بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۸ مهر ۱۳۹۱, ۰۳:۵۳ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
solijoon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط رمانتیک5 نمایش پست ها
سلام به خواهری خودم...ما دوباره اومدیم نقد.
خوشحالم که پری مستقل شد و داره میشه آقا و خانوم خودش ولی میگم با این مدرک حداقل منشی که میتونست بشه...هان؟
این مهرداد چه تابلو عاشقش شده....همچین بیخودی هواشو نداره ها...!!!!!
یکم از رابطه اش با خانواده ی عموش و اینکه همشون چه رفتاری باهاش دارن برامون بگو.
توی کلینینک توی اون اتاق احیانا آشنایی وجود داشت که یهو حالش اینطوری شد؟؟؟
فعلا دیگه حرفی ندارم...مثل همیشه میدونی که بدجور منتظر پستای جدیدت هستم.
موفق باشی عزیزم...
سلام به عزیز دلم
عزیزم الان با لیسانس تو تهران دارن ابدارچی می شن خواهری من به چشم دیدم تازه اون باید خوشحالم باشه
این مهرداد تابلو نیست ...حرفش واسه امروزو دیروز نیست بعدا متوجه می شی عزیزم...حالا تو داستان میاد ...چون تا حالا نبود که ببینیش تازه اوردمش
باشه گلم می گم باز
تو این پست نوشتم که چی دید بخون عزیزم
منم بدجور منتظرتم اینجا
فدات بشم عزیز دله خواهر این رمانو با کمک تو دارم پیش می برم عزیز



من که زندگیمو باختم
اما...
تو از خدا بترس...!
solijoon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۸ مهر ۱۳۹۱, ۰۴:۰۵ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
رمانتیک... آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خواهری گلم پست جدیدتم دوست داشتم...همچین غمش زیاد بود...اینکه ی لحظه خودمونم جای اون بیمارا بذاریم کار سختیه و ناراحت کننده ست.
فن بیانت فوق العاده گیراست و آدمو توی خودش غرق میکنه...خوشحالم که از این نظر موفقی...
و اما ی سوال:
توی این کلینینک اتاق مجزایی برا بیمارای مرد و زن نیست؟
فکر کنم باید اتاقاشون جدا باشه...البته این نظره منه...
این آقای دکترم کشته مرده ی پری میشه؟؟؟

فعلا تا بست بعدی بابای...





واسه فریاد بَسَمه شیش کلاس سواد...!
رمانتیک... آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ مهر ۱۳۹۱, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
solijoon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط رمانتیک5 نمایش پست ها
خواهری گلم پست جدیدتم دوست داشتم...همچین غمش زیاد بود...اینکه ی لحظه خودمونم جای اون بیمارا بذاریم کار سختیه و ناراحت کننده ست.
فن بیانت فوق العاده گیراست و آدمو توی خودش غرق میکنه...خوشحالم که از این نظر موفقی...
و اما ی سوال:
توی این کلینینک اتاق مجزایی برا بیمارای مرد و زن نیست؟
فکر کنم باید اتاقاشون جدا باشه...البته این نظره منه...
این آقای دکترم کشته مرده ی پری میشه؟؟؟

فعلا تا بست بعدی بابای...
فدات بشم عزیز دله خواهر من فقط به عشق تو با غم می نویسم...اما بعد بچه ها شاکی شدن می ندازم گردنه خودت
مرسی گلم تو به من لطف داریمن خوشحالم که نوشته ی ناچیزمو دوست داشتی...
بپرس عزیزم
عزیزم من گفتم یه سری از رمانم بر اساس واقعیته خواهری من بعضی چیزارو به چشم دیدمو بعضی هام تخیلمه این کیلنیک و این فضا رو من دیدم ...خواهری تو خودت می دونی که من مریض دارم اونجا...هرچی توضیح دادم از موقعیت و حتی مکالمه هایی که درمورد غذا بود حتی اون دختر بچه همه رو دیدم عزیزم اسم کلنیکم خواستی با ادرسشو اونم بهت می دم
عزیزم بزار می فهمی تو داستانالبته بعد تو خصوصی باید کمکم کنی
مرسی عزیز دله خواهر منتظرتم
solijoon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۱۹ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SPR!NG G!Rl آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام سولماز جونیه سوال...یادمه یه بار گفتی که داستانت بر اساس واقعیته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونیک ه تو کاور پلاستیکی مشکی پنهان کردن کی بید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
SPR!NG G!Rl آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
ویراستار کتاب انجمن
 
D o n Y a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام عزیزم. خوبی؟
خسته نباشی حاج بابا با این که اولین کارته ولی بازم قوی می نویسی.
قلمتو دوست دارم. بازیت با کلمات، بیان احساساتت خیلی خوبه طوری که خودمونو توی اون موقعیت می بینیم.

نقل قول:
زن عمو بهم خبر داد از شغلی که خانم دکتر واسم پیدا کرد گفت ، گفت و با گفتنش باعث خنده ی شیطنت آمیز مهتاب شد گفت و با گفتنش باعث اخمای رو صورت عمو شد ، گفت و با گفتنش باعث خدایا هرچی تو می خوای مادربزرگم شد ، گفت و با گفتنش باعث عصبانیت و گلایه کردن مهرداد شد ، گفت و با گفتنش زندگی من عوض شد ، افتادم تو این راه افتادم تو این راهی که از اخرش به اندازه اولش بی خبر بودم
اما رفتم ، رفتمو و خودمو سپردم به چرخ های چرخنده ی روزگار ...

این جا خیلی باحال و مختصر احساسات همه رو گفتی، من دوسش داشتم طوری بود که من دقیقا تونستم حال تک تک شخصیتا رو درک کنم.
چرخ های چرخنده روزگار هم یکی از همین بازی با کلماتته، من خوشم میاد از این طرز بیانت، هرکسی نمی تونه این طوری بنویسه، فکر کنم چون دستی توی شعر داری برات راحت تره نوشتنش.
این ایده ی کار کردنش توی اون مرکز و سروکار داشتنش با بیماران سرطانی خیلییییییییییی باحاله.
سولی قضیه مهرداد چیه؟ چه برنامه ای براشون داری؟
بازم میام.



من در زندگی بعدیم، دهانِ ابولهول، معده ای به اندازه ی زیربنای زیگورات اور و روده ای به درازای دیواره چین خواهم داشت ...
و این چنین قادرم تمام ادعاهای دور و برم را به کود تبدیل کنم!
من، خودم!

D o n Y a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
solijoon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط خانوم دکتر نمایش پست ها
سلام سولماز جونیه سوال...یادمه یه بار گفتی که داستانت بر اساس واقعیته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونیک ه تو کاور پلاستیکی مشکی پنهان کردن کی بید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام عزیزم
عزیزم یه مقدار بر اساس واقعیت یه مقدارم تخیله منه
عزیزم اون قسمت و خوب نخوندی ...داروهای شیمی درمانی رو که مثل سرم تزریق می کنن میزارن تو کاور مشکی تا نور بهش نخوره ...
فدات بشم که اومدی نقد خوشحالم کردی عزیز
solijoon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
solijoon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط آذرنوش نمایش پست ها
سلام عزیزم. خوبی؟
خسته نباشی حاج بابا با این که اولین کارته ولی بازم قوی می نویسی.
قلمتو دوست دارم. بازیت با کلمات، بیان احساساتت خیلی خوبه طوری که خودمونو توی اون موقعیت می بینیم.


این جا خیلی باحال و مختصر احساسات همه رو گفتی، من دوسش داشتم طوری بود که من دقیقا تونستم حال تک تک شخصیتا رو درک کنم.
چرخ های چرخنده روزگار هم یکی از همین بازی با کلماتته، من خوشم میاد از این طرز بیانت، هرکسی نمی تونه این طوری بنویسه، فکر کنم چون دستی توی شعر داری برات راحت تره نوشتنش.
این ایده ی کار کردنش توی اون مرکز و سروکار داشتنش با بیماران سرطانی خیلییییییییییی باحاله.
سولی قضیه مهرداد چیه؟ چه برنامه ای براشون داری؟
بازم میام.
سلام عزیز دله بابا مرسی گلم
مرسی دنیای باباعزیزم تو بهم لطف داری وگرنا همچینم نیستم
خوشحالم که این قسمتو دوست داشتی من خودم عتقاد دارم یه قسمتهایی رو باید یه جور خلاصه بیان کرد که هم منظورو برسونی هم زیاد کش ندی مطلبو ...خوشحالم که این دیدگاه منو قبول داشتی
فدات بشم اونا دلنوشته هستن لایق این نیستن که بهش گفت شعراره دیگه گیر دادم به چرخ روزگارو ولش نمی کنم
چون خودم یه مدت تو اون مرکز رفت و امد می کنم این ایده اومد تو ذهنم و اونجا رو مجسم می کنم...
ای ای عزیز دله بابا تو با مهرداد چیکار داریحالا تو داستان کم کم پر رنگ می شه و می فهمی داستان لو نده
من بازم منتظرتم عزیز دلم مرسی از حضورتو مرسی از تحلیلت گلم و مرسی از لطفی که تو امضات به من داشتی
solijoon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلخون آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام عزیز دل خاله....
سولی اینکه جاهای هیجانی داستانو کات میکنی خیلی جذابیت فوقالعاده ای داره،باعث میشه که خواننده حتما برای پست بعدی خودشو برسونه...
یه انتقاد ازت دارم،این جمله ی بچرخ روزگار،بچرخ رو دیگه تکرار نکن،البته توی چند تا ازپست آخریا تکرارش نکردی،ولی کلا دیگه ازش استفاده نکن...باعث میشه که خواننده رو خسته کنه و احساس بی میلی بهش دست بده...
بابا بگو این مهرداد حرف دلشو بزنه جونه ما رو گرفت دیگه...
اون آقا دکتره رو هم اسم کوچیکشو بهمون بگو تا باهاش خودمونی بشیم...جون یاسر...




راســـتی خُدایــــا!
جــــان ِ خـــودَت،
مـَــرگِ مـَــن چَنــــد اُم اَســــت ؟! ...


دلخون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
solijoon آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط دلخون نمایش پست ها
سلام عزیز دل خاله....
سولی اینکه جاهای هیجانی داستانو کات میکنی خیلی جذابیت فوقالعاده ای داره،باعث میشه که خواننده حتما برای پست بعدی خودشو برسونه...
یه انتقاد ازت دارم،این جمله ی بچرخ روزگار،بچرخ رو دیگه تکرار نکن،البته توی چند تا ازپست آخریا تکرارش نکردی،ولی کلا دیگه ازش استفاده نکن...باعث میشه که خواننده رو خسته کنه و احساس بی میلی بهش دست بده...
بابا بگو این مهرداد حرف دلشو بزنه جونه ما رو گرفت دیگه...
اون آقا دکتره رو هم اسم کوچیکشو بهمون بگو تا باهاش خودمونی بشیم...جون یاسر...
سلام خاله جونم...
خو باید یه کاری کنم شما به من یه سر بزنین یا نه
واقع استفاده از روزگار و چرخ هاش بده؟...اخه من اینجمله رو دوست دارم...حالا خاله جون کم تر استفاده می کنم باشه
تو با مهرداد چیکار داری ...حالا شاید عاشق نبود
اسم دکتر و بگم باشه چشم تو بیا چند تا اسم به من بده هر کدوم قشنگ تر بود جونه یاسر میزارم عزیزم
مرسی که اومدی نقد عزیز دلم
solijoon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط دلخون نمایش پست ها
سلام عزیز دل خاله....
سولی اینکه جاهای هیجانی داستانو کات میکنی خیلی جذابیت فوقالعاده ای داره،باعث میشه که خواننده حتما برای پست بعدی خودشو برسونه...
یه انتقاد ازت دارم،این جمله ی بچرخ روزگار،بچرخ رو دیگه تکرار نکن،البته توی چند تا ازپست آخریا تکرارش نکردی،ولی کلا دیگه ازش استفاده نکن...باعث میشه که خواننده رو خسته کنه و احساس بی میلی بهش دست بده...
بابا بگو این مهرداد حرف دلشو بزنه جونه ما رو گرفت دیگه...
اون آقا دکتره رو هم اسم کوچیکشو بهمون بگو تا باهاش خودمونی بشیم...جون یاسر...
سلام...
خدا قوت سلماز جونم
منم اومدم همينو بگمجريان چرخ و ....
بعلاوه اينكه:
سلماز جان بنظرم "كلي" داري تعريف ميكني... جزئي تر بگو جريانات رو مثلاً از جمع خانوداه و اتفاقات بين اعضا خانواده بگو يا مثلاً همكار يا زن عموي پروانه توي بيمارستان... البته اين نظر منه و الزاماً درست نيست عزيزم
گفتم يه بوهايي داره ميادا... از رابطه ي بين پروانه و مهرداد هم بگو...
موفق باشي خانومي



ماهيمون هي ميخواست يه چيزي بهم بگه، تا دهنشو باز ميكرد آب ميرفت تو دهنش، نميتونست بگه. دست كردم تو آكواريوم درش آوردم. شروع كرد از خوشحالي بالا پايين پريدن. دلم نيومد دوباره بندازمش اون تو. اينقده بالا پايين پريد، خسته شد خوابيد!ديدم بهترين موقع ست تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.ولي الان چند ساعته بيدار نشده. يعني فكر كنم بيدار شده، ديده انداختمش اون تو، قهر كرده، خودشو زده به خواب...
اين داستان رفتار بعضي از آدمهايي ست كه كنارمونند، دوستشون داريم و دوستمون دارند ولي مارو نمي فهمند و فقط تـو دنيـاي خودشون دارند بهتـريـن رفتـار رو با ما مي كنند...



Ⓕⓐⓣⓘⓜⓐ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
به رنگ عشق | mahanmc کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب Mahdis @69 نوشته کاربران سایت 23 ۱۴ شهريور ۱۳۹۲ ۱۲:۵۲ بعد از ظهر
تو و من | dibaocean کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب dibaocean نوشته کاربران سایت 83 ۲۸ تير ۱۳۹۲ ۰۳:۱۹ قبل از ظهر
رمان سرطان عشق | سلماز"solijoon" کاربر انجمن solijoon رمان های کامل شده نوشته کاربران 93 ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
دفتر دلنوشته های من | سلماز | solijoon solijoon اشعار و دلنوشته های کاربران سایت 15 ۲۱ مهر ۱۳۹۱ ۰۵:۴۸ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۵:۱۲ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا