ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان انتقام شیرین | Sh!vA کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: جلد رمان چه طوریاست ؟

رأی دهندگان
39. نظرسنجی بسته شده است.
  • خوبه

    13 33.33%
  • بهتر بشه عکش خوبه ولی چند تا دیگه هم عکس بهش اضافه کن

    6 15.38%
  • بده کلا عکسش عوض بشه

    20 51.28%
صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 84
  1. Top | #1

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    Post رمان انتقام شیرین | Sh!vA کاربر انجمن

    سلام دوستان . قبلا این رمان توسط یکی دیگه از دوستامون توی انجمن گذاشته شده بود که به دلیل ناقص قرار داده شدن قرار بر این شد که خودم اینو بذارم . مرسی از دوستانی که قبلا خونده بودن اینو و مرسی از دوستانی که به تازگی منو همراهی می کنن .

    خلاصه
    مهرشید دختریه از جنس خود ما . درد رو با تمام وجودش لمس کرده . پدرش رو از دست داده .و چون نمیتونه ثابت کنه این حادثه یک تصادف نبوده خودش دست به کار میشه و به دنبال انتقامش وارد خونه ای می شه که سرونوشتشو عوض میکنه . اون خونه ، خونه ی ضارب پدرشه و می فهمه از رقبای سرسختش هم هست .
    باید مدارک رو پیدا کنه تا بتونه کارخونه رو نجات بده . همه جوانب رو سنجیده بود الا یکی ! عشق !


    ویرایش توسط Sh!vA : 1391,07,30 در ساعت ساعت : 09:51


  2. 159 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (بهار ساعدی ) , * حدیث * , **سولماز** , *~SETAREH~* , *سورن* , +Neda+ , ...eli... , .DARLING. , .HOMA. , 4dokhtar amoo , A.sahar , abnos , adamak.68a , amane & mamati , ANNE , arezo* , arezoo68 , Arrosha , atena_a , aygeen , azar1 , azarsana , azda , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , betsabeh , blood_girl , busy , CIVIL , D0nya , darian , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare esfand , dokhtare irani , EasTern_Girl , ebrahimi.fari , Elahe111 , Elen , erwin , euruse , Farnaz , fatima_59 , goldoone22 , gord Afarid , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , Hella , honey_x , ice rose , k.hial , khatereh14 , kiumars , leili_zzz , libra272 , Maedeh , maedeh angel , mahdiehhjz , MAHSA-O , mahsanaderi , mahsaok , makhmal_66 , Mamad-sharghi , manemah , mansor64 , marjansh , maryammoayedi , matin_a , mishapasha , miss maryam , mobena1 , modern girl , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nastaran_702 , ninja fairy , nlp16001 , paiz , pare , pegah.a , reza9000 , Rnpdr , Roghaye57 , roya1365 , saghi.m , saktin , samira1362 , sana1994 , sanaz_ , sarah1 , sepeedeh , shaghayegh69 , SharzaD , shokaa , siah , skarlet 62 , Sokout , Sol,14 , sorme* , sotazi , sydney , tara_khan , tatitati , tina bigdeli , to0oranj , tondar1365 , unichorn , V.i.d.a , valan , vanas , ya3aman , yox1n , Zahra_niki , za_178 , zeinab75 , zina , zoooom , ~B@H@R~ , آذردخت , آرزو... , اب و اتش , جودی ابوت شیطون , خورشیدتابان , دختر پرسپولیسی , دختراسمان , رولا , ساحلی , ساکتین , سوداا , سپیده , سپیدوسیاه , شادی* , شاپرک13 , عمه خانم , غزال66 , فرگل1 , لیلین , مرجان55 , مرواریدجووون , ملیساا , مهستی , مهلا.پ , نسرین... , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیکا83 , پریناز22 , پونام , گیتی , یاس بی نشان

  3. Top | #2

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مثه تموم 5شنبه هایی که میومدم اینحا بازم اومدم . با یه شیشه گلاب و یه دسته گل رز . مثل همیشه .
    اما اینبار فرق داشت . اومده بودم قول بدم . نشستم کنار قبرش و با گلاب شستمش . 7 ماه گذشته ولی من هنوزم باورم نشده از دستش دادم . خیلی تنها شدم باز...
    همون طور که گلا رو پر پر می کردم شروع کردم به درد و دل های همیشگی - سلام . من بازم اومد . حالم خوبه. بابایی بالاخره پیداش کردم . من اون احمقو پیدا کردم. همونی که تورو ازم گرفت . خیلی پولدارن . درست مثه ما . باباجونم قول میدم . قول میدم نذارم خونت بی تقاص بمونه .
    با گل آخری همه زندگیم اومد جلوی چشام !
    اولین گلبرگ : منو به یاد بچگی هام انداخت . یه خونه خیلی بزرگ و قشنگ . با یه پدر مهربون . مادر نداشت خونمون . موقع تولد من فوت شد . دیگه من عشق بابام بودم و امید زندگیش .میگفت من همه کاری رو به امید اون چشای قشنگت میکنم بابایی . تو چشای مامانتو داری . همونایی که منو جادو کرد .
    گلبرگ دوم : به یاد مدرسه رفتنم . فقط یه دوست صمیمی داشتم . صبا . همیشه روی یه نیمکت بودیم . با هم میرفتیم . با هم بر میگشتیم . سینا هم باهامون میومد تا مواظبمون باشه .
    گلبرگ سوم : راهنمایی . جوشای پر دردم و اشکایی که به خاطر جدا شدن از صبا بود .
    گلبرگ چهارم : دیگه تنها شده بودم . اما متکی بار اومدم . محکم و نترس . و هر بار که به یاد می افتادم به خودم فحش میدادم که چرا شماره تلفنشو نگرفته بودم .
    گلبرگ پنجم : رفتم دبیرستان . صبا رو پیدا کردم . رفته بود تجربی . به خاطرش رشتمو عوض کردم . رفتم تجربی . شروع کردیم به خوندن . شد همه خانوادم . مادرم . دوستم . خواهرم .
    گلبرگ ششم : سینا ازم خاستگاری کرد . سوم دبیرستان بودم . به قول صبا من اصلا تو این فازا نبودم . ردش کردم . گفت منتظرم میمونه . تا هر موقع که بخوام .
    گلبرگ هفتم : خاستگارام زیاد شدن . به قول بی بی دختر بر و رو دار مال مردمه . نه میخواستم و نه میتونستم . دنبال یکی بودم که با دیدنش دلم بلرزه .
    گلبرگ هشتم : کنکور دادیم . هر دومون تو اوج بودیم و بهترین رو میخواستیم . اما بهم قول دادیم تو دانشگاه هم رشته باشیم .
    گلبرگ نهم : قبول شدیم . هر دو با هم . هیچ کدوم از رشته ها جز مدیریت بازرگانی به دلمون ننشست . سینا هم فوق لیسانس قبول شد و خوشحالی خانواده دو برابر شد .
    گلبرگ دهم : زندگی خیلی خوبی داشتیم . فارغ التحصیل شدیم . صبا تو یه شرکت معتبر استخدام شد و منم شدم ناظر کارخونه بابا . سینا شرکتش رو زده بود و هنوزم منتظرم بود اما من به قول خودش دل نداشتم چون اگه سنگ بود تا حالا نرم شده بود.
    گلبرگ یازدهم : با تجربیاتی که در طول تحصیلم تو کارخونه داشتم پیشرفت زیادی کردم و 60 درصد کارخونه رو بابا به نامم کرد . فقط شش ماه از شروع کارم گذشته بود و باعث تعجب اکثر سهلامدارا شده بودم . و بازم خاستگارام به خاطر پولم جلو میومدن و من هیچ کدوم رو نتونستم قبول کنم .
    گلبرگ دوازدهم : تولد بابا بود . زودتر برگشتم خونه . با بی بی خونه رو تزئین کردم . میخواستم بهش بگم من فوق لیسانس قبول شدم .
    گلبرگ دوازدهم : بی بی روی مبل خوابش برد . ساعت 11 است .
    گلبرگ سیزدهم : بابا هنوز برنگشته . هر چی گوشیشو میگیرم خاموشه . ساعت دوئه
    گلبرگ چهاردهم : گوشیم داره زنگ میخوره . ساعت روی دیوار 3 و چهل و پنچ دقیقه صبحه . شماره باباست ولی پشت خط بابا نیست !
    گلبرگ پونزدهم : بابا مرد . خاکش کردم . پلیس نتونست اونی رو که بهش زده بود پیدا کنه . سر خاکش قسم خوردم اون نامردو پیدا کنم !
    گلبرگ شونزدهم : با کنار هم گذاشتن همه چی رسیدم به سرنخ اصلی . اونی که دستورشو داده .
    گلبرگ آخر : آدرس توی کیفمه . اومدم از بابا بخوام کمکم کنه .
    هنوز نمیدونم چه طوری باید بینشون نفوذ کنم و حتی نمیدونم میخوام چی کار کنم . فقط میدونم باید انتقام مرگ پدرمو بگیرم . باید نشون بدم من یه معتمدم .
    گوشیم زنگ خورد . صباست .
    - سلام صبا .
    صبا – سلام خانومی . کجایی؟
    - جای همیشگیم .
    صبا – نمیای بریم بیرون ؟
    - چرا میام . کجا همو ببینیم ؟
    صبا – بیا دنبالم . سینا ماشینمو برده .
    - باشه حاضر شو من نیم ساعت دیگه اونجام .
    صبا – اوکی . منتظرتم .
    - فعلا .
    پاشدم . خودمو تکوندم . نگاهی انداختم به سنگ سیاه رنگ و گفتم – من دارم می رم بابا . میرم تا نشون بدم من یه معتمدم!
    مثه همیشه شیطون و پر انرژی نشست تو ماشین – سلنگ
    راه افتادم - علیک سلام . خوبی؟
    صبا – خوبم . باز چرا این زیر چشات این طوری رفته تو . نشستی تا تونستی گریه کردی آره؟
    - کاری نمیتونم جز این بکنم.
    صبا – بی بی چه طوره؟
    - بیچاره خیلی تو خودشه!
    صبا – بنده خدا ... میگم بیا این تعطیلات بین دو ترمت ببرش یه آب و هوایی عوض کنه.
    - فعلا نمیتونم . شاید نوروز بردمش . ولی الان نه.
    صبا – خوب چی کار کردی؟
    - پیداش کردم!
    صبا – کجاست خونشون ؟
    - طرفای ما . خیلی پولدارن!
    صبا – می خوای چی کار کنی؟
    - نمیدونم . فعلا باید نقشه درست و حسابی بکشم و برم تو اون خونه!
    صبا – مطمئنی می خوای انجامش بدی؟
    -آره
    صبا – اگه یکی تورو بشناسه چی؟
    - مثلا کی؟
    صبا – مگه نمی گی نزدیکای شمان . شاید یکی پیدا بشه آشنا که تورو بشناسه !
    - بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!
    بعد از چند دقیقه سکوت گفتم - امروز آقای حسام زنگ زد .
    صبا – وکیل پدرت؟
    - آره .
    صبا – چی گفت؟
    - گفت طبق وصیت بابا جمعه هفته آینده وصیت نامه باید باز بشه . من باید به همه خبر بدم بیان .
    صبا – عمو خسروت که نمیاد ؟ میاد؟
    - حتما میاد! اگه بوی پول به دماغش بخوره میاد!
    صبا – خدایا شکرت . به این بد بخت کشل فامیل ندادی ندادی وقتی هم دادی عمو خسروشو تلپی انداختی تو دامنش ! حکمتتو شکر!
    پوزخندی زدم و به رانندگیم ادامه دادم – کجا بریم؟
    صبا – نمیدونم . هر جا دوست داری .
    - پس بریم خونه ما . بی بی تنهاست .
    صبا – باشه بریم .
    در رو باز کردم و صداش زدم – بی بی جون ...
    صدای مهربونش از توی آشپزخونه اومد – اومدی مهرشید جان ؟
    - آره بی بی . صبا اومده شما رو ببینه .
    رفتیم آشپزخونه و بهش سلام دادیم . با دو تا فنجون چایی گرم ازمون پذیرایی کرد .
    بی بی - چه طوری صبا جون؟
    صبا – خوبم بی بی . ماشالله هزار ماشالله و هر وقت من شما رو میبینم جوون از دفعه قبل شدی . رازتون رو بهمون بگین چیه .
    صبا میدونست با گفتن این حرف بی بی شروع میکنه به حرف زدن و تا یه عالمه داروهای گیاهی رو برامون تشریح نکنه ول نمیکنه . ولی بازم هر موقع میومد اینجا بی بی بنده خدا رو مجبور می کرد همه اینا رو از نو براش تعریف کنه!


  4. 185 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * حدیث * , +Neda+ , .DARLING. , .HOMA. , ==== , A.sahar , abien , abnos , adamak.68a , afroodit , amane & mamati , angry girl , archangel , arezo* , arghavan58 , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , azda , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , behnoosh48 , beste , betiya , betsabeh , blood_girl , busy , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , EasTern_Girl , Elen , elham_ng , elmira.t , erwin , esike , euruse , faezeh88 , faghatdream , fariba44 , Farnaz , fatima_59 , feraghi , foozhan az , G.Atishpare , ghazal26859 , goldoone22 , gord Afarid , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , Hella , ice rose , joana , k.hial , khademre , khatereh14 , l23Za , leili_zzz , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , mahnazmom , mahsadina , mahsanaderi , manam4141 , manemah , mansor64 , mansuri , marjansh , maryam.y , maryam56 , maryta , masoumeh , matin_a , mfr60 , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , nikoo 123 , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , parisa00 , parrr , pegah.a , peymaneh , Pinkvadie , ramanava , riitaa , Roghaye57 , roya1365 , sadaf.a , saktin , samira1362 , Samira_Sabbaghi , sana1994 , sanaz2000 , sany2000 , sara2876 , sarah1 , sedena , sefid65 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , SharzaD , Sol,14 , somaye_t , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , tondar1365 , V.i.d.a , vanas , venus7021 , violet_mahtab , yalda7965 , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , zoooom , ~*MONA*~ , ~SEA~ , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , خورشیدتابان , رضاره , زوها , ساحلی , سمانه71 , سوداا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , عسل مامی , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , لیلین , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , مهسان فضلی , نسرین... , نفس71 , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیکا83 , ویشار , پریناز22 , پونام , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ , 。 sIrVαT 。

  5. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آخرین هماهنگی ها رو برای خوندن وصیت نامه انجام دادم . آقای حسام ساعت 6 میاد خونه ما...
    تلفنا رو به اونایی که لازم بود زدم .
    - آقای محسنی حسابدار شرکت ... آقای احمدی دوست معتمد پدرم ...
    بعد از نوشیدن چای آقای حسام وصیت نامه رو خوند . پدر دو سوم اموالش رو به من و بقیش رو بخشیده بود به خیریه . به آقای محسنی و آقای احمدی هم سفارش کرده بود تا موقع ازدواجم واسم پدر باشن و مراقبم باشند . و در آخر یه نامه داخل پاکت بود . روش نوشته شده بود برای دختر عزیزم مهرشید .
    آقای حسام اون نامه رو داد و هر سه رفتن . بعد از بدرقشون رفتم اتاقم و پاکت رو باز کردم .
    دختر عزیزتر از جانم . مهرشیدم
    سلام بابایی.
    میدونم الان که نامه رو میخونی من چند ماهیه پیشت نیستم . امیوارم غصه نبودن منو نخوری و روی پاهای خودت وایسی . دخترم من تو زندگیم همیشه باهات صادق بودم و تو رو هم صادق بار آوردم ولی باید بگم متاسفم عزیزم . خیلی سخته واسم گفتنش ولی وقتی تو به دنیا اومدی مادرت نمرد . بلکه تو فقط سه ماهت بود که مارو ترک کرد . اون ازم طلاق گرفت و از زندگیم رفت بیرون . من عاشق مادرت بودم واسه همین به خواستش تن دادم و طلاقش دادم . نمیخواستم با خودخواهیم پیش خودم نگهش دارم . اون از اول هم عاشق من نبود ! به زور و اجبار پدرش باهام ازدواج کرد . وقتی تورو باردار بود پدرش مرد . و از همون موقع بنای ناسازگاری گذاشت . منم بهش قول دادم وقتی به دنیا اومدی طلاقش بدم و همین کار رو کردم . اونم بعد از طلاق با عشقش ازدواج کرد و از کشور رفتن . من هیچ وقت پشیمون نشدم که این کار رو کردم . امیدوارم درک کنی دخترم که این کار لازم بود تا زندگی تو خراب نشه .
    مراقب خودت باش و پدرت رو ببخش عزیزم .
    دوستت دارم .

    صدای جیک جیک گنجشک ها منو به خودم آورد . بدن خشک شدم رو تکون دادم و نگاهی به ساعت روی میز انداختم . ساعت 5 و نیم بود و من شب تا صبح همون طوری خشکم زده بود ! مادرم ! اسطوره عشق من ! اون یه خائن بود . اون من و پدرمو انداخت دور ! خدای من! نمیبخشمش . هیچ وقت !
    بدن خستم رو روی تختم ولو کردم و خوابم برد .
    صدای زنگ تلفنم بیدارم کرد . ساعت 7 و نیم بود .
    جواب دادم – بفرمایین .
    صبا بود – سلام تنبل پاشو دیگه .
    - صبا تورو خدا ول کن . لیسانس بس نبود تو فوقشم تو باید با من قبول می شدی نکبت؟
    خنده ای دلنشین کرد . عاشق خنده هاش بودم – خیلی بی ادبی مهرشید.
    - حرف نزن . خوابم میاد . بذار کپه بذارم! راستی واسه من این ترم مرخصی رد کن .
    با تردید پرسید – مطمئنی مهرشید ؟
    - آره . مطمئنم!
    صبا – مهرشید .
    - کوفت صبا . عصر بیا با هم حرف بزنیم . من خوابم میاد .
    گوشیمو خاموش کردم و بازم خوابیدم .
    حدودای ساعت 2 بود که بی بی اومد بیدارم کرد. بعد از ناهار یه دوش گرفتم و کنار شومینه به آتیش خیره شدم. تصویر مادرم و اون کسی که پدرم رو کشته بود جلوی چشام می رقصید .
    اول باید اون آدم کش رو به سزاش برسونم! بعد برم سراغ مادرم .
    صبا رسید . یه قهوه بهش دادم که گفت – ووی چه سرد شده هوا .
    - آره . خدا اخوان ثالث رو بیامرزه .
    صبا – اوهوم . چه خبره ؟
    - از کجا ؟
    صبا – وصیت نامه .
    - دو سومش ما منه بقیش خیریه . میدونی نمیتونم تو این خونه زندگی کنم. خاطرات بابا عذابم میده .
    صبا – می فهمم . اتفاقا سینا هم گفتش بهتره خونتو بفروشی .
    - نه صبا دلم نمیاد .
    صبا – پس چی کار می کنی ؟
    - میرم یه جا دیگه با بی بی زندگی می کنم .
    صبا سری تکون داد و هیچی نگفت .
    - صبایی ؟
    صبا – جانم .
    - می ترسم . یه جورایی نمیدونم باید با اون یارو اسی چی کار کنم !
    صبا – چیا میدونی ازش؟
    - طبق اون اطلاعاتی که دارم یه مرد حدودا 50 و خرده ای ساله به نام اسفندیار ملکی . تو یه خونه خیلی بزرگ زندگی میکنه . خیلی هم اوضاعش توپه ! یه پسر داره . یه دختر و یه نوه که با خودش زندگی می کنن . زنش هم اون طوری که همساشون می گفت چند ماهه رفته فرانسه برای مداوا .
    صبا – خوب خانوم مارپل نقشه چیه ؟
    - اولین کار رفتن تو اون خونست . باید بدونم چه طوری می تونم برم تو اون خونه !
    صبا - اینو میتونیم یه کاریش بکنیم .
    -چه طوری!؟
    صبا – ببین اینا خونشون بزرگه . مجبوری کاری روبکنی که هرگز نکردی !
    - چی ؟
    صبا - خدمتکار شی!
    - چی؟
    صبا – اهههههههههه داد نزن! خوب چه غلطی می خوای کنی ؟
    - نمیتونم مستخدم شم ! من کارا خودمم به زور می کنم !
    صبا – ببین مهرشید واسه یه هدف باید هر چی می تونی تلاش کنی !
    -حتی مستخدمی .
    صبا – من فعلا همین راه به ذهنم می رسه !
    - خوب دربارش فک می کنم .
    صبا – راستی من مرخصی برات رد نکردم!
    - مگه قرار نشد رد کنی؟
    صبا – تو هنوز مطمئن نیستی می خوای این کارو بکنی!
    - من مطمئنم صبا ولی نمیدونم چه طوری! ولی اگه خدا بخواد یه کاری می کنه که من برم تو اون خونه!
    متفکر بهم نگاه کرد و چیزی نگفت!


  6. 145 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * حدیث * , +Neda+ , .DARLING. , .HOMA. , ==== , abien , adamak.68a , afroodit , amane & mamati , angry girl , arezo* , arghavan58 , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , azda , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , behnoosh48 , betiya , betsabeh , blood_girl , busy , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , dokhibabash , dokhtare irani , EasTern_Girl , elmira.t , erwin , euruse , faezeh88 , faghatdream , fariba44 , Farnaz , fatima_59 , foozhan az , G.Atishpare , goldoone22 , gord Afarid , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , joana , k.hial , khademre , l23Za , leili_zzz , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , mahnazmom , manemah , mansor64 , many22 , marjansh , maryam.y , maryta , matin_a , mfr60 , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , ninja fairy , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , parrr , pegah.a , riitaa , roya1365 , sadaf.a , sana1994 , sanaz2000 , sara2876 , sarah1 , sedena , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , Sol,14 , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , V.i.d.a , vanas , venus7021 , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , ~*MONA*~ , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , جودی ابوت شیطون , خورشیدتابان , رضاره , زوها , ساحلی , سمانه71 , سوداا , سپیدوسیاه , شاپرک13 , عسل مامی , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , نسرین... , نفس71 , نگاه روشن , نیکا83 , ویشار , پریناز22 , پونام , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  7. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    امروز فهمیدم که دنبال یه پرستار واسه نوشون می گردن . خداجون شکرت!
    زنگ زدم به صبا – صبا مژده.
    صبا – چی شده ؟
    - یه پرستار می خوان واسه نوه شون!
    صبا – می تونی خیلی محترمانه و بدون این که کلفت بشی بری اونجا .
    - آره به این فکر کردم که بگم من علاقه زیادی به بچه ها دارم و میخوام از نوه شون نگه داری کنم!
    صبا – آفرین . ولی معرف چی ؟
    - نمیدونم بالاخره این همه فامیل داریم که منو ضمانت کنن . تازه اسم پدر خودم کم چیزی نیست ها!
    صبا – احمق نشو . آدمی که یکی رو به این راحتی می کشه حتما تحقیق کرده تا بفهمه طرف کی بوده و گندش در نیاد !
    - راست میگی !
    صبا – بیا و از خیر این کار بگذر .
    - نمیشه صبا . آقای حسام دیروز بهم زنگ زد ! میدونی چی میگفت؟ میگفت یه سری مدارک خیلی مهم واسه شرکت تو کیف پدرم بوده که گم شده! این میدونی یعنی چی ؟
    صبا – قتل عمد؟
    - دقیقا!
    صبا – پدره کارخونه چی داره ؟
    - خدایا دقیقا همونی که ما داریم . آرایشی بهداشتی ! منِ احمق چه طور نفهمیدم!
    صبا – اون مدارک چقدر مهمه؟
    - خیلی ! گفت اگه تا دوماه دیگه پیدا نشه کارخونه ورشکست میشه !
    صبا – و یه رقیب از بازار کم میشه . مهرشید . باید انجامش بدی! اگه اینطوری که تومیگی باشه فقط تا آخر نیمه فروردین وقت داری!
    - آره . باید . حداقل واسه اون همه آدمی که دارن از کارخونه نون زن و بچشون رو میدن !
    صبا – ضامن از من . خیالت جمع .
    - مرسی . پس سریع کار رو می گیریم .

    صبا با یکی از دوستان پدرش صحبت کرده بود تا ضامن من بشه البته من رو یکی از دوستاش معرفی کرد . با کمک پول و چند نفر دیگه یه شناسنامه جعلی گرفتم . ندا محمدی!
    اگه گیر می افتادم بیچاره می شدم ! ولی باید انتقام مرگ پدرم رو می گرفتم و اون مدارک رو بر میگردوندم!
    روز که قرار بود با خانواده صحبت کنم اومد . لباس هامو نه چندان شیک ولی اسپرت و راحت پوشیدم و رفتم سمت خونه ملکی . با استرس در رو زدم . در باز شد و وارد اون خونه بزرگ و شیک شدم . واو چه قدر تجملات . درختای بلند و یه جاده با سنگ های کوچیک رنگی قهوه ای . راه رو طی کردم و رسیدم به حیاط اصلی . خیلی بزرگ بود . از حق نگذریم اون ساختمون خیلی عالی بود .
    یه خدمتکار زن اومد پیشم .
    -سلام
    خدمتکار – سلام . خانوم محمدی؟
    - بله .
    خدمتکار – دنبال من بیاین .
    مثه یه برده مطیعانه دنبالش رفتم . یه آهنگ ملایم تو سالن پیچیده بود . منو یه راست برد سمت کتابخونه .
    یه پسر جوون حدودا 28 ساله داشت از پله های ساختمون میومد پایین . کت و شلوار مشکی و خوش دوختی پوشیده بود که کاملا به هیکل ورزیده و خوش اندامش برازنده بود . سلام و احوال پرسی کرد باهام.
    و رو به مستخدم پرسید - سمانه بابا کجاست ؟
    سمانه – آقا رفتن کارخونه .
    نگاهی موشکافانه بهم انداخت . پرسید – شما پرستار جدیدین؟
    - فعلا اومدم برای صحبت های اولیه !
    -موفق باشین
    -متشکرم .
    از پله های عمارت رفتیم بالا . شروع کردم به شمردن . 37 تا . رفتیم سمت یه اتاق . یه اتاق بزرگ و مجلل ولی با رنگ صورتی ناز . اتاق بچه بود . گوشش یه بچه کوچولو حدودا یه ساله داشت دست و پا میزد .
    رفتم جلو . دست از شیطونی برداشت و بهم نگاه کرد . نشستم کنارش .
    - سلام خانومی .
    یه بوس روی انگشتم گذاشتم و روی گونش چسبوندم . لبهاش به خنده ای ناز باز شد و دستاش رو برام دراز کرد . بعلش کردم . سرشو گذاشتم روی شونم و آروم تکونش دادم . یه حس خیلی قشنگ بهم داد . منو تا اوج برد . خدایا چه بغل کردن یه بچه لذت بخشه .
    با صدای ظریف یه زن به خودم اومدم – شما استخدامین .
    برگشتم و بهش نگاه کردم .از جام بلند شدم و سلام کردم .
    اومد جلو . اونم یه کم به چهرم دقیق شد و گفت – خوش اومدین .
    - ممنون . واقعا بهتون تبریک می گن . دخترتون خیلی نازه .
    خندید گفت – ممنونم.اولین کسی که مهیا پذیرفته .
    - چه طور ؟ قبل از من هم بودن ؟
    سری تکون داد و گفت – بله چند نفر اومدن ولی مهیا نتونست بپذیره . این یه حسه . از کسی که خوشش نیاد بغلش نمیره . شما اولین غریبه ای هستین که من میبینم مهیا به راحتی پذیرفته .
    - باعث افتخاره .
    تعارفم کرد بشینم . مهیا رو گذاشتم کنار اسباب بازیهاشو و گفتم – مهیایی خاله لباس بیرون تنشه .
    رو به مادر مهیا گفتم – خانوم ملکی جسارتم رو ببخشید ولی ممکنه لباسای مهیا رو بگین عوض کنن ؟
    - بهاره صدام بزنین .
    سری تکون دادم و گفتم - منم ندام .
    بهاره – چرا لباساش عوض بشه ؟
    - بچه ها خیلی حساسن و زود مریض میشن . منم لباس بیرون تنم بود و بغلش کردم .برای اینکه بیمار نشه بهتره لباسش عوضش بشه .
    بهار – واو چه استدلال جالبی .سمانه . برو به لیلا بگو لباسای مهیا رو عوض کنه . خودتم دو تا قهوه بیار بالا .
    قهوه اومد . ولی مزه قهوه های بی بی رو نمیداد.
    بهاره بعد از خوردن قهوش اومد کنار مهیا نشست و لباسایی که لیلا آورده بود رو واسه مهیا عوض کرد .
    -به نظر میاد شما مادر خیلی مسئولی هستین . چه طور واسه مهیا پرستار گرفتین ؟
    بهاره – راستش من مجبورم واسه یه مدت برم پیش مادر . اون واسه درمان رفته فرانسه . و خوب تنهاست . مهیا هم شرایط سفر نداره . من یه سوال بپرسم ؟
    - حتما .
    بهاره – شما چرا اومدین پرستار شدین ؟ بهتون نمیاد نیاز مالی داشته باشین .
    - راستش من تک فرزندم . و هیچ خواهر و برادری نداشتم که بخوام بهش عشق بورزم . من به بچه های کوچیک علاقه دارم و راستش میخوام رفتارهای دختر شما رو مطالعه کنم . در واقع هم عشق و هم کنجکاوی .
    بهاره سری تکون داد و گفت – خوشبختانه میبینم دخترمو دست یه آدم قابل اعتماد می سپارم . خوب درباره حقوقتون صحبت کنیم .
    سری تکون دادم و گفتم – دختر شما حقوق منه . من این کار رو بدون حقوق می خوام انجام بدم .
    بهاره – ولی آخه نمیشه که .
    دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم – دختر ناز شما میتونه جای همه چی من رو پر کنه . اینه دستمزد من . همون طور که خودتون گفتین من نیاز مالی ندارم بلکه من نیاز عاطفی دارم . در ازای محبتی که به مهیا میکنم اونم بهم محبت میکنه . این بالاترین چیزه .
    بهراه – خوشحالم که مهیام رو به دست شما می سپرم.
    - شما کی عازم هستین ؟
    بهاره – پس فردا . راستش خیلی نگران بودم که مهیا هیچ کدوم از پرستاراش رو نپذیرفته . دیگه دست به دامن کل آدمایی که می شناختم شدم تا یکی رو پیدا کنن که قابل اعتماد باشه . همین دیروز بیشتر از ده نفر اومده بودن و صدای بهداد رو در آوردن .
    -بهداد؟
    بهاره – برادرم . درست برعکس توئه . از در که میاد داخل اینقدر مهیا رو بغل میکنه و میبوسه که بچم گریش در میاد .
    بعد خندید و گفت – ولی دیگه نمیتونه !
    سری تکون دادم و گفتم – خوب من کارم رو از کی شروع کنم .
    بهاره – بهتره از همین امروز عصر شروع کنی . تا من اینجام یه کم با خونه و مقرراتش و اخلاقای بهداد و پدرم آشنا شی.
    از جام بلند شدم . بهاره هم مهیارو بغل کرد و پاشد .
    - خوب پس من دیگه برم . لباس فرم باید تهیه کنم ؟
    بهاره – نه لباس فرم لازم نیست . یه چند لباس رنگ روشن و راحت و فقط لوازم شخصیت که مهمه بیار . چون همه چی اینجا در اختیارت قرار می دیم . اتاقتم کنار اتاق مهیاست و اون در بهش باز میشه .
    به دری که کنار کمد بود اشاره کرد .
    - باشه پس من عصر ساعت 5 اینجام .
    از خونه که اومدم بیرون نفس عمیقی کشیدم و از خوشحالی بال در آوردم .


  8. 141 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * حدیث * , +Neda+ , .DARLING. , ==== , abien , adamak.68a , afroodit , amane & mamati , angry girl , arezo* , arghavan58 , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , azda , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , betsabeh , blood_girl , busy , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , EasTern_Girl , elmira.t , erwin , esike , fadai , faezeh88 , fafaaryam , faghatdream , fariba44 , Farnaz , fatima_59 , foozhan az , G.Atishpare , goldoone22 , gord Afarid , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , joana , k.hial , khademre , l23Za , leili_zzz , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , mahnazmom , manemah , marjansh , maryam.y , matin_a , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , pegah.a , Pinkvadie , ramanava , riitaa , roya1365 , sana1994 , sanaz2000 , sany2000 , sara2876 , sarah1 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , Sol,14 , somaye_t , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , to0oranj , V.i.d.a , vanas , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , ~*MONA*~ , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , جودی ابوت شیطون , خورشیدتابان , رضاره , ساحلی , سمانه71 , شرقي , عسل مامی , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , نسرین... , نفس71 , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیاز.ش , نیکا83 , هانی سالی , ویشار , پریناز22 , گل دختر1374 , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  9. Top | #5

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زنگ زدم به صبا
    صبا - چی شد مهری؟
    -سلام . خوبی ؟ چه خبرا ؟
    صبا – لوس نشو بگو ببینم چی شد ؟
    - یه فیلمی بازی کردم که صد سال هم نمیتونن بفهمن من کیم !
    صبا – جان من ؟ آفرین دخمل. خوب بچه خوبه ؟
    - وای صبا برای اولین بار بعد از بابا احساس میکنم عاشق یه بچه ام . نمیدونی چه نازه . خیلی دوستش دارم .
    صبا – یادت نره مهرشید . هدف تو پیدا کردن اون مدارکه ! ازش غافل نشی و موندگار شی تو اون خونه .
    - یادم نرفته صبا . من اون نامرد رو سر جاش میشونم ! ولی تو این قضیه خانوادش دخیل نیستن . پاشو بیا خونه ما . باهات کار دارم .
    بعد از ناهار دوتا چایی ریختم و آوردم پذیرایی .
    -بی بی یه لحظه بهم گوش می دی؟
    بی بی – بگو گلم . گوش میدم .
    -راستش من باید واسه ترم جدید برم یه شهر دیگه تو یه شرکت . نمیتونم یه مدت تهران باشم . زود به زود میام بهت سر میزنم . ولی جایی که میرم خوابگاه داره و گفتن بهتره بر نگردیم خونه .در واقع تز ارشدمه .
    بی بی با نگرانی گفت – کجا می ری ننه ؟
    - نمیدونم . باید ببینم کدوم شهر میشه . امروز عصر دارم میرم .
    بی بی – چرا هیچی بهم نگفتی ؟
    - آخه ممکن بود تهران باشه ولی نیست .
    بی بی – مطمئنه ؟
    -آره بی بی . خیالت تخت .
    بی بی - صبام میاد ؟
    - نه این دوره من و چند نفر دیگه ایم . صبا باهام نیوفتاده .
    بی بی – صبا بود خیالم جمع تر بود .
    - نیست ولی تنها نیستی . میاد بهت سر میزنه . قراره ببرتت خونه خودشون تا من برگردم .
    بی بی – من خونه خودمون راحت ترم بی بی .
    بغلش کردم و گفتم – اینطوری خیال من راحتتره . میری ؟
    بی بی – باشه عزیزم . هر چی تو بگی .
    - قربونت برم بی بی گل من . من برم وسایلمو جمع کنم . الان صبا میاد دیگه نمیذاره .
    چند دست مانتو و شلوار اسپرت با سه جفت کفش که دوتاش اسپرت بود یکی پاشنه 3 سانتی چرم و چند تا هم لباس راحتی و چند تا از کتابام.
    چمدونم رو بردم پایین . صبا اومده بود و با بی بی حرف میزد .
    سلام کردم بهش .
    نشستم و گفتم – ای بابا بی بی بازم که گریه دارین می کنین . بخدا طوریم نمیشه .
    بی بی – میدونم . ولی این دفعه اوله اینطوری تنهام میذاری.
    - قول میدم کارم که تموم شد دیگه هیچ وقت تنهات نذارم . باشه ؟
    بی بی – باشه .
    بی بی رو رسوندیم خونه صبا و صبا هم من رو برد تا برسونه خونه ملکی.
    صبا – مراقب باش مهرشید . تو اون خونه به اون بزرگی حتما دوربین هست . اول ببین اونا کجان .
    -باشه .
    صبا - بعد بفهم روشنه یا نه .
    - باشه .
    صبا – اگه روشن بودن یه موقع که مردا نیستن باید یه کاری کنی تا دوربین از کار بیوفتن . برق بره خوب میشه .
    - عجب این همه اینا رو از کجا یاد گرفتی خانوم پوارو
    صبا – کوفت برا خودت میگم .
    رسیدیم . برگشتم طرفش – صبا دیگه سفارش بی بی نکنم ها . مراقبش باش .
    صبا – باشه . خیالت راحت .
    بغلش کردم و بوسیدمش – دوستت دارم صبا . مراقب خودت باش.
    صبا – تو هم عزیزم . به خدا میسپارمت .
    با این که صبح اومده بودم استرس گرفته بودم . روبرو شدن با اسفندیار ملکی بدترین چیز تو عمرم بود . اگه منو بشناسه چی ؟



    تو دلم دعا خوندم و زنگ رو زدم .
    بازم در باز شد . همون مسیر صبح رو طی کردم تا رسیدم به ساختمون اصلی .
    این بار بهداد اومد استقبالم .
    -سلام .
    بهداد – سلام خوش اومدین .
    - ممنون . بهاره خانوم هستن ؟
    بهداد – نه نیست . مهیا رو سپرده به من تا شما بیاین . رفته یه کم خرید کنه واسه سفرش . خوشبختانه شما خیلی دقیق هستین .
    - ممنون . خوب کجا باید بریم ؟
    بهداد – دنبالم بیاین . فعلا من وظیفه بهاره رو انجام میدم .
    سری تکون دادم و دنبالش رفتم . اصلا اون حس نزدیکی رو که به بهاره داشتم به بهداد نداشتم . یه جورایی سرد و خشن بود و نگاه سردی هم داشت . ولی آداب معاشرت رو خوب بلد بود . تعارفم کرد از در ساختمون رفتم داخل . وقت داشتم بهتر به خونه نگاه کنم . تابلو های زیبا و گرون قیمتی به دیوارا آویزون بود . یه لوستر بزرگ هم درست وسط پذیرایی . مبلمان خیلی شیک بودن و حالت یه قصر سلطنتی رو به طبقه پایین میدادن . اتاق غذاخوری ، سرویس بهداشتی پایین و آشپرخونه رو بهم نشون داد و رفتیم طبقه بالا . بازم شروع کردم به شمردن پله ها .
    اواسط پله ها بودیم که گفت – شما همیشه اینقدر ساکتین ؟
    - وقتی حرفی برای گفتن نیست ترجیح میدم سکوت کنم.
    بهداد – اوم . چه جمله حکیمانه ای!
    جوابی بهش ندادم . پرسید – چند سالتونه ؟
    - 23 سالمه .
    بهداد – درس خوندین ؟
    - مشغولم .
    بهدا – چی میخونین ؟
    - مدیریت بازرگانی .
    بهداد – رشته خوبیه . ترم چندین ؟
    - 2
    بهداد – دیر رفتین دانشگاه .
    حرفی نزدم .
    بهداد – بهتون نمیاد .
    - چی؟
    بهداد – که هزینه دانشگاه نداشته باشین .شایدم از اون دخترایی باشین که از غذاشون میزنن تا لوازم آرایش بخرن .
    - اشتباه می کنین !
    بهداد – پس دلیل دیر دانشگاه رفتن شما چیه ؟
    - خصوصیه .
    رسیدیم بالا . خدای من یه کم دیگه حرف زده بود کلشو می کندم!
    اتاقای طبقه بالا رو هم نشونم داد . بر خلاف طبقه پایین بالا کاملا مدرن و کلاسیک بود و بسیار شیک . معلوم بود خانواده ای هستن که خیلی به ظواهرشون توجه می کنن . سعی کردم اتاق اسفندیار رو به خاطر بسپارم .
    بهداد – اینم خونه ما . امیدوارم با مهیا بهتر من رفتار کنین .
    - واسه همین استخدام شدم .
    بهداد – با یه شرط عجیب ! بدون حقوق .
    - برای به دست آوردن بعضی چیزا باید هزینه کرد!
    بهداد – ولی این هزینه کمی عجیبه .
    رفتم سمت اتاق مهیا و گفتم – هیچ چیز وقتی باورش کنیم عجیب نیست !
    اونم اومد. در رو باز کردم و رفتم تو . مهیا خواب بود . بهداد کنار تختش ایستاد و گفت – عادتشه . بعد از ظهر ها میخوابه .
    - مقتضی سنشه .
    بهداد – من دیگه میرم . سوالی ندارین ؟
    - خیر .
    بهداد – راستش این سوالاتم یه کم جنبه تحقیقاتی داشت . من معمولا سرم تو کار خودمه .
    - بله می فهمم!
    بهداد – بچه ها چمدونتونو بردن اتاقتون . استراحت کنین تا مهیا بیدار بشه .
    - ممنون .
    بهداد – بعدا میبینمتون .
    - تا بعد .


  10. 135 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * حدیث * , +Neda+ , .DARLING. , ==== , abien , adamak.68a , afroodit , amane & mamati , angry girl , arezo* , arghavan58 , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , betsabeh , busy , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , EasTern_Girl , elmira.t , erwin , esike , fadai , faezeh88 , faghatdream , Farnaz , fatima_59 , foozhan az , goldoone22 , gord Afarid , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , joana , k.hial , khademre , l23Za , leili_zzz , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahnazmom , manemah , marjansh , mary341 , maryam.y , matin_a , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , ninja fairy , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , pegah.a , Pinkvadie , ramanava , riitaa , sana1994 , sanaz2000 , sara2876 , sarah1 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shabnamsobhabi , somaye_t , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , unichorn , V.i.d.a , vanas , yalda7965 , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , ~*MONA*~ , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , جودی ابوت شیطون , خورشیدتابان , رضاره , ساحلی , سانازارمان , سمانه71 , سوداا , شرقي , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مدار2 , مرواریدجووون , نسرین... , نفس71 , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیاز.ش , نیکا83 , ویشار , گل دختر1374 , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  11. Top | #6

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آروم گونه مهیا رو بوسید و رفت بیرون . از در اتاق مهیا رفتم توی اتاقم . واو چه اتاق قشنگی. یه اتاق که تموم در و دیوار و لوازمش کرم بود . و من عاشق رنگ کرم و قهوه ای .
    وسایلم رو گذاشتم تو کمد و یه شومیز سبز بلند تا زیر زانو با جوراب شلواری ضخیم سفید و یه صندل راحتی پوشیدم . روسریم رو هم سرم کردم و رفتم اتاق مهیا . ساعت 6 بود . آروم بغلش کردم و روی مبل کنار اتاقش نشستم و صداش زدم – مهیا جون . مهیا خانومی. پا نمیشی گل من ؟
    آروم چشاشو باز کرد و بهم نگاه کرد . با انگشت اشارم گونش رو نوازش کردم و به چشای قشنگ و درشتش نگاه کردم . یه نگاه آشنا بهم کرد و لبخند زد .
    - به به ساعت خواب . بخواب بیشتر . نمیگی دل من واسه چشای خوشکلت تنگ شده ؟
    زیر لب حرفای نامفهومی زمزمه کرد که متوجه شدم میخواد از من تقلید کنه و حرف بزنه .
    - بله عزیزم بله . شما راست میگی . بریم صورتشو بشوریم تا تمیز بشه . بعدم به به بهش بدیم بخوره .
    بغلش کردم و از پله ها رفتم پایین . سمانه و لیلا تو آشپزخونه بودن.
    -سلام .
    برگشتن و بهم سلام کردن و به گرمی تحویلم گرفتن .
    - سمانه جون ساعت غذایی سمانه دقیقا چیاست ؟ میشه یه فهرستی واسم بگی بدونم .
    سمانه – برو تو پذیرایی یه چایی برات بریزم . میام پیشت.
    رفتم توی پذیرایی . نشستم روی مبل و مهیا رو نشوندم روی پام . شمانه هم با یه سینی چایی اومد .
    سمانه – ساعت این خونه هم روی این بچه اعمال میشه . در واقع قانون قانون اسفندیار خانه!
    - خوب جالب شد .
    سمانه – هفت صبح بیدار باشه . حتی خانوم و بهداد خان و بهاره خانوم باید بیدار باشن .
    آقا و بهداد خان ساعت 8 بعد از صرف صبحانه میرن کارخونه . ناهار رو فقط با خانوم و بهاره خانوم سزو می کنیم . مستخدم ها توی آشپزخونه غذا میخورن . ساعت 5 عصرونه سرو میشه . و ساعت 9 شام . ساعت 11 هم خاموشیه مگه این که مهمون داشته باشیم .
    - چه قانون سفت و سختی .
    سمانه – آقا خیلی سخت گیره . مواظب باش آتو دستش ندی. چون خیلی راحت مثل قبلی ها اخراجت میکنه .
    - میگم پدر مهیا کجاست ؟
    سمانه – راستش بهاره خانوم و شوهرش از هم جداش شدن و شوهرش رفته آلمان .
    - اوه چه بد .
    سمانه – آره بهاره خانوم به این قشنگی افتاد زیر دست یه مرد احمق ! شد قربانی معاملات پدرش .
    مهیا با کنجکاوی بهمون نگاه می کرد . بهش گفتم – چیه خانوم خانوما ؟ باهات حرف نزدم دلخور شدی ؟
    با همون زبون بامزش چند تا کلمه جوابمو داد . سمانه خندید و گفت – شیرین زبونیاش شروع شد . راستی پوشکشو خودم عوض می کنم . غذاشم ساعت داره که راس ساعت بهش میدیم .
    - به جز ساعات دارویی که باید دقیق باشه بقیش بستگی به بدن بچه داره . چرا اینطوری باهاش رفتار میشه . گناه داره !
    صدای بهداد از پشت سرم و درست جلوی در وروردی سالن اومد – کی گناه داره ؟
    - اونی که گوش وا میسته!
    بهداد – اتفاقی بود . سمانه یه نسکافه بهم بده .
    سمانه رفت تا نسکافه بهداد رو بیاره .
    بهداد با همون لباس بیرونی و میخواست مهیا رو بغل کنه . نذاشتم – جناب ملکی لطفا مهیا رو بغل نکنین .
    بهداد متعجب گفت – باید از شما اجازه بگیرم !؟ یادم نمیاد از مادرش اجازه گرفته باشم و بغلش کنم !
    - اولا من مادرش نیستم پرستارشم . دوما لباس شما لباس بیرونه و پر از آلودگی . سوما خودتون شمردین تعداد جاهایی رو که با دستتون لمس کردین ؟
    بهداد متفکر بهم نگاه کرد و حرفی نزد .
    نشست روی مبل روبروی من و بهم خیره شد . زیر نگاه ترسناکش معذب شدم . خوشبختانه تلفنش زنگ زد ولی از جاش تکون نخورد و همون طوری جواب داد .
    بهداد – سلام ... ... نه نیست خونه ... رفته خرید بر نگشته هنوز ...مهیا هم خوبه . پیش پرستار جدیدشه ... بله ... بله ... بله ... اینجان روبروی من ... باشه منتظرم . .. خدانگهدار .
    سمانه نسکافه بهداد رو آورد و گذاشت جلوش . مهیا تموم مدت با دستبند یادگاری که از پدرم داشتم و چند تا قلب کوچولو و خوشکل داشت بازی کرد ولی دیگه خسته شد و نق نق اش در اومد .
    از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه .
    - لیلا جان غذای مهیا آمادست ؟
    لیلا – بله آمادست . بدین من بهش بدم .
    - نه ممنون میشم اجازه بدی خودم بهش غذا بدم .
    لیلا – باشه بریم تو اتاق غذا خوری بشینه روی صندلیش.
    بردیمش توی ناهار خوری. لیلا مهیا رو از من گرفت و نشوندش روی صندلی ولی مهیا اذیت کرد و نخواست بشینه .
    لیلا رو به مهیا – ای وای بشین بچه . چرا این روزا اینقدر اذیت می کنی ؟
    مهیا شروع کرد به گریه کردن .
    لیلا آروم زد روی گونش و گفت – خاک به سرم . الان بهداد خان داد میاد منو می کشه !
    مهیا رو ازش گرفتم و آروم تکونش دادم و گفتم – نه عزیزم گریه نکن . باشه باشه . آروم آروم .
    کمرشو نوازش کردم تا آروم گرفت . رو به لیلا گفتم - چند لحظه مهیا رو نگه می داری؟
    لیلا – نه تورو خدا بازم گریه می کنه . کلا مهیا به جز مامان و داییش با همه مشکل داره .
    ای خدا . باید بدمش به بهداد ! ولی اون که لباس بیرون تنشه . رفتم کنار بهداد و گفتم – آقای ملکی .
    بهداد – لطفا تو خونه خودم بهداد صدام کنین .
    - چشم . بهداد خان من مهیا رو میذارم روی این مبل . لطفا یه لحظه مواظبش باشین تا من برگردم . امکانش هست ؟
    بهداد – دست هم حتما بهش نزنم .
    - اگه لازم نبود نه لطفا . ممنون .
    گذاشتمش روی مبل رو سریع اومدم طبقه بالا . یه پتو و ملافه تمیز از داخل کمدم برداشتم و بردم کنار شومینه همون طبقه پهن کردم و برگشتم . دیدم نشسته روبروی مهیا و داره باهاش حرف میزنه .
    - ممنون بهداد خان . مهیایی بریم به به شو بخوره .
    مهیا رو بغل کردم و از لیلا خواستم غذاشو بیاره بالا . بهداد کنجکاو گفت – واسه پدرم خوشایند نیست جز ناهار خوری جای دیگه ای غذا بخوریم .
    - البته زمانی که موقع غذاست و افرادی که همسن مهیا نیستند . اگه توضیح خواستند بنده بهشون توضیح می دم .
    نشوندمش روی ملافه و تکیش دادم به خودم که نیوفته . ظرف غذاشم گذاشتم جلوش و قاشقو دادم دستش . اول چند باز زد توی ظزفش و باهاش بازی کرد . شیطون کوچولو چه خنده های نازی داشت . آروم دستشو که قاشق بود توش گرفتشو زدم توی ظرف و کمی گذاشتم دهنش تا یاد گرفت . آخر ماجرا کلی خندیدم . تموم ظرف رو روی لباسش و صورتش مالیده بود .
    - مهیا دایی این چه وضعیه ؟
    سرم رو بلند کردم و به بهداد که چند قدمیم ایستاده بود نگاه کردم .
    - غذا خورده .
    خندید و گفت – لباساشم که غذا داده .
    مهیا از خنده بهداد نگاهش کرد و یه چند تا کلمه نا مفهوم گفت .
    بهداد اومد طرفش و گفت – ببین دایی چه خوشمزه ای . خاله ندا میگه بوست نکنم .
    - خاله نمیگه بوسش نکنین دایی . میگه لباس و دست و صورتتون که تمیز باشه اشکال نداره .

    صدای اسفندیار خشن و ترسناک اومد – بهداد چه خبره اینجا .

  12. 131 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * حدیث * , +Neda+ , .DARLING. , A.sahar , abien , adamak.68a , afroodit , amane & mamati , angry girl , arezo* , arghavan58 , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , betsabeh , blood_girl , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , elmira.t , erwin , esike , fadai , faezeh88 , faghatdream , Farnaz , fatima_59 , foozhan az , G.Atishpare , goldoone22 , gord Afarid , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , joana , k.hial , khademre , l23Za , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahnazmom , manemah , marjansh , mary341 , maryam.y , matin_a , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , ninja fairy , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , parrr , pegah.a , Pinkvadie , ramanava , riitaa , roya1365 , sanaz2000 , sara2876 , sarah1 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh_p995 , somaye_t , Soogool , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , unichorn , V.i.d.a , vanas , yalda7965 , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , ~*MONA*~ , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , جودی ابوت شیطون , خورشیدتابان , رضاره , ساحلی , سوداا , شرقي , عسل مامی , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , نسرین... , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیکا83 , ویشار , گل دختر1374 , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  13. Top | #7

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بهداد – سلام پدر . خسته نباشین .
    از جام بلند شدم و همون طور که شکم مهیا رو گرفته بودم ایستادم و با بدبختی نفرتم رو پنهون کردم – سلام .
    نگاهی مشکوک به من کرد و گفت – شما ؟
    - پرستار جدید مهیا .
    ملکی – آهان پس تو همونی هستی که بهاره دربارت حرف زده بود .
    حرفی نزدم .
    سکوت منو که دید گفت – مثل اینکه قانون اینجا رو نمیدونی ؟!
    - تا حدی آشنام .
    ملکی – پس میدونی که جز اتاق ناهار خوری نباید جای دیگه ای غذا خورد .
    - توضیح می دم براتون .
    ملکی – بعد از شام توی کتابخونه منتظرم .
    -حتما.
    لباسای مهیا رو عوض کردم و تمیزش کردم . توی اتاقش مشغول بازی بود و منم توی تفکر عمیقم برای پیدا کردن راهی که مدارک رو بردارم . ساعت 8 بود که بالاخره بهاره اومد . بعد از سلام و احوال پرسی گفت – واقعا معذرت می خوام . قرار نبود برم ولی دیگه مجبور شدم و دیر شد .
    - خواهش میکنم .
    بهاره – مهیا که اذیت نکرد ؟
    - دخترتون فوق العاده شیرینه . من که ازش سیر نمی شم .
    بهاره خندید و گفت – شنیدم یه قانون شکنی بزرگ رخ داده . قضیه چی بوده .
    - خبر گزاریتون کامل تعریف نکرده براتون ؟
    بازم خندید و گفت – چرا گفته . و این که پدرم از نترس بودنت خوشش اومده .
    - نترس بودنم؟
    بهاره – آره این که جلوش ایستادی و گفتی توضیح میدی و اصلا معذرت خواهی نکردی.
    - خوب من بی خودی از هیشکی معذرت خواهی نمیکنم .
    بهاره سری تکون داد و گفت – اوممممم . واسه خودت تز های جالبی داری. من می خوام بمونی . پس هیچ وقت در مقابل پدرم نترس .
    سری تکون دادم و حرفی نزدم . شام رو تو آَشپزخونه خوردم و بعد از شام با راهنمایی سمانه رفتم کتابخونه .
    ملکی متفکر پشت یه میز بزرگ نشسته بود و قهوه می نوشید . رفتم جلو . تعارفم کرد بشینم . تشکر کردم و روی نزدیک ترین مبل به خودم ولو شدم . نمیدونم ترس بود یه نفرت که باعث شده بود مشتم رو محکم نگه دارم . ای لعنت به تو ملکی که زندگی این همه آدمو میخوای به خاطر سود خودت تباه کنی .
    ملکی – اسمت چیه ؟
    - ندا .
    ملکی – چند سالته ؟
    - 23 سالمه .
    ملکی – چقدر سواد داری؟
    - دانشجو ام .
    ملکی – چه رشته ای ؟
    - مدیریت بازرگانی .
    ملکی – چی از بچه داری بلدی ؟
    - هیچی !
    جاخورد . ولی ادامه داد – پس چه طور اومدی اینجا ؟
    - تقدیر .
    ملکی – چند تا خواهر و برادر داری؟
    - ندارم .
    ملکی – پدرت چیکارست ؟
    - تو کارخونه کار می کرد .
    ملکی – میکرد ؟
    - بله چون فوت شده .
    ملکی – مادر داری؟
    - خیر . اونم تو بچگیم از دست دادم.
    ملکی – پس با کی زندگی میکنی؟
    - با بی بی ام .
    ملکی – دوتا زن توی یه خونه تنها ! نمیترسی؟
    - نه .
    ملکی – دزد بزنه چی ؟
    میخواستم بگم خونمون دزد گیر داره . که جلوی زبونمو گرفتم – نمیزنه .
    ملکی – چقدر با اطمینان .
    - من به همه چی مطمئنم و اعقاد دارم ولی به یه چیزی مطمئن باشم همون اتفاق برام رخ می ده .
    ملکی – چرا قبول کردی پرستار مهیا بشی؟
    - اولیش این که نیاز به یه تجربه داشتم و یه مطالعه که مهیا میتونه خیلی بهم کمک کنه .
    ملکی – مگه موش آزمایشگاهه ؟
    - اشتباه برداشت نشه . من نه آدمی هستم که درباره بچه ها خونده باشم که بخوام روش آزمایش کنم نه دکترم که داروهامو روش امتحان کنم ! من فقط می خوام رفتاراشو مطالعه کنم .
    ملکی – پس علت این که گفتی بی حقوق می خوای کار کنی همینه .
    - من حقوقمو می گیرم . مهیا و وجودش بهترین حقوقه برای من .
    ملکی- درباره امروز توضیح بده .
    - دیدم که مهیا دوست نداره روی صندلیش بشینه . فهمیدم که جاش راحت نیست واسه همین تصمیم گرفتم این طور بشونمش.چون اون صندلی واسه یه بچه کوچیک که تازه میخواد بشینه یه کم سفته . این طور فکر نمیکنین ؟
    از این که مخاطب قرارش دادم جا خورد ولی زود جواب داد – موافقم .
    - و این که بچه باید با غذاش بازی کنه تا بتونه غذایی رو که می خوره لمس کنه . این یه حس اطمینان به بچه می ده که داره غذایی رو می خوره سالمه .
    ملکی سری تکون داد و گفت – خوب به نظر میاد حرفای بهاره خیلی هم بیراه نیست . منم با موندن شما موافقت می کنم .
    -ممنون.
    ملکی – سوالی نیست ؟
    - درباره مهیا باید با کی صحبت کنم ؟
    ملکی – با من و اگه نبودم بهداد .
    - پس مادرش چی ؟
    ملکی – مادرش از پس فردا نیست .
    بعد از کمی سکوت گفتم - اگه اجازه بدین من برم .
    ملکی – نه . موفق باشی.
    - ممنون .
    از کتابخونه رفتم بیرون ولی تموم راه سنگینی نگاهشو حس میکردم .

  14. 130 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * حدیث * , +Neda+ , .DARLING. , ==== , A.sahar , abien , adamak.68a , afroodit , angry girl , arezo* , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , betsabeh , blood_girl , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , elmira.t , erwin , esike , fadai , faezeh88 , faghatdream , Farnaz , fatima_59 , foozhan az , G.Atishpare , goldoone22 , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , joana , k.hial , khademre , l23Za , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , Mahdis @69 , manemah , marjansh , mary341 , maryam.y , matin_a , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , ninja fairy , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , pegah.a , Pinkvadie , ramanava , riitaa , roya1365 , sanaz2000 , sara2876 , sarah1 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shokaa , somaye_t , Soogool , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , to0oranj , unichorn , V.i.d.a , vanas , yalda7965 , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , جودی ابوت شیطون , خورشیدتابان , رضاره , ساحلی , سانازارمان , سمانه71 , سوداا , شرقي , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , نسرین... , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیکا83 , ویشار , گل دختر1374 , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  15. Top | #8

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سه جفت چشم منتظر نتیجه بودن . بهداد ، بهاره و سمانه که داشت چای تعارف می کرد .
    بهاره – چی شد ندا خانوم ؟
    - هیچی . ایشون گفتن که می تونم بمونم .
    بهداد سری تکون داد و بهاره با لبخندی گفت – خدارو شکر . دیگه با خیال راحت میرم .
    بهداد – بهار به مامان زنگ بزن و واسه پس فردا بگو میری. منم زنگ میزنم بلیطتو اوکی می کنم .
    بهاره زنگ زد و با یه خانومی با محبت خیلی زیاد حرف زد . بهداد هم باهاش حرف زد و قطع کردن .
    - بهاره خانوم مهیا کجاست ؟
    بهاره – خوابوندمش. بچم منتظرت بود ولی خوب خوابش برد امروز حسابی باهاش بازی کردی خسته شده بود .
    با اینکه خسته بودم ولی پیشنهاد چای سمانه رو رد نکردم و نشستم کنارشون . حس نزدیکی بهشون داشتم . منی که هیچ وقت با هیچکی نمیتونستم بسازم اینقدر راحت باهاشون کنار اومدم . پهاره پاشد و گفت – من خستم . میرم بخوابم . شب بخیر .
    به احترامش ایستادم و منتظر موندم تا بره بالا . بعد نشستم . چای رسید .
    بهداد داشت با لپ تاپش کار می کرد . زیر چشمی چهرشو زیر نظر گرفتم . مقداری از حالات اسفندیار رو داشت . چشمای سردش بیشتر از همه به چشم می خورد . چهره آشنایی داشت واسم .
    یهو سرش رو آرد بالا و غافلگیرم کرد – چیز حدیدی تو چهرم کشف کردین؟
    خودم رو نباختم و گفتم - نه فقط داشتم شما رو با پدرتون مقایسه می کردم .
    بهداد – چیزی هم دستگیرتون شد ؟
    - بله . شما خیلی به پدرتون شبیه هستین .
    بهداد – من فرزند ارشد پدرم هستم . پس صددرصد به خانوده پدریم رفتم تا مادریم .
    - بله ولی نمیشه گفت صد در صد . چون من خیلی به مادر شبیهم تا پدرم .
    بهداد – و البته کمی به مادر من هم شباهت دارین !
    جا خوردم - جدا ؟
    بهداد سری تکون داد و گفت – و علت این که اینقدر زود تو خونه ما جاتون رو محکم کردین اینه .
    - جالبه .
    بهداد – مهیا عاشق مادرمه . واسه همین اینقدر راحت شما رو پذیرفت . البته نمیشه چشاتون در نظر نگرفت !
    - چشمام؟
    بهداد – چشاتون ...
    همون موقع اسفندیار از کتابخونه اومد بیرون و بهداد فوری مسیر صحبتشو عوض کرد .
    بهداد – ساعت 10 شب پس فردا پرواز داره .
    نقش بازی کردنش حرف نداشت . باید تئاتر رو ادامه میدادم واسه همین منم ادامه دادم – کی بر میگردن ؟
    بهداد – معلوم نیست . باید ببینیم درمان مامان چقدر طول میکشه .
    - معذرت می خوام مشکل خانوم چیه ؟
    بهداد – مادر سرطان رحم داره .
    - خدا شفاشون بده .
    بهداد – ممنون .
    - خوب من دیگه با اجازتون برم اتاقم .
    بهداد – خواهش می کنم . شبی بخیر .
    - شب بخیر .
    از کنار اسفندیار که رد شدم به اون هم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم .
    ****
    تو دلم خوشحال شدم که تونستم تو دلشون جا باز کنم و منو نشناختن. وضو گرفتم و نمازمو خوندم . بعد زنگ زدم به صبا .
    -سلام دختره
    صبا – سلام . چه طوری؟ چه خبر؟
    - خوبم . تو چه طوری؟ خبر سلامتی
    صبا – بی بی منتظرته . من گوشی رو می دم بهش .
    صدای مهربون بی بی اومد – مهرشید مادر خوبی؟
    - سلام بی بی . خوبم . خیالت راحت .
    بی بی- کی رسیدی؟
    - یه نیم ساعتی میشه .زود میام بی بی . قول میدم .
    بی بی - باشه مادر من دیگه برم بخوابم . از نگرانی در اومدم . کار نداری؟
    -شب بخیر . گوشی رو میدین صبا ؟
    بی بی – باشه مادر خدا نگهدار .
    - خداحافظ .
    صبا گوشی رو گرفت .
    -صبا برو یه جا که تنها باشی .
    یه کم منتظر موندم تا صبا رفت یه جا دیگه .
    صبا – خوب چه خبر ؟
    - خبر خاصی نیست . الان از اتاق اون نامرد میام . گفت بمونم .
    صبا – از دوربین و اینا چه خبر؟
    - نمیدونم . فکر نمیکنم تو اتاقا دیگه دوربین گذاشته باشن . من فقط چند تا توی محوطه دیدم .
    صبا – خانوادش چه طورین ؟
    - بد نیستن . با دخترش دوست شدم . ولی بهداد یه جوری بهم نگاه میکنه انگاری دزد دیده! فک کنم میخواد مچ گیری کنه!
    صبا – مواظب خودت باش مهرشید .
    - هستم . نگران نباش .
    صبا – راستی کارخونه دیگه ادارش با توئه چی کار می کنی ؟
    - یه فکری می کنم .
    صبا – اسم نوه کوچولو مهیا بود دیگه ؟
    - آره .
    صبا – اون چه طوره ؟
    - خیلی نازه صبا . اصلا نمیتونم ازش دل بکنم .
    صبا - وابسته نشی مهشید . هدفت یه چیز دیگست . به خاطر یه بچه عوض نشی و بخوای موندگار شی . فقط یه ترم وقت داری!
    - باشه . حواسم هست . در ضمن من سنگدل تر از اونی هستم که یه بچه منو پابند کنه .
    صبا – راستی اتفاقاتی رو که میوفته توی یه دفتر بنویس من بعدا بخونم . بهتره خیلی بهت زنگ نزنم تا مشکوک نشن .
    - باشه . کار نداری؟
    صبا – مواظب خودت باش. شبت خوش.
    - شب خوش .
    قطع کردم .

  16. 124 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , +Neda+ , .DARLING. , A.sahar , abien , adamak.68a , afroodit , Arrosha , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , blood_girl , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , elmira.t , erwin , euruse , faezeh88 , faghatdream , Farnaz , fatima_59 , G.Atishpare , goldoone22 , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , hosna_khanom , joana , k.hial , khademre , l23Za , libra272 , mahdiehhjz , Mahdis @69 , manemah , marjansh , mary341 , maryam.y , matin_a , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , ninja fairy , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , pegah.a , Pinkvadie , ramanava , riitaa , roya1365 , sanaz2000 , sara2876 , sarah1 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shokaa , somaye_t , Soogool , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , to0oranj , unichorn , V.i.d.a , vanas , yalda7965 , yasesabs , yutabahoora , zeeneh , ziglernata , ~*MONA*~ , آذردخت , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , خورشیدتابان , رضاره , ساحلی , سانازارمان , سمانه71 , سوداا , شرقي , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مدار2 , مرجان55 , مرواریدجووون , نسرین... , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیکا83 , ویشار , گل دختر1374 , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  17. Top | #9

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    272
    میانگین پست در روز
    0.21
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,285 در 324 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سرک کشیدم توی اتاق مهیا . دیدم توی تختش نیست . از اتاق رفتم بیرون . دیدم بهداد داره میره سمت اتاقش . آروم صداش زدم – بهداد خان .
    برگشت و بهم نگاه کرد – بله .
    - مهیا پیش مامانش خوابیده ؟
    بهداد – آره این دو شب آخر پیش اونه .
    -باشه . شب بخیر .
    بهداد – شب بخیر .
    شب نسبتا سختی رو گزروندم . دوری از خونه و خوابهای آشفته باعث سردرد بدی شد برام . از خواب که بیدار شدم نمیتونستم چشامو باز کنم ولی چاره ای نبود . نماز خوندم و پرده های اتاق رو زدم کنار . نور زیادی نبود هنوز . رفتم طبقه پایین تا یه مسکن پیدا کنم تا کمی حالمو بهتر کنه . یه کم تو کابینت ها نگاه کردم ولی هیچی پیدا نکردم . آخر سر توی یخچال پیدا کردم . همین که در رو بستم بهدا رو پشت در دیدم . ترسیدم .
    - وای خدا !
    دستپاچه شد – فکر نمیکردم بترسی!
    - یهویی جلوی من ظاهر شدین ترسیدم خوب .
    بهداد – دنبال چیزی می گشتین ؟
    قرص رو بهش نشون دادم و گفتم – این .
    بهداد – مسکن واسه چی ؟
    - سرم خیلی درد میکنه . نتونستم خوب بخوابم .
    بهداد – بهتره نخوری . چون خواب آلوده میشی . بعد از ناهار بخور و بخواب .
    - سر دردمو چی کار کنم ؟
    بهداد – بشین من بهت یه چیزی میدم که بهتره .
    نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز . نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که صدام زد . یه فنجون گذاشته بود جلوم .
    - این چیه ؟
    بهداد – حالتو بهتر میکنه .
    خودشم نشست روبروم و یه فنجون دستش گرفت و بهم خیره شد .
    خسته تر از اونی بودم که علت رفتارشو بپرسم . یه کمی از مایع رو که تو دهنم مز مزه کردم گفتم – دم کرده سیب و دارچین ؟
    سری تکون داد و حرفی نزن . راست می گفت . حالم بهتر شد . ولی سرم هنوزم یه مقدار سنگین بود و گیج بودم . ساعت 6 و نیم بود که سمانه اومد داخل آشپزخونه . نگاه کنجکاوشو که دیدم گفتم – سلام . صبحت بخیر سمانه جون .
    سمانه – سلام . سلام آقا صبحتون بخیر .
    بهداد – سلام سمانه . ممنون .
    از جاش بلند شد و گفت – یه ساعت دیگه هم همین دم کرده رو بخورین خوب میشین .
    - ممنون بهداد خان.
    بهداد از آشپزخونه رفت بیرون .
    سمانه – خوبی؟
    - یه مقدار سرم درد می کنه . شب نتونستم خوب بخوابم .
    سمانه – آهان . طبیعیه . چون جای خوابت عوض شده بود واسه همین بوده حتما .
    - آره واسه همینه و یه کم هم استرس دارم که می تونم از مهیا مثل مادرش مراقبت کنم یا نه .
    سمانه لبخندی زد و گفت – می تونی . معلومه خیلی درباره بچه ها می دونی .
    - نه زیاد . بیشتر اونیه که خودم فکر می کنم درسته .
    سمانه – من صبحانه رو آماده کنم که الان آقا میان واسه صبحانه .
    - کمک می خوای ؟
    سمانه – نیکی و پرسش .
    به خودم و پیشنهادم فحش دادم تو دلم . کمکش کردم یه کم کاراشو رو به راه کرد . لیلا که اومد خیالش راحت شد و گفت – بهتره بری بالا یه دوش بگیری . آدم فکر میکنه یه هفتست نخوابیدی.
    - باشه . ممنون .
    بعد از دوش سرحال اومدم . ساعت 8 بود که رفتم پایین . مردا خونه نبودن . بهاره هم رفته بود بیرون . با خودم فکر کردم چه زود رفته بیرون .
    لیلا رو صدا زدم – لیلا جان ؟
    از کتابخونه صداش اومد - اینجام ندا خانوم . دارم تمیز کاری می کنم .
    رفتم کتابخونه – خسته نباشی .
    لیلا – ممنون .
    - مهیا کجاست ؟
    لیلا – شیرشو خورده . سمانه داره حمامش می کنه .
    - باشه ممنون .
    صدای زنگ حمام اتاق بهاره باعث شد به قدم هام سرعت بدم و برم سراغشون .
    پشت در حموم سمانه رو صدا زدم . یه حوله دور خوش پیچیده بود ومهیا هم توی حولش داد دستم و گفت – زود خشکش کن سرما نخوره .
    سریع رفتم کنار شوفاژ اتاق مهیا و شروع کردم به خشک کردنش . فسقلی بعد از اون دوش حسابی قرمز شده بود و آدم دلش می خواست درسته قورتش بده .
    شروع کردم به حرف زدن باهاش . چون بلد نبودم پوشکش کنم . سمانه اومد و وقتی پوشکش کرد با کمک هم لباساشو تنش کردیم و دادش بغل من و سفارش کرد فعلا یه جای گرم باشیم تا مهیا سرما نخوره . و وقتی از بابت ما خیالش راحت شد رفت سراغ کاراش .
    دستمو گرفت و شروع کرد به تکون دادن و بازی کردن .
    یه ساعتی مثل توپ قلقلیش دادم و باهاش بازی کردم تا خوابش برد . آروم بغلش کردم و گذاشتمش تو تختش و رفتم آشپزخونه تا صبحانه بخورم .
    همون حین صبحانه از سمانه پرسیدم – میگم این خونه سگ نداره ؟
    سمانه – چرا داره ته باغه .
    - وای ولش که نمیکنین ؟
    سمانه – شبها بازه . با اهالی خونه کار نداره . ولی به خدمت عریبه ها چند بار رسیده!
    - وای منم که غریبم . نکنه گازم بگیره .
    سمانه خندید و گفت – نه عزیزم . کاری باهات نداره . وقتی بهداد خان یکی از وسایلت رو بگیره جلوش بو میکنه و دیگه واسش شناخته شده ای .
    - اینجا خوب دوربین داره . دیگه واسه چی سگ نگه می دارین ؟
    سمانه – یه بار دوسال پیش اینجا رو دزد زد . سیستم دوربین ها رو نداشتیم . سگه قبلیمونو کشته بودن و خیلی چیز با خودشون بردن . دیگه بعدش آقا تو محوطه و اتاقا دوربین نصب کرد!
    - وای اتاق خوابا ؟
    سمانه – نه اتاق کارش و کتابخونه و محوطه عمارت .
    دیگه دیدم اگه بیشتر سوال کنم مشکوک میشه .
    - دستت درد نکنه سمانه جون . میگم این سگه باز که نیست ؟
    سمانه بازم خندید – نه عزیزم خیالت راحت . میخوای بری حیاط؟
    - میخوام یه کم هوا بخورم .
    سمانه – هوا سرده یه چیزی بپوش و زود بیا . الاناست که مهیا بیدار شه . خیلی این خوابهاش طول نمیکشه .
    - چشم قربان .
    یه پالتو پوشیدم و رفتم توی حیاط . یه کم چرخیدم و اطراف رو دید زدم . زود برگشتم تو سردم شد .

    بهاره بازم اشک آلود همه نگاه کرد و رو به من گفت – مهیامو به تو سپردم . مواظبش باش . هستی؟
    با اطمینان گفتم – مثل یه مادر.
    بغلم کرد و گفت – مرسی .
    آروم کمرشو نوازش کردم تا یه کم آروم بگیره . از بلندگوی فرودگاه خواستن مسافرا برن واسه کنترل بلیط . پدر و برادرشو بغل کرد و بوسید و ازمون دور شد . بهداد هم همراهش رفت.
    بالاخره رفت . همه پکر برگشتن خونه . ولی من نه . حداقل سعی کردم به خاطر بقیشون روحیمو حفظ کنم . مهیا رو بردم اتاق خودم و روی تخت خودم .میترسیدم تنهاش بذارم . لباس عوض کردم و کنارش خوابیدم .
    دردی که توی سرم حس کردم باعث شد از خواب بپرم . مهیا فسقلی داشت موهامو می کشید . به ساعتم نگاه کرد . سه صبح بود .
    آروم نوازشش کردم . دیدم داره وول می زنه . پنپرزشو چک کردم . بله ! خودشو خیس کرده . چاره این نبود . از تو اتاقش یه سری لوازم آوردم و با بدبختی عوضش کردم . و کلی به خودم غر زدم ! چه کارا که نبیاد کنم برای چند تا کاغذ!
    هر کارش کردم دیگه نخوابید و شروع کرد به نق و نوق و گریه . شالمو انداختم سرم و بغلش کردم و بردمش آشپزخونه . خدایا چی کار کنم این موقع حالا! من غذا از کجا بیارم بدم بهش . چه غلطی کردم اومدم تو این خونه ! مگه قراره مدارک اینجا باشه !؟
    داشتم دور خودم می چرخیدم که یهو خوردم به یه چیزی . ترسیدم .
    - یا خدا .
    برگشتم . بهداد بود !
    بهداد – ببخشید مثل این که باز ترسوندمتون !
    - کم نه .
    بهداد – چی شده ؟
    - گرسنشه . نمیدونم چی بهش بدم بخوره .
    بهداد – تو یخچال نگاه کردی ؟
    - نه . میشه یه نگاهی بندازین ؟
    یه ظرف در دار سوپ آورد بیرون . تو دلم خدا رو شکر کردم . مهیا رو دادم بغلش و سوپ رو گرم کردم .
    تا اومدم یه قاشق بهش بدم مهیا دستشو دراز کرد قاشقو بگیره .
    - مهیایی خاله تو گشنت مگه نیست . چرا دستتو دراز می کنی ؟ می خوای بازی کنی ؟
    دهنن بی دندونش به خنده باز شد .
    - چته کچل بی دندون ؟
    غذا رو گذاشتم دهنش . تف کرد بیرون .
    - ای وای ... مهیا الان نه . به به بخور بریم لا لا .
    بهداد – الان رو مود اذیته . بهاره اگه بود نمیذاشت بیدار بشه . همون موقع میخوابوندش .
    حرصم گرفت . انگار داشت می گفت تو بی عرضه ای!
    - ببخشید یه سوال! شما چرا هر وقت من بیدارم بیدارین و میاین دنبال من ؟
    بهداد – بالاخره یکی باید وقتی همه خوابن حواسش به همه چی باشه !
    - آهان . اون وقت چه سودی می برین ؟
    بهداد – ببینین ندا خانوم . امیدوارم بهتون بر نخوره ! ولی خانواده من زود به همه اعتماد نمی کنن ! الانم که می بینین اینقدر زود پذیرفته شدین و فیلتری سخت گیری پدرم روتون اعمال نشده به خاطر نگرانیش واسه مامان بود و این که زودتر بهاره رو بتونه بدون مهیا بفرسته اونور! ولی من نمیتونم خیلی راحت به اعضای تازه وارد خونم اعتماد کنم ! واسه همین تا یه صدای کوچیک میاد از خواب می پرم ! امیدوارم جسارتم رو بپذیرین و حرفایی رو که زدم به دل نگیرین .
    - نه خواهش می کنم !
    بهداد – بهم حق بدین که مواظب خانوادم باشم !
    - این طور که پیداست پدرتون هم خیلی مواظبن!
    بهداد – پدرم خیلی سخت گیری نکرد در مورد شما ! چون هم بهاره واسه رفتن عجله داشت و هم شما شبیه مامان بودین و بهتون تو خودش اعتماد پیدا کرده !
    آروم مهیا رو تو بغلم گرفتم و تکونش دادم . داشت خوابش می برد ولی هنوزم هوشیار بود و به کمترین صدا عکس العمل نشون می داد ! همون طور هم داشتم به حرفای بهداد و تیز هوشیش فکر میکردم ! چه طوری از دستش قسر در برم!
    با تکون دست بهداد به دنیای واقعی بر گشتم .
    آروم گفت – خوابش برد . برین بذارینش سر جاش .
    آروم از جاش بلند شدم و بردمش اتاقم . بهداد آروم سرش رو آورد تو و گفت – ببخشید ...
    - بله .
    بهداد – چرا تو تختش نمیخوابونینش؟
    - نمیتونم تنهاش بذارم . می ترسم !
    بهداد – پس مواظب باشین پدر نفهمه . رو این نکات خیلی حساسه .
    - بفهمن هم حتما حق رو به من می دن !
    بهداد – نمیدونم والا !
    عجب گیری داده حالا !
    - می خوام با اجازتون بخوابم!
    بهداد – آها آها ببخشید . شب بخیر .
    و رفت ! چه جذبه ای داشت این دایی مهربون ! باید یه فرصت مناسب پیدا کنم .

  18. 129 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , .DARLING. , ==== , A.sahar , abien , adamak.68a , afroodit , angry girl , atoosa joon , aygeen , azar1 , azarsana , baran321 , BAZIGAR TANHA , behnazhmz , betiya , blood_girl , chobiiin , dander1000atash , darian , Dark Star27 , darya... , deragun , dokhibabash , dokhtare irani , elmira.t , erwin , euruse , faezeh88 , faghatdream , Farnaz , fatima_59 , foozhan az , G.Atishpare , goldoone22 , hala , haniko1376 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , hidenam , hosna_khanom , joana , k.hial , khademre , l23Za , libra272 , maedeh angel , mahdiehhjz , Mahdis @69 , mahnazmom , mahsadina , manemah , marjansh , mary341 , maryam.y , matin_a , Misha73 , mishapasha , mobena1 , modern girl , monir1343 , mzm1368 , naara , nanazkhanoom , Nashenase tanha , nasrin44 , nazi1 , ninja fairy , niyayeeeeeesh , paiz , pare , pari73 , pegah.a , Pinkvadie , ramanava , riitaa , roya1365 , saharmn , sanaz2000 , sara2876 , sarah1 , sepeedeh , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shokaa , somaye_t , Soogool , sorme* , sydney , tama1011 , tara_5877 , tara_khan , unichorn , V.i.d.a , vanas , yalda7965 , yasesabs , yutabahoora , Zahra_niki , ziglernata , ~*MONA*~ , آذردخت , آرام وحشی , آرزو... , آیدا ماهه , اب و اتش , اردیبهشت 3 , خورشیدتابان , رضاره , ساحلی , سانازارمان , سمانه71 , سوداا , شرقي , عمه خانم , غزال- ارشیا , لمیس20 , مرجان55 , نسرین... , ننه هانی و حوری , نگاه روشن , نیکا83 , ویشار , گل دختر1374 , یاس بی نشان , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  19. Top | #10

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    29,099
    میانگین پست در روز
    14.66
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    184,435
    تشکر شده 451,088 در 39,563 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان انتقام شیرین | Sh!vA کاربر انجمن
    توسط Sh!vA در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 14
    آخرین نوشته: 1392,08,22, ساعت : 10:57
  2. دانلود رمان انتقام شیرین | Sh!vA کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,10,18, ساعت : 00:56
  3. انتقام شیرین | Sh!vA کاربر انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,10,18, ساعت : 00:29
  4. رمان عشق و انتقام | m.sheibani کاربر انجمن
    توسط m.sheibani در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 124
    آخرین نوشته: 1391,06,13, ساعت : 20:34

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •