بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده خارجی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ مرداد ۱۳۸۹, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض دونا | دافنه دوموریه (تایپ)

سلام دوستای گلم !
این کتاب یکی از آثار خانم دافنه دوموریه هست که خیلی جالبه ، ماجرای جدیدی داره و جذابه .
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد .


رمان : دونا

نویسنده : دافنه دوموریه
مترجم : فریدون حاجتی
تعداد فصل : 24




اشاره
نمی دانم این دوموریه است که مرا به خود می خواند یا « دونا » فرزند خیال و پندار دوموریه . اما هرچه هست پس از چهل سال که از ترجمه ی دونا گذشته ، دیگر بار بازگشته ام تا نگاهی افکنم به عرصه ای که دوموریه مرا با خود به دنیای پر رمز و راز « دونا » برد .
در این چاپ جدید ، دست به ویرایشی نزدم ، نه از آن باب که اعتقاد دارم نیازی به بازنگری در این ترجمه نیست که باور دارم فرزند ذهنی آن روزی ام ، یادگاری است از روزگار جوانی . این ترجمه حادثه ای است که در بیست سالگی مترجم اتفاق افتاده و وقتی دگرباره باز می خوانمش ، خویشتن را در آینه ی 20 سالگی می بینم . جوان ، شفاف و پرتوان . پس بگذار این نمادی باشد ، از جوانی ، شفافیت و توانایی .
فریدون حاجتی

دونا از نگاه نشریات بزرگ جهان
دونا ، مخلوق ذهنیت دنیای رنگارنگ و خیالین خانم موریه ، به سبب اقتدارو استحکام شخصیتیش ، خالق خویش را به دنبال خویش می کشد . و این بار خالق است که ناگزیر است از مخلوق خود تبعیت کند . ساندی تایمز

در داستان دونا ، اثر دوموریه ، جلوه ها و راز های پوشیده دوران گذشته نمودی دگرباره می یابد .
دیلی اکسپرس

سرگذشتی شور انگیز و دلنشین برای دوستداران داستان های لطیف ، عاشقانه و پرماجرا . اثری جالب و بی نظیر از نویسنده ی داستان معروف ربه کا ، که با آثار عظیمی چون ربه کا ، بر باد رفته و مادام بواری ، پهلو می زند .
سپید و سیاه

مقدمه مترجم
دافنه دوموریه ، فرزند هنر پیشه و کارگردان مشهور انگلیسی ، سرجرالد دوموریه همانند پدر به قلمرو هنر گام نهاد و به خلاف پدر که نقش آفرینی می کرد ، با کلمات زیباترین تصویر ها را می آفرید . از زندگی نامه خودنوشتش چنین می خوانیم :
« سالهای کودکی من و دو خواهرم در لندن سپری شد. 18 ساله بودم که موقعیتی پیش آمد تا شش ماه در پاریس زندگی کنم . کتاب های چندی به زبان انگلیسی و فرانسوی خواندم و چند قطعه شعر سرودم و تعدادی داستان کوتاه نوشتم .
آثار کاترین مانسفیلد ، و گی دوموپاسان را بسیار دوست داشتم . گاه گاهی هم آثار آنتونی ترولوب و رابرت لویی استیونسون را می خواندم .
قدم زدن در سبزه زار ها ، مرغزار ها ، پناهگاه ها و سایه سار بیشه ها ، پرورش گلها و گوش سپردن در سکوتی خیال انگیز به نغمه های بریده بریده ی پرندگان در میان شاخسارها و غرش امواج کف آلود دریا ، روح مرا از شادی سرشار می کرد و نفرتی در من می نشاند از زندگی شهری و نیز میهمانی های مجلل و اجتماعات بزرگ نفرت دارم و معتقدم سرچشمه تمام درد ها و رنج های جهان خاکی ، خودخواهی بشر و اندیشیدن به منافع شخصی است .
موریه از سال 1928 کار خود را با نوشتن داستانهای کوتاه شروع کرد و در سال 1931 نخستین اثرش بلندش با نام « زنجیر عشق » منتشر شد . حوادث این داستان در فووی واقع می شود و موریه شرح دقیق و دلپذیری از این ناحیه در کتاب خود به دست می دهد . وقتی کتاب منتشر شد یکی از افسران گارد به نام فردریک براونینگ چنان مسحور توصیفات کوریه از فووی شد که تابستان همان سال رهسپار آن ناحیه شد و در آنجا با نویسنده ملاقات و سه ماه بعد با او ازدواج کرد .
موریه بعد ها دو کتاب دیگر نوشت . به نام « من هرگز دوباره جوان نخواهم شد » و « جولیوس » که هر دو اثر با موفقیتی بسیار روبرو گردید .
دوموریه در سال 1937 کتاب دوموریه را نوشت که در واقع شرح حال گستاخانه ای از خاندان فرانسوی – انگلیسی خود بود . این زندگی نامه خودنوشت عده ای از دوستان پدرش را آزرده ساخت .
پس از انتشار ربه کا در سال 1938 ، موریه ناگهان با شگفتی زیاد متوجه شد که به جمع مشهور ترین نویسندگان قرن بیستم پیوسته است . با این اثر برجسته موریه خود را در ردیف امیلی برونته و ماگارت میچل قرار داد و بسیاری را شیفته قلم سحار خود گرداند و نام موریه با سرعت شگفت انگیزی در اذهان مردم انگلیس پر طنین گرداند و از آنجا به سراسر اروپا راه یافت .
از دیگر آثار دوموریه که جاودانه خواهد ماند می توان از : دختر عموی من راشل ، مهمانسرای جاماییکا ، بی دلیل ، سپر بلا ، ماری آن ، و آخرین اثرش پرواز شاهین نام برد که در سال 1956 منتشر شد .
موریه صحنه های مختلف زندگی را با زبانی روشن و توصیفی شفاف در برابر چشم های ما به تصویر می کشد . ساده نویسی یکی از ویژگی های بارز هنر نویسندگی اوست .
دونا بی گمان یکی از برجسته ترین آثار موریه است که نویسنده تمام ذوق و ظرایف قلم خود را در به وجود آوردن آن به کار برد ، با کلامی طنز آمیز ذهن و خیال خواننده را به روزگاران سلطنت شارل دوم کشانده است .
موریه به نوعی داستان را در متن حوادث لطیف و عاشقانه بازگو کرده که خواننده ، دنیای پیرامون خود را فراموش می کند و با شوق و شوری بسیار ماجرا را دنبال می نماید .


1
وزش باد شرقی ، رودخانه درخشان هل فورد را می آشوبد و طغیان زده می کند و موج های کوتاه ، خصمانه بر شنهای ساحلی می کوبند . خیزابهای انبوه در هنگام مد شکسته و از هم می پاشند و نا منظم خود را به ساحل شنی می زنند . مرغان دریایی به سوی نواحی کم عمق و مردابی دریا می گریزند و در هنگام پرواز بالهای خود را به آب می سایند و یکدیگر را فرا می خوانند .
یاعو ها چرخ زنان ، فریاد کشان بر بالای دریا در پی صید ، گاه به گاه خود را به آب می زنند .خیزابهای برخاسته از بستر رودخانه ، پس از عبور از دماغه لی زارد در مصب رودخانه بر روی امواج غلتان فرود می آیند و با موج های خروشان و رسوبات عمق دریا مد تیره رنگی را تشکیل می دهند .
شاخه های کوچک ، نی های بیجان ، اشیاء فراموش شده ی عجیب ، برگهای پوسیده و غنچه های گل بر سطح رودخانه که آب آن در اثر باران بالا آمده است ، شناورند .
تنها چند خانه با فواصل نا منظم در بالای گذرگاه هل فورد و تعدادی خانه ی یک طبقه در فضای باز لنگرگاه پورت ناواس دیده می شود و این غربت و عزلتی که در ناحیه است شاید بدین علت باشد که بادی که از طرف شرق می وزد ، توقف در لنگرگاه را مشکل می سازد .
سالهای متمادی است که رودخانه بدون هیچ تغییری مسیر خود را طی می کند . سالهایی که از آنها فقط خاطراتی به جا مانده است .
در روزگاران گذشته ، تپه ها و دره ها ، بسیار باشکوه به نظر می رسیدند . بنا یا عمارتی در ساحل وجود نداشت تا شکوه و پاکی دریا را بیالاید . لوله ها و دودکش های آشپزخانه ها ، در برابر درختان سربه فلک کشیده ، قامت نکشیده بودند .چند کلبه در دهکده دیده می شد ولی هیچ گاه مانع زیست رودخانه ای پرندگان آبزی چون تلیله و پنگوئن نبود .
در آن زمان ، قایقی نبود که مانند امروز ، سینه ی امواج را بشکافد . امتداد رودخانه به دو شاخه ی کنستانتین و گویک که آرام و بی تلاطم بود ، تقسیم می شد .
تنها معدودی از ملوانان که تندباد های جنوب غربی آنها را از مسیرشان در بالای رودخانه منحرف کرده ، بدانجا رانده بود .با رودخانه آشنا بودند . رودخانه در نظر آنها غمزده و کسل کننده می نمود و به علت سکوت دائمی ، تا حدی ترسناک جلوه می کرد .آرزوی ملوان ها این بود که از شدت باد کاسته شود تا بتوانند رهسپار دریا شوند .
دهکده ی هل فورد ، هرگز در ملوانان کنار ساحل و یا مردم کلبه نشین ساحلی ، احساسی را بر نمی انگیخت . وجود مرغان پادراز دریایی که مد آنها را به سواحل کم عمق دریا رانده بود ، هیچ گاه نمی توانست برای آنها جالب توجه باشد و بدین طریق رودخانه از نظر ها مخفی و جنگلها و تپه ها دست نخورده باقی مانده بود و کسی از وجود آنها اطلاعی نداشت و آن زیبایی سکر آور که در هر تابستان به رودخانه ی هل فورد فریبندگی خاصی می داد ، همچنان ناشناخته به نظر می رسید .
حالا آن روزگار سپری شده است و اینک هیاهو و سر و صدا ، بلور سکوت دهکده را می شکند . رفت و آمد کشتیهای تفریحی ، امواج را کف آلود می کند . علاقه مندان کشتیرانی ، یکدیگر را در آنجا ملاقات می کنند و حتی ولگرد ساحل ، با آن نگاه بی روحش که یک نوع بی تفاوتی نسبت زیبایی های طبیعت در آن موج می زند - در پی صید میگو - کشتی خود را در نواحی کم عمق به این طرف و آن طرف می راند و گاهی با یک اتومبیل کوچک و فرسوده ، مسیری گل آلود و ناهموار را که مستقیما به دهکده منتهی می شود در پیش می گیرد و در تنها قهوه خانه ی سنگی مزرعه با مسافرین دیگر چای می نوشد .
این قهوه خانه از بقایای قصر ناورون است که هنوز اثراتی از شکوه و جلال گذشته را در گوشه و کنار ان می توان دید . و دو ستونی که زمانی در مدخل رود خانه قرار داشته ، حالا پایه های انبار غلات را تشکیل داده است و گلسنگ ها با پیچک هایی که آنها را در بر گرفته اند ، اطراف ستون ها را پوشانده اند . محلی که ولگرد ساحل در آنجا چای می نوشد ، قسمتی از سالن ناهار خوری قصر ناورون است و پله ی کوچکی که زمانی به تالار قصر منتهی می شد ، اکنون به یک دیوار آجری ختم می شود . بقیه قصر به مرور زمان ویران شده و یا در حال ویران شدن است .
چهار دیواری قصر با ویران شدن یکی از دیوار ها ، اکنون به شکل حرف E در آمده است و چندان شباهتی با قصر ناورون ندارد و از باغ و بوستان گذشته ، اثری نمانده است .
ولگرد ساحل ، پس از نوشیدن چای به افق دوردست خیره می ماند و تبسمی تلخ بر لبانش نقش می بندد . در خاطرات آشفته ی او نقش زنی به جا مانده است که اکنون برایش نا آشناست . دختری که هر روز از میان درختان ساحلی به رود خانه چشم می دوخت و روشنی و گرمای آفتاب را با تمام وجود حس می کرد .
او با قیل و قال مزرعه انس گرفته و صدای برخورد سطل ها ، صدای گاو ها و گوسفندان و صدای خشن مزرعه دار و پسرش را – هنگامی که یکدیگر را از دو سوی دهکده صدا می زدند – می شنود ، ولی انعکاس صداهای گذشته ، با گوشش نا آشناست .
در حاشیه ی تاریک جنگل ، صدای سوت مردی به گوش می رسد و طولی نمی کشد که مردی لاغراندام ، با قامتی خمیده ، از پای دیوارهای ساکت خانه ای به نفیر او جواب می دهد .
آب در بستر رودخانه ، خروشان و غلتان جاری است و از به هم ساییدگی برگها در اثر وزش باد ، صدایی خشک برمیخیزد . مرغان صدف خوار در نواحی کم عمق گلی دریا ایستاده و در پی صید به هر سو نظر می افکنند . امروز دیگر آنانی که در گذشته زندگی می کردند ، فراموش شده اند . حتی اسمهای آنها از خاطره ها محو گردیده و گلسنگ ها و خزه ها ، سنگ قبر هایشان را نیز پوشانده است . خاکهایی که از بقایای پل ویران شده ی قصر ناورون بر جای مانده ، پایمال سم اسبان و احشام شده است . در بهار دهقان زادگان پامچال ها و گل های حسرت را از کنار خلیج جمع می کنند . شاخه های خشک درختان و برگهای پوسیده در زیر چکمه های گلی آنها ، با سر و صدا می شکنند . خلیج در اثر بارندگی های پی در پی زمستان بالا آمده و تیره رنگ و دلگیر به نظر می رسد .
انبوهی از درختان تنومند در کنار آب صف کشیده اند . سد ساحلی ، جایی که « دونا » آتش افروخت ، به شعله ها نگریست و به معشوقش خندید ، با پوشش از خزه ی سبز و با طراوت دراز کشیده است . دیگر صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر ها از سوراخ های دماغه ی کشتی شنیده نمی شود ، بوی تند تنباکو به مشام نمی رسد و انعکاس زمزمه ی مردی بیگانه ، در کنار آب شنیده نمی شود .
مردی ، کشتی تفریحی خود را در لنگرگاه دهکده رها می کند و با یک قایق در دل شب ، مسیر رودخانه را در پیش می گیرد ، هنگامی که به دهانه ی خلیج می رسد و صدای قورباغه ها را می شنود ، تردید می کند .
با وجود گذشت قرنها ، هنوز هم آنجا اسرار آمیز است . مرد نگاهی به پشت سر خود و گستردگی رودخانه می اندازد و همچنان که به پاروی پهن قایق تکیه زده است ، لحظه ای تامل می کند . سکوت عمیق رودخانه او را سخت به اندیشه فرو برده است . ناخود آگاه به خاطر درهم ریختن آرامشی که در طبیعت وجود دارد ، خود را موجودی مخل نظم و مزاحم احساس می کند .
چند قدمی به طرف چپ خلیج پیش می رود . ترنم موج های کوتاه ، برگهای پهن شناور بر آب را به لرزش می آورند و صدایی به گوش می رسد که در میان درختان ساحلی بازتابی دارد . هرچه به انتهای ان می نگرد ، خلیج باریکتر و درختان در حاشیه ی رودخانه ، تنومند تر به نظر می رسد .
گویی جادو شده است . احساسی افسون کننده ، عجیب و هیجان انگیز روحش را تسخیر کرده است . او تنهاست ، ولی این نجوایی که در نواحی کم عمق می شنود چیست ؟آیا شبحی آنجا ایستاده است ؟ این شبح زنی است که موهایش را از پشت گوش به عقب آویخته و شنلی بر روی دوش انداخته ؟ چه خیال باطلی ؟ آنها فقط سایه های درختان هستند و آن صدا ها ، جز سایش برگها و نفس آرام پرنده های خفته چیزی نیست ؟
حس می کند که رفتن به ان سوی ساحل ، به انتهای خلیج ، برایش ممنوع است . آنجا باید همچنان غیرمکشوف بماند . قایق دیگر نباید پیش برود . دماغه ی قایق را به طرف لنگرگاه برمیگرداند و همچنان که به عقب بازمی گردد ، زمزمه ای ناآشنا به گوشش می رسد : انعکاس گامها ، فریادی در شب و بالاخره ، صدای سوتی آهسته و زمزمه ی یک آهنگ عجیب .
نگاهش به تاریکی خیره می شود . در قعر تاریکی ، شبه یک کشتی از خلال مه پدیدار می گردد . ضربان قلبش تند می شود ، برای فرار از افسون شدن ، فشاری بر پارو وارد می آورد .قایق در دل شب ، چون تیری سینه ی امواج را می شکافد و پیش می رود .
در لنگرگاه به کشتی می رسد. برای آخرین بار نگاهی به مدخل خلیج می افکند ، مهتاب بر شاخ وبرگ درختان سر به فلک کشیده ، گرد نقره پاشیده و خلیج را در نوری فریبنده شناور ساخته است . مرغ شب می نالد ، حرکت یک ماهی ، سطح آرام آب را بر هم می زند و کستی به آرامی از آنجا دور می شود .
مسافر ما به کابین خلوت و آرام خود پناه می برد و در میان کتابهایش به جستجو می پردازد تا بالاخره نقشه ای ناصحیح از ناحیه ی کورن وال را پیدا می کند . رنگ پوستی که نقشه روی آن کشیده شده ، در اثر مرور زمان ، به زردی گراییده و علامات روی آن تا حدودی محو شده است . املاء کلمات روی نقشه مربوط به قرنها پیش است . رودخانه هل فورد و همچنین دهکده های کنستانتین و گویک به طور روشن و واضح بر روی نقشه دیده می شود .
مسافر ما ، به علامت آبراهه ای باریک که از رودخانه ی اصلی منشعب می شود و پس از طی مسافتی کوتاه به طرف غرب می رود و به یک دره می ریزد ، خیره می شود . در زیر آن با حروف ریز رنگ رفته نوشته شده است : خلیج فرنچمن . مسافر ما مدتی متحر بر روی اسم خیره می ماند ، شانه بالا می اندازد و نقشه را لوله می کند و بالافاصله به خواب می رود .
امواج در اطراف کشتی به آرامی بالا و پایین می رود و ماه بر روی رودخانه می درخشد . در عالم رویا ، زمزمه هایی می شنود و یک دوران فراموش شده از لابلای گرد وغبار زمان ، در خاطره اش تجدید می شود و او به زمانی دیگر پا می گذارد .
صدای سم اسبی را که چهار نعل در طول جاده به طرف قصر ناورون می تازد می شنود . در بزرگ قصر را می بیند که با تکان باز می شود و مردی رنگ پریده و وحشت زده ، به سوارکار خرقه پوش خیره می گردد . او « دونا » را در لباس شب می بیند که در بالای پله ها ظاهر می شود . مردی با تبسمی مرموز بر لب ، در کنار خلیج قدم می زند . مردی دیگر که دشنه ای در دست دارد ، در گوشه ی پله ها خود را مخفی کرده است .
ناگهان فریاد کودکی در فضا طنین می افکند و قسمتی از دیوار کنار می رود . دو سگ کوچک با پشم وز کرده ، زوزه کشان به طرف جسمی که کف اتاق افتاده است ، می دوند .
در نیمه شب عید میلاد مسیح ، قطعه ای چوب روی سد ساحلی متروک کنار دریا می سوزد . مرد و زنی به چشمهای یکدیگر خیره شده اند و اسرار قلبشان را در چشمان یکدیگر می خوانند . در سحرگاه ، یک کشتی از آنجا دور می شود .ماه خصمانه در آسمان صاف و آبی می درخشد و یاعو ها فریاد می زنند .
تمام این حوادث ، در مغز مسافر ما ، از نو زنده می شود . او خود را همراه آنان حس می کند . گویی جزیی از آنها شده است . جزئی از دریا ، کشتی ، دیوار های قصر ناورون ، قسمتی از یک کالسکه که تلق تلق کنان در جاده ی ناهموار کورن وال حرکت می کند و حتی قسمتی از آن لندن قدیمی و فراموش شده ، جایی که شبگردان ، مشعلهای فروزان را حمل می کردند و مستان بر سنگفرشهای گل آلود ، افتان و خیزان اینسو و آنسو می رفتند و قهقهه می زدند .
او هاری را در یک کت اطلسی ، در حالی که سگهایش او را دنبال می کنند ، در نظر مجسم می کند که تلو تلو خوران به طرف اتاق خواب « دونا » می رود . ویلیام را با آن دهان کوچک و صورت مرموز می بیند و بالاخره کشتی لاموت را در لنگرگاه در نظر می آورد . درختان را در کنار آب میبیند و آوای پر فریاد حواصیل و تلیله ها را می شنود و همچنان که به پشت خوابیده است ، دنیای پرماجرای یک دزد دریایی که برای اولین بار آن خلیج را پناهگاه خود ساخت ، در خیالش مجسم می شود .



کاوه ی آهنگر می گویـد
با نگاهـی گویا
با لبانی خامـوش:
« قصـر ضحاک هنوز آباد است
تو به ویرانیـ این کاخ بکوشـ !»



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]




ویرایش توسط Darya_secret : ۲۱ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۹:۲۸ بعد از ظهر
Darya_secret آنلاین نیست.  

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۲۶ مرداد ۱۳۸۹, ۰۶:۳۵ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

2
زنگ ساعت کلیسا ، نیمه شب را اعلام کرد . کالسکه ای در دل شب ، به سرعت به طرف لونستون در حرکت بود . گردش سریع چرخ های کالسکه ، سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود .
کالسکه در میدان مقابل یک مهمانخانه ایستاد . کالسکه چی زیر لب غرید و از کالسکه پایین پرید . به سرعت دهانه ی اسبها را گرفت . دو انگشتش را بین لبها قرار داد و سوت زد . بالافاصله مردی از مهمانخانه خارج شد و در حالی که با تعجب به کالسکه چی می نگریست ، به طرف میدان آمد .
کالسکه چی گفت :
- وقت را تلف نکن . فورا آب و غذا برای اسبها بیاور !
آنگاه خمیازه ای کشید و با ترشرویی ، نظری کوتاه به اطراف افکند . دوستش مرتبا پاهای کرخت شده اش را به زمین می کوفت و زیر لب غرولند می کرد . کالسکه چی او را به تنگ آورده بود ، برای این که او را به حرف بیاورد گفت :
- جای شکرش باقی است که پشت اسبها هنوز نشکسته .
کالسکه چی شانه هایش را بالا انداخت . او آنقدر خسته بود که حوصله ی حرف زدن نداشت . با آنکه جاده خراب بود ولی اگر چرخها می شکست و یا اسبها تلف می شدند ، او مقصر شناخته می شد .اگر آهسته می رفتند ، سفرشان بیشتر از یک هفته طول می کشید ، ولی او مجبور بود به علت رفتار غیر قابل تحمل بانویش ، با سرعت حرکت کند . سرعت زیاد ، اسبها و کالسکه چی را کاملا از پا در آورده بود .
کالسکه چی غرق در رویاهای خود بود که آن مرد با دو سطل آب برگشت . در همان حال که اسبها حریصانه آب را می بلعیدند ، ناگهان پنجره ی کالسکه به شدت باز شد ، بانو سرش را بیرون آورد و با صدای سرد و خشکی فریاد زد :
- چرا توقف کردی ؟ مگر سه ساعت پیش به اسبها آب ندادی ؟
کالسکه چی زیر لب می غرید ، به طرف پنجره ی باز کالسکه رفت و گفت :
- بانوی من ، اسبها به سرعت زیاد عادت ندارند . شما فراموش کرده اید که مسافت طولانی را در این مدت پیموده ایم . به علاوه چنین جاده هایی برای اسبهای شما که از نژاد اصیل می باشند ، مناسب نیست .
- چرا هذیان می گویی ؟ هرچه نژاد اصیل تر باشد ، تحملش بیشتر است . از این پس موقعی می توانی اسبها را متوقف کنی که من دستور بدهم . پول این شخص را بده و حرکت کن !
- اطاعت بانوی من !
کالسکه چی در حالی که سرش را تکان می داد و زیر لب غرولند می کرد ، در جایگاهش قرار گرفت . بار دیگر اسبها سم بر زمین کوبیدند و عرق ریزان معابر سنگفرش شهر خواب آلود را پشت سر گذاشتند و وارد راهی ناهموار و پر از دست انداز شدند .
دونا ، افسرده خاطر ، از پنجره به بیرون خیره شده و در افکار دور و درازی فرو رفته بود . بچه ها هنوز خواب بودند که این خودش نعمتی بود . حتی پرو پرستار بچه ها ، قریب دو ساعت بود که در بستر تکان نخورده بود . هنریتا دخترک پنج ساله اش ، چهار بار دچار تهوع شده و با رنگی پریده در گوشه ای خوابیده بود ، گیسوانش روی شانه پرستار افشان شده بود . پسر شیر خوارش جیمز ، چنان در خواب عمیقی فرو رفته بود که گویی تا رسیدن به مقصد ، خیال بیدار شدن ندارد . انگار می دانست چه لحظه های ناگواری در انتظارشان است ؛ بستر های کوچک به هم چسبیده ، اتاق های متروک ، قیافه های گرفته ی پیشخدمت ها با آن نگاه های بهت زده و محزونشان .
او محکوم بود که این ناملایمات را تحمل کند ، زیرا عنان گسیختگی های زندگی ، توفانی در روحش ایجاد و مجبورش کرده بود کورکورانه از تمایلات ناشناخته ی قلب خود پیروی کند .
شب زنده داری ها ، شوخی های زننده و هرزگی های روکینگهام جوان سبک مغز و هوس باز ، بی قیدی های شوهرش هاری ، دهن دره ها و بی توجهی های او روحش را خسته کرده بود .
احساس بیزاری از زندگی مثل دندان درد مزمن ، او را رنج می داد . سرانجام در آن شب ، احساس کرد که از خودش متنفر است و این آزردگی از خویشتن آنقدر در او قوت گرفت که حاضر شد تکان های کالسکه ی لعنتی را تحمل کند و عازم سفری مسخره آمیز و مضحک به سوی خانه ای متروک و دور افتاده شود که فقط یک بار در زندگیش آن را دیده بود و جز آن چیزی درباره اش نمی دانست .
دونا زنی بود اسیر احساسات که از روی هوس با هاری ازدواج کرد . در آغاز لبهای همیشه متبسم و حالت چشمهای آبی رنگ و بی قیدی های هاری ، موجب فریفتگی دونا شد . ولی وقتی چیزهایی را فهمید که دیگر دیر شده بود . او دیگر زن سی ساله ای بود که دو بچه داشت .
اما در حقیقت نه شوهرش هاری ، نه زندگی سرد و بی روحی که آنها با یکدیگر سپری کرده بودند ، نه دوستانشان ، نه محیط خفقان آور و مه آلود لندن ، نه گپ زدن های احمقانه در قمارخانه ها ، نه روکینگهام سبک سر و جلف که مدام او را وسوسه می کرد ، هیچ یک در خور شماتت نبودند . بلکه این خود او بود که می بایست کفاره ی نادانی های روزگار گذشته را پس بدهد .
دونا برای مدت مدیدی نقشی را که شایسته ی او نبود ، بازی کرده بود و به دلیل زندگی کردن در دنیایی که ساخته ی رویاهایش بود ، بی قید شده و راه رفتنش ، طرز صحبتش و خندیدنش به طور محسوسی ، تصنعی بود . او با آنکه نظر همه را جلب می کرد ، تمجید و تحسین ها را بی اعتنا پاسخ می گفت و بی توجه ، مغرور و بی تفاوت به نظر می رسید .
در تمام این مدت ، یک دونای خیالی و محجوب از آینه کدر گذشته ها به او خیره شده بود و رنجش می داد . احساس می کرد زندگی ، دریایی است بی کرانه . زندگی امیخته ای از تلخی و شیرینی ، غم و شادی و عشق و نفرت است . در آن شب ، احساس نفرت و بیزاری از خود در او پدید آمد و چنان قوت گرفت که هوای لطیف دهکده را که صورت او را در کالسکه نوازش می کرد ، از یاد برد و توانست بوی داغ خیابان های لندن را که از مجاری ناودان های خانه ها تراوش می کرد ، حس کند و دهن دره های هاری را ، در هنگام تکاندن گرد و غبار کتش در نظر مجسم کند .
آن دو ، مظهر غم و غصه و نشانی از دنیای ظاهرا شاد ولی در باطن ، آلوده ای بودند که از آنها گریخته بود .
او آن دستفروش کور را ، در گوشه خیابانی در لندن که کوچکترین صدای سکه های پول گوشهایش را تیز می کرد و آن پسرک پادو را که با یک سینی پر از تنقلات روی سر چون اسب یورتمه می رفت و با صدایی بلند که آهنگ غم در زیر و بم آن احساس می شد ، کالایش را تبلیغ می کرد ، به خاطر می آورد .
وقتی تماشاخانه های شلوغ لندن ، بوی ناخوشایند بدن های عرق کرده ، قهقهه های مستانه و گفتگوهای بیهوده را در نظر مجسم کرد ، تصویری از آن شب که به اتفاق هاری و روکینگهام به تماشاخانه رفتند ، در خیالش زنده شد .
مردم بی صبرانه ، در جایگاه خود نشسته بودند ، پا به زمین می کوبیدند و فریاد می زدند تا هرچه زودتر نمایش شروع شود و در همان حال مرتبا پوست پرتقال روی صحنه پرتاب می کردند . هاری طبق معمول مست بود . بی جهت می خندید . اما طولی نکشید که در جایگاهش شروع به خرناس کشیدن کرد . روکینگهام با استفاده از موقعیت ، با پایش فشاری به پای او داد .
در این موقع کالسکه به یک دست انداز عمیق افتاد و تکان سختی خورد . صورت کوچک جیمز همچنان که در خواب بود ، درهم کشیده شد . گویی می خواست فریاد بزند . دونا پستانک را که از دست جیمز خارج شده بود ، دوباره به دهان او گذاشت و کودک به خواب رفت .
اسبها کف بر دهان داشتند ، ولی تازیانه کالسکه چی آنها را مجبور می کرد تا با سرعت هرچه تمام تر پیش بروند . دونا بار دیگر گذشته را در خیال مجسم کرد و به یاد آخرین شبی که در لندن گذرانده بود ، افتاد .
لباس شب پوشید . خود را آراست تا به اتفاق هاری ، به یک شب نشینی بروند ، هاری در حالی که خیره به او می نگریست گفت :
- لعنت بر تو ، چرا مرا از بازی قمار منع نمی کنی ؟ چرا هیچ شبی ما در خانه نمی مانیم ؟
دونا پوزخندی زد و گفت :
- واقعا که خیلی مسخره ای !
صدای عوعو ی سگهای پشمالوی گوش دراز هاری ، هنوز در گوش او طنین می انداخت . همیشه قبل از رفتن به شب نشینی ، هاری سگ هایش را صدا می زد . سگها زوزه کشان به خاطر تکه ای نان ، از سر و کول او بالا می رفتند . هاری لقمه های غذا را روی زمین می انداخت و می گفت :
- هی دوک ، هی دوشس ، بروید ، بردارید و بیایید .
دونا ، گوشهایش را با دست می گرفت تا صدای آزاردهنده ی زوزه ی سگها را نشنود و آنگاه از ان طبقه پایین می امد . روی یک صندلی می نشست . هوای داغ و کشنده ی خیابان او را آزار می داد . آسمان بی روح لندن او را افسرده تر می کرد .
بار دیگر کالسکه با تکان های سخت در دست انداز افتاد . این بار پرستار بیدار شد ؛ بیچاره پرو ، بی نوا پرو . صورت معصوم و مضحک او در اثر خستگی در هم رفته بود . او حتی نمی توانست نارضایتیش را از این سفر ناگهانی ابراز کند .
دونا به جوانان منحرفی که مفهوم زندگی را درک نمی کردند و آن را در بی بند و باری ها و هرزگی های شبانه می دانستند ، می اندیشید . از این که با هوس بازیها و افکار بیهوده و نابسامان ، زندگی پرو را هم تباه کرده بود ، احساس شرمساری می کرد .
به راستی پرو ، در آن دهکده کنار دریا به جز آنکه بچه ها را برای گردش به باغ ببرد و حسرت خیابان های لندن را بخورد ، چه می توانست بکند ؟ آیا ناورون باغ های متعددی داشت ؟ از آخرین باری که بعد از عروسی ، آنجا را ترک گفته بود ، مدتها می گذشت . به یاد می آورد که در آنجا درختان زیادی وجود داشت و رودخانه ای به آرامی از کنار ان می گذشت و پنجره های یکی از اتاقها مشرف به باغ بود و بیش از این چیزی به خاطر نمی آورد ، چون در آن روزها از یک بیماری مرموز رنج می برد و به علاوه هنریتا را هم آبستن بود .
در این موقع ، کالسکه وارد یک باغ میوه شد . درختان سیب تازه شکوفه کرده بودند . دونا احساس گرسنگی می کرد . سرش را از پنجره کالسکه بیرون آورد ، کالسکه چی را صدا کرد و گفت :
- برای مدت کوتاهی اینجا توقف می کنیم تا چیزی بخوریم . بیا به من کمک کن قالیچه ها را زیر این پرچین پهن کنیم .
پرچین پهن کنیم .
کالسکه چی بهت زده به او خیره شد و گفت :
- اما بانوی من ، ممکن است زمین مرطوب باشد و شما سرما بخورید .
- بیهوده حرف نزن توماس ، من گرسنه هستم ، اصلا همه ما گرسنه هستیم و باید چیزی بخوریم .
کالسکه چی از جایگاهش پایین آمد . ضورتش در اثر خشم برافروخته شده بود . همکارش هم درحالی که دستش را جلو دهانش گرفته بود و مرتبا سرفه می کرد ، کالسکه را ترک گفت .
کالسکه چی گفت :
- یک مسافر خانه در بودمین وجود دارد که شما می توانید در آنجا با اطمینان کامل و آنچنان که شایسته شماست ، غذا بخورید و مدتی هم استراحت کنید . اگر کسی از اینجا بگذرد و شما را در این حال که کنار جاده نشسته اید ببیند ، بعید می دانم که شوهرتان آقای هاری خوشش بیاید .
دونا با عصبانیت گفت :
ممکن است اینقدر پرچانگی نکنی و دستوری را که می دهم ، اطاعت کنی ؟
بعد از آن ، در کالسکه را گشود و در حالی که جامه بلندش را تا زانو بالا کشیده بود قدم به جاده گل آلود گذاشت .
کالسکه چی آهسته زمزمه کرد :
- بیچاره هاری !
در مدتی کمتر از پنج دقیقه ، دونا همه را کنار جاده گرد هم جمع کرد . پرستار به زحمت چشمهای خواب آلودش را گشود . بچه ها بهتشان زده بود .
دونا گفت :
- مقداری غذا در جعبه عقب کالسکه وجود دارد . همگی از آن استفاده می کنیم .
دونا در حالی که روی زمین می نشست ، کالسکه چی و دوستش را دعوت به خوردن و آشامیدن کرد . خودش بطری را به دست گرفت و آن را مثل کولی دوره گردی سر کشید و آنگاه با نوک انگشتش کمی از آن را به دهان پسر کوچکش جیمز گذاشت تا بچشد و سپس تبسمی به کالسکه چی کرد تا به او نشان بدهد که از عناد و خیره سری او کینه ای به دل نگرفته است .
با تمام این احوال دونا خوب می دانست که خودش را گول می زند . در اعماق قلبش آرزو می کرد که ای کاش مهمانسرایی ، اتاقی و آب نیمه گرمی وجود داشت که می توانست دست و صورت بچه ها را با آن بشوید . هنریتا در همان حال که دامنش را بالا می گرفت تا ترشحات گل آن را لکه دار نکند ، به مادرش نگاه کرد و برای چندمین بار پرسید :
- مامان کجا می رویم ؟
دونا گفت :
- ما به خانه جدیدمان می رویم ؛ جایی که به مراتب از خانه فعلی ما قشنگ تر است . تو می توانی آزادانه در میان درختان بدوی و لباسهایت را کثیف کنی و پرستار هم تو را سرزنش نخواهد کرد .
هنریتا که از خشم لب هایش می لرزید و با نگاه ، مادرش را سرزنش می کرد گفت :
- من نمی خواهم لباسهایم را کثیف کنم ، می خواهم به خانه مان در لندن برگردیم .
این سفر طولانی طوری او را ناراحت کرده بود که ناگهان شروع به فریاد زدن کرد . جیمز که تا آن موقع ساکت و آرام خوابیده بود ، دهانش را باز کرد و از روی همدردی با او گریه سر داد .
دایه پرو ، در حالی که هنریتا و جیمز را در آغوش می فشرد گفت :
- کوچولو های من ، گنجینه های من ، شما هم از زمین های پر از خار و گودال های متعدد بدتان می آید ؟
دنیایی معنی در آهنگ صدای پرو احساس می شد . او سبب تمام این آشفتگی ها را طبع هوسباز دونا می دانست .
دونا گفت :
- تو را به خدا بیایید سفرمان را با خوشحالی و بدون شکوه و شکایت ادامه بدهیم .
پس از آن که دونا و پرستار و بچه ها در کالسکه جای گرفتند ، کالسکه چی اسبها را به حرکت در اورد و انها به سوی مقصدشان به راه افتادند .
عطر شکوفه های سیب و سرو های کوهی در هوا پخش شده بود و بوی خزه و زغال سنگ از مسافت دور به مشام می رسید .
دونا با خود فکر کرد : اشکهای بچه و غرولندهای پرو را فراموش کن ، قیافه در هم رفته کالسکه چی را از یاد ببر . اما لعنت بر من ، به راستی من چه کرده ام ؟چه گفته ام ؟ هاری آیا هیچ می دانی که زمانی تو را می پرستیدم ؟ اما تو زندگی را در شب زنده داری ها با دیگران می دانستی و هیچ وقت نخواستی درک کنی لذت زندگی در تنهایی و از اشعه خورشید و نسیم صبحگاهی سود جستن است .
بعد به یاد شوخی احمقانه ای افتاد که در هامپتوکورت با کنتس کرد . شوخی بی قصد و غرضی برای فرار از چیزهایی که رنجش می داد و بهانه ای شد برای فرار از خودش و از زندگی با هاری ، در آن دوره از زندگی ، او با یک بحران مواجه شده بود و می خواست در این سفر تنها باشد و وقتی قصدش را با شوهرش در میان گذاشته بود ، هاری با ترشرویی گفته بود :
- اگر بخواهی ، می توانی به ناورون بروی . من با نامه اطلاع می دهم که آن خانه را برایت آماده کنند و مستخدمینی در خدمتت باشند . اما نمی توانم بفهمم که چطور شد تو اینقدر ناگهانی تصمیم گرفتی ؟ چرا این تمایلت را قبلا به من نگفتی و چرا نمی خواهی که با تو به ناورون بیایم ؟
دونا جواب داده بود :
- چون به تنهایی احتیاج دارم .
هاری در حالی که دهانش از شدت تحیر باز مانده و چشمهایش گشاد شده بود گفته بود :
- هیچ نمی فهمم !
دونا که مایوسانه کوشیده بود تصویری از احساس خود را برای هاری مجسم کند ، سرانجام به او گفته بود :
- کبوتران پدرم را در هامپشایر به خاطر می آوری ؟ پرندگان چاق شده بودند و خودشان را به میله های قفس می کوبیدند . روزی من یک کبوتر را آزاد کردم . پرنده از دست من گریخت و در آسمان اوج گرفت و تو از من پرسیدی چرا این کار را کردی ؟ حالا من حالت آن کبوتر را دارم ، قبل از آنکه آزادم کنند ، می خواهم آزاد باشم .
دونا سپس پشت به او کرده بود .
هاری لباس سفید خوابش را پوشیده ، غلتی در رختخواب زده و گفته بود :
- دونا ، چرا تازگیها اینقدر مرموز و نیرنگباز شده ای ؟
به دنبال این گفتگو ، دونا به سمت دهکده ناورون حرکت کرده بود .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۸۹, ۰۶:۲۱ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

3
دونا به زحمت دستگیره را که بر اثر گذشت زمان و عدم استفاده سخت و سفت شده بود ، پیچاند و در اتاق را باز کرد . بوی رطوبت تندی شامه اش را آزرد . با حرکتی سریع ، پنجره ها را باز کرد و هوای آزاد و نور خورشید به درون اتاق راه می یافت . اشعه آفتاب بر قاب پنجره می تابید و تصویر مستخدم را که لبخند می زد ، منعکس می کرد . اما همین که برگشت ، مستخدم را دید که ساکت و موقر ، پشت سر او ایستاده است .
مستخدم مرد کوتاه قد و لاغر اندامی بود که دهانی کوچک و نگاه هایی مرموز داشت . دونا گفت :
- من تو را به خاطر نمی آورم . فکر می کنم دفعه ی قبل که به اینجا آمدم ، تو نبودی .
مستخدم جواب داد :
- همین طور است ، بانوی من .
- پیر مردی در اینجا بود که اسمش را فراموش کرده ام ، ولی خوب به یاد می آورم که رماتیسم در تمام مفاصل او نفوذ کرده بود ، به طوری که به سختی می توانست راه برود . راستی او کجاست ؟
- در قبر ، بانوی من !
دونا لب به دندان گزید ، آهی کشید ، به سوی پنجره برگشت و به تصویر پیش خدمت خیره شد ؛ آیا پیش خدمت به او می خندید ؟
- حالا به جای او هستی ؟
- بله ، بانوی من .
- اسمت چیست ؟
- ویلیام ، بانوی من .
لهجه ی کرنوالی مستخدم ، تا حدی به گوش دونا مانوس بود . دونا وقتی به سوی ویلیام برگشت ، متوجه شد که تبسم بی روحی بر لب دارد .
- می ترسم آمدن ناگهانی ما به اینجا مشکلات فراوانی برایت ایجاد کرده باشد . گرد و غبار موجود نشان می دهد که مدتهاست کسی اینجا نبوده . تعجب می کنم چطور به آن توجه نکرده ای .
- بانوی من ، مدتها مرتب اتاقها را تمیز می کردم ، اما وقتی دیدم شما به ناورون تشریف نمی آورید ، دیگر توجهی به آن ها نکردم . انجام دادن کاری که هیچ کس نمی بیند و از ان قدردانی نمی کند ، کمی مشکل است . دونا با حیرت پاسخ داد :
- بانویی مانند من ، باید پیش خدمتی مانند تو داشته باشد .
پیشخدمت آهسته گفت :
- همین طور است ، بانوی من .
دونا در اتاق بالا و پایین رفت و روکش رنگ و رو رفته ی صندلیها را بررسی کرد . مدتی گچ بری بالای طاقچه او را به خود مشغول کرد و آنگاه به تصاویر آویخته شده به دیوار ، خیره شد . یکی از تصاویر ، چهره عبوس پدر هاری را نشان می داد که به وسیله ی وان دیک کشیده شده بود . تصویری هم از هاری که در سال اول ازدواج آنها گرفته شده بود ، در انجا دیده می شد . خاطرات گذشته در او زنده شد ، وه که معبود او چه سیمای شاداب و باروحی داشت .
در تمام این مدت ، ویلیام کوچکترین حرکت او را از نظر دور نمی داشت . دونا خود را جمع و جور کرد . تا آن موقع هیچ مستخدمی چنین گستاخانه با او رفتار نکرده بود .
- ممکن است اتاق های خانه را جارو و گردگیری کنی ، ظروف را بشویی ، گل ها را گلدان بگذاری و خلاصه خانه را طوری بیارایی ؟ مثل این که خانم خانه مدتها در اینجا زندگی می کند و آدم بی توجه و سهل انگاری نیست .
پیشخدمت جواب داد :
- با کمال میل ، بانوی من .
سپس تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت .
دونا از مقابل پنجره گذشت و وارد باغچه شد . چمن سبز و درختان هرس شده بود . باغبانها دیروز و شاید هم پریروز که خبر مراجعت او را شنیده بودند ، وظایفشان را انجام داده بودند . سستی و اعمال آنها را درک می کرد . او در نظر آنها بلای ناگهانی بود ! با ورود به آنجا زندگی آنها را برهم زده بود و حضور خود را بر ویلیام تحمیل می کرد . آیا واقعا لهجه ی او کرنوالی بود ؟
می توانست غرولند پرو ، دایه بچه ها را بر سر کودکان محتاج به آب گرم و فریاد های پسر کوچکش جیمز را از یک پنجره باز بشنود .
« کوچولوی بیچاره ! چرا برای اینکه تو را در یک پتو بپیچند و در گوشه ی تاریکی بگذارند تا بخوابی ، این چنین زجرت می دهند ، برهنه ات می کنند و می شویند ؟»
از میان درختان گذشت .اشعه طلایی خورشید از لابلای درختان بر رودخانه ای آرام و بی صدا بدون اعتنا به موانع ، راه خود را می پیمود ، تابیده و سطح آن را با لکه های سبز و طلایی آراسته بود .
به نظرش رسید که یک کشتی در دوردست ها لنگر انداخته است . می خواست سوار کشتی شود ،بادبان بگشاید ، امواج را بشکافد و پیش برود . وه که چه خیال خامی ! چه بیهوده ! جیمز هم با او خواهد بود ، آنها دست ها و صورت های خود را در آب فرو می کنند ، ترشحات آب آنها را خیس می کند ، ماهیها از آب بیرون می جهند ، مرغان دریایی بالای سرشان بانگ می زنند .
« آه خدای بزرگ ! چه سعادتی !» آزاد شده بود ، فرار کرده بود . هنوز نمی توانست باور کند که لااقل سیصد میل با خیابان استریت جیمز لندن فاصله دارد و از طرفی ، دیگر مجبور نیست برای رفتن به شب نشینی خود را بیاراید و از تبسمهای پرمعنی و کریه روکینگهام و نگاه های ملامت آمیز هاری و دهن دره های او در امان است . فرسنگها با دیگر دونای سنگدل ؛ دونایی که از روی شیطنت آن رفتار رنجش آور ، آن شوخی احمقانه را در هامپتون کورت با کنتس کرد ؛ فاصله داشت .
دونا به یاد ماجرای آن شب افتاد . در آن شب شلوار پوشید ، ردای بلندی بر دوش انداخت و با روکینگهام و عده ای دیگر ، هاری را نیمه مست در سوان ترک کرد .آنها کالسکه ی کنتس بیچاره را محاصره و او را مجبور کردند که از کالسکه پایین بیاید .
پیرزن سالخورده در حالی که از ترس می لرزید فریاد زد :
- شما کیستید ؟ چه می خواهید ؟
روکینگهام خنده ی خود را در گلو خفه کرد و صورتش را در پشت گردن اسب ، مخفی نمود . دونا مثل یک فرمانده ، با صدایی سرد و خشک فریاد زد :
- یا صد لیره بده یا زندگیت را ...
کنتس پیر که وحشت سراسر وجودش را گرفته بود ، از ترس آنکه مبادا آن جوانهای شهری او را سر به نیست کنند ، کیسه پولش را از جیب در آورد و در حالی که به روبند دونا خیره شده بود ، آن را به او داد و گفت :
- به خاطر خدا مراببخش ، من زنی سالخورده و درمانده ام . با اینکه دونا این کار را برای تفریح و شوخی انجام داده بود ، ناگهان موجی از خجلت و شرمساری وجودش را فرا گرفت و در حالی که احساس تنفر شدیدی نسبت به خود می کرد ، سر اسب را برگرداند و به سوی شهر تاخت . روکینگهام که همدست او در کشیدن این نقشه بود ، او را تعقیب کرد و فریاد زد :
- بر شیطان لعنت ، چه اتفاقی افتاده ؟
هاری که از جریان اطلاعی نداشت ، مقابل در خانه ، همسرش را دید که لباس مردانه پوشیده است . حیرت زده به او خیره شد و گفت :
- من فراموش کرده بودم ، گویا آنجا بالماسکه بود . آیا شاهزادگان دربار هم تشریف آورده بودند ؟
- لعنت بر تو ! چه بالماسکه ای بود ! تمام شد ! اما برای من دیگر تکرار نمی شود چون می خواهم اینجا را ترک کنم .
آن شب یک مشاجره ی طولانی و خسته کننده میان او و هاری درگرفت . شب بدی بر آنها گذشت . صبح روز بعد ، روکینگهام خواست او را ملاقات کند ولی دونا اجازه نداد . او شخصی را به سوی ناورون فرستاد تا مقدمات ورودش را به آنجا فراهم کند . بلافاصله تدارک سفرش دیده شد . مسافرت انجام گرفت . به دنیایی که آن را جستجو می کرد ، رسیده بود ، دنیای سکوت و تنهایی .
خورشید ، شعله ی سرخ رنگ تیره ای روی آبهای نیلگون رودخانه باقی می گذاشت و در لا به لای درختان ناپدید می شد . کلاغها به آسمان بر می خاستند و دسته جمعی بر بالای آشیانه هایشان پرواز می کردند . دود از لوله های بخاری به صورت خطوط باریک آبی رنگ متصاعد می شد . ویلیام در سالن مشغول روشن کردن شمعها بود .
دونا پشت میز بزرگی نشسته و با اشتهای کامل شام می خورد .
جمع آنها ، محیطی کاملا متجانس به وجود آورده بود ؛ ویلیام با لباس تیرهرنگ نمیز ، صورت کوچک و مرموز و چشمان ریز و دونا در لباس سفید ، با گردنبند یاقوت و موهایی که به طرز قشنگی در پشت گوش حلقه شده بود .
جریان هوایی که از پنجره وارد اتاق می شد ، شعله شمعهای پایه بلندی را که روی میز قرار داشت ، می لرزاند . شعله های لرزان ، سایه هایی بر صورت دونا می افکندند . پیشخدمت درباره ی بانوی خود می اندیشید :
« او زن زیبایی است ولی غمی که در دل دارد ، رنجش می دهد . آثاری از عدم رضایت دور دهان او پدید آورده و نشانه هایی از اخم نیز در سیمایش دیده می شد .»
ویلیام در حالی که دونا را با تصویر او که به دیوار آویخته شده بود ، مقایسه می کرد ، بار دیگر گیلاس یانوی خود را پر کرد . به راستی که زمان چقدر زود می گذرد ! همین یک هفته پیش بود که او در اتاق دوستش ، آنجا ایستاده بود و در حالی که تصویر دونا را نگاه می کردند ، دوستش گفته بود :
- ممکن است روزی برسد که ما صاحب این عکس را ببینیم ، یا همیشه برای ما ناشناس باقی خواهد ماند ؟
آن دوست آنگاه افزود :
- چشمانش درشت و فریبنده است و در ان دنیایی راز وجود دارد .
دونا سکوت را شکست و با انگشت به انتهای باغ اشاره کرد و گفت :
- آنها خوشه ها یانگور هستند ؟ من عاشق انگورهای سیاه و درشت هستم .
آهنگ صدای دونا ، ویلیام را به خود آورد . برای اجرای فرمان دونا بیرون رفت . با خوشه های انگور تازه چیده شده بازگشت و آن را در بشقاب جلوی دونا گذاشت .
دونا دوباره در رویا فرو رفت . به زودی تابستان شروع می شد و کشتی ها باز می گشتند . به خاطرش گذشت که فردا یا پس فردا ، یا هفته ی آینده ، می بایست دوستان ماری را دعوت کند .
دنداندهای خود را به هم فشرد و گفت :
- ویلیام ...
- بله ، بانوی من !
- پرستار من می گوید هیچ یک از خدمتکارانی که تو بعد از شنیدن خبر ورود من به اینجا ، استخدام کرده ای ، با این سرزمین آشنایی ندارند . او می گوید ، یکی اهل کنستانتین است و دیگری یونانی ، حتی آشپز هم جدید و از اهالی بیزانس است .
- کاملا صحیح است ، بانوی من !
- دلیل این کار چیست ؟ تا آنجا که من و هاری می دانیم ، همیشه خدمه کافی در ناورون بوده و ما همیشه عده ای خدمتکار قدیمی در اینجا داشته ایم .
- سراسر سال گذشته را من در اینجا تنها زندگی کردم .
دونا برگشت ، نگاه تندی به ویلیام انداخت و در حالی که حبه ای انگور در دهان می گذاشت گفت :
- به خاطر این کار ، تو را اخراج می کنم .
- بله ، بانوی من .
- شاید همین فردا این کار را بکنم .
- بله ، بانوی من .
دونا همچنان که از گستاخی ویلیام در حیرت فرو رفته بود ، به خوردن انگور ادامه داد . او خوب می دانست هیچ گاه ویلیام را اخراج نمی کند .
- اگر اخراجت نکنم چه می کنی ؟
- صادقانه به شما خدمت خواهم کرد ، بانوی من .
دونا جوابی نداد . به چهره ی ویلیام خیره شد . نگاه ویلیام سرد و بی تفاوت بود و چیزی در آن خوانده نمی شد ، ولی دونا در اعماق قلب خود ، حس کرد که دیگر ویلیام او را مسخره نمی کند ، بلکه به او راست می گوید .
دونا از سر میز غذا بلند شد و گفت :
- به آنچه گفتی ، ایمان داری ؟
- کاملا بانوی من .
دونا بدون اینکه دیگر حرفی بزند ، با عجله اتاق را ترک کرد . او با خود می اندیشید : « یعنی این آدم کوتاه قد عجیب ، دوست و همراه خوبی برای من خواهد بود ؟»
و در حالی که به هاری و نگاه های بهت زده ی او فکر می کرد ، در دلش خندید .
ویلیام گستاخانه رفتار کرده بود . او حق نداشت در آن خانه تنها زندگی کند . نه شاید ویلیام هم چون او عاشق تنهایی است و آرامش را در تنهایی می یابد .
دونا در سالن نشسته و به آتش بخاری خیره شده بود و به گذشته فکر می کرد .
او فرار کرده بود ، آزاد شده بود ، دیگر کسی نبود که سرزده وارد شود و با خنده های بلند او را از عالم خیال خارج سازد . دیگر او از لندن ، از میخانه های آن با موزیک های گوش خراش ، از خیابان های سنگفرش و خاک آلود که محل تاخت و تاز ولگرد ها و آدمهای یاوه گو و بیکار بود ، فرسنگها فاصله داشت . آه که دنیای سکوت چه شکوه و عظمتی دارد !
بیچاره هاری ! شاید او با روکینگهام ، شام می خورد ، نیمه مست است و از بدشانسی در قمار شکوه می کند و درباره ی او می گوید : « خدا لعنتش کند ، او همیشه می خواهد مثل یک پرنده آزاد باشد ، به هر کجا که می خواهد پرواز کند .» و روکینگهام با آن لبخند مرموز و کنایه آمیز زیر لب می گوید : « من تعجب می کنم ، واقعا در شگفتم .»
با خاموش شدن آتش بخاری ، اتاق سرد شد . دونا به طرف اتاق خوابی که در طبقه فوقانی ساختمان بود ، رفت . سر راه از اتاق بچه ها بازدید کرد تا مطمئن شود همگی در خوابند . هنریتا چون فرشته ای معصوم به خوابی عمیق فرو رفته بود . مقداری از موهای پرچین و شکن طلایی او ، روی صورتش ریخته بود . لب و لوچه ی آویزانش عدم رضایت او را نشان می داد . جیمز با چهره ای گرفته در رختخواب کودکانه خود به خواب رفته بود . او مثل یک سگ کوچک خانگی چاق و شیطان بود .
دونا مچ دست جیمز را گرفت ، آن را بوسید و زیر پتو پنهان کرد . جیمز یکی از چشمانش را گشود و لبخند زد . دونا از احساس محبتی که نسبت به جیمز می کرد شرمنده شد . به سرعت از آنجا دور شد . طولی نمی کشد که جیمز به یک مرد چاق و بدترکیب و بداخلاق تبدیل شود و زن های بسیاری را بدبخت کند .
در اتاق دونا ، یک شاخه گل یاس روی سربخاری و زیر عکس او قرار داشت . اتاق با رایحه ی مست کننده و خوش یاس پر شده بود .
دونا در حالی که لباس هایش را در می آورد ، اهسته زیر لب زمزمه کرد :
« خدا را شکر که دیگر زوزه ی گوش خراش سگها آزارم نمی دهد .»
سپس در آینه نگاهی به تصویر خود کرد و با خود گفت : « قیافه ی عبوس و گرفته ای دارم . شش ، هفت سال پیش هم چنین بودم ؟»
به طرف پنجره رفت و به بیرون خم شد .
وزش نسیم ملایمی ، شاخه های درختان را به جنبش در آورده بود . در پایین باغ ، کمی دورتر از دره ، رودخانه ای جریان داشت که به دریا می پیوست . دونا در خیال خود مجسم کرد که آب شیرین باران بهاری ، حباب های کوچک هوا را در سطح دریا پدید می آورد . وزش نسیم حبابها را در آغوش فرو می برد و چین و شکن بر سطح آب بر جای می گذاشت . امواج روی هم می غلتیدند . آبهای شیرین و شور به هم می پیوستند و به امواج بلندی تبدیل می شدند که بر صخره ها می خوردند ، بر می گشتند و از بین می رفتند .
دونا پس از آنکه پرده را عقب زد تا نور بیشتری به اتاق بتابد ، به رختخواب برگشت و شمعدانی را روی میز کنار تختش گذاشت .
دونا همچنان که با چشمانی خواب آلود رقص نور ماه را بر کف اتاق تماشا می کرد ، در شگفت بود که چه بوی دیگری با رایحه ی گل یاس در آمیخته و آن بوی تند را به وجود آورده بود .
سپس در رختخواب غلتی زد ، ولی باز هم آن بوی تند ، شامه اش را می آزرد . دست دراز کرد و کشو میز را گشود . نگاهی به درون آن انداخت . یک کتاب و یک ظرف تنباکو ، در آن بود .
اندیشید :
« یعنی ویلیام آنقدر گستاخ است که در جای من بخوابد ، سیگار بکشد و به تصویرم نگاه کند ؟ نه ، نه او هرگز چنین جسارتی ندارد . از کجا معلوم ؟ شاید هم ظرف تنباکو و کتاب متعلق به ویلیام است . مگر نه اینکه او یک سال تمام در ناورون تنها زندگی کرده !»
اما وقتی حیرتش افزوده شد که دید آن کتاب یکی از آثار رنسارد شاعر فرانسوی است . در صفحه سفید اول کتاب با خطی بد حروف J.B.A نوشته و در زیر آن تصویر کوچکی از یک مرغ دریایی نقاشی شده بود .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

4
هنگامی که دونا صبح روز بعد بیدار شد ، اولین فکری که به خاطرش رسید ، احضار ویلیام و استنطاق از او درباره ی ظرف تنباکو و کتاب شعر بود . به این وسیله ، می خواست بفهمد که آیا ویلیام در مدت غیبت او ، در آن تخت می خوابیده یا نه ؟ این اندیشه ، ذهن او را به بازی گرفته بود . در همان حال تصویر ویلیام را با آن صورت مرموز و کوچک در نظر مجسم می کرد .
در این موقع خدمتکار صبحانه را آورد خدمتکار یک دختر ساده ی روستایی بود که در موقع حرف زدن زبانش می گرفت و رنگ به رنگ می شد . دونا تصمیم گرفت موضوع تنباکو و کتاب شعر را چند روزی نادیده بگیرد . به او الهام شده بود که هنوز وقت کشف قضیه نرسیده است و باید قضیه را مسکوت بگذارد .
پس از صرف صبحانه ، دونا لباس پوشید و به طبقه پایین رفت . سالن ناهار خوری همانطور که دستور داده بود ، تزیین شده و گلدان های روی میز پر از گلهای تازه بود . تمام پنجره ها باز بود . ویلیام مشغول صیقل دادن شمعدانیهای روی دیوار بود .
ویلیام به محض دیدن دونا گفت :
- امیدوارم خانم شب را به راحتی خوابیده باشند .
- متشکرم ، امیدوارم تو هم خوب خوابیده باشی و آمدن من به اینجا باعث زحمت نشده باشد .
ویلیام در جواب گفت :
- شما خیلی لطف دارید بانوی من . فقط یک بار صدای فریاد جیمز مرا از خواب پراند ، ولی پرستار او را ساکت کرد .
- و تو را بد خواب کرد ؟
- نه بانوی من ! این صدا مرا به یاد دوران کودکی انداخت . من بزرگترین عضو یک خانواده ی سیزده نفری هستم . هرگز با آمدن بچه های کوچکتر بیگانه نبوده ام .
- خانه شما نزدیک اینجاست ؟
- نه ، بانوی من .
آهنگ صدای ویلیام تغییر کرد .حالا از آن نوعی قاطعیت احساس می شد ، گویی می خواست بگوید که زندگی خصوصی یک پیشخدمت مربوط به خود اوست . دونا که به فراست موضوع را دریافته بود ، دیگر سوالی نکرد و نگاهی به دستهای ویلیام انداخت . دست های مستخدم تمیز بود . هیچ اثری از تنباکو روی آن دیده نمی شد . اندیشید : : « شاید درباره ی ویلیام اشتباه می کنم و شاید هم آن ظرف تنباکو از مدتها قبل ؛ آن زمان که هاری به تنهایی سفری به ناورون کرد ، در آنجا مانده است ، اما هاری که هیچ وقت از تنباکوی قوی استفاده نمی کند ؟ »
دونا مدتی بدون هدف در میان ردیف قفسه های کتابخانه گشت ، تمام ردیف های قفسه مملو از کتاب های جلد چرمی بود . یکی از کتابها را برداشت . نظری سطحی به صفحات آن افکند . ویلیام همچنان مشغول صیقل دادن شمعدانها بود .
دونا ناگهان پرسید :
- ویلیام ! تو مطالعه را دوست داری ؟
- بانوی من ، چون کتابهای قفسه را قشری از خاک پوشانده ، شما حدس می زنید که من اهل مطالعه نیستم . نه ، البته هرگز به آنها دست نزده ام ، اما فردا این کار را خواهم کرد . همه ی آنها را پایین می آورم و گرد گیری می کنم .
- سرگرمی تو در اینجا چیست ؟
- من به پروانه ها علاقه دارم . کلکسیون زیبایی از آنها را در اتاقم جمع کرده ام . بیشه های اطراف ناورون جای مناسبی برای پروانه ها هستند .
دونا پس از این مکالمه ی کوتاه ، ویلیام را ترک گفت . مدتی در باغ با گلهای شیپوری آبی خود را سرگرم کرد . بچه ها با خوشحالی صدایش می کردند . هنریتا مثل یک فرشته می رقصید . جیمز به دنبالش مثل یک ملوان مست تلو تلو می خورد . در واقع این مرد کوتاه قد عجیب برای او مسئله ای شده بود . اگر این شخص همان کسی است که کتاب رنسارد را خوانده ، مردی اهل مطالعه است و باید کتابهی زیادی را خوانده باشد.
روزها یکی پس از دیگری می گذشتند . دونا از آزادی تازه ای که به دست آورده بود خوشحال بود . دیگر می توانست بدون برنامه و تصمیمی قبلی هر طور می خواهد زندگی کند . او خود را تسلیم سرنوشت کرده بود . اهمیت نداشت چه موقع از خواب برخیزد ، چه بخورد و چه وقت بخوابد .
ساعتها در باغ دراز می کشید . با تماشای پرواز پروانه ها که یکدیگر را تعقیب می کردند ، خود را سرگرم می کرد . در تمام این مدت ، خورشید اشعه ی طلایی و گرمش را از لا به لای درختان می تاباند و لکه های سفید و کوچک ابر ، در آسمان شناور بودند . در پایین دره ،رودخانه ای جریان داشت که دونا هنوز آن را ندیده بود . او باید یک روز صبح زود به آنجا برود و آنقدر به رودخانه نزدیک شود تا قطرات آب سر و رویش راخیس کند و رایحه ی تند و مطبوع رودخانه گل آلود را حس نماید .
روزها طولانی و با شکوه بودند . بچه ها مثل کولی های آواره ، سیه چرده می شدند و حتی پرو پرستار بچه ها آداب ورسوم محلی خودش را فراموش کرده بود و دلش می خواست پابرهنه روی چمن ها بدود و از روی موانع بپرد و با جیمز روی زمین مثل توله سگها بغلتد .
آن روز بعد از ظهر ، دونا روی زمین دراز کشیده بود . گیسوان او در اطرافش پریشان شده بودند . جیمز و هنریتا در کنار او بازی می کردند و شاخه های گل مروارید و گلهای یاس را به طرف یکدیگر پرتاب می کردند .
در این موقع ویلیام همراه مردی ناشناس نزد او آمد . مرد همراه ویلیام بلند قد و چهار شانه بود که چهره ای گلگون و چشمانی درشت و موهایی مجعد داشت . عصایی دسته طلایی در دست مرد بود . ویلیام گفت :
- بانوی من ، لرد گودلفین به دیدن شما آمده اند .
صورت دونا از شدت خشم درهم رفت . از جا بلند شد ، لباسهایش را مرتب کرد ، دستی به موهایش کشید و با تواضعی اجباری گفت :
- از ملاقات شما بسیار خوشحالم .
لردگودلفین هم در مقابل دونا سر فرود آورد .
دونا ، لرد گودلفین را به اتاق هدایت کرد . آنها روی صندلی های چوبی نشستند و به یکدیگر خیره شدند . عاقبت لرد گو دلفین سکوت را شکست و گفت :
- به محض اینکه شنیدم شما به ناورون آمده اید ، وظیفه خود دانستم که برای عرض ارادت شرفیاب شوم . سالهاست که شما و شوهرتان به ناورون نیامده اید . در حقیقت من می توانم بگویم که شما و شوهرتان با ناورون بیگانه شده اید . من هاری را از بچگی می شناختم .
دونا که ناگهان متوجه بزرگی دماغ لرد گودلفین که به طور زننده ای جلب توجه می کرد شده بود ، گفت :
- بیچاره هاری !
سپس نگاهش را از چهره ی لرد متوجه جایی دیگر کرد ، زیرا می ترسید مبادا لرد گودلفین متوجه او شود .
لرد گودلفین گفت :
- هاری یکی از قدیمی ترین دوستان من است ، اما از موقعی که ازدواج کرده ، کمتر توانسته ام او را ببینم چون بیشتر وقتش را در شهر می گذراند .
دونا گفت :
- شاید مقصر من باشم . در هر حال از اینکه اینبار شما موفق به دیدن دوست صمیمی خود نمی شوید ، خیلی متاسفم ، زیرا من با بچه هایم اینجا آمده ام و هاری با من نیست .
گودلفین گفت :
- واقعا متاسفم .
دونا جوابی نداد . لرد گو دلفین ادامه داد :
- همسر من کمی سرما خورده است و به همین دلیل من تنها آمده ام و خلاصه ...
گودلفین گویا می خواست مطلبی را بگوید ، ولی نمی دانست چگون آن را آغاز کند .
دونا لبخندی زد و گفت :
- کاملا می فهمم ، من خودم دو تا بچه دارم .
گودلفین با شرمندگی سر فرود آورد و گفت :
- ما انتظار کمک داریم .
دونا گفت :
- البته !
و یک بار دیگر بزرگی دماغ گودلفین توجه دونا را جلب کرد و با خود گفت :
- بیچاره خانم گودلفین . بدبخت او که باید چنین شوهری را تحمل کند !
گودلفین باز هم شروع به حرف زدن کرد و درباره ی اینکه چقدر همسرش از دیدن دونا خوشحال می شود و همین طور از همسایگانش و غیره و غیره ، سخنها گفت .
دونا می اندیشید :« به راستی که این مرد چقدر خسته کننده و نفرت انگیز است . چشمهایش مثل حفره های میان شلغم ، مات و بی روح است . دهانش مانند شکافی است که در شیر برنج ایجاد شده باشد ، ولی آیا قیافه وحشتناک او با جاه طلبی و سبکسری شریرانه اش تناسبی ندارد ؟»
گودلفین گفت :
- امیدوار بودم آقای هاری به دهکده کمک کند . شما بدون شک از گرفتاریهای ما آگاه هستید ؟
دونا گفت :
- نه ، من در این رابطه چیزی نمی دانم .
گودلفین گفت :
- خبر ندارید ! حتما دوری راه مانع رسیدن اخبار به شما شده . مقدار زیادی کالا در پن رین از بین رفته . اموال یکی از همسایه های من ، یک هفته بعد غارت شد . خلاصه دستبرد های پی در پی ، ما را به ستوه آورده و کاملا گیج کرده است .
دونا گفت :
- چه مصیبتی !
گودلفین با صورت بر افروخته و چشمان گرد شده از غضب گفت :
- از مصیبت هم بدتر است ! فاجعه است ! من عرض حال هایی به لندن فرستاده ام . آنها یک دسته سرباز از پادگان بریستول برای ما فرستاده اند ، اما آنها از هیچ هم بی خاصیت تر بودند . تنها چاره کار این است که من و بقیه مالکین دهکده با هم متحد شویم تا بتوانیم خطر را رفع کنیم . واقعا جای تاسف است که هاری در ناورون نیست .
دونا برای جلوگیری از خنده ، ناخنهایش را در نرمی کف دستش فرو کرد و گفت :
- می توانم به شما کمک کنم ؟
لردگودلفین مدتی خیره خیره دونا را نگاه کرد . او طوری دونا را با خشم می نگریست که گویی مسئولیت تمام گرفتاریها بر عهده ی اوست ، عاقبت گفت :
- بانوی عزیز ، تنها کاری که از دست شما بر می آید ، این است که از شوهرتان خواهش کنید به اینجا بیاید و به دوستانش کمک کند تا بتوانیم با این فرانسوی لعنتی مبارزه کنیم .
دونا با تعجب پرسید :
- فرانسوی ؟ منظورتان این است که باعث و بانی گرفتاریها ، یک مرد فرانسوی است ؟
گودلفین در حالی که می خواست از خشم فریاد بکشد گفت :
- لعنت بر او ! تمام گرفتاریهای ما زیر سر اوست . این مرد بیگانه ، آدم خطرناکی است است . سواحل ما را مثل کف دستش می شناسد . کشتی او مانند جیوه است . کشتی های ما قادر به گرفتن کشتی او نیستند . شب هنگام مانند یک موش به بندرگاه می خزد ، مقداری از کالا های ما را می دزدد و قبل از انکه بتوانیم برای دستگیر کردنش کاری صورت بدهیم فرسنگها از اینجا دور شده است .
دونا گفت :
- پس آدم بسیار زیرکی است !
گودلفین گفت :
- بله ، بانوی عزیز .
دونا گفت :
- با این شرایط می ترسم ، هاری هم نتواند برای شما کاری انجام دهد ، او خیلی تنبل است .
- من که نگفتم او می تواند به تنهایی موثر باشد . ما برای این کار احتیاج به همکاری یکدیگر داریم و هرچه اتحاد ما محکم تر باشد ، امید موفقیت بیشتر است . باید به هر ترتیبی که شده ، این دزد دریایی را دستگیر کنیم . شما شاید ندانید که این قضیه تا چه حد اهمیت دارد . اموال ما پی در پی غارت می شود ، جان و ناموس زنهای ما در خطر است . آنها شب را با وحشت صبح می کنند .
دونا زمزمه کرد :
- پس او یک دزد ناموس هم هست ؟
گودلفین با خشکی گفت :
- تاکنون کسی جانش را از دست نداده و هیچ یک از زنان ما نیز ربوده نشده است ، ولی از آنجایی که این شخص ، یک دزد دریایی است ، قبل از اینکه اتفاق ناگوار دیگری روی دهد ، باید دستگیرش کرد .
دونا گفت :
- آری ، کاملا صحیح است .
اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که ناگهان از تماشای دماغ گودلفین بی اختیار با صدای بلند خندید و از جایش برخاست و به طرف پنجره اتاق رفت .
گودلفین برخاستن دونا را به عنوان اقدامی در جهت خداحافظی تلقی کرد و به همین دلیل موقرانه سری فرود آورد و دست او را بوسید و گفت :
- این بار که برای هاری نامه نوشتید ، سلام مرا به او برسانید و ضمنا شمه ای از گرفتاریهای ما را به اطلاعش برسانید .
دونا جواب داد :
- بله ، البته .
دونا در همان حال که با لرد خداحافظی می کرد ، با خود گفت :
- « اتفاقات اینجا نباید به اطلاع هاری برسد ، وگرنه با عصبانیت به ناورون می آید و مزاحم ساعات فراغت و آزادی من می شود .»
پس از آن که دونا قول داد به دیدن خانم گودلفین برود ، لرد گودلفین خداحافظی کرد و از آنجا خارج شد . دونا صدای یورتمه یکنواخت اسب او را که در خم جاده از نظر محو می شد ، شنید و آرزو کرد که گودلفین آخرین مهمانش باشد .
هدف دونا از آمدن به ناورون این نبود که به طور رسمی روی صندلی بنشیند و با آدم های کله پوک راجع به امور سیاسی بحث کند . این کار برای او خیلی خسته کننده تر از شام خوردن در سوان بود . پس از آن ویلیام وظیفه دارد به کسانی که قصد دیدار دونا را دارند ، بگوید که بانوی او در خانه نیست . او باید عذر و بهانه ای بیاورد ، مثلا بگوید : بانویش مریض است ، استراحت می کند و یا حتی دیوانه شده و او را در اتاق خوابش زنجیر کرده اند .
« مواجه شدن با هر چیزی بهتر از برخورد با گودلفین های دهکده ، با آن کبر و غرورشان است . راستی چقدر این آدمهای محلی ضعیف و بی روحند ! اموالشان در شب غارت می شود و آنها حتی به کمک سربازان هم نمی توانند از این عمل جلوگیری کنند . مسلما اگر آنها کشیک می دادند و پیوسته گوش به زنگ بودند ، ممکن بود که بتوانند دامی برای این بیگانه ، هنگامی که به بندر گاه می خزد ، تعبیه کنند . کشتی ، شیئی خیالی نیست . اگر هم سرنشینان آن ساکت باشند ، صدای پایشان در اسکله انعکاس پیدا می کند .»
در پایان روز دونا زود شام خورد ، سپس ویلیام را احضار کرد و به او دستور داد که از این به بعد هیچ مهمانی را در خانه نپذیرد . آنگاه پرسید :
- منظور مرا می فهمی ؟ من برای اینکه از مردم دوری کنم به ناورون آمده ام ، به اینجا آمده ام که تنها باشم و تا زمانی که اینجا هستم ، می خواهم مانند یک راهبه زندگی کنم .
ویلیام گفت :
- بله بانوی من . امروز بعد از ظهر اشتباه کردم ، دیگر تکرار نمی شود . شما از اینکه در لندن فرار کرده و گوشه عزلت اختیار کرده اید ، پشیمان نخواهید شد .
دونا با تعجب پرسید :
- گفتید فرار ؟
ویلیام جواب داد :
- بله ، بانوی من ! حدس می زنم علت آمدن شما به اینجا غیر از این نیست . شما از لندن فرار کرده اید و ناورون پناهگاه شماست .
دونا که در عین حیرت ، وحشتزده نیز شده بود ، لحظه ای سکوت کرد ، و آنگاه گفت :
- هوش تو فوق العاده است . این اطلاعات را از کجا به دست آورده ای ؟
- ارباب سابق من مردی نکته سنج و فیلسوف بود . من خیلی چیز ها از او یاد گرفته ام .
- چرا ارباب سابقت را ترک کردی ؟
- بانوی من ، در حال حاضر اوضاع چنین اقتضا می کند که او تنها باشد . صلاحش در این بود که من جای دیگری خدمت کنم .
- پس به این علت به ناورون آمده ای ؟
- آری ، بانوی من .
- که تنها زندگی کنی و به شکار پروانه ها مشغول باشی ؟
- همین طور است ، بانوی من .
- از ارباب سابقت چه خبر داری ؟ او حالا چه می کند ؟
- ساحت می کند ، بانوی من .
- پس او هم یک فراری است . تمام کسانی که سفر می کنند ، فراری هستند .
- ارباب من اغلب اوقات در حال بازدید از نقاط مختلف است . در حقیقت می توانم بگویم که زندگی او مدام در فرار می گذرد .
دونا در حالی که سیبی را پوست می کند ، گفت :
- خوش به حال او . ما فقط گاهگاهی می توانیم از زندگی بگریزیم . هر وقت احساس می کنیم آزاد شده ایم ، به زودی دستیرمان می شود که آزادی موقتی بوده و مجددا دستهایمان در زنجیر و پاهایمان در بند است .
- همین طور است ، بانوی من .
- اما ارباب تو قید و بندی ندارد .
- ابدا ، بانوی من .
- من می خواهم اربابت را ببینم .
- تصور می کنم که در خیلی چیزها به شما شبیه است .
- ممکن است روزی اربابت از اینجا بگذرد ؟
- شاید ، بانوی من .
- پس من دستورم را در مورد مهمانان پس گرفتم . اگر روزی ارباب سابقت به اینجا آمد ، تمارض نمی کنم و مجبور نیستی بگویی بیمار یا دیوانه ام ، با کمال میل او را می پذیرم .
- بسیار خوب ، بانوی من .
دونا همچنان که ایستاده بود ، نگاهی به اطراف خود کرد . در این هنگام ویلیام لبخند زد ، ولی به محض این که نگاهشان به یکدیگر افتاد لبخند او محو شد و لبانش به حالت سابق برگشت .
هوا گرم و رخوت آور بود . در سمت مغرب ، خورشید تصویری جالب در آسمان ایجاد کرده بود . قیل و قال بچه ها را که پرو آنها را به رختخواب می برد ، می شنید ، حس می کرد که احتیاج دارد مدتی به تنهایی قدم بزند . شالی روی دوش افکند و از اتاق خارج شد . پس از گذشتن از باغ ، به مسیر گل آلودی که به یک رودخانه منتهی می شد ، وارد شد .
غرق در افکار دور و دراز به افق دوردست نگاه می کرد و پیش می رفت . ناگهان غرش و خروش امواج دریا که می آمدند ، تا خود را به صخره ها بکوبند ، او را به خود آورد .
وسوسه اراده اش را از میان برده بود و بی اختیار جلو رفت تا به یک دماغه رسید . خورشید در پشت ارتفاعات مغرب پنهان می شد . در بالای سرش یاعو ها با غریو در حال مهاجرت بودند . دونا خود را روی علفها و سنگ ریزه های دماغه انداخت و به دریا خیره شد . دریا آرام و خاموش بود . حتی نسیمی سطح آن را نمی لرزاند . صدا از غرش و خروش رودخانه بود که می غلتید تا هرچه زودتر خود را به دریا برساند و در آغوش آن آرامش یابد .
آفتابی که می رفت غروب کند ، آب دریا را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به قرمز و قرمز سیر نقاشی کرده بود .
انعکاس غروب خورشید ، خطی بر روی دریا ایجاد کرده بود که تا افق امتداد می یافت . یک لکه ابر در افق دیده می شد . ناگهان آن لکه شکل گرفت و به صورت بادبان های سفید کشتی در آمد و میان آسمان و دریا چون بادبانی رنگارنگ ، معلق ماند .
دونا به پشت خوابیده بود و می توانست دکل بلند یک کشتی و همچنین بادبانهای عجیب و مواج آن را ببیند . گویی خدمه کشتی در ماهیگیری توفیق یافته بودند ؛ زیرا دسته ی انبوهی از مرغان دریایی چرخ زنان و فریاد کنان در اطراف کشتی در حرکت بودند و گاهگاهی خود را به آب می زدند .
ناگهان نسیمی از سمت پرتگاه ، جایی که دونا خوابیده بود ، وزید و امواجی پدید آورد و دریا را آشفته ساخت . باد در بادبانهای کشتی پیچید و آن را به طور دلپذیری در حالی که سفیدی بادبانها جلب توجه می کرد ، به حرکت در آورد . مرغان دریایی دسته جمعی به پرواز در آمدند .
پرتو خورشید باختری ، به کشتی اصابت می کرد و اشعه ی طلایی آن بر دیواره ی رنگارنگ آن می تابید . کشتی آهسته و آرام در حالی که ردیفی از امواج طولانی در عقب خود باقی می گذاشت ، به طرف خشکی پیش می رفت .
احساس عجیبی به دونا دست داده بود .حس می کرد کسی قلبش را می فشارد . صدایی در گوشش طنین می انداخت : « من هرگز این را فراموش نمی کنم !»
بلند شد و در حالی که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، با قدمهای بلند از تپه دور شد و به ناورون بازگشت . هوا کاملا تاریک شده و ماه بالا آمده بود . باد در میان درختان زمزمه می کرد .

Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ مرداد ۱۳۸۹, ۰۸:۳۶ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

5
پیاده روی طوری دونا را خسته کرده بود که بعد از مراجعت به خانه ، بالافاصله روی تختخواب دراز کشید و با وجودی که پرده ها باز بود و ماه نور افشانی می کرد ، خیلی زود به خواب رفت . بعد از نیمه شب ، در حالت خواب و بیداری ، صدای ضربه های ساعت دیواری را شنید و با صدای سنگریزه هایی که در زیر پنجره ی اتاقش روی هم می غلتیدند از خواب بیدار شد .
تمام اهل خانه در خواب بودند . دونا از تختخواب پایین آمد . به طرف پنجره رفت . به باغ نگریست . کسی را ندید . خانه در سکوت و تاریکی فرورفته بود . ناگهان از پشت درختانی که آن طرف چمنها قرار داشتند ، سایه ای را در زیر نور ماه دید که مستقیما به طرف خانه نگاه می کند .
دونا متوجه شبحی شد . که شبح مزبور دستهایش را به طرف دهانش برد و سوت کوتاهی زد . بالافاصله شخصی از یک خانه بیرون آمد و به طرف مردی که در پشت درختان بود ، دوید . دونا در نگاه اول او را شناخت . آن شخص کسی جز ویلیام نبود .
دونا آنقدر به جلو خم شد که گیسوانش روی صورتش ریخت .
دیدن این منظره هیجانی در او به وجود آورد . که تپش قلبش را سریعتر کرد . حس کرد خطری متوجه اوست . سرانگشتانش ، آهنگی ناشناخته را به روی درگاه می نواختند .
آن دو مرد کنار هم در زیر نور ماه ایستاده بودند . دونا دید که ویلیام با دستهایش اشاراتی می کند و خانه را نشان می دهد .نگاه آن مرد ناشناس ، متوجه خانه بود .در این موقع دونا از ترس این که مبادا دیده شود ، خود را از جلو پنجره عقب کشید . آن دو مرد مدتی با یکدیگر صحبت کردند ، سپس به پشت درختان رفتند و ناپدید شدند .
دونا اندکی تامل کرد ، ولی آنها برنگشتند . دونا لباس خواب نازکی به تن داشت و نسیم خنکی که می وزید ، لرزشی در او به وجود می آورد . خودش را به تختخواب رساند . و دراز کشید ولی خوابش نبرد و فکر کرد که چگونه به راز ویلیام پی ببرد .
اگر ویلیام را دیده بود که در زیر نور ماه و در میان درختان به تنهایی قدم می زند ، چندان اهمیتی نمی داد و تصور می کرد که ویلیام با زنی در دهکده هل فورد رابطه دارد و یا اینکه برای شکار پروانه خانه را ترک گفته است ، ولی ویلیام طوری قدم می زد که گویی منتظر علامتی است و به محض این که سوت مرد ناشناس را شنید ، از خانه خارج شد .
دونا با خود فکر کرد : « آیا اعتماد من به ویلیام یک اشتباه بزرگ است ؟ هر کس دیگری جای من بود ، همان روز اول او را اخراج می کرد . چرا او بدون اجازه ، مستخدمین قدیمی را اخراج کرده و یکسال تمام تنها در این خانه زندگی کرده است ؟ طرز رفتارش هیچ شباهتی به مستخدمین ندارد . بدون شک هیچ بانویی نمی تواند رفتار گستاخانه او را تحمل کند . شاید رفتار ویلیام با هاری طور دیگری است که او را اخراج نکرده است . آن ظرف تنباکو ؟ آن کتاب شعر ؟ به کلی گیج شده ام و نمی توانم تصمیمی بگیرم . اما فردا صبح باید تکلیفم را با ویلیام روشن کنم .»
روشنایی خاکستری رنگ سپیده دم ، طلوع خورشید را نوید می داد که دونا به خواب رفت .
روز گرمی بود . خورشید در آسمانی که حتی لکه ابری در آن دیده نمی شد می درخشید . دونا از اتاق خارج شد و مستقیما به طرف صف درختان – جایی که شب پیش ویلیام و آن مرد ناشناس با یکدیگر صحبت می کردند و درست در همانجا ناپدید شده بود – رفت .
قدم های آنها ردپای کوچکی میان گلهای استکانی ایجاد کرده بود که به سادگی می شد آن را تعقیب نمود . دونا ردپا ها را دنبال کرد و پس از گذشتن از جاده ای که میان درختان به سمت پایین امتداد می یافت ، به یک پیچ تند و نا هموار رسید . در این جا دیگر تعقیب رد پاها مشکل شده بود .ولی با دیدن جریان باریکی از آب ، دونا متوجه شد که جاده او را به طرف رودخانه ، یا یکی از شعبات آن راهنمایی می کند .
لحظه ای تامل کرد . مردد بود که رد پا را دنبال کند یا به خانه بازگردد . ناگهان متوجه شد که چند ساعتی است ناورون را ترک گفته و ممکن است بچه ها و شاید هم ویلیام چشم به راه او باشند . بالاخره تصمیم گرفت که به ناورون بازگردد و موضوع را در آینده نزدیک ، شاید هم در بعد از ظهر همان روز دنبال کند .
پس از بازگشت به ناورون ، دونا اندیشید که بهتر است اجبارا هم که شده ، خود را قانع کند که نامه ای به هاری بنویسد .
دونا در سالن ، کنار پنجره نشسته و ته مدادش را به دندان گرفته بود و می اندیشید : « چه می توانم بگویم ، جز اینکه از آزادی خود در ناورون خوشحالم ، خوشحال خوشحال و با هیچ کلمه و عبارتی نمی توانم شادی خود را بیان کنم . بیچاره هاری ، او هرگز این را درک نخواهد کرد . »
بالاخره نامه را اینطور شروع کرد :
هاری عزیزم ،
آن دوست قدیمی تو که گودلفین نام داشت ، روزی نزد من آمد . من او را زشت و نفرت انگیز و خودخواه یافتم و نتوانستم این را تصور کنم که شما در دوران کودکی در مزرعه دنبال هم می دویده و سر و صدا راه می انداخته اید . شاید هرگز این کار را نکرده و بر روی صندلی طلایی می نشسته و با عروسک بازی می کرده اید . اکنون همسر گودلفین انتظار بچه ای را می کشد . او جوش و خروش زیادی نسبت به دزدان دریایی ، مخصوصا یکی از آنها به نام فرنچمن از خود نشان می دهد و می گوید که او شبها به ناورون می آید و اموال او و همسایگانش را غارت می کند و سربازان غرب هم نمی توانند دستگیرش کنند . من در نظر دارم تمام قدرتم را به کار بیندازم تا این دزد دریایی را که به نظر گودلفین شخصی بی رحم و متجاوز ناموس است ، دستگیر کنم و او را با ریسمانی محکم ببندم و به عنوان هدیه پیش تو بفرستم .
دونا دهن دره ای کرد و ته مداد را لای دندانهایش گرفت . نه ، این طرز نامه نوشتن خیلی بد است . من به همه چیز گوشه و کنایه زده ام . باید مواظب باشم که اوضاع را زیاد حساس نشان ندهم ، چون هاری بلافاصله به اینجا خواهد آمد . در عین حال زیاد هم نباید سردی نشان بدهم ، زیرا او را می رنجاند و باز به اینجا می کشاند . آنگاه چنین ادامه داد :
خودت را آنطور که آرزو داری سرگرم کن و موقعی که پنجمین گیلاس مشروب را می نوشی ، به فکر سلامتی خودت هم باش و اگر دلت خواست ، با آن چشمان خواب آلود به هر زن زیبایی که خواستی ، نگاه کن . موقعی که من تو را ببینم سرزنشت نخواهم کرد .
بچه ها حالشان خوب است و دست بوس هستند . دیگر چیزی برای گفتن ندارم جز این که تکرار کنم ، دوستت دارم .
همسر وفادار تو ، دونا
دونا نامه را تا کرد . یک بار دیگر آزاد شده بود . می اندیشید که چگونه آن عصر خود را از شر ویلیام خلاص کند .در موقع صرف ناهار ، فکری به خاطرش رسید و گفت :
- ویلیام !
- بله ، بانوی من .
در چهره ویلیام اثری از شبگردی دیده نمی شد و مانند همیشه منتظر انجام دادن اوامر دونا بود .
- ویلیام می خواهم امروز بعد ازظهر چند دسته گل برای خانم گودلفین ببری.
در چشمان ویلیام برقی ناشی از عدم رضایت درخشید و تردیدی زود گذر و آنی سراسر وجودش را گرفت و گفت :
- باید همین امروز گلها را ببرم ؟
- اگر گرفتاری نداری .
- فکر کنم کالسکه چی بیکار است .
- می خواهم کالسکه چی هنریتا و جیمز و پرستار را با کالسکه به گردش ببرد .
- بسیار خوب ، بانوی من .
- خودت به باغبان دستور می دهی گلها را بچیند ؟
- بله ، بانوی من .
دونا دیگر چیزی نگفت . ویلیام هم ساکت شد .
دونا اندیشید : « ویلیام مایل به رفتن نیست ، شاید قرار ملاقات دیگری با دوستش دارد .»
دونا همچنان که اتاق را ترک می کرد گفت :
- به یکی از مستخدمین بگو پرده های اتاق مرا بکشد و رختخوابم را هم مرتب کند . امروز عصر می خواهم استراحت کنم .
ویلیام بدون اینکه جوابی بدهد تعظیمی کرد .
دونا با این حیله می خواست شک ویلیام را بر طرف کند ، اگرچه مطمئن بود که او سوءظن نبرده است . سپس به طبقه بالا رفت و روی رختخواب دراز کشید .
طولی نکشید که صدای چرخهای کالسکه را که دور می شد و قیل و قال بچه ها را که از این گردش نابهنگام به هیجان آمده بودند ، شنید .بلافاصله صدای سم اسبی روی سنگفرش خیابان شنیده شد . وقتی که از پنجره بیرون را نگریست ، ویلیام را دید که چند دسته گل بر ترک زین بسته است و از آنجا دور می شود .
از این که حیله اش با موفقیت روبرو شده بود ، از خوشحالی در پوست نمی گنجید و مانند بچه های کوچک می خندید .
شنلی بر دوش افکند ، نقابی به صورتش زد ، دزدانه از خانه بیرون رفت و با عجله و بدون هیچ گونه تردیدی ، ردپاها را تعقیب کرد . پرندگان میان شاخه های درختان در جنب و جوش بودند و یکدیگر را صدا می زدند . پروانه ها از گلی به گل دیگر پرواز می کردند و زنبوران عسل که از زشهد گل ها مست شده بودند ، در هوای گرم وز وز می کردند و بال زنان خود را به بلندترین شاخه های درختان می رساندند .
دونا همچنان پیش رفت تا به جایی رسید که جریان باریک آب موجب حیرت او شد. هرچه جلوتر می رفت ، درختان حاشیه رودخانه کم پشت تر می شدند . ناگهان خود را در کنار خلیجی آرام و ساکت دید که درختان زیادی اطرافش قرار داشت .
بهت زده به خلیج خیره شد .آن لحظه هیچ گونه اطلاعی از وجود خلیج نداشت . باریکه کوچکی از آب پنهانی از شاخه اصلی رودخانه منشعب می شد و در میان درختان جنگل خود را پنهان می کرد .دریا در حال مد بود و آب از ساحل کم عمق بالا می آمد .
دونا در امتداد خلیج به راه افتاد . کشف این خلیج طوری او را شگفت زده کرده بود که کاملا از یاد برده بود برای چه منظوری به آنجا آمده است . آنجا پناهگاه بهتری از ناورون برای او بود . مکانی بود که می توانست در سکوتش آرامش بیشتری احساس کند . لک لکی موقر و افسرده سر را در خمیدگی بالش فرو برده و در سایه درختان چرت می زد .کمی آن طرف تر یک مرغ صدف خوار روی گلهای ساحل در پی صید می دوید . یک تلیله ، فریادی زد و از ساحل برخاست و از بالای سر او گذشت .
ناگهان چیزی پرندگان را وحشت زده کرد ، زیرا لک لک به آهستگی بلند شد ، بالهایش را برهم زد و در پی تلیله رفت . دونا لحظه ای تامل کرد چون او هم صدایی شنیده بود ؛ صدای فرود آمدن یک چکش .
دونا به راه خود ادامه داد و به جایی رسید که ساحل انحنا داشت . لحظه ای ایستاد و ناگهان خود را در پناه درختان کشید ، زیرا در مقابل او خلیج عریض می شد و برکه ای را به وجود می آورد . یک کشتی در آنجا لنگر انداخته بود .
دونا آنقدر به کشتی نزدیک شده بود که می توانست به راحتی یک بیسکویت را روی عرشه آن پرتاب کند . با یک نگاه آن را شناخت . همان کشتی بود که شب قبل دیده بود . همان کشتی که آفتاب در حال غروب آن را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به سبز نقاشی کرده بود . دو مرد در طرفین کشتی ایستاده بودند . در نزدیکی دونا اسکله ای بود که در آنجا تعدادی قرقره شیار دار و قلاویز و مقداریطناب دیده می شد ، معلوم بود که آنها مشغول تعمیر کشتی هستند . یک قایق به پهلوی کشتی بسته شده بود ، ولی کسی در آن دیده نمی شد .
دو مرد ، بی سر و صدا به کار خود مشغول بودند . سکوت و آرامشی که میان آنها بود ، مانند سکوت یک بعد از ظهر تابستان کسل کننده می نمود . دونا با خود اندیشید که هیچ کس نمی تواند حدس بزند در پایین قصر ناورون یک کشتی در برکه ای لنگر انداخته و در پناه درختانی که در پیرامون برکه قرار دارد ، از فضای باز رودخانه ، پنهان مانده است .
از عرشه کشتی ، مردی کوتاه قد با چهره ای مضحک خم شد و به دوستانش خیره ماند . یک حلقه ی لاستیکی در دست مرد دیده می شد. آن دو مرد به او نگریستند و خندیدند ، او که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، صدایش را بلند کرد . دونا کوشید به مفهوم کلمات مرد کوتاه قد پی ببرد . ناگهان قلبش لرزید . آن مرد به زبان فرانسه آواز می خواند .
دونا همه چیز را فهمید . دستهایش شل و دهانش خشک شد و برای اولین بار در زندگی احساس کرد که دستخوش ترس شده است . تشنجی وجودش را فرا گرفت . « پس این مخفیگاه فرنچمن و آن کشتی ، کشتی او است .»
دونا می بایست تصمیم بگیرد ، تدبیری بیندیشد و از رازی که به آن آگاه شده ، حداکثر استفاده را بکند . همه چیز برای او روشن شده بود . آری هیچ کس نمی تواند حدس بزند که این مکان دور افتاده ، این خلیج ساکت ، مخفی گاه یک دزد دریایی باشد . او می بایست کاری بکند ، چیزی بگوید و یا کسی را خبر کند .
نه ، او نباید چنین عکس العملی نشان دهد . آیا بهتر نیست از آنجا دور شود و وانمود کند که کشتی را ندیده است و آن را فراموش نماید ؟ اصلا نباید در کاری که مربوط به او نیست مداخله کند ، زیرا این کار آرامش زندگیش را به هم میزند . سربازان برای دستگیری آنها به راه می افتند ، هاری از لندن به اینجا می آید و گرفتاریهای زیادی برای او تولید می شود و ناورون دیگر برای او پناهگاه نخواهد بود . نه ، او نباید چیزی بگوید و بگذارد تا غارت ادامه یابد . چه اهمیت دارد ، گودلفین و دوستانش این وضع را تحمل می کنند و او هیچ اهمیتی نمیدهد .
در لحظه ای که دونا می خواست خود را به میان درختان برساند و به ناورون باز گردد ، شبحی از پشت به او نزدیک شد و پارچه ای به سرش انداخت و او را طناب پیچ کرد . دونا نتوانست حرکت یا تقلایی کند . به زمین افتاد و دنیا در نظرش تیره و تار شد .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ شهريور ۱۳۸۹, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

6
دونا پس از به هوش آمدن ، متوجه شد که دست و پایش را بسته و در قایق انداخته اند . خشمی شدید ، تا سر حد جنون به او دست داد . با خود گفت : « چه کسی ممکن است جرئت این گستاخی را داشته باشد .»
مردی که او رابیهوش کرده بود ، پارو می زد و قایق را به طرف کشتی می راند . مرد صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد و با لهجه ای که دونا با آن آشنا نبود ، مطلبی را به دوستانش که در کشتی منتظرش بودند ، گفت ، ولی آ«ها در جواب او خندیدند .
دونا پس از این که خود را از آن حالت خفقان آور آزاد کرد ، سرش را بالا آورد و به مردی که به او حمله کرده بود ، نگریست . مرد نیشخندی بر لب داشت . برق شادی در چشمانش را می درخشید ، گویی جانوری وحشی را اسیر کرده است . این حادثه برای او درست مثل یک شوخی زننده در بعداز ظهر تابستان ، ناراحت کننده بود . دونا متکبرانه روی در هم کشید . تصمیم گرفت باوقار باشد . مرد نیز قیافه ای جدی به خود گرفت و وانمود کرد که ترسیده و می لرزد .
دونا فکر کرد اگر صدایش را بلند کند و کمک بخواهد چه اتفاقی می افتد ؟ آیا کسی صدایش را می شنوند و یا بی فایده است ؟ « من نباید چنین کنم ، شاید موقعی که هوا تاریک شود ، فرصتی مناسب پیش آید که از کشتی بگریزم و در گوشه ای پنهان شوم . راستی چرا مرا اسیر کرده و در چنین وضعیت مضحکی قرار داده اند . ای کاش زودتر به ناورون بازگشته بودم .»
دونا متوجه نردبانی شد که در گوشه کشتی قرار داشت . جاشویان روی عرشه کشتی دور هم جمع شده بودند .
دونا تصمیم گرفت هیچ بهانه ای به دست آنها ندهد که مسخره اش کنند .
دونا پچ پچ آنها را می شنید ، با لهجه ای صحبت می کردند که با آن آشنا نبود . می بایست لهجه سکنه برتانی فرانسه باشد . ناگهان سخن لرد گودلفین که گفته بود در آنطرف ساحل ، یک کشتی لنگر انداخته است ، به خاطرش آمد . مردی که رفته بود تا به ناخدا خبر بدهد ، برگشت و به دونا اشاره کرد دنبال او برود .
آنچه را که می دید ، برخلاف انتظارش بود . مرد ها حالت بچه ها را داشتند . از حضور او خوشحال بودند . می خندیدند و سوت می زدند .
کشتی تمیز و پرزرق و برق بود ، در حالی که او را یک کرجی کثیف و متعفن می پنداشت . بی نظمی و آشفتگی در کشتی دیده نمی شد . آن مرد او را به طرف در متحرکی هدایت کرد . پس از گذشتن از چند پله ، به در دیگری رسیدند . مرد ضربه ای به در نواخت . صدای آرام مردی به آنها اجازه ورود داد .
دونا فشاری به در داد و در آستانه در ایستاد . خورشید از پنجره کابین کشتی به درون می تابید . انعکاس نور بر امواج آب ، بر چهارچوب ایجاد سایه روشن می کرد . یک بار دیگر دونا خود را موجودی ابله و بهت زده احساس نمود ، زیرا آن کشتی برخلاف تصور او دخمه ای تاریک و مملو از بطری های مشروب و سلاح ملوانان نبود ، چند صندلی ، یک میز تمیز و تصاویری از پرندگان دریایی بر دیوار ، آراستگی جالبی به اتاق داده بود .
مردی که او را به اتاق آورده بود ، برگشت و در را آهسته پشت سر خود بست . شخصی که پشت میز نشسته بود ، کوچکترین توجهی به ورود او نکرد . همچنان سرگرم نوشتن بود . دونا زیر چشمی او را نگاه کرد . دونا – زنی که هیچگاه در زندگی خود خجول نبوده و به هیچ کس و هیچ چیز کمترین اعتنایی نداشت – در خود احساس شرم و نفرت می کرد . ناگهان یاد گودلفین افتاد . گودلفین با آن دماغ بزرگ و ترسی که از ربودن زنان داشت . به راستی او چه خواهد گفت اگر او را با فرنچمن تنها در اتاق کشتی ببیند ؟
مرد مانند دانشجویی که برای امتحان مشغول مطالعه است ، گویی در این علام نبود . وقتی دونا وارد شد ، حتی سرش را هم بلند نکرد . به راستی او چه مطالبی را با این شتاب می نوشت که تا این حد اهمیت داشت ؟ سرانجام وقتی دونا به خود جرئت داد و به میز نزدیک شد ، متوجه شد که مرد اصلا چیزی نمی نویسد بلکه نقاشی می کند . فرنچمن با دقت زیاد تصویر یک حواصیل را می کشید که بر روی نواحی کم عمق لجن زار دریا ایستاده بود .
دونا دستپاچه شد . زبانش بند آمد . او دزدان دریایی را مردانی شریر ، مکار و با افکار شیطانی و دستانی خشن می پنداشت ، ولی شخص موقری که پشت آن میز نشسته بود و او را تحقیر می کرد ، با آنچه که او تصور کرده بود ، تفاوت بسیار داشت .
آن مرد ، همچنان به تکمیل تصویر حواصیل مشغول بود ، به آرامی گفت :
- گویا شما در اطراف کشتی من ، جاسوسی می کردید !
خشمی شدید ، وجود دونا را آتش زد . او و جاسوسی ؟ خدایا چه تهمتی !
دونا با کلماتی شمرده و لحنی سرد گفت :
- بر عکس ، مردان شما به املاک من تجاوز کرده اند .
فرنچمن سرش را بلند کرد و از جا برخاست و گفت :
- پوزش مرا بپذیرید ، نمی دانستم که بانوی قصر ، شخصا برای دیدن من آمده اند .
مرد در همان حال ، یک صندلی پیش کشید و دونا بدون اینکه حرفی بزند روی آن نشست و گفت :
- به دستور شما مرا دستگیر کرده و به اینجا آورده اند ؟
- مردان من دستور دارند ، هر کسی را که جرئت کند به خلیج نزدیک شود ، دستگیر نمایند .
شما از ساکنین اینجا جسور ترید . آیا صدمه ای دیده اید ؟
دونا با سردی گفت :
- نه .
- پس چرا شکایت می کنید ؟
- من هرگز با چنین رفتاری روبرو نشده بودم .
فرنچمن به آرامی گفت :
- می دانم ، خدای بزرگ ! چه گستاخی و جسارتی !
خشم دونا ، فرنچمن را خوشحال کرد . او مرتبا در صندلیش تکان می خورد و انتهای قلم نقاشی را با دندان می فشرد .
دونا پرسید :
- می خواهی با من چه کنی ؟
فرنچمن قلم را روی میز گذاشت و گفت :
- باید به کتاب قانونم مراجعه کنم .
سپس کشو میز را بیرون کشید ، کتابی از آن بیرون آورد ، به آهستگی و با وقار شروع به ورق زدن صفحات کتاب کرد و با صدای بلند خواند :
- زندانیان – طریقه اسارت – بازپرسی – توقیف – طرز رفتار با آنها و ... هوم ، پیدایش کردم . اما متاسفانه این قوانین مربوط به اسرا و زندانیان مرد است و من برای زنان قوانین تدوین نکرده ام . این حقیقتا بزرگترین غفلت و سهل انگاری من است .
دونا باز هم به یاد گودلفین و بیم و هراس او افتاد و سخنان او را به خاطر آورد و با وجود آزردگی و رنجش لبخندی زد .
صدای فرنچمن افکار دونا را از هم گسیخت . او گفت :
- بانوی « ست کولومب » ؛ محبوبه ی فاسدالاخلاق شاهزادگان ، زنی که در میخانه های لندن با دوستان شوهرش مشروب می خورد . شما مشهور هستید ، خانم .
سخنان طعنه آمیز فرنچمن مانند نش جانوری دونا را گزید و رنگ چهره اش مثل مخمل قرمز شد و گفت :
- دیگر بس است ، این مسئله مربوط به گذشته بوده و تمام شده است .
- فقط برای حالا ؟
- نه ، برای همیشه .
فرنچمن به آستگی شروع به سوت زدن کرد و در حالی که با کشو میز بازی می کرد گفت :
- پس از این که مدتی در ناورون ماندید ، از آن خسته می شوید و بو ها و صدا های آشنا ی لندن باز شما را به خود می خواند و از ناورون تنها خاطره ای برای شما خواهد ماند .
دونا فریاد کشید :
- نه .
دزد دریایی جوابی نداد و به تکمیل نقاشی مشغول شد .
دونا با کنجکاوی دزد دریایی را نگریست . آنچنان محو تماشای او شد که فراموش کرد زندانی او است و آنها دشمن یکدیگرند .
نقاشی تصویر حواصیلی بود که در ابتدای خلیج روی گلها ایستاده بود . دونا به نقاشی اشاره کرد و گفت :
- قبل از اینکه به کشتی بیایم ، آن را دیدم .
- اگر چه آشیانه حواصیل ها با اینجا فاصله ی زیادی دارد و نزدیک گوبک و بالای بستر اصلی رودخانه است ولی آنها همیشه وقتی آب دریا در حال مد است ، اینجا زندگی می کنند . دیگر چه دیدید ؟
- یک مرغ صدف خوار و یک پرنده ی دیگر . فکر می کنم یک تلیله بود . ولی صدای چکش آنها را از اینجا دور کرد .
خورشید از پنجره به درون می تابید .آب در اطراف کشتی بالا و پایین می رفت . آشنایی با فرنچمن مثل یک رویا ، مثل چیزی که سالها در انتظارش بود ، برای دونا خیال انگیز بود .
دزد دریایی گفت :
- خفاشها گردش شبانه خود را شروع کرده اند . آنها از دامنه کوه و آن طرف خلیج می گذرند و آنقدر محتاطند که هیچگاه به اینجا نزدیک نمی شوند .
دونا جواب داد :
- همین طور است .
دزد دریایی نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد :
- خلیج پناهگاه من است . من اینجا آمده ام که آزاد باشم . هر وقت احساس می کنم سستی و تنبلی در وجودم رخنه نموده و می خواهد اراده ام را اسیر خود کند ، بادبانها را می افرازم و رهسپار دریا می شوم .
دونا گفت :
- و اموال هموطنان مرا غارت می کنید ؟
دزد دریایی تکرار کرد :
و اموال هموطنان تو را غارت می کنم .
در این موقع دزد دریایی ، تصویر را تمام کرد و آن را کنار گذاشت .
سپس از جا برخاست و دستهایش را در امتداد سرش بالا برد .
دونا گفت :
- بالاخره آنها دستگیرت می کنند .
دزد دریایی جواب داد :
- بالاخره ... شاید .
مرد سپس پشت به او کرد و به طرف پنجره ی کابین ناخدای کشتی رفت و به خارج نگریست .
دونا از روی صندلی بلند شد و پهلوی او رفت . تعداد زیادی یاعو در پی صید ، خود را به آب می زدند .
دزد دریایی گفت :
- آنها همیشه دسته جمعی مهاجرت می کنند . گویی زمان بازگشت ما را می دانند ، زیرا به محض آمدن ما ، خود را به اینجا می رسانند . مستخدمین من به آنها غذا می دهند . من هم خرده های نان را برای آنها پرتاب می کنم ، آنها خود را نسبت به کشتی من ، بیگانه نمی دانند . شاید این اشتباه من است که آن را لاموت نامیدم .
مرد آنگاه خنده ای کرد و تکه نانی برداشت و به سوی آنها انداخت .
دونا گفت :
- فراموش کرده بودم که لاموت به زبان فرانسه نام یک مرغ دریایی است . چرا تو یک دزد دریایی شده ای ؟
- چرا شما سوار اسبهای چموش می شوید ؟
- به دلیل خطر و سرعتش و اینکه ممکن است مرا به زمین بزند .
- و به همین دلیل من یک دزد دریایی هستم .
صحیح است ... اما ...
اما ندارد ، این حقیقت محض است و هیچ نکته مبهمی در آن دیده نمی شود . من کینه ای نسبت به اجتماع و دشمنی دیرینه با همنوعانم ندارم . شاید تنها علت این باشد که دزدی دریایی وحشیگری و سبعیت نیست . این کار نیاز به برنامه دارد که ترتیب دادن آن ، ساعات زیاد و حتی روزهای متوالی طول می کشد . من از حمله های بی نظم و ترتیب متنفرم . دزدی در دریا ، مانند یک مسئله ریاضی ، غذای روح است . من خوشحالی و سعادت خود را در آن می جویم . پس از اینکه نقشه ام با موفقیت انجام شد ، در خود احساس غرور می کنم . راستی چقدر جالب و زیباست !
- بله ، بله می فهمم .
دزد دریایی در حالی که می خندید گفت :
- شما تعجب کردید ، این طور نیست ؟ زیرا انتظار داشتید مرا در حالی که مست بر عرشه افتاده ام و اطرافم را کارد های خون آلود ، بطری های مشروب و فریاد زنها پر کرده است ، بیابید .
دونا تبسمی کرد و چیزی نگفت .
صدای ضربه ای که به در نواخته شد ، به گوش رسید . پس از آنکه دزد دریایی اجازه ورود داد ، مردی با یک سینی که در آن ظرفی سوپ قرار داشت و بخار داغ از روی آن بر می خاست ، وارد شد .
مرد پارچه ی سفیدی در گوشه میز پهن کرد و ظرف سوپ را روی آن گذاشت و بعد به طرف قفسه دیواری رفت و یک بطری شراب آورد . آنها غذایشان را در سکوت خوردند . پس از صرف غذا ، دزد دریایی شراب ریخت . شراب تلخ بود و خنک . این واقعه همچون رویایی که زمانی آن را دیده و فراموش نکرده باشد ، در نظر دونا مبهم می نمود .
دونا نمی دانست چه ساعتی است . بچه ها از گردش برگشته اند و پرو آنها را به رختخواب می برد . آنها می دوند و به در اتاقش ضربه می زنند ، ولی جوابی نمی شوند . اهمیتی ندارد ، مهم نیست . او همچنان که تصاویر پرندگان روی دیوار را تماشا می کرد ، مشروبش را سر کشید . وقتی که متوجه شد سر فرنچمن به جانب دیگری است ، دزدانه نگاهی به او انداخت .
فرنچمن به طرف قفسه رفت و پیپ و توتون خود را برداشت . ناگهان دونا به یاد ظرف تنباکو و کتاب شعر فرانسوی افتاد که تصویر یک مرغ دریایی بر روی صفحه ی اول آن بود و ویلیام که در حاشیه ی جنگل می دوید . ویلیام و ارباب او که زندگیش یک فرار دائمی است . از روی صندلی برخاست و به فرنچمن خیره شد و با حیرت گفت :
- خدای بزرگ !
فرنچمن سرش را بلند کرد و گفت :
- موضوع چیست ؟
- این شما بودید که ظرف تنباکو و کتاب شعر « رنسارد » را در اتاق من جا گذاشتید و در تخت من خوابیدید ؟
فرنچمن تبسمی کرد و گفت :
- آن را من آنجا گذاشته بودم ؟ ویلیام خیل سهل انگاری و بی توجهی کرده که آنها را ندیده است .
- پس به خاطر شما بود که ویلیام در ناورون ماند و تمام مستخدمین را اخراج کرد ؟ تمام مدتی که من و هاری در لندن بودیم ، شما در ناورون زندگی می کردید ؟
- نه همیشه ، بلکه گاهگاهی . در زمستان که خلیج مرطوب است ، به ناورون می آمدم و از اتاق خواب شما استفاده می کردم و همیشه فکر می کردم که شما اهمیتی نمی دهید . چندین بار از تصویرتان اجازه خواستم و گفتم ممکن است به یک فرانسوی بسیار خسته لطف کنید و به او اجازه بدهید که از تخت سما استفاده کند ؟ به نظر می آمد که شما با وقار ، سر فرود آورده و به من اجازه می دادید و گاهی اوقات لبخند هم می زدید .
- شما کاملا در اشتباه بودید .
- می دانم .
- کار خطرناکی کردید.
- بی لطف هم نبود .
- اگر می دانستم ...
- چیکار می کردید ؟
- بلافاصله به ناورون می آمدم .
- و بعد ...؟
- ویلیام را اخراج میکردم و به در خانه قفل می زدم .
- همین ؟
- بله .
- باور نمی کنم .
- چرا ؟
- چون وقتی در اتاقتان بودم و به تصویرتان می نگریستم ، نگاهتان گواهی میداد که شما اینکار را نمی کنید .
- به نظر شما من چه عکس العملی نشان می دادم ؟
- این کار را نمی کردید .
- پس چه می کردم ؟
- خیلی کارها .
- چه جور کارهایی ؟
مثلا ، مثل حالا که به همراهان من در کشتی ملحق می شوید ، اسمتان را در دفتر کشتی امضا می کردید . شما اولین و آخرین زنی بودید که اینکار را می کردید .
پس از گفتن این کلمات ، فرنچمن از جا برخاست و به طرف میز رفت . از کشوی آن یک کتاب بیرون آورد و آن را گشود . در صفحه ی اول کتاب ردیفی از اسمهای : « ادموند » ، « توماس » ، « پیربلان »، « جول توماس » ، « لوک دومنت » ، ... نوشته شده بود . فرنچمن قلمش را برداشت و نوک آن را در جوهر فرو برد و به دست دونا داد و گفت :
- بسیار خوب ، موافقی ؟
دونا قلم را از دست او گرفت ، مدتی آن را سبک و سنگین کرد . خودش نمی دانست که به هاری و خمیازه های او بر روی میز قمار می اندیشد و یا گودلفین با آن دماغ بزرگش او را به خود مشغول داشته است و یا اینکه شرابی که نوشیده مست و بی خبرش کرده است ، زیرا مانند پروانه ای که از حرارت خورشید ، ناراحت شده و از گلی به گل دیگر پرواز می کند ، بی توجه به نظر می رسید . او نگاهی به فرنچمن که در کنارش استاده بود انداخت و ناگهان خندید و نامش را در زیر اسامی دیگر امضا کرد .
- حالا شما به ناورون برگردید . فرزندان شما نگرانند که چه اتفاقی برایتان افتاده است .
- بله .
- فرنچمن روی عرشه کشتی رفت ، از نرده ها خم شد و جاشویان را صدا زد و سپس گفت :
- اول باید شما را معرفی کنم .
جاشویان کشتی روی عرشه جمع شدند ، کنجکاوانه دونا را می نگریستند . فرنچمن نطق کوتاهی برای آنها کرد و خاطر نشان ساخت که بانوی ناورون دیگر با آنها بیگانه نیست و می تواند آزادانه به کشتی رفت و آمد کند . سپس ملوانها یکی یکی جلو آمدند و تعظیم کردند و دست دونا را بوسیدند و او در حالی که تبسمی بر لب داشت ، از آنها تشکر کرد .
یکی از ملوانها در قایق منتظر او بود . دونا از نردبان کشتی پایین رفت و خود را به قایق رساند . فرنچمن که از عرشه کشتی خم شده و او را تماشا می کرد ، گفت :
- آیا بعد از این ناورون تعطیل می شود و ویلیام اخراج خواهد شد ؟
- نه .
- نزاکت و ادب حکم می کند که به بازدید شما بیایم . مرا به یک فنجان چای مهمان می کنید ؟ فردا بین ساعت سه تا چهار بعد از ظهر چطور است ؟
دونا به فرنچمن نگاه کرد ، و با خنده سر تکان داد و گفت :
- نه ، آن وقت مخصوص لرد گودلفین و مردان محترم است . دزدان دریایی در ساعات بعد از ظهر برای ملاقات خانم ها دعوت نمی شوند . آنها مخفیانه در شب می آیند و ضربه ای به پنجره می زنند و بانوی قصر در نور شمع با آنها شام می خورد .
- به این ترتیب ، فردا شب ، ساعت ده .
- بسیار خوب .
- عصر بخیر .
- عصر بخیر .
فرنچمن همچنان که به نرده ی عرشه کشتی تکیه داده بود ، او را می نگریست . یک قایق کوچک ، دونا را به ساحل می برد.
خورشید پشت درختان فرو می رفت . شب چادر سیاه خود را به آهستگی بر روی خلیج می گستراند . آب از نواحی کم عمق به سوی دریا می خزید . دریا ساکت و آرام بود . یک تلیله فریاد کشید و در خم رودخانه ناپدید شد .
دونا برگشت . کشتی با آن رنگ مشخص و دکل های کجش شیئی غیر قابل واقعی و خیالی می نمود . دونا همچون کودکی که رازی در سینه دارد ، لبخندی گناهکارانه بر لب نشاند و به سرعت از میان درختان گذشت و به طرف قصر رفت .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

7
دونا به هنگام بازگشت ، به ویلیام که نزدیک پنجره سالن ایستاده بود ، گفت :
- مدتی قدم زدم ، سر دردم بهتر شد .
ویلیام به او خیره شد و گفت :
- متوجه هستم بانوی من .
- در طول رودخانه ، در هوای سرد و آرام آن ، مدتی قدم زدم .
- بله ، بانوی من .
- من قبلا اطلاعی از خلیج نداشتم . آنجا همچون سرزمین پریان فریبنده و پناهگاهی مطمئن برای فراریانی مانند من است .
- شاید .
- لرد گودلفین را دیدی ؟
- بانوی من ! لرد در منزل تشریف نداشتند ، به مستخدم گفتم که گلها و پیام شما را به همسر لرد بدهند .
- متشکرم ویلیام .
دونا لحظه ای سکوت کرد و با مرتب کردن شاخه های گل یاس در گلدان ، خود را سرگرم نمود و ناگهان گفت :
- فردا ، در حدود ساعت ده شب می خواهم مهمانی کوچکی بدهم .
- چند نفر مهمان دارید ؟
- فقط دو نفر ؛ من و یک نفر دیگر ، یک نجیب زاده .
- بله بانوی من .
- آن شخص محترم پیاده می آیند ، بنابراین احتیاجی نیست که کالسکه چی بیدار بماند .
- بله بانوی من .
- آشپزی بلدی ؟
- بی اطلاع هم نیستم .
- پس مستخدمین را مرخص کن و خودت ترتیب یک شام دو نفره را بده !
- اطاعت .
- بهتر است این موضوع را به کسی نگویی .
- اطاعت ، بانوی من .
- در حقیقت ویلیام ، من می خواهم برخلاف قانون رفتار کنم .
- بله ، بانوی من .
- می ترسی ؟
- نه ، بانوی من .
- چرا ؟
- چون هیچ یک از کارهای شما و اربابم باعث ترس من نمی شود .
آنگاه ویلیام خنده کرد و دستهایش را در هم چفت کرد و ادامه داد :
- درباره ی گردش شما حدس هایی می زدم ، بازگشت شما در این موقع حدس مرا قوی تر کرد . وقتی دیدم از سمت رودخانه می آیید ، با خود گفتم : بالاخره آن اتفاق افتاد و آنها یکدیگر را ملاقات کردند .
- چرا بالاخره ویلیام ؟
- چون من به تقدیر و سرنوشت معتقدم . می دانستم دیر یا زود ، این ملاقات صورت می گیرد.
- با وجودی که من زنی شوهر دار و محترم هستم و دو بچه هم دارم و ارباب تو یک فرانسوی متمرد ، یک یاغی است !
- با وجود تمام این ها .
- اشتباه است ، من علیه منافع کشورم اقدام می کنم . شاید برای این کار به زندان بیفتم .
-بله ، بانوی من .
حالا ویلیام دیگر لبخند بر لب نداشت . دونا دریافت که از این پس دیگر ویلیام مرموز و خاموش نخواهد بود و او می تواند برای همیشه به او اطمینان کند .
- تو با حرفه ی اربابت موافقی ؟
- تصدیق و تکذیب کلماتی هستند که من مفهوم آنها را درک نمی کنم. تنها چیزی که می دانم ، این است که دزدی دریایی ، تنها حرفه ای است که شایسته ارباب من است . کشتی او در حکم قصر پادشاهی اوست و او آزاد است و هیچ کس نمی تواند به او دستور بدهد . او مردی است که با قانون خاص خودش زندگی می کند .
- ممکن نیست شخص آزاد زندگی کند و دزد دریایی هم نباشد ؟
- به عقیده ی ارباب من ، این محال است . کسانی که در دنیای ما زندگی عادی دارند ، به نوعی زندگی معمولی عادت می کنند که این نوع زندگی ، تمام ابتکار و نبوغ انسان را از بین می برد و انسان مهره ی کوچکی از جامعه می شود ، ولی دزد دریایی چون متمرد و یاغی است ، از این دنیا فرار می کند ، او آزاد است .
- در حقیقت او فرصت دارد که خودش باشد .
- بله ، بانوی من .
- این موضوع که دزدی در دریا خلاف قانون است ، او را رنج نمی دهد ؟
- او اموال توانگران را می دزدد و بیشتر آنچه را که به دست می آورد ، به اهالی فقیر بریتانیا می بخشد . او به نتیجه ی اخلاقی موضوع اهمیتی نمی دهد .
- تصور می کنم هنوز ازدواج نکرده است ؟
- نه ، بانوی من . ازدواج و دریا با هم سازگار نیستند .
- شاید همسرش نیز دریا را دوست داشته باشد ؟
- بانوی من ، زنها عادت کرده اند که از قانون اطاعت کنند و بچه بزایند .
- آه ، کاملا صحیح است .
- زنانی که بچه دارند ، به خانه و زندگی انس می گیرند و دیگر نمی خواهند سرگردان باشند ، آن وقت است که مرد بر سر دوراهی قرار می گیرد ، یا باید رنج در خانه ماندن را تحمل کند و یا اینکه آواره شود ، که در هر دو حال نابود کننده است . پس برای اینکه مرد آزاد باشد ، باید تنها باشد و تنها با کشتی سفر کند .
- فلسفه ارباب تو این است ؟ای کاش من هم مرد بودم .
- چرا بانوی من ؟
- چون یک کشتی پیدا می کردم و به دریا می رفتم و با قانون خود زندگی می کردم .
در همان حال که دونا مشغول صحبت کردن بود ، صدای شیون و فریاد بچه ها و غرولند «پرو» از طبقه بالا بلند شد . دونا تبسمی کرد ، سر تکان داد و گفت :
- حق با ارباب توست . همه ما ، مخصوصا مادرها ، پیچ و مهره های این جامعه هستیم . فقط دزدان دریایی آزادند .
دونا پس از این حرف ، به طبقه بالا رفت تا بچه ها را ساکت کند و اشکهای آنها را از چهرهشان بزداید .
آن شب دونا ، در رختخواب خوابیده بود . دستش را که دراز کرد و کتاب شعر رونسارد را از کنار میزش برداشت ، به یاد فرنچمن افتاد :
« چقدر عجیب است . او اینجا دراز می کشیده ، سرش را روی بالش من می گذاشته و در حالی که پیپش روشن بوده ، این کتاب را می خوانده و وقتی از خواندن کتاب خسته می شد ، آن را کنار می گذاشته و شمع را خاموش می کرده و می خوابیده است . به راستی اکنون چکار می کند ؟ آیا در خوابگاه سرد کشتی دراز کشیده و به صدای برخورد امواج با بدنه کشتی که سکوت اسرار آمیز خلیج را می شکند ، گوش می دهد و یا همچنان که دستهایش زیر سرش قرار دارد ، به افق دور دست خیره شده و به آینده می اندیشد ؟»
روز بعد ، آسمان صاف وآبی بود . درخشندگی خاصی در افق دیده می شد . دونا از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون خم شد . گرمای خورشید را حس کرد . اولین فکری که به خاطرش رسید ، وجود کشتی در خلیج لنگر انداخته بود . اندیشید خلیج در پناه تپه و انبوه درختان از نظر ها مخفی مانده و محال است کسی به وجود آن پی ببرد . آب خروشان و غران از سرچشمه رودخانه پیش می آید تا خود را به دریا برساند ، موجهای کوتاه بر روی هم می غلتند و خیزابهای بلند بستر رودخانه ، در مسیر خود به صورت قطرات ریز آب از هم می پاشند .
یاد آوری شب موعود و مهمانی شام ، هیجانی در روح دونا به وجود آورد و همچون شخصی خیانتکار ، زهر خندی بر لبانش نشست .
بی هدف ، در باغ پرسه زد ، گلها را چید ، اگرچه گلهایی که در اتاق بودند ، هنوز پژمرده نشده بودند . آن روز گویی مقدمه پیش در آمد حوادثی بود که می بایست اتفاق بیفتد . چیدن گلها تا حدودی فکر مضطرب و پریشان دونا را تسکین می داد . دستهایش گلبرگ ها را لمس می کرد و شاخه های سبز آنها را گرفته و در زنبیل قرار می داد .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

دونا خودش ، میز شام را چید ، بشقابها را که به دلیل عدم استفاده ، ورقه ای خاک روی آنها را پوشانده بود ، شست و در وسط میز ، دسته ای گل سرخ که غنچه های آن هنوز کاملا باز نشده بود ، قرار داد . سپس به اتفاق ویلیام به سردابه رفت . گرد و خاک زیادی روی بطری ها نشسته بود و عنکبوت ها دام های خود را اطراف آن گسترده بودند . ویلیام شرابی را که اربابش بی نهایت از آن تعریف می کرد ، بر داشت و از سرداب خارج شدند . دونا مانند کودکی که خطایی مرتکب می شود و پشت سر والدینش مخفیانه می خندد ، احساس گناه می کرد .
دونا گفت :
- برای شام چه تهیه دیده ای ؟
ویلیام سرش را تکان داد و گفت :
- بانوی من ، نگران نباشید ، من شما را خجالت زده نمی کنم .
دونا در حالی که آهنگی را زمزمه می کرد ، به باغ رفت . هوا به شدت گرم بود . وزش باد مشرق ، آسمان ناورون را مه آلود کرده بود . دونا در زیر یک درخت گیلاس ، شام بچه ها را داد و آنها را به اتاق خواب فرستاد. دقایق به کندی می گذشتند . قرص درخشان خورشید ، به آرامی چهره ی زرین خود را پنهان ساخت . شب فرا رسید و ماه اندک اندک در صحنه نیلگون آسمان بالا آمد و نور نقره ای بر روی زمین گستراند .
بار دیگر خانه در خاموشی غرق شد . مستخدمین که تصور می کردند بانوی آنها خسته و کسل است و بدون شام به بستر رفته است ، این موفقیت را به یکدیگر تبریک گفتند و به میخانه پناه بردند .
دونا به اتاق خودش بر گشت . مقابل کمد لباس ها ایستاد . مردد بود که کدام لباس شب خود را انتخاب کند . بالاخره لباس کرم رنگی که مطمئن بود او را برازنده تر جلوه می دهد برگزید و گوشواره های یاقوتی را که متعلق به مادر هاری بود ، به گوشش آویزان کرد و با گردنبندی از یاقوت ، گردن خود را آرایش داد .
در این موقع ، ساعت دیواری ده ضربه متوالی نواخت . دونا صدای ضربه های ساعت را شنید و با وحشت و اضطراب فراوان ، شانه را به کناری انداخت و به طبقه پایین رفت .
ویلیام تمام شمع ها را روشن کرده بود و ظروف نقره ای روی میز می درخشید . ویلیام مشغول چیدن بشقابها روی میز بود . دونا به محض ورود گفت :
- او ویلیام ، حالا می فهمم که چرا تو امروز عصر به « هل فورد » رفتی و با یک زنبیل برگشتی .
خوراک خرچنگ که به روش فرانسوی آماده شده بود ، مقداری سیب زمینی پخته شده با پوست ، یک ظرف سالاد ، آردینه ، نان شیرینی و مقداری توت فرنگی در ظرفی شیشه ای روی میز قرار داشت .
- ویلیام تو یک نابغه ای .
ویلیام تعظیمی کرد و لبخندی زد و گفت :
- از شادی شما خوشحالم بانوی من .
دونا در حالی که بر روی پای خود می چرخید ، گفت :
- من چطور به نظر می رسم ؟ اربابت می پسندد ؟
- بانوی من ، او هیچ گاه عقیده و نظریه خود را آشکار نمی کند . ولی فکر نمی کنم در مورد شما بتواند بی تفاوت باشد .
- متشکرم .
دونا کنار پنجره رفت . چشم به باغ دوخت . شبحی آهسته به طرف او می آمد . شبح کسی جز فرنچمن نبود .
دونا دستش را به سوی او دراز کرد . فرنچمن دست او را گرفت و آهسته بوسید .
دونا بی مقدمه گفت :
- شام حاضر است .
دونا به طرف اتاق غذا خوری رفت . فرنچمن او را دنبال کرد . ویلیام پشت صندلی او ایستاد .
فرنچمن لحظه ای به شمع ها ، ظروف نقره ای و بشقابها و گلهای سرخ خیره شد و سپس گفت :
- چرا این همه تجملات را برای یک دزد دریایی تهیه دیده اید ؟
- ویلیام تمام این کارها را کرده است .
- باور نمی کنم ، ویلیام هرگز تا بحال چنین تدارکی برای من ندیده است .
دونا روی صندلی نشست . حالا دیگر خجالت نمی کشید .
فرنچمن گفت :
- آشپزی من از ویلیام بهتر است . یک روز شما باید طعم جوجه هایی را که به سیخ می کشم و کباب می کنم ، بچشید .
دونا گفت :
باور نمی کنم ، آشپزی و فلسفه با هم جور نیستند .
- برعکس خیلی با یکدیگر جور هستند . م از چوبهای جنگل آتشی در ساحل می افروزیم و من جوجه ها را برای سما کباب می کنم . در آنجا دیگر روشنایی شمع نیست . شعله آتش صورت زیبای شما را روشن می کند .
- و مرغ شب که شما درباره ی آن صحبت می کردید ، ساکت نمی ماند ؟
فرنچمن لبخندی زد . ناگهان تصویری از آتش بر ساحل و چوبهایی که با سر و صدا می سوختند و سعله های آتش و بوی خوش کباب جوجه ، در خیال دونا شکل گرفت . او ناگهان متوجه شد که ویلیام آنها را ترک کرده است .
- نمی خواهی پیپت را روشن کنی ؟
فرنچمن متوجه کیسه ی توتونش روی گچ بری دیوار شد و گفت :
- متشکرم .
لحظاتی چند به سکوت گذشت و آنگاه مرد فرانسوی گفت :
- هوا کاملا خوب شده است . وقتی من به ناورون آمدم ، زمستان بود و برف همه جا را پوشانده بود . ناورون غم انگیز می نمود . سایه ای شوم ، بر همه جا دامن گسترده بود . اما با ورود شما همه چیز عوض شده است .
- تمام خانه های خالی شبیه گورستانند .
- آه ، نه منظورم آن نبود .
دونا جوابی نداد .
- چه چیز شما را به ناورون کشانید ؟
دونا مدتی با منگوله های بالشی که پشت سرش قرار داشت بازی کرد و گفت :
- دیروز به من گفتید که شایعاتی راجع به بی اعتنایی خانم ست کلمب نسبت به قوانین و مقررات شنیده اید . شاید وجود این خانم مرا خسته کرده است .
- به عبارت دیگر ، خواستید فرار کنید ؟
- ویلیام هم همین را گفت .
ویلیام با تجربه است او فرار مرا هم دیده است .
فرنچمن پس از لحظه ای تامل ادامه داد :
- زمانی مرد ثروتمندی به نام « ژان بنو ا اوبری » در « بریتانی » زندگی می کرد و ویلیام مستخدم او بود . او از بریتانی متنفر و بیزار شد و دزدی دریایی را حرفه ی خود کرد و لاموت را ساخت .
- ممکن است انسان کاملا شخصیت خود را عوض کند ؟
- من اینطور فکر می کنم .
- خوشحال هستید ؟
- خشنودم .
- چه تفاوتی دارد ؟
- میان خوشحالی و خوشنودی ؟ آن بیانش مشکل است . خشنودی هماهنگی جسم و روح است . در این حالت روح و جسم هر دو در آرامشند . خوشحالی ممکن است زمانی در زندگی آدمی ظاهر شود ولی اغفال کننده است . وجد و خلسه ای بیش نیست .
- بنابر این خوشحالی ، مانند خوشنودی پایدار نیست ؟
- همین طور است . اما رویهم رفته ، خوشحالی درجاتی دارد . برای مثال من زمانی را کا اولین دستبردم را به کشتی های تجاری شما زدم ، به یاد دارم . من موفق بودم . کاری را که به موفقیت آن تردید داشتم ، انجام داده بودم .
- بله ، بله ، می فهمم .
- لحظات دیگری هم هست . پس از اینکه من تصویری را می کشم و به آن نگاه می کنم ، احساس شادی می کنم ، این مرحله ی دیگری از خوشحالی است .
- زنان خوشحالی را در چه چیز هایی می توانند جستجو کنند ؟
فرنچمن گفت :
- آنها بچه داری می کنند و این موفقیت هیچ گاه با کشیدن یک تصویر و یا نقشه برای نبرد و پیکار قابل قیاس نیست .
- به آنچه می گویید اعتقاد دارید ؟
- کاملا ، شما بچه دارید ، اینطور نیست ؟
- بله ، دوتا .
- و وقتی برای اولین بار به آنها دست زدید ، آیا احساس موفقیت و پیروزی نکردید ؟ و به خودتان نگفتید : « آه ، این پاره ای از وجود من است .وجود خود من .» آیا این خوشحالی نیست ؟
دونا لحظه ای اندیشید و سپس لبخندی زد و گفت :
- شاید .
فرنچمن پشت به دونا کرد و همچنان که با گچ بری روی دیوار بازی می کرد گفت :
- شما نباید فراموش کنید که من یک دزد دریایی هستم و ممکن است گنجینه ای را که در اینجا دارید ، با بی توجهی از دست بدهید . برای مثال ، این جعبه جواهرات کوچک صدها پوند ارزش دارد .
- آه ، اما من به شما اطمینان دارم .
- عاقلانه نیست .
- من خود را تحت حمایت قرار داده ام .
- من به بی رحمی مشهورم .
فرنچمن جعبه جواهرات را سرجایش گذاشت و عکس کوچک هاری را برداشت ، لحظه ای به آن نگاه کرد و آهسته سوتی کشید و گفت :
- شوهرتان است ؟
- بله .
فرنچمن دیگر چیزی نگفت . عکس را سرجایش گذاشت .
دونا احساس کرد که فرنچمن کوچکترین ارزشی برای هاری قایل نیست . بدون اراده در مقام دفاع بر آمد و گفت :
- این عکس سالها قبل ، زمانی که ما هنوز ازدواج نکرده بودیم ، گرفته شده است .
- آه ، بله .
فرنچمن لحظه ای سکوت کرد و بعد افزود :
- آیا تصویر شما هم که در اتاقتان هست ، متعلق به همان زمان است ؟
- آن تصویر مربوط به چند روز بعد از نامزدی من و هاری است .
- چند سال است که ازدواج کرده اید ؟
- شش سال ، « هنریتا » پنج سال دارد .
- از ازدواجتان راضی هستید ؟
دونا به فرنچمن خیره شد . لحظه ای دست و پایش را گم کرد . سوال فرنچمن کاملا غیر مترقبه بود ، گویی می خواست بپرسد : « چرا چنین ظروفی را برای شام خوردن انتخاب کرده است ؟ »
دونا با صدایی که گویی از مسافتی دور به گوش می رسید ، گفت :
- هاری طبع شوخی داشت و من حالت چشمانش را دوست داشتم .
فرنچمن از گچ بری دیوار دور شد و روی یک صندلی نشست و تکه ای کاغذ از جیب بزرگ کت خود بیرون آورد .
دونا مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بود . روز ازدواج خود را با هاری در لندن به یاد آورد . عروسی مفصلی بود . عده ی زیادی آمده بودند . هاری در آن شب مشروب زیادی خورد . شاید از مسئولیت هایی که به عهده اش بود ، وحشت داشت و شاید هم می خواست خود را جسورتر از آنچه که هست نشان دهد . ولی او فقط حماقت و نادانی خود را ثابت می کرد .
آنها در اطراف لندن گردش می کردند و دوستان هاری را می دیدند . او مجبور بود برخلاف میل باطنی ، در خانه آنها که برایش محیطی مصنوعی و مسموم کننده بود ، اقامت کند . عدم امکان اسب سواری ، قدم زدن و انجام کارهایی که آرزویشان را می کرد ، او را به موجودی کج خلق و عصبانی تبدیل کرده بود . اگر او می توانست با هاری صحبت کند و با یکدیگر تفاهم داشتند ، شاید تا این حد عصبانی و فراری نمی شد .
دونا ناگهان سرش را بلند کرد و متوجه شد که فرنچمن تصویر او را می کشد .
- اجازه می دهید ؟
دستهای فرنچمن با مهارت و سرعت روی کاغذ حرکت می کرد . دونا نما توانست کاغذ را ببیند ، زیرا روی زانوی او قرار داشت .
- چگونه با ویلیام آشنا شدی ؟
- مادرش از اهالی بریتانیا است ، حدس می زنم این را نمی دانستید ؟
- نه ، نمی دانستم .
- پدرش یکی از سربازان مزدور اروپایی بود که در گذشته توسط ممالک مختلف اجیر می شدند . گذرش به فرانسه افتاد و ازدواج کرد . شما باید متوجه لهجه ویلیام شده باشید .
- فکر کردم « کرنوالی » است .
ساکنین کرنوال و سلتی بریتانیا هر دو از اولاد مهاجرین غرب انگلستان هستند و لهجه هایشان شبیه به یکدیگر است . من ویلیام را موقعی که پای برهنه با شلوار کوتاه پاره در خیابان ها می دوید ، پیدا کردم . چندین خراش روی بدنش بود . آنها را معالجه کردم و از آن به بعد او نسبت به من امین و وفادار ماند . او انگلیسی را از پدرش آموخته بود . قبل از آشنایی با من ، در پاریس زندگی می کرد . من هیچ وقت در زندگی خصوصی ویلیام کنجکاوی نکرده ام . گذشته او متعلق به خودش است .
- چطور شد که ویلیام هم یک دزد دریایی شد ؟
- ویلیام روح ماجراجویی دارد و تنگه ای که ساحل کرنوال را از ساحل بریتانیا جدا می سازد ، برای او غیر قابل تحمل است .
- به این ترتیب در جستجوی پنهگاهی امن برای اربابش به ناورون آمد ؟
- همینطور است .
- مردان کرنوالی غارت می شوند و زنان کرنوالی از ترس جان و ناموسشان از اینجا می روند ؟
- زنان کرنوالی خودشان را گول می زنند .
- این همان چیزی است که می خواستم به گودلفین بگویم .
- چرا نگفتید ؟
- جرات و جسارت ترساندن او را نداشتم .
- مردان فرانسوی به خوش برخوردی مشهورند .
- ما خجول تر از آن هستیم که شما تصور می کنید . ببینید ، تصویرتان را تمام کردم .
فرنچمن تصویر را به دونا داد و به پشتی صندلی تکیه زد و دستهایش را در جیب کتش فرو کرد .
دونا مات و مبهوت به تصویر خود خیره شد . چهره ای که از آن تکه کاغذ پاره به او می نگریست به دونای دیگری تعلق داشت ، دونایی که از او متنفر است ، حتی اگر خود او باشد . صورت و طرز آرایش مو ، کاملا سبیه او بود اما حالت چشمان او فرق داشت . همان حالتی را داشت که گاهی اوقات در تنهایی در آینه دیده بود . تصویر زنی بود با رویاهای برباد رفته ، زنی که از روزنه کوچکی به دنیا نگریسته و آنچه که آرزو می کرده نیافته است .
- شما من را پیر تر از آنچه هستم نشان داده اید .
- شاید .
- در اطراف دهان حالتی از زود رنجی دیده می شود و در گره ابرو ها کنجکاوی نهفته است .
- قبول می کنم .
- فکر نمی کنم به آن علاقمند باشم .
- متاسفم که آن را دوست ندارید . من می بایستی به جای یک دزد دریایی ، یک نقاش باشم .
- دونا تصویر را به فرنچمن پس داد و گفت :
- زنها دوست ندارند درباره ی خودشان حقایق را بشنوند .
- چه کسی دوست دارد؟
دونا دیگر به بحث ادامه نداد و گفت :
- حالا می فهمم که چرا شما یک دزد دریایی موفق هستید . شما در کارتان دقیق می باشید . نقاشی شما نیز این کیفیت را نشان می دهد .
فرنچمن با مشاهده ی افسردگی دونا گفت :
-شاید من آدم بی انصافی باشم . این موضوع ، ناگهانی و بدون اراده به مغزم راه یافت . من می بایستی در وضع و موقعیت دیگری چهره شما را نقاشی می کردم تا با حالت فعلی کاملا فرق داشته باشد . مثلا موقعی که با بچه هایتان بازی می کنید و یا هنگامی که به فرار می اندیشید و از تصور آن احساس خوشحالی می کنید .
- تا این اندازه عوض می شوم ؟
- افکار انسان در چهره اش منعکس می شود و این همان چیزی است که یک هنرمند آرزو می کند آن را مجسم نماید .
- پس هنرمند خیلی بی عاطفه است .
- چرا ؟
- زیرا هیجانات و احساسات بشر را ظاهر می کند . او با شکل دادن به احساس و حالت شخص ، بر روی کاغذ تصویر را شرمسار و سر افکنده می کند .
- شاید در این باره صاحب تصویر باید تصمیم بگیرد و زمانی که خود را شناخت ، باید آن حالت را از خود دور کند ، چون بی ارزش است .
فرنچمن تصویر را تکه تکه کرد و گفت :
- بهتر است موضوع را فراموش کنیم .
دونا فت :
- مرا ببخشید ، من زودرنج و عصبانی هستم ، حقیقت این است که شرمنده شدم زیرا برای اولین بار شخص دیگری همان طور که من اکثرا تصویر خود را می بینم ، مرا دید . مثل این بود که من اندامی ناقص داشتم و شما مرا برهنه تصویر کردید .
- ولی اگر هنرمند هم خودش همان نقص را داشته باشد ، منتهی به شکل دیگری ، آیا باز هم می بایستی شرمنده باشی ؟
- منظورتان این است که صفات مشترکی میان شما و من وجود دارد ؟
فرنچمن به پنجره نزدیک شد و گفت :
- هنگامی که باد مشرق به این ساحل می وزد ، لاموت لنگر می اندازد و من بیکار می شوم و تصاویر زیادی نقاشی می کنم . اجازه می دهید تصویر دیگری از شما بکشم ؟
- با حالت و قیافه دیگری ؟
- این را شما باید تصمیم بگیرید . فراموش نکنید که نامتان را در کتاب من امضا کرده اید . هر زمان احساس کردید که نیازمند فرار هستید . خلیج پناهگاه امنی است .
- فراموش نمی کنم .
- تماشای پرندگان ، صید ماهی و کاوش در نهر ها از راه های فرارند .
- کدام یک را بشتر می پسندی ؟
فرنچمن جوابی به سوال دونا نداد .
پس از لحظه ای که به سکوت گذشت و فرنچمن گفت :
- از پذیرایی شما متشکرم . شب بخیر .
- شب بخیر .
فرنچمن بدون دست دادن با دونا دستهایش را در جیب های کتش فرو کرد ، از پشت پنجره گذشت و در میان درختان نا پدید شد .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

8
سر انجام دونا به مهمانی گودلفین رفت .
هوای اتاق خفقان آور بود . همسر گودلفین دستور داده بود پنجره ها را ببندند و پرده ها را بکشند .
دونا خم شد . تکه بزرگی از کیکی را که لرد گودلفین به او تعارف کرده بود ، به سگی که جلو پایش خوابیده بود ، داد و لقمه ی دیگری را که خامه از آن می چکید با اکراه به دهان گذاشت .
گودلفین گفت :
- اگر بتوانی هاری را متقاعد کنی که از خوشگذرانی و عیش و عشرت در شهر چشم بپوشد ، ما از این مهمانی های خصوصی زیاد خواهیم داشت .
آنگاه با غرور نگاهی به اطراف خود کرد و ادامه داد :
- من واقعا از اینکه هاری اینجا نیست ، خیلی متاسفم .
دونا از خستگی به پشتی صندلی تکیه داد و یکبار دیگر میهمانان را که در حدود پانزده یا شانزده نفر می شدند ، شمرد . خانمها لباس شب و دستکش های او را که با آنها روی دامنش بازی می کرد و کلاهش را که پر متمایل به آن ، قسمت راست صورتش را پوشانده بود ، نگاه می کردند و مردان همچون کسانی که در ردیف جلو صحنه یک تماشا خانه نشسته باشند ، بهت زده به او خیره شده بودند و یکی دوتا از آن ها هم با گستاخی راجع به زندگی در کاخ سلطنتی و تفریح های شاه از او سوال هایی می کردند .
دونا گفت :
- همیشه تعدادی کودک پابرهنه ، در خیابان های سنگفرش و خاک آلود لندن می دوند و شوالیه های لاف زن ، کنار در میخانه ها مستانه می خندند و قهقهه می زنند و مردی سبک مغز ، با چشمان سیاه از حدقه خارج شده ، اداره امور شهر را در دست دارد .
دونا سکوت کرد . سکوتی که نشان می داد با وجود تمام اینها ، او وطن خود را دوست دارد .
یکی از مهمانها گفت :
- ناورون خیلی دور افتاده است . در مقایسه با لندن در نظر شما به بیغوله ای می ماند . ای کاش به شهر نزدیک تر بودیم و بیشتر می توانستیم به دیدنتان بیاییم .
دونا گفت :
- این نهایت لطف و بزرگواری شماست . هاری صمیمانه از شما قدر دانی می کند . و لی افسوس که جاده ناورون بی نهایت خطرناک است . من به زحمت توانستم خودم را به اینجا برسانم . در راه با خطرات زیادی مواجه شدم ، به علاوه من یک مادرم ، مادری که تقریبا تمام وقتش را صرف تعلیم و تربیت بچه هایش می کند .
خانم لرد آهی کشید و گفت :
- به عقیده ی من ، شما جرات و جسارت زیادی دارید که بدون همسرتان زندگی می کنید . من فکر نمی کنم بتوانم تحمل چندین ساعت دوری از جورج را داشته باشم .
طرز فکر خانم لرد ، او را روی صندلیش سست کرد . گودلفین به دلیل برجستگی بزرگ بینی واقعا نفرت انگیز بود .
گودلفین گفت :
- افسار گسیختگی و بی قانونی ، سراسر دنیای خارج را فرا گرفته است . شما به پیشخدمتهایتان اعتماد دارید ؟
- کاملا .
- اگر غیر از این بود ، حق دوستیم را با هاری به جا می آوردم و دو یا سه پیشخدمت خوب برای شما می فرستادم .
- متشکرم .
گودلفین نگاهی به توماس اوستیک انداخت . توماس مالک سرزمین وسیعی در خارج پنیرن بود . او لبهای نازک و چشم هایی ریز داشت . توماس به اتفاق دوستش روبرت پن روز که از اهالی ترکونی بود ، به خانه گودلفین آمده بود .
توماس گفت :
- فکر می کنم گودلفین به شما گفته است که چگونه ما از سمت دریا تهدید می شویم .
دونا در حالی که تبسمی بر لب داشت گفت :
- به وسیله ی یک مرد فرانسوی مکار .
اوستیک جواب داد :
- ولی او دیگر ممکن نیست بتواند ما را بفریبد .
- واقعا ؟ سربازان بیشتری از بریستول اجیر کرده اید ؟
اوستیک از شرم سرخ شد و از روی عصبانیت نگاهی به گودلفین انداخت و گفت :
- در حال حاضر دیگر مساله سربازان مزدور مطرح نیست . من از اول هم با این عقیده مخالف بودم و می دانستم که دیر یا زود ، این مسئله از بین می رود . ما در نظر داریم خودمان خارجی ها را از سرزمین بیرون کنیم .
گودلفین با خشکی گفت :
- مانع تجمع ما می شوند .
پن روز گفت :
- از میان ما ، یکی که صلاحیت بیشتری دارد ، باید رهبری را به عهده بگیرد .
چند لحظه ، همه خاموش شدند . سه مرد خیره خیره و با سوء ظن یکدیگر را نگریستند .
دونا زیر لب زمزمه کرد :
- آنها هیچ گاه موفق نخواهند شد ، چون به یکدیگر اعتماد ندارند .
توماس استیک گفت :
- معذرت می خواهم ، چیزی گفتید !
دونا گفت :
- اهمیت ندارد ، ناگهان سطری از کتاب مقدس به یادم آمد . شما راجع به دزدان دریایی صحبت می کردید . عده ای علیه یکی ! البته گرفتار خواهد شد ؛ اما به راستی چگونه می خواهید او را دستگیر کنید ؟
- تصور می کنم تعدادی از افراد فرنچمن در دهکده باشند ، آیا شما به خدمتکارانتان اعتماد دارید ؟
- آقای گودلفین هم این سوال را کرد ! می خواهید مرا بترسانید ؟
- اگر شک ما مبدل به یقین شود ، تمام آنها را به دار می آویزیم . ما عقیده داریم فرنچمن پناهگاهی در طول ساحل دارد و احتمالا یک یا دو نفر از اهالی دهکده محل آن را می دانند .
- آیا دقیقا بررسی کرده اید ؟
- خانم کولب عزیز ، ما همیشه سرتاسر این منطقه را به دقت جستجو و بازرسی می کنیم . ولی همانطور که خود شما هم شنیده اید ، ان شخص همچون مارماهی است و اینطور به نظر می رسد که ساحل را بهتر از خود ما می شناسد . من تصور نمی کنم تابحال حتی یک شخص مشکوک را هم در اطراف ناورون دیده باشید !
- ابدا !
- قصر شما مشرف به رودخانه است ، پس می توانید هر کشتی خارجی را که داخل یا خارج می شود ببینید .
- مطمئنا !
- اصلا نمی خواهم شما را مضطرب کنم ، هیچ می دانید که فرنچمن در گذشته مدتی در هل فورد زندگی کرده است ؟
- شما مرا می ترسانید .
- شما برای فرنچمن سد قابل اعتنایی نیستید .
- منظورتان این است که او به اصول اخلاقی پای بند نیست ؟
- متاسفانه همین طور است .
- و مردانش وحشی و از جان گذشته اند ؟
- آنها یک عده دزد دریایی هستند .
- آدمخوار هم هستند ؟ پسر کوچک من بیش از دو سال ندارد .
خانم گودلفین از وحشت فریاد کوتاهی کشید و شروع به باد زدن خود کرد و شوهرش از شدت ناراحتی ، زبانش را به سقف دهانش چسباند .
گودلفین گفت :
- لوسی ! توجه کن ! خانم ست کولمب به کنایه حرف می زند .
گودلفین به طرف دونا برگشت و ادامه داد :
- من خودم را مسئول جان مردم این منطقه می دانم و چون هاری در ناورون نیست برای شما نگرانم .
دونا در حالی که از جا بلند می شد ، دست دراز کرد و گفت :
از لطفتان متشکرم ، مهربانیهای شما را هیچ گاه فراموش نمی کنم ولی هیچ جای نگرانی نیست ، زیرا در صورت لزوم من می توانم در را محکم ببندم و با بودن همسایه های دلیر و قابل اطمینانی چون شما – در این موقع نگاهی به گودلفین و سپس به اوستیک و بعد به پن روز افکند – مطمئن هستم که هیچ خطری مرا تهدید نمی کند .
هر سه مرد دستهای او را بوسیدند .
دونا با تبسم از آنها تشکر کرد و گفت :
- شاید فرنچمن ساحل را ترک کرده باشد .
اوستیک گفت :
او آدم حقه باز و شیطان صفت است . هر چه اوضاع آرام تر باشد . خطرناک تر است . به زودی باز هم اخباری راجع به او خواهم شنید .
پن روز گفت :
- همیشه در جایی پیدایش می شود که کمتر انتطارش را داریم .
اوستیک آهسته گفت :
- آرزوی من این است که قبل از غروب خورشید ، او را روی بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز ببینم .
دونا گفت :
- آقا شما خیلی بی رحم هستید .
- اگر دارایی و ثروتتان ، تابلو ها ، ظروف نقره ای و خلاصه تمام اشیاء با ارزشتان ربوده می شد ، شما هم مانند من بی رحم می شدید .
دونا گفت :
- هیچ فکر کرده اید که چه لذاتی جانشین انها شده است ؟
اوستیک با خشم گفت :
- متاسفم !
سپس در حالی که صورتش بر افروخته شده بود ، از آنجا دور شد .
گودلفین دونا را تا جلو کالسکه مشایعت کرد و گفت :
- اوستیک خیلی پولهایش را دوست دارد .
- رک گویی عادت من شده است .
- این نکته را تمام اهالی لندن می دانند ؟
- فکر نمی کنم .
گودلفین نگاه تندی به ویلیام که مهار اسبها را در دست داشت ، انداخت و گفت :
- به کالسکه چی اطمینان دارید ؟
- کاملا .
گودلفین خود را کمی از کالسکه کنار کشید و گفت :
- در این هفته ، چند نامه به شهر می فرستم . پیامی برای هاری نداری ؟
- هیچ ، جز این که حالم خوب است و بی نهایت خوشحالم .
- ولی وظیفه ی خود می دانم که نگرانیم را از جانب شما برای او بنویسم . هاری بیهوده وقتش را در لندن تلف می کند ، حال آنکه باید برای حفاظت اموالش به کرنوال بیاید . اگر هاری بفهمد که دزدان دریایی ساحل را تهدید می کند و ...
- قبلا این موضوع را به او گفته ام ، ولی او توجهی ندارد .
- اگر من جای او بودم ...
- بله ، اما شما جای او نیستید .
- اگر من جای او بودم ، هیچ وقت اجازه نمی دادم شما تنها به غرب مسافرت کنید . زنان در غیاب شوهرانشان ممکن است سرشان را از دست بدهند .
- فقط سرشان را ؟
- بدون شک شما فکر می کنید که آدم شجاعی هستید . اما من با جرات می توانم قسم بخورم که به محض مواجه شدن با یک دزد دریایی ، مانند تمام همجنسانتان ، تمام وجود شما خواهد لرزید و غش خواهید کرد .
- بدون شک .
- نمی توانستم در حضور همسرم زیاد صحبت کنم ، اعسابش خیلی ضعیف است . اما یکی دو شایعه وحشتناک به گوش من و همچنین اوستیک رسیده است .
- چه شایعاتی ؟
- درباره ی نگرانی زنها و از این قبیل .
- چرا ؟
- آنها چیزی را فاش نمی سازند ولی به نظر می رسد چند زن که در دهکده های نزدیک اینجا زندگی می کنند ، از دست این آدمها ی رذل لعنتی رنج بسیار دیده اند .
- بهتر نیست که به اصل موضوع رسیدگی شود .
- منظورتان چیست ؟
- آنها نه تنها رنج نبرده اند ، بلکه لذت هم برده اند . ویلیام ممکن است حرکت کنی ؟
آنها از باغ خارج شدند و در جاده اصلی به سوی ناورون تاختند . دونا کلاهش را از سر برداشت و شروع به باد زدن خود کرد و همچنان که قامت راست ویلیام را نگاه می کرد ، آهسته خندید .
- ویلیام ، فکر می کنم خیلی بد رفتار کردم .
- من هم این طور فکر می کنم ، بانوی من .
- خانه گودلفین بی نهایت گرم بود و خانمش دستور داده بود تمام پنجره ها را ببندند و بد تر از همه ، هیچ یک از مهمانان را نیز مطابق میل خود نیافتم .
- بسیار سخت است .
- دو مرد تازه به دوران رسیده ، به نام اوستیک و پن روز آنجا بودند و در تمام مدت راجع به فرنچمن حرف می زدند .
- سخنان جناب لرد را از فاصله ی دور شنیدم ، بانوی من .
- آنها به نواحی رودخانه مشکوک هستند .
- آنها فقط وقتشان را تلف می کنند .
- اربابت از خطر آگاه است ؟
- بله ، بانوی من .
- و با وجود این ، در خلیج لنگر انداخته است ؟
- بله ، بانوی من . قریب یک ماه است که اینجا زندگی می کند .
- همیشه توقف او اینقدر طول می کشد ؟
- خیر ، بانوی من .
- معمولا چند روز اینجا می ماند ؟
- پنج یا شش روز بانوی من .
- زمان به سرعت می گذرد ، شاید متوجه نشده که مدت زیادی در اینجا توقف کرده است ؟
- شاید .
- ویلیام ، اطلاعاتم راجع به زندگی پرندگان دریایی زیاد شده است . صدای پرواز آنها را تشخیص می دهم . در ماهیگیری نیز مهارت بسیاری کسب کرده ام .
- بله ، بانوی من .
- ارباب معلم بسیار خوبی است و عجیب این است که قبل از آمدنم به ناورون کمتر راجع به پرندگان و ماهیان فکر می کردم . خیال می کنم اشتیاق به شناسایی پرندگان و ماهیگیری ، از همان کودکی در من وجود داشته ولی تا به امروز آشکار نشده است . ای کاش منظور مرا درک می کردی .
- من کاملا منظور شما را می فهمم ، بانوی من .
- هیچ زنی قادر نیست به تنهایی با این اطلاعات آشنا شود . تو غیر از این فکر می کنی ؟
- محال است .
- حتما یک معلم دلسوز است تا آنچه را که خود می داند ، به شاگردش بیاموزد .
- و گاه ممکن است از طریق شاگرد ، دانش معلم کاملتر شود و چیزی نو را کشف کند که قبلا نمی دانسته است .
دونا لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید :
- ویلیام تو چه داستانی در ناورون گفتی ؟
- من گفتم که شما شام را در منزل جناب لرد صرف می نمایید و دیر وقت به خانه بر می گردید .
- اسبها را کجا می بندی ؟
- ترتیب تمام کارها داده شده است . من دوستان زیاد در گوبک دارم .
- لباس شبم را کجا عوض کنم ؟
- فکر می کنم پشت یک درخت مکان مناسبی باشد .
- درخت را انتخاب کرده ای ؟
- بله ، بانوی من .
آنها به سمت چپ جاده پیچیدند و به کنار رودخانه رسیدند . نهر باریکی در میان درختان جریان داشت . ویلیام دهنه اسبها را کشید . اسبها متوقف شدند . او لحظه ای مکث کرد و سپس دو انگشت دستش را به دهان برد و صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد . بلافاصله از آن طرف ساحل ، کسی به صدای او جواب داد . ویلیام به سوی دونا برگشت و گفت :
- بانوی من ، او منتظر شماست .
دونا ردای کهنه ای را از پشت تکیه گاه صندلی کالسکه برداشت و روی شانه اش انداخت و گفت :
- کدام درخت را گفتی ؟
- آن درخت بلوط پر شاخه را می گویم .
- گاه انسان بدون علت خوشحال است ، درست مثل یک پروانه .
- احساس می کنم ، بانوی من .
- راجع به عادت پروانه ها چه می دانی ؟
دونا برگشت ؛ ارباب ویلیام پشت سرش ایستاده بود و با دو دست نخی را گره می زد تا آن را از سوراخ قلاب ماهیگیری بگذراند .
- درباره ی پروانه ها حرف می زدید . از کجا مطمئنید که واقعا پروانه ها شاد هستند ؟
- کافیست انسان به آنها نگاه کند .
- منظورتان رقص پروانه ها در مقابل خورشید است ؟
- بله .
- بهتر است لباستان را عوض کنید . من در قایق منتظر شما هستم .ماهی های رودخانه منتظرمان هستند .
فرنچمن سپس پشت به دونا کرد و به طرف ساحل رودخانه رفت .
دونا در پناه درخت بلوط ، لباس عوض کرد و پس از حاضر شدن ، لباس شب ابریشمی را به ویلیام که کله اسبها مانع دیدن صورتش می شد ، داد و گفت :
- من از خلیج تا ناورون پیاده خواهم آمد . اندکی بعد از ساعت ده در خیابان منتظرم باش ، آنگاه می توانی مرا به خانه برسانی . طوری باید رفتار کنی که گویی تازه از پیش گودلفین می آییم .
- بسیار خوب ، بانوی من .
- خداحافظ ویلیام .
دونا دامن پیراهنش را تا قوزک پا بالا زد ، گره کمر لباسش را محکم کرد ، با پای برهنه از میان درختها گذشت و به طرف قایقی که نزدیک ساحل در انتظار او بود ، می دوید .
Darya_secret آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۰۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
خبرنگار فعال ماهنامه
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

9
فرنچمن در همان حال که کرمی را بر سر قلاب ماهیگیری قرار می داد ، سرش را بلند کرد و گفت :
- زود آمدی .
- آینه نداشتم تا آمدنم به تاخیر بیفتد .
- به راستی وقتی اشیایی چون آینه فراموش شوند ، زندگی چقدر ساده می شود .
دونا در قایق ، کنار فرنچمن ایستاد و گفت :
- بگذار من کرم را به قلاب بزنم.
فرنچمن قلاب ماهیگیری را به دونا داد و آنگاه دو پاروی پهن را برداشت و روی دماغه قایق نشست و آهسته شروع به پارو زدن کرد و قایق را به سوی پایین رودخانه راند .
کرم در دست دونا وول می خورد و قلاب ماهیگیری انگشتان دست او را خراش می داد . ناگهان دونا سرش را بلند کرد و متوجه شد که فرنچمن به او می خندد .
دونا با خشم و عصبانیت گفت :
- مثل اینکه من از عهده ی اینکار بر نمی آیم .
- بگذار کمی از ساحل دور شویم تا من آن را برایت انجام دهم .
- می خواهم خودم آن را انجام دهم ، به سادگی شکست نمی خورم .
فرنچمن جوابی نداد ، نگاهش را متوجه پرنده ای کرد که بالای سرش در پرواز بود و به آهستگی با سوت شروع به نواختن آهنگی کرد .
دونا دوباره مشغول شد و ناگهان پیروزمندانه فریاد کشید و گفت :
- نگاه کن ! نگاه کن ! موفق شدم !
سپس ریسمان ماهیگیری را بلند کرد و به فرنچمن نشان داد .
فرنچمن به پاروی خود تکیه داد و قایق را به دست امواج سپرد و گفت :
- خوب پیشرفت کرده ای .
هنوز مسافت زیادی نپیموده بودند که به تخته سنگ بزرگی رسیدند . فرنچمن با تکه ای طناب قایق را به آن متصل کرد و سپس کنار دونا روی دماغه قایق نشست .
امواج کوچکی سطح آب را می لرزاند و تکه های علف و برگ های خشک شده روی سطح آب را به این سو و آن سو می برد . هوا ملایم بود . ریسمان در میان انگشتان دونا با حرکت امواج به آرامی پایین و بالا می رفت و دونا گاهی با بی صبری آن را بالا می کشید و قلاب را بازرسی می کرد . اما کرم همچنان دست نخورده بر سر قلاب باقی بود و فقط یک نوار سیاه از جلبک دریایی به انتهای آن چسبیده بود.
- ریسمان را آنقدر رها کرده ای که کف دریا پهن می شود .
دونا که از گوشه ی چشم فرنچمن را می نگریست ، ریسمان را کمی بالا کشید .
در زیر وسایل ماهیگیری انتهای قایق ، ناگهان چشم دونا به کاغذ مچاله شده ای افتاد که روی آن تصویر پرنده ای در حال پرواز از نواحی گلی دریا کشیده شده بود . دونا به یاد تصویری که چند روز قبل فرنچمن از او کشیده بود ، افتاد . او آن را با تصویری که فرنچمن بار اول از او کشیده بود ، مقایسه کرده و تفاوت زیادی میان آنها یافته بود . این نقاشی ، او را در حالتی نشان می داد که بر روی نرده ی کشتی خم شده و پیر بلان مضحک را که با صدای ناهنجار سرودی را می خواند ، تماشا می کند . سپس فرنچمن تصویر را برداشت و آن را به دیوار اتاقک کشتی چسباند و در پایین آن تاریخ رسم کردنش را با خط بدی نوشت .
دونا از او پرسیده بود :
- چرا این تصویر را مانند تصویر اول پاره نکرده ای ؟
فرنچمن در جواب گفته بود :
- زیرا این تصویر حالتی از تو را نشان می دهد که می خواهم همیشه آن را به خاطر بسپارم .
او در کنارش ایستاده و موضوع عکس را فراموش کرده و تمام حواسش متوجه ماهیگیری است و از این که چند نفر از مستخدمین اوستیک و گودلفین و پن روز در آن حوالی در جستجوی او هستند و برای اسارتش نقشه می کشند ، غافل مانده است .
فرنچمن ناگهان افکار دونا را از هم گسیخت و گفت :
- نمی خواهی ماهی بگیری ؟
- به آن روز عصر فکر می کردم .
-می دانم ، از چهره ات پیداست .
- آنها به این حوالی مظنون شده اند .
- این موضوع هیچ مرا نگران نمی کند .
- اوستیک مردی بد طینت و لجوج است ، او مثل گودلفین کودن و بی فکر نیست . او می خواهد تو را از بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز کند .
- شاید .
- لابد با این مسخره کردن خیال می کنی که من هم مانند زنان دیگر از شایعات بی اساس لذت می برم .
- تو هم مانند تمام زن ها ، علاقه داری وقایع را به شکلی غم انگیز نشان دهی .
- تو از آنها غافلی .
- می خواهی چه بکنم ؟
- ممکن است یک نفر خیانت کند و تو را به دام آنها بیندازد .
- خودم را برای آن موقع کاملا آماده کرده ام .
- چطور ؟
- تو نقشه ی اوستیک و گودلفین را می دانی ؟
- نه .
- به تو نگفته ام که چگونه می خواهم آنها را اغفال کنم ؟
- فکر می کنی که ...
- من به هیچ چیز فکر نمی کنم اما تصور می کنم یک ماهی به قلاب تو گیر کرده است .
- پس تو می خواهی با آنها مبارزه کنی ؟
- اگر قصد نداری ماهی را از آب بکشی ، ریسمان را به من بده .
- تو می خواهی ...
- ریسمان را بالا بکش !
- دونا در حالی که می خندید ، شروع به بالا کشیدن ریسمان کرد و گفت :
- بالاخره گرفتمش ، سنگینی آن را در انتهای قلاب احساس می کنم .
فرنچمن آهسته گفت :
- ممکن است آن را از دست بدهی . حالا آرام باش و آن را به کنار قایق بیاویز .
دونا لحظه ای ریسمان را شل کرد و سپس آن را محکمتر از اول کشید و درست در لحظه ای که برق درخشان پولک های ماهی را در سطح آب دید ، ماهی بر سر قلاب تکانی خورد و در زیر آب ناپدید شد .
آه کوتاهی میان لبهای دونا خاموش گشت و گفت :
- آن را از دست دادم ، گریخت .
فرنچمن موهایش را از جلو چشمهایش کنار زد و گفت :
- حدس می زدم .
- خیلی علاقه مند بودم آن را بگیرم .
- می توانی یکی دیگر بگیری .
- ریسمان گره خورده است ، باید آن را باز کنم .
انگشتان دونا شروع به باز کردن گره ها کرد ، ولی ریسمان بیشتر گره خورد . دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست . فرنچمن بدون اینکه به دونا نگاه کند ، دست دراز کرد و ریسمان را از او گرفت . دونا به دماغه قایق تکیه داد و به افق چشم دوخت .
خورشید در حالی که ردی چون نواری قرمز رنگ در آسمان باقی گذاشته بود ، در مغرب پنهان شده بود . انوار طلایی رنگ خورشید ، سطح آب را به رنگ های مختلفی در آورده بود . امواج خروشان و غلتان مرتبا بر سینه کشتی می خورد . در پایین نهر یک تیهو با نوک خودش ، آب بازی می کرد . دیری نپایید که به آسمان پر زد و به آرامی صفیر کشید و دور شد .
دونا گفت :
- چه وقت آتش می افروزیم ؟
- وقتی برای شام ماهی صید کردیم .
- اگر نتوانستیم ...
فرنچمن ریسمان بدون گره را به دونا داد و گفت :
- در آ« صورت آتش روشن نمی کنیم .
آنها به ماهیگیری ادامه دادند . صدای متناوب یک توکا که در میان درختان آن طرف رودخانه مخفی شده بود ، شنیده می شد . دونا احساس می کرد که تمام وسوسه های درونی او که همیشه آرامش و سکوت او را بهم زده و گذشته ای پر تلاطم و اضطراب برایش به وجود آورده بود ، آرام شده اند . احساس می کرد ، نیرویی جادویی ، او را اسیر کرده است . حالتی به او دست داده بود که با آن بیگانه نبود ، گویی به سرزمینی قدم گذاشته است که آن را قبلا می شناخت و از صمیم قلب دیدنش را آرزو می کرد . این آرامشی بود که در جستجوی آن به ناورون آمده بود .جنگل و رودخانه و آسمان جزئی از امکانات این آرامش بودند و زمانی آرامش کامل می شد که وجود فرنچمن را در کنار خود احساس کند.
دونا آهسته گفت :
- موضوعی که باعث رابطه نزدیک ما می شود ، این است که هر دو فراری هستیم .
ناگهان فرنچمن ریسمان را بالا کشید . دونا درون قایق خم شد و در حالی که شاه هایش با شانه های او تماس پیدا می کرد ، با هیجان پرسید :
- چیزی گرفته ای ؟
- آری ، می خواهی آن را بالا بکشی ؟
- نه ، این ماهی توست .
فرنچمن در حالی که لبخند می زد ، ریسمان را به دست او داد . دونا ماهی را که تقلا می کرد ، کف قایق انداخت تقلای ماهی باعث شد که ریسمان دور بدنش گره بخورد .
دونا زانو زد و ماهی را در میان دستهایش گرفت . لباس او در اثر تماس با آب رودخانه تر و گل آلود شد و قسمتی از موهایش بر روی صورتش پریشان گشت . در حالی که سعی داشت قلاب را از دهان ماهی بیرون بکشد ، گفت :
- اوه ماهی کوچک بیچاره ، من تو را خیلی زجر دادم .
فرنچمن در کنار دونا زانو زد . قلاب را با حرکتی ناگهانی از دهان ماهی بیرون کشید . ماهی پس از اندکی تقلا آرام گرفت .
دونا با اندوه گفت :
- تو آن را کشتی .
فرنچمن پرسید :
- گرسنه ای ؟
دونا با صدایی که به گوش خودش نیز ناآشنا بود پاسخ مثبت داد .
فرنچمن گفت :
- چس آتش روشن می کنیم و شام می خوریم .
خورشید در مغرب پنهان شده و سایه درختان ساحلی اشباحی متحرک بر سطح آب به وجود آورده بود . آب دریا به سرعت بالا می آمد .
فرنچمن قایق را به سوی بستر رودخانه راند تا با کمک جریان آب ، به انتهای رودخانه بروند . آسمان بی رنگ اسرار آمیز تر و آب رودخانه تیره تر از همیشه می نمود . بوی خزه و علف های تازه در هوا پیچیده بود . ناگهان فرنچمن قایق را در وسط رودخانه متوقف ساخت و گفت :
- صدای مرغ حق است . می شنوی ؟
دونا احساس می کرد که فرنچمن همه چیز را در چشمان او می خواند . نگاه و آهنگ صدای فرنچمن گویای این حقیقت بود که او نیز صمیمانه دونا را دوست دارد ، ولی هر دو سعی می کردند حقیقت را کتمان کنند . اما تا چه موقع ؟ شاید فردا ، شاید پس فردا ، و شاید هم برای همیشه .
فرنچمن قایق را به طرف رودخانه راند . وارد خلیج شدند . صف انبوه درختان تا نزدیکی اسکله ادامه داشت . فرنچمن به پارو تکیه داد و گفت :
- درست فهمیدم ؟
- بله ؟
فرنچمن دماغه قایق را متوجه رسوبات ساحلی کرد . لحظه ای بعد آنها قدم به ساحل گذاشتند .
فرنچمن قایق را از آب بیرون کشید و سپس چاقویش را بیرون آورد ، کنار آب زانو زد ، مشغول پاک کردن ماهی شد و به دونا گفت که آتش بیفروزد . دونا مقداری شاخه خشک در زیر درختی پیدا کرد . با زانو آنها را شکست و به صورت ضربدر رویهم چید .
فرنچمن کنار آتش زانو زد و با دو تکه سنگ چخماق ، آتش روشن کرد . چوبها با صدا شکسته می شدند و هر لحظه شعله ی آتش بیشتر می شد . نگاه آنها از درون شراره های طلایی رنگ آتش به یکدیگر دوخته شده و سایه تبسمی بر روی لبهایشان نشسته بود .
- تا بحال در هوای آزاد ماهی سرخ کرده ای ؟
دونا جای کوچکی را در میان چوبها از خاکستر پاک کرد و سنگ صافی را در آنجا قرار داد و سپس ماهی را روی آن گذاشت . ابروان فرنچمن در هم کشیده شده و شعله ی آتش چهره اش را برافروخته کرده بود . فرنچمن نگاهی به دونا کرد و لبخندی زد و سپس با چاقو ماهی را برگرداند .
پس از آنکه ماهی به اندازه کافی سرخ شد ، فرنچمن آنر ا روی یک برگ قرار داد . ماهی بر اثر حرارت جز جز می کرد . فرنچمن آن را از وسط به دو نیم کرد و در حالی که لبخند می زد ، نیمی از ان را به دونا داد .
دونا گفت :
- ای کاش ...
- هنوز حرف دونا تمام نشده بود که فرنچمن از جا برخاست ، به طرف قایق رفت و با بطری بزرگی بازگشت و گفت :
- فراموش کرده بودم که شما به شام خوردن در « سوان » عادت دارید .
دونا پس از مدتی سکوت ، گفت :
- درباره ی شام خوردن من در سوان چه می دانی ؟
فرنچمن انگشتانش را که در اثر تماس با ماهی چسبناک شده بود ، لیسید و گیلاس را تا نیمه پر کرد و گفت :
- خانم ست کولمب در کنار روسپی های شهر شام می خورد و سپس همچون پسر ولگردی در خیابان های لندن پرسه می زند .
دونا در حالی که به آبهای تیره خیره مانده بود ، گیلاس را به لب نزدیک کرد ولی آن را سر نکشید . ناگهان در خیالش گذشت که فرنچمن او را یک زن هرجایی و هرزه تصور می کند ؛ زنی را که می خواهد مردی را به دام بیندازد . با این تفاوت که یک روسپی تنها به خاطر پول اینکار را می کند . اندوهی عمیق قلبش را فشرد ، آرزو کرد که در ناورون ، در خانه و در اتاق خودش بود و می توانست جیمز را که چهار دست و پا و تلو تلو خوران به طرف او می آید ، از زمین بلند کند . در آغوش بگیرد و به سینه بفشارد و صورتش را به گونه های گوشت آلود او بچسباند و این احساس اندوه و غم و بی هدفی را فراموش کند .
فرنچمن گفت :
- تشنه نیستی ؟
- دونابا اندوه به فرنچمن نگریست و گفت :
- نه ، نه ، فکر نمی کنم .
خاموش به شعله های آتش خیره مانده بودند . حرفهای غیر قابل بیان آنها همراه زبانه های آتش در هوا سرگردان می شد و محیطی خفقان آور به وجود می آورد .
بالاخره فرنچمن سکوت را شکست و آهسته گفت :
- هنگامی که در اتاقت می خوابیدم و به تصویرت نگاه می کردم ، تو در حال ماهیگیری و یا تماشای دریا از عرشه لاموت در نظرم مجسم می شدی .
دونا آهسته گفت :
- اگر تصویری از من در آنجا نبود ، شاید نمی توانستی تصویری درست از من داشته باشی .
- شاید ، اما این اشتباه تو بود که تصویرت را باعلم به اینکه دزدان دریایی در سواحل انگلستان رفت و آمد دارند ، در اتاق خواب گذاشته بودی .
- تو می توانستی روی آن را به طرف دیوار برگردانی و یا تصویری از دونای حقیقی در خیالت مجسم کنی ، تصویری که او را در حین تاخت و تاز با شلواری عجیب و نقابی بر صورت برای ترساندن زنان پیر و گوشه نشین شهر « سوان » نشان می دهد .
- این یکی از سرگرمیهای تو در سوان بود ؟
- این آخرین کاری بود که قبل از فرار از لندن انجام دادم .
فرنچمن ناگهان خندید . مقداری دیگر از هیزم های پشت سرش را بر روی آتش افکند و گفت :
- تو هم مانند من جسور و سرکش بوده ای . پوشیدن لباس سواری و ترسانیدن زنهای پیر ، دست کمی از دزد دریایی بودن ندارد .
- تو پس از به دست آوردن غنایم ، احساس غرور می کنی ، اما من بعد از آن شب همیشه در خود احساس نفرت و حقارت کرده ام .
- تو یک زنی و حتی کشتن یک ماهی هم تو را ناراحت می کند . وقتی من پسر جوانی بودم ، سرباز بازی می کردم و برای شاه خود می جنگیدم ، ولی در هنگام رعد و برق سر بر دامان مادرم می گذاشتم و انگشتانم را در گوش هایم فرو می کردم . برای آنکه سرباز بودنم را حقیقی جلوه بدهم ، گاهی با قرمز کردن دستهایم وانمود می کردم که مجروح شده ام اما وقتی برای اولین بار سگ خون آلودی را دیدم که که جان می سپرد ، فرار کردم و مریض شدم .
- این همان حالتی است که من بعد از بالماسکه احساس می کردم .
- به خاطر همین آن را برایت گفتم .
- حالا دیگر تو به خون ریزی و آدم کشی اهمیتی نمی دهی . تو یک دزد دریایی هستی و جنگیدن ، دزدیدن ، کشتن و غارت کردن ، زندگی تو شده . تمام کارهایی که روزی تظاهر به آن می کردی ، ولی از انجام دادنشان وحشت داشتی ، حالا برایت عادی شده است .
- برعکس ، اغلب اوقات من هم می ترسم .
- اما نه مانند سابق ، دیگر تو از ندای وجدان نمی ترسی .
- از وقتی یک دزد دریایی شدم ، تمام احساسات در من مرده اند . شاخه های بزرگ در آتش می سوخت و به قطعات کوچکی تبدیل می شد . شعله هر دم ضعیف تر می شد . طولی نکشید که آتش به توده ای خاکستری سفید تبدیل شد .
فرنچمن گفت :
- فردا باید نقشه ی دیگری بکشم .
دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست و گفت :
- منظورت این است که باید از اینجا بروی ؟
- می خواهم دوستان تو گودلفین و اوستیک را به دریا بکشانم .
- خطرناک است .
- می دانم .
- جای دیگری هم در طول ساحل لنگر می اندازی ؟
- شاید .
- ممکن است گرفتار شوی .
- شاید .
- چرا ؟
می خواهم به خودم ثابت کنم فکر من بهتر از آنها کار می کند .
- دلیلی احمقانه است . غرور و خودپسندی تو را ثابت می کند . بهتر است به بریتانی برگردی . تو دوستانت را به نیستی می کشانی .
- آنها اهمیت نمی دهند .
- ممکن است لاموت صدمه ببیند .
- لاموت برای لنگر انداختن در بندر ساخته نشده است .
دونا دیگر حرفی نزد و به توده ی خاکستری که باد آن را به اطراف می پراکند ، خیره شد . فرنچمن دستهایش را بالای سرش برد و خمیازه ای کشید و گفت :
- ای کاش تو پسر بودی و همراه من می آمدی !
- حالا هم می توانم بیایم .
- زنهایی که از کشتن یک ماهی وحشت دارند ، خیلی حساسند و نمی توانند با دزدان دریایی همکاری کنند .
دونا در حالی که ناخنش را می جوید گفت :
- تو اینطور فکر می کنی ؟
- کاملا .
- خواهش می کنم اجازه بده همراه تو بیایم تا به تو ثابت کنم که اشتباه می کنی .
- یا سفر دریا حالت را به هم می زند و یا اینکه سرما می خوری و مریض می شوی و درست موقعی که نقشه های من با موفقیت پیش می رود از من می خواهی که تو را به ساحل برگردانم .
دونا با خشم به فرنچمن خیره شد و گفت :
- چقدر حاضری شرط ببندی ؟
- نمی دانم .
- گوشواره هایم ، همان گوشواره های یاقوتی که وقتی در ناورون با تو شام می خوردم به گوشم بود .
- آنها واقعا با ارزش هستند . اگر تو این شرط را ببری ، چه چیز از من می خواهی ؟
دونا لحظه ای سکوت کرد و به نقطه ای خیره شد و ناگهان گفت :
- کلاه گیس گودلفین را .
- قبول دارم .
دونا در حالی که به سوی قایق می رفت گفت :
- چه وقت حرکت می کنیم ؟
- هر وقت نقشه هایم کامل شود .
- لابد از فردا شروع به کار می کنی ؟
- بله ! فردا شروع به کار می کنم .
- فکر می کنم کمی سرم درد می کند و سردردم با تب همراه است . بنابراین پرو و بچه ها باید از آمدن به اتاق من خودداری کنند . ویلیام باوفا پرستاری مرا به عهده خواهد داشت و غذا و آب برای بیمار می آورد ، بیماری که هرگز در اتاقش نیست .
- تو خیلی زرنگی .
دونا سوار قایق شد و فرنچمن پارو ها را برداشت و به آرامی قایق را به طرف خلیج راند . از دور دکل لاموت در نور خاکستری نمایان شد .
آنها در کنار اسکله ابتدای خلیج از قایق پیاده شدند و به طرف جاده اصلی رفتند .
فرنچمن گفت :
- فکر می کنم از شامی که با گودلفین خوردی لذت بیشتری بردی .
- خیلی زیاد .
- ماهی ها به طرز دیگری سرخ شده بودند .
- بسیار لذیذ بودند .
- دریا اشتهای انسان را کور می کند .
- بر عکس ، هوای دریا اشتهای مرا تحریک می کند .
- ما باید قبل از سپیده دم حرکت کنیم .
- بهترین موقع روز .
- شاید مجبور شوم بدون اطلاع قبلی کسی را به دنبالت بفرستم .
- من همیشه حاضرم .
صحبت کنان از میان درختها گذشتند . ویلیام در کنار کالسکه انتظار آنها را می کشید . در این موقع ساعت بزرگ دیواری جلو ساختمان ، نیمه شب را اعلام کرد .
فرنچمن لحظه ای زیر سایه درختان ایستاد و مشتاقانه دونا را نگریست و آنگاه پرسید :
- واقعا می خواهی بیایی ؟
- بله .
فرنچمن پشت به دونا و رو به لاموت که در خلیج لنگر انداخته بود ، راه بازگشت را در پیش گرفت .
دونا لحظه ای چند زیر درختان کم پشت کنار جاده به آینده مبهم خود که در هاله ای از بیم و امید محصور شده بود ، می اندیشید و به زمزمه نسیم که در شاخه های درختان می پیچید و آنها را می جنباند ، گوش داد .
Darya_secret آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, دافنه, دوموریه, دونا, رمان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
مهمانخانه جامائیکا | دافنه دوموریه | دانلود کوهیاران خارجی 5 ۲۶ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۵۷ بعد از ظهر
ربه کا | دافنه دوموریه | دانلود patrin خارجی 6 ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
دونا | دافنه دوموریه | موبایل R.A.S.O.O.L رمان خارجی 2 ۳ آبان ۱۳۸۹ ۰۹:۴۸ قبل از ظهر
دونا | دافنه دوموریه | دانلود mahdiyeh خارجی 4 ۲۴ مهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۶ بعد از ظهر
عشق ژنرال | دافنه دوموریه (اسکن) شبنم کتابهای کامل شده خارجی 24 ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ۱۱:۳۰ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان