بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
Majid.M.K آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض خرسی که میخواست خرس باقی بماند

خرسی که میخواست خرس باقی بماند

درختان برگ می ريختند و غازهای وحشی رو به جنوب پرواز می کردند.سردی باد خرس را می آزرد. او يخ کرده و خسته بود. بوی برف را در هوا شنيد و به سوی غار گرم و دلپذيرش رفت. در لانهٔ گرم خود به خوابی عميق فرو رفت. خرس ها در تمام طول زمستان
می خوابند.روزی حادثه ای اتّفاق افتاد آدميانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربين و ارّه آوردند و درختان را يکی پس از ديگری بريدند.سپس ماشين و جرثقيل آوردند تا در دل جنگل يک کارخانه بسازند. وقتی بهار فرا رسيد، خرس از خواب بيدار شد. غار او اينک زير کارخانه بود.خرس از غار بيرون آمد، با تعجب به کارخانه زُل زد. در همين لحظه نگهبان کارخانه جلو
دويد و داد زد : اوهوی، عمو! چرا آنجا بيکار ايستاده ای؟
خرس گفت : معذرت می خواهم از حضورتان، آقا ولی من يک خرسم.
نگهبان داد زد : يک خرس؟ تو هيچی نيستی مگر يک کارگر تنبل و کثيف. او آن قدر عصبانی بود که خرس را برد پيش رئيس کارگزينی، خرس در نهايت ادب به رئيس کارگزينی گفت من يک خرسم، آقا.

رئيس کارگزينی گفت : تو يک کارگر تنبل و کثيف هستی که بايد حمام بروی تا قيافهٔ آدميزاد پيدا کنی.

آن وقت خرس را پيش معاون بخش اداری برد.وقتی خرس وارد اطاق معاون بخش اداری شد. داشت تلفنی به کسی می گفت : ما اينجا يک کارگر خيلی تنبل داريم که ادعا می کند خرس است؛ و او را پيش رئيس بخش اداری فرستادم.

وقتی خرس وارد اطاق رئيس بخش اداری شد. گفت چه موجود کثيفی، جناب رئيس می خواهد ببيندش.ببريدش خدمت ايشان.
جناب رئيس به حرف های خرس خوب گوش داد، و دست آخر گفت : جالب است! پس تو خرسی، آره؟ تا وقتی ثابت نکنی که حقيقتاً خرسی من حرفت را باور نمی کنم.
خرس پرسيد : ثابت کنم؟ جناب رئيس جواب داد : بله، چون من می گويم خرس های حقيقی را فقط در باغ وحش ها و سيرک ها می توان پيدا کرد. دستور داد که خرس را با جيپ به نزديک ترين شهری ببرند که باغ وحش داشت. خود نيز با اتومبيلش همراه او رفت. خرس های باغ وحش همين که خرس غريبه را ديدند سرشان را تکان دادند و گفتند : اين خرس خرس حقيقی نيست. خرس حقيقی که سوار جيپ نمی شود. خرس حقيقی، مثل ما، در قفس زندگی می کند. خرس خشمگينانه فرياد زد : شما اشتباه می کنيد. من خرسم! من خرسم!
جناب رئيس لبخند زد و گفت : تو شهر بزرگ بعدی يک سيرک هست. خرس های سيرک بسيار باهوش اند. می رويم آنجا تا تو حرفت را ثابت کنی. خرس های سيرک مدّت بسيار زيادی به خرس غريبه چشم دوختند و بالاخره گفتند : او شبيه خرس هست ولی خرس نيست.

خرس با اندوه
جواب داد : نه. کوچک ترين خرس سيرک داد زد : او چيزی نيست جز يک مرد تنبل که لباس پشمی پوشيده و حمام نرفته. همه خنديدند. جناب رئيس هم خنديد. خرس بيچاره به قدری غمگين بود که نمی دانست چه بايد بکند و هنگامی که به کارخانه برگشت، برای خرس يک لباس کار آوردند، و به او گفتند ريشت رابزن، او مثل بقيه کارگران کارت حضور و غياب را ساعت زد. نگهبان کارخانه او را پشت ماشين بزرگی برد و به او گفت که چه بايد بکند. خرس سرش را تکان داد که يعنی چشم. از آن به بعد خرس يک کارگر کارخانه بود و روز پس از روز، هفته پس از هفته، و ماه پس از ماه پشت ماشين می ايستاد و کار می کرد. برگ درختان که زرد شد، حسّ خستگی در بدن خرس شروع کرد به ريشه دواندن. هر چه برگ ها بيشتر و شادمانه تر در باد پاييزی می رقصيدند، خرس بيشتر و بيشتر خسته می شد. همکارانش مجبور می شدند صبح ها او را از تختخوابش بيرون بکشند و چندان نگذشت که، بی آنکه دست خودش باشد، پشت ماشين به خواب می رفت. يک روز نگهبان کارخانه پيشش آمد و داد زد : تو داری به توليد کارخانه لطمه می زنی. ما اينجا به کارگر تنبل بی عرضه ای مثل تو احتياج نداريم. تو اخراجی!
خرس ناباورانه به او نگاه کرد و پرسيد : اخراج؟ منظورت اين است که من هر جا دلم بخواهدمی توانم بروم.

نگهبان کارخانه داد زد : هيچ کس جلويت را نمی گيرد.

خرس فرصت را از دست نداد. زود بقچه اش را برداشت و از کارخانه بيرون رفت. يک شب و يک روز و سپس يک روز ديگر پياده راه رفت. او از ميان برف کشان کشان به جنگل رفت. آن قدر رفت و رفت و رفت تا به يک غار رسيد. بيرون غار نشست و به خود گفت : نمی دانم چه بايد بکنم. ای کاش اين قدر خسته نبودم. او مدت بسيار درازی آنجا نشست به افق خيره شد، به زوزهٔ باد گوش سپرد و به برف اجازه داد که روی او ببارد و بپوشاندش. به خود گفت : حتم دارم که يک چيز خيلی مهم را فراموش کرده ام، ولی آن چيز چيست؟ چه
چيز را فراموش کرده ام؟


نويسنده يورگ اشتاينر




خودم از این داستان و برداشتی که میشه ازش کرد خیلی خوشم اومد



Even in this world where we can never say what's in our hearts
I never hide my dreams and I'll live my own life
But sometimes a man's got to turn around and face his fears and sometimes a man's got to take a stand and fight

وبلاگم
Majid.M.K آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
از چی بگم؟ آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض


مجید من الان دقیقا حرفایه خودت رو اینجا کپی کنم؟
خیلی قشنگ بود این داستان
مخصوصا اسمش



حتما نمیاد.حتما نمیاد دمه در خونمون.من مطمعنم
خدا خودش میدونه من کی بودم و چی شدم.نمیزاره همه چی خراب بشه.با اینکه حتی خود من خراب کردم اما اون جتما دستمو میگیره و تنهام نمیزاره

********
حریم دیوانگی
-------- ------------ ---------- ------------------------
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


تایپکی تکراری بود اینو بزنین.به جا اینکه بنویسی تکراری
------------------------------------------------------------
حامد هاکان.مواظبه خودت باش
خوشبختم از شهاب رمضان
کجا به خنده میرسیم از مانی رهنما
از چی بگم؟ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
bahare joon آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

چه خوشگل بوووووود



مردم همه
تو را به خدا
سوگند میدهند...
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو سوگند میدهم...!
bahare joon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
| Zahra.M | آواتار ها
 
| Zahra.M | به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

خیلی بامزه بود






به دلیل شروع امتحانات میان ترم کمرنگ تر میشم ...
نمی گم اصلا نمیام ! گه گاهی سر می زنم ...
پروفایلم هم بازه ، ولی شرمنده بابت اینکه جواب نمی دم .
بعد از 22 خرداد که میام همه پیاما رو جواب می دم
| Zahra.M | آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
# HOORIA # آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

بیچاره خرس ما هم الان همین طوری شدیم



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

سکــــوتـــــ ســـــرد |niloofartavoosi
# HOORIA # آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
Banned
 
سکوت تنهایی آواتار ها
 
سکوت تنهایی به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

زیبا بود خیلی زیبا بود ازت ممنون هستم
سکوت تنهایی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۴۶ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
kayol20 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

kayol20 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
Majid.M.K آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

این داستان مال کتاب ششم ابتدایی و درس تفکر و پژوهشه و در رابطه با هویت هست
Majid.M.K آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
Mahi jo0o0n آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

مرسی بسی زیبا میبود!!!!!!



♥♥♥گاهی اونقدر خدا زود به خواسته مون جواب میده که باورمون نمیشه از طرف اون بوده
اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم♥♥♥



Mahi jo0o0n آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۴۶ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
sara bk آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خيلي جالب بود
sara bk آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ریبری: بایرن می تواند تمام فصل را بدون شکست باقی بماند Ay Sona فوتبال خارجی 0 ۱۷ مهر ۱۳۹۱ ۰۴:۳۶ بعد از ظهر
باد کردن آدامس خرسی و باقی ماجرا... farid.nostalgia جالب و خنده دار 8 ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۰۱:۴۶ قبل از ظهر
سر الکس تائید کرد که پل پوگبا می خواهد در یونایتد باقی بماند Man Utd 19 ورزش 0 ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۳۹ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۱:۰۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا