| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 11 | 1.53% |
| 15 تا 20 | | 243 | 33.84% |
| 20 تا 25 | | 238 | 33.15% |
| 25 تا 30 | | 129 | 17.97% |
| بالای 30 | | 97 | 13.51% |
| رأی دهندگان: 718. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +437 امتیاز سلام من برگشتم...کلا برای می گل نقشه های دیگه ای داشتم..اما این چند وقته خیلی بهش فکر کردم....ترجیح دادم ادامه اش و بنویسم و اون ذهنیتی که از اول داشتم و فراموش کنم...نمیدونم تا به حال گفتم یا نه!من خودم باید با داستان ارتباط برقرار کنم و بنویسم وقتی دیدم با ذهنیت خودم کنار نمیام ترجیح دادم ننویسمش...قرار بود تو این جلد شهروز بمیره و...خیلی اتفاقات دیگه بیافته...اما..به کل روند داستان و تغییر دادم...تو این جلد کمی شاید البته کمی داستان از اون جنبه همخونه بودن در بیاد و جنبه ی خانوادگی به خودش بگیره...ولی امیدوارم مثل جلد قبلی همه همراهم باشید و لذت ببرید....به خیلیها گفته بودم می گل 2 یه چیزی جدا از می گل 1 هست..اما با توضیحاتی که دادم باید بگم اینطور نیست...هر چند ممکنه با خوندن همین 1 جلد هم متوجه داستان بشید..اما بهتره جلد 1 رو هم بخونید...که در انتها لینکش و براتون میزارم. دیگه اینکه توی این جلد در مورد اتفاقاتی که میافته کمی کمتر تحقیق کردم..اگر ایراد فنی به کار وارد بود از همه عذر خواهی میکنم!!!! در مورد پست گذاشتن خواهشا کمی من و درک کنید و عجله نکنید...من ار خدامه روزی 10 تا پست بزارم و کسی و معطل نکنم..اما باور کنید نمیشه..میخواستم حالا حالا ها نزارم تا داستان و تموم کنم..اما دلم براتون تنگ شد و زودی اومدم..پس خواهشا فعلا به روزی 1 پست اکتفا کنید.... تاپیک نقد میزارم..چون من با پستهای این تاپیک انرژی میگیرم...ولی خواهشا اسپم ندید که مجبور به گزارش میشم..اگر گزارش ندم خودم بن میشم!!!! دیگه!!!..... چیزی یادم نمیاد!!!اگر یادم اومد تو پستها اعلام میکنم...راستی به دوستاتون اطلاع بدید.... دوستتون دارم!!!این لینک می گل(1) http://www.forum.98ia.com/t532147.html من دوست ندارم این و دائم تکرار میکنم 1 بار میگم تا آخر رمان مثبت و تشکر های شما باعث دلگرمی من میشه. این هم گروه ماست..دوست داشتید خوشحال میشم بهمون بپیوندید http://www.forum.98ia.com/group1884.html خلاصه داستان می گل و شهروز بچه دار میشن.....اما تو دوران بارداری برای می گل اتفاقاتی میافته که زندگیشون و دستخوش تغییر میکنه! نمیدونم چی بگم برای خلاصه همین بسه دیگه...بپذیرید خواهشا![]() آها..راستی یه چیزی...پایانش خوبه.....این و گفتم کسی داره شروع میکنه به خوندن پایان و بدونه..!!! ویرایش توسط samira-mis : ۱ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 13,815
تشکرها: 79,250
تشکر شده 295,635 بار در 19,847 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +152 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید: آمارکتابهای در جریان سایت برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید: طراحی جلد رمان کاربران سایت در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید! کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید: نویسنده های سایت حتما بخوانید! در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود! خـــــــــــــدا و دیگر هیچ...! | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +488 امتیاز سلام....خوبید؟؟دلم براتون تنگ شده بود...من یه تصمیمی گرفتم تاپیک نقد همون تاپیک نقد می گل1 باشه لینکش و که دارید؟؟اگر نه براتون میزارم می گل | samira-mis کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب فقط باز هم تکرار میکنم خواهشا اسپم ندید که مجبور به گزارش نشم..دوستتون دارم..این هم اولین پست می گل (2)!!! ------------------------- به نام خدا صدای کوبیده شدن در از خواب پروندش!!!گیج و منگ اطرافش و نگاه کرد....زیر لب زمزمه کرد:شهریار!!!!!! از جاش بلند شد و سراسیمه از اتاق بیرون اومد.... -بابا!!! سر پسرش و که به پاهای بلندش چسبیده بود نوازش کرد -چیزی نیست پسرم..برو بخواب.. با صدای دوباره کوبیده شدن به در از جا پرید -میترسم بابایی -ترس نداره..برو تو اتاقت ببینم کیه!! در واقع میترسید از اینکه اسیبی به پسرش برسه..فکر میکرد اگر تو اتاقش باشه برای فرار و نجات فرصت هست...دست خودش نبود..نگرانیهای پدرانه بود!!! با صدای دو باره در که اینبار کمی ضعیف تر و کم جون تر بود پسرش و تو اتاق هول داد و گفت..الان بابا میاد و به سمت در دوید..هر چقدر صدا زد کیه کسی جواب نداد...از چشمی نگاه میکرد اما چیزی معلوم نبود...باز ضربه های ضعیفی به در خورد,ناخوآگاه دوباره سوال تکراری و کلیشه ای رو پرسید:کیه؟ صدای ناله ی خفیفی دلش و ریش کرد *یعنی کی میتونه باشه؟ در و باز کرد..با دیدن موجود ضعیفی که پشت در افتاده بود قلبش داشت از کار میافتاد...خم شد...دست برد و اون موجود ظریف و برگردوند..باز ناله کرد...شاید از تماس دست شهروز...شاید از درد پهلوش...شایدم از بیچارگیش نالید! با دیدن صورتش شهروز همونطور که سرپا شسته بود افتاد زمین...چهارزانو نشست و نالید:می گل...عزیزم..!!! ************************* تقریب میشه گفت از روی کاپوت یکی دو تا ماشین پرید و خودش و رسوند اینور خیابون به ماشین...بدون اینکه در و باز کنه پرید تو ماشین و به چشمهای شوکه شده عشقش نگاه کرد و گفت:خدا صدام وشنید..باهام قهر نکرده...هنوز من و میبینه!!! می گل دستش و دراز کرد سمت شهروز و ازمایش رو از تو دستش بیرون کشید!!!بعد از اینکه بازش کرد نگاهش و از روی صورت شهروز انداخت روی ازمایش...حقیقت داشت... فریاد زد:راست میگی...منفیه!!! با صدای داد می گل چند نفری به سمتشون برگشتن..تازه نگاه مغازه دارهای اطراف از روی شهروز برداشته شده بود..اما با صدای می گل باز همون شد!!! شهروز می گل و تو آغوش کشید..عزیزم..خدا به بچه رحم کرد..به تو..وگرنه من کی باشم؟؟؟!! می گل اشک ریخت..نمیدونست به خاطر چی..اشک ,اشک ذوق بود اما برای چی؟؟سالم بودن شهروز؟؟؟سالم بودن بچه؟؟سالم بودن خودش؟شایدم همه ی اینها با هم!!! -خوشحالم.....خیلی خوشحالم شهروز!!! -خیلی خب گل من..گریه نکن... صورت می گل و بین دستهاش گرفت و با انگشتهای شصتش اشکهاش و پاک کرد و گفت:دلم نمیخواد هیچ وقت اشک بریزی..باشه؟؟؟ -اشک ذوقه!!! -میدونم...میدونم اما برای من همه جوره اش سخته!!!حالا کجا بریم؟؟؟بریم آرایشگاه ببینیم؟ -برای چی؟ -عروسی دیگه!!! می گل لبخند زد...اما اثرات بارداری بیش از اندازه بی حوصه اش کرده بود... -الان نه!!! -چرا؟؟؟چاق میشی لباس اندازت پیدا نمیه ها..بعدم با یه شیکم... با دست یه شکم بزرگ و نشون داد و ادامه داد:قلمبه عروس شدن یه کم خجالت اوره ها!!! می گل باز لبخند زد و گفت:میدونم..میریم حالا...امروز خیلی بیر ون بودیم...خسته ام.. شهروز با اینکه دلش میخواست همه ی کارها زود پیش بره اما لبخند به زور رضایتمندی زد و گفت:راست میگی...دختر کوچولومم خسته شده..!!!بریم یه کم دراز بکشه مامانش!! می گل نا خودآگاه دستش و رو شکمش گذاشت..لبخند رضایتمندی زد... شهروز-دوستش داری؟؟؟ -آره... -چرا؟ می گل متعجب گفت:چی چرا؟؟؟چون بچه امه!! -اما میدونی من چرا دوستش دارم؟؟؟ می گل فقط با نگاهش سوال پرسید شهروز:چون بچه توه!!! می گل لبخند زد و دست برد و دست شهروز و تو دستش گرفت..اما باز حالش بد شد... *خدایا این بیچاره چه گناهی کرده من باید اینطوری ازش بدم بیاد؟! دستش و خیلی زودتر از اون چیزی که شهروز فکر میکرد از تو دست شهروز کشید...با یه نیم نگاه شهروز متوجه حالش شد. -یه کم بخواب...برسیم خونه بیدارت میکنم...انگار زیاد حالت خوب نیست!!! می گل فکر کرد..این بهترین پیشنهاده!!!سرش و روی پشتی صندلی گذاشت و خوابید!!! وقتی رسیدن خونه شهروز نگاهی به می گل کرد....خواب خواب بود..ماشین و با اسانسور مخصوص تا جلوی در واحد برد و از تو ماشین هم می گل و تو آغوش کشید و برد و تو اتاقش خوابوند.. *در اولین فرصت باید بیای پیش خودم وروجک!! خم شد تا بوسه ای رو گونه اش بزنه..اما پشیمون شد...باید بیتابش بشم..تا روز عروسی...میخوام برام تازه گی داشته باشه...از اون شب که چیزی نفهمیدم با اون پایان کذایی.....باید طعمش و با تمام وجود حس کنم!!! | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +492 امتیاز سلام..خوبید..امیدوارم روز خوبی رو گذرونده باشید..دوستان اینجا ا داره یه نکته ای رو بگم..من خیلی وقته از درس و دانشگاه دورم...اگر ایراد فنی به مسائلی که تو دانشگاه اتفاق میافته وارده خوشحال میشم من و در جیان بزارید.... -------------------- صبح می گل با تنی کوفته از خواب بیدار شد!!!این چند وقته همیشه اینطوری بود....اون روز وقت دکتر گرفته بود..یه دکتری بود نزدیک دانشگاهش که همیشه از کنارش میگذشت..همونجا بدون هیچ شناختی ازش وقت گرفته بود..قرار بود بعد از دانشگاه بره دکتر و شهروز هم از سر کار بره پیشش!!!با اینکه شهروز هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد یه روز تو مطب دکتر زنان پا بزاره!!!اما اینبار خودش با کمال میل از می گل خواسته بود همراهیش کنه!!!میخواست این اتفاق جالب و خوش ایند و از اول به طور کامل لمس کنه!!! ***** -می گل تو خوبی؟؟؟نرفتی آزمایش؟؟؟ می گل با رنگی پریده نگاهی به لیلی کرد و گفت:هیچی نیست!!! -آها...پس یه چیزی هست..!!! -من میگم هیچی نیست..تو میگی پس یه چیزی هست؟! -وقتی اینقدر ریلکس میگی هیچی نیست..یعنی یه چیزی هست تو میدونی نمیخوای بگی...وگرنه خودتم با استرس میگفتی نمیدونم چمه!!! -بی خیال لیلی! روش نمیشد به لیلی بگه بارداره..همیشه سنش بین همکلاسیهاش زبون زد بود که از همه کوچکتره و متاهله!!حالا اگر میفهمیدن به زودی هم مامان میشه دیگه حسابی میشد سوژه خاص و عام..هر چند اش کشک خاله اش بود!!!بالاخره به زودی همه میفهمیدن.... لیلی:خب چرا هیچی نمیگی..تو چقدر مرموزی! می گل نگاهی به لیلی انداخت..دختر ریزه میزه ای تقریبا هم قد و قواره خودش...با بر و روی مینیاتوری... از یکی از شهرستانهای ایران....و البته پولدار... لیلی:من میدونم تو حامله ای! -از کجا میدونی؟ -حسم میگه!از حالتهات!خواهر منم اینجوری بود...آخه تو یه دختر جوون تازه ازدواج کرده چرا باید همیشه اینجوری زار و وار باشی؟؟؟از تیپت معلومه همیشه به خودت میرسی...اما این به خودت رسیدنها داره رنگ بارداری میگیره!!! از اینکه لیلی اینقدر قشنگ حالتهاش رو تشخیص داده بود و مو شکافانه تحلیل کرده بود تحت تاثیر قرار گرفت و بی اختیار گفت:آره...حامله ام! -هههیییییی!!راست میگی؟ می گل متعجب گفت:تو خودت الان گفتی میدونم!! -خب حدس زده بودم..اما باور نمیکردم!! می گل بی تفاوت و با بی حالی گفت:آره...اما حالم خیلی بده... -معلومه!!خودت میخواستی؟ می گل کمی فکر کرد چه جوابی برای این سوال داشت؟خب حقیقتش این بود که نمیخواست...اما شده بود..همین جمله رو هم به زبون اورد! -لیلی:میخوای نگهش داری؟ می گل متعجب گفت:خب آره...! -میل خودته..اما میدونی چقدر جلو پیشرفتت و میگیره؟ می گل باز فکر کرد..خودش هم به این موضوع فکر کرده بود..این موضوع و خیلی موضوعهای دیگه...اما شهروز چی؟؟؟اون ازش خواسته بود این بچه رو نگه داره..نا خودآگاه دستش و روی شکمش کشید وگفت:شهروز گفته براش پرستار میگیره.... -چه شیک!!ولی من حس میکنم تو شوهرت و دوست نداری! -چرا اینطوری فکر میکنی؟ -نمیدونم..هیچ وقت ندیدم با هیجان ازش حرف بزنی...عکسش و داری؟ -نه!!اما دوستش دارم...اگر میبینی الان اینجوریم به خاطر بارداریمه!!!نمیدونم چرا ازش دوری میکنم..الان دوستش دارما..اما نزدیکم که میشه حالم بد میشه!!! -همین دیگه..چون خیلی زود ازدواج کردی...خیلی زود هم بچه دار شدی..دختر تو هنوز اول جوونیته!!!من که جای تو بودم مینداختمش...هنوز سنی نداری که!!!راستی شوهرت چند سالشه؟ می گل کمی نگاهش کرد..نمیدونست چی بگه؟؟یعنی اگر راستش و میگفت بیشتر مواخذه نمیشد؟؟؟ولی فکر کرد چه اشکالی داره...؟؟؟اون یه دوسته...به نظرش لیلی دختر خوبی بود...البته به نظر می گل بی تجربه....یک بار دیدار شهروز با لیلی کافی بود تا شهروز کاملا بشناستش. -من و شهروز تفاوت سنیمون زیاده! لیلی متعجب پرسید:یعنی چقدره؟ -شهروز35سالشه!!! لیلی نسکافه ای که داشت میخورد و کوبید رو میز و داد زد:چی؟؟؟ ویرایش توسط samira-mis : ۱۷ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۴۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +444 امتیاز سلام..روز خوش...من اومدم با یه پست دیگه... ------------ می گل لبخند زیبایی زد و سعی کرد عشقش به شهروز و تو لحنش بگنجونه و گفت:خب مگه چیه؟ -مگه چیه؟؟؟احمق!!تو با بابات ازدواج کردی؟بچه دار هم شدی؟خیلی خوش خیالی که نمیخواستید ولی شده...اتفاقا اون خوب با برنامه ریزی پیش رفته!!!سنش داره بالا میره..خواسته زودتر بچه دار بشه ! -نه..اینطوری نیست..واقعا نا خواسته بود. ولی روش نشد جریان و تعریف کنه...فقط به همین اطلاعات بسنده کرد! -خیلی خوش خیالی تو!!!پاشو,پاشو بریم سر کلاس دیر شد..خیلی مشعوف شدم از شنیدن این همه خبر دست اول اون هم به یکباره!!! می گل کیفش و از روی میز برداشت و دنبال لیلی حرکت کرد! -اما من مطمئنم ناخواسته بوده!!شهروز من و خیلی دوست داره...خودشم وقتی فهمید شوکه شد..الانم خیلی هوام و داره! -همین دیگه...هوات و داره که یه وقت بهت سخت نگذره بگی بچه رو نمیخوام...وعده پرستارم برای همین بهت داده...فکر تورو هم نکرده که درس و دانشگاه داری..این همه درس خوندی یه همچین دانشگاهی یه همچین رشته ای قبول شدی...3-4 ماه دیگه که شکمت اومد بالا و سنگین شدی نمیتونی دیگه ادامه بدی..یه مدت باید برای زایمان مرخصی بگیری...بعدم فکر میکنی قبول کنه بچه رو از بچگی پرستار نگه داره؟اول بهونه میاره کوچیکه مادر میخواد..بعدم که چند وقت خودت نگهش داشتی تو گوشت میخونه درس به چه کارت میاد و..بچه مهمتره و...زندگی باید بکنیو....از درس خوندن میندازتت!!! می گل کمی فکر کرد و در حالی که هر دو وارد کلاس میشدن گفت:نه بابا..میدونی شهروز چقدر تلاش کرد من درس بخونم دانشگاه قبول بشم؟؟؟ -اینم از سیاستشه!!!تا اعتراض کنی میگه من همه تلاشم و کردم تو بری داشنگاه..دیدی که!!!اما اتفاقه دیگه افتاده!!!بچه واجب تره یا درس؟؟ در حالی که روی صندلیهاشون نشستن لیلی ادامه داد:به نظر تو کودوم واجب تره؟ می گل کمی فکر کرد...احساس کرد بی راه هم نمیگه...برای اون خیلی زود بود مامان بشه!هنوز خیلی راه در پیش داشت... * بگی نگی گرفتار بچه میشم...مگه میشه بچه رو ول کرد دست پرستار و کارای خودت و کرد؟شهروز هم یه چیزی میگه ها!!!ولی شهروز گناه داره...یادمه با حسرت و التماس ازم خواست حتی اگر دوستش ندارم و نمیخوام باهاش باشم...بچه رو به دنیا بیارم و بدم بهش...منم که دوستش دارم...مگه میشه قید بچه رو بزنم؟نه..من هم شهروز و میخوام هم بچه ام و....!! لیلی:هوی...استاد اومده تو هپروت به سر میبریا!!! با این آلارم حواسش رفت سر کلاس و سعی کرد شیش دونگ گوشش باشه و استاد..نمیخواست به خاطر این بارداری درسش افت کنه...باید به لیلی نشون میداد هر دوی اینها با هم میسره!!! بعد از اون کلاس که کلاس آخر بود می گل از لیلی خدا حافظی کرد تا بره دکتر لیلی:مگه با من نمیای؟ -نه...باید برم دکتر با شهروز دم مطب قرار دارم! -خب تا دم مطب باهات میام.. می گل لبخند زد...خوشحال بود از اینکه تنها نیست!!!لیلی براش دوست خوبی شده بود..البته با یکی دو تا دختر دیگه هم دوست بودن..اما ناخودآگاه با لیلی بیشتر از بقیه دم خور شده بود!شایدم چون لیلی هم تو این شهر تنها بود..البته جریان زندگیش و براش تعریف نکرده بود...اما به لیلی گفته بود پدر مادرم مردن ومن فقط شهروز و تو این دنیا دارم!! تا دم مطب گهگاه براش از این میگفت که بچه دست و پای ادم و میگیره و...تو هنوز سنت کمه و...به مطب که رسیدن لیلی گفت:شوهرت نیومده؟ می گل نگاهی بهش انداخت..واژه شوهر براش کمی عجیب بود اون و شهروز هنوز با هم نسبتی نداشتن...یعنی اگر لیلی این و میفهمید چه فکری میکرد؟ -هوی..با تو ام..نیومده ,باهات بیام تو! می گل چشم چرخوند..ماشین شهروز اینقدری تابلو بود که با یه نگاه بتونه ببینتش..وقتی ندید در جواب لیلی گفت:نه...فکر کنم نیومده... -پس باهات میام تنها نباشی..منم که کاری ندارم..فکر کن رفتم نشستم تو خونه!!! هر دو وارد مطب شدن...می گل به سمت میز منشی رفت و لیلی هم دنبالش راه افتاد می گل:سلام ! -سلام -وقت داشتم برای ساعت 4 و نیم! منشی نگاهی به دفترش انداخت و گفت:خانوم ضیایی؟ -بله... -پرونده دارید؟ -نه! -اسم -می گل منشی بدون اینکه بپرسه جای فامیل رو هم پر کرد... -سن؟ -17! -متاهل یا مجرد؟ می گل گیج از جوابی که نمیدونست گفت:متاهل! منشی نگاه متعجبی بهش کرد و سری تکون داد! -سن همسر! -سن شوهرم برای چی؟ -برای تکمیل پرونده لازمه!! رو به منشی گفت:35 سال! منشی فقط متعجب کمی نگاهش کرد و بعد سن و بی تفاوت وارد کرد می گل باقی اطلاعات و به منشی داد در آخر منشی پرسید:دلیل مراجعه؟ -باردارم! ویرایش توسط samira-mis : ۱۷ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۴۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +436 امتیاز دستها بالا....این پست به افتخار دوستامون که میرن مدرسه...و الان از مدرسه اومدن و میخوان استراحت کنن...خدایی خوش به حالتون..یعنی حسرت 1 روزش و دارم..!!! ![]() -------------- باز نگاه متعجب منشی روش ثابت موند...اما اینبار می گل که رفتار منشی و لیلی ازارش میداد با اعتراض گفت:مگه چیه؟؟؟چرا اینجوری نگاهم میکنید؟خطا که نکردم! منشی:هیییسس..باشه من که چیزی نگفتم..یه کم تعجب کردم همین..آخه ماشالله خیلی ظریفی سنتم کمه...از طرفی گفتی دانشجویی...من معذرت میخوام قصد بدی نداشتم....کارتی رو که شماره پرونده می گل روش نوشته شده بود به دستش داد و گفت 20 تومان لطف کنید! می گل 20 تومان و با حرص روی میز گذاشت و رفت نشست...لیلی هم کنارش نشست و گفت:می گل... اما صدای زنگ مبایل می گل و حرکت میگل به سمت گوشیش حرفش و نیمه کاره گذاشت با نگاه به شماره و دیدن اسم شهروز سریع دکمه رو فشرد! -سلام -گل من کجاست؟ -تو مطب..تو کجایی؟ -دم در..من روم نمیشه بیام تو...نوبتت شد به من زنگ بزن! -باشه...!! بعد از قطع تماس لیلی بلافاصله گفت:نمیاد نه؟ -چرا دم در...گفت خجالت میکشه بیاد تو نوبتم شد صداش کنم! -می گل تو با این تفاوت سنی مشکلی نداری؟ -خواهش میکنم لیلی...من همه جوره با شهروز اوکی هستم..دوستش دارم..دوستم داره..همین مهمه..نیست؟ -نمیدونم...ولی فکر میکنم خیلی کورکورانه تصمیم گرفتی..مخصوصا که تنهایی و کسی نبوده راهنماییت کنه! -فکر نمیکنی داری زیادی تو زندگیم دخالت میکنی؟ صدایی توی سالن پیچید:خانوم ضیایی! هر دو بلند شدن..می گل رو به لیلی که داشت نگاهش میکرد کرد و گفت:ببخشید بد صحبت کردم..میشه به شهروز بگی بیاد تو.. تو یه مورانو ی مشکی نشسته! لیلی لبخندی زد و گفت:اشکال نداره...اینها رفتارهای بارداریه..باشه پیداش میکنم صداش میکنم! از هم خداحافظی کردن و می گل با تقه ای که به در زد وارد اتاق دکتر شد! شهروز در حالی که در حال سر و کله زدن با نتها بود با شنیدن تقه ای که به شیشه خورد سر بلند کرد..با دیدن دختر جوانی که لبخند به لب سرش و کمی به نشونه ی سلام پایین اورد شیشه رو داد پایین! -بله؟ -سلام..من لیلی هستم دوست می گل و دستش و به سمت شهروز دراز کرد! شهروز با استرس دستش و فشرد و گفت:سلام..اتفاقی افتاده؟ -نوبتش شد..گفت برید تو..با اجازه...این و گفته و به سمت خونه راه افتاد.. شهروز برگه های تو دستش و توی کیفش گذاشت و به سمت مطب حرکت کرد..بعد از اینکه خودش و به منشی معرفی کرد اجازه ورود گرفت و وارد اتاق دکتر شد! می گل قبل از ورود شهروز اطلاعات اولیه رو داده بود... شهروز سلامی کرد و روی صندلی کنار می گل نشست! دکتر:سلام پسرم...تبریک میگم!! -ممنون... خنده ی رو لب شهروز از ته دل بود! دکتر:خب دخترم..گفتی 17 سالته و بارداری اولته و 3-4 ماهه ازدواج کردید!! شهروز برگشت می گل و نگاه کرد!می گل هم برگشت و همین کار رو کرد و لبخندی بهش زد...چی باید میگفت؟ بعد رو کرد به دگتر و گفت:بله. -ببین عزیزم...بارداری اصول خودش و داره..مخصوصا که سنت کمه!!شاید به خاطر سن زیاد همسرت ترجیح دادید بچه دار بشید..اما هر چی که بود بهتر بود قبلش تحت نظر میبودی...ولی اشکال نداره..یه سری ازمایش برات مینویسم ... و در همین حال شروع کرد به نوشتن آزمایش! -چند تا هم قرص مینویسم..چیز خاصی نیست بیشتر تقویتیه...بارداری زیر 20 سال خطرناکه..من به همه مریضهام توصیه میکنم ازش پرهیز کنن.اما برای شما حالا که شده کاری نمیشه کرد...فقط باید خیلی مراقب خودت باشی...فکر مکینم علائم بارداری هم کاملا مشخص شده..از بی حالی و رنگ و روت معلومه..سعی کن استراحت کنی..نباید خودت و خسته کنی...از هر فرصتی برای استراحت استفاده کن. -اما من دانشوجو هستم...درسهامم سنگینه!! -میدونم...اینجا نوشته...اما باید به فکر بچه هم باشی....درس دیر نمیشه...رشته ات چیه؟ -مهندسی پزشکی! -به به.....مامان مهندس...انشالله میتونی از پس جفتش بر بیای..حتما هم میتونی...به هر حال این موجود ظریفی که داری پرورشش میدی از خون و پوست خودته دیگه عزیزم... -نمیشه بندازمش؟ خودشم نفهمید چرا این سوال و پرسید!اثرات حرفهای لیلی بود؟؟؟یا حرف خود خانوم دکتر که گفت بارداری زیر 20 سال خطرناکه؟؟؟یا اینکه احساس کرده بود به درس خوندنش لطمه میخوره!!! چشمش روی صورت شهروز و دکتر چرخید..نگاه شهروز پر از استرس و نگرانی و دلخوری بود و چهره دکتر پر از سوال! سکوت به وجود اومده رو دکتر شکست:آخه چرا؟؟؟ -نمیدونم..آخه گفتید بارداری زیر 20 سال خطرناکه!!! دکتر سعی کرد ریلکس باشه و آرامشش رو نه تنها به مریضش که به همسرش هم منتقل کنه!از جاش بلند شد و به سمت تختی رفت و گفت:بیا بخواب اینجا...نشونت بدم چه مموشی رو داری با خودت حمل میکنی..بعد پشیمون میشی از فکری که کردی! می گل بعد از کمی مکث وقتی چهره منتظر دکتر رو دید با فشار دست شهروز از جاش بلند شد و به سمت تخت رفت و در همین حین گفت:شما خودتون گفتید بارداری زیر 20 سال خطر ناکه!! -عزیز من...بارداری زیر 20 سال خطر ناکه اما سقط تو هر سنی خطر ناکه!!!من قول میدم با همکاری هم یه 9 ماه بی خطر و لذت بخش و پشت سر بگذاریم! در همین حین هم دست می گل و که بلاتکلیف وسط اتاق ایستاد بود گرفت و به سمت تخت کشید و گفت:بیا بخواب!! بعد از اینکه دکتر دستگاه رو روی شکم می گل گذاشت رو به شهروز گفت:بیا ببینش فسقلیت و.!!! ویرایش توسط samira-mis : ۴ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۴۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +452 امتیاز سلام...شب خوش...چقدر حضورتون تو تاپیک نقد کمه...تو پست اول گفتم تاپیک نقد می گل رو برای همین هم استفاده میکنیم....پس تنهام نذارید..من دوست ندارم بگم مثبت و تشکر بزنید..چون دوست ندارم ککسی مجبور به کاری بشه..اما دوست دارم باهاتون تبادل نظر و اطلاعات داشته باشم....پس لطفا تنهام نذارید!!! ------------------- شهروز بلند شد و به سمت مانیتور رفت....دکتر مانیتور رو کمی هم به سمت می گل برگردوند و با دست به موجود ریزی که مثل یه لوبیا بود اشاره کرد و گفت:میبینیدش؟تکونم میخوره وروجک! شهروز در حالی که سعی میکرد اشکش و مهار کنه با دست به قسمتی اشاره کرد و گفت:چرا اینجا میلرزه؟ -این قلبشه..داره میزنه..چون حرکتش بیشتر از قسمتهای دیگه است اینجوریه!!! شهروز دست می گل و گرفت تو دستش و فشار داد..اما چشم از مانیتور برنداشت..براش اون صحنه زیباترین صحنه عالم بود...اما می گل...در حینی که به مانیتور نگاه میکرد به این فکر کرد که اگر همین فسقلی نذاره درس بخونم؟؟؟پس هدفم چی؟من میخواستم مهندس بشم...حالا دارم مامان میشم..زودتر از اینکه حتی 1 بار امتحان پایان ترم بدم! دکتر دستگاه و برداشت و مقداری دستمال کاغذی روی شکم می گل گذاشت و در حالی که توضیحات لازم و میداد از جاش بلند شد و به سمت صندلیش رفت...شهروز خواست کمک می گل کنه..اما می گل دستش و پس زد..خیلی غیر ارادی این کار رو کرد...شهروز برای اینکه بحثی پیش نیاد به سمت صندلیش رفت . دکتر:خب می گل جان..آزمایشاتت رو بده و سعی کن زودتر برام بیاری..داروهات و به موقع و منظم مصرف کن...!!! شهروز نگاهی به می گل که در جواب دکتر فقط سر تکون میداد و به سمتشون میومد کرد و رو به دکتر گفت:ببخشید خانوم دکتر من یه سوال دارم...میتونم بپرسم روابط... دکتر که با این سوال خوب آشنا بود قبل از اینکه شهروز سوالش و تموم کنه گفت:در بیشتر مواقع میگیم با احتیاط..3 ماه اول مشکلی نداره..سه ماه دوم خیلی با احتیاط و 3 ماه آخر هم خییلییی کم....اما تو شرایط شما باید بگم بهتره اصلا نباشه...می گل سنش کمه...گفتم که بارداریش همینطوری هم خطر ناکه...!!! شهروز برخلاف انتظار می گل لبخندی زد دستش و به سمت می گل دراز کرد و گفت..حاضری خانوم؟ می گل که هنوز گیج و منگ بود لبخندی زد. شهروز از جاش بلند شد و نسخه و ازمایش و از دکتر گرفت و با یه تشکر از در بیرون رفتن!!! تا نیمه های راه هر دو ساکت بودن!می گل به حرفهای لیلی و دکتر فکر میکرد و شهروز به یه جمله"میتونم بندازمش؟" اما این سکوت برای شهروز عذاب اور تر بود..برای همین شکستتش -چرا میخوای بندازیش؟ می گل که تو فکر بود از جا پرید و گفت:ها؟؟ شهروز نیم نگاهی بهش کرد..عصبانی بود اما به نگاهش رنگ مهربونی داد. -میگم چرا دوستش نداری؟؟چرا میخوای بندازیش؟ -من؟؟؟نه!!!میدونی...آخه!!! -حرفت و رک و راست بزن عزیزم.... -فکر نمیکنی برای من زوده؟ -نه..فکر نمیکنم..باور دارم....مطمئن باش اگر پیش نیومده بود به این زودی ازت نمیخواستم!!!اما حالا که شده...دیدیش؟؟؟چقدر کوچولو بود؟؟؟قلب هم داشت تازه!!! می گل سرش و پایین انداخت...چیزی برای گفتن نداشت غیر از اینکه... -من از درسم میمونم شهروز!!!همین الانش حالم خوب نیست..همش بی حالم..حوصله کلاس نشستن ندارم!!!من دلم میخواد با روحیه برم سر کلاس!! -چرا روحیه نداری؟؟چون بچه داری؟؟؟این که باید بیشتر بهت روحیه بده!!! -اما من سنم از همه بچه های کلاس کمتره! شهروز دلخورانه نگاهش کرد. -عزیزم..من که گفتم..میدونم برای تو زوده..اما حالا که پیش اومده دوست دارم نگهش داریم..من کمکت میکنم..بهت که قول دادم..براش پرستار میگیرم..از همون روز اول....نمیزارم به درست لطمه بخوره..فقط بزار بیاد!!! می گل نگاهش کرد...دوستش داشت؟؟؟آره دوستش داشت..فقط عوارض بارداری بود که کمی ازش دوری میکرد...این طبیعی بود!!! با ایستادن ماشین می گل پرسید:چرا وایستادی؟ -بریم ازمایشت و بده!!!داروهاتم بگیرم بریم! می گل بی چون و چرا پیاده شد...هنوز نتونسته بود با وضعیت پیش اومده کنار بیاد!!!هنوز نمیتونست تصمیم بگیره...پس فعلا مطیع شهروز بود!!! تو راه خونه شهروز با دودلی از مطرح کردن این موضوع گفت:می گل! -جانم؟ شهروز با این جواب کمی دلگرم شد و با اعتماد به نفس بیشتری گفت:بریم چند تا باغ ببینیم؟حالش روداری؟ -باغ چی؟ -باغ برای عروسی دیگه!!! می گل قیافه ی متعجبش تبدیل به یه قیافه ی در هم شد و گفت:شهروز تورو خدا..من با این حالم حوصله ی عروسی دارم؟ ویرایش توسط samira-mis : ۵ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۱۸ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +424 امتیاز سلام...شب نیستم..ببخشید..پست بعدی یا فردا شب یا پس فردا شب....خوش باشید..آخر هفته ی خوبی داشته باشید!!! ----------- -مگه چته؟؟؟خودت خودت و اینجوری کردی!!!یه کم سر حال بشو..همه زنها حامله میشن همینقدر بی حال میشن؟ -نمیدونم..اما من شدم..شهروز من گیجم..من از درس خوندن میمونم!!! شهروز که همینجوریش هم از این بیتفاوتی می گل عصبانی بود سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه و گفت:من که بهت میگم نمیزارم از درس خوندن بمونی..این چه بهانه ایه میاری؟ -به خدا بهانه نیست عزیزم.!!! -پس دیگه تکرارش نکن!!!عروسی رو هم باید بگیریم دیگه...مگه میشه همینجوری زندگی کنیم؟؟ -شهروز عروسی آرزوی هر دختریه!! -پس چرا تو ازش فرار میکنی!!! -من فرار نمیکنم..اما منم دوست دارم روز عروسیم بشاش و شاداب باشم..نه با این حال نزار!!! شهروز به جای جواب زیر لب با خودش گفت:کاش به دکتر میگفتم اینقدر بی حالی!! می گل با اکراه دستش و به سمت شهروز برد..نه اینکه دوستش نداشته باشه..همون حسی بود که از اول بارداری سراغش اومده بود -عزیزم....بزار بعد از زایمان عروسی بگیریم..من قول میدم چاق نشم که لباس عروسم تنم بره!!! شهروز لبخند زد و گفت:چاقم بشی برات لباس میگیرم..اما دلم میخواست زودتر... -دیدی که دکتر هم گفت فعلا نمیتونید رابطه ای داشته باشید. بعد از این حرف با خجالت سرش و پایین انداخت...اما شهروز با لبخند شیطونی نگاهش کرد و گفت:دکتر برای خودش گفت... می گل برگشت با دلخوری نگاهش کرد و گفت:یعنی حرف دکتر رو هم نمیخوای گوش کنی؟ -حالا شیطونی کردن که ایرادی نداره!!! -فعلا که نمیشه عروسی بگیریم. -یعنی عروسی نگیریم؟؟؟عقد هم نکنیم!!! می گل متعجب نگاهش کرد و گفت:عقد؟ -می گل عقد نکنیم چطوری میخوای زایمان کنی؟؟باید یه مدرکی داشته باشیم.. می گل به فکر فرو رفت... *بیراه هم نمیگه!!!باید عقد کنیم...حالا عروسی نمیگیریم.... -خانومی!!!آرمان اجازه نامه محضر رو گرفته!!!فقط باید خودت بری دادگاه و چند تا امضا بکنی... -باشه...میرم..!!! جوابهای کوتاه می گل شهروز رو وادار کرد سکوت کنه! فصل2 روزهای آخر کلاسها بود.به زودی امتحانات پایان ترم شروع میشد...توی این مدت می گل رفته بود و اقدامات لازم و برای اجازه نامه ازدواج کرده بود...اما ظاهرا بهتر بود 2 ماه صبر میکردن تا تولد می گل بشه و 18 سالش تموم بشه....اینطوری کارها سریع تر و راحت تر پیش میرفت...این پیشنهادی بود که آرمان بهشون داد!!! اون روز در حالی که با لیلی صحبت میکرد از در بیرون میرفتن...به لطف پانچوهای گشاد و صد البته هیکل ظریف خودش با اینکه شکمش کمی بر امده شده بود اما هنوز کسی متوجه این تغییر نمیشد...صورتش کمی پر شده بود و از اون حالت استخوانی در اومده بود اما همه میزاشتن به حساب اینکه کنکور تموم شده و استرسش کم شده و....خب این طبیعی بود کسی نمیدونست می گل از اول لاغر بوده !تنها کسی که میدونست لیلی بود که اون هم دائم ایه ی یاس میخوند که داری اشتباه میکنی و از این حرفها!!! -لیلی تو فکر نمیکنی داری زیادی تو کار من دخالت میکنی؟ لیلی که کمی بهش برخورده بود معترضانه گفت:من خوبیت و میخوام....چون دیدم امثال تورو که... همینطور که از در بیرون میرفتن می گل ایستاد...لیلی حرفش و نیمه کاره گذاشت و رد نگاه می گل و دنبال کرد و روی پسر خوش تیپی که به ماکسیما سفید رنگی تکیه زده بود ثابت شد...بدون اینکه ازش چشم برداره گفت:کیه؟ -لیلی...این دیگه از کجا پیدا شد!!!؟ -کی هست؟؟؟ حالا دیگه آراد داشت بهشون نزدیک میشد -بهت میگم کیه می گل؟؟بدو داره میاد. -.میخوای فرار کنیم؟ -نه بابا...مگه لولو خور خوره است! آراد:سلام خانوم ضیای! لحنش پر بود از کینه و تمسخر! -سلام -حال شما؟؟؟ -ممنون..شما چطورید؟ -خوبم...انشالله که میتونیم کمی با هم صحبت کنیم؟ -آراد...خواهش میکنم!!! -خواهش میکنی چی؟من با تو حرف دارم....حالا که دانشجو شدی ...نکنه اینجا هم میاد دنبالت؟؟؟منم بودم این کار رو میکردم...مرتیکه اندازه سن بابای من سن داره خجالت نمیکشه! -درست صحبت کن.... -بیا بریم با هم حرف بزنیم تا درست صحبت کنم! -من نمیتونم....شهروز بفهمه ناراحت میشه!!! -برای چی باید ناراحت بشه؟؟چیکاره اشی؟؟؟داری تو خونه اش زندگی میکنی..همین!!! می گل نگاهی به لیلی که همونجا ایستاده بود کرد...نگاه متعجبش نشون از سیل سوالاتی بود که یا امشب یا فردا سرازیر میشد..دوباره به آراد نگاهی کرد و گفت:ما ازدواج کردیم! ویرایش توسط samira-mis : ۶ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۴۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +402 امتیاز سلام..شب خوش..این هم یه پست تپل.... ----------------- -چاخان نکن..فکر نکن فقط اون شهروزه که آشنا ماشنا زیاد داره..منم کم دستم تو این چیزا باز نیست..خوب میدونم هنوز شناسنامه ات پاکه!!!یه صیغه بوده و تموم شده.... می گل برای اینکه بیشتر از این دستش جلوی لیلی باز نشه سراسیمه گفت:خیلی خب بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم..بعد رو به لیلی گفت:ببخشید..فردا میبینمت!!! -باشه تا فردا!!! می گل دنبال آراد که با عصبانیت به سمت ماشینش میرفت حرکت کرد ...آراد در و براش باز کرد...خواست بهونه بیاره..اما دید جلوی دانشگاهه..یهو یه اتفاقی میافته براش بد میشه..باز اینطوری میتونست سر و ته قضیه رو هم بیاره!!! با کلافگی تو ماشین نشست! -آراد....بگو!! -چی و بگم؟؟؟تو نمیخوای تمومش کنی؟؟؟حالا که دانشجویی...یه خونه سوا بگیر ازش جدا بشو!!! -نمیخوام اینکار رو بکنم!!! این جمله رو با کلی ناباوری و تعجب به زبون اورد! -چرا؟؟پس خوشت میاد با گناه زندگی کنی!!! -تو چقدر محرم نا محرم سرت میشه؟؟؟ -اینقدری که تو یه خونه با یه نامحرم این همه مدت زندگی نکنم...بس کن می گل...من دوستت دارم..بفهم... -من نمیتونم.. -چرا؟؟می گل تو چند ماه دیگه 18 سالت هم تموم میشه..به سن قانونی میرسی!!! -من شهروز و دوست دارم..میفهمی؟؟ -نه...نمیفهمم چون میدونم فقط احساس دین بهش داری..هیچ علاقه ای نیست...2 حالت داره...یا به خاطر رابطه ای یا اتفاقی مجبوری باهاش بمونی!!یا احساس دین داری و فکر میکنی ازش جدا بشی بهش کم لطفی کردی!!! -بس کن! -بس نمیکنم..باید بشنوی..چرا حقیقت برات تلخه؟ -ما 1 ماه دیگه غقد میکنیم!!! -نمیکنی...ببین کی بهت گفتم...دستش و برات رو میکنم...اون تورو نمیخواد... -بس کن....بهت میگم بس کن!!! آراد نفس عمیق کشید..خواست آروم بشه نباید می گل و تحریک میکرد..باید با زبون خوش رامش میکرد!!! -ببخشید عزیزم...نباید داد میزدم.. -به من نگو عزیزم!!! -می گل..من دوستت دارم...چرا با من اینجوری میکنی؟ -کی بر میگردی آلمان؟ می گل هم میخواست با زبون خوش صحبت و عوض کنه و قال این قضیه رو بکنه....الان با وضعیت موجود به هیچ عنوان اگرم میخواست که نمیخواست نمیتونست به کس دیگه ای فکر کنه! -چرا بحث و عوض میکنی؟؟؟ -میخوام ببینم کی میری؟ -از دستم دیگه راحت نمیشی...من درسم تموم شد برگشتم!!!اینجا شرکت زدم..همینجا هم میمونم.. می گل برگشت و ملتمسانه نگاهش کرد! -من دیگه بخوامم نمیتونم!! -چرا؟؟؟اتفاقی بینتون افتاده؟ -لزومی نمیبینم براتون چیزی و توضیح بدم.. بعد از کمی مکث ادامه داد:آراد من تورو یه پسر جنتل من میدیدم!!با وجود اینکه خانواده ات هم مخالفن.. -دیگه نیستن..راضیشون کردم!!! -بیخود اینکار رو کردی..وقتی هنوز از جواب من مطمئن نبودی!!! -من بله رو از تو میگیرم. -عمرا... -من و سر لج و لجبازی ننداز می گل!!من دوستت دارم..تو این و نمیفهمی!من بهت ثابت میکنم!!! اما همش دروغ بود..یه دروغ بزرگ که زندگی می گل رو نابود کرد!!! -من باید برم خونه آراد.. -نهارو با هم بخوریم؟؟خواهش میکنم!!! -امروز نمیتونم.. -چرا؟؟چرا نمیتونی؟ صدای زنگ مبایل می گل ساکتش کرد..می گل مبایلش و نگاهی انداخت..شهروز بود -میشه هیچی نگی؟؟؟خواهش میکنم!!! آراد با بستن چشم بهش اطمینان داد چیزی نمیگه..می گل تماس و برقرار کرد -سلام -سلام گلم..خوبی؟؟ -ممنون...خوبم..تو خوبی؟ -مرسی عزیزم..کجایی؟؟؟ -دارم میرم خونه!!! -وروجک من چطوره؟ می گل لبخند کمرنگی زد و گفت:اون هم خوبه!!! -رسیدی زنگ بزن گلم.. -باشه...فعلا! -میبوسمت عزیزم.بای!! آراد:زبون بازی رو خوب بلده..منم مثل اون بودم الان نونم تو روغن بود! -آراد بی انصاف نباش...شهروز خیلی به گردنم حق داره! آراد انگشت اشاره اش و به سمت می گل گرفت و گفت:دیدی گفتم احساس دین میکنی!!! -نه اصلا هم اینطوری نیست..اما دوست ندارم نمک بخورم و نمکدون بشکنم..من دوستش دارم اگر غیر از این بود مطمئن باش باهاش نمیموندم -چیکار میکردی؟؟چاره ی دیگه ای هم داشتی..می گل قبول کن تو فقط از روی اجبار با اون موندی!!! -میشه خواهش کنم من و بزاری خونه..یا پیاده ام کن خودم میرم..حالم خوب نیست!!! آراد مسیرش و به سمت خونه می گل کج کرد..از نظر اون امروز روز خوبی برای صحبت نبود..هر دو از در داد و بی داد وارد شده بودن..با خودش فکر کرد باید یه روز دیگه با آرامش و صلح و صفا بیام سراغش از اولم اشتباه کردم با توپ پر اومدم! -می گل..به حرفهام فکر کن..پشیمون میشی!!!من دوستت دارم... -اون هم دوستم داره.. -تو چی؟؟دوستش داری؟ -من؟؟منم عاشقشم...مطمئن باش غیر از این نیست..!!!اگر بود تا الان کنار هم دووم نمیاوردیم!!! -می گل تو از عشق چی میدونی آخه؟؟؟ -بس کن!!! -باشه..باشه...ولی یه روزی به حرف من میرسی!!! با توقف ماشین در و باز کرد و پیاده شد و با عصبانیت در رو به هم کوبید و بدون خداحافظی به سمت ساختمان رفت! | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,506
تشکرها: 2,916
تشکر شده 308,897 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : مجنون تر از فرهاد-الهه حالت من : | پست بسیار مفید : +385 امتیاز سلام...آخر هفته خوش گذشت؟؟؟خوبید؟؟خوشید؟؟سلام تید؟؟؟خب..به هر حال من اومدم با یه پست دیگه!!!راستی عید همتون هم مبارک... ------------- در اپارتمان و که باز کرد بی بی رو دیدی که در حال تمیز کاریه...از وقتی حامله شده بود یه روز در میون بی بی به خواست شهروز میومد برای کمک....تو این بین هم متوجه شده بود می گل بارداره...اما جرات نکرده بود ازش چیزی بپرسه..جرات نکرده بود چون شهروز اولتیماتوم داده بود!!! -سلام بی بی!!! -سلام عزیزم..خوبی؟؟؟ -ممنون....خسته نباشی..بی بی ببخشید اما خیلی خسته ام...یه کم استراحت کنم میام کمک!!! -کمک نمیخوام عزیزم..همه کارهارو کردم...غذا هم پختم....الان دیگه تمومه..اگر من و ندیدی خداحافظ!! -به سلامت..دستت درد نکنه... چاشنی این خداحافظی هم یه لبخند قدر شناسانه بود و بعد هم در اوردن لباسهاش و ولو شدن رو تخت!!!وقتی چشم باز کرد هوا تاریک شده بود..از جاش بلند شد..گوش تیز کرد انگار هنوز شهروز نیومده بود...تصمیم گرفت با یه دوش خودش و سر حال بیاره!!!توی حموم به حرففهای آراد فکر کرد....من از عشق چی میدونم؟؟؟غیر از اینکه شهروز همه کار برای من کرده و میکنه؟؟؟غیر از اینکه در کنارش آرامش دارم؟؟؟غیر از اینکه تو رفاه کاملم؟؟؟من از زندگی چی میخوام؟؟؟نه!!من نمیخوام مثل مامانم باشم..من به همین دوست داشتن و در کنار هم بودن راضیم!من زندگیم و خراب نمیکنم برای خوشیهای کاذب...بعد روی شکم برامده اش دستی کشید..من به این بچه راضیم...من الان دارم اسم مادر و یدک میکشم..من به این راضیم!!! از اتاق اومد بیرون برای اینکه عشقش به شهروز و به خودش ثابت کنه تصمیم گرفت برخلاف چند وقت اخیر که حسابی مامان شده بود و به خودش نمیرسید کمی به خودش برسه!یه فوت لس مشکی پوشید با یه بلوز بلند قرمز!یه کالج قرمز هم پاش کرد..موهاش و بالای سرش محکم بست وبا سایه دودی و ریمل مشکی چشمهاش و جذاب تر کرد!!!و در انتها رژ قرمز رو کوبید روی لبهاش...بعد از مدتها آرایش کردن روحیه اش تغییر پیدا کرد *عجب احمقیم.....خب چی میشه هر روز اینجوری برم دانشگاه...حالا نه با رژ قرمز...ولی مرتب و با آرایش...شدم مثل این زنهای 50 ساله...از فردا همینطوری میرم دانشگاه...من باید بشم همون می گل قبل....دارم افسردگی میگیرم!!! با صدای در از فکر بیرون اومد..از اتاق بیرون رفت ...شهروز داشت در و میبست و پشتش به اتاق بود..می گل اهسته جلو رفت و با یه سلام شهروز و که خستگی از صورتش میبارید از جا پروند!!! شهروز برگشت..به صورت بشاش و آرایش کرده می گل نگاه کرد...چشمهاش برق زد..دیگه از خستگی خبری نبود...دست خودش نبود..اما تمام وجودش یه لحظه با می گل بودن و میطلبید... -سلام به روی ماهت گلم!!! به سمتش رفت...اما نفسهاش به شماره افتاده بود...حالا به جایی رسید که می گل تمام قد در دیدرسش بود..برای یه لحظه چشمش به شکم قلمبه ی می گل افتاد...شکمی که از بس تخت بود حالا با یه کم برامدگی کاملا جلب توجه میکرد!!!با دیدن شکمش کمی اروم شد...باید خودش و کنترل میکرد با وجود اولتیماتومی که دکتر داده بود!!! اما حرکتش و به سمت می گل ادامه داد و کشیدتش تو بغلش..باز می گل حالش بد شد *کی این حالت تهوع لعنتی دست از سرم بر میداره!!! نا خودآگاه خودش و از تو بغل شهروز بیرون کشید. -باز بو میدم؟؟ می گل خجول شد..اما شهروز نذاشت زیادی خودش و اذیت کنه!!! -اشکال نداره میرم دوش میگیرم...زودی میام..جایی نریا..کارت دارم خوشگله!!! با رفتن شهروز می گل به خودش نهیب زد که امشب و باید تحمل کنی...ازش دور بشی باعث میشه خودتم به عشقت شک کنی!!! رفت و میز غذا رو چید..میدونست شهروز هیچ وقت دست رد به غذا نمیزنه....اینقدر سرگرم چیدن یه میز رویایی بود که متوجه حضور شهروز نشد...حضوری که با حلقه شدن دسش دور کمر می گل اعلام شد! -چطوری مامان کوچولو؟ می گل شونه اش و به گوشی گه شهروز توش زمزمه کرده بود نزدیک کرد..کمی مورمورش شد و با لبخند گفت:خوبم..تو چطوری؟ -باز بو میدم؟ -شهرووووز!!!دست خودم نیست!! -دست خودت بود که طلاقت میدادم!!! -مگه عقد کردیم که طلاقم میدادی؟ -طلاق عاطفیت میدادم!! بعد رو به می گل که سرش و برگردونده بود تا شهروز و ببینه چشمکی زد ودستش و روی شکم می گل کشید و گفت:عشق باباش چطوره؟! دیگه طاقت نیاورد لبش و روی لبهای می گل گذاشت...بعد از اینکه خیالش از پاک شدن رژ می گل راحت شد سرش و بلند کرد...می گل غش غش خندید.. می گل:دور لبت و پاک کن!!!! شهروز دستمالی از روی کابینت برداشت و گفت:نگفتی عشق باباش چطوره؟ -تو گذاشتی حرف بزنم؟؟؟خوبه!!! با این جواب باز خودش و از تو بغل شهروز بیرون کشید و نشست رو صندلی و به شهروز هم گفت:بشین غذا بخوریم!! | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| **رازگل سرخ** |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فال قهوه | SaMirA.Ha کاربر انجمن | SaMirA.Ha | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 106 | ۹ دي ۱۳۹۱ ۱۱:۱۲ بعد از ظهر |
| حكايت جنس دل | SaMirA.HA کاربر انجمن | موبایل | farnaz58 | رمان نوشته کاربران سایت | 1 | ۲ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۴۰ قبل از ظهر |
| حكايت جنس دل | SaMirA.HA کاربر انجمن | SaMirA.Ha | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 76 | ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۱:۲۹ بعد از ظهر |