ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
دفتر متن، شعر، دلنوشته، و داستان های | عرفان نظرآهاری - صفحه 2
گل نقش طاووس



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2 از 23 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 228
  1. Top | #11

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    و این آغاز انسان بود
    از بهشت که بیرون آمد داراییش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
    فرشته ها گفتند:تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام.
    زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است..
    خدا گفت:برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد.زمینی آکنده از شر و خیر..آکنده از حق و باطل..از خطا و صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه..
    و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود.می ترسید و مردد بود.و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.انسان دست هایش را گشود . خدا به او اختیار داد.
    خدا گفت:حال انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.برو و بهترین را بر گزین که بهشت پاداش به گزین کردن توست.
    عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند بود تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.رنج و نبرد و صبوری را.
    و این آغاز انسان بود....
    دوباره سیب بچین حوا ، خسته ام.....
    بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند ....
    روزگاریست شیطان فریاد می زند :
    آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد

  2. 10 کاربر از پست gogoli تشکر کرده اند .


  3. Top | #12

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    688
    میانگین پست در روز
    0.38
    محل سکونت
    canada
    تشکر از کاربر
    1,856
    تشکر شده 6,191 در 1,081 پست
    اندازه فونت

    Smile داستان های کوتاه | عرفان نظرآهاری

    حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

    پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
    یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
    پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
    سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
    دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
    تنها خدا بود که به من نمی خندید.
    و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
    تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
    گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
    خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی.
    و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
    من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
    آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
    نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
    سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
    و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
    و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
    من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
    فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم. تو جنگجوی کوچک خدا بودی.
    هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخی را به شدت غمگین دیدم،
    علت را پرسیدم. ؟
    گفت: دلم گرفته...
    گفتم: از چه کسی؟
    گفت: از یک دوست...
    گفتم: کدام دوست؟
    گفت: گل نیلوفر را می گویم...
    کمی با دقت نگریستم و ساقه رونده نیلوفر را به دور ساقه آن دیدم.گفتم: چون نیلوفر به دور ساقه ات پیچیده و بالا رفته ناراحتی؟
    گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بیاید. اما همینکه قدش از من بلندتر شد، نرده های آهنی باغ را به من ترجیح داد و به دور آنها پیچید...
    خیلی عصبانی شدم، چقدر از نیلوفر بدم آمده بود، ناخودآگاه کمر خم کردم تا نیلوفر قدرناشناس را از ریشه در بیاورم،..
    اما ناگهان گل سرخ خاری به شدت در دستانم فرو کرد و گفت: شرط مهمان نوازی نبود، اما به هر حال نیلوفر دوست من است...!!


  4. Top | #13

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    دی 1388
    نوشته ها
    1,597
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    بوشهر
    تشکر از کاربر
    53,407
    تشکر شده 14,015 در 5,063 پست
    اندازه فونت

    Smile قطاری به مقصد خدا | عرفان نظرآهاری

    خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من.

    ماجرايي که بايد بسازيش.

    شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.

    آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند

    و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.

    مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.

    خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.

    شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.

    خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.

    شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

    خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

    شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

    خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.

    شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.

    و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.

    ليلي هاي نزديک لحظه اي.

    خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.

    ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.

    مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.

    ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.

    خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟

    خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.

    ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.

    خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.

    ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.

    خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...

    ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،

    پايان قصه ام را عوض مي کني؟

    خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛

    دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟

    ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.

    خدا خنديد.



    خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟

    ليلي گفت: من.

    خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.

    سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.

    خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.

    ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.

    ليلي گر مي گرفت. خدا حافظی مي کرد.

    ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.

    مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.

    آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
    خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.
    عرفان نظر آهاری
    سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهسته تر بگویم:
    بهترین دوستِ انسان؛ انسان است نه کتاب. کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
    تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.
    تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستمدیدگانِ واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تَنِ توفان را...
    از همۀ اینها گذشته، من؛ عشقِ کتابی را هم دوست نمیدارم و تسلّطِ کتاب بر خانه را هم.
    من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت میکنم، جواب بدهی: "همین صفحه را که تمام کنم، می‏آیم." من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخره ای میان دو عاشق قرار میگیرد. می‏فهمی گیله مرد کوچک؟ میفهمی؟
    یک عاشقانه آرام/ نادر ابراهیمی







  5. Top | #14

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile فرشته ها می آیند | عرفان نظراهاری

    فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است.از كنارت كه رد ميشوند، ميفهمي؟ اسمت را كه صدا ميزنند، ميشنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات ميگذارند، حس می کنی؟
    ميكني؟راستي، حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ميداني كه امشب به تو هم سر ميزنند؟ميآيند و برايت سوغاتي ميآورند، پيرهن تازهات را.خدا كند يك هوا بزرگ شده باشي. ميآيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب ميپاشند.
    ميآيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است.
    مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي.
    مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...
    كوچه دلت را چراغاني كن. دمِ در بنشين و منتظر باش.
    فرشته ها ميآيند. فرشته ها حتماً ميآيند.
    خدا آن سوتر منتظر است. مبادا كه فرشته هايت دست خالي برگردند.


  6. Top | #15

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile خورشید، دختر یلداست | عرفان نظرآهاری

    یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.


    یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
    ***
    یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

    فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".
    فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".
    ***
    یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
    راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.


    عرفان نظرآهاری

  7. 19 کاربر از پست gogoli تشکر کرده اند .


  8. Top | #16

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile نسیم نفس خداست | عرفان نظرآهاری

    بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت .
    دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد .
    اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید .
    دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
    خدا دانه گندم را فوت کرد.
    مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .
    مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :
    گاهی یادم می رود ک هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی .



    خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
    مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
    نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
    خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
    مورچه زیر دانه گندمش گم شد
    و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
    خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
    مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
    شوق ادامه گفتن.
    پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
    خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
    مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
    هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .

    عرفان نظرآهاری

  9. 21 کاربر از پست gogoli تشکر کرده اند .


  10. Top | #17

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile غیرت و غرور و عشق | عرفان نظر آهاری

    فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
    تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
    پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
    فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
    پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
    نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
    فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
    فرشته تنها نگاه می کرد.
    پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
    فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.

    عرفان نظر آهاری

  11. 12 کاربر از پست gogoli تشکر کرده اند .


  12. Top | #18

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile قطاری به مقصد خدا | عرفان نظرآهاری

    قلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دستهايش از دعا. اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود.پس كيسه شرارتش را گشود و محكمترين ريسمانش را به در كشيد. ريسمان نااميدي را.
    نااميدي را دور زندگي دختر پيچيد، دور قلب و استواري و دعاهايش. نااميدي پيلهاي شد و دختر، كرم كوچك ناتواني.
    خدا فرشتههاي اميد را فرستاد، تا كلاف نااميدي را باز كنند، اما دختر به فرشتهها كمك نميكرد. دختر پيله گره گرهاش را چسبيده بود و ميگفت: نه، باز نميشود. هيچ وقت باز نميشود.
    شيطان ميخنديد و دور كلاف نااميدي ميچرخيد. شيطان بود كه ميگفت: نه، باز نميشود، هيچ وقت باز نميشود.
    خدا پروانهاي را فرستاد، تا پيامي را به دختر برساند.
    پروانه بر شانههاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد كه اين پروانه نيز زماني كرم كوچكي بود گرفتار در پيلهاي. اما اگر كرمي ميتواند از پيلهاش به درآيد، پس انسان نيز ميتواند.
    خدا گفت: نخستين گره را تو باز كن تا فرشتهها گرههاي ديگر را.
    دختر نخستين گره را باز كرد...
    و ديري نگذشت كه ديگر نه گرهاي بود و نه پيله و نه كلافي.
    هنگامي كه دختر از پيله نااميدي به درآمد، شيطان مدتها بود كه گريخته بود.


    عرفان نظرآهاري

  13. 18 کاربر از پست gogoli تشکر کرده اند .


  14. Top | #19

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile عكس خدا در اشك عاشق | عرفان نظرآهاري

    قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
    هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
    قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.



    قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
    تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
    روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
    خدا گفت: هست.
    قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.

    خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
    آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.

    عرفان نظرآهاري

  15. 17 کاربر از پست gogoli تشکر کرده اند .


  16. Top | #20

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    417
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    مشهد
    تشکر از کاربر
    14,832
    تشکر شده 6,157 در 903 پست
    اندازه فونت

    Smile تنهايي ، تنها دارايي آدمها | عرفان نظرآهاري

    نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت برايتان بگويم.
    هيچكس با او گفتوگو نكرد.
    و او ميان اين همه تن، تنها فانوس كوچكش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل. ميدانست آنجا هميشه كسي هست. كسي كه تنهايي ميخرد و عشق ميبخشد.
    او به غارش رفت و ما فراموشش كرديم و نميدانيم كه چه مدت آنجا بود.
    سيصد سال و نُه سال بر آن افزون؟ يا نه، كمي بيش و كمي كم. او به غارش رفت و ما نميدانيم كه چه كرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نميدانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
    اما از غار كه بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدار كه خوابآلودگي ما برملا شد. چشمهايش دو خورشيد بود، تابناك و روشن؛ كه ظلمت ما را ميدريد.
    از غار كه بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نميدانم سنگينياش را از كجا آورده بود، كه گمان ميكرديم زمين تاب وقارش را نميآورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست.
    از غار كه بيرون آمد، باشكوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما ديگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سكوت نوشيده بود.
    و اين بار ما بوديم كه به دنبالش ميدويديم براي جرعهاي نور، براي قطرهاي حيرت. و او بيآن كه چيزي بگويد، ميبخشيد؛ بيآن كه چيزي بخواهد.
    او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايياش، تنهايي.


    عرفان نظرآهاري


صفحه 2 از 23 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دفتر اشعار و دلنوشته های من | به رنگ عشق
    توسط به رنگ عشق در انجمن اشعار و دلنوشته های کاربران سایت
    پاسخ ها: 23
    آخرین نوشته: 1392,09,09, ساعت : 21:38
  2. دفتر اشعار و دلنوشته های من | κįД
    توسط κįД در انجمن اشعار و دلنوشته های کاربران سایت
    پاسخ ها: 12
    آخرین نوشته: 1392,01,15, ساعت : 21:33
  3. دفتر اشعار و دلنوشته های من | ma h sa
    توسط ma h sa در انجمن اشعار و دلنوشته های کاربران سایت
    پاسخ ها: 5
    آخرین نوشته: 1391,11,16, ساعت : 11:52

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •