| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز به نام خدا..... این کتاب 304 صفحه هست....سعی می کنم زود زود بذارم... فصل 1 عشق درد انسان را درمان می کند.آیا عشق را باید دریافت کرد یا آن را بخشید؟ اه...ادراک افسردگی خاطرم برای اطرافیانم دشوار است. غمی بزرگ در بطن وجودم باعث شد که دست به قلم ببرم و با دل خون، راز پنهانم را روی صفحات سپید کاغذ بیاورم. در دل سیاهی شب فقط یک روزنه امید می بینم.خداوندا،با تمام گناهانی کهمرتکب شده ام باز تمنای بخشش دارم.یاری ده تا فردا به آرزوی چندین ساله امبرسم.فردا،فردای من است.روز رسیدن به عشق،عشق شهرزاد. ثانیه های این شب یلدا را که طولانی ترین شب سال است،می شمارم تا سپیدهبزند.تحمل لحظه های دشوار این شب را به جان ودل می خرم،تنها در انتظارشهرزاد. خدایا.... پس کی صبح می شود؟ در پی آخرین دانه ی سیگار،عجولانه جیبهایم را جستجو می کنم و با دستی لرزان سیگار را بر لبم می نهم.صدای جرقه ی کبریت،سکوت اتاق را می شکند.زیر نور خفیف که از جرقه کبریت می تابید چشمم به عکس شهرزاد افتاد.اشک چشمان منتظرم سرازیر می شود.کبریت را خاموش می کنم.خواب با چشمانم غریبی می کرد از روی تخت بلند شده و پشت میز نشستم.دفترم را باز کردم ،فقط یک صفحه ی دیگر خالی مانده است. برای اینکه وقت بگذرد،صفحه ی اول را باز و شروع کردم به خواندن،خواندن خاطراتی که دوامش به فردا بستگی داشت.خدای من یعنی فردا می توانم صفحه ی آخر را بنویسم و آیا چه خواهم نوشت. شروع کردم به خواندن. غروب بود.آسمان به رنگ سرمه ای در آمده بود.آن وقت ها سر از پاییز و زمستان در نمی آوردم،فقط می دانم که هوا سرد بود. کرسی اتاق را حسابی گرم کرده بود.شیطنت های کودکانه من و برادر کوچکترم >مهدی< لبخند را روی لب های ترک خورده مادر نمایان می کرد.زیر لحاف کرسی غلت می خوردیم و قهقهه سر میدادیم.آن روزها فقط هفت سال داشتم و خوب به خاطر نمی آورم که چه مدت از مرگ پدرم می گذشت،اما مطمئن بودم که لباس مشکی مادر تازه بودن مرگ پدرم را که ذغال فروش بود،می رساند. لحظه ای به یاد مرگ پدرم افتادم و خنده از روی لبم برچیده شد.هنوز صدای شیون مادر در گوشم پخش می شد. به دستهای خسته اش نگاه کردم.دستهایی که برای تامین خرج روزانه ما دو یتیم مجبور بودند رختهای مردم را بشویند.در دل کوچکم آرزو کردم که هر چه زودتر بزرگ شوم و محبت هایش را جبران کنم. قاسم،قاسم،...بیا بازی، پس چرا هر چه ادا در می آرم نمی خندی! بخند دیگر!بخند! مهدی بود که تکانم می داد،هنوز به لبخند خشکیده ی مادر توجه داشتم. >قاسم جان: چای می خوری؟ < مهدی به جای من جواب داد: > نه عزیز،می خواهیم بازی کنیم.< لپهایش از هیجان سرخ شده بود.به چشمهایش که از فرط شادی گشاد شده بود نگاهی کردم و دوباره در رویای کودکانه ام غرق شدم. هوا تاریک شده بود.توده سپید که روی صحن حیاط را پوشانده بود،شادی من و مهدی را را چند برابر می کرد. آخ جان،فردا میریم برف بازی.مهدی.یه آدم برفی درست می کنیم اندازه ی من،دوست داری داداش؟ - آره داداش ، اما به شرطی که کلاه مرا روی سرش بگذاریم... مادر سفره شام را روی کرسی پهن کرد.امشب شام چی داریم؟بعد نگاهم افتاد به ظرف سفالی آبگوشت.دیگر به خوردن آبگوشت.مهدی بهانه می گرفت که آبگوشت نمی خورد. صورت مادر از فرط خجالت و افسردگی گلگون شده بود،با زبان کودکانه و لحنی معصومانه مهدی را آرام کردم.خرده نانهای بیات را داخل ظرف آبگوشت ریختم،بوی عطر برنج همسایه هر سه نفرمان را از اشتها انداخته بود.گاهی چشمم را روی هم می گذاشتم و ظرف برنج را مجسم می کردم. با خودم گفتم: خوش به حال بچه ها ی اوستا حبیب بنا،حداقل ، هفته ای یکبار طعم برنج را... - پس چرا نمیخوری قاسم جان،تو که گفتی آبگوشت دوست داری. - چشم عزیز،می خورم.بله دوست دارم. آن شب مادر زودتر از شبهای پیش خوابید.صدای نفسهای عمیق توام با ناله هایش حاکی از خستگی روح و جسمش بود.گاهی در رختخواب غلت می زد و از درد دست یا پا ناله ای می کرد..با صدای ناله هایش پریدم و بالای سرش نشستم.لحاف کرسی را تا حد گردن ، رویش کشیدم و صورت داغش را بوسیدم.پیشانی اش عرق کرده بود.دلم برایش می سوخت.به مهدی نگاه کردم .به خواب عمیقی فرو رفته بود.آهسته نفس می کشد.روی او را هم پوشاندم.سوز سردی از پنجره ها به داخل می وزید.از شدت باد حصیر پشت پنجره مرتب تکان می خورد.کمی از زوزه باد ترسیده بودم.اما دلم نمی آمد مادر را از خواب بیدار کنم.آهسته خودم ار کنارش جا دادم.از حرارت زغال کف پاهایم داغ شد.و با وحشت کودکانه چشمهایم را روی هم گذاشتم. خواب پدرم را دیدم.مهدی را روی دوش گذاشته بود و دور اتاق می چرخید.من هم دور و برش می پلکیدم و خودم را برایش لوس می کردم.برایمان یک گونی برنج آورده بود،مادرم با خوشحالی مشغول پخت و پز بود.یک نفر چند ضربه به در کوبید،پدر رفت در را باز کرد،اون طرف در تاریک بود،جیغ کشیدم:نرو پدر،اما رفت و در بسته شد.مهدی گوشه اتاق پاهارا روی هم می سایید و گریه می کرد؛درست مثل همان شبی که پدر برای همیشه از پیش ما رفت .سراسیمه پشت سر پدر رفتم و فریاد کشیدم....که ناگهان از خواب پریدم. تق تق تق. از ضدای ضربه هایی که به در حیاط می خورد.به خودم آمدم.هنوز شب یا شیاد هم نیمه های شب بود.صدا محکم شد.تق تق تق تق. مادرم را از خواب بیدار کردم؛عزیز جان، عزیز بیدار شو.در می زنند.من میترسم.عزیز!عزیز! - چیه قاسم؟ مگه صبح شده؟ پاشو عزیز جان،در می زنند.گرد سوز را بالا کشید.هنوز صدای ضربه های در شنیده میشد.با وحشت پشت سر مادر راه افتادم.تو حیاط سوز سردی می وزید.مادر پرسید:<کیه؟> حیاط تاریک بود و من به دامن مادرم چسبیده بودم.صدایی از پشت در شنیده شد:باز کن حمیده خانم،باز کنید. صدای لیلا را شناختم.دختر همسایمان بود.در واقع همسایه روبروی ما بودند. در باز شد لیلا گریان تو چهارچوب در ایستاده بود و به محض اینکه چشمش به مادرم افتاد ، ناله کرد: > مادرم حمیده خانوم،مادرم...مادرم داره می میره.گفت بیایم دنبال شما...< مادر کمی خم شد و هر دو بازوی لیلا را در دست گرفت، > چی شده لیلا! چی به سر مادرت اومد؟< مادر دیگه منتظر جواب لیلا نموند و سراسیمه به طرف در روبرو دوید و لیلا هم گریه کنان پشت سرش. یه سری به اتاق زدم و چون مهدی را توی خواب دیدم خیالم راحت شد و به خانه لیلا رفتم.. پدر لیلا راننده کامیون بود و بیشتر شبها برای بردن بار به خارج از شهر می رفت.اون شب پدر لیلا خونه نبود،سمیه خانم مادر لیلا تو رختخواب خوابیده بود و مرتب از درد شکم ناله می کرد درست نمی دونستم چه اتفاقی افتاده.اما می شنیدم که مادرم صحبت از قابلمه و آب گرم و غیره می کرد. مادرم دو دستی بر سرش می کوبید،:> خدایا چه خاکی به سرم بریزم.چطور برم دنبال قابله.آقا هاشم هم که خونه نیست....< کنار لیلا که به عروسکهایش پناه برده بود ،نشستم :چی شده لیلا مادرت می خواد بچه به دنیا بیاره؟ با کینه ی کودکانه ای که از قهر بجا مونده بود،جواب داد:> من چه می دونم،خوب میبینی که حالش خوب نیست< لیلا دو سال از من بزرگتر بود و بیشتر وقتها او بود که سر ناسازگاری می گذاشت.دست بردم تا یکی از عروسکهایش را بردارم که دستم را پس زد .> و گفت: تو پسری و نباید با عروسک بازی کنی.< می دونستم که هنوز قهره.پرسیدم : از دست من ناراحتی لیلا ؟ اصلا تقصیر من که نبود؛خودت زمین خوردی.. > نخیر،تو پا گرفتی جلوی پام< بعد لبهایش را به علامت افاده برچید و ادامه داد:>از فردا با تو بازی نمی کنم< صدای ناله های سمیه خانم و دعواهای مادر حواسمان را به سمت اتاق روبرو جمع کرد .بلند شدم و تو آستانه اتاق واستادم. قاسم جان،می تونی بری دنبال زن اوستا حبیبی؟بگو زود بیاد اینجا،بدو پسرم. از تاریکی می ترسیدم اما سرم رو به یه طرف کج کردم و. گفتم چشم.همین الان میرم.بعد به طرف راهرو دویدم و چکمه هایم را پوشیدم و همین که قدم اول رو توی کوچه گذاشتم،لیلا وسط راهرو ایستاد و گفت: > منم بیام.< عروسکش رو بغل گرفته بود و ملتمسانه نگاهم می کرد.گفتم بیا و منتظر شدم تا دستش را توی دستم بگذاره.دستش یخ کرده بود.هر دو با هم شروع کردیم به دویدن،خونه اوستا حبیب دو تا خونه با ما فاصله داشت.کوچه تاریک بود، کلون در رو گرفتم و محکم کوبیدم.از شدت سرما هر دو می لرزیدیم.چند دقیقه بیشتر طول نکشید که اوستا حبیب در رو باز کرد.مردی درشت هیکل با سبیلهای پر پشت،سرش کم مو بود و به همین دلیل همیشه کلاه رو سرش می گذاشت.سلام کردم و گفتم: سمیه خانم حالش خوب نیست،مادرم گفت بیایم دنبال ... نگذاشت حرفم تموم بشه و رو کرد به در راهرو و با صدای بلند گفت: >آهای زن ! بیا ببین این بچه ها چی میگن!< بعد رفت و چند دقیقه بعد همسرش چادر به سر اومد. و هر سه به خونه سمیه خانم برگشتیم،شب سختی بود.درازترین شب سال که پرخاطره بود.دم دمای سحر بود که مادر لیلا فارغ شد و یه دختر دیگه به دنیا آورد،یه خواهر برای لیلا.اسمش رو گذشاتند یلدا.زیبا بود با چشمای آبی.برای بوسیدنش اول از لیلا اجازه می گرفتم.سمیه خانم چند روزی توی رختخواب خوابید و مادرم یلدا رو قنداق می کرد.از اون شب به بعد هر روز به خونه سمیه خانم می رفتیم،انگار که مادرم سه تا بچه داشت.عاشق یلدا بود.مثل بچه های خودش او را در سینه می گرفت و می بیوسید و می بویید.اگه دروغ نگفته باشم،هم من و هم مهدی حسودی می کردیم. ادامه دارد.... من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم یا که از نسل گلی هرزه میان کوهم تو همان ادمک چوبیه پیمان شکنی که فقط لایق اتش زدنی ![]() با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۴۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل (1)-2 آفتاب کله آسمون رو گرفته بود و نورش چشم رو می زد.برفها کم کم آب می شدند.با مهدی و مریم تو کوچه بازی می کردیم.از برفها گلوله درست می کردیم و به سر و صورت همدیگه می زدیم و بعدش صدای غش غش خنده هامون تو کوچه می پیچید. عطر نانی که دست مادر بود نگاهم را متوجه او ساخت.خسته و کوفته از کار نیمه روزی بر میگشت،روی دست هایش ترک بسته بود.دوباره خنده از لبم جمع شد.دویدم به طرفش و نان را از دستهای یخ زده اش گرفتم.خم شد و با نوازش مادرانه سرم را بوسید.چادرش بوی عرق خستگی می داد.دستم را به دستش دادم و به خانه پناه بردم.صدای اذان که بلند شد،مهدی به اتاقم آمد.داشتم نان ها را در سفره می گذاشتم.مادر داخل سماور نفت ریخت و فیتیله اش را بالاتر کشید تا جوش بیاید.بعد قابلمه ی غذایی را که از خانه صاحب کارش آورده بود ،روی سماور گذاشت و پاهایش را دراز کرد و گفت:> مهدی جان برو زیر کرسی تا گرم شوی مادر.< الهی که فدای آن قد و بالایت بشوم،ماشالله داری بزرگ می شوی.بعد آه کشید و افزود:>شما که بزرگ شوید،من هیچ غم و غصه ای ندارم،بیا جلو ببینم قاسم جان! انگار صورتت گل انداخته.< با سر رفتم به طرفش،دستش را روی پیشانی و سپس روی گونه هایم گذاشت:> الهی بمیرم مادر ،چرا تب کردی؟ چند بار گفتم نرو توی کوچه برف بازی کن،حالا چی کار کنم؟پول دوا و درمون از کجا بیارم.به خدا نمی دونم این چندرغاز پول رو چطوری خرج کنم.سرت را بگذار روی پایم ببینم.مهدی جان گوشه ی لحاف را بکش روی برادرت،مریض است.بیا این کاسه را آب کن تا پیشانی اش را خنک کنم.وای!ببین چه تبی داره!الهی بمیرم.</COLOR> بلند شو پسرم؛اینطوری فایده ندارد،می ترسم تشنج بگیری ،بلند شو برویم دکتر</COLOR>الهی عزیز قربان قد و بالایت برود،تو نگران پول نباش مادر.< دستش را به طرف گلیم برد و آن را کنار کشید و مقداری پول را که در یک پارچه پیچیده شده بود،در آورد و شروع کرد به شمردن. جورابهای کهنه ام را که هر کدام از طرفی پاره شده بودند پوشیدم.نای حرکت نداشتم و از کف دست ها و پاهایم آتش بیرون می زد.سرم را به دیوار تکیه داده و از پشت پرده ای سوزان مادرم را نگاه می کردم.بی صدا گریه می کرد و با خودش حرف می زد.:» خدایا ناشکر نیستم؛اما این بچه های یتیم من چه گناهی کرده اند که باید اینطور ستم بکشند.« بعد رو کرد به من و ادامه داد:» قاسم این طور معصومانه نگاهم نکن که قلبم را آتش می زنی.« تند و بریده بریده نفس می کشیدم و مدام عرق می کردم: اما لرز داشتم...دستم را به دست مادر دادم و راه افتادم.صدای گریه مهدی عذابم می داد..مادر از وسط حیاط برگشت و گفت:» چه خبرته سر و صدا راه انداختی بچه.الان برمیگردیم.گردش و تفریح که نمی رویم.عجب بچه ای شده ،یک دقیقه بدون تو طاقتش نمیگیره.« دیدن اشک چشم برادرم حالم را وخیم تر می کرد.کاش او هم می آمد. جلوی در سمیه خانم را دیدیم که یلدا را بغل کرده و گویا تازه به خانه رسیده بود.کلید را در قفل در می چرخاند که چشمش به مادر افتاد.. سلام و احوال پرسی شروع شد.مادر،یلدا را بوسید و کلی سفارش کرد که در هوای سرد او را بیرون نبرند .بعد هم چند لحظه ای ایستادیم و به درد دل سمیه خانم گوش دادیم: » تازه امروز صبح رسیده می گوید فردا هم می رود.اصلا به فکر من و این دو طفل معصوم نیست.اون از زایمان و درد کشیدنم که آن همه زحمت به شما دادم،این هم بزرگ کردن بچه.به او هم می شود گفت شوهر؟اصلا فکر این را نمی کند که ما توی این خانه احتایج به مرد داریم و...« سرم را به پای مادرم تکیه داده بودم و با بی حالی و بی توجهی حرفهای سمیه خانم را می شنیدم.بالاخره بعد از چند دقیقه از سمیه خانم خداحافظی کردیم و به طرف مطب دکتر مشیری راه افتادیم. از هر کوچه ای که می رفتیم به »میدان خراسان« راه داشت.نزدیکترین راه کوچه ی باریکی بود که پر از برفهای پارو شده ی پشت بامها بود.صدای پاهایمان در میان برفها سکوت کوچه را می شکست.خرچ...خرچ...خرچ... از درز چکمه هایم آب نفوذ کرده و پاها ی داغم را خنک می کرد.در دل آرزو می کردم که دکتر مشیری برایم آمپول تجویز نکند. به خیابان اصلی رسیدیم ،در مطب دکتر مشیری باز بود.حالا دیگر دلشوره و نگرانی هم به بیماری ام افزوده شده بود.از دیدن دختر یکی یکدانه ی دکتر که بیش از اندازه لوس و از خود راضی بود ،وحشت داشتم. رسیدیم جلوی در مطب ،به محض اینکه مادرم قدم اول را به طرف راه پله برداشت چادرش را کشیدم و با بغض گفتم: - من نمی آم عزیز. - ای وای ! چرا پسرم ؟ مگه دکتر ترس دارد؟ - نه عزیز، ولی برویم یک دکتر دیگر،من از شهرزاد خوشم نمی آید. - چرا پسرم؟تو با شهرزاد چکار داری؟ما می رویم پیش دکتر مشیری. بعد مچ دستم را گرفت و به دنبال خود کشید:»بیا قاسم جان،برادرت تنهاست.باید زودتر برگردیم،دلم شور می زند.« یک دستم را به نرده های می کشیدم و در پی مادر پله ها را بالا می رفتم.با هر قدم که روی پله می گذاشتم،نگاهم به طبقه بالا بود.چند پله دیگر که بالا رفتم ،ناگهان حس کردم که موهایم خیس شده و چند قطره ای آب پشت گردنم چکید.یک باره لرز کردم و شانه هایم را بالا نگه داشتم.در همان حالت سرم را بالا کرفتم و دیدم که شهرزاد با صدای بلند می خندد.صدای خنده اش شکنجه آور بود.دندانهایم را به یکدیگر فشار دادم و با حرص گفتم: مگر آزار داری؟ مادرم یک نگاه به من و نگاه دوم را به شهرزاد انداخت و بعد رو کرد به من و گفت:»راه بیا قاسم،ولش کن،تو که اخلاق شهرزاد را میدانی.« و بعد صدایش را پایین تر آورد،طوری که انگار در گلو حرف می زند و ادامه داد: » گناه دارد،تازه مادرش را از دست داده...« با حرص دستی روی موهای خیسم کشیدم و وانمود کردم که خونسرد هستم.رسیدیم روی ایوان طبقه بالا.در اتاق دکتر مشیری بسته بود. مطب دکتر یک ساختمان قدیمی بود که فقط دو تا اتاق داشت.دکتر مشیری مسیحی بود و با تنها دخترش در یکی از اتاقها زندگی می کرد.و از اتاق دیگر به منظور مطب استفاده می کرد.چند صندلی در ایوان چیده شده بود.رفتم کنار مادر نشستم.شهرزاد رو به روی من ایستاده بود و بر و بر نگاهم می کرد.مرتب برایم شکلک در می آورد.گاهی زبانش را از دهان خارج و گاهی چشمهایش را منحرف می کرد.به هر طرف که نگاه می کردم باز یک حس کنجکاوی کودکانه مسیر نگاهم را به طرف صورت مغرور شهرزاد تغییر میداد.زیر لب و با لحنی توام با تمسخر گفتم:خودت این شکلی هستی. بااینکه هم سن و سال بودیم،اما از من درشت تر بود.بلند شد و یکباره به طرفمحمله کرد و محکم روی زانویم کوبید و در یک چشم به هم زدن غیبش زد.دیگر بااخلاقش آشنا بودم.می دانستم که به اتاقشان پناه برده.باز مادرم نصیحتم کردکه سر به سرش نگذارم و... دلم می خواست خفه اش می کردم.از دیدنش حالم بهم می خورد.خوب می دانستمسوءاستفاده او ناشی از چیست.گاهی اوقات مادرم مطب دکتر مشیری را نظافت میکرد،و این باعث خصومت بین من و شهرزاد شده بود.در واقع شهرزاد به نوعیفخر فروشی می کرد. چند دقیقه ای طول کشید تا اتاق دکتر مشیری خالی شد.همراه مادرم وارد اتاقشدیم.دکتر مشیری همین که چشمش به من افتاد .لبخندی زد و دستش را دراز کرد:»بیا پسرم...بیا قاسم جان« ادامه دارد.... ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۵۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, Admin, azami, farzanehmasoud, hiva, Irani, koyar, melina98, Nahid_m, OoPs, parisaparisa, SAGHIIIII, samane7, sanjaghak, Silver_Moon |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل (2)-2 بعد خنده کوتاهی سر داد و رو کرد به مادر و افزود:» چی شده حمیده خانم؟ چرا رنگ این بچه پریده؟ « رفتم جلوتر،دکتر مشیری دستم را گرفت ،آخ چقدر دستش خنک بود.روی صندلی گرد و بلندی که کنارش بود نشستم و چشم در چشمش دوختم.نگاهش مهربان ولی توام با ترحم بود.دستی روی سرم کشید و پرسید:» مگر بیرون باران می آید؟ « گفتم : نه آقای دکتر ،تقصیر...مادرم نگذاشت ادامه حرفم را بگویم و گفت: » تقصیر خودش است شیطنت می کند.« شهرزاد در همان لحظه در اتاق را باز کرد و وارد شد.دکتر با لحن تندی گفت: » برو بیرون،مگه نمی بینی مریض دارم.« دلم خنک شد. شهرازد نگاه تندش را به من دوخت و لب هایش را به علامت شکلک کج کرد و در همان حالت که دستش به دستگیره بود،یه قدم به عقب گذاشت و در را محکم به هم کوبید. دست خنک دکتر مشیری را روی پیشانی ام حس می کردم،آن قدر لذت بخش بود که چشم هایم را روی هم گذاشتم. دکتر گفت: » این بچه دارد از تب می سوزد.دهانت را باز کن ببینم قاسم جان.« بعد نچ نچ کرد و ادامه داد:» گلویت هم که عففونت دارد.حتما حسابی برف بازی کرده ای ،هان؟« دهانم باز بود و چون چوب روی زبانم قرار داشت ،نتوانستم جواب بدهم و فقط سرم را تکان دادم. - بر روی تخت بخواب.دوباره که آمدی شهرزاد! گفتم مریض دارم. مادرم پا در میانی کرد: » عیب ندارد آقای دکتر،ما که غربیه نیستیم،بگذار بماند« رفتم روی تخت دراز کشیدم .نگاهم به شهرزاد بود.به مادرم گفتم:»بگو برود کنار ،اما آنقدر وقیح بود که نرفت.دکتر مشیری پیراهنم را بالا زد و شروع کرد به معاینه :» نفس عمیق بکش پسرم .آهان....همین طور خوب است...دوباره ...دوباره...« همچنان نگاهم به شهرزاد بود و حرص می خوردم .فکر می کردم عجب دختر پررویی ست ،خجالت هم نمی کشد. »بلند شو قاسم جان،حمیده خانم همین امروز این داروها...« آن قدر حواسم به شهرزاد و رفتارش بود که دیگر صدای دکتر مشیری را نشنیدم.یک لحظه به خودم آمدم که دستم در دست مادر بود و داشتم از کنار شهرزاد می گذشتم. ابروهایش را از حد معمول بالاتر نگه داشته بود و با حالت دهن کجی گفت:» پدرم برات آمپول نوشت،اوهوم...« با این ترسیده بودم اما جواب دادم : من از آمپول نمی ترسم،اصلا آمپول دوست دارم.من که مثل دخترها ترسو نیستم.اوهوکی. براستی که چه روزهایی بودند.دوران کودکی،لج و لجبازی های کودکانه.زبانمان حکم آزار داشت اما ته دلمان هیچ نبود جز محبت. از داروخانه رو به روی مطب داروهایم را گرفته و دوباره به مطب برگشتیم،خودم را برای یک نبرد مثلا مردانه آماده کرده بودم.نباید از خودم ضعف نشان میدادم.بنابراین مثل کسی که می خواهد با شجاعت تمام به میدان نبرد برود،وارد مطب شدم و روی تخت دراز کشیدم. مادرم مقداری از شلوارم را پایین کشید،تمام مدت حواسم به شلوارم بود بود نمی دانم عرقی که از پیشانیم روی تخت می چکید ناشی از ترس بود یا حیا. باز هم شهرزاد گوشه ی اتاق قرار گرفت .مادرم طوری قرار گرفت که شهرزاد را نبینم.می دانست که نسبت به او حساس شده ام.دکتر مشیریبا یک سرنگ بالای سرم ایستاد.از وحشت قبضه روح شدم.اما به روی خودم نمی آوردم.سرم را به سمت دیوار چرخاندم و انگشتم را گاز گرفتم ،»آخ!« ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل (3)-2 فقط همین یک کلمه را گفتم که ای کاش لال می شدم و نمی گفتم.شهرزاد با صدای بلند زد زیر خنده و در بین خنده هایش مرتب می گفت:»آخ« بغض کرده بودم.لحظه ای به لباسهای کهنه و رنگ پریده خودم نگاه کردم و بعد به پیراهن گلدار و کوتاه شهرزاد که یک پاپیون جلوی یقه اش داشت و بعد به پوتین های زیبدار بلندش برق می زند.دلم شکست با تمام تفاسیر باز به روی خودم نیاوردم.از درد افکارم در دل ناله ای کردم.دیگر جای آمپولم نمی سوخت.که جای زخم زبان قلب کوچک و بی گناهم می سوخت. با دکتر مشیری خداحافظی کرده و از مطب بیرون آمدیم.تمام فکرم پیش شهرزاد بود.تو کوچه گریه می کردم و بهانه اش را به آمپول ربط داده بودم. پیچ کوچه را که گذشتیم،ناگهان اشک در چشمم خشک شد.هر دو ایستادیم،مادرم دست مرا رها کرد و با لحن پر از تردید گفت:» چرا مردم در خانه سمیه خانم جمع شده اند؟ چه اتفاقی افتاده؟ وای خدا مرگم بدهد.« عده زیادی در کوچه تجمع کرده بودند و پچ پچ می کردند.هر کس چیزی می گفت.پشت سر مادرم می دویدم تا بتوانم به او برسم.همه به مادر خیره شده بودند.متوجه شدم که همگی با دیدن ما یکباره ساکت شدند.خدای من! یعنی چه اتفاقی افتاده؟ ناگهان به فکر مهدی افتادم.فریاد کودکانه ام تن منتظر کوچه را لرزاند. مادرم با صدای فریاد من مات و مبهوت به صورتم خیره شد.هیچ حرفی نزد.من هم دیگر هیچ نگفتم و فقط با نگاه نگرانم جوابش را دادم.تمام بدنم می لرزید.انگار که داشتم به ظرف جهنم گام بر می داشتم.از صدای پچ پچ مردم که دوباره شروع شده بود وحشت داشتم.میان چهارچوب در خشکم زد: چرا در خانه باز است؟این مردم اینجا چکار دارند؟ چرا مهدی...؟ در همین لحظه مادرم مرا پس زد و به درون حیاط هجوم برد.همه جا را تار میدیدم.چادر از سر سمیه خانم افتاده و روی چیز سفیدی خم شده بود.لیلا را میدیدم که عروسکش را محکم در سینه می فشرد و به جسم سفید خیره خیره.بعد صدای فریاد مادرم تکانی به مغزم داد:» ای وای...ای داد...ای خدا...به دادم برسید مردم...کمکم کنید...بچه ام...این بچه ی من است مهدی جان...مهدی؟عزیزم...« صدا قطع شد و در همان حالت دیدم که مادرم روی زمین افتاد و چند نفر بالای سرش جمع شدند.گیج بودم.لال شده بودم.کور شده بودم.رفتم جلو،مهدی را دیدم.زبانم باز شد و جیغی کشیدم.آن جسم سفیدی که روی زمین افتاده بود برادرم بود.برادر کوچکم...هم بازی ام...مونس تنهایی ام...او که مثل خودم یتیم بود و دردم را بخوبی می فهمید،اما مرده بود.توی حوض خفه شده بود.مادرم بیش از یک ماه در بستر بیماری افتاد.خانه سوت و کور شده بود.سرما بیداد می کرد اما هیچ زغالی در کار نبود.سماور قل قل نمی کرد.صدای خنده ای به گوش نمی رسید.برای گرم شدن خودم را زیر لحاف مادر جای می دادم.گاهی سمیه خانم می آمد و برایمان زغال می آورد.نفت می آورد و غذای ساده ای درست می کرد ولی هیچ کدام لب نمی زدیم.همه جای اتاق بوی مهدی را میداد،صدای خنده اش را می شنیدم: » داداش داداش ، بیا بازی « آن وقت اشک می ریختم و از پشت پنجره به همان نقطه که جسدش را گذاشته بودند ، خیره می شدم.مادرم را نگریستم ، زنی که آخرین قوایش را برای زنده بودن نگه داشته بود.موهایش اندکی سپید شده بودند؛رنگ صورتش تغییر کرده و به سپیدی کامل گراییده بود.ملاحت و سادگی رویا گونه ای در چهره اش موج می زد. مثل آدم های درمانده و مستاصل ، ساکت و خاموش اشک می ریخت.دیدن اشک مادر برایم مشکل بود؛بغض کردم؛چانه ام می لرزید و اشکم حلقه بسته بود،دریای چشم هایم طوفانی شد،سرم را روی سینه مادر گذشاتم و پا به پایش گریستم،دلم هوای برادر کوچکم را کرده بود ، ولی افسوس که برگشتنش هرگز ممکن نبود و برای همیشه به خاطرات پیوسته بود. ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۵۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل-3- برف ها آب می شدند و زمین کم کم نفس می کشید؛بوی بهار می آمد.همسایه ها خانه تکانی می کردند؛فرش و گلیم می شستند،کرسی ها را بر میداشتند و در انبار می گذاشتند؛گندم سبز می کردند و شیشه ها را از گرد و غبار پاک می کردند.جنس نو می خریدند.و کهنه ها را می فروختند،دست فروش ها توی کوچه ها پرسه می زدند؛صدای شادی بچه ها؛جعبه های شیرینی تو دست پدرها؛خرید لباس نو و بازی ماهی گلی تو آب شفاف تنگ،همه و همه آمدن عید را خبر میدادند،اما در خانه ما هیچ خبری نبود،اصلا عید نبود. شب چهارشنبه سوری بود و سرتاسر کوچه را بوته چیده بودند.سرگرم بازی بودم.بچه بودم و غم و غصه ها را زود فراموش می کردم.بوته ها را آتش زدیم و شعر چهارشنبه سوری را سر دادیم.زنهای همسایه گرد هم مشغول خوردن نقل و کشمش بودند.گاهی یکی از آنها سر بچه اش داد می کشید که : » مراقب باش لباست آتش نگیرد،این طوری نپر خطرناک است..« و چشم گرداندم تا شاید مادرم را ببینم،اما نبود.باز دلم گرفت: به خانه رفتم و دیدم گوشه ای زانوی غم بغل کرده و باز هم دارد در غم از دست رفتن مهدی اشک می ریزد.غصه ها به رگ و ریشه ام هجوم آوردند و با بغض گفتم: عزیز بیا برویم توی کوچه؛همه هستند ؛سمیه خانم هم هست،تو را به خدا گریه نکن عزیز جان.خودم که بزرگ میشوم.و هر کاری که بخواهی برایت انجام می دهم ...قول میدهم عزیز جان، تو فقط غصه نخور....به هر ترتیبی بود دستش را گرفتم و با لحن کودکانه وادارش کردم که به جمع زنهای همسایه بپیوندد تا شاید برای لحظه ای غصه های کهنه اش را فراموش کند،فریاد شادی کودکان در گوش آسمان نجوا می کرد.همین که لبخند کمرنگی بر لبهای مادرم نقش بست،خیالم راحت شد و دوباره گرم بازی شدم.بچه های بزرگتر سعی می کردند شعله های آتش کم نشود،گویی تمام شادی آن شب بستگی به به شعله های آتش داشت. از روی یک بوته پریدم و شعر خواندم.دومین بوته را می پریدم که چشمم افتاد به دکتر مشیری و دختر از خود راضی اش شهرزاد.با اینکه دلم نمی خواست او را در آن جمع ببینم اما تلاش می کردم که شادی با روح و جسمم وداع نکند؛بنابراین خودم را با لیلا و بقیه سرگرم کردم و تا آنجا که ممکن بود سعی کردم به رفتار شهرزاد توجهی نداشته باشم. دست لیلا را گرفته بودم و از روی آتش می پیریدیم که شهرزاد جلو آمد و لیلا را صدا زد.لیلا هم به هوای عروسکی که تو دست شهرزاد بود بسرعت دستش را از دست من رها کرد و خودش را به شهرزاد رساند. لحظه ای ایستادم و به شهرزاد و لیلا خیره شدم،چنان با هم گرم بازی شدند که انگار قصد آزار مرا داشتند،خصوصا شهرزاد که در حسن بازی مرتب به من نگاه می کرد و با حرکت چشم و ابرو منظورش را واضح تر به من می فهماند. باز دلم هوای مهدی را کرد،با ناامیدی و بسیار آهسته لیلا را صدا زدم:بیا بازی لیلا،الان آتض خاموش می شود.لیلا به طرف من برگشت و قدم اول را که برداشت،شهرزاد دستش را کشید و گفت :» ولش کن لیلا،دختر که با پسرها بازی نمی کند،بیا برویم عروسک بازی.« بعد با همان قیافه ای که برای من گرفته بود ادامه داد :» برو با دوستهای خودت بازی کن، لیلا می خواهد با عروسک من بازی کند.« ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۰۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 3-2 از پشت حرارت آتش صورتش را مغرورتر از همیشه میدیدم و حرص می خوردم،کف پاهایم را محکم روی زمین می ساییدم و با تنفر نگاهش می کردم .دوباره لیلا را صدا کردم،اما نه تنها جوابم را نداد ؛بلکه دست شهرزاد را گرفت و هر دو به گوشه ای پناه بردند و مشغول بازی شدند. تنها ماندم،آخه لیلا تنها همبازی ام بود،به بقیه بچه ها نگاه کردم،هر کدام دست در دست همبازی خودشان،سخت مشغول بازی و شادی بودند.به دیواری که پشت سرم بود تکیه دادم و خودم را با دیدن بازی دیگران سرگرم کردم.خاطه چهارشنبه سوری سال گذشته را به یاد آوردم؛مهدی هم بود و خانه رنگ و بوی دیگری داشت،پدرم برای شام کباب خریده بود،آه... - چرا بازی نمی کنی قاسم جان...؟ مادرم بود که شانه ام را تکان می داد.برای اینکه غصه های مادرم بیشتر نشود به ظاهر از روی آتش ها می پریدم ولی در دل افسوس روزهای گذشته را می خوردم.روزهایی که پدر و برادرم زنده بودند. لیلا و شهرزاد هم پشت سر من می پریدند و می خندیدند.صدای خنده ی شهرزاد غیر از خنده های دیگر بود.انگار از لج من می خندید و قصد داشت با خنده هایش مرا آزار بدهد. بین هر بوته با بوته بعدی حدود دو قدم فاصله بود.پاهایم را باز کرده و بودم و با احتیاط می پریدم،یک بوته،بعد دو قدم جلو گذاشتم و بوته ی بعدی را پریدم و همین که به بوته سوم رسیدم...دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. پشتم دو دست کوچک را احساس کردم که به طرف جلو پرتم کرد.و گفت:» بپر« و همان لحظه من با هر دو دست وارد آتش شدم و فریاد کشیدم:سوختم مادر...کمک...کمک... زن ها فریاد زنان بالای سرم آمدند و مادرم مرا از آتش بیرون کشید،فقط صدای داد و ناله مادرم را می شنیدم و دیگر چیزی نفهمیدم.وقتی به خودم آمدم مادرم را بالای سرم دیدم که بر سر و صورتش می زد و می پرسید: » کی پرتت کرد توی آتش قاسم جان ؟ « گفتم: نمی دانم. از سوزش و سوختگی کف دستها و قسمتی از صورت و گردنم می نالیدم و اشک می ریختم.اشکهای معصومانه ای که دل بقیه را کباب کرده بود. روی تختی که گوشه مطب دکتر مشیری بود دراز کشیده بودم،دکتر مشیری مشغول پانسمان زخم هایم بود و هیچ توجهی به رفتار شهرزاد نداشت.زیر چشمی نگاهش می کردم،چند بار حادثه سوختنم را تداعی کردم،همانطور که به شهرزاد خیره شده بودم به یاد آوردم که چه اتفاقی افتاد .هنگامی که دو دست را پشتم احساس کردم،صدای جیرینگ جیرینگ چند النگو به گوشم رسید.لیلا النگو نداشت،اما برق النگوهای تو دست شهرزاد چشم را خیره می کرد،پس به این نتیجه رسیدم که شهرزاد باعث سوختن من شد. آقای دکتر! عزیز جان حالا یادم آمد...شهرزاد مرا هل داد توی آتش.جیغ کوتاه شهرزاد و سپس اعتراضش نگاه دکتر و مادرم را متوجه خودش کرد:» دروغ می گوید پدر،من اصلا کنار آتش نبودم،خودش افتاد توی آتش.« لحظه ای چهره مادر برافروخته شد،اما بخاطر دکتر مشیری که تا همان روز کلی برای ما زحمت کشیده بود،حرفی نزد و به قول معروف: خودش را به کوچه علی چپ زد و سعی کرد اشک حلقه بسته در چشمهای ریز و طوفانی اش را پنهان نگه دارد.سپس به بهانه پیچیدن نسخه من از مطب بیرون رفت.می دانستم،رفت که تنها باشد،رفت که در کوچه و خیابان،در تنهایی و بی کسی خودش اشک بریزد.می دانستم غصه یتیمی و مظلومیت مرا می خورد،اما تنها کاری که از دست من بر می آمد،سکوت بود و سکوت... . دکتر مشیری آخرین قطعه چسب را روی باند ها زد ،سپس برای شستن دستهایش از اتاق بیرون رفت و فقط من ماندم و شهرزاد.من بیمار و او سرحال،دل من پر از غصه و دل او شادمان و راضی.نگاهم را بسوی پنجره متمرکز کرده بودم و اصلا نگاهش نمی کردم،از روی عمد می آمد و جلوی دید من می ایستاد و ادا در می آورد،زبان درازی و دهان کجی می کرد،بعد پشت پشمش را نازک کرد و گفت: » چرا گفتی من تو را هل دادم؟« دوباره نگاهم را به سمت دیگری چرخاندم و گفتم: ولی من دروغ نگفتم،تو مرا سوزاندی. نگاهی به اطرافش انداخت و چون پدرش را ندید،هر دوپایش را به حالت لج جفت کرد و گفت:»اگر هم کردم،خوب کردم.« گفتم: اگر جرات داری جلوی پدرت یا مادرم این حرف را بزن. گفت:» خوب می کنم،فکر کردی از مادرت می ترسم؟...اوهو...مادرت خدمت کار پدر من است،آن وقت تو فکر می کنی...« دلم شکست و بغض کردم،حقارت را باور کرده بودم،تحقیر شدن را پذیرفته بودم،راست می گفت،برگ برنده در دست او بود،فقط برای اینکه جوابی داده باشم،گفتم: تو حق نداری اسم مادر مرا بیاوری. قری به سر و گردنش داد و گفت: » خیلی مادرت را دوست داری؟« محکم و با اراده گفتم: خیلی....خیلی... در نگاهش شرارت و افسار گسیختگی را یافتم.رفتارش نشانگر حسادت بود و به مادر داشتن من حسادت می کرد و تمام کینه و عقده اش ناشی از همین بود. ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل 4 روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند و من روز به روز بزرگ تر می شدم.یک سال گذشت. مادر روزها در منزل یک خانواده ارمنی کار می کرد و از من فقط توقع درس خواندن داشت،وجدانم قبول نمی کرد و هر شب به نوعی صحبت از کار به میان می آوردم و سعی می کردم تا ذهنش را آماده کنم که اجازه بدهد من هم در جایی کار کنم و خرج خودم را در بیاورم. تیر ماه بود ،گرمای شدید آدم را بی تاب می کرد،سمیه خانم پی دوا و دکتر یلدا بود ،می گفت اسهال و استفراغ گرفته. من و یلدا کنار حوض وسط حیاط نشسته بودیم و مراقب بودم تا قایقهای کاغذی مان غرق نشوند.دست هایم را زیر چانه گذاشته بودم و به فکر مهدی فرو رفتم.از آن حوض متنفر بودم ،از آب بدم می آمد، » بچه ها بیایید تو ، گرما زده می شوید ها...« صدای مادرم بود.بعد از مرگ مهدی سایه به سایه مراقب من بود.برگشتم به طرفش و گفتم: چشم،الان می آیم تو. بعد رو کردم به لیلا و ادامه دادم: بلند شو لیلا. با خوشحالی از جا پرید و گفت: » آخ جان، پدرم برگشت...پدرم برگشت...« هر وقت به حال لیلا که دست نوازشگر پدر را احساس می کرد،حسودی می کردم به یاد شهرزاد می افتادم و به او حق می دادم. - بیا قاسم جان،بیا این سبد را ببر بگذار توی ماشین ،دیر شده،الان صدای پدر لیلا در می آید. - چشم سمیه خانم،الان می برم. بعد با تمام قدرت سبد پر از ظرف را برداشتم و خودم را به کامیون پدر لیلا رساندم.قرار بود همراه لیلا و خانواده اش برویم فشم،منطقه تفریحی در خارج از شهر.می گفتند آن منطقه باغ دارد و باغات است و هوای خوبی دارد.البته در بین صحبت های مادر و سمیه خانم به این موضوع پی برده بودم که این سفر کوتاه تنها به دلیل بیماری یلداست. مادرم تعارف می کرد و می گفت:» ما مزاحم نمی شویم«،اما سمیه خانم اصرار می کرد که:» من دست تنها هستم و از خدا می خواهم که شما در کنارم باشید،قاسم جان هم با لیلا بازی می کند و...« بالاخره مادرم قبول کرد که همراه آنها برویم.از ته دل خوشحال بودم.بالا و پایین می پریدم و ابراز خوشحالی می کردم . -لیلا توپ بیاور،طناب و توپ بیاور،طناب بیار که تاب ببندیم ،مادرت می گوید آن جا درخت های بلندی دارد. -آره تازه رودخانه هم دارد. همین که اسم رودخانه را شنیدم،لبخندم برچیده شد و برای اینکه از خوشحالی لحظه ایم کاسته نشود ،پرسیدم: - کوه هم دارد؟ - آره دارد. - آخ جان می رویم کوهنوردی،اما... - اما چی قاسم؟ نگاهی به کفش هایم انداختم ،از بغل شکافته بودند. گفتم: - من که کفش ندارم. انگار که دلش برایم سوخته بود،بسرعت رفت منزل خودشان و یک جفت کفش آورد و گفت: - » اینها را بپوش فکر کنم اندازه پایت شود.« - نمی خواهم لیلا ،اینها دخترانه اند.همین کفش های خودم بهتر است. بعد به ظاهر خندیدم و ادامه دادم: - با همین ها هم می شود رفت کوهنوردی .مگر نه؟ فقط سرش را تکان داد و کفش هایم خیره شد. آن قدر خوشحال بودم که پارگی کفش هایم چندان مهم نبود .مرتب آن منطقه تفریحی را به خاطر می آوردم.کوه،رودخانه،باغ میوه....آخ جان. هنگامی که قصد سوار شدن داشتیم،متوجه شدیم که قسمت جلوی کامیون جایی برای من و مادرم نیست و قرار شد ما برویم قسمت پشت کامیون بنشینیم. یلدا مرتب گریه می کرد ،مادرم اصرار کرد که یلدا را به او بدهند تا شاید بتواند آرامش کند.. پشت کامیون روی گلیم کوچکی که انداخته بودند،نشستیم.یلدا در آغوش مادرم یا نگاه کنجکاوش مناظر اطراف را می نگریست،لپ های قرمز و چشمهای آبی رنگش با یکدیگر می جنگیدند،لب هایش به اندازه یک فندق بودند،دست های تپل و سفیدش را مرتب بالا و پایین می برد و صداهای شیرینی از خود در می آورد.مادرم مرتب زیر کردنش را می بوسید و مثل بچه خودش ،قربان صدقه اش می رفت.بارها شنیده بودم که به سمیه خانم می گفت:»به دلیل آن که هنگام بدنیا آمدن یلدا بالای سرش بودم و لحظه اول خودم در آغوش گرفتمش درست به اندازه قاسم دوستش دارم.« پشت کامیون مرتب تکان می خوردیم و بالا و پایین می رفتیم،صدای زیق و زاق یلدا مرا هم به خنده انداخته بود. - مادر! بگو لیلا هم بیاید اینجا،می خواهم با او بازی کنم. - نه قاسم جان،شیطانی می کنید کار دستمان می دهید.کمی دیگر طاقت بیاوری ،می رسیم.همین یک گردنه را بالا برویم منظره های آن سوی کوه را فشم می گویند. خواستم برخیزم که مادرم بازویم را گرفت و نگذاشت حرکت کنم. - می فتی قاسم جان،من که این بچه را بغل کرده ام و نمی توانم از تو هم مواظبت کنم،خودت باید مراقب باشی پسرم. عصر بود و هوا رو به خنکی می رفت،گردنه را بالا می رفتیم که ناگهان صدای بوق شیپوری کامیون را شنیدم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. - کجا هستم؟وای که چقدر بدنم درد می کند،سرم باند پیچی شده است،پاهایم در گچ هستند ،آخ همه چیز یادم آمد،مادرم،مادرم کجاست؟آقای دکتر مادرم کجاست؟ - آرام باش پسرم.کم کم پیراهن سفید دکتر را تار می دیدم.می خواستم فریاد بزنم ،مادرم را می خواستم،نکند مادرم؟ نه خدا نکند.دوباره چند بار دیگر صحنه تصادف در خاطرم زنده شد.کامیون ما چپ کرد،اما هر چه کردم دیگر چیزی به یاد نمی آوردم.بقیه کجا هستند؟سمیه خانم،لیلا...؟ پرستاری با سرنگ بالای سرم حاضر شد،دستش را روی شکمم گذاشت و بعد اشاره کرد که برگردم.پرسیدم: شما می دانید مادرم کجاست؟ لبخند را که بر لبانش دیدم،کمی خیالم راحت شد.اما دوباره سوالم را تکرار کردم،این بار در حالی که وادارم می کرد کمی برگردم گفت: » مادرت حالش خوب است،همین طور خواهر کوچولویت.« - خواهر کوچولویم؟ بسرعت چهره یلدا را مجسم کردم.لحظه ای صدای خنده اش در گوشم پیچید،این بار از درد آمپول جیغ کوتاهی کشیدم و بعد پرسیدم : خانم پرستار می توانم مادرم را ببینم؟ - البته ،اما تو که نمی توانی با این پاها حرکت کنی،تا صبح صبر کن،مادرت می آید همین اتاق.حالا راضی شدی آقا پسر با معرفت.آفرین... خندیدم و ملحفه را رویم کشیدم.از ذوق دیدار مادرم تا نیمه های شب خواب به چشمم نیامد،انگار سالها بود که او را ندیده بودم. بالاخره صبح شد،وقتی چشم گشودم مادرم را بالای سرم دیدم.یک دستش در گچ بود و به گردنش آویخته بود.درد خودم را فراموش کردم و با گریه گفتم: چی شده عزیز؟شما حالتان خوب است؟دستت چی شده؟ گفت: الهی مادر قربانت برود،مادر خوبم،یلدا... » یلدا هم خوب است« اما، و زود زد زیر گریه. چی شده عزیز،دستت درد می کند؟ نه گفت و ز اتاق خارج شد. چند روز بعد دلیل ناراحتی اش را فهمیدم.اما باورش بسیار مشکل بود.البته نه برای من که سنی نداشتم،برای مادرم که مرتب اشک می ریخت. تصادف شدیدی بود،سمیه خانم و شوهرش و همین طور لیلا در اثر چپ کردن کامیون کشته شده بودند. گریه های مادردل سنگ را نرم می کرد،گویی که سمیه خانم خواهرش بود و لیلا فرزند دیگرش.چنان غوغایی در بیمارستان راه انداخته بود که تمام پرسنل از حال طبیعی خودشان خارج شده بودند.مادرم ناله می کرد و یلدا را در آغوش می فشرد.»یلدا جان بی مادر شدی،یتیم شدی،آخه تو برای یتیم شدن خیلی کوچک هستی.الهی بمیرم...چه اتفاقی افتاد،مادرت کجا رفت؟چی به سرت آمد؟« چادر مادر را گرفته بودم و گریه می کردم.به صورت معصوم یلدا نگاه می کردم و اشک امانم نمی داد.طفلک بیچاره انگار که می دانست چه بلایی سر خانواده اش آمده،سوزناک اشک می ریخت و نق می زد.مادر با گوشه چادرش آب بینی یلدا را گرفت و دستی به موهای طلایی اش که عرق کشیده بود،کشید. از آن روز به بعد ،زندگی ما شکل دیگری به خود گرفت. برادر سمیه خانم که تنها کس و کار آن خانواده بود و بعد ها فهمیدم که معتاد بوده،آمد و تمام دار و ندار آن خانواده بخت برگشته را فروخت و برد.یلدا با اصرار زیاد مادر پیشمان زندگی می کرد.انگار خدا خواسته بود که این بچه از قبل به مادرم انس داشته باشد،خیلی کم دلتنگی می کرد. دیگر مادرم نمی توانست سر کارش برود و تمام وقت در خانه بود و از یلدا مراقبت می کرد و من هم برایش شیر گاو می خریدم و لباسهایش را می شستم. خانه مان دوباره رنگ و روحی تازه به خود گرفته بود. غش غش خنده ها و ناله های شبانه کودک بی سرپرستی که دامان ما پناه آورده بود ،جای خالی مهدی را برایمان پر می کرد. - قاسم جان! بلند شو برق را روشن کن،انگار دلش درد می کند. توی اتاق قدم می زد و برایش لالایی می خواند من هم برایش شکلک در می آوردم تا خنده اش بگیرد،بالا می پریدم و خودم را روی زمین می انداختم،با انگشت هایم سایه روی دیوار می انداختم و به نحوی آرامش می کردم.یلدا بیش از حد به من وابسته شده بود،روزها چهار دست و پا دنبالم می آمد،هر جا که می رفتم نق می زد و گریه می کرد،مادر غر غر کنان می گفت:»نبرش توی حیاط،دستش کثیف می شود.« برای یلدا چهارچرخه ای از جعبه میوه درست کردم و طنابی به آن آویختم برای بازی وس رگرمی اش او را در جعبه می گذاشتم و دور حیاط می گرداندم،دست هایش را به لبه ای جعبه می گرفت و ریسه می رفت،صورتش را می بوسیدم ،دستهای گرد و سفیدش را می بوسیدم و مراقب بودم که دست روی زمین نگذارد. - قاسم جان،چند لحظه ای از اتاق برو بیرون تا لباس های یلدا جان را عوض کنم.باز می گفتم،چشم و به حیاط می رفتم.اما همان چند دقیقه هم طاقت دوری اش را نداشتم،این فرشته کوچک را خدا از آسمان به خانه ما فرستاده بود تا دوباره نور و گرمایی به محفل سرد ما ببخشد. به این ترتیب حدود یک ماه گذشت،همه چیز عادی بود،غیر از... فقط مشکلی که داشتیم،مشکل مادی بود.پس اندازمان تمام شده بود و نیاز به پول داشتیم.باید فکری می کردیم.مادر که نمی توانست یلدا را تنها بگذارد و از خانه بیرون برود،پس باید من به فکر می بودم.یک فکر تازه... . با اصرار فراوان ،مادر را راضی کردم.هر روز به دنبال کار می گشتم.رفتم پیش اوستا حبیب خیاط،اما فقط چند روز مزد داد و گفت : شاگرد نیم خواهم. در واقع منظورش این بود که من به درد کار خیاطی نمی خورم.چند روزی هم پیش رحیم آهنگر کار کردم و چند روز هم در مغازه فرش فروشی شاگردی کردم....اما نشد،فایده ای نداشت،خیلی بچه دست و پا چلفتی ای بودم و از پس هیچ کاری بر نمی آمدم.به قول حاج فریدون نمی توانستم گلیم خودم را از اب بیرون بکشم.هر روز غروب با مزد کمی به خانه بر می گشتم و می گفتم باید از فردا دنبال یک کار دیگر بگردم.آن شب مادر خوشحال تر از شب های گذشته بود،شام مفصلی پخته بود و روی ایوان منتظر نشسته بود.به محض ورود سراغ یلدا را گرفتم،گفت:» هیس! بچه خوابیده،خبر خوشی دارم.برو دست و رویت را بشور و بیا که خیلی حرف دارم.« - چه خبر شده؟حوصله ندارم،حاج فریدون هم قبولم نکرد،می گوید سر و زبان ندارم،فردا می روم... . مادر نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:» فردا می روی مطب دکتر مشیری.« - اما من که بیمار نیستم عزیز. - می دانم پسرم،می روی مطب تا کار یاد بگیری.با دکتر مشیری صحبت کردمريالقرار شد بروی و چند وقتی در مطب کار کنی. میان حرف مادرم پریدم و گفتم: چه کاری؟دکتری؟من که اصلا س از این جور کارها در نمی آورم. - یادت می دهد،غصه نخور پسرم،دکتر مشیری تو را مثل شهرزاد دوست دارد. بعد ها فهمیدم فقط می خواسته ثواب کند که مرا قبول کرده.به اصرار مادرم از صبح روز بعد به مطب رفتم.شهرزاد را ندیدم،سراغش را هم نگرفتم و از این که نبود خوشحال بودم. - سلام دکتر مشیری،مادرم گفت از امروز می توانم بیایم ... دکتر مشیری چند قدم به طرفم برداشت و دستی روی موهایم کشید :»مگر مدرسه نمی روی پسرجان؟« - می روم دکتر،اما... نگذاشت حرفم را تمام کنم با صراحت و با دلسوزی گفت:» از امروز باید مدرسه هم بروی،نگران کار هم نباش،کافی ست بعد از ظهر ها بیایی مطب،خودم کار یادت می دهم.مزد خوبی هم میگیری،دیگر غصه نخوری ها....؟« گردنم را کج کردم و گفتم چشم آقای دکتر. - پس معطل نکن قاسم جان. بعد نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:» هنوز فرصت هست،برو کیف و کتابت را بردار و برو مدرسه،تا درس نخوانی که چیزی یاد نمی گیری.تو می توانی در آینده یک پزشک ماهر شوی.فقط باید قول بدهی که خبو درس بخوانی.« - چشم آقای دکتر. دکتر مشیری نگاه پر از محبتش را به چشمم دوخت و دست در جیبش کرد و یک اسکناس دو تومانی در آورد و کف دستم گذاشت. - این هم مزد امروزت،بده دست مادرت،بعد از ظهر هم بیا مطب که خیلی کار دارم.گفتم:چشم آقای دکتر و خوشحال و راضی از مطب بیرون آمدم.هم چون پرنده ای می پریدم.گویی دیگر غصه ای نداشتم،هم چنان،که اسکناس را کف دستم می فشردم،راه خانه را در پیش گرفتم. در خانه نیمه باز بود.با عجله دویدم تو حیاط و مادرم را صدا زدم: عزیز جان بیا...عزیز جان بیا... مادر در حالی که یلدا را در آغوش گرفته بود از اتاق بیرون آمد: » چیه داد و فریاد راه انداختی قاسم؟بچه از خواب پرید.« اسکناس را جلوی برق آفتاب گرفتم و گفتم:» نگاه کن عزیز،مزد امروزم است که از پیش گرفتم،تازه از امروز می توانم هم درس بخوانم و هم کار کنم،چطور است عزیز؟ کیف و کتابم را از عزیز گرفتم و راهی مدرسه شدم. بعد از ظهر به مطب رفتم .طبق دستور دکتر ،اول پله ها را تمیز کردم و بعد میز کار و اتاقش را.تمام وسایلی را که روی میز بود ضد عفونی کردم.با دقت به گفته ها و نصیحت های دکتر مشیری عمل می کردم.هر کاری می گفت به خوبی انجام می دادم.شهرزاد چپ می رفت و راست می آمد،مسخره ام می کرد،اما من فقط به مادرم وی لدا فکر می کردم.به خرجی روزانه و به شام شب.هیچ توجهی هم به رفتارهای لجوجانه شهرزاد نداشتم. با پا به سطل پر از اب و کف می زد و همینکه سطل را وارونه می کرد،غش غش می خندید و فرار می کرد،دوباره مجبور بودم تمام ایوان و پله ها را دستمال بکشم.بعضی وقتها دست کثیف و روغنی اش را به نرده ها می مالید و همین که چشمش به من می افتاد،به نرده اشاره می کرد و با لحنی تند می گفت:» این جا را که خوب تمیز نکردی قاسم،الان می روم به پدرم می گویم.« بعد چرخی به دامن پرچین و کوتاهش می داد و زمزمه کنان از ایوان می گذشت،جای کفش های گلی اش روی پله ها باقی می ماند و من فقط سکوت می کردم. چاره ای نداشتم و از همه جا ناامید بودم.اگر کار نمی کردم خرج خانه از کجا می رسید؟بنابراین بی آن که حرفی بزنم،دوباره و چند باره پله ها را می شستم. صدای دکتر مشیری را از داخل مطب شنیدم:»بیا اینجا ببینم قاسم،روی این وسایل چرا مو ریخته؟کی اینجا ناخن کوتاه کرده؟چرا سطل آشغال روی زمین ریخته؟حواست کجاست پسر؟مگر نگفتم تا وقتی بر می گردم مطب مثل گل شده باشد؟ با عجله سطل و دستمال را رها کردم و دست هایم را شستم و ضد عفونی کردم و بعد وارد مطب شدم.دوباره وسایل را ضد عفونی کردم،میز را دستمال کشیدم و آشغال ها را جمع کردم.کف مطب را جارو کردم و با دقت شستم و برای تهویه هوا پنجره ها را باز گذاشتم.همه جا بوی تمیزی می داد.بوی مواد ضدعفونی کننده توی فضای مطب پیچیده بود. دکتر مشیری لبخند رضایت بر لبانش نقش بست و یک اسکناس تازه تو دستم گذاشت و گفت:قاسم جان،برو هر چه دلت می خواهد برای خانه بخر،به مادرت هم سلام برسان و بگو فردا برای شستن لباس ها و ملحفه ها بیاید. - چشم آقای دکتر. هر روز با دست پر به خانه بر می گشتم.گوشت و برنج را مادرم می خرید و میوه و سبزی را من.تو صف نانوایی می ایستادم،حتی نفت را هم خودم می گرفتم.همسایه ها برایم دل می سوزاندن:»طفلکی نمی تواند این پیت ها ی سنگین را بلند بکند،چکار کند سنگین است،بیچاره جثه ای برای این همه کار ندارد.«دیگری با نگاه پر از ترحم می گفت:» خدا نکند هیچ بچه ای یتیم شود.تورو خدا نگاه کن با چه تلاشی این پاکت ها را به خانه می برد.« مادرم می گفت:» دیگر مرد شده ای قاسم جان.مرد این خانه،خدا را شکر که پسری مثل تو دارم.« ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, azami, farzanehmasoud, hiva, Irani, koyar, melina98, Nahid_m, OoPs, parisaparisa, samane7, Silver_Moon |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل 1-5 ده سال گذشت.یلدا در کلاس پنجم درس می خواند و برای مادر مونسی دلسوز شده بود.من جوانی هفده ساله بودم که هم تحصیل می کردم و هم به عنوان منشی و دستیار در مطب دکتر مشیری کار می کردم. کار تزریق و پانسمان هم انجام می دادم،به قول مادرم دیگر برای خودم دکتر شده بودم.مواقع بیکاری کتابم را می خواندم و یا مطب را نظافت می کردم. شهرزاد دخترجوان و زیبایی شده بود:رنگ چشمهایش مشکی بود و موهای بلند و مشکی اش تا حد کمرش می رسیدند و آن قدر پرپشت بودند که بافته اش حداقل به ضخامت ده سانتی متر میش د،دلبری های روی پیشانی اش صورت او را جذاب تر کرده بودند. عصر بود و بیماران نوبت نشسته بودند،مطب را تازه رنگ کرده بودیم و بوی رنگ فضای ساختمان را در بر گرفته بود. شماره دوازده،نوبت شماست آقا... پشت میز کارم نشسته بودم و با دقت کارم را انجام میدادم و پول ویزیت را از بیماران می گرفتم و تو کشو می گذاشتم.مشغول نوشتن نام یکی از بیمارها بودم که شهرزاد از پله ها بالا آمد.آن روز کت و دامن مخمل مشکی با بلوز سفید پوشیده بود.نگاه تندی به من انداخت و رو به رویم ایستاد،دستهایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد: »قاسم،پنجاه تومان پول بده به من،اما به پدرم حرفی نزنی ها...؟« طبق معمول دست تو کشو کردم و پول را جلویش گذاشتم:برای من دردسر درست نکنی...؟فردا باید حساب و کتاب پس بدهم. - من کی بدقولی کردم...؟آقا قاسم خان؟ راست می گفت .لجباز و مغرور بود،اما بدقول هرگز!کار همیشگی اش بود،مقداری پول می برد و در اولین فرصت بر می گرداند. پول را برداشت و گفت:» امشب از حقوق خودت بگذار،من تا چند روز دیگر پول را به تو می دهم.« با این که حقوقم را لازم داشتم،اما قبول کردم و او آن قدر مغرور بود که حتی یکبار هم تشکر نکرد و بدون خداحافظی از پله ها سرازیر شد. صدای زنگ مطب دکتر مشیری تیر نگاهم را از اندام شهرزاد جدا کرد.از جا پریدم و در اتاق را گشودم و در یک چشم به هم زدن خودم را برای تزریق یک آمپول آمپی سیلین آماده کردم.بیمار دختر جوانی بود که بیماری آسم داشت و بیشتر وقتها هم با عفونت سینه درگیر بود.دو سالی میشد که برای معالجه پیش دکتر مشیری می آمد.با روحیه اش کاملا آشنا بودم،بشدت از تزریق وحشت داشت و هر بار برای آرام تزریق کردن آمپولش کلی التماسم می کرد. - آماده ای فرشته؟باز که شروع کردی،نترس آرام می زنم،دستت را بردار اینطوری نمی توانم... . ملتمسانه میان حرفم پرید:» خواهش می کنم آقا قاسم...وای وای یواش،تو رو خدا مثل دفعه قبلی بزن که...« تا خواست جمله اش را تکمیل کند ،سر سرنگ را توی عضله اش فرو بردم و داد کشید.پنبه را چند بار جای سرنگ کشیدم و گفتم: تمام شد،در عمرم دختر به... نگذاشت حرفم را تمام کنم برگشت و نگاه تندش را به من دوخت و گفت:» ترسو هستم؟« نمی دانم چرا نگاهم را از نگاهش می گرفتم.سر به زیر افکندم و سعی کردم بی آنکه نگاهش کنم،جوابش را بدهم،اما نشد،انگار دعوتم می کرد و با چشمانم ارتباط برقرار کرده بود.حس عجیبی به وجودم غلبه کرده بود.دزدانه نگاهش کردم،هنوز خیره نگاهم می کرد.حس کردم از خجالت سرخ شده ام.یکباره دست هایم شروع به لرزیدن کردند،یک قدم به عقب برداشتم که گفت:» جوابم را ندادی قاسم؟« بار اولی بود که قاسم صدایم می کرد.برگشتم و گفتم: نه منظورم ترسو نبود. بعد از پشت بیرون آمدم و به میزم پناه بردم،فرشته که انگار قصد جانم را کرده بود،به فاصله یک قدم در کنار میزم ایستاد.چشمان درشت قهوه ای رنگش را چند بار چرخاند و بالاخره دست در کیفش کرد،و یک اسکناس دو تومانی روی میزم گذاشت و گفت:» بقیه اش باشد برای دفعه بعد ،ما که هر روز مزاحم شما می شویم.« بعد نگاه پر عشوه اش را از نگاهم گرفت و رفت. ساعتی در فکر حرف ها و حرکاتش بودم.گاهی چهره اش در برابر دیدگانم مجسم می شد،غمزه ها و عشوه هایش که یادم می افتاد،دلم را به تاپ و توپ می انداخت.شاید دلم می خواست دوباره برگردد...شاید هم...؟نمی دانم...در آن لحظه حال واقعی خودم را نمی فهمیدم.براستی احساساتی شده بودم و تحت تاثیر رفتار فرشته قرار گرفته بودم. قاسم؟ سرم را بلند کردم.دکتر مشیری بود.به خودم آمدم،عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود،گفتم بله دکتر؟ از جا بلند شدم و هر دو دستم را به لبه های میز تکیه دادم،پاهایم می لرزند؟شاید از فکر فرشته بود.به روی خودم نیاوردم و در انتظار بیان دکتر مشیری ساکت نگاهش کردم. قاسم برو در پایین را ببند.من باید جایی بروم،مطب را تعطیل کن و قبل از اینکه به خانه بروی دخل را بشمار ،فردا صبح تحویل می گیرم.راستی فراموش نکن حقوق خودت را برداری. چشم آقای دکتر.شما بروید.من مطب را تمیز می کنم و بعد هم دخل را حساب می کنم. بعد دکتر مشیری انگار که داشت با خودش حرف می زد،گفت:»شهرزاد هنوز برنگشته؟« هول شدم و مثل مادری که قصد دارد روی کار خطای فرزندش سرپوش بگذارد،گفتم:چرا برگشت! اما دوباره رفت.کار داشت.خواست از شما اجازه بگیرد،ولی مریض داخل مطب بود و به من گفت که به شما بگویم. دکتر مشیری که شاید متوجه دروغهای من شده بود با دست به صندلی پشت سرم اشاره کرد و گفت:»بنشین پسرم،همین امشب باید تکلیفم را با این دختره ول ...« و حرفش را برید و در عوض به من گفت:» من رفتم،حواست به مطب باشد.« ساعت شش بعد از ظهر بود که دکتر رفت.ر اولین فرصت مطب را نظافت کردم و سپس حقوقم را برداشتم.بجای پولی که به شهرزاد قرض داده بودم،یک اسکناس پنجاه تومانی را روی پولهای دکتر گذاشتم.خیالم راحت شد،در مطب را قفل کردم و آماده رفتن شدم.پله ها را پایین می رفتم که صدای زنگ در آمد،از روی پله پرسیدم :کیه؟مطب تعطیل است،لطفا صبح تشریف بیاورید. صدای شهرزاد را شنیدم که گفت:»بیا باز کن قاسم،من هستم«و بعد صداهای غش غش خنده و هیاهوی غریب به صدایش اضافه شد.بسرعت پله ها را پایین رفتم و در را گشودم،شهرزاد تو چهارچوب در قرار گرفت و به دوستانش که پشت سرش ایستاده بودند،اشاره کرد و همراه با های های خنده گفت:»بچه ها بیایید تو«و بعد رو کرد به مئ و اضافه کرد:» قاسم...قاسم جان...یک زحمتی می کشی؟«بعد دستش را داخل کیفش برد و مقداری پول در آورد:» بگیر...یک بسته سیگار،کمی هم تنقلات بخر.تو چی می خواستی آیلین جان؟...آهان یادم آمد...کتاب را ولش کن،فردا می خری،فعلا بیا تو.« دوباره زدند زیر خنده و پشت سر هم پله ها را بالا رفتند.با مچاله ی پولها یک دستم به در بود و دست دیگرم به علامت تعجب زیر چانه ام قرار گرفت،از طرز لباس پوشیدن شهرزاد و دوستانش حالم به هم می خورد.چاک دامنش تا جایی کشیده می شد که حتی از فکرش هم عرق شرم روی پیشانی ام می نشست. به دستور شهرزاد خانم به خیابان اصلی رفتم و هر آنچه خواسته بود ،تهیه کردم و برگشتم.صدای خنده دختر ها مطب را می لرزاند.خدا را شکر می کردم که دکتر مشیری هنوز برنگشته بود،وگرنه کلی سوال پیچم می کرد و مجبور بودم تو عذاب پاسخ به سوالهای دکتر قرار بگیرم.در واقع هر اتفاقی تو مطب رخ می داد دکتر از چشم من می دید. حوصله غر غرهای دکتر را نداشتم.کلید را برداشتم و از مطب خارج شدم.صدای شهرزاد چندین بار توی گوشم پخش شد که می گفت:» مرسی قاسم جان،زحمت کشیدی،بگذار جلوی در.«انگار که من نوکر در خانه پدرش بودم...! یا شاید هم بودم و خودم باور نداشتم. گام های بلندم نشانه عصبانیتم بود.زیر لب غر می زدم:خجالت هم نمی کشید،دختره وقیح پررو،مرتب دستور می دهد،باید موضوع را به پدرش...اما نه،دکتر مشیری فقط منتظر یک بهانه است که مثل آتشفشان آماده فوران کند،نباید من عامل این آشوب بشوم.در ضمن... . -سلام قاسم! صدا از پشت سرم بود.ایستادم،صدایی آشنا که جرات حرکت را از پاهایم گرفته بود،صدای فرشته بود.به سویش چرخیدم و آهسته جواب سلامشش را دادم.رنگش کمی پریده بود،پرسیدم:هنوز خانه نرفتی؟ فقط یک کلمه گفت نه و سر به زیر افکند. در آن کوچه باریک چند لحظه بین من و فرشته سکوت برقرار شد .سکوتی که هزاران سوال را در خود نهفته داشت.او چه می خواست؟ برای چه خانه نرفته بود؟چرا دنبال من آمده؟نکند در تمام این لحظه ها مرا تعقیب می کرد؟نکند مرا...؟ و چواب هیچ یک را نمی دانستم.سوال هایی که مغزم را احاطه کرده و منتظر جواب بودند. بالاخره سکوت را شکستم و من من کنان گفتم: اگر امری دارید بفرمایید،با صدایی لرزان که از ته گلویش بر می خواست جواب داد:» می خواستم این نامه را بخوانید.«و دستش را بسویم دراز کرد.چشمم به نامه ای افتاد که نامه لای انگشتانش می لرزید.مثل برق گرفته ها خشکم زده بود.بی اراده دستم را از جیب در آوردم و نامه را گرفتم.هنوز درست و حسابی نامه در دستم جای نگرفته بود که فرشته از جلوی چشمم غیب شد.درست مثل چکه آبی که به زمین فرو می رود. نمی دانم چرا در گشودن نامه آن قدر عجله به خرج دادم.قلبم همانند پرنده اسیری می تپید،در هر لحظه چندین بار نفسم به شماره افتاده بود.تکه های پاره پاکت نامه را آهسته و بی حوصله روی زمین می ریختند و من چشم بر کلمات نامه دوخته بودم. به نام خدای عاشقان ترسم از این است که گرمای سلامم را بر روی کاغذ بی روح و سفید حس نکنی نوشتم دوستت دارم، ترسم از این است که حرفم را باور نداشته باشی. نوشتم جواب نامه ام را بنویس می ترسم جوابی نداشته باشی. می نویسم خداحافظ.اما قاسم جان می ترسم که برای همیشه باشد. »دوستدارت فرشته« بی حس شدم.کاغذ به سنگینی آهن پاره ای در دستم آویزان شده بود.چشم به پیچ کوچه دوخته بودم تا شاید بیاید و حالم را متوجه شود،اما آسمان تیره و تیره تر شد و فرشته نیامد. شب بود که به خانه برگشتم ،نامه را در جیب پیراهنم پنهان کردم.از عنوان کردن این مسائل با مادرم شرم داشتم.برای مادرم من همیشه همان قاسم کوچولوی مظلوم بودم و او نمی خواست و یا نمی توانست باور کند که من به سن جوانی رسیده ام. - قاسم جان!شاه پسرم! خسته نباشی مادر،بیا جلو...شام را کشیده ام،یلدا جان برو برای قاسم ترشی بیاور. اشتها نداشتم،حتی لحظه ای از فکر نامه بیرون نمی آمدم.کلمات جلوی چشمانم رژه می رفتند،دوستت دارم...دوستت دارم...می ترسم...میترسم..به یاد تو...به یاد تو...خداحافظ... - چی شده پسرم؟حالت خوش نیست؟ موهای سپید مادرم که تنها یادگار روزگار تلخ گذشته بود نگاهم را جلب کرد،چروکهای زیر چشمهای خسته اش،ترک های کف دست ها و روی لب هایش .ظرف ترشی را از دست یلدا می گرفت که لحظه ای متوجه لرزش دستش شدم.خسته بود اما امیدوار و تنها امید زندگی اش یک دانه پسرش بود ،من بودم. رفتم کنار سفره نشستم و وانمود کردم که گرسنه هستم.نباید با سکوتم آرامش آن دو ستم کشیده را به هم می زدمفآنهایی که صبح تا شام چشم به در می دوختند تا لنگه در باز شود و من با لی های خندان و دست پر وارد بشوم.به قول مادرم که از بچگی این جمله را با گوشم آشنا ساخته بود،من مرد خانه بودم. ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, azami, farzanehmasoud, hiva, Irani, koyar, melina98, Nahid_m, OoPs, parisaparisa, samane7, Silver_Moon |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل 2-5 - قاسم جان آب برایت بریزم...؟قاسم جان به خاطر تو خورش را ترش تر کردم.قاسم جان فردا چی می خوری برایت درست کنم؟ و در جواب تمام محبت های مادر فقط یک جمله می گفتم:شرمنده هستم مادر. یلدا سفرا را جمع کرد و مشغول درس خواندن شد،مادر در عالم خودش غرق بود و بافتنی می بافت،طبق معمول یک ژاکت برای من. گوشه ای نشستم و کتابم را باز کردم.نامه را از جیبم در آوردم و لای کتاب گذاشتم،چشمم به جمله های نامه بود و با تلفظ هر کلمه دلم ضعف می رفت.کی صبح می شود؟آیا دوباره فرشته را می بینم؟جواب نامه اش را چه بنویسم؟ کتاب می خوانی قاسم؟ صدای یلدا بود که سر از درس و مشقش برداشته بود،هول شدم و کتابم را بستم:تو به کار خودت برس. با چشمان آبی اش که آدم را یاد چشم عروسک می انداخت به صورتم خیره شد و گفت:قول فردا را که فراموش نکردی؟ چه قولی بچه؟مگه تو درس و مشق نداری؟اصلا بگو ببینم فردا چه امتحانی داری؟گفت: علوم و چند بار سرفه کرد. مادر که تازه متوجه صحبت های من و یلدا شده بود بافتنی اش را گوشه ای رها کرد و گفت:» راست می گوید مادر جان،هیچ وقت قول دروغ به بچه نده.« یک چشمم به چشمهای معصوم یلدا بود و چشم دیگرم به لرزش دستهای مادر در حین چای ریختن.به ناچار گفتم:فردا که از مدرسه برگشتی بیا مطب،نترس از آمپول خبری نیست،فقط یک شربت سینه ،بعد هم طبق قولی که داده ام می رویم سینما،حالا راضی شدی؟ دستهای کوچکش را دور گردنم حلقه کرد و گفت:»وای قاسم تو چقدر خوبی.« آنوقت صدای خنده مکرر و کوتاه مادر بلند شد :» الهی خیر ببینی قاسم جان.« نیمه های شب بود که بلند شدم و آهسته فتیله گردسوز را بالا کشیدم.سکوت شب مجبورم می کرد که آهسته ورق بزنم تا مادر و یلدا از خواب بیدار نشوند.هر دو آرام کنار یکدیگر به خواب سنگینی فرو رفته بودند. کمی فکر کردم و بعد با احتیاط قلم و کاغذی برداشتم و شروع کردم به نوشتن: فرشته من! اگر راست گفته باشی،جوابت را نه با نوشتن بلکه در عمل ثابت می کنم. فقط همین را نوشتم و به رختخواب رفتم.تا صبح که فرشته را ببینم.چشم بر هم نگذاشتم.به آسمان نگاه می کردم و در انتظار سپیده دم لحظه شماری می کردم و پنهان شدن ستاره های چشمک زن را یکی یکی شماره می کردم. نفس عمیق بود یا آه...؟نمی دانم.آهسته چشم بر هم گذشاتم و سعی کردم آرامش را به وجودم دعوت کنم،اما مگر می شد،مگر انتظار امانم می داد. صبح زود از رختخواب جدا شدم و جلوی آینه رفتم،لباسم را عوض کردم و موهایم را به یک طرف شانه زدمفآن طور که می خواستم حالت نمی گرفت.یلدا را از خواب بیدار کردم ؛یلدا جان!یک کتری آب برایم گرم می کنی؟ مادر در خواب ناله کرد:یلدا جان ببین قاسم چه می خواهد؟ یلدا با تلاش چشم هایش را گشود و خمیازه ای کشید .دستش را گرفتم و وادارش کردم که بلند شود و کاری را که خواستم انجام دهد. تا لحظه ای که کتری جوش آمد،جلوی آینه ایستاده بودم و با سر و صورتم ور می رفتم،تازه ریش و سبیل در آورده بود و صورتم کمی تیره تر شده بود .دتسی به ابروهای بهم پیوسته و پرپشتم کشیدم ،ابروهای کشیده ای که تا حد شقیقه رشد کرده بودند،به چشم هایم نگاه کردم و حرف دکتر مشیری را به یاد آوردم که می گفت: » خوش به حالت قاسم،با این چشمان درشت خمار و این مژه های بلند تو اگر دختر بودی که...« آب گرم شد قاسم،می خواهی موهایت را بشوری؟ هیس!الان عزیز بیدار می شود. دوباره مادر در خواب ناله کرد :»سرما می خوری پسر جان،تو مگر پری روز حمام نبودی؟«ابروهایم را در هم کشیدم و به یلدا که باعث بیدار شدن عزیز شده بود،چشم غره رفتم و در همان حالت با لحن به ظاهر ملایمی گفتم:دوباره موهایم چرب شده عزیز ،خوب نیست نامرتب بروم مطب. مگه امروز دبیرستان نمی روی؟ چرا می روم،اما فقط یک زنگ درس داریم،از آن طرف می روم مطب. ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: TabZz
نوشته ها: 1,705
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل 3-5 دروغ می گفتم،قصد داشتم یکسره بروم مطب و هر چه زودتر نامه را به دست فرشته برسانم. موهایم را شستم و بهترین لباسم را پوشدیم و کفش هایم را واکس زدم. نسیم ملایمی می وزید و برگهای زرد درختان را از شاخه جدا می کرد و رقصان به زمین دعوت می کرد.شور و شوق عجیبی داشتم.به فرشته چه بگویم؟خجالت می کشم حرف برنم.او چه می گوید؟چه روز زیباییت امروز ،رنگ آسمان شفاف تر از روزهای گذشته است،خورشید پرنور تر شده ،هواتغییر کرده یا حال من نسبت به روزهای گذشته فرق کرده؟ رسیدم مطب،کلید را در قفل چرخاندم و آهسته در را گشودم. قاسم؟ صدایی آشنا و گیرا..برگشتم،خودش بود.فرشته،پاهایم سست شدند،نگاهم را به چشمش دوختم،برقی در چشمانش جهید،برقی که قلبم را به آتش کشید و حالم را دگرگون کرد. نمیدانم چه مرگم شده بود،هیچ یک از اعضای بدنم به فرمان مغزم عمل نمی کردند،دستم روی نامه لغزید و گفتم:بگیرید مال شماست. نگاه کوتاهی به نامه انداخت و آن را از دستم گرفت و چشمم به لبخندش بود،لبخندی که تنها مفهومش رضای خاطرش بود. گفتم:لطفا اینجا نخوانید. گفت:»چشم« و بسرعت دور شد.با نگاهم تعقیبش کردم تا از پیچ کوچه گذشت.با گامهای سست پله های مطب را بالا می رفتم که ناگهان شهرزاد رو به رویم ظاهر شد:» صبح بخیر قاسم خان«. باز در لحن بیانش نشانی از حقارت یافتم.لباس کوتاهی پوشیده و کلاه بر سرش گذاشته بود،لبخندش تمسخر آمیز به نظرم رسید،چشمان درشت و مشکی اش را خمار کرد و گفت:» شیک و پیک کردی آقا؟« - بدون تامل گفتم:عصر می خواهم یلدا را ببرم سینما. اوه که اینطور!خوب شد...حداقل چشم هایم به دیدن این یلدا خانم روشن می شود.از پدرم شنیدم که دختر زیباییست. - دکتر لطف دارند. از کنار شهرزاد که می گذشتم،بوی عطرش مستم کرد،آه چه بوی خوشیه...! راستی قاسم...،از بابت پولی که قرض دادی ممنونم،بعد صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد:» این هم پولی که... .« دستش را با اسکناس پس زدم و گفتم:فعلا لازمش ندارم،پیش خودت باشد.خنده زیرکانه ای کرد و گفت:» من خرجش می کنم ها...،بعد می ترسم بدقول شوم.« و دوباره پول را بطرفم گرفت.:»خجالت نکش،پول خودت است،بگیر لازمت می شود.« راست می گفت با اینکه پول خودم بود اما خجالت می کشیدم بگیرم.از همان دوران کودکی طوری با من رفتار کرده بود که همیشه حس می کردم نسبت به او حقیر و بی اراده هستم. دستی زیر موهای سشوار کشیده اش که به طور مرتبی از زیر کلاهش بیرون زده بودند ،کشید و از پله ها پایین رفت. نمی دانم چرا به خودم اجازه دادم که بپرسم:امروز مدرسه نمی روی؟ برگشت و با نگاه جذابش دلم را فرو ریخت،اما دیر نپایید که لحن بیانش تا مغز استخوانم را سوزاند :» به شما مربوط می شود؟« باز از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:منظوری نداشتم. قدمی برداشت و دلم ضعف رفت،اما جرات نمی کردم بیش از یک لحظه نگاهش کنم.خودم را به میز کارم رساندم و مشغول نوشتن شدم.دلم دنباال شهرزاد رفت،اما فکرم همدم نام و یاد فرشته بود. انگار مغزم قلبم را مجبور می کرد که محبت فرشته را بپذیرد و خودش را آواره شهرزاد و قلب سنگی اش بکند. ظهر بود و صدای اذان از بلندگوی مسجد محل شنیده میشد،فقط یک بیمار نشسته بود،نگاهم به راه پله مانده بود.پس چرا فرشته نیامد!مگر وقت تزریقش نیست؟الان می آید...همین حالا پیدایش می شود.از صدای بسته شدن در ورودی تکان کوچکی خوردم.خوشحال شدم اما خوب که گوش دادم،صدای تق تق پاشنه های کفش شهرزاد بود.گویی نوک پاشنه ها را روی قلب من می کوبید.نفسم به شماره افتاد و بسختی آب دهانم را قورت دادم نگاهم به نوک قلم دوختم.نمی دانستم چه می نویسم و تمام حواسم به شهرزاد بود.اما مگر این دل به خود جرات باختن می داد؟ چه عجب امروز خلوت است. با شنیدن صدای ظریفش تمام اعضای بدنم بی حس شدند،اما به روی خودم نیاوردم و بی آنکه نگاهش کنم،گفتم:صبح شلوغ بود. جدی؟پس خسته نباشی. آخ که خستگی یک جا از بدن بی حسم خارج شد.نفس راحتی کشیدم و زیر چشمی نگاهش کردم.پاهای خوش تراشش چشم را خیره می کرد و کمر باریکش زیر آن لباس پلیسه کوتاه،اندامش را زیباتر جلوه می داد.بیماری که روی صندلی نشسته بود،متوجه نگاه دزدانه من شد و لبخندی مرموز زد و بعد از رفتن شهرزاد به اتاقشان آهسته گفت:»به ایشان علاقه داری؟« خودم را به کوچه علی چپ زدم و گفتم:نوبت شماست،بفرمایید شانس آوردم کهدر همان لحظه در اتاق دکتر مشیری باز شد و بیماری که از قبل داخلبود،بیرون آمد. نیم ساعت دیگر گذشت ،باز دلم پی شهرزاد به اتاق رفته بود و روح محتاج بهمحبتم در جستجوی فرشته جلوی در کشیک می داد.ساعت یک بعد از ظهر بود کهانتظارم به سر رسید و فرشته آمد.از جا پریدم و سلام کردم.آمپول و سرنگ رااز دستش گرفتم،اولین باری بود که هنگام تزریق دستم می لرزید و در عوض باراولی بود که فرشته از تزریق نمی ترسید و سفارش نمی کرد که آرام تزریق کنم. به جای التماس کردن و گفتن آخ،آهسته گفت:» وقت داری امروز با هم بریم بیرون.« خنده ام گرفته بود،اما خودم را کنترل کردم و آهسته تر از خودش گفتم:قولداده ام امرزو یلدا را به سینما ببرم،اگر دوست داری تو هم بیا. بلند شد،لباسش را مرتب کرد و گفت:»حتما می آیم،ساعت چند می روی؟« ساعت شش مطب را تعطیل می کنم،جلوی در منتظر باش. سرفه کنان گفت:» پس تا ساعت شش خداحافظ.« دلم نمی خواست از کنارم برود،به محبتش نیازمند بودم.ای کاش این محبت را در وجود شهرزاد می یافتم. مدام به عقربه های ساعت نگاه می کردم. -قاسم پس چرا نمی آیی؟ غذا سرد شد. دکتر مشیری بود که صدایم می کرد،منتظر بودم تا وقت رفتنم فرشته را باور کنم. صدای بسته شدن در پایین را شنیدم.در فکر بودم و بی اراده به سوی اتاق دکتر مشیری روانه شدم ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, abdolghani, Admin, azami, farzanehmasoud, hiva, Irani, koyar, melina98, Nahid_m, OoPs, parisaparisa, samane7, Silver_Moon |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انتظار, تایپ, در, رمان, رویا, سیناپور, شهرزاد, شهرزادرویا |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عشق روانی | رویا سیناپور (تایپ) | avayebaran | جزیره متروکه کتاب | 16 | ۲۳ مهر ۱۳۹۰ ۱۰:۵۰ قبل از ظهر |
| غرور عاشقان | رویا سیناپور | تایپ | نیلوفر دختر دریا | کتابهای کامل شده ایرانی | 84 | ۱ تير ۱۳۹۰ ۰۸:۴۸ قبل از ظهر |
| در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور | معرفی و نقد کتاب | باقری | ایرانی | 5 | ۲۷ دي ۱۳۸۹ ۱۲:۲۸ بعد از ظهر |
| افسون عشق | رویا سیناپور (تایپ) | asalcheshmak | کتابهای کامل شده ایرانی | 47 | ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ۰۵:۱۴ قبل از ظهر |
| در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان ایرانی | 1 | ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۳۳ بعد از ظهر |