| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: درون گودی دستای مهربون خدا
نوشته ها: 223
(View Stats)
تشکرها: 192
تشکر شده 394 بار در 106 پست
کتاب مورد علاقه : ستاره های بی نشان,4اثر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز گل خشکیده فریدون مشیری بر نگه سرد من به گرمي خورشيد مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت جز گل خشكيده اي و برق نگاهي از تو در اين گوشه يادگار ندارم زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم يك نفس از دست غم قرار ندارم اي گل زيبا، بهاي هستي من بود گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم وان گل خشكيده را به سينه فشردم آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟ جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟ من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم عشق فريبم دهد كه مهر ببندم مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم پاي اميد دلم اگر چه شكسته است دست تمناي جان هميشه دراز است تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد چشم خدا بين من به روي تو باز است کوله ام غرق غم است...آدم خوب کم است! عده ای بی خبرند...عده ای کور و کرند و گروهی پکرند... دلم از این همه بد میگیرد و چه خوب...آدمی میمیرد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش موبایل ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,840
(View Stats)
تشکرها: 18,641
تشکر شده 38,872 بار در 5,797 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the wind | پست معمولی : +2 امتیاز هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است... مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ به سلامتي پسري که پول هاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت: براي روز پدر يک کمربند مي خوام فروشنده: چه جنسي باشه؟ پسر کوچولو: .. .. فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: درون گل رز
نوشته ها: 2,609
(View Stats)
تشکرها: 2,051
تشکر شده 4,811 بار در 2,713 پست
کتاب مورد علاقه : کتاب زندگی خودم حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهٔ رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که میبینی از جای کنده صخرهٔ صما را آرامشی ببخش توانی گر این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز مینتوان کردن از چشم عقل قصهٔ پیدا را دیدار تیرهروزی نابینا عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن رتبت یکی است مریم عذرا را بشناس ایکه راهنوردستی پیش از روش، درازی و پهنا را خود رای مینباش که خودرایی راند از بهشت، آدم و حوا را پاکی گزین که راستی و پاکی بر چرخ بر فراشت مسیحا را آنکس ببرد سود که بی انده آماج گشت فتنهٔ دریا را اول بدیده روشنئی آموز زان پس بپوی این ره ظلما را پروانه پیش از آنکه بسوزندش خرمن بسوخت وحشت و پروا را شیرینی آنکه خورد فزون از حد مستوجب است تلخی صفرا را ای باغبان، سپاه خزان آمد بس دیر کشتی این گل رعنا را بیمار مرد بسکه طبیب او بیگاه کار بست مداوا را علم است میوه، شاخهٔ هستی را فضل است پایه، مقصد والا را نیکو نکوست، غازه و گلگونه نبود ضرور چهرهٔ زیبا را عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان ندهد ز دست نزل مهنا را ای نیک، با بدان منشین هرگز خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را گردی چو پاکباز، فلک بندد بر گردن تو عقد ثریا را صیاد را بگوی که پر مشکن این صید تیره روز بی آوا را ای آنکه راستی بمن آموزی خود در ره کج از چه نهی پا را خون یتیم در کشی و خواهی باغ بهشت و سایهٔ طوبی را نیکی چه کردهایم که تا روزی نیکو دهند مزد عمل ما را انباز ساختیم و شریکی چند پروردگار صانع یکتا را برداشتیم مهرهٔ رنگین را بگذاشتیم لؤلؤ لالا را آموزگار خلق شدیم اما نشناختیم خود الف و با را بت ساختیم در دل و خندیدیم بر کیش بد، برهمن و بودا را ای آنکه عزم جنگ یلان داری اول بسنج قوت اعضا را از خاک تیره لاله برون کردن دشوار نیست ابر گهر زا را ساحر، فسون و شعبده انگارد نور تجلی و ید بیضا را در دام روزگار ز یکدیگر نتوان شناخت پشه و عنقا را در یک ترازو از چه ره اندازد گوهرشناس، گوهر و مینا را هیزم هزار سال اگر سوزد ندهد شمیم عود مطرا را بر بوریا و دلق، کس ای مسکین نفروختست اطلس و خارا را ظلم است در یکی قفس افکندن مردار خوار و مرغ شکرخا را خون سر و شرار دل فرهاد سوزد هنوز لالهٔ حمرا را پروین، بروز حادثه و سختی در کار بند صبر و مدارا را امضا میخوای چیکار؟ ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: درون گودی دستای مهربون خدا
نوشته ها: 223
(View Stats)
تشکرها: 192
تشکر شده 394 بار در 106 پست
کتاب مورد علاقه : ستاره های بی نشان,4اثر حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز قاصدک مهدی اخوان ثاالث قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ از كجا وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ، اما ،اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آنجا كه تو را منتظرند قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار ازين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد كه دروغي تو ، دروغ كه فريبي تو. ، فريب قاصدك هان، ولي ... آخر ... اي واي راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟ در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟ قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال علم و دانش ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸
نوشته ها: 4,852
(View Stats)
تشکرها: 19,366
تشکر شده 18,003 بار در 4,115 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز کیش مهر همی گویم و گفته ام بارها........................بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستی است در کیش مهر........برون اند زین جرگه هشیارها به شادی و آسایش و خواب و خور..............ندارند کاری دل افگارها به جز اشک چشم و به جز داغ دل .............نباشد به دست گرفتارها کشیدند در کوی دلدادگان ........................میان دل و کام، دیوارها چه فرهادها مرده در کوهها ......................چه حلاجها رفته بر دارها چه دارد جهان جز دل و مهر یار ..................مگر توده هایی ز پندارها ولی رادمردان و وارستگان ........................نبازند هرگز به مردارها مهین مهر ورزان که آزاده اند .....................بریزند از دام جان تارها به خون خود آغشته و رفته اند ..................چه گلهای رنگین به جوبارها بهاران که شاباش ریزد سپهر ...................به دامان گلشن ز رگبارها کشد رخت،سبزه به هامون و دشت ..........زند بارگه ،گل به گلزارها نگارش دهد گلبن جویبارها ......................در آیینه ی آب، رخسارها رود شاخ گل در بر نیلفر ..........................برقصد به صد ناز گلنارها درد پرده ی غنچه را باد بام ......................هزار آورد نغز گفتارها به آوای نای و به آهنگ چنگ ...................خروشد ز سرو و سمن، تارها به یاد خم ابروی گل رخان .......................بکش جام در بزم می خوارها گره از راز جهان باز کن ............................که آسان کند باده، دشوارها جز افسون و افسانه نبود جهان ................که بستند چشم خشایارها به اندوه آینده خود را مباز ........................که آینده خوابی است چون پارها فریب جهان را مخور زینهار ..........................که در پای این گل بود خارها پیاپی بکش جام و سرگرم باش ...............بهل گر بگیرند بیکارها | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) |
| کاربر فعال بحث و گفتگو ![]() حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز روزی می آید که آدمی را با نیمی از سبزی ستاره و نیمی از طهارت آب ها می بینیم آنجا همه با هم از یک زبان سواد سادگی می آموزیم . . . روزی می آید که جهان کودکستان بی در و دروازه ای خواهد شد، آنجا هر کسی وظیفه ی خود را از « الف » تا « ی » به نیکی و راستی آموخته است یکی مهربانی را نقاشی می کند دیگری گل ها را به خانه نور می خواند و سومی مشغول سرودن ستاره می شود آنجا از نام و نشان قبیله خبری نیست. . . . روزی می آید که کودکان برای تماشای کلکسیون کینه به موزه می روند تا از جهالت اجداد خود باخبر شوند آن روز به جای درخت بی ثمر تنهایی کنار هر کوچه شکوفه های بهار و برکت و بیداری می روید . . . روزی می آید که کوچه ها و کپرها و پارک ها را به نام ستاره و صلح و سعادت می خوانند روزی که دنیا دنیای شور و نور و نماز و نیایش است نیایش بهار و برکت و بیداری نیایش تو... ای شکوهمند بی خلل! ای مهر و ماه! عشق لایزال! محبوب مطمئن! ای نیایش نیکی! شاعر! ای مصلح! انسان! . . . روزی می آید که به دیدن جغرافیای جهان می رویم تا به خط بندی « این مال من و آن مال تو» بخندیم. . . . این است سرنوشت سپید و ساده ای که در انتظار انسان است تو را دیدم ای عشق! و آموختم از تو آغاز خود را... |
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: اهواز
نوشته ها: 3,299
(View Stats)
تشکرها: 24,650
تشکر شده 3,722 بار در 1,985 پست
کتاب مورد علاقه : پنجره حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام تصمیم گرفتم چند تا دوبیتی زیبا از باباطاهر بذارم .دو بیتی های بابا طاهر خیلی زیبا و پرمعنا هستن و من 3تا دوبیتی رو انتخاب کردم و براتون میذارم. ************************************ هر آن کس که عاشق است از جان نترسد یقین از بند و از زندان نترسد دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد ------------------------------------------------------------------------------------------------------ بود درد من و درمانم از دوست بود وصل من و هجرانم از دوست اگر قصابم از تن و اکنه پوست جدا هرگز نگردد جانم از دوست ----------------------------------------------------------------------------------------------------- دلا! خوبان دل خونین پسندند دلا! خون شو که خویان این پسندند متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن گروهی این پسندند زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟؟؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال شعر و ادبیات ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران : نرسیده به درخت، دو قدم مانده به گل
نوشته ها: 1,027
(View Stats)
تشکرها: 7,336
تشکر شده 8,301 بار در 1,890 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یکدست ، و باز ، شمعدانی ها و صدادارترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنوند پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست ، و در اسراف نسیم گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق ، تر است قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک ِ غریب ... قایق از تور تهی و دل از آرزوی ِ مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا ... همچنان خواهم خواند : دور باید شد ... دور ... همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند . . . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
(View Stats)
تشکرها: 61
تشکر شده 1,114 بار در 195 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانم خداوندا. در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده. پناهم ده . امیدم خداوندا . که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد. چرا پنهان کنم در دل؟ چرا با کس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم نمی دانم و نتوانم به کس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم به پو چی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمی گویند نمی جوند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده کللام آشنایی ده خدایا آشنایم ده خداوندا پناهم ده امیدم ده خدایا یا بترکان این غم دل را و یا در هم شکن این سد راهم را که دیگر خسته از خویشم که دیگر بی پس و پیشم فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم وبا خود می کنم نجوای پنهانی که شاید گیرم آرامش ولی آن هم علاجی نیست و درمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست زانو نمی زنم... حتی اگر سقف آسمان از من کوتاه تر باشد! "کوروش بـــــــــــــــــزرگ!" | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: دوقوز آباد
نوشته ها: 1,486
(View Stats)
تشکرها: 2,779
تشکر شده 7,218 بار در 1,108 پست
کتاب مورد علاقه : راندشدگان حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز وقت رفتن.. وقت رفتن… وقت رفتن، تو چشماش نگاه نکردم آسمون چشماشو ابری نکردم با یه قلب پاره پاره، برمی گشتم از دیارش به یاد اون گُل سرخی که می داد به دست یارش قلب من براش می تپید، اون ولی چیزی نمی گفت توی قلب ساده ی من، باز گُل عاشقی می شکفت توی دنیایی که داره، آسمون پر از ستاره اس من ولی دنیایی دارم، که شباش فقط خاطره اس خاطراتی پُرِاز عشق، پُرِ از شادی و خنده همه لحظه های نابی که دیگه برنمی گرده همه واژه های این شعر بمونه به یادگاری شاید یک روزی شقایق، بخونه برای یاری justg2m![]() دست مریزا با این عدالت!!امیدوارم اونایی که دم از عدالت میزنن همچین عدالت بزنه به کمرشون که ناعدالتی زد به کمر خیلیا.. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر شعر و شاعري براي هميشه بسته شد | farzanph | سرگرمی | 5 | ۲۱ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۴۹ بعد از ظهر |
| لطفا قبل از فعالیت در هر بخش قوانین بخش هارو مطالعه کنید! | hiva | شعر و ادبیات | 1 | ۱ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۱۲ بعد از ظهر |
| "نگاهی به واج آرایی در شعر سپید شاملو" | آنیتا | فرهنگی و هنری | 0 | ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ ۰۶:۴۵ بعد از ظهر |