ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
خرسی که میخواست خرس باقی بماند
تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 19
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    1,840
    میانگین پست در روز
    0.90
    محل سکونت
    زیر سقف دنیا
    تشکر از کاربر
    6,842
    تشکر شده 8,687 در 2,321 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خرسی که میخواست خرس باقی بماند

    خرسی که میخواست خرس باقی بماند

    درختان برگ می ريختند و غازهای وحشی رو به جنوب پرواز می کردند.سردی باد خرس را می آزرد. او يخ کرده و خسته بود. بوی برف را در هوا شنيد و به سوی غار گرم و دلپذيرش رفت. در لانهٔ گرم خود به خوابی عميق فرو رفت. خرس ها در تمام طول زمستان
    می خوابند.روزی حادثه ای اتّفاق افتاد آدميانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربين و ارّه آوردند و درختان را يکی پس از ديگری بريدند.سپس ماشين و جرثقيل آوردند تا در دل جنگل يک کارخانه بسازند. وقتی بهار فرا رسيد، خرس از خواب بيدار شد. غار او اينک زير کارخانه بود.خرس از غار بيرون آمد، با تعجب به کارخانه زُل زد. در همين لحظه نگهبان کارخانه جلو
    دويد و داد زد : اوهوی، عمو! چرا آنجا بيکار ايستاده ای؟
    خرس گفت : معذرت می خواهم از حضورتان، آقا ولی من يک خرسم.
    نگهبان داد زد : يک خرس؟ تو هيچی نيستی مگر يک کارگر تنبل و کثيف. او آن قدر عصبانی بود که خرس را برد پيش رئيس کارگزينی، خرس در نهايت ادب به رئيس کارگزينی گفت من يک خرسم، آقا.

    رئيس کارگزينی گفت : تو يک کارگر تنبل و کثيف هستی که بايد حمام بروی تا قيافهٔ آدميزاد پيدا کنی.

    آن وقت خرس را پيش معاون بخش اداری برد.وقتی خرس وارد اطاق معاون بخش اداری شد. داشت تلفنی به کسی می گفت : ما اينجا يک کارگر خيلی تنبل داريم که ادعا می کند خرس است؛ و او را پيش رئيس بخش اداری فرستادم.

    وقتی خرس وارد اطاق رئيس بخش اداری شد. گفت چه موجود کثيفی، جناب رئيس می خواهد ببيندش.ببريدش خدمت ايشان.
    جناب رئيس به حرف های خرس خوب گوش داد، و دست آخر گفت : جالب است! پس تو خرسی، آره؟ تا وقتی ثابت نکنی که حقيقتاً خرسی من حرفت را باور نمی کنم.
    خرس پرسيد : ثابت کنم؟ جناب رئيس جواب داد : بله، چون من می گويم خرس های حقيقی را فقط در باغ وحش ها و سيرک ها می توان پيدا کرد. دستور داد که خرس را با جيپ به نزديک ترين شهری ببرند که باغ وحش داشت. خود نيز با اتومبيلش همراه او رفت. خرس های باغ وحش همين که خرس غريبه را ديدند سرشان را تکان دادند و گفتند : اين خرس خرس حقيقی نيست. خرس حقيقی که سوار جيپ نمی شود. خرس حقيقی، مثل ما، در قفس زندگی می کند. خرس خشمگينانه فرياد زد : شما اشتباه می کنيد. من خرسم! من خرسم!
    جناب رئيس لبخند زد و گفت : تو شهر بزرگ بعدی يک سيرک هست. خرس های سيرک بسيار باهوش اند. می رويم آنجا تا تو حرفت را ثابت کنی. خرس های سيرک مدّت بسيار زيادی به خرس غريبه چشم دوختند و بالاخره گفتند : او شبيه خرس هست ولی خرس نيست.

    خرس با اندوه
    جواب داد : نه. کوچک ترين خرس سيرک داد زد : او چيزی نيست جز يک مرد تنبل که لباس پشمی پوشيده و حمام نرفته. همه خنديدند. جناب رئيس هم خنديد. خرس بيچاره به قدری غمگين بود که نمی دانست چه بايد بکند و هنگامی که به کارخانه برگشت، برای خرس يک لباس کار آوردند، و به او گفتند ريشت رابزن، او مثل بقيه کارگران کارت حضور و غياب را ساعت زد. نگهبان کارخانه او را پشت ماشين بزرگی برد و به او گفت که چه بايد بکند. خرس سرش را تکان داد که يعنی چشم. از آن به بعد خرس يک کارگر کارخانه بود و روز پس از روز، هفته پس از هفته، و ماه پس از ماه پشت ماشين می ايستاد و کار می کرد. برگ درختان که زرد شد، حسّ خستگی در بدن خرس شروع کرد به ريشه دواندن. هر چه برگ ها بيشتر و شادمانه تر در باد پاييزی می رقصيدند، خرس بيشتر و بيشتر خسته می شد. همکارانش مجبور می شدند صبح ها او را از تختخوابش بيرون بکشند و چندان نگذشت که، بی آنکه دست خودش باشد، پشت ماشين به خواب می رفت. يک روز نگهبان کارخانه پيشش آمد و داد زد : تو داری به توليد کارخانه لطمه می زنی. ما اينجا به کارگر تنبل بی عرضه ای مثل تو احتياج نداريم. تو اخراجی!
    خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسيد : اخراج؟ منظورت اين است که من هر جا دلم بخواهدمی توانم بروم.

    نگهبان کارخانه داد زد : هيچ کس جلويت را نمی گيرد.

    خرس فرصت را از دست نداد. زود بقچه اش را برداشت و از کارخانه بيرون رفت. يک شب و يک روز و سپس يک روز ديگر پياده راه رفت. او از ميان برف کشان کشان به جنگل رفت. آن قدر رفت و رفت و رفت تا به يک غار رسيد. بيرون غار نشست و به خود گفت : نمی دانم چه بايد بکنم. ای کاش اين قدر خسته نبودم. او مدت بسيار درازی آنجا نشست به افق خيره شد، به زوزهٔ باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش. به خود گفت : حتم دارم که يک چيز خيلی مهم را فراموش کرده ام، ولی آن چيز چيست؟ چه
    چيز را فراموش کرده ام؟


    نويسنده يورگ اشتاينر




    خودم از این داستان و برداشتی که میشه ازش کرد خیلی خوشم اومد
    Even in this world where we can never say what's in our hearts
    I never hide my dreams and I'll live my own life
    But sometimes a man's got to turn around and face his fears and sometimes a man's got to take a stand and fight

    وبلاگم


  2. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    نوشته ها
    711
    میانگین پست در روز
    0.70
    محل سکونت
    همون جایی که همه هستن
    تشکر از کاربر
    7,297
    تشکر شده 3,227 در 755 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    مجید من الان دقیقا حرفایه خودت رو اینجا کپی کنم؟
    خیلی قشنگ بود این داستان
    مخصوصا اسمش
    حتما نمیاد.حتما نمیاد دمه در خونمون.من مطمعنم
    خدا خودش میدونه من کی بودم و چی شدم.نمیزاره همه چی خراب بشه.با اینکه حتی خود من خراب کردم اما اون جتما دستمو میگیره و تنهام نمیزاره

    ********
    حریم دیوانگی
    -------- ------------ ---------- ------------------------
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


    تایپکی تکراری بود اینو بزنین.به جا اینکه بنویسی تکراری
    ------------------------------------------------------------
    حامد هاکان.مواظبه خودت باش
    خوشبختم از شهاب رمضان
    کجا به خنده میرسیم از مانی رهنما

  3. 3 کاربر از پست از چی بگم؟ تشکر کرده اند .


  4. Top | #3

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    665
    میانگین پست در روز
    0.70
    محل سکونت
    ساکن باغ نیلوفری
    تشکر از کاربر
    4,789
    تشکر شده 6,441 در 3,639 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    چه خوشگل بوووووود
    مردم همه
    تو را به خدا
    سوگند میدهند...
    اما برای من
    تو آن همیشه ای
    که خدا را به تو سوگند میدهم...!

  5. 3 کاربر از پست bahare joon تشکر کرده اند .


  6. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    4,551
    میانگین پست در روز
    4.81
    محل سکونت
    شهرِ باران
    تشکر از کاربر
    28,830
    تشکر شده 29,192 در 3,919 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خیلی بامزه بود

    به مدت نامعلومی دسترسی به نت ندارم که بیام سایت
    دلم براتون تنگ میشه :) دوستتون دارم :×



  7. 2 کاربر از پست | Zahra.M | تشکر کرده اند .


  8. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1391
    نوشته ها
    934
    میانگین پست در روز
    1.16
    تشکر از کاربر
    7,992
    تشکر شده 5,293 در 874 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بیچاره خرس ما هم الان همین طوری شدیم
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

    سکــــوتـــــ ســـــرد |niloofartavoosi

  9. 2 کاربر از پست # HOORIA # تشکر کرده اند .


  10. Top | #6

    Banned


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    577
    میانگین پست در روز
    0.87
    محل سکونت
    در کشور گل و بلبل شهر پاریس کوچولو
    تشکر از کاربر
    2,997
    تشکر شده 2,103 در 902 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زیبا بود خیلی زیبا بود ازت ممنون هستم

  11. کاربر زیر از پست سکوت تنهایی تشکر کرده است .


  12. Top | #7

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    158
    میانگین پست در روز
    0.21
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 203 در 117 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


  13. کاربر زیر از پست kayol20 تشکر کرده است .


  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1387
    نوشته ها
    1,840
    میانگین پست در روز
    0.90
    محل سکونت
    زیر سقف دنیا
    تشکر از کاربر
    6,842
    تشکر شده 8,687 در 2,321 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    این داستان مال کتاب ششم ابتدایی و درس تفکر و پژوهشه و در رابطه با هویت هست

  15. کاربر زیر از پست Majid.M.K تشکر کرده است .


  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,573
    میانگین پست در روز
    1.85
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا
    تشکر از کاربر
    6,743
    تشکر شده 2,601 در 1,181 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مرسی بسی زیبا میبود!!!!!!
    ♥♥♥گاهی اونقدر خدا زود به خواسته مون جواب میده که باورمون نمیشه از طرف اون بوده
    اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم♥♥♥




  17. کاربر زیر از پست Mahi jo0o0n تشکر کرده است .


  18. Top | #10

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    196
    میانگین پست در روز
    0.28
    محل سکونت
    اهواز
    تشکر از کاربر
    13
    تشکر شده 235 در 173 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خيلي جالب بود

  19. کاربر زیر از پست sara bk تشکر کرده است .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,17, ساعت : 16:36
  2. باد کردن آدامس خرسی و باقی ماجرا...
    توسط farid.nostalgia در انجمن جالب و خنده دار
    پاسخ ها: 8
    آخرین نوشته: 1390,12,29, ساعت : 01:46
  3. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,11,14, ساعت : 01:39

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •