بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات > داستان های کوتاه کاربران سایت

 تبلیغات 

عجیب تو جیب

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۵۴ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
الهه1374 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
Talking طنز:)خاطره ی از یک روز خواستگاری.

به نام خالق صاحل عشق

روز خواستگاری


جلسه خواستگاریم بود .هولکرده بودم ادکلن رو روم خالی کردم مامانم گفته بود که خانواده پولدار و مهمی هستن. هنوز تازه !! رفته بودم آرایشگاه میگم موهامو برا جلسه خواستگاری درست کن .بعده سه ساعت خودکشی کردن موهامو عین برق گرفته ها درست کرده.خودم موهامو دید شاخ در آوردم چی بگم واالله میگن مد هست ؟؟

حاضر شدیم نه نه ی مارو باش هر چی طلا از همسایه ها و خودش داشته انداخته بود !شیطونه میگه ببرم بزارمش مانکن طلا فوشی ها اینم میشه مد دیگه!؟ پدرمم مثل همیشه در عین سادگی بهتر از هممون شده بود.
رسیدیم بادستای لرزون زنگ خونشونو زدم کسی نمیدونست فکر میکرد بار اولمه که میرم خواستگاری.!پدر دختره در رو باز کرد مادرش هم مارو به طرف بالای خونه که مبلای سلطنتی داشتن راهنمای کرد .من چشام از هدقه بیرون زده بود خونه بود یا ویلا ؟انگاری نمایشاگاه مبل داشتن ای خدا ما هم خونه داریم اینا هم خونه دارن! رفتیم نشستیم.خانوم ها هم طبق عادت هاشون از طلا و اینجور چیزا حرف میزدن؟پدرش باپدرم هم از پول طلا هاو اینجور چیزا بحث میکردن . منم داشتم مبل هاشونو میشمردم که ...مامانم با صدای بلندی گفت عروس گلم نمیخواد چای بیاره؟دلم هوری ریخت مامانم اینقدر ازش تعریف کرده بود که فکر میکردم الان یه هوری میاد تو.
که ... عروس اومد .من .من.فکر کردم داماد اومد !!!دماغش که چه عرض کنم به قابلمه میگفت برو کنار اومدم!ابرو ها واای شونه کردنی بودن.سیبیلاشم که فرمونی بود!!!اندامشم که چوب کبریت از اون کلفت تر بود.....دلم به حالم سوخت خواستم دو پا قرض کنم و فرار کنم ولی این بلای بود که خودم سر خودم آورده بودم ..


........ .................. ................. ..............
امیدوارم بی احترامی نباشه طنز بود دیگه واسه خنده الهی خنده از لبانتان جدا نشه.



یادت هست مادر؟ اسم قاشق را گذاشتی :هواپیما .قطار.کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم
یادت هست مادر؟ شدی خلبان ملوان لوکوموتیوران.میگفتی بخور تا بزرگ بشی خانم طلا بشی....
ومن عادت کردم هرچیزی را بدون آنکه دوست داشته باشم قورت بدهم ......
حتی بغض های نترکیده ام را......



باشگاه پرواز 650 هم اندیشان370
الهه1374 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

64 محصول اسپیکر

قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۵۹ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
الهه1374 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

امیدوارم که مورد پسند باشه .انتقاد پیشنهاد یادتون نره.
الهه1374 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
tabasom0021 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خییییلی قشنگ بود کلی خندیدم مرسی



من خدایی دارم، که در این نزدیکی هاست

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد
tabasom0021 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
oooshiva آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

باحال بود ولی انتظار ی اتفاق متفاوتو داشتم یکم تکراری بود



من مغرور نیستم | oooshiva کاربر انجمن

oooshiva آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۰۹ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
RedDeluge آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

به قول معروف: هر چه کنم به خود کنم، گر همه نیک و بد کنم!
RedDeluge آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
الهه1374 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط oooshiva نمایش پست ها
باحال بود ولی انتظار ی اتفاق متفاوتو داشتم یکم تکراری بود
سعی میکنم دیگه داستانهای تکراری نزارم مرس30 از نظراتتون
الهه1374 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
المـیـــــرا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

جالب بود خیلی ممنون




بـلافـاصـله پـس از مـرگـم مـرا بـه خــاکــ نسپـاریــد؛

دوسـتـانــم عادتـــ دارنــد کـه دیــــر بیــاینـــــد!

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

المـیـــــرا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
。 sIrVαT 。 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مرسي واقعا بامزه بود



نازلــــی سخــن نگفـــت
نازلــــی بنفشـــــه بود
گـــل داد و مــــژده داد

زمســـتان شکســـت و
رف
ـــت

شامــلو

。 sIrVαT 。 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۲۰ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
yasna:s:.: آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مرسی...جالب بود...







 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


خــواســتم چشمهایش را از پشتـــ بگیرمــ ......
دیدم
ــ طآقتـــ اسم هـــآیی رآ که میگوید ندارمـــ ....




















yasna:s:.: آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
مهراو آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

با حال بود ممنون






خُــدایـــا!
مَـن دَستـت را خـوانـده امـ...
دَسـتت بَــرای مـَن رو شُـده است!
تـو سمفـونـی ِ زیبـــای ِ شَکسـتن ِ ایــن دل ِ لَعنتــی را دوستـــ داری!
بـــاشـداگـــر تـــو مـی خــواهــی،بــــاشد
مـی شِکنــَـــم
بــــاز هَــم.می شنوی


ایمان می آورم به دوستی
و صداقت قاصدک !
سال هاست که ،
صدایم را شنید ...
نگاهم را خواند ...
محبتم را فهمید ...
غصه هایم را گریست ...
خوشی هایم را خندید ...
و همه شان را رساند به دوردست های خاکستری !
این روزها ، بیشتر از همیشه ،
قاصدک را می خوانم !
و "تو" امروز هر چه قاصدک دیدی ،
جز پیام دلتنگی های من چیزی از او نخواهی شنید !...



"قاصدک" مقبره تنهایی من است....
بهترین رفیق روزهای تنهائیم...!



روزهای انتظار
چه عاشقانه مرا می شکند
و تو چه سرد از من عبور می کنی .....


میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!
در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
هوای سرد ,
صدای موج
انتظار انتظار انتظار
… … به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
اسم این تنهایی است....

مهراو آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
یه خاطره از مراسم خواستگاری خودتون یا بقیه... atusa71 بحث و گفتگو 1 ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ ۱۲:۱۸ بعد از ظهر
خاطره تلخ فردوس کاویانی از مجموعه خاطره انگیز «همسران»! N@s!m فرهنگی و هنری 1 ۷ خرداد ۱۳۹۱ ۰۲:۴۴ بعد از ظهر
خواستگاری در دهه 70 و 90 makhmal_66 ترول 15 ۶ خرداد ۱۳۹۱ ۰۱:۲۷ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۶:۱۹ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا