| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز سلام دوستای گلم ! ![]() این کتاب یکی از آثار خانم دافنه دوموریه هست که خیلی جالبه ، ماجرای جدیدی داره و جذابه . به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد . ![]() رمان : دونا نویسنده : دافنه دوموریه مترجم : فریدون حاجتی تعداد فصل : 24 اشاره نمی دانم این دوموریه است که مرا به خود می خواند یا « دونا » فرزند خیال و پندار دوموریه . اما هرچه هست پس از چهل سال که از ترجمه ی دونا گذشته ، دیگر بار بازگشته ام تا نگاهی افکنم به عرصه ای که دوموریه مرا با خود به دنیای پر رمز و راز « دونا » برد . در این چاپ جدید ، دست به ویرایشی نزدم ، نه از آن باب که اعتقاد دارم نیازی به بازنگری در این ترجمه نیست که باور دارم فرزند ذهنی آن روزی ام ، یادگاری است از روزگار جوانی . این ترجمه حادثه ای است که در بیست سالگی مترجم اتفاق افتاده و وقتی دگرباره باز می خوانمش ، خویشتن را در آینه ی 20 سالگی می بینم . جوان ، شفاف و پرتوان . پس بگذار این نمادی باشد ، از جوانی ، شفافیت و توانایی . فریدون حاجتی دونا از نگاه نشریات بزرگ جهان دونا ، مخلوق ذهنیت دنیای رنگارنگ و خیالین خانم موریه ، به سبب اقتدارو استحکام شخصیتیش ، خالق خویش را به دنبال خویش می کشد . و این بار خالق است که ناگزیر است از مخلوق خود تبعیت کند . ساندی تایمز در داستان دونا ، اثر دوموریه ، جلوه ها و راز های پوشیده دوران گذشته نمودی دگرباره می یابد . دیلی اکسپرس سرگذشتی شور انگیز و دلنشین برای دوستداران داستان های لطیف ، عاشقانه و پرماجرا . اثری جالب و بی نظیر از نویسنده ی داستان معروف ربه کا ، که با آثار عظیمی چون ربه کا ، بر باد رفته و مادام بواری ، پهلو می زند . سپید و سیاه مقدمه مترجم دافنه دوموریه ، فرزند هنر پیشه و کارگردان مشهور انگلیسی ، سرجرالد دوموریه همانند پدر به قلمرو هنر گام نهاد و به خلاف پدر که نقش آفرینی می کرد ، با کلمات زیباترین تصویر ها را می آفرید . از زندگی نامه خودنوشتش چنین می خوانیم : « سالهای کودکی من و دو خواهرم در لندن سپری شد. 18 ساله بودم که موقعیتی پیش آمد تا شش ماه در پاریس زندگی کنم . کتاب های چندی به زبان انگلیسی و فرانسوی خواندم و چند قطعه شعر سرودم و تعدادی داستان کوتاه نوشتم . آثار کاترین مانسفیلد ، و گی دوموپاسان را بسیار دوست داشتم . گاه گاهی هم آثار آنتونی ترولوب و رابرت لویی استیونسون را می خواندم . قدم زدن در سبزه زار ها ، مرغزار ها ، پناهگاه ها و سایه سار بیشه ها ، پرورش گلها و گوش سپردن در سکوتی خیال انگیز به نغمه های بریده بریده ی پرندگان در میان شاخسارها و غرش امواج کف آلود دریا ، روح مرا از شادی سرشار می کرد و نفرتی در من می نشاند از زندگی شهری و نیز میهمانی های مجلل و اجتماعات بزرگ نفرت دارم و معتقدم سرچشمه تمام درد ها و رنج های جهان خاکی ، خودخواهی بشر و اندیشیدن به منافع شخصی است . موریه از سال 1928 کار خود را با نوشتن داستانهای کوتاه شروع کرد و در سال 1931 نخستین اثرش بلندش با نام « زنجیر عشق » منتشر شد . حوادث این داستان در فووی واقع می شود و موریه شرح دقیق و دلپذیری از این ناحیه در کتاب خود به دست می دهد . وقتی کتاب منتشر شد یکی از افسران گارد به نام فردریک براونینگ چنان مسحور توصیفات کوریه از فووی شد که تابستان همان سال رهسپار آن ناحیه شد و در آنجا با نویسنده ملاقات و سه ماه بعد با او ازدواج کرد . موریه بعد ها دو کتاب دیگر نوشت . به نام « من هرگز دوباره جوان نخواهم شد » و « جولیوس » که هر دو اثر با موفقیتی بسیار روبرو گردید . دوموریه در سال 1937 کتاب دوموریه را نوشت که در واقع شرح حال گستاخانه ای از خاندان فرانسوی – انگلیسی خود بود . این زندگی نامه خودنوشت عده ای از دوستان پدرش را آزرده ساخت . پس از انتشار ربه کا در سال 1938 ، موریه ناگهان با شگفتی زیاد متوجه شد که به جمع مشهور ترین نویسندگان قرن بیستم پیوسته است . با این اثر برجسته موریه خود را در ردیف امیلی برونته و ماگارت میچل قرار داد و بسیاری را شیفته قلم سحار خود گرداند و نام موریه با سرعت شگفت انگیزی در اذهان مردم انگلیس پر طنین گرداند و از آنجا به سراسر اروپا راه یافت . از دیگر آثار دوموریه که جاودانه خواهد ماند می توان از : دختر عموی من راشل ، مهمانسرای جاماییکا ، بی دلیل ، سپر بلا ، ماری آن ، و آخرین اثرش پرواز شاهین نام برد که در سال 1956 منتشر شد . موریه صحنه های مختلف زندگی را با زبانی روشن و توصیفی شفاف در برابر چشم های ما به تصویر می کشد . ساده نویسی یکی از ویژگی های بارز هنر نویسندگی اوست . دونا بی گمان یکی از برجسته ترین آثار موریه است که نویسنده تمام ذوق و ظرایف قلم خود را در به وجود آوردن آن به کار برد ، با کلامی طنز آمیز ذهن و خیال خواننده را به روزگاران سلطنت شارل دوم کشانده است . موریه به نوعی داستان را در متن حوادث لطیف و عاشقانه بازگو کرده که خواننده ، دنیای پیرامون خود را فراموش می کند و با شوق و شوری بسیار ماجرا را دنبال می نماید . 1 وزش باد شرقی ، رودخانه درخشان هل فورد را می آشوبد و طغیان زده می کند و موج های کوتاه ، خصمانه بر شنهای ساحلی می کوبند . خیزابهای انبوه در هنگام مد شکسته و از هم می پاشند و نا منظم خود را به ساحل شنی می زنند . مرغان دریایی به سوی نواحی کم عمق و مردابی دریا می گریزند و در هنگام پرواز بالهای خود را به آب می سایند و یکدیگر را فرا می خوانند . یاعو ها چرخ زنان ، فریاد کشان بر بالای دریا در پی صید ، گاه به گاه خود را به آب می زنند .خیزابهای برخاسته از بستر رودخانه ، پس از عبور از دماغه لی زارد در مصب رودخانه بر روی امواج غلتان فرود می آیند و با موج های خروشان و رسوبات عمق دریا مد تیره رنگی را تشکیل می دهند . شاخه های کوچک ، نی های بیجان ، اشیاء فراموش شده ی عجیب ، برگهای پوسیده و غنچه های گل بر سطح رودخانه که آب آن در اثر باران بالا آمده است ، شناورند . تنها چند خانه با فواصل نا منظم در بالای گذرگاه هل فورد و تعدادی خانه ی یک طبقه در فضای باز لنگرگاه پورت ناواس دیده می شود و این غربت و عزلتی که در ناحیه است شاید بدین علت باشد که بادی که از طرف شرق می وزد ، توقف در لنگرگاه را مشکل می سازد . سالهای متمادی است که رودخانه بدون هیچ تغییری مسیر خود را طی می کند . سالهایی که از آنها فقط خاطراتی به جا مانده است . در روزگاران گذشته ، تپه ها و دره ها ، بسیار باشکوه به نظر می رسیدند . بنا یا عمارتی در ساحل وجود نداشت تا شکوه و پاکی دریا را بیالاید . لوله ها و دودکش های آشپزخانه ها ، در برابر درختان سربه فلک کشیده ، قامت نکشیده بودند .چند کلبه در دهکده دیده می شد ولی هیچ گاه مانع زیست رودخانه ای پرندگان آبزی چون تلیله و پنگوئن نبود . در آن زمان ، قایقی نبود که مانند امروز ، سینه ی امواج را بشکافد . امتداد رودخانه به دو شاخه ی کنستانتین و گویک که آرام و بی تلاطم بود ، تقسیم می شد . تنها معدودی از ملوانان که تندباد های جنوب غربی آنها را از مسیرشان در بالای رودخانه منحرف کرده ، بدانجا رانده بود .با رودخانه آشنا بودند . رودخانه در نظر آنها غمزده و کسل کننده می نمود و به علت سکوت دائمی ، تا حدی ترسناک جلوه می کرد .آرزوی ملوان ها این بود که از شدت باد کاسته شود تا بتوانند رهسپار دریا شوند . دهکده ی هل فورد ، هرگز در ملوانان کنار ساحل و یا مردم کلبه نشین ساحلی ، احساسی را بر نمی انگیخت . وجود مرغان پادراز دریایی که مد آنها را به سواحل کم عمق دریا رانده بود ، هیچ گاه نمی توانست برای آنها جالب توجه باشد و بدین طریق رودخانه از نظر ها مخفی و جنگلها و تپه ها دست نخورده باقی مانده بود و کسی از وجود آنها اطلاعی نداشت و آن زیبایی سکر آور که در هر تابستان به رودخانه ی هل فورد فریبندگی خاصی می داد ، همچنان ناشناخته به نظر می رسید . حالا آن روزگار سپری شده است و اینک هیاهو و سر و صدا ، بلور سکوت دهکده را می شکند . رفت و آمد کشتیهای تفریحی ، امواج را کف آلود می کند . علاقه مندان کشتیرانی ، یکدیگر را در آنجا ملاقات می کنند و حتی ولگرد ساحل ، با آن نگاه بی روحش که یک نوع بی تفاوتی نسبت زیبایی های طبیعت در آن موج می زند - در پی صید میگو - کشتی خود را در نواحی کم عمق به این طرف و آن طرف می راند و گاهی با یک اتومبیل کوچک و فرسوده ، مسیری گل آلود و ناهموار را که مستقیما به دهکده منتهی می شود در پیش می گیرد و در تنها قهوه خانه ی سنگی مزرعه با مسافرین دیگر چای می نوشد . این قهوه خانه از بقایای قصر ناورون است که هنوز اثراتی از شکوه و جلال گذشته را در گوشه و کنار ان می توان دید . و دو ستونی که زمانی در مدخل رود خانه قرار داشته ، حالا پایه های انبار غلات را تشکیل داده است و گلسنگ ها با پیچک هایی که آنها را در بر گرفته اند ، اطراف ستون ها را پوشانده اند . محلی که ولگرد ساحل در آنجا چای می نوشد ، قسمتی از سالن ناهار خوری قصر ناورون است و پله ی کوچکی که زمانی به تالار قصر منتهی می شد ، اکنون به یک دیوار آجری ختم می شود . بقیه قصر به مرور زمان ویران شده و یا در حال ویران شدن است . چهار دیواری قصر با ویران شدن یکی از دیوار ها ، اکنون به شکل حرف E در آمده است و چندان شباهتی با قصر ناورون ندارد و از باغ و بوستان گذشته ، اثری نمانده است . ولگرد ساحل ، پس از نوشیدن چای به افق دوردست خیره می ماند و تبسمی تلخ بر لبانش نقش می بندد . در خاطرات آشفته ی او نقش زنی به جا مانده است که اکنون برایش نا آشناست . دختری که هر روز از میان درختان ساحلی به رود خانه چشم می دوخت و روشنی و گرمای آفتاب را با تمام وجود حس می کرد . او با قیل و قال مزرعه انس گرفته و صدای برخورد سطل ها ، صدای گاو ها و گوسفندان و صدای خشن مزرعه دار و پسرش را – هنگامی که یکدیگر را از دو سوی دهکده صدا می زدند – می شنود ، ولی انعکاس صداهای گذشته ، با گوشش نا آشناست . در حاشیه ی تاریک جنگل ، صدای سوت مردی به گوش می رسد و طولی نمی کشد که مردی لاغراندام ، با قامتی خمیده ، از پای دیوارهای ساکت خانه ای به نفیر او جواب می دهد . آب در بستر رودخانه ، خروشان و غلتان جاری است و از به هم ساییدگی برگها در اثر وزش باد ، صدایی خشک برمیخیزد . مرغان صدف خوار در نواحی کم عمق گلی دریا ایستاده و در پی صید به هر سو نظر می افکنند . امروز دیگر آنانی که در گذشته زندگی می کردند ، فراموش شده اند . حتی اسمهای آنها از خاطره ها محو گردیده و گلسنگ ها و خزه ها ، سنگ قبر هایشان را نیز پوشانده است . خاکهایی که از بقایای پل ویران شده ی قصر ناورون بر جای مانده ، پایمال سم اسبان و احشام شده است . در بهار دهقان زادگان پامچال ها و گل های حسرت را از کنار خلیج جمع می کنند . شاخه های خشک درختان و برگهای پوسیده در زیر چکمه های گلی آنها ، با سر و صدا می شکنند . خلیج در اثر بارندگی های پی در پی زمستان بالا آمده و تیره رنگ و دلگیر به نظر می رسد . انبوهی از درختان تنومند در کنار آب صف کشیده اند . سد ساحلی ، جایی که « دونا » آتش افروخت ، به شعله ها نگریست و به معشوقش خندید ، با پوشش از خزه ی سبز و با طراوت دراز کشیده است . دیگر صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر ها از سوراخ های دماغه ی کشتی شنیده نمی شود ، بوی تند تنباکو به مشام نمی رسد و انعکاس زمزمه ی مردی بیگانه ، در کنار آب شنیده نمی شود . مردی ، کشتی تفریحی خود را در لنگرگاه دهکده رها می کند و با یک قایق در دل شب ، مسیر رودخانه را در پیش می گیرد ، هنگامی که به دهانه ی خلیج می رسد و صدای قورباغه ها را می شنود ، تردید می کند . با وجود گذشت قرنها ، هنوز هم آنجا اسرار آمیز است . مرد نگاهی به پشت سر خود و گستردگی رودخانه می اندازد و همچنان که به پاروی پهن قایق تکیه زده است ، لحظه ای تامل می کند . سکوت عمیق رودخانه او را سخت به اندیشه فرو برده است . ناخود آگاه به خاطر درهم ریختن آرامشی که در طبیعت وجود دارد ، خود را موجودی مخل نظم و مزاحم احساس می کند . چند قدمی به طرف چپ خلیج پیش می رود . ترنم موج های کوتاه ، برگهای پهن شناور بر آب را به لرزش می آورند و صدایی به گوش می رسد که در میان درختان ساحلی بازتابی دارد . هرچه به انتهای ان می نگرد ، خلیج باریکتر و درختان در حاشیه ی رودخانه ، تنومند تر به نظر می رسد . گویی جادو شده است . احساسی افسون کننده ، عجیب و هیجان انگیز روحش را تسخیر کرده است . او تنهاست ، ولی این نجوایی که در نواحی کم عمق می شنود چیست ؟آیا شبحی آنجا ایستاده است ؟ این شبح زنی است که موهایش را از پشت گوش به عقب آویخته و شنلی بر روی دوش انداخته ؟ چه خیال باطلی ؟ آنها فقط سایه های درختان هستند و آن صدا ها ، جز سایش برگها و نفس آرام پرنده های خفته چیزی نیست ؟ حس می کند که رفتن به ان سوی ساحل ، به انتهای خلیج ، برایش ممنوع است . آنجا باید همچنان غیرمکشوف بماند . قایق دیگر نباید پیش برود . دماغه ی قایق را به طرف لنگرگاه برمیگرداند و همچنان که به عقب بازمی گردد ، زمزمه ای ناآشنا به گوشش می رسد : انعکاس گامها ، فریادی در شب و بالاخره ، صدای سوتی آهسته و زمزمه ی یک آهنگ عجیب . نگاهش به تاریکی خیره می شود . در قعر تاریکی ، شبه یک کشتی از خلال مه پدیدار می گردد . ضربان قلبش تند می شود ، برای فرار از افسون شدن ، فشاری بر پارو وارد می آورد .قایق در دل شب ، چون تیری سینه ی امواج را می شکافد و پیش می رود . در لنگرگاه به کشتی می رسد. برای آخرین بار نگاهی به مدخل خلیج می افکند ، مهتاب بر شاخ وبرگ درختان سر به فلک کشیده ، گرد نقره پاشیده و خلیج را در نوری فریبنده شناور ساخته است . مرغ شب می نالد ، حرکت یک ماهی ، سطح آرام آب را بر هم می زند و کستی به آرامی از آنجا دور می شود . مسافر ما به کابین خلوت و آرام خود پناه می برد و در میان کتابهایش به جستجو می پردازد تا بالاخره نقشه ای ناصحیح از ناحیه ی کورن وال را پیدا می کند . رنگ پوستی که نقشه روی آن کشیده شده ، در اثر مرور زمان ، به زردی گراییده و علامات روی آن تا حدودی محو شده است . املاء کلمات روی نقشه مربوط به قرنها پیش است . رودخانه هل فورد و همچنین دهکده های کنستانتین و گویک به طور روشن و واضح بر روی نقشه دیده می شود . مسافر ما ، به علامت آبراهه ای باریک که از رودخانه ی اصلی منشعب می شود و پس از طی مسافتی کوتاه به طرف غرب می رود و به یک دره می ریزد ، خیره می شود . در زیر آن با حروف ریز رنگ رفته نوشته شده است : خلیج فرنچمن . مسافر ما مدتی متحر بر روی اسم خیره می ماند ، شانه بالا می اندازد و نقشه را لوله می کند و بالافاصله به خواب می رود . امواج در اطراف کشتی به آرامی بالا و پایین می رود و ماه بر روی رودخانه می درخشد . در عالم رویا ، زمزمه هایی می شنود و یک دوران فراموش شده از لابلای گرد وغبار زمان ، در خاطره اش تجدید می شود و او به زمانی دیگر پا می گذارد . صدای سم اسبی را که چهار نعل در طول جاده به طرف قصر ناورون می تازد می شنود . در بزرگ قصر را می بیند که با تکان باز می شود و مردی رنگ پریده و وحشت زده ، به سوارکار خرقه پوش خیره می گردد . او « دونا » را در لباس شب می بیند که در بالای پله ها ظاهر می شود . مردی با تبسمی مرموز بر لب ، در کنار خلیج قدم می زند . مردی دیگر که دشنه ای در دست دارد ، در گوشه ی پله ها خود را مخفی کرده است . ناگهان فریاد کودکی در فضا طنین می افکند و قسمتی از دیوار کنار می رود . دو سگ کوچک با پشم وز کرده ، زوزه کشان به طرف جسمی که کف اتاق افتاده است ، می دوند . در نیمه شب عید میلاد مسیح ، قطعه ای چوب روی سد ساحلی متروک کنار دریا می سوزد . مرد و زنی به چشمهای یکدیگر خیره شده اند و اسرار قلبشان را در چشمان یکدیگر می خوانند . در سحرگاه ، یک کشتی از آنجا دور می شود .ماه خصمانه در آسمان صاف و آبی می درخشد و یاعو ها فریاد می زنند . تمام این حوادث ، در مغز مسافر ما ، از نو زنده می شود . او خود را همراه آنان حس می کند . گویی جزیی از آنها شده است . جزئی از دریا ، کشتی ، دیوار های قصر ناورون ، قسمتی از یک کالسکه که تلق تلق کنان در جاده ی ناهموار کورن وال حرکت می کند و حتی قسمتی از آن لندن قدیمی و فراموش شده ، جایی که شبگردان ، مشعلهای فروزان را حمل می کردند و مستان بر سنگفرشهای گل آلود ، افتان و خیزان اینسو و آنسو می رفتند و قهقهه می زدند . او هاری را در یک کت اطلسی ، در حالی که سگهایش او را دنبال می کنند ، در نظر مجسم می کند که تلو تلو خوران به طرف اتاق خواب « دونا » می رود . ویلیام را با آن دهان کوچک و صورت مرموز می بیند و بالاخره کشتی لاموت را در لنگرگاه در نظر می آورد . درختان را در کنار آب میبیند و آوای پر فریاد حواصیل و تلیله ها را می شنود و همچنان که به پشت خوابیده است ، دنیای پرماجرای یک دزد دریایی که برای اولین بار آن خلیج را پناهگاه خود ساخت ، در خیالش مجسم می شود . کاوه ی آهنگر می گویـد با نگاهـی گویا با لبانی خامـوش: « قصـر ضحاک هنوز آباد است تو به ویرانیـ این کاخ بکوشـ !» [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] ویرایش توسط Darya_secret : ۲۱ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۹:۲۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ALI-, -Nasrin-, -دایان-, .ELHAM., @nilu, Admin, aryana1366, asalcheshmak, Esperichoo, farnaz58, hala, hiva, maryam1363, safo, setare-samavat, shakiii, Sokout, yasi_69, ~Spunk!e~, آرام.د, ترنم, فارقليطا, منجی, ღدختر کائناتღ |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 2 زنگ ساعت کلیسا ، نیمه شب را اعلام کرد . کالسکه ای در دل شب ، به سرعت به طرف لونستون در حرکت بود . گردش سریع چرخ های کالسکه ، سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود . کالسکه در میدان مقابل یک مهمانخانه ایستاد . کالسکه چی زیر لب غرید و از کالسکه پایین پرید . به سرعت دهانه ی اسبها را گرفت . دو انگشتش را بین لبها قرار داد و سوت زد . بالافاصله مردی از مهمانخانه خارج شد و در حالی که با تعجب به کالسکه چی می نگریست ، به طرف میدان آمد . کالسکه چی گفت : - وقت را تلف نکن . فورا آب و غذا برای اسبها بیاور ! آنگاه خمیازه ای کشید و با ترشرویی ، نظری کوتاه به اطراف افکند . دوستش مرتبا پاهای کرخت شده اش را به زمین می کوفت و زیر لب غرولند می کرد . کالسکه چی او را به تنگ آورده بود ، برای این که او را به حرف بیاورد گفت : - جای شکرش باقی است که پشت اسبها هنوز نشکسته . کالسکه چی شانه هایش را بالا انداخت . او آنقدر خسته بود که حوصله ی حرف زدن نداشت . با آنکه جاده خراب بود ولی اگر چرخها می شکست و یا اسبها تلف می شدند ، او مقصر شناخته می شد .اگر آهسته می رفتند ، سفرشان بیشتر از یک هفته طول می کشید ، ولی او مجبور بود به علت رفتار غیر قابل تحمل بانویش ، با سرعت حرکت کند . سرعت زیاد ، اسبها و کالسکه چی را کاملا از پا در آورده بود . کالسکه چی غرق در رویاهای خود بود که آن مرد با دو سطل آب برگشت . در همان حال که اسبها حریصانه آب را می بلعیدند ، ناگهان پنجره ی کالسکه به شدت باز شد ، بانو سرش را بیرون آورد و با صدای سرد و خشکی فریاد زد : - چرا توقف کردی ؟ مگر سه ساعت پیش به اسبها آب ندادی ؟ کالسکه چی زیر لب می غرید ، به طرف پنجره ی باز کالسکه رفت و گفت : - بانوی من ، اسبها به سرعت زیاد عادت ندارند . شما فراموش کرده اید که مسافت طولانی را در این مدت پیموده ایم . به علاوه چنین جاده هایی برای اسبهای شما که از نژاد اصیل می باشند ، مناسب نیست . - چرا هذیان می گویی ؟ هرچه نژاد اصیل تر باشد ، تحملش بیشتر است . از این پس موقعی می توانی اسبها را متوقف کنی که من دستور بدهم . پول این شخص را بده و حرکت کن ! - اطاعت بانوی من ! کالسکه چی در حالی که سرش را تکان می داد و زیر لب غرولند می کرد ، در جایگاهش قرار گرفت . بار دیگر اسبها سم بر زمین کوبیدند و عرق ریزان معابر سنگفرش شهر خواب آلود را پشت سر گذاشتند و وارد راهی ناهموار و پر از دست انداز شدند . دونا ، افسرده خاطر ، از پنجره به بیرون خیره شده و در افکار دور و درازی فرو رفته بود . بچه ها هنوز خواب بودند که این خودش نعمتی بود . حتی پرو پرستار بچه ها ، قریب دو ساعت بود که در بستر تکان نخورده بود . هنریتا دخترک پنج ساله اش ، چهار بار دچار تهوع شده و با رنگی پریده در گوشه ای خوابیده بود ، گیسوانش روی شانه پرستار افشان شده بود . پسر شیر خوارش جیمز ، چنان در خواب عمیقی فرو رفته بود که گویی تا رسیدن به مقصد ، خیال بیدار شدن ندارد . انگار می دانست چه لحظه های ناگواری در انتظارشان است ؛ بستر های کوچک به هم چسبیده ، اتاق های متروک ، قیافه های گرفته ی پیشخدمت ها با آن نگاه های بهت زده و محزونشان . او محکوم بود که این ناملایمات را تحمل کند ، زیرا عنان گسیختگی های زندگی ، توفانی در روحش ایجاد و مجبورش کرده بود کورکورانه از تمایلات ناشناخته ی قلب خود پیروی کند . شب زنده داری ها ، شوخی های زننده و هرزگی های روکینگهام جوان سبک مغز و هوس باز ، بی قیدی های شوهرش هاری ، دهن دره ها و بی توجهی های او روحش را خسته کرده بود . احساس بیزاری از زندگی مثل دندان درد مزمن ، او را رنج می داد . سرانجام در آن شب ، احساس کرد که از خودش متنفر است و این آزردگی از خویشتن آنقدر در او قوت گرفت که حاضر شد تکان های کالسکه ی لعنتی را تحمل کند و عازم سفری مسخره آمیز و مضحک به سوی خانه ای متروک و دور افتاده شود که فقط یک بار در زندگیش آن را دیده بود و جز آن چیزی درباره اش نمی دانست . دونا زنی بود اسیر احساسات که از روی هوس با هاری ازدواج کرد . در آغاز لبهای همیشه متبسم و حالت چشمهای آبی رنگ و بی قیدی های هاری ، موجب فریفتگی دونا شد . ولی وقتی چیزهایی را فهمید که دیگر دیر شده بود . او دیگر زن سی ساله ای بود که دو بچه داشت . اما در حقیقت نه شوهرش هاری ، نه زندگی سرد و بی روحی که آنها با یکدیگر سپری کرده بودند ، نه دوستانشان ، نه محیط خفقان آور و مه آلود لندن ، نه گپ زدن های احمقانه در قمارخانه ها ، نه روکینگهام سبک سر و جلف که مدام او را وسوسه می کرد ، هیچ یک در خور شماتت نبودند . بلکه این خود او بود که می بایست کفاره ی نادانی های روزگار گذشته را پس بدهد . دونا برای مدت مدیدی نقشی را که شایسته ی او نبود ، بازی کرده بود و به دلیل زندگی کردن در دنیایی که ساخته ی رویاهایش بود ، بی قید شده و راه رفتنش ، طرز صحبتش و خندیدنش به طور محسوسی ، تصنعی بود . او با آنکه نظر همه را جلب می کرد ، تمجید و تحسین ها را بی اعتنا پاسخ می گفت و بی توجه ، مغرور و بی تفاوت به نظر می رسید . در تمام این مدت ، یک دونای خیالی و محجوب از آینه کدر گذشته ها به او خیره شده بود و رنجش می داد . احساس می کرد زندگی ، دریایی است بی کرانه . زندگی امیخته ای از تلخی و شیرینی ، غم و شادی و عشق و نفرت است . در آن شب ، احساس نفرت و بیزاری از خود در او پدید آمد و چنان قوت گرفت که هوای لطیف دهکده را که صورت او را در کالسکه نوازش می کرد ، از یاد برد و توانست بوی داغ خیابان های لندن را که از مجاری ناودان های خانه ها تراوش می کرد ، حس کند و دهن دره های هاری را ، در هنگام تکاندن گرد و غبار کتش در نظر مجسم کند . آن دو ، مظهر غم و غصه و نشانی از دنیای ظاهرا شاد ولی در باطن ، آلوده ای بودند که از آنها گریخته بود . او آن دستفروش کور را ، در گوشه خیابانی در لندن که کوچکترین صدای سکه های پول گوشهایش را تیز می کرد و آن پسرک پادو را که با یک سینی پر از تنقلات روی سر چون اسب یورتمه می رفت و با صدایی بلند که آهنگ غم در زیر و بم آن احساس می شد ، کالایش را تبلیغ می کرد ، به خاطر می آورد . وقتی تماشاخانه های شلوغ لندن ، بوی ناخوشایند بدن های عرق کرده ، قهقهه های مستانه و گفتگوهای بیهوده را در نظر مجسم کرد ، تصویری از آن شب که به اتفاق هاری و روکینگهام به تماشاخانه رفتند ، در خیالش زنده شد . مردم بی صبرانه ، در جایگاه خود نشسته بودند ، پا به زمین می کوبیدند و فریاد می زدند تا هرچه زودتر نمایش شروع شود و در همان حال مرتبا پوست پرتقال روی صحنه پرتاب می کردند . هاری طبق معمول مست بود . بی جهت می خندید . اما طولی نکشید که در جایگاهش شروع به خرناس کشیدن کرد . روکینگهام با استفاده از موقعیت ، با پایش فشاری به پای او داد . در این موقع کالسکه به یک دست انداز عمیق افتاد و تکان سختی خورد . صورت کوچک جیمز همچنان که در خواب بود ، درهم کشیده شد . گویی می خواست فریاد بزند . دونا پستانک را که از دست جیمز خارج شده بود ، دوباره به دهان او گذاشت و کودک به خواب رفت . اسبها کف بر دهان داشتند ، ولی تازیانه کالسکه چی آنها را مجبور می کرد تا با سرعت هرچه تمام تر پیش بروند . دونا بار دیگر گذشته را در خیال مجسم کرد و به یاد آخرین شبی که در لندن گذرانده بود ، افتاد . لباس شب پوشید . خود را آراست تا به اتفاق هاری ، به یک شب نشینی بروند ، هاری در حالی که خیره به او می نگریست گفت : - لعنت بر تو ، چرا مرا از بازی قمار منع نمی کنی ؟ چرا هیچ شبی ما در خانه نمی مانیم ؟ دونا پوزخندی زد و گفت : - واقعا که خیلی مسخره ای ! صدای عوعو ی سگهای پشمالوی گوش دراز هاری ، هنوز در گوش او طنین می انداخت . همیشه قبل از رفتن به شب نشینی ، هاری سگ هایش را صدا می زد . سگها زوزه کشان به خاطر تکه ای نان ، از سر و کول او بالا می رفتند . هاری لقمه های غذا را روی زمین می انداخت و می گفت : - هی دوک ، هی دوشس ، بروید ، بردارید و بیایید . دونا ، گوشهایش را با دست می گرفت تا صدای آزاردهنده ی زوزه ی سگها را نشنود و آنگاه از ان طبقه پایین می امد . روی یک صندلی می نشست . هوای داغ و کشنده ی خیابان او را آزار می داد . آسمان بی روح لندن او را افسرده تر می کرد . بار دیگر کالسکه با تکان های سخت در دست انداز افتاد . این بار پرستار بیدار شد ؛ بیچاره پرو ، بی نوا پرو . صورت معصوم و مضحک او در اثر خستگی در هم رفته بود . او حتی نمی توانست نارضایتیش را از این سفر ناگهانی ابراز کند . دونا به جوانان منحرفی که مفهوم زندگی را درک نمی کردند و آن را در بی بند و باری ها و هرزگی های شبانه می دانستند ، می اندیشید . از این که با هوس بازیها و افکار بیهوده و نابسامان ، زندگی پرو را هم تباه کرده بود ، احساس شرمساری می کرد . به راستی پرو ، در آن دهکده کنار دریا به جز آنکه بچه ها را برای گردش به باغ ببرد و حسرت خیابان های لندن را بخورد ، چه می توانست بکند ؟ آیا ناورون باغ های متعددی داشت ؟ از آخرین باری که بعد از عروسی ، آنجا را ترک گفته بود ، مدتها می گذشت . به یاد می آورد که در آنجا درختان زیادی وجود داشت و رودخانه ای به آرامی از کنار ان می گذشت و پنجره های یکی از اتاقها مشرف به باغ بود و بیش از این چیزی به خاطر نمی آورد ، چون در آن روزها از یک بیماری مرموز رنج می برد و به علاوه هنریتا را هم آبستن بود . در این موقع ، کالسکه وارد یک باغ میوه شد . درختان سیب تازه شکوفه کرده بودند . دونا احساس گرسنگی می کرد . سرش را از پنجره کالسکه بیرون آورد ، کالسکه چی را صدا کرد و گفت : - برای مدت کوتاهی اینجا توقف می کنیم تا چیزی بخوریم . بیا به من کمک کن قالیچه ها را زیر این پرچین پهن کنیم . پرچین پهن کنیم . کالسکه چی بهت زده به او خیره شد و گفت : - اما بانوی من ، ممکن است زمین مرطوب باشد و شما سرما بخورید . - بیهوده حرف نزن توماس ، من گرسنه هستم ، اصلا همه ما گرسنه هستیم و باید چیزی بخوریم . کالسکه چی از جایگاهش پایین آمد . ضورتش در اثر خشم برافروخته شده بود . همکارش هم درحالی که دستش را جلو دهانش گرفته بود و مرتبا سرفه می کرد ، کالسکه را ترک گفت . کالسکه چی گفت : - یک مسافر خانه در بودمین وجود دارد که شما می توانید در آنجا با اطمینان کامل و آنچنان که شایسته شماست ، غذا بخورید و مدتی هم استراحت کنید . اگر کسی از اینجا بگذرد و شما را در این حال که کنار جاده نشسته اید ببیند ، بعید می دانم که شوهرتان آقای هاری خوشش بیاید . دونا با عصبانیت گفت : ممکن است اینقدر پرچانگی نکنی و دستوری را که می دهم ، اطاعت کنی ؟ بعد از آن ، در کالسکه را گشود و در حالی که جامه بلندش را تا زانو بالا کشیده بود قدم به جاده گل آلود گذاشت . کالسکه چی آهسته زمزمه کرد : - بیچاره هاری ! در مدتی کمتر از پنج دقیقه ، دونا همه را کنار جاده گرد هم جمع کرد . پرستار به زحمت چشمهای خواب آلودش را گشود . بچه ها بهتشان زده بود . دونا گفت : - مقداری غذا در جعبه عقب کالسکه وجود دارد . همگی از آن استفاده می کنیم . دونا در حالی که روی زمین می نشست ، کالسکه چی و دوستش را دعوت به خوردن و آشامیدن کرد . خودش بطری را به دست گرفت و آن را مثل کولی دوره گردی سر کشید و آنگاه با نوک انگشتش کمی از آن را به دهان پسر کوچکش جیمز گذاشت تا بچشد و سپس تبسمی به کالسکه چی کرد تا به او نشان بدهد که از عناد و خیره سری او کینه ای به دل نگرفته است . با تمام این احوال دونا خوب می دانست که خودش را گول می زند . در اعماق قلبش آرزو می کرد که ای کاش مهمانسرایی ، اتاقی و آب نیمه گرمی وجود داشت که می توانست دست و صورت بچه ها را با آن بشوید . هنریتا در همان حال که دامنش را بالا می گرفت تا ترشحات گل آن را لکه دار نکند ، به مادرش نگاه کرد و برای چندمین بار پرسید : - مامان کجا می رویم ؟ دونا گفت : - ما به خانه جدیدمان می رویم ؛ جایی که به مراتب از خانه فعلی ما قشنگ تر است . تو می توانی آزادانه در میان درختان بدوی و لباسهایت را کثیف کنی و پرستار هم تو را سرزنش نخواهد کرد . هنریتا که از خشم لب هایش می لرزید و با نگاه ، مادرش را سرزنش می کرد گفت : - من نمی خواهم لباسهایم را کثیف کنم ، می خواهم به خانه مان در لندن برگردیم . این سفر طولانی طوری او را ناراحت کرده بود که ناگهان شروع به فریاد زدن کرد . جیمز که تا آن موقع ساکت و آرام خوابیده بود ، دهانش را باز کرد و از روی همدردی با او گریه سر داد . دایه پرو ، در حالی که هنریتا و جیمز را در آغوش می فشرد گفت : - کوچولو های من ، گنجینه های من ، شما هم از زمین های پر از خار و گودال های متعدد بدتان می آید ؟ دنیایی معنی در آهنگ صدای پرو احساس می شد . او سبب تمام این آشفتگی ها را طبع هوسباز دونا می دانست . دونا گفت : - تو را به خدا بیایید سفرمان را با خوشحالی و بدون شکوه و شکایت ادامه بدهیم . پس از آن که دونا و پرستار و بچه ها در کالسکه جای گرفتند ، کالسکه چی اسبها را به حرکت در اورد و انها به سوی مقصدشان به راه افتادند . عطر شکوفه های سیب و سرو های کوهی در هوا پخش شده بود و بوی خزه و زغال سنگ از مسافت دور به مشام می رسید . دونا با خود فکر کرد : اشکهای بچه و غرولندهای پرو را فراموش کن ، قیافه در هم رفته کالسکه چی را از یاد ببر . اما لعنت بر من ، به راستی من چه کرده ام ؟چه گفته ام ؟ هاری آیا هیچ می دانی که زمانی تو را می پرستیدم ؟ اما تو زندگی را در شب زنده داری ها با دیگران می دانستی و هیچ وقت نخواستی درک کنی لذت زندگی در تنهایی و از اشعه خورشید و نسیم صبحگاهی سود جستن است . بعد به یاد شوخی احمقانه ای افتاد که در هامپتوکورت با کنتس کرد . شوخی بی قصد و غرضی برای فرار از چیزهایی که رنجش می داد و بهانه ای شد برای فرار از خودش و از زندگی با هاری ، در آن دوره از زندگی ، او با یک بحران مواجه شده بود و می خواست در این سفر تنها باشد و وقتی قصدش را با شوهرش در میان گذاشته بود ، هاری با ترشرویی گفته بود : - اگر بخواهی ، می توانی به ناورون بروی . من با نامه اطلاع می دهم که آن خانه را برایت آماده کنند و مستخدمینی در خدمتت باشند . اما نمی توانم بفهمم که چطور شد تو اینقدر ناگهانی تصمیم گرفتی ؟ چرا این تمایلت را قبلا به من نگفتی و چرا نمی خواهی که با تو به ناورون بیایم ؟ دونا جواب داده بود : - چون به تنهایی احتیاج دارم . هاری در حالی که دهانش از شدت تحیر باز مانده و چشمهایش گشاد شده بود گفته بود : - هیچ نمی فهمم ! دونا که مایوسانه کوشیده بود تصویری از احساس خود را برای هاری مجسم کند ، سرانجام به او گفته بود : - کبوتران پدرم را در هامپشایر به خاطر می آوری ؟ پرندگان چاق شده بودند و خودشان را به میله های قفس می کوبیدند . روزی من یک کبوتر را آزاد کردم . پرنده از دست من گریخت و در آسمان اوج گرفت و تو از من پرسیدی چرا این کار را کردی ؟ حالا من حالت آن کبوتر را دارم ، قبل از آنکه آزادم کنند ، می خواهم آزاد باشم . دونا سپس پشت به او کرده بود . هاری لباس سفید خوابش را پوشیده ، غلتی در رختخواب زده و گفته بود : - دونا ، چرا تازگیها اینقدر مرموز و نیرنگباز شده ای ؟ به دنبال این گفتگو ، دونا به سمت دهکده ناورون حرکت کرده بود . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 3 دونا به زحمت دستگیره را که بر اثر گذشت زمان و عدم استفاده سخت و سفت شده بود ، پیچاند و در اتاق را باز کرد . بوی رطوبت تندی شامه اش را آزرد . با حرکتی سریع ، پنجره ها را باز کرد و هوای آزاد و نور خورشید به درون اتاق راه می یافت . اشعه آفتاب بر قاب پنجره می تابید و تصویر مستخدم را که لبخند می زد ، منعکس می کرد . اما همین که برگشت ، مستخدم را دید که ساکت و موقر ، پشت سر او ایستاده است . مستخدم مرد کوتاه قد و لاغر اندامی بود که دهانی کوچک و نگاه هایی مرموز داشت . دونا گفت : - من تو را به خاطر نمی آورم . فکر می کنم دفعه ی قبل که به اینجا آمدم ، تو نبودی . مستخدم جواب داد : - همین طور است ، بانوی من . - پیر مردی در اینجا بود که اسمش را فراموش کرده ام ، ولی خوب به یاد می آورم که رماتیسم در تمام مفاصل او نفوذ کرده بود ، به طوری که به سختی می توانست راه برود . راستی او کجاست ؟ - در قبر ، بانوی من ! دونا لب به دندان گزید ، آهی کشید ، به سوی پنجره برگشت و به تصویر پیش خدمت خیره شد ؛ آیا پیش خدمت به او می خندید ؟ - حالا به جای او هستی ؟ - بله ، بانوی من . - اسمت چیست ؟ - ویلیام ، بانوی من . لهجه ی کرنوالی مستخدم ، تا حدی به گوش دونا مانوس بود . دونا وقتی به سوی ویلیام برگشت ، متوجه شد که تبسم بی روحی بر لب دارد . - می ترسم آمدن ناگهانی ما به اینجا مشکلات فراوانی برایت ایجاد کرده باشد . گرد و غبار موجود نشان می دهد که مدتهاست کسی اینجا نبوده . تعجب می کنم چطور به آن توجه نکرده ای . - بانوی من ، مدتها مرتب اتاقها را تمیز می کردم ، اما وقتی دیدم شما به ناورون تشریف نمی آورید ، دیگر توجهی به آن ها نکردم . انجام دادن کاری که هیچ کس نمی بیند و از ان قدردانی نمی کند ، کمی مشکل است . دونا با حیرت پاسخ داد : - بانویی مانند من ، باید پیش خدمتی مانند تو داشته باشد . پیشخدمت آهسته گفت : - همین طور است ، بانوی من . دونا در اتاق بالا و پایین رفت و روکش رنگ و رو رفته ی صندلیها را بررسی کرد . مدتی گچ بری بالای طاقچه او را به خود مشغول کرد و آنگاه به تصاویر آویخته شده به دیوار ، خیره شد . یکی از تصاویر ، چهره عبوس پدر هاری را نشان می داد که به وسیله ی وان دیک کشیده شده بود . تصویری هم از هاری که در سال اول ازدواج آنها گرفته شده بود ، در انجا دیده می شد . خاطرات گذشته در او زنده شد ، وه که معبود او چه سیمای شاداب و باروحی داشت . در تمام این مدت ، ویلیام کوچکترین حرکت او را از نظر دور نمی داشت . دونا خود را جمع و جور کرد . تا آن موقع هیچ مستخدمی چنین گستاخانه با او رفتار نکرده بود . - ممکن است اتاق های خانه را جارو و گردگیری کنی ، ظروف را بشویی ، گل ها را گلدان بگذاری و خلاصه خانه را طوری بیارایی ؟ مثل این که خانم خانه مدتها در اینجا زندگی می کند و آدم بی توجه و سهل انگاری نیست . پیشخدمت جواب داد : - با کمال میل ، بانوی من . سپس تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت . دونا از مقابل پنجره گذشت و وارد باغچه شد . چمن سبز و درختان هرس شده بود . باغبانها دیروز و شاید هم پریروز که خبر مراجعت او را شنیده بودند ، وظایفشان را انجام داده بودند . سستی و اعمال آنها را درک می کرد . او در نظر آنها بلای ناگهانی بود ! با ورود به آنجا زندگی آنها را برهم زده بود و حضور خود را بر ویلیام تحمیل می کرد . آیا واقعا لهجه ی او کرنوالی بود ؟ می توانست غرولند پرو ، دایه بچه ها را بر سر کودکان محتاج به آب گرم و فریاد های پسر کوچکش جیمز را از یک پنجره باز بشنود . « کوچولوی بیچاره ! چرا برای اینکه تو را در یک پتو بپیچند و در گوشه ی تاریکی بگذارند تا بخوابی ، این چنین زجرت می دهند ، برهنه ات می کنند و می شویند ؟» از میان درختان گذشت .اشعه طلایی خورشید از لابلای درختان بر رودخانه ای آرام و بی صدا بدون اعتنا به موانع ، راه خود را می پیمود ، تابیده و سطح آن را با لکه های سبز و طلایی آراسته بود . به نظرش رسید که یک کشتی در دوردست ها لنگر انداخته است . می خواست سوار کشتی شود ،بادبان بگشاید ، امواج را بشکافد و پیش برود . وه که چه خیال خامی ! چه بیهوده ! جیمز هم با او خواهد بود ، آنها دست ها و صورت های خود را در آب فرو می کنند ، ترشحات آب آنها را خیس می کند ، ماهیها از آب بیرون می جهند ، مرغان دریایی بالای سرشان بانگ می زنند . « آه خدای بزرگ ! چه سعادتی !» آزاد شده بود ، فرار کرده بود . هنوز نمی توانست باور کند که لااقل سیصد میل با خیابان استریت جیمز لندن فاصله دارد و از طرفی ، دیگر مجبور نیست برای رفتن به شب نشینی خود را بیاراید و از تبسمهای پرمعنی و کریه روکینگهام و نگاه های ملامت آمیز هاری و دهن دره های او در امان است . فرسنگها با دیگر دونای سنگدل ؛ دونایی که از روی شیطنت آن رفتار رنجش آور ، آن شوخی احمقانه را در هامپتون کورت با کنتس کرد ؛ فاصله داشت . دونا به یاد ماجرای آن شب افتاد . در آن شب شلوار پوشید ، ردای بلندی بر دوش انداخت و با روکینگهام و عده ای دیگر ، هاری را نیمه مست در سوان ترک کرد .آنها کالسکه ی کنتس بیچاره را محاصره و او را مجبور کردند که از کالسکه پایین بیاید . پیرزن سالخورده در حالی که از ترس می لرزید فریاد زد : - شما کیستید ؟ چه می خواهید ؟ روکینگهام خنده ی خود را در گلو خفه کرد و صورتش را در پشت گردن اسب ، مخفی نمود . دونا مثل یک فرمانده ، با صدایی سرد و خشک فریاد زد : - یا صد لیره بده یا زندگیت را ... کنتس پیر که وحشت سراسر وجودش را گرفته بود ، از ترس آنکه مبادا آن جوانهای شهری او را سر به نیست کنند ، کیسه پولش را از جیب در آورد و در حالی که به روبند دونا خیره شده بود ، آن را به او داد و گفت : - به خاطر خدا مراببخش ، من زنی سالخورده و درمانده ام . با اینکه دونا این کار را برای تفریح و شوخی انجام داده بود ، ناگهان موجی از خجلت و شرمساری وجودش را فرا گرفت و در حالی که احساس تنفر شدیدی نسبت به خود می کرد ، سر اسب را برگرداند و به سوی شهر تاخت . روکینگهام که همدست او در کشیدن این نقشه بود ، او را تعقیب کرد و فریاد زد : - بر شیطان لعنت ، چه اتفاقی افتاده ؟ هاری که از جریان اطلاعی نداشت ، مقابل در خانه ، همسرش را دید که لباس مردانه پوشیده است . حیرت زده به او خیره شد و گفت : - من فراموش کرده بودم ، گویا آنجا بالماسکه بود . آیا شاهزادگان دربار هم تشریف آورده بودند ؟ - لعنت بر تو ! چه بالماسکه ای بود ! تمام شد ! اما برای من دیگر تکرار نمی شود چون می خواهم اینجا را ترک کنم . آن شب یک مشاجره ی طولانی و خسته کننده میان او و هاری درگرفت . شب بدی بر آنها گذشت . صبح روز بعد ، روکینگهام خواست او را ملاقات کند ولی دونا اجازه نداد . او شخصی را به سوی ناورون فرستاد تا مقدمات ورودش را به آنجا فراهم کند . بلافاصله تدارک سفرش دیده شد . مسافرت انجام گرفت . به دنیایی که آن را جستجو می کرد ، رسیده بود ، دنیای سکوت و تنهایی . خورشید ، شعله ی سرخ رنگ تیره ای روی آبهای نیلگون رودخانه باقی می گذاشت و در لا به لای درختان ناپدید می شد . کلاغها به آسمان بر می خاستند و دسته جمعی بر بالای آشیانه هایشان پرواز می کردند . دود از لوله های بخاری به صورت خطوط باریک آبی رنگ متصاعد می شد . ویلیام در سالن مشغول روشن کردن شمعها بود . دونا پشت میز بزرگی نشسته و با اشتهای کامل شام می خورد . جمع آنها ، محیطی کاملا متجانس به وجود آورده بود ؛ ویلیام با لباس تیرهرنگ نمیز ، صورت کوچک و مرموز و چشمان ریز و دونا در لباس سفید ، با گردنبند یاقوت و موهایی که به طرز قشنگی در پشت گوش حلقه شده بود . جریان هوایی که از پنجره وارد اتاق می شد ، شعله شمعهای پایه بلندی را که روی میز قرار داشت ، می لرزاند . شعله های لرزان ، سایه هایی بر صورت دونا می افکندند . پیشخدمت درباره ی بانوی خود می اندیشید : « او زن زیبایی است ولی غمی که در دل دارد ، رنجش می دهد . آثاری از عدم رضایت دور دهان او پدید آورده و نشانه هایی از اخم نیز در سیمایش دیده می شد .» ویلیام در حالی که دونا را با تصویر او که به دیوار آویخته شده بود ، مقایسه می کرد ، بار دیگر گیلاس یانوی خود را پر کرد . به راستی که زمان چقدر زود می گذرد ! همین یک هفته پیش بود که او در اتاق دوستش ، آنجا ایستاده بود و در حالی که تصویر دونا را نگاه می کردند ، دوستش گفته بود : - ممکن است روزی برسد که ما صاحب این عکس را ببینیم ، یا همیشه برای ما ناشناس باقی خواهد ماند ؟ آن دوست آنگاه افزود : - چشمانش درشت و فریبنده است و در ان دنیایی راز وجود دارد . دونا سکوت را شکست و با انگشت به انتهای باغ اشاره کرد و گفت : - آنها خوشه ها یانگور هستند ؟ من عاشق انگورهای سیاه و درشت هستم . آهنگ صدای دونا ، ویلیام را به خود آورد . برای اجرای فرمان دونا بیرون رفت . با خوشه های انگور تازه چیده شده بازگشت و آن را در بشقاب جلوی دونا گذاشت . دونا دوباره در رویا فرو رفت . به زودی تابستان شروع می شد و کشتی ها باز می گشتند . به خاطرش گذشت که فردا یا پس فردا ، یا هفته ی آینده ، می بایست دوستان ماری را دعوت کند . دنداندهای خود را به هم فشرد و گفت : - ویلیام ... - بله ، بانوی من ! - پرستار من می گوید هیچ یک از خدمتکارانی که تو بعد از شنیدن خبر ورود من به اینجا ، استخدام کرده ای ، با این سرزمین آشنایی ندارند . او می گوید ، یکی اهل کنستانتین است و دیگری یونانی ، حتی آشپز هم جدید و از اهالی بیزانس است . - کاملا صحیح است ، بانوی من ! - دلیل این کار چیست ؟ تا آنجا که من و هاری می دانیم ، همیشه خدمه کافی در ناورون بوده و ما همیشه عده ای خدمتکار قدیمی در اینجا داشته ایم . - سراسر سال گذشته را من در اینجا تنها زندگی کردم . دونا برگشت ، نگاه تندی به ویلیام انداخت و در حالی که حبه ای انگور در دهان می گذاشت گفت : - به خاطر این کار ، تو را اخراج می کنم . - بله ، بانوی من . - شاید همین فردا این کار را بکنم . - بله ، بانوی من . دونا همچنان که از گستاخی ویلیام در حیرت فرو رفته بود ، به خوردن انگور ادامه داد . او خوب می دانست هیچ گاه ویلیام را اخراج نمی کند . - اگر اخراجت نکنم چه می کنی ؟ - صادقانه به شما خدمت خواهم کرد ، بانوی من . دونا جوابی نداد . به چهره ی ویلیام خیره شد . نگاه ویلیام سرد و بی تفاوت بود و چیزی در آن خوانده نمی شد ، ولی دونا در اعماق قلب خود ، حس کرد که دیگر ویلیام او را مسخره نمی کند ، بلکه به او راست می گوید . دونا از سر میز غذا بلند شد و گفت : - به آنچه گفتی ، ایمان داری ؟ - کاملا بانوی من . دونا بدون اینکه دیگر حرفی بزند ، با عجله اتاق را ترک کرد . او با خود می اندیشید : « یعنی این آدم کوتاه قد عجیب ، دوست و همراه خوبی برای من خواهد بود ؟» و در حالی که به هاری و نگاه های بهت زده ی او فکر می کرد ، در دلش خندید . ویلیام گستاخانه رفتار کرده بود . او حق نداشت در آن خانه تنها زندگی کند . نه شاید ویلیام هم چون او عاشق تنهایی است و آرامش را در تنهایی می یابد . دونا در سالن نشسته و به آتش بخاری خیره شده بود و به گذشته فکر می کرد . او فرار کرده بود ، آزاد شده بود ، دیگر کسی نبود که سرزده وارد شود و با خنده های بلند او را از عالم خیال خارج سازد . دیگر او از لندن ، از میخانه های آن با موزیک های گوش خراش ، از خیابان های سنگفرش و خاک آلود که محل تاخت و تاز ولگرد ها و آدمهای یاوه گو و بیکار بود ، فرسنگها فاصله داشت . آه که دنیای سکوت چه شکوه و عظمتی دارد ! بیچاره هاری ! شاید او با روکینگهام ، شام می خورد ، نیمه مست است و از بدشانسی در قمار شکوه می کند و درباره ی او می گوید : « خدا لعنتش کند ، او همیشه می خواهد مثل یک پرنده آزاد باشد ، به هر کجا که می خواهد پرواز کند .» و روکینگهام با آن لبخند مرموز و کنایه آمیز زیر لب می گوید : « من تعجب می کنم ، واقعا در شگفتم .» با خاموش شدن آتش بخاری ، اتاق سرد شد . دونا به طرف اتاق خوابی که در طبقه فوقانی ساختمان بود ، رفت . سر راه از اتاق بچه ها بازدید کرد تا مطمئن شود همگی در خوابند . هنریتا چون فرشته ای معصوم به خوابی عمیق فرو رفته بود . مقداری از موهای پرچین و شکن طلایی او ، روی صورتش ریخته بود . لب و لوچه ی آویزانش عدم رضایت او را نشان می داد . جیمز با چهره ای گرفته در رختخواب کودکانه خود به خواب رفته بود . او مثل یک سگ کوچک خانگی چاق و شیطان بود . دونا مچ دست جیمز را گرفت ، آن را بوسید و زیر پتو پنهان کرد . جیمز یکی از چشمانش را گشود و لبخند زد . دونا از احساس محبتی که نسبت به جیمز می کرد شرمنده شد . به سرعت از آنجا دور شد . طولی نمی کشد که جیمز به یک مرد چاق و بدترکیب و بداخلاق تبدیل شود و زن های بسیاری را بدبخت کند . در اتاق دونا ، یک شاخه گل یاس روی سربخاری و زیر عکس او قرار داشت . اتاق با رایحه ی مست کننده و خوش یاس پر شده بود . دونا در حالی که لباس هایش را در می آورد ، اهسته زیر لب زمزمه کرد : « خدا را شکر که دیگر زوزه ی گوش خراش سگها آزارم نمی دهد .» سپس در آینه نگاهی به تصویر خود کرد و با خود گفت : « قیافه ی عبوس و گرفته ای دارم . شش ، هفت سال پیش هم چنین بودم ؟» به طرف پنجره رفت و به بیرون خم شد . وزش نسیم ملایمی ، شاخه های درختان را به جنبش در آورده بود . در پایین باغ ، کمی دورتر از دره ، رودخانه ای جریان داشت که به دریا می پیوست . دونا در خیال خود مجسم کرد که آب شیرین باران بهاری ، حباب های کوچک هوا را در سطح دریا پدید می آورد . وزش نسیم حبابها را در آغوش فرو می برد و چین و شکن بر سطح آب بر جای می گذاشت . امواج روی هم می غلتیدند . آبهای شیرین و شور به هم می پیوستند و به امواج بلندی تبدیل می شدند که بر صخره ها می خوردند ، بر می گشتند و از بین می رفتند . دونا پس از آنکه پرده را عقب زد تا نور بیشتری به اتاق بتابد ، به رختخواب برگشت و شمعدانی را روی میز کنار تختش گذاشت . دونا همچنان که با چشمانی خواب آلود رقص نور ماه را بر کف اتاق تماشا می کرد ، در شگفت بود که چه بوی دیگری با رایحه ی گل یاس در آمیخته و آن بوی تند را به وجود آورده بود . سپس در رختخواب غلتی زد ، ولی باز هم آن بوی تند ، شامه اش را می آزرد . دست دراز کرد و کشو میز را گشود . نگاهی به درون آن انداخت . یک کتاب و یک ظرف تنباکو ، در آن بود . اندیشید : « یعنی ویلیام آنقدر گستاخ است که در جای من بخوابد ، سیگار بکشد و به تصویرم نگاه کند ؟ نه ، نه او هرگز چنین جسارتی ندارد . از کجا معلوم ؟ شاید هم ظرف تنباکو و کتاب متعلق به ویلیام است . مگر نه اینکه او یک سال تمام در ناورون تنها زندگی کرده !» اما وقتی حیرتش افزوده شد که دید آن کتاب یکی از آثار رنسارد شاعر فرانسوی است . در صفحه سفید اول کتاب با خطی بد حروف J.B.A نوشته و در زیر آن تصویر کوچکی از یک مرغ دریایی نقاشی شده بود . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 4 هنگامی که دونا صبح روز بعد بیدار شد ، اولین فکری که به خاطرش رسید ، احضار ویلیام و استنطاق از او درباره ی ظرف تنباکو و کتاب شعر بود . به این وسیله ، می خواست بفهمد که آیا ویلیام در مدت غیبت او ، در آن تخت می خوابیده یا نه ؟ این اندیشه ، ذهن او را به بازی گرفته بود . در همان حال تصویر ویلیام را با آن صورت مرموز و کوچک در نظر مجسم می کرد . در این موقع خدمتکار صبحانه را آورد خدمتکار یک دختر ساده ی روستایی بود که در موقع حرف زدن زبانش می گرفت و رنگ به رنگ می شد . دونا تصمیم گرفت موضوع تنباکو و کتاب شعر را چند روزی نادیده بگیرد . به او الهام شده بود که هنوز وقت کشف قضیه نرسیده است و باید قضیه را مسکوت بگذارد . پس از صرف صبحانه ، دونا لباس پوشید و به طبقه پایین رفت . سالن ناهار خوری همانطور که دستور داده بود ، تزیین شده و گلدان های روی میز پر از گلهای تازه بود . تمام پنجره ها باز بود . ویلیام مشغول صیقل دادن شمعدانیهای روی دیوار بود . ویلیام به محض دیدن دونا گفت : - امیدوارم خانم شب را به راحتی خوابیده باشند . - متشکرم ، امیدوارم تو هم خوب خوابیده باشی و آمدن من به اینجا باعث زحمت نشده باشد . ویلیام در جواب گفت : - شما خیلی لطف دارید بانوی من . فقط یک بار صدای فریاد جیمز مرا از خواب پراند ، ولی پرستار او را ساکت کرد . - و تو را بد خواب کرد ؟ - نه بانوی من ! این صدا مرا به یاد دوران کودکی انداخت . من بزرگترین عضو یک خانواده ی سیزده نفری هستم . هرگز با آمدن بچه های کوچکتر بیگانه نبوده ام . - خانه شما نزدیک اینجاست ؟ - نه ، بانوی من . آهنگ صدای ویلیام تغییر کرد .حالا از آن نوعی قاطعیت احساس می شد ، گویی می خواست بگوید که زندگی خصوصی یک پیشخدمت مربوط به خود اوست . دونا که به فراست موضوع را دریافته بود ، دیگر سوالی نکرد و نگاهی به دستهای ویلیام انداخت . دست های مستخدم تمیز بود . هیچ اثری از تنباکو روی آن دیده نمی شد . اندیشید : : « شاید درباره ی ویلیام اشتباه می کنم و شاید هم آن ظرف تنباکو از مدتها قبل ؛ آن زمان که هاری به تنهایی سفری به ناورون کرد ، در آنجا مانده است ، اما هاری که هیچ وقت از تنباکوی قوی استفاده نمی کند ؟ » دونا مدتی بدون هدف در میان ردیف قفسه های کتابخانه گشت ، تمام ردیف های قفسه مملو از کتاب های جلد چرمی بود . یکی از کتابها را برداشت . نظری سطحی به صفحات آن افکند . ویلیام همچنان مشغول صیقل دادن شمعدانها بود . دونا ناگهان پرسید : - ویلیام ! تو مطالعه را دوست داری ؟ - بانوی من ، چون کتابهای قفسه را قشری از خاک پوشانده ، شما حدس می زنید که من اهل مطالعه نیستم . نه ، البته هرگز به آنها دست نزده ام ، اما فردا این کار را خواهم کرد . همه ی آنها را پایین می آورم و گرد گیری می کنم . - سرگرمی تو در اینجا چیست ؟ - من به پروانه ها علاقه دارم . کلکسیون زیبایی از آنها را در اتاقم جمع کرده ام . بیشه های اطراف ناورون جای مناسبی برای پروانه ها هستند . دونا پس از این مکالمه ی کوتاه ، ویلیام را ترک گفت . مدتی در باغ با گلهای شیپوری آبی خود را سرگرم کرد . بچه ها با خوشحالی صدایش می کردند . هنریتا مثل یک فرشته می رقصید . جیمز به دنبالش مثل یک ملوان مست تلو تلو می خورد . در واقع این مرد کوتاه قد عجیب برای او مسئله ای شده بود . اگر این شخص همان کسی است که کتاب رنسارد را خوانده ، مردی اهل مطالعه است و باید کتابهی زیادی را خوانده باشد. روزها یکی پس از دیگری می گذشتند . دونا از آزادی تازه ای که به دست آورده بود خوشحال بود . دیگر می توانست بدون برنامه و تصمیمی قبلی هر طور می خواهد زندگی کند . او خود را تسلیم سرنوشت کرده بود . اهمیت نداشت چه موقع از خواب برخیزد ، چه بخورد و چه وقت بخوابد . ساعتها در باغ دراز می کشید . با تماشای پرواز پروانه ها که یکدیگر را تعقیب می کردند ، خود را سرگرم می کرد . در تمام این مدت ، خورشید اشعه ی طلایی و گرمش را از لا به لای درختان می تاباند و لکه های سفید و کوچک ابر ، در آسمان شناور بودند . در پایین دره ،رودخانه ای جریان داشت که دونا هنوز آن را ندیده بود . او باید یک روز صبح زود به آنجا برود و آنقدر به رودخانه نزدیک شود تا قطرات آب سر و رویش راخیس کند و رایحه ی تند و مطبوع رودخانه گل آلود را حس نماید . روزها طولانی و با شکوه بودند . بچه ها مثل کولی های آواره ، سیه چرده می شدند و حتی پرو پرستار بچه ها آداب ورسوم محلی خودش را فراموش کرده بود و دلش می خواست پابرهنه روی چمن ها بدود و از روی موانع بپرد و با جیمز روی زمین مثل توله سگها بغلتد . آن روز بعد از ظهر ، دونا روی زمین دراز کشیده بود . گیسوان او در اطرافش پریشان شده بودند . جیمز و هنریتا در کنار او بازی می کردند و شاخه های گل مروارید و گلهای یاس را به طرف یکدیگر پرتاب می کردند . در این موقع ویلیام همراه مردی ناشناس نزد او آمد . مرد همراه ویلیام بلند قد و چهار شانه بود که چهره ای گلگون و چشمانی درشت و موهایی مجعد داشت . عصایی دسته طلایی در دست مرد بود . ویلیام گفت : - بانوی من ، لرد گودلفین به دیدن شما آمده اند . صورت دونا از شدت خشم درهم رفت . از جا بلند شد ، لباسهایش را مرتب کرد ، دستی به موهایش کشید و با تواضعی اجباری گفت : - از ملاقات شما بسیار خوشحالم . لردگودلفین هم در مقابل دونا سر فرود آورد . دونا ، لرد گودلفین را به اتاق هدایت کرد . آنها روی صندلی های چوبی نشستند و به یکدیگر خیره شدند . عاقبت لرد گو دلفین سکوت را شکست و گفت : - به محض اینکه شنیدم شما به ناورون آمده اید ، وظیفه خود دانستم که برای عرض ارادت شرفیاب شوم . سالهاست که شما و شوهرتان به ناورون نیامده اید . در حقیقت من می توانم بگویم که شما و شوهرتان با ناورون بیگانه شده اید . من هاری را از بچگی می شناختم . دونا که ناگهان متوجه بزرگی دماغ لرد گودلفین که به طور زننده ای جلب توجه می کرد شده بود ، گفت : - بیچاره هاری ! سپس نگاهش را از چهره ی لرد متوجه جایی دیگر کرد ، زیرا می ترسید مبادا لرد گودلفین متوجه او شود . لرد گودلفین گفت : - هاری یکی از قدیمی ترین دوستان من است ، اما از موقعی که ازدواج کرده ، کمتر توانسته ام او را ببینم چون بیشتر وقتش را در شهر می گذراند . دونا گفت : - شاید مقصر من باشم . در هر حال از اینکه اینبار شما موفق به دیدن دوست صمیمی خود نمی شوید ، خیلی متاسفم ، زیرا من با بچه هایم اینجا آمده ام و هاری با من نیست . گودلفین گفت : - واقعا متاسفم . دونا جوابی نداد . لرد گو دلفین ادامه داد : - همسر من کمی سرما خورده است و به همین دلیل من تنها آمده ام و خلاصه ... گودلفین گویا می خواست مطلبی را بگوید ، ولی نمی دانست چگون آن را آغاز کند . دونا لبخندی زد و گفت : - کاملا می فهمم ، من خودم دو تا بچه دارم . گودلفین با شرمندگی سر فرود آورد و گفت : - ما انتظار کمک داریم . دونا گفت : - البته ! و یک بار دیگر بزرگی دماغ گودلفین توجه دونا را جلب کرد و با خود گفت : - بیچاره خانم گودلفین . بدبخت او که باید چنین شوهری را تحمل کند ! گودلفین باز هم شروع به حرف زدن کرد و درباره ی اینکه چقدر همسرش از دیدن دونا خوشحال می شود و همین طور از همسایگانش و غیره و غیره ، سخنها گفت . دونا می اندیشید :« به راستی که این مرد چقدر خسته کننده و نفرت انگیز است . چشمهایش مثل حفره های میان شلغم ، مات و بی روح است . دهانش مانند شکافی است که در شیر برنج ایجاد شده باشد ، ولی آیا قیافه وحشتناک او با جاه طلبی و سبکسری شریرانه اش تناسبی ندارد ؟» گودلفین گفت : - امیدوار بودم آقای هاری به دهکده کمک کند . شما بدون شک از گرفتاریهای ما آگاه هستید ؟ دونا گفت : - نه ، من در این رابطه چیزی نمی دانم . گودلفین گفت : - خبر ندارید ! حتما دوری راه مانع رسیدن اخبار به شما شده . مقدار زیادی کالا در پن رین از بین رفته . اموال یکی از همسایه های من ، یک هفته بعد غارت شد . خلاصه دستبرد های پی در پی ، ما را به ستوه آورده و کاملا گیج کرده است . دونا گفت : - چه مصیبتی ! گودلفین با صورت بر افروخته و چشمان گرد شده از غضب گفت : - از مصیبت هم بدتر است ! فاجعه است ! من عرض حال هایی به لندن فرستاده ام . آنها یک دسته سرباز از پادگان بریستول برای ما فرستاده اند ، اما آنها از هیچ هم بی خاصیت تر بودند . تنها چاره کار این است که من و بقیه مالکین دهکده با هم متحد شویم تا بتوانیم خطر را رفع کنیم . واقعا جای تاسف است که هاری در ناورون نیست . دونا برای جلوگیری از خنده ، ناخنهایش را در نرمی کف دستش فرو کرد و گفت : - می توانم به شما کمک کنم ؟ لردگودلفین مدتی خیره خیره دونا را نگاه کرد . او طوری دونا را با خشم می نگریست که گویی مسئولیت تمام گرفتاریها بر عهده ی اوست ، عاقبت گفت : - بانوی عزیز ، تنها کاری که از دست شما بر می آید ، این است که از شوهرتان خواهش کنید به اینجا بیاید و به دوستانش کمک کند تا بتوانیم با این فرانسوی لعنتی مبارزه کنیم . دونا با تعجب پرسید : - فرانسوی ؟ منظورتان این است که باعث و بانی گرفتاریها ، یک مرد فرانسوی است ؟ گودلفین در حالی که می خواست از خشم فریاد بکشد گفت : - لعنت بر او ! تمام گرفتاریهای ما زیر سر اوست . این مرد بیگانه ، آدم خطرناکی است است . سواحل ما را مثل کف دستش می شناسد . کشتی او مانند جیوه است . کشتی های ما قادر به گرفتن کشتی او نیستند . شب هنگام مانند یک موش به بندرگاه می خزد ، مقداری از کالا های ما را می دزدد و قبل از انکه بتوانیم برای دستگیر کردنش کاری صورت بدهیم فرسنگها از اینجا دور شده است . دونا گفت : - پس آدم بسیار زیرکی است ! گودلفین گفت : - بله ، بانوی عزیز . دونا گفت : - با این شرایط می ترسم ، هاری هم نتواند برای شما کاری انجام دهد ، او خیلی تنبل است . - من که نگفتم او می تواند به تنهایی موثر باشد . ما برای این کار احتیاج به همکاری یکدیگر داریم و هرچه اتحاد ما محکم تر باشد ، امید موفقیت بیشتر است . باید به هر ترتیبی که شده ، این دزد دریایی را دستگیر کنیم . شما شاید ندانید که این قضیه تا چه حد اهمیت دارد . اموال ما پی در پی غارت می شود ، جان و ناموس زنهای ما در خطر است . آنها شب را با وحشت صبح می کنند . دونا زمزمه کرد : - پس او یک دزد ناموس هم هست ؟ گودلفین با خشکی گفت : - تاکنون کسی جانش را از دست نداده و هیچ یک از زنان ما نیز ربوده نشده است ، ولی از آنجایی که این شخص ، یک دزد دریایی است ، قبل از اینکه اتفاق ناگوار دیگری روی دهد ، باید دستگیرش کرد . دونا گفت : - آری ، کاملا صحیح است . اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که ناگهان از تماشای دماغ گودلفین بی اختیار با صدای بلند خندید و از جایش برخاست و به طرف پنجره اتاق رفت . گودلفین برخاستن دونا را به عنوان اقدامی در جهت خداحافظی تلقی کرد و به همین دلیل موقرانه سری فرود آورد و دست او را بوسید و گفت : - این بار که برای هاری نامه نوشتید ، سلام مرا به او برسانید و ضمنا شمه ای از گرفتاریهای ما را به اطلاعش برسانید . دونا جواب داد : - بله ، البته . دونا در همان حال که با لرد خداحافظی می کرد ، با خود گفت : - « اتفاقات اینجا نباید به اطلاع هاری برسد ، وگرنه با عصبانیت به ناورون می آید و مزاحم ساعات فراغت و آزادی من می شود .» پس از آن که دونا قول داد به دیدن خانم گودلفین برود ، لرد گودلفین خداحافظی کرد و از آنجا خارج شد . دونا صدای یورتمه یکنواخت اسب او را که در خم جاده از نظر محو می شد ، شنید و آرزو کرد که گودلفین آخرین مهمانش باشد . هدف دونا از آمدن به ناورون این نبود که به طور رسمی روی صندلی بنشیند و با آدم های کله پوک راجع به امور سیاسی بحث کند . این کار برای او خیلی خسته کننده تر از شام خوردن در سوان بود . پس از آن ویلیام وظیفه دارد به کسانی که قصد دیدار دونا را دارند ، بگوید که بانوی او در خانه نیست . او باید عذر و بهانه ای بیاورد ، مثلا بگوید : بانویش مریض است ، استراحت می کند و یا حتی دیوانه شده و او را در اتاق خوابش زنجیر کرده اند . « مواجه شدن با هر چیزی بهتر از برخورد با گودلفین های دهکده ، با آن کبر و غرورشان است . راستی چقدر این آدمهای محلی ضعیف و بی روحند ! اموالشان در شب غارت می شود و آنها حتی به کمک سربازان هم نمی توانند از این عمل جلوگیری کنند . مسلما اگر آنها کشیک می دادند و پیوسته گوش به زنگ بودند ، ممکن بود که بتوانند دامی برای این بیگانه ، هنگامی که به بندر گاه می خزد ، تعبیه کنند . کشتی ، شیئی خیالی نیست . اگر هم سرنشینان آن ساکت باشند ، صدای پایشان در اسکله انعکاس پیدا می کند .» در پایان روز دونا زود شام خورد ، سپس ویلیام را احضار کرد و به او دستور داد که از این به بعد هیچ مهمانی را در خانه نپذیرد . آنگاه پرسید : - منظور مرا می فهمی ؟ من برای اینکه از مردم دوری کنم به ناورون آمده ام ، به اینجا آمده ام که تنها باشم و تا زمانی که اینجا هستم ، می خواهم مانند یک راهبه زندگی کنم . ویلیام گفت : - بله بانوی من . امروز بعد از ظهر اشتباه کردم ، دیگر تکرار نمی شود . شما از اینکه در لندن فرار کرده و گوشه عزلت اختیار کرده اید ، پشیمان نخواهید شد . دونا با تعجب پرسید : - گفتید فرار ؟ ویلیام جواب داد : - بله ، بانوی من ! حدس می زنم علت آمدن شما به اینجا غیر از این نیست . شما از لندن فرار کرده اید و ناورون پناهگاه شماست . دونا که در عین حیرت ، وحشتزده نیز شده بود ، لحظه ای سکوت کرد ، و آنگاه گفت : - هوش تو فوق العاده است . این اطلاعات را از کجا به دست آورده ای ؟ - ارباب سابق من مردی نکته سنج و فیلسوف بود . من خیلی چیز ها از او یاد گرفته ام . - چرا ارباب سابقت را ترک کردی ؟ - بانوی من ، در حال حاضر اوضاع چنین اقتضا می کند که او تنها باشد . صلاحش در این بود که من جای دیگری خدمت کنم . - پس به این علت به ناورون آمده ای ؟ - آری ، بانوی من . - که تنها زندگی کنی و به شکار پروانه ها مشغول باشی ؟ - همین طور است ، بانوی من . - از ارباب سابقت چه خبر داری ؟ او حالا چه می کند ؟ - ساحت می کند ، بانوی من . - پس او هم یک فراری است . تمام کسانی که سفر می کنند ، فراری هستند . - ارباب من اغلب اوقات در حال بازدید از نقاط مختلف است . در حقیقت می توانم بگویم که زندگی او مدام در فرار می گذرد . دونا در حالی که سیبی را پوست می کند ، گفت : - خوش به حال او . ما فقط گاهگاهی می توانیم از زندگی بگریزیم . هر وقت احساس می کنیم آزاد شده ایم ، به زودی دستیرمان می شود که آزادی موقتی بوده و مجددا دستهایمان در زنجیر و پاهایمان در بند است . - همین طور است ، بانوی من . - اما ارباب تو قید و بندی ندارد . - ابدا ، بانوی من . - من می خواهم اربابت را ببینم . - تصور می کنم که در خیلی چیزها به شما شبیه است . - ممکن است روزی اربابت از اینجا بگذرد ؟ - شاید ، بانوی من . - پس من دستورم را در مورد مهمانان پس گرفتم . اگر روزی ارباب سابقت به اینجا آمد ، تمارض نمی کنم و مجبور نیستی بگویی بیمار یا دیوانه ام ، با کمال میل او را می پذیرم . - بسیار خوب ، بانوی من . دونا همچنان که ایستاده بود ، نگاهی به اطراف خود کرد . در این هنگام ویلیام لبخند زد ، ولی به محض این که نگاهشان به یکدیگر افتاد لبخند او محو شد و لبانش به حالت سابق برگشت . هوا گرم و رخوت آور بود . در سمت مغرب ، خورشید تصویری جالب در آسمان ایجاد کرده بود . قیل و قال بچه ها را که پرو آنها را به رختخواب می برد ، می شنید ، حس می کرد که احتیاج دارد مدتی به تنهایی قدم بزند . شالی روی دوش افکند و از اتاق خارج شد . پس از گذشتن از باغ ، به مسیر گل آلودی که به یک رودخانه منتهی می شد ، وارد شد . غرق در افکار دور و دراز به افق دوردست نگاه می کرد و پیش می رفت . ناگهان غرش و خروش امواج دریا که می آمدند ، تا خود را به صخره ها بکوبند ، او را به خود آورد . وسوسه اراده اش را از میان برده بود و بی اختیار جلو رفت تا به یک دماغه رسید . خورشید در پشت ارتفاعات مغرب پنهان می شد . در بالای سرش یاعو ها با غریو در حال مهاجرت بودند . دونا خود را روی علفها و سنگ ریزه های دماغه انداخت و به دریا خیره شد . دریا آرام و خاموش بود . حتی نسیمی سطح آن را نمی لرزاند . صدا از غرش و خروش رودخانه بود که می غلتید تا هرچه زودتر خود را به دریا برساند و در آغوش آن آرامش یابد . آفتابی که می رفت غروب کند ، آب دریا را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به قرمز و قرمز سیر نقاشی کرده بود . انعکاس غروب خورشید ، خطی بر روی دریا ایجاد کرده بود که تا افق امتداد می یافت . یک لکه ابر در افق دیده می شد . ناگهان آن لکه شکل گرفت و به صورت بادبان های سفید کشتی در آمد و میان آسمان و دریا چون بادبانی رنگارنگ ، معلق ماند . دونا به پشت خوابیده بود و می توانست دکل بلند یک کشتی و همچنین بادبانهای عجیب و مواج آن را ببیند . گویی خدمه کشتی در ماهیگیری توفیق یافته بودند ؛ زیرا دسته ی انبوهی از مرغان دریایی چرخ زنان و فریاد کنان در اطراف کشتی در حرکت بودند و گاهگاهی خود را به آب می زدند . ناگهان نسیمی از سمت پرتگاه ، جایی که دونا خوابیده بود ، وزید و امواجی پدید آورد و دریا را آشفته ساخت . باد در بادبانهای کشتی پیچید و آن را به طور دلپذیری در حالی که سفیدی بادبانها جلب توجه می کرد ، به حرکت در آورد . مرغان دریایی دسته جمعی به پرواز در آمدند . پرتو خورشید باختری ، به کشتی اصابت می کرد و اشعه ی طلایی آن بر دیواره ی رنگارنگ آن می تابید . کشتی آهسته و آرام در حالی که ردیفی از امواج طولانی در عقب خود باقی می گذاشت ، به طرف خشکی پیش می رفت . احساس عجیبی به دونا دست داده بود .حس می کرد کسی قلبش را می فشارد . صدایی در گوشش طنین می انداخت : « من هرگز این را فراموش نمی کنم !» بلند شد و در حالی که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، با قدمهای بلند از تپه دور شد و به ناورون بازگشت . هوا کاملا تاریک شده و ماه بالا آمده بود . باد در میان درختان زمزمه می کرد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 5 پیاده روی طوری دونا را خسته کرده بود که بعد از مراجعت به خانه ، بالافاصله روی تختخواب دراز کشید و با وجودی که پرده ها باز بود و ماه نور افشانی می کرد ، خیلی زود به خواب رفت . بعد از نیمه شب ، در حالت خواب و بیداری ، صدای ضربه های ساعت دیواری را شنید و با صدای سنگریزه هایی که در زیر پنجره ی اتاقش روی هم می غلتیدند از خواب بیدار شد . تمام اهل خانه در خواب بودند . دونا از تختخواب پایین آمد . به طرف پنجره رفت . به باغ نگریست . کسی را ندید . خانه در سکوت و تاریکی فرورفته بود . ناگهان از پشت درختانی که آن طرف چمنها قرار داشتند ، سایه ای را در زیر نور ماه دید که مستقیما به طرف خانه نگاه می کند . دونا متوجه شبحی شد . که شبح مزبور دستهایش را به طرف دهانش برد و سوت کوتاهی زد . بالافاصله شخصی از یک خانه بیرون آمد و به طرف مردی که در پشت درختان بود ، دوید . دونا در نگاه اول او را شناخت . آن شخص کسی جز ویلیام نبود . دونا آنقدر به جلو خم شد که گیسوانش روی صورتش ریخت . دیدن این منظره هیجانی در او به وجود آورد . که تپش قلبش را سریعتر کرد . حس کرد خطری متوجه اوست . سرانگشتانش ، آهنگی ناشناخته را به روی درگاه می نواختند . آن دو مرد کنار هم در زیر نور ماه ایستاده بودند . دونا دید که ویلیام با دستهایش اشاراتی می کند و خانه را نشان می دهد .نگاه آن مرد ناشناس ، متوجه خانه بود .در این موقع دونا از ترس این که مبادا دیده شود ، خود را از جلو پنجره عقب کشید . آن دو مرد مدتی با یکدیگر صحبت کردند ، سپس به پشت درختان رفتند و ناپدید شدند . دونا اندکی تامل کرد ، ولی آنها برنگشتند . دونا لباس خواب نازکی به تن داشت و نسیم خنکی که می وزید ، لرزشی در او به وجود می آورد . خودش را به تختخواب رساند . و دراز کشید ولی خوابش نبرد و فکر کرد که چگونه به راز ویلیام پی ببرد . اگر ویلیام را دیده بود که در زیر نور ماه و در میان درختان به تنهایی قدم می زند ، چندان اهمیتی نمی داد و تصور می کرد که ویلیام با زنی در دهکده هل فورد رابطه دارد و یا اینکه برای شکار پروانه خانه را ترک گفته است ، ولی ویلیام طوری قدم می زد که گویی منتظر علامتی است و به محض این که سوت مرد ناشناس را شنید ، از خانه خارج شد . دونا با خود فکر کرد : « آیا اعتماد من به ویلیام یک اشتباه بزرگ است ؟ هر کس دیگری جای من بود ، همان روز اول او را اخراج می کرد . چرا او بدون اجازه ، مستخدمین قدیمی را اخراج کرده و یکسال تمام تنها در این خانه زندگی کرده است ؟ طرز رفتارش هیچ شباهتی به مستخدمین ندارد . بدون شک هیچ بانویی نمی تواند رفتار گستاخانه او را تحمل کند . شاید رفتار ویلیام با هاری طور دیگری است که او را اخراج نکرده است . آن ظرف تنباکو ؟ آن کتاب شعر ؟ به کلی گیج شده ام و نمی توانم تصمیمی بگیرم . اما فردا صبح باید تکلیفم را با ویلیام روشن کنم .» روشنایی خاکستری رنگ سپیده دم ، طلوع خورشید را نوید می داد که دونا به خواب رفت . روز گرمی بود . خورشید در آسمانی که حتی لکه ابری در آن دیده نمی شد می درخشید . دونا از اتاق خارج شد و مستقیما به طرف صف درختان – جایی که شب پیش ویلیام و آن مرد ناشناس با یکدیگر صحبت می کردند و درست در همانجا ناپدید شده بود – رفت . قدم های آنها ردپای کوچکی میان گلهای استکانی ایجاد کرده بود که به سادگی می شد آن را تعقیب نمود . دونا ردپا ها را دنبال کرد و پس از گذشتن از جاده ای که میان درختان به سمت پایین امتداد می یافت ، به یک پیچ تند و نا هموار رسید . در این جا دیگر تعقیب رد پاها مشکل شده بود .ولی با دیدن جریان باریکی از آب ، دونا متوجه شد که جاده او را به طرف رودخانه ، یا یکی از شعبات آن راهنمایی می کند . لحظه ای تامل کرد . مردد بود که رد پا را دنبال کند یا به خانه بازگردد . ناگهان متوجه شد که چند ساعتی است ناورون را ترک گفته و ممکن است بچه ها و شاید هم ویلیام چشم به راه او باشند . بالاخره تصمیم گرفت که به ناورون بازگردد و موضوع را در آینده نزدیک ، شاید هم در بعد از ظهر همان روز دنبال کند . پس از بازگشت به ناورون ، دونا اندیشید که بهتر است اجبارا هم که شده ، خود را قانع کند که نامه ای به هاری بنویسد . دونا در سالن ، کنار پنجره نشسته و ته مدادش را به دندان گرفته بود و می اندیشید : « چه می توانم بگویم ، جز اینکه از آزادی خود در ناورون خوشحالم ، خوشحال خوشحال و با هیچ کلمه و عبارتی نمی توانم شادی خود را بیان کنم . بیچاره هاری ، او هرگز این را درک نخواهد کرد . » بالاخره نامه را اینطور شروع کرد : هاری عزیزم ، آن دوست قدیمی تو که گودلفین نام داشت ، روزی نزد من آمد . من او را زشت و نفرت انگیز و خودخواه یافتم و نتوانستم این را تصور کنم که شما در دوران کودکی در مزرعه دنبال هم می دویده و سر و صدا راه می انداخته اید . شاید هرگز این کار را نکرده و بر روی صندلی طلایی می نشسته و با عروسک بازی می کرده اید . اکنون همسر گودلفین انتظار بچه ای را می کشد . او جوش و خروش زیادی نسبت به دزدان دریایی ، مخصوصا یکی از آنها به نام فرنچمن از خود نشان می دهد و می گوید که او شبها به ناورون می آید و اموال او و همسایگانش را غارت می کند و سربازان غرب هم نمی توانند دستگیرش کنند . من در نظر دارم تمام قدرتم را به کار بیندازم تا این دزد دریایی را که به نظر گودلفین شخصی بی رحم و متجاوز ناموس است ، دستگیر کنم و او را با ریسمانی محکم ببندم و به عنوان هدیه پیش تو بفرستم . دونا دهن دره ای کرد و ته مداد را لای دندانهایش گرفت . نه ، این طرز نامه نوشتن خیلی بد است . من به همه چیز گوشه و کنایه زده ام . باید مواظب باشم که اوضاع را زیاد حساس نشان ندهم ، چون هاری بلافاصله به اینجا خواهد آمد . در عین حال زیاد هم نباید سردی نشان بدهم ، زیرا او را می رنجاند و باز به اینجا می کشاند . آنگاه چنین ادامه داد : خودت را آنطور که آرزو داری سرگرم کن و موقعی که پنجمین گیلاس مشروب را می نوشی ، به فکر سلامتی خودت هم باش و اگر دلت خواست ، با آن چشمان خواب آلود به هر زن زیبایی که خواستی ، نگاه کن . موقعی که من تو را ببینم سرزنشت نخواهم کرد . بچه ها حالشان خوب است و دست بوس هستند . دیگر چیزی برای گفتن ندارم جز این که تکرار کنم ، دوستت دارم . همسر وفادار تو ، دونا دونا نامه را تا کرد . یک بار دیگر آزاد شده بود . می اندیشید که چگونه آن عصر خود را از شر ویلیام خلاص کند .در موقع صرف ناهار ، فکری به خاطرش رسید و گفت : - ویلیام ! - بله ، بانوی من . در چهره ویلیام اثری از شبگردی دیده نمی شد و مانند همیشه منتظر انجام دادن اوامر دونا بود . - ویلیام می خواهم امروز بعد ازظهر چند دسته گل برای خانم گودلفین ببری. در چشمان ویلیام برقی ناشی از عدم رضایت درخشید و تردیدی زود گذر و آنی سراسر وجودش را گرفت و گفت : - باید همین امروز گلها را ببرم ؟ - اگر گرفتاری نداری . - فکر کنم کالسکه چی بیکار است . - می خواهم کالسکه چی هنریتا و جیمز و پرستار را با کالسکه به گردش ببرد . - بسیار خوب ، بانوی من . - خودت به باغبان دستور می دهی گلها را بچیند ؟ - بله ، بانوی من . دونا دیگر چیزی نگفت . ویلیام هم ساکت شد . دونا اندیشید : « ویلیام مایل به رفتن نیست ، شاید قرار ملاقات دیگری با دوستش دارد .» دونا همچنان که اتاق را ترک می کرد گفت : - به یکی از مستخدمین بگو پرده های اتاق مرا بکشد و رختخوابم را هم مرتب کند . امروز عصر می خواهم استراحت کنم . ویلیام بدون اینکه جوابی بدهد تعظیمی کرد . دونا با این حیله می خواست شک ویلیام را بر طرف کند ، اگرچه مطمئن بود که او سوءظن نبرده است . سپس به طبقه بالا رفت و روی رختخواب دراز کشید . طولی نکشید که صدای چرخهای کالسکه را که دور می شد و قیل و قال بچه ها را که از این گردش نابهنگام به هیجان آمده بودند ، شنید .بلافاصله صدای سم اسبی روی سنگفرش خیابان شنیده شد . وقتی که از پنجره بیرون را نگریست ، ویلیام را دید که چند دسته گل بر ترک زین بسته است و از آنجا دور می شود . از این که حیله اش با موفقیت روبرو شده بود ، از خوشحالی در پوست نمی گنجید و مانند بچه های کوچک می خندید . شنلی بر دوش افکند ، نقابی به صورتش زد ، دزدانه از خانه بیرون رفت و با عجله و بدون هیچ گونه تردیدی ، ردپاها را تعقیب کرد . پرندگان میان شاخه های درختان در جنب و جوش بودند و یکدیگر را صدا می زدند . پروانه ها از گلی به گل دیگر پرواز می کردند و زنبوران عسل که از زشهد گل ها مست شده بودند ، در هوای گرم وز وز می کردند و بال زنان خود را به بلندترین شاخه های درختان می رساندند . دونا همچنان پیش رفت تا به جایی رسید که جریان باریک آب موجب حیرت او شد. هرچه جلوتر می رفت ، درختان حاشیه رودخانه کم پشت تر می شدند . ناگهان خود را در کنار خلیجی آرام و ساکت دید که درختان زیادی اطرافش قرار داشت . بهت زده به خلیج خیره شد .آن لحظه هیچ گونه اطلاعی از وجود خلیج نداشت . باریکه کوچکی از آب پنهانی از شاخه اصلی رودخانه منشعب می شد و در میان درختان جنگل خود را پنهان می کرد .دریا در حال مد بود و آب از ساحل کم عمق بالا می آمد . دونا در امتداد خلیج به راه افتاد . کشف این خلیج طوری او را شگفت زده کرده بود که کاملا از یاد برده بود برای چه منظوری به آنجا آمده است . آنجا پناهگاه بهتری از ناورون برای او بود . مکانی بود که می توانست در سکوتش آرامش بیشتری احساس کند . لک لکی موقر و افسرده سر را در خمیدگی بالش فرو برده و در سایه درختان چرت می زد .کمی آن طرف تر یک مرغ صدف خوار روی گلهای ساحل در پی صید می دوید . یک تلیله ، فریادی زد و از ساحل برخاست و از بالای سر او گذشت . ناگهان چیزی پرندگان را وحشت زده کرد ، زیرا لک لک به آهستگی بلند شد ، بالهایش را برهم زد و در پی تلیله رفت . دونا لحظه ای تامل کرد چون او هم صدایی شنیده بود ؛ صدای فرود آمدن یک چکش . دونا به راه خود ادامه داد و به جایی رسید که ساحل انحنا داشت . لحظه ای ایستاد و ناگهان خود را در پناه درختان کشید ، زیرا در مقابل او خلیج عریض می شد و برکه ای را به وجود می آورد . یک کشتی در آنجا لنگر انداخته بود . دونا آنقدر به کشتی نزدیک شده بود که می توانست به راحتی یک بیسکویت را روی عرشه آن پرتاب کند . با یک نگاه آن را شناخت . همان کشتی بود که شب قبل دیده بود . همان کشتی که آفتاب در حال غروب آن را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به سبز نقاشی کرده بود . دو مرد در طرفین کشتی ایستاده بودند . در نزدیکی دونا اسکله ای بود که در آنجا تعدادی قرقره شیار دار و قلاویز و مقداریطناب دیده می شد ، معلوم بود که آنها مشغول تعمیر کشتی هستند . یک قایق به پهلوی کشتی بسته شده بود ، ولی کسی در آن دیده نمی شد . دو مرد ، بی سر و صدا به کار خود مشغول بودند . سکوت و آرامشی که میان آنها بود ، مانند سکوت یک بعد از ظهر تابستان کسل کننده می نمود . دونا با خود اندیشید که هیچ کس نمی تواند حدس بزند در پایین قصر ناورون یک کشتی در برکه ای لنگر انداخته و در پناه درختانی که در پیرامون برکه قرار دارد ، از فضای باز رودخانه ، پنهان مانده است . از عرشه کشتی ، مردی کوتاه قد با چهره ای مضحک خم شد و به دوستانش خیره ماند . یک حلقه ی لاستیکی در دست مرد دیده می شد. آن دو مرد به او نگریستند و خندیدند ، او که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، صدایش را بلند کرد . دونا کوشید به مفهوم کلمات مرد کوتاه قد پی ببرد . ناگهان قلبش لرزید . آن مرد به زبان فرانسه آواز می خواند . دونا همه چیز را فهمید . دستهایش شل و دهانش خشک شد و برای اولین بار در زندگی احساس کرد که دستخوش ترس شده است . تشنجی وجودش را فرا گرفت . « پس این مخفیگاه فرنچمن و آن کشتی ، کشتی او است .» دونا می بایست تصمیم بگیرد ، تدبیری بیندیشد و از رازی که به آن آگاه شده ، حداکثر استفاده را بکند . همه چیز برای او روشن شده بود . آری هیچ کس نمی تواند حدس بزند که این مکان دور افتاده ، این خلیج ساکت ، مخفی گاه یک دزد دریایی باشد . او می بایست کاری بکند ، چیزی بگوید و یا کسی را خبر کند . نه ، او نباید چنین عکس العملی نشان دهد . آیا بهتر نیست از آنجا دور شود و وانمود کند که کشتی را ندیده است و آن را فراموش نماید ؟ اصلا نباید در کاری که مربوط به او نیست مداخله کند ، زیرا این کار آرامش زندگیش را به هم میزند . سربازان برای دستگیری آنها به راه می افتند ، هاری از لندن به اینجا می آید و گرفتاریهای زیادی برای او تولید می شود و ناورون دیگر برای او پناهگاه نخواهد بود . نه ، او نباید چیزی بگوید و بگذارد تا غارت ادامه یابد . چه اهمیت دارد ، گودلفین و دوستانش این وضع را تحمل می کنند و او هیچ اهمیتی نمیدهد . در لحظه ای که دونا می خواست خود را به میان درختان برساند و به ناورون باز گردد ، شبحی از پشت به او نزدیک شد و پارچه ای به سرش انداخت و او را طناب پیچ کرد . دونا نتوانست حرکت یا تقلایی کند . به زمین افتاد و دنیا در نظرش تیره و تار شد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 6 دونا پس از به هوش آمدن ، متوجه شد که دست و پایش را بسته و در قایق انداخته اند . خشمی شدید ، تا سر حد جنون به او دست داد . با خود گفت : « چه کسی ممکن است جرئت این گستاخی را داشته باشد .» مردی که او رابیهوش کرده بود ، پارو می زد و قایق را به طرف کشتی می راند . مرد صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد و با لهجه ای که دونا با آن آشنا نبود ، مطلبی را به دوستانش که در کشتی منتظرش بودند ، گفت ، ولی آ«ها در جواب او خندیدند . دونا پس از این که خود را از آن حالت خفقان آور آزاد کرد ، سرش را بالا آورد و به مردی که به او حمله کرده بود ، نگریست . مرد نیشخندی بر لب داشت . برق شادی در چشمانش را می درخشید ، گویی جانوری وحشی را اسیر کرده است . این حادثه برای او درست مثل یک شوخی زننده در بعداز ظهر تابستان ، ناراحت کننده بود . دونا متکبرانه روی در هم کشید . تصمیم گرفت باوقار باشد . مرد نیز قیافه ای جدی به خود گرفت و وانمود کرد که ترسیده و می لرزد . دونا فکر کرد اگر صدایش را بلند کند و کمک بخواهد چه اتفاقی می افتد ؟ آیا کسی صدایش را می شنوند و یا بی فایده است ؟ « من نباید چنین کنم ، شاید موقعی که هوا تاریک شود ، فرصتی مناسب پیش آید که از کشتی بگریزم و در گوشه ای پنهان شوم . راستی چرا مرا اسیر کرده و در چنین وضعیت مضحکی قرار داده اند . ای کاش زودتر به ناورون بازگشته بودم .» دونا متوجه نردبانی شد که در گوشه کشتی قرار داشت . جاشویان روی عرشه کشتی دور هم جمع شده بودند . دونا تصمیم گرفت هیچ بهانه ای به دست آنها ندهد که مسخره اش کنند . دونا پچ پچ آنها را می شنید ، با لهجه ای صحبت می کردند که با آن آشنا نبود . می بایست لهجه سکنه برتانی فرانسه باشد . ناگهان سخن لرد گودلفین که گفته بود در آنطرف ساحل ، یک کشتی لنگر انداخته است ، به خاطرش آمد . مردی که رفته بود تا به ناخدا خبر بدهد ، برگشت و به دونا اشاره کرد دنبال او برود . آنچه را که می دید ، برخلاف انتظارش بود . مرد ها حالت بچه ها را داشتند . از حضور او خوشحال بودند . می خندیدند و سوت می زدند . کشتی تمیز و پرزرق و برق بود ، در حالی که او را یک کرجی کثیف و متعفن می پنداشت . بی نظمی و آشفتگی در کشتی دیده نمی شد . آن مرد او را به طرف در متحرکی هدایت کرد . پس از گذشتن از چند پله ، به در دیگری رسیدند . مرد ضربه ای به در نواخت . صدای آرام مردی به آنها اجازه ورود داد . دونا فشاری به در داد و در آستانه در ایستاد . خورشید از پنجره کابین کشتی به درون می تابید . انعکاس نور بر امواج آب ، بر چهارچوب ایجاد سایه روشن می کرد . یک بار دیگر دونا خود را موجودی ابله و بهت زده احساس نمود ، زیرا آن کشتی برخلاف تصور او دخمه ای تاریک و مملو از بطری های مشروب و سلاح ملوانان نبود ، چند صندلی ، یک میز تمیز و تصاویری از پرندگان دریایی بر دیوار ، آراستگی جالبی به اتاق داده بود . مردی که او را به اتاق آورده بود ، برگشت و در را آهسته پشت سر خود بست . شخصی که پشت میز نشسته بود ، کوچکترین توجهی به ورود او نکرد . همچنان سرگرم نوشتن بود . دونا زیر چشمی او را نگاه کرد . دونا – زنی که هیچگاه در زندگی خود خجول نبوده و به هیچ کس و هیچ چیز کمترین اعتنایی نداشت – در خود احساس شرم و نفرت می کرد . ناگهان یاد گودلفین افتاد . گودلفین با آن دماغ بزرگ و ترسی که از ربودن زنان داشت . به راستی او چه خواهد گفت اگر او را با فرنچمن تنها در اتاق کشتی ببیند ؟ مرد مانند دانشجویی که برای امتحان مشغول مطالعه است ، گویی در این علام نبود . وقتی دونا وارد شد ، حتی سرش را هم بلند نکرد . به راستی او چه مطالبی را با این شتاب می نوشت که تا این حد اهمیت داشت ؟ سرانجام وقتی دونا به خود جرئت داد و به میز نزدیک شد ، متوجه شد که مرد اصلا چیزی نمی نویسد بلکه نقاشی می کند . فرنچمن با دقت زیاد تصویر یک حواصیل را می کشید که بر روی نواحی کم عمق لجن زار دریا ایستاده بود . دونا دستپاچه شد . زبانش بند آمد . او دزدان دریایی را مردانی شریر ، مکار و با افکار شیطانی و دستانی خشن می پنداشت ، ولی شخص موقری که پشت آن میز نشسته بود و او را تحقیر می کرد ، با آنچه که او تصور کرده بود ، تفاوت بسیار داشت . آن مرد ، همچنان به تکمیل تصویر حواصیل مشغول بود ، به آرامی گفت : - گویا شما در اطراف کشتی من ، جاسوسی می کردید ! خشمی شدید ، وجود دونا را آتش زد . او و جاسوسی ؟ خدایا چه تهمتی ! دونا با کلماتی شمرده و لحنی سرد گفت : - بر عکس ، مردان شما به املاک من تجاوز کرده اند . فرنچمن سرش را بلند کرد و از جا برخاست و گفت : - پوزش مرا بپذیرید ، نمی دانستم که بانوی قصر ، شخصا برای دیدن من آمده اند . مرد در همان حال ، یک صندلی پیش کشید و دونا بدون اینکه حرفی بزند روی آن نشست و گفت : - به دستور شما مرا دستگیر کرده و به اینجا آورده اند ؟ - مردان من دستور دارند ، هر کسی را که جرئت کند به خلیج نزدیک شود ، دستگیر نمایند . شما از ساکنین اینجا جسور ترید . آیا صدمه ای دیده اید ؟ دونا با سردی گفت : - نه . - پس چرا شکایت می کنید ؟ - من هرگز با چنین رفتاری روبرو نشده بودم . فرنچمن به آرامی گفت : - می دانم ، خدای بزرگ ! چه گستاخی و جسارتی ! خشم دونا ، فرنچمن را خوشحال کرد . او مرتبا در صندلیش تکان می خورد و انتهای قلم نقاشی را با دندان می فشرد . دونا پرسید : - می خواهی با من چه کنی ؟ فرنچمن قلم را روی میز گذاشت و گفت : - باید به کتاب قانونم مراجعه کنم . سپس کشو میز را بیرون کشید ، کتابی از آن بیرون آورد ، به آهستگی و با وقار شروع به ورق زدن صفحات کتاب کرد و با صدای بلند خواند : - زندانیان – طریقه اسارت – بازپرسی – توقیف – طرز رفتار با آنها و ... هوم ، پیدایش کردم . اما متاسفانه این قوانین مربوط به اسرا و زندانیان مرد است و من برای زنان قوانین تدوین نکرده ام . این حقیقتا بزرگترین غفلت و سهل انگاری من است . دونا باز هم به یاد گودلفین و بیم و هراس او افتاد و سخنان او را به خاطر آورد و با وجود آزردگی و رنجش لبخندی زد . صدای فرنچمن افکار دونا را از هم گسیخت . او گفت : - بانوی « ست کولومب » ؛ محبوبه ی فاسدالاخلاق شاهزادگان ، زنی که در میخانه های لندن با دوستان شوهرش مشروب می خورد . شما مشهور هستید ، خانم . سخنان طعنه آمیز فرنچمن مانند نش جانوری دونا را گزید و رنگ چهره اش مثل مخمل قرمز شد و گفت : - دیگر بس است ، این مسئله مربوط به گذشته بوده و تمام شده است . - فقط برای حالا ؟ - نه ، برای همیشه . فرنچمن به آستگی شروع به سوت زدن کرد و در حالی که با کشو میز بازی می کرد گفت : - پس از این که مدتی در ناورون ماندید ، از آن خسته می شوید و بو ها و صدا های آشنا ی لندن باز شما را به خود می خواند و از ناورون تنها خاطره ای برای شما خواهد ماند . دونا فریاد کشید : - نه . دزد دریایی جوابی نداد و به تکمیل نقاشی مشغول شد . دونا با کنجکاوی دزد دریایی را نگریست . آنچنان محو تماشای او شد که فراموش کرد زندانی او است و آنها دشمن یکدیگرند . نقاشی تصویر حواصیلی بود که در ابتدای خلیج روی گلها ایستاده بود . دونا به نقاشی اشاره کرد و گفت : - قبل از اینکه به کشتی بیایم ، آن را دیدم . - اگر چه آشیانه حواصیل ها با اینجا فاصله ی زیادی دارد و نزدیک گوبک و بالای بستر اصلی رودخانه است ولی آنها همیشه وقتی آب دریا در حال مد است ، اینجا زندگی می کنند . دیگر چه دیدید ؟ - یک مرغ صدف خوار و یک پرنده ی دیگر . فکر می کنم یک تلیله بود . ولی صدای چکش آنها را از اینجا دور کرد . خورشید از پنجره به درون می تابید .آب در اطراف کشتی بالا و پایین می رفت . آشنایی با فرنچمن مثل یک رویا ، مثل چیزی که سالها در انتظارش بود ، برای دونا خیال انگیز بود . دزد دریایی گفت : - خفاشها گردش شبانه خود را شروع کرده اند . آنها از دامنه کوه و آن طرف خلیج می گذرند و آنقدر محتاطند که هیچگاه به اینجا نزدیک نمی شوند . دونا جواب داد : - همین طور است . دزد دریایی نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد : - خلیج پناهگاه من است . من اینجا آمده ام که آزاد باشم . هر وقت احساس می کنم سستی و تنبلی در وجودم رخنه نموده و می خواهد اراده ام را اسیر خود کند ، بادبانها را می افرازم و رهسپار دریا می شوم . دونا گفت : - و اموال هموطنان مرا غارت می کنید ؟ دزد دریایی تکرار کرد : و اموال هموطنان تو را غارت می کنم . در این موقع دزد دریایی ، تصویر را تمام کرد و آن را کنار گذاشت . سپس از جا برخاست و دستهایش را در امتداد سرش بالا برد . دونا گفت : - بالاخره آنها دستگیرت می کنند . دزد دریایی جواب داد : - بالاخره ... شاید . مرد سپس پشت به او کرد و به طرف پنجره ی کابین ناخدای کشتی رفت و به خارج نگریست . دونا از روی صندلی بلند شد و پهلوی او رفت . تعداد زیادی یاعو در پی صید ، خود را به آب می زدند . دزد دریایی گفت : - آنها همیشه دسته جمعی مهاجرت می کنند . گویی زمان بازگشت ما را می دانند ، زیرا به محض آمدن ما ، خود را به اینجا می رسانند . مستخدمین من به آنها غذا می دهند . من هم خرده های نان را برای آنها پرتاب می کنم ، آنها خود را نسبت به کشتی من ، بیگانه نمی دانند . شاید این اشتباه من است که آن را لاموت نامیدم . مرد آنگاه خنده ای کرد و تکه نانی برداشت و به سوی آنها انداخت . دونا گفت : - فراموش کرده بودم که لاموت به زبان فرانسه نام یک مرغ دریایی است . چرا تو یک دزد دریایی شده ای ؟ - چرا شما سوار اسبهای چموش می شوید ؟ - به دلیل خطر و سرعتش و اینکه ممکن است مرا به زمین بزند . - و به همین دلیل من یک دزد دریایی هستم . صحیح است ... اما ... اما ندارد ، این حقیقت محض است و هیچ نکته مبهمی در آن دیده نمی شود . من کینه ای نسبت به اجتماع و دشمنی دیرینه با همنوعانم ندارم . شاید تنها علت این باشد که دزدی دریایی وحشیگری و سبعیت نیست . این کار نیاز به برنامه دارد که ترتیب دادن آن ، ساعات زیاد و حتی روزهای متوالی طول می کشد . من از حمله های بی نظم و ترتیب متنفرم . دزدی در دریا ، مانند یک مسئله ریاضی ، غذای روح است . من خوشحالی و سعادت خود را در آن می جویم . پس از اینکه نقشه ام با موفقیت انجام شد ، در خود احساس غرور می کنم . راستی چقدر جالب و زیباست ! - بله ، بله می فهمم . دزد دریایی در حالی که می خندید گفت : - شما تعجب کردید ، این طور نیست ؟ زیرا انتظار داشتید مرا در حالی که مست بر عرشه افتاده ام و اطرافم را کارد های خون آلود ، بطری های مشروب و فریاد زنها پر کرده است ، بیابید . دونا تبسمی کرد و چیزی نگفت . صدای ضربه ای که به در نواخته شد ، به گوش رسید . پس از آنکه دزد دریایی اجازه ورود داد ، مردی با یک سینی که در آن ظرفی سوپ قرار داشت و بخار داغ از روی آن بر می خاست ، وارد شد . مرد پارچه ی سفیدی در گوشه میز پهن کرد و ظرف سوپ را روی آن گذاشت و بعد به طرف قفسه دیواری رفت و یک بطری شراب آورد . آنها غذایشان را در سکوت خوردند . پس از صرف غذا ، دزد دریایی شراب ریخت . شراب تلخ بود و خنک . این واقعه همچون رویایی که زمانی آن را دیده و فراموش نکرده باشد ، در نظر دونا مبهم می نمود . دونا نمی دانست چه ساعتی است . بچه ها از گردش برگشته اند و پرو آنها را به رختخواب می برد . آنها می دوند و به در اتاقش ضربه می زنند ، ولی جوابی نمی شوند . اهمیتی ندارد ، مهم نیست . او همچنان که تصاویر پرندگان روی دیوار را تماشا می کرد ، مشروبش را سر کشید . وقتی که متوجه شد سر فرنچمن به جانب دیگری است ، دزدانه نگاهی به او انداخت . فرنچمن به طرف قفسه رفت و پیپ و توتون خود را برداشت . ناگهان دونا به یاد ظرف تنباکو و کتاب شعر فرانسوی افتاد که تصویر یک مرغ دریایی بر روی صفحه ی اول آن بود و ویلیام که در حاشیه ی جنگل می دوید . ویلیام و ارباب او که زندگیش یک فرار دائمی است . از روی صندلی برخاست و به فرنچمن خیره شد و با حیرت گفت : - خدای بزرگ ! فرنچمن سرش را بلند کرد و گفت : - موضوع چیست ؟ - این شما بودید که ظرف تنباکو و کتاب شعر « رنسارد » را در اتاق من جا گذاشتید و در تخت من خوابیدید ؟ فرنچمن تبسمی کرد و گفت : - آن را من آنجا گذاشته بودم ؟ ویلیام خیل سهل انگاری و بی توجهی کرده که آنها را ندیده است . - پس به خاطر شما بود که ویلیام در ناورون ماند و تمام مستخدمین را اخراج کرد ؟ تمام مدتی که من و هاری در لندن بودیم ، شما در ناورون زندگی می کردید ؟ - نه همیشه ، بلکه گاهگاهی . در زمستان که خلیج مرطوب است ، به ناورون می آمدم و از اتاق خواب شما استفاده می کردم و همیشه فکر می کردم که شما اهمیتی نمی دهید . چندین بار از تصویرتان اجازه خواستم و گفتم ممکن است به یک فرانسوی بسیار خسته لطف کنید و به او اجازه بدهید که از تخت سما استفاده کند ؟ به نظر می آمد که شما با وقار ، سر فرود آورده و به من اجازه می دادید و گاهی اوقات لبخند هم می زدید . - شما کاملا در اشتباه بودید . - می دانم . - کار خطرناکی کردید. - بی لطف هم نبود . - اگر می دانستم ... - چیکار می کردید ؟ - بلافاصله به ناورون می آمدم . - و بعد ...؟ - ویلیام را اخراج میکردم و به در خانه قفل می زدم . - همین ؟ - بله . - باور نمی کنم . - چرا ؟ - چون وقتی در اتاقتان بودم و به تصویرتان می نگریستم ، نگاهتان گواهی میداد که شما اینکار را نمی کنید . - به نظر شما من چه عکس العملی نشان می دادم ؟ - این کار را نمی کردید . - پس چه می کردم ؟ - خیلی کارها . - چه جور کارهایی ؟ مثلا ، مثل حالا که به همراهان من در کشتی ملحق می شوید ، اسمتان را در دفتر کشتی امضا می کردید . شما اولین و آخرین زنی بودید که اینکار را می کردید . پس از گفتن این کلمات ، فرنچمن از جا برخاست و به طرف میز رفت . از کشوی آن یک کتاب بیرون آورد و آن را گشود . در صفحه ی اول کتاب ردیفی از اسمهای : « ادموند » ، « توماس » ، « پیربلان »، « جول توماس » ، « لوک دومنت » ، ... نوشته شده بود . فرنچمن قلمش را برداشت و نوک آن را در جوهر فرو برد و به دست دونا داد و گفت : - بسیار خوب ، موافقی ؟ دونا قلم را از دست او گرفت ، مدتی آن را سبک و سنگین کرد . خودش نمی دانست که به هاری و خمیازه های او بر روی میز قمار می اندیشد و یا گودلفین با آن دماغ بزرگش او را به خود مشغول داشته است و یا اینکه شرابی که نوشیده مست و بی خبرش کرده است ، زیرا مانند پروانه ای که از حرارت خورشید ، ناراحت شده و از گلی به گل دیگر پرواز می کند ، بی توجه به نظر می رسید . او نگاهی به فرنچمن که در کنارش استاده بود انداخت و ناگهان خندید و نامش را در زیر اسامی دیگر امضا کرد . - حالا شما به ناورون برگردید . فرزندان شما نگرانند که چه اتفاقی برایتان افتاده است . - بله . - فرنچمن روی عرشه کشتی رفت ، از نرده ها خم شد و جاشویان را صدا زد و سپس گفت : - اول باید شما را معرفی کنم . جاشویان کشتی روی عرشه جمع شدند ، کنجکاوانه دونا را می نگریستند . فرنچمن نطق کوتاهی برای آنها کرد و خاطر نشان ساخت که بانوی ناورون دیگر با آنها بیگانه نیست و می تواند آزادانه به کشتی رفت و آمد کند . سپس ملوانها یکی یکی جلو آمدند و تعظیم کردند و دست دونا را بوسیدند و او در حالی که تبسمی بر لب داشت ، از آنها تشکر کرد . یکی از ملوانها در قایق منتظر او بود . دونا از نردبان کشتی پایین رفت و خود را به قایق رساند . فرنچمن که از عرشه کشتی خم شده و او را تماشا می کرد ، گفت : - آیا بعد از این ناورون تعطیل می شود و ویلیام اخراج خواهد شد ؟ - نه . - نزاکت و ادب حکم می کند که به بازدید شما بیایم . مرا به یک فنجان چای مهمان می کنید ؟ فردا بین ساعت سه تا چهار بعد از ظهر چطور است ؟ دونا به فرنچمن نگاه کرد ، و با خنده سر تکان داد و گفت : - نه ، آن وقت مخصوص لرد گودلفین و مردان محترم است . دزدان دریایی در ساعات بعد از ظهر برای ملاقات خانم ها دعوت نمی شوند . آنها مخفیانه در شب می آیند و ضربه ای به پنجره می زنند و بانوی قصر در نور شمع با آنها شام می خورد . - به این ترتیب ، فردا شب ، ساعت ده . - بسیار خوب . - عصر بخیر . - عصر بخیر . فرنچمن همچنان که به نرده ی عرشه کشتی تکیه داده بود ، او را می نگریست . یک قایق کوچک ، دونا را به ساحل می برد. خورشید پشت درختان فرو می رفت . شب چادر سیاه خود را به آهستگی بر روی خلیج می گستراند . آب از نواحی کم عمق به سوی دریا می خزید . دریا ساکت و آرام بود . یک تلیله فریاد کشید و در خم رودخانه ناپدید شد . دونا برگشت . کشتی با آن رنگ مشخص و دکل های کجش شیئی غیر قابل واقعی و خیالی می نمود . دونا همچون کودکی که رازی در سینه دارد ، لبخندی گناهکارانه بر لب نشاند و به سرعت از میان درختان گذشت و به طرف قصر رفت . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 7 دونا به هنگام بازگشت ، به ویلیام که نزدیک پنجره سالن ایستاده بود ، گفت : - مدتی قدم زدم ، سر دردم بهتر شد . ویلیام به او خیره شد و گفت : - متوجه هستم بانوی من . - در طول رودخانه ، در هوای سرد و آرام آن ، مدتی قدم زدم . - بله ، بانوی من . - من قبلا اطلاعی از خلیج نداشتم . آنجا همچون سرزمین پریان فریبنده و پناهگاهی مطمئن برای فراریانی مانند من است . - شاید . - لرد گودلفین را دیدی ؟ - بانوی من ! لرد در منزل تشریف نداشتند ، به مستخدم گفتم که گلها و پیام شما را به همسر لرد بدهند . - متشکرم ویلیام . دونا لحظه ای سکوت کرد و با مرتب کردن شاخه های گل یاس در گلدان ، خود را سرگرم نمود و ناگهان گفت : - فردا ، در حدود ساعت ده شب می خواهم مهمانی کوچکی بدهم . - چند نفر مهمان دارید ؟ - فقط دو نفر ؛ من و یک نفر دیگر ، یک نجیب زاده . - بله بانوی من . - آن شخص محترم پیاده می آیند ، بنابراین احتیاجی نیست که کالسکه چی بیدار بماند . - بله بانوی من . - آشپزی بلدی ؟ - بی اطلاع هم نیستم . - پس مستخدمین را مرخص کن و خودت ترتیب یک شام دو نفره را بده ! - اطاعت . - بهتر است این موضوع را به کسی نگویی . - اطاعت ، بانوی من . - در حقیقت ویلیام ، من می خواهم برخلاف قانون رفتار کنم . - بله ، بانوی من . - می ترسی ؟ - نه ، بانوی من . - چرا ؟ - چون هیچ یک از کارهای شما و اربابم باعث ترس من نمی شود . آنگاه ویلیام خنده کرد و دستهایش را در هم چفت کرد و ادامه داد : - درباره ی گردش شما حدس هایی می زدم ، بازگشت شما در این موقع حدس مرا قوی تر کرد . وقتی دیدم از سمت رودخانه می آیید ، با خود گفتم : بالاخره آن اتفاق افتاد و آنها یکدیگر را ملاقات کردند . - چرا بالاخره ویلیام ؟ - چون من به تقدیر و سرنوشت معتقدم . می دانستم دیر یا زود ، این ملاقات صورت می گیرد. - با وجودی که من زنی شوهر دار و محترم هستم و دو بچه هم دارم و ارباب تو یک فرانسوی متمرد ، یک یاغی است ! - با وجود تمام این ها . - اشتباه است ، من علیه منافع کشورم اقدام می کنم . شاید برای این کار به زندان بیفتم . -بله ، بانوی من . حالا ویلیام دیگر لبخند بر لب نداشت . دونا دریافت که از این پس دیگر ویلیام مرموز و خاموش نخواهد بود و او می تواند برای همیشه به او اطمینان کند . - تو با حرفه ی اربابت موافقی ؟ - تصدیق و تکذیب کلماتی هستند که من مفهوم آنها را درک نمی کنم. تنها چیزی که می دانم ، این است که دزدی دریایی ، تنها حرفه ای است که شایسته ارباب من است . کشتی او در حکم قصر پادشاهی اوست و او آزاد است و هیچ کس نمی تواند به او دستور بدهد . او مردی است که با قانون خاص خودش زندگی می کند . - ممکن نیست شخص آزاد زندگی کند و دزد دریایی هم نباشد ؟ - به عقیده ی ارباب من ، این محال است . کسانی که در دنیای ما زندگی عادی دارند ، به نوعی زندگی معمولی عادت می کنند که این نوع زندگی ، تمام ابتکار و نبوغ انسان را از بین می برد و انسان مهره ی کوچکی از جامعه می شود ، ولی دزد دریایی چون متمرد و یاغی است ، از این دنیا فرار می کند ، او آزاد است . - در حقیقت او فرصت دارد که خودش باشد . - بله ، بانوی من . - این موضوع که دزدی در دریا خلاف قانون است ، او را رنج نمی دهد ؟ - او اموال توانگران را می دزدد و بیشتر آنچه را که به دست می آورد ، به اهالی فقیر بریتانیا می بخشد . او به نتیجه ی اخلاقی موضوع اهمیتی نمی دهد . - تصور می کنم هنوز ازدواج نکرده است ؟ - نه ، بانوی من . ازدواج و دریا با هم سازگار نیستند . - شاید همسرش نیز دریا را دوست داشته باشد ؟ - بانوی من ، زنها عادت کرده اند که از قانون اطاعت کنند و بچه بزایند . - آه ، کاملا صحیح است . - زنانی که بچه دارند ، به خانه و زندگی انس می گیرند و دیگر نمی خواهند سرگردان باشند ، آن وقت است که مرد بر سر دوراهی قرار می گیرد ، یا باید رنج در خانه ماندن را تحمل کند و یا اینکه آواره شود ، که در هر دو حال نابود کننده است . پس برای اینکه مرد آزاد باشد ، باید تنها باشد و تنها با کشتی سفر کند . - فلسفه ارباب تو این است ؟ای کاش من هم مرد بودم . - چرا بانوی من ؟ - چون یک کشتی پیدا می کردم و به دریا می رفتم و با قانون خود زندگی می کردم . در همان حال که دونا مشغول صحبت کردن بود ، صدای شیون و فریاد بچه ها و غرولند «پرو» از طبقه بالا بلند شد . دونا تبسمی کرد ، سر تکان داد و گفت : - حق با ارباب توست . همه ما ، مخصوصا مادرها ، پیچ و مهره های این جامعه هستیم . فقط دزدان دریایی آزادند . دونا پس از این حرف ، به طبقه بالا رفت تا بچه ها را ساکت کند و اشکهای آنها را از چهرهشان بزداید . آن شب دونا ، در رختخواب خوابیده بود . دستش را که دراز کرد و کتاب شعر رونسارد را از کنار میزش برداشت ، به یاد فرنچمن افتاد : « چقدر عجیب است . او اینجا دراز می کشیده ، سرش را روی بالش من می گذاشته و در حالی که پیپش روشن بوده ، این کتاب را می خوانده و وقتی از خواندن کتاب خسته می شد ، آن را کنار می گذاشته و شمع را خاموش می کرده و می خوابیده است . به راستی اکنون چکار می کند ؟ آیا در خوابگاه سرد کشتی دراز کشیده و به صدای برخورد امواج با بدنه کشتی که سکوت اسرار آمیز خلیج را می شکند ، گوش می دهد و یا همچنان که دستهایش زیر سرش قرار دارد ، به افق دور دست خیره شده و به آینده می اندیشد ؟» روز بعد ، آسمان صاف وآبی بود . درخشندگی خاصی در افق دیده می شد . دونا از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون خم شد . گرمای خورشید را حس کرد . اولین فکری که به خاطرش رسید ، وجود کشتی در خلیج لنگر انداخته بود . اندیشید خلیج در پناه تپه و انبوه درختان از نظر ها مخفی مانده و محال است کسی به وجود آن پی ببرد . آب خروشان و غران از سرچشمه رودخانه پیش می آید تا خود را به دریا برساند ، موجهای کوتاه بر روی هم می غلتند و خیزابهای بلند بستر رودخانه ، در مسیر خود به صورت قطرات ریز آب از هم می پاشند . یاد آوری شب موعود و مهمانی شام ، هیجانی در روح دونا به وجود آورد و همچون شخصی خیانتکار ، زهر خندی بر لبانش نشست . بی هدف ، در باغ پرسه زد ، گلها را چید ، اگرچه گلهایی که در اتاق بودند ، هنوز پژمرده نشده بودند . آن روز گویی مقدمه پیش در آمد حوادثی بود که می بایست اتفاق بیفتد . چیدن گلها تا حدودی فکر مضطرب و پریشان دونا را تسکین می داد . دستهایش گلبرگ ها را لمس می کرد و شاخه های سبز آنها را گرفته و در زنبیل قرار می داد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دونا خودش ، میز شام را چید ، بشقابها را که به دلیل عدم استفاده ، ورقه ای خاک روی آنها را پوشانده بود ، شست و در وسط میز ، دسته ای گل سرخ که غنچه های آن هنوز کاملا باز نشده بود ، قرار داد . سپس به اتفاق ویلیام به سردابه رفت . گرد و خاک زیادی روی بطری ها نشسته بود و عنکبوت ها دام های خود را اطراف آن گسترده بودند . ویلیام شرابی را که اربابش بی نهایت از آن تعریف می کرد ، بر داشت و از سرداب خارج شدند . دونا مانند کودکی که خطایی مرتکب می شود و پشت سر والدینش مخفیانه می خندد ، احساس گناه می کرد . دونا گفت : - برای شام چه تهیه دیده ای ؟ ویلیام سرش را تکان داد و گفت : - بانوی من ، نگران نباشید ، من شما را خجالت زده نمی کنم . دونا در حالی که آهنگی را زمزمه می کرد ، به باغ رفت . هوا به شدت گرم بود . وزش باد مشرق ، آسمان ناورون را مه آلود کرده بود . دونا در زیر یک درخت گیلاس ، شام بچه ها را داد و آنها را به اتاق خواب فرستاد. دقایق به کندی می گذشتند . قرص درخشان خورشید ، به آرامی چهره ی زرین خود را پنهان ساخت . شب فرا رسید و ماه اندک اندک در صحنه نیلگون آسمان بالا آمد و نور نقره ای بر روی زمین گستراند . بار دیگر خانه در خاموشی غرق شد . مستخدمین که تصور می کردند بانوی آنها خسته و کسل است و بدون شام به بستر رفته است ، این موفقیت را به یکدیگر تبریک گفتند و به میخانه پناه بردند . دونا به اتاق خودش بر گشت . مقابل کمد لباس ها ایستاد . مردد بود که کدام لباس شب خود را انتخاب کند . بالاخره لباس کرم رنگی که مطمئن بود او را برازنده تر جلوه می دهد برگزید و گوشواره های یاقوتی را که متعلق به مادر هاری بود ، به گوشش آویزان کرد و با گردنبندی از یاقوت ، گردن خود را آرایش داد . در این موقع ، ساعت دیواری ده ضربه متوالی نواخت . دونا صدای ضربه های ساعت را شنید و با وحشت و اضطراب فراوان ، شانه را به کناری انداخت و به طبقه پایین رفت . ویلیام تمام شمع ها را روشن کرده بود و ظروف نقره ای روی میز می درخشید . ویلیام مشغول چیدن بشقابها روی میز بود . دونا به محض ورود گفت : - او ویلیام ، حالا می فهمم که چرا تو امروز عصر به « هل فورد » رفتی و با یک زنبیل برگشتی . خوراک خرچنگ که به روش فرانسوی آماده شده بود ، مقداری سیب زمینی پخته شده با پوست ، یک ظرف سالاد ، آردینه ، نان شیرینی و مقداری توت فرنگی در ظرفی شیشه ای روی میز قرار داشت . - ویلیام تو یک نابغه ای . ویلیام تعظیمی کرد و لبخندی زد و گفت : - از شادی شما خوشحالم بانوی من . دونا در حالی که بر روی پای خود می چرخید ، گفت : - من چطور به نظر می رسم ؟ اربابت می پسندد ؟ - بانوی من ، او هیچ گاه عقیده و نظریه خود را آشکار نمی کند . ولی فکر نمی کنم در مورد شما بتواند بی تفاوت باشد . - متشکرم . دونا کنار پنجره رفت . چشم به باغ دوخت . شبحی آهسته به طرف او می آمد . شبح کسی جز فرنچمن نبود . دونا دستش را به سوی او دراز کرد . فرنچمن دست او را گرفت و آهسته بوسید . دونا بی مقدمه گفت : - شام حاضر است . دونا به طرف اتاق غذا خوری رفت . فرنچمن او را دنبال کرد . ویلیام پشت صندلی او ایستاد . فرنچمن لحظه ای به شمع ها ، ظروف نقره ای و بشقابها و گلهای سرخ خیره شد و سپس گفت : - چرا این همه تجملات را برای یک دزد دریایی تهیه دیده اید ؟ - ویلیام تمام این کارها را کرده است . - باور نمی کنم ، ویلیام هرگز تا بحال چنین تدارکی برای من ندیده است . دونا روی صندلی نشست . حالا دیگر خجالت نمی کشید . فرنچمن گفت : - آشپزی من از ویلیام بهتر است . یک روز شما باید طعم جوجه هایی را که به سیخ می کشم و کباب می کنم ، بچشید . دونا گفت : باور نمی کنم ، آشپزی و فلسفه با هم جور نیستند . - برعکس خیلی با یکدیگر جور هستند . م از چوبهای جنگل آتشی در ساحل می افروزیم و من جوجه ها را برای سما کباب می کنم . در آنجا دیگر روشنایی شمع نیست . شعله آتش صورت زیبای شما را روشن می کند . - و مرغ شب که شما درباره ی آن صحبت می کردید ، ساکت نمی ماند ؟ فرنچمن لبخندی زد . ناگهان تصویری از آتش بر ساحل و چوبهایی که با سر و صدا می سوختند و سعله های آتش و بوی خوش کباب جوجه ، در خیال دونا شکل گرفت . او ناگهان متوجه شد که ویلیام آنها را ترک کرده است . - نمی خواهی پیپت را روشن کنی ؟ فرنچمن متوجه کیسه ی توتونش روی گچ بری دیوار شد و گفت : - متشکرم . لحظاتی چند به سکوت گذشت و آنگاه مرد فرانسوی گفت : - هوا کاملا خوب شده است . وقتی من به ناورون آمدم ، زمستان بود و برف همه جا را پوشانده بود . ناورون غم انگیز می نمود . سایه ای شوم ، بر همه جا دامن گسترده بود . اما با ورود شما همه چیز عوض شده است . - تمام خانه های خالی شبیه گورستانند . - آه ، نه منظورم آن نبود . دونا جوابی نداد . - چه چیز شما را به ناورون کشانید ؟ دونا مدتی با منگوله های بالشی که پشت سرش قرار داشت بازی کرد و گفت : - دیروز به من گفتید که شایعاتی راجع به بی اعتنایی خانم ست کلمب نسبت به قوانین و مقررات شنیده اید . شاید وجود این خانم مرا خسته کرده است . - به عبارت دیگر ، خواستید فرار کنید ؟ - ویلیام هم همین را گفت . ویلیام با تجربه است او فرار مرا هم دیده است . فرنچمن پس از لحظه ای تامل ادامه داد : - زمانی مرد ثروتمندی به نام « ژان بنو ا اوبری » در « بریتانی » زندگی می کرد و ویلیام مستخدم او بود . او از بریتانی متنفر و بیزار شد و دزدی دریایی را حرفه ی خود کرد و لاموت را ساخت . - ممکن است انسان کاملا شخصیت خود را عوض کند ؟ - من اینطور فکر می کنم . - خوشحال هستید ؟ - خشنودم . - چه تفاوتی دارد ؟ - میان خوشحالی و خوشنودی ؟ آن بیانش مشکل است . خشنودی هماهنگی جسم و روح است . در این حالت روح و جسم هر دو در آرامشند . خوشحالی ممکن است زمانی در زندگی آدمی ظاهر شود ولی اغفال کننده است . وجد و خلسه ای بیش نیست . - بنابر این خوشحالی ، مانند خوشنودی پایدار نیست ؟ - همین طور است . اما رویهم رفته ، خوشحالی درجاتی دارد . برای مثال من زمانی را کا اولین دستبردم را به کشتی های تجاری شما زدم ، به یاد دارم . من موفق بودم . کاری را که به موفقیت آن تردید داشتم ، انجام داده بودم . - بله ، بله ، می فهمم . - لحظات دیگری هم هست . پس از اینکه من تصویری را می کشم و به آن نگاه می کنم ، احساس شادی می کنم ، این مرحله ی دیگری از خوشحالی است . - زنان خوشحالی را در چه چیز هایی می توانند جستجو کنند ؟ فرنچمن گفت : - آنها بچه داری می کنند و این موفقیت هیچ گاه با کشیدن یک تصویر و یا نقشه برای نبرد و پیکار قابل قیاس نیست . - به آنچه می گویید اعتقاد دارید ؟ - کاملا ، شما بچه دارید ، اینطور نیست ؟ - بله ، دوتا . - و وقتی برای اولین بار به آنها دست زدید ، آیا احساس موفقیت و پیروزی نکردید ؟ و به خودتان نگفتید : « آه ، این پاره ای از وجود من است .وجود خود من .» آیا این خوشحالی نیست ؟ دونا لحظه ای اندیشید و سپس لبخندی زد و گفت : - شاید . فرنچمن پشت به دونا کرد و همچنان که با گچ بری روی دیوار بازی می کرد گفت : - شما نباید فراموش کنید که من یک دزد دریایی هستم و ممکن است گنجینه ای را که در اینجا دارید ، با بی توجهی از دست بدهید . برای مثال ، این جعبه جواهرات کوچک صدها پوند ارزش دارد . - آه ، اما من به شما اطمینان دارم . - عاقلانه نیست . - من خود را تحت حمایت قرار داده ام . - من به بی رحمی مشهورم . فرنچمن جعبه جواهرات را سرجایش گذاشت و عکس کوچک هاری را برداشت ، لحظه ای به آن نگاه کرد و آهسته سوتی کشید و گفت : - شوهرتان است ؟ - بله . فرنچمن دیگر چیزی نگفت . عکس را سرجایش گذاشت . دونا احساس کرد که فرنچمن کوچکترین ارزشی برای هاری قایل نیست . بدون اراده در مقام دفاع بر آمد و گفت : - این عکس سالها قبل ، زمانی که ما هنوز ازدواج نکرده بودیم ، گرفته شده است . - آه ، بله . فرنچمن لحظه ای سکوت کرد و بعد افزود : - آیا تصویر شما هم که در اتاقتان هست ، متعلق به همان زمان است ؟ - آن تصویر مربوط به چند روز بعد از نامزدی من و هاری است . - چند سال است که ازدواج کرده اید ؟ - شش سال ، « هنریتا » پنج سال دارد . - از ازدواجتان راضی هستید ؟ دونا به فرنچمن خیره شد . لحظه ای دست و پایش را گم کرد . سوال فرنچمن کاملا غیر مترقبه بود ، گویی می خواست بپرسد : « چرا چنین ظروفی را برای شام خوردن انتخاب کرده است ؟ » دونا با صدایی که گویی از مسافتی دور به گوش می رسید ، گفت : - هاری طبع شوخی داشت و من حالت چشمانش را دوست داشتم . فرنچمن از گچ بری دیوار دور شد و روی یک صندلی نشست و تکه ای کاغذ از جیب بزرگ کت خود بیرون آورد . دونا مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بود . روز ازدواج خود را با هاری در لندن به یاد آورد . عروسی مفصلی بود . عده ی زیادی آمده بودند . هاری در آن شب مشروب زیادی خورد . شاید از مسئولیت هایی که به عهده اش بود ، وحشت داشت و شاید هم می خواست خود را جسورتر از آنچه که هست نشان دهد . ولی او فقط حماقت و نادانی خود را ثابت می کرد . آنها در اطراف لندن گردش می کردند و دوستان هاری را می دیدند . او مجبور بود برخلاف میل باطنی ، در خانه آنها که برایش محیطی مصنوعی و مسموم کننده بود ، اقامت کند . عدم امکان اسب سواری ، قدم زدن و انجام کارهایی که آرزویشان را می کرد ، او را به موجودی کج خلق و عصبانی تبدیل کرده بود . اگر او می توانست با هاری صحبت کند و با یکدیگر تفاهم داشتند ، شاید تا این حد عصبانی و فراری نمی شد . دونا ناگهان سرش را بلند کرد و متوجه شد که فرنچمن تصویر او را می کشد . - اجازه می دهید ؟ دستهای فرنچمن با مهارت و سرعت روی کاغذ حرکت می کرد . دونا نما توانست کاغذ را ببیند ، زیرا روی زانوی او قرار داشت . - چگونه با ویلیام آشنا شدی ؟ - مادرش از اهالی بریتانیا است ، حدس می زنم این را نمی دانستید ؟ - نه ، نمی دانستم . - پدرش یکی از سربازان مزدور اروپایی بود که در گذشته توسط ممالک مختلف اجیر می شدند . گذرش به فرانسه افتاد و ازدواج کرد . شما باید متوجه لهجه ویلیام شده باشید . - فکر کردم « کرنوالی » است . ساکنین کرنوال و سلتی بریتانیا هر دو از اولاد مهاجرین غرب انگلستان هستند و لهجه هایشان شبیه به یکدیگر است . من ویلیام را موقعی که پای برهنه با شلوار کوتاه پاره در خیابان ها می دوید ، پیدا کردم . چندین خراش روی بدنش بود . آنها را معالجه کردم و از آن به بعد او نسبت به من امین و وفادار ماند . او انگلیسی را از پدرش آموخته بود . قبل از آشنایی با من ، در پاریس زندگی می کرد . من هیچ وقت در زندگی خصوصی ویلیام کنجکاوی نکرده ام . گذشته او متعلق به خودش است . - چطور شد که ویلیام هم یک دزد دریایی شد ؟ - ویلیام روح ماجراجویی دارد و تنگه ای که ساحل کرنوال را از ساحل بریتانیا جدا می سازد ، برای او غیر قابل تحمل است . - به این ترتیب در جستجوی پنهگاهی امن برای اربابش به ناورون آمد ؟ - همینطور است . - مردان کرنوالی غارت می شوند و زنان کرنوالی از ترس جان و ناموسشان از اینجا می روند ؟ - زنان کرنوالی خودشان را گول می زنند . - این همان چیزی است که می خواستم به گودلفین بگویم . - چرا نگفتید ؟ - جرات و جسارت ترساندن او را نداشتم . - مردان فرانسوی به خوش برخوردی مشهورند . - ما خجول تر از آن هستیم که شما تصور می کنید . ببینید ، تصویرتان را تمام کردم . فرنچمن تصویر را به دونا داد و به پشتی صندلی تکیه زد و دستهایش را در جیب کتش فرو کرد . دونا مات و مبهوت به تصویر خود خیره شد . چهره ای که از آن تکه کاغذ پاره به او می نگریست به دونای دیگری تعلق داشت ، دونایی که از او متنفر است ، حتی اگر خود او باشد . صورت و طرز آرایش مو ، کاملا سبیه او بود اما حالت چشمان او فرق داشت . همان حالتی را داشت که گاهی اوقات در تنهایی در آینه دیده بود . تصویر زنی بود با رویاهای برباد رفته ، زنی که از روزنه کوچکی به دنیا نگریسته و آنچه که آرزو می کرده نیافته است . - شما من را پیر تر از آنچه هستم نشان داده اید . - شاید . - در اطراف دهان حالتی از زود رنجی دیده می شود و در گره ابرو ها کنجکاوی نهفته است . - قبول می کنم . - فکر نمی کنم به آن علاقمند باشم . - متاسفم که آن را دوست ندارید . من می بایستی به جای یک دزد دریایی ، یک نقاش باشم . - دونا تصویر را به فرنچمن پس داد و گفت : - زنها دوست ندارند درباره ی خودشان حقایق را بشنوند . - چه کسی دوست دارد؟ دونا دیگر به بحث ادامه نداد و گفت : - حالا می فهمم که چرا شما یک دزد دریایی موفق هستید . شما در کارتان دقیق می باشید . نقاشی شما نیز این کیفیت را نشان می دهد . فرنچمن با مشاهده ی افسردگی دونا گفت : -شاید من آدم بی انصافی باشم . این موضوع ، ناگهانی و بدون اراده به مغزم راه یافت . من می بایستی در وضع و موقعیت دیگری چهره شما را نقاشی می کردم تا با حالت فعلی کاملا فرق داشته باشد . مثلا موقعی که با بچه هایتان بازی می کنید و یا هنگامی که به فرار می اندیشید و از تصور آن احساس خوشحالی می کنید . - تا این اندازه عوض می شوم ؟ - افکار انسان در چهره اش منعکس می شود و این همان چیزی است که یک هنرمند آرزو می کند آن را مجسم نماید . - پس هنرمند خیلی بی عاطفه است . - چرا ؟ - زیرا هیجانات و احساسات بشر را ظاهر می کند . او با شکل دادن به احساس و حالت شخص ، بر روی کاغذ تصویر را شرمسار و سر افکنده می کند . - شاید در این باره صاحب تصویر باید تصمیم بگیرد و زمانی که خود را شناخت ، باید آن حالت را از خود دور کند ، چون بی ارزش است . فرنچمن تصویر را تکه تکه کرد و گفت : - بهتر است موضوع را فراموش کنیم . دونا فت : - مرا ببخشید ، من زودرنج و عصبانی هستم ، حقیقت این است که شرمنده شدم زیرا برای اولین بار شخص دیگری همان طور که من اکثرا تصویر خود را می بینم ، مرا دید . مثل این بود که من اندامی ناقص داشتم و شما مرا برهنه تصویر کردید . - ولی اگر هنرمند هم خودش همان نقص را داشته باشد ، منتهی به شکل دیگری ، آیا باز هم می بایستی شرمنده باشی ؟ - منظورتان این است که صفات مشترکی میان شما و من وجود دارد ؟ فرنچمن به پنجره نزدیک شد و گفت : - هنگامی که باد مشرق به این ساحل می وزد ، لاموت لنگر می اندازد و من بیکار می شوم و تصاویر زیادی نقاشی می کنم . اجازه می دهید تصویر دیگری از شما بکشم ؟ - با حالت و قیافه دیگری ؟ - این را شما باید تصمیم بگیرید . فراموش نکنید که نامتان را در کتاب من امضا کرده اید . هر زمان احساس کردید که نیازمند فرار هستید . خلیج پناهگاه امنی است . - فراموش نمی کنم . - تماشای پرندگان ، صید ماهی و کاوش در نهر ها از راه های فرارند . - کدام یک را بشتر می پسندی ؟ فرنچمن جوابی به سوال دونا نداد . پس از لحظه ای که به سکوت گذشت و فرنچمن گفت : - از پذیرایی شما متشکرم . شب بخیر . - شب بخیر . فرنچمن بدون دست دادن با دونا دستهایش را در جیب های کتش فرو کرد ، از پشت پنجره گذشت و در میان درختان نا پدید شد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 8 سر انجام دونا به مهمانی گودلفین رفت . هوای اتاق خفقان آور بود . همسر گودلفین دستور داده بود پنجره ها را ببندند و پرده ها را بکشند . دونا خم شد . تکه بزرگی از کیکی را که لرد گودلفین به او تعارف کرده بود ، به سگی که جلو پایش خوابیده بود ، داد و لقمه ی دیگری را که خامه از آن می چکید با اکراه به دهان گذاشت . گودلفین گفت : - اگر بتوانی هاری را متقاعد کنی که از خوشگذرانی و عیش و عشرت در شهر چشم بپوشد ، ما از این مهمانی های خصوصی زیاد خواهیم داشت . آنگاه با غرور نگاهی به اطراف خود کرد و ادامه داد : - من واقعا از اینکه هاری اینجا نیست ، خیلی متاسفم . دونا از خستگی به پشتی صندلی تکیه داد و یکبار دیگر میهمانان را که در حدود پانزده یا شانزده نفر می شدند ، شمرد . خانمها لباس شب و دستکش های او را که با آنها روی دامنش بازی می کرد و کلاهش را که پر متمایل به آن ، قسمت راست صورتش را پوشانده بود ، نگاه می کردند و مردان همچون کسانی که در ردیف جلو صحنه یک تماشا خانه نشسته باشند ، بهت زده به او خیره شده بودند و یکی دوتا از آن ها هم با گستاخی راجع به زندگی در کاخ سلطنتی و تفریح های شاه از او سوال هایی می کردند . دونا گفت : - همیشه تعدادی کودک پابرهنه ، در خیابان های سنگفرش و خاک آلود لندن می دوند و شوالیه های لاف زن ، کنار در میخانه ها مستانه می خندند و قهقهه می زنند و مردی سبک مغز ، با چشمان سیاه از حدقه خارج شده ، اداره امور شهر را در دست دارد . دونا سکوت کرد . سکوتی که نشان می داد با وجود تمام اینها ، او وطن خود را دوست دارد . یکی از مهمانها گفت : - ناورون خیلی دور افتاده است . در مقایسه با لندن در نظر شما به بیغوله ای می ماند . ای کاش به شهر نزدیک تر بودیم و بیشتر می توانستیم به دیدنتان بیاییم . دونا گفت : - این نهایت لطف و بزرگواری شماست . هاری صمیمانه از شما قدر دانی می کند . و لی افسوس که جاده ناورون بی نهایت خطرناک است . من به زحمت توانستم خودم را به اینجا برسانم . در راه با خطرات زیادی مواجه شدم ، به علاوه من یک مادرم ، مادری که تقریبا تمام وقتش را صرف تعلیم و تربیت بچه هایش می کند . خانم لرد آهی کشید و گفت : - به عقیده ی من ، شما جرات و جسارت زیادی دارید که بدون همسرتان زندگی می کنید . من فکر نمی کنم بتوانم تحمل چندین ساعت دوری از جورج را داشته باشم . طرز فکر خانم لرد ، او را روی صندلیش سست کرد . گودلفین به دلیل برجستگی بزرگ بینی واقعا نفرت انگیز بود . گودلفین گفت : - افسار گسیختگی و بی قانونی ، سراسر دنیای خارج را فرا گرفته است . شما به پیشخدمتهایتان اعتماد دارید ؟ - کاملا . - اگر غیر از این بود ، حق دوستیم را با هاری به جا می آوردم و دو یا سه پیشخدمت خوب برای شما می فرستادم . - متشکرم . گودلفین نگاهی به توماس اوستیک انداخت . توماس مالک سرزمین وسیعی در خارج پنیرن بود . او لبهای نازک و چشم هایی ریز داشت . توماس به اتفاق دوستش روبرت پن روز که از اهالی ترکونی بود ، به خانه گودلفین آمده بود . توماس گفت : - فکر می کنم گودلفین به شما گفته است که چگونه ما از سمت دریا تهدید می شویم . دونا در حالی که تبسمی بر لب داشت گفت : - به وسیله ی یک مرد فرانسوی مکار . اوستیک جواب داد : - ولی او دیگر ممکن نیست بتواند ما را بفریبد . - واقعا ؟ سربازان بیشتری از بریستول اجیر کرده اید ؟ اوستیک از شرم سرخ شد و از روی عصبانیت نگاهی به گودلفین انداخت و گفت : - در حال حاضر دیگر مساله سربازان مزدور مطرح نیست . من از اول هم با این عقیده مخالف بودم و می دانستم که دیر یا زود ، این مسئله از بین می رود . ما در نظر داریم خودمان خارجی ها را از سرزمین بیرون کنیم . گودلفین با خشکی گفت : - مانع تجمع ما می شوند . پن روز گفت : - از میان ما ، یکی که صلاحیت بیشتری دارد ، باید رهبری را به عهده بگیرد . چند لحظه ، همه خاموش شدند . سه مرد خیره خیره و با سوء ظن یکدیگر را نگریستند . دونا زیر لب زمزمه کرد : - آنها هیچ گاه موفق نخواهند شد ، چون به یکدیگر اعتماد ندارند . توماس استیک گفت : - معذرت می خواهم ، چیزی گفتید ! دونا گفت : - اهمیت ندارد ، ناگهان سطری از کتاب مقدس به یادم آمد . شما راجع به دزدان دریایی صحبت می کردید . عده ای علیه یکی ! البته گرفتار خواهد شد ؛ اما به راستی چگونه می خواهید او را دستگیر کنید ؟ - تصور می کنم تعدادی از افراد فرنچمن در دهکده باشند ، آیا شما به خدمتکارانتان اعتماد دارید ؟ - آقای گودلفین هم این سوال را کرد ! می خواهید مرا بترسانید ؟ - اگر شک ما مبدل به یقین شود ، تمام آنها را به دار می آویزیم . ما عقیده داریم فرنچمن پناهگاهی در طول ساحل دارد و احتمالا یک یا دو نفر از اهالی دهکده محل آن را می دانند . - آیا دقیقا بررسی کرده اید ؟ - خانم کولب عزیز ، ما همیشه سرتاسر این منطقه را به دقت جستجو و بازرسی می کنیم . ولی همانطور که خود شما هم شنیده اید ، ان شخص همچون مارماهی است و اینطور به نظر می رسد که ساحل را بهتر از خود ما می شناسد . من تصور نمی کنم تابحال حتی یک شخص مشکوک را هم در اطراف ناورون دیده باشید ! - ابدا ! - قصر شما مشرف به رودخانه است ، پس می توانید هر کشتی خارجی را که داخل یا خارج می شود ببینید . - مطمئنا ! - اصلا نمی خواهم شما را مضطرب کنم ، هیچ می دانید که فرنچمن در گذشته مدتی در هل فورد زندگی کرده است ؟ - شما مرا می ترسانید . - شما برای فرنچمن سد قابل اعتنایی نیستید . - منظورتان این است که او به اصول اخلاقی پای بند نیست ؟ - متاسفانه همین طور است . - و مردانش وحشی و از جان گذشته اند ؟ - آنها یک عده دزد دریایی هستند . - آدمخوار هم هستند ؟ پسر کوچک من بیش از دو سال ندارد . خانم گودلفین از وحشت فریاد کوتاهی کشید و شروع به باد زدن خود کرد و شوهرش از شدت ناراحتی ، زبانش را به سقف دهانش چسباند . گودلفین گفت : - لوسی ! توجه کن ! خانم ست کولمب به کنایه حرف می زند . گودلفین به طرف دونا برگشت و ادامه داد : - من خودم را مسئول جان مردم این منطقه می دانم و چون هاری در ناورون نیست برای شما نگرانم . دونا در حالی که از جا بلند می شد ، دست دراز کرد و گفت : از لطفتان متشکرم ، مهربانیهای شما را هیچ گاه فراموش نمی کنم ولی هیچ جای نگرانی نیست ، زیرا در صورت لزوم من می توانم در را محکم ببندم و با بودن همسایه های دلیر و قابل اطمینانی چون شما – در این موقع نگاهی به گودلفین و سپس به اوستیک و بعد به پن روز افکند – مطمئن هستم که هیچ خطری مرا تهدید نمی کند . هر سه مرد دستهای او را بوسیدند . دونا با تبسم از آنها تشکر کرد و گفت : - شاید فرنچمن ساحل را ترک کرده باشد . اوستیک گفت : او آدم حقه باز و شیطان صفت است . هر چه اوضاع آرام تر باشد . خطرناک تر است . به زودی باز هم اخباری راجع به او خواهم شنید . پن روز گفت : - همیشه در جایی پیدایش می شود که کمتر انتطارش را داریم . اوستیک آهسته گفت : - آرزوی من این است که قبل از غروب خورشید ، او را روی بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز ببینم . دونا گفت : - آقا شما خیلی بی رحم هستید . - اگر دارایی و ثروتتان ، تابلو ها ، ظروف نقره ای و خلاصه تمام اشیاء با ارزشتان ربوده می شد ، شما هم مانند من بی رحم می شدید . دونا گفت : - هیچ فکر کرده اید که چه لذاتی جانشین انها شده است ؟ اوستیک با خشم گفت : - متاسفم ! سپس در حالی که صورتش بر افروخته شده بود ، از آنجا دور شد . گودلفین دونا را تا جلو کالسکه مشایعت کرد و گفت : - اوستیک خیلی پولهایش را دوست دارد . - رک گویی عادت من شده است . - این نکته را تمام اهالی لندن می دانند ؟ - فکر نمی کنم . گودلفین نگاه تندی به ویلیام که مهار اسبها را در دست داشت ، انداخت و گفت : - به کالسکه چی اطمینان دارید ؟ - کاملا . گودلفین خود را کمی از کالسکه کنار کشید و گفت : - در این هفته ، چند نامه به شهر می فرستم . پیامی برای هاری نداری ؟ - هیچ ، جز این که حالم خوب است و بی نهایت خوشحالم . - ولی وظیفه ی خود می دانم که نگرانیم را از جانب شما برای او بنویسم . هاری بیهوده وقتش را در لندن تلف می کند ، حال آنکه باید برای حفاظت اموالش به کرنوال بیاید . اگر هاری بفهمد که دزدان دریایی ساحل را تهدید می کند و ... - قبلا این موضوع را به او گفته ام ، ولی او توجهی ندارد . - اگر من جای او بودم ... - بله ، اما شما جای او نیستید . - اگر من جای او بودم ، هیچ وقت اجازه نمی دادم شما تنها به غرب مسافرت کنید . زنان در غیاب شوهرانشان ممکن است سرشان را از دست بدهند . - فقط سرشان را ؟ - بدون شک شما فکر می کنید که آدم شجاعی هستید . اما من با جرات می توانم قسم بخورم که به محض مواجه شدن با یک دزد دریایی ، مانند تمام همجنسانتان ، تمام وجود شما خواهد لرزید و غش خواهید کرد . - بدون شک . - نمی توانستم در حضور همسرم زیاد صحبت کنم ، اعسابش خیلی ضعیف است . اما یکی دو شایعه وحشتناک به گوش من و همچنین اوستیک رسیده است . - چه شایعاتی ؟ - درباره ی نگرانی زنها و از این قبیل . - چرا ؟ - آنها چیزی را فاش نمی سازند ولی به نظر می رسد چند زن که در دهکده های نزدیک اینجا زندگی می کنند ، از دست این آدمها ی رذل لعنتی رنج بسیار دیده اند . - بهتر نیست که به اصل موضوع رسیدگی شود . - منظورتان چیست ؟ - آنها نه تنها رنج نبرده اند ، بلکه لذت هم برده اند . ویلیام ممکن است حرکت کنی ؟ آنها از باغ خارج شدند و در جاده اصلی به سوی ناورون تاختند . دونا کلاهش را از سر برداشت و شروع به باد زدن خود کرد و همچنان که قامت راست ویلیام را نگاه می کرد ، آهسته خندید . - ویلیام ، فکر می کنم خیلی بد رفتار کردم . - من هم این طور فکر می کنم ، بانوی من . - خانه گودلفین بی نهایت گرم بود و خانمش دستور داده بود تمام پنجره ها را ببندند و بد تر از همه ، هیچ یک از مهمانان را نیز مطابق میل خود نیافتم . - بسیار سخت است . - دو مرد تازه به دوران رسیده ، به نام اوستیک و پن روز آنجا بودند و در تمام مدت راجع به فرنچمن حرف می زدند . - سخنان جناب لرد را از فاصله ی دور شنیدم ، بانوی من . - آنها به نواحی رودخانه مشکوک هستند . - آنها فقط وقتشان را تلف می کنند . - اربابت از خطر آگاه است ؟ - بله ، بانوی من . - و با وجود این ، در خلیج لنگر انداخته است ؟ - بله ، بانوی من . قریب یک ماه است که اینجا زندگی می کند . - همیشه توقف او اینقدر طول می کشد ؟ - خیر ، بانوی من . - معمولا چند روز اینجا می ماند ؟ - پنج یا شش روز بانوی من . - زمان به سرعت می گذرد ، شاید متوجه نشده که مدت زیادی در اینجا توقف کرده است ؟ - شاید . - ویلیام ، اطلاعاتم راجع به زندگی پرندگان دریایی زیاد شده است . صدای پرواز آنها را تشخیص می دهم . در ماهیگیری نیز مهارت بسیاری کسب کرده ام . - بله ، بانوی من . - ارباب معلم بسیار خوبی است و عجیب این است که قبل از آمدنم به ناورون کمتر راجع به پرندگان و ماهیان فکر می کردم . خیال می کنم اشتیاق به شناسایی پرندگان و ماهیگیری ، از همان کودکی در من وجود داشته ولی تا به امروز آشکار نشده است . ای کاش منظور مرا درک می کردی . - من کاملا منظور شما را می فهمم ، بانوی من . - هیچ زنی قادر نیست به تنهایی با این اطلاعات آشنا شود . تو غیر از این فکر می کنی ؟ - محال است . - حتما یک معلم دلسوز است تا آنچه را که خود می داند ، به شاگردش بیاموزد . - و گاه ممکن است از طریق شاگرد ، دانش معلم کاملتر شود و چیزی نو را کشف کند که قبلا نمی دانسته است . دونا لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید : - ویلیام تو چه داستانی در ناورون گفتی ؟ - من گفتم که شما شام را در منزل جناب لرد صرف می نمایید و دیر وقت به خانه بر می گردید . - اسبها را کجا می بندی ؟ - ترتیب تمام کارها داده شده است . من دوستان زیاد در گوبک دارم . - لباس شبم را کجا عوض کنم ؟ - فکر می کنم پشت یک درخت مکان مناسبی باشد . - درخت را انتخاب کرده ای ؟ - بله ، بانوی من . آنها به سمت چپ جاده پیچیدند و به کنار رودخانه رسیدند . نهر باریکی در میان درختان جریان داشت . ویلیام دهنه اسبها را کشید . اسبها متوقف شدند . او لحظه ای مکث کرد و سپس دو انگشت دستش را به دهان برد و صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد . بلافاصله از آن طرف ساحل ، کسی به صدای او جواب داد . ویلیام به سوی دونا برگشت و گفت : - بانوی من ، او منتظر شماست . دونا ردای کهنه ای را از پشت تکیه گاه صندلی کالسکه برداشت و روی شانه اش انداخت و گفت : - کدام درخت را گفتی ؟ - آن درخت بلوط پر شاخه را می گویم . - گاه انسان بدون علت خوشحال است ، درست مثل یک پروانه . - احساس می کنم ، بانوی من . - راجع به عادت پروانه ها چه می دانی ؟ دونا برگشت ؛ ارباب ویلیام پشت سرش ایستاده بود و با دو دست نخی را گره می زد تا آن را از سوراخ قلاب ماهیگیری بگذراند . - درباره ی پروانه ها حرف می زدید . از کجا مطمئنید که واقعا پروانه ها شاد هستند ؟ - کافیست انسان به آنها نگاه کند . - منظورتان رقص پروانه ها در مقابل خورشید است ؟ - بله . - بهتر است لباستان را عوض کنید . من در قایق منتظر شما هستم .ماهی های رودخانه منتظرمان هستند . فرنچمن سپس پشت به دونا کرد و به طرف ساحل رودخانه رفت . دونا در پناه درخت بلوط ، لباس عوض کرد و پس از حاضر شدن ، لباس شب ابریشمی را به ویلیام که کله اسبها مانع دیدن صورتش می شد ، داد و گفت : - من از خلیج تا ناورون پیاده خواهم آمد . اندکی بعد از ساعت ده در خیابان منتظرم باش ، آنگاه می توانی مرا به خانه برسانی . طوری باید رفتار کنی که گویی تازه از پیش گودلفین می آییم . - بسیار خوب ، بانوی من . - خداحافظ ویلیام . دونا دامن پیراهنش را تا قوزک پا بالا زد ، گره کمر لباسش را محکم کرد ، با پای برهنه از میان درختها گذشت و به طرف قایقی که نزدیک ساحل در انتظار او بود ، می دوید . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ALI-, .ELHAM., asalcheshmak, elhamz, farnaz58, rozi-91, safo, setare-samavat, yasi_69, ~Spunk!e~, اهنگ, ترنم, شبنم, ღدختر کائناتღ |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار فعال ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: پـیـش خــدا
نوشته ها: 614
(View Stats)
تشکرها: 2,952
تشکر شده 2,255 بار در 476 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 9 فرنچمن در همان حال که کرمی را بر سر قلاب ماهیگیری قرار می داد ، سرش را بلند کرد و گفت : - زود آمدی . - آینه نداشتم تا آمدنم به تاخیر بیفتد . - به راستی وقتی اشیایی چون آینه فراموش شوند ، زندگی چقدر ساده می شود . دونا در قایق ، کنار فرنچمن ایستاد و گفت : - بگذار من کرم را به قلاب بزنم. فرنچمن قلاب ماهیگیری را به دونا داد و آنگاه دو پاروی پهن را برداشت و روی دماغه قایق نشست و آهسته شروع به پارو زدن کرد و قایق را به سوی پایین رودخانه راند . کرم در دست دونا وول می خورد و قلاب ماهیگیری انگشتان دست او را خراش می داد . ناگهان دونا سرش را بلند کرد و متوجه شد که فرنچمن به او می خندد . دونا با خشم و عصبانیت گفت : - مثل اینکه من از عهده ی اینکار بر نمی آیم . - بگذار کمی از ساحل دور شویم تا من آن را برایت انجام دهم . - می خواهم خودم آن را انجام دهم ، به سادگی شکست نمی خورم . فرنچمن جوابی نداد ، نگاهش را متوجه پرنده ای کرد که بالای سرش در پرواز بود و به آهستگی با سوت شروع به نواختن آهنگی کرد . دونا دوباره مشغول شد و ناگهان پیروزمندانه فریاد کشید و گفت : - نگاه کن ! نگاه کن ! موفق شدم ! سپس ریسمان ماهیگیری را بلند کرد و به فرنچمن نشان داد . فرنچمن به پاروی خود تکیه داد و قایق را به دست امواج سپرد و گفت : - خوب پیشرفت کرده ای . هنوز مسافت زیادی نپیموده بودند که به تخته سنگ بزرگی رسیدند . فرنچمن با تکه ای طناب قایق را به آن متصل کرد و سپس کنار دونا روی دماغه قایق نشست . امواج کوچکی سطح آب را می لرزاند و تکه های علف و برگ های خشک شده روی سطح آب را به این سو و آن سو می برد . هوا ملایم بود . ریسمان در میان انگشتان دونا با حرکت امواج به آرامی پایین و بالا می رفت و دونا گاهی با بی صبری آن را بالا می کشید و قلاب را بازرسی می کرد . اما کرم همچنان دست نخورده بر سر قلاب باقی بود و فقط یک نوار سیاه از جلبک دریایی به انتهای آن چسبیده بود. - ریسمان را آنقدر رها کرده ای که کف دریا پهن می شود . دونا که از گوشه ی چشم فرنچمن را می نگریست ، ریسمان را کمی بالا کشید . در زیر وسایل ماهیگیری انتهای قایق ، ناگهان چشم دونا به کاغذ مچاله شده ای افتاد که روی آن تصویر پرنده ای در حال پرواز از نواحی گلی دریا کشیده شده بود . دونا به یاد تصویری که چند روز قبل فرنچمن از او کشیده بود ، افتاد . او آن را با تصویری که فرنچمن بار اول از او کشیده بود ، مقایسه کرده و تفاوت زیادی میان آنها یافته بود . این نقاشی ، او را در حالتی نشان می داد که بر روی نرده ی کشتی خم شده و پیر بلان مضحک را که با صدای ناهنجار سرودی را می خواند ، تماشا می کند . سپس فرنچمن تصویر را برداشت و آن را به دیوار اتاقک کشتی چسباند و در پایین آن تاریخ رسم کردنش را با خط بدی نوشت . دونا از او پرسیده بود : - چرا این تصویر را مانند تصویر اول پاره نکرده ای ؟ فرنچمن در جواب گفته بود : - زیرا این تصویر حالتی از تو را نشان می دهد که می خواهم همیشه آن را به خاطر بسپارم . او در کنارش ایستاده و موضوع عکس را فراموش کرده و تمام حواسش متوجه ماهیگیری است و از این که چند نفر از مستخدمین اوستیک و گودلفین و پن روز در آن حوالی در جستجوی او هستند و برای اسارتش نقشه می کشند ، غافل مانده است . فرنچمن ناگهان افکار دونا را از هم گسیخت و گفت : - نمی خواهی ماهی بگیری ؟ - به آن روز عصر فکر می کردم . -می دانم ، از چهره ات پیداست . - آنها به این حوالی مظنون شده اند . - این موضوع هیچ مرا نگران نمی کند . - اوستیک مردی بد طینت و لجوج است ، او مثل گودلفین کودن و بی فکر نیست . او می خواهد تو را از بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز کند . - شاید . - لابد با این مسخره کردن خیال می کنی که من هم مانند زنان دیگر از شایعات بی اساس لذت می برم . - تو هم مانند تمام زن ها ، علاقه داری وقایع را به شکلی غم انگیز نشان دهی . - تو از آنها غافلی . - می خواهی چه بکنم ؟ - ممکن است یک نفر خیانت کند و تو را به دام آنها بیندازد . - خودم را برای آن موقع کاملا آماده کرده ام . - چطور ؟ - تو نقشه ی اوستیک و گودلفین را می دانی ؟ - نه . - به تو نگفته ام که چگونه می خواهم آنها را اغفال کنم ؟ - فکر می کنی که ... - من به هیچ چیز فکر نمی کنم اما تصور می کنم یک ماهی به قلاب تو گیر کرده است . - پس تو می خواهی با آنها مبارزه کنی ؟ - اگر قصد نداری ماهی را از آب بکشی ، ریسمان را به من بده . - تو می خواهی ... - ریسمان را بالا بکش ! - دونا در حالی که می خندید ، شروع به بالا کشیدن ریسمان کرد و گفت : - بالاخره گرفتمش ، سنگینی آن را در انتهای قلاب احساس می کنم . فرنچمن آهسته گفت : - ممکن است آن را از دست بدهی . حالا آرام باش و آن را به کنار قایق بیاویز . دونا لحظه ای ریسمان را شل کرد و سپس آن را محکمتر از اول کشید و درست در لحظه ای که برق درخشان پولک های ماهی را در سطح آب دید ، ماهی بر سر قلاب تکانی خورد و در زیر آب ناپدید شد . آه کوتاهی میان لبهای دونا خاموش گشت و گفت : - آن را از دست دادم ، گریخت . فرنچمن موهایش را از جلو چشمهایش کنار زد و گفت : - حدس می زدم . - خیلی علاقه مند بودم آن را بگیرم . - می توانی یکی دیگر بگیری . - ریسمان گره خورده است ، باید آن را باز کنم . انگشتان دونا شروع به باز کردن گره ها کرد ، ولی ریسمان بیشتر گره خورد . دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست . فرنچمن بدون اینکه به دونا نگاه کند ، دست دراز کرد و ریسمان را از او گرفت . دونا به دماغه قایق تکیه داد و به افق چشم دوخت . خورشید در حالی که ردی چون نواری قرمز رنگ در آسمان باقی گذاشته بود ، در مغرب پنهان شده بود . انوار طلایی رنگ خورشید ، سطح آب را به رنگ های مختلفی در آورده بود . امواج خروشان و غلتان مرتبا بر سینه کشتی می خورد . در پایین نهر یک تیهو با نوک خودش ، آب بازی می کرد . دیری نپایید که به آسمان پر زد و به آرامی صفیر کشید و دور شد . دونا گفت : - چه وقت آتش می افروزیم ؟ - وقتی برای شام ماهی صید کردیم . - اگر نتوانستیم ... فرنچمن ریسمان بدون گره را به دونا داد و گفت : - در آ« صورت آتش روشن نمی کنیم . آنها به ماهیگیری ادامه دادند . صدای متناوب یک توکا که در میان درختان آن طرف رودخانه مخفی شده بود ، شنیده می شد . دونا احساس می کرد که تمام وسوسه های درونی او که همیشه آرامش و سکوت او را بهم زده و گذشته ای پر تلاطم و اضطراب برایش به وجود آورده بود ، آرام شده اند . احساس می کرد ، نیرویی جادویی ، او را اسیر کرده است . حالتی به او دست داده بود که با آن بیگانه نبود ، گویی به سرزمینی قدم گذاشته است که آن را قبلا می شناخت و از صمیم قلب دیدنش را آرزو می کرد . این آرامشی بود که در جستجوی آن به ناورون آمده بود .جنگل و رودخانه و آسمان جزئی از امکانات این آرامش بودند و زمانی آرامش کامل می شد که وجود فرنچمن را در کنار خود احساس کند. دونا آهسته گفت : - موضوعی که باعث رابطه نزدیک ما می شود ، این است که هر دو فراری هستیم . ناگهان فرنچمن ریسمان را بالا کشید . دونا درون قایق خم شد و در حالی که شاه هایش با شانه های او تماس پیدا می کرد ، با هیجان پرسید : - چیزی گرفته ای ؟ - آری ، می خواهی آن را بالا بکشی ؟ - نه ، این ماهی توست . فرنچمن در حالی که لبخند می زد ، ریسمان را به دست او داد . دونا ماهی را که تقلا می کرد ، کف قایق انداخت تقلای ماهی باعث شد که ریسمان دور بدنش گره بخورد . دونا زانو زد و ماهی را در میان دستهایش گرفت . لباس او در اثر تماس با آب رودخانه تر و گل آلود شد و قسمتی از موهایش بر روی صورتش پریشان گشت . در حالی که سعی داشت قلاب را از دهان ماهی بیرون بکشد ، گفت : - اوه ماهی کوچک بیچاره ، من تو را خیلی زجر دادم . فرنچمن در کنار دونا زانو زد . قلاب را با حرکتی ناگهانی از دهان ماهی بیرون کشید . ماهی پس از اندکی تقلا آرام گرفت . دونا با اندوه گفت : - تو آن را کشتی . فرنچمن پرسید : - گرسنه ای ؟ دونا با صدایی که به گوش خودش نیز ناآشنا بود پاسخ مثبت داد . فرنچمن گفت : - چس آتش روشن می کنیم و شام می خوریم . خورشید در مغرب پنهان شده و سایه درختان ساحلی اشباحی متحرک بر سطح آب به وجود آورده بود . آب دریا به سرعت بالا می آمد . فرنچمن قایق را به سوی بستر رودخانه راند تا با کمک جریان آب ، به انتهای رودخانه بروند . آسمان بی رنگ اسرار آمیز تر و آب رودخانه تیره تر از همیشه می نمود . بوی خزه و علف های تازه در هوا پیچیده بود . ناگهان فرنچمن قایق را در وسط رودخانه متوقف ساخت و گفت : - صدای مرغ حق است . می شنوی ؟ دونا احساس می کرد که فرنچمن همه چیز را در چشمان او می خواند . نگاه و آهنگ صدای فرنچمن گویای این حقیقت بود که او نیز صمیمانه دونا را دوست دارد ، ولی هر دو سعی می کردند حقیقت را کتمان کنند . اما تا چه موقع ؟ شاید فردا ، شاید پس فردا ، و شاید هم برای همیشه . فرنچمن قایق را به طرف رودخانه راند . وارد خلیج شدند . صف انبوه درختان تا نزدیکی اسکله ادامه داشت . فرنچمن به پارو تکیه داد و گفت : - درست فهمیدم ؟ - بله ؟ فرنچمن دماغه قایق را متوجه رسوبات ساحلی کرد . لحظه ای بعد آنها قدم به ساحل گذاشتند . فرنچمن قایق را از آب بیرون کشید و سپس چاقویش را بیرون آورد ، کنار آب زانو زد ، مشغول پاک کردن ماهی شد و به دونا گفت که آتش بیفروزد . دونا مقداری شاخه خشک در زیر درختی پیدا کرد . با زانو آنها را شکست و به صورت ضربدر رویهم چید . فرنچمن کنار آتش زانو زد و با دو تکه سنگ چخماق ، آتش روشن کرد . چوبها با صدا شکسته می شدند و هر لحظه شعله ی آتش بیشتر می شد . نگاه آنها از درون شراره های طلایی رنگ آتش به یکدیگر دوخته شده و سایه تبسمی بر روی لبهایشان نشسته بود . - تا بحال در هوای آزاد ماهی سرخ کرده ای ؟ دونا جای کوچکی را در میان چوبها از خاکستر پاک کرد و سنگ صافی را در آنجا قرار داد و سپس ماهی را روی آن گذاشت . ابروان فرنچمن در هم کشیده شده و شعله ی آتش چهره اش را برافروخته کرده بود . فرنچمن نگاهی به دونا کرد و لبخندی زد و سپس با چاقو ماهی را برگرداند . پس از آنکه ماهی به اندازه کافی سرخ شد ، فرنچمن آنر ا روی یک برگ قرار داد . ماهی بر اثر حرارت جز جز می کرد . فرنچمن آن را از وسط به دو نیم کرد و در حالی که لبخند می زد ، نیمی از ان را به دونا داد . دونا گفت : - ای کاش ... - هنوز حرف دونا تمام نشده بود که فرنچمن از جا برخاست ، به طرف قایق رفت و با بطری بزرگی بازگشت و گفت : - فراموش کرده بودم که شما به شام خوردن در « سوان » عادت دارید . دونا پس از مدتی سکوت ، گفت : - درباره ی شام خوردن من در سوان چه می دانی ؟ فرنچمن انگشتانش را که در اثر تماس با ماهی چسبناک شده بود ، لیسید و گیلاس را تا نیمه پر کرد و گفت : - خانم ست کولمب در کنار روسپی های شهر شام می خورد و سپس همچون پسر ولگردی در خیابان های لندن پرسه می زند . دونا در حالی که به آبهای تیره خیره مانده بود ، گیلاس را به لب نزدیک کرد ولی آن را سر نکشید . ناگهان در خیالش گذشت که فرنچمن او را یک زن هرجایی و هرزه تصور می کند ؛ زنی را که می خواهد مردی را به دام بیندازد . با این تفاوت که یک روسپی تنها به خاطر پول اینکار را می کند . اندوهی عمیق قلبش را فشرد ، آرزو کرد که در ناورون ، در خانه و در اتاق خودش بود و می توانست جیمز را که چهار دست و پا و تلو تلو خوران به طرف او می آید ، از زمین بلند کند . در آغوش بگیرد و به سینه بفشارد و صورتش را به گونه های گوشت آلود او بچسباند و این احساس اندوه و غم و بی هدفی را فراموش کند . فرنچمن گفت : - تشنه نیستی ؟ - دونابا اندوه به فرنچمن نگریست و گفت : - نه ، نه ، فکر نمی کنم . خاموش به شعله های آتش خیره مانده بودند . حرفهای غیر قابل بیان آنها همراه زبانه های آتش در هوا سرگردان می شد و محیطی خفقان آور به وجود می آورد . بالاخره فرنچمن سکوت را شکست و آهسته گفت : - هنگامی که در اتاقت می خوابیدم و به تصویرت نگاه می کردم ، تو در حال ماهیگیری و یا تماشای دریا از عرشه لاموت در نظرم مجسم می شدی . دونا آهسته گفت : - اگر تصویری از من در آنجا نبود ، شاید نمی توانستی تصویری درست از من داشته باشی . - شاید ، اما این اشتباه تو بود که تصویرت را باعلم به اینکه دزدان دریایی در سواحل انگلستان رفت و آمد دارند ، در اتاق خواب گذاشته بودی . - تو می توانستی روی آن را به طرف دیوار برگردانی و یا تصویری از دونای حقیقی در خیالت مجسم کنی ، تصویری که او را در حین تاخت و تاز با شلواری عجیب و نقابی بر صورت برای ترساندن زنان پیر و گوشه نشین شهر « سوان » نشان می دهد . - این یکی از سرگرمیهای تو در سوان بود ؟ - این آخرین کاری بود که قبل از فرار از لندن انجام دادم . فرنچمن ناگهان خندید . مقداری دیگر از هیزم های پشت سرش را بر روی آتش افکند و گفت : - تو هم مانند من جسور و سرکش بوده ای . پوشیدن لباس سواری و ترسانیدن زنهای پیر ، دست کمی از دزد دریایی بودن ندارد . - تو پس از به دست آوردن غنایم ، احساس غرور می کنی ، اما من بعد از آن شب همیشه در خود احساس نفرت و حقارت کرده ام . - تو یک زنی و حتی کشتن یک ماهی هم تو را ناراحت می کند . وقتی من پسر جوانی بودم ، سرباز بازی می کردم و برای شاه خود می جنگیدم ، ولی در هنگام رعد و برق سر بر دامان مادرم می گذاشتم و انگشتانم را در گوش هایم فرو می کردم . برای آنکه سرباز بودنم را حقیقی جلوه بدهم ، گاهی با قرمز کردن دستهایم وانمود می کردم که مجروح شده ام اما وقتی برای اولین بار سگ خون آلودی را دیدم که که جان می سپرد ، فرار کردم و مریض شدم . - این همان حالتی است که من بعد از بالماسکه احساس می کردم . - به خاطر همین آن را برایت گفتم . - حالا دیگر تو به خون ریزی و آدم کشی اهمیتی نمی دهی . تو یک دزد دریایی هستی و جنگیدن ، دزدیدن ، کشتن و غارت کردن ، زندگی تو شده . تمام کارهایی که روزی تظاهر به آن می کردی ، ولی از انجام دادنشان وحشت داشتی ، حالا برایت عادی شده است . - برعکس ، اغلب اوقات من هم می ترسم . - اما نه مانند سابق ، دیگر تو از ندای وجدان نمی ترسی . - از وقتی یک دزد دریایی شدم ، تمام احساسات در من مرده اند . شاخه های بزرگ در آتش می سوخت و به قطعات کوچکی تبدیل می شد . شعله هر دم ضعیف تر می شد . طولی نکشید که آتش به توده ای خاکستری سفید تبدیل شد . فرنچمن گفت : - فردا باید نقشه ی دیگری بکشم . دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست و گفت : - منظورت این است که باید از اینجا بروی ؟ - می خواهم دوستان تو گودلفین و اوستیک را به دریا بکشانم . - خطرناک است . - می دانم . - جای دیگری هم در طول ساحل لنگر می اندازی ؟ - شاید . - ممکن است گرفتار شوی . - شاید . - چرا ؟ می خواهم به خودم ثابت کنم فکر من بهتر از آنها کار می کند . - دلیلی احمقانه است . غرور و خودپسندی تو را ثابت می کند . بهتر است به بریتانی برگردی . تو دوستانت را به نیستی می کشانی . - آنها اهمیت نمی دهند . - ممکن است لاموت صدمه ببیند . - لاموت برای لنگر انداختن در بندر ساخته نشده است . دونا دیگر حرفی نزد و به توده ی خاکستری که باد آن را به اطراف می پراکند ، خیره شد . فرنچمن دستهایش را بالای سرش برد و خمیازه ای کشید و گفت : - ای کاش تو پسر بودی و همراه من می آمدی ! - حالا هم می توانم بیایم . - زنهایی که از کشتن یک ماهی وحشت دارند ، خیلی حساسند و نمی توانند با دزدان دریایی همکاری کنند . دونا در حالی که ناخنش را می جوید گفت : - تو اینطور فکر می کنی ؟ - کاملا . - خواهش می کنم اجازه بده همراه تو بیایم تا به تو ثابت کنم که اشتباه می کنی . - یا سفر دریا حالت را به هم می زند و یا اینکه سرما می خوری و مریض می شوی و درست موقعی که نقشه های من با موفقیت پیش می رود از من می خواهی که تو را به ساحل برگردانم . دونا با خشم به فرنچمن خیره شد و گفت : - چقدر حاضری شرط ببندی ؟ - نمی دانم . - گوشواره هایم ، همان گوشواره های یاقوتی که وقتی در ناورون با تو شام می خوردم به گوشم بود . - آنها واقعا با ارزش هستند . اگر تو این شرط را ببری ، چه چیز از من می خواهی ؟ دونا لحظه ای سکوت کرد و به نقطه ای خیره شد و ناگهان گفت : - کلاه گیس گودلفین را . - قبول دارم . دونا در حالی که به سوی قایق می رفت گفت : - چه وقت حرکت می کنیم ؟ - هر وقت نقشه هایم کامل شود . - لابد از فردا شروع به کار می کنی ؟ - بله ! فردا شروع به کار می کنم . - فکر می کنم کمی سرم درد می کند و سردردم با تب همراه است . بنابراین پرو و بچه ها باید از آمدن به اتاق من خودداری کنند . ویلیام باوفا پرستاری مرا به عهده خواهد داشت و غذا و آب برای بیمار می آورد ، بیماری که هرگز در اتاقش نیست . - تو خیلی زرنگی . دونا سوار قایق شد و فرنچمن پارو ها را برداشت و به آرامی قایق را به طرف خلیج راند . از دور دکل لاموت در نور خاکستری نمایان شد . آنها در کنار اسکله ابتدای خلیج از قایق پیاده شدند و به طرف جاده اصلی رفتند . فرنچمن گفت : - فکر می کنم از شامی که با گودلفین خوردی لذت بیشتری بردی . - خیلی زیاد . - ماهی ها به طرز دیگری سرخ شده بودند . - بسیار لذیذ بودند . - دریا اشتهای انسان را کور می کند . - بر عکس ، هوای دریا اشتهای مرا تحریک می کند . - ما باید قبل از سپیده دم حرکت کنیم . - بهترین موقع روز . - شاید مجبور شوم بدون اطلاع قبلی کسی را به دنبالت بفرستم . - من همیشه حاضرم . صحبت کنان از میان درختها گذشتند . ویلیام در کنار کالسکه انتظار آنها را می کشید . در این موقع ساعت بزرگ دیواری جلو ساختمان ، نیمه شب را اعلام کرد . فرنچمن لحظه ای زیر سایه درختان ایستاد و مشتاقانه دونا را نگریست و آنگاه پرسید : - واقعا می خواهی بیایی ؟ - بله . فرنچمن پشت به دونا و رو به لاموت که در خلیج لنگر انداخته بود ، راه بازگشت را در پیش گرفت . دونا لحظه ای چند زیر درختان کم پشت کنار جاده به آینده مبهم خود که در هاله ای از بیم و امید محصور شده بود ، می اندیشید و به زمزمه نسیم که در شاخه های درختان می پیچید و آنها را می جنباند ، گوش داد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, دافنه, دوموریه, دونا, رمان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| مهمانخانه جامائیکا | دافنه دوموریه | دانلود | کوهیاران | خارجی | 5 | ۲۶ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۵۷ بعد از ظهر |
| ربه کا | دافنه دوموریه | دانلود | patrin | خارجی | 6 | ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۲:۲۰ بعد از ظهر |
| دونا | دافنه دوموریه | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان خارجی | 2 | ۳ آبان ۱۳۸۹ ۰۹:۴۸ قبل از ظهر |
| دونا | دافنه دوموریه | دانلود | mahdiyeh | خارجی | 4 | ۲۴ مهر ۱۳۸۹ ۰۱:۴۶ بعد از ظهر |
| عشق ژنرال | دافنه دوموریه (اسکن) | شبنم | کتابهای کامل شده خارجی | 24 | ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ۱۱:۳۰ بعد از ظهر |