تور


نودهشتیا
صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 56
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    Smile راز | دانيل استيل | تايپ



    راز
    دانیل استیل


    ناشر: حیدری
    سال :1371


    331 صفحه
    37 فصل


    با تشکر از ~pArnYa~ عزيز بابت اسکن کتاب.
    ویرایش توسط *Nahayat* : 2012,10,11 در ساعت ساعت : 03:50 PM
    کاش ميشد آدم گاهي به اندازه ي نيـــاز بميرد
    بعد بلند شود، آهسته آهسته خاک هايش را بتکاند، گردهايش بماند
    اگر دلش خواست برگرد به زندگي، دلش نخواست بخوابد تا ابد
    کاش ميشد آدم گاهي به اندازه ي نيـــاز بميرد...

    *****




  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    2010,09,20
    عنوان کاربر
    همکار بخش کتاب
    نوشته ها
    11,945
    میانگین پست در روز
    8.49
    محل سکونت
    لابیرنت
    تشکر از کاربر
    51,551
    تشکر شده 230,693 در 15,749 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
    خیلی دیر...
    اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


    anna gavalda


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل اول



    آفتاب نيمروز با شدت تمام ميتابيد و ساختمان هاي اطراف مثل بلور الماس ميدرخشيدند. سابينا (Sabina) حمام آفتاب ميگرفت. بر روي صندلي تاشوي حصيري زير آفتاب دراز کشيده بود. بدن چرب و براقش زير تابش بي امان خورشيد، برنزه شده بود. بعد شنا هم ميکرد. هر روز صبح به صورتش کرم ميزد، بدنش را چرب ميکرد، حمام ميگرفت و شنا ميکرد.
    اندامش همچنان باطراوت و شاداب مانده بود. سه بار عمل جراحي او را زيبا نگه داشته بود. به اين موضوع فکر ميکرد که در سن 38 سالگي صورتش چقدر چين و چروک داشت و در چهل و يک سالگي چقدر. هنوز همان چهره را داشت که ده سال پيش داشت. جوان مانده بود. گاهي سي و پنج ساله و گاهي سي و يک ساله و حتي در مقابل دوربين جوانتر هم به نظر ميرسيد.
    سابينا کوآرلس (Sabina Quarles) چهل و پنج سال داشت. بدنش خوش ترکيب بود. هر روز صبح يک ساعت ورزش ميکرد، سه جلسه در هفته ماساژ ميداد، هر روز عصر شنا ميکرد و اگر به اندازه کافي هوا خنک بود دو مايل قدم ميزد. نميدويد، قدم ميزد. ابله نبود. پنج هزار دلار خرج نکرده بود که شادابي اندامش را با دويدن در تپه هاي بورلي (Beverly Hills) خراب کند.
    در واقع خداوند لطف زيادي به مري اليزابت رالستون (Mary Elizabeth Ralston) داشت که حدود نيم قرن پيش در هانتينگتون پا (Huntington. Pa.) به دنيا آمد. پدرش معدنچي و مادرش مستخدم بود. هنگامي که نه ساله بود، پدرش مرد. مادرش طي هفت سال، سه بار ازدواج کرد و باز هم بيوه شد و هنگامي که مري اليزابت هفده ساله بود، مرد.
    مري اليزابت پاهاي بلند و باريکش را در اتوبوس گري هاند تاب داد و چهاراسبه به سمت نيويورک تاخت. در نيويورک او ويرجينيا هارلو (Virginia Harlowe) شد، نامي که در آن زمان فکر ميکرد فريبنده است و به اين ترتيب مري اليزابت راليستون همراه با آرزوها و تمايلاتش به بوته فراموشي سپرده شد. چند نوع شغل را آزمايش کرد تا اين که سرانجام به يک گروه کر در يک نمايش (Show) پيوست که خيلي مشهور شد. او فکر ميکرد اوج زندگي تا بيست و يک سالگي است. کسي نقشي را در يک فيلم به او پيشنهاد کرد. موهايش آن روز کاملا مشکي بود. رنگش کرده بود که ريشه هاي سفيدش پنهان شود و با چشمان سبز درشت بادامي اش هماهنگي داشته باشد. نقشي بود که هرگز فکرش را هم نميکرد، هرگز. دوران ويرجينيا هارلو حتي کوتاهتر از مري اليزابت رالستون بود. نام سابينا کوآرلس انتخاب بعدي او بود. او بيست و چهار ساله شده بود و ميدانست که تقريبا خيلي دير است. موي مشکي را در نيويورک جا گذاشت و هنگامي که به کاليفرنيا رسيد، بور شد. در طول سه هفته يک اتاق اجازه اي و يک وکيل براي خود پيدا کرد. هيچ اشاره و يادآوري راجع به کارهاي سينمايي که در نيويورک انجام داده بود، وجود نداشت. اين قسمتي از زندگي جديدش بود. وقتي که او سابينا کوآرلس شد و سکني گزيد، استعداد و مهارت بسياري براي فراموش کردن چيزهايي که ديگر مناسب براي يادآوري نبودند، کسب کرد؛ زندگي کارگران معادن زغال سنگ، نيويورک و درآمد کم فيلم هاي زشت سکسي؛ همه را.
    در لوس آنجلس مدل شد و در چند برنامه نقشش معين شد. در متروگلدن ماير (MetroGolden Mayer(M.G.M)) آزمايش چهره شد و آزمايش ديگري در فاکس انجام داد و کمتر از شش ماه يک نقش در يک فيلم خيلي خوب و مناسب پيدا کرد. بعد از آن سه نقش کوچک و سرانجام يک نقش سنگين به عهده گرفت. تا بيست و شش سالگي صورت سابينا طوري بود که کارگردانان بسياري او را ميشناختند. البته بازي اش دنيا را تکان نداد، اما به اندازه کافي خوب بود. وکيلش براي او مربي پيدا کرد و کمک کرد قابليت هاي بازيگري او افزايش يابد. وي همچنين کمک کرد که نقش هاي زيادي بگيرد. در بيست و هشت سالگي مردم اسم و چهره اش را ميشناختند و نماينده مطبوعاتي اش کم کم اسمش را در روزنامه ها گنجاند. با ستارگان مرد بسياري بازي کرد. اين حرفه اي بود که به سختي ميشد با آن امرار معاش کرد. او به دشواري پيروز شد.
    تمايل و ميل او به ايفاي نقش هاي مختلف بيشتر از هنر پيشه هاي ديگر در آن زمان بود. در واقع اين ولع و تلاش به او آموخت که چطور بازي کند. در آغاز سي سالگي، براي مدتي ناپديد شد. بعد با گيسوي چتري در يک فيلم داغ جنجالي ظاهر شد که همه عهد کردند که از او يک ستاره بسازند. اين اتفاق نيفتاد اما نامش را در اذهان مردم جايگزين ساخت. پس از اين در نقش هاي بهتري ظاهر شد.
    سابينا کوآرلس، براي رسيدن به اين موقعيت سخت کار کرده بود و هنگامي که چهل و پنج ساله بود، هيچ اوج و شکوفايي نداشت، اما نامش در هاليوود شناخته شده بود و با يک لحظه تفکر، در سراسر کشور سينما دوستان او را به ياي مي آوردند.
    هر روز به وکيلش تلفن ميکرد. هنگامي که نقشي را قبول ميکرد، سخت کار ميکرد و تعجب آور اين بود که کار با او آسان بود.
    سابينا کوآرلس يک خواننده برجسته زن اپرا نبود؛ ستاره سينما بود، يکي از دو ستاره درخشان که گاهي اسمشان بزرگ مي ماند. در استوديوهاي هاليوود، هنرپيشه ها مي آيند و ميروند و ميميرند، بعد چهره هاي جديد و جوانتر جايگزين ميشود. صورت سابينا کوآرلس هنوز ارزش خوب تماشا کردن را داشت. اسمش معناي پول را در صندوق دفتر نميداد، اما مردان را خوشحال ميکرد وقتي از سينما خارج ميشدند. وي هنوز همان بيست و يک سالگي اش را داشت.
    با يک نظر اجمالي به ساعت زنگ دار، از پشت به شکم برگشت. دستش را دراز کرد، ظرف بزرگ کرم را برداشت و به دست و صورتش ماليد. دستهايش به جواني و محکمي بقيه اندامش بودند. يک ميليمتر پژمردگي يا خمودي در سابينا نبود.
    تلفن درست وقتي که ميخواست بيدار شود، زنگ زد. وقت نوشيدن دو ليوان بزرگ آب معدني بود. قبل از اينکه براي شنا از پله ها پايين بود، به ساعتش متعجبانه خيره شد. وکيلش تلفن کرده بود!
    «سلام.» صدايش صاف و عميق بود.
    «لطفا سابينا کوآرلس صحبت کنند.» صداي منشي بيست و دو ساله از آن طرف به گوش ميرسيد. صدا برايش ناآشنا بود.
    «خودم هستم.» در حالي که گوشي در يک دستش و دست ديگرش لاي موهاي بلوندش بود، صاف و کشيده و زيبا در اتاق نشيمن ايستاد. هيچ کس نميتوانست حدس بزند که رنگ اصلي موهايش اين نيست. همه چيز در سابينا به طرزي زيبا و با دقت و با ظرافت کار شده بود. عمري را گذرانده بود تا به اين جا، با اين همه تجربه رسيده بود. خيلي حيف بود که بيشتر در حرفه خود پيش نرود. گاهي نگران بود، اما تسليم نميشد. خوب شناخته شده بود اگر چه داغ ترين موضوع شهر نبود، اما هرگز احساس نميکرد که دير شده است. براي سابينا هيچ چيز کهنه و خسته کننده يا قديمي و شکست خورده نبود.
    ***
    «اينجا دفتر مل وشلر است.» صدا با اعتماد به نفس کامل صحبت ميکرد. ملوين وشلر (MelvinWechsler) يکي از بزرگترين کارگردان هاي هاليوود بود و هر کس که با او کار ميکرد، در لايم لايت شرکت داده ميشد. سابينا لبخند زد. چند سال پيش، دو يا سه دفعه با او بيرون رفته بود. مل وشلر گذشته از هر چيز، مرد جذابي بود و سابينا متعجب بود که چرا تلفن کرده است.
    «بله!» همين که نگاه مختصري به اتاق پذيرايي اش انداخت، در صداي قشنگ و نازش خنده بود. آپارتمان جديد و کوچکي در خيابان ليندن درايو (Lindon Drive) اندکي عقب تر از باريکه تپه هاي بورلي بود. اما نشاني سر راست بود و آپارتمان با دو ديوار آيينه کاري شده، سفيد و مبله بود.
    «آقاي وشلر خوشحال ميشوند اگر امروز ناهار را با ايشان در بيسترو گاردن (BistrowGarden) صرف کنيد.» تعجب کرد که چرا خودش تلفن نکرده بود و چرا با يک چنين پيغام کوتاهي. شايد پيشنهادش براي نقشي در يک فيلم بود، اگر چه اين روزها فيلم هاي کمي ميساخت. در ده سال گذشته، ملوين وشلر نمايش هاي بزرگي در تلويزيون اجرا کرده بود، اگر چه هنوز فيلم هم ميساخت. ميدانست که سابينا تلويزيون نگاه نميکند. به اين خاطر بود که سابينا هميشه هر موضوعي اتفاق مي افتاد به وکيلش تلفن ميکرد. هيچ کاري نداشت که براي ناهار انجام دهد. ساعت ده و چهل و پنج دقيقه بود. «ساعت يک؟» هرگز اين اتفاق نيفتاد که در جواب منشي، سايبا نه بگويد. هيچ کس نه نميگفت. بيشتر مردم و هنرپيشگان هرگز نه نميگفتند.
    «يک و پانزده دقيقه.» سايبا هيجان زده بود. اين نحوه نمايش، شگرد خاصي بود که در هاليوود متداول بود اما سابينا سرسختر از اين حرفها بود، هر دو اين مطلب را ميدانستند.
    منشي چند بار تکرار کرد تا سابينا فراموش نکند. «ساعت خوبي خواهد بود، بيسترو گاردن.»
    «متشکرم. به او بگوييد آن جا خواهم آمد.»
    بعد از مکالمه، سابينا به فکر فرو رفت.
    منشي وقتي پيغام را به وشلر رساند، او خوشحال به نظر ميرسيد.
    سابينا هم راضي بود. مل وشلر، حالا ديگر راجع به او فکر ميکرد. سالها بود که او را نديده بود. ده سال پيش وشلر او را به «آکادمي اواردز» (Awards Academy) برده بود. هميشه فکر ميکرد وشلر بيش از آنچه نشان ميداد، متوجه او است. اما به هر جهت، براي همکاري چندان به هم نزديک نشدند.
    به اتاق خوابش رفت؛ اتاق آيينه کاري شده با يک حمام کوچک. در حالي که با دستهاي ورزيده به دستگيره ها تلنگر ميزد، به حمام رفت. سوزش آب داغ روي پوست روغن زده اش احساس خوبي به او داد. همان موقع موهايش را شست، در حالي که فکر ميکرد براي ناهار چه لباسي بپوشد. ملوين با او چه کار دارد؟ کار، يا مورد شخصي؟ سابينا مطمئن نبود که کدام شخصيت را به خودش بگيرد؛ ستاره داغ در راه پيشرفت، يا زن سر سخت دنيا ديده، بعد خنديد. هر دو يکي بودند و مثل هم. به هر حال، او سابينا کوآرلس بود، بلند، لاغر، بور و زيبا. ملوين ميتوانست خيلي کارها با او داشته باشد، و او اين را ميدانست.
    قبل از اين که بيرون برود، آب سرد را روي خودش باز کرد. موقع خشک کردن، تنش ميسوخت. موهاي بلند طلايي اش را شانه زد. تصميم گرفت که بيست و پنج، بيست و هشت يا بيست و نه ساله باشد، مشروط بر اين که با دقت به او نگاه نکنند. خنديد. ناهار را با ملوين وشلر ميخورد.

    ***
    ویرایش توسط *Nahayat* : 2012,10,17 در ساعت ساعت : 06:34 PM


  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل دوم


    سابيا با ظاهري آرام، با آسانسور از آپارتمانش پايين آمد. تکمه پارکينگ را فشار داد و قفسه کوچک فلزي حرکت کرد. تنها از اين نگران بود که کسي با او بد برخورد کند يا دهن کجي به او بشود و يا اين که کسي بدنش يا صورتش را صدمه بزند. بندرت پول زياد حمل ميکرد و هيچ جواهر گران قيمت يا باارزشي نداشت. هر چيزي که در اين سال ها جمع کرده بود فروخته بود. استفاده هاي مهم ديگري براي پول داشت.
    ماشينش يک مرسدس 280 SL نقره اي نه خيلي قديمي و نه خيلي فرسوده بود. ماشين تميزي بود، اما خيلي نو نبود، در واقع مثل خيلي از وسايل سابينا. لباسش کاملا برازنده بود. آنها را خريده بود که به کارش بيايند. از مدهاي اخير خوشش نمي آمد. يک دامن سفيد ابريشمي کوتاه پوشيده بود و بلوز آبي تيره ابريشمي که به پوست و رنگ موهايش مي آمد. چهار تکمه اول باز بودند و تکه جواهر ريزي که براي تأثير گذاشتن بر مردان کافي بود و پريشاني آنان را کاهش ميداد، بر گردن داشت. موهايش خشک شده، خوب شانه شده و خيلي خوب پشت سرش دم اسبي شده بود. ناخن هايش کاملا مانيکور بود و قرمز روشن لاک زده بود، درست مثل ناخن هاي پايش. صندل هاي پاشنه بلد سفيد پوشيده بود همين که ماشين را حرکت داد و از پارکينگ بيرون آمد، به سرعت به طرف بيسترو گاردن راند.
    در «ويلشاير» مستقيم از راست رفت و بعد از بين دروازه هاي بلند آهني خيابان بورلي ويلشاير گذشت. وقتي که در ماشينش منتظر نشسته بود تا نگهبان بيايد، مانند الماسي ميدرخشيد. نگهبان با لبخند گرمي نگاهش کرد. سالها بود که سابينا را ميشناخت. دوست داشت که از ماشينش مراقبت کند، خوب انعام ميداد و تنديس کامل يک زن زيبا بود. فقط نگاه او به نگهبان احساس خوبي ميداد. با لبخند دهان گشادش، در را باز کرد و سابينا پاهايش را از ماشين بيرون گذاشت.
    - عصر بخير خانم کوآرلس. ناهار را امروز اينجا ميخوريد؟
    سابينا خنديد:
    - اين جا نه ولي زياد هم دور نيست. ميتواني از ماشين من مراقبت کني؟
    هميشه خوشحال ميشد که به سابينا کوآرلس کمک کند.
    - حتما، بعد مي بينمتان.
    برگه پارکينگ را به او داد و با لبخندي راه افتاد. سابينا احساس رضايت ميکرد از اين که ميديد روي نگهبان و چهار نفر ديگر که راحت ايستاده بودند و در سکوت به او خيره شده بودند، اثر گذاشته است. تنها يکي از آنها او را شناخت اما مهم نبود. فقط مردها سابينا را نگاه ميکردند، مهم نبود او که بود. در حقيقت، شرم بسيار او از نقشي بود که در فيلم قبل داشت. تمام چيزي که او نياز داشت، نقش مثبت و کارگرداني درست بود. پشت چراغ در بلوار ويلشاير منتظر ماند و از تقاطع «براون درباي» (Brown Derby) گذشت. جايي که براي اولين بار به هاليوود آمد از آن جا رد شد. با خاطراتي که در ذهن داشت، به سرعت از آنجا گذشت. ساعت تقريبا ده دقيقه به يک بود و بايد عجله ميکرد. هر چيزي که سايبا انجام داد، با حساب دقيق بود. مستقيم به طرف «هاتراکس» (Hatracks) رفت. از مقابل «بار» (Bar) گذشت. متصدي بار با قيافه اي حق شناسانه به او نگاه ميکرد.
    «يک نوشيدني ميل داريد، مادام؟» لهجه اش فرانسوي بود. سابينا لبخندي زد و تقاضاي او را رد کرد. به يک بوتيک رفت. دو کلاه برداشت و آنها را در مقابل آينه بر سر گذاشت. دخترخانم فروشنده چهره اش را ميشناخت. در واقع اهالي محل او را ميشناختند اما به درستي نميدانستند کيست.
    سابينا سالها قبل از منطقه «جيورجيو» (Giorgio) رفته بود. هزينه زندگي در آن جا گران بود. وقتي لباس هايش را از آنجا ميخريد که اتفاق مهمي رخ دهد مانند زماني که با مل به آکادمي اواردز رفته بود. به هر حال فروشنده پس از لحظه اي او را شناخت.
    - ميتوانم به شما کمک کنم، خانم کوآرلس؟
    - اين کلاه را برميدارم.
    سابينا خوشحال به نظر ميرسيد. آن را تا روي صورتش پايين کشيد. جاذبه جنسي ذاتي اش را افزود. اما آن قدر پايين نبود که چشمان سبز زمردين درخشانش را پنهان کند. در واقع کلاه اجازه ميداد که با چشمانش نظر بازي کند. يک کلاه بزرگ حصيري طبيعي با لبه پهن بود. شکل آن کاملا مناسب او بود. آن کلاه دقيقا با همه جزئياتش در ذهنش جاي گرفته بود و با بلوز ابريشمي آبي رنگ و دامن با چاک بلندش و بوي عطرش خوب متناسب بودند. حالا ساعت يک و پنج دقيقه بود.
    - ميل داريد چيزهاي ديگري نشانتان بدهم؟ ابريشم هاي قشنگي که تازه آمده و چندين لباس عالي مخصوص فصل پاييز؟
    - همين يکي خوب است. متشکرم.
    سابينا به ساعت مچي اش خيره شد. يک و ده دقيقه.
    - بايد بروم. شايد بعد از ناهار برگردم.
    - البته، دوشيزه کوآرلس. ميل داريد چيزهايي برايتان کنار بگذارم؟
    «يا مسيح، آنها هيچ وقت از رو نميروند.» سابينا با خودش داشت فکر ميکرد که دخترک يک باره براي ريختن پول در صندوق با کلاه ناپديد شد. وقتي برگشت ساعت يک و پانزده دقيقه بود. سابينا با دقت آن را يک وري بر سر گذاشت و موهايش را آشفته کرد. تأثير آن تماشايي بود. وقتي خارج شد، چندين نفر مات و مبهوت او را نگاه ميکردند. از «رودئو» (Rodeo) به بورلي با عجله گذشت و يک بلوک ديگر را به سمت «نورث کانن» (North Canon) پشت سر گذاشت. دقيقا يک و بيست و يک دقيقه بود که به بيسترو گاردن رسيد و به آن سو رفت. در بين جماعت کاملا ميدرخشيد. مردم همه نگاه ميکردند. عادتشان بود تا مطمئن شوند که چه کسي است. گري گوري پک (Gregory Peck)، اليزابت تايلور (Elizabeth Taylor) و مريل استريپ (MerylStreeo) هم بودند. اما اين بار کس ديگري نظر مردم را به خود جلب کرده بود. سر مستخدم خيلي آرام به سمت او آمد. آرايش گلهاي رنگارنگ به زيبايي دکور افزوده بود در جايي که چترهاي راه راه روشن بالاي هر ميز غذا از تابش آفتاب نيمروز جلوگيري ميکرد.
    «مادام؟» سوالي بود که فورا با يک لبخند از او کرد.
    - آقاي ملوين وشلر را براي ناهار ملاقات ميکنم.
    وقتي که سرمستخدم تحت تأثير کلاه قرار ميگرفت، چشمان سابينا او را نوازش ميداد. تماشاي وي بي نظير بود. در فاصله چند ميز، ملوين وشلر او را تماشا ميکرد. به پاهاي کشيده و بلندش، سينه هاي سر بالا در بلوز آبي روشن و چشمان نافذش، خيلي خوب نگاه ميکرد. يا مسيح، او کامل و تمام عيار است. ملوين ميدانست که او کامل است. دقيقا او کسي بود که دنبالش ميگشت، خودش را از اين حسن انتخاب تحسين ميکرد اما اين همان ملکه زيبايي نبود که بايد باشد. سابينا کوآرلس زني بود که با 9/9 به مقياس ريشتر محاسبه ميشد. ملوين به احترام او ايستاد. دستش را دراز کرد. بلند و قوي بود. چشمان آبي بي روح و موهايش سفيد بود. مل وشلر پنجاه و چهار ساله بود ولي مانند بيشتر مردان هاليوود، اندام مردان جوان را داشت. او خوشبخترين آنها بود. هر روز تنيس بازي ميکرد. هيچ جراحي نکرده بود. نسبت به سنش خيلي جوان بود.

    ***

    - سلام سابينا، حالت چطور است؟
    - معذرت ميخواهم ديرکردم.
    لبخند زد. صدايش عميق تر و آرام تر ازگذشته اي بود که او به ياد مي آورد. هنگام نشستن نظري سريع به جلوي بلوزش انداخت. «ترافيک در اين شهر دارد مسخره ميشود. بخصوص اگر سر راه براي خريد يک کلاه توقف کني.» مل به او نگاه ميکرد، ناگهان گربه صفتي سابينا را به خاطر آورد، درست مثل گربه اي بلند و لاغر و زيبا که در آفتاب لم ميداد. «اميدوارم خيلي منتظر من نشده باشي.»
    چشمان آبي اش تنگ شد. هميشه وقتي موضوع مهمي در فکر داشت، دقيق نگاه ميکرد. لبخند زد، لبخندي که دل زنان را براي سالها برده بود. اگر دلشان را نميبرد، مقاومتشان را از بين ميبرد. «بعضي چيزها در زندگي ارزش انتظار را دارند.»
    سابينا خنديد. حالا به خاطر آورد که چقدر هميشه دوست داشت با او صحبت کند و تعجب کرد که چرا اين مدت تلفن نکرده بود. راهشان گهگاهي با هم برخورد ميکرد اما نه اغلب. «متشکرم، مل.» از او خواست مشروبي انتخاب کند و سابينا پس از لحظه اي فکر «بلادي مري» (Bloody Mary) را انتخاب کرد. مل «پرير» (Perrier) مينوشيد. او از آن تيپ مردان انگل صفت هاليوود نبود. کمي از صفات مردانه در او بود و موفقيش مرهون سخت کوشي، نبوغ و استعداد کاملش بود. حس اعجاب انگيزي در انتخاب مردم براي شوهاي تلويزيوني و فيلم هايش داشت. بندرت اشتباه ميکرد و اين يکي از صفت هاي بارز او بود که سابينا ميپسنديد. ملوين وشلر مرد حرفه اي و همچنين مرد بسيار جذابي بود. آنها به هم وابسته بودند. او به سابينا در سه فيلمش نقش داده بود. اما اتفاقاي عجيب رخ داد که آنها يکديگر را نديدند، در واقع تماسشان قطع شد. سابينا هميشه متعجب بود که چرا آنها جدا شدند، ولي هرگز به کسي بروز نداد.
    مل مغرور و خوددار بود. کسي نبود که زخم هايش را به طور آشکار مداوا کند. حتي از اتفاق مهم و تلخي که در زندگي اش رخ داد، هرگز صحبت نکرد. سابينا فقط راجع به آن مختصري ميدانست. او با «اليزابت فلويد» سالها قبل ازدواج کرد. او يکي از بزرگترين ستاره هاي هاليوود در زمان خودش بود. حدود سي سال پيش وقتي که اولين بار به شهر آمد، همديگر را ملاقات کردند. در متروگلدن ماير کار ميکرد.
    عاشق مل شد. چند سال بعد ازدواج کردند. چند صباحي بعد همسرش بازنشسته شد، ظاهرا درست وقتي که در انتظارتولد اولين فرزندشان بودند. اما اولين فرزندشان دوقلو بود. دو نوزاد دختر يکسان که درست شبيه مادرشان بودند. براي مراقبت از آنها در خانه ماند. دو سال بعد صاحب يک پسر کوچک شدند. او خانواده اش را دور از ازدحام جمعيت نگه داشت. اگر چه با وجود همسرش، اين کار ساده اي نبود. خيلي زيبا بود و عکاسان سالها دنبال او بودند. سابينا از وقتي که پا به هاليوود گذاشت، او را به ياد مي آورد. او تقريبا تا آن موقع بازنشسته شده بود. او زيبا بود، با موي قرمز طبيعي با چشمان درشت آبي و پوست کرم زده شده، با لبخند خيره کننده و چهره اي که مردان را به گريه واميداشت. بعد درگير مسائل حقوق زنان و انواع مسائل بشر دوستانه شد.آنها يک خانه در «بل اير» (Bel Air) و مرتعي نزديک «سانتاباربارا» (SantaBarbara) داشتند. او آن موقع مرد کامل خانواده بود. باورش چندان مشکل نبود. مهم نبود که چند هنرپيشه زن را در آن موقع بيرون کرد. چيزي پدرانه در اين مرد وجود داشت. همه کساني که براي او کار ميکردند، احساس ميکردند که از يک خانواده اند. به افرادي که در نمايش هايش بودند، علاقه داشت. مل وشلر از هر کس مراقبت ميکرد. او شگفت آور شده بود. به «ليز» (Liz) و فرزندانش عشق ميورزيد. هر سال با هم به اروپا ميرفتند.
    در سال 1969 اتفاق دلخراشي افتاد. سفر بسيار عالي بود. او را براي شرکت در يک کنفرانس تلويزيوني در لوس آنجلس خواسته بودند. اصرار داشتند که حتما بايد شرکت کند. از اين بابت عصباني بود. ناچار تسليم شد. ليز و بچه هايش را در رم ترک کرد. قول داد زود برگردد و به خانواده اش بپيوندد. اما يک باره همه مسائل در لوس آنجلس بسيار پيچيده شد. مشکل مهمي با بزرگترين نمايشش داشت. سرانجام اميد بازگشت را از دست داد. از ليز خواهش کرد به کشور برگردد. رضايت داد چند روزي در پاريس توقف کنند، چون جز برنامه سفرشان بود. نميخواست بچه ها ناراضي برگردند. آنها سوار هواپيما شدند. هم زمان با پرواز آنها، مل باز هم مصاحبه داشت. احساس عجيبي در دل داشت، دلشوره داشت، به ساعتش نگاه ميکرد. پيوسته خودش را سرزنش ميکرد که بي جهت نگران است. تا اين که به او تلفن شد، قبل از اين که در اخبار بشنود از دپارتمان ايالات به او تلفن شد. هفت تروريست هواپيما را ربودند و در يک فرودگاه ديگر آن را با همه مسافرانش منفجر کردند. دويست و نه نفر کشته شدند؛ ليز و «باربي» و «دبورا» و «جيسون». او هفته ها مانند مرده متحرک شده بود، قادر نبود باور کند که اين اتفاق واقعا براي او افتاده است. چون اگر آنها را ترک نکرده بود، برنگشته بود، اگر فقط تلفن ميکرد، اين اگرها سالها براي او تکرار ميشدند. کابوسي بود که او فکر ميکرد هرگز نميتواند بيدار شود، تمام چيزي که او ميخواست اين بود که با آنها ميمرد.
    در مورد پرواز، کابوس هايي ميديد و تقريبا تا ده سال هيچ پروازي نکرد. اما هرگز گذشته دوباره به دست نمي آيد. برگشت به عقب وجود ندارد. باربي و دب دوازده ساله و جيسون ده ساله شده بودند. آن چيزي بود که ديگران در روزنامه ها خواندند. فقط اين اتفاق براي او افتاد. کليه خانواده اش توسط تروريست هاي بمب گذار از بين رفتند. او ديگر قادر نبود خوشبختي را احساس کند. خودش را غرق کار کرده بود و هنرپيشگاني که براي او کار ميکردند، حکم بچه هايش را داشتند. اما آنها مال او نبودند و هرگز ليز ديگري وجود نداشت. هرگز، کس ديگري مانند او دوباره وجود نداشت و نميخواست آن جا باشد. او تا حالا با خاطره هايش زندگي کرده بود. هرگز دوباره ازدواج نکرد. ميدانست هرگز اين کار را نخواهد کرد. دليلي نداشت. او همه چيز داشت و همه اش را از دست داد. ديگر چيزي براي او معني نداشت. تنها چيزي که ارزش داشت، کار بود و کار و دل مشغولي کاذب آن. نوعي فراموشي و از خود بيگانگي حاد بود. اما دري در قلبش وجود داشت که هرگز دوباره باز نميشد. اين در وقتي که آن تلفن از پاريس شد، محکم بسته شد. هميشه آن لحظه حقيقت داشت؛ وقتي که شب به خانه ميرفت با آن روزي که آنها او را ترک کردند، آنها لحظه اي که روز بعدش تنها بود، آن لحظه اي که با خاطراتش تنها بود. به اين علت بود که سخت کار ميکرد. فرار آساني نبود. تکه اي از قلبش با همسرش و بچه هايش مرده بود.
    «اين روزها چه کار ميکني؟» در حالي که آرام مشروب هايشان را ميخوردند به سابينا لبخند زد. سابينا داستان غم انگيز زندگي او را به ياد آورد. مل احساسات خود را نشان نداد. هرگز راجع به همسرش يا فرزندانش بجز با دوستان بسيار نزديک صحبت نکرده بود. مرگ آنها هر کسي را ناراحت ميکرد. هزاران اديب در مراسم يادبودي که در «استفن وايز تمپل» در «مال هلند» برگزار شد، حضور داشتند. هيچ مراسم تشييع جنازه اي وجود نداشت. هيچ جسدي براي بازگشت از هواپيما وجود نداشت. هيچ چيز نبود، جز هوا، قلب شکسته، خاطرات فراموش نشدني و تأثر و حسرت.
    «شنيدم سال گذشته فيلم خيلي خوبي بازي کردي.» درباره اش شنيده بود. او ميدانست سابينا چه استعدادي دارد. دقيقا ميدانست که سابينا کي و چي بود. او را ميخواست، خيلي بيشتر از آنچه که سابينا ميدانست. حتي او نيازي نداشت آن کلاه را بخرد، اما مل همين که نشست، با درخششي در چشمانش به او نگاه کرد، از اين تآثير لذت برد. آن کاري بو که او را به زندگي علاقه مند ميکرد، کاري که دوست داشت و براي آن زنده بود. با تراژدي گم کرده اش، سالها زندگي کرده بود، آن را کنار گذاشت. با آن صلح کرده بود. در زندگي اش ديگر نقشي نداشت، اما کار نقش داشت. حالا هم به آن فکر ميکرد. مان هاتان بود و سابينا براي آن عالي بود.
    سابينا به خاطر اظهار لطفش به او لبخند زد. تنها مل ميتوانست آن طور باشد. او هميشه يک نججيب زاده بود. توانايي سرآمد بودن و در اوج بودن را داشت. او دنيايي را داشت که در آن کار و زندگي ميکرد و همه به خاطر موفقيت هاي چشمگيري که داشت، خواهان او بودند. براي هر کس، خودش، شبکه ها، طرفداران و هنرپيشگاني که بيشتر اوقات درگير بودند، شانس مي آورد. بخشنده و سخي بود. نيازي نداشت کسي را وادارکند، او را به هر شکل پسنديده و مطلوب ميساخت. سابينا تنها به حرفه او فکر نميکرد.
    - آن فيلم يک بمب بود. يک بمب خوب و هنوز هم يک بمب است.
    - انتقادهاي خوبي نوشتي، مل.
    - همين است. انتقادهاي خوب ضرري ندارند.
    سابينا دلخور نگاه ميکرد. «ارقام هيچ چيز را واقعي نشان نميدهند و تو اين را ميداني مل، همان طور که من ميدانم. يک فيلم ديدني هميشگي به من بده.»
    «هنوز همان طور در مورد تلويزيون فکر ميکني؟» مهربان و آرام نگاه کرد، وقتي که يک پرير ديگر سفارش داد.
    «دنياي چرندي است.» کلاه را پايين کشيد، چشمانش ميدرخشيدند. او هميشه از تلويزيون متنفر بود و بيشتر مواقعي که همديگر را ملاقات ميکردند، اين را به او گفته بود.
    او لبخند زد. «ولي چرند مفيد.»
    «شايد. اما خدا را شکر ميکنم که هرگز به خاطر آن خودم را نفروختم.» از خودش خيلي راضي بود. مل کمي احساس ترس کرد. هنوز متن نمايشنامه «من هاتان» را نخوانده بود. مل ميدانست اگر سابينا را بياورد، همه چيز تغيير خواهد کرد.
    - بدترين چيزها وجود دارند، سابينا. همان طور که ميداني فيلم هاي بسياري ساخته ميشوند که ارزش ديدن ندارند. رضايت بيش از اين نميتواند وجود داشته باشد.
    سابينا غضبناک نگاه کرد. «خنده دارد، مل. تو نميتواني سينما و تلويزيون را با هم مقايسه کني.»
    «چون با هر دو درگير بوده ام، احتمالا بهتر از ديگران ميتوانم مقايسه کنم. هر دو رضايت بخش هستند ولي خيلي متفاوت. در هر دو لياقت و شايستگي هست. هيچ چيز بهتر از سريال هاي طولاني نيست. به هنرپيشه ها هم بيشتر از آنچه «گيبل» (Gable) احتمالا در فيلم «بر باد رفته» احساس ميکرد، رضايت ميدهد.» هر دو لبخند زدند. «خوب، يک فيلم براي تو هست، سابينا.» در حال تفکر خنديد. بيشتر اوقات جدي ميشد، اما مل آسانش کرد که به خودش بخندد. او مهارت در سست کردن مردم داشت، آرامش بدهد، آنها را بخنداند، آنها را مهم سازد و موفق کند. به طور جدي راجع به سابينا پيش از ناهار فکرکرده بود. و سالها در هاليوود بود، حداقل بيست سال و يا حتي بيست و پنج سال. با داشتن سرمايه در طول چند سال کار، شايستگي بيشتري از آن چه به دست آورده بود، داشت و آن چيزي بود که مل وشلر يا حداقل «مان هاتان» ميتوانستند به او بدهند.
    - از هنرپيشه هايي که در سريال هاي تلويزيوني کار ميکنند، بپرس. بپرس درمورد کارشان چه احساسي دارند. خيلي رشد خواهي کرد. موفقيت پشت موفقيت خوهي داشت. خود بازيگران در اثناي کار با نويسنده و کارگردان دست به گريبان هستند، اعمال نظر ميکنند و گاهي نظرشان پذيرفته ميشود.
    «احتمالا کارهايي خارج از حيطه وظايف خود انجام ميدهند.» از پايين لبه کلاهش به او خيره شد و مل خنديد.
    - گمان نميکنم هيچ کس تو را به لجوج و خودسر بودن متهم کند. اين طور نيست؟
    - فقط وکيلم.


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    «شوهران قبلي نه؟» اين سوال مل گذشته اش را به يادش آورد. سابينا مجرد بود اما به هر حال از همان قماش بود. هنرپيشه ها به قدري درگير کار و شغلشان بودند که ديگر فرصت براي شوهرداري نداشتند. معمولا حداکثر دوران زندگي مشترکشان بيش از يک فصل نميشد. ذکر اين موضوع براي سابينا دردآور بود. حقيقت اين بود که هرگز ازدواج نکرده بود. هميشه بر زناني که درگيري هاي دراز مدتي داشتند، برتري داشت. مل خانواده ديگري نميخواست. نميتوانست شکست ديگري مانند اولي زندگي کند اما به ديدن کودکان مردم عشق ميورزيد.
    «هرگز مردي را پيدا نکرده ام که بتوانم با او زندگي کنم.» به او راست ميگفت. سابينا پنهان نکرد چه کسي بود، کجا ميرفت يا چه ميخواست. حقيقت آن بود که از سطح زندگي اش راضي بود.
    «چون مرداني که ميشناختي خوب صحبت نميکردند.» چشمانشان به هم خيره بود و وقتي که پيشخدمت برگشت، دستور ناهار دادند. مکالمه به موضوعات ساده برگشت. مل هيچ نقشه اي براي تعطيلات تابستان نداشت. مدتها بود که مزرعه نزديک سانتاباربارا را فروخته بود و وقتي احساس ميکرد چند روزي به استراحت نياز داردف خانه اي در «ماليبو» (Malibu) اجاره ميکرد و وقتش را با خواندن نمايشنامه و استراحت ميگذراند. اما حالا وقت نداشت. او هفته ها با شبکه ملاقات داشت و اکنون کارهاي جدي براي انجام آنها داشت. مان هاتان را داشت پخش ميکرد؛ مهم ترين شو از نوع خودش بود، سريالي که قبلا نظيرش وجود نداشت.
    سابينا مبهم نگاه کرد. وقتي که با سالادش بازي ميکرد، از پايين کلاه دوباره به او نگاه کرد. اين بار به صورت يک معترض نگاه کرد که کالا بي سابقه بود. نگاهي بود که او را وادار به فرياد ميکرد. «کالبد منجمد.» اما خيلي زود به حال عادي برگشت، لبخند زد و يکي از شانه هاي دلربايش را بالا انداخت. «مجبورم چند روزي به «سان فرانسيسکو» (San Francisco) بروم اما تمام تابستان را اين جا خواهم بود.» او ميدانتس که سابينا کار نميکرد. بعد از فيلم سال گذشته کاري نداشت. باور اين موضوع در مورد زني مانند سابينا مشکل بود. اميدوار بود که او سرانجام بتواند درباره موقعيت خطيرش کمي احساس مسئوليت کن. منتظر قهوه بود. اما کم کم موضوع را مطرح کرد. «اميدوار بودم که نمايشنامه اي براي من بخواني.» چشمان سابينا درخشيد. اميدوار بود چيزي مثل آن بازي قبل باشد. ميتوانست صاحب اختيار باشد و آزادانه تصميم بگيرد. در واقع بايد اول آن را دوست ميداشت. کاملا مطمئن نبود که برگزيده شود يا اين که صاحب هر دو شود؛ مل و يک نقش در فيلم آينده او. به هر حال او بايد خوشحال باشد. با اين حال تعجب ميکرد که مل چطور از وضعيت او آگاه است. هاليوود شهر کوچکي بود و کسي را که مردم نميشناختند، به ديده مظنون مينگريستند و خيال بافي ميکردند. شهري بود پر از اراجيف و شايعات و رازهاي پنهان نگه داشته شده. «آن را خيلي زياد دوست دارم، در فيلم تازه ات بازي ميکنم.»
    «دقيقا نه.» جايش نبود که به سابينا دروغ بگويد. متن نمايشنامه در کيفش زير صندلي بود. فقط منتظر بود بعد از ناهار به او بدهد. البته اگر سابينا مايل به خواندنش بود. «دارم يک سريال تازه ميسازم.»
    چشمان سبزش بسته شدند. با خودش گفت: «پس او مرا حذف ميکند.»
    «اميدوارم آن را بخواني، سابينا. هيچ ضرري ندارد.» صدايش هنوز قوي و مهربان بود و چيزي فريبا و اغواکننده در آن بود. سابينا ميتوانست قدرت کشش يک مرد را، زماني که مقابلش نشسته است و «اسپرسو» (Espresso) مينوشد، احساس کند.
    «تو مرد متقاعد کننده هستي، اما من دارم وقت تو و خودم را تلف ميکنم.» سعي ميکرد صدايش مؤدبانه باشد اما معلوم بود که علاقه اي به سريال هاي تلويزيوني اش ندارد. ميخواست بگويد: «من ميتوانم از زمان چشم بپوشم و تو هم ميتواني.» اما نگفت.
    - چقدر طول ميکشد يک نمايشنامه را بخواني؟ فکر نميکنم از خواندنش احساس تأسف کني.
    لبخندي زد و سرش را با نگاهي حاکي از فريب خوردگي تکان داد. «براي تو، مل، هر کاري انجام ميدهم اما نميخواهم آن را کار بکنم. ميدانم تو چه ميخواهي. تو از من ميخواهي که عاشق آن بشوم اما من نميخواهم.»
    - و اگر شدي؟
    - من هنوز ميل ندارم آن را انجام دهم.
    - چرا نه؟
    - شايد به نظر تو احمقانه بيايد اما حدس ميزنم، فقط نميخواهم با تلويزيون کار کنم.
    «با بهترين نقشت بازي نميکني، سابينا. اگر نميدانستم اين نقش براي تو خوب است از تو نميخواستم. شخصيت نمايش خيلي شبيه توست. ميشود درست روي بدن تو خلق شود. تو را و «ايلويز مارتين» (Eloise Martin) را ميبينم. اين سريال مان هاتان نام خواهد گرفت. شبيه سريال هاي ديگر نيست. فريبنده، مهم و گران است، نه مانند شوهاي قديمي که صنعت تلويزيون آمريکا را تحت تأثير قرار ميداد. ميدانم که تو مناسب آن نقش هستي. ميتوانستم به وکيلت تلفن کنم. ميتوانستم به او دلار نشان دهم و با او قرارداد ببندم ولي نميخواستم آن کار را بکنم. از تو ميخواهم که عاشق اين زن شوي تا ببيني من چه کار ميکنم. چقدر تو مثل او هستي و بعد ميتوانيم راجع به بقيه صحبت کنيم. درستي و کمال تو را درک ميکنم. باور کن. من درک ميکنم اما چيز بيشتري را ميبينم. نتيجه طولاني آن را ميبينم و آنچه ميتواند براي تو انجام دهد، براي حرفه تو. از يک سال بعد، تو ميتواني بزرگترين نام در اين کشور باشي. درک آن الان مشکل است ولي من ميدانم اين شو نوعي تأثير شديد دارد. اين سالها ديگر اشتباه نميکنم. بزن به تخته.» با انگشت به تخته زد و به سابينا لبخند زد. «واقعا اميدوارم آن را بخواني. اين ميتواند تو را در اوج کارت قرار دهد. سابينا تو لياقت آن را داري.» طوري به نظر ميرسيد که انگار هر کلمه را از پيش فکر کرده است ولي سابينا هنوز قادر به درک کردن آنها نبود.
    - و اگر شکست باشد؟
    «نخواهد بود. اما اگر کست بود، بدتر از فيلم قبلي ات نخواهد بود. خوب چي؟ تو زنده هستي، ادامه ميدهي، ما همه ادامه ميدهيم. اما شکست نخواهد بود، سابينا. موفقيتي خواهد بود که در سراسر کشور خواهد درخشيد. مهيج و بادوام و درخشان است. هفته اي يک بار شش ميليون نفر ميتوانند تو را ببينند، سابينا. تماشا کردن تو و تا آخر ديدن آن. زندگي ات دوباره هرگز چون گذشته نخواهد بود، هرگز. کاملا از آن مطمئن هستم که اين جا نشسته ام.» خيلي متقاعد کننده و خيلي مطمئن، به نظر ميرسيد که براي يک دقيقه سابينا دلش خواست آن را بخواند، فقط براي سر و صداي او. بفهمد او چه ساخته است که اين همه فرق دارد. او هيچ کاري نداشت انجام دهد جز اين که در تراسش دراز بکشد و برود توي استخر و منتظر تلفن شود. چه ضرري داشت بالاخره آن را بخواند؟ و وقتي که داشت درباره اش فکر ميکرد، ناگهان لبخند زد و وقتي به مل وشلر نگاه کرد، بلند خنديد.
    - تعجبي ندارد که تو خيلي موفق هستي، مل، تو آتشي!
    - هرگز نميخواهم آتش باشم، سابينا. وقتي که بخواني ميفهمي منظورم چه بود. مان هاتان تو هستي، از اول تا آخر که تمام شود.
    - آيا روي يک خلبان کار ميکني؟
    «نسبت به من زياد تملق نميگويي عزيزم؟ حتي شبکه هم بي رحم نيست. نه روي يک خلبان کار نميکنم.» مانند اين بود که هيچ کس از مل وشلر توقع نداشت با يک خلبان کار کند. «ما سه ساعت ويژه در هفته برنامه خواهيم داشت و همراه با يک ساعت شو.»
    - ممکن است آن را بخوانم اما نميخواهم تو را گمراه کنم، مل. هيچ چيز احساس من را نسبت به تلويزيون تغيير نميدهد.
    «بسيار خوب.» به زير صندلي اش دست برد و نمايشنامه براي سه ساعت ويژه ظاهر شد. «به اندازه کافي خوب است. فقط سپاسگزار ميشوم اگر آن را بخواني.» او سپاسگزار بود و سابينا خيلي خوشحال و هر دو اين موضوع را ميدانستند. «خيلي علاقه دارم بدانم که در مورد آن چه فکر ميکني. خدا ميداند که تا به حال هر دو به اندازه کافي متن نمايشنامه خوانده ايم.» مل او را درگير تخصص خودش کرد و اين امر اتفاقي نبود. سابينا در يک لحظه از عمق مهارت و تسلط او آگاه شد. در حقيقت، اين مرد يک نابغه بود. از صرف ناهار با او لذت برد. به اندازه کافي اميدوار بود که دوباره به او تلفن کند. مل از پول حرفي نزد اما ميتوانست مشکلات او را براي سالها حل کند، شايد براي هميشه.
    «مل بيشتر از اين مرا اغوا نکن.» بعد خنديد. مل احساس غريبي اشت. هر دو در اوج احساس پيروزي بودند . اميدوار بود سابينا را براي ايفاي نقش راضي کند. او زن عجيبي بود، به همين خاطر بود که او را براي نمايشش ميخواست، هميشه همين احساس را داشت. حالا باز هم اين احساس به سراغش آمده بود.
    - ميتوانم آن را کمي دست کاري کنم تا جذابتر شود، سابينا ولي از تو ميخواهم که اول متن را بخواني.
    «حالا؟ فکر کردم که تو من را به ناهار دعوت کردي، چون احساس کردي که من عشق زندگي ات هستم.» داشت اذيت ميکرد اما چشمانش او را نوازش ميداد. براي چند دقيقه اي مل پاسخي نداد.
    «سابينا، از اينکه دوباره ديدمت لذت بردم.» صدايش آرام بود و سابينا ميدانست که منظورش چه بود. سابينا هم لذت برده بود. خواه او متن را دوست ميداشت يا نه و يا اين که موضع سختش را درباره تلويزيون تغيير ميداد يا نه، براي آن لحظه واقعا مهم نبود. «وقتي آن را خواندي، به من تلفن کن.»
    - خواهم زد.
    شماره تلفنش را تند روي يک کارت براي او نوشت و با اشاره به پيشخدمت، صورت حساب خواست. سابينا متأسف بود از اين که ميديد ناهارشان رو به اتمام است. دوست داشت با او باشد. «راستي، چه کس ديگري را براي اين کار انتخاب کرده اي؟»
    «هيچ کس.» مستقيم به چشمان او نگاه کرد. «با مهمترين نقش دارم شروع ميکنم. بايد اين يکي را قبل از اين که با ديگران سر و کار پيدا کنم، پر کنم. اما چند نفر را در ذهن دارم. «ژاک تيلور» (Zhack Taylor) را براي نقش مرد در نظر دارم و فکر ميکنم ان را دوست داشته باشد. در حال حاضر بيکار است. در يونان به سر ميبرد ولي وقتي که برگردد چند هفته اي با او صحبت خواهم کرد.
    سابينا دلگير به نظر نميرسيد. ژاک تيلور يکي از خوش تيپ ترين هنرپيشه هاي کشور بود و اعتبارنامه هايش هم خوب بود. همه چيز را از فيلم هاي تأتري در تلويزيون براي مشروع کردن تأتر انجام داده بود. حتي چند سال پيش موفقيت مهمي در «برادوي» (Broad Way) داشت. بدون شک همکار مطمئني براي هر کس که اين نقش را به عهده ميگرفت بود و حالا اين نقش به سابينا محول شده بود.
    - بيراهه نميروي؟ ميروي مل؟
    «هرگز.» لبخندي زد و بلند شد و از ميان ميزها راهنمايي اش کرد تا اين که بيرون در «نورث کانن درايو» بودند. مغازه کناري يک فروشگاه بچه بود ولي تا حالا هرگز به چنين چيزهايي نگاه نکرده بود. نيازي نداشت نگاه کند. نگاه خيره اش را به سابينا متمرکز کرده بود. «لذت بردم از اين که دوباره تو را ديدم ... نه فقط براي اين ...» متن در دستش بود و مل داشت کيف خالي را حمل ميکرد. ماشينش کنار پياده رو بود. يک مرسدس 600 که توسط مردي که سالها براي او کار ميکرد، رانده ميشد. مرسدس بنز 600 گران و مهم و تميز بود، مانند خود مل. ماشين ابهت داشت، درست مثل او که وقادر داشت. «به من تلفن کن، سابينا.»
    چشمان سبزش لحظه اي طولاني بر او خيره ماند و بعد لبخند زد، کاملا فراموش کرده بود متن در دستش است. براي لحظه اي کاملا مان هاتان را فراموش کرد و تمام چيزي که ميديد مل بود و اين که چطور خواهش ميکرد. او کسي بود که ميل داشت بهتر بشناسد. «تلفن خواهم کردم... .» و بعد دستش روي متن نمايشنامه محکم شد. مل تعارف کرد که سوار شود ولي با يک لبخند نپذيرفت.
    به او دست تکان داد و وقتي که سرش به طرف رودئو درايو برگشته بود، به او نگاه ميکرد. وقتي که ماشينش از کنار پياده رو حرکت کرد، خيلي سريع به گوشه اي پيچيد که از نظرش محو شد. با اين فکر که تمام بعدازظهر او را شکار کرده است، از او جدا شد. سابينا زياد مطمئن نبود که از او چه ميخواهد. آيا او را براي شو جديدش ميخواست يا براي خودش و يا هر دو. تمام چيزهايي که او ميدانست اين بود که نميتوانست از فکر کردن درباره او بگذرد.
    ***

    پايان فصل دوم
    ویرایش توسط *Nahayat* : 2012,10,17 در ساعت ساعت : 06:33 PM


  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل سوم



    همان بعدازظهر که سابينا به طرف بورلي ولشاير برميگشت تا ماشينش را دوباره پس بگيرد و براي شنا در استخرش قبل از خواندن نمايشنامه مل، «مان هاتان» به خانه برود، «وارويک» (Warwick) براي انجام سه آزمايش هنرپيشگي رفته بود. وارويک برخلاف سابينا و مل، حال خوبي نداشت. او در سه آزمايش رد شده بود و نااميدي در ذهنش نشسته بود. تمام چيزي که ميخواست کار پيدا کردن بود و ديگر هيچ. تمام دارايي هشتصد دلاري اش در پاکتي در کشوي ميزش بود. سگي داشت که خيلي زياد ميخورد و زني که يک سال هم کار نکرده بود، اگر چه کار خوبي در يک نمايش داشت اما شش هفته بعد مست شده بود و حتي سعي نکرده بود از آن به بعد کار کند. فقط تمام مدت روز مثل سگ بي حرکت مينشست. آنها تا دو ماه عشقي نداشتند. خيلي لاغر و بي اشتها به نظر ميرسيد. سالها پيش با دارو رژيم را شروع کرد، وزنش به سرعت بالا ميرفت و هرويين و بالاخره کوکايين آن را پايين مي آورد. اين روزها به «اسپيدبالز» (Speedballs)، مخلوطي از هرويين و کوکايين، رو آورده بود که او را سر حال مي آورد و احساس خاصي ميکرد. اما واقعيت چيز ديگري بود و بدجوري به دام افتاده بود. نگران بود که نتواند از آن رها شود.
    وارويک کراواتش را شل کرد و آماده شد تا يک ساعتي منتظر اتوبوس بماند. اگر خوش شانس بود، مجبور بودند اتومبيلشان را بفروشند يک فولکس واگن قراضه را و اگر اجاره خانه را به زودي نميپرداخت با اردنگي آنها را بيرون مي انداختند. شايد اين کار تکاني به «سندي» بدهد. بيست و پنج سال داشت و زندگي اش به سرعت سقوط ميکرد. در آغاز آشنايي بسيار زيبا و قشنگ بود. موهاي بلند مشکي و چشمان درشت قهوه اي اش مانند يک دختر کوچولو بود. هنوز احساس ميکرد بسيار مهربان است، مثل هنگامي که وارويک را در يک مهماني در هاليوود ملاقات کرد. او مانند يک بچه گم شده بود و قلبش لحظه اي که او را ديد آب شد. در برابر گرگهايي که در اجتماع بودند، خيلي بي کس و ناتوان به نظر ميرسيد. مشکل اين بود که هنوز قادر نبود حرف آنها شود و به جاي سر و کار داشتن با مصائب و سختي ها، بيشتر معتاد شد و از «بيل» انتظار داشت تمام مشکلاتشان را حل کند و حالا توقع داشت که براي اعتيادش پول کافي بدهد.
    «از من توقع چه کاري داري؟ نمايش خياباني، يا مسيح؟!» دعوايي که آن روز صبح داشتند را به خاطر آورد، از آن بگومگو با او مريض شد. خيلي زياد دعوا ميکردند. داشت به اين فکر مي افتاد که حق با پدر و مادرش بود. طبق نظر آنها هنرپيشگي براي بچه ها و آدم هاي احمق و ابله و بالاخره افراد متزلزل است. سندي مطمئنا هيچ پشتيباني براي او نبود و او داشت نگران اين ميشد که آنچه را به دست آورده، ارزشي ندارد.
    هري (Harry) ميخواست که به بيل در فيلم «ديتينگ گيم» (The Dating Game) نقشي بدهد. بيل از اين پيشنهاد خيلي عصباني شد.
    - به خاطر خدا، من ازدواج کرده ام.
    هري گفت: «خوب، که ميداند؟ شما هر دو ميتوانيد مثل يک راز بزرگ آن را مخفي نگه داريد، هيچ کس نميداند.»
    «درباره اش فکر ميکنم.» اما سوال اين بود که آيا سندي اين کار را ميکند؟ آيا سندي به اندازه کافي به پاک شدن از اعتياد علاقه دارد؟ بيل داشت نگران ميشد. سندي به نظر نميرسيد چيزي يا کسي را محکوم کند. تمام درآمدش را از شو هدر داده بود. زندگي عالي بود و حق با هري بود. هيچ کس نميدانست آنها ازدواج کرده اند.
    طبق معمول چهل دقيقه طول کشيد تا اتوبوس برسد و بيل تصميم گرفت به خانه نرود. نميتوانست با تخت آماده نشده و پخچال خالي رو به رو شود. کيک ذرت نيم خورده شب گذشته هنوز روي ميز آشپزخانه مانده بود. اين روزها از رفتن به خانه تنفر داشت. حتي سگش ناراحت به نظر ميرسيد. خودش احساس گناه ميکرد که بدترين نوع عذاب بود. مردي بود سي و دو ساله و با يک معتاد به مواد مخدر ازدواج کرده بود. مريض بود و خسته از اينکه هنرپيشه بي کاري شده بود. او هر نوع تمريني که شنيده بود، ماه ها انجام داده بود و بالاخره هيچ کس او را نخواسته بود. اوايل آن سال دو کار تجارتي انجام داده بود. خدا را شکر ولي حتي آن پول هم تمام شد. ميخواست برود از وکيلش پول قرض کند. اين کار را کرده بود و هري هميشه مورد خوبي بود، کاملا ديوانه بود. هري کسي بود که هميشه به بيل ميگفت روزي او را ستاره بزرگي ميکند. اما کي؟ اي خدا، او الان به کار احتياج دارد. نااميد، کلمه اي بود که واقعا براي او به کار برده ميشد. بيل واروييک بيچاره بود.
    سوار اتوبوس شد و نشست. يک مايل قبل از اينکه به خانه اش در«هاليوود هيلز» (HallywoodHills) برسد، تصميم گرفت پياده شود تا در فروشگاه مايک قدري آبجو بنوشد. آنجا تا چهارده سال پيش پاتوقش بود. از وقتي که با همه آرزوهايش از نيويورک به «اکلاهما» آمده بود، نااميدانه مرتب به اين در و آن در زد. او فقط به کمي اطمينان قلبي نياز داشت، تنها شخص مفيد و مطمئني که برايش باقي مانده بود، هري وکيلش بود.
    همين که قدم به بار مايک گذاشت، لحظه اي مکث کرد، مثل هميشه دودي رنگ، تاريک و سرشار از بخار آبجو و پر از هنرمندان بيکار. حتي متصديان بار هم هنرپيشه بودند، بخصوص آدام که آن موقع سر کار بود. با او به مدرسه ميرفت. سالها دوستان غير صميمي بودند. سندي را هم ميشناخت. چهار مرد شيک پوش نشسته بودند و بازي ميکردند. عده اي هم در پشت ميزهايشان از هنرآفريني ها و تمرين هايشان صحبت ميکردند. در گوشه و کنار چند زن نشسته بودند اما جمعيت بيشتر مرد بود. بيل پشت بار نشست. يک آبجو از آدام خواست. براي آدام درد دل ميکرد. از بداقبالي هايش، از اين که سه نقش را پي در پي در برنامه هاي تجاري و تبليغاتي از دست داده بود. در هنگام صحبت پاهايش را دراز کرد. احساس ميکرد مايلها راه رفته، آن هم به خاطر هيچ.
    گفت: « يکي از آنها فکر کرده بود من خيلي جوان هستم، ديگري خيلي سکسي و نفر سوم خواست بداند که آيا من خل بودم؟ وحشتناک است.»
    آدام خنديد. او تازه يک نقش کوچک در يک مجموعه گرفته بود. آنها قول داده بودند که به زودي او را برگردانند. اما هرگز به اندازه بيل وارويک جاه طلب نبود. بيشتر اوقات کاملا خوشحال بود که از بار مايک نگهداري ميکرد اما او بيش از حد با مشکلات کار آشنا بود.
    - وکيل من خواست برايم نقشي در مجموعه ديتينگ گيم بگيرد. دارم فکر ميکنم که حق با آن پيرمرد است و بايد بيمه شوم.
    - بهش بچسب، پسر. بزرگترين نقش زندگي تو ممکن است درست همين گوشه باشد.
    «ميداني،» بيل جرعه اي از آبجويش را نوشيد و دقيق نگاه کرد «واقعا دارم نگران ميشوم. مانند نوعي بازي است، بعضي از افراد هرگز پيروز نميشوند. شايد من يکي از آنها باشم.»
    «بالشيت»(Bullshit) متصدي بار، شوخ به نظر ميرسيد ولي بيل خسته و افسرده بود. هنوز تابستانهاي «کيپ کاد» (Cape Cod) را به خاطر مي آورد. وقتي بچه بود هرگز به گرماي تابستان هاي کاليفرنيا عادت نکرد. سندي در لوس آنجلس به دنيا آمده بود و آن شهر را دوست داشت. نه اين که گرما را حس ميکرد، هيچ چيز حس نميکرد. «سندي چطور است؟» اين چيزي بود که آدام در ذهنش خوانده بود. اما فورا به نظر آمد که اين موضوع بيل را خوشحال نکرد. حتي بيشتر افسرده شد. خيلي سرد به آدام نگاه کرد. نگاهشان تداخل کرد. «فکر ميکنم فهميدم.»
    «در مورد «متادون»(1) چه؟» ميدانست که معتاد به هرويين شده است. به اندازه کافي وارد بود که علائم را تشخيص بدهد و آخرين باري که با بيل بود مقداري کوکايين به او تعارف کرد و بيل به شدت امتناع کرد، بعد از آنجا رفتند. آدم خوب آگاه بود که چقدر سندي معتاد است و براي بيل احساس تأسف ميکرد. ميدانست او چه حالي دارد. خودش هم چنين بلايي به سرش آمده بود. با دختري از ساحل «نيوپورت» (New Port) چند سال قبل همين ماجرا را داشت. پدر و مادرش او را در آسايشگاه و بيمارستان شهر گذاشتند و تلاش بسيار کردند تا بلکه دختر را نجات بدهند، اما بي فايده بود. آدام او را دوست داشت.
    - من نميدانم هر چيز پيشنهاد ميکنم، نميخواهد بشنود. تنها چيزي که به آن خيلي علاقه دارد، حفظ کردن اعتيادش است. حتي به تمرينات هنرپيشگي هم نميرود. هيچ چيز مهم وجود ندارد.
    «اگر مواظب نباشد، به خاطر اعتياد زن هرزه اي ميشود.» آدام هوشيار نگاه ميکرد. ميدانست که تقريبا شده است. بيل در سکوت فرو رفت. آدام رفت به کس ديگري برشد. بيل يک همبرگر سفارش داد. ساعت هشت دوباره سوار اتوبوس شد و بيست دقيقه بعد در خانه بود. به داخل خانه رفت، فکر ميکرد سندي خواب است. خانه خالي بود. بي نظمي و آشفتگي خانه را برداشته بود. تخت به هم ريخته، ظرفها نشسته، لباسها در هم پيچيده روي زمين ولو بود. «سن برنارد» (Saint Bernard) با ديدن بيل از خوشحالي منفجر شد.
    «سلام پيرمرد، سندي کجاست؟» سگ در حالي که گرسنه بود دمش را تکان ميداد. از يادداشت خبري نبود. نميدانست کجا است اما آسان بود بفهمد. يا با دوستانس رفته، يا تنها به دنبال مواد مخدر رفته است. تنها شغل تمام وقتش اين روزها همين کارها بود. چشمش به عکسي خورد که او را متأثر کرد. مربوط به سالها پيش بود، درست قبل از ازدواج با او. عکس او را تکان داد. حال امروزش با آن موقع خيلي فرق داشت. کلي وزن کم کرده بود و لاغر شده بود. چشمانش بي فروغ بودند. سندي هميشه ژوليده بود. اهميتي به لباسش نميداد. آنقدر مريض بود که مهم نبود چه شکلي شده است. تأثرآور بود. وقتي به او فکر ميکرد خيلي عصباني و دچار نوعي تشنج ميشد. ظرف غذايي را تميز کرد. سگ به دنبال او ميرفت تا غذا بگيرد. اما حتي غذاي سگ هم نبود. بيل در گنجه را باز کرد عوض غذاي سگ دو قوطي گوشت کنسرو باز کرد و در کاسه سگ انداخت. سن برنارد گنده، شلپ شلپ و با اشتها خورد. بيل ظرف ها را در ظرفشويي انداخت و غذاهاي فاسد را که سندي در آشپزخانه رها کرده بود، دور ريخت.
    «گه ...» با خودش زمزمه کرد اما عصبانيتش سريع از بين رفت. در همين موقع به اتاق خواب رفت. خيلي بيشتر افسرده بود تا عصباني. زندگي ملال آوري بود و حتي داشت از کلبه اي که در آن عاشق شده بود، متنفر ميشد. کلبه حياط داري بود در يک ملک بزرگ و ماهي صد دلار اجاره شده بود. مالک او را دوست داشت و ميدانست او مرده هنرپيشگي است. براي آنها عالي بود. سه سال آنجا زندگي کردند. قبل از اين که زنش به آن جا نقل مکان کند بي عيب بود ولي حالا همه چيز آشفته بود.
    اتاق خواب را مرتب کرد. حتي ملافه ها را عوض کرد. بعد پشت ميزش نشست و کشو را به هم ريخت. دنبال پاکتي ميگشت که آن جا گذاشته بود. نگران بود ببيند که پاکت هست يا نه. تمام پولي بود که در دنيا داشتند، هشتصد دلار و به سندي نگفته بود که آن را آن جا گذاشته است. پاکت را پيدا کرد اما پول نبود. اشک در چشمانش جمع شد. ايستاد، بعد آهسته به حمام رفت. آنجا منظره اي ديد که قلبش به درد آمد. قبلا هم آن را ديده بود اما حالا بيشتر ميسوخت. سوزن و پنبه و قاشقش را در روي لبه نزديک مستراح جا گذاشته بود. سعي نکرده بود آن را پنهان کند. جايي بود که همه ببينند، لوازم اعتيادش، وقتي که آن جا ايستاد، به سوزنش خيره شد. تمام آن پول خرج اين سوزن و محتوياتش شده بود. آخرين پولي که داشتند از بين رفته بود. کسي باقي نبود که تقاضاي کمک کند. اگر به پدرش تلفن ميکرد و در سن سي و دو سالگي گدايي ميکرد، فحش و دشنام ميشنيد. او بايد ؟ ميکرد يا در بار يک کاري ميگرفت. تعداد زيادي از هنرپيشگان قبل از او اين کار را کرده بودند. حالا نوبت او بود. داشت ميرفت به آدام تلفن کند، همان شب که بپرسد آيا کس ديگري را نياز دارند تا از بار نگهداري کند يا ميزها را بپايد. اما قبل از اينکه تلفن کند، زنگ تلفن به صدا درآمد. سندي بود. مثل مرده حرف ميزد. حتي نميخواست با او صحبت کند.
    «سلام عزيزم ... » وقتي صحبت ميکردند، بي اراده شده بود. بيل سوزن را در حمام به خاطر آورد.
    «الان نميخواهم با تو صحبت کنم.» فقط خوشحال بود که خانه نيامده بود. در آن لحظه خواست ميتوانست او را بکشد. نپرسيد او کجاست يا با کي هست. ديگر اهميت نميداد. سراپا نفرت شده بود. از او و دوستانش، از همه بيشتر متنفر شده بود. کاري که سندي ميکرد، تفريح نبود، خودکشي بود اما راهي برايش باقي نمانده بود. از همه چيز قطع اميد کرده بود.
    «چه ميخواهي؟» صدايش خشن بود. آن موقع از او متنفر بود. صدايش چندان مفهوم نبود. «من پولي ندارم بگذارم. پس فرض ميکنم تو براي آن تلفن نکردي. تو باقي آن را هم در دستت تزريق کردي، از راهي که من جمع کرده بودم. نميدانم تو چه فکر ميکني، بعد از اين چه خواهيم خورد. اگر چه ميدانم اين روزها اين مسائل مثل خوردن براي تو هيچ اهميتي ندارد ولي من و برني احتياجات احمقانه اي داريم. بايد غذا بخوريم.»
    «من ... به تو احتياج دارم ... به من کمک ميکني؟ ...» مثل سنگ شده بود. بيل که به او گوش ميداد، ديد که وضعش خيلي خراب است.
    - به کس ديگري تلفن کن.
    «بيل ... نه ... صبر کن ...» صدايش وحشت زده بود. بيل هنوز در ته قلبش خرده احساسي داشت. «من بيچاره شدم.» مثل يک دختر بچه حرف ميزد.
    بيل روي صندلي وا رفت.
    - کجا هستي؟
    - در زندان.
    - عاليه. حالا چي؟ اين را ميفهمي، از تو متشکرم. حتي پول کافي ندارم ضمانتت را بکنم.
    «نميتواني مقداري ... از کسي بگيري؟» حواسش جاي ديگري بود. به سختي به تلفن گوش ميداد. آهي کشيد. قبلا هم اين اتفاق دو بار رخ داده بود. مجبور بود به پليس تلفن کند. آنها او را به خانه امداد پزشکي معتادان فرستاده بودند تا آماده شود، بعد روانه بيمارستانش کنند. اين بار خيلي جدي بود.
    - هزينه ها چقدر هستند؟
    «طبق معمول. چند چيز داريم که ميشود فروختشان. نميدانم چقدر هستند.» به گريه افتاد. «نميتواني من را از اين جا بيرون بکشي؟ ميترسم.»
    «يا مسيح.» زير لب زمزمه کرد. دوباره طرف سيگار رفته بود. پنج سال پيش ترک کرده بود. بايد از او ممنون بود که دوباره به سيگار رو آورده بود. ديگر زندگي با او غير قابل تحمل بود. همه چيز در اين سه کلمه خلاصه شده بود : زندگي با هيچ کار و هيچ پول. «شايد برايت بهتر باشد که در زندان زانوي غم بغل بگيري و بنشيني.» اما اين را ميدانست که اين جريان بسيار کوتاه است. قبل از اينکه کسي بفهمد و به روزنامه ها تلفن کند، تمام ميشود. «ستاره سابق شام يکشنبه (Sunday Supper)، به خاطر داشتن کوکايين بيچاره شد.» يا هر چه که بود و بعد عکاس ها برسند و مرتب عکس بگيرند. بيل نميخواست کسي بفهمد آنها با هم ازدواج کرده اند. سندي از بيل خجالت ميکشيد و شرمنده بود. جريان زندگي و روابط شان باعث خشم و عصبانيت وکيلشان بود.
    «بيل ... من از اين جا بايد بروم ...» قبل از اينکه گوشي را بگذارد، صداهايي شنيد خشن، صداي پليس ها. گوشي را گذاشت. نتوانست بايستد. کاملا درهم ريخته بود. بيل ناتوان تر از آن بود که بتواند سندي را خلاص کند اما ديد هيچ انتخابي ندارد. سيگاري روشن کرد و به وکيلش زنگ زد.
    - چي شده به من زنگ زدي؟ کجا هستي؟ حالت خوب است؟
    - مثل گه! نگاه کن، متأسفم که اين طور به تو تلفن ميکنم اما چيزي اتفاق افتاده ... ميتوانم مقداري پول قرض کنم؟
    سکوت طولاني اي بود اما وکيل دوباره خودش را جمع و جور کرد. بيل کسي بود که بيشترين اعتماد به نفس را داشت اما چه اتفاقي افتاده که محتاج شده؟! ميدانست که حتما روزي به او پس خواهد داد.
    - حتما پسر، چقدر؟
    بيل ناليد. فراموش کرده بود بپرسد ضمانت چقدر است. زياد نميتوانست باشد. «پانصد دلار براي ضمانت.»
    «ضمانت چي؟ سندي که دوباره فاسد نشده، شده؟» از سندي خبر داشت. او را دوست نداشت.
    بيل دچار سردرد شد. سرش مرتب تير ميکشيد. ماهها بود که خوشحال به نظر نميرسيد. راحت ميشد فهميد چرا. در شرايطي نبود که بتواند به کسي اطمينان بدهد.
    - نه، حالش بد نيست. سگ لعنتي به جراحي نياز دارد و من به مقداري پول. فقط همين.
    - باشد ... حتما ... فردا بيا دفتر.
    - امشب ميتوانم بيايم؟
    از تن صدايش، هري فهميد که سندي است. اما جايش نبود که با او دعوا کند. هري کاملا به وظايف يک مرد به عنوان شوهر آشنا بود. يک سري عقايد جوانمردانه! و احمقانه که هر شوهر غيرتمندي! بايد داشته باشد. علاوه بر اين بيل هنوز عاشقش بود. در واقع عاشق دختري بود که در گذشته هاي دور همديگر را ملاقات کرده بودند. دختري که ديگر وجود نداشت. اما هري سالها قبل ياد گرفته بود که موکل هاي خود را دعوا نکند، آن هم به خاطر زن هايشان. «بسيار خوب مرد، مقداري پول در خانه دارم. هر وقت که ميخواهي بيا.»
    بيل راحت شد. آهي کشيد و سيگار را خاموش کرد. نگاهي به ساعتش انداخت. «در عرض يک ساعت بايد آن جا باشم.» مشکل بود نقش يک شواليه جوانمرد نجيب زاده را بازي کردن، آن هم وقتي که مجبور هستي فقط بليط اتوبوس را بپردازي، بخصوص در لوس آنجلس. بيل از خانه بيرون زد. به پايين تپه رفت و در ايستکاه اتوبوس ايستاد. کمتر از يک ساعت طول کشيد تا به خانه هري در حاشيه تپه هاي بورلي و نيم ساعت ديگر به ايستگاه هاليوود در «ويلکاکس شمالي» (Notth Wilcox) برسد، جايي که سندي با دو مرد سياه پوست و دختر ديگري دستگير شده بود، به خاطر حمل و فروش مواد مخدر و علاوه بر آن، او و دختر متهم به فحشاء بودند. بيل رنگ به چهره نداشت. گيج بود از اين که براي آزادي سندي، از هري پوست کنده بود. سندي وحشت زده و بيمار به نظر ميرسيد. تلوتلو خوران به سمت بيل آمد و او سريع زير بغلش را گرفت.
    چيزي به او نگفت ولي بيرون رفت و يک تاکسي صدا کرد. توي تاکسي ديد که ميلرزد و شروع کرد به گريه. زيادي مواد مصرف کرده بود، کثيف و سست شده به نظر ميرسيد. ناگهان او را طوري که بود ديد، مريض و شکننده و فاسد و کثيف. اين که همسرش به خاطر فحشاء دستگير شده بود بيشتر از همه او را آزار ميداد. هيچ شغل و درآمدي نبايد داشته باشد اما بتواند دزدي کند و خودش را بفروشد. وقتي که وارد خانه شان شدند هيچ چيز به او نگفت. او به دنبالش بود. سگ به طرف آنها جهيد. سندي روي کاناپه ولو شد. بيل رفت حمام را براي او آماده کند. سوزن و بقيه آشغال ها را برداشت و در سطل زباله انداخت و با پايش له کرد. وقتي که وان پر شده بود، بيرون آمد.
    «برو يک دوش بگير.» طوري بود که از او ميخواست چرک و کثافت را بشويد. اما هر دو ميدانستند که او نميتواند. وقتي که به او نگاه کرد، احساس کرد که اشک چشمانش را ميسوزاند. روي کاناپه، سندي سرش را تکان داد و مانند يک بچه نگاه ميکرد. نگاه کردن به او بيل را آزار ميداد. حيرت کرده بود قبل از اين که از زندان بيرون بيايد، کسي به روزنامه ها تلفن نکرده بود. صبر کرده بودند از زندان بيرون بيايد. در صفحه چهار روزنامه صبح لس آنجلس تايمز آمده بود: «سندي والرز (Sandy Walers) در حين گرفتن مواد مخدر دستگير شد.» و وقتي که بيل روزنامه را همراه با قهوه شان ميخواند، به هزينه ها فکر ميکرد. او آن روز صبح زود به آدام تلفن کرده، ترتيبي داده بود که برود و آن روز در بار مايک کار کند. خيلي خوش شانس بود که يکي از مستخدم ها هفته قبل رفته بود و آنها به دنبال کسي بودند که جاي او را پر کند.
    وقتي داشت روزنامه ميخواند، سندي در درگاهي آشپزخانه رنگ پريده و ضعيف ايستاده بود. واقعا مريض بود. بيل بسيار متأسف ميشد اگر از بابت اتفاق شب گذشته سندي سالم و سرحال ميبود. تصميم گرفته بود که ديگر با او کاري نداشته باشد، همه اش همين بود.
    هيچ چيز نميگفت. لرزان به آشپزخانه رفت و پشت ميز نشست. مثل يک بچه دوازده ساله با يک بيماري حاد به نظر ميرسيد. لاغر و رنگ پريده بود. موهاي بلند مشکي اش، آشفته روي شانه هايش ريخته بودند. وقتي به شوهرش نگاه ميکرد، اندوه و غم بي انتهايي در چشمانش موج ميزد. «بيل، متأسفم.» صدايش شبيه نجوا بود. بيل از چشمانش دوري ميکرد.
    «همين طور من و در جواب سوال تو، بله، روزنامه تمام ماجرا را نوشته.» تنها چيزي که آنها جا انداخته بودند اين واقعيت بود که او با بيل ازدواج کرده، چون آنها نميدانستند. «يا مسيح، توني من را ميکشد.» توني وکيلش بود. بيل ناباورانه به او نگاه کرد. آيا او را دست مي انداخت؟ او به خاطر فحشاء و کارهاي ديگر دستگير شده بود و توني او را خواهد کشت؟ پس او چي؟ عهد و پيمان ازدواجشان چي؟ هيچ چيز نگفت. سيگاري روشن کرد و به روزنامه خواندن ادامه داد. به سختي ميخواست از اين جهنم بيرون برود ما ميخواست اول با او تصفيه حساب کند، هيچ وقتي بهتراز حالا نبود.
    «حالا ميخواهي چه کار کني؟» بيل به خود فشار آورد تا به چشمانش نگاه نکند. مهم نبود که سندي چقدر به او آسيب رسانده بود. «يک وکيل استخدام کن.» در حالي که موهاي سياه آشفته اش را از شانه هايش دور ميکرد، شانه بالا انداخت.
    «واقعا! با چي؟ با شغل جديدت پرداخت خواهي کرد؟» به طور واضح به خاطر حرفهاي خشن به خود پيچيد و براي اولين بار بيل اهميت نداد. «فکر ميکنم تو خودت را بايد در بيمارستان بستري کني، قبل از اين که کاري بکني.»
    «خودم ميتوانم اين کار را بکنم.» بيل قبلا هم اين حرف را شنيده بود و از آن خسته شده بود.
    «آه، لعنتي، هيچ کس نميتواند. تو به کمک احتياج داري. حالا خودت را جايي بستري کن که بتواني آنجا بروي.» بيل نميتوانست او را مجبور کند، هيچ کس نميتوانست. او مجبور بود خودش، خودش را درمان کند. بيمارستان ها او را نميپذيرفتند. قبلا هم اين بحث را داشتند. هزار بار و به هيچ جا نرسيدند. «در مورد ما چي؟» سندي کنجکاوانه به او نگاه کرد و براي لحظه اي غمگين به جايي دور خيره شد. «احساس تو را درک ميکنم، سندي.» هنوز در سن بيست و پنج سالگي يک دختر بچه بود.
    - درباره ديشب چه فکر ميکني؟
    «منظورت بيچاره شدن من است؟» درمانده و نحيف بود.
    - منظور من درباره هزينه هاست، سندي. آيا فراموش کرده اي؟
    با تأسف سندي را نگاه کرد. اما با اين حال اين را قبول داشت که فقط جرم نبود. احتمالا به يک تزريق نياز داشت. اين روزها ميدانست که اول صبح کارش چيست؟ «اين طور نيست ... ميداني. به مقداري پول نياز دارم ... فقط همين!»
    «من هم همين طور، ولي من در سان ست استريپ (Sunset Strip) پرسه نزدم که خودم را به اولين مردي که آمد بفروشم. هر جور هست ديگر دقيقا اين طور نيست که ازدواجمان را در خيال و رؤيا ببينيم.» ناگهان او عصباني شد. تنها فکر کردن در آن مورد آزارش ميداد و خشم و غضب دوباره به او رو مي آورد. هميشه به سندي مانند يک بچه بيگناه فکر ميکرد، بچه اي با يک عادت وحشتناک. اما اين خيلي بدتر از آن بود. اين يک نوع زندگي بر پايه و اساس عقده روحي خودکشي بود.
    «متأسفم.» کلمات با اشکال قابل شنيدن بود. سگ در جاي او در گوشه آشپزخانه نفس نفس ميزد. «در مورد همه چيز متأسفم.» عصبي ايستاد، ناگهان يک غريبه به نظر رسيد. بيل قبلا آن نگاه را ديده بود. نگاهي که ميگويد من حالا به آن نياز دارم ... مهم نيست تو چه ميگويي ... نگاهي که ازدواج آنها را نابود کرد.
    - کجا داري ميروي؟
    «بايد بروم بيرون.» هنوز همان لباس شب قبل تنش بود و موهايش را شانه نکرده بود و دندان هايش را نشسته بود. کيفش را برداشت و به اطراف نگاه کرد. بيل احساسي را داشت که انگار او براي هميشه ميرود و ناگهان ترسيد. ايستاد و وقتي به سندي نگاه کرد، روزنامه را پايين گذاشت. «به خاطر مسيح، سندي، تو ديشب بيچاره شدي. ممکن هست خاتمه بدهي؟»
    «فقط بايد چند لحظه اي کسي را ببينم.» دو قدم سريع برداشت و جلوي آشپزخانه کوچک ايستاد. بيل دستش را گرفت و او را آن جا نگه داشت.
    - ديگر مرا اين قدر اذيت نکن. همين الان تو را به بيمارستان ميبرم. همين حالا! ميشنوي؟
    سندي يک باره با تأثر شديد به گريه افتاد. بيل هم گريه کرد. وقتي سندي را در آغوش کشيد، او به هق هق افتاده بود. به اين فکر ميکرد که دختري که عاشقش بود، کجا رفته است؟
    «من خيلي متأسفم، بيلي ... خيلي متأسفم ...» هيچ کس قبلا او را به آن اسم صدا نکرده بود و اين طرز خطاب قلب او را به لرزه در آورد. به صرافت افتاد که او را نجات بدهد.
    «خواهش ميکنم، عزيزم ... هميشه با تو هستم ... حتي در بيمارستان پيشت مي مانم. ما هر چه مجبور باشيم انجام خواهيم داد.» اما او فقط سرش را تکان ميداد، طوري که اشکهايش روي گونه هايش ميريخت.
    - من نميتوانم ...
    - چرا نه؟
    «به اندازه کافي قوي نيستم.» کلماتش فقط يک نجوا بود. خيلي لاغر و ضعيف شده بود، در واقع پوست و استخوان شده بود. به جز آن دو چشم زيبا چيزي باقي نمانده بود ولي بيل به اين موضوع اهميت نميداد. ميدانست هنوز او را خيلي زياد دوست دارد. «ولي تو خيلي قوي هستي و من آن قدر قدرت خواهم داشت که بتوانيم راحت زندگي کنيم. هر دو با هم.» اشکشان روي صورتشان مخلوط شده بود.
    «تو نميتواني.» سندي آرام خودش را از بغل او در آورد. «من خودم بايد به تنهايي اين کار را بکنم ... وقتي که آماده بشوم ....»
    - کي؟
    - نميدانم ... هنوز نه....
    بيل حس کرد دستي به قلبش چنگ زد. انگار داشت مرگ او را تماشا ميکرد. «ديگرنميتوانم صبر کنم.» بيل هرگز در زندگي اش اين قدر افسوس نخورده بود. اما اين را ميدانست که نميتواند به او کمک کند.
    «ميدانم ... ميدانم.» سندي با سر تأييد کرد و روي نوک پا ايستاد که لب هاي او را ببوسد. براي لحظه اي ايستاد و به او نگاه کرد. سگ به آرامي در پشت او مي ناليد، اين در واقع انعکاس احساس بيل بود. سندي به آرامي رفت. اين بار جلوي او را نگرفت. ميدانست بي فايده است. کاري وجود نداشت که انجام بدهد، هيچ چيز. اشک هايش را پاک کرد و رفت دندان هايش را بشويد. به ياد مي آورد که چطور همديگر را ديدند و چطور ازدواج کردند. چقدر زيبا بود. ديوانه هم بودند، فقط دو سال، همه اينها مربوط به دو سال پيش بود و حالا انگار از عمري گذشته صحبت ميکنند ... عمري که عميقا با زني سر کرده بود که زماني دوستش داشت و هنوز عاشقش بود، اگر چه مدتها بود که رفته بود. زني که به خاطر فحشاء شب گذشته دستگير شده بود، کسي نبود که او مي شناخت .... کسي نبود ....

    ___________________________________
    (1).ماده اي مخدر شبيه مرفين است.

    * * *


  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل چهارم

    خانه اي سفيد و چوبي در «پاسادنا» (Pasadena) با اجاق سنگي و بوته هاي گل سرخ در رديف هاي مرتب و منظم در جلو و منطقه وسيعي از علفزار سبز وجود داشت که به يک استخر بزرگ چهارگوش پر از بچه هاي شلوغ منتهي ميشد. همه آنها در سن نوجواني بودند و يک توپ واليبال را با جيغ و فرياد پرت ميکردند و لذت ميبردند، در حالي که اسم يکديگر را فرياد ميزدند و متلک هاي دوستانه نثار هم ميکردند.
    جين آدامز سي و نه ساله بود و بدنش هيچ نشان نميداد که او سه بار زايمان کرده است. يک چشم بزرگ آبي اش را باز کرد و با دقت از زير کلاهش نگاه کرد تا مطمئن شود بچه ها حالشان خوب است. چشمش را بست تا در آفتاب چرت بزند. هيچ جواهري نينداخته بود بجز يک زنجير طلاي باريک و يک جفت گوشواره حلقه اي ساده. ماشين مرسدس که او ميراند در گاراژ بود، يک ولوو براي رانندگي مستخدم و بچه ها بود. شوهرش با مرسدس چهار در سر کار رفته بود. استخر طبق استانداردهاي پاسادنا بزرگ بود.
    «هي ... بينداز اين جا ... تو بچه ها! ... بياييد!» توپ پرتاب شد بيرون استخر، نزديک صندلي او افتاد و او با ظرافت بچگانه اي جهيد توپ را بگيرد و به داخل استخر پرتاب کند. نظر بچه ها را به خودش جلب کرد. پسرش عصباني شد. خيره به دوستانش نگاه کرد و ؟ کرد. وقتي که آنها به مادرش نگاه ميکردند، مثل اين بود که او يکي از آن دخترها است. اين موضوع او را آزار ميداد. با خودش گفت: «خدا را شکر بيشتر اوقات به اندازه کافي لباس ميپوشد که خودش را بپوشاند.» به او لباسهاي دکولته و دامن هاي چاک دار نمي آمد. بيشتر اوقات او در پيراهن هاي قديمي آکسفورد و پيراهن هاي با کمربند و صندل قابل احترام و آبرومند به نظر ميرسيد. او زن خوش رو و خوش برخوردي بود که هميشه موجه جلوه ميکرد، موهاي قرمز با چشمان درشت آبي که معصوم به نظر ميرسيدند.
    «آماده ايد ناهار بخوريد؟» فرياد زد اما آنها درگير بازي شدند. هميشه سيني هاي ساندويچ براي آنها درست ميکرد و در يخچال آماده نگه ميداشت. پس از هجده سال مادري، چيزهايي را که آنها خيلي دوست داشتند ميدانست. «جيسون» (Jason) در پاييز به دانشگاه «سانتاباربارا» (Santa Barbara) ميرفت و هر دو دختر در آن سال به دبيرستان ميرفتند و «آليسا» (Alyssa) بالاخره دانشجوي سال اول ميشد، آنچه که آرزويش بود. «الکساندراي» (Alexandra) کوچکتر در مورد ماشين خودش به شدت احساس حسادت ميکرد و ميگفت ماشين ولووي او خيلي بزرگ و خيلي قديمي است. او ماشين جديد ميخواست. مثل ماشيني که «جک آدامز» (Jack Adams) ماه پيش وقتي که پسرش هجده ساله شد، به او داده بود. جيسون در سپتامبر بايد پيروزمندانه به سانتا باربارا ميراند.آلکساندرا فکر ميکرد که بايد ماشين خوبي براي او هم باشد. آنها نوجوان هاي شاخصي بودند. جين تا وقتي که شانزده ساله شد، تقريبا از رفتن به مدرسه ابا داشت و فرار ميکرد. به نيويورک رفت. به اندازه کافي براي به دست آوردن پول که بتواند به لوس آنجلس برود، کار کرد ... لوس انجلس ... هاليوود ... سرزمين رؤياهايش ... جايي بود که اولين تاج ملکه زيبايي را برد. هفده ساله شده بود ... شغل هاي طرح شده اي داشت و هزاران شغل متفاوت ديگر و بالاخره نقش کوچکي در يک فيلم ترسناک به عهده گرفت. جيغ هايش را با همه وجود ميکشيد. وقتي که جک آدامز را ملاقات کرد، فقط نوزده سال داشت. ديوانه وار عاشق او شد، يک مرد تمام عيار آمريکايي. او به «استانفورد» (Stanford) رفته بود و براي پدرش در شرکت دلالي اش کار ميکرد. بيست و سه سال داشت. فکر ميکرد مردي به زيبايي او هرگز نديده بود. در قرار ملاقات چهارمشان او را براي ديدار خانواده اش به منزل برد. به او گفته بود که چه بپوشد و چه بگويد و چطور رفتار کند. بهتر از بازي در فيلم هاي وحشتناک بود و خيلي خنده دار.
    خانواده جک يک خانه آجري قشنگ در باغستان پرتقال داشتند و جين از هيبت آنها و جک ترسيده بود. جک مرتب اصرار ميکرد و فشار مي آورد که و شغل بازيگري را فراموش کند اما بازي تمام چيزي بود که هميشه در رؤيايش بود و ميدانست اگر دنبال کارش را بگيرد، به جايي خواهد رسيد. اما جک هيچ قسمت آن را نميخواست. از جايي که او زندگي ميکرد، دوستانش، فيلم هايي که ميساخت متنفر بود. از هر کاري که انجام ميداد متنفر بود بجز اين که عاشق او شود. هرگز هيچ کس را مانند او نشناخته بود.
    جک ميدانست هرگز او را رها نخواهد کرد. مهم نبود پدر و مادرش چه ميگفتند. آنها فکر ميکردند او يک فاحشه است. مادرش حتي جرأت کرد و او را لکاته خطاب کرد، ولي فقط يک بار. جک نميتوانست او را رها کند. در عوض او فشار مي آورد که جين رؤياهايش را فراموش کند. باعث شده بود که جين بي مبالات و بي دقت شود. بيست و يک ساله شده بود که فهميد باردار است و اين پايان ماجراي عاشقي شان بود. جک مسئوليت بچه را نميپذيرفت. او نام شخصي را که سقط جنين ميکرد را در «تي جو آنا» (Tijuana) شنيده بود و تمام داستان را با گريه به او گفت. همان شب به او پيشنهاد ازدواج کرد و دو هفته بعد در کليساي کوچکي نزديک خانه پدر و مادرش ازدواج کردند. پايان فيلم هاي ترسناک و شغلش فرا رسيد. او «خانم جان والتون آدامز سوم» شد و جيسون شش ماهه به دنيا آمد. پسري شاد و شيطان با موهاي قرمز که تا يک سالگي راه افتاد. خيلي شيرين بود. تا پنج سال اول که کارش را از دست داده بود برايش سخت بود. وقتي که جيسون دو ساله بود، الکساندرا به دنيا آمد و آليسا دو سال بعد. آلکساندرا شبيه جک بود و اليسا به طور کلي شبيه کسي نبود فقط قدري شبيه خاله اش بود. آنها خانواده کاملي شدند و جين از اين که از آنها نگهداري ميکرد، خوشحال بود. تمام طول روز او را مشغول ميکردند.
    گاهي اوقات احساس ميکرد هيچ وقتي براي خودش ندارد، ولي اصلا اهميت نميداد. او ميخواست همسر و مادر کاملي باشد و همه را راضي و خوشحال کند. بندرت به خودش فکر ميکرد. فقط خوشحال و راضي بود که از آن جا آمده بود و عاشقانه خانم جک آدامز شده بود، بهترين نقشي که تا به حال داشت. بچه ها به مدرسه رفتند. حالا وقتش در اختيار خودش بود. بيست و هفت ساله شده بود اما چندان تفاوتي با ده سال قبل نداشت. گاهي با جک درباره برگشت دوباره به سر کارش صحبت ميکرد، اما او راضي نميشد و نميگذاشت.
    «تو ديگر به آنجا تعلق نداري. هرگز اين کار را نخواهي کرد.» وقتي راجع به آن موضوع صحبت ميکرد، صدايش خشن ميشد. «آن جا دنياي لکاته ها و زالوهاست.» وقتي که جک آن طور صحبت ميکرد، جين از او متنفر بود. او دنياي هاليوود را دوست داشت، هنوز چند تا از دوستانش را از دست نداده بود ولي او هرگز اجازه نميداد آنها را ملاقات کند. تمام هم اتاقي هايش از او دور شده بودند. يک بار وقتي که ديد يک کارت کريسمس براي وکيلش مينويسد، جک آن را دور انداخت. «جين، فراموشش کن. تا حالا کافيست.» ميخواست آن طور باشد. از او ميخواست همه آنها را فراموش کند، حتي نقش هايي که به آنها عشق ميورزيد، افرادي که ميشناخت، رؤياهايي که داشت. آليسا فقط سه سال داشت که مردي در يک سوپر مارکت يک کارتي به دستش داد. او يابنده و استخدام کننده اشاص لايق و باشعور از طرف يک آژانس بود. مانند روزهاي آخر هاليوود بود. از او دعوت کرد به دفترش براي آزمايش تلويزيوني برود و او خنديد. از اين دعوت ها آن روزها زياد شنيده بود، بخصوص وقتي که تازه به لوس آنجلس آمده بود. اما متعجب شد از اين که چقدر او مصر بود. اما جين هرگز به او تلفن نکرد و کارتش را عاقبت دور انداخت. اما احساسي که در جين براي شروع کار ايجاد کرد، دير فرو نشست. يک روز به وکيل قبلي اش تلفن کرد، فقط سلامي بکند و ببيند حالش چطور است و اين که او از جک خواهش کند که او برگردد. گفت ميتواند براي او کاري پيدا کند و شش ماه بعد وقتي در لوس آنجلس خريد ميکرد، ناگهان او را ديد.
    چهار ماه بعد تصميم مهم بزرگي گرفته شد. يک نقش براي نمايش تلويزيوني براي او داشت. براي او عالي بود. جين جدي نگرفت اما وکيل کاملا جدي بود. از او خواهش کرد فقط براي تمرين بيايد. «به خاطر خدا ... به خاطر خودت ... به خاطر آن کارهاي سختي که ده سال پيش انجام دادي ...» شب با فکر آن به رختخوابش رفت، با آرزوي اين که ميتواند سعي کند و نگران از اين که جک چه خواهد گفت. سعي کرد به او اشاره کند، اما هيچ جايي براي شروع نبود. هيچ راهي براي توضيح اين که احساس پوچي کند نبود. به او گوش نميداد. شوق و علاقه اش به جين هماني بود که ده سال پيش بود و جين اين را ميدانست که بايد به خاطر اين محبت هايش از او سپاسگزار باشد. دوستانش شکايت ميکردند که شوهرانشان هيچ توجهي به آنها ندارند. هرگز اظهار عشق نميکردند، هيچ علاقه اي به آنها نداشتند.
    بالاخره او براي تمرين فيلم در يک روز گرم در ماه ژوئن به آن جا رفت، اگر چه آنها سعي داشتند نقش هاي مختلفي به او بدهند، اما او اصرار داشت کلاه گيس سياهي که خريده بود، سرش بگذارد. وقتي که «لو» (Lou) او را ديد، خوشحال شد. او نقش را به عهده گرفت. حتي در مورد کلاه گيس سياه سوال نکردند. آنها او را ميخواستند. فورا از فرط هيجان با چهره اشک آلود در دفتر لو نشست.
    - خوب چه کار بايد بکنم؟
    «برگرد به کار، اين کار.» وقتي که به لو نگاه ميکرد، هيجان زده ضربان قلبش بالا ميرفت، نه به خاطر ميل و هوس بلکه فقط به خاطر کار. لو ميدانست که با دادن اين شانس ميتواند کارهاي بزرگي با او انجام دهد. جين درخواستي داشت نه مثل بقيه هنرپيشه هاي هاليوود، اگر فقط ميتوانست ترتيبي بدهد و کاري بکند موضوع محرمانه باقي بماند تا شوهر احمقش نفهمد.
    - به جک چه بگويم؟
    «به او بگو ميخواهي به کارت برگردي.» اما به همين آساني نبود. حدود يک هفته تلاش کرده بود به او بفهماند اما بي فايده بود. هيچ راهي نبود که به او توضيح دهد، به طور کلي هيچي. هر چه که ميگفت،، گوش نميداد. تقريبا شبيه يک جوک بود. روشش بود که به او گوش ندهد. تنها چيزي که او ميخواست، همسرش باشد و از بچه هايش نگهداري کند و از مشتري هايش براي شام پذيرايي کند. اما تهيه کننده اين نمايش فکر ميکرد او فقط دارد ناز ميکند. آنها پول را دو برابر کردند. لو پنج دفعه در روز به او تلفن ميکرد. جين ميترسيد که جک به تلفن جواب دهد و يک بار اين کار را کرد. لو به اندازه کافي زرنگ بود که بگويد شماره اشتباهي است و گوشي را بگذارد و بالاخره او داخل نمايش شد. لرزان و وحشت زده کلاه گيس سياه را در يک کيف گذاشت و به استوديو در «بوربانک» (Burbank) براي صحبت با آنها رفت. آن روز عصر قراردادها را امضاء کرد، با ترس از اين که چه کار ميکند و جک با او چه رفتاري در پيش ميگيرد. بيش از يک بار گفته بود که اگر به بازيگري برگردد، او را طلاق ميدهد و ميدانست که اين کار را ميکند. گفته بود که خودش از بچه ها، خانه و همه چيز نگهداري ميکند. مشکل اين جا بود که ... و آن نمايش، بدبختانه جين عاشق آن نمايش بود و بايد نقش «مارسيا» (Marcia) را در «راز غم هاي ما» (Our Secret Sorrows) با کلاه گيس بازي ميکرد. هر روز از ساعت ده تا چهار و نيم کار ميکرد و به موقع هر روز عصر براي شنيدن آنچه که بچه ها تمام روز در مدرسه انجام داده اند، به خانه ميرسيد. شب آشپزي ميکرد و براي آنها غذا ميپخت. قبل از اينکه سر کار برود، آنها را با ماشين به مدرسه ميبرد و همه، بخصوص جک فکر ميکردند که او داوطلبانه در يک بيمارستان کار ميکند. حتي داستانهايي از آنجا به آنها گفته بود. «بيمارستان» زندگي او شد اما در حقيقت نمايش بود. او مردم را دوست ميداشت، تهييج، فضا ... همه را با اسم مستعارش به اشتباه انداخته بود. او تحت نام «ژانت گول» (Janet Gole) کار ميکرد. اسم واقعي او را کسي نميدانست و اين يک معجزه بود. حتي کسي نميدانست که او ده سال پيش در هاليوود بازي کرده بود. از تبليغات ميگريخت و اگر چه هر سال نمايش به اوج استقبال ميرسيد، هيچ کس او را نميشناخت. حتي به نر نميرسيد که بشناسد يا اهميت دهند که چقدر اين زن شبيه ژانت گول در «راز غم هاي ما» است. هر روز عصر زنده ميشد و دوباره همان جين آدامز بود. نقش هاي ديگر پيشنهاد شدند؛ بعضي موقعيت هاي مهم ولي همه آنها را رد کرد. نميتوانست موجب شود گمنامي اش از بين رود و ميدانست که در نمايش ها و سريال هاي ديگر اين اتفاق مي افتد. کسي به خاطر خودش نه مقاله اي چاپ ميکرد و نه مصاحبه اي ميکرد.
    براي مدت ده سال در سريال «راز غم هاي ما» همچنان گمنام با آن کلاه گيس سياهش بازي کرد. حتي ماليات هاي خودش را با نام ژانت گول ميپرداخت و شماره بيمه اجتماعي مجزا داشت. بنابراين جک هرگز چيزي نفهميد. هيچ کس نفهميد. اين راز کاملا حفظ شد.
    وقتي که کنار استخر دراز کشيده بود و بچه ها را که واليبال بازي ميکردند، تماشا ميکرد، تلفن زنگ زد. دوباره دراز کشيده بود. بعد از اينکه توپ را به آنها پرتاب کرد، صداي زنگ تلفن را شنيد. دو ماه بيکار بود. او ميتوانست با بچه ها بگردد و همگي دو هفته به «لاجولا» (La Jolla) بروند، کاري که هر سال ميکردند. رفت داخل خانه و گوشي را برداشت.
    «هي سلام، خوشگله.» لو بود. اغلب او را اين طور خطاب ميکرد. خوب از او مراقبت ميکرد. مرد شصت ساله اي بود و هميشه با او مهربان بود. جين هميشه به او احترام زيادي ميگذاشت و او هم متقابلا به جين احترام ميگذاشت. جين را ديوانه خطاب ميکرد که کارش را از جک پنهان نگه داشته است. به اندازه کافي که بايد دقيق بود اما جرأت اين را نداشت که کاري خلاف ميل جين انجام دهد ولي کارگردان جديد اين شو به هر حال انجام داده بود.
    - هي، لو.
    - تعطيلات خوش ميگذرد؟
    صدايش براي جين غريب بود، تصور کرد که تحت فشار زياد است. بيشتر اوقات با تعدادي ستاره و يک لشکر هنرپيشه از جان گذشته بيکار که روز و شب او را اذيت ميکردند، کار ميکرد.
    جين گفت: «هميشه تعطيلات را دوست دارم. فرصتي به من ميدهد که با بچه ها باشم.» راجع به اين ها صحبت ميکرد: خانواده و خانه اش و آشپزي اش. لو هميشه فکر ميکرد که به همين دليل است که هيچ وقت مصاحبه نميکند اما با اين دلايل کسي قانع نميشود.
    - چه خبر؟
    او مکث کرد. دنبال کلمه ميگشت. ميدانست باعث آزار و رنجش او ميشود اما بايد به او ميگفت، قبل از آنکه آنها بگويند و غافلگيرش کنند. بايد به او ميگفت: «خبرهاي زياد خوبي نيست.» تصميم گرفت درست وارد شود ولي از انجام اين کار تنفر داشت. «آنها ميخواهند تو را پس از تعطيلات اخراج کنند.»
    «چي؟» اين يک جوک بود. زير پوست برنزه اش رنگش سفيد شد و چشمان درشت آبي اش پر از اشک شد. «جدي ميگويي؟»
    - متأسفانه جدي است. کارگردان جديد چهره تازه اي براي نمايش ميخواهد. چهار نفر از شما را در روز اول خط زده، البته آنها به تو پول زيادي ميدهند.
    «ميدانم. ولي اين کار شبيه به ...» وقتي که اشک به آرامي روي گونه هايش ريخت، ديگر چيزي نگفت. بدترين خبري بود که تا به حال شنيده بود. «غم ها» سراسر زندگي او بودند، اين سريال و جک و بچه ها. او در آن، حدود يازده سال کار کرده بود، يازده سال!
    «آن ده سال از زندگي من بود و او ميخواهد ...» هميشه اتفاق مي افتد اما براي او ويران کننده بود. آنها خانواده اش را دوست داشتند. «نميتواني نظرش را عوض کني؟»
    «من سعي کردم.» به او نگفت که آنها يک دختر جوانتر به جاي او دارند مي آورند و سه تا از دوستان کارگردان. مهم نبود که به او بگويد. تنها چيزي که مهم بود اين بود که او اخراج شده بود. «آنها از تو ميخواهند اولين روز بعد از تعطيلات برگردي، فقط همين.»
    «خداي من!» گريه کنان پشت ميز آشپزخانه نشست. وقتي که دختر بزرگش وارد شد با تعجب به او نگاه کرد.
    - اتفاقي افتاده، مادر؟
    سرش را به آرامي تکان داد و شجاعانه با اشکهايش لبخند زد.
    الکساندرا شانه اي بالا انداخت و قبل از اين که دوباره بيرون برود و به دوستانش بپيوندد «سون آپي» (Seven Up) براي خودش باز کرد بدون آنکه دوباره به مادرش نگاه کند.
    - نميتوانم باور کنم.
    - من هم نميتوانم. شخصا فکر ميکنم که کارگردان خيلي احمق است اما هيچ کاري نميتوانيم بکنيم. حق با آنهاست و من فکر ميکنم بايد خوشحال باشي چون ده سال کار کردي.
    «بله، اما حالا چه؟» او ميدانست هرگز دوباره نميتواند چيزي مثل آن پيدا کند. هيچ نمايش ديگري نميتوانست گمنامي او را پنهان کند و او نميتوانست بگذارد جک بفهمد. «حس ميکنم مثل اين که کسي مرده است.» غمگين خنديد. «فکر ميکنم، خودم.»
    - گور پدرشون، کار ديگري برايت پيدا ميکنم.
    گريه اش شروع شد. اين بار به هق هق افتاد و در پايان صحبتش، لو چاپلوسانه صحبت کرد. «کار ديگري نميتوانم بکنم ... اين را ميداني ... اين تمام سعي ام بود ...» اما او تسلي ناپذير بود. «نميدانم ديگر چه بگويم عزيزم، متأسفم، واقعا متأسفم.» و متأسف بود. از خودش بيزار بود که باعث ناراحتي جين شده است. او انتظار تعطيلات خرابي مثل آن را نداشت.
    «چه کار بايد بکنم؟» دوباره دماغش را بالا کشيد.
    «سنگين و موقر تسليم شو. کار ديگري نميتواني بکني. يک روز برو سر کار و خداحافظي کن.» او ميدانست که صحنه ترسناکي خواهد بود و همان طور که به او گفته بود، يادداشتي روي تقويمش نوشته بود. لو ميخواست آن روز بريش گل بفرستد، بي نام، همان طور که هميشه انجام ميداد. «و خواهيم ديد که ديگر چه خبر است.»
    - کار ديگري نميتوانم بکنم، لو؟
    - اين قدر مطمئن نباش. به من واگذار کن. يکي دو روز ديگر تلفن ميکنم.
    گوشي را گذاشت و دوباره دماغش را بالا کشيد، با اين احساس که دنبا به آخر رسيده است. درست وقتي که گوشي را گذاشت، نوجوان ها، شلوغ کنان وارد شدند. يازده نفر: جيسون، الکساندرا، آليسا و دوستانشان.
    «ناهار چي داريم؟» جيسون به او لبخند زد. هيچ نشانه اي از اشکهايي که ماردش ريخته بود، نديد. جين به او نگاه کرد، دقيقا مثل پدرش بود، يادگار آن موقعي که با هم آشنا شدند. الکساندرا را هم مانند او زياد نگاه کرد، اگر چه هر دوي آنها موهاي قرمز او را داشتند اما گذشته از آن هيچ کدامشان شباهتي با مادرشان نداشتند. پشتش را به آنها کرد تا آنها چشمان مرطوب او را نبينند. سيني ساندويچ ها را که درست کرده بود، از يخچال درآورد: گوشت ران، سوسيس دودي، بوقلمون، چند ترکيب و نيم دو جين ساندويچ که راحت حمل کردند و سه بسته شش تايي نوشابه، که همه آنها در يک لحظه ناپديد شد. وقتي که پشت ميز آشپزخانه نشست، همه چيز با حسرت براي او تمام شد. جک در پايان پيروز شده بود و حتي نفهميد. بعد درست وقتي که به او فکر ميکرد، صداي ماشين را شنيد و نگاهي از پنجره به بيرون انداخت و مرسدس نقره اي آشنايش را ديد. هنوز با آن موهاي طلايي اش مرد جواني به نظر ميرسيد. موي سفيدش را که جين ميدانست دارد، پنهان ميکرد. ورزشکار بود و کاملا سرحال و کمتر از چهل و سه نشان ميداد. اما چيزي نامهربان در چشمانش بود و خشونتي در زبانش که سالها قبل وجود نداشتند. نگاه هاي خوبي داشت اما فاقد گرما بود و حتي حالا وقتي که از در آشپزخانه وارد شد، به او لبخند نزد و غم و اندوه واضح را در چشمان او نديد. در واقع حتي به او نگاه نکرد.
    «سلام محبوبم. چه شد آمدي خانه؟» به او لبخند زد درست وقتي که پشتش را کرده بود و به سمت يخچال ميرفت.
    «يک ملاقات اين نزديک داشتم، فکر کردم که براي ناهار به خانه بيايم.» برگشت و به نظر رسيد که از پايين گردن به او نگاه ميکند. چشمان او به چشمان جين نيفتاد. کراواتش را شل کرد و يک جرعه از آبجوي قوطي نوشيد. ژاکتش را روي صندلي پرت کرد. جين ميتوانست عضلات ناهموار را زير پيراهنش ببيند. هر وقت خانه ميرسيد هر روز تقريبا تنيس بازي ميکرد. جين هرگز ياد نگرفت خوب بازي کند و آنها از بازي با او خسته ميشدند. «امروز در بيمارستان کار نميکني؟»
    «به خاطر تابستان تعطيل هستم. يادت نيست؟» دوباره لبخند زد.
    «بله، درسته، هميشه فراموش ميکنم.» جک هميشه فراهم کرده بود: استخر، اتومبيل ها، لباس براي او و بچه ها، خانه اجاره اي هر ساله در لاجولا، تعطيلات در هاوايي و براي کريسمس. هميشه براي جين به نظر ميرسيد که خيلي چيزها بود که او تقسيم نکرده است. خيلي چيزها نميتوانست بدهد، مثل خودش. او هميشه خيلي دور بود و هرگز با او صحبت نميکرد.
    «مراقب بچه ها بودم.» آنها هميشه پيش پا افتاده صحبت ميکردند. هرگز راجع به کارش با او صحبت نميکرد، هرگز و به ندرت راجع به دوستان محل کارش حرف زده ميشد. «چيزي را که براي لاجولا هفته آينده ميخواستم، گرفتي؟»
    «وقت نداشتم. امروز عصر آنها را ميخرم.» اما ناگهان احساس کرد دنيا به آخر رسيده، نگران بود.


    * * *


  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل پنجم



    جين رفت که با کارگردان صحبت کند. وقتي وارد فضاي فيلمبرداري شد، خيلي ها را ديد. چهره هاي آشناي نجارها و پيرمردهاي روستايي که سالها با آنها همکاري کرده بود. همه را ميشناخت، همه براي او عزيز بودند. برايشان غذا ميپخت، کيک مي آورد. براي بچه هايشان وقتي که مي آمدند بافتني مي بافت. به همه اهميت ميداد و به همه آنها نياز داشت. احتياج به آنها براي او خوب بود. آنها خانواده اش بودند، به همان اندازه که بچه هايش خوب بودند، اين افراد فقط دوستانش نبودند و حالا آنها را از دست ميداد.
    جو غم انگيزي بود. آن روز هيچ کس به او سلام نکرد. همه ميدانستند چه اتفاقي مي افتد. به قربانيان تذکر داده شده بود و وقتي که کارگردان با جين صحبت کرد، او مجبور بود جلوي گريه اش را بگيرد. او صحنه را توضيح داد. «کشتار و قتل عام» و هيچ اشاره اي به آن نکرد که با سرنوشت او چه کار دارد ميکند و نقشي را که او حدود ده سال با آن زندگي کرده بود، از او ميگيرد. در واقع اين اولين روز يازدهمين فصل در نمايش بود، اولين روز و آخرين روز. او حتي نميخواست به گذشته فکر کند، نميتوانست.
    به اتاق رختکن در طبقه بالا رفت و وسايل خودش را در چمداني که آورده بود، جمع کرد: چهار کلاه گيس مشکي، يک پلوور، يک دست لباس قشنگ و يک جفت شلوار کوتاه که گاهي اوقات ميان صحنه ها ميپوشيد، يک جفت کفش راحتي و ده ها بسته لوازم آرايش و يک دوجين برق ناخن. همه را جمع کرد. دعا ميکرد که بتواند آخرين صحنه را بدون هيجان شديد بازي کند. ميدانست که چه شوکي در صحنه به تماشاچيان خواهد داد و مثل لو فکر ميکرد که کارگردان اشتباه بزرگي داشت مرتکب ميشد. حرف اخراج بود تا کريسمس، تمام چهره هاي قديمي بايد ميرفتند. جانشينان آنها در محل بودند. ناگهان جين به آنها حسد برد. حسرت ميخورد کاش جاي يکي از آنها بود. حس کرد مثل اين که خانه را براي اولين بار ترک ميکند. بيست و پنج يا سي نفر در اطراف بودند و ديوارهاي دکور سر جايشان قرار ميگرفتند و به نظر ميرسيد هميشگي هستند . قبل از اينکه زنگها براي آخرين بار به صدا درآيند، تهويه هوا خاموش شد تا سر و صدا رفع شود. آنها آماده بودند.
    صحنه بيشتر از اين که جين ترسيده بود، خراب کننده بود. وقتي که آنها چهره او را در تصادف اتومبيلي فيلمبرداري کردند، آخر کارش بود، اشک هايش و بغضش واقعي و حقيقي بودند. وقتي که آخرين جيغ هولناک خود را کشيد، فيلمبرداري را قطع کردند، جين غش کرد.
    موقعي که بقيه بازيگران او را به اتاق رختکن بردند، کارگردان ناپديد شد. خداحافظي ها اشک آلود بودند، آخرين در آغوش گرفتن ها و قول هاي آخر براي ماندن. زماني که جين به آرامي با اتومبيل مرسدس رانندگي ميکرد، تمام راه را به خانه گريه کرد. سعي ميکرد يک داستان ترسناک مناسب از بيمارستان براي خانواده اش درست کند که قيافه خودش را وقتي به خانه ميرسيد، توجيه کند. گل هاي لو، منتظرش بودند و خوشبختانه همه بچه ها از مدرسه دير به خانه آمدند. جيسون در دانشگاه سانتاباربارا زندگي ميکرد و دخترها آن روز تمرين هاکي داشتند. حتي جک هم به او مهلت داده بود. تلفن کرد که بگويد يک جلسه غير مترقبه در شرکت دارد و تا ساعت 1 به خانه نمي آيد.
    آن شب روي تختش دراز کشيد و ساعت ها گريه کرد. حتي به تلفن جواب داد. با هيچ کس نميخواست حرف بزند. زندگي اش در «راز غم هاي ما» چيزي در گذشته بود و بالاخره شغلش به پايان رسيد، درست مثل وقتي که جک چند سال قبل خواسته بود. وقتي که زندگي پيش ميرفت، براي او غم افزا مينمود، غم انگيزتر از آنچه که قبلا بود. خوشبختانه وقتي جک خانه آمد خواب بود و هنوز لباس هايش تنش بود. جک خيلي مشروب خورده بود و قبل از اينکه با همسرش بخواند، بيهوش شد. جين را تنها، با لباس، شکسته دل و خسته از سختي هاي آن روز باقي گذاشت. هيچ نظري نداشت که او چه کار کرده بود، چه کار در ده سال آخر انجام داده بود و يا حتي او که بود.




    * * *


  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل ششم


    پس از آن همه کار در بار مايک تا ساعت چهار بعدازظهر، از بيل وارويک ديگر چيزي باقي نمانده بود. سکوت بود. تنها چند مشتري معدود پشت بار نشسته بودند. تلفن زنگ زد. گوشي را برداشت. «تلفن براي توست.» وقتي که آدام گوشي را به او داد تعجب کرد. نگران سندي شد. به ياد نمي آورد که به سندي گفته است کار ميکند يا نه.تمام روز نگران او بود. نگران بود که کجاست و چه ميکند؟ اما او سندي نبود. هري وکيلش بود.
    - چطوري، بچه؟
    - چطور مرا اين جا پيدا کردي؟
    - منشي تلفني ات اين شماره را به من داد. کجا هستي؟
    فراموش کرده بود که شماره را جا گذاشته است. «براي تنوع کار ميکنم، در بار مورد علاقه ام، غذا سرو ميکنم.»
    - به آنها بگو آنجا را ترک ميکني.
    «دليل بخصوصي داري؟ شايد يک نقش اول در يک فيلم؟» موقع نشستن فکر کرد که هري دارد او را مسخره ميکند.
    «ميل داري در سريال هاي جديد مل وشلر جا پيدا کني؟» او مکثي کرد و بيل به فضا خيره شد. نگران بود از اين که شايد اين کار هم نشود و يک شکست ديگر به دنبال داشته باشد. «الان دارد فيلمبرداري ميکند، يک فيلم داغ واقعي. هفته پيش شنيدم که دنبال کسي به سن تو ميگردد. فيلم تو را براي او فرستادم، ميخواهد تو را ببيند.»
    بيل سوت زد و با خنده اي به آدام نگاه کرد. «فکر کن من يک شانس ديگر دارم.» جرأت اميد بستن نداشت. موشک هاي زيادي ساخته بود و همه آنها جلوي پايش سقوط کرده بودند اما شايد اين دفعه ... اين زيبايي تجارت است. هميشه اميد وجود دارد. هميشه شانس ديگري، فرداي ديگري وجود دارد.
    - فکر ميکنم شانس خوبي داري. او ميخواهد فردا صبح ساعت ده تو را ببيند. من يک کپي از نمايشنامه دارم و از تو ميخواهم امشب آن را بخواني. عزيزم، آن را دوست خواهي داشت. ميتواني سر راه به دفتر بيايي و آن را بگيري؟
    - تا ساعت ده کار ميکنم. ميتوانم در خانه آن را از تو بگيرم؟
    - سر راه آن را در خانه ات مي اندازم. از تو ميخوهم قول بدهي که آن را بخواني. اهميت نميدهم که سندي امشب چه روي تو ميکشد. راحت حمام کن و آن را بخوان.
    - حتما ميخوانمش. باور کن. مجبور نيستي خواهش کني.
    - خوبه، بعد از اين که او را ديدي به من تلفن کن.
    - حتما.
    گوشي را با يک خنده جانانه گذاشت. خوشحال تر شد وقتي که ديد آدام ميخندد.
    - چيز تازه اي است؟
    - وکيلم بود.
    - حدس ميزدم.
    حتي جرأت نکرد در مورد کارهاي وشلر چيزي به دوستش بگويد. نميخواست کاري بکند که شانسش به خطر بيفتد. واي، شايد يکي از مرداني که در بار بودند، شنيده باشد و بخواهد او را آزمايش کند، نميخواست آن نقش را از دست بدهد. احساس کرد مثل اين که شش ساعت ديگر را روي هوا پرواز ميکند. حتي وقتي ساعت يازده شب به خانه رسيد، خسته نبود. لحظه اي ترس درش وجود داشت وقنتي که در را باز کرد، وحشت از اين که سندي ممکن است در حالت بدي باشد و موجب دردسري شود. فقط خواست تنها بماند تا متن نمايشنامه هري را که در صندوق پست براي او انداخته بود، بخواند. درست مثل آنچه که قول داده بود، آن جا بود. خانه خالي بود. بجز برني، سنت برنارد منتظر او بود. با ته مانده هايي که از بار مايک آورده بود، او را در باغ بست، ته مانده ها را در کاسه اش گذاشت. قبل از اينکه بنشيند و متن را بخواند، براي خودش يک آبجو از يخچال برداشت. هنوز در مورد سندي نگران بود، اما نميخواست اين آرامش را از دست بدهد. نميخواست با مشکلات او سر و کار داشته باشد، نه امشب. او ميخواست متن نمايشنامه را بخواند و براي ملاقات خود با مل وشلر، فردا صبح آماده کند.
    ساعت يک بود که متن را تمام کرد. قلبش به سرعت ميزد، خيلي هيجان زده بود، بهترين نقشي بود که تا به حال خوانده بود. براي او سفارشي درست شده بود. ميدانست که ميتواند کوهي از کار انجام دهد، اگر فقط ميتوانست وشلر را متقاعد کند. وقتي به رختخواب رفت، نتوانست بخوابد. دراز کشيد و فقط به متن نمايشنامه فکر ميکرد و نوع فيلم که بايد چه باشد. فکر کردن به آن براي او بسيار لذت آور بود. ساعت چهار بود وقتي که در رختخواب غلتيد. هنوز نيمه بيدار بود که فکر کرد صدايي در بيرون شنيده، تصور کرد سندي باشد. ولي اين طور نبود. احتمالا يک راکون بود که براي خوردن چيزي در زباله ها ميگشت.
    سندي آن شب اصلا به خانه نيامد و صبح روز بعد که در حال تراشيدن ريشش بود هم آرام بود و هم نگران. زندگي بدون او خيلي ساده تر اما غم انگيز بود. به خاطر مي آورد که ابتدا چه تقسيم کرده بودند و فکر ميکرد که چقدر خوشبخت ميشدند اگر شانسي براي ازدواج واقعي داشتند. از خود ميپرسيد که آيا تا به حال شانسي داشتند يا اين که اين رابطه از آغاز محکوم بود، او نميخواست باور کند. هنوز ماه عسلشان را در «مائوناکي» (Mauna Kea) در هاوايي به ياد مي آورد. اين که سندي چقدر براي او عزيز و شيرين بود. هميشه براي او شيرين بود اما اين ديگر برايش کافي نبود، درد و رنجي که سندي براي او به بار آورده بود را جبران نميکرد، آن هم با نگراني که شب و روز داشت. او سعي نميکرد که حالا راجع به آن موضوعات فکر کند، نه اوقات خوب و نه اوقات بد. مجبور بود تمام افکارش را روي ملاقاتي که با مل وشلر داشت، تمرکز دهد، همه آن چيزي که ميتوانست به آن فکر کند.
    منتظر اتوبوس شد و وقتي که باز به متن نمايشنامه فکر ميکرد، مسافرت به دفتر وشلر در بوربانک به نظر طولاني نمي آمد. خيلي هيجان زده بود و وقتي وارد محوطه شد، به سختي نفس ميکشيد. اسمش را به نگهبان گفت و منتظر شد. آنها به او گفتند که به کدام ساختمان برود. از محوطه گذشت و وارد يک ساختمان شد. پايين سالن و يک اتاق انتظار که چهار منشي و يک کتابخانه ديواري و نقاشي داشت. به نزديکترين منشي اسم خود را داد و او گفت که بنشيند. ناگهان جا خورد که براي چه آمده بود، ممکن نبود آن نقش را به عهده بگيرد. خيلي بيشتر از توانش بود و احتمالا براي آن آماده نبود.
    درست وقتي که داشت تصميم ميگرفت که احتمالا هرگز نميتواند بيايد؛ منشي صدايش کرد: «آقاي وارويک.» ايستاد. مثل يک پسر بچه که منتظر است تا به دفتر مدير مدرسه برود. اما ترسش داشت از بين ميرفت درست وقتي وارد اتاق او شد. بيل وارد شد و وشلر با دست محکم و لبخندي گرم و صميمي و با آن چشمان آبي درخشانش تمام قد و بالاي وارويک را پسنديد.
    «سلام، بيل. از آمدنت متشکرم.» بيل از اين نگران بود که با يک اردنگي بيندازندش بيرون. «من فيلم تو را دوست دارم.»
    «متشکرم.» ناگهان احساس کرد زبانش بند آمده و خيلي ترسيده است. نتوانست فکر کند که چه بگويد.
    - آيا متن نمايشنامه را خوانده اي؟
    «بله، خوانده ام.» چشمان بيل جان گرفت. لبخندي زد. نگاه باارزشي بود که مل براي پسر سابينا در شو ميخواست. رهبر مؤنث در «مان هاتان» داشت رئيس يک شرکت ميشد که توسط پسرش حمايت ميشد. دخترش از او تنفر داشت و معشوقش و همکارانش به او عشق ميورزيدند، يک هنرمند قديمي، نقشي که مل اميد داشت به «ژاک تيلور» پيشنهاد کند و نقش مهم زن ديگر به خواهر رهبر داده ميشد، زني که ابتدا هيچ علاقه اي به شرکت نداشت و عاقبت با خواهرش براي آن ميجنگيد، بچه هايش و دلدارش. آن داستان يک جنگ پر قدرت بود و دعواهاي داخلي يک شرکت که توسط افراد قوي، طماع و فريبنده هدايت ميشد. مل ميتوانست بيل را کاملا در نقش پسر سابينا ببيند. اين متن راجع به مردي در حدود سي سال بود و بيل به اندازه کافي نزديک به اين سن به نظر ميرسيد.
    «من آن نقش را دوست دارم.» چشمان بيل با صميميت ميدرخشيد. «معاني و مفهوم زيادي در نقش ها وجود دارد، بخصوص آن نقشي که من دوست دارم.»
    «خوشحال هستم. ما هم آن را دوست داريم. فکر ميکنم پاييز آينده بزرگترين شو در تمام شبکه ها خواهد شد. ما ميخواهيم در ماه دسامبر فيلمبرداري را شروع کنيم.» بيل به او خيره شد، مثل اين که به خدا گوش ميکند. پس از آن به خاطر اين که چيز ديگري نداشت بگويد احساس حماقت کرد. در واقع چيزي نداشت بگويد، به جز نوعي حالت خلسه و سرمستي که آن هم قابل توصيف نبود. «با برنامه خودت آن را چطور هماهنگ ميکني؟»
    «برنامه من؟ ...» ذهنش خالي شد. چه برنامه اي؟ کار در بار مايک يا ديتينگ گيم؟ يا سندي را از زندان به قيد کفيل آزاد کردن؟ «من ... اِ ... خوبه ... هيچ تعهدي در حال حاضر ندارم. در واقع در حال حاضر، کاملا بيکار هستم.»
    مل وشلر لبخند زد، چشمان آبي درخشان، سراسر وجود بيل را در برگرفت. بيل جوان و عصبي بود اما مل او را دوست داشت. ديده بود که در فيلمش چقدر توانايي دارد و خوشحال شد. هنرپيشه نيمه پخته در مجموعه اش نميخواست. فقط بهترين ها را براي «مان هاتان» ميخواست. فکر ميکرد بيل بهترين است. خوشتيپ، جذاب، جوان و هنرپيشه خوبي بود. «تو خوب هستي، بيل. خيلي خوب.» به جزئيات اشاره کرد که بيشتر او را خوشحال ميکرد. همچنين سال پيش او را در يک فيلم که براي تلويزيون ساخته شده بود، ديده بود. فيلم ضعيف کارگرداني شده بود اما اجراي وارويک بي عيب و نقص بود.
    - متشکرم. موقعيت زيادي براي نشان دادن استعدادم به اندازه اي که دوست دارم، نداشته ام. اخيرا بيشتر تجاري کار کرده ام.
    مل لبخندي زد: «هر کسي با اين وضعيت دست به گريبان است. شغل سختي است. چند سال است که در اين شغل هستي؟»
    «ده سال.» ده سال هنرپيشگي با موفقيت ها و شکست هاي کم و بيش، پيشرفت کند و سخت و طولاني اي بود اما وقتي که در دفتر مل وشلر نشست، چندان طولاني به نظر نيامد.
    - اين زمان قابل قبولي است.
    - به اوکلاهما رفتم و قبل از آن در نقش هاي درام کار کردم.
    «و تو ...؟» سنش را ميخواست بداند، بيشتر هنرپيشه ها حقيقت را نميگفتند اما او به اندازه لازم جوان بود. در هر حال او براي اين نقش مناسب بود. تمام چيزي که واقعا براي او مهم بود، اين بود.
    - سي و دو.
    «عاليه، فيليپ پسر ايلويز مارتين (Eloise Martin) بيست و هشت، احتمالا بيست و هفت سال دارد. براي تو عاليه.» و به سابيناي پير بستگي داشت که اين نقش را بپذيرد يا نه! اما او حدس ميزد که بازي قشنگ او نزديک به سنش باشد. «تو همچنين شبيه خود نقش هستي. زنان زيادي هستند که ميخواهند عاشق تو شوند ... نوجوانان، مادربزرگ ها، زنان هم سن خودت. ديوانگي معمولي خواهد بود يا شايد حتي بيشتر. پوسترها، تصاوير روي ديوار و تبليغات ديگر، خدا ميداند در اين مورد ديگر چه چيزي وجود دارد. بعد از اين فيلم يک ستاره بزرگ خواهي شد، بيل.»
    - قبول ميکنم.
    مل تحقيقاتش را کرده بود و آنچه را که ميشنيد دوست داشت. صريح و سخت کوش بود و تقريبا همه کارگردان هايي که با آنها کار ميکرد، دوستش داشتند. او افراد هوسران، بي مسئوليت و سست و کاهل را دوست نداشت. افرادي که دير سرکار حاضر ميشدند، به طور متناوب دور ميز مشروب ميخوردند، هر چيزي را به مسخره ميگرفتند و به همين خاطر او بر کار افراد گروه نظارت کامل داشت.
    - ازدواج نکرده اي؟ اين طور نيست، بيل؟
    بيل وارويک يک موقعيت طلايي به دست آورده بود ولي چندان استوار و مطمئن نبود که بتواند آن را حفظ کند. با وجود همسر معتادش که به دمش آويزان بود. «نه، ازدواج نکرده ام.» دعا ميکرد که مل هرگز در مورد سندي چيزي نفهمد. دليلي وجود نداشت، چرا بفهمد؟ کسي نميدانست آنها ازدواج کرده اند. اگر سندي تميز و پاک ميشد آنها ميتوانستند يک مراسم ازدواج بزرگ ترتيب دهند. اما بيل احساس خيانت ميکرد چون دروغ گفته بود.
    - طلاق داده اي؟
    «نه قربان.» اين بيشتر واقعيت داشت.
    «خوبه، طرفدارانت اين را دوست خواهند داشت.» مل ميدانست که سرحال نيست، حداقل به خاطر چيزي که گفته بود. دو تا از منابع مل فکر ميکردند که يک دوست دختر دارد، زيرا او زياد بيرون نميرفت.
    اما آنها مطمئن بودند که او رک و صريح است. اين نيز خوب بود. مل وشلر از «فيليپ مارتين» (Phillip Martin) خواست که قلب آمريکا شود، منظورش بيل وارويک بود. «ميل دارم بگويم که تو مرد شماره يک ما براي اين کار هستي، تو چه فکر ميکني؟»
    قلب بيل بشدت ميتپيد ... تقريبا در دستهايش بود ... تقريبا ... «من آن نقش را دوست دارم آقاي وشلر ... ميدانم که دوست دارم ...»
    مل وشلر دستهايش را به شکل ضربدر روي ميز گذاشت. «من هم اين طور فکر ميکنم. در چند روز آينده به وکيلت با يک پاسخ روشن تلفن خواهم کرد.» او ايستاد و بيل هيچ انتخابي نداشت ولي همان کار را کرد، با اين دعا که تأثير شايسته اي بگذارد. بيل ميخواست از مل خواهش کند حتما اين نقش را به او بدهد. اغلب اتفاق افتاده بود که حتي به توافق هم ميرسند اما در عمل نقش را به کس ديگري ميدهند. اين شک و ترديد و نگراني در دل بيل زبانه ميکشيد.
    «اميدوارم اين نقش را به من بدهيد، آقاي وشلر.» بيل به آرامي دفتر را ترک کرد. وقتي که به بار مايک رسيد و به وکيلش تلفن کرد، خيلي عصبي بود. در بار ، آدام به او گفت: «خونسرد باش، نگراني هيچ چيز را عوض نميکند.»
    بالاخره به مايک گفت که مل وشلر او را براي کار تازه اش خواسته است. هنوز وحشت زده و نگران بود که کس ديگري نقش را بگيرد. اما وقتي بيل تلفن کرد، هري تشويقش ميکرد: «آرام باش، پسر. آن قرارداد در جيب تو است.» اما او قبلا هم آن را گفته بود و قرارداد در جيب کس ديگري بود نه بيل.
    - من از خودم آدم نادان و احمقي ساختم، هري.
    - تو چه کار کردي؟ او را بوسيدي؟
    - نه، منظورم اين است که من خيلي ميترسم. احتمالا حتي نميتوانم با احساس بازي کنم.
    - پس چي؟ تو يک هنرپيشه هستي، نه يک تازه کار. تو متن فيلم را گرفتي. آن را خواندي، ياد ميگيري، حس پيدا ميکني. گوش کن، او سراسر هاليوود را در مورد تو تحقيق کرده، منظور او کار است.
    - درباره چه ميپرسد؟
    «راجع به اين که آيا تو تميز هستي، چطور کار مکيني، گاو عوضي. تو در شکل و ظاهر خوبي، همه تو را دوست دارند.» هر دو هم زمان به يک چيز فکر ميکردند.
    - فکر ميکني کسي راجع به سندي چيزي به او گفته؟
    - بجز من و توني گراس من(Tony Grossman) هيچ کس نميداند، درسته؟
    - درسته.
    «خوب، من مطمئن هستم که چيزي به کسي نگفته ام و توني هم هرگز نميخواهد کسي بداند که سندي ازدواج کرده است. او ميخواهد دفعه بعد او را به عنوان يک فرشته در سينما جا بزند.» هري از توني گراس من متنفر بود و بيل اين را ميدانست.
    - از من پرسيد که آيا ازدواج کرده ام.
    هري آب دهانش را قورت داد: «تو چه گفتي؟»
    - گفتم ازدواج نکرده ام.
    - پسر خوب، او ميخواهد تو را به عنوان يک قهرمان آمريکايي نشان دهد. او کسي را ميخواهد که مجرد و آزاد باشد.
    - اين همام چيزي است که من حدس ميزنم. ولي من ديگر مثل يک آدم احمق و نادان فکر نميکنم. اگر پي ببرد چه؟
    - او نخواهد فهميد. کار درستي کردي. حالا خفه شو و به کارت مشغول شو تا او زنگ بزند.
    - من هنوز در بار مايک کار ميکنم.
    - براي مدت طولاني کار نخواهي کرد.
    يکي از گفته هاي مورد علاقه هري را گفت: «خدا از دهانت بشنود.»
    - به تو تلفن ميکنم.
    « متشکرم.» گوشي را گذاشت و بعد فورا با جمعيت براي ناهار مشغول شد. به نظر مي آمد سالهاست که با مل وشلر آشناست. ساعت 5 بود. ميخواست شانسي داشته باشد با يک فنجان قهوه و همبرگر خود بنشيند. در هنگام بيکاري در بار نشست و اخبار تلويزيون را از بالاي سر آدام تماشا کرد. خيلي سريع دست از خوردن کشيد. يک تصوير از سندي را ديد وقتي که سه سال پيش در فيلم «شام يکشنبه» بازي ميکرد. دوباره به ياد بيل آورد که حالا چقدر چهره اش عوض شده است. بعد اخباري را به آگاهي رساند که او درگير يک اعتياد بزرگ شده است، امروز صبح ... زماني که او داشت با مل وشلر صحبت ميکرد. دوباره احساس ضعف واندوه کرد. در حال تماشاي تلويزيون و نگران به خاطر خبرهاي بيشتر، ميخکوب سر جايش نشست اما آنها فقط گفتند که در زندان لوس آنجلس سيتي با پنج مظنون ديگر دستگير شده است. اين اولين دستگيري او نبود. آن خبر همچنين گفت که او سال قبل به خاطر نقض قرارداد مربوط به بد استعمال کردن مواد مخدر از کارش اخراج شده بود و سپس به خبري بعدي پرداختند.
    آدام هم آن را ديده بود. هيچ چيز نگفت. بيل به طرف تلفن رفت. حدس زد که ميخواهد به سندي تلفن کند و درست بود. اما تمام چيزي که از زندان به او گفتند اين بود که او تقريبا آزاد شده است و نگفتند که توسط چه کسي. پنج ساعت بعدي بيشتر از 15 ساعت به نظر رسيد. پنج يا شش بار به خانه تلفن کرده بود ولي هيچ کس جواب نميداد. وقتي که به خانه رسيد، انتظار داشت او را روي کاناپه ولو ببيند يا در رختخواب پر از لباس و خيلي کثيف دراز کشيده، با يک سوزن که در کنار او افتاده بود. در عوض خانه را همان طور که آن روز صبح خود باقي گذاشته بود، ديد. برني مشتاق و منتظر شامش بود. واضح و روشن رود که سندي به خانه برنگشته است. از جهتي خوشحال بود و از جهت ديگر متأسف. عادت اشت که او را نجات دهد. الان نميدانست چه کار کند. نميتوانست او را فراموش کند. لباس هايش هنوز در کمد آويزان بودند و بعضي هم در کشوها تپانده شده بودند. مسواکش نزديک مسواک او در جايش بود و همه لوازم آرايشش هم آن جا بود. اما ديگر هيچ کدام از آنها را استفاده نميکرد. حتي دندانهايش را يک روز در ميان هم مسواک نميزد. تمام کاري که ميکرد از خود بي خود شدن و کرخت شدن بود.
    افسرده و غمگين روي کاناپه نشست، در حالي که به او فکر ميکرد و نگران بود او کجاست. تلفن زنگ زد. تقريبا نيمه شب بود. مطمئن بود که سندي است. ولي نبود.
    - بيل؟
    «بله.» صدايش شبيه پليس ها بود. شايد صدمه ديده بود يا ... و بعد صداي هري را تشخيص داد.
    - متأسفم که دير تلفن کردم. مجبور بودم بيرون بروم و ميخواستم خودم به تو زنگ بزنم. حدس ميزنم که به خاطرت نمي آيد کي به تو زنگ زدم.
    «چه شده؟» بيل اخم کرد. به سندي فکر ميکرد. نگران بود کدام جهنمي است و در چه حالي. بعد، از اين احساس خودش متنفر شد. ديگر نميخواست به او فکر کند. تنفر جاي عشق را ميگرفت. از او به خاطر بدبختي و نکبتي که به زندگي اش آورده بود، متنفر بود.
    «آن را گرفتي، پسر.» صداي هري به اندازه اي خوشحال بود که ميدانست بيل خوشحال است.
    «چي را گرفتم؟» ذهنش خالي بود و ناگهان پرسيد: «آه، خداي من! ... منظورت ... من ... من گرفتم؟»
    - روي خرت شرط ميبندي، بچه؟
    - منشي وشلر ساعت شش تلفن کرد. قرارداد را هفته آينده خواهند فرستاد. تو در ششم دسامبر در نيويورک کارت را شروع ميکني. دوست من جريان اين است. يک ستاره متولد ميشود، آن را چطور دوست داري، آقاي وارويک؟
    اشک در چشمان بيل جمع شد. ده سال از کار سخت و رؤياهاي بر باد رفته اش ميگذشت. قبل از آن هم چهار سال اميد به دانشگاه و حالا اين جا بود ... «حرامزاده ... هرگز فکر نميکردم اين اتفاق بيفتد.»
    «من فکر ميکردم. مطمئن بودم. هرگز براي يک لحظه به آن شک نداشتم.» و بعد چيز ديگري به خاطرش آمد. «راستي امشب اخبار را ديدم. حدس ميزنم تو بداني ..» بيل ميدانست منظورش سندي بود.
    - بله.
    - آيا او با تو بود؟
    - نه، در اين دو روز نديدمش. دو روز پيش دعوا داشتيم. بعد هم او بيچاره شد.
    - نگاه کن بيل، يک لطف بزرگي به خودت بکن. خودت را شاد نگه دار و او را دور بينداز. تمام چيزي که تو به آن نياز نداري، عصباني کردن خودت به خاطر اوست. اين دختر مايه دردسر و زحمت است.
    «او کاملا آلوده شده، فقط همين.» دفاع از او ماهيت دوم او بود.
    - همين کافي است، براي اين نقش ميتواند ارزش داشته باشد. اين همان چيزي است که تو ميخواستي.
    «نه.» او نميتوانست به سندي خيانت کند. اگر سندي به کمک او احتياج داشت؟ ميدانست که بيل ميتواند به او کمک کند. ولي بيل ميتوانست عاقل باشد. مجبور بود الان باشد. او به وشلر در مورد ازدواج دروغ گفته بود. «نگران نباش. دقيق خواهم بود.»
    - بهتر است که باشي. مل کسي نيست که بشود سرش بازي درآورد. خيل راحت تو را گير مي اندازد و من فکر ميکنم به قدر کافي مشکل داري. بيل، از سندي دوري کن.
    - در حال حاضر مشکلي نيست.
    «اين راه را برو و تبريک و تهنيت مرا بپذير. تو ميخواهي عالي و باشکوه کار کني.» با هيجان حرف ميزد. «به تو افتخار ميکنم.»
    «متشکرم، هري.» گوشي را با يک لبخند و احساس ناباورانه گذاشت، با اين اميد که کسي بود با او ابراز همدردي کند. اما فقط برني بود که دمش را تکان ميداد و منتظر غذاي بعدي اش بود. بيل ديگر اهميت نداد که چه اتفاقي براي سندي افتاده است.


    * * *


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    2012,02,09
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,507
    میانگین پست در روز
    2.78
    محل سکونت
    عالم هپرووت
    تشکر از کاربر
    19,494
    تشکر شده 17,137 در 2,542 پست

    پیش فرض

    فصل هفتم



    بعد از روز کارگر، وقتي که ژاک تيلور از يونان برگشت، برنزه، خيلي مؤدب و شاد با آن لباسهاي تازه اش که در لندن دوخته بودند، بيشتر شبيه يک بازيکن چوگان شده بود تا يک ستاره سينما. براي ايفاي نقشي در مجموعه «مان هاتان» بسيار مناسب بود. حدود سه ماه را در خارج گذرانده بود. خوشحال بود که به «بل اير» (Bel Air) بازگشته بود. يک خانه قشنگ آنجا داشت و مثل هر کس ديگر يک خانه در «ماليبو» (Malibu) داشت و مالک چندين اسب اصيل بود که در «دل مار» (Del Mar) نزديک «سان دياگو» (San Diego) نگه ميداشت. مردي بود با شغلها و حرفه هاي زياد و احساسات شديد بي شمار. متن نمايش را حتما ميپسنديد. بخصوص از اين که سابينا کوآرلس هم در آن بازي ميکرد، راضي بود. يک بار قبلا با او کار کرده بود. اگر چه او هنرپيشه بزرگي نبود ولي ميدانست سخت کار ميکند و از عهده نقش به خوبي بر مي آيد. هنوز نقطه اوجش در پيش بود. موهاي فرفري سبکي داشت که شقيقه هايش سفيد شده بود. دستي بر آن کشيد و به مل لبخند زد. ناهار را در باشگاه «هيل کرست کانتري» (Hillcrest CountryClub) خورده بودند. «ميخواهم اين متن را بخوانم، مل. اگر آن طور که تو ميگويي خوب باشد، به يک پيرزي بزرگ دست يافته اي.»
    «متشکرم ژاک.» لبخندي زد و راجع به بيل وارويک صحبت کرد و در مورد هنرپيشه مرد و زن ديگري که در ذهنش داشت. روي دو نفر حساسيت داشت که حتما بايد در نقش هايشان ظاهر ميشدند، سابينا و بيل. «شبکه پشت سر ما است.» هميشه با همان شخص کار ميکرد و هيچ مشکلي با آنها نداشت. آنها ميدانستند هر کاري که مل ميکرد، يک کار موفق بود و همين طور ژاک. او هيچ دعوايي با تلويزيون نداشت. در واقع فيلم بازي کردن را دوست داشت. او به پيدايي يک سريال مهم خوش آمد گفت. ميدانست چقدر در بين تماشاگران محبوبيت دارد.
    مل متن فيلم را به ژاک داد، درست هماني که دو هفته پيش به سابينا داده بود. اطمينان داشت ژاک هم به همان اندازه متأثر خواهد شد.
    «فردا تلفن ميکنم، مل.» ژاک هرگز بيهوده نميگشت، هرگز بازي نميکرد، هرگز در هاليوود بازي نميکرد. مل هميشه از اين خصوصيت ژاک خوشش مي آمد. «امشب هيچ کاري ندارم و با دقت ميخوانمش و فردا به تو خواهم گفت که در باره اش چه فکر ميکنم.»
    - من قدر آن را ميدانم ژاک. فکر ميکنم آن را دوست خواهي داشت.
    «نميتوانم بفهمم با اين همه توصيف تو مگر ميشود موضع ديگري گرفت؟» لبخندي رد و بدل کردند و مل البته نگران بود، همان طور که قبلا بود. ژاک تيلور مرد دوست داشتني بود. با همه روابط دوستانه برقرار ميکرد، با اين همه يک مقداري فاصله را حفظ ميکرد. حدش را ميدانست و نگه ميداشت. هرگز به نظر نميرسيد به کسي نزديک شود و مل متحير بود که چرا. شايد خجالتي بود يا فقط خيلي خوددار. مشکل بود باور کنند که موفقيتي بزرگ به او داده شود. اما مل هيچ اهميت نميداد که دوستانش که بودند.
    تا بعدازظهر مل هنوز در دفترش بود، وقتي که سابينا به آيفون جواب داد. مأمور پست گفت که يک بسته براي او دارد و فقط او بايد امضاء کند. بسيار کنجکاو بود و متعجب که درون اين بسته آبي رنگ که با روبان سفيد بسته شده، چيست؟ ته رسيد را امضاء کرد و در را بست. حيران از اين که از طرف چه کسي است، با تعجب بسيار ديد که از طرف مل است، روي بسته نوشته شده بود. جعبه را باز کرد. يک دستبند الماس سنگين پديدار شد. با دهان باز به خود لرزيد. آن را بست. کاملا مناسب و بسيار باارزش و گران قيمت بود. خيلي يکه خورده بود. کارت را خواند، نوشته بود: «به مان هاتان خوش آمدي.»



    * * *


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. تصوير آئينه | دانيل استيل | تایپ
    توسط *Nahayat* در انجمن کتابهای کامل شده خارجی
    پاسخ ها: 116
    آخرین نوشته: 2012,10,06, ساعت : 07:49 PM
  2. تلخ و شيرين | دانيل استيل | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان خارجی
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 2012,10,05, ساعت : 02:34 PM
  3. تلخ و شيرين | دانيل استيل | دانلود
    توسط pegah.a در انجمن خارجی
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 2012,10,04, ساعت : 10:25 PM
  4. تلخ و شيرين | دانيل استيل | تایپ
    توسط *Nahayat* در انجمن کتابهای کامل شده خارجی
    پاسخ ها: 93
    آخرین نوشته: 2012,08,01, ساعت : 11:31 PM

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •