ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان راز عشق | سیلوانا کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 60
  1. Top | #1

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    58
    میانگین پست در روز
    0.04
    محل سکونت
    از دیاراصفهان
    تشکر از کاربر
    727
    تشکر شده 6,270 در 79 پست
    اندازه فونت

    Smile رمان راز عشق | سیلوانا کاربر انجمن

    فصل اول قسمت اول
    استاد وسایلش را از روی میز جمع کرد و با گفتن کلاس تمومه بیرون رفت سریع از روی صندلی برخاستم یک دفعه صدای اهنگ موبایلم بلند شد سریع جواب دادم مامان بودکه می گفت که از دانشگاه سریع برم خونه ی خانوم بزرگ یک کم فکر کردم گفتم اولا این که من درس دارم اما مامان گفتد که خانم بزرگ همه رو احضار کرده - اما مامان من باید بیام خونه لباس بردارم مامان با گفتن باشه پس ما می ریم تو خودت بیا من هم مجبور شدم قبول کنم تا تلفن را قطع کردم شروع کردم به غر زدن نیلوفر واناهیتا که کنارم ایستادن گفتن چی شده دوباره هواطوفانی شده من هم با عصبانیت جواب دادم شما دو تا دیگه خفه در همین موقع سهیل گفت بابا بی خیال غزال چرا مثل رعد وبرق سرو صدا می کنی با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم اولا خانوم سلطانی دوما به شما ادب یاد ندادن سوما به شما هیچ ربطی نداره شیر فهم شد تمام پسرها ودختر های کلاس بعد از پایان حرف هام شروع کردن به سوت زدن و مسخره کردن اون سهیل که خیلی بهش برخورده بود گفت برو بابا از تو خوشگل ترهاش برام میمیرن من هم کم نیاوردم گفتم پس ارزونی خودشون واز کلاس بیرون اومدم اما به چهار چوب در که رسیدیم برگشتم به سمت یکی دیگه از پسرها وگفتم ببخشید اقای سلطانی من بعد لطفا به دوست هاتون مخصوصا پسر عمه تون یک کم ادب وشعور یاد بدید جناب شاگرد ممتازدر همان موقع نیلوفر برای امید و دوستانش شکلکی در اورد امید هم از خدا خواسته گفت خانم سلطان ی شما بهتره به دوستای خودتون ادب یاد بدید خانم شاگرد ممتاز من هم با حاضر جوابی گفتم منتظر بودم بگید و رو به دوستام گفتم بریم بچه ها توی راه کلی به نیلو غر زدم اون بیچاره هم گفت به من چه که تو با این پسره لجی اخه رقابت درسی که نباید این همه روابط رو بریزه به هم من هم گفتم لطفا بس کن نیلو نیلو فر که دید اعصابم رو خرد کرده گفت من خودم میرم خداحافظ وسریع از اونجا رفت اناهیتا که دختر سنگین و بانمکی بود گفت ببخشین خانم سلطانی شما با اقای سلطانی مسابقه ی زیبایی گذاشتین ولی هردو تاتون می دونید که تو پسرهای دانشگاه زیباتره وتو هم که از کل دخترای دانشگاه و شهر که رده از همه دختر های دنیا قشنگ تری در جوابش گفتم نه بابا راست می گی یک وقت رو دل می کنم این قدر اغراق نکن ولی انی گفت که نه به خدا راست میگم هردو تاتون خیلی خوشگلید بعد گفت وای فکم گرم شد حساب زمان از دستم در رفعت من برم رضا منتظره گفتم برو بابا شوهر ذلیل گفت نه عزیزم نامزد زلیل بعد از رفتن او سوار ماشینم شدم که دیدم یه ماشین هم مدل ماشین خودم اما به رنگ مشکی با سرعت از کنارم رد شد دقت که کردم دیدم امید و سهیل و رامتین توی اون ماشینند از اعصبانیت در حال انفجار بودم اخه اون از کجا فهمیدم من ماشینم رو عوض کردم وچه مدلی خریدم اخه من امروز تازه این ماشین رو از پارکینگ بیرون اوردم با اعصبانیت ماشینم رو روشن کردم وبا سرعت به سمت خونه حرکت کردم در راه با خودم گفتم یادم باشه حتما به بابا بگم ماشینم رو عوض کنه
    فصل اول قسمت دوم
    وقتی جلوی در اهنی بزرگ خونه قرار گرفتم چند بوق ممتد زدم که مش رحمان در را باز کرد با سرعت ماشین را پارک کردم از صدیقه خدمتکار خانوم بزرگ(مامان بزرگم)پرسیدم نو نمی دونی مامان بزرگ چه کارم داره او که زنی حدود 50 ساله بود گفت عزیز جان صد بار همه باید به ایشون بگن خانوم بزرگ حالا من موندم شما پسر اقا فرشاد چرا می گین مامان بزرگ گفتم بابا صدیقه خانوم من یه سوال پرسیدم ولی شما جواب من رو ندادید اون که همیشه عزیز جان صدا میکرد گفت نه عزیز جان من از کجا بدونم پرسیدم حالا کیا اومدن –والا خانم همه اومدن عمه هاتون خان عموتون با عجله گفتم ممنون صدیقه خانم وداخل رفتم از همان جا سلام کردم وسریع به طبقه ی دوم رفتم تا لباسم را عوض کنم چون همیشه وقتی دور هم جمع می شدیم یه جورایی بین دختر ها وپسر ها رو کم کنی توی طرز لباس پوشیدن بین دو تا گروه بود پس من هم برای پیروز شدن توی این رقابت یک لباس ابی زیبا که مامان و بابا تازه برام از فرانسه اورده بودند رو پوشیدم لباس دارای یقه ی قایقی نسبتا بازی بود و تا پایین تنگ می شد بعد دامن ان به صورت زیبایی گشاد تر بود وتمام دامن پولک ومروارید دوزی بود همه اعتقاد داشتند این لباس بیش از حد به من می اید موهایم را روی شانه هایم رها کرده بودم سرویس فیروزه ی ابی رنگم را نیز انداختم از ان جا که اعتقادی به لوازم ارایش نداشتم از ان ها استفاده نکردم موقع بیرون رفتن به خودم در اینه قدی نگاهی انداختم واقعا از خودم خوشم امد هر کس مرا این گونه می دید فکر می کرد که حتما می خواهم به جشن بزرگی بروم ولی در خانوادهی ما من لباس ساده ای پوشیده بودم وقتی از پله ها پایین می رفتم به افراد حاضر در سالن نگاهی انداختم در چشمان همه نوعی تحسین موج میزد به جز یک نفر او کسی نبود جز امید پسر عمو فرشاد وقتی به سالن رسیدم به سمت مادر بزرگ رفتم و عرض ادب کردم به سمت بقیه رفتم عمه فریده که ذاتا افراد حسدی بود حرفی نزد ولی تحسین در نگاه سردش موج میزد اما او سعی داشت ان را پنهان کند اما عمه فریبا کلی قربون صدقه رفت عمو فرشاد با دیدنم گفت عزیز عمو امشب زیبا تر از همیشه شدی وقتی به سمت بچه هاکه با یک دیگر سالن جمع شده بودند رفتم دخترها با دیدنم شروع کردند به سوت زدن و تعریف کردن از لباسم وزیباییم ولی در این بین فقط ستاره دختر عمه فریده ساکت بود و خصمانه نگاهم می کرد وقتی نشستم مارال خواهر امید گفت ببخشید اقایون قبول کردید امشب هم دخترها از شما سرهستند سهیل که هیچ وقت ازش خوشم نمی یومد گفت بله اخه اقایون نمی تونند از لوازم ارایشی استفاده کنند ستاره هم با ان ذات حسودش در ادامه ی حرف برادرش ادامه داد ببخشین دختر دایی می تونی بگی کدوم ارایشگاه رفتی راستی از کدوم مارک لوازم ارایش استفاده کردی اخه خیلی قیا فت عوض شده من که خیلی عصبانی شده بودم گفتم اگه از خان داداشتون بپرسید به تون می گن که من تا یک ساعت پیش دانشگاه بودم وداشتم جواب بعضی ها رو می دادم راستی عزیزم از این بعد اریشگرت رو عوض کن اخه حیف پول نیست که بدی تا همچین ارایش بی خودی روی صورتت انجام بدن اخه با عرض معذرت صورتت مثل زن های 40-45 ساله شده البته باز هم معذرت می خوام که اینقدر رک حرف زدم با پایان حرفم ستاره با صورتی سرخ از عصبانیت رو به برادرش گفت سهیل زود باش می خوام برم خونه سهیل با قیافه ای ناراحت جمع رو ترک کرد و دنبال او رفت بعد از رفتنش ایمان وپیمان پسر های دو قلوی عمه فریبا شورع کردن به سوت زدن تشویق کردن من مارال هم با خنده گفت خوب زدی تو برجکشون امید هم با لحن با مزه ای گفت اگه توی عمرت یک کار خیری انجام داده باشی اونم رو کردن این دختره ی پر مدعاست من که از رفتار بعد از ظهر امید توی دانشگا ه ناراحت بودم چیزی نگفتم و فقط پوزخندی تحویلش دادم در همین حین ترنج خدمتکار مامان بزرگ به سمت ما امد ایمان رو به امید گفت همسر اینده تو تحویل بگیر (ترنج حدود 40 سال داشت بچه ها برای شوخی به امید می گفتن او همسر اینه اش است)ترنج وقتی رسید رو به ما گفت ببخشید خانوم بزرگ گفتن سریع تشریف بیارید اون سمت سالن ورفت همه به هم نگاهی از سر تعجب انداختیم و به سمت بزرگ تر ها حرکت کردیم وقتی همگی دور تا دور خانوم بزرگ نشستیم و ساکت بهش چشم دوختیم خانوم بزرگ دو تا پاکت نامه به سمت من وامید گرفت گفتع هردوتاتون بلند شید برید تو حیاط این نامه ها رو بخونید به جز فرشید وفرشاد و خونواده هاشون همه می تونن برن این حرف به منزله ی این بود که دیگران باید خونه رو ترک کنند همه با سرعت بلند شدند وپس از خدا حافظی از در بیرون رفتند خانوم بزرگ رو به من وامید کرد و گفت شما دو تا مگه نشنیدید چی گفتم من وامید هم زمان با هم گفتیم مامان بزرگ من با این هیچ جا نمی رم خانوم بزرگ با گفتن یک حرف را دوبار تکرار نمی کنم میرید توی حیاط دور از هم می شینید و مثل دو تا بچه ی خوب نامه ها رو میخونید حالا دوتاتون برید بیرون هردو به حیاط رفتیم من به سمت چپ باغ رفتم امید به سمت راست روی تاب نشستم وسریع پاکت را باز کردم و تای نامه را گشودم خط مامان بزرگ را شناختم مضمون نامه اینگونه بود
    به نام خدا

    نوه های عزیزم سلام امیدوارم پس از خوندن این نامه از من متنفر نشید می دونید که من پس از همسر خدا بیامرزم اختیار دار املاک او شدم وچون خورشید عمر من به زودی غروب خواهد کرد پس تصمیم گرفتم تکلیف اموالم را روشن کنم اما این کار شرطی داره اون شرط هم اینه که شما یعنی امید و غزال عزیز باید با هم ازدواج کنید می دونم این کار از نظر شما بسیار دشواره اما اگه نپذیرید چیزی به شما و خانواده هاتون نمی رسه و همه چیز بین عمه هاتون تقسیم میشه علاوه بر اون پدر هاتون باید مدیریت کار خونه ها رو به شوهر عمه هاتون بسپارند وسود این چند سال را بپردازند اما اگر شما این شرط را بپزیرید نصف اموال بین پچه ها تقسیم می شه کار خونه ها به نام پدر هاتون می شه نیم دیگر اموال به نام شما دونفر میشه شما تا فردا غروب می تونید فکر هاتون رو بکنید و جواب بدید اما باز هم می گم خوب فکر کنید ودرست تصمیم بگیرید امیدوارم من رو ببخشید اما این به صلاح هر دو تونه

    ملک تاج سلطانی
    ویرایش توسط سیلوانا : 1389,05,30 در ساعت ساعت : 19:59

  2. 255 کاربر از پست سیلوانا تشکر کرده اند .

    $Persian Girl$ , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -bahareh- , -دایان- , -نازلی- , .Baharak. , .ELHAM. , .Monire. , 23252 , 6236sara , aazz , AKIN , ali agha , alikhademi , alma gol , ana-armin , ariyana72 , ART!ST , artmisss67 , asal-661 , asalkocholoo , asal_cheshmak , ashoka , azam 24 , azar1 , b.maryam , b3666 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , chandiny , daneshmand , dokhijonob631 , dokhtare khial , donya goli , Donya-70 , down13 , eglantine-m96 , elahe atash , elmiraa_20 , Elnaz , elnaz89 , extranjera , faezeh88 , FAH!ME , fantasy girl , farajoon , fariba_hed , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , ffzzamiri , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , gheisareh , gherti , ghorbani , ghorob89 , goldon , goldoone22 , golgh , hanajigh , hany666 , harimeshgh , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , Hoopoe , hooriya_y , htamspam , ilyaiii , Irani , iranian_girl , JonasRahimi , katy , libra272 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.shasusa , m0zhdeh , mahbobe26 , mahda , mahi tak , mahnazmom , MAHSA-O , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , marjanagn , martire , mary-72 , maryam.mani , maryammmmmm6 , maryam_hj , maryam_mariusz , maryantovan , mehrsa_m , melijooon , Mina , mina.p , mina68 , misha_porro , Miss-Mani , mnarsis , mo68 , mojan_23 , monir 11 , monos , m_h_n , Nahid72 , najma20 , nasim jooon , nazi shirazi , nazi2000 , naz_goli , nedaj , neg neg , niazruby , nilsa , nina505 , nita.viok , nlp16001 , OoPs , paiez , parisa jooon , parisa mah , parisa7 , penhanmalom , rahav , rina_rita14 , rizeh mizeh , rose33 , s.sh , sahar100000 , saharmn , sahely , saman84 , samandf , samaneh60 , sanaz2000 , sansan , sapidkooh , sasa.shima , sepide90 , sepideh1993 , serentipiti , setareh29 , setareh67 , setareye abi , sevda76 , shakiba_2510 , shalizar2 , shili , shima4 , shiva joon , Silber , silverstar , sinsor , skarlet 62 , soha.f , SONIA B , sulduzmarali , syhbyt , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , tanaz.68 , TanNazZz , tarane , tara_5877 , Tifani Jon , tinairn , ti_na60 , triti , UnKnOwN_Sh , yasam , yasamin_34 , yasi_69 , zahra.h , zahra62 , zanbagh , zara14 , zina , zznanin , ~fatemeh69~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SEA~ , ~Spunk!e~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آرشا , اتل و متل , اتوسا , اسمانی , اسمون ابری , اشک یخ زده , انائل , اهنگ , بارنی , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , ترنم شادي , جان کریستوفر , حاجی بلا , حنیفا58 , خورشید خانم , رز آبی , رضا پور , روياي ابي , روژان , ستاره کویر , سوانا77 , شرقي , شهرناز , شیوا , !arefeh , علی رضاایران , علیصدر , فابرگر فر , فرحناز65 , فیلسوف کوچولو , م.م.ر , ماجده , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهرانگیز , مهستی , مهنا2 , مِنّا , نگار.م.استقلال , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , نیکولا 71 , هانیه , ياسمن71 , پرماه , پریا نازی , یهدا , یگانه

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,433
    میانگین پست در روز
    9.44
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 419,997 در 26,739 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا در تاییپک های زیر شروع کتاب را اعلام کنید

    آمار کتابهای در جریان سایت

    رمان هایی که خود کاربران نویسنده آنها هستند
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  4. Top | #3

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    58
    میانگین پست در روز
    0.04
    محل سکونت
    از دیاراصفهان
    تشکر از کاربر
    727
    تشکر شده 6,270 در 79 پست
    اندازه فونت

    Smile

    دوستان خیلی ببخشید اگه اشتباه تایپی دارم

    وقتی اخرین سطر رو خوندم حدود ده دقیقه توی شک بودم اما یک دفعه به خودم اومدم با فریاد گفتم این امکان نداره نه نمی خوام نمی شه در همون لحظه ترنج به سراغم اومد وگفت خانوم بزرگ فرمودن می تونید تشزیف ببرید من هم از خدا خواسته پذیرفتم و سریع حرکت کردم وقتی به خونه سیدم به اتاقم رفتم شروع کردم به فکر کردن به اینده به این که نپذیرم بیچاره میشیم ولی چه جوری می تونم با امید زیر یک سقف زندگی کنم بعد از فکری به ذهنم رسید به طوری که نه سیخ بسوزه نه کباب وقتی اماده ی خواب شدم زری خانوم خدمتکارمون اومد و گفت مامان زنگ زده وگفته امشب خونه خانوم ئبزرگ می مونن با خودم فکر کردم حتما خانوم بزرگ نذاشته بیان تا من خوب فکر هام رو بکنم در همین فکر بودم که خواب مرا در ربود
    فصل دوم
    صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شدم سریع حاضر شدم وپایین رفتم مامان و بابام هنوز نیومده بودند با اصرار زهرا خانم چند لقمه خوردم و حرکت کردم وقتی ماشین را پارک کردم امید را دیدم بادیدنش بهسمتش حرکت کردم اما درنیمه ی راه ایستادم تااو هم به سمت من بیاید چون شاید پیش خودش فکر میکنه من خیلی مشتاق حرف زدن با اون هستم وقتی به من رسید عصبانیت را می شد از چشمانش خواند اما سعی می کرد قیافه ی خونسردی به خودش بگیرد پس از چند دقیقه با هم گفتیم من میخواستم بگم بعد هردو به سر مان را زیر انداختیم من هم برای این که کم نیارم گفتم درسته همیشه حق با خانوم هاست اما من این دفعه نوبتم رو می دم به تو تو بگو امید گفت ببین غزال من می گم بعد از کلاس بریم بیرون ودر مورد موضوع دیشب صحبت کنیمئ من هم پذیرفتم وبه سمت کلاس راه افتادم اما در حین بازگشتم و گفتم اما پسر عمو هرکس بادماشین خودش میاد بعدا با تلفن با هم هماهنگ می کنیم کجا بریم امید نزدیک تر اومد و گفت قبول پس تو زنگ می زنی من هم با پررویی گفتم من عمرا به یه پسر زنگ بزنم حلا هم داره دیرم می شه خود دانی وبه راه افتادم دنبالم امد و گفت باشه ناز نیار چون مجبورم خودم بهت زنگ می زنم گفتم حالا شد وبه کلاس رفتم پس از کلاس سوار ماشینم شدم که دیدم موبایلم زنگ می زنه جواب دادم امید بود گفت کجا بریم گفتم هر جا فقط جایی باشه که بتونیم در مورد ایندمون درست تصمیم بگیریم هردو با یه رستوران سنتی توی در بند موافقت کردیم پس از پایان مکالمه به سمت دربند حرکت کردم یک ساعت بعدبه محل قرار رسیدم همان موقع امید جلوی پام ترمز کرد
    فصل دوم قسمت دوم
    امید پیاده شد باهم به سمت رستوران با صفایی حرکت کردیم بعد از نشستن و سفارش چای روی تختی درست روبروی هم نشستیم قبل از شروع صحبت هامون چند پسر و دختر با قیافه های اجق وجق وارد شدند درست روی تخت رو به رویی ما نشستن پسرها زل زدند به من ودختر ها هم انگار می خواستند با نگاهشون امید رو بخورند خیلی معذب بودم فکر کنم امید هم همینطور بود چون گفت غزال موافقی بریم یه جای دیگه من هم از خدا خواسته قبول کردم وقتی داشتیم از مقایل اون ها رد مشدیم دختر ها شروع کردند به سوت زدن و دست زدن یکی از پسر ها با صدای بلند گفت چرا داری می ری می خوای فقط خودت حالشو ببری به امید نگاه کردم از عصبانیت رنگش به کبودی می زد با التماس بهش گفتم امید بیا بریم واستینش رو کشیدم امید هم یک نگاه به من کرد چون دید خیلی ترسیدم لبخندی زد گفت باشه بریم وبه رستوران دیگری رفتیم وقتی نشستیم امید پس از چند دقیقه شروع کرد به صحبت کردن ببین غزال من هرچی فکر کردم دیدم این شرط رو نه میتونیم نپذیریم چون اینده ی خانواده هامون واز همه مهم تر خودمون در گرو اونه اما مطمئنا نمی تونیم این شرط رو قبول کنیم چون نه تنها من بلکه تو هم همین طور نمی تونیم همدیگر رو تحمل کنیم چه برسه به این که بخوایم با هم زندگی مشترک داشته باشیم از دیشب تا به حالا من هرچی فکر کردم راه حلی به ذهنم نرسید حالا تو بگو چی کار کنیم من با گفتن در این مواردی که گفتی باهات موافقم اما من یک فکری دارم که نه سیخ بسوزه نه کباب اما قبلش من یه سوال از تو دارم اونم این که هر فکری من داشته باشم قبول می کنی امید هم گفت درسته که نباید به خانم ها اطمینان کرد اما باشه هرچی تو بگی
    من هم شروع کردم به توضیح دادن نقشه ام -ببین امید ما با هم ازدواج می کنیم اما نه یه ازدواج واقعی ببین یعنی این که ما به بهونه ی شناخت روحیات هم دیگه به مامان بزرگ می گیم که فقط یه سیقه محرمیت بخونیم ولی عقد رسمی نکنیم یعنی اسمی در شناسنامه هامون ثبت نمی شه بعد از چند ماه هم می گیم که با هم تفاهم نداشتیم و سیقه رو باطل می کنیم این جوری ما شرط رو قبول کردیم اما هیچ تغییری در زندگی و ایندمون به وجود نمی یادقبول
    امید قبول ولی اگر مامان بزرگ گفت که باید با هم زندگی کنیم چی اون خیلی باهوش تر از این حرف هاست
    من قبلا فکر این جاش رو کردم اگه این جوری شد که امیدوارم نشه مامان بزرگ باید این شرط رو بپذیره که در هیچ صورتی هیچ کس به جز خانواده هامون از این قضیه با خبر بشه تازه رفتارمون در جمع باید همون ور که قبلا بود باشه و ما هم اگر مامان بزرگ قبول کرد که امیدوارم نکنه واز شرطش برگرده ولی اگه این جور نشد در یه خونه مثل یه خواهر و برادر زندگی می کنیم البته ببخشید که من این همه رکم
    امید - خوبه مثل این که فکر همه جاش رو کردی ولی حالا یه سوال اگه مامان بزرگ سوال کرد که چرا نباید کسی از این جریان چیزی بفهمه چی
    دیگه فکر این جاش رو نکردم حالا بلند شو بریم خونه ی مامان بزرگ تا ببینیم بقیه اش چی می شه
    امید با گفتن قبول پول رستوران رو حساب کرد و در مقابل اعتراض من صدایش را کلفت کرد وگفت زن وقتی با اقات میای بیرون اون باید پول بده شیر فهم شد من که از لحنش خنده ام گرفته بود به زور خنده ام رو خنده ام رو کنترل کردم و گفتم نه چایی اقا ی پررو و با مشت زدم توی پهلوش اون هم با خنده دویید دنبالم وگفت اگه دستم بهت نرسه وقتی سوار ماشینم شدم بوقی برایش زدم و حرکت کردم در راه به اتفاقات اون روز فکر کردم برای خودم هم عجیب بود این اولین بار بعد از سال های کودکی بود که ما با هم این قدر صمیمی بودیم البته در دوران کودکی هم با هم مشکل داشتیم اما کمتر از این چند سال با به یاد اوردن دوران کودکی نا خود اگاه لبخندی بر روی لبهایم نشست
    فصل سوم
    صدیقه گفت که مامان بزرگ توی باغ کنار قفس مرغ عشق هاست در راه امید گفت غزال برای اولین بار یه خواهش ازت دارم من هم لبخندی از روی غرور زدم وگفتم بگو ببینم می تونم کمکت کنم یا نه
    امید- غزال اگه می شه تو به مامان بزرگ بگو چون اولا من روم نمشه دوما نقشه ی تو بوده سوما مامان بزرگ با تو بهتر کنار می یاد من هم به گفتن باشه ای اکتفا کردم
    وقتی به مامان بزرگ رسیدیم سلام کردیم و ساکت گوشه ای ایستادیم مامان به سمت ما بازگشت و گفت خوبق نوه های گلم فکر هاتون کردید البته امید وارم تصمیم درستی گرفته باشید من نگاهی به امید انداختم واز مامان بزرگ اجازه گرفتم وو شروع کردم به شرح نقشه مون مامان بزرگ ساکت گوش داد بعد از پایان حرف هام ساکت شدم منتظر بودم مامان بزرگ هردو مون رو از خونه اش بندازه بیرون اما مامان بزرگ بعد از چند از دقیقه گفت اگه خودتون راضی هستید من حرفی ندارم امید که حالا جرهت پیدا کرده بود گفت ولی مامان بزرگ ما به خانواده هامون در مورد تصمیم مون چیزی نگفتیم از نظر شما قبول می کنند مامان بزرگ با گفتن اونش با من باغ رو ترک کرد من وامید هم همون جا از مامان بزرگ خداحافظی کردیم بعد از رفتن اون امید گفت فکر نمی کردم قبول کنه یعنی چرا قبول کرد من شانه بالا انداختم وگفتم نمی دونم هر چی بود انگار شانسمون گفت حالا دیگه من باید برم خداحافظ امید- خداحافظ
    وقتی به خانه رسیدم انقدر خسته بودم که بدون خوردن شام خوابم برد فردا صبح با صدای زهرا خانوم از خواب بیدار شدم وقتی به ساعت روی میزم نگاه کردم از تعجب خشکم زد ساعت نه صبح بود یک لحظه فکر کردم که کلاسم دیر شده و سریع از تخت پایین پریدم و روبه زهرا خانوم گفتم وای چرا بیدارم نکردین کلاسم دیر شد او لبخندی زد وگفت غزال
    خانوم جان فراموش کردین امروز جمعه است نفسی از سر اسودگی کشیدم و از زهرا خانوم سراغ مامان و بابام رو گرفتم زهرا خانوم گفت صبح صدیقه زنگ زده و گفته که خانوم بزرگ با هاشون کار داره برن باغ لواسون اونام رفتن از زهرا خانوم خواستم برام صبحانه ام رو اماده کنه طبق عادت سری به موبایلم زدم تا تماس هام رو چک کنم که دیدم یه پیام از امید دارم پیام را باز کردم امید نوشته بود

  5. 228 کاربر از پست سیلوانا تشکر کرده اند .

    $Persian Girl$ , *ReiHaNe* , *sara , *sogol* , *soodabeh* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -bahareh- , -نازلی- , .Baharak. , .ELHAM. , .Monire. , 23252 , 6236sara , @parisa@ , aazz , afsaneh67 , aidai , AKIN , alexiiiiiii , ali agha , alikhademi , alma gol , ana-armin , ariyana72 , ART!ST , artmisss67 , asal-661 , asalkocholoo , asal_cheshmak , ashoka , AVESTA , azam 24 , azar1 , b.maryam , b3666 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , chandiny , daneshmand , deadgirl , dokhijonob631 , dokhtare khial , donya goli , down13 , eglantine-m96 , elahe atash , elmiraa_20 , elnaz89 , epink , extranjera , f@teme , faezeh88 , FAH!ME , fantasy girl , farajoon , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , ghorbani , ghorob89 , golgh , gord , hanajigh , hany666 , harimeshgh , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , Hoopoe , hooriya_y , ilyaiii , iranian_girl , JonasRahimi , katy , koshi , libra272 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.shasusa , m0zhdeh , mahbobe26 , mahda , mahi tak , mahnazmom , MAHSA-O , mahsa.nadi , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , marjan.AA , marjanagn , mary-72 , maryam.mani , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_hj , maryantovan , melijooon , Mina , mina.p , mina68 , misha_porro , Miss-Mani , mo68 , mojan_23 , monir 11 , m_h_n , najma20 , nazi2000 , naz_goli , nedaj , neg neg , niazruby , nlp16001 , OoPs , paiez , parisa7 , parshang , rahav , reem1368 , rina_rita14 , rose33 , s.sh , saharmn , saman84 , samandf , samaneh60 , sanaz2000 , sanaz_ , sansan , sapidkooh , sasa.shima , sepide90 , sepideh1993 , serentipiti , setareye abi , sevda76 , shakiba_2510 , shalizar2 , shili , shima4 , Silber , silverstar , sinsor , skarlet 62 , soha.f , Sonetto , SONIA B , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , tanaz.68 , TanNazZz , tarane , tara_5877 , Tifani Jon , tinasadeghi , ti_na60 , triti , UnKnOwN_Sh , yasi_69 , zahra.h , zahra62 , zanbagh , zara14 , zina , ~fatemeh69~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SEA~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , اتل و متل , اتوسا , اسمانی , انائل , اهنگ , بارنی , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , جان کریستوفر , حاجی بلا , حنیفا58 , خورشید خانم , رز آبی , روياي ابي , روژان , سوانا77 , شرقي , شیوا , !arefeh , علی رضاایران , علیصدر , فانتین , فرحناز65 , فردین202 , فیلسوف کوچولو , م.م.ر , ملیساا , منيژه , مهرانگیز , مهستی , مهنا2 , مِنّا , نگار.م.استقلال , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , نیکولا 71 , هانیه , ياسمن71 , کردلیا , گلاریژان , یگانه

  6. Top | #4

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    58
    میانگین پست در روز
    0.04
    محل سکونت
    از دیاراصفهان
    تشکر از کاربر
    727
    تشکر شده 6,270 در 79 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینم به خاطر گل روی دوستان عزیزم فونتشم بزرگتر کردم

    سلام خانوم خوش خواب من الان تو راه خونه ی شما هستم وپس زود تر اماده شو البته خودم راضی نبودم بیام دنبالت اما خانوم بزرگ امر کردند باید با هم بریم باغ پس بی خود غر نزن و به قول سهیل مثل رعد و برق سزر صدا راه نینداز بای
    وقتی پیام را خوندم از عصبانیت در حال انفجار بودم اما سعی کردم قیافه ای عادی به خودم بگیرم
    در همون موقع زهرا خانوم اومد و گفت امید پایین منتظره منه من هم از قصد کلی وقت صرف انتخاب لباس کردم د راخر هم مانتوی کوتاه و تنگ سبز ابیم رو پوشیدم البته خودم اصلا از مدله به این کوتاهی وتنگی خوشم نمی یومد اما مامان اون رو به زور برام خریده بود یه شلوار جین تنگ هم پوشیدم که بلندیش تا بالا ی ساق پاهام بود بعد هم کتونی های ساق بلندم رو پوشید و و کوله پشتی جدیدم که بابا از امریکا برام اورده بود رو برداشتم و در اخر هم یه روسری سبز رنگ کوتاه پوشدم به صورتی که موهای جلووعقب سرم پیدا بود برای این که لج امید رو در بیارم این جوری لباس پوشیدم چون در مواقع دیگه من بر عکس مارال ستاره و دیگر دختران اطرافم لباس های شیک اما پوشیده می پوشیدم که کاملا برازندم بود به سراغ جعبه ی جواهراتم رفتم و دست بند سفیدم رو که خیلی اسپرت بود رو پوشیدم در اینه به خودم نگاهی انداختم از قیافه ام خیلی خوشم اومد اما احساس کردم یه جوری جلب توجه می کنه ولی اهمیتی ندادم از زهرا خانوم خدا حافظی کردم وبیرون اومدم جلوی در امید منتظرم بود ولی تا من رو دید اخم کرد خیلی تعجب کردم ازش پرسیدم اتفاقی افتاده که گفت ببخشید غزال خانوم شما فکر نمی کنی این لباس هات زیاد مناسب خانمی در شان تو نیست من که خیلی بهم بر خورده بود با پر روگی تمام گفتم نه فکر نمی کنم تازه اگه این طورهم باشه به خودم مربوط می شه نکنه ئواقعا باور کردی قراره ما با هم ازدواج کنیم و تو اختیار دار من بشی نه جانم کور خوندی
    امید – در هر صورت من این جوری نمی زارم از در خونه بیای بیرون نمی شه من غیرتم بر نمیدارم
    -ا جدا پس چرا برای مارال ایراد نمی گیری
    ویرایش توسط سیلوانا : 1389,05,30 در ساعت ساعت : 22:15

  7. 223 کاربر از پست سیلوانا تشکر کرده اند .

    $Persian Girl$ , *ReiHaNe* , *sara , *soodabeh* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -bahareh- , -نازلی- , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .Monire. , 23252 , @parisa@ , aazz , ady25 , aidai , AKIN , ali agha , alikhademi , alma gol , ana-armin , ariyana72 , arman_iran , ART!ST , artmisss67 , asal-661 , asalkocholoo , asal_cheshmak , ashoka , AVESTA , azam 24 , azar1 , b3666 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , chandiny , dokhijonob631 , dokhtare khial , donya goli , down13 , eglantine-m96 , elahe atash , elnaz89 , epink , extranjera , FAH!ME , farajoon , fariba_hed , Farnaz , farnaz21 , fary , fatima983 , footy , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , ghorbani , ghorob89 , goldon , goldoone22 , golgh , gord , hanajigh , hannah , hany666 , harimeshgh , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , Hoopoe , hooriya_y , htamspam , ilyaiii , iranian_girl , iryane , JonasRahimi , katy , libra272 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.shasusa , mahbobe26 , mahda , mahi tak , mahnazmom , MAHSA-O , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , marjanagn , mary-72 , maryam.mani , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_hj , maryam_mariusz , maryantovan , melijooon , Mina , mina.p , mina68 , misha_porro , Miss-Mani , mnarsis , mo68 , mojan_23 , monir 11 , m_h_n , najma20 , nazi2000 , naz_goli , nedaj , neg neg , Niayesh- 74 , niazruby , nilsa , nina505 , nlp16001 , OoPs , parisa7 , parshang , rahav , rina_rita14 , roze68 , s.sh , saharmn , sahely , saman84 , samandf , samaneh60 , sanaz2000 , sansan , sapidkooh , sasa.shima , sepide90 , sepideh1993 , serentipiti , sevda76 , shakiba_2510 , shalizar2 , shili , shima4 , Silber , silverstar , sinsor , skarlet 62 , Snow Dream , soha.f , Sonetto , TABA_13069 , tabesh , tala bala , tama1011 , tanaz.68 , TanNazZz , tarane , tara_5877 , Tifani Jon , ti_na60 , triti , UnKnOwN_Sh , zahra.h , zahra62 , zanbagh , zara14 , zina , ~fatemeh69~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SEA~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , اتل و متل , اتوسا , اسمانی , اسوده , اهنگ , بارنی , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , جان کریستوفر , حاجی بلا , حنیفا58 , خورشید خانم , رز آبی , روياي ابي , روژان , سوانا77 , شیوا , !arefeh , علی رضاایران , علیصدر , فانتین , فرحناز65 , فیلسوف کوچولو , م.م.ر , ملیساا , منيژه , مهرانگیز , مهستی , مهنا2 , مِنّا , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , نیکولا 71 , ياسمن71 , پرماه , پریا نازی , کردلیا , گلاریژان , یهدا , یگانه

  8. Top | #5

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    58
    میانگین پست در روز
    0.04
    محل سکونت
    از دیاراصفهان
    تشکر از کاربر
    727
    تشکر شده 6,270 در 79 پست
    اندازه فونت

    Smile

    می خوام اسم این رمان رو بزارم عشق یا نفرت اگه موافقید بهم پیام بدید اینم از ادامه اش

    ا جدا پس چرا برای مارال ایراد نمی گیری
    امید - چون اون گوش نمی ده و پشتش به بابا گرمه ولی تو فرق داری چون من

    بعد ساکت شد من هم گفتم چون تو چی چون تو فکر می کنی اگه
    من راضی شدم به خاطر تو بوده نه اقا اگه من تن به این بازی
    مسخره دادم به خاطر این بود که اینده ی خانواده ی من در گرو
    این تصمیم بود پسش دیگه سعی نکن برای من اقا بالا سر بازی
    در بیاری فهمیدی

    امید- تو نمی زاری من حرفم رو بزنم من می خواستم بگم چون
    تو همیشه شیک تر و پوشیده تر از همه لباس می پوشیدی و اون
    لباس ها واقعا برازندت بود اما این جوری هر کی ندونه فکر می
    کنه تو می خوای با به نمایش گذاشتن ویژه گی های ظاهریت
    برای خودت شخصیت بسازی در صورتی که تو شخصیتت بالا
    تر از این حرف دهاست حالا تو دوست داری مردم چه طوری و
    با چه دیدی بهت نگاه کنن هان حالا لطفا برو لباست را عوض
    کن

    من که دیدم امید راست می گه از کارم پشیمون شدم اما خودم رو
    نباختم و گفتما ما من این لباس رو دوست دارم امید که دیگه
    واقعا عصبانی بود گفت غزال سریع لباست رو عوض کن و من
    رو عصبانی تر نکن این سخنان رو با صدای بلند ادا کرد من هم
    با ترس و به حالت قهر داخل خونه رفتم تا لباس هام رو عوض
    کنم بعد از این که یک مانتوی یاسی رنگ ساده و یک شال بنفش
    راهمراه یک کیف چرم یک جفت کفش اسپرت پوشیدم از خونه
    بیرون اومدم وقتی امید را نگاه کردم در نگاهش تحسین موج می
    زد ولی مثل همیشه سعی می کرد اون رو پشت ظاهر سردش
    پنهان کنه وقتی با حرص ازش پرسیدم خوب شد گفت حالا شدی
    غزال همیشگی حالا بشین بریم که خیلی دیر کردیم در راه امید
    اهنگ ملایم و قشنگی گذاشته بود من هم که هنوز از دستش
    ناراحت بودم با اخم بیرون رو نگاه می کردم فضای داخل
    ماشین را سکوت پر کرده بود امید با گفتن غزال سکوت را
    شکست
    -بله
    امید – چی این شهر دود گرفته رو نگاه می کنی لا اقل من رو
    نگاه کن که اسطوره ی زیباییم
    -چه از خود راضی یه وقت رودل نکنی
    امید - مگه دروغ می گم
    -به نظر من هرکی بخواد قیافه ی تورو ببینه باید
    امید- باید بلیط بگیره
    -نخیر باید کفاره بده
    با گفتن این حرف زدم زیر خنده مورد عجیب این بود که خودش هم می خندید
    -به چی می خندی
    امید- به این که ما دوتا در این مورد باهم چقدر تفاهم داریم چون
    من هم همین نظر رو در مورد تو دارم این عالی نیست
    -اصلا
    ویرایش توسط سیلوانا : 1389,05,31 در ساعت ساعت : 13:33

  9. 223 کاربر از پست سیلوانا تشکر کرده اند .

    $Persian Girl$ , *sara , *soodabeh* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -bahareh- , -نازلی- , .Baharak. , .ELHAM. , .Monire. , 23252 , 6236sara , aazz , afrooz87 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , alikhademi , alma gol , ana-armin , ART!ST , artmisss67 , asal-661 , asalkocholoo , asal_cheshmak , ashoka , AVESTA , azam 24 , azar1 , b.maryam , b3666 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , chandiny , djDj , dokhijonob631 , dokhtare khial , donya goli , down13 , eglantine-m96 , elahe atash , elnaz89 , epink , extranjera , f@teme , FAH!ME , farajoon , fariba_hed , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , ghorbani , ghorob89 , goldon , golgh , gord , hanajigh , hannah , hany666 , harimeshgh , hasti59 , helen888 , helik , hoda.4470 , Hoopoe , hooriya_y , ilyaiii , iranian_girl , iryane , jighol , JonasRahimi , katy , king _ panther , libra272 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.shasusa , mahbobe26 , mahda , mahgol72 , mahi tak , mahnazmom , MAHSA-O , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , maniiya , marjan.AA , marjanagn , martire , mary-72 , maryam.mani , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_hj , maryam_mariusz , maryantovan , melijooon , Mina , mina.p , mina68 , misha_porro , Miss-Mani , mo68 , mojan_23 , monir 11 , najma20 , naz_goli , nedaj , neg neg , Niayesh- 74 , niazruby , nilsa , pardy , parisa7 , parshang , rina_rita14 , rose33 , roze68 , s.sh , saharmn , sahely , saman84 , samandf , samaneh60 , sanaz2000 , sansan , sapidkooh , sasa.shima , sepide90 , sepideh1993 , serentipiti , setareye abi , sevda76 , shakiba_2510 , shalizar2 , shili , shima4 , Silber , silverstar , sinsor , skarlet 62 , Snow Dream , soha.f , Sonetto , sulduzmarali , syhbyt , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tarane , tara_5877 , Tifani Jon , tinairn , ti_na60 , triti , UnKnOwN_Sh , zahra.h , zahra62 , zanbagh , zara14 , zina , zznanin , ~fatemeh69~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SEA~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , اتل و متل , اتوسا , اسمانی , اسوده , انائل , اهنگ , برادپیت , بلور , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , تهمتن , جان کریستوفر , حنیفا58 , خورشید خانم , رز آبی , رضا پور , روياي ابي , روژان , سوانا77 , شیوا , !arefeh , علی رضاایران , علیصدر , فانتین , فرحناز65 , فیلسوف کوچولو , م.م.ر , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهرانگیز , مهستی , مهنا2 , مِنّا , نگار.م.استقلال , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , نیکولا 71 , ياسمن71 , پرماه , کردلیا , گل یاس , یهدا , یگانه

  10. Top | #6

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,433
    میانگین پست در روز
    9.44
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 419,997 در 26,739 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط amirdapler نمایش پست ها
    خوبه.......................................... ..............................؟
    اصلا هم خوب نیست پست دادن شما اینجا
    تکرار نشود


  11. Top | #7

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,433
    میانگین پست در روز
    9.44
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 419,997 در 26,739 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط Kael نمایش پست ها
    تورو خدا !!!!!!! راست میگی
    از دومین اخطاری که از من گرفتید می فهمید راست گفتم


  12. Top | #8

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,308
    میانگین پست در روز
    7.53
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    123,485
    تشکر شده 293,941 در 40,917 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Kael نمایش پست ها
    شما به خوشکلی خودتون ببخشید
    راستی کتابت یخده تکراری میزنه

    پست بعدی که تو بخش کتاب بزنید دسترسی تون به سایت قطع میشه


  13. Top | #9

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    58
    میانگین پست در روز
    0.04
    محل سکونت
    از دیاراصفهان
    تشکر از کاربر
    727
    تشکر شده 6,270 در 79 پست
    اندازه فونت

    Smile

    ببخشید بچه ها مشکلی پیش اومده بود ویرایشش کردم حالا که این اسم زیاد مورد توجه قرار نگرفت لطفا اسم های پیشنهادی تون رو برام بنویسید تا قشنگترینش رو انتخاب کنیم و به عنوان اسم کتاب بزاریم


  14. Top | #10

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    58
    میانگین پست در روز
    0.04
    محل سکونت
    از دیاراصفهان
    تشکر از کاربر
    727
    تشکر شده 6,270 در 79 پست
    اندازه فونت

    Smile

    اینم از ادامه اش تا فردا دیگه نمی زارم


    وتا رسیدن به مقصد اخم کردم و هیچ نگفتم
    وقتی نزد دیگران رفتیم در کمال تعجب دیدم برعکس همیشه که
    عمه ها هم حضور داشتند فقط مامان و بابا و خونواده ی عمو
    فرشاد هستند مامان بزرگ گفت بیاید بشینید چرا این قدر دیر
    کردید امید به جای من گفت ئببخشین مامان بزرگ توی ترافیک
    موندیم
    مامان بزرگ با گفتن خوب متوجه شدم حالا که جمع شدید می
    ریم سر اصل مطلب من جریان شرط رو برای بزرگتر هاتون
    گفتم و حالا می خوام تصمیم شما رو هم براشون بگم من بنا به
    خواست خودتون نذاشتم حتی عمه هاتون در جریان قرار بگیرند
    بعد شروع کرد به شرح تصمیم ما با چنان صلابتی سخن می
    گفت که بعد از اتمام صحبت هاش بابا و عمو هیچ نگفتن وبا گفتن اگه خودشون این جوری می خوان از نظر ما مشکلی نیست
    مبارک باشه مامان و زن عمو با این حرف ان دو شروع کردن
    به کل زدن مامان بزرگ با اتمام کلو شادی گفت فردا همگی
    میریم

    پیش اشنای من تا مراسم رو طبق شرایط بچه ها اجرا کنیم در
    اون لحظه احساس می کردم از خجالت گر گرفته ام زیر چشمی
    به امید نگاه کردم داشت طبق معمولداشت لبخندش رو پنهان
    میکرد ولی برای اولین بار میتونستم ببینم که داره خجالت می
    کشه چیزی که کلا در ذاتش نبود
    مامان با گفتن اما خانوم بزرگ من همین یه بچه رو دارم نمی
    شه که این قدر ساده باشه نذارین من ارزو به دل بمونم نا
    رضایتی خودش رو از نحوه ی برگزاری مراسم اعلام کرد زن
    عمو نیز با گفتن خانوم بزرگ شما خودتون مادرین احساس
    مارو درک می کنید ما نمی تونیم همین جور ساده از این مسئله
    بگذریم به او پیوست
    همه منتظر بودیم مامان بزرگ مثل همیشه که کسی روی حرفش

    حرف می زد عصبانی بشه اما بر عکس لبخندی زدو با گفتن

    شما دو تا هم حق دارین به همین ما فردا می ریم کرج و اون جا

    یک جشن درست وحسابی برگزار می کنیم من و خودم رو برای

    ابراز نارضایتی اماده کردم اما تا امدم دهان باز کنیم مامان

    بزرگ رو کرد به ما و گفت در تمام موارد حرف شما رو قبول

    کردم ولی این یه مورد رو نه پس مثل بچه های خوب بگین چشم

    ودیگه حرف نزنید امید گفت هر چی شما بگین مامان بزرگ دلم

    می خواست همون جا خفه اش کنم اما برای این که از او عقب

    نیفتم گفتم من هم موافقم مامان و زن عمو که انگار خدا دنیا رو

    بهشون داده شروع کردن به خندیدن ودوباره کل کشیدن تشکر یادتون نره هااااااااااا

  15. 249 کاربر از پست سیلوانا تشکر کرده اند .

    $Persian Girl$ , *ReiHaNe* , *sara , *soodabeh* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -دایان- , -نازلی- , .ELHAM. , .Monire. , 18خرداد , 23252 , 6236sara , aazz , afrooz87 , aidai , ali agha , alikhademi , alma gol , ana-armin , ariyana72 , arman_iran , ART!ST , artmisss67 , asal-661 , asalkocholoo , asal_cheshmak , asemanii , ashoka , AVESTA , azam 24 , azar1 , b.maryam , b3666 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , chandiny , daneshmand , dokhijonob631 , dokhtare khial , donya goli , down13 , eglantine-m96 , elahe atash , elhamtt , elnaz89 , epink , eteb , extranjera , f@teme , FAH!ME , farajoon , fariba_hed , Farnaz , farnaz21 , fary , fashakouri , fatima983 , ffzzamiri , gandomsa , ghazghaz , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , goldon , goldoone22 , golgh , gord , hanajigh , hannah , hany666 , harimeshgh , hasti59 , helen888 , helik , Hoopoe , hooriya_y , htamspam , ilyaiii , iranian_girl , iryane , JonasRahimi , katy , kimia_13662000 , libra272 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahbobe26 , mahda , mahgol72 , mahi tak , mahnazmom , MAHSA-O , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , maniiya , marjan.AA , marjanagn , maryam.mani , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_hj , maryam_mariusz , maryantovan , melijooon , mina.p , mina68 , misha_porro , Miss-Mani , mo68 , mojan_23 , monir 11 , monos , nadjafi , nahayat007 , najmehf , nazi shirazi , nazi2000 , naz_goli , nedaj , neg neg , Niayesh- 74 , niazruby , nlp16001 , paiez , pardy , parisa.1564 , parisa7 , parshang , rahav , reem1368 , Rha.sh , rina_rita14 , rose33 , roze68 , s.sh , S@R@H , saharmn , sama 69 , saman84 , samandf , samaneh60 , sanaz2000 , sansan , sapidkooh , sasa.shima , sepide90 , sepideh1993 , serentipiti , setareh29 , setareye abi , sevda76 , shalizar2 , shili , shima4 , shimaaaaa , Silber , silverstar , sinsor , skarlet 62 , Snow Dream , soha.f , Sonetto , SONIA B , s_aftab , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tarane , Tifani Jon , tinairn , ti_na60 , triti , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , YALDA STAR , zahra.h , zahra62 , zanbagh , zara14 , zina , zznanin , ~fatemeh69~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~SEA~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , اتل و متل , اتوسا , اسمانی , اسوده , انائل , اهنگ , برادپیت , بغض غزل , بلور , بهارجون , بی بی گل , تابتا , تاجه , ترنج خاتون , ترنم , جان کریستوفر , حاجی بلا , حنیفا58 , خورشید خانم , رازقی , رز آبی , رضا پور , روميا , روياي ابي , روژان , سارا سامن , سوانا77 , شبنم , شهرناز , شیوا , صدف. , !arefeh , علی رضاایران , علیصدر , فرحناز65 , م.م.ر , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهرانگیز , مهستی , مهنا2 , مِنّا , ناشناس1 , نیان , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , ياسمن71 , پرستو... , پرماه , کردلیا , گلاریژان , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ

صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 268
    آخرین نوشته: 1393,03,25, ساعت : 14:43
  2. دانلود رمان راز عشق | سیلوانا کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,11,10, ساعت : 12:41
  3. راز عشق | سیلوانا کاربر سایت | موبایل
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,11,10, ساعت : 10:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •