ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان وانیا | باران
bamilo

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 117
  1. Top | #1

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان وانیا | باران

    سلـــــــــــــــــــام بچه ها
    نام کتاب:وانیا
    نویسنده:باران
    منبع:http://www.romanario.blogfa.com/cat-124.aspx
    ویرایش توسط مرواریدجووون : 1391,07,12 در ساعت ساعت : 10:38
    من نميگويم درين عالم
    گرم پو، تابنده، هستي بخش
    چون خورشيد باش
    تا تواني،
    پاك، روشن،
    مثل باران،
    مثل مرواريد باش





  2. Top | #2

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    29,243
    میانگین پست در روز
    14.70
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    184,743
    تشکر شده 453,584 در 39,710 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پستتون رو ویرایش کنید و توضیحاتی راجع به رمان بنویسید


    با تشکر لطفا
    فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:

    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  3. Top | #3

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Wink وانیا(قسمت اول)

    سلام بابا
    بابا بهم نگاهی کرد : سلام بابا خوبی
    : بله
    بابا : مامانت کجاست ؟
    : با مهناز رفتند برای خرید لباس
    بابا : لباس برای چی ؟
    : روز جمعه خونه مامانی دعوتیم
    بابا : خوب لباس دیگه برای چی ؟
    : لباس نداشت ، برای همین رفت بخر
    بابا : اون که برای مهمونی عمه ات رفت بود لباس خریده بود همون اینجا تنش می کرد
    : چای می خورید بابا
    بابا به من نگاهی کرد فهمید حوصله ادامه دادن بحث و ندارم : اره برام بریز
    رفتم توی آشپرخونه چای ریختم اومدم بیرون ، چای روی میز گذاشتم رفتم توی اتاقم تا دیگه به سوال های بابا جواب ندم
    وانیا وانیا
    از اتاق رفتم بیرون : بله بابا
    بابا : تلفن باهات کار داره
    گوشی رو برداشتم : بله
    سلام وانیا
    : سلام زینب ، خوبی ؟
    زینب : آره خوبم مهناز خونه نیست
    : نه با مامان رفتن خرید
    زینب : اومد بهش بگو سپهر باهاش کار داشته به من زنگ زد
    : باشه بهش میگم
    زینب : خداحافظ
    گوشی رو قطع کردم ، در خونه باز شد و مامان و مهناز اومدن تو
    بابا : چه عجب خانم کجا بودید مگه نمی دونی من این موقع خونه ام
    مامان : والا دخترت لباس می خواسته رفتم براش بخرم
    بابا : اون که تازه خرید کرده بود ، چرا همش اون نیاز به لباس داره چرا وانیا نیاز نداره
    مهناز : لباس می خواهد چکار
    بابا : چطور تو لازم داری ولی اون نیاز نداره
    مهناز به من نگاهی کرد در حالی که از کنارم می گذشت : هر چی بپوشه قیافه اش همین
    سرم انداختم پایین و هیچی نگفتم وقتی رفت توی اتاقش ، منم رفتم سمت اتاقش در زدم : مهناز
    مهناز : چیه ؟
    در باز کردم رفتم تو آروم : زینب گفت بهت بگم با سپهر تماس بگیری
    مهناز : خیلی خوب برو بیرون
    رفتم توی اتاقم شعر که همیشه می خوندم شروع کردم به خوندن

    خدايا بشكن اين آيينه ها را
    كه من از ديدن آيينه سيرم
    مرا روي خوشي از زندگي نيست
    ولي از زنده ماندن ناگزيرم
    از آنروزيكه دانستم سخن چيست
    همه گفتند : اين دختر ، چه زشت است
    كدامين مرد ، او را مي پسند
    دريغا دختري بي سرنوست است
    ***
    چو در آيينه بينم روي خود را
    در آيد از درم ، غم با سپاهي
    سیه روزي نصيبم كردي ، اما
    نبخشيدي مرا چشم سياهي


  4. Top | #4

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Talking وانیا(قسمت دوم)

    وانیا
    باز چی شده ؟
    رفتم بیرون : بله مامان
    مامان : بابات میگه حاضرشی باهاش بری خرید
    : برای چی ؟
    وانیا بابا بیا بریم تو هم برای جمعه لباس بخر
    نمی دونم چرا ولی بغض کردم : نیاز ندارم همون های که دارم می پوشم
    بابا : نه برو حاضر شو بابا با هم بریم خرید
    : آخ بابا نیاز ندارم
    بابا : چرا عزیزم برو حاضر شو
    رفتم توی اتاقم لباس پوشیدم از خونه رفتیم بیرون
    بابا : وانیا جون عزیزم نباید برای چیزی خود تو ناراحت کنی
    : بابا چرا من اینجوری شدم
    بابا : مشکت چند وقت دیگه است بعد عمل میشی درست میشه
    : اگه درست نشد
    بابا : دکتر گفت میشه پس خود تو ناراحت نکن
    : بابا ، مطمئنی بدتر از این نشه ، من به این صورت عادت کردم
    بابا : نه عزیزم دکتر قسمت بینی ات عمل بشه بقیه صورتت درست میشه
    : آخ خودتون می دونی فقط یک طرف صورتم رشد کرده
    بابا : می دونم بابا ، ولی دکترت گفت خوب میشه ، ببین وانیا نباید انتظار صددرصد داشته باشی پنجاه درصدم درست بشه خوب
    : کاش بابا اون موقع که خدا می خواست من و ببره می گذاشتی ببره
    بابا : این چه حرفیه دخترم
    : خسته شدم بابا از بس از این و اون چیزی شنیدم
    بابا : می دونم عزیزم
    اشک هام ریخت : همه خسته شدن نه تنها من
    بابا : وانیا جون عزیزم بارها بهت گفتم اسمت تو گذاشتم وانیا چون هدیه با شکوهی از طرف خدا بودی
    : خوب اصلاً اسمم به قیافه ام می خوره
    بابا : ببین بابا ، مهم دلت نه صورتت ، هر کی زرنگ باشه اونجا رو می بین
    : ولی همه صورت و می ببیند نه تو رو
    بابا دستم توی دستش گرفت و فشار داد : مهم منم که می دونم اون تو چه خبر
    : گاهی فکر می کنم شما هم از من خسته می شید
    بابا : خدا از من نگذره اگه ازت خسته بشم
    : بابا ، می ترسم
    رفتیم سمت پارک نشستیم
    بابا : چرا دخترم
    : بابا می ترسم بدتر از این بشم می ترسم عمل موفقیت آمیز نشه تو هم ازم خسته بشی
    بابا : نه وانیا جون نه عزیزم این فکر رو نکن
    : بابا هر وقت ازم خسته شدی به خودم بگو باشه
    بابا : باشه عزیزم بهت قول میدم
    : دوست ندارم از زبون دیگران بشنوم
    بابا : نه عزیزم خودم بهت میگم ، همش یک هفته دیگه صبر کن تا عملت بکنن
    : بابا
    بابا : جان بابا
    : قول دادی
    بابا : اره عزیزم قول دادم خاطرت جمع ، حالا بلند شو بریم لباس بخریم
    : بزار بعد از عمل می خرم
    بابا : چرا حالا نخری
    : بگذارید بعد از عمل اون موقع با چهره جدید میرم می خرم
    بابا : ولی جمعه می خواهی چی بپوشی
    : همون لباس ها رو هیچکس متوجه تکراری بودنش نمیشه
    بابا : من که میشم
    : شما ایراد نداره ، شما می گید تو رو می بینید نه بیرون
    بابا خندید : ای دختر زرنگ
    : بابا بریم بستنی بخوریم
    بابا : اره عزیزم بریم
    نزدیک بستنی فروشی ایستادم بابا رفت بخر ، یک زن و شهر از کنارم گذشت زن آروم : وای طفلی چه قیافه بدی داره
    سرم انداختم پایین دیگه عادت کرده بودم به حرف ها هیجده سال بود این ها رو می شنیدم و دم نمی زدم
    بابا : بیا بابا اینم بستی
    لبخندی زدم و بستی رو گرفتم
    بابا : خوب بریم
    داشتم بستی می خوردم که سپهر رو دیدم به من نگاهی کرد و لبخندی زد و من بهش توجه نکردم . سپهر خیلی خوشگل بود یک پسر چشم و ابرو مشکی ، قد بلند ، پوستی گندمی هر وقت می دیدمش بهم لبخند می زد و من همیشه بهش بی توجه بودم . می دونستم مهناز خیلی دوستش داره و برای اینکه باهاش دوست بشه همه کار کرده بود .
    بابا : خوب بستنی چطور
    : خوشمزه است
    بابا : دیروز دایی اکبر از مهناز برای پسرش کسرا خواستگاری کرد
    : شما چی گفتید
    بابا : به مامانت گفتم با مهناز حرف بزن
    : فکر می کنید قبول کنه
    بابا : کسرا پسر خیلی خوبیه ، تو که ناراحت نمیشی زودتر از تو عروس بشه
    : این چه حرفیه بابا اون که نباید به خاطر من از موقعیت های خوبش بگذره
    بابا : نمی دونم مامانت باهاش حرف زده یا نه ؟
    : من خبر نداشتم مامان چیزی بهم نگفت
    بابا : شاید گفت تو ناراحت میشی
    : می دونید که من برای این چیزها ناراحت نمی شم
    بابا : می دونستم برای همین بهت گفتم
    : امیدوارم خوشبخت بشه
    بابا : خدا کنه
    : مهناز دختر زیبایی هر کسی می بنش نمی تونه ازش بگذره
    بابا : آره این متوجه شدم ، ای کاش به جای اون همه زیبایی یکم اخلاق داشت
    : تو زندگی قرار بگیره بابا خوب میشه
    بابا : می ترسم وانیا می ترسم بره و برگرده همه من و مادرش نیستند که بخواهن تحملش کنند
    : نه بابا اینقدرم بد نیست دیگه ، ببینید همه دوست داره
    بابا : دوست هاشم مثل خودشن
    لبخندی زدم : خوب میشه بابا
    بابا : خدا کنه من به خدا سپردم
    برگشتیم خونه
    مامان : خریدی وانیا
    : نه مامان چیزی نیاز نداشتیم
    مامان : خوب یک چیزی می خریدی دختر چقدر می خواهی لباس تکراری بپوشی ، با من که نیومدی گفتم حداقل با بابات میری یک چیزی می خری
    بابا : گفت بگزاریم بعد از عملش
    مهناز : حالا چرا اینقدر مطمئنی که بهتر میشی
    لبخندی زدم : هر چی خدا بخواهد من عادت کردم ، از هیچ کس و هیچ چیزم شکایت ندارم
    مامان : مهناز یکم مودب باش
    بابا سرش و تکون داد و رفت
    مهناز : خوب چرا همیشه حرف حق می زنم ناراحت می شید
    مامان : بزار عمل کنه بعد نتیجه اش معلوم نه الان
    رفتم توی اتاقم سیستم و روشن کردم و آهنگ گذاشتم

    دل به غم سپردم در عبور سالها
    زخمی از زمانه ها و خسته از خیالها
    چون حکایتی مگو رفته ام، ز یادها
    برگ بی درختم ، در مسیر بادها
    نه صدایی، نه سکوتی ، نه درنگی ، نه نگاهی
    نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
    نیش ها و نوش ها چشیده ام
    بس روا و ناروا شنیده ام
    هر چه داغ را به دل سپرده ام ، هر چه درد را به جان خریدم در مسیر بادها
    هر چه داغ را به دل سپرده ام ، هر چه درد را به جان خریدم در عبور سال ها
    نه صدایی، نه سکوتی ، نه درنگی ، نه نگاهی
    نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

    این آهنگ دوست داشتم چون با گوش کردنش آروم می شدم .


  5. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Talking وانیا(قسمت سوم)

    وانیا بیا شام
    : میل ندارم مامان
    مامان اومد توی اتاق : چرا وانیا
    : بیرون بستنی خوردم
    مامان : چرا باز بستنی خوردی می دونی که بعد نمی تونی شام بخوری
    : هوس کرده بودم مامان
    مامان سرش و تکون داد و رفت بیرون ، بلند شدم در بستم ، به صندلی تکیه دادم و چشم هام و بستم چرا هر وقت سپهر می دیدم بهم لبخند می زد یعنی مسخره ام می کرد می گفت خواهر به اون زیبایی این چرا مثل میمون شده
    برای اینکه دیگه به این چیزها فکر نکنم رفتم توی اینترنت و کمی دور زدم ، یک متن و خوندم نوشته بود
    خدایا اجازه
    می دونم امتحان تموم نشده ولی من خسته ام شدم !!
    می تونم برگم بدم
    جالب بود ولی من می خواستم زندگی کنم تا وقتی بابا دوستم داره تا وقتی برای مامانم هنوز عزیزم ولی خداجون هر وقت اونها خسته شدند لطفاً برگه منم پس بگیر
    در اتاق دوباره زد شد بلند شدم در باز کردم ، مهناز بود
    : چی شده
    مهناز : تو توی اینترنتی
    : آره
    مهناز : پس سیستم تو خاموش نکنی چون می خواهم با سپهر حرف بزنم
    : باشه
    مهناز رفت در بستم ، رفتم جلوی آینه به خودم نگاه کردم : دختر تو چقدر احمقی اگه فکر کنی سپهر دوستت داره بعدم اون عشق خواهرت پس حد خود تو بدون
    دوباره پشت سیستم نشستم و کمی توی سایت ها دور زدم و مطالب و خوندم ، خیلی خسته بودم مانیتور خاموش کردم قفل در باز کردم تا اگه مهناز کاری داشت من و بیدار نکنه گرفتم خوابیدم .
    امروز روز مهمونی مامانی یک پیراهن مشکی ساده پوشیدم که یک کمربند چرم مشکی داشت با کفش های پاشنه بلند توی آینه خودم و نگاه کردم هیکلم خوب بود فقط صورتم
    مهناز : وانیا خسته نمیشی خود تو اینقدر توی آینه نگاه می کنی
    : برای چی مگه تو خسته میشی
    مهناز اخم هاش و توی هم کرد : من زیبام
    : منم زیبایی خودم دارم ، خدا رو شکر چاق و گنده گرد نیستم
    مهناز : منظورت منم
    : نه چرا به خودت میگیری مگه تو این های که گفتم هستی
    مهناز عصبانی از اتاق رفت بیرون
    وانیا حاضری بریم
    : بله
    مانتوم و پوشیدم از اتاق رفتم بیرون ، رفتیم خونه مامانی
    مامانی تا من و دید لبخندی زد : سلام دخترم
    : سلام مامانی
    مامانی مثل همیشه بغلم کرد : دیگه به روز شمار رسیدی
    : آره مامانی برام دعا کن
    مامانی : درست میشه عزیزم همه چیز درست میشه
    رفتم داخل همه خاله و دایی ها بودند


  6. Top | #6

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Wink وانیا(قسمت چهارم)

    : سلام
    دایی عاصف : سلام ، خوبی دایی
    : ممنون دایی
    مهناز اومد داخل : سلام
    همه یک طور دیگه با اون برخورد کردن همیشه همین طوری بود ولی من دیگه عادت کردم ، چشمم به کسرا افتاد که چطوری مهناز و نگاه می کرد .
    رفتم مانتوم و در آوردم کناری نشستم
    دایی اکبر : مهناز خانم چطورند
    مهناز : خوبم دایی
    دایی عاصف : میگم فاطی روز به روز این مهناز داره خوشگل تر میشه
    مهناز لبخندی زد : ممنون دایی
    دایی عاصف : دیگه باید خواستگارها در خونه تون صف کشیده باشند
    مامان : اره خیلی زنگ می زنند ولی خوش رد می کنه
    خاله تاج­مهر : نه خاله خواستگار خوب تا مدتی برای یک دختر میاد باید حواست باش خوب رو بچسبی
    مامانی اومد توی اتاق : باز کی رو می خواهین عروس کنید
    خاله فائزه : مهناز ، فاطی میگه خواستگار زیاد داره ولی جواب نمیده
    مامانی : هر چی قسمت باشه وقتی قسمت بشه دیگه نه نمیاره
    مامان : آره هنوز زود
    زن دایی دریا به من نگاهی کرد : چه زودی داره دیگه وقتش می خواهی بترش روی دستت
    می دونستم منظورش منم ، فقط لبخندی زدم و حرفی نزدم
    دایی عاصف : هر چی قسمت باشه انشاالله همه خوشبخت بشن
    مامانی : انشاالله
    دخترها بلند شدند رفتند توی اتاق ولی من نرفتم و همون جا نشستم می دونستم دوست ندارند من توی جمعشون باشم
    عطا اومد کنارم نشست : چرا نرفتی توی جمع دختر ها
    : راحتم
    خاله تاج­مهر : عطا پسرم میای بری برای مامانی چیزی بخری
    عطا از جاش بلند شد : بله چی می خواهی مامانی
    مامانی : ببخش عطا جون ماست یادم رفت بخرم
    عطا : الان میرم می گیرم
    کتابی که با خودم آورده بودم شروع کردم به خوندن
    خاله فائزه : چی می خونه وانیا
    : کتاب رمان
    دایی اکبر : چرا نرفتی پیش دخترها
    : راحتم دایی
    دایی عاصف : نه دایی بلند شو برو پیش بقیه
    احساس کردم نمی خواهند توی جمع باشم بلند شدم رفتم توی حیاط جای همیشگیم نشستم به کتاب خوندن
    صدای باز شدن در اومد : جای که من نشسته بودم دیده نمیشدم ، همیشه وقتی کوچک بودم خونه مامانی می رفتم اونجا قائم می شدم تا بقیه من و پیدا نکند .
    باز که اومدی اینجا
    : باز تو من و پیدا کردی
    عطا اومد نشست : چرا نمیری پیش بقیه
    : راحتم عطا تو برو
    عطا : کنکور و چکار کردی
    : دادم خدا کنه قبول بشم
    عطا : اینجا قبول میشی
    : باید ببینم اول قبول میشم بعد انتخاب رشته کنم
    عطا : خودت چی فکر می کنی
    : احتمال بگم
    عطا : آره
    : از صددرصد ، هفتاددرصد قبول میشم
    عطا : جدی
    : اره
    صدای خاله اومد که عطا رو صدا می زد
    : برو ولی نگو من اینجام باشه عطا
    عطا : باشه زیاد اینجا نمون بیا تو
    : باشه
    عطا رفت داخل و من همونجا نشستم
    چرا اینجوری شد یادم نمیاد ، بابا میگه از وقتی به دنیا اومدم اینطوری بودم ، چقدر برای همشون سخت بوده که من و ببیند ، چقدر مادرم زجر کشیده وقتی من و نشونش دادن ، خدایا چرا باید همیشه به این چیزها فکر کنم
    وانیا وانیا
    سریع اشک هام و پاک کردم : بله
    وانیا بیا تو به مامانی کمک کن سالاد درست کنه
    : باشه عطا اومدم
    از جام بلند شدم به صورتم آبی زدم و رفتم توی آشپزخونه ، عطا از بچگی حواسش به من بود وقتی بچه ها مسخره ام می کردند اون ازم دفاع می کرد هنوز این حالش و با گذشت این مدت داره
    مامانی : وانیا جون سالاد با تو
    : چشم مامانی
    شروع کردم به سالاد درست کردن ، کسرا اومد توی آشپزخونه تا می خواست به کاهو ناخنک بزنه زدم پشت دستش
    کسرا : ای بی ادب
    : من بی ادب یا تو که ناخنک می زنی
    کسرا : همیشه اخلاقت اینجوری بوده
    : همین که هست
    عطا : باز چی شده کسرا
    کسرا : اومدم یکم از این کاهو بخورم ولی نمی گذاره
    عطا : خوب می کنه تو چرا همیشه اینکار رو می کنی همیشه با وانیا دعوات میشه
    کسرا : تو هم همیشه ازش دفاع کن
    عطا : حرفش حق چرا دفاع نکنم
    کسرا با نیشخندی : بیا عطا همین وانیا رو بگیر ما از دستش راحت بشیم
    : مگه جای تو رو تنگ کردم ؟
    کسرا : مگه نمی دونی مهناز بهم جواب منفی داد گفت فعلاً نه
    : خوب این به من چه ربطی داره ؟
    کسرا : خوب تو خواهر بزرگ تری
    : خاطرت جمع مهناز می دونه هر وقت بخواهد می تونه بدون توجه به من ازدواج کنه پس من مزاحم کار تو نیستم برو ببین کجای کارت ایراد داره که ردت کرده
    کسرا : منظور
    : خودت خوب می دونی ، منظورمم فهمیدی
    کسرا از آشپزخونه رفت بیرون ، واقعاً از حرفش ناراحت شدم ، این جدیداً یک عادت شد بود تا کسی حرف می زد می گفتند برو وانیا رو بگیر نمی دونستم دیگه باید چکار کنم
    آخ
    مامانی : چی شد دختر
    : دستم و بریدم
    مامانی : خدا مرگم بده . فاطی فاطی
    مامان بدو بدو اومد : چی شده مامان
    مامانی : بیا دخترت دستش و برید
    مامان : چی شده وانیا
    : دستم برید
    مامان : حواست کجا بود
    : یک لحظه متوجه نشدم اینجوری شد
    مامان دستم و بست رفتم توی حال نشستم خیلی دستم می سوخت
    دایی عاصف : خوبی دختر
    : بله
    دایی اکبر : حواست کجاست
    دلم می خواست گریه کنم چون واقعاً دیگه خسته شده بودم از این حرف هاشون از این کارهاشون
    از جام بلند شدم رفتم مانتو پوشیدم
    مامان : کجا میری وانیا
    : میرم خونه
    مامانی : بمون هنوز که ناهار نخوردیم
    : نمی خورم میرم خونه
    کیفم و برداشتم از خونه زدم بیرون خوشبختانه خونه ما با مامانی دو میلان فاصله داشت رفتم ، وارد خونه شدم در بستم و همونجا نشستم به گریه کردن مگه من باهاشون چکار داشتم که هر کدام یک چیزی بهم می گفتند من کی سر راه مهناز قرار گرفتم ، گفت دوست ندارم مدرسه که اون میره برم ، بابا اینا بردنش مدرسه دیگه ثبت نامش کردند هر چی خواست همون شد ، من کی خودم بهش تحمیل کردم .


  7. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Wink وانیا(قسمت پنجم)

    صدای تلفن بلند شد اشک هام پاک کردم نفس عمیقی کشیدم گوشی رو برداشتم : بله
    الو
    هیچ کس حرفی نزد گوشی رو قطع کردم حدس زدم باید یکی از دوست پسرهای مهناز باشه
    رفتم توی اتاقم دوباره گوشی زنگ خورد : بله
    وانیا رسیدی مادر
    : بله مامان بخشید روز شما رو هم خراب کردم
    مامان : کسی بهت چیزی گفت
    : نه مامان دستم اینجوری شد می سوخت نمی تونستم بمونم
    مامان : باشه عزیزم توی یخچال غذا داریم برو بخور
    : باشه هر وقت گرسنه شدم می خورم
    مامان : تو دیشبم چیزی نخوردی
    : یک چیزی می خورم
    مامان : باشه عزیزم
    گوشی رو قطع کردم ، تلفن دوباره زنگ خورد : بله
    الو سلام
    : بفرمائید با کی کار داشتید
    منم نشناختی
    : ببخشید جناب اشتباه گرفتی
    چقدر ناز میاری چند روز پیش اومدی مغازه لباس بخری شماره دادم و شماره گرفتم
    : ببخشید جناب شما من و اشتباه گرفتید
    نه صدات خیلی ناز
    ببنید شاید اون خواهرم بود الانم خونه نیست پس دیگه تماس نگیرید
    گوشی رو قطع کردم همون جا نشستم
    اگه بدونی من چه قیافه ام دیگه زیبایی صدامم یادت میره
    رفتم توی اتاقم و آهنگ گذاشتم
    دیدم تو خواب وقت سحر
    شهزاده ای زرین کمند
    نشسته بر اسب سفید
    می اومد از کوه و کمر
    می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
    می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
    کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم
    روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم
    شهزاده ی رویای من شاید تویی
    اون کس که شب در خواب من آید تویی تو
    از خواب شیرین ناگه پریدم
    او را ندیدم دیگر کنارم به خدا
    جانم رسیده از غصه بر لب
    هر روز و هر شب در انتظارم به خدا
    دیدم تو خواب وقت سحر
    شهزاده ای زرین کمند
    نشسته رو اسب سفید
    می اومد از کوه و کمر
    می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
    می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
    از روی بیکاری رفتم توی یاهو مسنجر تا ببینم کسی هست تا کمی باهاش وقت بگذرونم و ساعت ها بگذره
    وارد شدم دیدم برام پی ام گذاشتن نگاه کردم نمی شناختمش اسمش نود و نه بود . برام نوشته بود همیشه بهت فکر می کنم
    خنده ام گرفت این کی بود دیوونه تو تا حالا من و دیدی که میگی بهم فکر می کنی
    نکنه باز مهناز از یاهو من استفاده کرده باشه برای اینکه مطمئن بشم دیگه نمی تونه استفاده کنه رمزم و عوض کردم .
    دختر دیوونه با خودش چی فکر کرده
    زینب برام پی ام داد
    سلام وانیا
    : سلام
    زینب : مهناز خونه نیست
    : نه رفت خونه مامانی
    زینب : اها باشه ممنون
    : خواهش
    زینب : بای
    : بای
    بیشتر بچه بودند ، عطا هم آن بود
    برام پی ام زد : سلام
    : سلام تو کجایی
    عطا : منم رفتم خونه
    : چرا ؟
    عطا : با کسرا دعوام شد اومدم خونه
    : چرا باز دعوات شد
    عطا : حالم ازش بهم می خوره ، هیچ وقت حرف زدنش و نمی فهمه
    : کسرا است دیگه نباید زیاد ازش ناراحت بشی از بچگی همین طور بوده
    عطا : تو چرا ناراحت شدی اومدی خونه
    : راستش اصلاً دوست نداشتم بیام فقط به خاطر مامان و مامانی اومدم دستم که برید خوشحال بهانه جور شد اومدم خونه
    عطا : چرا دنبال بهانه
    : خوب خونه راحت ترم
    عطا : عمل ت کیه وانیا
    : دو روز دیگه
    عطا : نگرانی
    : بگم نه دروغ گفتم
    عطا : حتماً درست میشه نگران نباش
    : می ترسم برم بد تر بشه
    عطا : نه خاطرت جمع خوب میشه نگران نباش
    : دارم تلاش می کنم زیاد بهش فکر نکنم ولی خوب نمیشه
    عطا : موفق میشی
    دیدم برام پی اومد از طرف نود و نه : سلام خوبی


  8. Top | #8

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Talking وانیا(قسمت ششم)

    برای عطا زدم برو مزاحمت نمیشم
    عطا : قربانت خداحافظ
    : خداحافظ
    برای نود و نه زدم : سلام شما
    نود و نه : یک دوست خوب
    : یادم نمیاد اصلاً تو خود تو معرفی کرده باشی
    نود و نه : می دونم ، برات پی ام زده بودم
    : که به فکرمی تو اصلاً من و می شناسی که به فکرم باشی
    نود و نه : تا حدودی
    : خوب بگو می خواهم بدونم
    نود و نه : می دونم اصلاً زیبا نیستی
    حسابی تعجب کردم : ببین اشتباه بهت گفتند بهتر بری وقت تو برای یکی دیگه بگذاری
    نود و نه : ولی من ازت خوشم میاد برام مهم نیست کی هستی
    : خداحافظ
    نود و نه : نمی تونی از دست من راحت بشی
    : باور کن من و اشتباه گرفتی
    نود و نه : می خواهی دو تا نشونی بدم که بدونی اشتباه نگرفتم
    : آره بگو
    نود و نه : چشم هات سبز ، سفیدم هستی
    نشونی های مهناز بود : ببین هیچ کدوم از این نشونی های که دادی من نیستم ، بهت آی­دی رو اشتباه دادند
    نود و نه : دو سه شب پیش با همین آی­دی چت می کردم
    : نمی دونم کی بوده ولی از ای­دی من سوء استفاده کردند برای همین رمز و عوض کردم
    نود و نه : که این طور
    : در مورد اون شخصی ام که گفتی باید بگم خیلی سلیقه مزخرفی داری که گفتی زشت
    نود و نه : خیلی از خود راضی بود
    : در هر صورت سلیقه مزخرفی داری که ازش خوشت نیومده
    نود و نه : می شناسیش
    : آره
    نود و نه : میشه آی­دی شو به من بدی
    : حتماً صلاح ندونست بهت بده ، خداحافظ
    پنجره رو بستم
    دوباره برام زد : نمی دونم کی هستی ولی واقعاً اون شخص باید خیلی افتخار کنه که همچین کسی پشتش ، بای
    جوابی براش ننوشتم چون می دونستم مهناز اصلاً خوشحال نیست که من خواهرشم ، چون زندگی من یک طوری روی زندگی اون سایه انداخته بود .
    خسته شدم از یاهو اومدم بیرون و رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم


  9. Top | #9

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Wink وانیا(قسمت هفتم)

    وانیا بابا نگران نباش آقای دکتر خیلی خوشبین
    : بابا هنوز که سر قولت هستی
    بابا اشک هاش ریخت : آره بابا بهت قول دادم
    دستش و فشار دادم : بابا اگه بر نگشتم به خاطر اذیت هام من و ببخش
    بابا : تو باید برگردی من اینجا منتظرت هستم
    : ولی اگه برم همه راحت میشن
    مامان : وانیا این چه حرفیه می خواهیم برگردی پیش خودمون
    اشک هام ریخت
    دکتر اومد : خوب مریض ما آماده است
    : چقدر احتمال داره درست بشه
    دکتر : ببین وانیا جون بهت گفتم باید چند تا عمل انجام بشه پس نگران نباش
    لبخندی زدم برگشتم سمت بابا : اگه همین طوری برگردم که دوستم دارید
    مامان شروع کرد به گریه کردن
    بابا : این چه حرفیه به خدا اگه همین حالا بگی نمی خواهی عمل کنی من حرفی ندارم
    مامانی اشک هاش و پاک کرد : وانیا قوی باش من همیشه تو رو قوی دیدم
    بهش لبخندی زدم ، دکتر دستور داد تا ببرنم و من بردند توی اتاق عمل بیهوش شدم و دیگه هیچ چیز یادم نمیاد که چی شد و چه اتفاقی افتاد
    وقتی چشم هام و باز کردم دیدم بابا کنارم : بابا
    بابا بهم لبخندی زد : خوبی بابا
    سرم تکون دادم کمی دردم گرفت
    بابا : درد داری ؟
    : خیلی کم
    بابا : خوب طبیعی
    : بابا چه شکلی شدم
    بابا لبخندی زد : هنوز معلوم نیست بابایی ، ولی دکتر راضی بود
    : یعنی چی یعنی چند درصد راضی بود
    بابا : وقتی دکتر اومد خودت سوال کن
    : باشه
    مامان : وانیا
    برگشتم سمت مامان : سلام
    مامان : کی بهوش اومد یزدان
    بابا لبخندی زد : تازه بهوش اومده
    مامان کنارم نشست : دیدی
    : چی رو
    مامان : که خوب میشی
    : بابا گفت باید دکتر بیاد بگه
    مامان : دکتر راضی بود حالا ما هم منتظریم که بیاد
    ساعت ده صبح بود که دکتر اومد : سلام حال مریض ما چطور
    بابا : سلام آقای دکتر خوب
    مامان : دکتر چاووشی برای وانیا عمل و توضیح بدید
    دکتر لبخندی زد روی تخت نشست : ببین وانیا جان خیلی عمل خوبی بود حالا باید ببینیم چقدر بدنت جواب میده و برای بازسازی اقدام می کنه
    : ممکنه از قبل بدتر بشه
    دکتر : نه ، این و می تونم بهت قول بدم
    : چقدر می تونید قول بدید
    دکتر لبخندی زد : نود و نه درصد
    : پس یک درصد احتمال داره
    دکتر احتمالش خیلی پایین ، تو هم اون زیاده رو ببین
    : ممنون دکتر هر طوری بشم می دونم شما زحمتتون و کشیدید
    دکتر : اگر این بار بهتر بشه شاید یکی دیگه عمل داشته باشی
    : برای چی دکتر
    دکتر : باید ببینیم چی پیش میاد
    : ممنونم فقط می تونم این و بگم ، من این احتمال و قبول کردم پس بعد پشیمون نمیشم
    دکتر لبخندی زد و سرش و تکون داد رو کرد به بابا و مامان : بهتر فعلاً ملاقات کننده نداشته باشه
    مامان : چشم
    دکتر از اتاق رفت بیرون بابا دستم و گرفت دیدی گفتم بهتری میشی
    مامان : من برم به بقیه زنگ بزنم بگم نیان
    بابا : اره خوب می کنی به سمت ما هم بگو
    مامان : باشه
    مامان رفت بیرون
    : بابا
    بابا : جون بابا
    : چرا دکتر گفت کسی نیاد ملاقتم
    بابا : چون نمی خواهد کسی در موردت نظر بده و روحی تو خراب کنه می دونی که مردم فقط حرف می زنند و فکر نمی کنند
    سرم و تکون دادم : اره . ایراد نداره بخوابم شما تنها نمی شید
    بابا : نه عزیزم بخواب
    چشم هام و بستم و خوابیدم ، هیچی نفهمیدم نمی دونم چرا این پنج روز که بیمارستان بودم همش خواب بودم ، و هیچی از دور و برم نمی فهمیدم . وقتی رفتم خونه مهناز نبود
    : مهناز کجاست ؟
    بابا : با عمو خسرو فرستادم مسافرت
    : نیومد من و ببینه
    مامان : دکتر که دیدی گفت به هیچ عنوان ملاقات کننده نداشته باشم
    : آینه کو مامان
    مامان لبخندی زد : دکتر گفت فعلاً خود تو نمی بینی تا روز موعد برسه
    لبخندی زدم : این دکترم چقدر سخت گیره
    بابا : بهتر بهش توجه کنی
    کمی روی تختم دراز کشیدم ولی حوصله نداشتم برای اینکه یک کاری انجام بدم رفتم جلوی سیستم و روشنش کردم به یاهوم سر زدم دیدم نود و نه برام پی ام زده خیلی وقت نیستی دلم می خواهد باهات دوست بشم
    خنده ام گرفت تو چی از من می دونی
    کس نبود و به جاهای دیگه سر زدم هیچ خبری نبود اومدم بیرون آهنگ گذاشتم ، یک کتاب برداشتم تا بخونم
    وانیا بیا عزیزم این رو بخور
    : مامان اینا خیلی شیرین بعد باید کلی زحمت بکشم وزن کم کنم
    مامان : می دونستم ادا اصول در میاری برای همین بابات رفت میوه اش و خریده بخور اونقدر شیرین نیست
    لبخندی زدم : چی بداخلاق
    مامان : برات خوب بخور بخیه ها زود جوش می خوره
    : چشم
    مامان کنارم نشست : چی می خونی کتاب
    مامان : خوب سرت و گرم کن تا زود این روزها بگذره
    : آره
    مامان رفت بیرون صدای باز اومد متوجه شدم کسی اومد تو یاهو ، بلند شدم دیدم عطا زده وانیا کجایی
    : سلام عطا امروز اومدم خونه
    عطا : جدی پس می تونم بیام ببینمت
    : نه دکتر گفت تا صورتم باز نکرده کسی نباید ببینم
    عطا : چه دکتر لوسی
    عکس خنده براش گذاشتم
    : فکر کردی مگه چقدر تغییر کردم
    عطا : دو درصد
    : خوب اونم زیاد تو صورت من مشخص نمیشه
    عطا : باور کن مشخص میشه تو زیادی سخت میگیری
    : حالا باید ببینم چی پیش میاد
    عطا : حالا کی باز می کنی
    : فکر کنم نزدیک بیست روزی طول میکش
    عطا : جدی
    : آره
    عطا : باید برم مامان کارم داره باز نمی دونم چی می خواهد . بای
    : براش زدم بای


  10. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    887
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    شمالي ام
    تشکر از کاربر
    12,365
    تشکر شده 19,788 در 1,270 پست
    اندازه فونت

    Wink وانیا(قسمت هشتم)

    تا اومدم بلند شم دیدم نود و نه برام زد سلام
    : بازم که تویی
    نود و نه : نبودی مدتی
    : جای بودم بهت که گفتم من و اشتباه گرفتی
    نود و نه : ازت خوشم اومد خیلی صادق بودی
    : خوب باشه خداحافظ
    نود و نه : می خواهی بری یا نمی خواهی با من حرف بزنی
    : نمی خواهم با تو حرف بزنم
    نود و نه : چرا ؟
    : حوصله ندارم
    نود و نه : داشتی چکار می کردی که حوصله من و نداشتی
    : کتاب می خوندم
    نود و نه : حتماً رمان
    : اره
    نود و نه : به جای این حرف ها برو برای دانشگاه بخون
    : منتظرم جوابش بیاد
    نود و نه : پس پشت کنکوری هستی
    : داری سوال زیاد می کنی
    نود و نه : منم منتظرم جوابش بیاد خدا کنه قبول بشم
    : انشاالله
    نود و نه : من برای تو دعا می کنم تو هم برای من دعا کن
    : باشه ، بای
    نود و نه : بای
    دوباره روی تخت نشستم به کتاب خوندم
    وانیا بیا شام بخور
    از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه
    بابا : فاطی دوباره اکبر به من زنگ زد : چی بهش بگم
    مامان به من نگاهی کرد : چه می دونم
    بابا : وانیا خبر داره
    مامان : مهناز میگه از کسرا خوشم نمیاد
    بابا : راستش پسر خیلی خوبی ولی اگه ناراحت نمیشی منم زیاد خوشم نمیاد
    مامان : خوب پس رو راست به اکبر بگو نه
    بابا : باشه فردا بهش میگم مهناز جوابش منفی
    مامان : اره اینجوری بهتر چون اصلاً این دو تا بهم نمی خورند هر دو خیلی بچه اند باید یکی باشه که بتونه مهناز و درست کنه
    بابا : مگه ما تونستیم که کسی دیگه بتونه
    مامان : خیلی دیگه خسته ام کرده
    من ساکت بودم هیچ حرفی نزدم
    بابا : خیلی لیلی به لالاش گذاشتیم روش زیاد شده
    شامم و خوردم : مرسی مامان
    مامان : نوش جونت عزیزم برو استراحت کن
    : شب بخیر
    بابا : شب بخیر
    مامان : اگه درد داشتی بهم بگی
    : چشم
    رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم ، دوباره شروع کردم به رمان خوندم باز صدای یاهو بلند شد از جام بلند شدم رفتم جلوی سیستم دیدم نود و نه نوشته اگه هستی جوابم بده
    دیدم بیکارم براش زدم : چکار داری
    نود و نه : حوصله ام سر رفته به هر کی می خواهم حرف بزنم داره با دوست دخترش یا دوست پسرش حرف می زنه به من نمی رسه
    عکس نیشخند براش زدم : خوب من باید چکار کنم
    نود و نه : مثل اینکه من و تو تنها کسی هستیم که کسی رو نداریم
    : بهتر نیست بری بخوابی
    نود و نه : ساعت ده مگه مرغم
    : حالا فکر کن خروسی برو بخواب که سحر بتونی قوقولی قوقول کنی
    عکس خنده رو برام زد : خیلی شیطونی
    : من که چیزی نگفتم
    نود و نه : چند سالت
    : چه فرقی داره
    نود و نه : من بیست سالم
    : خوب
    نود و نه : خوب بگو ، بیا با هم دوست بشیم حتماً قسمت بوده که من با تو آشنا بشیم
    : خوب هجده هستم
    نود و نه : اسمت همین شکوه است
    : آره
    نود و نه : حالا به شکوه که میگه هستی
    عکس لبخند زدم : نه
    نود و نه : ولی به نظر من هستی
    : چطوری تو که من و ندیدی
    نود و نه : راستش اون روز ازت خوشم اومد که از اون شخصی که از یاهوت استفاده کرده بود بد نگفتی
    : خوب چی باید می گفتم
    نود و نه : من بودم پدرش و در میاوردم
    عکس لبخند زدم : ایراد نداره زیاد مهم نبود
    نود و نه : میگم خوبی
    : راستی اسم تو چی
    نود و نه : اگه می خواستم کسی اسمم و بدون اسمم و می نوشتم
    : یعنی همین نود و نه صدات کنم
    نود و نه : آره
    : باشه
    نود و نه : تنهایی
    : یعنی چی ؟
    نود و نه : بچه تک خانواده ای
    : نه
    نود و نه : برادرم داری
    : نه
    نود و نه : پس خواهر داری
    : خوب وقتی برادر ندارم پس فقط خواهر دارم دیگه
    نود و نه : بله ، چند تا ؟
    : یکی ، تو چی ؟
    نود و نه : من یک خواهر دارم
    : که این طور ، راستی چرا اینقدر دیر برای کنکور شرکت کردی
    نود و نه : سربازی بودم تازه تموم شد حالا می خواهم برم دانشگاه
    : خوب
    نود و نه : میشه ازت یک سوال بکنم
    : آره بپرس
    نود و نه : اونی که از یاهوی تو استفاده کرده خواهرت بوده
    : چه فرقی داره ؟
    نود و نه : می خواهم بدونم
    : آره
    نود و نه : خیلی نامرد بوده
    : ببین در مورد خواهرم درست حرف بزن
    نود و نه : ببخشید ، راستش روزی که اومدی گفتی کسی از یاهوت استفاده کرده فکر کردم می خواهی ناز بیاری ولی حالا می فهمم که خواهرت بود ، خواهر باید راز دار آدم باشه
    : من ناراحت نیستم حتماً کاری داشته
    نود و نه : ولی خواهرت چتروم های خوبی نمیره و اونجا ایمیل تو رو میده
    : باید ایمیل و عوض کنم
    نود و نه : آره خوب می کنی ولی ایمیل جدید تو حتماً به من بده
    : باشه
    نود و نه : تا کی هستی
    : تا هر وقت خوابم بگیره
    نود و نه : اهل کتاب خوندی
    : آره زیاد
    نود و نه : خوب
    : برای سرگرمی خوبه
    نود و نه : فقط رمان می خونی
    : نه ، گاهی شعر ، کتاب های تاریخی
    نود و نه : خوب
    : تو چی ؟
    نود و نه : منم می خونم ، ببخشید گوشم زنگ می زنه جوابش و بدم
    : راحت باش
    منم رفتم روی تختم دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن کتاب همونجا خوابم برد صبح که بیدار شدم دیدم ، نود و نه زده ببخشید طول کشید ، چرا جواب نمیدی . خوب من دارم میرم هستی و نمی دونم چرا جوابم و ندادی
    براش زدم شرمنده نود و نه خوابم برد
    از یاهو رفتم بیرون ساعت ده بود .


صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان وانیا | باران
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,09,01, ساعت : 15:38
  2. وانیا | باران | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,08,29, ساعت : 18:46
  3. رمان صنم | باران
    توسط !arefeh در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 80
    آخرین نوشته: 1391,05,05, ساعت : 20:38
  4. رمان آوا | باران
    توسط shafagh 69 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 39
    آخرین نوشته: 1391,04,17, ساعت : 18:24

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •