ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان سهم ما حسرت نیست | shayan20090 کاربر انجمن - صفحه 2
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
100. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    4 4.00%
  • 15 تا 20

    27 27.00%
  • 20 تا 25

    29 29.00%
  • 25 تا 30

    23 23.00%
  • بالای 30

    17 17.00%
صفحه 2 از 15 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 145
  1. Top | #11

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    پیش از این با دیدن نمای سنگ سرامیک کرمی رنگ به همراه آجرهای تیره تر ، ماتم به دلش خوانده می شد اما از امروز که قرار بود اولینها را تجربه کند غم را گوشه ی دلش پرت کرد و با دید مثبت به اطراف خیره شد .

    درخت توت قوی با شاخه های پهن و بزرگ اما خالی از برگی سبز جلو چشمش سبز شد که نقطه مشترک خانه آنها با همسایه کناریشان بود اشتراکی در کثیف شدن جلو خانه هایشان در تابستان به خاطر دست و دلبازی بی حد و حصر درخت در بخشیدن محصول یعنی همان توت های سفید شیرین و آبداری که لک سیاهی روی زمین از خود به جا می گذارند .

    دیگر سرو صدای گنجشک هایی که در میان شاخه ها و برگهای بازی می کنند غذا می خورند و اگر هیچ کدام نباشد پنهان و آشکار جفت گیری می کنند .

    همین طور که قدم زنان به خانه نزدیک می شد توصیفش تغییر می کرد در نظرش ساختمان پنج واحدی را دید که مثل لانه های کبوتر روی هم چیده نشده اند بلکه با استفاده از نعمت پول از متراژ و مساحت بزرگی برخوردار شده اند

    ساختمانی دو طبقه با دو واحد رو به روی هم و یک طبقه همکف و حتی حیاط و پارکینگ که جا برای پارک پنج ماشین هم داشت . به در مشکی رنگ اکلیلی شده رسید درب کوچک برای رفت و آمد ساکنین و درب بزرگ برای عبور وسایل نقلیه با قابلیت باز وبسته شدن با ریموت .

    در دلش از این شیوه تعریف لبخند بی روحی در صورتش آمد که بی واسطه یاد مشاورین املاک افتاد که این طور از ملکی می گویند که قراراست به زودی و به خوبی به فروش برسانند .

    نگاهی به آیفون تصویری انداخت می خواست زنگ بزند که دستش به گمان خواب بودن مینا عقب کشیده شد با کلید بی صدا از در پا به حیاط گذاشت .

    گوشه گوشه پارکینگ پر بود و مقدم تر از همه مگان بژ رنگ امپراطور خودنمایی می کرد .

    یادش آمد برای خرید این ماشین چقدر با پدرش جر بحث کرد اما همیشه منطق امیرعلی غالب بود با این استدلال که با ماشین خیلی گران موافق نیست چون استهلاک دارد و نمی شود به عنوان یک سرمایه روی آن حساب کرد اما غافل از دل پسر جوانش که دوست داشت با هرچیزی و لو ماشین لوکس و تک در چشم باشد و بی خیال حساب کتاب و دودوتا چهارتا کردن و فقط به لذت بردن از داشته ها فکر می کرد بدون توجه کردن به سود و منفعت و حتی ضرر در آینده.

    این بار با ناله آه سردی کشید که در آن سرمای صبحگاهی هم سوزشش احساس شد .

    از در شیشه ای که جلو پله ها کشیده شده بود رد شد و نفسش را برای طی کردن دو طبقه آماده کرد .

    رو به روی واحد 5 ایستاد و از بین سرکلیدی اش دنبال کلید مورد نظر که با لاک سیاه علامت زده بود گشت . دررا باز کرد و پاورچین وارد شد .

    نگاهی به دور تادور سالن کرد . روی مبلها که کسی نخوابیده بود . پس با خیال راحت از حضور مینا در اتاق خوابش به آشپزخانه رفت .

    ظرف حلیم را روی میز چهار نفره چوبی که وسط آشپزخانه چیده شده بود گذاشت و نانها را هم روی اپن باز کرد .

    به اتاقش رفت ... جین یخی مارکداری را که مدل پاره بود و صد وده تا برایش آب خورده بود در آورد و شلوار گرمکن طوسی رنگ را پوشید پلیور یقه هفت سفید و مشکی راه دارش را با بلوز اسپرت آستین بلند قهوه ای عوض کرد

    موهایش را که به سفارش مدل مورد نظر کامرانی بلندتر شده بود به علت الکتریسته لباسها در هوا سیخ ایستاده بود کلافه با دست صاف کرد .

    لحظه ای به چهره خودش در آینه روی دراور خیره شد موهایش که بلندی اش تا سر شانه اش می رسید .. با خشونت تمام سریع همه را پشت سرش پرت کرد تا کمتر مایه عذابش شوند و از اتاقش بیرون آمد .

    دستهایش را زیر شیر در سینک آشپزخانه شست به سراغ کابینت ها رفت تا کاسه ای پیدا کند و قدری حلیم برای خودش بکشد

    شهاب در پی جستجو در کابینتها نا خواسته سرو صدای ایجاد کرده بود که باعث شد امیرعلی از خواب بپرد .

    امیر علی با موهای ژولیده و لباس نامرتب از اتاقش بیرون آمد به اپن تکیه زد و با چشمانی نیمه باز با تحکم همیشگی اش پرسید :

    چی کار داری می کنه بچه ؟ اون از دیشب که نگذاشتی یه چرت بزنیم این هم از حالا که صبح علی الطلوع افتادی به جون کابینت ها ؟

    شهاب که تازه متوجه شد که بی ملاحظگی از او سرزده سرش را پایین انداخت وجواب داد :

    ببخشید اصلا نمی دونستم شما خونه ایید .

    بعد سریع لحنش را عوض کرد وگفت :

    حالا برای این که جبران مافات کنم بیاین با هم یه صبحونه مردونه بزنیم به بدن . نون تازه حلیم داغ به به چه شود !

    اما پدرش خسته تر و بی حوصله تر از آن بود که خواب صبحگاهی را به خوردن صبحانه با او ترجیح دهد .

    پس با تکان دستش در هوا انگار که پشه مزاحمی را دک کند به بدترین شکل در سر احساسات جوانش کوبید و به رختخوابش برگشت .

    شهاب که انتظار چنین واکنشی را نداشت ساکت و سرخورده روی صندلی نشست و با بی میلی لقمه ای از حلیم را در دردهانش گذاشت اما دیگر از طعم لذیذ آن چیزی نفهمید.

    هنوز لقمه را فرو نبرده بود که صدای کش کش دمپایی مینا به گوشش رسید .

    با دیدن او شهاب با طلبکاری پرسید :

    مامان باز مزرعه آفت دیده یا که سهام بابا توی بورس افت کرده که اول صبحی زد امپراتور زدند تو ذوق ما ؟ هان چی شده دوباره ؟

    مینا با تعجب گفت :

    مگه بابات اومده ؟ کو ؟ کجاست ؟

    شهاب پوزخندی زد و جواب داد :

    بله . گویا عالیجناب دیشب تشریف آوردند فکر می کنم حالا توی اتاق کارشون ادامه خواب نازشون رو می بینند .

    مینا سریع آبی به صورتش زد و دو سه قاشق از حلیم خورد و با شتاب به سمت اتاق امیر علی رفت .

    شهاب هم صبحانه اش را خورد و برای انجام نقشه هایش مشغول برنامه ریزی شد . یک برنامه حساب شده برای حل بحرانهای پدید آمده .

    احسان با صدای زنگ تلفن همراهش از خواب پرید . از میان چشمانش احساس کرد چیزی روی صورتش افتاده ... نیم تنه بهار سرخابی رنگ بهار بود ... با حس حضور بهار نفس عمیقی کشید ..
    یادش آمد که دیشب بعد از رساندن پری به خانه آمده و ازشدت رنج و تنهایی به لباس اوکه عطر خوشی را برایش تداعی می کرده پناه برده است .
    گوشی همچنان زنگ می خورد . با رخوت از رختخواب و جای خالی بهار کنار آغوشش دل کند . رد صدا را گرفت و آن را پیدا کرد .

    با روشن شدن صفحه نمایش گوشی اش که کنار میز پاتختی گذاشته بود آن را پیدا کرد روی تخت نشست چشمانش تاب دیدن نور ضعیف گوشی و نگاه کردن به صفحه را نداشت ... چرا که دیشب قبل از خواب با اشک آبیاری شده بود و اکنون نتیجه اش جز درد و خستگی اعصاب چشم چیزی نبود پس بدون نگاه کردن به طرف مخاطب جواب داد .

    آن طرف خط پری بود که از احسان خواست تا با هم به بیمارستان بروند . نگاهی به ساعت گوشی اش کرد . ساعت هشت صبح بود و دوباره با هجوم یکباره تمام اتفاقات دیروز و دیشب به ذهنش ناتوان روی تخت ولو شد .

    دو دستش را محکم روی صورتش گذاشت و هقهق گریه اش در فضای دستش اکو شد .

    بهار ... بهار ... با من این کار رو نکن ... که اگه بخوای این جوری از ام دور بشی ....

    ظرفیت بغض های فرو خورده تکمیل بود پس با فریاد بلندی نعره کشید و دستش را از جلوی دهانش برداشت و گفت :

    منم باید با خودت ببرییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!! ...

    از شدت عصبانیت کنترل از دستش خارج شد و قاب عکس تکی خودش را که بهار برایش سفارش داده بود پرتاب کرد ... مستاصل روی زانویش خم شد و کف زمین افتاد و با مشت کوبیدن روی گلهای برجسته قالی باقی مانده عقده های کورش را خالی کرد :

    نه ... نه ... این حق عشق پاک ما نیست ...

    زنگ خانه اجازه جولان بیشتر نداد .

    با قامت خمیده به سمت در رفت مادرش بود که از صدایی که به گوشش رسیده بود ترسیده بود نکند تک پسرش بلایی سر خودش آورده باشد

    با دیدن حال وروز او نتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد با گوشه روسری چشمانش را پاک کرد و پسرش را در آغوش کشید احسان هم که منتظر همین تماس عاطفی با مادرش بود عقده دل پیش لیلا باز کرد و با صدای لرزان و دورگه ای نالید :

    مامان ... اگه بهار من برنگرده ... اگه قرار باشه منو تنها بذاره .... آخه من چه جوری می تونم ... طاقت بیارم ..... بعد ناگهان به یاد طه کوچکش افتاد با عجز ادامه داد :

    وای مامان ..... طه ... طه ... رو چی کار کنم ... بدون بهارم ...

    لیلا پشت او را نوازش می کرد تا مثل دوران بچگی اش که این طور قرار می گرفت شاید کمی آرامش پیدا کند زیر لب او را دلداری می داد :

    صبور باش پسرم ... همه چیز درست میشه ... پسری که من و پدرت تربیت کردیم به این زودی نا امید نمیشد ...بعد به ناگاه که جرقه ای در ذهنش زده باشد گفت :

    راستی پسرم چرا نمیری جمکران و از آقا بخوای که واسطه شفای بهارت بشه؟! امروز هم سه شنبه است .... پاشو مادر ... پاشو به جای زانوی غم بغل کردن یه فعالیتی بکن ... پاشو احسان جان .... از کجا معلوم شاید .... شاید ... تغییری تو سرنوشتی که برای زنت نوشته شده پیش بیاد ....

    احسان با این پیشنهاد مادرش انرژی تازه ای گرفت ... حق با لیلا بود ... از دست روی دست گذاشتن که بهتر بود ... باید برای تمامی خواسته ها و نا خواسته ها مثل همیشه متوسل به ائمه ( علیهم السلام ) می شد . همین که نام اهل بیت بر زبانش جاری می شد شوری وصف نشدنی در وجودش به پا شد آرامشش را باز یافته بود با این فکر و خیال از مادرش خداحافظی کرد و به سمت منزل پری برای بردن او به بیمارستان حرکت کرد .

    هر دو با دنیایی از اندوه و دلهره خود را به اتاق بهار رساندند اما همان وضعیت سابق او ثابت مانده بود و هیچ تغییری نکرده بود .

    تحمل فضای غم حاکم بر بخش آی سی یو برای احسان طاقت فرسا شده بود برای کسب اکسیژن قدم به حیاط گلکاری شده بیمارستان گذاشت و روی نیمکت نشست . سرش را نزدیک پاهایش خم کرد و در افکار پریشان غوطه ور شد که صدایی توجه او را به خودش جلب کرد :

    احسان خودتی ! اینجا چی کار می کنی پسر ؟

    چهره خندان وحید برای ثانیه های کوتاه احسان را شاد کرد .یاد دوران شیرین دانشگاه طعم تلخ اتفاقات اخیر را از مذاقش دور کرد و درحالیکه با هیجان او را در آغوش می فشرد جواب داد :

    سلام رفیق خب بی خبر گذاشتی رفتی ؟

    وحید ابروهایش را بالا انداخت و گفت : آخه ما که مثل شما انگیزه های قوی و دلگرم کننده نداشتیم که بخوایم تا آخر خط ادامه بدیم

    راستی لیلی قصه ات رو نمی بینم کجا قایمش کردی که آفتاب مهتاب نبینتش؟

    بعد سرش را به اطراف چرخاند تا بتواند بهار را ببیند.

    احسان با شنیدن حرف وحید گویی داغ دلش تازه شده باشد سر جایش ولو شد و سکوت کرد.

    وحید کنار او نشست و با تعجب پرسید :

    چی شد احسان ؟ حرف بدی زدم ؟

    احسان نگاهش را به سمت پنجره اتاق بهار دوخت و گفت :

    لیلای من اونجاست . آروم و بی صدا خوابیده . یه خوابی که معلوم نیست کی بیدار شه . اصلا بیدار شه یا ....

    .بغض در گلویش منفجر شد و ریزش تراشه های اشک از چشمانش گونه اش را زخمی کرد .

    دست وحید روی شانه اش قرار گرفت و با تعجب گفت :

    احسان این تویی که اینجا نشستی و زار زار گریه می کنی ؟ خودتو جمع کن مرد ! درست حرف بزن ببینم چی شده ؟ احسان سربسته او را در جریان گذاشت باورش حتی برای وحید هم سخت بود . اما در دلش برای احسان امید بهبودی را جستجو می کرد .

    بعد نگاهی به ساعت مچی اش کرد و ادامه داد :

    من دیگه باید برم الانه که مادرم نگران می شه

    احسان دستی به صورتش کشید و پرسید:

    راستی نگفتی تو برای چی اینجا اومدی ؟

    - پدرم دو سه روز پیش عمل آنژیو روی قلبش انجام شد حالا اومدیم نتایجش را به پزشکش نشون بدیم

    خوشبختانه گرفتگی زیادی نداشته و با دارو درمان می شه . تو هم زود خودتو نباز . من فکر می کردم قوی تر از این باشی که بروز میدی . پس امیدت کجا رفته ؟ بسپارش به اون بالایی خودش همه جوره هواشو داره .


    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,22 در ساعت ساعت : 12:31 دلیل: تعویض فونت
    سهم ما حسرت نیست ( رمان خودم براساس ماجرای واقعی )
    سهم ما حسرت نیست |shayan 20090 کاربرانجمن|
    **************************************
    دلم نمی خواهد نباشی ...
    ولی ..دنیا به دلم نیست ...که باشی و دلم نخواهد .تو دلخواه ترین ناخواسته دنیامی

    -------------------------------------------
    دعوت نامه | براساس طرحی از ش . نوراللهی و بهارنوری



    ارمغان یک نبرد
    http://www.forum.98ia.com/t1209322.htmlshayan20090 - MARDE- TANHA


  2. Top | #12

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    با ورود شهاب به سالن آرایشگاه همه نگاه ها به سمت او خیره ماند ... آرایشگرکه او را می شناخت کنارش ایستاد رو به مشتریانش کرد و گفت :

    ایشون از قبل نوبت گرفته بودند و با دستش شهاب را به طرف صندلی خالی هدایت کرد پیش بند را دور گردن او بست و با نگاه به آیینه روبرو با خنده از او پرسید :

    این بار دیگه باید چه مدلی بزنم ؟

    شهاب جواب داد :

    همه را کوتاه کن . دیگه از این مدلها خسته شدم !!! نمی بینی مردم چطور به من زل زدند !!!! برام یک مدل مردونه و ساده بزن !

    سیاوش متعجب پرسید :

    اما مرادیان حرفی از این مدل که تو میگی به من نزده ؟ بهتره با هاش تماس بگیرم و کسب تکلیف کنم

    .- نیازی به تماس نیست .. من خودم می خوام که موهامو این طور کوتاه کنی .

    سیاوش لبخند محوی زد و گفت :

    شوخی میکنی دیگه ؟

    شهاب محکم وبا اراده جواب داد :

    خیر ! کاملا جدی گفتم ..

    جوان آرایشگر که هاج و واج مانده بود گفت :

    جواب مرادیان رو چی میخوای بدی مثل این که یادت رفته چه قول وقراری با اون گذاشتی ؟

    شهاب از دست او کلافه شد و گفت :

    " اه چه قدر حرف میزنی ! کارتو بکن وگرنه میرم جایی که هر مدل خواستم کوتاه کنند

    و میخواست از جایش بلند شود که سیاوش گفت :

    حالا چرا زود جوش میاری؟ بشین ببینم چکار می تونم برات بکنم اما جواب مرادیان رو خودت باید بدیـا!

    بعد سراغ کشوی روبرویش رفت و شانه و قیچی را از آن بیرون آورد و دست به کار شد ..

    مدتی در سکوت طی شد که شهاب گفت :

    سیاوش از دست من ناراحت نشو... به خدا این روزا حال و روز خوشی ندارم !

    سیاوش همچنان در سکوت به کارش ادامه می داد که شهاب پرسید :

    آنیتا را تازگی ندیدی ؟

    سیاوش دست از کار کشید و جواب داد :

    چرا اتفاقا دیشب با پدرش اومده بودند اینجا سراغ تو را می گرفتن ..

    شهاب دستپاچه پرسید :

    تو که حرفی بهشون نزدی ؟

    سیاوش شانه هایش را بالا انداخت و گفت :

    نه من که از برنامه های ناگهانی تو خبر نداشتم که بخوام بهشون چیزی بگم اونا البته بیشتر آنیتا خانم می خواست بدونه دیروز تو اینجا بودی یا نه؟

    شهاب نفس راحتی کشید ... سیاوش در آینه به او زل زد و با شیطنت پرسید :

    کلک! دیروز کجا سرت گرم شده بود که سر قرارت با آنیتا نرفتی ؟! طفلی دیشب خیلی پکر بود .

    شهاب نگاهش را از آینه گرفت و جواب داد :

    مهم نیست ... خودم براش توضیح می دم .. تو هم زودتر کارت رو تموم کن که من خیلی عجله دارم

    بعد چشمهایش را بست و گوشش را به شنیدن صدای برخورد قیچی و شانه دعوت کرد .

    سیاوش با تمام شدن کارش پیش بند را باز کرد و گفت :

    مبارک باشه !

    شهاب از تماشای چهره جدیدش شوکه شده بود دستی به موهایش کشید و جواب داد :

    دستت درد نکنه پسر... درست همون چیزی که می خواستم .. شیک و سنگین .. الحق تو کارت خبره ای که مرادیان برای برنامه هاش تو رو انتخاب کرده !

    سیاوش بادی به غبغب انداخت و گفت :

    ما اینیم دیگه پس چی فکر کردی!

    شهاب دستمزد سیاوش را جلوی پیشخوان گذاشت . با سیاوش خداحافظی کرد و از سالن بیرون آمد .

    هنوز چند قدمی نرفته بود که گوشی همراهش زنگ خورد با نگاه به صفحه نمایش آن دید که چهره خندان آنیتا بر رویش ظاهر شده است .

    صدای پرشور و هیجان آنیتا به گوشش رسید که گفت :

    - الو شهاب جان سلام .

    – شهاب سرد و بی روح جواب داد :

    - سلام .

    آنیتا که ازلحن کلام او یکه خورده بود گفت :

    - شهاب جان حالت خوبه ؟
    - خوبم .
    آنیتا من من کنان پرسید :

    چیزی شده شهاب جان ؟ اتفاق بدی افتاده که با من این طوری حرف می زنی ؟ هان؟ از من ناراحتی ؟ شهاب جان چرا جوابمو نمی دی ؟

    شهاب به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد .. روی صندلی نشست و گوشی را در دستانش جابه جا کرد و جواب داد :

    آنیتا باید ببینمت .

    آنیتا ذوق زده گفت : باشه حتما !

    شهاب : - تو الان کجایی ؟ برنامه خاصی که نداری ؟

    - شهاب جان من الان طبق معمول هرروز این ساعت مزون لباس هستم در ضمن چه برنامه ای مهم تر از دیدن تو .راستی شهاب جان بیا ببین تیزرها و پوسترهات چی شده ؟ فوق العاده است .

    شهاب بی اعتنا به هیجان او جواب داد :

    خیلی خب .. همونجا بمون تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت بعدش میخوام ببرمت جایی که تا حالا فکر نمی کنم رفته باشی .

    آنیتا با خوشحالی فریاد کشید :

    هورا هورا ! شهاب جان برام سورپریز داری ؟ من از همین لحظه برای اومدن تو ثانیه شماری می کنم !

    شهاب با جدیت گفت :

    پس فعلا بای .

    بعد با خود گفت :

    آنیتا عجب دختریه ! من با این که با هاش سرد برخورد کردم اما اون شهاب جان شهاب جان از دهنش نمی افتاد . ناگهان احساس کرد تمام کردن این حادثه چندان هم آسان نخواهد بود .

    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,07,17 در ساعت ساعت : 16:10 دلیل: تنظیم فونت


  3. Top | #13

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    در همین لحظه اتوبوس تندرو رسید و شهاب سوار شد .. در بین راه فکر کرد چطور می تواند آنیتا را درجریان مسئله قرار دهد که هر چه سریعتر ختم به خیر شود .

    به ایستگاه آخر نزدیک شد . شهاب پیاده شد و برای رسیدن به مزون به راه افتاد ..

    با تماشای عمارت های مجلل و با شکوه بین راه به یادش آمد که آن روزهای نخست چقدر از این منطقه خوشش می آمد .

    جایی که حکایت از ساکنان مرفه و ثروتمند دارد .. نه اینکه او بچه فقیری باشد که چشمش با این زرق و برق بدرخشد نه ... هرگز ... شهاب تا به امروز با بهترین و بیشترین امکانات به تعبیر مخصوص نازپروده ها لای پر قو بزرگ شده بود ... ذوقی که او داشت چیزی فراتر از ثروت بود ... آمیختگی مکنت و فرهنگ که محصول آن شده بود رفتار تقلیدی از فرهنگ اروپایی ... بریز و بپاش . .. بی خیال دنیا .. و یک کلام عشق و حال .. روابط باز ...



    اما .. حالا دیگر این نوع زندگی برایش جاذبه نداشت ...

    تنفس در هوای به ظاهر پاک آن جا در ریه های او حالت خفگی را در او ایجاد کرد .. از این مکان به اندازه تمام دنیا نفرت داشت .

    خود را رو به روی ساختمان مزون دید وارد شد و با آسانسور به طبقه چهارم حرکت کرد .

    موسیقی ملایم ذهن آشفته اش را نوازش داد .. آسانسور از حرکت ایستاد و شهاب به سمت در اتاق کناری رفت و زنگ را بی وقفه به صدا در آورد .

    مرد جوانی در را باز کرد ... جمعیت زیادی را دید که در هر اتاق مشغول کاری هستند در یک اتاق چند زن ومرد

    را دید که پشت رایانه نشسته اند و کارهای گرافیکی عکسها و تیزر ها را انجام می دهند .

    عده ای دیگر در سالن پایین در فضای آراسته با پرده ها و مجسمه های هنری مشغول عکسبرداری و فیلمبرداری از مدلهای دختر و پسر بودند و در اتاق دیگر آموزش ویژه برای مبتدیان ورود به صحنه مد ..آموزشهایی نظیر راه رفتن ایستادن خندیدن و ژست گرفتن جلوی دوربین و بالاخره اتاق مخصوص آنیتاجایی که فقط افراد مهم و سرشناس گروه اجازه ورود به آن را داشتند .

    اتاق آنیتا تمام امکانات سایر اتاقها را یک جا داشت .

    در زد و وارد شد هنوز در را پشت سرش نبسته بود که آنیتا را در لباس نیمه عریان و آرایش تند در برابر دوربینهای عکسبرداری دید و بعد هوتن رقیب کاری خودش را دید که برای گرفتن عکس با آنیتا در کنار او قرار گرفت .. کم کم دور آنها شلوغ شد طوری که آنیتا دیده نمی شد و فقط فلاش دوربینها بود و صدای خنده و هیجان عکاسان و فیلمبرداران به گوشش رسید که از نمایشی که آنیتا برایشان زنده اجرا می کرد کمال استفاده را می بردند .

    با دیدن این صحنه نفس شهاب در سینه حبس شد به زحمت توانست خود راکنترل کند . به دیوار تکیه داد و سرش را پایین انداخت با دست محکم بر روی پیشانیش کوبید .

    با درونی پر تلاطم اما ظاهری آرام از اتاق خارج شد .

    با خود فکر می کرد که چطور به این نقطه رسید ؟ چی شد که اون اینجا ایستاده و پشت این در دختری که روزی سادگی و بی شیله پیله بودنش اونو به خودش جذب کرده حالا داره با نمایش مسخره اش فاتحه عشقشون رو می خونه ؟! آیا من همون شهابم که بهار بهم یاد داد با رفتارم با کارام تربیت خانوادگیم رو زیر سوال نبرم ؟ مسلما با این انتخابم نه دیگه من اون شهاب دوست داشتنی بهار هستم ..نه بهار حامی من ...

    در همین افکار بود که صدای آنیتا رشته خیالاتش را گسست و گفت :

    شهاب جان ! من آماه ام بریم .

    شهاب سرش را بالا گرفت .. او را دید که با همان دکلته بافتنی بنفش با موهای فر خورده درشت و باز روی شانه اش در مقابل او ایستاده است شهاب هنوز در شوک پوشش بی قید آنی بود که آنیتا با ذوق به سمتش دوید و گفت :

    اوه شهاب جان! چه قدر عوض شدی ! این مدل خیلی بهت اومده دستور پاپا بوده نه ؟

    شهاب بی توجه به سوال او نگاهی به سر تا پای برهنه او انداخت و با عصبانیت گفت :

    تو با این سر و وضع می خوای بیای بیرون ؟ مثل این که یادت رفته کجا داری زندگی میکنی ؟ فقط اینجا مزون مد شماست ! کوچه و خیابان شهر که قرار نیست محل جولان خانم باشه! برو زودتر لباست رو عوض کن

    بعد رو از او گرفت و با دلسوزی ناگهانی ادامه داد :

    در ضمن هوای بیرون خیلی سرده فکر نمی کنم چیزی از مدل شهر کم بشه اگه امروز رو با تیپ ساده و پوشیده بیرون بیاد!

    آنیتا چیزی نگفت و با دلخوری به سمت اتاقش رفت اما وقتی برگشت همان طوری شده بود که شهاب برای اولین بار در دفترکارش دیده بود .

    پالتو کرم رنگی که روی زانویش را پوشانده بود .جین مارک دار قهوه ای سوخته اش در پاهای باریک و خوش تراشش به خوبی نمایان بود و شال بلند و ضخیمی که دور سرش به زیبایی پیچیده بود همه در نظر شهاب پسندیده آمد .

    آنیتا کیفش را با روی دست انداخت و با نازگفت :

    حالا دیگه می تونیم بریم شهاب جان ؟ و دستش را بطرف دستگیره در دراز کرد که شهاب دستش را جلوی در گرفت و جعبه دستمال کاغذی را با دست دیگر به او نشان داد وگفت :

    صورتت رو فراموش کردی !

    آنیتا به شهاب نگاه کرد و برق جدیدی را در چشمانش دید که تا کنون ندیده بود اما حس خوبی را به او می داد ..پس دستمال را بی چون و چرا روی لبها و چشمانش گذاشت تا هم آتش شعله ور در نگاه شهاب را خاموش کند هم محل زل زدن مردم نباشد .

    شهاب جعبه را روی میز گذاشت وبا نگاهی دوباره به تیپ آنی با لبخندی از فرمانبریش تشکر کرد زیرلب گفت : حالا راحت تر می تونم باهات همقدم بشم و از در بیرون رفتند . آنیتا سرش را اطراف کوچه چرخاند و با تعجب پرسید : پس ماشینت کو شهاب جان ! شهاب دست آنیتا را کشید و جواب داد : امروز از ماشین خبری نیست ... پیاده گز می کنیم ...

    برای اولین بار بود که هردو ساده اما آراسته در خیابانهای شهر بدون جلب توجه قدم می زدند . شهاب فرصت می خواست تا مسایل پیش آمده را حلاجی کند ... شهاب کنار آنیتا بود و او را نمی دید .... روزهای قبل را مثل فیلمی سریع جلو می زد و در فکر روزهای بعد با آنیتا و یا حتی بدون آنیتا بود .....

    آنیتا غافلگیرانه حضورش را به رخ ذهنش کشاند :

    هنوز نمی خوای بگی قراره کجا بریم ؟

    شهاب نگاهی به او کرد و گفت : چیه ؟ نکنه از پیاده روی خسته شدی ؟ اگه این طوره بقیه مسیر رو با تاکسی می ریم !

    در همین موقع تاکسی بوق زنان از کنارشان گذشت و کمی جلوتر ایستاد شهاب چشمکی زد و با ذوق ادامه داد:

    بپر بریم سوار شیم که خدا برات خواسته و هر دو سوار شدند

    ادامه دارد

    </H2>
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,07,18 در ساعت ساعت : 16:29 دلیل: تنظیم فونت


  4. Top | #14

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    روز سه شنبه رسیده بود و حال و هوایی عجیبی به احسان دست داده بود اما جنس این بی قراری متفاوت بود .. گویی که دنبال پناهگاهی برای آرامش و امنیت می گشت . ساکش را برداشت و این بار کوله بار سفرش را به تنهایی آماده کرد . قبل از جسمش روح سرکش و آواره اش به سمت قبله حاجات پر کشیده بود . از پری خداحافظی کرد و به سراغ بهار رفت تا با او وداع کند .

    دستش را روی صورت نرم بهار کشید و آرام نوازش کرد خیره در چشمان بسته او شد تمام لحظه های خوش زندگی اش را مدیون وجود بهار می دانست اما اکنون او در بستر بابودن و نبودن مبارزه می کرد ...باور نمی کرد که این اتفاق برای همسر عزیز او افتاده باشد ....با تاسف سرش را تکان داد و لبش را گزید ....

    بالای سر بهار ایستاد کلاه را از سرش کمی عقب کشید... طره موهای لطیفش را نوازش کرد و گفت : بهار خانم ..نمی خوای بیدار شی !؟ ..تو که تنبل نبودی خانمم ؟!؟ ..پاشو ..ببین طه کوچولومون به دنیا اومده ... اشک لغزنده از روی صورت احسان به گونه بهار افتاد .. رد آن را به نرمی پاک کرد صورتش خنک بود ..خنکتر از قبل .. نگاهش به چهره بهار خورد زبان به اعتراض گشود :

    آخه ..بی انصاف ... نمیگی دل من طاقت دیدن تو رو با این وضع نداره ؟؟ .. مگه نمی دونی اگه یه روز نبوسمت افسرده میشم حالا یه روز و نیم گذشته و من با این لوله هایی که از تو دهان و بینی ات رد شده چطور طلبم رو از ات بگیرم ؟؟! .. پاشو بهار .. من طلبم رو می خوام ؟!

    و احسان در جواب فقط سکوت شنید ... سرش را غمگین پایین گرفت و روی سینه پر تپش بهار گذاشت .. انگار می خواست با همین ضربان منظم پاسخ آرامش بخش خود را بگیرد .. وواقعا هم آرام شد ... نفسی تازه کرد و بلند شد .. دست بهار را دردست گرفت و اندکی فشار داد و زمزمه وار گفت :

    خانمم .. با اجازت .. من دارم میرم زیارت .. دلم می خواد وقتی بر گشتم حاجتمو گرفته باشم و تو از این تخت و این اتاق به سلامت بیرون اومده باشی .. باشه عزیزم .. خم شد و پیشانی بهار را طولانی بوسید ... داشت از تخت دور می شد که برگشت با نگاهی شیطنت بار گفت :
    این بار آخری باشه که این جوری با شوهرت برخورد می کنی ... نه استقبال دلگرمی .. نه بدرقه دم دری همراه با ملحقاتی .. همه اینا رو میذارم وقتی بهوش اومدی دوبله سوبله باهات حساب می کنم ...
    احسان بود دیگر .. کاریش نمی شد کرد .. در این زمینه پرتوقع بود و کوچکترین اهمال کاری بهار را نمی پذیرفت حتی حالا که در بستر افتاده است ..
    احسان به سمت ترمینال حرکت کرد .
    در طول مسیر از بیابانهای خشک و بی آب و علف گذر میکرد او مناظر را می دید اما چیزی در ذهنش ثبت نمی شد. سکوت جاده او را به یاد خاطره اولین سفرش با بهار انداخت . آن زمان که دانشجو بود و شوق دستیابی به رویاها و آرمانهایش او را در راه مشخصی هدایت می کرد .
    احسان از دانشجویان ممتاز دانشکده علوم پایه بود که به دلیل گرایشات خاص به یکی از تشکلهای دانشجویی پیوست .. پس از پایان امتحانات لیست اسامی پذیرفته شدگان در قرعه کشی برای اعزام به حج اعلام شد و مسئولیت این کار را هم به انجمنی که احسان مسئولش بود واگذار کردند .
    تمامی افرادی که باید ثبت نام می کردند برای تکمیل پرونده سراغ انجمن رفته بودند .. لیست تکمیل شده بود غیر از یک نفر... احسان چند روزی صبر کرد تا شاید اقدامی صورت گیرد اما خبری نشد ...
    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 16:10


  5. Top | #15

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    ترسم از دست تو بوده ...برای خواستن عشقم .. نیاد اون روزی که دیره ... نیــــــــــــــــــــــا د
    که من دلسرد بشم ازتو ..... دیگه آرزوم نباشه که بمونیم همیشه باهم
    ----------------------------
    احسان همین طور که اسامی اعزامیها را در دست داشت به سمت آموزش گروه انسانی رفت .. با مطرح کردن موضوع آقای کاشفی برنامه کلاسی را در اختیار او گذاشت ... هنوز نیم ساعتی به پایان کلاس باقی مانده بود که احسان پشت در کلاس قرار گرفت و در زد ..
    با باز شدن در نفس راحتی کشید و به انگلیسی با استاد صحبت کرد .. استاد جلالی که با او رابطه خوبی داشت لبخندی بر لب نشاند و گفت :
    خیلی خب آقای آشتیانی ... راحت باش .. بگو ببینم تو ساعت تدریس من با کی کار داری ؟ !
    بچه ها که هنوز در شوک تسلط کامل این جوان به زبان بودند با چشمان گشاد و دهانی باز او را در سکوت تماشا می کردند ... احسان دوباره نگاهی به لیست انداخت و جواب داد : استاد من .. با عرض معذرت با خانم ... بهار نادری کار داشتم ...
    استاد نگاهش را به او دوخت و با رضایت اعلام کرد : برو خدا را شکر کن که با شاگرد خوب کلاسم کار داشتی وگرنه محال ممکن بود که بذارم از ساعت کلاسیم این جور استفاده بشه ..
    بعد سرش را به طرف بهار برگرداند و گفت : خانم نادری .. از نظر من شما می تونید از کلاس برید ..بعد از کلاس توی دفترم هستم اگه اشکالی داشتی من در خدمتم و با دست بهار را به بیرون دعوت کرد ..بفرمایید خانم ..
    بهار آب دهانش را با استرس فرو داد و از جا بلند شد ... با خودش فکر می کرد این پسر ممکن است با من چه کاری داشته باشد ... احسان باز عذر خواهی کرد و بیرون از کلاس منتظر ایستاد ...
    همین طور که بهار به او نزدیک میشد ...احسان احساس خفگی می کرد ... نه اینکه احسان ندید بدید باشد نه به لطف اهتمام بچه های علوم پایه او انواع و اقسام مدلها و رنگها و تیپها را دیده بود ... اما این دختر طور دیگری بود .. مانتو کوتاهش براندام خوش فرمش زیادی او را باربی و عروسکی کرده بود .. بهار کنارش رسید و پرسید :
    با بنده امری داشتین ؟
    احسان برای تمرکز نه برای نگاه نکردن به چهره او سرش را روی برگه ها انداخت و جواب داد : بله .. راستش اسم شما جز اسامی اعزامی به عمره دانشجویی هست .. مهلت ثبت نام داره تموم میشه اما خبری از شما نشد این شد که شخصا اومدم که هم نوید این خبر خوش رو بهتون بدم و هم اینکه بریم برای مراحل بعدی ثبت نام ! بهار متعجب پرسید : اسم من در اومده ؟ بعد لرزش خفیفی به شانه هایش داد و گفت : اما من که ثبت نام نکرده بودم ؟؟!
    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 16:11 دلیل: غلط املایی


  6. Top | #16

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض

    احسان سرش را از روی برگه ها بالا اورد و گفت : خب پس به خاطر همین بوده که تا حالا شما اقدام نکرده بودین ..درهرصورت خدمت رسیدم که هم نوید این خبر خوش را بهتون بدم و بعدشم بریم برای تایید ثبت نام !
    بهار من من کنان جواب داد : ولی آقای ..
    - آشتیانی هستم ..
    - بله ..آقای آشتیانی .. ولی من تمایلی به این سفر ندارم .!
    احسان با ابروهای گره خورده پرسید : چی ؟ آخه برای چی ؟
    بهار کلافه نفسش را فوت کرد و محکم جواب داد : به دلایلی ...که نیازی نمی بینم برای شما توضیح بدم ! و روی پاشنه پا چرخید و از احسان دور شد .. هنوز چند قدمی نرفته بود که احسان صدا زد : خانم نادری ... صبر کنین ..دارید زود تصمیم می گیرید ... این یه سفر معمولی نیست ... خیلیها هستن که دوست دارن موقعیت الان شما رو داشتن و این سفر رو تجربه می کردند ..
    بهار با حرص به سمت او برگشت و به تندی گفت : پس شما هم بهتره جای من برید از همون خیلیا ثبت نام کنید چون من دیگه حوصله این بحث بی فایده رو ندارم ...و این بار با قدمهای بلند خودش را به پشت در کلاس رساند و با خالی کردن یکباره نفسش بر اعصابش مسلط شد و وارد کلاس شد ...
    احسان در بهت رفتن او را تماشا می کرد ... برایش عجیب بود ..طی این چند سالی که مسئولیت اعزام بچه ها را به عهده داشت تا به حال به موردی برخورد نکرده بود که تمایلی به این سفر نورانی نداشته باشد .. دلش می خواست از رازهای پنهان این دختر پرده بردارد ... با خود گفت آخه چطور ممکنه یه مسلمون دلش نخواد بره حج .. نکنه اصلا مسلمون نیست ... نه نه ..هنوز برای قضاوت زوده ...
    در دلش میل شدیدی به پیگیری ماجرا احساس می کرد اما وظیفه اش به او یادآور می شد که تو فقط باید دعوت کنی و پذیرش با مدعو است اما در مورد بهار بهانه هایش را نمی توانست سرپوش بگذارد .. پس تصمیمش را قطعی کرد که این پایان راه برای او نیست .... ذهنش درگیر شده بود که چرا بهار نمی خواست عمره برود انهم به سبک و سیاق دانشجویی ... چه اتفاقات شیرینی که در طول این سفر برایشان رخ نمی داد و بهار می خواست بی هیچ دلیلی خود را از آن محروم کند ... نه ... احسان محال ممکن بود در این مورد سکوت کند ...پس بهتر دید موضوع را با خانواده بهار در میان بگذارد .. چرا که این طور که بهار بی منطق برخورد کرده بود نمی توانست از طریق او به نتیجه برسد ... شاید در خانواده اش مشکلی باشد ... احسان حتی پیش خود فرض کرد بنا به وجود مسایل مالی خودش از جیب مبارکش مقدمات سفر را برای بهار فراهم کند تا مبادا به این دلیل او سر باز زده باشد ...
    آدرس در دست جلو در خانه بهار از ماشین پیاده شد ... از آنجا که احسان دانشجوی شناخته شده به آداب و رفتار پسندیده بود و نیت خیری هم در سر داشت یکی یکی موانع از سر راهش برداشته می شد ... مثل همین گرفتن نشانی منزل بهار از دانشگاه ... اول می خواست تلفنی مسئله را مطرح کند اما بعد حدس زد شاید این دلایل را نشود پشت تلفن و برای یک غریبه تعریف کرد ...
    با تردید زنگ خانه را زد ..هنوز شک داشت که کار درستی می کند یا خیر ..
    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 16:12


  7. Top | #17

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    همین که می خواست زنگ را بزند خانم جوان لاغر اندامی حدودا سی و اندی ساله مانتو پوش از خانه بیرون آمد .. احسان پرسید : ببخشید خانم نادری ؟
    زن سبد خریدی را که همراه داشت جلو در گذاشت و جواب داد : تو این ساختمون چند تا نادری زندگی می کنه ..شما با کدومشون کار دارین ؟
    - من می خواستم با پدر یا مادر خانم بهار نادری صحبت کنم .
    مینا در حالی که دوباره به خانه بر می گشت گفت : بله .. چند لحظه تشریف داشته باشین ..
    احسان زیر لب تشکری کرد و منتظر ایستاد ..
    پری با هول و اضطراب جلو در آمد و پرسید : بله .. بفرمایین .. من مادر بهارم ... مینا هم کنار مادرش ماند تا از موضوع باخبر شود ..
    احسان با متانت سرش را پایین انداخت و سلام کرد
    - ببخشید من از طرف دانشگاه دختر خانمتون مزاحم شدم
    - پری گوشه چادرش را محکمتر گرفت و با التماس پرسید : آقا برای دخترم اتفاق بدی افتاده ؟
    احسان مسلط و با آرامش جواب داد : نه نه ... اصلا جای نگرانی نیست ... راستش من حامل پیام خوشی برای شما و خانواده محترمتون هستم ... خانم بهار نادری امسال از طرف دانشگاه به عمره دانشجویی اعزام می شند ..
    پری نفس راحتی کشید و با تکیه به چارچوب در گفت : ممنون آقا ... همیشه خوش خبر باشین ..
    مینا هم که خیالش آسوده شده بود رو به پری گفت : پس من دیگه میرم مامان ...
    - برو به سلامت دخترم ..
    احسان که اصل مطلب را هنوز نگفته بود رشته کلام را به دست گرفت و ادامه داد :
    اما خانم بهار از این موضوع استقبال نکردند و گویا تمایلی به این سفر ندارن..
    پری زمزمه کرد : نه بهار ! دیگه بسه ! تا کی می خوای به این کارت ادامه بدی !
    احسان هاج وواج پرسید :
    ببخشید خانم چیزی گفتین ؟
    پری که حضور احسان را ندید گرفته بود به خود آمد و جواب داد :
    قصه اش مفصله ..پسرم ..
    احسان هم که دنبال همین موقعیت بود گفت :
    منم به خاطر همین اومدم اینجا تا بدونم چه دلیلی باعث شده که خانم نادری نخواند با کاروان همراه بشن ..البته اگه حمل بر بی ادبی و دخالت بنده نشده باشه !
    پری از جلو در کنار رفت و گفت : پس بفرمایین داخل ..تا براتون تعریف کنم .... احساسم میگم میشه به شما اعتماد کرد ... شاید خیریتی تو این بوده که شما باید پیگیر این موضوع می شدید .. نمی دونم شایدم شما واسطه ای باشین برای نجات دخترم !
    احسان که دیگر کاملا گیج شده بود پرسید : نجات ؟ نجات از چی یا کی ؟ و با هجوم افکار وارد شده به ذهنش بی اختیار برای حل این معما پشت سر پری وارد خانه شد ..
    پری او را برای نشستن به مبلمان دعوت کرد و خودش به آشپزخانه رفت .. احسان نگاهی به اطراف خانه انداخت .. سالن با چیدمان ساده اما شیک تزیین شده بود ... نگاه او ناخوداگاه به سمت قاب عکس خانوادگی آنها افتاد که بالای شومینه قرار داشت ... یک عکس دسته جمعی که پنج دختر دورتا دور پری خانم نشسته بودند و تنها یک پسر بالای سر او ایستاده بود ... احساس کرد صمیمیت خاصی بین آنها موج می زند ... اما در میان آنها نگاهش روی لبخند شیرین دختری قفل شد که اکنون پرده از راز او برداشته می شد ...
    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 16:13


  8. Top | #18

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته
    نکن گلایه از فلک این کار سرنوشته
    -----------------------------------
    احسان با تعارف پری که استکان چای را به سمتش گرفته بود نگاه از قاب عکس گرفت و تشکر کرد .. مقداری از چای را نوشید که پری شروع کرد :
    موضوع برمی گرده به چند سال قبل .. راستش بهار تو تمام سالهای تحصیلش دختر زرنگ و کوشایی بود ..از اول دبستان تا پیش دانشگاهی همیشه رتبه یک مدرسه بود ... یه دختر شاد و سرزنده که تنها تفریحش درس خوندن و مطالعه بود .. تا اینکه نوبت به کنکور شد ... نتایج که اعلام شد فهمیدیم که بهار رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه کاشان روزانه قبول شده .. خیلی خوشحال شد چون هم به رشته اش علاقه داشت هم می تونست شهری رو بره که خواهرش ازاش کلی خاطره براش تعریف کرده بود ..آخه دختر سوم آیدا فوق دیپلم رشته کودکیاری رو تو دانشکده شهید رجایی همین شهر گرفته بود و هر بار که از اونجا میومد کلی با شوق و ذوق از دوران دانشجویی و همخونه هاشو و استقلالی که اونجا دارن برای خواهراش تعریف می کرد ... حالا که موقعیت این جوری پیش اومده بود بهارم بیشتر ترغیب شد که این دوران را تجربه کنه .. اما من ته دلم نگران بودم ..احساس می کردم بهار دختر ته تغاری من نمی تونه از پس این شرایط بربیاد .. بهار حساس و زودرنج من کجا و تحمل غربت و دلتنگی ما کجا ؟ اینکه آیدا تونسته بود اون محیط را تحمل کنه مربوط میشد به شخصیت خودساخته و قوی اون که از بچگی دوست داشت روپای خودش واسته و تنهایی گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه ..اما بهار چی ؟ حس مادرانه ام زودتر بهم تلقین کرده بود که بهار نمی تونه چهار سال از خونواده اش دور باشه هرچند به خاطر رسیدن به هدفش ...یعنی ادامه تحصیل .. خلاصه
    از ما گفتن و از بهار نشنیده گرفتن ...جوابش هربار همین بود : چطور آیدا تونست طاقت بیاره منم می تونم و بایدم قبول کنم ...
    بالاخره تو همون دانشگاه ثبت نام ترم جدید رو کرد و بهار هم شد دانشجو ... هنوز یه هفته از رفتنش نگذشته بود که دیدم بهار اوضاع روحیش خوب نیست .. با اینکه دوهفته یه بار پنچشنبه ها به خونه بر می گشت اما تو طول روزای هفته که اونجا بود هربار که باهاش تماس می گرفتم باید صدای بغض و گریه اش را از پشت تلفن می شنیدم .. جوری شده بود که بعضی وقتا قید خبر گرفتن ازاش رو می زدیم ازبس مدام ناله و غصه تو صداش می نشست .. وقتی هم اینجا بود دایم استرس برگشتن رو داشت ...نه اینجا بهش خوش می گذشت نه اونجا ... کم کم خورد و خوراکش کم شد ... رنگ پریده و افسرده شده بود ..این شد که از همون ترم اول افتاد دنبال کارای انتقالیش ..
    گویا مسئول دانشگاه بهش گفته بود اگه معدلت بالای هفده باشه شرایطت برای مهمانی راحتتر میشه ... اونهم موقع امتحانات که شد دلشوره و اضطراب رو کنار گذاشت و با انگیزه برگشت معدلش رو هفده و نیم کرد ... ترم دوم شد و دوباره ثبت نام و روز از نو ... بازم پیگیر انتقالی یا حداقل مهمانی شد .. این ترم که هوای کاشان به شدن گرم و خشک شده بود و بهارم که اصلا تحمل گرما رو نداشت با عذاب و شکنجه براش تموم شد .
    .اما شدت فشار روحیش بیشتر از سابق شد طوری که مجبور شدیم برای اینکه امتحانات پایان ترم رو خراب نکنه خواهر دیگه اش صحرا رو که دیپلم تجربی داشت و برای کنکور درس می خوند همراهش به خوابگاه بفرستیم ... اون ترم هم معدل بهار هفده شد .. حالا منتظر جواب انتقالی بود ..اینقدر امید داشت که ذره ای احساس این رو نداشت که شاید مجبور بشه دوباره به همون دانشگاه بره ... اما نشد ... دیگه اوضاع روحی بهار به کل بهم ریخته بود .. ماهم ناچار شدیم برای ترم پاییز براش از دانشگاه مبدا مرخصی تحصیلی بگیریم ... تو این مدت اونو پیش انواع و اقسام دکترا بردیم ... متخصص مغز و اعصاب ..روانپزشک .. مشاوره .. که نتیجه اش تجویز یه سری قرص های آرامش بخش بود که بهار رو به بی حالی و خواب آلودی می کشوند ... وقتی مدت مرخصی اش تموم شد و از دانشگاهش نامه اومد که باید وضعیتش رو مشخص کنه تصمیمش رو گرفت که انصراف بده .. اولش با هاش مخالفت کردیم .... گفتیم زود داری تسلیم میشی .. اما با دیدن حال وروزش اصرار رو جایز ندیدیم و راضی شدیم ... بعد از اون وقتی دوستای خوابگاهش بهش زنگ می زدند می دیدیم که بهار حالا هم که پیش ماست بازم صداش بغض دار می شه و نمی تونست با اونا هم درست صحبت کنه .. بمیرم بچه ام تفریح مورد علاقه اش رو بی خود و بی اساس از دست داده بود ... و از این وضعیت اصلا راضی نبود ..
    تا اینکه بعد از یه مدت کوتاهی به صورت کاملا اتفاقی دیدیم بهار عوض شده ... باهاش که حرف زدیم فهمیدیم قصد داره دوباره کنکور شرکت کنه .. اما به علت انصرافش یه سال از آزمون محروم شد ولی سال بعدش تونست همون رشته مورد علاقه اش یعنی زبان انگلیسی رو تو همین دانشگاه شما قبول بشه ...دیگه استرساش تموم شده بود و با اراده مشغول تحصیل بود اما هنوز یه اثر از اون روزا روی روانو رفتارش به جا مونده که از بین نرفته ...
    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 16:14


  9. Top | #19

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    اگر روزی رسد دستم به دامانت
    ولی بی لطف و با احســـــــــانت چگونه ؟؟؟؟
    ----------------------------------------------
    احسان استکان گالش دار را روی میز گذاشت و پرسید : چه اثری ؟
    پری تکیه اش را به مبل داد و جواب داد :
    بهار بعد از اون ماجرا دیگه پاشو از شهر بیرون نگذاشت ... شاید باورتون نشه اگه بگم دخترم پنج ساله که حاضر نشده حتی یه مسافرت یه روزه هم بره ... مسافرت که چه عرض کنم اصلا تحمل اینکه یه شب جایی دیگر غیر از خونه خودمون بمونه رو نداره ... همین چند وقت پیش خواهر بزرگترش مینا با خانواده شوهرش می خواستن برن شمال .. گفتم موقعیت خوبیه که بهارم همراهشون باشه تا هم تجدید روحیه کنه و هم شاید عادتش از سرش بیفته ... با هزار جور مکافات راهیش کردیم رفت اما نمی دونم اونجا چه به روز خودش و خواهرش آورده بود که بنده های خدا را مجبور کرده بود اونو برگردوند ... با رویه ای که بهار پیش گرفته بود هر روز وابستگی اش بیشتر می شد ...
    وقتی ازش علتش رو می پرسی دوباره ناخوداگاه بغض می کنه و میگه وقتی از اصفهان بیرون میرم دلم خیلی می گیره .. اصلا مسافرت منو یاد دوران غربت و تنهایی تو کاشان میندازه ..اینکه از شماها دور بودم ... مجبور بودم خودم تنهایی همه کارام رو انجام بدم ... مریض که می شدم کسی نبود که مثل شماها برام دل بسوزونه حتی یه سوپ ساده درست کنه ... همه اینا یعنی زجر بکشی و تحمل کنی اما من نمی خواستم ... یعنی نمی تونستم ....
    وقتی می فهمم دوباره قراره جایی منو بفرستین تمام اون خاطرات عذاب آور جلو چشمم زنده میشه و استرس شدید می گیرم طوری که نه می تونم چیزی بخورم.. نه چیزی بگم ... و یا بخوابم .. من نمی خوام پامو از این شهر بیرون بذارم ..
    پری پولکی نارگیلی را از قندان برداشت و در دهانش گذاشت .... انگار تکرار این حرفها چندان به مزاج خودش هم خوشایند نبود .. طعم تلخ دلهره برای آینده پیش روی دخترش !
    احسان که در سکوت با دقت به حرفهای پری گوش می داد گفت :

    پس بهمین دلیل از این سفر استقبال نکرد !!!!!

    بعد رو به پری گفت :

    اما خانم نادری شما بهتر می دونید این سفر با بقیه سفرا خیلی فرق داره اونجا که ما داریم میریم محل امن وآرامشه ... جایی که دلهای بیقراری رو به قرار برگردونده .....اصلا آقای نادری این اجازه رو به دختر خانمشون می دند ؟ پری با هجوم یکباره گذشته به ذهنش سرش را زیر انداخت و زیر لب جواب داد : همسرمن فوت شدند ..

    احسان که انتظار این پاسخ را نداشت با دلجویی پرسید :

    منو ببخشید ... قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم .... و بعد برای اینکه جو غمگین را عوض کند پرسید :

    خود شما چی ؟ راضی هستید بهار خانم با کاروان همراه بشند ؟!؟

    پری سرش را بلند کرد و صریح و قاطع جواب داد :

    راضی ؟! من از خدامه که دخترم به حج مشرف بشه . فکر می کنم تنها راه درمان بهارم همین باشه ... اگه بخواد به همین رویه ادامه بده نمی تونه از پس زندگی آینده و مشکلاتش بربیاد ... بهار باید مقاوم بشه تا بتونه مسئولیتهای مهم بعدیش را به عهده بگیره .. اما اگه این جور ضعیف و شکننده برخورد کنه نمی تونه بعدها برای همسرشم سنگ صبور باشه ... اون باید قبول کنه قراره بالاخره یه روز از من و خونواده اش جدابشه بره دنبال سرنوشت خودش ... قراره همسر بشه ..مادر بشه .. پری با ذوق و هیجان می گفت که برای دیدن آن روزگار لحظه شماری می کند ..

    احسان با شنیدن حرفهای آخر مادر بهار یاد آرزوهایی افتاد که مادر خودش برایش داشت ... چه قدر خوب می شد اگر این مادر به آرزوی خود می رسید ..

    پس با فکری که درسر داشت از جا بلند شد و مصمم گفت :

    اگه شما بتونید رضایت بهار خانم رو جلب کنین منم حاضرم شرایط سفر رو جوری ترتیب بدم که ایشون آرامش داشته باشند .. حتی خودم مسئولیت همه چیزو قبول می کنم ... شما فقط راضیشون کنید ما بقی با خدا و وساطت بنده خدا !

    پری که دلیل این همه اصرار و اشتیاق را نمی فهمید با تحیر پرسید :

    چرا شما این کارو می کنید ؟؟

    احسان سریع خودش را جمع وجور کرد و جواب داد :

    از شانس خوب خانم نادری بعد از چند سالی که مسئولیت ثبت نام دانشجو ها را به عهده داشتم امسال قسمتم شده منم همراهشون اعزام بشم ... تو همچین شرایطی مسئولیتم سنگین تر شده .. چرا که به عنوان مسئول اعزام دانشجویان وظیفه دارم اسباب راحتی اونها رو فراهم کنم .و هم به اعمال خودم برسم ... امیدوارم که بتونم ازپس هردوش به شایستگی بربیام ... در ضمن باور دارم که این سفر یه دعوته از طرف خدا.. پس نباید به راحتی این دعوت مهم رو رد کرد .

    پری به ظاهر با توجیح احسان قانع شد و سری تکان داد و گفت :

    باشه پسرم ! ... خدا تو را برای خانوده ات نگه داره ... ان شاء الله قسمت و روزی بهار منم بشه.

    بعد احسان از پری خواست که راجع به این ملاقات با بهار حرفی نزند .. موقع خداحافظی پری تازه یادش آمده بود باید از اسم و رسم این جوان بپرسد ... در قاموس او بود که همونطور که اطلاعات می دهی باید اطلاعات هم تحویل بدهی ... کفه ترازوی دانسته ها همیشه باید برابر باشد ...

    ادامه دارد


  10. Top | #20

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    402
    میانگین پست در روز
    0.39
    محل سکونت
    جایی که عشق با
    تشکر از کاربر
    2,985
    تشکر شده 10,941 در 458 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض سهم ما حسرت نیست ( براساس ماجرای واقعی )

    این پست رو در شرایطی می نوشتم که صدای دف زدن دختر همسایه کناریم که به وضوح ناشیانه و فالش می زد شدیدآ روی اعصابم بود ...
    -----------------------------
    احسان روزهای بعد جدی تر از قبل پیگیر ماجرا شد .. طوری که مجبور شده بود روزهایی را هم که کلاس نداشت برای مطرح کردن موضوع به دانشگاه برود و بهار را ببیند ...
    آن روزها دانشکده علوم انسانی شده بود خانه دوم احسان ..جایی که قبلا رنگ وروی آن را هم را ندیده بود .. با کپی تهیه شده از فرم انتخاب واحد بهار توانسته بود ساعت کلاس های مختلف اورا در اختیار داشته باشد ... طوری شده بود که مثل تجویز قرصی که برای بیمار می شود اوهم روزی یکبار او را ببیند ...
    چاره ای نداشت اولتیماتوم کم کم به آخر می رسید و احسان باید از این فرصت ناچیز باقی مانده نهایت استفاده را می برد ... احسان آن چنان غرق هدفش شده بود که از سر و صداها و پچ پچ های درگوشی غافل شده بود... شایعاتی که بچه های گروه خودشان و از آن طرف همکلاسی های بهار برای رفتار تعقیب و گریزیشان دهان به دهان چون نقل و نبات پراکنده می کردند ...
    بعد از اولین برخورد احسان و بهار فکر بهار هم بی اختیار سمت احسان کشیده می شد .. برای خودش دودوتا چهار تا می کرد که :
    من که سال آخرم تو این چهار سال تو هیچ کلاسی اونو ندیدم ..یعنی ممکنه سال اولی باشه ..بعد قیافه احسان در ذهنش مجسم شد و با خنده جواب خودش را داد :
    نه بابا .. به سن و سالش نمی خوره ... ولی آخه خیلی مسلط و کامل با استاد جلالی به انگلیسی موضوع اعزام رو مطرح کرد ..
    پس باید جزئ فارغ التحصیلای مترجمی زبان باشه ..یا که نه .. اصلا رشته اش چیزه دیگه ای باشه ..اما در هر حال زبانش خیلی فول بود .... به قول استاد جلالی professional صحبت می کرد ..
    راستی دیدی استاد چطوری تحویلش گرفت ... پس دیگه حتما باید از دانشجویای خوب اون بوده باشه که جرات کرد وقت کلاسش رو بگیره ... و دوباره تصویر احسان جلو چشمش ظاهر شد .. جوان بیست و اندی ساله که با پیراهن چهار خانه قرمز آبی و شلوار کتان مشکی خوش پوش به نظر می رسید .. یادش آمد ... بعلاوه ته ریشی که به مردانگی تیپش اضافه می کرد ..
    احساس کرد بیش از حد فسفر مغزش را برای یک ناشناس حرام کرده ..پس با کف دست چند ضربه آرام به پیشانیش زد تا به همین جا ختم شود ...
    ادامه دارد
    ویرایش توسط *** بهار نوری *** : 1391,10,04 در ساعت ساعت : 16:15 دلیل: غلط املایی


صفحه 2 از 15 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 301
    آخرین نوشته: 1392,12,27, ساعت : 17:14
  2. دانلود رمان موبایل سهم ما حسرت نیست | shayan20090 کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,09,11, ساعت : 00:01
  3. دانلود رمان سهم ما حسرت نیست | shayan20090 کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,09,10, ساعت : 23:41
  4. رمان در حسرت تو | m.nafas کاربر انجمن
    توسط m.nafas در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 74
    آخرین نوشته: 1392,01,24, ساعت : 00:43

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •