تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
76. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    20 26.32%
  • 20 تا 25

    27 35.53%
  • 25 تا 30

    11 14.47%
  • بالای 30

    18 23.68%
صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 111
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    تو سالن انتظار نشسته بودم تا گلی برسه .. با خودم فکر می کردم : اگه آرادو گلی نامزدن پس چرا شهداد اونقدر حواسش بهش بود!!! یعنی من اشتباه کرده بودم !! یعنی اون همه گریه
    بیخودی بودم !!
    با صدای نرم زنونه ای به خودم اومدم گلی بود داشت با منشی صحبت میکرد بعد به طرف من اومد خنده ای به لب داشت.. دیگه اون احساس قبلو بهش نداشتم .. به قول خودش شاید دوستای خوبی میشدیم..
    نزدیک اومد دستشو به طرفم دراز کرد: ببخشید مادمازل افتخار میدن که بنده در رکابشون باشم و باهم به یک کافی شاپ توپ بریم ؟

    دستشو گرفتم با نازو اطوار بلند شدم زانو هامو خم کردم سرمو به حالت تعظیم پایین آوردم : با کمال میل بانوی من !!
    با صدای خنده ی آراد دست پاچه شدم داشتم میوفتادم که گلی کمکم کرد..

    گلی :إ !! چه کار میکنی ؟!! ترسید طفلک..

    آراد دستهاشو به حالت تسلیم بالا آورد : عفو بفرمایید بانو.. ( خندیدیم ) ولی بنظرم کافی شاپو بیخیال شید چون کمتر با هم دیده بشید بهتره .. یکی از اتاقای همین جا هم میتونید راحت صحبت کنید..
    مام قبول کردیم .. قرار شد کار آرادم تموم شد بریم بیرون یه دور دور کنیم..

    منشی که آقای موقری بود به یکی از اتاقا راهنماییمون کرد..
    منو گلی روی دو تا صندلی رو به روی هم نشستیم.
    گلی اینطور برام گفت: ما یه خونواده ی تقریبآ کوچیک بودیم .. مامانم خانه دار بود و بابام یه شرکت حمل و نقل داشت یعنی داره .. وقتی علی برادر بزرگترم درسش تموم شدو از سربازی اومد از بابا خواست اجازه بده تا جایی مشغول کار بشه که مربوط به مدرکش باشه ..
    با صدای در گلی سکوت کرد . اقایی بود ، برامون قهوه و کیک آورده بود .
    وقتی از اتاق رفت بیرون گلی ادامه داد: بابا قبول کرد که ای کاش نمیکرد .. یه مدت گشت تا شرکتیو پیدا کرد و مشغول شدچند ماهی که گذشت یه شب خیلی خوشحال اومد خونه و گفت پروژه ی عظیمی بهش محول شده .. هم مونو برد رستوران بهمون شام داد یه جشن کوچیک گرفت..
    خوشحال بود بعد از دو سه ماه تغییر کرد روز به روز بد خلق تر میشد و کم حرف ..
    مامان گفت شاید عاشق شده .. زیرپا کشی کردم دیدم نه عاشق نشده ، یه مدت ولش کردم .. یه روز ازش خواستم راجع به مشکلش صحبت کنه چنان سرم داد کشید که بیا و ببین ، منم دیگه چیزی نگفتم.. خلاصه این قضیه همین طور ادامه داشت تا این که یه روز رفت و یه چند وقتی ازش خبری نبود بابا افتاد دنبالش تا پیداش کنه هر جا که میشد سراغ گرفت تا اینکه یه روز از آگاهی خبردادن جسد مجهول الهویه ای دارن بابا بره برای شناسایی ..( کمی مکس کرد اشک تمام چهره شو پوشونده بود منم همراهیش میکردم و پا به پاش اشک میریختم )
    به سختی ادامه داد : خودش بود بابا ده سال پیر شد کمرش به معنی واقعی شکست .. مامان تا چهلمشم دووم نیاورد و اونم رفت و منو بابا رو با یه دنیا غمو دل تنگی تنها گذاشت .. منم افسردگی شدید گرفتم ، بابا طفلک به خاطر من خودشو سرپا نگه داشته بود چون به قول خودش نمی خواست یه عزیز دیگه شم از دست بده تو همین غمو دردا بودیم که یک روز آقایی اومد دنبال علی که پولشو بالا کشیده و فرار کرده ، وقتی فهمید مرده از بابا خواست تا خسارت اونو بهش بده ولی بابا قبول نکرد .. چند روز بعد سرو کله ی آراد به عنوان وکیل اون آقا پیدا شد.. آقای فرش فروش دستش به جایی بند نشدو رفت ولی جناب آقای صحت موندگار شدن! خیلی کمکم کرد ..منو با شهداد آشنا کرد ، الحق شهدادم برا معالجه ی من خیلی زحمت کشید مثه یه برادر هوامو داشتو داره ، طوری که بعضی اوقات واقعآ شرمنده اش میشم .. این بود داستان من حالا دیدی چرا میخوام بهت کمک کنم البته پدرم هم پشتمونه و گفته هر کمکی از دستش بربیاد دریغ نمیکنه .. الانام سرو کله ی آ قایونای بی حوصله هم پیدا میشه و مخمونو میخورن که خانما همیشه دیر میکننو ،
    دیر نکنن کلاسشون میاد پایینو از این حرفا ..
    کلی باهم خندیدیم گلی دختر ماهی بود ..البته حالا که فهمیده بودم شهداد بهش به چشم یه خواهر نگا میکنه ماه شده بودا !!
    از بیرون صدای خنده میومد ..
    گلی: نگفتم الاناس که سرو کله شون پیدا شه ..پاشو پاشو وگرنه دو ساعت باید اراجیفشونو گوش کنیم ..
    با هم از اتاق بیرون رفتیم .. معلوم بود شهداد تازه رسیده و مشغول کل کل با آراده..
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 02:52 PM

  2. 126 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , Is_Tak , jnashenakhte , jojomin , khademre , m0nire , mahi tak , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , paria_pari , perijooon , reza9000 , riitaa , rogzana , roya1365 , Rozi-Par , sabzapari , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , شایان20 , شرقي , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار , کایسا , گلبرگ جون

  3. Top | #32

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    امروزم نمیخواستم بهش توجه کنم مسخره فک کرده کیه با این همه غرور ، فکر کرده سر من منت گذاشته گفته میتونم با فعل جمع صداش نکنم اگه واقعآ علاقه ای بهم داره باید ثابت کنه ..
    چهارتایی رفتیم گشت و گذار منو گلی باهم بودیم اون دو تام با ماشین آراد..
    رفتیم یه رستوران ناهاری خوردیمو کپی زدیم .. قرار شد آراد برای پنجشنبه صبح برامون بلیط بگیره و ما بریم اون سه تام یه هفته کارو بیخیال شنو دنبالم بیان..
    امروزم بهم محل نذاشت آدمم این قدر مغرور !! درسته دوسش دارم ولی از این اخلاقا متنفرم..
    رسیدم خونه نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم ، فقط خودمو کنترل کردم که جیغ داد نکنم چون ممکن بود خونه شنودداشته باشه.. برا لیلا رو کاغذ نوشتم ، احساس کردم خیلی خوشحال نشد ، انگار یه جورایی نگران بود.. بغلش کردم و بهش اطمینان دادم که در هیچ شرایطی تنهاش نمیذارم اونم دستمو فشردو با لبخند بهم نگا کرد..

    روزپنجشنبه صبح زود راه افتادیم .. آراد بهم گفته بود نباید به هیچ کس حتی خواهرم اعتماد کنم پس من فعلآ نمتونستم رو امیر یا ماهان حساب باز کنم..

    وقتی رسیدیم شیراز آفتاب تازه پهن شده بود ، چه قدر دلم تنگ بود .. بی اختیار شروع کردم به خوندن :

    خوشا شیرازو وضع بی مثالش
    خداوندا نگهدار از زوالش

    زرکناباد ما صد لوحش الله
    که عمر خضر میبخشد زلالش

    میان جعفر آبادو مصلی
    عبیر آمیز می آید شمالش

    به شیراز آی و فیض قدسی
    به جوی از مردم صاحب کمالش

    در اون لحظه احساس کردم خواجه ی شیراز بیت آخرو برا من گفته:

    چرا حافظ چو میترسیدی از هجر
    نکردی شکر ایام وصالش

    بی اختیار روی زمین نشستم سر به سجده گذاشتمو شکر کردم بعد به خاکم بوسه زدم ، وقتی بلند شدم چشمای لیلا خیس بود ولی نگاهش پر از افتخار..

    رفتیم خونه ی خودمون هیچ کس نمیتونست بیرونمون کنه ..من حتی کلید خونه رو نداشتم زنگ زدم یه مردی عظیمو جثه درو به رومون باز کرد..
    اول حول کردم با صدایی که برازنده ی هیکلشون بود گفت: بفرمایین کاری داشتین؟!

    __ : صاحبخونه هستم ؟

    خنده ی مسخره ای کرد : منم آرنولدم.. برو بچه برو تا اون رو سگم بالا نیومده !!

    داد زدم : تو این خونه بجز این سگی که اینجا بستین کسی نیست؟!
    وای این منه ابله بودم این حرفو زدم یکی نیست بگه بچه مگه مغز خر خوردی !!
    میخواست جواب درستو حسابی بده که صدای امیرو شنیدم آخیش از دست غوله راحت شدم : ابی ! ابی! چی شده کیه ؟!

    ابی : نمدونیم آقا یه جزغله بچه س میگه من صاحب خونه م ..

    امیر : چی؟! ( صدای پاش میومد انگار داشت میدویید ..اول که منو دید هنگ کرد ولی بعد حواسش سر جاش اومد) مهراوه !! تو کجا بودی دختر !! تو که همه ی ما رو نصفه عمر کردی ..

    __: اون موقع مجبور بودم برم ولی حالا دیگه وقتش بود برگردم .. من یه مهمون عزیزم دارم که خوش ندارم کسی از گل نازکتر بهش بگه ..
    لیلا رو باخودم بردم تو .. احساس کردم با ناراحتی به امیر نگا کرد خوب حقم داشت تو این خونه و از دست صاحب خونه ها عذاب کشیده بود..

    __: ما میریم طبقه ی من .. برا شام با مهنازو آقاجون بیاین کارتون دارم..

    امیر باشه نمیخواد کاری انجام بدی تازه رسیدی خسته ای ، خودم ترتیب کارا رو میدم ..

    __: میخواهم ماهان ، دقت کن فقط ماهانم باشه .. پس تا شب ..
    و با لیلا به سمت طبقه ی خودم راهی شدم..


    سلام دوست جونام

    اگه یه سر به صحرای کالاهاریه نقدمون بزنین جای دوری نمیره .. قول میدم
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 02:57 PM

  4. 125 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *Peggy* , +Neda+ , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , Is_Tak , jnashenakhte , jojomin , khademre , liba , m0nire , mahi tak , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , Momali , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noora86 , noshafarin , p.gh , paria_pari , perijooon , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , جیران1393 , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , شایان20 , شه تاو , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار

  5. Top | #33

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    با لیلا رفتیم طبقه ی بالا ،خونه احتیاج به نظافت داشت .. به لیلا گفتم که میخوام کسی رو خبر کنم تا خونه رو نظافت کنه که اونم موافق بود ..باید به یکیاز این شرکتا زنگ میزدم ..
    دوشی گرفتیم و زنگ زدم اون رستورانی که غذا هاشو دوست داشتم ناهارو خوردیم
    استراحتی کردیمو یواش یواش آماده پذیرایی از مهمونا شدیم..

    ساعتای 7.5-7 بود که سر و کله ی امیر پیدا شد .. ازمون خواست بریم ساختمونه اونا مام قبول کردیم چون قسمت ما هنوز آماده نبود..

    بازوی لیلا رو گرفتمو همراهش وارد خونه شدم همه اومده بودن چشمای ماهان از خوشی میدرخشید ، ولی مهنازو آقاجون اصلآ خوشحال نبودن ...سلام علیکی کردیم مهناز خیلی بانمک شده بود بچه شم پسر بود .. منو بوسید ، ولی آقاجونم زیاد تحویلم نگرفت .. یه کم که نشستیم آقاجون شروع کرد: خوب بگو چرا رفتی؟!
    کجا رفتیو با کی رفتی؟
    منم به طور مختصر راستو دروغایی رو سر هم کردمو تحویلشون دادم.. در آخرم گفتم منو لیلا باهمیم و هیچ کس حق به لیلا بی احترامی کنه .. ماهان و امیر گفتن میخوان برام مهمونی بگیرن ، قرار مهمونی برای شب دوشنبه گذاشته شد ، خوب بود تا اون موقع یه مقدار کارامون انجام میشد
    شب گوشیم زنگ خورد بهداد بود : کجا گذاشتی رفتی فکر میکنی ولت میکنم پدرتو در میارم !!
    __ : لطفآ سرمن داد نزنید .. شما از من طلب دارید تشریف بیارید تحویل بگیریدو تمام .. ( بدون هیچ حرفی قطع کرد..

    روز شنبه یه آقا و خانم برای نظافت اومدن ،خونه تازه شکل گرفت ..لیلا هم خوشحال بود..

    برا خودمولیلا لباس آماده کردم.. خودم یه لباس دکلته ی نقره ایه خیلی شیک که روش یه کت کوتاه ناز داشت لیلام یه دوپیس شیک مشکی ، جفتمون فوقالاده شده بودیم..

    مهمونی تو ساختمونی که باباو لیلا زندگی میکردن برگزار میشد .. برا لیلا یه کم سخت بود بالاخره یه مدت با بابا اونجا زندگی کرده بود..

    من تو اتاقی که قبلا اتاق لیلاو بابا بود داشتم حاضر میشم که صدای ماهانو شنیدم : مهراوه عزیزم ، کجایی؟ خانمی بجنب مهمونات رسیدن !! کجایی بابا خوشگلی نمیخواد زیاد مته به خشخاش بذاری..
    مردک دیوونه شده بود چرا این طوری صحبت میکرد !! وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم آرادو شهداد کنار ماهان ایستادن و قیافه ی هردوشون گرفته س ..
    سلامو علیکی کردیم تا اومدم با هاشون صحبت کنم ماهان دستشو انداخت دور کمرم : عزیزم باید اولین زوجی که رقصو شروع میکنن من و تو باشیم ..
    منو کشید برد وسط هرکاری کردم ولم نکرد منم دیدم جلو مردم زشته یه دور باهاش رقصیدم وقتی برگشتم اثری از بچه ها نبود !! هرچی دنبالشون گشتم نبودن.. لیلا بهم اشاره کرد رفتم پیشش نامه ای رو بهم داد روشو خوندم از طرف شهداد بود .. دوباره رفتم تو اتاق شروع کردم به خوندن :

    با سلام خانم عزیز،
    ما فکر میکردیم شما کسی رو برای همراهی ندارد ولی حالا بحمدالله متوجه شدیم که تنها نیستید بنابراین از محضرتون مرخص شدیم . امانتیتون حاضره هروقت
    اطلاع بدید میفرستیمش .. موفق باشید
    شهداد بسطامی

    نامه رو نمیتونستم درست تو دستای لرزونم بگیرم باز این ماهان مسخره گند زده بود به زندگیم اون شهداد ظاهر بینم باز زود قضاوت کرده بود .. نامه رو تو دستم مچاله کردم دیگه دلم نمیخواست تو اون مهمونی بمونم ، از اتاق اومدم بیرون که دوباره ماهان سر راهم سبز شد : کجایی بیا مهمونا به خاطر تو اومدم ..
    رفتم جلو لبخندی به لباش بود که لجمو در میاورد .. دندونامو روهم فشار دادم تمام نیرومو جمع کردم با همه ی قدرت زدم تو گوشش : ازت متنفرم مرتیکه ی عوضی یه بار به زندگیم گند زدی کافی نبود ، دیگه دورو برم پیدات نشه .. فهمیدی !! ( فهمیدی رو با چنان فریادی گفتم که همه شوکه بودن فقط خنده ای رو لبای پدربزرگ بود .. مهمونیو ترک کردم دیگه م هرچی بهم اصرار کردن برنگشتم ..
    شهدادو آراد به تماسام جواب نمدادن و همه رو ریجکت میکردن ..خسته شدم به گلی زنگ زدم اونم در دسترس نبود ..کلافه شدم باید یه کدومشونو پیدا میکردم..بالاخره شب بعدش موفق شدم گلیو پیدا کنم ..
    گلی : سلااااممم !! برات یه خبر توپ دارم!! خبر دارم در حد بوندس لیگا..
    __ : خیره !!

    گلی : خیر چه خیری یه عروسی افتادیم!! (عروسی ! خدا رحم کنه .. خدایا اگه عروسی شهداد نباشه نذر میکنم لیلارو ببرم پابوس امام رضا) قراره فردا شب بریم برا داداش شهدادم خواستگاری .. فکر نکنم بشناسیش یکی از دانشجوهاشه گویا خیلی وقتم هست همو دوست دارن..

    دیگه نفهمیدم چی میگه الو الویی کردمو گفتم صدا نمیاد قطع کردم ..
    فریاد کشیدم : آدم انقد خر !! آدمم انقد الاغ !!
    لیلا اومد تو اتاق با نگاهی متعجب نگام میکرد.. گفتم : مرتیکه فکر کرده چه خبره !!
    فکر کرده خیلی آدمه منم براش میمیرم!!
    لیلا اومد جلو بغلم کرد، تو بغلش زار زدم: من که دوسش ندارم (رو کردم به لیلا) دارم؟
    لیلا سرشو به معنی نه تکون داد : فکر کرده بره غصه میخورم!! غصه میخورم؟
    باز لیلا سرشو تکون داد .. این بار با درموندگی گفتم: ولی لیلا جون دوسش دارم ..
    به خدا از دوریش دق میکنم .. دیگه توان ندارم.. همه اش تقصیر ماهانه ، قبول نداری؟

    لیلام منو تأیید کرد.. دلم میخواست بازم یه چک محکم بزنم تو گوش ماهان..
    ولی خودمم میدونستم تمام تقصیرا به گردن اون نیست .. اون مرد مغرور ظاهر بینم مقصر بود.ازشون متنفرم از همه ی مردا متنفرم..
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 03:03 PM

  6. 132 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fatima983 , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , Is_Tak , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , liba , m0nire , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noora86 , noshafarin , p.gh , paria_pari , perijooon , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , جیران1393 , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار , کایسا , ღ Seti ღ

  7. Top | #34

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم سردرد بدی داشتم اصلآ خوب نخوابیده بودم ولی چاره ای نبود شب قبل (قبل از این که با گلی حرف بزنم ) امیر ازم قول گرفته بود تا یه سر به شرکت بزنم .. یه دوشی گرفتمو با بی حالی کارامو کردم هنوز ماشین ندارم مجبور شدم یه تاکسی خبر کنم ..
    مهناز تو حیاط بود ، سلام کردم سرد جواب داد..هنوزم منو تحویل نمیگیره نمدونم چرا !! شاید به خاطر لیلاس .. نمیدونم بهداد چه طور لیلارو آورده که کسی نفهمیده باید امروز از نگار بپرسم .. این چند روز اومدم نشد یه خبر از نگار بگیرم این مدت ازش بی خبر موندم حسابی..

    رسیدم شرکت آقا خشایار تا منو دید اومد جلو یه سلامو علیک گرمی کرد بعدم رفت تا برام اسپند بریزه چه دل خجسته ای داشت!! چشم گردوندم نه از نگار خبری بود نه از خانم صفایی منشی شرکت.. یه دختر صد من آرایش نشسته بود پاشو انداخته بود رو پاش و ناخوناشو سوهان میزدو با تلفن مشغول بود رفتم جلو یه دونه زدم به دستش سوهانش پرت شد ، تلفنم گرفتم گذاشتم سر جاش ..

    بلند شد اشوه ای برام اومد : ببخشید اینجا طویله نیست چراگاهم نداریم ..

    پوزخندی زدم : آره طویله نبود ولی حالا هست ، چراگاهم نداشتیم ولی حالا داریم که شما اینجایی!!

    داد زد : خفه شو کثافت .. آشغا...
    یه دفه در اتاق باز شد ماهان اومد بیرون : اینجا چه خبره ؟! خانم شرفی چی شده اینجا رو سرتون گذاشتین؟!

    شرفی: نمیدونم این کیه اومده توهین میکنه ..

    ماهان : ایشون همه کارن اینجا .. هرچی بگن باید اطاعت بشه ...

    سلولای خاکستری به کمکم اومدن پس این همه هندونه زیر بغل گذاشتنو عزیزم عزیزم مال این بود که بنده بیام شرکت افتاده به خنسو تحویل بگیرم هه هه
    زهی خیال باطل !! نمدونه این مدت ابجی مهراوه دیگه اون آدم هالوی سابق نیست..

    __ : نه !خانم من اینجا هیچکارم فقط خواستم بگم توی محل کار اونم شرکتی به این با کلاسی یه منشی خوب یه کم تو رفتارش تجدید نظر میکنه ..(خوب بید آقا ماهان اینو داشته باش تا باقیش )
    ماهان یکه خورد چپ چپی بهش نگا کردم، ادامه داد : این چه حرفیه مهراوه جان من تا حالا امانت دار پست ریاست بودم حالا که اومدی میخوام دوباره خودت این پست رو بعهده بگیری .. اون شب هم یه عده از همکارا و طرفهای قرار داد رو دعوت کرده بودم تا تو رو به عنوان رئیس اصلی شرکت معرفی کنم که نموندی ولی من به اونا گفتم که بزودی میای و خودت اوضاع رو به دست میگیری..

    آخه من به این دودوزه باز احمق چی بگم .. آهان دوزاریم افتاد !!! این نمیدونه تمام اتفاقای شرکتو نگار واسه من گفته !! هه هه فکر کرده خر گیر آورده یه پالون میندازه سوار میشه ..

    __: نه!! داداش گلم !! من دیگه حوصله ی این کارا رو ندارم .. میدونی یه مدت برا بسطامی بیگاری کردم خستم ، قراره یه مدت استراحت کنم دوباره برگردم..

    دیگه نمیدوست چی بگه کاملآ آچمزش کرده بودم .. آستین لباسشو کشیدم بردمش تو اتاقو ادامه دادم: میدونی که 20 میلیارد رقم کمی نیست من باید چند تا پروژه و قرار داد چرب برا بسطامی جور کنم که کمی از خسارتش جبران شه که تقریبآ تا آخر عمرم طول میکشه ..
    بعد خیلی آروم گفتم: ممکنم هست مجبور بشم به خاطر شماها و شرکت از خود گذشتگی کنمو به درخواستش جواب مثبت بدم!1

    یهو فریاد زد : نه!! بی خود کرده مرتیکه ی هوس باز من نمیذارم ..

    __ : مگه میدونی درخواستش چیه؟!

    ماهان : نه ولی مشخصه یه مرد از یه دختر زیبا چه درخواستی داره!!

    __: خوب چه مدونم شاید یه ازدواج اینجوری بد نباشه .. شاید بعدآ عاشقش شدم.. من که خیری از ازدواج با عشق ندیدم اینو امتحان کنم ببینم چی میشه..

    با شرمندگی نگام کرد : میدونم بهت بد کردم ولی این طوریم درست نیست..
    یکی نیست بگه پس چی درسته ! این که یه شرکت داغونو بندازی چال گردن یه دختر بد بخت؟!

    __: خوب ماهان جان داداشم !! من باید برم که کلی کار دارم به امیرم بگو اومدم ندیدمش حالام دارم میرم..راستی نگارو ندیدم ..

    ماهان : یه چند وقتی هست دیگه نمیاد هرچیم به گوشیش زنگ زدیم جواب نمیده از اون خونه هم رفتن..

    خونم خشک شد نکنه بلایی سرش آورده باشن از این قاتلا بعید نیست .. باید میرفتم دنبالشو پیداش میکردم..
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 03:09 PM

  8. 131 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fatima983 , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , liba , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , mehrnoush_re , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noora86 , noshafarin , paria_pari , perijooon , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار

  9. Top | #35

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    ماهان منو از فکرو خیالم جدا کرد: واقعآ نمیخوای تجدید نظر بکنی .. ما الان خیلی بهت نیاز داریم..

    _: گفتم که من خیلی کار دارم به این کارا نمیرسم بعدشم من دیگه بدون اجازه ی بسطامی نمیتونم آب بخورم( مرتیکه هیچ جا بدرد نخورد اینجا خوب ازش استفاده کردم ) شما که ماشالله تحصیل کرده ی خارجی و با کمالات خانمتم که همراته ..
    دست به دست هم دهید به مهر این شرکت را کنید آباد..

    ماهان: باشه تو ام متلک بارم کن ولی بدون هلن با من بد کرد من چوب رفتار با تو رو بد خوردم..

    _: آخی !! طفلک ، عیب نداره شما الحمدلله واردی ..این نشد یکی دیگه ، فرق نمکنه که .. این زن نشد یه زنه دیگه خونه بساز رنگ دیگه ( یکی بیاد فکشو جمع کنه )
    خواستم از در برم بیرون : راستی داشت یادم میرفت! میدونم شرکت داره ورشکست میشه و
    مثه یه حیوون شریف تو گل موندین .. خبراش رسیده !!
    با چشمای متعجب نگام کرد ..

    اینو گفتمو از شرکت زدم بیرون ، اگه جوابشو نمیدادم برام عقده میشد..
    هه ! انقد با این خواهر برادر گشته افعی شده نمدونه آدم عاقل دوبار از یه سوراخ گزیده نمیشه .. البته نمدونم اگه نگار دهن لقی نکرده بود عاقل بودم یا نه!!!

    رفتم در خونه ی نگار اینا .. هرچی زنگ زدم درو باز نکردن گوشیش که اصلآ از اون موقع دیگه روشن نبود تلفن خونه هم رو پیغام گیر نمیرفت.. دلم خیلی شور میزد باید چه کار میکردم نمدونم ..

    حدود 10روز گذشت هیچ خبری از بچه ها نبود .. تعجب آور این که بهدادم سری سراغی یه ماه دیگه سال نو میشد ولی هیچ اتفاق جدیدی برام نیوفتاده بود ..
    یعنی چی شده بود که به من خبر نمیدادن .. یعنی به این سرعت ازدواج کرده بود عمرآ اونم شهداد!!!
    سردم شد خواستم برم تو ساختمون یاد اون روز تو لواسون افتادم که آراد سر به سرمون میذاشتو فقط دکتر سرمد از پسش برمیومد .. چه روز خوبی بود کاش الان دکتر سرمد ... دکتر سرمد.. خودشه چرا زودتر به فکرم نرسیده بود..

    با دکتر تماس گرفتم بعد از یکی دو بوق جواب داد : بله بفرمایین ..

    __: سلام دکتر خوبین مهراوه ام ..

    دکتر : کجایی دختر رفتی حاجی حاجی مکه ( توپش پر بود ) نگفتی یه سری سراغی چیزی بگیری ..

    _: کتر کسی جوابمو نمیده به هرسه شون زنگ زدم ولی جواب نگرفتم الان یاد شما افتادم ..

    دکتر : دختر خوب اینجا اتفاقای بدی افتاده !!

    _: چی شده 12-10 روز پیش که گلی از عروسی میگفت!!

    دکتر آهی کشید: چی بگم فقط هول نکنی (چی شده بود داشتم میمردم از دل شوره) شهداد زندانه !!

    __: به چه جرمی ؟!

    دکتر : قتل نامزدش!!
    یهو پخش زمین شدمو دیگه چیزی نفهمیدم..


    میخواستم این فصلو امشب ببندم ولی واقعآ شرمنده اگه وقت شد حتمآ این کارو میکنم
    در پناه خالق زیبایی ها
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 03:19 PM

  10. 127 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , Is_Tak , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , liba , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , noora86 , noshafarin , perijooon , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار

  11. Top | #36

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    [SIZE="4"]
    وقتی به هوش اومدم مهناز بالای سرم نشسته بود .. چشماش خیس بود معلوم بود گریه کرده ، با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم : خوبی خواهری قوربونت برم..
    گریه ش شدید شد و منو گذاشتو رفت با سستی از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی بالا باید میرفتم ، باید یه چیزایی رو میفهمیدم ..

    لیلا با تعجب و نگرانی نگام میکرد ، بغلش کردم این بار من چشماشو بوسیدمو گفتم:
    عزیزم، نگران نباش یه سر میرم تهران برمیگردم.. اشاره کرد که اونم ببرم ولی من قبول نکردم..

    رفتم فرود گاه گفتم بالاخره ممکنه یه مسافر نیاد من جاش میرم .. حدود چهار پنج ساعتی وایسادم تا تونستم برم .. نمیدونستم کجا برم هیچ جا رو درست بلد نبودم ..
    یادم افتاد اون موقع که میخواستم برم جلسات آراد آدرسشو برام اس ام اس کرده بود تو پوشه مو گشتم پیداش کردم .. تاکسی دربست گرفتم آدرسو گفتم ، منو رسوند یه پول قلمبه هم گرفتو رفت..خدا نکنه بعضیا بفهمن غریبیو مقصدتم بلد نیستی ..

    زنگ زدم ، درو باز نکردن احساس کردم منو دیده درو باز نکرده برا همین دستمو گذاشتم رو زنگو با لگد افتادم به جون در بالاخره درو باز کردن رفتم تو آراد اومد جلوی در ساختمون : تو اینجا چه کار میکنی مگه نه اینکه سرت به خونواده ات گرمه دیگه برا چی اومدی سراغ ما ؟

    _: خودتم میدونی داری چرت میگی ، اومدم جریانو بگی..

    آراد : جریان !! هیچی شهداد نامزد کرده با هم خوشن حالا برو..

    پوزخندی زدم : همه چیو میدونم از اول تعریف کن درست بدونم چه خبره ، این همه راه نیومدم شرو ور بشنوم .. ( این من بودم این جوری حرف میزدم؟! حالیم نبود باید میفهمیدم چه اتفاقایی افتاده !! یعنی بازم انتخابم اشتباه بود پس وای بر من ..
    آراد گفت: چی میدونی؟!

    _: دکتر سرمد گفت که شهدادبه جرم قتل نامزدش زندانه..

    آراد : چی فکر میکنی؟

    _: نمیتونم و نمیخوام باور کنم .. نمیدونم فقط یه جورایی بهش اعتماد دارم...

    آراد : اون روز که اومدیم تهران وقتی تو با اون پسره ی احمق میرقصیدی گوشی شهداد زنگ خورد ، بهداد تهدید کرد اگه همون موقع مهمونیو ترک نکنیم اتفاق بدی برای گلی میوفته ..میخواستیم اهمیت ندیم ولی هرچی به گلی زنگ زدیم جواب نداد به هتل زنگ زدیم جواب دادن رفته بیرون دیگه نمیتونستیم صبر کنیم باید میرفتیم..

    _: پس چرا تلفن های منو جواب ندادین

    آراد: شهداده دیگه ! اول ترسید تو بفهمی پاشی راه بیوفتی بیای برات خطرناک باشه.. بعدم بهداد دوباره تماس گرفت که اگه با تو تماس بگیریم تو ،تو دردسر میوفتی
    شهداد اعتقاد داشت با توجه به گذشته ی تو هیچی مثل خبر ازدواجش نمیتونه تو رو بهم بریزه و تو ازش دل بکنی .. نمیدونست تو بد پیله ای و ولش نمیکنی..
    اشتباه شهداد این بود که جریانو به بهداد گفت اونم یکیو معرفی کرد که شهداد کلی تعجب کرد!! آزیتا ایزدی ، یکی از دانشجو هاش..
    اسم برا من آشنا بود ، کجا شنیدم .. کجا شنیدمممم .. آهان

    _: من میشناسمش .. اونو تو دانشگاه دیدم فکر کرد من دنبال شهدادم ، منو تهدید کرد که اگه پاتو کفشش بکنم پامو قطع میکنه ..

    آراد : واقعآ !! میدونی اونم یه فریب خورده ی گروه بهداد بوده؟! شبی که رفتیم باهاش قرار بذاریم که این نقشه بازی بشه فقط برا این که تو رو دلسرد کنیم و واقعآ شهداد اونو نمیخواد قبول کرد ، اما 2-3روز بعد خواستگاری دبه کرد .. شهداد
    از خونواده اش اجازه گرفت تا با آزی برن بیرون تا همدیگه رو بیشتر بشناسن !!!
    ولی معلوم نشد چه طور سر از خونه ی شهداد در آوردن .. بعد از این که به دختره تجاوز کرده بودن ، کشته بودنش !! پلیس زمانی رسیده بود که شهداد با اسلحه بالا سره دختره وایساده بوده.. همسایه ها صداهای مشکوک از تو خونه شنیده بودن زنگ زدن صدو ده بعد از اون صدای شلیک چند تا گلوله رو شنیده بودن ..

    _: شهداد خودش چی میگه ؟

    آراد : میگه آزی نیومد تو کافی شاپ گفت ابمیوه بگیر تو ماشن بخوریم وقتی شهداد با آبمیوه برمیگرده ازش بستنی هم میخواد شهداد نمیخواسته وقت تلف شه میخواسته زودتر حرفاشو بزنه ولی آزی اصرار میکنه شهدادم قبول میکنه بعد از این که شهداد آبمیوه رو میخوره بیهوش میشه و وقتی به هوش میاد برهنه اسلحه به دست کنار بدن برهنه ی آزی رو زمین بوده .. آزی قبل از مرگ شکنجه شده بوده .. حالام پدرو مادرش مقدار دیه ای رو که لازمه آماده کردن تا شهداد اعدام شه..
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 03:31 PM

  12. 125 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , ..nafise.. , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , dokhibabash , ebrahimi.fari , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , noora86 , noshafarin , paria_pari , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار

  13. Top | #37

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    _: کار خودشه کار اون بهداد کثافته !!
    دوباره گوشی قدیمیه رو درآوردم هنوز تو پوشه ی پیامکام رو آدرس آراد بود .. شماره ی بهدادو گرفتم جواب داد: بنال !!

    _: کثافت کار خودته نه !! کار خود بیشرفته !!

    صدای قهقه ش پیچید : گفته بودم کسی که دورم بزنه بد میبینه .. گفته بودم منو نپیچون میپیچونمت ..هنوز کارم باهت تموم نشده منتظر ادامه ش باش!! تماسو قطع کرد..
    رو کردم به آراد میخوام شهدادو ببینم !!

    آراد : مگه الکیه !! مگه به هرکس اجازه میدن !!

    _: من نمیدونم .. من فقط میخوام شهدادو بینم..

    آراد: ببینم چه کار میتونم بکنم ولی قول نمیدم..

    چند روزی آراد دنبال کارا بود تا من بتونم به دیدن شهداد برم.. یه روز که تو خونه نشسته بودم گوشیم زنگ خورد !! بهدادبود: هوی .. میدونی اون کثافت چه طوری آزاد میشه ؟ فقط به دست تو کافیه تو یه مدت با من همراه بشی و منو سر حال کنی بعد اون آزاد میشه منم تو رو مثه یه توفاله پرت میکنم طرفش..

    میدونستم دروغ میگه ولی قبول کردم ، میخواستم ازش اعتراف بگیرم .. یه رم خریدم که میتونستم باهاش حدود چهار پنج ساعت مکالمه رو ضبط کنم اگه حاشیه نمیرفتو همه چیو زود میگفت درست میشد من اگه کشته میشدم هم برام مهم نبود

    باهاش قرار گذاشتم هروقت شهدادو دیدم بعدش برم پیش اونو خودمو تقدیمش کنم.. من میخواستم اسم شهداد پاک باشه ..حتی اگه آزاد نمیشد و اعدامش میکردن بعد میفهمیدنم مهم نبود مهم پاک بودنش بود..

    بالاخره بعد از چند روز دوندگی آراد تونست برام وقت ملاقات بگیره ، ولی شهداد نمیدونست قراره من برم ملاقاتش وگرنه اجازه نمیداد..

    رفتم تو اتاقی که قرار بود شهدادو ببینم ..یه میز بودو دوتا صندلی روی صندلی که پشت به در بود نشستم از در که اومد نفهمید منم ولی بعدش یه باره گفت مهراوه!! از کجا فهمید منم من که چادر سرم بودو پشتم بهش بود ..برگشتم به هم نگا کردیم چه قدر دلم واسه نگاش تنگ بود چرا من این مردو انقد زیاد دوست داشتم !! مگه چند دفعه دیده بودمش !! چرا حاضر بودم به خاطرش هر کاری بکنم !!
    مگه نه اینکه اونم به خاطر من اینجا بود!

    اومد جلو روبه روم وایساد : همه کار کردم که تو نیای ..خواستم نباشم تا باشی
    عزیز خانم برو ، تو رو به مقدساتت برو.. من سفیر مرگم برات ، برو نذار باعث مرگ عزیزترینم بشم ..
    هیچی نمیگفتم فقط براش یه شعر زمزمه کردم:
    بی تو امشب دارم آتیش میگیرم تو نباشی تکو تنها میمیرم
    دل تنگم دیگه طاقت نداره باخیالت دوباره جون میگیرم
    تو نخواستی که به یادم بمونی تو سکوت شب سردم بخونی
    تو میخواستی پا بذاری روی قلبم که شکستی دلمو خوب میدونی
    کاش تو رو باز ندیده بودم دل از عشقت بریده بودم
    هنوزم به پات نشستم یاد تو هستم
    یه روز هدیه داد عطش چشات به من خسته تب دستاتو
    تا تو رو دیدم دل به تو دادم غم بیکسی رفت از یادم
    تو بگو چرا رفتی از پیشم اگه بد کردم خوبه تو میشم
    جای عاشقی جای دل بستن با یه اشتباه دلمو نشکن
    کاش تورو باز ندیده بودم دل از عشقت بریده بودم
    هنوز به پات نشستم یاد تو هستم

    هردو مون اشک میریختیم من صدای جالبی نداشتم موسیقیم نمیدونستم ولی این شعر نیاز به این چیزا نداشت مهم این بود که دل هردو مون باهاش لرزیده بود..

    _: نگران نباش هرکاری بتونم میکنم که این لکه از اسمت پاک شه..

    شهداد : تو هیچ کاری نمیکنی میری دنبال زندگیت..

    _: من الانم دنبال زندگیمم که اینجام .. به طرف در خروج رفتم به سمتش برگشتم : کاش تو رو باز ندیده بودم.. تمام دردسرات به خاطر منه وگرنه الان راحتو آسوده بودی..

    اخم بامزه ای کرد: ا روزی که دیدمت تازه معنیه زندگیو فهمیدم .. اگه تو رو نمیدیدم معنی واقعی عشقو نمیفهمیدم..

    از در زدم بیرون دیگه بجز اون هیچی مهم نبود به طرف محل قرارم با بهداد رفتم..
    میدونستم جیزه خوبی در انتظارم نیست ، به محل قرارمون رسیدم یه بنز با شیشه های دودی که داخلش اصلآ معلوم نبودو چندتا ماشین دیگه اونجا بودن ، مردک احمق فک کرده کیه که انقد خدمو حشمم دور خودش جمع کرده ..در عقب بنزه باز شد رفتم جلو سرمو خم کردم یه نگا تو ماشین انداختم ، خودش بود با یه خنده ی زشت ! سوار شدم کنارش نشستم..

    تحمل نگاه هیزو کثیفش برام سخت بود :
    به دلدارت سلام میرسوندی!! ( برام مهم نبود چی میگه فقط هدفم مهم بود..)
    سکوت کردم ، دلم نمیخواست باهاش هم کلام بشم..
    یه شربت داد خوردم دیگه چیزی نفهمیدم ..
    وقتی به هوش اومدم توی یه اتاق خواب بودم هیچی از لوازمم نبود .. وای نه من گوشیمو میخواستم ای وای فکر اینجا شو نکرده بودم .. دستو پامو به تخت بسته بودن
    صدایی نکردم اگه صدا میکردم زودتر میومد .. ساکتو آروم گریه میکردم ..وای دیگه نمیتونم کاری بکنم هیچ کس نمیدونه من اینجام .. هیچ وسیله ام ندارم که به کسی خبر بدم تازه آدرسم که ندارم..

    در باز شد اومد تو یه بطری دستش بود با دو تا جام کنارم روی تخت نشست..
    دستات درد میکنه عیب نداره عادت میکنی ..میدونی دوست دارم وقت با کسیم رنجو تو چشماش ببینم خیلی مزه میده .. خودتو برای یه برنامه ی چند ساعته آماده کن..

    جام هارو پر کرد : نه الان به تو نمیدم چون بدنت سست میشه دردو احساس نمیکنی مزه نمیده.. تا تو یه کم دیگه حرص میخوری منم برم وسایلمو بیارم..

    وسایلش چندتا چیز بود یه سیخ فکر کنم سیخ داغم کنه ،بعد یه شلاق بود یه دسته ی کلفت داشت چند رشته کمربند بهش آویزون بود..

    بهداد: خوب حالا شروع میکنیم اگه مثه اون دوسته احمقت باشی اتفاق بدی برات نمیوفته و بعدم میفرستمت یه جای خوش آب و هوا ولی اگه مثه اون دختره نامزده داداشم باشی مجبورم بکشمت حالا کدومو دوست داری هان؟
    وای چه قدر درد داشت ، این شلاق بود یا گوله ی آتیش ؟! هر بار که ضربه میزد تا اعماق وجودم میسوخت..
    زبونم بند اومده بود نمیتونستم حرف بزنم .. منظورش از دوستم کی بود؟

    با صدای خفه گفتم : کدوم دوستم ؟

    بهداد: اون که اول دوستت بود بعد شد جاسوس من که خبرای تو رو بیاره.. ولی تو و اون دوست زبون نفهمت بهش اعتماد نداشتین یکی در میون خبر میاورد آخرم یه چند وقتی زیر دستم بود بعدم فرستادمش شیخ نشین عرب و حالا واسه خودش حال میکنه ،اما اون یکی دوست کثافتت ..( واااییی درد داشت دردداشت مردم ..شلاق نبود از هر تیغی برنده تر بود) نفهمیدیم چه طوری رفت کجا رفت هیچ خبری ازش نیست تو ام نمیدونی کجاس میدونم ..

    اون یکی نامزد داداشمون ، ایکبیری بد دندون گرد بود منم مجبور شدم بکشمش خونش بیوفته گردن داداش.. اول نمیخواستم بکشمش فقط یه هم خوابی بعدم تا آخر عمر چال گردن داداش ..بعدم منو تو ولی سگ پدر بد کنه ای بود ..دندونشم حسابی گردبود دیدم خونش از خودش بهتره..

    میدونی من جغد شومم از بدو تولدم جغد شوم بودم.. اول مادرمو منزوی کردم بعد باعث مرگش شدم باعث مرگ مادربزرگ من بودم..
    کبوتر صلح اون داداش ابلهم بود هرجا بود محبت بود عشق بود حتی بین دخترا بازم اون مطرح بود ..تا سرایدار باغ هواشو داشت ..فهمیده بود براش نقشه دارم میخواست بهش بگه ..خوب بهتر بود بمیره..
    اون علی بیشعور که زیر بار نرفت گفت پول حروم نمی خورم داشت موی دماغ میشد باید میرفت .. فرزاد احمق که خیال میکرد پول علف خرسه باید میمرد تا بفهمه یه من ماست چه قدر کره میده.. پدر زبون نفهمت !!نمیدونم چرا باید میمرد اونو دیگه از قاتلش بپرس چون اونو دکترشو من نکشتم کار من نبود..

    تمام تنم درد میکرد با هر اسمی که میگفت یه شلاق میخوردم..تمام نیرومو جمع کردم پس پدرمو کی کشت ؟!

    لباسی تنم نبود ضربه ها اونقدر محکم بود که لباسامو پاره کرده بود اونام که مونده بود خودش مثل سگ دریده بود.. وقتی اسم قاتل پدرو گفت صداش توی یه صدا گم شد خونه کاملآ محاصره س تسلیم شین .. یعنی کی خبرشون کرده بود؟!
    هیچ چیز قابل تشخیص نبود .............................................


    خوب .. فصل اول تموم شد..
    وارد فصل دوم میشیم که شهداد برامون بازگو میکنه
    خوشحال باشین آخراشه از دستم خلاص میشین



    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 04:00 PM

  14. 125 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , ..nafise.. , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , goldoneh1228 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , jnashenakhte , jojomin , khademre , liba , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , noora86 , noshafarin , paria_pari , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , ROZ GOL , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , شایان20 , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار , کایسا

  15. Top | #38

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    به نام حضرت دوست

    با یاری خدا و حمایت های شما عزیزان که منت سرم گذاشتید همراهیم کردید ، نظرها تونو گفتید و به من اعتماد به نفس دادید ، فصل دوم رو شروع میکنم..

    فصل دوم رو از زبون شهدادمینویسم متوجه میشید چرا !! یک سری اطلاعات که هنوز برامون مجهوله رو شهدادبرامون روشن میکنه..

    درآخر باید بگم واقعآ جای باران عزیزم خالیه ، واقعآ دلم براش تنگه .. امیدوارم زودتر همراهمون بشه.. و همین جا ازش تشکر میکنم به خاطر تمام همکاری ها و همفکری هاش

    در پناه یار


    ______________________________________________


    صدای به هم خوردن در اضطرابمو بیشتر کرد !اگه بازم حرف گوش نده! اگه دنبال بهداد بره ! من باید چه کار کنم ؟!
    حاضرم به خاطرش جونمو بدم راحت بدستش نیاوردم که راحت از دست بدمش !!

    سربازه منو با دست تکون داد : کجایی بابا ده دفه صدات کردم !!
    __: میخوام تلفن کنم خیلی ضروریه ..

    سرباز: حالا بیا بریم تو بندت تا بعد ..(دنبالش راه افتادم ..)

    باید با آراد تماس میگرفتم و موضوعو باهاش در میون میذاشتم .. ولی نه طول میکشید باید با سرگرد تماس میگرفتم این بهتر بود.. راجع به تصمیم مهراوه باید با سرگرد حرف میزدمو ازش کمک میخواستم..

    3-4 روز بعد..
    بعد از صبحونه رفتم تو سلولم .. تصمیم داشتم خاطراتمو بنویسم و بفرستم برا مهراوه.. مهراوه .. مهراوه ی من .. من خیلی خوش شانس بودم که خدا الهه ی شرقشو رو به من داده بود.. چه شب ها که تو مناجاتم اونو از خدا خواسته بودم.. چه قدر دلم براش شور میزد..
    تو همین فکرا بودم که یکی از هم بندام گفت : إ !! دکی جون کجایی ؟! دو ساعته صدات میکنن ..
    از جام بلند شدم .. بهم خبر دادن باید وسایلمو بردارم برم !! داشتم شاخ درمیاوردم یعنی چی شده بود دوباره دلم بد جور شور میزد سریع لباسا و وسایلمو برداشتم و از بچه ها خداحافظی کردمو از زندون زدم بیرون

    بیرون از زندان آراد با دکتر سرمد منتظرم بود ولی مهراوه نبود .دیگه دلم میخواست بترکه..

    با دکتر سلامو علیک کردم منو تو آغوشش گرفت : پسر تو که مارو کشتی .. امیدوارم هیچ وقت دیگه گذرت به این جور جاها نیوفته..

    آراد بغلم کرد: وای چه قدر فرق کردی درست مثل تهران !!

    با مشت زدم رو شونه اش : مزه نریز بچه !! چه خبر؟ چه جوری منو آوردی بیرون..

    آراد من نیاوردمت بیرون .. خودشون خسته شدن فرستادنت بیرون ..

    _: بچه کی بزرگ میشی ؟!

    آراد: عجله ای ندارم ..همین طوری خوبه..
    باز شروع کرد شروعم بکنه دیگه هیچ کس نمیتونه ساکتش کرد..به زور کردمش تو ماشین نمیدونم چرا این قدر شیطونی میکرد ..دستمو گذاشتم رو دهنش تا دیگه صداش در نیاد : خوب حالا به من بگید چی شده ؟!

    دکتر گفت : یه کم صبر کن همه چیو بهت میگیم اول برو خونه یه صفایی به خودت بعد..

    رفتم خونه دوشی گرفتم ، لباسامو عوض کردم آراد و دکتر منتظر من بودن معلوم نبود می خوان منو کجا ببرن ولی یه چیزو پنهان میکردن و مضطرب به نظر میرسیدن..

    سوار ماشین آراد حرکت کرد .. دیگه هیچ کدوم حرف نمیزدن هرچی جلوتر میرفتیم چهره ی آراد بیشتر تو هم میرفت..

    ماشینو نگه داشت !! ولی اینجا بیمارستان بود!! یعنی چی شده ؟ برگشتم سمتش ، دستشو رو شونه ام گذاشت و فشار بهش داد و با نگاش در ورودو نشون داد یعنی بریم تو.. دستا و پاهام میلرزید باز دل شوره به جونم افتاد ..
    با آسانسور رفتیم طبقه ی سوم حاضر بودم بمیرم ولی مهراوه ی من اینجا نباشه.. خدایا کمکم کن
    به طبقه ی مقصد رسیدیم آراد کمک کرد از اتاقک آسانسور برم بیرون.. رفتیم سمت Icu چشمامو بستم دیگه توان نداشتم..

    صدای دکترو شنیدم : شهداد !! خودتو حفظ کن پسر !! باید نشون بدی چه قدر مقاومی ..
    نه مقاوم نبودم ..اگه مهراوه اینجا باشه میمیرم!! چشامو باز کردم صدای فریادم تو بیمارستان پیچید ..

    باورم نمیشد تمام عشقم، زندگیم اونجا روی تخت افتاده بود ..بی هوش بود و بدن باند پیچی شدش زیراون همه سیم دلو ریش میکرد .. آراد نگهم داشت تا نیوفتم دستمو رو شیشه گذاشتمو پیشونیمو به شیشه تکیه دادم .. چه قدر سخته عزیزی رو به این حال دیدن ..خدا برا کسی نیاره این روزو که من داشتم
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 04:07 PM

  16. 132 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , ..nafise.. , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , Elahesharghi , faezeh88 , faghatdream , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , goldoneh1228 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , liba , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , noora86 , noshafarin , paria_pari , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , ROZ GOL , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , ssoudeh , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zohrehm64 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار , کایسا

  17. Top | #39

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    همون طور که به شیشه چسبیده بودم یاد اولین باری که دیدمش افتادم .. به نظرم تیپش خاص بود ، تا اونموقع هیچ دختری توجهمو جلب نکرده بود .. تو همین فکرا بودم که صدای زنونه ای منو به خودم آورد!!برگشتم نزدیک بود از تعجب شاخ درآرم!! مامان لیلای مهراوه بود که منو صدا میکرد!!

    لیلا : دکتر!! سلام خوبین؟

    اونقد تو شوک بودم که نتونستم جوابشو بدم فقط سرمو تکون دادم ، ادامه داد: میبینی دخترکمو !! خدا نشناس بد جور شکنجه اش کرده بود .. دیر رسیدیم خیلی دیر رسیدیم.. وقتی رسیدیم که بچه ام با مرگ فاصله ای نداشت ..

    با صدای خفه ای پرسیدم : حالا چه طوره دکترش چی میگه ؟

    لیلا : وضعیت خوبی نداره..(آهه دردناکی از دلم کشیدم چشمام اشک زد) دکترش میگه وضعیت هوشیاری خوبی نداره ، هیچ تلاشی نمیکنه .. معتقده اگه همین طور پیش بره دچار مرگ مغزی میشه ..
    به دیوار تکیه دادم و سر خوردمو رو زمین نشستم..دیگه نتونستم طاقت بیارم از ته دلم زجه میزدم اگه مهراوه مو از دست میدادم میشدم یه مرده ی متحرک ..آراد کنارم سر پنجه نشست ، بغلم کرده بودو همراه من اشک میریخت..خیلی به هم ریخته بودم.. مثه بچه ها شده بود : من مهراوه مو میخوام کاش میمردم ولی اون سالم میموند کاش هیچوقت حسمو درک نمیکرد..
    آرادو دکتر دلداریم میدادن اما هیچی نمیتونست آرومم کنه ..

    صدای گلی رو تشخیص دادم : شهداد بلند شو از دکتر اجازه گرفتم بری تو ببینیش..

    نفهمیدم چه جوری از زمین جدا شدمو ایستادم : میتونم ببینمش ؟!

    سرشو تکون داد : آره ، ولی خیلی کوتاه ..
    همینشم غنیمت بود باید میرفتم ، باید میرفتم باهاش حرف میزدم شاید یه کم آروم میشدم.. گان مخصوصو پوشیدم و رفتم پیشش ساکتو آروم خوابیده بود .. یاد آخرین نگاهش که افتادم جیگرمو آتیش زد .. رفتم کنارش دستشو که آنژیو داشت آروم نوازش کردم ..خیلی آروم لبامو رو پیشونیش گذاشتمو طعم اولین بوسه رو چشیدم خدا منو ببخشه ولی دیگه نمیتونستم طاقت بیارم..

    شروع کردم به حرف زدن : سلام سرتق خانم ، بالاخره کار خودتو کردی ؟! دلت خنک شد خان داداشم افتاد زندون من که هنوز نفهمیدم چه اتفاقی افتاده اما تنتو چرب کن برا یه تنبیه حسابی که حرف بزرگ ترتو گوش نکردی..

    اشکام دیگه تحملشون تموم شد و از تو چشام زدن بیرون: مهراوه ی من،
    الاهه ی شرق من ، میدونم که فک میکردی تو بودی که اول منو دیدی ولی خانمی باید بدونی من بودم اول تو رو دیدم ،من بودم تو روز خاک سپاری بابات نتونستم ازت چشم بردارم بعدم وقتی برگشتم تهران دیدم ای دل غافل دلمو پیش یه چشم شوخ شیرازی جا گذاشتمو !! (دستمو رو انگشتاش گذاشتم )
    خانم قشنگم ، تو شدی دلیل اشک ریختن شبام .. انقد در خونه ی خدا رو زدم که بهم رحم کردو تو رو برام فرستاد ..

    در باز شد ، گلی بود : مجنون جان پاشو بیا بیرون لیلی باید استراحت کنه ..

    دلم گرفت وقتم تموم شده باید میرفتم آروم زیر گوشش گفتم: من میرم اما برمیگردم ، این دکترا همشون دیوونن فک کردن میتونن منو تو رو از هم جدا کنن ،
    خوب استراحت کن خانمی ، اومدم باید چشاتو باز کنی دیگه خواب بسه..
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 04:23 PM

  18. 131 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , ..nafise.. , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , crimson love , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , Elahesharghi , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fatima983 , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , goldoneh1228 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , liba , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , noora86 , noshafarin , paria_pari , perijooon , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , rogzana , roya1365 , ROZ GOL , Rozi-Par , sabah70 , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , zohrehm64 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , سوداااااااااا , شایان20 , شرقي , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , مامان اقدس , ماه سیما , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , همیشه بی نشان , ویشار , کایسا

  19. Top | #40

    تاریخ عضویت
    2012,06,26
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    589
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,558
    تشکر شده 59,237 در 587 پست

    پیش فرض

    از اتاق اومدم بیرون ، یه سرباز برا محافظت پشت در اتاقش نشسته بود..
    آراد جلو اومد: این سربازه کی اومد؟!

    آراد : بود .. ولی تو انقد حواست پرت بود متوجه نشدی..( سری تکون دادم) خوب بریم اینجا که دیگه کاری نداریم !!

    _: آره !! شما برید ولی من میمونم !! تمام زندگیو کار من اینجاس یه لحظه م تنهاش نمیذارم..

    آراد: یعنی نمیخوای حقایقو بشنوی؟!

    _: ترجیح میدم مهراوه باشه با هم بشنویم ..

    آراد: نمیدونم هر کاری فکر میکنی درسته انجام بده ..ولی برا روز دادگاه حتمآ باید باشی ..
    حرفشو تأیید کردم .. خداحافظی کردو رفت ..

    برگشتم سمت اتاقش از پشت شیشه نگاش کردم : خدیا کمکمون کن ! خدایا ازش نمیگذرم ، بعضیا میگن میگذریم شفا بگیره !! ولی من میمونمو شفاشو میخوام ..میدونم این چیزی که میخوام قطره ای از دریای بیکران قدرتت نیست پس به سرم منت بذار مهراوه مو برگردون !! از همین لحظه و همین جا شروع میکنم هر روز تا زمانی که زنده ام برا سلامتیش نماز میخونم و سوره ای از قرآن .. ولی ازش نمیگذزم !!
    رفتم وضو گرفتم ، تو نماز خونه نمازو سوره رو خوندم همون جا نشستم و شروع کردم به نوشتن خاطراتم برا عزیزم..
    عزیز دل شهداد!! مقداری از زندگیمو میدونی ، حالا اونچه رو که نگفتم و باید بدونی برات مینویسم ..

    بعد از جریان اختلاس بهداد تو پروژه ی پاساژ و قتل علی چون هیچ مدرکی برای اثبات نداشتیم کاری از دستمون بر نمیومد کسی رو هم که آراد فرستاده بود اونقدر کار کشته نبود که بتونه مدارکی برامون بدست بیاره ، برای همین رفتیم سراغ یکی از دوستای آراد که سرگرد آگاهی بود .. ماجرا رو براش گفتیم ، قرار شد با کمک هم موضوع رو پیگیری کنیم .. عاملین نفوذی اونا خیلی خبره بودن و به نتایج خوبی رسیدیم .. فهمیدیم این بار بهداد برا نقشه اش یه مجری انتخاب کرده به اسم خسروی و خودش کاملآ در سایه نشسته .. خسروی هم شخصی به اسم فرزادو خبیری رو جلو انداخته که از طریق اون وارد زندگی شما بشه ..
    بله عزیز دل !! فرزاد از همون اول با نقشه وارد زندگیت شد ولی چرا یه مدت رفت و دوباره برگشت رو ما هم نمیدونیم .. خلاصه بچه های نفوذی خبر دادن فرزاد داره از لندن برمیگرده .. مأمور ما هم باهاش برمیگشت از اونجایی که به مأمورمون مشکوک شده بود من باید میومدم فرودگاه فرزادو زیر نظر میگرفتم و اون مهره مون از بازی خارج میشد .. منم تغییر چهره دادم چون میدونستیم ممکنه شناسایی بشم اونجا برای اولین بار تو رو دیدم به نظرم از دیدن فرزاد خوشحال نشدی .. نمیدونم چرا ولی توجهم بهت جلب شد.. من فقط باید تا زمانیکه فرزاد میومد شیراز و مستقر میشد میوندم بعد باید برمیگشتم .. چون ممکن بود شناسایی بشم .. فرزاد اومد خونه ی شما و تا دو سه روزی که موندم توی هیچ هتلی مستقر نشد ما به این نتیجه رسیدیم که تو خونه ی شما مونده
    من باید برگشتم .. تو این مدت مجبور شدم چند بار تو رو تعقیب کنم !! دیدم چه قدر ساده ای هیچ جایی غیر از خونه و شرکت نمیرفتی دوستتم فقط نگار بود .. البته اون موقع نمیدونستم کیه بعدآ فهمیدم .. وقتی برگشتم تورو با چند تا دختری که دورو برم بودن مقایسه کردم !! واقعآ برام عجیب بود نباید با دیگران برام فرق میکردی ولی نمیتونستم بهت فکر نکنم یواش یواش فکرمو پر کردی ، هنوز احساس میکردم یه جور دلسوزیه که طعمه ی گرگی به اسم فرزاد شدی ومقصرم برادر منه ولی وقتی خودمو تو جاده ی قم دیدم فهمیدم نه !! دارم سر میخورم.. رفتم حرم حضرت معصومه اونجا نمازی خوندمو از خدا خواستم کمکم کنه ، اگه بیراهه میرم برم گردونه !!
    راه افتادم به سمت شیراز که ای کاش نمیومدم !! یعنی نمیدونم شاید باید میومدم !! آدمای بهداد ردمو زده بودن .. شاید واسه خاطر همین بود که بهداد تو رو انتخاب کرد که وارد زندگی من بشی !!
    شاید فهمیده بود برادرش یه جورایی سر خورده !! اما نمیدونم چرا از بقیه کارا سر در نیاورد شایدم میدونستو میخواست با من بازی کنه!! نمیدونم..
    ویرایش توسط nady48 : 2012,12,24 در ساعت ساعت : 04:36 PM

  20. 128 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , ..nafise.. , aflak , afsaneh52 , amordad65 , anna43 , Anolin , aphroodit , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , chobiiin , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , Elahesharghi , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , goldoneh1228 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , helinda , homa41 , Honey_fa , iboys , Is_Tak , jnashenakhte , jojomin , khademre , khatereh14 , lalehjoon , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , mahsa/// , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , mishapasha , morvaride , n.sh. , nafas44 , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , noora86 , noshafarin , p.gh , paria_pari , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , ROZ GOL , Rozi-Par , sabzapari , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sanaz26 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-68 , sirius , Sokout , ssoudeh , takshakh2838 , talkhoon , tama1011 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~nas!m~ , آتری , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , دلارام20 , روژان6815 , سرای بانو , سرتق , سوداااااااااا , شایان20 , شرقي , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , مامان اقدس , ماه سیما , میم. , نازبو , نسرین... , همیشه بی نشان , ویشار , کایسا , ღ Seti ღ , •●شقایق●•

صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان بی تو امشب (جلد دوم) | باران احتشام و Nady کاربران انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 2013,07,12, ساعت : 02:26 PM
  2. بی تو امشب (جلد دوم) | باران احتشام و Nady کاربران انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 2013,07,11, ساعت : 11:53 AM
  3. رمان گوش کن به صدای باران .. | کارگروهی کاربران انجمن
    توسط deragun در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 56
    آخرین نوشته: 2012,04,11, ساعت : 10:38 PM

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •