آپلود سنتر
ابزار
تور


نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
40. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    10 25.00%
  • 20 تا 25

    15 37.50%
  • 25 تا 30

    7 17.50%
  • بالای 30

    8 20.00%
صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 91
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض رمان بهشت کوچک من | جوشی کاربر انجمن

    سلام سلام سلاااااااااااااام
    من جوشی هستم و تازه کار این رمان اولین رمانمه و امیدوارم شما دوستای گلم کمکم کنید تا بتونم یه رمان زیبا رو براتون بنویسم
    به امید موفقیت شروع میکنیم......

    خلاصه رمان: مریم به عنوان روانپزشک در یه بیمارستان روانی کار میکنه ... اون در زندگیش ناملایماتی رو تجربه کرده و با آشنا شدنش با شخصی در بیمارستان مسیر زندگیش به طور کل عوض میشه ...
    ژانر: پلیسی_عاشقانه


    اینم جلد رمان ( از sh!va ی عزیز خیلی خیلی بابت زحمات بی دریغش برای تهیه ی جلد رمان و شعر روی جلد که از خودشه ، سپاسگزارم)




    -مامان... مامان؟
    - بله؟ چی شده مریم جان؟ اوا خاک بر سرم چرا هنوز آماده نشدی مادر؟ حمید پایین منتظرته...
    - الان میرم .. صدات زدم که بگم موهامو برام ببافی اینطوری که دورمه کلافم میکنه..
    همینطور که مادرم تند تند موهامو میبافت یه دفعه صدای هق هقش هم بلند شد... با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن اشکاش که روی صورتش جاری بود دلم گرفت... بغلش کردم و زیر گوشش گفتم: - مامان خوشگلم دوباره که شروع کردی.. به قول خودت این کارا شگون نداره ها.. مثلا من دارم میرم ماه عسل ... سفر قند هار که نمیرم زود برمیگردم در ضمن فکر نکنی من مثل بقیه دخترا بعد ازدواجم میشینم توی خونه ها من وقتایی که حمید خونه نیست مدام ور دل خودتم عزیزم..
    - وا خاک بر سرم یعنی چی دختر؟ میخوای بیای اینجا قدمت سر چشمم ولی دیگه یه کاری نکن که شوهرت کلافه بشه ببینم نکنه از شوهرت بزنی به خاطر ما....
    دیگه نزاشتم حرفشو ادامه بده چون میدونستم اگه ولش کنم تا خود شب برام نصیحت داره برای همین به سرعت گفتم: - آخ آخ مامان جان این حمید بیچاره داره تو کوچه زیر پاش علف سبز میشه من دیگه برم ... قربونت برم مواظب خودتون باشید برای ما هم دعا کنید.
    بعد از این که همراه حمید از زیر قران رد شدیم و با پدر و مادرم خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم و به سمت شمال حرکت کردیم.
    حمید پسر یکی از دوستان بابا بود که طی یک خاستگاری کاملا سنتی ما با هم آشنا شدیم و با هم ازدواج کردیم. عاشقش نبودم اما در کنارش آرامش داشتم و حالا که ازدواج کرده بودیم حس میکردم عشق به سراغم اومده. پسر آرومی بود و همیشه بهم احترام میزاشت. میتونم در چند کلمه توصیفش کنم: مهربون ، اجتماعی و کمی شوخ.. از لحاظ قیافه هم بد نبود نمیشه گفت خیلی زیبا بود اما خب از نظر من جذاب بود.
    - مریم .. یه چیزی بگم؟
    - چی عزیزم؟ آره بگو
    - خب من میگم بیا دوروز شمال بمونیم بعد از اونجا بریم جنوب..!
    -چیییییییییییی؟ حالت خوبه حمید؟ از شمال کشور پاشیم بریم جنوب کشور؟
    - آره اتفاقا بهت قول میدم خیلی خوش میگذره... هان؟ موافقی؟
    - نمیدونم اخه اینطوری ممکنه خیلی سفرمون طول بکشه .. تو که میدونی من ترم آخرم درسام سنگین شده حسابی .. اینطوری ممکنه عقب بمونم
    - خب جنوب که رفتیم دو روز بیشتر نمیمونیم در ضمن با هواپیما میریم که ماشین رو هم با خودمون ببریم
    - نمیدونم.... باشه حرفی نیست
    با این حرفم لبخند بزرگی روی صورتش نشست و ضبط ماشین رو روشن کرد و با آهنگ شادی که در حال پخش بود همخوانی کرد.
    چشمامو بستم و خدا رو به خاطر حضور حمید شکر کردم .. وقتی خوشحال بود منم شاد بودم ... حس میکردم چقدر خوبه که در کنارم دارمش
    خسته بودم برای همین قبل از این که به جاده چالوس برسیم خوابم برد.... به محض اینکه خوابیدم صحنه های وحشتناکی رو در مقابلم دیدم ... حمید با پیکری غرق در خون درون ماشین بود.. به سمت ماشین دویدم اما قبل از اینکه بهش برسم ماشین با صدای خیلی بدی منفجر شد ..... با صدای حمید از خواب پریدم:
    - مریم؟ مریم جان خانومی بیدار شو داری خواب می بینی..
    نفس نفس میزدم.. حس میکردم راه تنفسم بسته شده ..... حمید لیوان ابی رو جلوی دهنم گرفت و من لاجرعه سر کشیدم.... با یادآوری صحنه های دلخراش خوابم تنم میلرزید... چهره حمید نگران بود و ازم میخواست آروم باشم ... .بعد از چند دقیقه که از ماشین پیاده شدم و در هوای ازاد قدم زدم بهتر شدم.
    ویرایش توسط جوشی : 13 آذر 1391 در ساعت ساعت : 10:15 بعد از ظهر دلیل: بچه ها ببخشید ولی فکر کردم یه کم تغییر بدم بهتر باشه/ خلاصه رو هم یه دستی توش میبرم با اجازتون

  2. 201 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , **roksana** , *NaZ@NiN.B* , *sogol* , *ریحانه# , .arsana. , ==== , afroodit , aminlily40 , Anahita.s , ANNE , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asemanii , ashoka , atefeh_49 , atieh72 , atika , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , caarol , d.sara , dander1000atash , darya... , deragun , ebrahimi.fari , Elaheh.K , Elen , elena_1989 , elmira.t , elmiraa_20 , eshton , euruse , farah2 , fariba44 , farnaz21 , fateme laleh , fatima64 , fatima_59 , feri joonam , fermesk , fouji , Frost , ghorob89 , hala , Haniday , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , hidenam , hoaya , homa41 , honey_x , hyunah , iboys , jasmin-jaz , joana , khademre , kiana61 , kimi khoshgele , kiumars , lalehjoon , libra272 , little princess , madad , mahbobe26 , mahdiar , maheasemun , mahi tak , mahnazmom , MAHSA-O , mahsadina , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , mani1384 , marale , maryammoayedi , masumeh01 , mb2007 , melodina , meno , mfr60 , mina68 , miny , Monaica , monir1343 , mzm1368 , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nbanoo , nedaj , New Age , niayesh00 , Nili2013 , nlp16001 , pare , pari daryai , punio , ramlin , rangin , reem1368 , reza9000 , Rha.sh , roshan* , rozita1 , saadat2000 , sabina , sadaf.a , sahel_m , saktin , sana98 , sara1997 , sara2876 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , setayesh1363 , Sh!vA , SHADI 73 , sheerycold , sheida_953 , silverstar , ~sky angel~ , somaye_t , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , UnKnOwN_Sh , valanaz , vianna , yalda7965 , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , zeinab75 , ziglernata , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , اب و اتش , اترون , اتوسا , اقا ناز , برادپیت , بلور , حديث. , خرس قهوه ای , خورشیدک , خیر ندیده , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , شاپررک , شاپرک13 , شیوا , عسل خوشگله , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , ماه سیما , ملیساا , مهلا.پ , میم. , نسرین... , نسيا , نگاه7732 , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پونام , چلیپا , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,12,25
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    میانگین پست در روز
    3.77
    محل سکونت
    Neverland
    نوشته ها
    5,986
    تشکر
    72,585
    سپاس شده 185,325 در 12,820 پست

    پیش فرض

    تاپیکتون منتقل شد! همین جا از طریق پاسخ به موضوع داستانتونو ادامه بدید!

    ***

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    از نگارش مطالب خلاف شرع در داستان ها بپرهیزید!

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    جایی که ایستاده بودیم جای با صفایی بود. حمید بهم پیشنهاد کرد برای اینکه هم حال من بهتر بشه هم اون کمی خستگی در کنه چند دقیقه ای رو اونجا بمونیم. زیر اندازی پهن کردیم و بعد از خوردن چایی و تنقلاتی که با خودم برده بودم حمید گفت: - مریم پاشو یکم عکس بگیریم اینجا خیلی با صفاست
    - حالا چه عجله ایه بزار وقتی رسیدیم رامسر
    - ای بابا مریم تو که اینقدر بی حال نبودی ... پاشو دیگه دختر من همسفر بی ذوق نمیخواما..
    به سمتم اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد تا بلند شم. تا خواستم دستش رو بگیرم صحنه ای که تو خواب دیدم جلوی چشمام ظاهر شد. نمیفهمیدم این چه خوابی بود که من باید روز ماه عسلم ببینم. بعد از اینکه چند تا عکس گرفتیم دوباره راه افتادیم. چند کیلومتر به چالوس مونده بود که گوشی حمید زنگ خورد. تلفن رو جواب داد و در حال صحبت با مادرم بود و همچنان با سرعت زیاد رانندگی میکرد. تلفن رو به سمت من گرفت و گفت: بیا مریم مامان میخواد با تو صحبت کنه.
    - سلام مامان خوبی؟
    -سلام عزیزم تو خوبی؟ الان کجایین؟ کی میرسین؟ چیزایی که بهت داده بودم رو خوردین؟ مادر به حمید برسیا ... نزار خسته بشه داره رانندگی میکنه باید سرحال باشه.... خیلی هم باهاش حرف نزن که حواسش پرت بشه جاده ها خطرناکن مامان جان ....
    - مامان جان اجازه میدی منم حرف بزنم عزیزم؟ ... میدونم نگرانی ولی باور کن همه چیز خوبه ... وقتی رسیدیم هتل بهتون زنگ میزنم خبر میدم که رسیدیم... تو رو خدا اینقدر نگران نباشین ... راستی مگه قرار نبد امروز برین استخر؟
    - حوصله ندارم مامان جان پاهام جون نداره دیشب خیلی راه رفتم کار کردم..
    - خب منم برای همین میگم دیگه ... برین یکم تو جکوزی بشینین یکم پاهاتون جون بگیره
    -حالا ببینم چی میشه غذای باباتو بدم شاید رفتم.. خب مادر دیگه مزاحمتون نمیشم فقط منو از خودتون بی خبر نزار تا میتونید هم صدقه بدید
    - چشم عزیزم شما هم مراقب خودتون باشین به بابا هم سلام برسون ... خداحافظ عزیزم
    تلفن رو که قطع کردم نگاهم به حمید افتاد که با لبخند نگاهم میکرد..
    - خداییش خیلی مامانت با حاله مریم .. وقتی داشت باهام حرف میزد خیلی خودمو کنترل میکردم که صدای خندمو نشنوه .. ماشالا مهلت نمیده به آدم
    -خب بیچاره دلش شور میزنه ... راستی حمید یه سی دی داشتی که جدید گرفته بودی ... من آهنگای اونو خیلی دوست داشتم .. بده اونو بزاریم..
    - تو داشبورد بیزحمت خودت بردار
    در داشبورد رو باز کردم که با ده بیست تا سی دی که تقریبا شکل هم دیگه بودن روبرو شدم
    - ای بابا حمید صد بار گفتم رو این سی دی هات بنویس چی به چیه حالا من چطوری پیداش کنم از بین این همه سی دی؟
    - آخه خودم میشناسم چی به چیه بزار خودم پیدا کنم .. همین جاها باید باشه
    - وای نه تو با این سرعتت نمیخواد کلتو بکنی تو داشبورد .. اهنگ گوش ندیم که نمیمیریم...
    - نترس بابا من چشم بسته ام رانندگی میکنم
    این رو گفت و مشغول گشتن داشبورد شد .... گاهی تو داشبورد رو نگاه میکرد گاهی هم روبروش رو
    - آهان ایناهاش فکر کنم همینه
    در همین لحظه کامیونی که از لاین روبرو سعی داشت از ماشین جلوییش سبقت بگیره به ماشین ما نزدیک میشد.
    با دهن باز و چشمهای وحشت زده به روبروم خیره بودم .
    - ح ح حمید حمییییییییییییییید موااظب باااااش
    با صداهای مبهمی که میشنیدم چشمهامو باز کردم .... سرم به شدت درد میکرد و احساس تهوع داشتم.... چشمام تار میدید... سعی میکردم حواسمو جمع کنم و موقعیتمو تشخیص بدم .... گوشم وزوز میکرد ... با زحمت زیادی سرمو چرخوندم و اطرافمو با دقت نگاه کردم ... تاری دیدم کمی بهتر شده بود ... چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم... حمید تو ماشین بود و سرش که غرق در خون بود روی فرمان افتاده بود ... چند نفر سعی داشتن از ماشین بیرون بکشنش ولی نمیتونستن... صحنه ای که در خواب دیده بودم جلوی چشمم بود ... باورم نمیشد خوابم داشت تعبیر میشد ... سعی کردم از جام بلند شم و به کمک حمید برم اما با تمام سعیم حتی یک سانت هم از جام تکون نخوردم ... صدای وز وز توی گوشم بیشتر شده بود ... سرم هر لحظه سنگین تر میشد و من تنها چیزی که در لحظه آخر حس کردم صدای مهیب یک انفجار بود..

    با صدای زنگ ساعت دستم رو برای پیدا کردن ساعت روی میز چرخوندم و بالاخره پیداش کردم. به زحمت روی تخت نشستم و سعی میکردم چشمام رو که از زور خواب باز نمیشد رو باز کنم. سه سال از ماجرای ماه عسلی که هنوز شروع نشده به اتمام رسیده بود میگذشت. دوباره کابوس اون روز رو دیدم. چند ماهی میشد که از شر کابوسهام نجات پیدا کرده بودم اما دیشب سالگرد ازدواجم بود و به خاطر مرور خاطرات در خلوتم ، دوباره به سراغم اومده بود. به سمت دستشویی رفتم و صورتم رو زیر آب یخ گرفتم. به صورت خسته ام در آینه خیره شدم. صورتی بیضی شکل با ابروهای کمانی و چشمهایی تقریبا درشت و کشیده و بینی خوش فرم و لب های کوچک و قلوه ای. هر وقت ناراحت بودم یا گریه میکردم رنگ سبز چشمام تیره تر میشد و غم رو به وضوح نشون میداد. دلم نمیخواست مادرم دوباره من رو با چهره ای غمگین ببینه. توی این سه سال همه ما زجر کشیدیم. دوباره صحنه های روز تصادف جلوی چشمام رژه میرفتن. وقتی توی بیمارستان چشم باز کردم تمام بدنم به شدت کوفته بود و درد میکرد. یکی از پاهام از چند ناحیه شکسته بود و دستم هم در گچ بود. یک هفته در کما بودم ... وقتی دکتر بالای سرم اومد، بعد از معاینه با لبخندی گفت: خدا خیلی بهت رحم کرده .. تصادف بسیار شدیدی داشتی و اینکه الان زنده ای خودش یه معجزست پس قدرشو بدون و خدا رو شکر کن.... یک ماه در بیمارستان بستری بودم.... تو اون مدت همه به عیادتم اومده بودن به جز حمید... همه چشماشون غمگین بود... مادر و پدرم با ناراحتی و بغض نگاهم میکردن اما سعی میکردن ناراحتیشون رو بروز ندن. پدر و مادر حمید یک بار به ملاقاتم آمدند. مادر حمید به زحمت و به کمک همسرش راه میرفت .. چشماش متورم و قرمز بود... با ناراحتی به صورتم دست میکشید و خدا رو شکر میکرد که زنده ام. هیچکس حرفی نمیزد .. هر شب خواب پریشان میدیدم و صحنه آخری که حمید رو دیدم مدام جلوی چشمم بود... فقط یک بار به خودم جرات دادم و از مادرم سراغ حمید رو گرفتم... با نگرانی به پدرم نگاه کرد و با من و من گفت: - والا انگار حمید رو بردن آلمان برای معالجه .. نگران نباش مادر ایشالا که چیز مهمی نیست و زود برمیگرده... بعد هم سریع بحث رو عوض میکرد.... میدونستم دروغ میگه ... یه حسی بهم میگفت دیگه حمید رو نمیبینم اما باز هم امید داشتم.... بعد از یک ماه که به خونه برگشتم ... از نظر جسمانی کمی بهتر بودم اما هر شب کابوس میدیدم ... دلشوره داشتم و آروم نمیگرفتم ... دو ماه از اون تصادف میگذشت ولی کسی به من نمیگفت حمید کجاست و در چه حالیه.... طاقتم رو از دست داده بودم و به پدر و مادرم التماس میکردم منو پیش حمید ببرن ... اما اونا وقتی حال من رو میدیدن میترسیدن حقیقت رو برام آشکار کنن... بالاخره یه روز طاقتم تمام شد و تمام اتاقم رو بهم ریختم .. فریاد میزدم و حمید رو صدا میکردم ... از سرو صدایی که ایجاد کرده بودم، مادر و پدرم با وحشت به اتاقم آمدند و وقتی من رو در اون وضع دیدن به سمتم اومدند و سعی کردند آرومم کنن. با زجه ازشون میخواستم بگن حمید کجاست... بالاخره قفل زبونشون باز شد و پدرم با من ومن گفت: ببین مریم جان بابا بعضی وقتا توی زندگی آدما اتفاقایی می افته که فقط خدا حکمتش رو میدونه .... باید صبرت زیاد باشه عزیزم ... ما همه پیشتیم .. تنهات نمیزاریم بابا
    - بابا تو رو خدا فقط بگین حمید کجاست؟ چرا نمیزارین حداقل باهاش تلفنی حرف بزنم؟ بابا تو رو خدا بگین قول میدم خودمو کنترل کنم ... بابا تو رو خدا..
    با این حرفم پدرم محکم بغلم کرد و با صدای بغض آلودی زیر گوشم نجوا کرد: حمید رفت دخترکم .. حمید همون روز تصادف رفت... حتی به بیمارستان هم نرسید.... با این حرف بابا مات موندم .. دیگه نه اشک میریختم نه چیزی میگفتم... یک هفته از اون روز گذشت و من همچنان سکوت کرده بودم ... بغض داشتم ولی نمیتونستم گریه کنم ... شبا کابوس میدیدم و از فریادهای خودم از خواب میپریدم.... برام مهم نبود که در دومین روز زندگی مشترکم بیوه شدم ... برام مهم نبود مردم پشتم چه چیزهایی میگن چون اصلا به این چیزها فکر نمیکردم... در اون روزها تنها چیزی که برام مهم بود حمید بود و نگاه های مهربونی که دیگه هیچ وقت به من نمیدوخت.... پدر و مادرم من رو پیش روانپزشک بردند و دکتر تشخیص داد که بهتره برای مدتی در بیمارستان روانی بستری باشم... اوایل پدرو مادرم سخت مخالف بودند اما وقتی دیدند که حال من خیلی وخیمه بالاخره رضایت دادند...
    ویرایش توسط جوشی : 12 مهر 1391 در ساعت ساعت : 01:59 بعد از ظهر

  5. 174 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , **roksana** , *sogol* , .arsana. , ==== , afroodit , aminlily40 , Anahita.s , angel67 , anna43 , ANNE , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , atefeh_49 , atieh72 , atika , Atoon , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , bugh , caarol , d.sara , dander1000atash , darya... , E lah , ebrahimi.fari , elena_1989 , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , eshton , euruse , faghatdream , farah2 , fariba44 , farnaz21 , fateme laleh , fatima64 , fatima_59 , feri joonam , ghorob89 , gol.m , googoosh z , hala , Haniday , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , joana , khademre , kiana61 , kimi khoshgele , libra272 , little princess , madad , mahdiar , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , marale , maryammoayedi , melodina , meno , mfr60 , mina68 , Monaica , mzm1368 , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nedaj , New Age , Nili2013 , niloofarafoolin , pare , pari daryai , parshang , punio , reza9000 , Rha.sh , roshan* , rozita1 , saadat2000 , sana98 , sara1997 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , setayesh1363 , Sh!vA , SHADI 73 , sheerycold , sheida_953 , silverstar , ~sky angel~ , somaye_t , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Snowy G!rl~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , اب و اتش , اقا ناز , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , خرس قهوه ای , خیر ندیده , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , شاپررک , شاپرک13 , شداد , عسل خوشگله , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , میم. , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    با صدای تقه ای که به در خورد به زمان حال برگشتم ... به آینه نگاه کردم ... چشمام دوباره بارونی شده بود...
    - مریم جان؟ اونجایی مادر؟
    صدامو صاف کردم و گفتم: - بله مامان ... الان میام
    سریع صورتمو شستم و به سمت اتاقم رفتم ... شلوار پارچه ای مشکی و مانتوی نخی سورمه ای رنگم رو پوشیدم و به طرف کمدم رفتم ... از بین روسری هام یه مقنعه مشکی انتخاب کردم ... روبروی آینه اتاقم ایستادم و به خودم نگاه کردم .... چشمام کمی قرمز بود ... قطره چشمم رو ریختم و سعی کردم به کمک خط چشم کمی چشمام رو از اون بی حالتی و ناراحتی در بیاورم ... کمی هم رژگونه زدم تا رنگ پریدگیم رو بپوشونم.... بعد از برداشتن وسایلم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.... کسل بودم و زیاد حوصله نداشتم ... دلم نمیخواست امروز برم بیمارستان چون با دیدن حال وخیمه بعضی از مریض ها افسردگیم بیشتر میشد خصوصا امروز که خاطره هام ناخودآگاه به سراغم میومدن .... با این که پکر بودم اما سعی کردم خودم رو جلوی مامان و بابا سرحال نشون بدم ... دلم براشون میسوخت .... مگه چه گناهی کرده بودن که همیشه به خاطر من زجر بکشن...
    - به سلام بر مامان خوشگلم و بابای نازنینم صبحتون بخیر
    - صبح تو هم بخیر عزیز دلم
    - سلام مریمم بیا پیش خودم بشین بابا
    صندلی کنار بابا رو اشغال کردم و با وجود بی میلیم سعی کردم کمی صبحانه بخورم.... به ساعتم نگاه کردم و گفتم: - ای وای داره دیرم میشه .. دستت درد نکنه مامان جان من دیگه باید برم .. خداحافظ همگی
    - مریم جان بابا صبر کن منم باهات میام میخوام دکتر احمدی رو ببینم
    - پس من توی ماشین منتظرتونم بابا فقط تو رو خدا دیر نکنید
    تو ماشین منتظر بابا بودم ... یعنی با دکتر احمدی چیکار داره؟ ... دکتر ناصر احمدی متخصص اعصاب و روان یکی از اساتید من تو دانشگاه بود البته من دوسال تحت درمان خود دکتر بودم .... وقتی دکتر دستور بستری شدن سریع من رو تو بیمارستان روانی داد ، پدرم منو با وجود اینکه از این کار خیلی راضی نبود به بیمارستان روانی ای که دکتر در اون جا مشغول کار بود برد ... خاطرات اون روزا مثل فیلمی از جلوی چشمام عبور میکنه ... خوب یادمه وقتی وارد حیاط بیمارستان شدیم ، چند نفری از مریضا برای هواخوری در حیاط بیمارستان بودند و تعدادی پرستار مواظبشون بودن ... یکی دستاشو از هم باز کرده بود و در حالی که تصور میکرد یه خلبانه سعی داشت هواپیماش رو فرود بیاره ... یکی دیگه روی یه نیمکت خالی نشسته بود با کسی که تصور میکرد کنارش نشسته صحبت میکرد ... دیگری به صورت وحشتناکی قهقهه میزد اونقدر خندید و قهقهه زد تا بالا اورد.... از دیدن این آدما و این محیط وحشت کرده بودم ... دلم نمیخواست اونجا باشم دلم اتاق خودم و خلوت و تاریکش رو میخواست .. با نگاهی ملتمس به پدرم نگاه کردم اما اون نگاهش رو ازم میدزدید لرزش دستاش رو وقتی دستمو گرفت حس میکردم ... دلم میخواست حرف بزنم اما نمیتونستم ... بغض بزرگی که در گلو داشتم اجازه صحبت نمیداد ... دکتر احمدی گفته بود به خاطر شک عصبی ای که بهم وارد شده به این حال افتادم.... شش ماه بستری بودم و تونستم با کمک دکتر از اون حالت منگی در بیام و کمی بهبود پیدا کنم و من تنها مشکلم کمی افسردگی و کابوس های شبانم بود ... وقتی از بیمارستان مرخص شدم در اثر بیکاری دوباره گوشه گیر شدم و سعی میکردم از جمع دوری کنم .. حوصله دیگران رو نداشتم .. کم و بیش از حرفایی که پشتم بود اطلاع داشتم ... میدونستم که مادر و پدر حمید از ایران رفتن و دیگه برنمیگردن .... دوستان دانشگاهیم یکی دوبار بهم سر زده بودن اما با دیدن بی میلی من به ملاقاتشون دیگه سراغم نمیومدن و فقط گه گاهی مینا که بیشتر از بقیه باهاش صمیمی بودم بهم سرمیزد و به روی خودش نمی اورد که چه اتفاق هایی برام افتاده و همیشه سعی میکرد منو شادم کنه... وقتی میومد پیشم اینقدر چرت و پرت میگفت تا بالاخره برای دقایقی هم که شده غمهام رو فراموش میکردم و همراهش میخندیدم ... در زمان مریضیم با کمک دکتر احمدی مرخصی تحصیلی گرفته بودم و حالا با کمی پیگیری های پدرم دوباره میتونستم برم سر کلاس... ترم آخر روانپزشکی بودم .... وقتی فوق لیسانسم رو گرفتم دکتر احمدی پیشنهاد کرد در بیمارستان خودش مشغول کار بشم ... قبول کردم چون هم میخواستم احساس بیهوده بودن زندگیم رو از خودم دور کنم هم دلم میخواست به بقیه کمک کنم ...
    با صدای باز و بسته شدن در ماشین به خودم اومدم .. به پدرم نگاه کردم که گفت:
    - ببخش باباجان مادرت اینقدر سفارش داشت که یکم معطل شدم
    با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: نه باباجون عیب نداره زیادم طول نکشید
    به طرف بیمارستان راه افتادم ... بابا تو راهروی بیمارستان ازم جدا شد و به طرف اتاق دکتر احمدی رفت... منم به سمت کمد اختصاصیم رفتم و روپوش بیمارستان رو پوشیدم....

  7. 167 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , **roksana** , .arsana. , ==== , afroodit , aminlily40 , Anahita.s , angel67 , ANNE , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , atefeh_49 , atieh72 , atika , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , caarol , dander1000atash , darya... , deragun , E lah , elena_1989 , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , eshton , euruse , faghatdream , farah2 , fariba44 , farnaz21 , fateme laleh , fatima64 , feri joonam , fouji , gheisareh , ghorob89 , googoosh z , hala , harimeshgh , hediyeh_b , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , idin baharvand , jasmin-jaz , joana , kaktoos , khademre , kiana61 , kimi khoshgele , kiumars , little princess , madad , mahbobe26 , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , mahtab10 , marale , melodina , meno , mfr60 , mina68 , Monaica , mzm1368 , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nedaj , New Age , Nili2013 , pare , pari daryai , paria_pari , peg@h , punio , raha19 , reza9000 , roshan* , rozita1 , saadat2000 , sabina , sahel_m , sana98 , sara1997 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , setayesh1363 , Sh!vA , sheerycold , sheida_953 , silverstar , ~sky angel~ , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , Tawny girl , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Snowy G!rl~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , اب و اتش , اتوسا , اقا ناز , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , خرس قهوه ای , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , سیده , شاپررک , شاپرک13 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پرواس , پونام , چلیپا , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    خب رمان کم کم داره به ماجرای اصلیش نزدیک میشه / راستی ببخشید که یکم دیر اومدم و اما ادامه
    توی اتاقم پشت میزم بودم و به حرفای دکتر احمدی که روبه روم نشسته بود گوش میکردم...
    - ببین مریم من میدونم چقدر برات سخته ... دو ماهه قرصات رو قطع کردم اما اگه بخوام مشکلی ازت ببینم دوباره باید مصرفشون کنی
    با نگرانی به دکتر خیره شدم و گفتم:
    -ولی منکه کاری نکردم... ببینم موضوع مربوط میشه به ملاقاتی که امروز با پدرم داشتید درسته استاد؟ من نمیفهمم چیکار کردم که دوباره نگرانشون کردم...
    - یعنی واقعا نمیدونی؟ اونطور که پدرت گفت و خودم تو بیمارستان دیدم ، تو حدود یه هفته ای میشه که داری دوباره تو لاک خودت فرو میری و این یه زنگ خطره برای منو خانوادته
    - یعنی من حق ندارم دیگه هیچ وقت ناراحت بشم؟ خب هر انسان سالم و عادی ای هم یه روزایی یه وقتایی احساس ناراحتی میکنه..... چرا با احتیاطاتون آزارم میدید؟ دکتر باور کنید من خوبم .... یک ساله دارم اینجا کار میکنم .. کنار خودتون.... هر روز با هزار جور بیمار مختلف سرکار دارم .... یعنی بعد از این همه مدت هنوز هم برای شما فرقی با این بیمارا ندارم؟
    - تند نرو مریم ما فقط نگرانتیم و میخوایم بهت اخطار بدیم هیچ کدوم از ما دلش نمیخواد دوباره تو رو پژمرده ببینه الان هم که من اینجام فقط برای اینکه اگه مشکلی داری باهام درد ودل کنی ... نباید ناراحتیاتو تو خودت بریزی .... هیچ انسان سالمی نباید ناراحتیاشو تو خودش نگه داره چون در اثر زمان با جمع شدن اونا روی هم به خودش صدمه میزنه.... تعجب میکنم تو که خوت یه روانپزشکی باید اینا رو بدونی
    با کلافگی بهش نگاه میکنم ... از پشت میزم بیرون میام و روی صندلی مقابلش میشینم ... خودمم دلم میخواد خودمو از ناراحتیام خالی کنم ... این مدت عادت کردم اینطور مواقع به استاد پناه ببرم
    - خب راستش دو سه روزیه که به طور ناخودآگاه خاطراتو مرور میکنم .... دیشب ... دیشب دوباره .... کابوس دیدم... همون کابوس همیشگی لعنتی رو ... دیگه خسته شدم .... دوماهی بود از شرش خلاص شده بودم اما خب دیشب سالگرد ازدواجم بود و من به سمت خاطراتم کشیده شدم
    مستاصل نگاش میکنم و ادامه میدم: - دکتر باور کنین دست خودم نیست ... نمیتونم فراموش کنم که حمید چه مرگ وحشتناکی داشته
    همزمان با این حرف اشکام جاری میشن..... دکتر خیلی اروم دستمالی رو به طرفم میگیره و زمزه میکنه : - نگران نباش دیگه مجبور نیستی دارویی مصرف کنی فقط یادت باشه هر وقت احساس میکنی غمهات به سمتت هجوم میارن تخلیشون کن .. بیا پیش خودم باشه؟
    نگاهمو با قدر دانی بهش میندازم و اشکامو پاک میکنم : - ممنون دکتر احساس سبکی میکنم ....
    دکتر خواست چیزی بگه که صدای پرستاری که پیجش کرد مانع شد... لبخندی بهم زد و گفت : - بعدا بازم صحبت میکنیم فعلا من میرم .. موفق باشی
    بعد از رفتن دکتر دوباره پشت میزم نشستم و به پرونده ی روبروم خیره شدم اما فکرم حول حرفای دکتر میچرخید .... حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم خیلی کمتر از دو سال گذشته به مرگ حمید و اون روز کذایی فکر میکنم .... یک ساله توی این بیمارستان روانی کار میکنم و کم کم دارم احساس میکنم که حضورم اینجا خیلی کمرنگه ... اوایل که تازه به عنوان پزشک وارد این بیمارستان شدم احساس میکردم میتونم خیلی از بیماران رو درمان کنم همونطور که خودم درمان شده بودم اما حالا با دیدن بیمارانی که بعضیهاشون روز به روز بیشتر در بیماری و مشکلات خود فرو میرن کم کم از خودم نا امید میشم
    پرونده روبروم رو نگاه میکنم ... متعلق به دختری 18 ساله به نام صبا فهیمی بود که چهار بار خودکشی کرده و هر چهار با به ناکامی منجر شده ... پدر معتادی داره که مادرش رو به قتل رسونده ... اینطور که در پرونده ذکر شده قتل مادرش جلوی چشماش صورت گرفته و همین شک بزرگی برای اون دختر بوده و در حال حاضر هم تعادل روانی نداره.... حالا من مسؤول درمانش بودم ...... از وقتی مشغول کار در اینجا بودم متوجه شدم مشکل من در مقابل مشکلات مریضای این بیمارستان تقریبا هیچه.... اوایلش برام خیلی سخت بود و احساسم به شدت جریحه دار میشد اما کم کم عادت کردم و با محیط خو گرفتم ....
    پرونده رو بداشتم و به سمت اتاق صبا حرکت کردم .... وقتی به اتاق رسیدم پرستار حق دوست به سرعت به طرفم اومد و گفت: - صبر کن مریم ... صبر کن
    به طرفش برگشتم وقتی بهم رسید گفتم: - چرا؟ چیزی شده الهه جان؟
    - مواظب باش... این دختره خیلی خیره سره ... البته الان دستاشو بستیم ولی بازم باید احتیاط کنی .. با این سن کمش نمیدونم چرا اینقدر زور داره ... دیشب با لگد دکتر اقدسی رو که میخواست معاینش کنه چنان پرت کرد رو زمین که بیچاره دکتر نزدیک بود ضربه مغزی بشه برای همینم از پروندش انصراف داد و حالا تو دکتر معالجشی
    - خب بابا همچین حرف میزنی که انگار یه دیو سه سر رو تو اتاق بستری کردیم ... نگران نباش عزیزم من میدونم چطوری باهاش کنار بیام......... اینو گفتم و با لبخندی از الهه جدا شدم ..... پشت در اتاق ایستادمو در دل از خدا کمک خواستم و سعی کردم استرسم رو پنهان کنم پس با لبخند پهنی در اتاقو باز کردم و آروم وارد شدم.... در رو به آرومی بستم و برگشتم به سمت تنها تختی که در اتاق بود .... دختری با هیکلی لاغر و قدی بلند روی تخت دراز کشیده بود ... دستها و پاهاش رو بسته بودن و اون اینقدر تقلا کرده بود تا بلکه خودش رو آزاد کنه ، دور مچ دستا و پاهاش کبود شده بود .... چشمامو برای لحظه ای بستم و سعی کردم خشمم رو پنهان کنم .... متنفر بودم که کسی رو اینطور به بند بکشن ولی الان مجبور بودم چون اگه بازش میکردم ممکن بود هم به ضرر من تموم بشه هم اون... چشمام که باز شد نگاهم در نگاه عسلی و کلافه ی صبا خیری موند...خدای من چقدر این دختر زیبا بود.... بعد از چند لحظه صدای خستشو شنیدم که گفت: - تو دیگه اینجا چه غلطی میکنی؟ راحتم بزار و گم شو بیرون
    اوه اوه الان میفهمم دکتر اقدسی چرا از معالجه ی این دختر انصراف داد ، اون متنفره از این توهینا و گستاخیهای بی حد و اندازه .. با این که روانپزشکه اما خب برای خودش قانونایی داره که من خودم معتقدم اغلبشون مزخرفن ... از تصور این که دکتر اقدسی مردی 34 ساله و همیشه اتو کشیده که به شدت متکبر و مغروره، چطور با لگد این دختر به اون طرف اتاق پرتاب شده، لبخند خبیثانه ای روی لبم میشینه
    - هی ... هیچ معلوم هست به چی میخندی؟ چه مرگته ... مسخرست شماها یه مشت دیوونه این که میخواین به بقیه کمک کنین در حالی که خودتون بیشتر به کمک احتیاج دارین ... گم شو بیرون از این جا نکبت
    تا الان ساکت موندم و هیچ چیزی بهش نگفتم ... میخواستم هر چی که دلش میخواد بگه و خودش رو تخلیه کنه ... بعد از حدود یه ربع که یه ریز بهم بد و بیراه گفت بالاخره کمی آروم شد و زیر لب گفت: - به جهنم .... اصلا برو بمیر
    صدامو صاف کردم و روبروی تختش ایستادم به آرومی شروع کردم به صحبت سعی میکردم لحن صدام آرامش دهنده و در عین حال قاطع باشه: خب حالا من میتونم صحبت کنم؟ چشم غره ای بهم رفت اما چیزی نگفت و نگاهش رو به سمت پنجره اتاق دوخت..
    - اسمم مریمه ... مریم غفاری... اینجام تا بهت کمک کنم ... میدونم برات خسته کننده ام و حوصلت رو سر میبرم ولی خب فعلا مجبوری تحملم کنی ... در ضمن همونطور که تا الان دیدی من با فحش و تهدید و حتی کتک کنار نمیکشم ... پس خیالت راحت باشه که ما حالا حالاها با هم کار داریم .... خب سؤالی نداری؟
    - با قیافه ی مسخره ای نگام کرد و گفت: همچین میگه سؤالی نداری انگار معلمه و منم شاگرد مدرسش ... اه اه حالم بهم میخوره ازت ... بیا دستامو باز کن برای چی مثل وحشیا دست و پاهامو بستین؟ اینقدر بزدلین؟
    - نه عزیزم این کار برای سلامت خودته ... بهت قولی نمیدم ولی اگه ببینم تو رفتارت کمی تجدید نظر کنی شاید بتونم یه کارایی برات بکنم
    - چی میخوای؟ میخوای اون قرصای مسخره رو به خوردم بدی؟
    - نه حتم داشته باش تا خودت نخوای من این کارو نمیکنم ... فکر میکنم تو بیشتر از ما باید به سلامتیت اهمیت بدی
    - نه من میخوام بمیرم ولی شما کثافتا نمیزارین برو گمشو میفهمی؟ گمشووووووووووووو
    با فریادش سرم سوت کشید ... چشمامو بستم و وقتی صداش قطع شد بازشون کردم ... نگاهش که کردم روش به سمت پنجره بود .. بعد از چند لحظه صدای هق هقش تو فضا پخش شد .... دلم لرزید ... یاد روزهایی که تازه بستری شده بودم افتادم ... منم همینطور هق هق میکردم .. چه روزای بدی بود ... به طرفش میرم و آروم سرش رو بغل میگیرم ... مقاومتی نمیکنه ... انگار نیاز داره به یه شونه ی امن که روش تکیه کنه ... آروم نوازشش میکنم خودمم هم اشکام جاری میشه .. آروم زمزمه میکنم : - هیششش آروم باش دختر ... تو نباید اینقدر زود خودتو ببازی ... آروم باش عزیزم .. آروم
    بعد از چند دقیقه سرش رو آروم از بغلم بیرون کشید ... اشکاشو پاک کردم و به روش لبخندی زدم و گفتم: - اجازه میدی بازم بیام دیدنت؟ میخوام شانسمو امتحان کنم شاید دوستای خوبی بشیم.... با بهت به صورتم نگاه کرد و چند لحظه بعد نگاهش غمگین و پر هراس شد و گفت: - قول میدی اذیتم نکنی؟
    دلم ریخت ... قلبم گرفت ... اون به یه پناه نیاز داشت .... اشکام دوباره داشت میجوشید اما جلوشون رو به سختی گرفتم و گفتم: آره عزیزم مگه دو تا دوست همدیگه رو اذیت میکنن؟ پوزخندی زد و گفت: - تا حالا که هر کسی بهم نزدیک شده جز اذیت کار دیگه ای نکرده
    - خب اگه دوست داری یه تضمین بهت میدم یه چیزی که بهت ثابت کنه من دوستتم ، حالا بگو تضمین چی میخوای؟
    - این بندای لعنتی رو از دست و پاهام باز کن
    تو چشماش خیره میشم و میگم : - باشه ولی یادت باشه چیز خطرناکی رو ازم خواستی ولی من اینکار رو میکنم چون میخوام بهت ثابت کنم دوستتم پس تو هم دست از پا خطا نکن و بهم ثابت کن دوست خوبی هستی اوکی؟
    - باشه
    بعد از این که طنابارو باز کردم به سمتش رفتم و گونش رو بوسیدم .. این کار رو اونقدر سریع انجام دادم که نتونست اعتراضی کنه .... حس میکردم محبت زیادی ازش به قلبم ریخته و مثل خواهری که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم دوستش دارم.
    - خب عزیزم من دیگه باید برم ولی قول میدم در اولین فرصت دوباره بیام پیشت .. آهان یه چیز دیگه لطفا به همکارای من صدمه ای نزن چون اگه این کارو بکنی اونا هم منو به خاطر بازکردن دست و پات تنبیه میکنن .. تو که دلت نمیخواد دوستت آسیبی ببینه هان؟ .... برای اولین بار لبخند بی جونی میزنه و میگه :
    - نترس بابا تا وقتی نا امیدم نکنی نا امیدت نمیکنم فقط خدا کنه سرم شیره نمالیده باشی
    بالبخند نگاهش میکنم و بوسه ای براش تو هوا میفرستم و میگم: خداحافظ دوست قشنگ من و بدون معطلی از اتاق میام بیرون
    احساس خوبی دارم ... حس میکنم میتونم به صبا کمک کنم ... به سمت ایستگاه پرستاری میرم و به الهه میگم: - الهه جان مشکل صبا فعلا حل شد .. دیگه لازم نیست دست و پاش رو ببندی
    - چییییییییییی؟ ولی این کار خطرناکه آخه ...
    نمیزارم به حرفش ادامه بده و سریع میگم : - آخه نداره عزیزم من پزشکشم و تشخیص این مسایل با منه متوجهی که؟
    - باشه امیدوارم مشکلی برات پیش نیاره
    به سمت اتاقم میرم و تعویض لباس میکنم ... امروز روز پر کاری بود و من حسابی خسته شدم... همینطور که در اتاقم رو قفل میکنم و به سمت خروجی بیمارستان حرکت میکنم ناگهان صدای فریاد بلند مردی رو میشنوم که میگه: - ولم کنین عوضیا بزارین برم ..... یکی کمکم کنه..... نههههههههههه
    با تعجب دنبال صدا میگردم که همون موقع مرد صاحب صدا که بین بازوان دو پرستار مرد بیمارستان اسیره و به سمت داخل بیارستان تقریبا کشیده میشه رو میبینم ... اما قبل از اینکه وارد بیمارستان بشه ، جلوی ورودی بیمارستان ناگهان صداش قطع میشه و به شدت شروع به لرزیدن میکنه و روی زمین می افته .... با وحشت به اون مرد که در حال تشنجه خیره میشم و به سمتشون میدوم....

    لطفا برید [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] و نظراتتون رو بگید
    توجه داشته باشد گفتم لطفــــــا
    پس با زبون خوش برید
    ویرایش توسط جوشی : 03 آبا 1391 در ساعت ساعت : 02:34 قبل از ظهر

  9. 153 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , **roksana** , .arsana. , ==== , afroodit , aminlily40 , Anahita.s , angel67 , anna43 , ANNE , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asaree , atefeh_49 , atieh72 , atika , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , bugh , caarol , dander1000atash , darya... , elena_1989 , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , euruse , farah2 , farnaz21 , fateme laleh , fatima64 , feri joonam , fouji , ghorob89 , googoosh z , hala , harimeshgh , hediyeh_b , helma8 , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , idin baharvand , jasmin-jaz , joana , kiana61 , kimi khoshgele , kiumars , little princess , madad , mahbobe26 , mahboob21 , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , martire , melodina , meno , mfr60 , mina68 , nafas44 , nasrin22 , nedaj , New Age , Nili2013 , nilofar2248 , pare , pari daryai , peg@h , punio , reza9000 , Rha.sh , rozita1 , saadat2000 , sabina , sahel_m , sana98 , sara1997 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , setayesh1363 , sheida_953 , silverstar , ~sky angel~ , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , tiger1978 , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , yas6662 , yasaman20 , zahra_126 , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zina , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آستاره , اب و اتش , اقا ناز , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , شاپررک , شاپرک13 , عسل خوشگله , غزال- ارشیا , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , همیسا , والیما , ویشار , پرواس , پونام , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    میانگین پست در روز
    9.79
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    18,222
    تشکر
    88,402
    سپاس شده 412,274 در 26,461 پست

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط جوشی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    سلاااااااااااام
    من واقعا دارم خل میشم
    باباجان چرا خواننده ها اینقدر کمن؟
    یعنی اینقدر داستانم بده؟
    هم تشکرا خیلی کمه هم خواننده هاااااااا
    من دارم نامید میشم
    اینجوری مغزم نمیکشه رمانو ادامه بدم ........... انگیزه بدین یکم
    برای رمان لینک نقد گذاشتم خواهشا برید اونجا و نظراتتون رو بهم بگید و کمککمممممم کنید
    اینم لینکش:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    عزیزم جز پست رمان نباید پستی بدین!

    دقت کنید لطفا!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]* [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    - سلام دکتر خسته نباشید
    - سلام مریم جان خوبی؟ تو هم خسته نباشی اتفاقی افتاده؟
    - نه فقط اگه وقت دارید میخواستم یکم با هم صحبت کنیم ... البته تو اتاق شما لطفا
    - آره آره حتما چند لحظه اجازه بده الان میریم
    کنار در اتاق ایستادم و به مردی که دکتر احمدی ویزیتش میکرد نگاه کردم .... همون مردی بود که دیروز جلوی در بیمارستان تشنج کرد ... وقتی به سمتش رفتم پرستارا به سرعت بلندش کردن و به سمت اورژانس حرکت کردن .... خونه نرفتم خیلی دلم میخواست بدونم اون مرد کیه و چرا اینجاست ... چون تنها چیزی که به چهرش نمیومد این بود که مشکل روانی داشته باشه.... ناخودآگاه بهش دقیق شدم ... موهای خرمایی کوتاه که کمی از چتریش گوشه ی پیشانیش بود ... چشمهاش بسته بود و نمیتونستم رنگش رو تشخیص بدم ... بینی معمولی ای داشت که صاف و خوش فرم روی صورتش بود و لب هاش هم نه کوچک بود نه بزرگ معمولی بود ... پوست گندمی داشت و قد بلند و چهارشانه بود ... در کل هم تقریبا زیبا بود هم جذاب .... دست از آنالیزش برداشتم و به خودم تشر زدم که اینقدر بچه ی مردم رو توی این حال وخیمش دید نزنم ...
    دکتر آخرای ویزیتش بود و در حال تجویز دارو بود ... به مرد که حالا میدونستم اسمش شروین معتمدی بود نگاه کردم ... خیلی علاقه داشتم پروندش رو بخونم ولی خب کم و بیش از بقیه شنیده بودم دچار شک روانی شده ... به یه گوشه از اتاقش زل زده بود و هر چی دکتر میپرسید جوابش رو نمیداد... همینطور که نگاهش میکردم یهو با نگاهش غافلگیرم کرد .... تو جام میخ شدم ... نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم ... یه جذبه ی خاصی داشت .. یه جورایی ازش میترسیدم ... نگاهمو به سختی ازش گرفتم و به دکتر که به سمتم میومد نگاه کردم که گفت: - خب خانم دکتر تشریف بیارید ببخش که معطلت کردم...
    حالا روبروی دکتر تو اتاقش نشستم و میخوام متقاعدش کنم که پرونده شروین معتمدی رو به من بسپره ....
    - راستش دکتر ... میخواستم ... میخواستم اگه میشه پرونده شروین معتمدی رو مطالعه کنم
    - چرا برات جالبه؟
    - جالب؟ خب فقط کنجکاوم بدونم مشکلش چیه؟ آخه میدونین دکتر؟ یه حس عجیبی بهش دارم ... نمی دونم چطور توضیح بدم
    دکتر با نگاه مشکوکی بهم زل میزنه که دستپاچه میشم و سریع میگم : نه نه دکتر باور کنین اون چیزی که فکر میکنین نیست من فقط میخوام در مورد بیماریش بدونم ...
    دکتر کمی فکر کرد و گفت : - باشه من پرونده رو بهت نشون میدم ولی قبلش بهم بگو تصمیمت چیه؟
    - تصمیمم؟
    - آره میخوام بدونم قصدت فقط ارضای کنجکاویته یا تصمیماتی داری؟(با لبخند اضافه میکنه) مثلا گرفتن پرونده از من...
    - نه .. خب راستش ... اگه ناراحت نمیشین باید بگم خیلی دوست دارم خودم اینکارو بکنم
    با لبخندی نگاهم میکنه که گیج میشم و نمیتونم بفهمم به چی میخنده ...
    - باشه قبوله ... من پرونده رو بهت نشون میدم اگه بعد از خوندنش هنوزم دوست داشتی این کارو بکنی من حرفی ندارم
    پرونده رو تحویل گرفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم ... به شدت کنجکاو بودم بدونم موضوع چیه..
    شروین معتمدی فرزند سیاوش متولد تهران ... 30 ساله ... سرگرد نیروی انتظامی تهران ... با دیدن شغلش دهنم باز میمونه ... چرا باید یه سرگرد راهی بیمارستان روانی بشه؟ نکنه به خاطر مجرما و جرمایی که دیده؟ نمیدونم بعید میدونم اون آدمه پر جذبه ای که من دیدم به این سادگیه روانی بشه ... هنوزم طرز نگاه چشمان قهوه ایش مو رو به تنم راست میکنه .... میرم سراغ ادامه پرونده ... اینجا نوشته شده که همسرش توسط نیروهای قاچاقچی کشته میشه و شروین معتمدی به صورت ناگهانی دچار شک ها و تشنج های شدید عصبی میشه و تصمیم به خودکشی میگیره ... دیگه واقعا شاخام میخواد بزنه بیرون ... نمیدونم چرا نمیتونم این چیزها رو درباره معتمدی باور کنم ...بهش نمیاد اهل خودکشی باشه... به نظرم یه جوریه .. یه جور مرموزه .. تو نگاهش یه جور نگرانی همراه غرور و عصبانیت موج میزد ... گیج بودم ... نمیدونستم کاری که میخوام بکنم درسته یا نه ولی به شدت درباره این آدم کنجکاو بودم و دلم میخواست ته و توی این ماجرا رو در بیارم ... با هماهنگی دکتر احمدی پرونده به من سپرده شد البته خود دکتر قول داد اگر به مشکلی برخوردم کمکم کنه .. تصمیم گرفتم امشب رو تغییر شیفت بدم و به خونه برم تا برای صبح آماده و سر حال باشم ... فردا باید برای اولین بار به سراغ شروین معتمدی برم .. میخواستم از همه نظر آماده باشم .. از همون نگاه اول به دلم افتاده بود که با بد کسی طرفم... ولی خب من همیشه دوست داشتم چیزهای سخت رو تجربه کنم ... برای همین مینا بهم میگفت بعضی مواقع زیادی کله خرم...!
    با صدای زنگ آلارم گوشیم از خواب پریدم و سریع گوشیم رو از پاتختیم برداشتم تا زودتر صدای اعصاب خورد کنش رو قطع کنم... هنوز کمی خوابم میودم .. به سختی از تخت کنده شدم به سمت دستشویی رفتم ... صورتم رو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره... استرس داشتم .. به سرعت به سمت اتاقم رفتم و یه جین سورمه ای و مانتوی اسپرت سفید تنم کردم و از بین روسری هام یه شال سرمه ای برداشتم .. جلوی آینه ایستادم و موهام رو کاملا زیر شال پوشوندم ... خانوادم مذهبی بودن اما پدر و مادرم آزادم گذاشته بودن و به عقایدم احترام میذاشتن ... و البته منم تا اونجا که میتونستم به دستورات دینیم عمل میکردم .... در کل نه اونقدر مذهبی بودم نه خیلی شل میگرفتم ... با اینکه چادر رو مقدس و محترم میدونستم اما با مانتو راحت تر بودم ولی خداییش هیچ وقت موهام پیدا نبود و با مانتوی مناسب بیرون میرفتم ... آرایش کمی کردم و با برداشتن کیفم به سمت آشپزخانه رفتم ... مامان نبود اما صبحانه آماده روی میز چیده شده بود ... نگاهم به یادداشت مامان روی یخچال کشیده شد: مریم جان صبحت بخیر عزیزم .. من و پدرت رفتیم بهشت زهرا صبحانت رو آماده کردم حتما بخور دخترم...بی صبحانه نری مادر... ضعف میکنی ... خندم گرفت مامان حتی تو یادداشت هاش هم سفارش ها و نصیحت هاش رو میکرد ... بعد از خوردن چند لقمه به سرعت میز رو جمع کردم و راهی بیمارستان شدم ... پشت ترافیک سنگینی گیر کرده بودم و به شدت کلافه بودم ... نیم ساعت بود که اینجا گیر افتاده بودم ... بالاخره راه کمی باز شد و به سرعت گاز دادم تا از اون محل دور شم که ناگهان از سمت راست محکم با ماشینی که سعی داشت از لاین من راه باز کنه تا بره برخورد کردم... چشمامو با عصبانیت بستم و دستام روی فرمان مشت شد .. خدایا همینو کم داشتم .... شیشه کنارم محکم کوبیده شد و فریاد مرد به هوا رفت
    - بیا بیرون ببینم .. بیا بیرون ببین چه گندی زدی به ماشینم خانم ... رانندگی بلد نیستی نشین پشت فرمون برو بشین خونت رختتو بشور
    با حرص از ماشین پیاده شدم و به پسره نگاهی کردم ... از اون پسرای سوسولی بود که خودشونو عین دخترا درست میکنن ... به ابروهای باریکش نگاه کردم و با حرص گفتم : خجالت داره ... مقصر شما بودی نه من در ضمن زنیت من شرف داره به تو که پسری و خودت رو عین زنا درست میکنی
    با این حرفم کاملا جوش اورد و به سمتم حمله ور شد که چندتا مرد دیگه جلوش رو گرفتن ... لعنتی میخواست منو بزنه ... به ساعتم نگاه کردم دیرم شده بود و از طرفی هم دلم نمیخواست این جوجه فوکولی زبون درازو همین طوری ولش کنم
    - ببین آقاا پسر من هیچ مشکلی ندارم چون تو مقصر بودی الانم وایمیستیم تا افسر بیاد اونوقت حالیت میکنم کی باید خسارت بده
    با تردید به پراید خودش و 206 من نگاهی انداخت .. با اینکه ماشین خودش بیشتر از ماشین من داغون شده بود اما کمی من و من کرد و گفت: حیف که عجله دارم وگرنه حالیت میکردم کثافت
    دیگه داشت زیاد از حد چرت و پرت میگفت اما خب به دلیل عجلم سعی کردم زودتر قضیه رو تموم کنم ولی خب تقریبا حدس میزدم که ماشین برا خودش نیست و عرضه پرداخت خسارت هم نداره نمیدونم شایدم چیز دیگه ای بود به هر حال چشم غره ای بهش رفتم و سوار ماشینم شدم و به سرعت اون خیابون کوفتی رو رد کردم ... حرصم گرفته بود و حصابی عصبانی بودم ... انگار حتما باید تصادف میکردم تا راه باز بشه ... لعنتی زده بود یکی از چراغای جلوم رو ترکونده بود
    به سرعت روپوش بیمارستان رو به تن کردم و به سمت اتاق معتمدی به راه افتادم ... هنوزم عصبانی بودم .. عاشق ماشینم بودم و همیشه مواظب بودم حتی یه خش بهش وارد نشه ولی حالا .. از طرفی وقتی یاد توهینای پسره میفتم دوست دارم گیرش بیارم و خفش کنم ... اینقدر عصبانی بودم که به کلی استرس این دیدار رو فراموش کرده بودم ... دو ضربه به در زدم و وارد اتاق شدم
    تخت رو به حالت نشسته در اورده بود و به تکیه گاهش تکیه داده بود ... نگاهش با اخم غلیظی به پنجره بود و با داخل شدن من برای لحظه ای روم زوم کرد و دوباره نگاهش رو به پنجره دوخت ... پوفی کشیدم و به سمت برگه ی اطلاعاتش پشت تخت رفتم .. اصلا حوصله ناز کشیدن رو ندارم و دنبال بهانه میگردم تا حرصمو سر یکی خالی کنم ... داروهای تجویزی دکتر احمدی رو چک کردم و برگه رو سر جاش گذاشتم ... به سمتش برگشتم و اهمی کردم تا توجهش به سمتم جلب بشه ... اما هیچ عکس العملی نشون نداد ... اخمام تو هم رفت و شروع کردم به صحبت : دکتر مریم غفاری هستم پزشک معالجت .. در ضمن لطفا وقتی حرف میزنم به من نگاه کن آقای معتمدی ... سرش رو به سمتم برگردوند و نگاهش رو در نگاهم زوم کرد ... برای یه لحظه پشیمون شدم از حرفم .. نمیدونم چرا نگاهش میترسونتم ... یه جورایی نگاهش خشمگینه .. پر از حرص و کلافگی ... خودمو نمیبازم و در حالی که تو چشماش خیره میمونم خیلی اروم میگم: - میتونی بگی مشکلت چیه؟ از چی ناراحتی؟ از چی رنج میبری؟
    - از حضور تو .. تنهام بزار
    وای خدای من ... دارم سکته میزنم ... من که اینقدر بزدل نبودم ... ولی طوری با تحکم و عصبانیت این حرفو زد که خیلی هنر کردم خودمو خیس نکردم ...با اینکه جذبش گرفته بودتم اما هنوزم از ماجرای تصادفم عصبانی بودم .. با اخمای درهم رفته نگاش کردم و گفتم : - متاسفم مجبوری برای مدتی تحملم کنی این رو هم بدون من تا مشکلت رو حل نکنم عقب نمیکشم
    یکی از ابروهاش بالا پرید و گفت : - چرا فکر میکنی به حرف زور تن میدم؟
    وای خدا دیگه دارم دیوونه میشه ... خیلی خودمو کنترل میکنم تا اون کسی که حرصم روش خالی میشه بیمارم نباشه ... گرچه کسی که روبروی من بود به همه چی میرفت جز بیمار
    - بسیار خوب دیدار امروز رو فقط به آشنایی اکتفا میکنیم من دوباره برای ویزیتتون میام .. امیدوارم تا دیدار دوبارمون این رفتار بدتون رو کنار بزارین.. شما هم فعلا داروهایی رو مصرف میکنین که دکتر احمدی پزشک معالج قبلیتون براتون تجویز کردن تا من هم یه معاینه کامل از شما داشته باشم...
    از اتاق به سرعت امدم بیرون و پوفی کشیدم ... خدایا این دیگه کیه؟ هیچ فکر نمیکردم که ملاقات امروزم باهاش اینقدر مزخرف باشه ... همونطور که به سمت اتاقم میرفتم ، کریمی یکی از پرستارای بخش جلوم سبز شد ... به صورتش نگاه کردم .. تقریبا میشه گفت قیافه اصلیش قابل تشخیص نیست بس که آرایش کرده .. چشماش از زیادی خط چشم و ریمل به زور باز میشد... اینقدر کرم زده بود که همه روی صورتش ماسیده بود .. رژ جگری ای هم به لب هاش زده بود ... خدابا چرا این بشر فکر میکنه با این کارا قیافه داغونش رو زیبا میکنه؟ ازش بیزار بودم .. میتونم بگم مزخرفترین پرستار بیمارستان بود .. جز حرف دراوردن برای دکترا و مریضا و اقوامشون و کلا همه کار دیگه ای نداشت ... همیشه هم خودش رو جلوی دکترای مرد بیمارستان میکشت تا بلکه کمی بهش توجه کنن ... مقابلم ایستاد و با لبخند شادی نگام کرد ... ولی هر چی نداشت خداییش دندوناش مثل مروارید تو دهنش میدرخشید...
    - به به سلام خانم دکتر غفاااااری حالت خوبه عزیزم؟
    دندونامو با حرص روی هم فشردم و با لبخند کجکی ای گفتم : - من که خوبم ولی انگار شما بهتری عزیزم
    عزیزم رو مخصوصا با حرص بیان کردم ولی به روی خودش نیاورد
    - ببینم از اتاق اون پلیس خله میای؟
    با اخم غلیطی بهش نگاه کردم و گفتم : اولا که صد بار گفتم شما حق ندارید درباره بیمارا اینطوری صحبت کنی در ثانی ( از سر تا پاشو با نگاه حرص دراری نگاه کردم ) فکر نمیکنم مجبور باشم ویزیت بیمارامو به یه پرستار گزارش بدم .... بعد از گفتن این حرف با قدم های بلند به سمت اتاقم حرکت کردم ........اخیش بالاخره حرصم خالی شد .. زهرمو به یکی ریختم و خوشحال بودم اون آدم کریمی بود نه معتمدی!

    تو رو خدا برین [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    من دارم افسردگی میگیرم بس که کسی داستانمو جدی نمیگیره
    گناه دارم خو
    ویرایش توسط جوشی : 18 آذر 1391 در ساعت ساعت : 08:23 بعد از ظهر

  12. 158 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , **roksana** , *ریحانه# , ==== , afroodit , aminlily40 , Anahita.s , angel67 , anna43 , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , atefeh_49 , atieh72 , Atoon , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , bugh , caarol , D0nya , dander1000atash , darya... , elena_1989 , elham_sk , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , eshton , farah2 , farnaz21 , fateme laleh , fayzeh , feri joonam , fouji , gheisareh , ghorob89 , googoosh z , hala , harimeshgh , helma8 , hidenam , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , idin baharvand , jasmin-jaz , joana , kiana61 , kiumars , love is.. , madad , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , mahtab10 , mariyeh7 , martire , melodina , mfr60 , mina68 , mzm1368 , n.shina , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nazisaki , ned67 , nedaj , New Age , pain , pare , parei , pari daryai , parshang , peg@h , punio , raha19 , raheleee , reza9000 , ROZI FREE , rozita1 , saadat2000 , sabina , sahel_m , sana98 , sara1997 , Satiya , sazin513 , sedena , setayesh1363 , sheida_953 , silverstar , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , tiger1978 , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Snowy G!rl~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , اب و اتش , اترون , اقا ناز , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , شاپررک , شاپرک13 , عسل خوشگله , غزال- ارشیا , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , نسرین... , نسيا , همیسا , والیما , ویشار , پونام , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  13. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    چرا نمیرید نقد کنین؟ میدونم تازه اول داستانه ولی خب دوست دارم تا اینجاش رو نظراتتون رو بدونم باشه؟؟؟؟ برید نقد باشه؟؟؟؟؟و اما ادامه داستان
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
    به خونه که رفتم سرم کمی درد میکرد ... تمام فکرم مشغول معتمدی بود .... قبل از اون فکر میکردم میتونم با مریضایی که دردسر ساز هستن کنار بیام چون خوب تونسته بودم با یکی مثل صبا کنار بیام ولی الان که معتمدی رو دیده بودم به اشتباهم پی میبردم .... کنار اومدن با معتمدی سخت تر از اونچه فکرش رو میکردم بود ... به هر حال من هیچ وقت کاری رو نیمه تموم نمیزارم ... جلوی آینه ایستادم و با جدیت به چشمانم درون آینه خیره شدم و گفتم : نشونت میدم نمیتونی قلدر بازی در بیاری جناب معتمدی ....پوفی کشیدم و به سمت گوشیم رفتم ... روی اسم دکتر احمدی ایستادم ولی بعد از چند لحظه منصرف شدم .. نمیخواستم از همین اول کار از دکتر کمک بگیرم...
    معتمدی روی تختش نشسته بود و قهقهه میزد ... به سمتش رفتم و با فریاد گفتم: ساکت باش
    - تو یه احمقی یه احمق کوچولو... هاهاها........ به سمتش رفتم و با چاقویی که در دست داشتم چند ضربه پیاپی به شکمش زدم و با هر ضربه داد میکشیدم و میگفتم: حالا بخند ... اینقدر بخند تا جونت دراد لعنتی ... نشونت میدم با کی طرفی....... از خواب پریدم و با چشمان گرد شده سر جام نشستم ..... وای خدا جون این چه خواب چرتی بود که من دیدم .... تمام تنم عرق کرده بود ... چرا.. چرا معتمدی اینقدر برام مهم شده بود؟ مگه نه اینکه اونم مثل تمام مریضای دیگه بیمارستان بود؟ ولی نمیدونم چرا من نمیتونستم درک کنم که اونم یه بیماره و کاراش به خاطر بیماریشه.....با کلافگی از روی تخت پایین اومدم و به سمت دستشویی راه افتادم ... دستامو چندین مرتبه شستم وقتی صحنه خوابم و دستای خونی توی خوابم جلوی چشمام میومد حالم بد میشد .. با اخم وارد اتاقم شدم و لباس بیرون به تن کردم ... به سمت آشپزخانه رفتم و رو به مامان گفتم:- سلام مامانی خوبی؟
    - سلام خوبم دخترم صبحت بخیر .. چرا اینقدر زود بیدار شدی مادر چیزی شده؟ ساعت تازه شیشه...
    - نه عزیزم از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد گفتم امروز یکم زودتر برم بیمارستان یخورده سرم شلوغه..
    - مادر اینقدر خودت رو درگیر کار نکن ... قرار نیست خودتو خسته کنی ... نگاه کن رنگتم پریده .... بیا عزیزم بیا بشین یه چایی بخورد باباتم رفته نون بگیره الان میاد ...
    - نه مامان جان میل ندارم میخوام زودتر برم .. کاری نداری؟
    - اوا مادر مگه من میزارم با این حالت بی صبحانه پاشی بری؟
    - مامان جان اذیت نکن دیگه تو بیمارستان یه چیزی میخورم فعلا خداحافظ..
    حوصله رانندگی نداشتم ... یکم پیاده رفتم و قدم زدم بقیه راه رو هم با اتوبوس رفتم ... بعد از تعویض لباس به سمت اتاق معتمدی حرکت کردم .... با دیدن سربازی که دم اتاقش بود با تعجب جلو رفتم و وقتی بهش رسیدم گفتم: - سلام ببخشید شما چرا اینجایید؟
    - سلام خانم بنده مامور شدم تا از جناب سرگرد در دوران بستری شدنشون مراقبت کنم
    ابروهامو بالا انداختم آهانی گفتم و خواستم برم داخل که جلومو گرفت : - ببخشید داخل کاری دارید؟
    با اخم نگاهش کردم تو دلم گفتم ( خب کار نداشته باشم مرض ندارم صبح به این زودی هلک هلک بیام اینجا که اصلا به تو چه پررو ماشالا چه کسیم میخواد ازش حفاظت کنه این یارو چشم نداره کارت رو مقنعمو ببینه؟) کارت روی مقنعمو بالا اوردم و بهش گفتم: ببخشید میتونید اینجارو بخونین؟
    نگاهش روی کارت ثابت شد و زیر لب خوند: دکتر مریم غفاری
    - بله دکتر مریم غفاری هستم پزشک معالج جناب سرگردتون حالا اجازه هست؟
    - البته میبخشید بنده مامورمو معذور
    لبخند مصبنوعی ای زدم .. در اتاقو به آرومی باز کردم و داخل شدم... حدسم درست بود.. خواب بود ... به آرومی درو بستم ... سعی میکردم سر وصدا ایجاد نکنم ... آروم به طرف تخت رفتم و روی صندلی کنارش نشستم .... خدایا حتی توی خواب هم چهرش جذبه خودش رو داره ولی با وجود اخم روی پیشونیش و اون همه جذبه ، به نظرم چهرش توی خواب معصوم میومد ... دوباره صحنه ی خوابم جلوی چشمام اومد ... من چطوری تونسته بودم بهش چاقو بزنم؟ اخمام تو هم شد و با ناراحتی چشمامو بستم ... داشتم سعی میکردم خوابمو فراموش کنم و به چیزای خوب فکر کنم که با صداش چشمامو با وحشت باز کردم: - تو که دوباره این دور و برا پیدات شد دکتر!
    ترسیده بودم و قلبم تند میکوبید .. دستمو روی قلبم گزاشتم و با اخم گفتم: مگه خواب نبودی؟ ترسوندیم....
    (هیچ وقت عادت نداشتم با جنس مخالفم اونم وقتی باهاش غریبه ام اینطور صمیمانه حرف بزنم اما معتمدی فرق داشت .. اون مریضم بود و من باید کاری میکردم تا باهام راحت باشه .. اینطوری احساس میکردم راحت تر میتونه باهام ارتباط برقرار کنه... خب اینم روش من بود دیگه .. )
    - انگار بدهکارم شدم ... تو باعث شدی من ازخواب نازنیم بیدار شم و آرامشم رو سلب کردی اونوقت طلبکارم هستی؟
    - بسیار خوب بهتره تمومش کنیم ... امروز اومدم برای معاینت .... میخوام با هم درمورد یه سری مسایل صحبت کنیم ... مسایلی که باعث ایجاد ناراحتی برای تو شده ... خب شروع کن... من میشنوم
    - من گرسنه ام اما به جای اینکه به من صبحانه بدن میخوان ازم حرف بکشن ... در حال حاضر این بیشتر از هر چیزی ناراحتم میکنه..
    - بسیار خوب فکر میکنم این دفعه حق با توست ...
    به ساعتم نگاه کردم ... هفت و بیست و پنج دقیقه ...
    - خب تا پنج دقیقه دیگه صبحانتونو میارن منم تا موقع صرف صبحانتون منتظر میشم ...
    خواستم از اتاق خارج بشم اما پشیمون شدم و راهمو به سمت پنجره کج کردم.. پشت پنجره ایستادم ... به خیابون چشم دوختم ... از خودم حرصم گرفته بودم .. واقعا چه فکری کرده بودم که این موقع صبح پاشدم اومدم اتاق این؟ ولش کن حالا که دیگه اومدم پس بهتره دیگه فکرشو نکنم ... تا اینجای کارو که تقریبا گند زدم پس بهتره حواسم به بقیش باشه... صبحانشو اوردن و اونم کاملا ریلکس بدون توجه به من صبحانش رو خورد ... از دیروز که ناهار خورده بودم تا حالا هیچی نخورده بودم ... همونطور که به بیرون نگاه میکردم برای یه لحظه چشمام سیاهی رفت و گوشه پنجره رو گرفتم تا پخش زمین نشم ... به شدت احساس گشنگی میکردم و بوی چای ای که توی اتاق پیچیده بود داشت دیوونم میکرد ... تو دلم به خودم چند تا فحش خوشگل دادم که چرا صبحانه نخورده اومدم بیمارستان ... میدونستم اگه سریعتر یه چیزی نخورم غش میکنم و از اونجایی که به هیچ عنوان دوست نداشتم این اتفاق جلوی چشم معتمدی بیافته تصمیم گرفتم هر چی سریعتر از اتاق بیرون برم و یه چیزی بخورم ... وقتی برگشتم دیدم همونطور که به من زل زده صبحانش رو هم میخوره ... وقتی دید نگاهش میکنم پوزخندی زد و گفت: - رنگتون پریده خانم دکتر! .....خانم دکتر رو با یه حالت مسخره ای گفت که باعث شد دستام از زور حرص مشت بشه ...نمیفهمیدم مشکلش با من چیه .... حالت خونسرد چهرمو به سختی حفظ کردم و با صدای آرومی گفتم: تا صبحانت رو تموم کنی من بر میگردم.
    به سرعت از اتاق خارج شدم .... به زور راه میرفتم ... خیلی گرسنه بودم ... به طرف بوفه بیمارستان رفتم و سفارش چای و دوتا کیک دادم ... بعد از اینکه صبحانمو خوردم به سمت اتاقم رفتم ... پشت میزم نشستم و به فکر فرو رفتم ... توی این سه سال یعنی درست بعد از حادثه ای که برام اتفاق افتاد دیگه مریم سابق نبودم ... از لحاظ روحی خیلی بهتر بودم اما دیگه مثل قبل خنده رو و شیطون نبودم ... خیلی زودرنج شده بودم ... با کوچکترین ناراحتی ای تقریبا از پا میافتادم .... با کوچکترین اتفاقی که بر خلاف میلم بود به شدت کلافه و عصبی میشدم ... وقتی دوستام باهام بیش از حد شوخی میکردن زود میرنجیدم برای همین خیلی هاشون از کنارم رفتن و دیگه سراغم نیومدن ... دست خودم نبود ... اخلاقم عوض شده بود و خودم هم از این مسأله ناراحت بودم ... با تکون دادن سرم سعی کردم پریشانیم رو بپوشونم... به ساعت نگاه کردم ... یک ساعت تمام به فکر کردن گذرونده بودم ... ساعت ده صبح بود که دوباره راهی اتاق معتمدی شدم .... در زدم و داخل رفتم ... تنها نبود ، تعجب کردم ... تا ساعت ملاقات چهار ساعتی مونده بود اما حالا مردی حدودا بیست و چهار پنج ساله با اندامی ریز نقش و چهره ای جدی که با داشتن ریش پروفسوریش سنش بالاتر نشون داده میشد، کنارش ایستاده بود که با داخل شدن من صحبتاشون رو قطع کردن و به من خیره شدن ..
    ابروهامو بالا انداختم و رو به مرد گفتم: - ببخشید اقای محترم برای ملاقات باید ساعت دو تشریف بیارید نه الان ... حالا هم لطفا سریعتر اتاق رو ترک کنید ...
    - میبخشید شما؟
    قبل از اون که بتونم جوابش رو بدم معتمدی با پوزخند تمسخر آمیزی که به لب داشت به حرف اومد: ایشون دکتر معالج من هستند..
    ناخودآگاه اخمام تو هم رفت و رو به مرد گفتم: - آقای محترم عرض کردم اتاق رو ترک کنید ، من نمیفهمم مگه این بیمارستان قانون نداره؟ کی شما رو راه داده؟
    -به سمتم اومد و کارتی رو مقابلم گرفت و گفت: - سروان رضایی هستم از آگاهی ، الان هم اینجام تا درباره موضوع مهمی با جناب سرگرد صحبت کنم ..
    - ببخشید ولی مثل اینکه شما چیزی رو یادتون رفته ... اینجا یه بیمارستان عادی نیست ... اینجا بیمارستان روانیه جناب سروان ... آقای معتمدی هم الان اینجان چون از بیماری روانی ای رنج میبرن ... فکر نمیکنم شرایط مناسب برای کار کردن داشته باشن ... حالا هم تشریف ببرید بیرون تا من به کارم برسم وگرنه حراست رو خبر میکنم ..
    ابروهاش با تعجب بالا رفت : - فکر میکنم دارید قضیه رو زیادی بزرگش میکنید دکتر ... من تا چند لحظه دیگه میرم و شما میتونین به کارتون برسید
    - سریعتر لطفا بنده زیاد وقت ندارم..
    خودم هم میدونستم دارم زیادی گیر میدم ... از خودم کفری بودم ... به خودم تشر زدم و گفتم(چه مرگته مریم یه دقیقه خفه خون بگیری کسی نمیگه لالی) خودمو به برگه ی اطلاعات معتمدی مشغول کردم ولی زیر چشمی حواسم به اون دوتا بود که حالا داشتن یه چیزایی رو در گوش هم پچ پچ میکردن ... اینا دیگه کین؟! خیلی مشکوک میزدن ... با اتفاق امروز دیگه واقعا شک کرده بودم که معتمدی بیمار باشه ... آخه کدوم آدمی وقتی به بیماری روانی و اختلال روحی دچاره بازم ازش تو انجام کاری کمک گرفته میشه ...اونم برای پرونده های اگاهی ... بالاخره بعد از دو سه دقیقه دست از پچ پچ برداشتن و خداحافظی کردن .. سروان رضایی همونطور که به سمت در میرفت سری برام تکون داد و از اتاق خارج شد ...

    بالاغیرتا برین [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    نظرتونو راجع به رمان و شخصیتای رمان بگین
    من بالاخره باید بدونم دارم چیکار میکنم و باید چیکار کنم یا نه

  14. 149 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , *ریحانه# , ==== , afroodit , aminlily40 , angel67 , anna43 , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , asaree , atefeh_49 , atieh72 , atika , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , bugh , caarol , dander1000atash , darya... , elahegood , elena_1989 , elmira.t , elmirareza , eshton , farah2 , farnaz21 , fateme laleh , feri joonam , fouji , gheisareh , ghorob89 , googoosh z , hala , harimeshgh , helma8 , hidenam , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , idin baharvand , jasmin-jaz , joana , kiana61 , kiumars , liba , madad , mahbobe26 , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , mahtab10 , melodina , mfr60 , mina68 , mzm1368 , n.shina , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nedaj , New Age , pare , parshang , peg@h , punio , reza9000 , ROZI FREE , rozita1 , saadat2000 , sabina , sara1997 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , setayesh1363 , sheida_953 , silverstar , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , tiger1978 , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zina , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Snowy G!rl~ , ~Tulip~ , آستاره , اب و اتش , اتوسا , اقا ناز , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , خرس قهوه ای , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , سیده , شاپررک , شاپرک13 , عسل خوشگله , غزال- ارشیا , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , نسرین... , نسيا , همیسا , والیما , ویشار , پرواس , پونام , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    - خب میتونم بپرسم مشکلت دقیقا چیه؟
    تا دهن باز کرد جواب بده سریع گفتم :- البته اگه لطف کنی و درست و حسابی جوابمو بدی نه مثل دفعات قبل سر بالا
    - خودت چی فکر میکنی دکتر کوچولو؟
    وقتی گفت دکتر کوچولو یاد خوابم افتادم که بهم میخندید و احمق کوچولو خطابم میکرد... با حرص گفتم: - راستش رو بخوای من فکر میکنم بیماریت حاد تر از این حرفاس ...
    - اخماش درهم رفت و گفت : -فکر میکنی با یه روانی سر و کار داری؟
    - نه فکر میکنم با بیماری سرو کار دارم که هیچ کس رو غیر از خودت جدی نمیگیره
    - خب میتونم بگم تا حدودی حرفت رو قبول دارم .... ببین خانم دکتر بعد از این همینقدر که اون قرصای کوفتی رو به خوردم میدین برام کافیه .. دیگه حوصله جلسات مزخرف مشاورتونو ندارم ... حالا هم لطفااااااا بزن به چاک
    از رفتاراش کلافه بودم ... من چیزی ازش ندیده بودم که ثابت کنه بیماره البته به جز اون روزی که جلوی در بیمارستان تشنج کرد ....... تو فکر بودم که علت اون تشنج چی میتونست باشه البته ما با دارو کنترلش میکردیم اما در هیچ بیماری داروها به طور صد در صد جواب نمیدن اون هم کمتر از یک هفته که محال بود
    - هی حواست کجاست دکتر؟ نشنیدی چی گفتم؟ میخوام بخوابم برو بیرون
    با این حرفش از فکر در اومدم ... دیگه نباید شونه خالی میکردم پس گفتم: - یک ربع صحبت میکنیم بعد از اون من میرم و میتونی استراحت کنی.... خب این دفعه من شروع میکنم چون احساس میکنم تو نمی دونی از کجا شروع کنی .... تو پروندت خوندم همسرت کشته شده درسته؟
    - با این سؤال اخماش شدیدا در هم رفت و گفت : - بس کن نمیخوام چیزی بشنوم ...
    - متاسفم ... تو باید با حقایق روبرو بشی... نمیتونی همیشه ازشون فرار کنی ... اینطوری برای خودت بهتره ... چرا دربارش حرف نمیزنی تا یکم سبک بشی هان؟ چرا خودکشی کردی؟ دلیلت برای این کار چی بود؟
    - به تو هیچ ربطی نداره ... گمشو بیرون ...
    میدونستم ممکنه واکنش عصبی نشون بده اما من باید این کارو میکردم ... باید حقایق رو هر چند عذاب آور ، یکی یکی جلوی چشمش میاوردم تا بتونم یکی یکی حلشون کنم ....
    - سؤال بعد اینکه زنت چطور کشته شد؟ دوسش داشتی؟ به خاطر مرگ اون و علاقه شدیدت خواستی خودکشی کنی؟
    با این حرفم دیگه طاقت نیاورد و در یک حرکت ناگهانی لیوان آبی که کنار دستش بود رو به سمتم پرتاب کرد .... غافلگیر شده بودم اما سعی کردم خیلی سریع جا خالی بدم اما در لحظه آخری که لیوان از کنار سرم رد میشد، گوشه ی اون محکم به پیشونیم خورد و باعث شد تعادلم رو از دست بدم و پخش زمین بشم ... سرم به شدت درد میکرد ... روان شدن مایع گرمی رو روی صورتم حس میکردم... خواستم از روی زمین بلند شم که اتاق درو سرم چرخید و دوباره روی زمین افتادم... معتمدی با قیافه وحشت زده ای بالای سرم اومد و گفت:- خوبی؟ صدامو میشنوی؟ آخ خدایا چرا اینطوری شد؟
    کلافگی و اضطراب در نگاهش بیداد میکرد ... حالم واقعا خوب نبود و سرم به شدت درد داشت اما با فکر اینکه حال معتمدی هم خوب نیست و نباید در فشار روانی قرار بگیره، با صدایی که درد به وضوح توش پیدا بود گفتم: من خوبم ... برو توی تختت ... اگه میتونی زنگ کنار تختت رو فشار بده ...
    با عجله به سمت تختش رفت و زنگ رو فشار داد.... چند لحظه بعد چند پرستار زن و مرد به سرعت داخل اتاق شدن... الهه هم بینشون بود ... با دیدن من که با سری خون آلود روی زمین افتاده بودم جیغی زد و به طرف دوید : - مریم؟ مریم صدای منو میشنوی؟ بیاین کمک باید بریمش اورژانس ... کم کم صداها برام نامفهوم میشدن و چشمام تار ... چند لحظه بعد دیگه چیزی نفهمیدم ...
    وقتی که چشم باز کردم روی تختی بودم به دستم سرم وصل بود ... سرم هنوز هم درد میکرد ... دستی به پیشانیم کشیدم که متوجه شدم سرم باندپیچی شده... اخمام در هم رفت... درسته داشتم تند میرفتم اما اون نباید این کارو میکرد ... مرتیکه وحشی ببین چی به روزم اورد اگه به گیجگاهم خورده بود چی؟ اونوقت الان مرده بودم ..... بعد از گفتن این حرفها به خودم با یادآوری این که اون یه بیماره و من باید زمان مشاوره مواظب همه چیز باشم، کمی هم خودم رو مقصر دونستم ....بعد از تموم شدن سرم وقتی کمی حالم بهتر شد آژانسی گرفتم به خونه رفتم ... با این سر درد نمیتونستم کار کنم ... وارد خونه که شدم خدا رو شکر مامان خونه نبود و طبق یادداشتی که برام گذاشته فهمیدم به خونه ی خالم رفته ... اگر بود و وضعمو میدید یا غش میکرد یا سکته چون خیلی آدم حساسی بود و یه اتفاق کوچیک رو خیلی برای خودش گنده میکرد ... بابا هم که سر کار بود پس با خیال راحت به سمت اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباس با خوردن قرص مسکن خوابیدم... با احساس اینکه کسی به شدت تکونم میده از خواب بیدار شدم ... سرم هنوز درد میکرد و به خاطر مسکن احساس خواب آلودگی میکردم ... صدای مادرم رو شنیدم که با ناگرانی به شدت تکونم میداد و میگفت: - وای مریم جان مادر چت شده چرا جواب نمیدی؟ رضاااااااااااا... رضاااااااااا بیا ببین مریم چشه ... همون لحظه صدای بابا رو که با نگرانی وارد اتاق شد رو شنیدم : - چیه خانم؟ چرا گریه میکنی؟ چی شده ؟ ...... پشتم بهشون بود برای همین هنوز زخممو ندیده بودن ... باند رو همون موقع که وارد خونه شدم کنده بودم و به جای زخمم یه پانسمان کوچیک زده بودم ... برای اینکه بیشتر از این نگران نشن با رخوت و خستگی ای که هنوز احساس میکردم به سمتشون چرخیدم و گفتم : - چیه مامان جون؟ چی شده؟
    مادرم با دیدن زخم روی پیشونیم محکم به صورتش زد و گفت: - وای خاک بر سرم سرت چی شده مریم؟ چه بلایی سر خودت آوردی بچه؟
    - با خواب آلودگی گفتم: هیچی مامانم چیزی نیست امروز بی احتیاطی کردم سرم محکم خورد به ... به ... (خدایا چی میگفتم؟ اگه ماجرای امروزو میگفتم که فکر کنم دیگه نمیذاشت برم بیمارستان ) خورد به میز .. یه شکستکی سطحی و کوچولو عزیزم
    با گریه گفت: میدونی چقدر صدات زدم؟ چرا بیدار نمیشدی؟ نکنه چیزیت باشه هان؟ پاشو بریم دکتر پاشو ببینم..
    - وای مامان تو رو خدا بذار بخوابم ... مسکن خوردم خوابیدم برای همین دیر بیدار شدم الانم خیلی خوابم میاد بذار بخوابم
    همون موقع به بابا نگاهی کردم که با نگرانی به حرفای ما گوش میداد و سعی میکرد مامان رو آروم کنه و رو بهش گفتم : - بابا خوبم باور کنین چیزی نیست یکم استراحت کنم بهتر هم میشم
    ویرایش توسط جوشی : 04 آبا 1391 در ساعت ساعت : 06:32 بعد از ظهر

  16. 134 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    "Dezire" , (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , *ریحانه# , ==== , afroodit , aminlily40 , angel67 , anna43 , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , armita1819 , atefeh_49 , ayandeh1 , azade jooon , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , bugh , caarol , dander1000atash , darya... , elahegood , elena_1989 , elmira.t , elmirareza , eshton , farah2 , farnaz21 , fateme laleh , feri joonam , fouji , gheisareh , ghorob89 , hala , harimeshgh , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , idin baharvand , joana , love is.. , madad , mahbobe26 , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , mahtab10 , melodina , mfr60 , mina68 , n.shina , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nedaj , New Age , pare , parshang , peg@h , punio , reza9000 , Rha.sh , rozita1 , saadat2000 , sabina , sahel_m , sana98 , sara1997 , Satiya , sazin513 , sedena , setayesh1363 , sheida_953 , silverstar , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , tiger1978 , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Snowy G!rl~ , ~Tulip~ , آذردخت , آستاره , اب و اتش , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , شاپررک , شاپرک13 , غزال- ارشیا , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , نسرین... , نسيا , همیسا , والیما , ویشار , پرواس , پونام , کایسا , یواش , ☆ Ghasedak ☆

  17. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,07,12
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    میانگین پست در روز
    0.26
    نوشته ها
    264
    تشکر
    2,921
    سپاس شده 19,050 در 273 پست

    پیش فرض

    - باشه بابا پس اگه فکر کردی به دکتر احیاج داری صدام بزن بابا
    - چشم حتما .. نگران نباشین
    بالاخره رضایت دادن و از اتاق خارج شدن
    با دوش آب گرمی که گرفتم حسابی سر حال اومدم و داشتم موهامو خشک میکردم که حاضر شم و به بیمارستان برم .... به خاطر حال بدم سه روزی رو مرخصی گرفته بودم و حالا زخم روی پیشونیم با اینکه تو چشم بود اما بهتر بود .... روز پیش خونریزیش بند اومده بود و روشو باز گذاشته بودم تا هوا بخوره و زودتر خوب شه ... بعد از این که اماده شدم از اتاق رفتم بیرون و بعد از خوردن صبحانه و شنیدن سفارشات مامان مبنی بر این که اینقدر سربه هوا نباشم و برای کاری عجله نکنم ، به سمت بیمارستان روندم .... برای خودم هم عجیب بود چون بعد از مدتها با شوق به بیمارستان میرفتم ...
    به بیمارستان که رسیدم روپوشمو پوشیدم و به سمت اتاق صبا حرکت کردم ... دلم خیلی براش تنگ شده بود ... خدا رو شکر به کمک داروهایی که میخورد و با مشاوره های من روز به روز حالش بهتر میشد ... واقعا مثل دو تا خواهر همدیگه رو دوست داشتیم و بهم عادت کرده بودیم ... بعد از این که کمی باهاش حرف زدم و شوخی کردم از اتاقش خارج شدم.... با انرژی ای که از دیدار با صبا گرفته بودم برای ویزیت بقیه بیمارام رفتم ....
    تتنها بیماری که هنوز بهش سر نزده بودم معتمدی بود ... با تردید به سمت اتاقش رفتم ... به هر حال اون یه بیماره و من کمی تند برخورد کردم و اون به خاطر فشار عصبی ناخودآگاه اون کارو کرد ... من پزشکشم و باید مراقب تمام این مسایل میبودم .... تمام بیمارانی که از مشکل اعصاب رنج میبرن گاهی از این قبیل واکنش ها دارن ... اینها رو به خودم میگفتم و سعی میکردم خودم رو راضی کنم .. تا حد زیادی هم موفق بودم اما بالاخره هنوز کمی رنجش در قلبم بود ... چند ضربه به در زدم و وارد شدم ... پشت به در نشسته بود و آرنج دستاش روی زانوش بود و سرش رو در دست گرفته بود ... نمیدونم سنگینی نگاهمو حس کرد یا اینکه وقتی سکوتمو دید به طرفم برگشت ... آشکارا از دیدنم جا خورد ... لبخندی زدم و گفتم : - سلام ظهر بخیر ، خوبی؟
    چند لحظه با تعجب بهم نگاه کرد اما بعد خودش رو جمع و جور کرد و به آرومی گفت: -سلام ممنون
    حالا من بودم که جا میخوردم .. این اولین باری بود که درست و حسابی باهام حرف میزد... لبخند زدم و گفتم : - خوبه خدا رو شکر ( ایندفعه میخواستم از در دوستی و محبت وارد بشم .. گرچه من همیشه همین روش رو داشتم اما نمیدونم چرا نمیتونستم خودمو در مقابل معتمدی کنترل کنم ... ولی این دفعه با خودم عهد کرده بود تا تا حد امکان عصبانی نشم و خشمم رو کنترل کنم ) به سمتش رفتم که با دیدن کبودی دور مچ دستاش با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - این چیه دیگه؟
    اخماش تو هم رفت و گفت: - از همکارای مزخرفت بپرس ...
    بلافاصله فهمیدم که به خاطر کاری که با من کرده دستاشو برای اطمینان محکم به تخت بستن ... همیشه با این کار مخالف بودم و احساس بدی بهم دست میداد ... دندونامو روی هم صاییدم و از حرص زیر لب گفتم:- لعنتیا دوباره این کار مزخرفو تکرار کردن ..
    پوزخندی زد وگفت: - یعنی میخوای بگی خبر نداشتی نه؟
    با دلخوری به چشمامش زل زدم و گفتم : - کل این سه روزو به خاطر خوردن مسکن تقریبا خواب بودم وقت نکردم از بیمارستان خبر بگیرم
    این حرف رو که زدم شرمندگی رو در نگاهش دیدم ... سرش رو به سمت پنجره برگردوند و آهسته گفت: - متاسفم نباید عصبیم میکردی...
    واااای خدایا این دیگه کیه؟!!! عجب رویی داره ... دارم کم کم یه چیزی هم بدهکار میشم ... دوست داشتم موهای خوش حالتش رو از جا بکنم ولی خودمو کنترل کردم و یاد عهدم افتادم .... با لبخندی گفتم خیلی خوب بهتره فراموشش کنی ... بیا درباره چیزای دیگه صحت کنیم ... مثلا راجع به مش...( نذاشت حرفمو ادامه بدم و با لحن کلافه ای گفت)
    - دیگه حرفای اون روزتو تکرار نکن چون تضمینی برای سلامتیت نمیدم
    به شدت از این حرفش ناراحت شدم چون خیلی واضح و مستقیم داشت تهدیدم میکرد واین کارش کاملا آگاهانه بود .... خانومی کردم و بازم چیزی نگفتم و ادامه دادم:
    - خب دوست داری درباره چی حرف بزنیم؟ تو شروع کن ..
    - چرا اینقدر اصرار داری با من حرف بزنی؟ ببینم مریض دیگه ای جز من تو این بیمارستان نداری؟
    دیگه داشت شورشو در میاورد ... ختم داشتم اگه یه خورده دیگه تو اتاق بمونم و به چرندیاتش گوش کنم عهم رو زیر پا میزارم... برای همین به سرعت اتاق رو ترک کردم ...
    خوب اونروز رو به یاد دارم ... داشتم همراه با پرونده معتمدی به سمت اتاقش میرفتم ... میخواستم یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم.... به اتاقش که نزدیک شدم با کمال تعجب دیدم سربازی که اونجا نگهبانی میداد سر جاش نیست ... تا اون جا که یادم بود هیچ وقت محل نگهبانیشو ترک نمیکرد به جز اون روزی که اون جناب سروان توو اتاق معتمدی بود .... اسمش چی بود؟ ... اهان سروان رضایی .... اوه ببینم نکنه دوباره اون تو اتاقه؟ ... نگاه کن تو روخدا مردای قانون مارو باش ... یه قانون ساده ی بیمارستان رو نمیتونن رعایت کنن اونوقت رفتن پلیس شدن ... خب مرد حسابی وقت ملاقات رو گذاشتن برای همنین دیدارها دیگه .... همونطور که زیر لبی نق میزدم به سمت در اتاق رفتم اما قبل از این که در و باز کنم با جمله ای که از زبون رضایی از داخل اتاق شنیدم دستم روی دستگیره خشک شد...
    - تعدادشون خیلی زیاده ... رابطمون خبر داده دو سه نفر رو کشتن ... ما نمیدونیم باید چیکار کنیم شروین ... اینجوری پیش بره ممکنه رابطمون لو بره.... یه کاری کن
    - باید خودم یه طوری با رابط حرف بزنم ببین میتونی جورش کنی یا نه ... فکر کنم اگه یکی دیگه رو هم بفرستیم کمکش بهتر باشه..
    - آره فکر خوبیه ولی کار سختیه ... دارن روز به روز امنیتشون رو بیشتر میکنن.. باید خیلی مواظب باشم کوچکترین حرکت اشتباهی باعث میشه لو بریم ...
    - نمیدونم من که بدجوری اینجا گیر کردم کاش حداقل میتونستم تو اگاهی باشم .. اه لعنتی
    - بیخیال داداش خودتو ناراحت نکن اینطوری برای همه به خصوص خودت بهتره ... ( لحن صداش شوخ شد و گفت) راستی چقدر دستات خوشگل شدن ... وای تصور اون صحنه ای که بستنت به تخت خیلی باخاله جون داداش فکرشو که میکنم میمیرم از خنده
    - درد .. غلط میکنی کجاش خنده دار بدبختی من ... همش تقصیر این دختره خیره سره ... مثل سیریش میچسبه به ادمه ول کن ماجرا هم نیست
    - خب وقتی داشتی اون بلا رو سر بدبخت میاوردی باید فکر این چیزاشم میکردی ... راستی میگم یکی دو تا از اون قرصایی که بهت میدن و تو به جای خوردن قایم میکنی رو بخور بلکه یکم آدم شب داداش ( قهقهش به هوا رفت )
    - مرض .. وقتی توبیخت کردم حالیت میشه چطور با مافوقت حرف بزنی
    - بیخیال داداش مافوق کیلوچند؟ همون تو اداره هم به زور بهت احترام نظامی میزارم و آدم حسابت میکنم ( دوباره صدای قهقهش به وا رفت )
    دیگه تحمل نداشتم .. به حد کافی شنیده بودم ... با عصبانیت در اتاق رو محکم باز کرده که همون موقع صداشون قطع شد و جفتشون با تعجب به سمت در برگشتن ... به حدی عصبانی بودم که اگه خودمو کنترل نمیکردم مبرفتم جلو و دو تا چک اساسی نثار صورتاشون میکردم... با عصبانیت رو به رضایی کردم و گفتم: - چند بار باید بهتون تذکر داد که جز وقت ملاقات حق دیدار بیمارتون رو ندارید؟ صدای قهقهتون کل ساختمونو برداشته ... غیر از ایشون بیمارای دیگه ای هم تو این بیمارستان هستن که احتیاج به آرامش دارن ... حالا زودتر بفرمایید بیرون ... یه بار دیگه ببینم خارج وقت ملاقات اومدید اینجا حراست رو خبر میکنم ( به سمت در اتاق اشاره کردم و ادامه دادم) عجله کنید همین الان بیرون...
    - این همه عصبانیت برای چیه؟ من واقعا متاسفم خودتونو ناراحت نکنید من داشتم همین الان میرفتم ( وقتی دید هوا پسه سریعا با معتمدی خداحافظی کرد و رفت )
    در رو محکم بستم و با چشمایی که آتش از میبارید به سمت معتمدی برگشتم و با غضب خیره شدم تو چشماش... مرتیکه ی مزخرف از اولم بهش شک داشتم ... پس بگو چرا هیچوقت درباره مشکلاتش حرف نمیزد .. چون آقا مشکلی نداشته.. این همه مدت ما رو سرکار گذاشته ... بعد از چند لحظه طاغتش رو از دست داد و گفت : - چیه؟ هیچ معلوم هست چته؟ نه به اون دیروزت که همش لبخند گشاد تحویلم میدادی و میگفتی همه چیزو فراموش کن نه به الان که مثل چی سرتو انداختی اومدی تو حالاهم که داری مثل میر غضب نگاه میکنی...
    با صدای کنترل شده و پر از خشمی گفتم :- کجا قایمشون کردی؟
    - چی؟ چی رو کجا قایم کردم؟ حالت خوش نیست؟
    - بهتره این بازی مسخره رو تمومش کنی و با زبون خوش بگی قرصاتو کجا قایم کردی
    - کدوم قرصارو؟ زده به سرت؟
    - ببین اقای زنگ بهتره خودتو به نفهمی نزنی و با زبون خوش همه چیزو اعتراف کنی ....
    - نه مثل اینکه رسما دیوانه شدی .. برو بیرون حوصله یه دیوونه ندارم...
    - محض اطلاعتون عرض میکنم جناب سرگرد شروین معتمدی .. بنده تمام حرفای شما رو با سروان رضایی از پشت در شنیدم .. حالا با زبون خوش بگو چرا این همه مدت نقش بازی کردی ... گرچه تا چند دقیقه دیگه باید این چیزا رو برای رییس بیمارستان توضیح بدی ... .. در تمام طول مدتی که این حرفارو بهش میزدم لحظه به لحظه سرخ تر میشد و مشت دستاش سفت تر ... نشونت میدم یه من ماست چقدر کره میده مردک موزمار
    به سمت در چرخیدم تا اتاق خارج شم و رییس بیمارستان رو خبر کنم اما ناگهان دستم از پشت کشیده شد و محکم به دیوار چسبوندتم و با یک دست جلوی دهنمو سفت گرفته بود و با دست دیگه اصلحه ای رو زبر گلوم گذاشته بود .... این کارهارو اینقدر سریع انجام داد که نتونستم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم .... با دیدن اصلحه تو دستش با چشمای گشاد شده از وحشت نگاهش کردم .. کمی تقلا کردم تا از زیر دستش در برم که جلوتر اومد و کاملا بهم چسبید ... حالا دیگه حتی یه سنت هم نمیتونستم تکون بخورم ... صداش زیر گوشم مورو به تن راست کرد:
    - تکون بخوری یه گوله حرومت میکنم

  18. 148 کاربر از پست جوشی تشکر کرده اند .

    (mina) , * sogand 21 * , * حدیث * , *ریحانه# , 841173811 , ==== , afroodit , aminlily40 , angel67 , anna43 , Anolin , archangel , arezo* , arghavan58 , asaree , atefeh_49 , atieh72 , ayandeh1 , azarsana , BaharәH , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blood_girl , bugh , caarol , dander1000atash , darya... , elahegood , elena_1989 , elmira.t , elmirareza , eshton , farah2 , farnaz21 , fateme laleh , fatima983 , feraghi , feri joonam , fouji , gheisareh , ghorob89 , hala , harimeshgh , hidenam , hoaya , homa41 , hyunah , iboys , idin baharvand , jasmin-jaz , joana , kiana61 , leila23 , madad , mahbobe26 , maheasemun , mahnazmom , mahsadina , mahtab10 , Maman fariba , mariyeh7 , melodina , mfr60 , mina68 , mzm1368 , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin22 , nedaj , New Age , Nili2013 , pare , punio , raheleee , reza9000 , Rha.sh , rozita1 , saadat2000 , sahel_m , sana98 , sasa75 , Satiya , sazin513 , sedena , sefid65 , setayesh1363 , sheida_953 , sh_karan , silverstar , sura , tama1011 , tania_7 , tara_khan , tiger1978 , UnKnOwN_Sh , valanaz , vampire123 , vianna , vitric , yas6662 , YAS95 , yasaman20 , yasesabs , zahra_126 , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , ziglernata , ziiiziii13 , zohrealavi , zoooom , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~Snowy G!rl~ , ~Tulip~ , آرشا , آستاره , اب و اتش , اتوسا , اقا ناز , باسیلیسک , برادپیت , حديث. , خرس قهوه ای , زوها , سافانا , سرای بانو , سپیدوسیاه , سیده , شاپررک , شاپرک13 , غزال- ارشیا , لمیس20 , ماه سیما , ملیساا , نسرین... , نسيا , همیسا , والیما , ویشار , پرواس , پونام , کایسا , گل یاس , ☆ Ghasedak ☆

صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان موبایل هشت کوچک من | جوشی کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 01 بهم 1392, ساعت : 09:34 بعد از ظهر
  2. بهشت کوچک من | جوشی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط جوشی در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: 03 شهر 1392, ساعت : 04:26 بعد از ظهر
  3. دانلود رمان بهشت کوچک من | جوشی کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 21 اسف 1391, ساعت : 05:13 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 499

You do not have permission to view the list of names.

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •