| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: جلد رمان چه طوریاست ؟ | |||
| خوبه | | 13 | 33.33% |
| بهتر بشه عکش خوبه ولی چند تا دیگه هم عکس بهش اضافه کن | | 6 | 15.38% |
| بده کلا عکسش عوض بشه | | 20 | 51.28% |
| رأی دهندگان: 39. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +72 امتیاز سلام دوستان . قبلا این رمان توسط یکی دیگه از دوستامون توی انجمن گذاشته شده بود که به دلیل ناقص قرار داده شدن قرار بر این شد که خودم اینو بذارم . مرسی از دوستانی که قبلا خونده بودن اینو و مرسی از دوستانی که به تازگی منو همراهی می کنن . خلاصه مهرشید دختریه از جنس خود ما . درد رو با تمام وجودش لمس کرده . پدرش رو از دست داده .و چون نمیتونه ثابت کنه این حادثه یک تصادف نبوده خودش دست به کار میشه و به دنبال انتقامش وارد خونه ای می شه که سرونوشتشو عوض میکنه . اون خونه ، خونه ی ضارب پدرشه و می فهمه از رقبای سرسختش هم هست . باید مدارک رو پیدا کنه تا بتونه کارخونه رو نجات بده . همه جوانب رو سنجیده بود الا یکی ! عشق ! ![]() ![]() وقتی می دونیم جامون تو همین یه وجب جاست حواسمونو جمع کنیم ! ![]() ویرایش توسط Sh!vA : ۳۰ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۵۱ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +86 امتیاز مثه تموم 5شنبه هایی که میومدم اینحا بازم اومدم . با یه شیشه گلاب و یه دسته گل رز . مثل همیشه . اما اینبار فرق داشت . اومده بودم قول بدم . نشستم کنار قبرش و با گلاب شستمش . 7 ماه گذشته ولی من هنوزم باورم نشده از دستش دادم . خیلی تنها شدم باز... همون طور که گلا رو پر پر می کردم شروع کردم به درد و دل های همیشگی - سلام . من بازم اومد . حالم خوبه. بابایی بالاخره پیداش کردم . من اون احمقو پیدا کردم. همونی که تورو ازم گرفت . خیلی پولدارن . درست مثه ما . باباجونم قول میدم . قول میدم نذارم خونت بی تقاص بمونه . با گل آخری همه زندگیم اومد جلوی چشام ! اولین گلبرگ : منو به یاد بچگی هام انداخت . یه خونه خیلی بزرگ و قشنگ . با یه پدر مهربون . مادر نداشت خونمون . موقع تولد من فوت شد . دیگه من عشق بابام بودم و امید زندگیش .میگفت من همه کاری رو به امید اون چشای قشنگت میکنم بابایی . تو چشای مامانتو داری . همونایی که منو جادو کرد . گلبرگ دوم : به یاد مدرسه رفتنم . فقط یه دوست صمیمی داشتم . صبا . همیشه روی یه نیمکت بودیم . با هم میرفتیم . با هم بر میگشتیم . سینا هم باهامون میومد تا مواظبمون باشه . گلبرگ سوم : راهنمایی . جوشای پر دردم و اشکایی که به خاطر جدا شدن از صبا بود . گلبرگ چهارم : دیگه تنها شده بودم . اما متکی بار اومدم . محکم و نترس . و هر بار که به یاد می افتادم به خودم فحش میدادم که چرا شماره تلفنشو نگرفته بودم . گلبرگ پنجم : رفتم دبیرستان . صبا رو پیدا کردم . رفته بود تجربی . به خاطرش رشتمو عوض کردم . رفتم تجربی . شروع کردیم به خوندن . شد همه خانوادم . مادرم . دوستم . خواهرم . گلبرگ ششم : سینا ازم خاستگاری کرد . سوم دبیرستان بودم . به قول صبا من اصلا تو این فازا نبودم . ردش کردم . گفت منتظرم میمونه . تا هر موقع که بخوام . گلبرگ هفتم : خاستگارام زیاد شدن . به قول بی بی دختر بر و رو دار مال مردمه . نه میخواستم و نه میتونستم . دنبال یکی بودم که با دیدنش دلم بلرزه . گلبرگ هشتم : کنکور دادیم . هر دومون تو اوج بودیم و بهترین رو میخواستیم . اما بهم قول دادیم تو دانشگاه هم رشته باشیم . گلبرگ نهم : قبول شدیم . هر دو با هم . هیچ کدوم از رشته ها جز مدیریت بازرگانی به دلمون ننشست . سینا هم فوق لیسانس قبول شد و خوشحالی خانواده دو برابر شد . گلبرگ دهم : زندگی خیلی خوبی داشتیم . فارغ التحصیل شدیم . صبا تو یه شرکت معتبر استخدام شد و منم شدم ناظر کارخونه بابا . سینا شرکتش رو زده بود و هنوزم منتظرم بود اما من به قول خودش دل نداشتم چون اگه سنگ بود تا حالا نرم شده بود. گلبرگ یازدهم : با تجربیاتی که در طول تحصیلم تو کارخونه داشتم پیشرفت زیادی کردم و 60 درصد کارخونه رو بابا به نامم کرد . فقط شش ماه از شروع کارم گذشته بود و باعث تعجب اکثر سهلامدارا شده بودم . و بازم خاستگارام به خاطر پولم جلو میومدن و من هیچ کدوم رو نتونستم قبول کنم . گلبرگ دوازدهم : تولد بابا بود . زودتر برگشتم خونه . با بی بی خونه رو تزئین کردم . میخواستم بهش بگم من فوق لیسانس قبول شدم . گلبرگ دوازدهم : بی بی روی مبل خوابش برد . ساعت 11 است . گلبرگ سیزدهم : بابا هنوز برنگشته . هر چی گوشیشو میگیرم خاموشه . ساعت دوئه گلبرگ چهاردهم : گوشیم داره زنگ میخوره . ساعت روی دیوار 3 و چهل و پنچ دقیقه صبحه . شماره باباست ولی پشت خط بابا نیست ! گلبرگ پونزدهم : بابا مرد . خاکش کردم . پلیس نتونست اونی رو که بهش زده بود پیدا کنه . سر خاکش قسم خوردم اون نامردو پیدا کنم ! گلبرگ شونزدهم : با کنار هم گذاشتن همه چی رسیدم به سرنخ اصلی . اونی که دستورشو داده . گلبرگ آخر : آدرس توی کیفمه . اومدم از بابا بخوام کمکم کنه . هنوز نمیدونم چه طوری باید بینشون نفوذ کنم و حتی نمیدونم میخوام چی کار کنم . فقط میدونم باید انتقام مرگ پدرمو بگیرم . باید نشون بدم من یه معتمدم . گوشیم زنگ خورد . صباست . - سلام صبا . صبا – سلام خانومی . کجایی؟ - جای همیشگیم . صبا – نمیای بریم بیرون ؟ - چرا میام . کجا همو ببینیم ؟ صبا – بیا دنبالم . سینا ماشینمو برده . - باشه حاضر شو من نیم ساعت دیگه اونجام . صبا – اوکی . منتظرتم . - فعلا . پاشدم . خودمو تکوندم . نگاهی انداختم به سنگ سیاه رنگ و گفتم – من دارم می رم بابا . میرم تا نشون بدم من یه معتمدم! مثه همیشه شیطون و پر انرژی نشست تو ماشین – سلنگ راه افتادم - علیک سلام . خوبی؟ صبا – خوبم . باز چرا این زیر چشات این طوری رفته تو . نشستی تا تونستی گریه کردی آره؟ - کاری نمیتونم جز این بکنم. صبا – بی بی چه طوره؟ - بیچاره خیلی تو خودشه! صبا – بنده خدا ... میگم بیا این تعطیلات بین دو ترمت ببرش یه آب و هوایی عوض کنه. - فعلا نمیتونم . شاید نوروز بردمش . ولی الان نه. صبا – خوب چی کار کردی؟ - پیداش کردم! صبا – کجاست خونشون ؟ - طرفای ما . خیلی پولدارن! صبا – می خوای چی کار کنی؟ - نمیدونم . فعلا باید نقشه درست و حسابی بکشم و برم تو اون خونه! صبا – مطمئنی می خوای انجامش بدی؟ -آره صبا – اگه یکی تورو بشناسه چی؟ - مثلا کی؟ صبا – مگه نمی گی نزدیکای شمان . شاید یکی پیدا بشه آشنا که تورو بشناسه ! - بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! بعد از چند دقیقه سکوت گفتم - امروز آقای حسام زنگ زد . صبا – وکیل پدرت؟ - آره . صبا – چی گفت؟ - گفت طبق وصیت بابا جمعه هفته آینده وصیت نامه باید باز بشه . من باید به همه خبر بدم بیان . صبا – عمو خسروت که نمیاد ؟ میاد؟ - حتما میاد! اگه بوی پول به دماغش بخوره میاد! صبا – خدایا شکرت . به این بد بخت کشل فامیل ندادی ندادی وقتی هم دادی عمو خسروشو تلپی انداختی تو دامنش ! حکمتتو شکر! پوزخندی زدم و به رانندگیم ادامه دادم – کجا بریم؟ صبا – نمیدونم . هر جا دوست داری . - پس بریم خونه ما . بی بی تنهاست . صبا – باشه بریم . در رو باز کردم و صداش زدم – بی بی جون ... صدای مهربونش از توی آشپزخونه اومد – اومدی مهرشید جان ؟ - آره بی بی . صبا اومده شما رو ببینه . رفتیم آشپزخونه و بهش سلام دادیم . با دو تا فنجون چایی گرم ازمون پذیرایی کرد . بی بی - چه طوری صبا جون؟ صبا – خوبم بی بی . ماشالله هزار ماشالله و هر وقت من شما رو میبینم جوون از دفعه قبل شدی . رازتون رو بهمون بگین چیه . صبا میدونست با گفتن این حرف بی بی شروع میکنه به حرف زدن و تا یه عالمه داروهای گیاهی رو برامون تشریح نکنه ول نمیکنه . ولی بازم هر موقع میومد اینجا بی بی بنده خدا رو مجبور می کرد همه اینا رو از نو براش تعریف کنه! | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +80 امتیاز آخرین هماهنگی ها رو برای خوندن وصیت نامه انجام دادم . آقای حسام ساعت 6 میاد خونه ما... تلفنا رو به اونایی که لازم بود زدم . - آقای محسنی حسابدار شرکت ... آقای احمدی دوست معتمد پدرم ... بعد از نوشیدن چای آقای حسام وصیت نامه رو خوند . پدر دو سوم اموالش رو به من و بقیش رو بخشیده بود به خیریه . به آقای محسنی و آقای احمدی هم سفارش کرده بود تا موقع ازدواجم واسم پدر باشن و مراقبم باشند . و در آخر یه نامه داخل پاکت بود . روش نوشته شده بود برای دختر عزیزم مهرشید . آقای حسام اون نامه رو داد و هر سه رفتن . بعد از بدرقشون رفتم اتاقم و پاکت رو باز کردم . دختر عزیزتر از جانم . مهرشیدم سلام بابایی. میدونم الان که نامه رو میخونی من چند ماهیه پیشت نیستم . امیوارم غصه نبودن منو نخوری و روی پاهای خودت وایسی . دخترم من تو زندگیم همیشه باهات صادق بودم و تو رو هم صادق بار آوردم ولی باید بگم متاسفم عزیزم . خیلی سخته واسم گفتنش ولی وقتی تو به دنیا اومدی مادرت نمرد . بلکه تو فقط سه ماهت بود که مارو ترک کرد . اون ازم طلاق گرفت و از زندگیم رفت بیرون . من عاشق مادرت بودم واسه همین به خواستش تن دادم و طلاقش دادم . نمیخواستم با خودخواهیم پیش خودم نگهش دارم . اون از اول هم عاشق من نبود ! به زور و اجبار پدرش باهام ازدواج کرد . وقتی تورو باردار بود پدرش مرد . و از همون موقع بنای ناسازگاری گذاشت . منم بهش قول دادم وقتی به دنیا اومدی طلاقش بدم و همین کار رو کردم . اونم بعد از طلاق با عشقش ازدواج کرد و از کشور رفتن . من هیچ وقت پشیمون نشدم که این کار رو کردم . امیدوارم درک کنی دخترم که این کار لازم بود تا زندگی تو خراب نشه . مراقب خودت باش و پدرت رو ببخش عزیزم . دوستت دارم . صدای جیک جیک گنجشک ها منو به خودم آورد . بدن خشک شدم رو تکون دادم و نگاهی به ساعت روی میز انداختم . ساعت 5 و نیم بود و من شب تا صبح همون طوری خشکم زده بود ! مادرم ! اسطوره عشق من ! اون یه خائن بود . اون من و پدرمو انداخت دور ! خدای من! نمیبخشمش . هیچ وقت ! بدن خستم رو روی تختم ولو کردم و خوابم برد . صدای زنگ تلفنم بیدارم کرد . ساعت 7 و نیم بود . جواب دادم – بفرمایین . صبا بود – سلام تنبل پاشو دیگه . - صبا تورو خدا ول کن . لیسانس بس نبود تو فوقشم تو باید با من قبول می شدی نکبت؟ خنده ای دلنشین کرد . عاشق خنده هاش بودم – خیلی بی ادبی مهرشید. - حرف نزن . خوابم میاد . بذار کپه بذارم! راستی واسه من این ترم مرخصی رد کن . با تردید پرسید – مطمئنی مهرشید ؟ - آره . مطمئنم! صبا – مهرشید . - کوفت صبا . عصر بیا با هم حرف بزنیم . من خوابم میاد . گوشیمو خاموش کردم و بازم خوابیدم . حدودای ساعت 2 بود که بی بی اومد بیدارم کرد. بعد از ناهار یه دوش گرفتم و کنار شومینه به آتیش خیره شدم. تصویر مادرم و اون کسی که پدرم رو کشته بود جلوی چشام می رقصید . اول باید اون آدم کش رو به سزاش برسونم! بعد برم سراغ مادرم . صبا رسید . یه قهوه بهش دادم که گفت – ووی چه سرد شده هوا . - آره . خدا اخوان ثالث رو بیامرزه . صبا – اوهوم . چه خبره ؟ - از کجا ؟ صبا – وصیت نامه . - دو سومش ما منه بقیش خیریه . میدونی نمیتونم تو این خونه زندگی کنم. خاطرات بابا عذابم میده . صبا – می فهمم . اتفاقا سینا هم گفتش بهتره خونتو بفروشی . - نه صبا دلم نمیاد . صبا – پس چی کار می کنی ؟ - میرم یه جا دیگه با بی بی زندگی می کنم . صبا سری تکون داد و هیچی نگفت . - صبایی ؟ صبا – جانم . - می ترسم . یه جورایی نمیدونم باید با اون یارو اسی چی کار کنم ! صبا – چیا میدونی ازش؟ - طبق اون اطلاعاتی که دارم یه مرد حدودا 50 و خرده ای ساله به نام اسفندیار ملکی . تو یه خونه خیلی بزرگ زندگی میکنه . خیلی هم اوضاعش توپه ! یه پسر داره . یه دختر و یه نوه که با خودش زندگی می کنن . زنش هم اون طوری که همساشون می گفت چند ماهه رفته فرانسه برای مداوا . صبا – خوب خانوم مارپل نقشه چیه ؟ - اولین کار رفتن تو اون خونست . باید بدونم چه طوری می تونم برم تو اون خونه ! صبا - اینو میتونیم یه کاریش بکنیم . -چه طوری!؟ صبا – ببین اینا خونشون بزرگه . مجبوری کاری روبکنی که هرگز نکردی ! - چی ؟ صبا - خدمتکار شی! - چی؟ صبا – اهههههههههه داد نزن! خوب چه غلطی می خوای کنی ؟ - نمیتونم مستخدم شم ! من کارا خودمم به زور می کنم ! صبا – ببین مهرشید واسه یه هدف باید هر چی می تونی تلاش کنی ! -حتی مستخدمی . صبا – من فعلا همین راه به ذهنم می رسه ! - خوب دربارش فک می کنم . صبا – راستی من مرخصی برات رد نکردم! - مگه قرار نشد رد کنی؟ صبا – تو هنوز مطمئن نیستی می خوای این کارو بکنی! - من مطمئنم صبا ولی نمیدونم چه طوری! ولی اگه خدا بخواد یه کاری می کنه که من برم تو اون خونه! متفکر بهم نگاه کرد و چیزی نگفت! | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +68 امتیاز امروز فهمیدم که دنبال یه پرستار واسه نوشون می گردن . خداجون شکرت! زنگ زدم به صبا – صبا مژده. صبا – چی شده ؟ - یه پرستار می خوان واسه نوه شون! صبا – می تونی خیلی محترمانه و بدون این که کلفت بشی بری اونجا . - آره به این فکر کردم که بگم من علاقه زیادی به بچه ها دارم و میخوام از نوه شون نگه داری کنم! صبا – آفرین . ولی معرف چی ؟ - نمیدونم بالاخره این همه فامیل داریم که منو ضمانت کنن . تازه اسم پدر خودم کم چیزی نیست ها! صبا – احمق نشو . آدمی که یکی رو به این راحتی می کشه حتما تحقیق کرده تا بفهمه طرف کی بوده و گندش در نیاد ! - راست میگی ! صبا – بیا و از خیر این کار بگذر . - نمیشه صبا . آقای حسام دیروز بهم زنگ زد ! میدونی چی میگفت؟ میگفت یه سری مدارک خیلی مهم واسه شرکت تو کیف پدرم بوده که گم شده! این میدونی یعنی چی ؟ صبا – قتل عمد؟ - دقیقا! صبا – پدره کارخونه چی داره ؟ - خدایا دقیقا همونی که ما داریم . آرایشی بهداشتی ! منِ احمق چه طور نفهمیدم! صبا – اون مدارک چقدر مهمه؟ - خیلی ! گفت اگه تا دوماه دیگه پیدا نشه کارخونه ورشکست میشه ! صبا – و یه رقیب از بازار کم میشه . مهرشید . باید انجامش بدی! اگه اینطوری که تومیگی باشه فقط تا آخر نیمه فروردین وقت داری! - آره . باید . حداقل واسه اون همه آدمی که دارن از کارخونه نون زن و بچشون رو میدن ! صبا – ضامن از من . خیالت جمع . - مرسی . پس سریع کار رو می گیریم . صبا با یکی از دوستان پدرش صحبت کرده بود تا ضامن من بشه البته من رو یکی از دوستاش معرفی کرد . با کمک پول و چند نفر دیگه یه شناسنامه جعلی گرفتم . ندا محمدی! اگه گیر می افتادم بیچاره می شدم ! ولی باید انتقام مرگ پدرم رو می گرفتم و اون مدارک رو بر میگردوندم! روز که قرار بود با خانواده صحبت کنم اومد . لباس هامو نه چندان شیک ولی اسپرت و راحت پوشیدم و رفتم سمت خونه ملکی . با استرس در رو زدم . در باز شد و وارد اون خونه بزرگ و شیک شدم . واو چه قدر تجملات . درختای بلند و یه جاده با سنگ های کوچیک رنگی قهوه ای . راه رو طی کردم و رسیدم به حیاط اصلی . خیلی بزرگ بود . از حق نگذریم اون ساختمون خیلی عالی بود . یه خدمتکار زن اومد پیشم . -سلام خدمتکار – سلام . خانوم محمدی؟ - بله . خدمتکار – دنبال من بیاین . مثه یه برده مطیعانه دنبالش رفتم . یه آهنگ ملایم تو سالن پیچیده بود . منو یه راست برد سمت کتابخونه . یه پسر جوون حدودا 28 ساله داشت از پله های ساختمون میومد پایین . کت و شلوار مشکی و خوش دوختی پوشیده بود که کاملا به هیکل ورزیده و خوش اندامش برازنده بود . سلام و احوال پرسی کرد باهام. و رو به مستخدم پرسید - سمانه بابا کجاست ؟ سمانه – آقا رفتن کارخونه . نگاهی موشکافانه بهم انداخت . پرسید – شما پرستار جدیدین؟ - فعلا اومدم برای صحبت های اولیه ! -موفق باشین -متشکرم . از پله های عمارت رفتیم بالا . شروع کردم به شمردن . 37 تا . رفتیم سمت یه اتاق . یه اتاق بزرگ و مجلل ولی با رنگ صورتی ناز . اتاق بچه بود . گوشش یه بچه کوچولو حدودا یه ساله داشت دست و پا میزد . رفتم جلو . دست از شیطونی برداشت و بهم نگاه کرد . نشستم کنارش . - سلام خانومی . یه بوس روی انگشتم گذاشتم و روی گونش چسبوندم . لبهاش به خنده ای ناز باز شد و دستاش رو برام دراز کرد . بعلش کردم . سرشو گذاشتم روی شونم و آروم تکونش دادم . یه حس خیلی قشنگ بهم داد . منو تا اوج برد . خدایا چه بغل کردن یه بچه لذت بخشه . با صدای ظریف یه زن به خودم اومدم – شما استخدامین . برگشتم و بهش نگاه کردم .از جام بلند شدم و سلام کردم . اومد جلو . اونم یه کم به چهرم دقیق شد و گفت – خوش اومدین . - ممنون . واقعا بهتون تبریک می گن . دخترتون خیلی نازه . خندید گفت – ممنونم.اولین کسی که مهیا پذیرفته . - چه طور ؟ قبل از من هم بودن ؟ سری تکون داد و گفت – بله چند نفر اومدن ولی مهیا نتونست بپذیره . این یه حسه . از کسی که خوشش نیاد بغلش نمیره . شما اولین غریبه ای هستین که من میبینم مهیا به راحتی پذیرفته . - باعث افتخاره . تعارفم کرد بشینم . مهیا رو گذاشتم کنار اسباب بازیهاشو و گفتم – مهیایی خاله لباس بیرون تنشه . رو به مادر مهیا گفتم – خانوم ملکی جسارتم رو ببخشید ولی ممکنه لباسای مهیا رو بگین عوض کنن ؟ - بهاره صدام بزنین . سری تکون دادم و گفتم - منم ندام . بهاره – چرا لباساش عوض بشه ؟ - بچه ها خیلی حساسن و زود مریض میشن . منم لباس بیرون تنم بود و بغلش کردم .برای اینکه بیمار نشه بهتره لباسش عوضش بشه . بهار – واو چه استدلال جالبی .سمانه . برو به لیلا بگو لباسای مهیا رو عوض کنه . خودتم دو تا قهوه بیار بالا . قهوه اومد . ولی مزه قهوه های بی بی رو نمیداد. بهاره بعد از خوردن قهوش اومد کنار مهیا نشست و لباسایی که لیلا آورده بود رو واسه مهیا عوض کرد . -به نظر میاد شما مادر خیلی مسئولی هستین . چه طور واسه مهیا پرستار گرفتین ؟ بهاره – راستش من مجبورم واسه یه مدت برم پیش مادر . اون واسه درمان رفته فرانسه . و خوب تنهاست . مهیا هم شرایط سفر نداره . من یه سوال بپرسم ؟ - حتما . بهاره – شما چرا اومدین پرستار شدین ؟ بهتون نمیاد نیاز مالی داشته باشین . - راستش من تک فرزندم . و هیچ خواهر و برادری نداشتم که بخوام بهش عشق بورزم . من به بچه های کوچیک علاقه دارم و راستش میخوام رفتارهای دختر شما رو مطالعه کنم . در واقع هم عشق و هم کنجکاوی . بهاره سری تکون داد و گفت – خوشبختانه میبینم دخترمو دست یه آدم قابل اعتماد می سپارم . خوب درباره حقوقتون صحبت کنیم . سری تکون دادم و گفتم – دختر شما حقوق منه . من این کار رو بدون حقوق می خوام انجام بدم . بهاره – ولی آخه نمیشه که . دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم – دختر ناز شما میتونه جای همه چی من رو پر کنه . اینه دستمزد من . همون طور که خودتون گفتین من نیاز مالی ندارم بلکه من نیاز عاطفی دارم . در ازای محبتی که به مهیا میکنم اونم بهم محبت میکنه . این بالاترین چیزه . بهراه – خوشحالم که مهیام رو به دست شما می سپرم. - شما کی عازم هستین ؟ بهاره – پس فردا . راستش خیلی نگران بودم که مهیا هیچ کدوم از پرستاراش رو نپذیرفته . دیگه دست به دامن کل آدمایی که می شناختم شدم تا یکی رو پیدا کنن که قابل اعتماد باشه . همین دیروز بیشتر از ده نفر اومده بودن و صدای بهداد رو در آوردن . -بهداد؟ بهاره – برادرم . درست برعکس توئه . از در که میاد داخل اینقدر مهیا رو بغل میکنه و میبوسه که بچم گریش در میاد . بعد خندید و گفت – ولی دیگه نمیتونه ! سری تکون دادم و گفتم – خوب من کارم رو از کی شروع کنم . بهاره – بهتره از همین امروز عصر شروع کنی . تا من اینجام یه کم با خونه و مقرراتش و اخلاقای بهداد و پدرم آشنا شی. از جام بلند شدم . بهاره هم مهیارو بغل کرد و پاشد . - خوب پس من دیگه برم . لباس فرم باید تهیه کنم ؟ بهاره – نه لباس فرم لازم نیست . یه چند لباس رنگ روشن و راحت و فقط لوازم شخصیت که مهمه بیار . چون همه چی اینجا در اختیارت قرار می دیم . اتاقتم کنار اتاق مهیاست و اون در بهش باز میشه . به دری که کنار کمد بود اشاره کرد . - باشه پس من عصر ساعت 5 اینجام . از خونه که اومدم بیرون نفس عمیقی کشیدم و از خوشحالی بال در آوردم . | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +61 امتیاز زنگ زدم به صبا صبا - چی شد مهری؟ -سلام . خوبی ؟ چه خبرا ؟ صبا – لوس نشو بگو ببینم چی شد ؟ - یه فیلمی بازی کردم که صد سال هم نمیتونن بفهمن من کیم ! صبا – جان من ؟ آفرین دخمل. خوب بچه خوبه ؟ - وای صبا برای اولین بار بعد از بابا احساس میکنم عاشق یه بچه ام . نمیدونی چه نازه . خیلی دوستش دارم . صبا – یادت نره مهرشید . هدف تو پیدا کردن اون مدارکه ! ازش غافل نشی و موندگار شی تو اون خونه . - یادم نرفته صبا . من اون نامرد رو سر جاش میشونم ! ولی تو این قضیه خانوادش دخیل نیستن . پاشو بیا خونه ما . باهات کار دارم . بعد از ناهار دوتا چایی ریختم و آوردم پذیرایی . -بی بی یه لحظه بهم گوش می دی؟ بی بی – بگو گلم . گوش میدم . -راستش من باید واسه ترم جدید برم یه شهر دیگه تو یه شرکت . نمیتونم یه مدت تهران باشم . زود به زود میام بهت سر میزنم . ولی جایی که میرم خوابگاه داره و گفتن بهتره بر نگردیم خونه .در واقع تز ارشدمه . بی بی با نگرانی گفت – کجا می ری ننه ؟ - نمیدونم . باید ببینم کدوم شهر میشه . امروز عصر دارم میرم . بی بی – چرا هیچی بهم نگفتی ؟ - آخه ممکن بود تهران باشه ولی نیست . بی بی – مطمئنه ؟ -آره بی بی . خیالت تخت . بی بی - صبام میاد ؟ - نه این دوره من و چند نفر دیگه ایم . صبا باهام نیوفتاده . بی بی – صبا بود خیالم جمع تر بود . - نیست ولی تنها نیستی . میاد بهت سر میزنه . قراره ببرتت خونه خودشون تا من برگردم . بی بی – من خونه خودمون راحت ترم بی بی . بغلش کردم و گفتم – اینطوری خیال من راحتتره . میری ؟ بی بی – باشه عزیزم . هر چی تو بگی . - قربونت برم بی بی گل من . من برم وسایلمو جمع کنم . الان صبا میاد دیگه نمیذاره . چند دست مانتو و شلوار اسپرت با سه جفت کفش که دوتاش اسپرت بود یکی پاشنه 3 سانتی چرم و چند تا هم لباس راحتی و چند تا از کتابام. چمدونم رو بردم پایین . صبا اومده بود و با بی بی حرف میزد . سلام کردم بهش . نشستم و گفتم – ای بابا بی بی بازم که گریه دارین می کنین . بخدا طوریم نمیشه . بی بی – میدونم . ولی این دفعه اوله اینطوری تنهام میذاری. - قول میدم کارم که تموم شد دیگه هیچ وقت تنهات نذارم . باشه ؟ بی بی – باشه . بی بی رو رسوندیم خونه صبا و صبا هم من رو برد تا برسونه خونه ملکی. صبا – مراقب باش مهرشید . تو اون خونه به اون بزرگی حتما دوربین هست . اول ببین اونا کجان . -باشه . صبا - بعد بفهم روشنه یا نه . - باشه . صبا – اگه روشن بودن یه موقع که مردا نیستن باید یه کاری کنی تا دوربین از کار بیوفتن . برق بره خوب میشه . - عجب این همه اینا رو از کجا یاد گرفتی خانوم پوارو صبا – کوفت برا خودت میگم . رسیدیم . برگشتم طرفش – صبا دیگه سفارش بی بی نکنم ها . مراقبش باش . صبا – باشه . خیالت راحت . بغلش کردم و بوسیدمش – دوستت دارم صبا . مراقب خودت باش. صبا – تو هم عزیزم . به خدا میسپارمت . با این که صبح اومده بودم استرس گرفته بودم . روبرو شدن با اسفندیار ملکی بدترین چیز تو عمرم بود . اگه منو بشناسه چی ؟ تو دلم دعا خوندم و زنگ رو زدم . بازم در باز شد . همون مسیر صبح رو طی کردم تا رسیدم به ساختمون اصلی . این بار بهداد اومد استقبالم . -سلام . بهداد – سلام خوش اومدین . - ممنون . بهاره خانوم هستن ؟ بهداد – نه نیست . مهیا رو سپرده به من تا شما بیاین . رفته یه کم خرید کنه واسه سفرش . خوشبختانه شما خیلی دقیق هستین . - ممنون . خوب کجا باید بریم ؟ بهداد – دنبالم بیاین . فعلا من وظیفه بهاره رو انجام میدم . سری تکون دادم و دنبالش رفتم . اصلا اون حس نزدیکی رو که به بهاره داشتم به بهداد نداشتم . یه جورایی سرد و خشن بود و نگاه سردی هم داشت . ولی آداب معاشرت رو خوب بلد بود . تعارفم کرد از در ساختمون رفتم داخل . وقت داشتم بهتر به خونه نگاه کنم . تابلو های زیبا و گرون قیمتی به دیوارا آویزون بود . یه لوستر بزرگ هم درست وسط پذیرایی . مبلمان خیلی شیک بودن و حالت یه قصر سلطنتی رو به طبقه پایین میدادن . اتاق غذاخوری ، سرویس بهداشتی پایین و آشپرخونه رو بهم نشون داد و رفتیم طبقه بالا . بازم شروع کردم به شمردن پله ها . اواسط پله ها بودیم که گفت – شما همیشه اینقدر ساکتین ؟ - وقتی حرفی برای گفتن نیست ترجیح میدم سکوت کنم. بهداد – اوم . چه جمله حکیمانه ای! جوابی بهش ندادم . پرسید – چند سالتونه ؟ - 23 سالمه . بهداد – درس خوندین ؟ - مشغولم . بهدا – چی میخونین ؟ - مدیریت بازرگانی . بهداد – رشته خوبیه . ترم چندین ؟ - 2 بهداد – دیر رفتین دانشگاه . حرفی نزدم . بهداد – بهتون نمیاد . - چی؟ بهداد – که هزینه دانشگاه نداشته باشین .شایدم از اون دخترایی باشین که از غذاشون میزنن تا لوازم آرایش بخرن . - اشتباه می کنین ! بهداد – پس دلیل دیر دانشگاه رفتن شما چیه ؟ - خصوصیه . رسیدیم بالا . خدای من یه کم دیگه حرف زده بود کلشو می کندم! اتاقای طبقه بالا رو هم نشونم داد . بر خلاف طبقه پایین بالا کاملا مدرن و کلاسیک بود و بسیار شیک . معلوم بود خانواده ای هستن که خیلی به ظواهرشون توجه می کنن . سعی کردم اتاق اسفندیار رو به خاطر بسپارم . بهداد – اینم خونه ما . امیدوارم با مهیا بهتر من رفتار کنین . - واسه همین استخدام شدم . بهداد – با یه شرط عجیب ! بدون حقوق . - برای به دست آوردن بعضی چیزا باید هزینه کرد! بهداد – ولی این هزینه کمی عجیبه . رفتم سمت اتاق مهیا و گفتم – هیچ چیز وقتی باورش کنیم عجیب نیست ! اونم اومد. در رو باز کردم و رفتم تو . مهیا خواب بود . بهداد کنار تختش ایستاد و گفت – عادتشه . بعد از ظهر ها میخوابه . - مقتضی سنشه . بهداد – من دیگه میرم . سوالی ندارین ؟ - خیر . بهداد – راستش این سوالاتم یه کم جنبه تحقیقاتی داشت . من معمولا سرم تو کار خودمه . - بله می فهمم! بهداد – بچه ها چمدونتونو بردن اتاقتون . استراحت کنین تا مهیا بیدار بشه . - ممنون . بهداد – بعدا میبینمتون . - تا بعد . | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +62 امتیاز آروم گونه مهیا رو بوسید و رفت بیرون . از در اتاق مهیا رفتم توی اتاقم . واو چه اتاق قشنگی. یه اتاق که تموم در و دیوار و لوازمش کرم بود . و من عاشق رنگ کرم و قهوه ای . وسایلم رو گذاشتم تو کمد و یه شومیز سبز بلند تا زیر زانو با جوراب شلواری ضخیم سفید و یه صندل راحتی پوشیدم . روسریم رو هم سرم کردم و رفتم اتاق مهیا . ساعت 6 بود . آروم بغلش کردم و روی مبل کنار اتاقش نشستم و صداش زدم – مهیا جون . مهیا خانومی. پا نمیشی گل من ؟ آروم چشاشو باز کرد و بهم نگاه کرد . با انگشت اشارم گونش رو نوازش کردم و به چشای قشنگ و درشتش نگاه کردم . یه نگاه آشنا بهم کرد و لبخند زد . - به به ساعت خواب . بخواب بیشتر . نمیگی دل من واسه چشای خوشکلت تنگ شده ؟ زیر لب حرفای نامفهومی زمزمه کرد که متوجه شدم میخواد از من تقلید کنه و حرف بزنه . - بله عزیزم بله . شما راست میگی . بریم صورتشو بشوریم تا تمیز بشه . بعدم به به بهش بدیم بخوره . بغلش کردم و از پله ها رفتم پایین . سمانه و لیلا تو آشپزخونه بودن. -سلام . برگشتن و بهم سلام کردن و به گرمی تحویلم گرفتن . - سمانه جون ساعت غذایی سمانه دقیقا چیاست ؟ میشه یه فهرستی واسم بگی بدونم . سمانه – برو تو پذیرایی یه چایی برات بریزم . میام پیشت. رفتم توی پذیرایی . نشستم روی مبل و مهیا رو نشوندم روی پام . شمانه هم با یه سینی چایی اومد . سمانه – ساعت این خونه هم روی این بچه اعمال میشه . در واقع قانون قانون اسفندیار خانه! - خوب جالب شد . سمانه – هفت صبح بیدار باشه . حتی خانوم و بهداد خان و بهاره خانوم باید بیدار باشن . آقا و بهداد خان ساعت 8 بعد از صرف صبحانه میرن کارخونه . ناهار رو فقط با خانوم و بهاره خانوم سزو می کنیم . مستخدم ها توی آشپزخونه غذا میخورن . ساعت 5 عصرونه سرو میشه . و ساعت 9 شام . ساعت 11 هم خاموشیه مگه این که مهمون داشته باشیم . - چه قانون سفت و سختی . سمانه – آقا خیلی سخت گیره . مواظب باش آتو دستش ندی. چون خیلی راحت مثل قبلی ها اخراجت میکنه . - میگم پدر مهیا کجاست ؟ سمانه – راستش بهاره خانوم و شوهرش از هم جداش شدن و شوهرش رفته آلمان . - اوه چه بد . سمانه – آره بهاره خانوم به این قشنگی افتاد زیر دست یه مرد احمق ! شد قربانی معاملات پدرش . مهیا با کنجکاوی بهمون نگاه می کرد . بهش گفتم – چیه خانوم خانوما ؟ باهات حرف نزدم دلخور شدی ؟ با همون زبون بامزش چند تا کلمه جوابمو داد . سمانه خندید و گفت – شیرین زبونیاش شروع شد . راستی پوشکشو خودم عوض می کنم . غذاشم ساعت داره که راس ساعت بهش میدیم . - به جز ساعات دارویی که باید دقیق باشه بقیش بستگی به بدن بچه داره . چرا اینطوری باهاش رفتار میشه . گناه داره ! صدای بهداد از پشت سرم و درست جلوی در وروردی سالن اومد – کی گناه داره ؟ - اونی که گوش وا میسته! بهداد – اتفاقی بود . سمانه یه نسکافه بهم بده . سمانه رفت تا نسکافه بهداد رو بیاره . بهداد با همون لباس بیرونی و میخواست مهیا رو بغل کنه . نذاشتم – جناب ملکی لطفا مهیا رو بغل نکنین . بهداد متعجب گفت – باید از شما اجازه بگیرم !؟ یادم نمیاد از مادرش اجازه گرفته باشم و بغلش کنم ! - اولا من مادرش نیستم پرستارشم . دوما لباس شما لباس بیرونه و پر از آلودگی . سوما خودتون شمردین تعداد جاهایی رو که با دستتون لمس کردین ؟ بهداد متفکر بهم نگاه کرد و حرفی نزد . نشست روی مبل روبروی من و بهم خیره شد . زیر نگاه ترسناکش معذب شدم . خوشبختانه تلفنش زنگ زد ولی از جاش تکون نخورد و همون طوری جواب داد . بهداد – سلام ... ... نه نیست خونه ... رفته خرید بر نگشته هنوز ...مهیا هم خوبه . پیش پرستار جدیدشه ... بله ... بله ... بله ... اینجان روبروی من ... باشه منتظرم . .. خدانگهدار . سمانه نسکافه بهداد رو آورد و گذاشت جلوش . مهیا تموم مدت با دستبند یادگاری که از پدرم داشتم و چند تا قلب کوچولو و خوشکل داشت بازی کرد ولی دیگه خسته شد و نق نق اش در اومد . از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه . - لیلا جان غذای مهیا آمادست ؟ لیلا – بله آمادست . بدین من بهش بدم . - نه ممنون میشم اجازه بدی خودم بهش غذا بدم . لیلا – باشه بریم تو اتاق غذا خوری بشینه روی صندلیش. بردیمش توی ناهار خوری. لیلا مهیا رو از من گرفت و نشوندش روی صندلی ولی مهیا اذیت کرد و نخواست بشینه . لیلا رو به مهیا – ای وای بشین بچه . چرا این روزا اینقدر اذیت می کنی ؟ مهیا شروع کرد به گریه کردن . لیلا آروم زد روی گونش و گفت – خاک به سرم . الان بهداد خان داد میاد منو می کشه ! مهیا رو ازش گرفتم و آروم تکونش دادم و گفتم – نه عزیزم گریه نکن . باشه باشه . آروم آروم . کمرشو نوازش کردم تا آروم گرفت . رو به لیلا گفتم - چند لحظه مهیا رو نگه می داری؟ لیلا – نه تورو خدا بازم گریه می کنه . کلا مهیا به جز مامان و داییش با همه مشکل داره . ای خدا . باید بدمش به بهداد ! ولی اون که لباس بیرون تنشه . رفتم کنار بهداد و گفتم – آقای ملکی . بهداد – لطفا تو خونه خودم بهداد صدام کنین . - چشم . بهداد خان من مهیا رو میذارم روی این مبل . لطفا یه لحظه مواظبش باشین تا من برگردم . امکانش هست ؟ بهداد – دست هم حتما بهش نزنم . - اگه لازم نبود نه لطفا . ممنون . گذاشتمش روی مبل رو سریع اومدم طبقه بالا . یه پتو و ملافه تمیز از داخل کمدم برداشتم و بردم کنار شومینه همون طبقه پهن کردم و برگشتم . دیدم نشسته روبروی مهیا و داره باهاش حرف میزنه . - ممنون بهداد خان . مهیایی بریم به به شو بخوره . مهیا رو بغل کردم و از لیلا خواستم غذاشو بیاره بالا . بهداد کنجکاو گفت – واسه پدرم خوشایند نیست جز ناهار خوری جای دیگه ای غذا بخوریم . - البته زمانی که موقع غذاست و افرادی که همسن مهیا نیستند . اگه توضیح خواستند بنده بهشون توضیح می دم . نشوندمش روی ملافه و تکیش دادم به خودم که نیوفته . ظرف غذاشم گذاشتم جلوش و قاشقو دادم دستش . اول چند باز زد توی ظزفش و باهاش بازی کرد . شیطون کوچولو چه خنده های نازی داشت . آروم دستشو که قاشق بود توش گرفتشو زدم توی ظرف و کمی گذاشتم دهنش تا یاد گرفت . آخر ماجرا کلی خندیدم . تموم ظرف رو روی لباسش و صورتش مالیده بود . - مهیا دایی این چه وضعیه ؟ سرم رو بلند کردم و به بهداد که چند قدمیم ایستاده بود نگاه کردم . - غذا خورده . خندید و گفت – لباساشم که غذا داده . مهیا از خنده بهداد نگاهش کرد و یه چند تا کلمه نا مفهوم گفت . بهداد اومد طرفش و گفت – ببین دایی چه خوشمزه ای . خاله ندا میگه بوست نکنم . - خاله نمیگه بوسش نکنین دایی . میگه لباس و دست و صورتتون که تمیز باشه اشکال نداره . صدای اسفندیار خشن و ترسناک اومد – بهداد چه خبره اینجا . | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +63 امتیاز بهداد – سلام پدر . خسته نباشین . از جام بلند شدم و همون طور که شکم مهیا رو گرفته بودم ایستادم و با بدبختی نفرتم رو پنهون کردم – سلام . نگاهی مشکوک به من کرد و گفت – شما ؟ - پرستار جدید مهیا . ملکی – آهان پس تو همونی هستی که بهاره دربارت حرف زده بود . حرفی نزدم . سکوت منو که دید گفت – مثل اینکه قانون اینجا رو نمیدونی ؟! - تا حدی آشنام . ملکی – پس میدونی که جز اتاق ناهار خوری نباید جای دیگه ای غذا خورد . - توضیح می دم براتون . ملکی – بعد از شام توی کتابخونه منتظرم . -حتما. لباسای مهیا رو عوض کردم و تمیزش کردم . توی اتاقش مشغول بازی بود و منم توی تفکر عمیقم برای پیدا کردن راهی که مدارک رو بردارم . ساعت 8 بود که بالاخره بهاره اومد . بعد از سلام و احوال پرسی گفت – واقعا معذرت می خوام . قرار نبود برم ولی دیگه مجبور شدم و دیر شد . - خواهش میکنم . بهاره – مهیا که اذیت نکرد ؟ - دخترتون فوق العاده شیرینه . من که ازش سیر نمی شم . بهاره خندید و گفت – شنیدم یه قانون شکنی بزرگ رخ داده . قضیه چی بوده . - خبر گزاریتون کامل تعریف نکرده براتون ؟ بازم خندید و گفت – چرا گفته . و این که پدرم از نترس بودنت خوشش اومده . - نترس بودنم؟ بهاره – آره این که جلوش ایستادی و گفتی توضیح میدی و اصلا معذرت خواهی نکردی. - خوب من بی خودی از هیشکی معذرت خواهی نمیکنم . بهاره سری تکون داد و گفت – اوممممم . واسه خودت تز های جالبی داری. من می خوام بمونی . پس هیچ وقت در مقابل پدرم نترس . سری تکون دادم و حرفی نزدم . شام رو تو آَشپزخونه خوردم و بعد از شام با راهنمایی سمانه رفتم کتابخونه . ملکی متفکر پشت یه میز بزرگ نشسته بود و قهوه می نوشید . رفتم جلو . تعارفم کرد بشینم . تشکر کردم و روی نزدیک ترین مبل به خودم ولو شدم . نمیدونم ترس بود یه نفرت که باعث شده بود مشتم رو محکم نگه دارم . ای لعنت به تو ملکی که زندگی این همه آدمو میخوای به خاطر سود خودت تباه کنی . ملکی – اسمت چیه ؟ - ندا . ملکی – چند سالته ؟ - 23 سالمه . ملکی – چقدر سواد داری؟ - دانشجو ام . ملکی – چه رشته ای ؟ - مدیریت بازرگانی . ملکی – چی از بچه داری بلدی ؟ - هیچی ! جاخورد . ولی ادامه داد – پس چه طور اومدی اینجا ؟ - تقدیر . ملکی – چند تا خواهر و برادر داری؟ - ندارم . ملکی – پدرت چیکارست ؟ - تو کارخونه کار می کرد . ملکی – میکرد ؟ - بله چون فوت شده . ملکی – مادر داری؟ - خیر . اونم تو بچگیم از دست دادم. ملکی – پس با کی زندگی میکنی؟ - با بی بی ام . ملکی – دوتا زن توی یه خونه تنها ! نمیترسی؟ - نه . ملکی – دزد بزنه چی ؟ میخواستم بگم خونمون دزد گیر داره . که جلوی زبونمو گرفتم – نمیزنه . ملکی – چقدر با اطمینان . - من به همه چی مطمئنم و اعقاد دارم ولی به یه چیزی مطمئن باشم همون اتفاق برام رخ می ده . ملکی – چرا قبول کردی پرستار مهیا بشی؟ - اولیش این که نیاز به یه تجربه داشتم و یه مطالعه که مهیا میتونه خیلی بهم کمک کنه . ملکی – مگه موش آزمایشگاهه ؟ - اشتباه برداشت نشه . من نه آدمی هستم که درباره بچه ها خونده باشم که بخوام روش آزمایش کنم نه دکترم که داروهامو روش امتحان کنم ! من فقط می خوام رفتاراشو مطالعه کنم . ملکی – پس علت این که گفتی بی حقوق می خوای کار کنی همینه . - من حقوقمو می گیرم . مهیا و وجودش بهترین حقوقه برای من . ملکی- درباره امروز توضیح بده . - دیدم که مهیا دوست نداره روی صندلیش بشینه . فهمیدم که جاش راحت نیست واسه همین تصمیم گرفتم این طور بشونمش.چون اون صندلی واسه یه بچه کوچیک که تازه میخواد بشینه یه کم سفته . این طور فکر نمیکنین ؟ از این که مخاطب قرارش دادم جا خورد ولی زود جواب داد – موافقم . - و این که بچه باید با غذاش بازی کنه تا بتونه غذایی رو که می خوره لمس کنه . این یه حس اطمینان به بچه می ده که داره غذایی رو می خوره سالمه . ملکی سری تکون داد و گفت – خوب به نظر میاد حرفای بهاره خیلی هم بیراه نیست . منم با موندن شما موافقت می کنم . -ممنون. ملکی – سوالی نیست ؟ - درباره مهیا باید با کی صحبت کنم ؟ ملکی – با من و اگه نبودم بهداد . - پس مادرش چی ؟ ملکی – مادرش از پس فردا نیست . بعد از کمی سکوت گفتم - اگه اجازه بدین من برم . ملکی – نه . موفق باشی. - ممنون . از کتابخونه رفتم بیرون ولی تموم راه سنگینی نگاهشو حس میکردم . | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +59 امتیاز سه جفت چشم منتظر نتیجه بودن . بهداد ، بهاره و سمانه که داشت چای تعارف می کرد . بهاره – چی شد ندا خانوم ؟ - هیچی . ایشون گفتن که می تونم بمونم . بهداد سری تکون داد و بهاره با لبخندی گفت – خدارو شکر . دیگه با خیال راحت میرم . بهداد – بهار به مامان زنگ بزن و واسه پس فردا بگو میری. منم زنگ میزنم بلیطتو اوکی می کنم . بهاره زنگ زد و با یه خانومی با محبت خیلی زیاد حرف زد . بهداد هم باهاش حرف زد و قطع کردن . - بهاره خانوم مهیا کجاست ؟ بهاره – خوابوندمش. بچم منتظرت بود ولی خوب خوابش برد امروز حسابی باهاش بازی کردی خسته شده بود . با اینکه خسته بودم ولی پیشنهاد چای سمانه رو رد نکردم و نشستم کنارشون . حس نزدیکی بهشون داشتم . منی که هیچ وقت با هیچکی نمیتونستم بسازم اینقدر راحت باهاشون کنار اومدم . پهاره پاشد و گفت – من خستم . میرم بخوابم . شب بخیر . به احترامش ایستادم و منتظر موندم تا بره بالا . بعد نشستم . چای رسید . بهداد داشت با لپ تاپش کار می کرد . زیر چشمی چهرشو زیر نظر گرفتم . مقداری از حالات اسفندیار رو داشت . چشمای سردش بیشتر از همه به چشم می خورد . چهره آشنایی داشت واسم . یهو سرش رو آرد بالا و غافلگیرم کرد – چیز حدیدی تو چهرم کشف کردین؟ خودم رو نباختم و گفتم - نه فقط داشتم شما رو با پدرتون مقایسه می کردم . بهداد – چیزی هم دستگیرتون شد ؟ - بله . شما خیلی به پدرتون شبیه هستین . بهداد – من فرزند ارشد پدرم هستم . پس صددرصد به خانوده پدریم رفتم تا مادریم . - بله ولی نمیشه گفت صد در صد . چون من خیلی به مادر شبیهم تا پدرم . بهداد – و البته کمی به مادر من هم شباهت دارین ! جا خوردم - جدا ؟ بهداد سری تکون داد و گفت – و علت این که اینقدر زود تو خونه ما جاتون رو محکم کردین اینه . - جالبه . بهداد – مهیا عاشق مادرمه . واسه همین اینقدر راحت شما رو پذیرفت . البته نمیشه چشاتون در نظر نگرفت ! - چشمام؟ بهداد – چشاتون ... همون موقع اسفندیار از کتابخونه اومد بیرون و بهداد فوری مسیر صحبتشو عوض کرد . بهداد – ساعت 10 شب پس فردا پرواز داره . نقش بازی کردنش حرف نداشت . باید تئاتر رو ادامه میدادم واسه همین منم ادامه دادم – کی بر میگردن ؟ بهداد – معلوم نیست . باید ببینیم درمان مامان چقدر طول میکشه . - معذرت می خوام مشکل خانوم چیه ؟ بهداد – مادر سرطان رحم داره . - خدا شفاشون بده . بهداد – ممنون . - خوب من دیگه با اجازتون برم اتاقم . بهداد – خواهش می کنم . شبی بخیر . - شب بخیر . از کنار اسفندیار که رد شدم به اون هم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم . **** تو دلم خوشحال شدم که تونستم تو دلشون جا باز کنم و منو نشناختن. وضو گرفتم و نمازمو خوندم . بعد زنگ زدم به صبا . -سلام دختره صبا – سلام . چه طوری؟ چه خبر؟ - خوبم . تو چه طوری؟ خبر سلامتی صبا – بی بی منتظرته . من گوشی رو می دم بهش . صدای مهربون بی بی اومد – مهرشید مادر خوبی؟ - سلام بی بی . خوبم . خیالت راحت . بی بی- کی رسیدی؟ - یه نیم ساعتی میشه .زود میام بی بی . قول میدم . بی بی - باشه مادر من دیگه برم بخوابم . از نگرانی در اومدم . کار نداری؟ -شب بخیر . گوشی رو میدین صبا ؟ بی بی – باشه مادر خدا نگهدار . - خداحافظ . صبا گوشی رو گرفت . -صبا برو یه جا که تنها باشی . یه کم منتظر موندم تا صبا رفت یه جا دیگه . صبا – خوب چه خبر ؟ - خبر خاصی نیست . الان از اتاق اون نامرد میام . گفت بمونم . صبا – از دوربین و اینا چه خبر؟ - نمیدونم . فکر نمیکنم تو اتاقا دیگه دوربین گذاشته باشن . من فقط چند تا توی محوطه دیدم . صبا – خانوادش چه طورین ؟ - بد نیستن . با دخترش دوست شدم . ولی بهداد یه جوری بهم نگاه میکنه انگاری دزد دیده! فک کنم میخواد مچ گیری کنه! صبا – مواظب خودت باش مهرشید . - هستم . نگران نباش . صبا – راستی کارخونه دیگه ادارش با توئه چی کار می کنی ؟ - یه فکری می کنم . صبا – اسم نوه کوچولو مهیا بود دیگه ؟ - آره . صبا – اون چه طوره ؟ - خیلی نازه صبا . اصلا نمیتونم ازش دل بکنم . صبا - وابسته نشی مهشید . هدفت یه چیز دیگست . به خاطر یه بچه عوض نشی و بخوای موندگار شی . فقط یه ترم وقت داری! - باشه . حواسم هست . در ضمن من سنگدل تر از اونی هستم که یه بچه منو پابند کنه . صبا – راستی اتفاقاتی رو که میوفته توی یه دفتر بنویس من بعدا بخونم . بهتره خیلی بهت زنگ نزنم تا مشکوک نشن . - باشه . کار نداری؟ صبا – مواظب خودت باش. شبت خوش. - شب خوش . قطع کردم . | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : یزد
نوشته ها: 276
تشکرها: 3,921
تشکر شده 13,740 بار در 315 پست
کتاب مورد علاقه : چشمهایش(بزرگ علوی) حالت من : | پست بسیار مفید : +58 امتیاز سرک کشیدم توی اتاق مهیا . دیدم توی تختش نیست . از اتاق رفتم بیرون . دیدم بهداد داره میره سمت اتاقش . آروم صداش زدم – بهداد خان . برگشت و بهم نگاه کرد – بله . - مهیا پیش مامانش خوابیده ؟ بهداد – آره این دو شب آخر پیش اونه . -باشه . شب بخیر . بهداد – شب بخیر . شب نسبتا سختی رو گزروندم . دوری از خونه و خوابهای آشفته باعث سردرد بدی شد برام . از خواب که بیدار شدم نمیتونستم چشامو باز کنم ولی چاره ای نبود . نماز خوندم و پرده های اتاق رو زدم کنار . نور زیادی نبود هنوز . رفتم طبقه پایین تا یه مسکن پیدا کنم تا کمی حالمو بهتر کنه . یه کم تو کابینت ها نگاه کردم ولی هیچی پیدا نکردم . آخر سر توی یخچال پیدا کردم . همین که در رو بستم بهدا رو پشت در دیدم . ترسیدم . - وای خدا ! دستپاچه شد – فکر نمیکردم بترسی! - یهویی جلوی من ظاهر شدین ترسیدم خوب . بهداد – دنبال چیزی می گشتین ؟ قرص رو بهش نشون دادم و گفتم – این . بهداد – مسکن واسه چی ؟ - سرم خیلی درد میکنه . نتونستم خوب بخوابم . بهداد – بهتره نخوری . چون خواب آلوده میشی . بعد از ناهار بخور و بخواب . - سر دردمو چی کار کنم ؟ بهداد – بشین من بهت یه چیزی میدم که بهتره . نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز . نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که صدام زد . یه فنجون گذاشته بود جلوم . - این چیه ؟ بهداد – حالتو بهتر میکنه . خودشم نشست روبروم و یه فنجون دستش گرفت و بهم خیره شد . خسته تر از اونی بودم که علت رفتارشو بپرسم . یه کمی از مایع رو که تو دهنم مز مزه کردم گفتم – دم کرده سیب و دارچین ؟ سری تکون داد و حرفی نزن . راست می گفت . حالم بهتر شد . ولی سرم هنوزم یه مقدار سنگین بود و گیج بودم . ساعت 6 و نیم بود که سمانه اومد داخل آشپزخونه . نگاه کنجکاوشو که دیدم گفتم – سلام . صبحت بخیر سمانه جون . سمانه – سلام . سلام آقا صبحتون بخیر . بهداد – سلام سمانه . ممنون . از جاش بلند شد و گفت – یه ساعت دیگه هم همین دم کرده رو بخورین خوب میشین . - ممنون بهداد خان. بهداد از آشپزخونه رفت بیرون . سمانه – خوبی؟ - یه مقدار سرم درد می کنه . شب نتونستم خوب بخوابم . سمانه – آهان . طبیعیه . چون جای خوابت عوض شده بود واسه همین بوده حتما . - آره واسه همینه و یه کم هم استرس دارم که می تونم از مهیا مثل مادرش مراقبت کنم یا نه . سمانه لبخندی زد و گفت – می تونی . معلومه خیلی درباره بچه ها می دونی . - نه زیاد . بیشتر اونیه که خودم فکر می کنم درسته . سمانه – من صبحانه رو آماده کنم که الان آقا میان واسه صبحانه . - کمک می خوای ؟ سمانه – نیکی و پرسش . به خودم و پیشنهادم فحش دادم تو دلم . کمکش کردم یه کم کاراشو رو به راه کرد . لیلا که اومد خیالش راحت شد و گفت – بهتره بری بالا یه دوش بگیری . آدم فکر میکنه یه هفتست نخوابیدی. - باشه . ممنون . بعد از دوش سرحال اومدم . ساعت 8 بود که رفتم پایین . مردا خونه نبودن . بهاره هم رفته بود بیرون . با خودم فکر کردم چه زود رفته بیرون . لیلا رو صدا زدم – لیلا جان ؟ از کتابخونه صداش اومد - اینجام ندا خانوم . دارم تمیز کاری می کنم . رفتم کتابخونه – خسته نباشی . لیلا – ممنون . - مهیا کجاست ؟ لیلا – شیرشو خورده . سمانه داره حمامش می کنه . - باشه ممنون . صدای زنگ حمام اتاق بهاره باعث شد به قدم هام سرعت بدم و برم سراغشون . پشت در حموم سمانه رو صدا زدم . یه حوله دور خوش پیچیده بود ومهیا هم توی حولش داد دستم و گفت – زود خشکش کن سرما نخوره . سریع رفتم کنار شوفاژ اتاق مهیا و شروع کردم به خشک کردنش . فسقلی بعد از اون دوش حسابی قرمز شده بود و آدم دلش می خواست درسته قورتش بده . شروع کردم به حرف زدن باهاش . چون بلد نبودم پوشکش کنم . سمانه اومد و وقتی پوشکش کرد با کمک هم لباساشو تنش کردیم و دادش بغل من و سفارش کرد فعلا یه جای گرم باشیم تا مهیا سرما نخوره . و وقتی از بابت ما خیالش راحت شد رفت سراغ کاراش . دستمو گرفت و شروع کرد به تکون دادن و بازی کردن . یه ساعتی مثل توپ قلقلیش دادم و باهاش بازی کردم تا خوابش برد . آروم بغلش کردم و گذاشتمش تو تختش و رفتم آشپزخونه تا صبحانه بخورم . همون حین صبحانه از سمانه پرسیدم – میگم این خونه سگ نداره ؟ سمانه – چرا داره ته باغه . - وای ولش که نمیکنین ؟ سمانه – شبها بازه . با اهالی خونه کار نداره . ولی به خدمت عریبه ها چند بار رسیده! - وای منم که غریبم . نکنه گازم بگیره . سمانه خندید و گفت – نه عزیزم . کاری باهات نداره . وقتی بهداد خان یکی از وسایلت رو بگیره جلوش بو میکنه و دیگه واسش شناخته شده ای . - اینجا خوب دوربین داره . دیگه واسه چی سگ نگه می دارین ؟ سمانه – یه بار دوسال پیش اینجا رو دزد زد . سیستم دوربین ها رو نداشتیم . سگه قبلیمونو کشته بودن و خیلی چیز با خودشون بردن . دیگه بعدش آقا تو محوطه و اتاقا دوربین نصب کرد! - وای اتاق خوابا ؟ سمانه – نه اتاق کارش و کتابخونه و محوطه عمارت . دیگه دیدم اگه بیشتر سوال کنم مشکوک میشه . - دستت درد نکنه سمانه جون . میگم این سگه باز که نیست ؟ سمانه بازم خندید – نه عزیزم خیالت راحت . میخوای بری حیاط؟ - میخوام یه کم هوا بخورم . سمانه – هوا سرده یه چیزی بپوش و زود بیا . الاناست که مهیا بیدار شه . خیلی این خوابهاش طول نمیکشه . - چشم قربان . یه پالتو پوشیدم و رفتم توی حیاط . یه کم چرخیدم و اطراف رو دید زدم . زود برگشتم تو سردم شد . بهاره بازم اشک آلود همه نگاه کرد و رو به من گفت – مهیامو به تو سپردم . مواظبش باش . هستی؟ با اطمینان گفتم – مثل یه مادر. بغلم کرد و گفت – مرسی . آروم کمرشو نوازش کردم تا یه کم آروم بگیره . از بلندگوی فرودگاه خواستن مسافرا برن واسه کنترل بلیط . پدر و برادرشو بغل کرد و بوسید و ازمون دور شد . بهداد هم همراهش رفت. بالاخره رفت . همه پکر برگشتن خونه . ولی من نه . حداقل سعی کردم به خاطر بقیشون روحیمو حفظ کنم . مهیا رو بردم اتاق خودم و روی تخت خودم .میترسیدم تنهاش بذارم . لباس عوض کردم و کنارش خوابیدم . دردی که توی سرم حس کردم باعث شد از خواب بپرم . مهیا فسقلی داشت موهامو می کشید . به ساعتم نگاه کرد . سه صبح بود . آروم نوازشش کردم . دیدم داره وول می زنه . پنپرزشو چک کردم . بله ! خودشو خیس کرده . چاره این نبود . از تو اتاقش یه سری لوازم آوردم و با بدبختی عوضش کردم . و کلی به خودم غر زدم ! چه کارا که نبیاد کنم برای چند تا کاغذ! هر کارش کردم دیگه نخوابید و شروع کرد به نق و نوق و گریه . شالمو انداختم سرم و بغلش کردم و بردمش آشپزخونه . خدایا چی کار کنم این موقع حالا! من غذا از کجا بیارم بدم بهش . چه غلطی کردم اومدم تو این خونه ! مگه قراره مدارک اینجا باشه !؟ داشتم دور خودم می چرخیدم که یهو خوردم به یه چیزی . ترسیدم . - یا خدا . برگشتم . بهداد بود ! بهداد – ببخشید مثل این که باز ترسوندمتون ! - کم نه . بهداد – چی شده ؟ - گرسنشه . نمیدونم چی بهش بدم بخوره . بهداد – تو یخچال نگاه کردی ؟ - نه . میشه یه نگاهی بندازین ؟ یه ظرف در دار سوپ آورد بیرون . تو دلم خدا رو شکر کردم . مهیا رو دادم بغلش و سوپ رو گرم کردم . تا اومدم یه قاشق بهش بدم مهیا دستشو دراز کرد قاشقو بگیره . - مهیایی خاله تو گشنت مگه نیست . چرا دستتو دراز می کنی ؟ می خوای بازی کنی ؟ دهنن بی دندونش به خنده باز شد . - چته کچل بی دندون ؟ غذا رو گذاشتم دهنش . تف کرد بیرون . - ای وای ... مهیا الان نه . به به بخور بریم لا لا . بهداد – الان رو مود اذیته . بهاره اگه بود نمیذاشت بیدار بشه . همون موقع میخوابوندش . حرصم گرفت . انگار داشت می گفت تو بی عرضه ای! - ببخشید یه سوال! شما چرا هر وقت من بیدارم بیدارین و میاین دنبال من ؟ بهداد – بالاخره یکی باید وقتی همه خوابن حواسش به همه چی باشه ! - آهان . اون وقت چه سودی می برین ؟ بهداد – ببینین ندا خانوم . امیدوارم بهتون بر نخوره ! ولی خانواده من زود به همه اعتماد نمی کنن ! الانم که می بینین اینقدر زود پذیرفته شدین و فیلتری سخت گیری پدرم روتون اعمال نشده به خاطر نگرانیش واسه مامان بود و این که زودتر بهاره رو بتونه بدون مهیا بفرسته اونور! ولی من نمیتونم خیلی راحت به اعضای تازه وارد خونم اعتماد کنم ! واسه همین تا یه صدای کوچیک میاد از خواب می پرم ! امیدوارم جسارتم رو بپذیرین و حرفایی رو که زدم به دل نگیرین . - نه خواهش می کنم ! بهداد – بهم حق بدین که مواظب خانوادم باشم ! - این طور که پیداست پدرتون هم خیلی مواظبن! بهداد – پدرم خیلی سخت گیری نکرد در مورد شما ! چون هم بهاره واسه رفتن عجله داشت و هم شما شبیه مامان بودین و بهتون تو خودش اعتماد پیدا کرده ! آروم مهیا رو تو بغلم گرفتم و تکونش دادم . داشت خوابش می برد ولی هنوزم هوشیار بود و به کمترین صدا عکس العمل نشون می داد ! همون طور هم داشتم به حرفای بهداد و تیز هوشیش فکر میکردم ! چه طوری از دستش قسر در برم! با تکون دست بهداد به دنیای واقعی بر گشتم . آروم گفت – خوابش برد . برین بذارینش سر جاش . آروم از جاش بلند شدم و بردمش اتاقم . بهداد آروم سرش رو آورد تو و گفت – ببخشید ... - بله . بهداد – چرا تو تختش نمیخوابونینش؟ - نمیتونم تنهاش بذارم . می ترسم ! بهداد – پس مواظب باشین پدر نفهمه . رو این نکات خیلی حساسه . - بفهمن هم حتما حق رو به من می دن ! بهداد – نمیدونم والا ! عجب گیری داده حالا ! - می خوام با اجازتون بخوابم! بهداد – آها آها ببخشید . شب بخیر . و رفت ! چه جذبه ای داشت این دایی مهربون ! باید یه فرصت مناسب پیدا کنم . | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,843
تشکرها: 157,818
تشکر شده 362,517 بار در 30,778 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +22 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید: آمارکتابهای در جریان سایت برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید: طراحی جلد رمان کاربران سایت در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید! کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید: نویسنده های سایت حتما بخوانید! در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود! این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .DARLING., A.sahar, adamak.68a, angry girl, behnazhmz, chobiiin, darya..., deragun, dokhibabash, erwin, faghatdream, fatima_59, G.Atishpare, goldoone22, harimeshgh, heaven-born, hediyeh_b, libra272, mahdiehhjz, Mahdis @69, mahsadina, manemah, many22, mobena1, modern girl, nanazkhanoom, Nashenase tanha, nasrin44, pare, pegah.a, riitaa, sepeedeh, sorme*, sydney, tara_khan, V.i.d.a, Zahra_niki, آرام وحشی, آیدا ماهه, اب و اتش, ساحلی, سوداا, عمه خانم, مادرم, مرجان55, نینامی, نیکا83, یاس بی نشان |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| انتقام شیرین | Sh!vA کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | Sh!vA | نوشته کاربران سایت | 12 | ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۰۹:۰۱ بعد از ظهر |
| انتقام مرد من | shima ap کاربر انجمن | shima ap | جزیره متروکه کتاب | 17 | ۱۳ مهر ۱۳۹۱ ۱۲:۴۶ بعد از ظهر |
| بی راهه شیرین | artenis (شیرین) کاربر انجمن | artenis | جزیره متروکه کتاب | 5 | ۹ مهر ۱۳۹۱ ۰۵:۰۵ بعد از ظهر |
| انتقام عشق | qazal33 کاربر انجمن | qazal33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 56 | ۲۰ شهريور ۱۳۹۱ ۰۴:۴۵ بعد از ظهر |
| عشق و انتقام | m.sheibani کاربر انجمن | m.sheibani | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 124 | ۱۳ شهريور ۱۳۹۱ ۰۸:۳۴ بعد از ظهر |