ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بی تو امشب (جلد دوم) | باران احتشام و Nady کاربران انجمن - صفحه 2
asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
76. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    20 26.32%
  • 20 تا 25

    27 35.53%
  • 25 تا 30

    11 14.47%
  • بالای 30

    18 23.68%
صفحه 2 از 12 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 111
  1. Top | #11

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از خواب بیدار شدم ، نمیدونم چه قدر خوابیده بودم فقط میدونم انرژی گرفته بودم و
    دیگه اثری از خستگی تو وجودم نبود.. نباید کم بیارم باید دوباره شروع کنم ..
    حولهامو برداشتم برم دوش بگیرم میخواستم اون چلمنگو برا شام ببرم هتل ..
    از اتتاق رفتم بیرون ، هال تاریک بود فقط دیوار کوب روشن بود ، نمدونم باز این نفله کجا رفته .. هه هه !!! نه بابا ترشی نخوره یه چی میشه ها!! خونه رو مرتب کرده بود و روی کاناپه زوار در رفته ی گوشه ی هال دراز کشیده بود به سمتش رفتم .. موسیقی با صدای خیلی کم از سیستم دربو داغونی که با خودش ازشیراز آورده بود به گوش میرسید..رفتم بالا سرش توجهی بهم نکرد !!
    زل زدم تو چشماش ، چشماشو باز کرد منو ندیده گرفتو چشماشو بست

    خودمو لوس کردم : اعظم ... اعظم جونم... گلم !! __ ..........
    ادامه دادم : قهری ؟ __ .........
    من : قهر نکن ،درکم کن.. __ ..........
    من : ببخشید دیگه .. خو منم ناراحتم دیگه ، تو این اوضاع واحوال اگه نتونم چکو پیدا کنم چه کنم ؟! ببخشید خاکه مناسبی سراغ دارید سرم بریزم ، شهزاده خانم؟
    خنده ی محوی رو لبهاش بود .. شونه ای ابلا انداختمو گفتم : اگه قهر کنی به ضررت میشه ها به من چه .. داشتم میرفتم طرف حموم ، زیر نظر داشتمش ، طوری که انگار با خودم حرف میزنم : به درک .. قهره که باشه !! بهتره من !! پول شام تو هتل استقلال موند تو جیبم...

    یهو از جاش پرید: بینم چی ویز ویزدی ؟
    ( نگاش نکردم و دو قدم رفتم ) دستمو کشیدو برم گردوند : اگه دروغ گفته باشی کاری میکنم دیگه دیگه دنبال چک بهدادنگردی ..

    __ : مگه قهر نبودی ؟

    با قلدری گفت: غلط کردی که من قهر باشم !!

    __ : إ ، پس چرا جوابمو نمدادی ؟

    طلبکارانه نگام کرد : عشقم نمکشید حرفیه ؟

    خندیدم ، خندید.. پرید رو کولم ، خیلی جدی گفتم پرنسس فیولا لنگ داره ؟
    با تعجب نگام کرد!!! در حالیکه آماده فرار بودم : گفتم اگه داره بیاره جلو تو پهن کنه !!!تازه فهمید منظورم چیه .. بهم حمله کرد ، فرار کردم دور اتاق میدوییدیم .. بالاخره پریدم تو حموم و درو قفل کردم ..
    با تهدید گفت: تا ابد که اون تو نمونی .. بالاخره میای بیرون دیگه..
    با صدای بلند خندیدم: نه !! فقط اونقدر میمونم که نشه برا شوم شب ببرمت هتل..
    محکم کوبید به در !! ووی ، خیلیه درو نشکست بیاد تو !!!
    اعظم: تو غلط میکنی !! میزنم اعلامیة میکنم به دیوار دیگه نخواد دنبال چک بگردی..
    هه .. چند دقیقه پیشم اینو گفته پس منظورش این بود .... ای بیمرام..
    __ : حیف از طرف یه کسی که خیلی عزیزه سفارش شدی ، وگرنه داغ شامو به دلت میذاشتم ... قوزمیت... شیر آبو باز کردم صداش تو صدای آّ گم شد..
    یه دوش درستوحسابی گرفتمو از حموم رفتم بیرون
    ویرایش توسط nady48 : 1391,08,06 در ساعت ساعت : 00:14

  2. 132 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *Peggy* , *رویا* , +Neda+ , .:BahaR:. , .ZeinaB. , afi jonz , afsaneh52 , anna43 , aras , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , independent , jnashenakhte , jooz , khademre , mahdiye** , mahi tak , mahr0kh , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noshafarin , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shakiba_2510 , Sokout , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , Tifani Jon , unichorn , vayi , vorooojak77 , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , اذری , النار , الهام4 , بازیگوش , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , هورسان , ویشار , کایسا

  3. Top | #12

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از حموم اومدم بیرون اعظم بهم چشم غره رفت ولی نمتونست تلافی کنه !! هه هه
    اونوقت دیگه از شام باکلاس خبری نبود .. مجبورش کردم اونم یه دوش بگیره .
    لباساشو انتخاب کردمو همونطور با حوله نشستم رو تخت ، به ساعت نگا کردم ..
    نه هنوز اونقدر دیر نبود پس میتونستم با آراد تماس بگیرم . شمارشو از جیب مانتوم آوردم دوباره بهش نگا کردم خوبه شماره همراهم داشت .. شماه رو گرفتم یه کم طول کشید تا جواب بده ..

    __ بله ؟ کمی خانمانه جواب دادم : سلام ، آقای دکتر صحت ؟ آراد صحت؟
    __ سلام ، خودم هستم چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟
    من: من مهراوه رادمنش هستم ، دکتر بسطامی شماره تونو به من دادن.. تا بتونم توسط شما از شرایط جلسات پنجشنبه با خبر بشم ..
    آراد : بله بله .. گفته بودن به من ، خوب هستید خانم رادمنش ؟
    __ : خوبم ، میتونم آدرس محل جلسات رو داشته باشم ؟
    آراد :بله حتمآ ،میتونم آدرسو براتون پیامک کنم ؟
    __ : ممنون میشم .. در ضمن کلاسها ساعت چند شروع میشن ؟
    آراد : ساعت 4 به بعد ..البته جلسات در منزل من تشکیل میشن ..خوشحالم که عضو جدیدی به جمعمون اضافه میشه..
    صداش خوش طنین بود واقآ بدرده دکلمه و شعر خونی میخورد
    __ : متشکرم ، سعادت باشه حتمآ مزاحم میشم ..
    آراد : خواهش میکنم .. منتظرتونیم..
    خداحافظی کردیم .. باخودم فکر کردم ، یعنی اینا با همه کسایی که میخوان برا اولین بار برن همینطور برخورد میکنن !! یه کم عجیب میزد .. یه نگاه سنگین باعث شد سرمو بلند کنم !! اعظم بود که از حموم امده بود و مثه بز زل زده به من ..
    __ هان چیه؟
    با اخم گفت : باز تک خوری ؟
    __ : نه قوربونت برم.. این جلسه بدرد تو نمیخوره ، بدرد منم نمیخوره !! یه سری آ دم نیمه دیوونه دور هم جمع میشن معلوم نیست میخوان چه کار کنن .. لباساتو گذاشتم بپوش مانتو سرمه ای خوشگلمو گذاشتم بپوشی با شال و جین سفیدم چه تیکه ای بشی امشب !!
    با هم از خونه یرون زدیم اعظم ساکت بود همش اظطراب داشت منم سکوت کردم تا تنش بیشتری بهش وارد نشه .. یه چند باری که با بابا امده بودم تهران شامو اونجا خورده بودیم یه چیزایی تو ذهنم بود ولی کامل بلد نبودم برا همین باز مجبور بودیم سؤال کنیم .. وقتی رسیدیم هیجان و اظطراب کاملآ تو چهره اعظم دیده میشد به دستشو تو دستم گرفتمو با آرامش براش سری تکون دادم لبخندی زدو از ماشین پیاده شد ..
    توی رستوران باز هردو ساکت بودیم ..سکوت اعظم از هیجان بود و مندر حال فکر کردن بودم

    کارهایی که مامان خواسته بود یکیشو انجام دادم ،یکی دیگه اش این بود که به لیلا تلفن کنم چه طور این کارو میکردم؟!
    اعظم خیلی با مزه شده بود میترسید دهن باز کنه به قول خودش سه کنه و گند بزنه ..با هر بدبختی بود غذاشو خورد ، فکر کنم هر جای دیگه غیر از اینجا بیشتر بهش خوش میگذشت..
    انتظار داشتم ازم دسری چیزی بخواد ولی بعد از غذا خیلی آروم گفت : میشه بریم!! منم قبول کردم.. تو راه برگشت باز هم ساکت بود!! به خونه که رسیدیم سریع رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد و خوابید.. این کارا ازش بعید بود !!
    پاپیش نشدم که علت سکوتشو بگه هر وقت خودش دوست داشت بهم میگفت..
    فکرم بد جور در گیر بود .. 2 روز دیگه روز جلسه بود ومن باید خودمو آماده میکردم..
    ویرایش توسط nady48 : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 14:13

  4. 142 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , *رویا* , +Neda+ , ..nafise.. , .:BahaR:. , .ZeinaB. , afi jonz , afsaneh52 , anna43 , Anolin , aras , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , helen888 , homa41 , Honey_fa , independent , jnashenakhte , jooz , khademre , mahdiye** , mahi tak , mahr0kh , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , paria_pari , parshang , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , اذری , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , ترنم , خانم فسقلی , دلارام20 , راحله غفوریان , روژان6815 , زوها , سرای بانو , سرتق , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , هورسان , ویشار , کایسا

  5. Top | #13

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من شناختی از شهداد و اعضای اون جلسه ی کوفتیش نداشتم پس بهتر بود تنها نرم .. زنگ زدم به نگار تا خودشو برسونه ..

    صدای نگار تو گوشم پیچید : سلام علکیم خانم ، یادی از ما کردی ؟
    نالیدم: تو که از حالو روزم خبر داری پس گلگی نکن ..
    نگار: درکت میکنم که دارم جوابتو میدم.
    __: چه خبر همه خوبن؟
    پوفی کرد : آره همه خوبن .. راستی بذار اول یه خبر خوب بدم بهت !! داری خاله میشی عوضی..
    خندیدم بعد از چند وقت یه خنده درست و حسابی کردم : اون ((عوضی)) آخر معنیش همون مبارکه بود .. دوباره هردو مون به صدای بلند خندیدیم..
    نگار : از خودت بگو ..
    __ : میگم برات ولی قبلش !! نگار میتونی بیای تهران میترشم تنها برم جلسه.
    نگار: این یعنی با دکی کنار اومدی .. آره؟
    _: آره عزیزم الانم من باید یکیو همرام ببرم میدونی که اعظمو نمیتونم ببرم پس مزاحم تو شدم ..
    دوباره خندید : چه کنم که نمیتونم رفیق نیمه راه باشم یعنی تو مرامم نیست ، فقط به اون مستر بهداد بگو بلیط بگیره
    قبول کردم برا بلیط زنگ بزنم خدا حافظی کردیم و تعریف کردنی ها رو گذاشتیم واسه وقتی همو ببنیم

    مجبور شدم دوباره با بهداد تماس بگیرم...
    خیلی سریع جواب داد : چه خبره بازم زنگ زدی بگی گند بالا آوردی ؟
    _ : سلام ، تماس گرفتم بگم برادرتون ازمن دعوت کردن در جلساتشون شرکت کنم !!

    با لحن مسخره : چه لفظ قلم ...فکر کردی کوه کندی هروقت چک دستت بود درسته.. حالا بگو ببینم چه خبر؟
    تمام اتفاقهایی که افتاده بودو براش گفتم بعدم ازش بلیط خواستم ، بی ادب بدون خداحافظی گوشیو قطع کرد.. خدایی برادرا خیلی فرق داشتن ، دکی مؤدبتر میزد ..
    یکی دو ساعت بد تماس گرفت: بلیط گرفتم ، ساعت 8 شب پروازشه .. بره فرودگاه از دفتر شرکت هواپیمایی اسمان بگیره..
    قطع کرد !! خدایی ادب مدب تعطیل چه زحمتی کشیده بودن والدینش !!فک کن..
    با نگار تماس گرفتمو ساعت حرکتشو بهش گفتم ....تصمیم گرفتیم واسه مراسم یه تیپ نیمه رسمی بزنیم بعد از اینکه خدا حافظی کردیم، رفتم تا برا خودم مانتو شلوار مناسبی بخرم ..وجدانی داداش بهداد هرچیش بد بود این یه کارش خوب بود هیچوقت حسابم خالی نبود البته منم زیاد اهل خرج نبودم ولی مرام میذاشت .. من خنگو بگو ...خب وظیفشه

    شب رفتم فرودگاه دنبال نگار .. به نظرم یه کم دمغ بود پرسیدم: چه خبر مادمازل؟
    نگاهی بهم کرد
    نگار- اول تو بگو من تعریفی زیادی ندارم ..( یه جورایی مشکوک میزد)
    _ولش کن اول یه کم دور دور کنیم بعد چند وقت همو دیدیم تو خونه با هم حرف میزنیم ..
    گشتی تو خیابونا زدیم شام خوردیم برا اعظمم خریدیم و رفتیم خونه

    به خونه که رسیدیم سریع یه کتری گذاشتم ...یه چایی تنبلی ( تی بگ ) درست کردمو با نگار رفتیم تو اتاق ، اعظمو با پس گردنی فرستادیم تو هال و دیگو علم کردیم تا کله پاچه ی افرادو بار بذاریم !!
    نگار : اول تو مو به مو بگو چی شده؟؟؟ چه کارا کردی؟؟؟ کجاها رفتی ؟
    منم شروع کردم از اول که رفتم دانشگاه تا تلفن به بهداد و اومدن خودش همه رو تعریف کردم.. وقتی خوابمو براش گفتم رفت تو فکر
    نگار نگاهی بهم کرد: یه چیزی بگم؟ ( سرمو تکون دادم )
    ادامه داد : ببین منو که میشناسی عاشق تعبیر خوابم تا حالا هزارتا کتابم درباره تعبیر خواب خوندم ...میدونی کفش توی خواب به همسر تعبیر میشه..(با تعجب نگاش کردم )
    خب ، شاید منظور مادرت این بوده که هم پایه خوبی برات پیدا میشه که میتونی همیشه بهش اعتماد کنی ..
    ای بابا چه دل خجسته ای این یکی داره ...همپایه می خوام چیکار تو این بدبختی
    نگار : اما راجع به لیلا .. مهراوه لیلا ...لیلا ...چه جوری بگم خیلی داغونه ....کاش لااقل تو پیشش بودی
    مخم هنگ کرد
    از روی تعجب سرمو تکون دارم
    -درست حرف بزن ببینم چی شده ؟!

    سری تکون داد : اون دختره ی زبون نفهم
    -کدوم دختره؟؟؟
    نگار-ای بابا هلنو میگم دمار از روزگار هممون درآوردن ...البته حال ماهانم تعریفی نداره ...یه جورایی داغونه
    -واسه چی ؟؟؟ اون که دیگه نباید غمش باشه هم یار و هم مال کامل در اختیارشه
    نگار پوزخند زد
    نگار-تو دیگه چقدر از مرحله پرتی....بابا ماهان و هلن دارن از هم جدا میشن

    دیگه چشمام کاملآ از حدقه زد بیرون !! ماهان از هلن جدا میشه نه نه این یکی دیگه تو کتم نمیره ...مگه همین هلن خانم نبود که آقا به خاطرش هجده ماه منو تو بی خبری گذاشت خودشو گم و گور کرد
    هجده ماه !!!! من احمق بیشعور به اون و به عشقش فکر میکردم و اون کنار عشق قدیمیش داشت واسه خودش کیف می کرد
    دل مهراوه ی بد بخت کیلو چند هلن خانومو عشقه .. حالا داره ازش جدا میشد ..خیلی خنده داره
    نگار : کجا رفتی خوش تیپ ؟!
    خنده ی کجی کردم: همین جام زیر سایه ی شوما ..
    اونم خندید: مهراوه اوضاع شرکت بهم ریخته خواهرت هم که بارداره و دیگه نمیتونه بیاد شرکت ، امیرحسینم که بدتر از همه گو.. گیجه گرفته یه طرف زنش یه طرف کارا ،ماهان هم عقلشو از دست داده و با همه دعوا داره روزی نیست یه بدبختیو به باد فحش و دریوری نگیره تازه بعدشم امیر حسین بدبخت باید گندگاریشو ماس مالی کنه...
    ولی از همشون بدتر لیلاست (اه کشید)خیلی تنها شده
    مامانت راست گفته کاش باهاش تماس بگیری..
    _چرا عین ادم نمی گی چش شده ؟؟؟
    نگار -حالا فعلا بزار کپمونو بزاریم ... فردا کلی کار داریم .. از جلسه که برگشتیم همه چیزو از سیر تا پیاز شده تا خود صبح برات میگم ..

    با التماس گفتم : نگار جونم ، تو رو خدا فردا خودتو جمعو جور کن ، یه وقت پسرای خوش تیپو نبینی دست و پاتو گم کنی بدبخت شیم بره پی کارش ..

    نگار چشم غره ای رفت که زنده باد ایزی لایف : کوفت ، خاک بر سر بی چشمو روت کنن .. این همه راه اومدم اینجا که تو هیچی ندار لیچار بارم کنی ، همون لیاقتته با اعظم بری ..خلایق هرچه لایق ..
    یکی زد پس گردنمو و رفت زیر پتو...دیگه هرچی صداش کردم و تکونش دادم محلم نداد یه خورده به در و دیوار نگاه کردم .... بالاخره منم خوابیدم..

    صبح که بیدار شدم نگار زودتر از من بیدار شده بود .از اتاق رفتم بیرون از حموم صدای آب میومد، اعظم که رو کاناپه خواب بود پس نگار رفته بود حموم..طفلک دیشب خیلی خسته شده بود ..رفتم تا براش یه صبحونه ی توپ درست کنم که دیدم !!
    به چه کرده این دختر بابا !! چه صبحانه ای انتظار مرا میکشید..
    خواستم برا خودم چایی بریزم که صداشو از پشت سرم شنیدم : صبر کن اعظم هم بیدار شه با هم صبحونه بخوریم...تنها صبحونه بخوریم ناراحت می شه
    با لبخند برگشتم طرفش که دیدم یه اخم غلیییظ تو چهره اشه ..
    اینم یه طوریش میشه ها
    __: اعظم ..اعظم ..(همین طور که صداش میکردم رفتم سمت هال ) اعظم.. اعظم
    تکونش دادم که یه دفه از جا پرید : چیه چته اول صبحی هی اعظم اعظم می کنی حرفای دم گوشیتون تموم شد یاد اعظم افتادین؟!
    خدایا اینو کجای دلم بذارم ؟ اون از اخمای نگار اینم از اخلاق سگیه این یکی..
    __: به درک بگیر بکپ ما رو باش که میخواستیم با خانوم صبحونه بخوریم..
    اعظم : دیشب منو مثه سگ از اتاق انداختین بیرون امروز میگین بیا صبحونه بخور!!کوفت بخورم بهتره..


    به سمت آشپزخونه میرفتم که دیدم از جاش پا شد رفت دستشویی...فکر کنم ادم شد ... لبخندی زدمو رفتم تا برا این دو تا سرتق چای بریزم.. جفتشون قهرن ..

    با صدای بلند داد زدم : ای بیچاره مهراوه ای بدبخت مهراوه !!

    نگار : چیه اول صبحی آلودگی صوتی ایجاد کردی ؟

    _: آخه جفتتون با من فلک زده قهرین..

    نگار: بابا قهر چیه؟ امیر حسین صبح زنگ زد..
    __: خب!!

    سری تکون داد: مثل اینکه لیلا حالش خیلی بده !! امیر گفت اگه می تونم دو سه روزی نگهش دارم ..
    استکان پر از چایی رو روی کابینت گذاشتم

    __: نگهش داری ؟! منظورت چیه ؟
    گفتم که لیلا این مدت خیلی عذاب کشیده.. قرار شد فردا که برگشتم شیراز لیلا رو
    ببرم پیش خودم..

    رفتم تو فکر یعنی برا لیلا چه اتفاقی افتاده بود ؟ مگه هلن چه به سرش آورده بود ؟ وای خدا به دادم برس .. تا وقتی که موضوع چک حل نشه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم..


    __________________________________________________ _____________________________________________
    ویرایش توسط nady48 : 1391,08,06 در ساعت ساعت : 21:58

  6. 139 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , ..nafise.. , .:BahaR:. , .ZeinaB. , afi jonz , afsaneh52 , anna43 , Anolin , aras , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , Elahesharghi , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , independent , jnashenakhte , jooz , khademre , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , mehrnoush_re , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noshafarin , parshang , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , Tifani Jon , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , اذری , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , ترنم , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان

  7. Top | #14

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض



    حدودای ساعت 3 بود که منو نگار حاضرو آماده به سمت خونه ی آراد راه افتادیم ، به نصیحت مامان که میگفت : ( آدم هر جا برا دفعه ی اول میره نباید دست خالی باشه ) منم یه دسته گل گرفتم خیلیم خوشگل بود .. مقصد ما سمت دربند بود ..
    یه کم طول کشید تا رسیدیم زنگ زدیم بعد از چند لحظه در باز شد ..این آیفون های تصویری هم چیزای خوبینا ..با نگار وارد حیاظ شدیم
    خونه ی آراد یه خونه ی ویلایی نه چندان بزرگ بود ..حیاطش به بزرگی حیاط ما نبود ولی با حال بود .. یه طرفش باغچه بود وطرف دیگه ش استخر .. چیزی که نظرمو جلب کرد تاب خوشملی بود که گوشه ی حیاط بود.. از توی حیاط به ایوان سرتاسری جلوی ساختمون پله داشت ..منو نگار در سکوت داشتیم میرفتیم سمت ساختمون که در باز شد و .. به به ... به به ..بب به به .. فکر کنم نگار بچم از دست رفت ..
    به بازوی من تکیه کرد و آروم گفت: اگه این آقا عضو رسمی باشن بنده از الان به طور رسمی عضویت خود رو اعلام مینمایم ..
    خنده امو قورت دادمو با بازوم فشاری به دستش دادم
    آقای جنتلمن جلو اومدن لباساش رسمی نبود ، خوب که مام لباس رسمی انتخاب نکرده بودیم .. یه تیشرت آستین بلند سبز پوشیده بود با شلوار کتون سفید .. قیافش بد نبود اونجور نبود که بگی ،وووو ، ولی بسیار بسیار خوش تیپ و خوش هیکل بودن ایشون !! نگار که از دست رفت به قول خودش ( رسمآ )
    آراد : خیر هنوز نرسیدن ،ولی تماس گرفتن تو راهن خودشونو میرسونن ، چون امروز سخرانی اول نوبت ایشونه ..
    ما رو به سمت ساختمون راهنمایی کرد .. داخل ساختمونم جالب بود از در که وارد شدیم یه راهرو بود سمت چپش یه اتاق بود سمت راست پذیرایی روبه رو هم که یه هال بزرگ بود ،سمت چپ هالم راه پله به سمت بالا بود مابین اتاقو پله ها دستشویی بود ..صندلی ها رو توی هال چیده بودن و به قول بجه ها جا استادی تو پذیرایی بود که با چار پنج تا پله از هال جدا میشد ..

    یه عده اومده بودن خیلی سرسری سلامو علیکی کردیم .. یکی از آقایون که حدودآ 50 ساله بود به استقبالمون اومد .. تیپت تو حلقم صد تا جوون لنگ بندازن جلو آقا ..
    آراد : دکتر برنا سرمد یکی از اساتید برجسته ی ما هستند .
    من و نگارم خودمونو معرفی کردیم ..همین موقع زنگ زدن آراد نمایشگرو نگا کردو گفت : دکتر بسطامی اومدن..
    سرمد آهی کشید انگار خیالش راحت شد .. شهداد با عجله وارد شد
    َشهداد: دیر که نکردم ؟
    چشمش به من و نگار افتاد .. سلامو علیکی کرد و رفت به سمت جایی که براش آماده شده بود
    آراد ما رو راهنمایی کرد به سمت صندلی ها مام نشستیم
    بعد از حدود یه ربع عده ی بیشتری اومدن تقریبآ تمام صندلیا پر شده بود ،شهداد نشست و با نام خدا شروع کرد.. اول از همه برای شرکتشون تشکر کرد و بعد گفت که صحبتاش راجع به مسائل روانشناسیه.. خیلی جالب بود درمورد کودک درون صحبت کرد ..وقتی از کودک هرکس گفت چهقدر دلم برا کودک خودم سوخت ..
    گفت که نباید کودک درونو سرکوب کرد بلکه باید خیلی آروم باهاش برخورد کنیم ..
    توی این مدت کودک من مش سرکوب شده بود .. اون میگفت وقتی کودکمون شروع به شیطنت کرد نباید باهاش وارد جنگ بشیم بلکه باید باآرامش باهاش رفتار کنیم تا از طغیانش دست بکشه .. من این چند وقته با کودکم مدام جنگیدم.. طفلی چه قدر بهش ظلم شده بود .. آروم با دست چپم دست راستمو نوازش کردم ، انگار میخواستم کودک درونمو نوازش کنم و ازش دلجویی کنم ..حرفای شهداد خیلی جالب بود تا اون موقع هیچوقت به درون خودم این طور نگاه نکرده بودم .. شاید اگر این چیزارو زودتر می دونستم با لیلا اون برخوردا رو نداشتم .. من اون زمان اجازه داده بودم کودکم سرکشی کنه ، و حالا مدام با خشونت سرکوبش کرده بودم ..یه بار تفریط ، یه بار افراطبعد از اینکه سخنرانی شهداد تمووم شد ، آراد برامون غزلی از حافظ خوند و بعدش یه قعه ادبی ازونایی که من دوست داشتم، خیلی به دلم نشست ..
    برنامه های خوبی داشتن ، در آخر هم یکی از اعضا برامون قطعه ای با سه تار اجرا کرد .. بعدش ازمون پذیرایی کردن راستی یادم رفت بگم آراد عزیز به خاطر دسته گل کلی تشکر کرد .. چه قدر خوبه آدم حرف بزرگترش یادش بمونه و آنها رو انجام بده ..
    شهداد جلو اومد روی یه صندلی نزدیک ما نشست و رو به من : کاش یکی از کارهاتونو برامون میخوندین ، شایدم این فقط یه بهانه بوده برای اینجا اومدن و شما هیچ ذوق ادبی ندارید ؟
    درسته من با نقشه اونجا رفته بودم ولی طرز برخوردش اصلآ خوب نبود
    با اخم گفتم : ببخشید من در جریان برنامه هاتون نبودم وگرنه حتمآ یکی از سیاه مشقامو میاوردم تا دکتر از صحت نظرشونو بپرسم..با پوزخندی که نشون میداد حرفمو باور نکرده : خلاصه بگم اگه برای استفاده از جلسات و بالا بردن اطلاعات عمومی تون اومدین خوش اومدین ولی اگه نقشه ی دیگه ای دارین وقت تونو تلف نکنین .. ( به خودش اشاره کرد ) نفوذ ناپذیره ..
    مردک احمق فکر کرده بود عاشقش شدم ، نمدونست عاشقیت به مهراوه ی بدبخت
    نیومده ..
    تا خواستم جوابشو بدم صدای دکتر سرمدو شنیدم که اعلام کرد جلسه ی بعدی خونه شهداده .. تو دلم کارخونه ی قند آره ..
    دکتر سرمد اومد پیش ما : خانمها امیدوارم دفعه ی اول و آخرتون نباشه ، باززم شما رو زیارت کنیم ..
    شهداد : من موقعیت رو براشون توضیح دادم ، دیگه خودشون میدونن که لازمه هفته ی دیگه بیان یا نه ؟
    دلم میخواست کودکمو ول کنم تا حقشو کف دستش بذاره ،ولی حیف که باید دستشو میگرفتم میرفتیم خونه !! الان وقتش نبود!!
    از جامون بلند شدیم و خداحافظی کردیم ..آراد تا کوچه همراهمون اومد
    سرش پایین بود : ببخشید .. به خاطر رفتار شهداد شرمندم ..مدتیه اخلاقش عوض شده قبلآ اینطوری نبود .. وقتی باهاتون صحبت میکرد شنیدم ولی اون موقع نمیشونستم چیزی بگم ،شرمنده
    گفتم : خواهش میکنم ، دشمنتون شرمنده ،دوستتون باید شرمنده باشه که غرور سرتاپاشو گرفته ، ولی یکی باید متوجه ش کنه غرور آدمو زمین میزنه..
    آراد : بله درست میگید ، در هر صورت مجدد عذر خواهی میکنم و برای جلسه ی بعد منتظرتونم .. رو کرد به نگار و گفت : منتظر شمام هستیم خانم برزگر..
    نگار : حتمآ مزاحم میشیم.. (( فکر کنم یه گالن آب قند لازمه ))
    خداحافظی کردیم و راه افتادیمیه کم که دور شدیم : خدایا نوکرتم ، خداااااااااااااا !! خدایا چاکرتم خداااااااا!!!!
    هفته ی دیگه خونه ی شهداد !!! هورااااااااااا

    نگار : او ، ایکبیری !! هفته ی دیگه چه بیای چه نیای !! من خودم رفتم کاریم به تو ندارم.. تمام

    یه لحظه برگشتم تگاش کردم : زهر مار باز تو یه پسر دیدی ما بدبخت شدیم!!

    با حالت بامزه ای سرشو کج کرد: پسر نگو بلا بگو !! این یه چی بود در حد جیییییگررر

    سری تکون دادم :خدا به داد برسه .. تا خونه گفتیمو خندیدیم بابا این کودکامونم دل دارن به خدا..
    نگار یه چی برا شام آماده کرد ..این دختر جز جیگر بازم نیست معلوم نیست باز رفته کدوم قبرستون

    یه جای ریختم رفتم تو هال : خوب ..نگار خانم نوبت شماس بنال بینیم شرکت چه خبر ؟

    نفسشو حبس کرد بعد با یه آه بیرون فرستاد : نمدونم از کجا بگم ، ازکی بگم فقط وسط حرفام نپر ، عجله نکن ، دادم نزن ..
    __ : یعنی چی؟ یعنی اینقدر اوضاع بهم ریختس ؟ جون به لب شدم..

    نگار : قرار شد وسط حرفم نپری .. اوکی ..(سرمو تکون دادم )

    این طور شروع کرد : وقتی رفتم شیراز فهمیدم یه قرار داد سنگین بستن ، کاراشون کلآ بهم ریخته بود .. ماهان تو رو مقصر میدونست که به خاطر یه عشق بچگانه همه رو بدبخت کردی بعدم غیبت زده ، تورو یه آدم بیفکر لاابالی خطاب میکرد ..
    از خشم دستامو مشت کرده بودم ودندونامو روهم فشار میدادم ، ولی حرف نمیزدم
    ادمه داد : بعد معلوم نشد ، برادر هلن یه دفعه از کجا پیداش شد .. هلن ماهانو مجبور کرده بود تاهومنو (برادرش ) تو شرکت استخدام کنه ..خود بی چاکه دهنشم هر روز تو شرکت بود
    به همه گیر میداد ، اگه کاری با ماهان داشتیم باید حتمآ هلنم باشه وگرنه شرکتو سرمون خراب میکرد تا همین امروز صد دفعه خانم صفایی استفاشو رد کرده ولی ماهان قبول نمیکنه .. خلاصه این زنک سبک مغز به کار همه کار داشت انگار واقعآ این شرکت ارثیه ی شوهرش بود .. مهناز و امیر خیلی راه اومدن میتونستن همون اول ماهانو بیرون کنن ، چون ماهان ربطی به اون شرکت نداشت ،ولی هردو بهش اعتماد کردن وکارها رو به اون سپردنم ..مهناز اعتقاد داشت وقتی بابام ماهانو انتخاب کرده حتمآ خوبه !!
    دیگه نتونستم طاقت بیارم : اون خواهر احمق من نگفت فرزادم انتخاب بابا بود !!!
    سزی تکون داد : نمدونم والله .. شایدم می خواستن مسئولیتا رو بندازن گردن ماهانو خودشونو راحت کنن .. خلاصه هلنو برادرش تازوندن تا کاشف عمل اومد آقا هومن یه پول کلون از طرف قرداد شرکت گرفته و حالا اگه قرار داد فسخ میشد باید کلی خسارت میدادیم ..این دردسرم به دردسرای دیگه اضافه شد..حالام باید تا آخر امسال مفاد قرار دادو انجام بدیم وگرنه باید شرکتو بدیم به طرف قرار دادو بای بای

    دیگه فریاد زدم: گو... خوردن کثافتا این همه عذاب کشیدم که شرکت حفظ بشه حالا یه ازگل از راه رسیده و همه چیو نابود کرده ...

    نگار : کاش همه چی به اینجا ختم میشد !!! ( با تعجب نگاش کردم )وقتی این اتفاق افتاد همه با ماهان برخورد کردن و میگفتن اون بوده که پای هلنو هومنو به شرکت باز کرده ،ولی کار هلن و پدربزرگت بدتر بود !!

    با تعجب : پدربزرگ من ؟!

    نگار: آره ، پدر بزرگت لیلارو به خاطر حماقت پسرش مقصر میدونستو اونو با برخورد بدی از خونه بیرون کرد ، بهش گفته بود که اون باعث شده تا تو از خونه فراری بشی ..
    ماهانو لیلا رو متهم کرد که با هم نقشه کشیدن تو رو بیرون کنن و شرکت رو بالا بکشن .. به ماهان اولتیماتوم داد تا کارهای شرکتو راست وریست کنه وگرنه ازش شکایت میکنه .. حالام ماهان فقط تا موقعی میتونه شرکت بیاد که این قرار داد لعنتی رو به سرانجام برسونه ..لیلا هم درآمدش از مطبو به ماهان میدادتا زیاد بهش سخت نگذره .. ولی هلن قانع نبود اصلآ این افتضاحی که به بار اومد بیشتر به خاطر بلند پروازیا و زیاده خواهیای این خواهر برادر بود..

    من: خوب این قرار داد کار کی بوده ؟

    نگار : نمیدونم ، من اون موقع تهران بودم .. دردسرت ندم ، ماهان یه آپارتمان کوچیک اجاره کرد که خودشو زنشو مادرش اونجا زندگی کنن ولی باز هلن اینجام کوتاه نیومد گفت باید به جای لیلا هومن با اونا زندگی کنه ..

    پرسیدم : خوب لیلا که خودش یه آپارتمان داشت که مطبش بود !!

    هومی کرد انگار چیزی یادش اومده باشه : یادم رفت بگم !! پدر بزرگت به محل کار لیلا هم رفته بود ، اونجا آبروشو برده بود اونو به کلاشی و مال یتیم خوری متهم کرده بود .. لیلام که دید دیگه روش نمیشه بره اونجا ، آپارتمان رو هم فروخت و باز مجبور شد پولشو بده به ماهان ..

    خیلی ناراحت شدم و قلبم گرفت: پدر بزرگ من خیلی اشتباه کرد ، به لیلا ربطی نداشت تنها کسی که باید مؤاخذه میشد ماهان بود !! خوب حالا لیلا چه کار میکنه ؟

    بغض کرد : لیلا همش سراغ تو رو میگیره میدونی افسردگی شدید گرفته این یکی دو روزو بیمارستان بود برا همین صبح امیر زنگ زد از من خواست که لیلارو چند روز ببرم خونه مون ..

    از جام بلند شدم رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدمو رفتم تو فکر ..درسته که من لیلا رو دوست نداشتم ولی ازش بدمم نمیومد پدربزرگ خیلی اشتباه کرده بود .. کاش لیلا بره پیش مهناز !! اصلأ میارمش پیش خودم !! یهو از جام پریدم :
    نگار .. نگار .. ( با داد صداش کردم ، اشک از چشمام میریخت دستامو دوطرف صورتم گذاشتمو زار میزدم )
    نگار خودشو رسوند تو اتاق وقتی منو تو اون حال دید بغلم کرد نوازشم کرد : چی شده قوربونت برم ؟! اگه میدونستم اینطور بهم میریزی برات نمیگفتم ..

    هق هق کردم: میارمش پیش خودم !! بهداد باید قبول کنه لیلارو میارم به هیچکس نمیگیم باشه اونم یواشکی میاریمش ! تو ام بهم کمک میکنی درسته ؟

    آهی از سر آسودگی کشید : آرزوم بود قبول کنی هم به خاطر لیلا هم به خاطر خودت !! به روت نیاوردم ولی همش از اینکه اینجا با این دختره تنهایی میترسیدم اینجوری اینم رد کن بره دردسر سازه ببین ساعت چنده ،هنوز نیومده!!

    حرفاش منطقی بود اعظم به هیچی پا بند نبود مثلأ اومده بود من تنها نباشم ، ولی باید یه جور بهش میگفتم بره که ناراحت نشه .. ولی چه جوری ؟ با فکر مشغول و خیال ناراحت خوابیدم.صبح که از خواب بیدار شدم انگار برای ادامه زندگی انگیزه پیدا کرده بودم ..از اتاق اومدم بیرون ،اعظم روی زمین خوابیده بود ..معلوم نیست دیشب کی تشریف مبارکشو آورده بود !!نگار میز صبحونه رو چیده بود ولی خودش نبود معلوم نیست این یکی دیگه کجا رفته؟ یه چایی برا خودم ریختم نشستم رو صندلی آشپزخونه یه نگایی به میز انداختم.. اشتهام برگشته بود ..دلم می خواست کل خوراکیای رو میزو درو کنم ..کره رو از یخچال آوردم .. بسم الله.. با نون ، پنیرو گردو شروع کردم بعد در ادامه ش نون کره عسل!! اوه اوه اوه چه کردم با خودم ؟! انگار ده ساله چیزی نخوردم یه دفعه با ذوق گفتم : چه خوبه لیلا میاد!! برام غذاهای خوشممز میپزه..هورااا

    ( نمی تونه ) این صدای نگار بود .. مانتو شلوار تنش بود یعنی کجا رفته بود ؟!

    __ : یعنی چی که نمتونه ؟
    با بی حوصلگی یه لقمه درست کرد: یعنی همین چی .. اون حتی غذاشو نمیخوره باید یکی دیگه بهش غذا بده ..

    __ : میشه منظورتو واضح تر بگی

    نگار : لیلا شده یه تیکه گوشت که یه گوشه میشینه ، به یه نقطه خیره میشه ، نه حرف میزنه نه غذا میخوره و نه هیچ کار دیگه ای .. فقط نفس میکشه

    وااااایییییییییی خدای من : پس اون ممهناز چه غلطی میکنه ؟

    نگار زد زیر گریه : اون از همه بدتره !! کافیه لیلای بدبختو ببینه هرچی میخواد میگه فک میکنی چرا امیر از من خواست که لیلا رو بیارم ؟! وقتی لیلا مرخص میشه امیر حسین اونو میبره خونه ی خودشون وقتی مهناز میبینتش بهش حمله میکنه تا میخوره میزنتش .. از اون موقع لیلا دیگه حرفم نمیزنه ..

    دلم می خواست همه شونو تیکه پاره کنم داد زدم : پس اون ماهان بی غیرت چه گو... میخوره ؟! گوساله!!

    نگار : هلن تهدیدش کرده که اگه بره سمت مادرش ، تا مهریه شو کامل نگیره ازش جدا نمیشه .. آخه الان راضی شده مهریه شو قسطی بگیره ولی تا پایان نصف قسطا ماهان مجبوره باهاش بمونه.. الانم بهش نگفتن وضع لیلا اینقدر بده .. بهش گفتن مادرش باهاش قهر کرده و نه می خواد ببینتش ، نه میخواد باهاش حرف بزنه
    ویرایش توسط nady48 : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 14:19

  8. 137 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , +Neda+ , .:BahaR:. , .ZeinaB. , afi jonz , afsaneh52 , anna43 , Anolin , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa41 , Honey_fa , iboys , independent , Is_Tak , jnashenakhte , jooz , khademre , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , اذری , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , ویشار , پارامیس

  9. Top | #15

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض



    دیگه نتونستم صبرکنم بلند شدم رفتم طرف تلفن نگار داد زد : چی کار میکنی ؟!

    __ : به خودم مربوطه ..

    نگار تلفنو از دستم گرفت:صبر کن عزیم ، فعلآ با کسی تماس نگیر، این راهش نیست!!

    خودمو پرت کردم روی کاناپه ، اعظم از خواب بیدار شده بود ،مثه منگا نگامون کرد: چی شده باز سر صبحی ؟!

    خودمو کنترل کردم : کجا بودی دیشب ؟

    اعظم : جای بدی نبودم عزیزم ..

    __ : جای خوبم بوده باشی باید سر شب خونه باشی دوست ندارم پشت سرمون
    حرف باشه ،هرچی باشه ما دو تا دختر تنهاییم دلم نمیخواد نقل مجلس لیچار گوا باشیم .. شیر فهم شد ..

    سرشو کج کرد با لودگی: گیر نده مهری جون .. گفتم...

    نذاشتم حرفش تمومشه : به من نگو مهری جون (صدامو پایین آوردم ) با من زندگی کنی باید این قانونا رو رعایت کنی وگرنه به سلامت ..

    اعظم: داری بیرونم میکنی ؟

    __ : نه ، دارم بهت یاداوری میکنم که چه قراری باهم گذاشته بودیم..

    اعظم : میدونم آسه بریم، آسه بیایم ..(بالودگی) که گربه شاخمون نزنه ..
    بعد با پوزخند گفت : فک کردی نشنیدم با این نفله چیا میگفتین .. حالا که قراه زن بابای گرامتون بیان اعظم دیگه کیلو چند ..

    نگار : هی من هیچی نمیگم تو باز پرو بازی در میاری .. آبرومونو بردی .. بسه دیگه هرکار کردی..

    اعظم با داد: جای تو رو که تنگ نکردم من به خاطر مهری اومدم حالا که این جوره میرم ..( پا شد رفت اتاق خواب )

    __: دلم نمی خواست اینجوری بشه بالاخره این مدت کمکم کردو تنهام نذاشت

    نگار : حالا بعد از دلش دربیار ، فعلآ فکر کن ببین چکار میتونیم بکنیم ..__ : فکر کنم باید دوباره برم سراغ بهداد و ازش بخوام برا لیلا بلیط بگیره ..

    نگار : لیلا که تنها نمیتونه بیاد بهتره هفته دیگه برا منو لیلا بلیط بگیره تا من بیارمش ..

    خندیدم:باز تو خودتو قاطی کردی .. نه هفته ی دیگه دیره باید زودتر بیارمش تا زودتر پیش شهداد بریم.. تو فقط باید تو فرودگاه به من برسونیش .. البته طوری که کسی نفهمه ..

    نگار : خوب خوش تیپ جواب بقیه رو چی بدم بگم کجا فرستادمش ؟

    __ : بگو فرستادمش پی یکی از آشناها که توی شهرستانه چمدونم یه چیز بگو دیگه .. کسی کاری نداره ..ماهان نمیفهمه چون همین حالاشم سری سراغی ازش نمیگیره ، برا بقیه ام که فرق نمیکنه کجا باشه ..

    نگار: ماهان که سراغ میگیره ،ما می پیچونیمش ..

    __ : من دیگه نمدونم هرگل زدی به سره خودت زدی .. من فقط لیلا رو میخوام هم به خاطر خودش ، هم به خاطر ملاقات با دکی..

    نگار : دیگه برم وسایلمو جمع کنم ، یواش یواش باید راه بیوفتم ..

    __ : کجا بابا کو تا ساعت 4 ؟

    خندید : خوبی ؟ ساعت 2 بعدازظهره !! شما ساعت 12 پاشدی ، صبونه ناهار متصل خوردی .. من بیرونم رفتم یه کم خرت و پرتم برا خودم خریدم ...

    تعجب کردم : نه ؟! یعنی من این همه خوابیدم ؟! هه هه !! اعظم حاضر و آماده ساک به دست از اتاق اومد بیرون ..
    ویرایش توسط nady48 : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 14:18

  10. 126 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , +Neda+ , .:BahaR:. , afi jonz , afsaneh52 , anna43 , Anolin , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , Honey_fa , iboys , independent , jnashenakhte , khademre , mahdiye** , mahi tak , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , بهار گل , خانم فسقلی , دلارام20 , راحله غفوریان , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , ویشار

  11. Top | #16

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض



    یه جورایی ناراحت شدم ، هرچی باشه این مدت کنارم بود .

    اعظم ک ما که رفتیم( رو کرد به نگار ) جاتون باز شه .. ( رو کرد به من ) آبروتم حفظ شه

    __ : خف کن بابا !! زودم بهش برمیخوره ..خوب گفتم حرف پشتمون نباشه .. تو هم حالا زود اسباب اثاثیه جمع کردی ..

    اعظم : عیب نداره مهری جون رفتنی باید بره..

    __ : زهرمار ! بهترم که بری با ایری گفتنای مسخره ات .. هفتاد سال سیام منتتو نمیکشم..

    اعظم : در هر صورت هر وقت بم نیاز بود یه تک بزن در دسترسم.. بالاخره یه مهری جیگر بیشتر نداریم..

    __ : کوفت!! جون به جونت کنن آدم نمیشی .

    نگار: حالا تا اومدن لیلا میموندی ، مهراوه تنهاس..

    اعظم ساکو انداخت ک پس چی پاشدین گردوخاک کردین منم زرت ساک جمع کردم .. گفتم لیلا خانومتون پش دره مارو بینه براتون بده..

    __: دیوونه ، چه فکراییم کرده واسه خودش .. بمون ، لیلا ام اومد بمون ولی تو قاعده و قانونش ..

    اعظم سری تکون داد ساکشو برداشت و دوباره رفت تو اتاق ..
    نگارم آماده شد بردمش فرودگاه ..
    از فرودگاه که برمیگشتم با بهداد تماس گرفتم و ازش خواستم یه جا با هم قرار بذاریم باید میدیدمش و راجع به لیلا باهاش صحبت میکردم..توی یه کافی شاپ نزدیک آپارتمانم قرار گذاشتیم ، قبلآ دیده بودمش جاشو بلد بودم ..زودتر از بهداد رسیدم ، یه میز انتخاب کردم و به گارسونش گفتم منتظر کسیم .. چشم به در نشسته بودم تا بیاد
    چند دقیقه بعد از من با بادیگارداش رسید.. نمیدونم این بشر کی بود که این همه خدم و حشم داشت .. درو براش بازکردن پیاده شد و اومد تو کافی شاپ دو تا هرکولم همراش بودن .. اومد جلو .. سلام کردم با سر جوابمو داد ( آخر ادب بود جون خودش)، یکی از هرکولا صندلیو براش جلو کشید نشست و اون دو تا رو فرستاد برن .. من قهوه با کیک سفارش دادم اونم یه قهوه اسپرسو .

    __ : یه مشکل برام پیش اومده ..

    اخمی کرد : یعنی نمیخوای ادامه بدی ؟!

    دستامو تو هم گره کردم و رو میز گذاشتم : چرا ادامه که میدم ولی باید زن بابامو بیارم پیش خودم ..

    با تحقیر نگام کرد : تقصیر اون پسر ابله شه با اون حماقتی که کرده ..

    با تعجب نگاش کردم : مگه تو خبر داری ؟!

    گفت: میشه ازشون بی خبر باشم ؟ اون شرکت یه طورایی مال من حساب میشه .. بعدم شاید بخوای زیر آبی بری من باید از همه چی باخبر باشم ..

    عصبانی شدم : حرف شرکتو نزن ، چون من الان اینجام که شرکت سر پا باشه

    پوزخند زد : البته با کار احمقانه ی اون مردک اگه سر پا بنونه !!

    __: در هر صورت میخوام لیلا رو بیارم ، هم هم به خاطر اینکه سخت مریه هم به خاطر اینکه به وسیله ی اون میتونم به شهداد نزدیکتر بشم .. چون لیلا افسردگی شدید داره..
    سفارشامونو آوردن .. همیشه عاشقه بوی قهوه بودم ولی نیدونستم زندگیم مثه این قهوه گسو تلخ میشه !!

    شهداد همین طور که با فنجونش بازی میکرد گفت: منظورت اینه که برات بدزدمش ؟

    __ : میتونی ؟!

    سری تکون داد : آره .. برا من کار نشد نداره .. تنها جایی که به بن بست رسیدم ، موضوع همین چکه

    __: به نگارم میگم باهات همکاری کنه و لیلا رو بهت برسونه ..

    بهداد: میگم بچه ها فردا پس فردا ترتیبشو بدن تو هم عجله کن تا همین جاشم زیادی بهت وقت دادم ..

    __: فقط به هیچ وجه اذیت نشه ، این مدت به اندازه ی کافی عذاب کشیده دیگه بسه شه ..

    از جاش بلند شد با تمسخر : امری باشه !!
    همراهاش اومدن جلو به یکیشون اشاره کرد رفت صورت حسابو پرداخت کرد خودشم با اون یکی از در رفت بیرون

    باخیال راحت هردوتا قهوه رو با کیکم خوردم و از کافی شاپ زدم بیرون
    ویرایش توسط nady48 : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 14:19

  12. 128 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , +Neda+ , .:BahaR:. , .ZeinaB. , afsaneh52 , anna43 , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , homa41 , Honey_fa , iboys , independent , jnashenakhte , khademre , mahdiye** , mahi tak , mahsa.s.t.n.y. , makhmal_66 , makida , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , meno , mishapasha , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , setayesh1976 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , ویشار

  13. Top | #17

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    [SIZE=4]به نام او

    عیدتون مبارک امیدوارم همواره شاد باشید .. در دعاهاتون مرا هم به خاطر بیاورید ..

    در پناه خدای مهربانی ها







    از کافی شاپ که بیرون اومدم وکیلش همون مختاری ابله که گوشتام میریزه
    میبینمش جلو اومد دستشو سمتم دراز کرد : موبایل!!

    نه منه !! چی گفت ؟! دستامو از هم باز کردم شونه هامو بالا دادم و با ابروهای بالا رفته از تعجب: موبایلتون دست من نیست !!

    __ : موبایل خودتونو بدید لطفآ ..

    یا این قاط زده ، یا من تو توهمم : ببخشید !! انوقت گوشی من به چه کار شما میاد ؟!

    یه گوشی دیگه دستش بود .. به به .. این که یه همچین گوشیداشت مال منو می خواست چه کار ؟!

    گرفتش سمت من: این مال شماس ..

    هنگیدم : اونوقت به چه مناسبت ؟!

    به بهداد که تو ماشین بود اشاره کرد : آقای بسطامی گفتن ، گوشی قبلیتونو تحویل بگیرم واینو تحویل بدم ..

    رفتم سمت ماشین ، انگشتمو خم کردم زدم به شیشه ..
    شیشه رو داد پایین : هان ..چیه ! عجله کن وقت نداریم ..موبایلتو تحویل دادی ؟

    __ : نه !!

    بهداد: تحویل بده دنبالمون بیا ..

    گوشیا رو عوض کردم و با ماشین دنبالشون راه افتادم ..
    وا اینا که دارن میرن خونه ما !! نزدیک خونه که رسیدیم وایسادن !! باز مختاری پیاده شد ، اومد سمتم : آقا گفتن برید بالا تمام وسایلتونو بردارید ،ماشینو همین جا بذارید بیاید تا بریم، فقط عجله کنید ..
    یه دفعه ترسیدم !! منظورش از این کارا چی میتونست باشه ؟!

    داشتم میرفتم سراغ بهداد که جلومو گرفت : مگه قرار نیست زن بابای عزیزتو بزدیم !! چون دوستات جاتو بلدن ممکن لوت بدن پس مجبوری از این جا بری .. با هیچ کسم نباید تماس بگیری .. برا خودت بد میشه .. ما هیچ ردی از خودمون جا نمیذاریم ،بدون اگه گیر بیوفتی مجازات سنگین آدم ربایی رو خودت تنهایی باید تحمل کنی ..

    راست میگفت ، من داشتم خطر میکردم پس باید با دقت جلو میرفتم ، سرمو به علامت توافق تکون دادم .. اونها همونجا ایستادن من رفتم ..
    اول ماشینو تو پارکینگ گذاشتم بعد رفتم تو خونه ، تمام وسایلم که فقط یه چمدون و یه ساک دستی بودو برداشتم .. بازم این نکبت خونه نیست روی یه کاغذ براش نوشتم: سلام ، به قول خودت رفتنی باید بره .. من که رفتم تو هم وسایلتو جمع کن برو به نگارم بگو بیاد ماشینشو ببره و منتظر بمونه خودم باهاش تماس بگیرم..
    کاغذ و با سوییچ گذاشتم رو اپن .. درو باز کردم یه نگاهی به آپارتمان کوچیکه یه خوابه ای که این مدت توش زندگی کرده بودم انداختم و از در زدم بیرون ..
    ویرایش توسط nady48 : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 14:21

  14. 123 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , .:BahaR:. , afsaneh52 , anna43 , Anolin , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , homa41 , Honey_fa , iboys , independent , jnashenakhte , khademre , mahdiye** , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , meno , mishapasha , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , NAZI_425 , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , ویشار

  15. Top | #18

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ساکامو گذاشتم تو آسانسورو رفتم پایین ، دو دل بودم نمیدونستم کارم درسته یا نه!!
    مختاری در ماشینو برام باز کرد ، دو به شک بودم ، ولی سوار شدم .. چاره ی دیگه ایم نداشتم .. خودم و به دست تقدیر سپردم ..

    مختاری بهم یه نگا انداخت : بهتره با کسی تماس نگیرید .. چون ممکن تلفناشون کنترل بشه و ردیابی بشی ..
    سرمو به حالت تأیید تکون دادم ..
    این بار محل زندگیم یه خونه ی کوچیک بود با یه حیاط نقلی خیلی خوشگل بود ازش خوشم اومد .. یه باغچه ی ناناز داشت و یه حوض مامانی .. آخی رو ایوونش یه تخت بود ، جون میداد سماور بذاری صبحونه و عصرونه تو اونجا بخوری .. خونه یه طبقه بود
    حیاط 5 تا پله داشت به ایوون.. خونه دو تا خواب داشت یکیش پنجره اش رو به حیاط بود ، اون یکی به حیاط خلوت راه داشت .. هال و پذیراییش ال مانند بود پذیرایی یه پنجره سرتا سری داشت به سمت حیاط ، برا همین خیلی دلباز بود .. آشپزونه اش اپن نبود یه میز 6 نفرم توش بود .. اینجا مثه آپارتمانه نبود که فقط یه کاناپه زوار در رفته داشتیم ، تو هال یه دست راحتی داشت و یه سرویس خیلی شیک مبل و ناهار خوری تو پذیرایی بود .. سیستم صوتی تصویریم که نگو ونپرس ..

    ( حواستو جمع کن ) این صدای مختاری بود که منو از دنیای خیال کشید بیرون : اشتباه کنی باید بد تاوان بدی .. بسطامی عصبانی بشه فلک جلو دارش نیست
    من دیگه باید برم..(سری تکون دادم ) از خونه که خارج میشد گفت : باهات تماس میگیریم .. فردا پس فردا امانتیتو تحویلت میدیم .. ( ماشالله سرعت عمل ) بازم میگم حواستو جمع کن خیلی وقت نداری..
    خدا حافظی کرد درو بست و رفت ..

    اتاقی رو که رو به حیاط بود و دلبازتر برا لیلا گذاشتم و وسایل خودمو بردم تو اون یکی اتاق ..تو اتاق لیلا یه تخت یه نفره بود ولی اتاق من تخت یه نفره داشت
    این طوری بهتر بود .. اونقدر خسته بودم حوصله ی هیچ کاریو نداشتم ، ساکامو باز نکردم .فقط مانتو و روسریمو درآوردم و دراز کشیدم فکرم خیلی درگیر بود باید چه کار میکردم ؟ اگه ماهان دنبال مادرش میگشت ، اگه پلیس منو پیدا میکرد یا چه میدونم اگه لیلا خدا نکرده میمرد .. چی میشد ؟ اونقدر فکروخیال و چکنم چکنم کردم که نفهمیدم چه طوری خوابم برد ..

    صبح از گرسنگی بیدار شدم ، شب قبل هیچی نخورده بودم .. همون کیک و قهوه هایی بود که تو کافی شاپ خورده بودم ..انقدر فکرم مشغول بود که یادم رفته بود شام بخورم ..
    رفتم تو آشپزخونه یخچال تقریبآ پر بود !! یعنی قبل از من کسی اینجا زندگی میکرده؟! شونهای بالا انداختم برام اهمیت نداشت ..
    کتری چای سازو آب کردم گذاشتم جوش بیاد، پنیر و گردو تو یخچال بود نونم تو فریزر پیدا کردم ، نونا رو گذاشتم مکروفر داغ شه یه چایی تنبلیم درست کردم و صبحونه خوردم.. بابا اینجا کلی وسایل باکلاس داشت ..

    شنبه بود تا پنجشنبه 5 روز مونده بود ، باید تک وتنها اینجا میموندم .. حالا بود که قدر اعظم و میدونستم باز بودنش بهتر از نبودنش بود.. به سرم زد زیر آبی برم ..
    خونه مثه آپارتمانه تلفن ثابت نداشت .. گوشیمو برداشتم به نگار زنگ بزنم ، بهش میگفتم به کسی نگه موقعیت رو براش توضیح میدادم ..

    (( دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است )) این دختر کجا بود که جواب نمیداد ؟!

    خونه تمیز بود نیازی به نظافت نداشت معلوم بود تازه تمیز شده حالا کی نمیدونم!! شایدم از قبل نقشه داشت که منو اینجا بیاره وگرنه به این سرعت تو چند ساعت !!! نمدونم والله !!!

    وسایلمو از تو ساک و چمدون درآوردم و چیدم تو کمد اتاقم ..
    دوباره با نگار تماس گرفتم ولی بازم همون پیغام !!
    کاری نداشتم انجام بدم ، کتاب که نداشتم بخونم ، بیرونم که نمیتونستم برم چون اصلآ نمدونستم اینجا کجای تهرانه ، آشپزیم که بلد نبودم که برا خودم غذا بپزم.. یادم اومد یه روز که لیلا خودش غذا می پخت بهش گفتم: بابا مگه خدمتکار نیست چرا خودت میپزی ؟! جواب داد : همیشه نمیشه بشینی تا کس دیگه کاراتو انجام بده ، در همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه شاید یه روز مجبور بشی خودت کاراتو انجام بدی .. من اون روز تو دلم بهش خندیدم ولی امروز به حرفش رسیدم ..کاش زودتر بیاد!!

    پاشدم رفتم حیاط خودمو تو باغچه سرگرم کردم .. علفای هرزشو درآوردم یه کم با بیلچه خاکشو زیرو رو کردم .. شلنگو برداشتم حیاطو آبپاچی کردم .. یه سر رفتم زیرزمین ، بامزه بود ، موتور خونه نداشت چون خونه با شومینه و بخاری گرم میشد برا همین زیرزمین بیشتر شبیه سوئیت بود یه سرویس حمام دستشوییم داشت .. کاش خدا تو آیندم یه همچین خونه ای بهم بده .. هه هه دختر مهندس رادمنش به یه همچین خونه ای قانع شده ..خنده دار بود نه ؟!

    تا ظهر هرچی به نگار زنگ زدم همون پیغام کذایی رو شنیدم ، خونه شونم که نمیشد زنگ بزنم یواش یواش داشتم نگران میشدم ..

    برا ناهار نیمرو خوردم ،دیگه یاد گرفته بودم نیمرو درست کنم .. بعدم از سر بی کاری دوباره خوابیدم ..

    دوباره اون نورو دیدم !!و صدای مامان !! پاشو باز من اومدم خوابی !!
    باز پا شدم .. نه خبری از نور بود و نه از مامان !!
    از تخت اومدم بیرون نمیدونم ساعت چند بود ولی هوا تاریک بود یه دفه ترس افتاد به جونم چراغو روشن کردم ، با اینکه خونه حفاظ داشت و منم تمام درارو قفل کرده بودم ولی باز ترسیدم..رفتم تو هال ساعت هشت و نیم بود دلم نسکافه میخواست چای ساز و زدم تا یه نسکافه فوری درست کنم شامم نخورده بودم
    چه قدر خوابیده بودم !! جای نگار خالی تا باز یه چی بهم بگه.

    تا خواستم نسکافه مو با بیسکوئیت بورم به صدای زنگ از جا پریدم !! خوش بختانه آیفون تصویری بود ، از نمایشگر نگا کردم دو تا مرد بودن من که اینا رو نمیشناختم از ترس میلرزیدم باید چی کار می کردم ؟!
    به صدای زنگ گوشیم دیگه به مرز سکته رسیدم یعنی کی میتونست باشه شماره ی جدید منو کسی نداشت بجز!!

  16. 129 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , .:BahaR:. , afsaneh52 , anna43 , Anolin , arghavan58 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , azda , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , homa41 , independent , jnashenakhte , khademre , m0nire , mahdiye** , mahi tak , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , paria_pari , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , yegane666 , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , خانم فسقلی , دلارام20 , راحله غفوریان , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , ویشار

  17. Top | #19

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    گوشیم زنگ میخورد ، برش داشتم ، شماره بهداد بود ، خیالم راحت شد ..
    جواب دادم : بله ؟

    داد زد : معلوم هست کدوم گوری هستی برو امانتیتو تحویل بگیر.. بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کرد .. تو کف ادبشم جان خودم

    دوباره به نمایشگر نگا کردم وای لیلا بود .. درو باز کردم خودمم دوید سمت حیاط ..
    مردا لیلا رو فرستادن تو خونه درو بستن و رفتن .. لیلا منو دید اخم کرد چشمام پر اشک شد یعنی منو مقصر میدونست ،جلوتر رفتم ،با یکی دو قدم فاصله ازش وایسادم .. اخماشو باز نکرد نگامم نکرد .. بغض کردم ، با صدای خش دار بهش گفتم: کاش باور میکردی من بی تقصیرم.. کاش بدونی برا اینکه تو رو بیارم پیش خودم چه خطری کردم.. بهم اعتماد کن همه چیو بعدآ برات توضیح میدم

    اخماش باز شد بهم نکا کرد اشکام راهی شدن رو گونه هام .. دستاشو یه کم بالا آورد از هم بازشون کرد پریدم تو بغلش .. فکرشم نمیکردم دلم براش تنگ شده باشه .. به هق هق افتادم اونم گریه میکرد ولی بی صدا .. حدود 2 سال باهاش زندگی کره بودم .. بعد از اون همه چی بهم ریخته بود بابا رفته بود من آواره شده بودم ، خیلی سختی کشیده بودم ، از خونواده ام دور افتاده بودم .. اومدن لیلا برام یه معجزه بود، آغوشش برام دلنشین بودم.. هردومون حسابی گریه کردیم.. احساس کردم تو بغلم میلرزه ، با یه دستم بازوشو گرفتم و دست دیگمو انداختم دور کمرش و کمکش کردم تا بریم تو .. روی یه مبل تو هال نشوندمش بهش گفتم: امشب به مناسبت ورود خانم خونه شام از بیرون میگیزیم ولی یواش یواش کدبانو آستین بالا میزنن غذاهای خوشمزه درست میکنن ( به خودم اشاره کردم) از این کدبانو آبی گرم نمیشه .. لبخند زد

    با بهداد تماس گرفتم، اجازه نداد چیزی بگم .. گفت: هان چیه دیگه باید چه کار کنم ؟ فکر کنم جای منو تو عوض شده ، یادت رفته برا چه کاری اومدی و چه موقعیت خطرناکی داری ..

    حرفشو قطع کردم : مجال میدید تا تشکر کنم به خاطر لطف بزرگی که کردید ؟!

    ساکت شده بود .. گفتم اگه میشه آدرس اینجا رو بدید میخوام غذا سفارش بدم..

    بهداد : مگه اون اطراف رستوران خوب سراغ داری؟

    من: نه ولی شاید تو این کشو مشوآ یه کارت رستوران یا فست فودی چیزی پیدا کنم..

    بهداد : آدرسو برات میفرستم ، غذام نمیخواد سفارش بدی مگم برات بیارن
    بازم بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کرد .. گوشی به دست مات شده بودم .. این بهداد بود که این طوری جوابمو میداد .. اس ام اس برام رسید.. بهداد آدرس خونه رو برام فرستاده بود..

    رفتم پیش لیلا جلوی پاش نشستم سرمو رو پاش گذاشتم .. سرمونوازش میکرد.. معلوم بود خوشحال که پیش منه ..چه قدر به این دستهای مهربون محتاج بودم.. دستهاشو تو دستهام گرفتم بوسیدمشون ، خندید، سرمو بین دستای بی جونش گرفت و به سختی خم شد چشمامو بوسید ..چه طور تا حالا این همه محبت رو دزک نکرده بودم ؟!
    __: کاش زودتر اومده بودی پیشم .. میدونی چند وقته غذای درست و حسابی نخوردم ؟ باید زود زود خوب شی مثه یه مامان خوب از دختر سرتق زبون نفهمت مراقبت کنی.. بهم چشم غره ای رفت
    خندیدم: کودکم بود خو لازم داشت خودشو لوس کنه .. سرشو رو پیشونم گذاشت وای چه قدر خوب بود ..
    سرشو بلند کرد نگاهی به دور تا دور خونه انداخت بعد معنی دار نگام کرد .. منظورشو فهمیدم : عزیزم این خونه مال من نیست ..یعنی هیچی مال من نیست حتی لباسای تنم .. خیلی بدبختم ،خودمو تو هچل انداختم به خاطر شماها !! حالام که این طوری شد .. ( زنگ خونه رو زدن ) حتما غذا رو آوردن ..
    بعد از این که غذامونو خوردیم همه چیو برات تعریف میکنم .. ( چشماشو رو هم گذاشت ) برم درو باز کنم که روده بزرگه قورت داد کوچیک رو.. خندیدیم
    ویرایش توسط nady48 : 1391,08,06 در ساعت ساعت : 18:16

  18. 127 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , .:BahaR:. , afsaneh52 , anna43 , Anolin , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , az i n zemestan , azar1 , azarsana , banafsheh_sh83 , baran321 , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , homa41 , Honey_fa , Is_Tak , jnashenakhte , khademre , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , makhmal_66 , Maman fariba , mansoure , marzi marzi , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , parshang , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , shakiba_2510 , Sokout , Sαrα , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , شه تاو , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , ماجده , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان

  19. Top | #20

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    نوشته ها
    757
    میانگین پست در روز
    0.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    6,579
    تشکر شده 59,652 در 587 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    [SIZE="4"]لیلا نمیتونست به تنهایی غذا بخوره مجبور بودم خودم بهش غذا بدم ..کلی سر به سرش گذاشتم تا شام خوردیم ، کم خورد منم اصرار نکردم ، نگار گفته بود زیاد غذا نمیخوره پس بهتر بود کمکم شروع کنه ..
    بعد از غذا دوتایی روی تخت لیلا کنار هم خوابیدیم بغلم کرد ، راست و دروغ قاطی کردم و یه چیزایی بهش گفتم ..

    باید میرفتم مطب شهداد نمیخواستم از همون اول لیلا رو همراه خودمببرم، بهتر بود جلسه ی اول خودم تنها برم ..شهدادصبحا بیمارستان بود بعد از ظهرها مطب پس صبح میتونستم یه کم به لیلا برسم..

    یه حوله ی تمیز با یه سری لباسای نو از مال خودمو براش گذاشتم و بردمش حموم
    درست شده بودیم مثه مادر و دختر واقعی که فقط همدیگه رو داشتیم ..
    از غذاهای شب قبل داشتیم ،یه ناهار جمع و جور خوردیم ..
    یه مسأله برام خیلی جالب بود ، توکیفش شناسنامه ، کرت ملی و کارت بانکش بود ولی هیچ دارویی نیود ، چه طور کسی که بیمارستان بستری بوده دارو نداره ؟!

    بعدازظهر لیلا رو گذاشتم خونه خودم رفتم مطب .. سخت بود لیلا رو تنها بذارم ولی چاره ی دیگه ای نداشتم ..

    وقتی که رسیدم مطب اول وقت بود منشی تنها بود چون از قبل وقت نگرفته بودم باید بین مریضا میرفتم تو .. چند تا مریض که رفتن منشی به من گفت برم تو ..
    دلهره داشتم ،نمیدونستم برخورد شهداد چه طوریه ولی چاره نداشتم ، این تنها راه نزدیک شدن به شهداد بود..
    رفتم تو اتاقش نگاش پایین بود داشت توی پرونده چیز مینوشت ، بعد سرشو بلند کرد منو که دید جا خورد : فرمایشی بود ؟
    من: ببخشید من برای این اومدم که در مورد یه بیمار باهاتون صحبت کنم که افسردگی شدید داره ..
    نذاشت ادامه بدم : احتمالآ سرشون درد نمیکنه ؟ دو تا دوست بیکار ندارن که مردمو سر کار میذارن ؟ برید بیرون خانم ، برید بیرون .. دیگه دستتون برام رو شده .اون از دفعه ی اول که اومدید اینجا ، بعد دلیل مسخره تون برا اومدن به جلسات ،
    اینم از حالا بیمار افسردگی دار .. برید خانم قبل از شمام بودن کسایی که میخواستن آویزون من بشن ولی نشد شمام وقتتونو تلف نکنین ، برید دنبال زندگیتون ..

    خیلی باهام بد برخورد کرد . بغض کردم ..نشکن نشکن ، نباید بشکنی دیگه در برار هیچ مردی نباید بشکنی ..اونم یه همچین احمقی..
    رفتم جلوش وایسادم دستای مشت شدمو گذاشتم رو میزش : میدونی وقتی مادرتو از دست بدی چه قدر دردناکه؟ مدونی دردناک تر از اون اینه که 2 سال بعد پدرت یکیو جانشین اون کنه !! تازه دردناک ترش اینه که پدرتم خیلی زود ، زودتر از اونچه که فکر کنی بمیره ..
    از همه ی اینا سخت تر اینه که اون زن بشه همه کست وحالا بیمار باشه ، حاضری هر کار بکنی تا این یکی دیگه برات بمونه .. تو تنها دکتر این شهر نیستی ، به آب و آتیش میزنم تا کسی رو که حالا برام حکم مادرمو داره نجاتش بدم ..
    مشتامو بلند کردم با تمام قدرتم رو میزش کوبیدم ..
    هرچی صدام کرد بر نگشتم .. رتم تو ماشین اجازه دادم بغضم بشکنه ولی دیگه وقت گریه زاری نبود باید کاری میکردم .. گور پدر بهداد و چک مسخره اش ، دیگه لیلا برام از دنیا مهم تر بود ..
    از تو کیفم کارت آراد و پیدا کردم و بهش زنگ زدم ..

    آراد : بله ؟
    من : سلام رادمنشم ..
    آراد : بله سلام خانم .. خوب هستین ؟
    _: خوبم .. میشه کمکی به من کنید ؟
    آراد : بله حتمآ.. هر کمکی از دستم بر بیاد مضایقه نمیکنم !!
    __ : مادرم دچار افسردگی شدید شدن دنبال یه دکتر خوب هستم ..
    آراد : چرا نمیرید مطب شهداد؟
    __ :االان از اونجا برمیگردم ایشون خیلی بد رفتار کردن و منو از مطبشون بیرون انداختن ..
    آراد : والله چی بگم نمیدونم چند وقته چرا رفتارش این طوری شده .. خوب میدونید دکتر سرمد از بهترینها هستن ولی خودشونو بازنشست کردن .. حالا یه سر میریم پیش ایشون ضرر که نداره ..
    قبول کردم قرار گذاشتیم 2 ساعت بعد میدون ونک همدیگه رو ببینیم

    یه سر رفتم خونه ،باید به لیلا سر میزدم نمیشد مدت طولانی تنها بمونه..
    با یه تاکسی رفتم سر قرار ، آراد پیشنهاد داد ماشین نبرم باهم بریم منم که حوصله نداشتم رانندگی کنم قبول کردم..
    سوار ماشین که شدم سلام کردو پرسید : چه خبر شده ، بین شما و شهداد چه اتفاقی افتاده که توپ اونم پره ؟
    بی حوصله گفتم : میشه جریانو همونجا تعریف کنم ؟
    فهمید حوصله ندارم بی خیال شد و تا برسیم هیچ حرفی نزد ..
    رسیدیم خونه ی دکتر ..وای چه خونه ای آدم میرسید اینجا روحش تازه میشد ..
    خونه اش خیلی بامزه بود .. قدیمی ،سنتی و صد البته دوست داشتنی ..
    همه چی مرتب بود انگار نه انگار که تو این خونه یه مرد میونسال مجرد زندگی میکرد!!
    بعد از سلام واحوالپرسی تو نشیمن نشستیم ، آراد خواست بره ولی من ازش خواستم بمونه : لطفآ بمونید و برای اون دوست زبون نفهمتون تعریف کنید ، بهش بگید اگه یکی یه بار اشتباه کرد دلیل نمیشه همیشه متهمش کرد .
    داستان زندگی خودم تعریف کردم، البته فقط مرگ مادر ،ازدواج پدر، مرگ پدر ،بیماری لیلا رو گفتم.. علت بودن لیلا با خودمو ناسازگاری عروس و بیوفایی پسر عنوان کردم .. چندان دروغ نگفتم .. بعد جریان اون روزی رو گفتم که با بچه ها رفتیم مطب شهداد.. به اونام گفتم دلیل رفتنمون شرط بندی و مسخره بازی بوده

    بعد از اینکه حرفام تموم شد: دکتر گفت: تا نبینمشون دارو نمیدم .. فقط شبا 1 قرص اعصاب عیف بخورن ..فقط شما باید رفتارتون با محبت باشه ، مثل یه بچه تر وخشکش کنید .. روز پنجشنبه بیاید جلسه کاری به شهدادم نداشته باشید شما مهمونای منید .. هم برا ایشون یه تنوع و هم من به طور غیر مستقیم معاینه شون میکنم .. یه سری آزمایشم هست که با شهداد ..
    نذاشتم ادامه بده : حرفشم نزنید کاری با اون آقا ندارم ..
    سری تکون داد: باشه با یکی از همکارا هماهنگ میکنم تا برای آزمایشات برید ..
    __ : دیگه داره دیرم میشه مامان لیلا خونه تنهاس باید برم..
    خداحافظی کردیم اومدیمبیرون
    بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط nady48 : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 14:26

  20. 129 کاربر از پست nady48 تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *Peggy* , +Neda+ , .:BahaR:. , afi jonz , afsaneh52 , anna43 , Anolin , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azarsana , banafsheh_sh83 , baran321 , barane khazan , behnazhmz , betoche** , crimson love , darya... , dokhibabash , ebrahimi.fari , elahe70 , faezeh88 , faghatdream , fathemeh , fk-osh-d , gheisareh , ghorbani , ghorob89 , harimeshgh , haveking , homa41 , Honey_fa , iboys , Is_Tak , jnashenakhte , khademre , m0nire , mahdiye** , mahi tak , mahroomazi , makhmal_66 , mansoure , marzi marzi , masoumeh , meno , mishapasha , n.sh. , nafas44 , narciss , narges15 , nasrin22 , nasrinz , nedaj , nilgon_nili , niloofarlover , nlp16001 , noora86 , noshafarin , p.gh , parshang , Rez1_ds , reza9000 , riitaa , roya1365 , ROZ GOL , rozam , Rozi-Par , sabzapari , sada , sahe , sahel_m , samira1362 , Sam!ra , Sanaz1370 , sany2000 , sara2876 , sedena , setayesh1363 , shakiba_2510 , sirius , Sokout , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taraneh24 , tara_5877 , Tifani Jon , unichorn , vayi , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zeinab75 , ~*7en*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , آسوده , آنی گل , اب و اتش , النار , الهام4 , بازیگوش , خانم فسقلی , دلارام20 , روژان6815 , زوها , سرای بانو , شایان20 , شرقي , شروع , عسل جون1 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لاله , لیندا سان , م.نوری , مامان اقدس , ماه سیما , معصومه سادات , ملکه تاریکی , میم. , نازبو , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیشه بی نشان , ویشار

صفحه 2 از 12 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان بی تو امشب (جلد دوم) | باران احتشام و Nady کاربران انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,04,21, ساعت : 14:26
  2. بی تو امشب (جلد دوم) | باران احتشام و Nady کاربران انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,04,20, ساعت : 11:53
  3. رمان گوش کن به صدای باران .. | کارگروهی کاربران انجمن
    توسط deragun در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 56
    آخرین نوشته: 1391,01,23, ساعت : 22:38

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •