ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بیقرار آغوش سرد | somayeh11 کاربر انجمن
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
30. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    6 20.00%
  • 20 تا 25

    9 30.00%
  • 25 تا 30

    7 23.33%
  • بالای 30

    8 26.67%
صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 74
  1. Top | #1

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان بیقرار آغوش سرد | somayeh11 کاربر انجمن

    با سلام خدمت دوستان
    من یه رمان خوان حرفه ای هستم ولی این اولین رمان نوشته خودمه امیدوارم با نظراتتون منو توی این راه یاری کنید
    ممنون
    خلاصه رمان :
    رمان در مورد خلبانی به نام راتینه که بنا به دلایلی از خانواده جدا شده و موقعیکه می خواست خبر شهید شدن دوستش رو به خانواده اون بده با دختری آشنا می شه ولی به علت یه سری اتفاقات , یه ماموریت مخفیانه ، از اون دختر دور می شه و وقتی بر می گرده با خبر وحشتناکی روبرو می شه، سالها بعد در حالی که هنوز به دنبال اون دختر می گرده ،اون رو تو وضع خیلی بدی پیدا می کنه و تصمیم می گیره به هر قیمتی شده اونو بیاره به خونه اش و ازش مواظبت کنه چون در این اتفاق خودشو مقصر می دونه، ولی دختره....
    در جریان این ماجرای عاشقانه چند ماجرای عاشقانه هم در اطراف راتین اتفاق می افته.






    http://www.forum.98ia.com/t740430.html نقد و بررسی بیقرار آغوش سرد



    اینم عکس جلد رمانمه که بچه های سایت زحمتشو کشیدن و از زحماتشون ممنونم









    اونقدر توی احوال خودم غرق بودم ، که اصلا متوجه توقف اتوبوس نشدم.
    شاگرد راننده: آقا نمی خوای پیاده شی ؟ رسیدیم داداش.
    گنگ و منگ پرسیدم : چی شده ؟
    شاگرد راننده: باخنده گفت: رسیدیم داداش ،نکنه می خوای با ما برگردی تهران.
    تازه متوجه اطرافم شدم، از تهران تا رشت اصلاً هیچ چی از راه نفهمیدم. افکارم فقط دور و بر خبر وحشتناکی بود که من حاملش بودم .توی دلم هزار بار مرور کردم که چجوری بگم ، ولی باز به بن بست رسیدم . ساک بدست با گیجی از اتوبوس پیاده شدم ، با وجود سرسبزی اطرافم دلم رنگ خزان داشت . اصلا نمی دونستم کجام و می خوام چیکار کنم . هزار بار خودمو لعنت می کردم که چرا قبول کردم بیام .به طرف نماز خونه ترمینال رفتم وتو وضوخونه وضو گرفتم و بعدش دو رکعت نماز خوندم . بعد از مرگ مادرم تنها راه آرامشم همین بود ، که اون رو هم از اون خدابیامرز یاد گرفته بودم . نمازم که تموم شد دست بردم بالا و فقط از خدا یه چیز خواستم .شجاعت گفتن شهادت تنها پسر یه پیرزن نابینا به مادرش. دلم می خواست من جای علی شهید شده بودم ، منی که کسی منتظرش نبود ، ولی حالا من اینجام و اون...

    ***
    برای دهمین بار دستم رو از رو زنگ برداشتم ، بدون اینکه صداش دربیاد . سرم پایین بود که یکدفعه در با صدای قیژ بدی باز شد و چهره سفید دختری پیدا شد . هول کردم و با صدای خفه ای گفتم س ، سلام
    با یه آهنگ دلنشین جواب داد و گفت امری داشتین ؟
    آرامش صداش استرسم رو فرو کش داد و آهسته پرسیدم منزل آقای علی آقایی؟
    دختر با آرامش جواب داد : بله بفرمایید ، شما از طرف علی آقا اومیدن ؟ نامه دارین؟
    همه صورتم رو غم گرفت ، طوری که اون هم کاملا متوجه شد گفت :چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
    تو دلم یا علی گفتم و پرسیدم: شما چه نسبتی با هاشون دارین؟ تا جایی که من می دونم علی خواهری نداشت.
    دختر گفت : من همسایه دیوار به دیوارشون هستم ، بعضی وقتا می یام از مادرشون مواظبت می کنم و کاراشون رو می کنم.
    نفس راحتی کشیدم و گفتم: والا راستش من حامل خبر ناگواری هستم .
    دختر بیچاره کم مونده بود سکته کنه . با چشمهای پرسشگرش داشت نگاهم می کرد ، حلقه اشک تو چشماش نشون می داد ، حدس زده من اینجا چه غلطی میکنم و چه خبری می تونم داشته یاشم.
    نفسم رو با صدا بیرون دادم و بدون اینکه نگاهش کنم ، گفتم : علی جان شهید شدن و من موندم چجوری این خبر رو به مادر بیمارش برسونم!
    چهره اش به وضوح درهم رفت و آروم و بی صدا شروع کرد به گریه . از آستانه در اومد بیرون اومد و در رو آروم پشت سرش بست و گفت: لطفا بیان منزل ما ، پیش پدرم ، حاج خانم قلبش ناراحته و همش چشمش به در ، نمی شه همینجوری یه دفعه این خبر رو بهش داد . با این قلب مریضش ، جا به جا سکته می کنه بنده خدا . نمی دونید چقدر منتظر پسرشه ،هر پنج دقیقه اسم علی رو میاره و دائم از خوبی های اون می گه.
    بی صدا پشت سرش راه افتادم ، با کلید رو باز کرد و تعارف کرد تا برم داخل ، منم گفتم :شما اول بفرمایید ، خبر بدین ، من هم دنبالتون می یام . بی حرف وارد شد و من پشت سرش .خونه شون ساده بود و تمیز ، نشستم تا نماز حاج آقا تموم بشه ، ظاهراً دخترش که حالا فهمیدیم اسمش شوکاست ، داشت چیزاهایی به پدرش می گفت : چون صداش رو شنیدم که گفت: انا لا لله و انا الیه راجعون .
    چند لحظه بعد ، حاج آقا اومد تو اتاق . به احترامش بلند شدم . با دستش منو دعوت به نشستن کرد و گفت : پسرم شما همرزم این شیر مرد بودی؟
    گفتم بله حاج آقا ، علی جان بهترین دوستم بود . من خیلی چیزا ازش یادگرفتم. اون شجاعترین خلبان اسکاتران ما بود ، با شهادت اون ، من همه کسم رو از دست دادم .همه کسم رو ، بعد بدون خجالت شروع به گریه کردم . حاج آقا و شوکا هم با من همراهی کردن. یه نیم ساعتی که گذشت ، همگی کمی آروم شدیم. شوکا چای آورد و پدرش گفت: بهتره من خودم با فاطمه خانم حرف بزنم ، هر چی نباشه منم پدر یه شهیدم ، درد همو بهتر می فهمیم .وقتی دید دارم با گیجی نگاهش می کنم گفت: پسر منم ارتشی بود، اوایل انقلاب خودش رو کنار کشید، ولی نذاشتن چون درجه دار دار بود و خیلی اطلاعات داشت ، شهیدش کردن با گفتن این حرفها حلقه اشک توی چشمای غمگینش برق زد و سریع بلند شد و گفت : من رفتم دعا کنید این پیرزن رنجور، طاقت بیاره!
    تا برگشتن حاج آقا رفتم توی حیاط ، دل توی دلم نبود که در باز شد. با نگاهم چهره پیرمرد رو کاویدم ، دنبال نشانه بودم که خودش گفت: از این شیر زن که اون ابر مرد رو زاییده ، کمتر ازاین انتظار نداشتم . برو پیشش پسرم ، می خواد با هات حرف بزنه . شوکا سریع گفت : منم می یام ، می خوام ببینمش .پدرش با سر باشه ای گفت و رفت تو.

    ***
    با قدم های سست و آروم رفتم داخل اتاق ، پیر زن صورتش رو به طرف من برگردوند ، با و جود اینکه نابینا بود ،احساس کردم منو می بینه . با صدای سلام شوکا به خودم اومدم و سلام کردم .
    گفت: علیک سلام شوکا جان ، سلام پسرم .
    صداش گرفته بود معلوم بود گریه کرده ، با همون صدای گرفته بغض دار گفت : شما دوست علی من هستی ؟ وصیت نامه علی شهیدم ، پیش شماست؟
    گفتم : من دوستش نیستم ، من برادرش هستم . بله علی اون رو دست من سپرده بود در ضمن چند تیکه از وسایلش هم با خودم آوردم . علی مرد بزرگی بود مادر ، خیلی بزرگ ، برای همینه که غم از دست دادنش هم خیلی بزرگه ، من تسلیت می گم .
    بغضش شکست و با اشک گفت : تسلیت برای چی ؟ عاقبت بخیر شد ، این تنهای دعای من در حق بچه ام بود . خدا رو شاکرم که مستجاب شد . ناگهان دستش رفت سمت قلبش ، شوکا با فریاد دوید طرفشو و گفت از تو آشپزخونه قرصاشو بیارین .
    دویدم سمت آشپزخونه و با یه لیوان آب و قرص به دست برگشتم . حالش اصلاً خوب نبود با وجود خوردن قرص زیر زبانی ، هنوز رنگ به رو نداشت. شوکا گفت : باید ببریمش بیمارستان ، هیچ وقت اینقدر طول نمی کشید .
    سریع از سر خیابون ماشین گرفتم و بردیمش بیمارستان ، دکتر بعد از معاینه گفت: شما پسرش هستید ؟ قرص و محکم طوریکه خودم هم تعجب کرده بودم گفتم : بله
    دکتر گفت: وضعیت قلبش اصلا خوب نیست ، باید ببرینش تهران ، اینجا امکانتش رو نداریم ، البته از تهران هم زیاد مطمئن نیستم .
    گفتم : یعنی چی از تهران مطمئن نیستید؟ یعنی اونجا هم نمی شه کاری کرد؟ اگه تهران هم بگن نمی شه چی؟
    دکتر در حالی که سرش تو پرونده بود گفت: بهترین جا برای این عمل اسرائیله
    چنان بلند گفتم چی؟ که دکتر جا خورد و با نگاهی به لباسام که رنگ و بوی رزم داشت گفت : پسرم می دونم الان با اونا دشمنیم ، ولی جان مادرت مهمتره حالا شما ببرش تهران شاید فرجی شد . ولی از الان می گم توی دنیا در حال حاضر امکانات و دکترای اسرائیل تو این زمینه حرف اول رو می زنن.
    شب رو به اصرار مادر علی اونجا موندم ، تا صبح چشم رو هم نذاشتم به علی فکر می کردم که چطور منو از منجلابی که پدر و نامادریم برام درست کرده بودن نجات داد و آدم بودن و یادم داد . نگاهی به در اتاق مادرش کردم ، آه ار نهادم در اومد . من در مقابل این زن مسئول بودم ، حالا نوبت من بود که جبران حمایتهای علی رو بکنم .من باید از این امتحان سربلند بیرون بیام . علی مادر بی کسش رو اول به خدا بعدش دست من سپرد و ازم خواست تا لحظه ای که زنده است مواظبش باشم .

    ***
    پرونده بدست جلوی در با مادر، حاج آقا و شوکا خداحافظی کردم تا پرونده رو تو تهران به چند تا دکتر که بیمارستان رشت معرفی کرده بود ، نشون بدم . در ضمن قرا بود چهار روز دیگه بقایای پیکر علی رو به رشت منتقل کنن و من باید تا اون روز برمی گشتم . سریع خداحافظی کردم و به سمت تهران حرکت کردم.

    ***
    خسته وافسرده با افکار مغشوش راه می رفتم که خودم رو جلوی در خونه شوکا دیدم . با بی حالی زنگ زدم ، طولی نکشید که صورت مهتابی اش وسط در پیداش شد ، با یه نگاه به حال زار من همه چی رو تا ته خوند . به خودم اومدم و سلام کوتاهی کردم جوابم رو داد و از آستانه در کنار رفت و تعارف کرد برم داخل . بعد از خوردن چای رو به حاج آقا و شوکا گفتم : دکترای تهران حرف دکتر صمدی رو تایید کردن . اونا می گن باید از بالن استفاده کرد و این تکنولوژی جدیده و تو ایران ، هم امکاناتش نیست و هم دکتری که تا حالا این کار رو کرده باشه ندارن .البته می گن می شه عمل کرد ، و لی خیلی به حالش فرقی نمی کنه . اگه جوون تر بود می شد. ولی با وجود کهولت سنش خود عمل براش خطرناکه . مخصوصا که مرض قند هم داره . قیافه شوکا در هم بود و هر آن بود که اشکش سرآزیر بشه . حاج آقا متفکر به زمین نگاه می کرد و زیر لب با تسبیحش ذکر می گفت ، که شوکا ناگهان گفت : اگه ببریمش اسرائیل چی؟ چقدر احتمال موفقیت هست؟ پدرش براق شد ، همین اینا پسرش و کشتن حالا برای درمان مادرش دست به دامنشون بشیم. فاطمه خانم هرگز رضایت نمیده ، منم بودم نمی دادم . با این حرف حاج آقا به لبهای من و شوکا مهر سکوت زده شد. حاج آقا بلند شد تا بره یه دفعه برگشت گفت : کی شهید رو می یارن؟ گفتم: امروز عصر باید برسن . زیر لب اوهمی گفت و اتاق رو ترک کرد . تا خواستم حرفی بزنم شوکا زد زیر گریه و گفت یعنی بذاریم بمیره و دوباره گریه اش شدت گرفت. منم ناراحت بودم ، هم بخاطر علی هم مادرش و هم ...
    بعد از تشیع پیکر علی تو گلزار شهدای رشت ، تن رنجور مادرش رو به خونه انتقال دادیم .شوکا مثل پروانه دورش می چرخید . مادر که خوابید اومد تو حیاط . رو روبروی من لب حوض نشست ، یه آن به صورتش نگاه کردم ،چشم های مشکی زیبایی داشت و یه جورایی خیلی گیرا و جذاب بود . چهره اش نشان دهنده یه دختر شرقی زیبا بود. به خودم اومدم دیدم حسابی از خجالت سرخ شده سرفه ای کردم و گفتم : به نظر شما چیکار کنیم؟ سرش رو بلند کرد هنوز آثار خجالت تو چهره اش معلوم بود ، با صدای ظریفی گفت : نمی دونم ، من یه پیشنهاد دارم که بهش نگیم می بریمش اسرائیل ، بگیم یه کشور دیگه یه کشور بی طرفتر مثل ژاپن ، مادر که نمی بینه ، از کجا می خواد بفهمه کجاست ؟ اگه شما با نظرم موافق باشین ، بگردیم دنبال پول . اینارو تند تند گفت و چشم به دهان من دوخت .
    با خوشی گفتم :چرا به فکر خودم نرسید ، آفرین دختر باهوش . که دیدم دوباره خجالت کشید .خودم زدم به اون راه و ادامه دادم چرا دنبال بگردیم ، من پولش رو دارم نگران هزینه ها نباشید ولی حاج آقا رو چیکار کنیم؟
    نگاهش غمگین شد و گفت: با وجودی که تا به حال به پدرم دروغ نگفتم ، اما مجبوریم به اون هم دروغ بگیم که گشتیم یه کشور دیگه که اندازه اسرائیل تو این زمینه موفقه رو پیدا کردیم ، ما چاره ای نداریم آقای ....
    خندیدم و گفتم خیلی جالبه من هنوز خودم رو معرفی نکردم .من راتین سوادی هستم، اهل تهرانم ، پسر یه تاجر ، سرگرد خلبان هستم و دیگه هیچ چی و منتظر نگاهش کردم .
    با لبخند ملیحی گفت : راتین یعنی بخشنده ، درسته ؟
    با تعجب نگاهش کردم ، چون جزء معدود کسایی بود که معنی اسم عجیب و غریب منو می دونست .اکثر اونایی هم می دونستند مسن بودن واهل شاهنامه. انگار از نگاهم تعجبم رو خوند و گفت من فوق لیسانس ادبیات فارسی هستم و حالا تو دانشگاه رشت تدریس می کنم . دونستن معنی لغت زیبایی مثل راتین ، نباید برای من سخت باشه.

    ***
    در میان گذاشتن موضوع رو با حاج آقا و مادر وهمه گناهش رو شو کا به گردن گرفت. یه هفته طول کشید تا راضی شدن ، منم تو این یه هفته پول و مدارک لازم رو تهیه کردم . گرفتن مجوز برای رفتن به اسرائیل خیلی مشکل تر از اونی بود که من فکرشو می کردم ، چون من یه نظامی بودم و زمان جنگ هم بود ومن می خواستم دقیقا به خونه دشمن برم ، هر کسی بود مشکوک می شد . همه کارا گره خورده بود به هم ، تا اینکه یاد حاج آقا رضایی فرمانده پایگاه افتادم . از روزی که اومده بودم رشت یه دوباری اون هم به خاطر مرخصی برای مواظبت از مادر علی باهاش تماس داشتم ، حالا تنها کسی که می تونست کمکم کنه اون بود . رفتم سراغ تلفن و بهش زنگ زدم . کل ماجرا رو گفتم و حتی گفتم که یه کپی از مدارک پزشکی مادر علی رو هم براش میفرستم ،برای اطمینان. خیلی بهش برخورد و گفت : که به حرف همه اعضای استکاتران ، اطمینان داره و تاکید کرد علی با اون کار شجاعانه اش به گردن ما که سهله به گردن کل مملکت حق داره ، باید هر کاری می تونیم برای مادرش انجام بدیم . حاج آقا قول داد کمک کنه و از من خواست منتظر تماسش باشم.

    ***
    یه ماهی رو که تو رشت موندگار شدم ، خونه علی بودم ، چون مادرش نمیذاشت برم هتل ، منم تو این مدت جوری دلبسته حرفهای این پیرزن شده بودم که خودم دل نمیکندم برم . وقتی شناسنامه اش رو دیدم از تعجب چشام چهار تا شد ، اون از مادر من خیلی کوچکتر بود ولی صورتش خیلی شکسته شده بود ، مادر علی از من 20سال بزرگتر بود ولی راحت 70 سال رو نشون می داد ، خیلی دلم می خواست علت نابینایی و پیر شدنش رو بدونم ، ولی از اونجایی که علی تازه فوت شده بود و قلبش هم حال و روز درست و حسابی نداشت ، نمی خواستم با گفتن درد و رنجاش، باعث آزار روحیش بشم .

    اون روز هم مثل هر روز اومد کارهای خونه رو انجام داد ، غذا درست کرد و خلاصه مثل یه دختر واقعی مواظب مادر علی بود. احساس بی مصرفی می کردم ، بلند شدم به حیاط رفتم تا باغچه کوچک حیاط رو آب بدم . آب رو تا ته با فشار باز کردم و فکرم رفت پیش حاج آقا رضایی که چیکار می کنه الان یک ماه بود که گفته بودم بهش ، ولی خبری ازش نبود . اون می دونست کار مادر علی فوریه ، تو عوالم خودم بودم که شوکا گفت: خبری نشد آقای سوادی ؟ مثل چی از جام جهیدم و شلنگ بدست برگشتم طرفش که ای دل غافل همه سرو صورت دختر بینوا رو آب پاشی کردم .اون دوید یه طرف . از هولم به جای اینکه سر شلینگ روبگیرم اونور ، دوباره گرفتم طرفش و حسابی از خجالت لباساش در اومدم بلاخره خودم رو پیدا کردم و شیر رو بستم ولی دیر شده بود ، قیافه معصوم شوکا وقتی از سر و صورتش آب می چکید خیلی با مزه شده بود . معذرت خواستم . فکر کردم الانه که سرم داد بکشه ، ولی اون در کمال آرامش گفت : اشکالی نداره من نباید یک دفعه صداتون می کردم و برگشت طرف ساختمان تا چادرش رو برداره و بره خونشون لباساش كامل خيس شده وبدفرم شده بود
    د ناخودآگاه تا برگرده طرفم نگاهش می کردم . بامزه شده بود ، برای اینکه خجالت نکشه سریع چشمم رو به زمین دوختم
    شوکا آروم داشت به طرف در می رفت ، که پاش از پله جلوی در سر خورد و محکم خورد زمین .
    سریع رفتم بالای سرش , از پیشونیش داشت خون می اومد ، بدن کوچیکش رو با یه حرکت از رو زمین کندم و بردم داخل خونه . مادر علی خواب بود ، شوکا رور بردم تو اتاقی که به من داده بودن و روی تخت گذاشتمش ، تا بذارمش زمین چند بار گفت: خودم می تونم برم ، چیزی نشده ، لطفا بذارینم زمین. اما من گوش نمی کردم.
    رفتم تو آشپزخونه و جعبه کمکهای اولیه رو آوردم ، تا زخمش رو بشورم. اومدم دیدم نشسته رو زمین. عصابی شدم گفتم : چرا از تخت اومدی پایین؟ گفت: لباسم خیس بود، کل تخت خیس شد.
    گفتم : خیس شد که شد و یه ضرب بلندش کردم و گذاشتمش تو تخت گفتم : من می رم بیرون سرما می خوری، لباسهاتو در بیار . با تعجب نگاهم کرد و گفت : در بیارم چی بپوشم ، بذارین برم خونه ، خودم زخممو پانسمان می کنم ، لباسام رو هم عوض می کنم . ممنون از لطفتون.
    گفتم : همه رو در نیار که ، مانتوت بیشتر خیس شده ، اونو در بیار چادر بنداز سرت ، بیام زخمت رو ببندم ، بد جوری باز شده ، خدا کنه بخیه نخواد .
    چند دقیقه بعد در زدم و رفتم تو اتاق ، چادر مادر علی رو به سر کرده بود و نشسته بود یه گوشه از تخت . جعبه کمکهای اولیه رو بردم نزدیک تخت و شروع کردم به تمیز کردن زخمش . از خجالت چشماشو بسته بود و چادرش رو محکم گرفته بود .
    شستشو که تموم شد کمی بتادین زدم به زخمش که سوخت و آخش در اومد ، توی چشمهای زیباش نگاه کردم و گفتم: چیزی نیست زخم شمشیر که نخوردی استاد ، مقاومت کن . عصبانی شد و گفت: هر چی بتادین تو ظرف بود خالی کردین رو زخم و می گین جیک نزنم؟
    خندیدم و گفتم : چه عجب ، ما عصبانیت استاد رو هم دیدم . بعد گفتم : کار من تموم شد ، برو لباساتو در بیار همه جونت خیس شده و این چادر هم حسابی خیس شده و چسبیده به تنت .
    با حرف من صورتش گر گرفت و خجالت زده سرش رو انداخت پایین ، بلند شد و آروم خداحافظی کرد و رفت . با خودم فکر می کردم چقدر شرم این دختر و چشمهای جذابش خواستنیه که صدای تلفن منو از اون حالت درآورد و سریع رفتم تلفن رو برداشتم . حاج آقا بود کارها رو ردیف کرده بود ، فقط مونده بود من برم مدارک رو بگیرمش. کلی تشکر کردم و اون گفت از امانت علی خوب مراقبت کن .حاج خانم برای پسرم علی خیلی عزیز بود .چشم بلندی گفتم و گوشی رو گذاشتم.....
    ***
    نگاهم به چشمهای گریان شوکا افتاد ، احساس کردم چیزی تو دلم فررو ریخت ، حس کردم دیگه این چشمهای زیبا رو نمی بینم و از این احساس یه وحشت تو دلم افتاد . نمی دونم چرا ولی دوست داشتم باز ببینمش و چشم بدوزم به اون گوی سیاه .
    شوکا کلی به من سفارش مادر رو کرد در آخرین لحظه نگاه مهربانش رو تو صورتم پاشید و با اون دو گوی سیاه که از پشت سایبان نمناک نفسم رو به بند کشیده بود آروم و از رو شرم گفت مواظب خودتون باشین و زیر لب اسمم رو تکرار کرد . احساس کردم الانه که قلبم از کار بیفته . پسر چشم و گوش بسته ای نبودم و با ثروت بی حد مادرم ، جوانی زیاد کرده بودم ، ولی نگاه شوکا رنگ دیگه ای داشت . مثل میت فقط بهش نگاه کردم و دست آخر با بدبختی گفتم :شوکا بهم زنگ بزن نذار تو غربت ، غریبی و بی کسی بی توانم بکنه .
    - صورت گلگون و شرمگینش بوی نجابت می داد . با تبسمی که لبهای زيبا و محجوب گفت: س بی کسان خداست و لحظه ای انگار خواست چیزی بگه ولی منصرف شد و گفت به امید دیدار.
    نمی دونم اسم این احساس جدید و خیلی خاص رو چی بذارم ولی اونقدر شیرینه که می خوام هر ثانیه بهش فکر کنم .هواپیمایی که من و مادر رو به لبنان می برد ، هواپیمای صلیب سرخ بود که با زحمتهای حاج آقا برای بردن ما هماهنگ شده بود. بعد از رسیدن به فرودگاه بیروت شیخ محمد نامی برای بردن ما به فرودگاه اومد ، که از قبل هماهنگ شده بود .اون قرار بود ما رو ببره خونشون و بعد از آماده کردن مدارک به عنوان یه تاجیک به تلاوویو بریم از نظر حاج رضایی دونستن ایرانی بودن من ، ممکن بود خطر آفرین باشه بخصوص که من افسر نیروی هوایی هم بودم .یک هفته در منزل شیخ محمد بودیم. انصافاً مرد با شعور و خوبی بود و با توجه به موقعیت مادر ، تلاش کرد کارها در کمترین زمان ممکن انجام بشه . توی این یک هفته ، یک بار به شوکا زنگ زدم .آدرس و تلفن شیخ محمد رو دادم چون قرار بود من فقط از طریق اون با ایران تماس بگیرم و ازش خواستم برا ی تماس با من فقط با اینجا تماس بگیره .

    ***
    بلاخره مادر رو بستری کردیم به گفته دکترهای اونجا ، حدود 10 روز باید روی مادر آزمایش انجام بشه در صورت مثبت بودن جواب می تونن عمل کنن . از وقتی که از خونه شیح محمد تو بیروت به تلاوویو اومده بودیم . از شوکا بی خبر بودم ولی نمی خواستم ریسک کنم و زنگ بزنم .اما حالم خیلی گرفته بود . دلم برای صدای آروم و آرامبخشش تنگ شده بود ، حس می کردم این دلتنگی از روی عادت نیست یه چیز دیگه ست . نشسته بودم توی راهروی بیمارستان و چشمام بسته بود .اما بیدار بودم . با احساس عبور سایه ای از کنارم چشمام رو باز کردم . دیدم دو تا افسر اسرائیلی در حالی که آروم حرف می زدن از کنارم رد شدن و جلوی ایستگاه پرستاری پشت به من ایستادن یکی از اونا به انگلیسی به اون یکی گفت : اگه سرنخی از اون عملیات تو ایران بدست بیاریم ، می تونیم با نیروی کمتر و تجهیزات ناچیز اراضی دوباره متصرف شده رو پس بگیریم . اون یکی در حالی که تو فکر بود گفت : از نیروی نفوذی چه خبر؟ گوشام رو تیز کردم و چشمامو بستم. افسر بلند قد تر در حالی که داشت به بی انظباطی بیمارستان فحش می داد گفت : فعلا خبری ازش نداریم ظاهراً برای اینکه لو نره محتاطتر عمل می کنه. بعد با خنده کریهی گفت : ایران دخترای زیبا زیاد داره ، خوش به حالش ، کاش منو نفوذی می کردن . از حرفش چندشم شد ،کثافت رذل ، دوست داشتم خرخره اش رو می جوییدم .افسر قد بلنده ادامه داد اون دو تا ایرانی که قراره برای آموزش شنود گذاری بیان در چه حالن ؟ که دومی جواب داد تا 90 روز دیگه اینجان . و بعد عصبانی و با صدای بلند پرستار رو صدا کرد .پرستار بدو بدو خودش رو رسوند و با رنگ پریده عذر خواست .اونا هم حسابی بهش فحش دادن و ازش شماره اتاق سربازی رو که از عراق اومده بود رو پرسین و رفتن به طرف اتاق اون. تا حدود 10 دقیقه همینطور اونجا موندم تا مطمئن بشم رفتن بعد بلند شدم و به اتاق مادر رفتم .خوابیده بود.
    از بیمارستان اومدم بیرون و یکراست رفتم خونه ام هاجر ، که رابط من و شیخ محمد بود . ازش خواستم سریع امکان یه تماس مطمئن و سریع رو با حاج رضایی برام فراهم کنه قرار شد ام هاجر خبرش رو بهم بده . فردا صبح ساعت 5 تماس من و حاج رضایی برقرار شد و شنیده هام رو منتقل کردم. تشکر کرد و از عمل مادر پرسید که گفتم فرداست و تماس رو قطع کردم .امیدوار بودم با این خبر هر چند مختصر جلوی شهادت خیلی از بچه ها گرفته بشه .
    ویرایش توسط melodeee : 1392,11,23 در ساعت ساعت : 08:06 دلیل: تغییر نام

  2. 134 کاربر از پست سمیه.ف.ح تشکر کرده اند .

    * حدیث * , *NaZ@NiN.B* , *برف* , .arsana. , a66818 , abby7 , afroodit , airena , alikhademi , amirhosseinac , Anolin , aqua , arezo* , atefeh_49 , atyek , ayandeh1 , azar1 , azarsana , baeuti , betoche** , blub2000 , elham*d , elmirareza , ely* 675 , estahrij , F @ N @ H @ i , fadai , fadiya , faghatdream , fatima64 , gandom_me , ghazal26859 , ghorob89 , Hamraz 97 , hanajigh , hani.hbk , hany111 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , homa41 , honey_x , Lida.Sh , madad , mahdiye21 , mahsadina , mahsaok , mansoure , maryam.y , maryam56 , MARYAMGOL , maryammoayedi , mfr60 , milana , Nafas j , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nedaj , nilgon_nili , nina20 , ninja fairy , noshafarin , ordibehesht91 , orkidehyesurati , PAEEZ70 , pariedarya , peg@h , punio , raha-98 , reyhaneh2020 , Rha.sh , roya1365 , sadaf.a , Sam!ra , samandf , samir , sanaz198x , sanaz2000 , saratab , satiris , Satiya , Shabah eshg , SHADI 73 , shf_aboops , shisheh , siavash1454 , somy_kh , Star inferNal , tati19 , Tifani Jon , toofanz , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , vitric , XtavanaX , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , yashkin , zeinab75 , ziba111 , zina , ~nas!m~ , ~parham~ , ~pArnYa~ , ~Samaneh~ , ~SariR~ , آمستريدا , النار , بیسان تیته , ثمره 82 , جودی ابوت شیطون , زعیم زاده , ساکتین , سایه ماه , شاپرک13 , فاطمه.س , فرنوش72 , لمیس20 , لیلاحمیده , معمار کوشمولو , مهلا.پ , نامی , نسرین... , نسيا , همیسا , پانته آ65 , پرواس , پونام , کمند , گلبو , یـاس , •●شقایق●• , ☆ Ghasedak ☆

  3. Top | #2

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    5,976
    میانگین پست در روز
    3.66
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    72,585
    تشکر شده 185,650 در 12,820 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!


  4. Top | #3

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,861
    میانگین پست در روز
    13.87
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    183,068
    تشکر شده 424,375 در 37,338 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط somayeh11 نمایش پست ها
    ممنون از راهنمایتون درضمن من اگه بخوام اسم تاپیکم رو در قسمت تایپ عوض کنم چیکار باید بکنم
    شما غیر از متن رمان نباید پست بدین
    اسم رمانتون هم عوض شد
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا


    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  5. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile قسمت دوم

    پشت در اتاق عمل قدم می زدم دل توی دلم نبود . فقط به خدا التماس می کردم ، پیش علی شرمنده نشم . پاهام توان نداشت همینطور جلوی در کنار دیوار ولو شده رو زمین داشتم به همه اتفاقای بد زندگیم فکر می کردم. تو احوالی بودم که اصلا اتفاقات خوب یادم نمی اومد شاید هم اصلاً وجود نداشت .
    یادم می یاد وقتی 12 ساله بودم مادرم سخت مریض شد اصلاً معلوم نبود چه مرضی گرفته به دکترای زیادی مراجعه کردن ولی همه می گفتن جسمی نیست . یهو غش می کرد ، رنگش زرد شده بود و توی چشماش یه غم به اندازه همه دنیا خونه کرده بود . بابا هم خیلی پاپی شد بفمه دردش چیه ، ولی هیچ چی نمی گفت . تا اینکه یه روز من و بابا و دایه جان رو صدا کرد تو اتاقش . انگار فهمیده بود رفتنیه . یادم می یاد بابا و دایه جان گریه می کردن و من فقط می خواستم ببینمش . می ترسیدم چشمم رو ببندم ، دیگه نبینمش مامان با صدای گرفته از گریه رو کرد به با با و گفت : خیلی دلت می خواد بدونی من چم شده نه؟ بهت می گم ، ولی از حالا می گم حلالت نمی کنم . بابا متعجب نگاهش می کرد که ادامه داد من راجع به تو و سوری همسر دومت ، همه چی رو می دونم . تو منو شکستی . تو نابودم کردی . من ازت نمی گذرم . بابا بریده بریده گفت : تو ، تو داری اشتباه می کنی . موضوع اونجوری نیست . مامان خنده دیوانه واری کرد و گفت راستی؟
    من و دایه جان مثل دو تا میت نشسته بودیم که مامان گفت : من داغ این ثروت رو به دل تو و اون هرزه هرجایی می زارم . همه داراییم مال پسرمه . تو هر چی داری از صدقه سر من و بابام داری و حالا اینطوری کمر فخرالملوک رو شکستی ، کسی که همه اسمش رو با احترام میارن و حالا من ، فخرالملوک صولت دارم به روزگار بدبختی تو می خندم. همه چیز دست وکیلمه و قانونی و اما تو راتین عزیزم ، از این دو تا موجود پست دوری کن ! همه کارهای قانونی اموالت رو به وکیلم سپردم تا قبل از 18 سالگی ات هیچ کس نمی تونه حتی یه نگاه چپ به اموالت بندازه . مادر اینا رو گفت و در حالتی که حلقه اشک توی چشمهای میشی زیباش می درخشید به خواب ابدی رفت .
    با باز شدن در ، یه آن به خودم اومدم داشتم مثل بچه ها گریه می کردم .دکتر با دیدنم تو اون وضعیت لبخندی زد و گفت پسر جان بچه شدی ؟ مرد که گریه نمی کنه؟ عمل خوب بود ، مادرت حالش از تو بهتره و قهقه ای زد و دور شد . هنوز باورم نمی شد . مثل منگها وایسادم و دور شدنش رو نگاه کردم . در اتاق دوباره باز شد و مادر رو در حالی که چشمهاش بسته بود ، آوردن بیرون ، تا به بخشش مراقبتهای ویژه ببرن . از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.
    مادر بعد از یک روز بیهوشی ، بیدار شد و لبخند زد . وضعیت عمومیش خوب بود و دکتر گفت اگه همینطور باقی بمونه دو هفته دیگه می تونه سوار هواپیما بشه .
    سریع خودم رو به خونه ام هاجر رسوندم تا این خبر رو به شیخ محمد بده و ازش خواستم به شیح محمد بگه با شوکا تماس بگیره و جریان رو بگه . دلم برای آرامش صداش تنگ شده بود . خوشحال بودم که بعد از دو هفته می بینمش. خیلی سرخوش بودم . داشتم برمیگشتم بیمارستان که دیدم امر هاجر نفس زنان داره از پشت سر منو صدا می زنه . اون گفت که باید با شیخ محمد حرف بزنم .
    شیخ محمد ترتیب صحبت منو با حاج رضایی داد و حاج آقا منو مامور کرد برای انجام یه ماموریت ویژه که مربوط به همون اخباری بود که خودم داده بودم ، اونجا بمونم . هم خوشحال بودم که می تونم برای کشورم کاری بکنم و هم ناراحت بودم که به این زودی به ایران بر نمی گردم. پرسیدم حاجی تکلیف مادر علی چی می شه اون گفت: بسپارش به ام هاجر اون خودش مراقب همه چی هست . اگه خدا بخواد و ماموریت به خوبی تموم بشه دستش رو می گیری و میاری ایران . حاج رضایی آدرس یه رابط تو اورشلیم رو به من داد و گفت : سرگرد ! وقتی مادر علی رو به ام هاجر سپردی دیگه اونجا نرو . به این آدرسی که می گم برو و سراغ شمعون رو بگیر اون خودش می گه چیکار کنی
    ویرایش توسط سمیه.ف.ح : 1391,10,09 در ساعت ساعت : 10:23


  6. Top | #5

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,861
    میانگین پست در روز
    13.87
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    183,068
    تشکر شده 424,375 در 37,338 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تاپیکا ادغام شدن
    برای هر پست یه تاپیک نزنید.پاسخ به موضوع رو بزنید و متن رمان رو بزارید


  7. Top | #6

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile قسمت سوم

    آخه پسرم من یه پیرزن کور و مریض تو این مملکت غریب که زبون مردمش رو هم نمی فهمم ، چیکار کنم ؟ حالانمی شه منو بفرستی برم بعد به کارت برسی؟
    در حالی که دلم از حرفهای مادر علی گرفته بود و حق رو کاملاً به اون می دادم با صدای خیلی آروم گفتم : مادر ! جون خیلی از علی ها به این کار من بنده . اگه من به موقع کارم رو نتونم تموم کنم ، چشم خیلی از مادرا گریون می شه . به خاطر روح بزرگ علی تحمل کن . ام هاجر هم زن خوب و با خداییه من بر می گردم و شمار ور به سلامت میبرم رشت .برام دعا کن مادر ، دعا کن.
    ****
    بعد رسیدن به آدرسی که حاجی داده بود طبق گفته ایشون ، سراغ شمعون رو گرفتم و اسم رمزم رو که پرنده بو گفتم . مرد قوی هیکلی که جلوی در بود کنار رفت و اجازه داد وارد بشم . از چند تا دالان گذشتیم تا رسیدیم به یه پله که خیلی پایین می رفت . برگشتم و مرد رو نگاه کردم که به عربی گفت : برو پایین . منم اطاعت کردم . وارد اتاق کوچیکی شدم که یه مرد اونجا نشسته بود . اومد به طرف من و خوب براندازم کرد . منم قرص و محکم نگاهش می کردم . مردی با با قد متوسط ، صورت سبزه و چشمهایی سبز رنگ و گیرا . چهره ترسناکی داشت به فارسی روان گفت : خوش اومدی جوا ن و تعارفم کرد بنشینم . با سره مرد هیکلی اشاره کرد که خارج بشه و رو به من کرد و گفت : ما وقت زیادی نداریم تا جایی که من می دونم تو چیزی از ماموریتی که قرار انجام بدی نمی دونی ، اینطور نیست؟ با سر جواب دادم و اون ادامه دا د، اطلاعاتی رو که به فرمانده خودت دادی ، ما جسته و گریخته ، قبلا داشتیم .ولی زمان دقیق اومدن اون جاسوسها رو نمی دونستیم. ما قراره اجازه بدیم اونا بیان و آموزش لازم رو ببینن ، بعد در زمان خروجشون ، ما تو رو با خلبان اصلی هواپیما عوض می کنیم و تو اونا رو می بری جایی که ما می خوایم . بعد ازاون کار تو تموم می شه . بقیه اش با ما .
    گفتم میشه چند تا سوال بپرسم ؟
    گفت :البته
    گفتم :شما ایرانی هستی؟ کار شما چیه ؟ اونا رو بعدا ً کجا می برین؟
    خندید و گفت : نشد جوون چند چند تا ؟ در ضمن تو فقط از وظایف خودت می تونی بپرسی . برای خودت بهتره هر چی کمتر بدونی بهتره .حالاهم برو بالا . رشید بهت لباس می ده . لباساتو عوض کن تا باهم بریم پیش شفیقه.
    با تعجب پرسیدم شفیقه؟
    گفت : بله اونجا جریان رو توضیح می دم .حالا بلند شو !
    ****
    کت و شلوار مرتبی پوشیدم . شمعون هم همینطور . سوار ماشین شدیم و به طرف خارج شهر حرکت کردیم . ماشین جلوی در آهنی یه عمارت بزرگ نگه داشت .نگهبان اومد پشت در و با دیدن شمعون سلام کرد و سریع درو باز کرد . با ماشین وارد محوطه عمارت شدیم. شمعون جلوی عمارت نگه داشت و پیاده شدیم . با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم . باهم وارد ساختمان شدیم . صدای زنی در سرسرا پیچید که به عربی از شمعون خواست پیش اون بره . من زیاد عربی رو نمی فهمیدم . چند تا لغت رو هم تو همین جنگ یاد گرفته بودم ، ولی به انگلیسی مسلط بودم . ترجیح می دادم انگلیسی حرف بزنن تا من هم بفهمم . وارد اتاق شدیم خدایا چقدر مجلل و زیبا بود . همه جا آینه کاری و بسیار زیبا بود. محو زیبایی اتاق بودم که صدای ظریف و پر عشوه زنی منو به خودم آورد . وقتی به طرفش برگشتم ، نفسم به شماره افتاد . زیبای صاحب خانه ماورای خود خانه بود . زنی با چشمهایی روشن ، صورتی سفید، لبهایی سرخ ، اندامی کشیده و موزون که در تو اون لباس مخمل بلند ، مثل آهویی می خرامید و آبشار طلایی موهاش با هر قدمش ، عشوه گری می کرد .شمعون آروم به پشتم زد و گفت : جوان رنگ به رو نداری و خنده بلندی سر داد . شفیقه هم با او خندید و زیباییش دوچندان شد . شفیقه آرام به سمت من آمد و با فارسی دست و پاشکسته ای گفت : تو مرد پروازی نه؟
    با صدای خفه ای گفتم بله من خلبانم . پشتش را به من کرد و گفت بیا تا راه پرواز رو یاد بگیری و خودش روی اولین مبل نشست . من و شمعون هم روبروی اون قرار گرفتیم ، که شفیقه مستخدم را صدا کرد و سفارش قهوه داد و رو به من کرد و گفت : چون وقت کمه بهتره سریع وارد بازی بشیم و گفت تو انگلیسی بلدی نه؟ گفتم : من مسلطم . نفس راحتی کشید به انگلیسی ادامه داد ، حالا بهتر شد چون فارسی حرف زدن انرژی زیادی از من می گیره . هنوز عادت نکردم و ادامه داد من شفیقه سعد هستم ، دختری دورگه از مادری انگلیسی و پدری لبنانی . همه عمرم به جز این پنج سال آخر رو انگلستان بودم .برای تفریح به زادگاه پدرم برگشتم و اونجا با محمد آشنا شدم . پسری زبیا و جذاب مهربان ، من هر چقدر تلاش می کردم به اون نزدیک بشم اون بیشتر فرار می کرد . تا بلاخره گفت : که اون یه مجاهده و نمی تونه به من دل ببنده چون ممکنه هر لحظه کشته بشه . من که هر روز بیشتر عاشقش می شدم قبول نکردم و ازش خواستم با من ازدواج کنه اون به هیچ وجه قبول نمی کرد . اما قدرت عشق من قوی تر بود و بلاخره محمد مال من شد هر روز عشق ما بیشتر می شد و من بیشتر با اخلاق و سلوک اون آشنا می شدم ، اما این موضوع زیاد طول نکشید . چون طبق پیش بینی اون ، موزدوران موساد کشتنش . وقتی به اینجای صحبتش رسید ، بغض کرد و چشمهای فریبنده اش رو پرده ای ابریشم در بر گرفت . اشکش رو پاک کرد و ادامه داد از روز مرگ محمد من تبدیل به آدم مرده شده بودم و دائما گریه می کردم ، تا اینکه شمعون دوست محمد پیش من اومد و از من خواست به خاطر گرفتن انتقام خون محمد باهاشون همکاری کنم . منم قبول کردم .حالا حدود یک ساله که با نظامی های کله گنده اسرائیلی دوستی می کنم و خدا رو شکر ابزار مناسب رو هم دارم و خبرها رو به مقاومت می رسونم . اینا رو گفتم که بدونی انگیزه ما فقط نظامی نیست اکثر ماها یه انگیزه های محکتری هم داریم .
    شفیقه نفس رو با صدا بیرون داد و گفت : تو این عملیات برای ورود به پایگاه نظامی تو باید به عنوان برادر من وارد جریان بشی و همراه من باشی ، تا تو اون روز بخصوص ، بتونی خودت رو به هواپیما برسونی . بعد نگاه خریدارانه ای به من کرد گفت :خوبه چهره ات زیاد شرقی نیست . رنگ چشمات هم روشنه ، امیدوارم این بار هم موفق بشیم . برای اینکه بتونیم همه حرکات حرفا و گذشته مون رو یکی کنیم تا روز عملیات تو پیش من می مونی . شمعون دیگه اینجا نمی یاد . فقط باهاش تماس تلفنی خواهیم داشت .حالا اگه سوالی نداری دنبال من بیا تا اتاقت رو بهت نشون بدم . به دنبال اون بلند شدم و همزمان از شمعون خداحافظی کردم و راه افتادم .
    خونه خیلی زیبایی بود . شفیقه منو به طبقه دوم برد و در دومین اتاق رو باز کرد . اتاق نسبتا بزرگی بود با پرده های مخمل قرمز ، پنجره های بلند و دیوار های سنگی مثل خونه های قدیمی کشور چک ، ساخته شده بود .شفیقه وارد اتاق شد و به طرف در کوچکی که سمت چپ اتاق بود رفت و اونو باز کرد و گفت این سرویس بهداشتی اتاقته که با اتاق من مشترکه . متوجه تعجب من شد و با خنده گفت : نگفتم که با هم استفاده کنیم .می تونیم نوبتی استفاده کنیم و به طرف کمد رفت بازش کرد و گفت خوب مرد پرواز این هم لباسات . حالا می تونی استراحت کنی برای شام صدات می کنم و از درخارج شد.
    لباسهام رو در آورم لباس راحتی پوشیدم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و بعد خوابیدم . واقعا بهش خیلی نیاز داشتم.
    ویرایش توسط melodeee : 1392,11,23 در ساعت ساعت : 08:09


  8. Top | #7

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile قسمت چهارم

    با صدای ضربه هایی که به در اتاق می خورد ، بیدار شدم . اول گیج بودم ، ولی کم کم موقعیتم رو شناختم . با صدای بلندی گفتم : بله ؟ صدای زنونه ای به عربی گفت : وقت شامه . باشه ای گفتم و بلند شدم. حسابی گرسنه ام بود . آماده شدم و به طبقه پایین رفتم .شیقه پشت میز نشسته بود. لبخندی زد و گفت:خوب خوابیدین ؟
    گفتم :عالی بود. ممنون . این چند وقته اصلا خوابم خوب نبوده . الان حالم خیلی بهتره .
    با صدای ظریف و عشوه گرش گفت : خوشحالم به برادرم خوش گذشته و اضافه کرد می دونم مسلمانی و معذب خواهی بود ، منو در مهمانی ومجالس همراهی کنی . بنابراین عمار باغبونمون رو صدا می کنم تا مارو محرم کنه .لقمه پرید تو گلوم و داشتم خفه می شدم که با اشاره شفیقه مستخدم برام آب ریخت لقمه رو که فرو دادم ، نگاهم به نگاه شیطون شفیقه افتاد در حالی با طمانینه غذا می خورد گفت : یعنی تحمل من اینقدر سخته ؟ میل خودته من بخاطر خودت گفتم.
    سریع گفتم نه سوء تفاهم نشه کمی جا خوردم همین. و بعد تا آخر شام سکوت برقرار شد .
    بعد از شام شفیقه از عمار خواست بین ما صیغه محرمیت بخونه . بعد از خوندن صیغه یه احساس جدید داشتم نمی تونم بگم عشق بود نه مطمئنم که نبود . یه چیزی مثل عطش خواستن . برای اینکه به درونم پی نبره به بهانه دیدن باغ و هضم غذا از تالار بیرون رفتم . توی حیاط روی تاب نشسته بودم و دوباره ذهنم رفت به گذشته . به زمانی که هنوز درد بی مادری تازه رو شونه های نحیف من نشسته بود . زمانی که سوری زن دوم بابا و همون قاتل مامان پا گذاشت به حریم مادرم . از همون روز اول ازش متنفر بودم و مدام آزارش می دادم اون هم برام کم نمی ذاشت . هر دو خوب همدیگه رو له می کردیم . اوایل بابا یه نیمچه دفاعی از من می کرد ولی بعدها اون هم تغییر کرد و دیگه محلم نمی داد . منم با دایه جان بودم تا اینکه سوری حامله شد و نه ماه بعد من صاحب یه خواهر شدم . با وجود اینکه از پدر و مادر این بچه بدم می اومد ، ولی خودش رو خیلی دوست داشتم . بعد از دنیا اومدن روناک ، من دیگه سوری و پدرم رو کمتر تو خونه می دیدم . دائم تو مهمونی و خوش گذرونی بودن . بابا با پول و پله ای که در تمام این سالها از مادر گرفته بود ، یه شرکت تجاری موفق داشت . بنابراین طعمه خوبی برای زن هوسرانی مثل سوری بود .صدای شفیقه منو از گذشته کشید به حال . دیدم کنارم نشسته در حالی که به جلو نگاه می کرد گفت : از اینکه از وطنت دوری غمگینی ؟ در جوابش آهی کشیدم که گفت : می دونم خیلی سخته . منم همینطوریم . تصمیم دارم بعد از این عملیات یه چند وقت به انگلستان برگردم . دلم برای مادرم خیلی تنگ شده . می خوام کمی آرامش داشته باشم .راستی یادت باشه به هیچ عنوان از منزل خارج نشی . فردا مهمانی بزرگی تو خونه یکی از افسرهای عالی رتبه برگذار می شه . ما هم دعوتیم .جای خوبیه برای اینکه تو رو معرفی کنم . فردا من چند جا کار دارم ، ظهر بر می گردم .همه چیزی هایی که قراره با هم هماهنگ بشیم . از رشته تحصلی تا علاق شخصیم رو نوشتم و الان تو اتاقته . تو هم برام بنوس تا هماهنگ باشیم. من الان خسته ام. می رم بخوابم. شب به خیر گفت و به راه افتاد .منم نیم ساعت بعد از اون رفتم تا بخوابم .
    ****
    یک بار دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم از خودم راضی بودم درکل مرد جذابی بودم و اینو از خیلی ها شنیده بودم . با ضربه ای که در خورد به طرف در برگشتم و بله گفتم . در باز شد ، شفیقه درست مثل یه پری دریایی وارد شد .زبانم قفل شده بود . آروم به طرفم اومد و شیطون خندید و گفت اگه اینجوری نگاهم کنی همه می فهمند ما خواهر و برادر نیستیم . با این حرفش از رفتارم شرمنده شدم و سرم رو پایین انداختم ،که یه آن ، دستش رو دور بازوم انداخت و گفت : بریم .
    وصف حالم تو اون لحظه ناگفتنیه نمی دونم چه حسی بود خواستن و یا هر چی و لی دلم نمی خواست تموم بشه با گیجی راه افتادم .
    وارد مجلس که شدیم ، همه نگاهها به طرف ما چرخید می دیدم که نگاههای آلوده و ناپاک افسران اسرائیلی چطور شفیقه را می بلعیدند من خیلی ناراحت بودم ولی باید ادای یک جنتلمن انگلیسی رو در می آوردم که از نگاه دیگران به خواهرش ناراحت که نمی شه هیچ ، بلکه تحسین می کنه . شفیقه در حال معرفی من به دیگران بود ، که سینی مشروب رو آوردن .من قبلا مشروب خورده بودم . دوران دانشجویی بعد از امتحانات با بچه ها به کافه می رفتیم و حسابی مست می کردیم . اما بعد از آشنایی با علی لب نزده بودم .شفیقه که تردید منو دید ، برای برطرف کردن شک اونها گفت : آبراهام ! تو تکیلا می خوردی درسته؟ نکنه تو این مدت ذائقه ات عوض شده ؟ و با سر اشاره کرد که بردارم و هم زمان خندید که چند تا افسر کناریش هم با خنده همراهیش کردن . منم برای اینکه عقب نمونم ،جام رو یه نفس سر کشیدم و گفتم : نه عوض نشده . ولی اینها برای من کافی نیست باید بگردم و منبع اون رو پیدا کنم .شفیقه تعجب کرده بود ، ولی خوشحال بود که نقشم رو خوب ایفامی کنم . اون شب شفیقه بر خلاف همه ، خیلی کم مشروب خورد و حسابی حواسش جمع بود . ولی من خراب کردم . اون منو به زحمت به خونه رسوند و با کمک مستخدم انداخت رو تخت و گویا خودش رفت ، تا دوش بگیره صدای آب از حمام بین دو اتاق می اومد و من مست و خراب و سرتا پا از حسی کثیف بودم ولی توان حرکت نداشتم تا اینکه چشمهام سنگین شد و خوابیدم. تو عالم خواب حرکت دستی را روی بدنم احساس کردم . آروم چشمهامو باز کردم . شفیقه بود که لباسهامو عوض می کرد . چون از وقتی اومده بودم ، همونجوری با کت و شلوار رو تخت ولو بودم . مستی شراب کمی از سرم پریده بود . ولی نه اونقدر که بفمم چیکار می کنم . نگاهش می کردم که متوجه سنگینی نگاهم شد و برگشت به طرفم . حس کردم ، کمی ترسید ،ولی خودش رو نباخت و آهسته گفت : گفتم با این لباسا راحت نیستی ،بیام درش بیارم تا بخوابی . تو نباید اینقدر زیاده روی می کردی ! قرار بود نقش بازی کنیم نه اینکه تو نقشمون گم بشیم. اون حرف می زد و من نگاهم فقط به صورتش بود ، اون یه زن با هوش بود و زود متوجه شد . تا خواست بلند بشه سریع جهیدم بازوشو گرفتم . اول کمی تقلا کرد ولی بعد منو همراهی کرد . انگار اون هم بدش نمی اومد . انگار یه جورایی مجوز داده بود بوی خوب شامپو مثل کاتالیزور بود .حس می کردم اونم بی میل نیست که یکدفعه مثل فنر جهیدو گفت : نه نه محمد منو مبینه و حوله رو به تنش پیچید و به طرف اتاق خودش دوید . یک آن به خودم اومدم ، سریع بلند شدم و جلوی راهش رو سد کردم . بازوهاشو گرفتم و کشیدمش بغلم ، گریه کرد و گفت :محمد اونو می بینه و من نباید با اون همخوابگی کنم . اگه شرایط عادی بود ، همون لحظه ولش می کردم . ولی من مدهوش اون نوشیدنی زهرماری بودم و حالا با دیدن شفیه حالم داشت بد می شد.. بدون توجه به خواهش اون ، دوباره به طرفش رفتم .حالا نیروی نفس اون هم بهش غالب شده بود ، چون بی حرکت چشماشو بست و به من اجازه داد....
    ویرایش توسط melodeee : 1392,11,23 در ساعت ساعت : 08:15


  9. Top | #8

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile قسمت پنجم

    با تابش نور خورشید به چشمام ، بیدار شدم .شفیقه رفته بود .یاد دیشب افتادم . هم احساس لذت می کردم و هم شرم . بلند شدم دوش گرفتم و رفتم پایین .تعجب کردم اون پایین نبود . از مستخدم سراغش رو گرفتم که گفت صبح زود از خونه رفت بیرون . چون اجازه خارج شدن نداشتم ، برای قدم زدن به باغ رفتم .یاد شوکا افتادم . دلم تیر کشید ، اگه من عاشق اون چشم های سیاه شده بودم ،پس کار دیشبم یه خیانت بود . از این احساس خیلی چندشم شد . از خودم بدم اومد که اینقدر ضعیف النفسم . صدای سلام آروم شفیقه، منو به خودم آورد .
    سرم بلند کردم و تو چشمای رنگیش خیره شدم و گفتم من یک دنیا شرمنده ام منو ببخش . مطمئن باش تا وقتی اینجام دیگه تکرار نمی شه و سرمو انداختم پایین.
    کنارم نشست گفت : تو مست بودی و حالت عادی نداشتی ، من نباید به اتاقت می اومدم . اگه گناه من بیشتر از تو نباشه ،کمتر نیست . من از زمان مرگ محمد هیچ رابطه ای نداشتم .شاید یه جور نیاز منو وادار کرد مقاومت نکنم . اما منم امیدوارم تکرار نشه . چون یه همچین ارتباطی وابستگی میاره و ماهیت کار ما با این کلمه مخالفه .
    روزها همینطور بی هدف می گذشت و منو شفیقه سعی می کردیم کمتر همدیگه رو ببینیم یه جوری از تکرار ماجرا می ترسیدیم .شفیقه هم پوشیده تر لباس می پوشید تا کمتر باعث ظغیان من بشه . بعد از اون مهمانی چند مهمانی معرفی دیگه هم رفتیم که اهمیت کمتری داشت . ولی باید می رفتیم که دورو بری های شفیقه به حضور برادرش عادت کنند ، تا روز عملیات ، برای حضور من درجشن مخصوص ، مشکلی وجود نداشته باشه . زمان به سرعت گذشت ، تا اینکه زمان عملیات رسید. شفیقه اومد تو اتاق من و گفت آماده ای ؟ نترسیدی که ؟و ملیح خندید. لبخند زدم وگفتم : من مامورتهای خطرناک زیاد داشتم ، مثل اینکه یادت رفته من خلبان جنگنده هستم .من یه نظامی ام وبرام ترس معنی نداره . اون گفت: پس بریم مرد پرواز .
    وقتی زمانش رسید ، با نگاهم از شفیقه خداحافظی کردم و وارد راهروی منتهی به محوطه پایگاه شدم. غیر از من دو نفر نفوذی خودی هم قرار بود که را س ساعت مقرر خودشون رو به آشیانه برسونن و همراه من سوار هواپیما بشن . به محل قرار رسیدم از دور دیدمشون که با احتیاط نزدیک می شن .اسم شب رو پرسیدم و بعد از جواب سریع به طرف آشیانه شماره 3 حرکت کردیم . محوطه دائما در حال کنترل با چراغ بود و ما باید طبق زمانبندی پنج دقیقه قبل از پرواز خودمون رو به هواپیما می رسوندیم .هر سه مسلح بودیم و هر کسی رو که سر می رسید رو با اسلحه مجهز به صدا خفه کن ، خاموش می کردیم . ولی هر چه تعداد کشته ها بیشتر می شد ،ریسک بالا می رفت . بلاخره به آشیانه رسیدیم و برخلاف تصور ما ، به جای چهار مامور ده مامور مسئول امنیت هواپیما بودن . یه لحظه عرق سردی رو پیشونیم نشست .هواپیما آماده حرکت بود و سوختگیری تموم شده بود ،که راشد یکی مجاهد ها گفت : ازاون طرف ،به پشت هواپیما برین ! زود باشین ! من از این ور تیرا ندازی می کنم و حواسشون رو پرت می کنم . زمان برای فکر کردن به میزان موفقیت فکرش وجود نداشت . اون داشت رسما خودکشی می کرد ، تا عملیات به اتمام برسه . من وبشیر سریع حرکت کردیم . درگیری شروع شد و همه به طرف راشد شلیک می کردن با پرت شدن حواس نگهبان نزدیک پله ، بشیر اون رو از پا در آورد و سریع با هم وارد هواپیما شدیم بشیر اسلحه رو به طرف اون دو تا جاسوس و مرد همراشون گرفت ومن به کابین خلبان رفتم و اسلحه رو شقیقه خلبان گذاشتم و ازش خواستم کابین رو ترک کنه . خلبان بلند شد در حالی که دستاش رو سرش بود از کابین بیرون رفت . بشیر خلبان و مرد نگهبان رو از هواپیما بیرون کرد و من در رو بستم اما همون موقع به بازوی بشیر تیر اصابت کرد . اما در بسته شد ومن سریع حرکت کردم داشتن به طرف هواپیما تیر اندازی می کردن .سرعت هواپیما رو زیاد کردم و از آشیانه خارج شدم . از حال و روز بشیر خبر نداشتم .همه تلاشم رو می کردم که از اونجا خارج بشم . اعلام وضعیت قرمز کرده بودن با تانک جلوی باند رو بستن . با حداکثر سرعت به طرف تانکها حرکت می کردم .درست در لحظه برخورد ، با وجود اینکه هنوز هواپیما آماده نبود ، یا علی گفتم و هواپیما رو به طرف بالا کشیدم . به طرف هواپیما تیر اندازی می کردن .همه ضد هوایی های پایگاه به کار افتاده بود ، ولی همونطور که تا خدا نخواد یه برگ هم از درخت پایین نمی افته ، اگه خدا نخواد ، هیچ کدوم از اون گلوله ها به هدف برخورد نمی کنه . حالا اوج گرفته بودیم و از منطقه خارج شده بودیم . جایی که قرار بود فرود بیایم نزدیک بیروت بود ، یه فرودگاه متروکه. موقع فرود هوا گرگ و میش شده بود . آروم و بدون مشکل تو محل مورد نظر فرود اومدیم . حال بشیر زیاد خوب نبود . خون زیادی ازش رفته بود اما به هر حال کارش رو خیلی خوب انجام داده بود .خسته بودم از شمعون حال شفیقه و راشد رو پرسیدم .
    غمگین جواب داد راشد که همونجا شهید شد . اما شفیقه مجبور شد قرص سیانوری که همراهش بود رو بخوره و سرش رو انداخت پایین.
    دنیا دور سرم چرخید بریده بریده پرسیدم چرا؟ چرا نتونست فرار کنه؟ مگه اون آموزش دیده نبود؟
    گفت: اونا شک کرده بودن برای همین تعداد مامورها بیشتر بود. اونا به تو و شفیقه مشکوک شدن . بعد از رفتن تو ، شفیقه خیلی خوب تونست نبودنت رو کمرنگ کنه ، اونا دیر به غیبتت پی برده بودن .برای همین تو تونستی به هواپیما برسی وگرنه عملیات کلا لو رفته بود و قراربود قبل از رسیدن تو به آشیانه ، دستگیر بشی . اونا فکر همه چی رو کرده بودن .اما خدا با ما بود. این یه مبارزه است . جنگه ، تو جنگ هم همیشه از این اتفاقات می افته . کسی که وارد بازی می شه باید آخرین قاعده رو هم خوب یاد بگیره .اونا سریع شفیقه رو دستگیر می کنن . اما پرواز تو حواسشون رو پرت می کنه . همون چند دقیقه کافی بود تا شفیقه قرص رو از تو انگشترش دربیاره و بخوره . اگه اون بدست مامورای موساد می افتاد ، سرنوشت وحشتانکتری در انتظارش بود. تو چشمام نگاه کرد و گفت :کارت خوب بود جوون ، تو نذاشتی خون شفیقه و راشد و خیلی های دیگه بی نتیجه ریخته بشه . بعددر حالی که سعی داشت بغضش رو پشت چهره خشنش پنهان کنه ، به طرف ساختمان فرودگاه متروکه حرکت کرد.
    -یاد لحظه لحظه های حضور شفیقه تو این دو ماه منو آتیش می زد . یا اون شب دیوانه ام می کرد. شفیقه خیلی برای مردن جوون بود ، خیلی .تصور جسد بی جانش پیش اون کثافتا دیوانه ام می کرد داد زدم خدا یا آخه چرا؟
    ویرایش توسط melodeee : 1392,11,23 در ساعت ساعت : 08:17


  10. Top | #9

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile قسمت ششم

    توی هواپیما کنار مادر علی نشسته بودم . خیلی دلم نا آرام بود وهمش اضطراب داشتم . این چند روز آخر قبل از پرواز ، شیخ محمد مدام با شماره شوکا تماس می گرفت ، ولی کسی جواب نمی داد .خیلی نگران بودم . هنوز از شک مرگ شفیقه بیرون نیومده بودم و حالم بد جور گرفته بود . اینو مادر علی با وجود نابینا بودن هم متوجه شده بود . چند باری از من سوال کرد ، ولی وقتی دید جواب سر بالا می دم ،دیگه پا پی نشد . از تهران تا رشت رو باید با اتوبوس طی می کردیم . مادر علی بی نهایت خسته بود . اما بنده خدا جیکش هم در نمی اومد .خیلی زن مقاوم و صبوری بود . هر کی بود، با اون قلب تازه عمل کرده کلی غر می زد ، اما اون محجوب و ساکت تسبیح کهربایی اش رو تو دستش تکون می داد و آروم زیر لب ذکر می گفت .
    دم در خونه که رسیدیم ، مادر رو بردم تو خونه و خودم سریع رفتم خونه شوکا . مادر هم خیلی نگرانش شده بود . هر چی در زدم کسی جواب نداد ، اگر شوکا هم بیرون می رفت حاج آقا حتما خونه بود . دیگه حسابی هول کرده بودم تو فکر این بودم که کجا سر بزنم که صدیقه خانم همسایه روبروی خونه مادر علی رو دیدم . اون رو روزی که قرار بود بریم اسرائیل ، شناختم که کلی قربون صدقه مادر می رفت و برای سلامتی اش دعا می کرد .اون هم تا منو دید فوری شناخت و پا تند کرد و سریع خودش رو رسوند به من و گفت : سلام پسرم کی برگشتین ؟ حاج خانم چطورن ؟ گفتم: سلام از بنده است تازه رسیدم ایشون هم خوبن خدا رو شکر، دارن استراحت می کنند . از خانم محمدی چه خبر ؟چرا نیستن ؟این چند روزه هر چی تماس گرفتم جواب ندادن ؟
    چشماش رنگ غم گرفت و اشکی شد و با گوشه چادرش اشکش رو پاک کرد و رو به من که واقعا قبض روح شده بودم گفت : دختر قشنگم از دست رفت . الهی من جای اون اونطوری می شدم و بعد های های گریه کرد.
    با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفتم : واضح بگین ببینم چی شده ؟ چه اتفاقی براش افتاده ؟
    در حالی که هنوز هق هق می کرد جواب داد: بعد از آخرین باری که از شما خبر گرفت ، دیگه نتونست باهاتون تماس بگیره .دائم نگران شما و فاطمه خانم بود . اصلا حواسش سر جاش نبود و هی همه چی یادش می رفت ، کلید خونه ، کیف و خلاصه همه چی . یه روز که از دانشگاه برمی گرده خونه و می خواد گوشت بار بذاره تو زودپز ، یادش می ره اونو کنترل کنه و خلاصه زودپز آبش می یاد بیرون و مثل موشک میخوره به اینور و اونور شوکا هم از سرو صدا می یاد تو آشپزخونه یکدفعه زود پز می خوره به کابینت ظرفا و کل کابینت می افته رو شوکا . زودپز هم وقت بخارش تموم می شه می افته یه گوشه .حاج آقا واسه نماز رفته بوده مسجد و کسی خونه نبود . خلاصه حاج آقا می یاد می بینه چی شده همسایه ها رو صدا می کنه و دختر بیچاره رو خونین و مالین می یارن بیرون و می برن بیمارستان . چند روز اونجا بود ، زخماش هم خوب شد ولی ولی..
    داد زدم ولی چی؟
    گفت : فراموشی گرفته ، هیچ کس رو ، حتی پدر خودشو هم نمی شناسه
    گفتم :الان کجان؟
    گفت : یه هفته نمی شه اسباب کشی کردن تهران .
    گفتم : اسباب کشی؟ به این سرعت؟
    گفت: اسباب کشی که نه ، چند تا خرت و پرت برداشتن و رفتن تهران .
    گفتم: حالا چرا تهران؟
    صدیقه خانم که صداش حسابی گرفته بود و مردونه شد بود گفت :دکترا گفتن اونجا برای بهبودش بهتره .در ضمن حاج آقا خودش هم کلیه اش مریض بود . دختر بینوا سه ماه یه بار می بردش تهران .اونجا برای درمان هر دوشون بهتره .
    مونده بودم این خبر رو چه جوری به مادر بدم .خونه دلم پر غم بود .سینه ام سنگین بود ، حس می کردم نمی ذارن نفس بکشم . حس می کردم الانه که خفه بشم .همینطور بی هدف راه افتادم .نمی دونستم کجام . حالم خیلی خراب بود ، خیلی . می دونستم مادر علی الان نگران شده .باید یه دروغی براش سرهم می کردم . اون با اون قلب مریضش توان تحمل این درد رو نداشت .آروم کلید رو انداختم و در رو باز کردم خدا خدا می کردم خوابیده باشه ، اما اون کنار پنجره کشیک می داد و جوری حیاط رو نگاه می کرد که حس کردم داره می بینه . رفتم تو سلام کردم . جوابم رو داد و پرسید چقدر دیر کردی خبری ازشون فهمیدی ؟ گفتم آره فهمیدم به خاطر کلیه باباش رفتن تهران . اینو گفتم و منتظر عکس العملش موندم . نفسی از سر آسودگی کشید و گفت خدا عمر با عزت بهش بده ،سفید بخت بشه الهی . دختر خوبیه خیلی خوب . گفتم : مادر من باید فردا منطقه باشم . بهم نیاز دارن ، اما نمی دونم با نبودن شوکا خانم شما چکار می کنید .
    مادر تسبیحش رو گذاشت زمین و گفت پسرم من ده ساله نابینا شدم .کار یکی دو روز که نیست شوکا جان هم تازه سه ، چهار ساله بود اومدن تو این محله . من قبلا هم خودم کارامو می کردم .تو نگران من نباش . برو خدا پشت پناهت. تو در حق من خیلی خوبی کردی و خلی اذیت شدی از دست من کاری جز دعا بر نمی یاد . دعات می کنم ، عاقبت بخیر بشی پسرم.
    گفتم : این بهترین پاداش برای من می تونه باشه. در ضمن من کاری جز وظیفه انجام ندادم .بلند شدم وضو گرفتم و نمازمو خوندم وسایلم رو جمع کردم و از مادر علی خداحافظی کردم و از اون خونه اومدم بیرون . چشمام که به در خونه شوکا افتاد ، قلبم تیر کشید . تصمیم گرفته بودم ، تو اولین فرصت که از منطقه برگشتم ، دنبالش بگردم . مادر و به صدیقه خانم سپردم و ازش اسم دکتر پدر شوکا رو پرسیدم . خیلی یادش نبود . دو اسم گفت که فکر می کرد از زبون شوکا شنیده . همینم غنیمت بود . خداحاظی کردم و راه افتادم سمت ترمینال.
    ویرایش توسط سمیه.ف.ح : 1391,10,09 در ساعت ساعت : 11:32


  11. Top | #10

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    1,721
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    زیر سایه خدا تو شهرم تبریز
    تشکر از کاربر
    8,313
    تشکر شده 145,698 در 1,579 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    Smile قسمت هفتم

    سه سال بعد...
    دو ماه از مرگ مادر علی می گذشت . وقتی خبر رحلت امام رو می شنوه ، سکته می کنه فوت می شه. اونو آورده بودم پیش خودم . تازگی ها خیلی خسته و بیمار به نظر می رسید . منم سعی می کردم ، بیشتر پیشش باشم. اما اون روز ، وقتی من ماموریت بودم ، از تلوزیون می بینه و جا به جا سکته می کنه .وقتی صبح روز بعدش رسیدم خونه ، دیگه خیلی دیر شده بود .دیگه از این خونه هم بدم می اومد . منو یاد مادر می انداخت . یاد مهربونیهاش ، یاد نصیحتهاش ،دیگه کمتر می اومدم خونه و بیشتر وقتم رو تو پایگاه می گذروندم. یه روز که خسته و کوفته برگشته بودم خونه و تازه چشمام گرم شده بود ،که تلفن زنگ زد .
    چون خسته بودم ،عصبانی گوشی رو برداشتم و گفت: بله؟
    صدای زنانه ای گفت: منزل آقای سوادی؟
    تعجب کردم و مقطع گفتم: بفرمایید.
    صدا گفت: باآقای راتین سوادی کار داشتم خودتون هستین؟
    دیگه داشتم شاخ در می آوردم . من بعد از جریان نصفه نیمه شوکا، با هیچ زن دیگه ای در ارتباط نبودم . با تردید گفتم: بله ! شما؟
    یه دفعه صدا مثل بمب منفجر شد و با داد و بیدا گفت: معلومه نباید بشناسی ! کسی که ده سال پیش تنهاش گذاشتی و رفتی دیگه هم پشت سرت رو نگاه نکردی ،که اون تو چه منجلابی افتاده. بغض صداش حالم رو دگرگون کرد و زیر لب گفتم : روناک!
    خنده مصنوعی کرد و گفت : باز جای شکرش باقیه که اسمم یادت نرفته . می دونی با چه زحمتی شماره ات رو پیدا کردم ، نامرد؟
    گفتم: تو الان کجایی ؟جواب داد خیابابون .گفتم : پدر و مادرت خوبن ؟گفت : زنگ نزدم راپورت احوال اون دو تا لاشخور رو بهت بدم .باهات کار دارم ،آدرس بده می خوام باهات حرف بزنم، البته اگه هنوز خواهرت باشم و سکوت کرد.
    گفتم : این چه حرفی یادداشت کن...... منتظرم زودبیا
    برای دیدن خواهرم ،خیلی هیجان داشتم .حق داشت گله کنه .من تنهاش گذاشته بودم . بعد از اون دعوای سخت بین منو پدر ، که اون خونه رو ترک کردم ، دیگه از هیچ کدومشون خبری نداشتم . و حالا روناک داشت می اومد اینجا . وقتی ترکشون کردن اون یه دختر بچه 7 ساله بود و حالا باید برای خودش خانمی شده باشه.
    در حالی از دیدن قد کشیده و زیبایی خواهر کوچولوم بهت زده شده بودم ، از آستانه در کنار رفتم ، تا روناک وارد بشه . نگاه خریدارانه ای به من و بعد خونه انداخت و سوتی کشید و گفت آفرین داداش خودم وضعت خوبه ها ! بعد یه چرخی تو خونه زد و اومد نشست کنارم و گفت :خیلی عوض شدم نه؟
    گفتم : یه چیزی بیشتر از خیلی . بذار برات شربت بیارم . تا خواستم بلند شم ، گفت :بشین برای خوردن شربت نیومدم . اومدم با حرف بزنم . بشین لطفا !
    ناچار نشستم و چشم به دهان اون دوختم .گفتم : من سرتا پا گوشم ، چیزی هم نمی پرسم تا خودت همه چی رو بگی .
    خندید و گفت : خلاصه بگم .کمکم کن !
    گفتم: هر کاربگی برات می کنم .مطمئن باش .
    گفت: حتی اگه ازت بخوام بذاری پیشت بمونم؟
    تعجب کردم و پرسیدم چرا می خوای پیشم بمونی ؟ اتفاقی برای بابا و مادرت افتاده؟
    گفت: بابا دو سال پیش فوت کرد . بهم نگاه می کرد می خواست ببینه عکس العمل من چیه؟
    با وجود اینکه ازش بدم می اومد ولی از این که مرده بود ناراحت شدم . خیلی بده تک پسر یه پدر، ندونه پدرش دو ساله فوت شده. ازش پرسیدم چطور شد که مرد؟
    گفت: توی یکی از همون مهمونی های کذایی ، اونقدر زهرماری خورد که سنکوب کرد.
    پس مادرت چی؟
    گفت : اون عفریته هم کاش زودتر بمیره که یه نسل از دستش راحت بشن، بعد از مرگ بابا ، اون دیوونه خونه رو فروخت و یه جای کوچکتر خرید و بقیه پول رو هم صرف عیش و نوش و خوشگذرونی کرد من تو اون سگ دونی فقط مثل خر درس می خوندم تا یه جوری خودمو از این زندگی نکبتی خلاص کنم . کلاسا رو دوتا یکی می کردم البته اون به اصطلاح مادر حتی نمی دونست من کلاس چندمم . من الان با 17 سال سن دو ساله دانشجو هستم . خلاصه یه جوری خودمو اداره می کردم تا اینکه پولای خانم تموم شد و واسه رفع خماری هاش ، هی صیغه این و اون می شد. اما هیچ کدومو خونه نمی آورد .یه کم مکث کرد و با ناراحتی گفت: ولی اون کثافت رو آورد . از لحظه ای که چشم اون به من افتاد ، مثل کرکس بالا سرم بود. منم مثل یه خرگوش بی دفاع سعی می کردم خودمو قایم کنم . چند باری که باهاش اومد خونه ، من زدم بیرون ، تا کمتر ببینمش . نگو حریصترش کردم .یه ماه پیش که خسته از دانشگا رسیده بودم خونه ، دیدم صدای در حیاط اومد . به هوای اینکه مامانه ، چشمامو حتی باز نکردم . اما وقتی سایه سیاهی رو بالاسرم احساس کردم. چشمامو سریع باز کردم و دیدم بهرامه ! شوهر مامان ، که با چشمای هیزش داشت نگام می کرد .جیغ زدم و خواستم فرار کنم که منو محکم گرفت و گفت :کجا کوچولو این چند وقته بد جوری تو خماری گذاشتیم . دیدم سر ننه ات گرم یکی دیگه است ، کلید و کش رفتم گفتم: بیام منم با تو سرگرم بشم . همینطور که به بازو هام فشار می آورد ، منو کشید تو بغلش . منم نامردی نکردم و یکی زدم نقطه ی ممنوعه که دادش به هوا رفت و دولا شد . . منم سریع رفتم بالا پشت بوم و در و از پشت سر بستم . از اونجا پریدم حیاط خلوت همسایه و رفتم تو خونه شون یه زن و شوهر پیر بودن جریان رو که گفتم ، زنگ زدن به پلیس . نیم ساعت بعد پلیس اومد . اما خبری از اون نبود . دررفته بود. پلیس استشهاد محلی جمع کرد و رفت .منم چند تا کتاب و خرتو پرتامو برداشتم و رفتم خوابگاه پیش دوستم . الان یه ماهه دربه در دارم دنبالت می گردم . مسئول خوابگاه لطف کرد اجازه داد این مدت رو اونجا باشم . اما دیگه نمیذارن . منم جای دیگه ای ندارم . بعد سرش رو انداخت پایین و شروع کرد به گریه کردن.
    گرفتمش تو بغلم سرش رو نوازش کردم و گفتم منو ببخش خواهرم .من در حق تو خیلی بدی کردم. باید تو رو هم از اون آشغالدونی در می آوردم . منو ببخش. قدمت روی چشم . خودم تا عمر دارم نوکریتو می کنم . فقط گریه نکن و بگو که سعی می کنی از گناهم بگذری .
    سرش رو بالا آورد ، چشمای بارونیشو دوخت به چشمام و گفت :یعنی می تونم بمونم.
    بهش لبخند زدمو گفتم اینجا از حالا به بعد خونه توه . من باید از تو اجازه بگیرم که می تونم بمونم یا نه .
    میون هق هقش خندید پرید صورتمو بوسه بارون کرد و بعد رو زمین سجده کرد و گفت: ممنونم خدا .
    بعد از اومدن روناک خونه رنگ و بوی نشاط گرفت . با وجود سختی زیادی که کشیده بود ، دختر شاد و سرحالی بود . آشپزیش هم حرف نداشت .خلاصه رنگ همه چی عوض شده بود .دیگه راتین کسل و بد حوصله نبودم .اینو همکارام هم متوجه شده بودن و هی بهم گیر می دادن فکر می کردن عاشق شدم و همه چی زیر سر یه دختره و دائما ازم شیرونی می خواستن . اونقدر گیر بهم دادن که بلاخره گفتم: بابا ولم کنین آره راست می گین ، این تغییر روحیه به خاطر حضور یه دختره ، اما نه اونی که شما فکر می کنین .من بعد از ده سال ، خواهر کوچیکمو پیدا کردم و آوردمش پیش خودم . وجود شاد اونه که منو از اون حال و هوای غمناک بیرون آورده . سامان که بچه شهید بود تازه وارد به حساب می اومد و تا دلت بخواد شرو شیطون بود ، گفت :دروغه ! می خواد سر ما رو شیره بماله . اگه راست می گی ما رو دعوت خونتون به خاطر آبجی ات مهمونی بده . ما بیام ببینیم راست می گی یا نه. تا اینو گفت : همه سوت زدن و گفتن : آفرین، سامان راست می گه ، یعنی تو نمی خوای به خاطر پیدا کردن خواهرت ، سور بدی؟
    هیچ چاره ای نداشتم حسابی خلع سلاح شده بودم .اگر قبول نمی کردم ، فکر می کردن کلک زدم . بنابراین قبول کردم و قولش رو برای هفته بعد جمعه به همهشون دادم. از متاهل ها هم خواستم با خانواده بیان اینطوری روناک هم تنها نمی موند.
    ویرایش توسط melodeee : 1392,11,23 در ساعت ساعت : 08:19


صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,14, ساعت : 10:21
  2. دانلود رمان جاده تقدیر | سمیه.ف.ح (somayeh11) کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,07,18, ساعت : 16:35
  3. بیقرار آغوش سرد | somayeh11 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط سمیه.ف.ح در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 26
    آخرین نوشته: 1392,03,05, ساعت : 20:35
  4. دانلود رمان بیقرار آغوش سرد | somayeh11 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,02,03, ساعت : 23:36

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •