ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان نام تو زندگی من | darya... کاربر انجمن - صفحه 19
asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
139. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    4 2.88%
  • 15 تا 20

    54 38.85%
  • 20 تا 25

    38 27.34%
  • 25 تا 30

    23 16.55%
  • بالای 30

    20 14.39%
صفحه 19 از 23 نخستنخست ... 9151617181920212223 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 221
  1. Top | #181

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض


    سانیا:الاهـــــــــــیی بچه ام غیرت داره

    خنده ی بلندی کردم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم ... اومدن شهاب را ندیده گرفته بودم و فقط با آرسام و سانیا صحبت می کردم... که نگاهم به صورت تپول عزیز افتاد که در چند قدمی ام ایستاده بود و با لبخندی نظاره گر ما بود ... با دیدنش جا و مکان را فراموش کردم و خودم را در آغوشش انداختم
    -وایــــــــــــــــــــــ ـی عزیز جونم

    عزیز را با تمام وجودم به خود فشردم و تنش را بو کشیدم ... چقدر دلم برای آغوش گرم و مادرانه اش تنگ شده بود
    عزیز:حیا کن دختر مردم دارن نگاهمون می کنن
    خنده ای کردم و گفتم
    -بذار نگاه کنن و چشاشون در بیاد که نمی تونم محبت مادر و دختر رو ببینن
    عزیز خنده ای کرد و کنار گوشم گفت
    عزیز:خوشحالم خنده ی واقعیت رو می بینم
    ازش فاصله گرفتم و نگاهم را به صورت مهربان و تپولش دوختم
    -اینو باید ممنون کسی باشین که خنده رو به من هدیه داده
    عزیز خواست چیزی بگوید که با صدای سرفه ی ساختگی سانیا به خودم امدمو با خنده به طرفش برگشتم و رو به عزیز کردم و دست سانیا را در دستم گرفتم
    -معرفی می کنم ... دوست عزیزم و صمیم سانیا
    عزیز دست سانیا را گرفت و او را در اغوش کشید و گونه اش را بوسید ... از چشمان سانیا می خواندم که خیلی از عزیز خوشش اومده ...عزیز دست سانیا رو گرفت و نگاهش رو به آرسام دوخت و بعد نگاهش را به من دوخت که خنده ای کردم
    -بهترین داداشه دنیا رو معرفی می کنم
    سانیا اخمی کرد:آدم فروش به من پسوند خواهری ندادی
    هر چهار نفرمان خنده ای کردیم که ارسام قدمی جلو آمد و ابرویی برای سانیا بالا انداخت
    آرسام:حسودی نکن بچه
    عزیز با لبخندی نگاهشان کرد که رو به آرسام گفتم
    -عزیز جونم این هم آرسامه نامزاد سانیا
    سانیا و آرسام با تعجب نگاهم کردن که ریز ریز شروع به خندیدن کردم ... عزیز گونه ی سانیا را بوسید و گفت
    عزیز:خوشبخت بشین گونه ی خانومت رو می بوسم که بعد اون از طرف من تورو ببوسه
    آرسام نیشش تا آخرش باز شد ..سانیا مثل لبو قرمز شده بود و سرش را به زیر انداخته بود ...خنده ای کردم و رو به عزیز و گفتم
    -پس آقا جون
    عزیز به پشت سرش نگاه کرد که با دنبال کردن نگاهش اقا جون رو ایستاده کنار شهاب دیدم ... لبخندی زدم .. چقدر هم دلم برای چشمان مغرورش تنگ شده بود قدمی به طرف انها برداشتم که نگاه هر دویشان به من دوخته شد ... درخشش محبتی را در چشمان آقا جون دیدم ..اما فقط برای یک لحظه بود ...همان یک لحظه هم برایم ارزش خیلی از چیزها را داشت
    -زیارت قبول آقا جون
    آقا جون تسبیحش را در دست چرخواند و دستی به ریشهای یک دست سفیدش کشید
    آقاجون:قبول حق باشه
    باز هم صدایش مثل همیشه برای من خشک و تحکم امیز بود ... شهاب وسایل اقا جون و عزیز را در دست گرفت که عقب برگشتم و رو به شهاب و گفتم
    -لیاقتت همین حمالی کردنه
    پشتم را به او کردم ... سنگینی نگاه پر از خشمش را به روی خود احساس می کردم اما بی توجه به ان خودم را به عزیز و ساینا و آرسام که می خندیدن رساندم
    عزیز:باز تو این پسره رو اذیت کردی که خشم اژده ها شده
    خنده ای کردم:دیگه دیگه
    خنده ای کردیم و از فرودگاه خارج شدیم ..آقا جون بدون حرفی سوار ماشین شهاب شد ..اما عزیز سوار ماشین آرسام شد ..به قول خودش من با یابوها سوار ماشین نمی شم ... عزیز خیلی زود با سانیا و آرسام صمیمی شده بود و مثل دخترهای جون برای انها می خندید و جک می گفت ....با رسیدن به خانه آقا جون باز وارد خانه نشد و هتل را به ان خانه ترجیح داد ... دلیلش رو حالا می فهمیدم و دیگر کنجکاوی نمی کردم ... با وارد شدنمان عزیز با چشمان اشکی به اطراف خانه چشم دوخت و نفس عمیقی کشید به طرفم برگشت
    عزیز:روح بخشیدی به این خونه
    لبخندی زدم و با بغضی که در گلویم بود سرم را تکان دادم ... سانیا همانطور که با آرسام کل کل می کرد وارد خانه شد و رو به عزیز کرد و گفت
    سانیا:ببین عزیز جون اول زندگی روی حرف من حرف می زنه وای به حال ادامه اش
    آرسام اخمی کرد:هوووی چایی نخورده چرا خودت رو به من می ندازی من اصلا" همچین زنی نخواستم که اجازه نمی ده حرف بزنم
    سانیا:خجالت بکش مثلا" 32 سالته
    آرسام با چشمان گرد شده نگاهش را به سانیا دوخت که با خنده نگاهی به عزیز کردم که با صورت سرخ شده از خنده به ان دو نگاه می کرد
    -عزیز:این دوتا رو سپردم به تو خودت هواشونو داشته باش که قتلی چیزی نکن
    عزیز سرش را تکان داد و انگار که فیلم کمدی جلویش روشن بود کنار حوض روی تخت نشست و به ان دو که کل کل می کردن چشم دوخت ... وارد ساختمون شدم و چادرم را اویزون کردم و برای درست کردن چایی وارد آشپزخونه شدم ...بعد از درست کردن چایی .. به حیاط رفتم و سنی را به دست سانیا دادم که با خنده به عزیز نگاه می کرد
    سانیا:آیه باید آراسب رو بیاریم با عزیزت می ترکونن هـــآ
    عزیز که می خندید نگاهمان کرد و گفت
    عزیز:آراسب کیه
    چشمکی به عزیز زدم که از چشم آرسام دور نماند ..عززی خنده ای کرد و حرفش را ادامه داد ...سانیا کنارش نشست که به بهانه اوردن ظرف میوه وارد آشپزخونه شدم .. تکیه ام را به کابینت دادم و از دلتنگی نامش را چند بار زیر لب تکرار کردم که شاید .. یکزره از دلتنگی ام برایش کم شود .. دو نفس عمیق کشیدم و ظرف میوه به دست از آشپزخانه خارج شدم و به جمع پیوستم ..
    عزیز:بیا بشین دخترم میوه اینا نمی خوایم
    آرسام که از خنده خم شده بود سرش را بلند کرد و گفت
    آرسام:تو این مامان بزرگت رو کجا پنهون کرده بودی
    -توی جیبم
    عزیز خنده ای کرد و برای تعویض لباسش وارد خانه شد که زنگ خونه به صدا در امد ... به طرف در رفتم و درش را باز کردم که با دیدن صورت خسته ی علی کیفش را از دستش گرفتم
    -خسته نباشی داداشی
    لبخند خسته ای زد و دستی به طرف موهایش که بلند شده بود برد و گفت
    علی:سلام آبجی ...وای که خیلی خسته شدم
    از کنار در کنار رفتم که او وارد شود ... که با دیدن سانیا و آرسام گل از گلش شگفت و رو به من و گفت
    علی:آراسب هم اومده
    لبخند غمگینی زدم و سرم را به نه تکون دادم که چشمکی زد و گفت
    علی:قول داده پش حتما" می اد
    خنده ای کردم که از جایش پرید و رو به من کرد
    -چیه بچه جنی شدی هی بر می گردی
    علی:عزیز اومده
    خنده ای کردم و سرم را به مثبت تکان دادم ... علی چندباری با تلفنی با عزیز صحبت کرده بود و از همان وقتها این دو شیفته ی یکدیگر شده بودن ... چشمان علی با شنیدن این خبر درخشید
    -ذوق مرگ نشی حالا
    علی خنده ای کرد که عزیز بین چهرچوب در قرار گرفت و با مهربانی نگاهی به علی کرد .. اشاره ای به علی کردم که آنطرف را نگاه کند ..علی با برگرداندن سرش با شادی چند قدمی به جلو رفت که عزیز خودش را به او رساند و او را در اغوش گرفت ... می دونستم عزیز با شبهات زیاد علی به بابا اینطور اورا در اغوش گرفته ..شاید هم بخاطر همین بود من اینقدر به علی نزدیک شدم ... قبلا" ها خیلی کم متوجه می شدم ولی حالا که بزرگتر شده بود و قیافه اش مردانه تر شده بود ..شباهتش به بابا بیشتر شده بود ..عزیز با اشکی از چشمانش می ریخت گونه ی علی را بوسید که علی دستش را جلو برد و اشکهای عزیز را پاک کرد
    ویرایش توسط darya... : 1391,10,29 در ساعت ساعت : 21:53

  2. 205 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    #saba.b# , $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SAHAR.R* , *SaNaY* , *راینا* , --Nila-- , ...نگین... , 0033 , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , Aseman67 , asemane nili , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , AZAR-70 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , elahe 66 , elmira.t , eshton , eti98 , f a r n a z , f.oliaee91 , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , granaz , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , HOOM@N , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , khatereh14 , lili.sz75 , liuana , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahtab10 , mahzoon , Maman fariba , man! , mansoure , marjan 172 , marzi marzi , melika60 , mina68 , miny , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin.j , nasym , ne.vorujak , nedaj , nikoo 123 , nlp16001 , pare , pariedarya , parisa mah , raz gol , Ritzy , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , sahel_m , Sam!ra , samira1362 , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , Shabah eshg , SHADI 73 , SHADI-R , Shery84 , sirius , sogand.m , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , Titania1273 , toska , tpirouz , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , Z_M267 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~Ordibeheshti~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , ترنج خاتون , خاوردخت , خورشیدک , خیال غزل , رهان , ریحون , زنبق وحشی , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , شادئ , شاپرک13 , شرقي , عمه خانم , فرنوش72 , لیلا931 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسيا , ننه هانی و حوری , نگار خانوم , هانی سالی , هورتاش , واران , چلیپا , •●شقایق●• , ♫♥SaRa♥♫

  3. Top | #182

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عزیز:نمردم و به آرزوم رسیدم
    علی سرش را خم کرد و پیشانی علی را بوسید که داد ارسام به هوا رفت
    آرسام:عـــــزیــــز قبول نیست منو بغل نکردین به جاش علی رو هم بغل کردین هم بوسش کردین
    عزیز دست به کمر ایستاد و رو به آرسام کرد
    عزیز:وااا خجالت هم خوب چیزیه مرد گنده بوس و بغل می خواد
    سانیا خنده ای کرد و گفت
    سانیا:ای فدات شم عزیز که خوب اومدی
    باز هم کل کل های ان دو بود که ان خانه را شاد نگه داشته بود ...بعد از رفتن آنها عزیز به اتاقم امد و علی برای استراحت به اتاق دیگر رفت ... با وارد شدن عزیز در اتاق ..اشک در چشمانش جمع شد و نگاهش به عکس روی عسلی دوخت ..به آن نزدیک شد و با انگشتش آن را لمس کرد و لبخندی زد
    عزیز:پس اسمش آراسبه
    لبخندی زدم و تکیه ام را به دیوار کنار پنجره دادم
    -آره اسمش آراسبه
    عزیز خنده ای کرد و گفت
    عزیز:یعنی اسمش عین خودش عتیقه است
    خنده ی بلندی سردادم و دست به سینه ایستادم ... عزیز بر روی تخت نشست ورو به من و گفت
    عزیز:خوب تعریف کن ببینم این کی هست که خنده رو به لبهای دخترم هدیه کرده ...چطور آشنا شدین
    دستش را بر روی ساعت گذاشتم و با لبخندی شروع کردم
    -از شناسنامه شروع شد
    تمام داستان من و اراسب را برای عزیز تعریف کردم حتی اینکه خونه آراسب بودم ...پلیس مخفی بودن آراسب و حتی اعترافش ... انقدر در گفتم و گفتم که متوجه اشکی که از چشمانم سرازیر شد هم نشدم
    -خودم کنارش زدم عزیز ..خودم دورش کردم
    عزیز بلند شد و من را در آغوش گرفت
    عزیز:اگه واقعا" عاشقه پس برمی گرده
    خنده ای میان گریه کردم که عزیز من را از خودش فاصله داد و اشکهایم را پاک کرد
    عزیز:این همه چیز شده بود و تو حالا به من گفتی
    -نمی تونستم بگم عزیز
    عزیز:یعنی جونت در خطره
    اهی کشیدم و گفتم:اینا برام مهم نیست عزیز مرگ و میر دست خداست ممکنه همین حالا کنار شما بگیرم بمیرم
    عزیز:خدا نکنه دختر زبونتو گاز بگیر
    لبخندی زدم که عزیز با لبخند بدجنسی رو به من گفت
    عزیز:پس شناسنامه ات رنگی شده ...واییی قیافه آقاجونت با دیدن شناسنامه دیدنیه
    با آوردن اسم آقا جون با ناراحتی نگاهی به عزیز کردم
    -یعنی آقا جون قبول می کنه
    عزیز نگاهم کرد و لبخند غمگینی زد
    عزیز:آقاجونت تصمیم داره آخر هفته تورو به عقد شهاب در بیاره
    با چشمان گرد شده نگاهم را به عزیز دوختم که همان لبخند را تکرار کرد
    عزیز:ولی با این آیه ای که من می بینم می دونم نمی زاره این عقد سر بگیره
    علی تقه ای به در زد و با صدای دلخوری گفت
    علی:من هم گشنمه ...هم تنهایی حوصله ام سر رفته
    نگاهی به در بسته کردم که عزیز بلند شد و به طرفش رفت ...هنوز از خبر ناگهانی که عزیز به من داده بود در شوک بودم که عزیز به طرفم برگشت
    عزیز:ضعیف نباش آیه مگه نمی گی براش می جنگم پس حالا وقتشه که ثابت کنی عاشقی
    با این حرفش از اتاف خارج شد و من را با افکارم تنها گذاشت ... ایستادن جلوی آقا جون ... تنم را می لرزاند .. یعنی من توانایی شو داشتم ... به طرف پنجره برگشتم و نگاهم را به گلها دوختم ... برای اراسب باید به ایستم ... همونطور که بابا کنار مامان ایستاد و مامان کنار بابا ...چشمامو بستم ... آراسب دیگه بسه ...قلبم از دلتنگی به درد اومده ..غم و غصه هایم را پشت لبخندی پنهان کردم و به جمع علی و عزیز پیوستم
    ******
    حاضر و آماده چادر را بر روی سرم درست کردم و نگاهم را به همان شال آبی که علی بهم داده بود دوختم ... امروز سه روز بود که ندیده بودمش ... دیگه مطمئن شده بودم که منو فراموش کرده ... ولی هنوز ته دلم امیدی بود امید اینکه هنوز فراموش نشدم ... خسته از نگاه کردن خودم در آینه از اتاق خارج شدم و عزیز را صدا زدم
    -عزیز زود باشین دیگه حالا جشن شروع می شه باید یک ساعت غرغرای علی رو بشنویم
    عزیز از آشپزخانه با اخمی خارج شد و نگاهم کرد
    عزیز:وااا کجا بچه ام غرغر می کنه
    -اره دیگه نو که اومد به بازار ...
    عزیز خنده ای کرد و چادرش را که به چوب لباسی آویزان بود به سر کرد
    عزیز:قدیمی شدی دیگه مادر
    با زنگ در با عجله از ساختمون خارج شدم و همانطور که از دست عزیز غرغر می کردم در را باز کردم که سانیا وارد حیاط شد و من را پس زد
    سانیا:عزیز جونم
    با دهانی باز به سانیا نگاه کردم که به طرف عزیز رفت و او را در آغوش گرفت
    سانیا:وای عزیز دلم برات تنگ شده بود
    عزیز گونه ی سانیا را بوسید
    عزیز:منم دلم تنگ شده بود دخترم
    دست به سینه با اخمی به آن دو چشم دوختم و جیغی از حرص کشیدم
    -شما دوتا عجله می کنین یا نه
    سانیا و عزیز شانه ای بالا انداختن و منی را که از حرص به ان دو نگاه می کردم تنها گذاشتن و به بیرون رفتن ... هم خنده ام گرفته بود ...هم از حرص لبم را می جوییدم... به طرف ماشین رفتم ...باز هم آرسام بود که به همراه ما اومده بود با دیدن آرسام اخمی کردم
    آرسام:این اخم به جای سلامته
    خنده ای کردم:آخیش تو یکی منو نفروختی
    نگاهی به سانیا کردم که شکلک مسخره ای برایم در می اورد و گفتم
    -این سانیا که منو فروخت ...همینطور عزیز
    اینقدر با غیض این حرف را زده بودم که آرسام به خنده افتاد و در ماشین را برایم باز کرد
    آرسام:تو که خواهر گل خودمی
    خندیدم و سوار ماشین شدم ... تا رسیدن به مقصد ..عزیز و سانیا به من که حسودی کرده بودم می خندیدن ... نگاهم را به اولیاهایی که اومده بودن دوختم ... همیشه آرزوی اینکه یک آبجی یا داداشه کوچلو داشته باشم رو داشتم که خودم برای گرفتن کارنامه یا برای هر جشنشون حضور داشته باشم ...سانیا بازویم را چسپید
    سانیا:الاهــــــــــی قربون علی برم وایی حالا احساس بزرگی می کنم
    خنده ای کردم و او را کنار زدم و کنار عزیز و آرسام نشستم
    آرسام:به چی می خندی
    همونطور که می خندیدم رو به آرسام کردم و گفتم
    -خانوم تازه احساس بزرگی می کنه
    آرسام به خنده افتاد که سانیا مشتی به بازویم زد ... با مشتش چراغ ها خاموش شد و اول از همه سرود ملی رو خوندن و شروع برنامه رو اعلام کردن... نگاهی به صندلی خالی کناریم کردم ...آراسب کجایی ...نگاهم خیره به صندلی خالی بود که سانیا من را به زمان حال آورد

  4. 211 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    #saba.b# , $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SaNaY* , *راینا* , *ریحانه# , --Nila-- , ...نگین... , 0033 , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Aliceice , Altin ay , aminlily40 , amisha , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , Aseman67 , asemane nili , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , AZAR-70 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , eiliii , elahe 66 , elahegood , Elahesharghi , elmira.t , eshton , eti98 , f a r n a z , f.oliaee91 , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , go501 , granaz , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , Lale7 , lili.sz75 , liuana , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , mansoure , marjan 172 , marzi marzi , melika60 , mesi , mina68 , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin.j , nasym , ne.vorujak , nedaj , nikoo 123 , nlp16001 , p.gh , pare , pariedarya , parisa mah , raz gol , Ritzy , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , sahel_m , Sam!ra , samira1362 , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , Shabah eshg , SHADI 73 , SHADI-R , Shery84 , sinsor , sirius , sogand.m , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , Titania1273 , toska , tpirouz , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , zahira , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , Z_M267 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , ترنج خاتون , خاوردخت , خیال غزل , رهان , ریحون , زنبق وحشی , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , سکوت من , شادئ , شاپرک13 , شرقي , عمه خانم , فرنوش72 , لیلا931 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , هانی سالی , هورتاش , واران , چلیپا , •●شقایق●•

  5. Top | #183

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سانیا:گفت که می آد پس مطمئن باش که می آد
    سرم را تکان دادم و بدون آنکه حرفی بزنم .. نگاهم را به سرودی که بچه ها می خوندن دوختم ... با شروع نمایش سانیا جیغی کشید و ارسام دوربینش را بیرون اورد ... علی که بر روی سن قرار گرفت ... نگاهش را به جایی که نشسته بودیم و خودش انتخاب کرده بود دوخت ... خیسی چشمش و درخشش را از دور دیدم .. لبخندی زدم و لبهایم به حالت زمزمه وار تکون داد "موفق باشی" سرش را با لبخندی تکان داد و شروع به بازی نقشش کرد ...نقش پسر شیطونی که من را به یاد آراسب می انداخت و نبودنش را بیشتر احساس می کردم ... نفس عمیقی کشیدم ..که بوی تلخ شکلات به مشامم رسید ... به کنارم نگاه کردم ..اما خبری از کسی نبود ... برگشتم و به عقب نگاه کردم ...باز هم کسی نبود
    سانیا:چیه چی شده
    با صدای سانیا به طرفش برگشتم و سرم را تکان دادم و لبخندی زدم
    -هیچی توهم زده شدم
    سانیا با خنده نگاهم کرد و بار دیگر به نمایش بچه ها خیره شد ... بعد از نیم ساعتی که نمایش به پایان رسید همه برایشان دست زدن و بعد از خواندن دکلمه و سرودی دیگر ...پایان برنامه را اعلام کردن ... آرسام از جایش بلند شد
    آرسام:آخ آخ یاد دبیرستانم افتادم
    سانیا خنده ای کرد
    سانیا:صد سال پیش رو می گی دیگه
    هر دو خنده ای کردیم که با پس گردنی که عزیز به هر دویمان زد .. و آرسام را به خنده انداخت ... همانطور که سرم را می مالوندم از سالونی که در آن بودیم خارج شدیم ... عیلی با شادی از دوستاش فاصله گرفت و به طرف ما امد ...عزیز همه ی ما را کنار زد و علی را در آغوش گرفت که صدای هر سه ی ما را در اورد
    علی:حسودا
    عزیز خنده ای کرد که با هم به طرف ماشین راه افتادیم ... با یاد اوری اینکه کیفم را کنار صندلی ام جا گذاشتم ایستادم
    -ای وای صبر کنین من کیفم رو یادم رفت
    بدون اینکه منتظر حرف بقیه بمونم به طرف سالون به راه افتادم ..بعد از گشتن بین صندلی ها کیفم را زیر یکی از انها پیدا کردم ... کیف به دست از سالون خارج شدم و به طرف جایی که آرسام ماشین پارک کرده بود رفتم ..با دیدنشان که کنار ماشین ایستاده بودم دستم را تکان دادم ... خیابان خلوت خلوت بود کسی به جز ما آنجا نبود خواستم از بالای جوب بپرم که چادرم زیر پایم گیر کرد و به زمین افتادم ... قفسه سینه ام تیری کشید و نفسم را در سینه حبس کرد ... با صدای توقف ماشینی و جیغ بلند آرسام سرم را بالا گرفتم که نگاهم به همان کفش های آشنا افتاد ... باز هم صحنه ی تصادف در نگاهم جان گرفت .. به زانو نشستم و نگاهم را بالا تر بردم ... خودش بود همون مردی که با همین نقاب بالای سرم ایستاد و پایش را بر قفسه ی سینه ام گذاشت ... تند نفس نفس می زدم ... از جایم بلند شدم ... پس ارسام کجا بود ... چرا نمی اومد ... لبخندی که مرد زد ... رعشه ای را در اندامم انداخت و به خود لرزیدم ..قدمی به عقب رفتم که کلت را به طرفم گرفت
    -دوباره به هم رسیدیم کوچلو
    صداش آشنا بود آرا می شناختم .. خودش بود ... فردین ... فردین ریاحی
    قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ... که ماشه را آماده به شلیک کرد ... صدای جیغ سانیا و عزیز و فریاد آرسام را می شنیدم
    -آراسب
    با صدای شلیک چشمانم را باز کردم و نگاهم را به خودم که سالم ایستاده بودم دوختم ... به طرف فردین برگشتم که دیدم بر روی زمین افتاده بود و دستش را در دستش گرفته بود ... صدای آژیر نیروی انتظامی با فریاد و جیغ مخلوط شده بود ... زانوهایم خم شد و نخورده به زمین ... دست قدرتمندی من را از فرود آمدن گرفت ... بوی تلخ شکلات ... در فضا پیچید و صدایش کنار گوشم شنیده شد که گفت
    آراسب:بهت گفتم اگه دستی به طرفت دراز بشه رو می شکونم
    به طرفش برگشتم که من را کنار جدول گذاشت و خودش به طرف فردین رفت و مشتی به صورتش زد و نقاب را از صورتش برداشت ..با عصبانیت نگاهش را به فردین دوخت
    آراسب:عوضی
    خواسب مشتش را نثار چهره اش کند که با صدای عمو دستش در هوا معلق ماند
    آقای فرهودی:سرگرد
    آراسب او را به گوشی پرت کرد که چند سرباز با یونیفرم نزدیک شدن و او را بلند کردن ... نگاهی به آراسب کردم ... کنار پایم نشست و نگاهش را در نگاهم دوخت ... با دیدن چشمانش که همان درخشش را داشت ... اشک اجازه سرازیر شدن را داد و بر روی گونه ام سر خورد
    آراسب:ترسیدی
    لبم را به دندون گرفتم و سرم را تکان دادم و نگاهم را به جز جز صورتش دوختم
    آراسب:باید می گرفتمش برای همین نمی اومدم ... اونا می خواستن تنها گیرت بیارن برای همین این نقشه رو کشیدم
    قطره ی دیگری اشک بر روی گونه ام سرازیر شد که اخمی کرد
    آراسب:می شه گریه نکنی آیه
    سرم را به نه تکان دادم ... لبخندی زد
    آراسب:زبونتو موش خورده خانوم کوچلو
    -ته ریش بهت می آد
    آراسب با صدای بلند خندید و از جایش بلند شد و چشمکی به من زد و اشاره کرد که بلند شوم ... با بلند شدنم نگاهم به عزیز افتاد که از دور نگاهش را به من و آراسب دوخته بود ... با دیدن نگاهم لبخندی زد و سرش را تکان داد ... اراسب را تأیید کرده بود و همین برای من کافی بود ...آراسب به طرفم برگشت و دستی در موهایش کشید
    آراسب:می دونی چقدر سخته از دور ببینمت ولی نتونم بیام نزدیک ... سه روز دارم از خونه بغلی نگاهت می کنم اما بازم دلم آروم نمی گرفت
    لبخندی زد و بار دیگر دستی در موهایش کشید ...می دونستم کلافه بود
    -پس چرا ارسام نمی اومد نزدیک
    آراسب:من از دلتنگی می گم تو داری از ارسام می گی که چرا نیومد کمکت
    لبم را به دندون گرفتم و سرم را به زیر انداختم
    آراسب:همین یک نفر که نبود ... ماشین که ایستاد از اون طرف آرسام اینارو چند نفر گرفتن ...وقتی کلت رو به طرفت گرفت ... دیگه کنترول از دستم در رفت
    با یاد اوری تیری که در دستفردین خورده بود به خودم لرزیدم
    آراسب:نمی زارم کسی کوچلومو آزار برسونه
    با خجالت سرم را بالا گرفتم و خیره در چشمانش شدم ... چقدر دلتنگش بودم ... سه روز او مرا دیده بود ...اما من حتی نه صدایش را شنیده بودم و نه دیده بودمش ...
    آراسب:رنگ آبی بهت می آد
    لبخند ی زدم ...که جواب لبخندم را با لبخندی داد و دستش را به طرف صورتم دراز کرد ... عقب نکشیدم ... نخواستم عقب بکشم ... شاید می خواستم مزه لمس کردنش را بچشم ولی هرچی بود دوست نداشتم اینبار عقب بکشم ...دستش نزدیک تر می شد ... که از صورتم فاصله گرفت و چادرم را در دستش گرفت و ان را بوو کشید ... سانیا خنده ای کرد
    سانیا:خاک بر سرت صورتش لطیفه نازیش می کردی
    آراسب خنده ای کرد و گفت
    آراسب:می زارمش برای روز مبادا وقتی چشمهای هیزی مثل تو به ما خیره نشده
    با صدای بوق ماشینی من و اراسب که هنوز چادرم در دستش بود با خنده به طرف ماشین برگشتیم ...با دیدن شخصی که در ماشین بود خنده از روی لبهایم ماسید ... دیگه صدای آژیر پلیس رو نمی شنیدم ... فقط نگاهم خیره به چشمان پر از خشم و مغرور آقا جون بود که نگاهمان می کرد ...عزیز با دیدن آقا جون کنارم ایستاد و دست یخ زده ام را در دست گرفت .... نگاهم را به شهاب که با پوزخندی به اراسب نگاه می کرد دوختم ...که صدای پر تحکم آقا جون ما را از جا پروند ...
    آقاجون:ســــوار شین
    آراسب چادرم را رها کرد و لبخندی به رویم زد ... با نگرانی نگاهش کرد که چشمانش باز و بسته کرد ... لبخندی زدم
    آراسب:برو من می آم
    -مواظب علی باش
    آراسب لبخندی زد و اشاره کرد که همراه عزیز سوار ماشین شوم ...به طرف ماشین رفتم و درش را باز کردم ...مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم
    -می جنگم آراسب برای خودمون
    عمیق با چشمای زیبایش نگاهم کرد و گفت
    آراسب:کنارت می ایستم و باهات می جنگم
    هر دو لبخندی تقدیم یکدیگر کردیم و سرم را ه زیر انداختم و سوار شدم ... نفس های تند و پر از عصبانیت آقا جون هم نتوانست ان غوغایی که در دلم برپا بود را کم کند... ماشین به حرکت در امد و من با نگاهم او را که دست در جیب ایستاده بود چشم دوختم و دستی برایش تکان دادم ... عزیز دستم را در دست گرفت که لبخندی زدم

  6. 217 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    #saba.b# , $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SAHAR.R* , *SaNaY* , *راینا* , --Nila-- , ...نگین... , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Aliceice , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , Aseman67 , asemane nili , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , AZAR-70 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , eiliii , elahe 66 , elahegood , Elahesharghi , elmira.t , eshton , eti98 , f.oliaee91 , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , go501 , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , khatereh14 , Lale7 , lili.sz75 , liuana , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , man! , mansoure , marjan 172 , marzi marzi , melika60 , mesi , mina68 , miny , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin.j , nasym , ne.vorujak , nedaj , nikoo 123 , nlp16001 , p.gh , pare , pariedarya , parisa mah , raz gol , Ritzy , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , Sam!ra , samira1362 , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , Shabah eshg , SHADI 73 , SHADI-R , Shery84 , sinsor , sipa , sirius , sogand.m , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , Titania1273 , toska , tpirouz , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , yjdj , zahira , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , Z_M267 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~SAREH~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , ترنج خاتون , تهمتن , خاوردخت , خیال غزل , رهان , ریحون , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , سکوت من , شادئ , شاپرک13 , شرقي , صافیه , عمه خانم , فرنوش72 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , نگار خانوم , هانی سالی , هورتاش , واران , چلیپا , کایسا , •●شقایق●• , ♫♥SaRa♥♫

  7. Top | #184

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -اومد
    عزیز لبخندی زد و سرش را تکان داد ...نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم و خودم را برای همه چیز آماده کردم ... می دونستم کنارم می ایسته ...می دونستم یکی هست که حامیه منه
    *******
    روی مبل نشسته بودم و به عزیز که چمدان به دست ایستاده بود خیره شده بودم ... عزیز با ناراحتی نگاهم می کرد و حرفی نمی زد ...بعد از اینکه آقا جون ما را به خانه رسانده بود ...دستور داده بود که ساکهایمان را ببندیم و به شمال برگردیم ....از جایم بلند شدم و رو به عزیز کردم
    -من نمی آم
    عزیز:آیه
    -نه عزیز اگه حالا برم باید برای همیشه از عشقم خداحافظی کنم ...
    عزیز:آقاجونت رو چکار می کنی
    پشتم را به عزیز کردم و به طرف حیاط به راه افتادم و گفتم
    -از عشقم دفاع می کنم ...برای به دست اوردنش سعیم رو می کنم
    در حیاط را باز کردم و به شهاب که به ماشین تکیه داده بود نگاه کردم ... شهاب پوزخندی زد ... نگاهم را از او گرفتم و به آقا جون که تسبیح به دست زیر لب ذکر می خواند نگاه کردم ... عزیز در چهارچوب در قرار گرفت که آقا جون سرش را بالا گرفت و نگاهمان کرد
    آقاجون:آماده این
    نگاهش را از من گرفت و به عزیز دوخت که یک قدم به جلو رفتم
    -من نمی ام آقا جون
    آقا جون اخمی کرد و نگاهم کرد
    آقاجون:ماه بانو لباساشو جمع کن بیار
    -آقاجون من گفتم من نمی آم
    آقاجون:می خوای نیای که باز بی آبرویی به بار بیاری ...
    دلم از این حرف آقا جون گرفت ...با ناراحتی نگاهش کردم
    -من همون آیه ام آقا جون همون آیه ای که اجازه دادی درسش رو ادامه بده
    نره ای که آقا جون کشید ...دست و پایم را لرزاند ... از جیب کتش ...همان عکسهایی را شهاب گرفته بود در اورد و همه ی آنها را توی صورتم ریخت
    آقاجون:نه نیستی ...اگه می گفتم این عکسا دروغه اون چیزی که خودم دیدم چی بود
    نگاهی که به عکسهای که زیر پایم ریخته بود انداختم و سرم را بالا گرفتم و نالیدم
    -آقا جون نگام کن من می تونم به شما دروغ بگم ..من که از خون خودتم
    آقاجون دستی در موهایش کشید و اشاره ای به شهاب کرد
    آقاجون:اینو می بینی این تورو همین طور که هستی دوستت داره
    قدمی به جلو برداشتم و همانطور که اشک می ریختم گفتم
    -آقاجون اونم من رو همینطور دوست داره
    آقا جون:خــــفه شو آیه
    -چرا آقا جون ...چرا خفه شم ..بذارین برای اولین بار که شده چیزی که توی دلم سنگینی می کنه رو بگم
    آقاجون:برو وسایلت رو جمع کن بریم ... اخر هفته عقدته
    -نــــــــــــه
    آقا جون نگاهم کرد ...نگاهی که پر از سرزنش بود... پر از روزگار تلخی که سعی در پنهان کردنش داشت
    -من عاشقم آقا جون ... از دل خواستم نمی تونم کنار مردی باشم که من رو نه چیزی دیگه ای می خواد
    آقا جون قدمی نزدیک شد
    آقاجون:خفه شو
    -نه نمی شم باید بگم ... من عاشق کسی شدم ...که محبت رو به من آموخت
    آقا جون:آیه برای اخرین بار می گم برو وسایلت رو جمع کن
    فریادی از دل زدم و گفتم
    -عـــشــــق گــــناه نیست
    آقاجون که دستش را بالا برد ...خیره در نگاهش شدم ...ولی دستش فرود امد و یک طرف صورتم را سوزاند ...و صدای جیغ عزیز با فریاد پر از خشم آراسب در هم مخلوط شد کنار پای آقاجون افتادم که عزیز خودش را به من رساند و از روی زمین بلندم کرد ...آراسب کنارم ایستاد و نگاهش را در چشمانم دوخت ...با دیدنش در کت و شلوار خنده ای کردم
    -تا حالا خواستگاری اینطوری دیده بودی
    آراسب غمگین خندید و به طرف آقاجون که حالا با عصبانیت به ما نگاه می کرد چشم دوخت ... نگاهم را به شیرین جون دوختم که چند قدمی ام کنار عمو ایستاده بود و با ناراحتی نگاهم می کرد .. لبخند بی جونی زدم ... که شهاب نزدیک امد که اراسب دستش را بالا برد
    آراسب:یک قدم جلو برداری جفت پاهاتو قلم می کنم
    آقای فرهودی:آراسب
    آراسب نگاه عصبی اش را از شهاب گرفت و به آقا جون دوخت که سرش را به زیر انداخته بود و تسبیحش را بین انگشتانش گرداند اراسب قدمی به او نزدیک شد ..که آقاجون دستش را جلو اورد و اجازه قدم برداشتن دیگه ای را به نداد
    آقای فرهودی:آقای اسفندیاری
    آقا جون به طرف عمو برگشت
    آقای فرهودی:این دوتا جون همدیگرو دوست دارن
    آقاجون اشاره ای به شهاب کرد
    آقاجون:این جون هم که می بینین نامزادش هست
    آقای فرهودی:چرا از خود دختر نمی پرسین چی می خواد شادیش با اینی که انتخاب کردین هست یا کسی که شما انتخاب کردین
    آقاجون نگاهی به من کرد و گفت
    آقاجون:اگه اینی که تو انتخاب کردی رو می خوای دیگه اسمی از ما نمی بری اگه شهاب رو انتخاب می کنی که....
    با ناراحتی نگاهش کردم ...
    -باز می خواین تکرار کنین آقا جون
    لرزش مردمک چشمش را دیدم ..لبخندی زدم که گوشه ی لبم به در آمد ..قدمی به طرف آقاجون برداشتم
    -من این رو که کنارم ایستاده دوستش دارم آقاجون
    آقاجون نگاهش را از من گرفت و رو به عزیز دوخت
    آقاجون:ماه بانو بریم
    با تعجب به اقا جون نگاه کردم که عزیز دستم را گرفت خواست چیزی بگوید که اراسب رو به رویمان ایستاد و با لبخندی نگاهم کرد
    آراسب:آیه برو
    -آراسب
    آراسب:بزرگتره احترامش واجبتره
    عزیز:اما پسرم
    آراسب سرش را تکان داد و با لبخندی نگاهش را به عزیز دوخت
    آراسب:عشق من امانته دست شما
    قطره اشکی از چشمانم چکید که آراسب غمگین نگاهم کرد
    آراسب:برو می آم دنبالت می گردم پیدات می کنم ..عشقم رو به آقا جونت ثابت می کنم بی اجازه اش حتی دست هم بهت نمی زنم
    هق هق گریه ام بالا رفت که دستی در موهایش کشید و قدمی از من فاصله گرفت
    آراسب:منتظرم می مونی
    -تا آخرین لحظه زندگیم چشم به راهت می مونم

  8. 209 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *NaZ@NiN.B* , *SAHAR.R* , *SaNaY* , *راینا* , *شهرزاد , --Nila-- , ...نگین... , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Aliceice , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , Aseman67 , asemane nili , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , azad_awesome , AZAR-70 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , elmira.t , eshton , eti98 , f a r n a z , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , go501 , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , khatereh14 , Lale7 , lili.sz75 , liuana , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , man! , mansoure , Mantral , marjan 172 , marzi marzi , melika60 , mina68 , miny , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , mzbanoo1379 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin.j , nasym , ne.vorujak , nedaj , nikoo 123 , nlp16001 , p.gh , pare , pariedarya , parisa mah , radina , raz gol , Ritzy , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , Sam!ra , samira1362 , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , SH.CH , Shabah eshg , SHADI 73 , SHADI-R , sinsor , sipa , sirius , sogand.m , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , toska , tpirouz , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , zahira , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , Z_M267 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , ترنج خاتون , خاوردخت , خیال غزل , رهان , ریحون , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , شادئ , شاپرک13 , شرقي , صافیه , عمه خانم , فرنوش72 , لیلا931 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , نگار خانوم , هانی سالی , واران , چلیپا , کایسا , کیمیا زواره , •●شقایق●•

  9. Top | #185

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آراسب:من زندگیمو مدیونتم ایه بدون که می ام تورو مال خودم می کنم
    دستم را بر روی دهانم گذاشتم و چشمانم را بستم تا رفتنش را نبینم ... او باز رفته بود و قول آمدنش را به من داده بود ... حالا ساعتها ازش دور بودم کیلوترها ازش فاصله داشتم ... تکیه ام را از پنجره گرفتم و درش را باز کردم ... هوای شمال هم با فصل زمستان دلگر شده بود و سرما سرتا سر آنجا را پوشانده بود ..با خوردن تقه ای به در عزیز وارد اتاق شد
    عزیز:تو که هنوز اونجا ایستادی
    با لبخند غمگینی به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که مثل این دو سه روز سینی به دست وارد اتاق شده بود به امید اینکه یک لقمه ای بخورم ...عزیز سینی را بر روی میز گذاشت و نزدیکم امد و دستی به گونه ام کشید
    عزیز:تو که اینطور خودت رو می کشی مادر باید یک چیزی بخوری
    نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم
    -آقاجون راضی نشد
    عزیز اهی کشید و به طرف در رفت که پوزخندی زدم
    -یعنی داستان من هم می شه مثل مامان آیه
    عزیز از حرکت ایستاد و به طرفم برگشت ...نزدیکم شد و یکی در گوشم خواباند که بغضم تریکید ..و در اغوشم گرفت
    عزیز:طاقت ندارم ...یک آیه دیگه که جونم بهش وصله از دست بدم
    -عزیز من بدون اون می میرم
    عزیز:هــــیــــس مگه نگفت که می آد پس مطمئن باش که می آد
    سرم را تکان دادم که پیشانی ام را بوسید و اشاره ای به سینی غذا کرد
    عزیز:قول دادم که از امانتیش مواظبت کنم پس بخور مادر
    چشمانم را بوسید و از اتاق خارج شد ...نگاهی به غذاها کردم و چند لقمه ای خوردم .. واز جایم بلند شدم که سینی را به پایین ببرم ..از اتاق خارج شدم که صدای آقا جون را شنیدم که به عزیز می گفت
    آقاجون:این پسره اومده بود دلیل مدرک اورده بود که شهاب پسر درستی نیست
    لبخندی زدم...پیدام کرده بود ...اومده بود برای اثبات عشقش
    عزیز:همه فهمیدن که این پسر خوب نیست جز شما
    آقاجون:تا خودم مطمئن نشم نمی تونم حرفی بزنم
    عزیز:می ترسم رضا می ترسم وقتی متوجه بشی که دخترم پرپر شده رفته
    صدایی از آقاجون شنیده نشد ...باز هم صدای عزیز بود که سکوت سالن را شکست
    عزیز:اگه ثابت بشه که این شهاب پسر خوبی نیست آیه رو می دی به ...
    آقاجون:نــــه
    نه او انقدر پر تحکم بود که سرم را تکیه به ستون دادم
    آقاجون:اون پسر عقایدش با ما خیلی فرق می کنه
    صدای بلند عزیز من را از جا گراند
    عزیز:بهونه ی بهتر نداشتی ... به اون خدایی که می پرستم قسم می خورم اگه فقط آیه چیزیش بشه رضا هیچ وقت نمی بخشمت ...یکی رو از دست دادم ...پرپر شدنش رو دیدم ...تحمل دیدن اینکه دومی هم به خاطر غرورت بشکنه رو ندارم
    صدای قدم هایی رو شنیدم که به طرف در رفت و بعد از ان بسته شدن در ..از جایم بلند شدم و به پایین رفتم ...سینی را بر روی میز گذاشتم و کنار پای عزیز زانو زدم ..عزیز سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ...خنده ای کرد که خندید ..هر دو تلخ خندیدیم ..عزیز دستی به گونه ام کشید
    عزیز:دیدی گفتم که می آد
    چشمامو باز بسته کردم و سرم را بر روی پاهایش گذاشتم
    -آره اومد
    عزیز دستی در موهایم کشید و نوازشش کرد ...بوسه ای بر روی گونه ام نهاد که در خانه باز شد و بعد از آن شهاب وارد خانه شد ...با تعجب به شهاب که با چشمان به خونه نشسته نگاهم می کرد چشم دوختم ...عزیز با اخمی بلند شد و رو به او کرد
    عزیز:اینجا چه غلتی می کنی
    شهاب با قدم های بلند خودش را به ما رساند با کنار رفتن او از کنار در چند نفر دیگر نیز وارد شدن که با چشمان گرد شده نگاهشان کردن ..قدمی به عقب برداشتم که عزیز جلوی آنها قرار گرفت ولی با تنه ای که شهاب به او زد عزیز به زمین افتاد جیغ خفه ای کشیدم که شهاب خودش را به من رساند و موهایم را گرفت ...جیغی از درد کشیدم که فریاد زد
    شهاب:باید از این بیشتر درد بکشی
    مشتی به سینه اش زدم که خنده ای کرد و مشتم را در دستش گرفت و فشرد ...جیغی کشید
    -به من دست نزن کثافت
    فشار بیشتری به دستم داد که به زانو در آمدم
    شهاب:یک بار این دست رو شکوندم ...یک بار دیگه این کارو کردن مثل آب خوردنه
    با تعجب نگاهش کردم که کنار پایم نشست و همان پوزخند همیشگی اش را زد
    شهاب:توی جوجه فوکلی می خوای منو نابود کنی اونم تو
    نگاهم را از او گرفتم و به عزیز که بر روی زمین افتاده بود دوختم به طرفش رفتم که با کشیده شدن موهایم چشمانم را بستم و مچ دست شهاب را گرفتم ...گلدونی که بر روی میز بود را برداشتم و ان را محکم به سرش زدم که فریادش در خانه پیچید از او فاصله گرفتم که چند نفری که همراهش بودن به طرف آمدن که شهاب دستش انها را نگه داشت ...با ترس نگاهی به شهاب که یکی از دستهانش به سرش بود و به من نزدیک می شد کردم ....با مشتی که به صورتم زد بر روی زمین پرت شدم و سرم به جای تیزی خورد و گرمی خون را بر روی صورتم احساس کردم ...از پشت پرده ی تار نگاهی به عزیز کردم و چشمانم را بستم



    آراسب


    کلافه منتظر پدر بزرگ آیه در یکی از شعبه هایش نشسته بودم و نگاهم را به در دوخته بودم ... که آقای اسفندیاری با اخمی وارد شد ... با وارد شدنش ایستادم ..با دیدن من اخمی کرد
    آقا جون:باز که تو اینجایی
    نفسم را بیرون دادم و با لبخندی همیشگی ام سلام کردم ...سلامم را به آرامی داد که عکس ها را جلویش گذاشتم و شروع کردم به توضیح دادن
    -شهاب شیدایی ... دست چپ تاجر بزرگ قاچاق اعضای بدن انسان و خرید و فروش دخترها به اون ور آب
    عکس دیگری جلویش گذاشتم و اشاره ای به شهاب که در آغوش یکی از زنها نشسته بود کردم ..صورت پر از تعجب آقای اسفندیاری را می دیدم ..اهی کشیدم و ادامه دادم
    -این عکس یکماه پیش توی یکی از شهر های شمال گرفته شده
    نگاهم را به او دوختم و عکس های دیگر را جلویش گذاشتم
    -شما حق دارین چیزی ندونین چون حتی پدر و مادر شهاب هم از اینکه پسرشون این کاره هست ... جون آیه در خطره ... ما بخاطر اینکه آیه نامزاد شهاب بود نقشه ای کشیدم و نزدیک آیه شدیم ... اما خود آیه هم خبر از اینکه شهاب این کاره هست رو نداشت ..شهاب خودش تنها نیست که توی این گروه هستن افراد دیگه ای هم هستن ...به خاطر من ممکنه به آیه صدمه برسونن تا به مقصدشون برسن
    آقای اسفندیاری از جایش بلند شد و دستی به ریشش کشید و مشتی به میزش زد
    آقای اسفندیاری:نه من باور ندارم
    مطمئن بودم این حرف رو می زنه یکی از پرونده ای که همراهم آورده بودم جلویش گذاشتم و گفتم
    -اگه آیه مال من نشه هیچ وقت اجازه نمی دم که آیه به دست آدم کثیفی بیوفته
    سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت ... تمام عشق و غرورم را در چشمانش ریختم و به چشمان او چشم دوختم
    -از دل خواستم آقای اسفندیاری ...اجازه نمی دم حتی غمی همخونه اش باشه
    همانطور به یکدیگر نگاه می کردم که صدای موبایل آقای اسفندیاری ما را به خودمان آورد .. از او فاصله گرفتم که موبایل خودم نیز به صدا در امد ... با دیدن شماره احسان رد پاسخ را زدم که با صدای بلند آقای اسفندیاری به طرفش برگشتم ... با دیدن صورت سرخش و دستی که بر روی قلبش گذاشته بود به او نزدیک شد و او را بر روی صندلی اش گذاشتم و لیوان آبی برایش ریختم که باز احسان زنگ زد ...خواستم رد پاسخ را بزنم که با دیدن حالت آقای اسفندیاری دستانم شل شد و نگاهش کردم
    -آیه
    ویرایش توسط darya... : 1391,10,29 در ساعت ساعت : 22:02

  10. 203 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    #saba.b# , $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SAHAR.R* , *SaNaY* , *راینا* , *شهرزاد , --Nila-- , ...نگین... , 0033 , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Aliceice , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , asemane nili , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , AZAR-70 , bahar5131 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , elmira.t , eshton , eti98 , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , go501 , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , khatereh14 , Lale7 , lili.sz75 , liuana , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , man! , mansoure , Mantral , marzi marzi , melika60 , mesi , mina68 , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin.j , nasym , nedaj , nikoo 123 , nlp16001 , p.gh , pare , pariedarya , parisa mah , raz gol , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , Sam!ra , samira1362 , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , SH.CH , Shabah eshg , SHADI 73 , SHADI-R , sinsor , sirius , sogand.m , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , toska , vampire123 , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , yjdj , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~SAREH~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , خاوردخت , خیال غزل , رهان , ریحون , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , سکوت من , شادئ , شاپرک13 , شرقي , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فرنوش72 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , هانی سالی , هورتاش , واران , چلیپا , •●شقایق●•

  11. Top | #186

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آقای اسفندیاری جوابی نداد .... رو به رویش ایستادم و تکانش دادم
    -آقای اسفندیاری آیه چیزی شده
    آقای اسفندیاری :شـــها....
    اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و از جایم بلند شدم و شماره احسان را گرفتم ...با خوردن یک بوق احسان جوابم را داد جلوتر از آنکه داد و بیداد کند گفتم
    -یک ماشین سریع برام بفرستین ... چندتا مأمور کنار در خونه شون می خوام چند تا کنار شعبه ها ... چندتا کنار در خونه ی خودم ...اینا می خوام از راه دیگه ای وارد بشن ما هم وارد می شیم ....از شعبه زدم بیرون و به شاگرد مغازه گفتم که حواسش به آقای اسفندیاری باشه و آب قندی برای او ببرد ... با اخمهای در هم از شعبه خارج شدم و به طرف خیابان رفتم که نرسیده به ماشین ... ماشینی کنارم ایستاد و شخصی من را به داخل ون هل داد و با محلولی که به دستم زدن ... چشمانم سنگین شد و چیزی نفهمیدم

    ****


    با آب که توی صورتم ریخته شد چشمانم را باز کردم ... و دوباره بستم که با مشتی که به شکمم خورد ..اخمی کردم و سرم را بالا گرفتم و به او چشم دوختم خنده ای کرد و گفت
    -سوپرایزی دارم واست سرگرد
    با انگشت اشاره اش اشاره ای به گوشه ای از اتاق که در ان بودیم کرد و خندید ... سرم را بر گرداندم که با دیدن آیه که گوشه ای افتاد بود خودم را بر روی صندلی که بسته بودنم تکون دادم ...که با صدای خنده ی زنانه ای که به آیه نزدیک می شد نگاهم را میخکوب زن کرد ... زن به ایه نزدیک شد و موهای او را گرفت و سرش را بالا گرفت ... با دیدن صورت زخمیش با عصبانیت فریادی کشیدم
    -دست کثیفت رو ازش دور کن
    زن خنده ی بلندی سر داد که شهاب وارد اتاق شد با دیدن من لبخندی زد
    شهاب:ااا آرش مهمون داشتیم و تو به من نگفتی
    آرش با خنده چشمکی به او زد و شاره ای به همان زن که موهای آیه را گرفته بود کرد
    آرش:مهری گفت که سوپرایزت کنیم
    شهاب قدمی به طرف آیه برداشت
    -به خداوندی خدا شهاب فقط فقط یک انگشتت بهش بخوره روزگارت رو سیاه می کنم
    هر سه ی آنها خندیدن .. که شهاب دستش را به حالت تسلیم بالا برد
    شهاب:وااایـــــــی ترسیدم .... با انگشت که نه ولی جور دیگه ای که می تونم بهش دست بزنم
    با این حرفش ..با پایش محکم به شکم آیه زد که آیه با فریادی چشمانش را باز کرد
    -عــــــوضــــی اون مریضه
    مهری سیلی به گوش او زد و خندید
    مهری:چه بهتر مرگ عشق جلو چشمات بهتره که
    آرش از کنارک گذشت و به طرف آیه رفت و کنارش نشست ... آیه با تعجب نگاهش را به آرش و مهری دوخت ... حق را به او می دادم که آنقدر تعجب کند ... آرش را در همان عکسی که اسکن کرده بودم شناخته بودم...
    آیه:آرش
    آرش دستش را به طرف صورتش دراز کرد که دستهایم را مشت کردم ..آیه خودش را کنار کشید که ارش لبخندی زد
    آرش:چقدر سخته از همچین زیبایی گذشتن
    دستی به گون آیه کشید که بار دیگر فریادی زدم
    -دست کثیفت رو بهش نزن عوضی
    آرش که همانطور گونه اش را نوازش می کرد سیلی به صورتش زد ... که دردش را در قلبم احساس کردم ... ایه اشکش بر روی گونه اش چکید و نگاهش را به ان دو دوخت
    آیه:چرا ؟
    آرش کنارش تکیه داد و دست او را گرفت که آیه دستش را از دست او بیرون کشید و از او فاصله گرفت
    آیه:به من دست نزن
    مهری با پشت دست به دهان آیه زد که با خشم نگاهش کردم ..از جایش بلند شد و خودش را به من رساند و بر روی پایم نشست و اشاره ای به آیه کرد
    مهری:آخه این امل چی داره که اینطور عاشقش شدی
    آب دهانم را در صورتش ریختم که خندید
    -یک تار موشو با دخترایی مثل شما عوض نمی کنم
    مهری خنده ی بلندی سرداد و خودش را به من چسپاند
    مهری:و اگه این فرشته ی کوچلوت دست کاری بشه چی
    آیه با ترس نگاهش را به من و مهری دوخت ... با خشم نگاهم را به مهری دوختم
    -تو هیچ غلتی نمی تونی بکنی
    مهری خندید و اشاره ای به شهاب و آرش کرد .. هر دو به آیه نزدیک شدن که خودم را بر روی صندلی تکان دادم و فریادی کشیدم
    -اگه دستتوت بهش بخوره زندتون نمی زارم
    مهری:آخه تو با دستهای بسته چه غلتی می تونی بکنی
    -باز کن دستامو تا نشونت بدم
    مهری بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و گفت
    مهری:نه سرگرد جون شما رو دست بسته عشقه
    آیه:آراســــــــــــب
    با صدای جیغ آیه به طرفشان برگشتم و با دیدن شهاب که تیشرت او را بیرون آورده بود فریادی زدم
    -شهاب ولش کن
    آن دو بی توجه به حرف من به کارشان ادامه می دادن ...فریادی کشیدم
    -می کشمتون شما که با اون دشمنی ندارین با من دارین پس ولش کنین
    آرش دستش را بر روی شکم برهنه ی آیه گذاشت که صدای هق هقش در اتاق پیچید ...چشمامو بستم ... و غریدم
    -نکنین بی وجدانا اگه می خوای
    مهری کنار گوشم گفت
    مهری:باز کن چشاتو پر پر شدن فرشته ی کوچلوتو ببین سرگرد ...
    آخرین طناب را که به دستم بسته شده بود را باز کردم و مهری را که بر روی پایم نشسته بود را به زمین انداختم و کلتی که گشت کمرش بود را برداشتم ... و با سرعت آن را به طرفش گرفتم و به بازویش شلیک کردم ... با صدای شلیک و صدای فریاد مهری آن دو از روی آیه بلند شدن .... کلت را به طرف آن دو گرفتم و فریاد زدم
    -یاالله بجنب فاصله بگیر...
    هر دوی آنها با تعجب به مهری و من که با دستهای باز کلت به دست بودم نگاه کردم ... نگاهی به آیه کردم که خودش را از ترس گوشه ای جمع کرده بود ...عصبی شلیک دیگری به پای شهاب کردم که فریاد او نیز در اتاق پیچید ..آرش خواست به طرف آیه خیز بردارد که فریادی کشیدم
    -یک قدم به طرفش برداری یک تیر حروم اون ملاجت می کنم ...
    آرش در جایش ایستاد ... مهری به دلیل درد از حال رفته بود و شهاب گوشه ای افتاده بود و پایش را که خونریزی می کرد را گرفته بود ...نگاهی به آیه کردم که خشکش زده بود
    -آیه
    آیه جوابی نداد و از ترس به خودش لرزید ... با دیدن ترسش به خودم لعنت فرستادم که وارد این بازی شده بود
    -آیه عزیزم
    باز هم جوابی نداد ... نگاهی به آرش کردم که دنبال موقعیت بود که حواسم پرت شود ...ماشه را به طرفش گرفتم
    -بدو سلحه ات رو با اسلحه این خوک عوضی رو بنداز این طرف
    ویرایش توسط darya... : 1391,10,29 در ساعت ساعت : 22:08

  12. 208 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    #saba.b# , $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SaNaY* , *شهرزاد , --Nila-- , ...نگین... , 0033 , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Aliceice , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , AZAR-70 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , eiliii , elahe 66 , elmira.t , eshton , eti98 , f a r n a z , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , granaz , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , khatereh14 , Lale7 , lili.sz75 , liuana , m0nire , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , mahzoon , Maman fariba , mansoure , marjan 172 , marzi marzi , melika60 , mesi , mina68 , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasym , nedaj , nlp16001 , p.gh , pare , pariedarya , parisa mah , raz gol , Ritzy , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , Sam!ra , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , SH.CH , Shabah eshg , SHADI 73 , SHADI-R , Shery84 , sinsor , sirius , sogand.m , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , Titania1273 , toska , vampire123 , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , yjdj , zahira , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , Z_M267 , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~SAREH~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , ترنج خاتون , خاوردخت , خیال غزل , راز نياز , رهان , ریحون , زنبق وحشی , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , سکوت من , شادئ , شاپرک13 , شرقي , صافیه , عمه خانم , فرنوش72 , لیلا931 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , نگار خانوم , هانی سالی , هورتاش , واران , چلیپا , •●شقایق●•

  13. Top | #187

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    حرکتی به خودش داد که تیر دیگری به پای دیگر شهاب زدم ... آرش سیخ ایستاد و نگاهم کرد
    -اینو زدم که برای من باهوش بازی در نیاری
    صدای ناله ی شهاب در اتاق پیچیده بود ...تعجب از اینکه چرا کسی وارد اتاق نمی شد نگرانم کرده بود آرش اسلحه های خودشان را به طرف پرت کرد ..که به طرف آیه برگشتم
    -آیــــه
    باز هم جوابی نداد ..فریادی زدم که نگاهش را به من دوخت ... با دیدن نگاهش دلم به لرزه افتاد ... لبخند بی جونی زدم و همانطور که حواسم به آرش بود رو به او گفتم
    -آیه عزیزم می دونم ترسیدی ...گلم حالا وقت ترس نیست تو باید بلند بشی کمکم کنی تا من این ..این طنابی که به پام بسته شده رو باز کنم ...
    با تعجب نگاهم کرد که با صدای بلند رو به او کردم و گفتم
    -آیـــــــه بلند شو
    با صدای دادی که زدم به خودش آمد و از جایش بلند شد که با دیدن بالا تنه ی برهنه اش بار دیر نشست... با عصبانیت نگاهی به آرش کردم
    -حقته بزنم درجا بمیری
    هق هق گریه ی آیه قلبم را به در اورد با ناراحتی نگاهم را به او دوختم و گفتم
    -جبران می کنم آیه ...به مولا جبران می کنم ...بلند شو گلم ... یعنی اگه هم دستاشون برسن بیرون رفتنمون سخت می شه
    آیه:من نمی تونم آراسب
    -نگات نمی کنم نه می زارم این عوضی نگات کنه تو بلند شو
    نگاه خیره ام را به چشمان آرش دوختم ... هنوز در نگاهش نفرت بود ...نفرتی که روزی در چشمان پدرش دیده بودم وقتی جایگاهشان را به آتیش کشیده بود ... آیه آرام بلند شد و با هق هق گریه اش پایین پایم نشست ... وقتی به سختی طنابهایی که به پایم بسته بود را باز کرد از جایم بلند شدم و به طرف آرش خیز برداشتم ...مشتی حواله لبش کردم
    -با همین لبا داشتی بدن...
    نتونستم حرفم را بزنم و مشت دیگری به صورتش زدم ...و او را کنار شهاب که از خون ریزی زیادی بیهوش شده بود انداختم و با ضربه ای که به گردنش زدم ... او را نیز از حال بردم ...برگشتم و به آیه که کنار دیوار خودش را مچاله کرده بود رساندم ... موهایش را جلوی صورتش کنار زدم
    -آیه
    که حلقه ی دستانش را باز کرد و من را در آغوش گرفت .... او را سخت به خودم فشردم و بوسه ای بر روی موهایش نهادم با خیزی او را از جایش بلند کردم و پراهنم را تنش کردم ...اشکهایش را پاک کردم که اهی از درد کشید ...عصبی دستی در موهایم کشیدم که با ضربه ای که به سرم خورد ... به لحظه ای سرم گیچ رفت و به دیوار تکیه دادم ...آیه با دیدن مهری ...جیغی کشید ..که مهری میله ای را که به سرم زده بود به طرف آیه نشانه گرفت که با یک حرکت گرفتمش و او را بر روی زمین انداختم ...خواستم ماشه را بکشم ...که با صدای آرش به طرفش برگشتم ...آرش که از بینی اش خون می امد تکیه اش را به دیوار داد
    آرش:من به جای تو باشم سرگرد ...شلیک نمی کنم
    خنده ای کرد و سرش را تکان داد
    آرش:همون میله ای که حالا به زمین افتاده میله ی گاز بود با شلیک تو بووووب تو و عروسکت هر دو اون دنیا
    با تعجی نگاهش کردم . .. با رسیدن بوی گاز به مشامم اسلحه را به گوشه ای انداختم و دستی به سرم کشیدم ...سرگیچه ی بدی سراغم اومده بود به طرف در رفتم تا را باز کنم که با صدای جیغ آیه به عقب برگشتم ...مهری را دیدم که پایش را بر روی سینه ی آیه گذاشته بود ...خواستم به طرفش خیز بردارم که با زیر پایی که آرش به من زد سرم به صندلی خورد و به زمین افتادم
    آیه:آراســـــب
    صدای خنده ی مهری و آرش در اتاق پیچید ... گرمی دست آیه را بر روی سینه ام احساس می کردم ... صدایش در گوشم ... نیرو را در من ایجاد می کرد
    آیه:آراسب ... چشماتو باز کن آراسب ... تورو به جون من
    آرام چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که برایم اشک می ریخت ... با دیدن آرش بالای سرش خواستم بلند شوم که دردی یک طرف سرم پیچید ...آرش او را با موهایش بلند کرد ...صدای فریاد آیه که از من می خواست چشمانم را بستم ... هنوز صدایش را می شنیدم که نامم را صدا می زد ...توانی در من نمانده بود ...دستم را دراز کردم که دستم به میله ای که به سرم خورده بود خورد
    آرش:انگار ضربه ات برای بی هوشی من زیاد قوی نبود سرگرد
    هر دو خندید.. که خودم را بلند کردم و محکمتر از آنچه که در توانم بود به سر آرش زدم که بی حرکت گوشه ای افتاد .... مهری جیغی زد و عق عقب رفت ..قدمی که به طرفش برگشتم به دیوار خورد و میله ای که پست سرش بود وارد شکمش شد با دیدن او در آن حال آیه جیغی زد که به زمین کنارش افتادم



    آیه



    نگاهم را از مهری که در ان حال بود گرفتم و به آراسب که کنارم افتاده بود دوختم ... آراسب چشمانش را بسته بود و از گوشش خون می آمد خودم را که از ضربه هایی که آرش و مهری به من وارد کرده بود کم جون شده خودم را به طرفش کشیدم و نگاهم را به او که از سرش خون ریزی می شد دوختم
    -آراسب
    آراسب ارام چشمانش را باز کرد ... و نگاهم کرد ... ناتوانی را در او نیز می دیدم .. لبخندی زد
    آراسب:دوست نداشتم آخرین دیدارمون اینطور باشه
    قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد
    -تو قول جبران دادی آراسب
    آراسب نگاهم کرد و و فوتی کرد که موهایم که در چشمانم ریخته بود را به عقب زد
    آراسب:انگار لمس کردنت برای من همون آرزو می مونه
    به دلیل باز بودن گاز نفس کشیدن در اتاق سخت شده بود ..هق هق گریه ام چشمان اراسب را بار دیگر بست
    -آراسب تنهام نذار
    آراسب:من همیشه توی قلبت می مونم آیه
    -نمی تونم نفس بکشم آراسب
    آراسب:هـــــیـــس کوچلوی من چشماتو ببند هــــــیـــــس
    چشمام که تار می دید بستم که هم همه ای در اتاق پیچید و یکی جسم پر از دردم را از روی زمین بلند کرد ... دیگر صدای اراسب را نشنیدم چیزی نشنیدم جز آرامشی که در من ایجاد شده بود


    *****


    با سوزشی که در قفسه ی سینه ام پیچید با فریاد از خواب بیدار شدم
    -آراســـــــــــب
    دست گرمی دستم را در دستش گرفت ... نگاهم به طرف سقف بود و چیز دیگری نمی دیدم ...صدای گرم آقا جون را کنار گوشم پیچید
    آقا جون:آیه دخترم
    چشمامو بستم که صورت پر از خون آراسب در نگاهم جان گرفت و بر روی تخت نشستم که از درد فریادی کشیدم ... اقا جون با نگرانی نگاهم کرد ...چقدر نگاهش مهربون شده بود ... با دیدنش اشکم سرازیر شد که در آغوشم گرفت ...اهی کشیدم و سرم را در سینه اش پنهان کردم
    -آه آقا جون ..توی بغل گرفتن شما برایم رویا شده بود آقا جون
    محکمتر من را به خودش فشرد که از درد لبم را به دندان گرفتم
    آقاجون:می دونم ..می دونم بی رحم بودم ...می ترسیدم آیه ..از اینکه تو هم بری می ترسیدم ..برای همین بد بودم بدتر شدم
    -نه اقاجون هرچی بودی دوستت داشتم
    خنده ای کردم و او را بو کشیدم که بوی آشنا را حس کنم ... اما آن بوی آشنا نبود ...از آقا جون فاصله گرفتم که با تعجب نگاهم کرد
    -آراسب
    آقا جون سرش را به زیر انداخت ... که قلبم فرو ریخت ... صدای آراسب از بی حالی در گوشم پیچید(دوست نداشتم اخرین دیدارمون اینطور باشه )
    -نه ...نه آراسب من خوبه آره
    آقا جون سرش را بالا گرفت و دستی به سرم کشید
    آقاجون:چیزی معلوم نیست هنوز..
    از تخت پاییین اومدم و سرم را از دستم خارج کردم ... بی توجه به آقا جون که صدایم می زد و سوزش قفسه ی سینه ام از اتاق خارج شدم ... عزیز و سانیا را نشسته پشت در دیدم ... با دیدنم هر دویشان با تعجب بلند شدن که فریادی زدم
    ویرایش توسط darya... : 1391,10,29 در ساعت ساعت : 22:18

  14. 208 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , (mahi) , * nina * , **devil girl** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SAHAR.R* , *SaNaY* , *راینا* , --Nila-- , ...نگین... , 0033 , 199295 , 677389 , ==== , afi90 , aflak , afroodit , Aliceice , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , architect_shima , Arrosha , asal-661 , asal_bumpy , asemane nili , atefeh_49 , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , AZAR-70 , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , bast girl , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , bneta , dander1000atash , darian , darya19 , Defne , Denis omidi , dordor , eglantine-m96 , elahe 66 , elmira.t , eshton , eti98 , f a r n a z , faezeh88 , faezeh_kht , faghatdream , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , hadis hastie , hanye , harimeshgh , hasti59 , haveking , helen. , hermiun_0 , homa41 , joana , kasra.sh , kathi , katy , kfdh , khademre , Lale7 , lili.sz75 , liuana , m0nire , mahboubi , mahdi3h , Mahdis @69 , mahpary , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsadina , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , mansoure , Mantral , marjan 172 , marzi marzi , melika60 , mesi , mina68 , misha_kavir , morvaride , ms_f90 , m_reisie , M~SAMI , n.a. , nafas44 , Nashenase tanha , nasrin.j , ne.vorujak , nedaj , nikoo 123 , nilofar.kh , nlp16001 , p.gh , pare , pariedarya , parisa mah , raz gol , s.sh , saeideh71 , sahar.74 , Sam!ra , samira1362 , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , setia22 , SH.CH , SHADI 73 , SHADI-R , Shery84 , sinsor , sirius , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , tama1011 , tara_5877 , Titania1273 , toska , tpirouz , venus7021 , vitric , wildfire14 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , zahira , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zibahp , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , آتری , آنیتا , اب و اتش , اشک یخ زده , افسانه1362 , اوا3 , بهارجون , ترنج خاتون , خاوردخت , خیال غزل , راز نياز , رهان , ریحون , زنبق وحشی , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , سکوت من , شادئ , شاپرک13 , شرقي , صدف. , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فرنوش72 , لیلا931 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا زهیری , مونا** , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , نگار خانوم , هانی سالی , هورتاش , واران , چلیپا , •●شقایق●•

  15. Top | #188

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    شهریور 1390
    نوشته ها
    1,353
    میانگین پست در روز
    1.19
    محل سکونت
    کافه تنهایی
    تشکر از کاربر
    34,973
    تشکر شده 234,107 در 1,536 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -آراســــــب کجاست
    خواستن به طرفم بیاین که بلندتر فریادی زدم که سانیا دستم را گرفت
    سانیا:باشه باشه آروم باش می رییم پیششون
    سانیا دستم را گرفت و من را به آخر راهرو به طرف ای سی یو برد با دیدن شیرین جون در آن حالت قلبم از تپیدن ایستاد .. خواستم بیوفتم که آقا جون زیر بازویم را گرفت ...نگاهی به او کردم که لبخندی زد
    آقاجون:بذار چیزهایی رو که می تونم جبران کنم ...
    شیرین جون با دیدن از جایش بلند شد و گریه سر داد
    خانوم فرهودی:دیدی آیه ...دیدی بچه ام داره می میره
    قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد
    -نه نه اون به من قول داده ...اون نمی تونه تنهام بذاره
    آرسام با ناراحتی سرش را به زیر انداخت که نگاهم به عمو افتاد که گوشه ای نشسته بود و به در خیره شده بود ...آقا جون من را بر روی صندلی گذاشت و خودش کنارم ایستاد ... کتش را بر روی شانه ام انداخت و گفت
    آقاجون:توکلت به خدا باشه دخترم
    چقدر آن زمان ها محتاج همین کلمه از زبون آقا جون بودم ...ولی حالا تنها با صدای اون به آرامش می رسیدم ...با خارج شدن فرزام از اتاق... بی توجه به دردم ایستادم ..که فرزام با تأسف سرش را تکان داد
    فرزام:متأسفم ...ضربه....
    صدای جیغ سانیا و فریاد شیرین جون ... در صدای فرزام گم شد ... بی توجه به انها که داد و فریاد می کردن ... وارد اتاق عمل شدم .... پرستاری خواست جلویم را بگیرد که با اشاره ی فرزام کنار کشید ... خودم را بالای سرش رساندم ... وبا هق هق گریه خیره به او شدم که بین ان همه دستگاه خوابیده بود ... سرم را نزدیک گوشش بردم
    -سلام
    آراسب تکانی نخورد فقط قفسه ی سینه اش بالا پایین رفت
    -آراسب اینا می گن که می خوای تنهام بذاری... بگو دروغه ... بلند شو بگو من هیج وقت آیه رو تنها نمی زارم ... بلند شو آراسب ... ببین من هنوز بهت نگفتم که اولین بار که دیدمت عاشقت شدم ... ببین آقا جون مهربون شده .. حاضر من رو به تو بده ... آراسب من همینطور که هستی دوستت دارم آراسب ..نمی خوام عوض بشی ... بلند شو آراسب ..بلند شو که می خوام بگم دوستت دارم
    ضربان قلبش کند شد صدای بیب بیب قطع شد پرستار من را کنار زد که با چشمان گرد شده به شکوکی که به آراسب وارد کردن نگاه کردم ... کسی دستم را گرفت نگاهی به شخص کردم ... با دیدن آقا جون که گریه می کرد فریاد زدم
    -آراســـــب... تورو خدا چشماتو باز کن آراسب...
    همانطور که آقا جون من را م کشید فریاد می زدم
    -آراســـــب تورو به عشقمون قسم آراسب
    آقا جون سرم را در آغوش گرفت که اسمش را فریاد زدم
    -آراســـــــــــــــــب
    صدای فریاد آراسب که اسمم را صدا زد از آقا جون فاصله گرفتم و به او که چشمانش باز شده بود چشم دوختم ... با دیدن او که چشمانش باز شده بود به زانو نشستم و از حال رفتم


    *****


    با صدای خنده ای که در اتاق پیچیده بود ...با خنده به آن نزدیک شدم ..آرام آرام قدم بر می داشتم که کسی از پشت من را گرفت ومن را به دیوار چسپاند ... با چشمان گرد شده نگاهم را به آراسب دوختم و با ترس نگاهم را به اطراف گرداندم
    -تو خجالت نمی کشی
    اراسب خنده ای کرد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد
    آراسب:خجالت چی اومدم نامزادم رو ببینم
    با ردیگر به اطراف نگاه کردم که آراسب بوسه ای بر روی گونه ام نهاد
    آراسب:بودیگارد گذاشتم کسی نمی آد
    با لبخندی نگاهش کردم و دستم را دور گردنش انداختم
    -نمی گی اومدی توی مهمونی خانوما یکی ازت می دوزدتم
    آراسب من را به خودش فشرد
    آراسب:قلب ما که مطعلق به یک نفره
    خنده ای کردم که بوسه ای بر روی لبانم نهاد از خجالت سرم را به زیر انداختم که خنده ای کرد و من را در آغوشش گرفت و دور خودش چرخواند

    چهارماه از زمان حادثه می گذره ...بعد از اینکه آراسب به زندگی برگشت ... آقاجون به خواستگاری آراسب رفت ... آقاجون از اون زمان ها خیلی فرق کرده ...مهربون شده ... شاید مهربون بود و ما نمی دیدیم ..اما این آقاجونی که حالا رو به رویم بود را بیشتر از آن دوست داشتم ...شهاب با همان دو تیری که آراسب به پایش زده بود از خون ریزی زیادی در جا مرده بود ... آرش هم به حکم اعدام را بر او خوانده بودن ...مهری هم که مثل خواهری دوستش داشتم برایم یک دشمن بود ...من برای انها خواهر یا دوست نبودم یک کالا بودم که انها از طریق دوستی با من می خواستند به مقصدشون برسن ...لیلا جون هم در همین عملیات ها که آرش برایش گذاشته بود کشته شده بود ... هنوز عذاب وجدان داشتم که لیلا جون به خاطر من وارد این بازی شده بود ... علی هم آقا جون به فرزندی قبولش کرده بود و برادر واقعه ایم شده بود ....آرسام هم قرار بود روز عقد ما جلوی همه از سانیا خواستگاری کنه ...به قول عمو آرسام بی عرضه است ...و نام اراسب برای همیشه در شناسنامه ام حک شد
    با لبخندی به نوشته هایم خیره شدم و با داشتن چنین خانواده ای که نصیبش شده بودم باز هم ممنون آراسب بودم


    وقتی تنهای تنها بودم فقط شونه تو بود که سرمو روش بزارم
    وقتی محبوس سکوت بودم فقط صدای تو توی گوشم میپیچید
    وقتی تنم سرد میشد فقط آغوش تو گرما بخش وجودم بود
    وقتی عاجزانه نیازمند عشق بودم بوسه های تو منو عاشق میکرد
    تنها دارایی من توی دنیا تویی . تنها چیزی که دارم و خواهم داشت
    شاید جمله دوستت دارم واسه خوبی هات کافی نباشه ولی :
    عزیزم دوستت دارم با همه قلب و وجودم


    نام تو زندگی من


    پایان


    خوب ...خوب رمان چهارمم هم به پایان رسید من هم یادم رفت تشکر کنم
    مممنون دوستای گلی که تا آخر داستان همراهیم کردن و بعد قولی هامو تحمل کردن
    امیدوارو با پنچمین رمان با اسم عشق ارباب همینطور استقبال کنین
    خیی دوستت دارم شبتون خوش و پر ستاره
    ویرایش توسط darya... : 1391,10,29 در ساعت ساعت : 22:49

  16. 200 کاربر از پست darya... تشکر کرده اند .

    (mahi) , * nina * , **shirin** , *banoo* , *NaZ@NiN.B* , *SaNaY* , *راینا* , *سورن* , --Nila-- , ...نگین... , .Monire. , 199295 , 677389 , ==== , afroodit , afrooz87 , aminlily40 , amore , aphroodit , aqua , architect_shima , asal-661 , asemane nili , autumn_dream_86 , ava.n , aygeen , bahare930 , baharezendegani , baran hr , barane khazan , behnazhmz , betoche** , dander1000atash , darian , Denis omidi , dordor , eglantine-m96 , eiliii , elahe 66 , elmira.t , enriqoe , eshton , eti98 , faezeh88 , farshte , fateme.... , fatemeh 76 , gandomsa , gezal goli , ghazal rad , gheisareh , ghorob89 , hadis hastie , harimeshgh , hasti59 , haveking , Hella , hermiun_0 , HOOM@N , joana , kasra.sh , kathi , katy , khademre , liuana , mahboubi , mahdi3h , mahpary , mahsa1490 , mahsaj , mahtab10 , mahya1995 , Maman fariba , mansoure , marjan 172 , maryam56 , marzi marzi , masin , melika60 , mesi , mina68 , morvaride , ms_f90 , mzbanoo1379 , m_reisie , M~SAMI , n.a. , nafas44 , narcis64 , narges2525 , Nashenase tanha , nasrin.j , ne.vorujak , nedaj , negin_mh , nikoo 123 , nilofar.kh , nlp16001 , noora86 , p.gh , pare , paria_pari , pariedarya , parisa mah , punio , radina , RADPA , raha19 , ratanaz , raz gol , roro-niki , S@R!N@ , saeideh71 , sahar.74 , Sam!ra , sara parvizi , sara...soooooti , sara.HB , saraice , Satiya , sayeh1366 , sedena , sepideh1993 , Sepideh2 , setayesh1363 , SH.CH , SHADI 73 , SHADI-R , Shery84 , shukooli , sinsor , sirius , somy_kh , sorme* , sotazi , souraj , Star8 , Sαrα , tama1011 , tara_5877 , Titania1273 , vampire123 , venus7021 , vitric , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yaskabood , zahira , zahra.94 , Zahra_niki , zeinab75 , zznanin , Z_M267 , ~*MONA*~ , ~Ordibeheshti~ , آتری , آرشا , آسوده , آنیتا , اب و اتش , اسمون , اشک یخ زده , بهارجون , ترنج خاتون , خاوردخت , خواهر خانمی , خیال غزل , رهان , ریحون , زنبق وحشی , سرتق , سپيده خوب , سپیدوسیاه , شادئ , شاپرک13 , شروع , صافیه , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فرنوش72 , لیلا931 , مادام , ماهين , مرجان55 , مریمی__ , معصومه سادات , منا64 , مهسا ا , مهسا زهیری , نرگس.ر , نسرین... , نسيا , ننه هانی و حوری , واران , چلیپا , گردافريد , ღســـــوزانღ , •●شقایق●• , ♫♥SaRa♥♫

  17. Top | #189

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    762
    میانگین پست در روز
    0.80
    تشکر از کاربر
    18,482
    تشکر شده 1,049 در 621 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشید.ممنون.
    ي ِ روز ِ خـوبــــ مــيــآـد ..


  18. 7 کاربر از پست SHADI-R تشکر کرده اند .


  19. Top | #190

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1391
    نوشته ها
    2,458
    میانگین پست در روز
    3.14
    تشکر از کاربر
    22,854
    تشکر شده 11,219 در 2,898 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشی عزیزم...
    ممنونم...
    بعد از حمله ی اعراب به ایران، عربی از مرد پارسی پرسید: چرا زنان شما حجاب ندارند؟! مرد پارسی گفت: حجاب زنان ما پلک چشمان مردان ماست...

    دخترها نمیتوانند به راحتی درکش کنند...




  20. 8 کاربر از پست ...نگین... تشکر کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,11,27, ساعت : 10:35
  2. رمان آخه دل من ... | darya... کاربر انجمن
    توسط darya... در انجمن حذفیات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,08,30, ساعت : 18:57
  3. دانلود رمان نام تو زندگی من | darya... کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,04,02, ساعت : 14:02
  4. رمان کلبه ی عشق | darya... کاربر انجمن
    توسط darya... در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 89
    آخرین نوشته: 1390,12,02, ساعت : 00:42

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •