دارم....
    لاریسا:باشه بگو....
    باران آدرس را گفت و بعد از خداحافظی قطع کرد...به سرعت به سمت کمد لباس هایش دوید و مانتو و شال سورمه ای رنگی را پوشید...شلوار جینش را به پا کرد و همان طور که موبایل و کیف پولش را درون کیفش قرار می داد برای خود آهنگی آهنگی زمزمه می کرد....لحظه ی آخر کمی آرایش کرد و از اتاقش بیرون دوید..
    همان طور که روی زمین نشسته بود و کتانی هایش را می پوشید داد زد:
    -بهنام من دارم میرم بیرون...از اون جا هم میرم مطب آرسام....وقت مشاوره دارم..کاری نداری؟؟؟
    بهنام هم بلند فریاد زد:
    -نه کاری ندارم..مواظب خودت باش....خدافظ...
    باران:خدافظ....
    از جا بلند شد و از خانه بیرون رفت....سوار ماشین شد و همان طور که به سمت کافی شاپ میراند ضبط را روشن کرد...بعد از ده دقیقه رسید و ماشین را پارک کرد....وارد کافی شاپ که شد زنگ بالای در به صدا در آمد و باعث شد همه ی افراد حاضر در کافی شاپ به سمتش برگردند....لاریسا را پیدا کرد و به سمتش رفت..همان طور که می نشست سلام داد..لاریسا هم با لبخند گفت:
    -سلام به روی ماه نشسته ات خانم....
    باران چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
    -حالا برس بعد شروع کن به لودگی...
    لاریسا ریز خندید و گفت:
    -خوبی؟؟بهنام خوبه؟؟؟
    باران:همه خوبیم...تو چطوری؟؟؟محمود خوبه؟؟؟؟
    لاریسا:سلام داره....چه خبرا؟؟چی شد اومدی ایران...؟؟
    باران:نمیدونم بهنام به مامان گفته بود منو بفرسته...خودم دوست داشتم بمونم...شایدم دوباره برگردم...
    همان لحظه پیش خدمت به سمتشان آمد و گفت:
    خیلی خوش اومدین..چی میل دارین؟؟؟
    لاریسا که سلیقه ی باران را می دانست گفت:
    -دو تا میلک شیک شکلات....
    پیش خدمت:چیز دیگه ای میل ندارید؟؟؟
    لاریسا:نه ممنون...
    پیش خدمت رفت و باران همان طور که شالش را مرتب می کرد گفت:
    -لاریسا...
    لاریسا:هوم؟؟؟
    باران:اون روز...اون روز که من رفتم نیویورک چی شد؟؟؟
    لاریسا اخم کرد:
    -واسه چی می خوای بدونی؟؟؟؟
    باران:لاریسا بگو...وگرنه مجبور میشم برم از بهنام بپرسم...
    لاریسا چند لحظه نگاهش کرد و گفت:
    وقتی تو رفتی منم گوشیمو یه هفته خاموش کردم...بهنام هم اومد در خونمون و گفت تو رفتی نیویورک و ازم خواست چیزی به سهیل نگم....
    باران:خب؟؟؟
    لاریسا:هیچی دیگه....بعد از یه هفته گوشیمو روشن کردم...باران باور نمی کنی....حدودا صد تا میس کال از سهیل داشتم...شصت تا هم اس ام اس که تو همش پرسیده بود باران کجاست؟؟؟بگو به من زنگ بزنه و اینا....منم جواب هیچ کدوم از اسم ام اساشو ندادم...دوباره خودش زنگ زد..اول می خواستم جواب ندم ولی دیدم ول کن نیست....واسه همین جواب دادم...همین که سلام کرد پرسید باران کجاست؟؟؟؟منم گفتم نمیدونم....اگه هم بدونم مطمئن باشین به شما چیزی نمیگم...
    اونم گفت به خدا من کارش دارم...منم گفتم ولی باران با شما کاری نداره...شما هم بهتره دنبالش نگردین چون ممکنه اون جوری گیتا رو هم از دست بدین...سهیلم هیچی نگفت و قطع کرد....
    با آمدن پیش خدمت و سینی حاوی میلک شیک لاریسا ساکت شد و هر دو در سکوت کمی از میلک شیکشان را خوردند....
    باران نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
    -من باید برم لاریسا..وقت مشاوره دارم...
    لاریسا با تعجب پرسید:
    -مشاوره؟؟؟میری پیش روانشناس؟؟؟
    باران:آره..بهنام باهام قهر کرد...مجبور شدم برم....
    لاریسا دست هایش را به سمت آسمان دراز کرد و گفت:
    -خدایا شکرت...بالاخره یکی پیدا شد این دیوونه را راهنمایی کنه....راستی باران نذر کردم حالت خوب شد با هم دیگه بریم مشهد...مجردی میریم صفا سیتی....
    باران با شنیدن لحن لاریسا خندید و گفت:
    -حالا بذار خوب شم بعد..کاری نداری؟؟؟
    لاریسا:نه قربونت..مواظب خودت باش..بای...
    باران:بای..
    دستی تکان داد و از کافی شاپ خارج شد.....حرف زدن با لاریسا حسابی حالش را خوب کرده بود....با یادآوری وقت مشاوره به سرعت به سمت ماشینش دوید و سوار شد....به سمت مطب به راه افتاد و به علت سرعت زیادی که داشت در عرض کمتر از ده دقیقه رسید و وارد مطب شد....به منشی جوان سلام کرد و پرسید:دکتر هستن؟؟؟
    منشی:بله..منتظرتون هستن..بفرمایین داخل...
    باران همان طور که به سمت اتاق آرسام میرفت تشکر کرد و چند تقه به در زد....و چند لحظه بعد با صدای
    گرم آرسام وارد شد....

    ادامه دارد...
    برین نقد و نظرسنجی:دوراهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  17. 128 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *Lilia* , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , *شهرزاد , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , az i n zemestan , azad_awesome , azarsana , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , chobiiin , daneshmand , dorsa_68 , faezeh khajeh , faezeh_kht , fariba44 , fariba_hed , farnam88180 , faydym , foroogh 54 , ghazal p , gheisareh , goldoneh1228 , googoosh z , homa41 , khademre , khatereh14 , khazoon , liuana , m.goli1378 , mahi tak , mahsa.h.i , mahsa73 , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , Mantral , many22 , marjansh , maryam21#@ , mfr60 , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , narciss , nedaj , nilgon_nili , noshafarin , pari1990 , parshang , pegah.a , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , --»ROZ!i«-- , sahar.74 , sahel_m , sar gol , sara-42 , sedena , setareh273 , setayesh1363 , setayesh1976 , sevda76 , Sh!vA , shabnamsobhabi , sheida_953 , shf_aboops , shiva 501 , Sαrα , tama1011 , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , z750i , Zahra_niki , zeinab75 , zina , zohrehm64 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهبهو , تهران بانو , خیال غزل , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , شرقي , عمه خانم , فاطمه رهبر , فرحناز65 , ققنوس98 , مهلا.پ , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , ویشار , پرواس , پونام , کایسا , کمند , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

  18. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    1,305
    میانگین پست در روز
    1.20
    محل سکونت
    زیــر آســـمــون خــــدا...
    تشکر از کاربر
    6,303
    تشکر شده 17,171 در 1,045 پست
    حالت من
    Bitafavot
    اندازه فونت

    پیش فرض

    لبخند زنان سلام کرد و نشست....آرسام هم در پاسخ لبخند زد و گفت:
    -سلام..خوش اومدی..زودتر از اینا منتظرت بودم...
    باران شرمسار گفت:
    -شرمنده..با دوستم رفته بودم بیرون....
    آرسام:شوخی کردم....خودتو ناراحت نکن....خب چه خبرا؟؟؟
    باران:سلامتی....خبری نیست....
    آرسام نیم نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
    -حاضری شروع کنی؟؟؟
    باران به تایید سر تکان داد....دست هایش را در هم گره کرد و شروع به تعریف تلخ ترین ماجرای زندگی اش کرد..مشغول تعریف مارجای زانتیا بود که متوجه شد آرسام جعبه ی دستمال کاغذی را به سمتش گرفته است....دستی به صورتش کشید و متوجه شد که در طول تعریف کردن ماجرا ناخودآگاه اشک هایش جاری شده بود....دستمالی بیرون کشید و زیر لب تشکر کرد.....آرسام هم با گفتن"خواهش می کنم" جوابش را داد و منتظر ماند تا باران دوباره شروع به حرف زدن کند....
    باران هم با صدایی لرزان دوباره تعریف کردن را از سر گرفت....از سهیل گفت و ماجرای طلاق گرفتنش....از طرد شدنش از خانواده گفت...از دوران حبس....از بعد از آزاد شدن و گل فروشی سر چهار راه ها...از یاد گرفتن قمار و قهوه خانه ای که خانه ی دومش شده بود....
    قصد داشت ماجرای دیدن سهیل را بگوید که متوجه شد یک ربع بیشتر به پایان وقت مشاوره اش باقی نمانده....اشک هایش را پاک کرد و گفت:
    -یه ربع بیشتر نمونده..بقیش بمونه برای دفعه ی بعد...
    آرسام که در تمام مدتی که باران حرف می زد مشغول نوشتن قسمت هایی از حرف های باران بود با شنیدن این حرف خودکارش را روی میز ول کرد و گفت:
    -باران،من واقعا بهت افتخار می کنم.....با این که یه دختری اما با این همه سختی تا این جا همه چیزو خیلی خوب تحمل کردی....زمانی که به یه تکیه گاه نیاز داشتی همه تنهات گذاشتن و این خودت بودی که
    از صفر شروع کردی....واقعا وقتی خودمو جای تو میذارم بهت حق میدم که یه جاهایی کنار بکشی...
    ایشالا دفعه ی بعد که ماجرای زندگیت تموم شد مشاوره رو شروع می کنیم....
    باران از جا بلند شد و گفت:
    -باشه..ممنونم آرسام....وقتی برات حرف میزنم واقعا حس خوبی بهم دست میده....
    آرسام لبخند زد و گفت:
    -خوشحالم که میتونم کمکت کنم....یادت نره برای دفعه ی بعد وقت بگیری....به بهنام هم سلام برسون....
    خدافظ...
    باران:چشم حتما....خدافظ....
    از اتاق آرسام خارج شد و برای دفعه ی بعد هم از خانم حیدری،منشی آرسام وقت گرفت....از مطب که خارج شد به سرعت به خانه بازگشت.....باید با مرضیه تماس می گرفت....خیلی وقت بود که با او صحبت نکرده بود....به خانه که رسید یادداشت بهنام را دید که گفته بود برای انجام کاری بیرون می رود و از باران خواسته بود به محض رسیدن با او تماس بگیرد....لبایس هایش را عوض کرد و تلفن را برداشت....ابتدا با بهنام تماس گرفت و خبر رسیدنش را داد..بعد هم شماره ی مرضیه را گرفت و بعد از چند بوق خود مرضیه جواب داد:
    -بله؟؟؟
    باران:الو مامان....سلام خوبی....؟؟؟
    مرضیه:سلام باران جان...خوبی مادر..؟؟؟بهنام خوبه....؟؟؟
    باران:ما خوبیم..بابا چه طوره؟؟؟
    مرضیه آهی کشید و گفت:
    -بابا هم خوبه....پس فردا وقت عمل داره....
    باران با تعجب:
    -پس فردا؟؟؟چرا این قدر زود؟؟؟مگه قرار نبود یکی دو هفته دیگه عمل کنه....؟؟؟؟
    مرضیه:چرا ولی دیشب دوباره حالش بد شد..بردیمش بیمارستان...دکتر گفت باید زودتر عمل بشه..برای همین واسه پس فردا بهمون وقت عمل داد....
    باران همان جا روی زمین نشست:
    -الان حالش خوبه؟؟؟
    مرضیه که متوجه نگرانی باران شده بود برای رفع و رجوع اشتباهش به سرعت گفت:
    -آره عزیزم..نگران نباش..الان خوبه....
    باران:گوشی رو بده بذار خودم باهاش حرف بزنم...
    مرضیه:باشه گوشی...
    صدای مرضیه آمد که مسعود را صدا میزد و کمی بعد هم صدای مسعود:
    -سلام باران جان...
    باران نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
    -سلام بابا..خوبی؟؟؟
    مسعود:من خوبم....تو و بهنام چه طورین...؟؟؟
    باران:ما خوبیم....
    مسعود:خب خدا رو شکر....چه خبر؟؟؟؟
    کمی با مسعود صحبت کرد و تلفن را قطع کرد.....اگر می توانست دو رکعت نماز برای سلامتی پدرش می خواند اما حالا....هم با خدا قهر بود و هم از او خجالت می کشید.....سرش را میان دو دستش گرفت و زیر لب گفت:
    -زندگیمو ازم گرفتی.....جوونیمو ازم گرفتی....آیندمو ازم گرفتی...حداقل بابامو ازم نگیر....
    و با گفتن این حرف یک قطره اشک آرام از روی گونه اش سر خورد و پایین افتاد....

    اینم از پست امروز.....شب همگی به خیر....
    لینک نقد:دوراهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  19. 122 کاربر از پست ~Ani Joon~ تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *MAHSA 73* , *~aida bala~* , *ریحانه# , *شهرزاد , 199295 , 677389 , aflak , amorist , Anolin , atefeh_49 , ayandeh1 , az i n zemestan , azarsana , azita_esy , bahar.nt , behnazhmz , betoche** , chobiiin , daneshmand , dorsa_68 , faezeh khajeh , faezeh_kht , fariba44 , fariba_hed , farnam88180 , fathemeh , faydym , ghazal p , gheisareh , goldoneh1228 , googoosh z , homa41 , khademre , khatereh14 , khazoon , lina.m , m.goli1378 , mahi tak , mahsa.h.i , mahsa73 , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , Mantral , many22 , marjansh , mfr60 , miss maryam , mona1375 , naaafas , nafas44 , narciss , nedaj , nilgon_nili , noshafarin , P@rya , pari1990 , parshang , Parya14 , pegah.a , raha moozy , Rana.S , Reza , reza9000 , roya62 , ROZ GOL , --»ROZ!i«-- , sahar.74 , sahel_m , Sam!ra , sar gol , sara-42 , seda-a , sedena , setareh273 , setayesh1363 , setayesh1976 , Sh!vA , shabnamsobhabi , sheida_953 , shf_aboops , shiva 501 , Sαrα , tama1011 , tin tin 0121 , Universe95 , venus7021 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~sky angel~ , اب و اتش , بازیگوش , بهبهو , خیال غزل , روژان6815 , ریحون , زوها , سافانا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شجره , عمه خانم , فاطمه رهبر , فرحناز65 , مهر.آئین , نداي عشق , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , ویشار , پونام , کمند , گنجیشک , ღsweet☠girlღ , ✿♥ نـازنـیـن ♥✿

صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان زیر سقف آسمون | ~Ani Joon~ کاربر انجمن
    توسط ~Ani Joon~ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 87
    آخرین نوشته: 1392,10,28, ساعت : 19:38
  2. پاسخ ها: 135
    آخرین نوشته: 1392,07,26, ساعت : 13:23
  3. دانلود رمان دو راهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~ کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392,03,12, ساعت : 12:28
  4. دوراهی عشق ( ادامه ی قمارباز عشق ) | ~Ani Joon~ کاربر انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,03,09, ساعت : 22:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •