بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 

عجیب تو جیب

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 11 11.58%
15 تا 20 47 49.47%
20 تا 25 26 27.37%
25 تا 30 6 6.32%
بالای 30 5 5.26%
رأی دهندگان: 95. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +90 امتیاز     
Talking بالماسکه | mehrta dokht کاربر انجمن

سلااااام
بچه ها خیلـــــــــــی خوشحالم که دارم اولین نوشته ام رو با شما سهیم می شم! خیلی زیاد!
راستش این اولین باره که برای یه داستان تقریبا بلند! دست به قلم می برم
دوست دارم حتما نظر بدید و با نقدای کوبنده تون خوشحالم کنید...نویسنده ای مثل من به نقد شدن بیشتر از هرچیزی نیاز داره پس تنهام نذارید،خب؟!

منم سعی ام رو می کنم زود به زود داستان رو بذارم! حتی اگه زود به زود هم نذارم قول می دم تمومش کنم!

داستان درمورد دختریه که وارد مهمونی بالماسکه ای می شه و طی اتفاقات غیر منتظره ای به چیزی دچار می شه که هیچ وقت فکرش رو نمی کرد! عشق!
آیا آتریسا برسام داستان خودش رو پیدا میکنه؟
این عشق همون عشق افلاطونیه که دنبالش بود یا....؟!

داستان به این سادگی ها هم نیست! امیدوارم دنبال کنــید!


یه نکته! من یه عضو خیلی خیلی جدید هستم و به حمایت هاتون نیاز دارم!تنهام نذاریدا!

پس هر وقت تاپیک نقد و بررسی رو بازکردم تنهام نذارید....ممنون از همه تون!


خب اینم جلد عکسی که شیوا جون زحمتش رو کشید...واقعا کارش توپه این دختر!




خوب شده ،نه؟ شیوا گلی خیـــــــــــــلی سپاس!

اینم یه جلد دیگه که یه دوست عزیز دیگه درست کرده که برای فیلترینگ مشکلی پیش نیاد.
کار آسوده ی عزیزه


خب دیگه واقعا خیلی زر زدم! بریم سراغ داستان!بازم می گم نقد یادتون نره!
با سپاس
مهرتا

ویرایش توسط mehrta dokht : ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۸ بعد از ظهر
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* حدیث *, **heaven*girl**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, +Neda+, -ShaDi-, ...eli..., ...نگین..., .ZeinaB., ::HeLiA::, Abandokht, Altin ay, amisha, angry girl, aqua, arezo*, ashk eshgh, atena_a, avooOoli, azidan, Ban0ye sang, baran pr, baroon14, bittersweet, caarol, D0nya, deragun, down13, E.Narjes, ebrahimi.fari, eglantine-m96, ehsan3731, et@yesh$, farnaz58, faryad(sf), fatemeh1990, Ghazal99, haniye75, hediyeh_b, h_hasti, icegirl_90, khorshid☼dokht, L!nA, lalehjoon, leilaadel, little emo girl, little princess, Lovely_girl, m.diamond.s, mahana1, mahdiar, mahisadun, mahpary, mahsa tanha, mahsa.h.i, mahtab10, mahtab888871, mAhTa_sAsI, mamanekasra, mania-h, marale, maryama1992a, mehrnoush_re, mina68, mina87, mona-95, n00Ra, nanazkhanoom, nasim j, nazi jooon, nazi_bec, negar*pb, ninja fairy, nlp16001, NO ONE, orange1366, paezzi, panteha, parachutist, Reza, roya62, ROZ GOL, sadaf.a, saghi.m, sahar_love, saktin, salia, sara*ramezani, sara.R, sarayf, SAZAK73, sepeedeh, setayesh1363, Sh!vA, Shabah eshg, SHADI 73, shaghayegh69, shahtut, SharzaD, sheida_953, sibsorkhhava, silverstar, soodeh90, sotazi, Street love, sαвα, takshakh2838, tanha75, yasamin_34, yasesabs, yummy7, zahra ghani, zeinab75, ~*7en*~, ~ELAHE~, ~Magic Life~, ~mahi.p~, ~nas!m~, ~Ordibeheshti~, ~pantea~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, آرزو..., ارتام جووون, بي بي فري, خانم فسقلی, دختراسمان, رنگین کمون خانم, رژلب, ساکتین, سایه ماه, سیب سرخ حوا, شاپررک, فرشا, فرناز66, مادام, نسترن 76, نسرین..., هفت مقدس..., والا, وندا مهران, پرهوده, چلیپا, چپ دست, کمند, یـاس, یواش

تبلیغات

64 محصول اسپیکر

قدیمی ۱۳ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش عکس
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید!
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!



این روزها خدا هم
از حرفهای تکراری من خسته است
چه حس مشترکی داریم من و خدا.او...
از حرفهای تکراری من خسته است و من...
از تکرار غم انگیز روزهایم...


قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!
farnaz58 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۳ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +97 امتیاز     
پیش فرض

خب من پست اول رو می ذارم...امیدوارم خوشتون بیاد و با نظرای قشنگتون همراهیم کنید....


به نام خدا

پرده ی اول؛آرامش قبل از طوفان

به شوخی گفتم«خاک برسرت کنن! تولد توئه ها! ما باید عین خر فکر کنیم؟!»

نازنین اخم شیرینی کرد و با لبخند گفت «داشتیم؟! نامردا آخه من که جز شما دوتا مغز متفکر کسی رو ندارم! اگه می خواستم یه تولد عادی باشه که این قدر به مغزم فشار نمی اوردم!به شما دوتا منگلم التماس نمی کردم!»

پارمیس با صدایی که به خاطر حضور معلم توی کلاس آروم شده بود از پشت سر من ونازی گفت« خفه شین دیگه! صادقی یه ساعته عین کرگدن بهتون زل زده!»

با این حرف پارمیس به سمت صادقی-دبیر ادبیات و زبان فارسی- برگشتم و لبخند ملیحی زدم!

« شما دوتا خسته نشدین این همه زر زدین؟!»
صادقی با لبخند مرموزی نگاهمون می کرد.
صدای خنده ی کلاس رفت هوا! چرا صادقی فکر می کرد خیلی با نمکه؟!نکنه شبا تو شیشه خیار شور می خوابید؟! یعنی واقعا بعد از این 4 سال نفهمیده بود من بخوام تلافی کنم بدبخت می شه؟!


نازنین دستپاچه شده بود ولی به آرومی گفت« بله خانوم،ببخشید،دیگه تکرار نمی شه»

همون طور که به صادقی خیره شده بودم با آرنجم زدم به پهلوی نازنین و زیرلب گفتم« تو دهنتو بازنکنی کسی نمیگه لالیا؟!واسه چی از این خل و چل معذرت می خوای؟!»

صادقی دوباره به سمت تخته رفت و افتاد به جون یه بیت شعری که روی تخته بود و کل آرایه هاشو بیرون کشید!
صدای زنگ باعث شد بچه ها عین قوم مغول به سمت در هجوم ببرن و صدای جیغ و دادشون کل مدرسه رو پرکرد! من هیچ وقت نفهمیدم قضیه ی این جیغ زدنای الکی چیه؟! همیشه برام مبهم بود و هست!
با لبخندی رذیلانه دستمو داخل کوله ام کردم و جعبه کاکائو بزرگی رو که برای فهمیده-دبیر ریاضیات- آماده کرده بودم بیرون آوردم.پارمیس با خنده به چشمای شیطونم نگاه کرد و گفت« ای جان! امروز نوبت کیه؟!»
گفتم« قرار بود برای عفریته خانوم باشه(همون فهمیده!) ولی خب صادقی جون نذاشت!!!این قد ردلبری کرد دلم نیمد بدمش به فهمیده!»
پارمیس " ایول"ای گفت و با خنده به سمت صادقی هولم داد. کلاس خالی شده بود و صادقی درحال جمع کردن وسایلش بود،از بچه ها هم فقط من مونده بودم و پارمیس و نازنین.
با لبخندی که سعی می کردم ملیح باشه نه شیطنت آمیز! به سمتش رفتم و جعبه ی کاکائو رو به سمتش گرفتم.
چشماش برقی از خوشحالی زد و گفت« این برای چیه؟ وای ممنون عزیزم!» شیطونه می گفت بزنم تو حالش و بگم واسه شما نیست! اما جلوی خودمو گرفتم چون مطمئن بودم بعدا حالش بدتر گرفته می شه!

با صدای معصومی گفتم« خواهش می کنم،قابل شمار و نداره....می خواستم اون چند روزی رو که نبودم و رفته بودم دبی رو جبران کنم،واقعا ببخشید،نمی خواستم غیبت کنم ولی خب یهویی شد دیگه!البته فقط برای شما آوردم»

با چشمایی خوشحال و مغرور بهم نگاه کرد و گفت«آتریسا جان شما درس ات اون قدر خوب هست که با دو سه جلسه نبودنت موردی پیش نیاد...نیازی به جبران نبود!»
عین خر داشت دروغ می گفت! می دونستم همون روزی که قضیه ی سفرمون رو بهش گفته بودم چه جوری با مشاورمون دعوا می کرد!
آی خدا چی می شد حال این آدمای دروغ گورو بگیری ما یه ذره حال کنیم؟! از صادقی حداحافظی کردم و دست پارمیس و نازی رو کشیدم تا هرچی زود تر از محل وقوع جرم دورشون کنم!!!

کوله ام رو روی کتفم جابه جا کردم و به قیافه های خندون نازی و پارمیس نگاه کردم.نازنین چشماش رو تنگ کرد و با بدگمانی ازم پرسید« باز چه کرمی ریختی دختر؟!»

خنده ی مستانه ای کردم و رو به هردوشون گفتم«کرمم کجا بود؟!فقط یه ذره سوسک کش ریختم توش...همین!» نازنین جیغی کشید و با کیفش کوبوند توی سرم. مردم رد می شدن و به جلف بازیای ما نگاه می کردن.خدایا اخه چرا می ذاری پیش همه بی آبرو بشم؟!


همه دوست دارن ما هم دوست داریم! دوتا جلبک از اینا فهمیده ترن!!!والا!

زدم پس کله ی نازی و گفتم« واسه چی می زنی؟!بچه مظلوم گیر آوردی؟!»

پارپاری(پارمیس به زبون خودمون!) خندید و گفت«آخه نه اینکه تو هم خیلی مظلومی!!! چشمات توی شیطنت غرقه اون وقت به خودت می گی مظلوم؟! خوبه والا!»

با خنده از پیاده رو می رفتیم و می خندیدیم.پارپاری گفت« نازی باورکن به هرچی فک می کنم می بینم قبلا بچه ها انجامش دادن....خدایی چیز جدیدی به ذهنم نمی رسه!»

نازنین با چشمای قهوه ای رنگش چشم غره ای به پارمیس رفت و گفت« می شه اون گاله رو ببندی؟! هی انرژی منفی می دی دیگه! حالا یه هفته وقت داریم»

پارمیس چشمای شیطونش رو به من دوخت و پرسید«راستی تستای شیمی رو زدی؟خداییش در حد مرگ سخت بودن!»
با بی خیالی گفتم« نه بابا! کی حال داشت اون همه تستو بزنه؟!»با هیجان به سمت هردوشون برگشتم و گفتم« دیشب حوصلم سر رفته بود، رفتم تو اتاق آریا یه فیلم برداشتم و توی اتاقم دیدم...جاتون خیلی فیلم توپی بود»

نازی گفت« چه ژانری بود؟»

«معمایی و پلیسی بود ولی خب به جاهایی هم زیادی عاطفی می شد!ولی جشن بالماسکه شون-»

هنوز حرفم تموم نشده بود که فکری توی ذهنم جرقه زد...

با دهنی باز وسط خیابون ایستاده بودم و به چراغی که توی ذهنم روشن شده بود نگاه می کردم!واقعا سوخت این چراغ از کجا تامین می شد؟!شاید از نفت!شایدم-
«آتریسا چه مرگت شد؟!»صدای نازی جفت پا پرید وسط افکارم و آخرم نفهمیدم سوختش از کجا تامین می شد!

با گیجی گفتم«هان؟!»
پارمیس گفت«باز چی به ذهنت خطور کرده انیشتین؟!»

با چشمایی گشاد شده نگاهم رو بین نازنین و پارمیدا جا به جا کردم و به آرومی گفتم« فهمیدم!بالماسکه!»

پارمیس با کلافگی گفت«بالماسکه؟!ای خدا ذلیلت کنه با این نصفه حرف زدنات!»
با این حرفش از گیجی در اومدم ،دستامو بردم بالا و گفتم«یه دیقه صبر کن توضیح می دم!»
ولی فکر می کنم بازم گیج بودم چون اگه درحالت عادی بودم این قدر ریلکس نمی پذیرفتم بهم بگه ذلیل!احتمالا یه کف گرگی نوش جون می کرد!


----------------------------------------------------------------------------------------------
خب بچه ها نمی دونم نظرتون چیه!نمیدونم تا چه حدی خوشتون اومده یا الان می خواین کلمه بکوبونید به دیوار از زور نفرت!!!
تنهام نذارید تا بتونم انرژی بگیرم و ادامه بدم.


ویرایش توسط mehrta dokht : ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۸:۲۱ بعد از ظهر
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, **heaven*girl**, **شهرزاد**, *aren*, *Aytak*74, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., .Mania., 021girl, ::HeLiA::, a2saw.p, Abandokht, Altin ay, angry girl, anitis, arezo*, arezoo68, armita1819, arshida1994, atefeh_49, atena_a, avooOoli, azidan, bamdad.94, Ban0ye sang, baran pr, baran_53, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, deragun, down13, ebrahimi.fari, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, fatemeh1990, foozhan az, googoosh z, hediyeh_b, helinda, hesaneh, hezareh, homa41, hyunah, h_hasti, khademre, khorshid☼dokht, L!nA, ladybarun, leila93, lili.sz75, little emo girl, little princess, little_ star, Lovely_girl, m.diamond.s, mahana1, mahdiar, mahsa tanha, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, maneou, mania-h, maryammoayedi, mehrnoush_re, me_ned, miiiSHa, mina.bala, mina68, misha_joon, misha_kavir, mona-95, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, nazi jooon, nedaj, negar*pb, negar1373, nikaan, ninja fairy, NO ONE, orange1366, paezzi, panteha, parachutist, radina, ramanava, Reza, robik, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, salia, samanda, samir, Sanaz1370, sara*ramezani, sarayf, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, sevda76, Sh!vA, sheida_953, silverstar, Son_Of_Sun, soodeh90, takshakh2838, taraneh.t, tina0312, yasesabs, yummy7, zahra ghani, Zarizar, zina, ~*7en*~, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pantea~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, آرزو..., اسمر, اهریمن چشم زرد, خانم فسقلی, خیال غزل, دختراسمان, رنگین کمون خانم, رها خانووم, شاپررک, شیرین بانو, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرناز66, مرواریدجووون, منيژه, نسترن 76, نسرین..., نقاش, نوشین00, نیلوفر:-), وندا مهران, چلیپا, کمند, یـاس
قدیمی ۱۴ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +81 امتیاز     
پیش فرض

بدون هیچ حرفی می رم سراغ این قسمت....امیدوارم این قسمت رو هم دوست داشته باشید.



رو به پارپاری خیلی آروم و شمرده گفتم:«برای جشن تولد نازی یه جشن بالماسکه ترتیب می دیم!»

عین دو تا منگل بهم خیره شده بودن! با یه لحن خیلی آروم تری گفتم«جشنه بال.ماس.که»
نازی با غر غر گفت« تو چرا اینجوری خرف می زنی؟! مگه منگلیم هی یه چیزو تکرار می کنی؟!»
زدم زیر خنده و گفتم«پس چه مرگتونه چهارچشمی بهم زل زدین؟!»
پارپاری با لحنی متفکر گفت« می دونی چه قدر سخته؟ تو خودت تاحالا به همچین جشنی رفتی؟می دونی باید چه کارا کنیم؟! دِ نمی دونی دیگه! نمی دونی»
گفتم«بیاین بریم خونه ی ما بقیه ی حرفامونو بزنیم...وسط خیابون وایسادیم بابا!»
خونه هامون به هم نزدیک بود و معمولا خونه ی همدیگه ول بودیم!
وارد حیاط بازی سازی شده و شیک خونمون شدیم و از کنار باغچه ی پراز زر و راه سنگ فرش شده رد شدیم.در ورودی با 4 تا پله از سطح زمین جدا شده بود.می دونستم این موقع ی ظهر مامان خونه نیست....مثل تمام این 8 سالی که از مدرسه میومدم و با یه خونه ی خالی و درندشت مواجه می شدم.

با ناراحتی موقتی ای که همیشه توی این لحظات بهم دست میداد بچه ها رو به داخل خونه دعوت کردم....خونه ی بزرگ و دوبلکسی که یه زمانی گرم و آرامش بخش بود اما از بعد از رفتن بابا....8سال بود که سرمای خونه منو می لرزوند.


با خستگی مقتعه ام رو درآوردم و به بچه گفتم برن بالا تا منم بیام.با بی خیالی به سمت آشپزخونه رفتم که باشنیدن صدای مامان از توی آشپزخونه شوک زده شدم.آروم آروم به سمت آشپزخونه رفتم و با دیدن صحنه ی روبه رو تمام تنم لرزید....هیچ وقت به دیدن این حرکاتشون عادت نکرده بودم و همیشه یه حسی از تنفر و حال به هم خوردگی توی وجودم شعله ور می شد....به خودم نهیب زدم: خاک برسرت کنن! اونا به هم محرمن الاغ! چرا خودتو اذیت می کنی؟ بابات مرده،اینو بفهم.
فرهاد-نامزد مامانم!-از پشت مامانو در آغوش گرفته بود و زیر گوشش چیزایی می گفت که مامانو به خنده وا می داشت....همیشه سعی داشتم از این واقعیت فرار کنم و خودمو پشت خنده های دروغین قایم کنم اما وقتی این صحنه هارو می دیدم منطق برام بی معنی می شد و دوست داشتم مامان و فرهاد رو با هم خفه کنم.
با پاهایی لرزون به سمت پله های چوپی رفتم و خودمو کشون کشون به اتاقم رسوندم.قیافم به شدت دمغ بود ولی نمی خواستم بچه ها ناراحتیم رو بفهمن.لبخندی زورکی زدم و وارد اتاق شدم.اتاق بزرگی داشتم، تمام وسایلم ترکیبی از دو رنگ یاسی و بنفش تیره بودن.پنجره ی بزرگی دیوار سمت راست اتاقم رو پوشونده بود که پرده های یاسی رنگی دورش رو احاطه کرده بودن.نازی و پارمیس روی تختم نشسته بودن و بی توجه به من می گفتن و می خندیدن.

با لبخند کم جونی که روی لبم بود به سمتشون رفتم و کنارشون روی تخت نشستم.نازنین با دیدن قیافه ی گرفته ام تعجب کرد و گفت«یهو چت شد؟!»
«هیچی بابا! چرا واسم حرف درمیارین؟!»
پارمیس پشت چشمی نازک کرد و گفت«آخه احمق هنوز خودتو نشناختی؟! وقتی ناراحت می شی نور بالا می زنی خفن.چی شده؟!»
پوفی کشیدم و گفتم«هیچی....همون افکار مسخره ی همیشگی!»
نازنین با مهربونی ذاتیش بهم نگاه کرد و گفت«آتریسا چرا نمی خوای قبول کنی؟!مادرت 8 ساله که تنهاست،8 ساله که به خاطر تو و آریا از صبح تا شب بیرون از خونه کار می کنه که-»
وسط حرفش پریدم و با پوزخند گفتم«نازی بس کن...تو خونه زندگی مارو از همون زمان که دوتا بچه ی 3-4 ساله بودیم دیدی،بابای من اونقدری گذاشته که حتی نوه هاشم نیازی به کار کردن نداشته باشن!اون وقت چه نیازی بود که مامان من از 6 صبح پاشه بره تو اون شرکت کوفتی و شبا ساعت 11 برگرده؟»
مثل همیشه صدام بالا رفته بود و عصبانیتم مثل کوه آتشفشانی فوران کرده بود!
دستی توی موهای فندقی رنگم کشیدم و با صدای آروم تری گفتم«توی این 8 سال فقط خودم بودم و خودم...اون لحظه هایی که به مادر نیاز داشتم،لحظه هایی که نبودن بابام خوابو از چشمام می گرفت....اون لحظه هایی که توی این خونه ی درندشت از ترس به خودم می پیچیدم بیشتر از هرچیزی به مادر نیاز داشتم....»
بغضم در حال انفجار بود اما نذاشتم بشکنه....8 سال بود که این بغض رو توی ذهنم دفن کرده بودم و حالا هم نمی ذاشتم سر از خاک در بیاره.پارمیس با لحنی که می خواست جو رو عوض کنه گفت«خب خانوم متفکر بگو ببینم واسه این جشن باید چیکار کنیم؟!»
خوشحال بودم درکم می کنن . نگاه تشکرآمیزی به پارمیس انداختم و با لبخند گفتم«بابا کار خاصی نمی خواد بکنیم که!همون مهمونایی که قراره دعوت کنی رو دعوت کن ولی توی کارت بنویس جشنمون بالماسکه اس. ما هم از این ور همه چیزایی که یه مهمونی بزرگ نیاز داره رو تهیه میکنیم دیگه! فقط حالش به اینه که بچه ها هم قضیه رو جدی بگیرن و واقعا قیافه هاشونو تغییر بدن!»
نازنین با هیجان گفت«عالیه! آتی بیستی! بیست!»
با خنده زدم پشت گردنش و گفتم«به بار دیگه،فقط یه بار دیگه به من بگی آتی می گم آریا بیاد بخورتتا!!!»
نازی رنگ به رنگ شد! از آریا به طرز اسفباری می ترسید! پارپاری زد زیر خنده و گفت« خدایی خوشم میاد یکی پیدا شده که تو ازش بترسی! والا اگه همین الان یه جن بیاد جلو باهات سلام علیک کنه با خنده جوابشو می دی ولی وای به روزی که آریا رو ببینی!!!» من و پارمیس می خندیدیم و نازنین با عصبانیتی ساختگی بهمون مشت می زد.
نازی از همون بچگی هم از آریا می ترسید! از سه چهار سالگی که همسایه مون شدن همیشه با هم بودیم! تو مهد کودک،دبستان،راهنمایی و حالا هم که دبیرستان! پارمیس از راهنمایی بهمون ملحق شد.جونمون به جون همدیگه وصل بود!واقعا نمی دونستم دلیل اینکه نازی جلوی آریا اونجوری دست و پاشو گم می کرد چی بود! حالا درست بود آریا زیادی دختر باز بود و به خاطر قیافش به هیچ کس رحم نمی کرد اما دیگه در این حد نامرد نبود که به دوست چندین و چندساله ی منم چشم داشته باشه!
پارمیس گفت«خب حالا از دخترا که می دونیم کیا رو می خوای بگی...از پسرا چی؟ اصن کسی رو زیر نظر داری؟!آخه شاسکول شماها که با هیچ جنس مخالف اسکلی دوست نیستید پس جشن بالماسکه به چه دردتون می خوره وقتی کسیو نمی تونیم دعوت کنیم؟!»
نازی گفت« اه یه دیقه اون فکو ببند! ماشالا عین آتریسا وقتی می افتی رو دور حرف زدن دیگه امون نمی دی که!»
بعد ادامه داد« نیما یه گله دوست داره!فک کنم همه شونم بخواد بگه! از اون طرف پسرای فک و فامیلم که هستن!حاج آقای شما کسی رو نداره دعوت کنیم؟!» پقی زدم زیر خنده.نیما برادر نازی بود و منظور نازنین از "حاج آقا" دوست پسر پارمیس بود! البته دوست پسر که نه،بیشتر شبیه نامزد بودن! نامزدی که مامان باباشون حتی یه اپسیلونم از رابطه شون خبر نداشتن!!! محمد امین پسر خیلی خوبی بود و برای من و نازی هم مثل یه برادر خوب و مهربون بود.کلا مورد تایید بود!
پارمیس خیلی ریلکس،دقیقا برعکس چیزی که فکر می کردیم گفت«حالا بذارین ببینم افتخار می دن بیان یا نه!»
نازی صداشو نازک کرد و به مسخره گفت«آتی جون عشق من نمیاد؟! می شه تو از طرف من آریا جونو دعوت کنی؟!»هنوز حرفشو کامل تموم نکرده بود که آریا پرید توی اتاق.جل الخاق! این موقع ی ظهر این اینجا چیکار می کرد؟!آریا با لحن جنتلمنانه ای که مخصوص مخ زدنش بود گفت« سلام بر بانو نازنین عزیز!منو کجا دعوت کردی بانوی زیبا؟!»
من و پارمیس زدیم زیر خنده! دیگه نمی تونستم خودمو جمع کنم! آریا با چشمای عسلی رنگ و جذابش که دقیقا همرنگ چشمای من بود به نازنین خیره شده بود و همین باعث دستپاچگی نازی شده بود.
پارمیس که از خنده سرخ شده بود بریده بریده رو به آریا گفت«ایول...خیلی باحال زدی تو حالش!!!»
نازنین خیلی سریع به خودش اومد و با عصبانیت گفت«اصن...اصن تو چرا گوش وایساده بودی؟! هنوز بعد از 25 سال زندگی یاد نگرفتی عین گاو سرتو نندازی بیای تو؟!تو این موقع ی روز اینجا چیکار میکنی؟!»
آریا زد زیر خنده و گفت« نازنین تو باز قاطی کردی؟! اینجا خونه ی خودمونه ها! نذار بیام بخورمت!!!»
اشک از چشمام راه افتاده بود! آریا که از اذیت کردن نازنین کیف می کرد دستی تو موهای قهوه ای رنگ و حالت دارش کشید و با عشوه ای دخترونه و لوس گفت«عزیزم تو که عاشقم بودی چرا زودتر نگفتی؟!»
نازنین آمپر چسبوند! بالش منو به سمت در و جایی که آریا وایساده بود پرت کرد ولی آریا فرزتر از این حرفا بود! خیلی سریع جا خالی داد و در رفت.نازی با حرص داد زد« ازت متنفرم پسره ی بی شعور!»
صدای داد آریا هم بلند شد« دل به دل راه داره!»




تقاطع نیستی،کوچه ی اتفاق،پلاک عشق...

کاری از من و رعنا


بالماسکه....!

جشنی برای عاشق شدن...



ویرایش توسط mehrta dokht : ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, **heaven*girl**, **شهرزاد**, *aren*, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., .Mania., Abandokht, Altin ay, angle92, angry girl, anitis, arezo*, arezoo68, atena_a, avooOoli, azidan, bamdad.94, Ban0ye sang, baran pr, baran_53, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, deragun, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, hesaneh, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, khademre, khorshid☼dokht, L!nA, ladybarun, leila93, little emo girl, little princess, little_ star, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, misha_joon, misha_kavir, mona-95, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, nedaj, neg neg, negar*pb, negar1373, ninja fairy, NO ONE, orange1366, paezzi, panteha, parachutist, radina, Reza, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, salia, Sanaz1370, sara*ramezani, saratab, sarayf, sasa75, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, sevda76, Sh!vA, sheida_953, silverstar, takshakh2838, taraneh.t, yasesabs, yummy7, Zarizar, zina, ~*7en*~, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pantea~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, آرزو..., اسمر, خانم فسقلی, خیال غزل, دختراسمان, رها خانووم, شاپررک, شیرین بانو, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرناز66, م.نوری, ماجده, منيژه, نسترن 76, نوشین00, چلیپا, یـاس
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۰۱:۲۹ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +69 امتیاز     
پیش فرض

*****
«بیچاره حالش خیلی بده...می گن مسمومیت شدید شده»
تینا با تعجب گفت«وا! اینکه دیروزحالش از منم بهتر بود! یهو چه مرگش شد؟!»
با بی خیالی از کنار تینا و مریم-دوتا از هم کلاسی هام – که درمورد خانم صادقی عزیز! حرف می زدن گذشتم و گفتم«نگران اون اعجوبه نباشین بابا!یکی باید حالشو می گرفت دیگه!»
نگاه متعجبشون رو پشتم حس می کردم اما برام مهم نبود!همیشه بعد از شیطنتام همین نگاه رو توی کل مدرسه حس می کردم! خداروشکر مدرسه نفهمیده بود کار منه وگرنه این بار بی خیال نمره هام می شدن و پروندم زیر بغلم بود!زنگ خورده بود و صدای همهمه ی بچه کلاسو پر کرده بود.
پارپاری رو به من و نازی با کلافگی گفت «شماها نمی خواین راه بیفتین؟ بابا پس فردا جشنه و ما هنوز هیچ غلطی نکردیم!»
گفتم«باشه بابا غربتی بازی درنیار!راه بیفت بریم» کلاسورم رو دستم گرفتم و کوله ام رو روی دوشم انداختم،به سمت در کلاس به راه افتادیم تا به کارای تولد نازنین برسیم!

پارمیس در حالیکه از خستگی رو به موت بود برای هزارمین بار غرغر کرد« ای مرده شورتونو ببرن!بابا یه چیز بخرین بریم دیگه!»صدای خرت خرتی که به خاطر پفیلا خورنش ایجاد می شد روی مخم پاتیناژ می رفت!
مثل مادری که از دست بی حوصلگی بچش خسته شده گفتم«پارپاری می شه بس کنی؟ من تا زمانی که یه لباس درست و حسابی واسه خودم و نازی انتخاب نکنم بی خیال نمی شم!»
نازنین با خنده رو به پارمیس گفت« همه که عین شما نیستن! آقاتون رفته یه لباس خوشگل واست خریده که مبادا خانوم دو قدم راه بره و خسته بشه!تو چه جوری این پسرو تور کردی من موندم!»
پارمیس به مسخره ادای نازنی رو درآورد و گفت«برو بابا تو ام! اون گورش کجا بود که کفن داشته باشه؟!بهش گفته بودم نمیتونم امروز بیام بیرون چون باید برم لباس بخرم،اونم عین منگلا دیروز رفت لباس خرید که امشب بریم بیرون ولی نمی دونست دو تا دوستای شاسگول من چه قدر رذل ان!»

با خنده گفتم«می خواست شیرین عسل بازی درنیاره! چه معنی می ده این کارا؟!پسره ی زن ذلیل!»

ساعت 7 شب بود و ما هنوز توی پاساژا ویلون سیلون بودیم! ساعت 5 که داشتیم از خونه می زدیم بیرون محمد امین رو خوشتیپ کرده بود توی ماشینش دیدیم! اومده بود دنبال پارمیس ولی ما بدجور کنفش کردیم! گفتیم بدون سلیقه ی پارمیس اصلا امکان نداره خرید کنیم! حالا زر زر می کردیما! پارمیسو فقط واسه خندوندن می خواستیم!(چه دوست پستی ام من!)خلاصه این قدربا محمد امین کل کل کردیم که آخرش مجبور شد بی خیال بشه و بره!

داشتیم مغازه هارو می دیدیم که لباسی توجهم و به خودش جلب کرد.دست نازی و پارپاری رو به سمت مغازه کشیدم و لباس صورتی رنگ و پف داری رو که شبیه لباس پرنسس های توی کارتونا بود بهشون نشون دادم.آستینای پف دار و دامنی پف پفی....لباس بامزه ای بود و انگار برای پرنسس جشن دوخته شده بود!
پارمیس و نازی هم باهام هم نظر بودن. نازنین رو به اتاق پرو هل دادیم و مجبورش کردیم لباسو بپوشه!با دیدن لباس خیلی ذوق زده شده بودم چون واقعا قشنگ بود.
لباس توی تنش خیلی خوب بود فقط موهای نسبتا کوتاهش با لباس جور نبود!که اونم خیلی راحت حل می شد!
با بی خیالی لباس 400 هزارتومنی رو حساب کردیم و اومدیم بیرون.اون شب سه چهارتا پاساژدیگه رو هم گشتیم اما لباسی که از نظر خودم تک باشه رو پیدا نکردم....نمی خواستم لباسم خیلی معمولی باشه و از طرفی هم نمی خواستم شبیه مدل لباس نازی باشه...به هرحال تولد اون بود و پرنسس جشن محسوب می شد دیگه!
پستیژ(کلاه گیس!) نسکافه ای رنگی برای نازی خریدیم که واقعا به صورتش و لباس زیباش میومد.بلند بود و پایینش یه کم حالت دارمی شد،نیم تاج کوچیک و ظریفی هم خریدیم تا یه پرنسس کامل بسازیم!
پارمیس هم توی یکی از مغازه ها نقاب صورتی-طلایی رنگی رو برای نازی انتخاب کرد که واقعا محشر بود!
به شوخی رو به نازی گفتم«خدایی اگه مارو نداشتی الان چه غلطی می خواستی بکنی؟! به احتمال زیاد سرتو می ذاشتی می مردی!نه؟!»
با لودگی گفت«کم خودتونو تحویل بگیرین دیوونه ها!اگه نبودین که کل شهرو سور می دادم!!!»
ساعت 8 بود که به خونه برگشتیم،قرارشده بود فردا خودم تنها برم دنبال لباس ،خیلی اصرا کردن باهام بیان ولی نمی خواستم الکی دنبال خودم بکشونمشون،اون بیچاره ها که دیگه خریدی نداشتن،حداقل می شستن خونه چهارتا دونه تست می زدن!
کلیدو توی در انداختم و وارد خونه شدم....مثل همیشه همه جا ساکت و تاریک بود...بازم من بودم و خونه ای خالی از زندگی...
برحسب عادت تمام چراغای خونه رو روشن کردم و با خستگی به سمت طبقه ی بالا رفتم.
لباسام رو درآوردم و روی تختم ولو شدم،زیرلب زمزمه کردم«خدایا تا کی قراره تنها بمونم؟ تا کی؟»
8 سال بود که طعم خونه و زندگی رو نچشیده بودم،توی این 8 سال من توی یه جشن بودم،آره یه جشن....یه جشن بالماسکه...همیشه خودمو پشت نقاب بی خیالی و خوشحالی قایم کرده میکردم....
نمی دونستم کِی این جشن لعنتی تموم می شه؟کِی می تونم این نقاب رو بردارم و به این جشن خاتمه بدم؟
این جشنِ 8 ساله باید تموم می شد....نمی دونستم کِی و توسط کی ولی می دونستم یه روز تموم می شه و نقابا می رن بالا....
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, **heaven*girl**, **شهرزاد**, *aren*, *Aytak*74, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., .Mania., Abandokht, Altin ay, angry girl, anitis, arezo*, arezoo68, atena_a, avooOoli, azidan, Ban0ye sang, baran pr, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, deragun, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, helinda, hesaneh, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, khademre, khorshid☼dokht, L!nA, ladybarun, leila93, little emo girl, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, misha_kavir, mona-95, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, nasym, neg neg, negar*pb, negar1373, ninja fairy, NO ONE, orange1366, paezzi, panteha, parachutist, Reza, robik, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, salia, samanda, Sanaz1370, sara*ramezani, saratab, sarayf, sarma1010, sasa75, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, sevda76, Sh!vA, sheida_953, silverstar, takshakh2838, taraneh.t, yasesabs, Zarizar, ~*7en*~, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pantea~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, آرزو..., خانم فسقلی, خیال غزل, رها خانووم, شاپررک, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرناز66, م.نوری, نسترن 76, نقاش, نوشین00, چلیپا, کمند, یـاس
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +56 امتیاز     
پیش فرض

صدای در بلند شد،از پذیرایی خارج شدم و آریا رو دیدم که به سمت پله ها می رفت،سعی کردم اصلا به این فکر نکنم که شب جمعه اس و چه قدر تنهام.سلام سردی کردم و خواستم به سمت اتاقم برم تا حاضر بشم که دستمو کشید و منو انداخت تو بغلش«خواهر کوچولوی من چرا اینقدر ناراحتی؟قربونت برم بازم از تنهایی دلخوری؟»
دلم یه آغوش گرم می خواست و آریا همیشه جزو معدود کسایی بود که با آغوشش وجودم رو گرم می کرد.بغض 8 سالم فشارش رو به گلوی ضعیفم وارد می کرد اما نباید می شکستم...8 سال بود که نذاشته بودم بشکنه پس این بار هم نمی ذاشتم غرورم جریحه دار بشه...تنها چیزی که برام مونده بود همین غرور مسخرم بود....صدایی توی ذهنم داد زد«ناشکری نکن....شاید مهر و محبت ندیده باشی ولی هنوزم مادر داری،هنوزم برادر مهربونی داری که با وجود تموم دختر بازیاش بازم تورو فراموش نمی کنه و از چشمات حالت رو می خونه،دوستای خوبی داری که عین خواهر بهت نزدیکن و هیچ وقت تنهات نمی ذارن....»
از بغل آریا بیرون اومدم و با صدایی که مثل همیشه پشت نقابی از خوشحالی پنهونش می کردم گفتم«راستی فردا تولد نازنینه،میای دیگه؟ الان می خوام برم دنبال لباس»
آریا خندید و گفت« اون دیوونه بفهمه من میام که کلتو می کنه! خوش باشین،من نمیام!»
مثل بچه ها اخم کردم و گفتم«واقعا که! یعنی تو نازی رو نمی شناسی؟ خوبه از بچگی ور دل ما زندگی می کردن،می دونی اخلاقش چه جوریه!خودش گفت دعوتت کنم»
آریا درحالی که می رفت بالا گفت«حالا ببینم چی می شه،اگه شرکت کار نداشتم میام»
رفتم تو اتاقم و مانتوی شکلاتی رنگ و کوتاهی که همرنگ موهام بود پوشیدم و شلوار لوله تفنگی کرم رنگی هم به پا کردم و شالی چروک به همون رنگ روی موهام انداختم،چشمای عسلی رنگ و شیطونم مثل همیشه برق می زد!
انگار یادم رفته بود تا همین دو دیقه پیش عین مادر مرده ها نارحت بودم!!!گوشیم زنگ خورد
«ای بابا تو قصد نداری بری خرید؟! به خدا اگه واسه فردا لباس درست و حسابی نخریده باشی من می دونم و تو!تو خونه چه غلطی می کنی؟ساعت 6 عصره»
با خنده گفتم«پارمیس تو باز موتورت روشن شد؟! یه دیقه ببند اون دهنو تا بگم چی شد که تا الان موندم خونه!»
با خنده گفت«بنال ببینم چته!»
«داشتم تستایی که یزدانی داده بودو حل می کردم،می دونی که شنبه عین هرکول میاد بالا سر همه مون و تستا رو می بینه! فردا هم که وفت نداریم بزنیم پس دیدم بهترنی زمان الانه!»
صدای جیغ پارمیس بلند شد«واااااااای! خاک برسرم شد!برو گمشو منم برم تستامو بزنم!»
نذاشت خداحافظی کنم و عین دیوونه ها قطع کرد! خدایا اینا چرا اینقدر شیش می زنن؟!
از آرایش خوشم نمی اومد،همینجوریش می رفتم تو خیابون بهم متلک می نداختن دیگه چه برسه عین عروسکا آرایشم بکنم! یه برق لب زدم و رفتم بیرون.
206 آلبالویی رنگ چشمک می زد! تازه دو هفته بود که کارت گواهینامه ام اومده بود و داشتم از ذوق می مردم!اوایل آبان بود و چون تولد منم توی مهر بود توی مدرسه تنها کسی بودم که به سن قانونی رسیده بودم!
سوار ماشین شدم و به سمت پاساژای گرونی که همیشه ازش خرید می کردم روندم.
اولین لباسی که نظرمو جلب کرد یه لباس بادمجونی رنگ و دنباله دار بود که جلو و پشتش کاملا باز و بدون بند بود.توی تنم فوق العاده بود ولی نمی خواستم در لباسم در این حد باز باشه پس از خیرش گذشتم!
کل پاساژو گشتم اما چیری که نظرمو جلب کنه پیدا نمی کردم،تیکه انداختنا و شماره دادنای پسرا روی مخم طناب می زد! خدایا چی می شد نسل این جلبکارو از روی زمین برداری؟!
وارد پاساژ دوم شدم اما بازم چیزی که می خواستم نبود...همه ی مدلا تکراری بودن و شبیه شون رو زیاد داشتم،دیگه داشتم نا امید می شدم که پشت ویترین مغازه ای لباسی توجه مو حلب کرد خفن!
لباس مشکی جیری بود که یه کم پف دار بود و دنباله ای حدود 2 متر داشت،یقه اش تا پاسین سینه ام یه چاک بلند داشت و آستینای بلند لباس 5 سانت پایین تر از شونم شروع میشد.
رنگ مشکی اش جذابیت خاص و ترسناکی به لباس داده بود و مطمئن بودم کسی که این لباسو بپوشه مثل ملکه های ترسناک توی قصه ها با جذبه ترسناک می شه!
ایول! لباسه همونی بود که می خواستم! با خوشحالی وارد مغازه شدم و بعد از پرو لباس که ده برابر بیشتر خر ذوقم کرد(!)پول لباس رو دادم و اومدم بیرون! این قدر خوشحال و سرخوش بودم که یادم رفت مقاب بخرم! دوباره به سمت همون مغازه برگشتم و از پشتش نقاب سیاهی که با پرهایی نقره ای و سیاه تزیین شده بود انتخاب کردم،با بی خیالی وارد مغازه شدم که با دیواری نرم برخورد کردم!
ای خدا یعنی بازم گیج زدم؟! آدم پررویی بودم ولی نمی دونم اون لحظه چه قدر خجالتی شده بودم! جلل الخالق!
بدون اینکه چیزی بگم از کنارش رد شدم و وارد مغازه شدم اما نقاب مشکی رنگ و زیبایی رو که توی دستش بود دیدم! با خودم گفتم اینم لابد می خواد بره مهمونی!
نقاب رو هم خریدم و چون کفش پاشنه بلند نقره ای توی خونه داشتم بی خیال کف شو شدم چون واقعا رو به موت بودم!!!
رسیدم خونه ،بازم خونه خالی بود،مامان هنوز تو شرکت شوهرش بود و آریا هم تو شرکت خودمون...
بازم من بودم و تنهایی...
اون شب تا سرمو گذاشتم روی بالش خوابم برد،غافل از اینکه فردا آینده ای رو برام رقم می زد که هیچ وقت انتظارشو نداشتم....
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* حدیث *, **شهرزاد**, *aren*, *Aytak*74, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., .Mania., Abandokht, Altin ay, angle92, angry girl, anitis, arezo*, arezoo68, atena_a, avooOoli, azidan, Ban0ye sang, baran pr, baran_53, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, deragun, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, helinda, hesaneh, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, khademre, L!nA, ladybarun, Le!lY, leila93, little emo girl, little princess, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, misha_kavir, mona-95, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, neg neg, negar*pb, negar1373, ninja fairy, NO ONE, orange1366, panteha, parachutist, radina, Reza, robik, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, salia, samanda, Sanaz1370, sara*ramezani, saratab, sarayf, sarma1010, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, sevda76, Sh!vA, sheida_953, Shermine!, silverstar, takshakh2838, tina0312, yasesabs, Zarizar, zina, ~*7en*~, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, آرزو..., خانم فسقلی, خیال غزل, رها خانووم, شاپررک, شیرین بانو, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرناز66, م.نوری, منيژه, نسترن 76, نقاش, نوشین00, چلیپا, کمند
قدیمی ۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +56 امتیاز     
پیش فرض

می دونم این قسمتی که گذاشتم خیلی کوتاهه ولی واقعا وقت ندارم!اینو هم به خاظر عزیزایی که دنبال م یکنم گذاشتم!قول می دم قسمت بعدی بلند باشه و حتما وارد اصل داستان بشیم



پرده ی دوم؛طوفانی ناگهانی!
با صدای ریحانا که کنار گوشم با عشوه می خوند از خواب بیدار شدم،دستمو دراز کردم و گوشی رو برداشتم تا خفه اش کنم اما پترنی (قفل مخصوص برنامه ی اندروید) دیش گذاشته بودم و یادم نمی اومد!صدای ریحانا مدام بالاتر می رفت و مغزمو متلاشی می کرد،با چشمایی که از خواب زیاد می سوخت به صفحه ی گوشیم زل زدم تا ببینم چه مرگشه! بعد از دو دیقه ور رفتن بالاخره قفلش باز شد ولی تا اون موقع ریحانا خودشو خفه کرده بود!
با اخلاقی سگی که از بد بیدارم شدنم نشأت می گرفت! از روی تخت بلند شدم و به ساعت زل زدم،ساعت 10 صبح بود و مجبور بودم تا نیم ساعت دیگه حاضر بشم و برم خونه ی نازی اینا کمک!مطمئن بودم به خونم تشنه ان!!! ای خدا یعنی یه روز جمعه هم نمی تونیم کپه مرگمونو بذاریم؟ دیشب که تا 3 بیدار بودیم داشتیم واسه امروز برنامه ریزی می کردیم،آخه این انصافه؟! خدا نکشتت با این تولد مزخرفت! غلط کردم نظر دادم،من دیگه ...بخورم از این چرت-
آریا عین گوسفند سرشو انداخت اومد توی اتاقم و غر غر زدنمو قطع کرد!
«چرا گوشیتو جواب نیم دی دختر؟!نازنین خودشو کشت بس زنگ زد و من گفتم خوابی!پاشو برو دیگه!دست تنهان بیچاره ها!»
با تعجب به قیافه ی شاد و سرحال آریا نگاه می کردم! یا خدا این دیگه چش شده؟! یعنی الان باید باور کنم دلش واسه نازی و پارپاری سوخته؟!!!اصلا همچین چیزی امکان داره؟!
آریا که دید خیلی خفن ضایع کرده و منم عین وزغ بهش رل زدم خندید و گفت«چیه،به من نمیاد واسه دیگران دل بسوزونم؟!»
با همون چشمای از حدقه دراومده گفتم«نه! دفعه ی اوله،حالا چی توی سرته خدا می دونه!»
اینو گفتم از روی تخت بلند شدم،وقتی از کنارش رد می شدم پرسیدم«مامان خونه اس؟»
جوابی نداد که باعث شد با بی میلی به سمتش برگردم«دیشب نیمده خونه،نه؟»
سرشو به نشونه ی تایید حرفم تکون داد،پوزخندی که بیشتر به گریه شبیه بود روی لبم نشست...سعی کردم به خودم یاداوری کنم فرهاد شوهرشه ولی این یادآوری چیزی جز درد و حسرت برام باقی نمی ذاشت...اگه بابا زنده بود...
به سختی سرمو تکون دادم تا افکار مخربی رو که سعی در داغون کردنم داشتن بیرون کنم.حالم بدجوری گرفته شده بود اما به خودم تشر زدم:چه مرگته؟ امروز می خوای پاچه بگیری؟بی خیال باش،مثل همیشه...
با این فکر سعی کردم مثل همیشه شاد و شیطون باشم و بی خیالی طی کنم!مثل تموم این سالها...
سریع حاضر شدم و به اصرار آریا دوتا دونه بیسکوییت و چایی هم خوردم که هی نگه بدون صبحونه نرو!مخمو ترکونده بود!
لباسای جشنو برنداشتم چون م یخواستم بعد از تموم شدن کارا برگردم خونه و دوش بگیرم،بعدش حاضر بشم و مثل یه خانوم خیلی شیک و باکلاس پاشم برم مهمونی! الان باید عین خر کارکنیم!خونه هامونم که خیلی به هم نزدیک بود دیگه.
رو به آریا که داشت با گوشیش حرف می زد گفتم«چیکار می کنی؟امشب میای دیگه؟»
دستشو روی گوشی گذشت و گفت«نمی دونم...واقعا نمی دونم حال داشته باشم یا نه،چون امروز جمعه اس تا 7 شرکت می مونم ولی خودت که می دونی وقتی میام عین جنازم!»
خندیدم و گفتم«یعنی خاک برسرت !خیر سرت مدیری ولی عین خر کار می کنی!»
لبخندی تحویلم داد و بعد از معذرت خواهی رسمی و مودبانه ای از یارویی که پشت خط بود دوباره شروع کرد به ور ور کردن!!!
کیف و سوئیچمو از روی میز برداشتم و از در رفتم بیرون.
صدای گوشیم بلند شد،"پارپاری دیوونه"روی صفحه نوشته شده بود! پوفی کشیدم و وصل کردم
«ایشالا بمیری خبر مرگتو برام بیارن! کدوم گوری موندی؟»
یا خدا!دیدی آخرشم کر شدیم رفت؟!دیدی؟! این قدر جیغ جیغ کرد که فکر کنم پرده ی اون یکی گوشمم جر خورد!والا!
با آرامش گفتم«باز وحشی شدی؟!هنوز خونم،خدا از این نازنین خیر ندیده نگذره که خواب روز حمعه مونو هم ازمون گرفت!حالا تو چه مرگته؟!»
خندم گرفته بود اما همیشه خونسرد بودن بدتر پارپاری رو دیوونه می کرد!
دوباره جیغ کشید«مرگ!درد!کوفت! قرار بود 9 اینجا باشی،نه؟الان ساعت چنده؟»
سوار ماشین شدم و خیلی ریلکس گفتم«ده و نیم! خب حالا تو ام! جیغ جیغ نکن الان می رسم!غربتی!»
اصلا نذاشت حرف بزنم!قطع کرد و رفت! خنده ی مستانه ای کردم و راه افتادم...


اما ای کاش هیچ وقت پام به اون مهمونی باز نمی شد....کاش تصادف می کردم،کاش مریض می شدم و بی خیال مهمونی می شدم...کاش...
. هزارتا ای کاش دیگه ای که هیچ وقت به واقعیت نپیوستن....
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, **شهرزاد**, *aren*, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., .Mania., Abandokht, Altin ay, angry girl, anitis, arezo*, atena_a, avooOoli, azidan, Ban0ye sang, baran pr, baran_53, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, deragun, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, helinda, hesaneh, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, khademre, L!nA, ladybarun, leila93, little emo girl, little princess, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, negar*pb, negar1373, ninja fairy, NO ONE, orange1366, panteha, parachutist, Reza, robik, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, salia, samanda, Sanaz1370, sara*ramezani, sarayf, sarma1010, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, Sh!vA, sheida_953, silverstar, takshakh2838, yasesabs, Zarizar, zina, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, آرزو..., خانم فسقلی, خیال غزل, رها خانووم, شاپررک, شیرین بانو, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرشته ی تنها, فرناز66, م.نوری, منيژه, نسترن 76, نقاش, نوشین00, چلیپا, کمند
قدیمی ۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +51 امتیاز     
پیش فرض

ســــــــــــــلام!
خوبیــــــــــــــــین؟!خوش می گذره؟؟؟؟
حب اومد یه قسمت کوچولو بذارم و برم..اگه تا آخر شب تونستم یه قسمت دیگه هم می ذرام! منتظر نظراتون توی تاپیک نقد و بررسی هستم....نا امیدم نکنیدا،نقد کنید حسابی!
منتــــــــــظـــــــــــ ـــرم



بعد از 5 دقیقه به خونه ی نازنین اینا رسیدم،ماشینو دم در خونه شون پارک کردم و کیسه ی وسایلی رو که با خودم آورده بودم از صندوق عقب درآوردم.عین بچه های کوچیک دستمو روی زنگ آیفون گذاشته بودم و پشت هم فشار می دادم! صدای جیغ جیغیه پارمیس بلند شد«مرده شور خودت و کمک کردنتو ببرن! گم شو بیا بالا!»
اینو گفت و درو زد.وارد خونه شون شدم،حیاط بزرگشون اولین چیزی بود که آدمو به خودش جذب می کرد.خونه شون بزرگ بود ولی نه اندازه ی خونه ی ما.
نازنین با لباسای کهنه و کثیفی پرید بیرون و داد زد«بدو بیا برو طبقه ی بالا رو تمیز کن!»
یا علی! طبقه ی بالا رو برای چی م یخواست تمیز کنه؟! تا نصف شب که طول می کشید!
بهش نزدیک شدم و گفتم«برای چی طبقه ی بالا؟!بابا بی خیال مگه امشب چه قدر اونجا رفت و آمد هست؟!»
انذاشتم حرف بزنه! وارد خونه شدم و پارمیسو دیدم که روی پله هایی که به طبقه یبالا راه داشت نشسته بود و پله هارو تمیز می کرد! ای جان! چه قدر این شغل شریف بهش می اومد!
رفتم پشتش و یه دونه زدم پس کله اش!
«به به! می بینم به شغل شریف کارگری منسوب شدی!»
چشم غره ای تصنعی رفت و گفت« تا چشمت دراد! چیه،حسودیت می شه همینو هم نداری؟!»
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و پله هارو دوتا یکی رفتم بالا!در اتاق نازی رو باز کردم و وسایلمو ریختم روی تختش.لباسای کارگریمو دراوردم و تنم کردم! نمی دونم چه مرگش بود نذاشت مامنش کارگر بیاره! خدا یه عقلی به این منگل بده یه....یه چی به من بده؟!پول که دیگه به دردم نمی خوره پس-
«کجا گیر کردی تنبل؟!بیا پایین دیگه!»
وای خدا! حتی نمیذارن درست و حسابی فکر کنم! ایشالا سونامی بیاد همه تونو ببره من راحت شم!سونامی؟!...اونم اینجا؟! خدایا ببین این بی شرفا مغز منو هم جویدن رفت!
ساعت سه بعد از ظهر بود که تمام کارا تموم شد.با خستگی وسط اتاق نشیمنشون ول شدم و شورع کردم به غرغر کردن!
«خدا نکشتت با این تِز دادنت! اخه شاسکول مگه ما چه قدر کار کردیم که امروز عین کارگر افتادیم به جون این خونه ی درندشت!»
نازی و پارمیس هم کنارم ولو شدن،نفس نفس می زدیم و خستگی از سر و رومون می بارید!
پارپاری با لحن مسخره ی من ادامه داد«غذا هم که ندادی!برو از جلو شجمامون گم شو تا نکشتیمت!»
نازی خنده ی مقطعی کرد و گفت«من که گفتم زنگ برنم ناهرا بیارن گفتین نه!حالا پاشین برین خونه هاتون یه دوش بگیرین که درحد مرگ بو گرفتیم!»
پا شدم نشستم و با حرصی مصنوعی رو به پارمیس گفتم«می بینی چه قدر وقیحه؟! می بینی؟ نه واقعا می بینی؟! عین خر واسش کار کردیم حالا می گه پاشین برین خونتون! جلبک دریاییِ کثیف!»
به سختی حاضر شدیم و با پارپاری راه افتادیم به سمت خونه هامون تا واسه جشن آماده بشیم!
خونه هامون نزدیک بود و پارپاری پیاده اومده بود ولی با اصرارای من سوار شد تا برسونمش.
حالا وقتی پیدا کرده بودم تا یتونم جدی باهاش حرف بزنم
«پارمیس...چت شده؟امروز خیلی تو خودت بودی،شاید بتونی نشون بدی که خوبی ولی باور کن نمی تونی!»
پوزخندی زد و همون جور که به بیرون خیره شده بود گفت«هیچی...باور کن هیچی نشده»
با لبخند کم جونی گفتم«واقعا انتظار داری حرفتو باور کنم؟فکر می کنی من و نازی نمی فهمیم چته؟بگو شاید بشه کاری کرد»
با صدای آرومی گفت«انتظار داشتی چی شده باشه؟ همون موضوع همیشگی....همون حرفای قدیمی و جر و بحصای الکی...دیشب محمد امین دوباره گیر داده بود بیاد خواستگاری....نمیتونه درک کنه الان موقعش نیست...البته بهش حق می دم،اگه من-»
پریدم وسط حرفش و گفتم«باید قبول کنی تقصیر خودته،خانومی دوسال پیشو یادت نیست؟یادت نیست من و نازی وقتی می خواستین رابطه تونو محکم تر کنید چی بهت گفتیم؟پارمیس اینا همش تقصیر خودته و بس....فکر می کنی اگه بفهمه باهاش صادق نبودی چیکار می کنه؟»
مکثی کردم تا عکس العملش رو ببینم اما هنوزم به بیرون خیره شده بود.ادامه دادم«هنوزم دیر نیست...نذار قبل از اینکه از تو بشنوه بقیه آگهش کنن»
می دونستم بازم حرفایی که می زنم از یه گوش وارد می شن و از یه گوش دیگه خارج می شن.
وقتی می خواست پیاده بشه دستشو گرفتم و بالبخند گفتم«حالا بی خیال شو،حداقل امشوب خوش بگذرون...باشه؟»
لبخند محوی روی لبهاش جون گرفت،سری تکون داد و پیاده شد.
امیدوارم بودم خیلی زود اون نیرو رو پیدا کنه که بتونه همه چیزو به محمد امین بگه...قبل از اینکه خیلی دیر بشه...

ویرایش توسط mehrta dokht : ۵ آبان ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۰۳ بعد از ظهر
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, *aren*, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., .Mania., a2saw.p, Altin ay, anitis, arezo*, arezoo68, atena_a, avooOoli, azidan, Ban0ye sang, baran pr, baran_53, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, deragun, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, helinda, hesaneh, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, L!nA, ladybarun, little emo girl, little princess, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, misha_kavir, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, neg neg, negar*pb, negar1373, ninja fairy, NO ONE, orange1366, panteha, parachutist, Parinaz23, Reza, robik, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, salia, samanda, Sanaz1370, saratab, sarayf, sarma1010, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, sevda76, Sh!vA, SHADI 73, sheida_953, silverstar, tina0312, yasesabs, Zarizar, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, خانم فسقلی, خیال غزل, رها خانووم, شاپررک, شیرین بانو, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرناز66, م.نوری, منيژه, نسترن 76, نوشین00, هورتاش, چلیپا, کمند
قدیمی ۱۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۹ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض

عین جت از ماشین پیاده شدم و دکمه ی آسانسورو فشار دادم تا به پارکینگ برسه،عین بچه ها دستمو گذاشته بودم روی دکمه و پشت هم فشار می دادم تا زودتر برسه!
در آسانسور باز شد و دیدم به به! کارم دراومده دوباره! جناب فرزاد مشفق توی آسانسوره و داره با نیش باز بهم نگاه می کنه! نیشتو ببند پسره ی سیریشِ دیلاق! اه اه چه شانسی دارم من!
با سستی سوار شدم و سلام آرومی دادم.
با لبخندی لوس گفت«به به چه عجب ما شما رو دیدیم آتریسا خانوم! شدید ستاره ی سهیل!»دستی توی موهای مشکیش کشید و با لبخندی چندش تر بهم خیره شد!
عــــــــق! حالمو به هم می زد با این حرفای چرت و پرتش.با چشمایی که توش آتیش شعله ورد می شد بهش زل زدم و با لحنی محکم و جدی گفتم«متاسفانه یا خوشبختانه بنده دلیلی نمی بینم با بعضی آدمای بی ارزش هم صحبت بشم»
چشماش از تعجب گشاد شده بود،با حرص ادامه دادم«شما هم دفعه ی اول و آخرتون بود که منو با اسم صدا کردید،مطمئن باشید دفعه ی بعد رفتارم جور دیگه ایه»
آسانسور روی طبقه ی 10 اسیتاد،با اعصابی داغون از آسانسور بیرون اومدم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش چشم غره نرم! یه جوری نگاش کردم که کم مونده بود خودشو خیس کنه!از آدمایی که فقط به قیافم توجه می کردن حالم به هم می خورد،دوست داشتم جفت پا برم تو شیکمشون!
کلید و انداختم و وارد خونه شدم.حال نداشتم همه ی چراغارو روشن کنم،به سمت پله ها رفتم و با خستگی خودمو توی اتاقم انداختم! ماشالا امروز در حد یه افغانی کار کرده بودیم!
لباسامو درآوردم و خودمو توی سرویس بهداشتی اتاقم پرت کردم.تا ساعت چهار توی وان آب بازی می کردم!اومدم بیرون و حوله رو مثل بستنی قیفی دور سرم پیچیدم.
با همون حوله ای که تنم بود روی تخت ولو شدم وساعت گوشیمو روی پنج تنظیم کردم ،هنوز چشمام بسته نشده بود که توی دنیای خواب شناور شدم.
«اِی کوفت بگیری،ایشالا لال شی صدای نحستو نشنوم،مرده شورتو ببرن که خوابمو کوفتم کردی!»
با چشمایی بسته غر می زدم و به گوشیم که درحال زنگ زدن بود فحش می دادم!
به سختی از جام بلند شدم و اون موبایل کوفتیو قطع کردم!
امیدوارم بودم مریض نشم چون بلا استثنا هروقت با موهای خیس می خوابیدم دو هفته توی خونه می افتادم! دیگه چه برسه به حالا که لباسم تنم نکرده بودم!
لباسی رو که خریده بودم از کمد دراوردم و تنم کردم...واقعا قشنگ بود. بابا ایول به خودم! ماشالا چه سلیقه ای دارم!یه اسفند واسه خودم دود کنم!
لباس از پارچه ی جیر و مشکی رنگی بود که توی کمر تنگ می شد و پف کمی داشت.مدل یقه ی لباس مثل لباس دختره کارتون دیو و دلبر از روی شونم شروع می شد و چاک وسط لباس تا بالای نافم ادامه داشت....با اینکه خوشم نمی اومد لباسم اینقدر باز باشه ولی باید بی خیال می شدم چون به شدت توی تنم قشنگ بود و عاشقش شده بودم!
موهای نیمه خیسم وباز کردم و جلوی میز آرایشم نشستم.چون موهام خیلی لخت بود هیچ وقت حالت نمی گرفت! پدرم درمیومد تا یه ذره بهش حالت بدم ولی امشب به خاطر جشنی که داشتیم باید وقت می ذاشتم و فرش می کردم!
عاشق رنگ موهام و لخت بودنشون بودم،شکلاتی بود و به خاطر لخت بودن زیادش همیشه برق می زد.
از توی کمدی که شتر با بارش گم می شد(!) دستگاه فر برقی و بابلیس رو درآوردم و عملیاتو شروع کردم!
موهام خیلی بلند بود و همین باعث می شد خیلی زمان ببره.واسه هر یه تیکه ای که فر می کردم یه قوطی تافت خالی می کردم که همون حوری بمونه و وسط مهمونی باز نشه. ساعت 6 بود که نازنین زنگ زد!
«آتری کجایی؟ بابا پاشو بیا دیگه،یه عالمه مهمون اومده ،من و پارپاری ام دست تنهاییم. بدو بیا جان مادرت!»
با خنده گفتم«یه نفس بگیر بابا!خودت که می دونی وضع موهام چه جوریه! هروقت کارم تموم شد گازشو می گیرم و میام! شما هم خیلی ضایع ازی درنیارید دیگه! مثلا قراره نشناسنتون!»
با صدایی که توش نگرانی موج می زد گفت«باشه...پس زود تمومش کن و بیا دیگه.فعلا بای»
«باشه،خدافظ»
گوشی رو قطع کردم و به دوش گرفتن با تافت ادامه دادم!
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, *aren*, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., Altin ay, angle92, angry girl, anitis, arezo*, atena_a, avooOoli, Ban0ye sang, baran pr, baran_53, baroon14, bittersweet, caarol, deragun, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, helinda, hesaneh, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, L!nA, ladybarun, little emo girl, little princess, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, misha_kavir, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, neg neg, negar*pb, negar1373, ninja fairy, NO ONE, orange1366, panteha, parachutist, Parinaz23, Reza, robik, ROZ GOL, S.parand, saghi.m, samanda, Sanaz1370, sara*ramezani, saratab, sarayf, sarma1010, sasa75, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, Sh!vA, SHADI 73, shadi 936, sheida_953, silverstar, yasesabs, Zarizar, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, خانم فسقلی, خیال غزل, رها خانووم, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرشته ی تنها, فرناز66, م.نوری, منيژه, مهربون کوچولو, نسترن 76, نوشین00, وندا مهران, چلیپا, کمند
قدیمی ۱۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
mehrta dokht آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

سلام
بچه ها چرا نظر نیمذارین توی تاپیک نقد و بررسی؟؟؟؟خو من دق می کنم که! یه نظری،نقدی،حرفی!


گوشی رو قطع کردم و به دوش گرفتن با تافت ادامه دادم!

ساعت 6 و نیم بود که کار موهام تموم شد.دیگه از اون موهای لخت و بلند خبری نبود،موهام با حالت جالبی فر خورده بود و تا وسط کمرم رسیده بود. دو قسمت از موهای کنار صورتم رو جدا کردم و بافتم،بعد محکم به سمت عقب کشیدم و پشت سرم با گل سر نگین دار بزرگی نگهشون داشتم.
سایه ی طلایی رنگی رو به صورت خیلی خیلی محو و دخترونه زدم،رژ مایع و صورتی رنگی که خیلی بهم میومد رو زدم و یا یه کم کرم پودر کارمو تموم کردم! کل آرایشم همین بود! دیگه خیلی می خواستم وقت بذارم همین قدر آرایش می کردم!

رفتم عقب و خودمو توی آینه دیدم،چشمکی به خودم زدم و به سلیقه ی خودم تبریک گفتم!
شبیه ملکه ی سیاه پوش و با وقار توی داستانا شده بودم اما افسوس که چشمای شیطونم لوم می داد!
از توی جعبه ی طلاهام گردنبد مورد علاقم رو انداختم و دست بند آویز دارمو هم دستم کردم.
گردنبدای گرون تری هم داشتم اما اونو خیلی بیشتر دوست داشتم چون هدیه بود...هدیه از مامانیم-مادر مامانم-مامان بزرگی که عاشقش بودم و هستم. وقتی 10 سالم بود این گردنبد قفل وکلید و گردنم انداخته بود.یادمه اون روز درگوشم گفت«این قفلو کلید و تا روزی که عشقتو پیدا نکردی گردنت بنداز،هروقت شاهزادت پیدا شد کلید رو بنداز گردنش تا همیشه یادش بمونه کلید قلب چه دختر مهربونی رو داره....»
شاید اون روز خیلی دقیق نفهمیدم چی گفت ولی حالا وقتی فکر می کنم می بینم از همون روزا نگران آینده ام بوده و هست...از وقتی بابا رفت من مامانمو هم از دست دادم...مادری که تا چند سال افسرده بود و برای فرار از غم و غصه اش خودشو توی کار غرق کرده بود...
توی لحظه ی تنهاییم پای مامانی بود که زیر سرم قرار می گرفت،آغوش مامانی بود که سعی می کرد ناراحتی هامو توی خودش حل کنه و لبخندای اون بود که بهم امید می داد...امید برای موندن توی خونه ای سرد و بی روح که توی این 10 سال به وجود اومده بود...
صدای گوشیم منو از افکار نسبتا تلخم بیرون کشید.پووووف! این بار پارمیس بود! می دونستم اگه جواب بدم می خواد کولی بازی دربیاره!
جعبه ی کادویی که برای نازی خریده بودم رو برداشتم و ماسک مشکی- نقره ایم رو به صورتم زدم.
صورتی رنگی سرم کردم و مانتوی مشکی و کوتاهم رو که کمربندی سرخابی می خورد روی لباس تنم کردم.
شیشه ی عطر ورساچه مو روی لباسام خالی کردم و از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت خونه شون راه افتادم.هنوز 5 دقیقه نشده بود که رسیدم! ایول دست فرمون!
چه خودمو تحویل می گیرما! با سرخوشی زنگ خونشونو زدم.
در با صدای تقی باز شد.همه ی چراغای حیاطشون روشن بود و زیبایی باغچه رو به رخ می کشید.خونشون ویلایی بود و از لحاظ سر و صدا مشکلی نداشتن.
وارد خونه شدم،نور نسبتا کمی توی سالن وجود داشت! اُه اُه چه شاعرانه!!!
40-50 تا دختر و پسر توی سالن به چشم می خورد! یا قمر بنی هاشم! این چندتا مهمون دعوت کرده بود که تازه می گفت یه سری شون اومدن؟!
سریع از پله ها رفتم بالا و توی اتاق نازنین چپیدم.مانتو و شالمو دراوردم و یه بار دیگه خودم و توی آینه ی قدی دید زدم! تیپت تو حلقم دختر! مثل همیشه با اعتماد به نفس راه می رفتم. از اتاق اومدم بیرون و به سمت سالن پذیرایی رفتم. دو تا میز ناهارخوریاشون به هم چسبونده بودن و روش تمام غذاها و پیش غذاها و پس غذا(!)هایی که سفارش داده بودیم رو خیلی قشنگ چیده بودن! این دوتا دیوونه ترشی نخورن یه چیز می شنا!
با دیدن میزی که یه کم اون ور تر قرار گرفته بود چشمام از حدقه زد بیرون! اینا مشروب از کجا گیر آورده بودن؟! اصلا واسه چی اورده بودن؟! نمی دونستن من چه قدر بدم میاد؟
چندتا پسر کنار میز وایساده بودن و مثلا خیلی با کلاس گیلاسا رو دستشوم گرفته بودن و با هم حرف می زدن! وای که چه قدراز این دسته آدما بدم میومد...کلا از کسایی که مشروب می خوردن متنفر بودم.
زیر لب غر می زدم که دستی روی شونم قرار گرفت! از ترس هیــــــــــــن بلندی کشیدم و به عقب برگشتم!
پارمیس بود!
« خدا نکشتت! یعنی نمی دونی اینجوری اعلام حضور می کنی من سکته می زنم؟!»
نیشخندی زد و گفت«چه عجب شما اومدی!»
با نگاهی تحسین آمیز بهم نگاه کرد و گفت«آتری خیلی خوشگل شدی....بی شعور این لباس جیگرو از کجا گیر آوردی؟ وای تو معرکه ای دختر!»
لبخندی زدم و گفتم«عزیزم زیبایی از منه!برو همین لباسو بپوش،عمرا اگه بقال کوچه نگات کنه چه برسه یه این پسرای جیگر!»
زد زیرخنده و منم شروع کردم به دید زدنش!می بینی چه قدر هیزم؟! دوست هودمو هم دید می زنم!!!
ماسکی با ترکیب رنگی قرمز و مشکی زده بود،لباسش هم ترکیبی از همین دو رنگ بود واز نظر من واقعا قشنگ بود.مدل عروسکی بود و تا روی زانوش می رسید.دکلته و پف پفی بود.موهای لخت و مشکیش که تا پایین گردنش می رسید رو با اتو شلاقی کرده بود.
با بدخلقی ساختگی گفتم«این آقاتونو جمع کن بابا! من که می دونم اون بی شعور بساط عیش و نوش این پسرا رو فراهم کرده! آخه نمی گه اگه یه اتفاقی بیفته می خواد چه گِلی به سرش بگیره؟!»
پارمیس زد زیر خنده.به دو رو ور نگاه کردم تا ببینم می تونم بچه هارو بشناسم یا نه ولی دیدم نه خیر! همه جو گیر شدن یه جوری خودشونو تغییر دادن که ننه باباشونم نتونه بشناستشون!
نازنین رو از دور دیدم،خدارو شکر تیپش از همه بهتر وبد و واقعا مشخص بود ملکه ی جشن امشبه.دختر و پسرا ریخته بودن وسط و داشتن خودشونو می کشتن.
عطری رو که برای نازنین خریده بودم روی میز کادو ها گذاشتم و رفتم به میز غذاها سر بزنم تا اگه کم و کسری داشت جبرانش کنم.به هرحال خواهرعروس بودم دیگه!
(-چی زر می زنی روانی! عروس کجا بود؟!حالا من بهت آزادی بیان می دم دیگه گند نزن به داستان!
-مهرتا رو اعصابم نیا که می زنم داعونت می کنما!
-آتری به جان خودم این اخلاق سگیت یه روز کار دستت می ده! ببین کی گفتم!)
حالا خواهر عروس نه...ولی خب خواهر ملکه بودم دیگه!اصن بی خیال،درهرصورت باید برم یه سر بزنم!
خودمو به اون ور سالن روسوندم و به میز نگاه کردم،همه چیز مرتب بود،می خواستم برگردم که صدای دو تا دخترا باعث شد فضولیم گل کنه!
«می بینی چه جیگریه؟! خدایییش هرچی خوشگله گذاشته تو جیب بغلیش!»
«حالا تو داری با ماسک می بینیش اینو می گی! من چی بگم که هر روز می بینمش ولی نمی تونم هیچ غلطی کنم؟!»
به سمتی که دو تا دختر خیره شده بودن برگشتم و با پسر خوشتیپ و خوش هیکلی مواجه شدم.
دخترای زیادی دور و برش می پلکیدن،اونم خیلی بی خیال به دیوار تکیه داده بود و با لبخند بی رمقی به حرفاشون گوش می داد.
کت و شلوار مشکی و بلوز جذب سفیدی تنش کرده بود،کروات مشکی و شلی هم زده بود که تیپشو کامل می کرد.موهای قهوه ای رنگ و خوش حالتی داشت که روی صورتش ریخته بود و ماسکی....
این ماسک چه قدر برام آشنا بود...خدا این ماسکو من کجا دیدم؟
هنوز فکرم برای خودم کامل نشده بود که یادم اومد...
اون روز وقتی می خواستم وارد مغازه بشم با یه مرد برخورد کردم که....یعنی خودش بوده؟یعنی این یارو بوده؟!چرا اون روز قیافشو ندیدم؟! خب الان از فضولی می ترکم که!
به خودم اومدم دیدم 5 دقیقه اس دارم به پسره نگاه می کنم و فکر می کنم!
وای خاک عالم!آخه چرا این اوشگول همچین تیپی زده ؟ اصلا برای چی این قدر دختر کش اومده می همونی!؟
تو همین لحظه به سمتم برگشت و با نگاهش غافلگیرم کرد....نگاهی شکلاتی و گرم که جاذبه ی به شدت زیادی داشت...هول شده بود اما نبابد کم میاوردم.
ایـــشی گفتم وبه سمت نازی رفتم.خوشم نمی اومد پسره فکر کنه دارم بهش نگاه می کنم و شدم عاشق سینه چاکش.من فقط از تیپش خوشم اومده بود،همین و بس!
mehrta dokht آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!سارا!!, * حدیث *, *NaZ@NiN.B*, ...eli..., Altin ay, angry girl, anitis, arezo*, atena_a, avooOoli, bamdad.94, Ban0ye sang, baran pr, baroon14, bittersweet, caarol, Darya77, eglantine-m96, ehsan3731, eti98, hediyeh_b, helinda, hesaneh, HiLdA BeAuTy, homa41, hyunah, h_hasti, kfdh, L!nA, ladybarun, little emo girl, little princess, Lovely_girl, m.diamond.s, mahdiar, mahtab10, mahtab888871, mamanekasra, mania-h, maniya.l, mehrnoush_re, me_ned, mina.bala, mina68, mozhi.a, mzbanoo1379, nasim j, negar*pb, negar1373, ninja fairy, orange1366, PAEEZ70, panteha, parachutist, Parinaz23, radina, Reza, robik, ROZ GOL, s.invisible, S.parand, saghi.m, sahar.74, samanda, samir, Sanaz1370, sara*ramezani, saratab, sarayf, sarma1010, SAZAK73, selena ghomez, setayesh1363, setia22, sevda76, Sh!vA, SHADI 73, shadi 936, Shahin Golden, sheida_953, Shermine!, silverstar, yasesabs, Zarizar, zina, ~ELAHE~, ~nas!m~, ~pArnYa~, ~SEA~, آتری, خانم فسقلی, خورشیدک, خیال غزل, رها خانووم, شاپررک, شیش تایی هااا, عسل مامی, فرشا, فرشته ی تنها, فرناز66, مادرم, منيژه, نسترن 76, نوشین00, وندا مهران, چلیپا, کمند
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بالماسکه،مهرتا،آتریسا،جشن بالماسکه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
بالماسکه! | mehrta dokht کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب mehrta dokht نوشته کاربران سایت 131 ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۱:۵۸ قبل از ظهر
مربع عشقی؟!|Mehrta dokht کاربر انجمن mehrta dokht داستان های کوتاه کاربران سایت 15 ۱۷ دي ۱۳۹۱ ۰۲:۳۲ بعد از ظهر
بالماسکه های وحشتناک و مسخره _ SPEED _ متفرقه 0 ۸ آبان ۱۳۹۱ ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
بالماسکه کودکان shakiba_2510 کودکان 19 ۲۶ بهمن ۱۳۸۹ ۰۷:۵۴ بعد از ظهر
آرایش های جالب بالماسکه ای NILOUFAR متفرقه 13 ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ۱۱:۲۴ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۶:۵۱ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا