تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 89
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض رمان شقایق | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن

    سلام،من اومدم با یه رمان جدید؛با این عنوان
    شقایق

    اینم از شخصیت ها و خلاصه داستان:
    شقایق: دختری17 ساله که وقایع دوسال از زندگیشو در قالب دو فصل از زبان خودش تعریف میکنم

    ایلیا سمایی: دبیر ریاضی، که شقایق سر یه لج ولجبازی دلباخته اون میشه

    حمیدرضا: پسریه که توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده واز فصل دوم وارد داستان میشه


    اینم تصویر مربوط به داستان:
    ویرایش توسط دل آرا دشت بهشت : 1391،07،23 در ساعت ساعت : 12:10 بعد از ظهر
    تو به من احتیاج داری و من خسته ام از تو، بفهم ... درکم کن
    فکر نکن دست و پاتو می بندم! تو خودت مرد باش ... ترکم کن



  2. 122 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *Fatemeh.K* , *RKK* , *ریحانه# , *مائده* , 41267m , a66818 , Abandokht , adamak.68a , Altin ay , Anahita.s , arezo* , asajadi84 , aseman e abi , asma-m , atra77 , BAHANEYE MAN , bahar.nt , behnazhmz , blub2000 , D e l a R a , D0nya , ebrahimi.fari , Elen , elianoos , fatima64 , Genza , ghazal p , gheisareh , hadis- , harimeshgh , hediyeh_b , Helia SD , Honey.R , hotsummer001 , icegirl_90 , Lady Justics , leila 67 , libra272 , lilipoot33_68 , mahdiar , mahdiehhjz , mahr0kh , mahtab74 , Mantral , marale , maryammoayedi , me_ned , michka_61 , MINA JOOJOO , mina68 , minimona , moshkot , Nahid72 , nasrin44 , nastaran_702 , nilofar.kh , nlp16001 , P*O*O*N*E*H , paniz_g66 , parinaz.m , parshan 77 , R*A*Z , Reza , Roghaye57 , roya1365 , ROZ GOL , saktin , shadab1987 , shadi1356 , shaghayegh69 , SHKH1371 , silverstar , Sogol Toix , soheiila , soheila1984 , Sokout , sotazi , strich , SUKY98 , UnKnOwN_Sh , VAHIDEH / P , valehjoon , VIDA / H , yada , yas6662 , yAsnA*19F , Zahra_niki , zeinab75 , _TarlaN_ , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~yekta~ , آتری , آستاره , ارغوان 67 , بانوی جوان , بهبهو , بي بي فري , ترانه تنهایی , خورشیدک , رنگ آرامش , سکوت من , شقايق م , شیرینusa , شیوا , فانتین , لیلین , م.م.ر , متولد ماه تیر , مرواریدجووون , ملیساا , نازنین جونم , نامی , نسيا , نگاه روشن , نیکا83 , ویولت بودلر , چشمان سیاه , ◊ نیلوفـر غنچـه , ×mahla.r:.:

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    فصل اول: شکل گیری احساسم
    بچه ها همه پشت پنجره رو به حیاط جمع شده بودن ومن طبق معمول داشتم شقیقه هامو میمالیدم بس که این مردک علوی دبیر شیمی فک زد مخم سوت کشید.یهو صدای جیغ همشون بلند شد:وای چه خوشتیپه!!....چه جیگریه!!!....چه تیکه ایه!!!
    کاره سختی نیست که بفهمی دارن در مورد چی حرف میزنن.ریحانه با هیجان جیغ کشید: خدا کنه دبیر جایگزین خانوم اَمانی باشه. همه بچه ها با هم گفتن الهی آمین
    گاهی اوقات اینقدر از بعضی حرکات دخترها لجم میگیره که حد نداره.باز جیغشون هوا رفت..اِی درد!!مغزمو خوردین!
    زهره به سمتم برگشت:بیا شقایق اگه ببینیش!!
    قیافه امو ترش کردم:بی خودی نقشه نکشین.مرد مجرد تو مدرسه نمیاد اگرم بیاد از اوناییه که از دیدن قیافه اش باید کفاره داد.
    الهه با عشوه گفت:نگو توروبخدا.این به این ماهییی.
    لب و لوچه ام رو کج کردم:پس حتماً متاهله.
    بین حرفامون صدای زنگ کلاس اومد.ریحانه در حالی که دستهاشو به هم میمالید واز پنجره فاصله میگرفت گفت: فعلاً که با خانوم رفعتی رفت دفتر.تا چند دقیقه دیگه همه چیز معلوم میشه.
    بقیه بچه ها هم از پنجره فاصله گرفتن وسرجاهاشون نشستن دیگر دانش آموزها هم یکی یکی اومدن سرکلاس. و از اونجایی که خانوم اَمانی دبیر ریاضی مرخصی زایمان بود ودو هفته ای بود که دبیر نداشتیم،زنگ تفریح ما تازه به معنای واقعی شروع شد وکلاس رو گرفتیم روی سرمون.البته به استثنای من.نه که کُلاً ساکت بودم!!شوخی کردم من خودم پای ثابت شرارت های مدرسه بودم اما امروز سرم درد میکرد ومثل بچه آدم سرجام نشسته بودم آخه ناسلامتی سال سومی گفتن شاگرد ممتازی گفتن...دیگه ما اینیم دیگه.!! در همین حین که کم مونده بود بچه ها از پنکه آویزون بشن در یهو چارتاق باز شد وخانوم رفعتی مثل توپ از تانک دررفته وارد کلاس شد وکم مونده بود چشاش از حدقه تالاپی بزنه بیرون
    یه چشم قره به همه رفت وبعد سریع رفت تو اون جلد مهربونش ورو به بیرون تعارف زد: بفرمایین آقای سمایی
    وِزوِز بچه ها شروع شد وبه محض اینکه ایشون پاشونو تو کلاس گذاشتن بچه ها هماهنگ از جا بلند شدن منم که مات مونده بودم.البته نه به خاطر آقای سمایی ها!! به خاطر این حرکت غیرمنتظره ی بچه ها.آخه کلاس 302 به بی ادب ترین دانش آموزاش معروف بود.در واقع من بعد از چند ثانیه تازه متوجه صورت بهشتی آقای سمایی شدم.چشم های سبز درشت و موهای پرپشت ولخت خرمایی وپوست سبزه روشن.قد وهیکلم که نگوووو.خاک تو سر هیضم کنن! همین که خانوم رفعتی وآقای سمایی باهم به من نگاه کردن تازه متوجه شدم که از جام بلند نشدم.دست پاچه از جام بلند شدم که چون اولاً پاهام رو هم بود ودوماً دسته صندلیمو بلند نکرده بودم به سرپا شدن نرسیده دوباره عین چی پخش شدم روصندلی وباعث شد بچه ها ریز ریز بخندن والبته آقای سمایی هم یه لبخند ژکوند رو لبش بشینه.خب اینم از شروع یه آشنایی موفق.
    ****
    آقای سمایی. آقای سمایی . سمایی.سمایی.سمایی.... خدااااااااا!
    با مشتم محکم کوبیدم روی میز.کامران روی تختش بدون اینکه چشاشو باز کنه نشست:چی شده!
    ونفس نفس میزد.دندونامو به هم فشردم: چیزی نیست بگیر بخواب
    بادست چشماشو مالید وبه سختی یکیشو باز کرد:شقایق، جون من برو تو اتاق خودت بگیر بخواب صبح زود کلاس دارم
    بدون اینکه حرفی بزنم دفتر کتابمو جمع کردم واز پشت سیستمش بلند شدم ودر حالی که از اتاقش خارج میشدم با غیض گفتم:خسیس.
    و در رو به هم کوبیدم. روز اول ورود آقای سمایی روز خوبی نبود وروز های بعدش هم به همون گندی گذشت. من که همیشه توی ریاضی حرف اول رو میزدم وحتی رو دست شاگرداولا بلند میشدم سر کلاس این هر سری یه گندی بالا میاوردم و مورد تمسخرش واقع میشدم.حالا سه هفته گذشته بود ومن جز ضایع شدن هیچ نتیجه دیگه ای دریافت نکرده بودم.تازه یه چیز مهم دیگه ای هم کشف کردم که اصلاً هم قشنگ نیست.پسره ی ماست..خب یه خورده زیاده روی کردم اون زشت نیست.با مزه یا یه کوچولو جذاب یا شایدم خیلی جذاب و...بسه بسه خیلی ازش خوشم هم میاد!!!
    بذار یه کم در مورد خودم بگم.من شقایق 17 سال دارمJ کامران که الان منو محترمانه انداخت از اتاقش بیرون برادرمه که دو سال ازم بزرگتره و دانشجوی ترم دو رشته برق وقدرته.یه داداش دیگه هم دارم که لیسانس تربیت بدنی داره و6 سال ازم بزرگتره والان سربازه تازه آموزشیش تموم شده. البته دست قدرتمندی توی نواختن گیتار داره از اونا که دهن همه باز میمونه اسمش هم کیوانه. پدرم کارمند آموزش وپرورشه و مرد سرشناسی که اگه به خاطر اون نبود من وکامران بارها وبارها از مدرسه اخراج میشدیم وکامران همین رشته کاردانی دانشگاه فنی آزادش رو هم نداشت.مادرم هم آرایشگره. وخود گل گلابم هم سال سوم رشته علوم تجربی هستم.شاگرد ممتاز نیستم اما زرنگم.یعنی حفضیاتم در حد نهایتاً 25 کلمه اما ریاضی ،فیزیک ،شیمی ،یکم آمار... حالا زیستم بگی نگی در حد نمرات خوب از 16-17 به بالا میگیریم دیگه.. گفتم ریاضی داغ دلم تازه شد پسره ی...بی خیال میگن قبل از خواب باید با خدا راز ونیاز کرد:خدایا خودت یه قدرتی بهم بده بزنم فک این سمایی رو داغون کنم..این که باز همون شد که!! خدایا ببخشید نمیخوام بهش فکر کنم ولی بد رفته رو نِروم اصلاً نخواستم فکر کنم شب بخیر.
    ****
    -بهادری.
    -....
    -شقایق بهادری
    -آییییی آخخخ
    -بله؟!
    سرمو از روی میز بلند کردم و رو به ریحانه زمزمه کردم:بمیری پهلوم خورد شد.
    ریحانه در حالی که رو به زردی میزد به روبرو اشاره کرد.سرمو که به جهت نگاهش برگردوندم...وای دَدَم! این چرا اینجوری نگاه میکنه؟
    سمایی: خواب بودی؟
    یه لبخند گیج زدم وهیچ صدایی ازم تراوش نکرد.با صدای آرومی گفت:پاشو برو بیرون
    من که هنوز منگ خوابم بودم: هوم؟
    نگاهشو ازم گرفت: برو بیرون.هر وقت یاد گرفتی اینجا جای خوابیدن نیست اون موقع میتونی بیای سر کلاس من بشینی
    احساس کردم ضایع شدم.مخصوصاً وقتی نیشخند امیدی بچه از خودراضی کلاس رو لبش نشست.دلم میخواست بزنم سمایی رو با دیوار یکی کنم.صدای بلندش منو از فکر درآورد:نشنیدی چی گفتم؟...بیرون
    موندن رو جایز ندونستم وبا غیظ کلاس رو ترک کردم.پشت در کلاس ایستادم.نخیر من هرجور شده باید حال این بچه ژیگول رو بگیرم اینطوری نمیشه.آهسته به سمت خروجی سالن رفتم وبا دیدن ماشینش توی حیاط نقشه شیطانی به مغزم هجوم آورد.اول اطراف رو وارسی کردم.تنها قسمتی که به پراید فکستنیش دید داشت آزمایشگاه بود که الان کسی اونجا نبود.به سمت آبدارخونه رفتم ویه چاقوی بزرگ برداشتم.تابحال امتحان نکرده بودم،خدا کنه که جواب بده.به سمت ماشینش رفتم...
    -میخوای باور کنم که کار تو نبوده؟
    -حقش بود
    چشای ریحانه چهارتا شد: پس قبول میکنی که تو زدی چرخهای عقب ماشینشو پنچر کردی؟
    انگشت اشارمو جلوی بینیم گرفتم:هیسس.میخوای بچه ها بفهمن برن خبر بدن بعد این رفعتی پوست از کلم بکنه!
    قیافه اش عبوس شد:گناه داشت.آخه ماشینش پراید بود.میزدی زانتیای علوی رو پنچر میکردی حداقل دل چهار نفر خنک میشد!
    خنده ام گرفت:دفعه بعد اونم توی لیستم میذارم.
    ****
    رفعتی خیر ندیده: خب بچه ها من لیست کارهایی رو که قبول کردین رو به خانوم مدیر میدم امیدوارم هرکس وظیفه اش رو به خوبی انجام بده.
    بعد با یه نگاه ملتمسانه رو به همه گفت:خواهش میکنم برای یک بارم که شده بذارین بقیه ی بچه ها بدون استرس از شما حرف بزنن
    وکلاس رو ترک کرد.امیدی پاچه خوار نزدیکم شد: چطوری بهادری؟
    خودش باعث میشد که باهاش مثل بقیه صمیمی نشم اگه کرم نداشت به اسم صدام میکرد،منم لبخندی تحویلش دادم:به کوری چشم بعضیا خوبببب
    ابروهای پاچه بزیشو بالا اندخات:امیدوارم منظور خانوم رفعتی رو گرفته باشی.
    در مقابل سکوت من ادامه داد: که ایندفعه دیگه خرابکاری نکنی وبذاری همه چیز طبق برنامه پیش بره
    قبل از اینکه من جواب بدم الهه بهش پرید: برو پی کارت بچه پررو
    رزا هم پشت بندش ادامه داد:اگه خود شیرینی های شما نباشه همه چی درست پیش میره
    خنده ام گرفت.بابا طرفدار...ریحانه هم قری به گردنش اومد:راتو بکش برو دیگه هم مزه پرونی نکن.هرکس میتونه منظورش رو برسونه لازم نکرده بشی زبون بقیه
    امیدی ضایع شده قیافه اش رو ترش کرد ورفت پیش دوستهای زشت تَر از خودش.این برنامه ریزی که درموردش صحبت شد مربوط به پخت آش بود که این ماه نوبت کلاس ما بود که وسایلشو تهیه کنه و وظیفه تقسیم کردنش هم به عهده ما بود.یعنی فقط پختش رو آشپز گردن میگرفت.این چندروز گذشت و شد روز موعود... بچه ها هرکس مشغول کاری بود.زنگ تفریح بود وهمه دبیرها توی دفتر جمع بودن.خانوم رفعتی که دید بیکارم صدام زد.نزدیکش شدم:بیا بهادری اینا رو ببر دفتر آقایون
    کور از خدا چی میخواد؟ یه جفت چشم بینا. من از خدا چی میخواستم؟ گرفتن حال سمایی..چی از این بهتر که من آش ببرم براشون؟ چشمام برقی زد وسینی آش رو گرفتم،به ریحانه گفتم فلفل قرمز رو بیاره.اونم بی چون وچرا آورد.خوشم میاد اینقدر استرسیه اما همچنان با برنامه های من پیش میره. درحالی که یه قاشق چای خوری ریختم توی یکی از ظرفها وهمش میزدم با صدایی لرزان گفت:چرا قرمز خب؟ این طوری که جوون مردم به فنا میره!
    خندیدم:خب همین قصدو دارم دیگه.بعدش هم فلفل سیاه دیده میشه
    یه قاشق دیگه توی یکی دیگه از ظرفها ریخت.با تعجب گفتم: اِ چرا ریختی؟
    یه لبخند کج وکوله زد: بده به علوی
    دوتایی با هم خندیدیم.در دفترو زد و من وارد صحنه نبرد شدم،سلام کردم ودر یه وارسی سطحی یافتم که علوی و سمایی به فاصله یک نفر یعنی آقای یغمایی کنار هم اند.یعنی چیدمان ظرفها مناسبه،5 نفرن ومن 6 ظرف در سینی دارم.اولین نفر آقای صفایی بود خم شدم بشقاب اول رو برداشت،نفسمو بیرون دادم خب اولی که به خیر گذشت،بعدی آقای کیانی بود که برداشت خب اینم گذشت،حالا باید احتیاط کرد این وسط یغمایی تلف نشه، جلوی علوی دبیر شیمی نگه داشتم با سردی گفت: تمیز پخته شده؟
    اَ ی شیطونه میگه بزنم سینی رو تو سرش مرتیکه خپل.لبخند شلی زدم: دوست ندارین نخورین
    وجلوی یغمایی نگه داشتم،بشقاب پاک رو برداشت،در همین حین آقای شفیعی وارد دفتر شد و به سمت سینی اومد:بَه آش رشته..
    علوی هم که دیدمن ناراحت شدم سریع دست انداخت یکی از آشهای مسموم رو برداشت،همین که سمایی دستش به سمت اونیکی آش مسموم رفت شفیعی دست انداخت وبرداشت وسمایی مجبور شد اون یکی رو برداره، آقای شفیعی نه نه..اما دیگه دیر شده و...حیف شد! از اون دبیر دبش ها بود که دوستش داشتم اما تا لحظاتی بعد دچار سوختگی حاد میشه. صدای شفیعی وسپس علوی بلند شد: اوه اوه..سوختم
    سینی به دست وسط اتاق سیخ واستادم: چی شد؟
    شفیعی با دوتا دست دهنشو باد میزد و علوی هم سریع خم شد برای خودش آب ریخت.صفایی در حالی که برای شفیعی آب میریخت: چی شد جناب؟ داغ بود؟!
    علوی: تند بود..فلفلِ خالی
    هرچند سمایی قِصِر در رفته بود اما سوختن علوی باعث شد خنده به لبهام بیاد که یهو دیدم سمایی داره موشکافانه نگام میکنه.یعنی فهمید؟ موندن رو جایز ندونستم وجیم زدم.
    کنار ریحانه که قرار گرفتم قضیه رو تعریف کردم.از خنده روده بر شد،اما خودم خالی نشده بودم وباید حال سمایی رو میگرفتم،یک ماه از اومدن سمایی گذشته بود،آذر ماه بود ومن بجای اینکه خودم رو برای امتحانات ترم آماده کنم سرگرم نقشه کشی واسه جوون مردم بودم.
    ****
    ساعت کلاس علوی تموم شده بود ودر زمان زنگ تفریح گروه منافق یعنی دار ودسته امیدی بیرون بودن،بقیه بچه ها هم که یگن خودمن ولی خب احتیاط شرط عقله. جلوی صندلی مخصوص دبیر خم شدم.با تیغ یه طرفش رو برش عمودی دادم وبا مهارت کامل چند تا پونز خوشگل رو فرستادم داخل اونم به صورت سربالا...یه خنده خبیث داخلی میکنیم. برش رو طوری دادم که به چشم نمیاد چون از پهلوئه.زنگ کلاس خورد: ریحانه جون بریم بشینیم که ماموریت انجام شد.دوتایی مثل این بچه مظلوما نشستیم ومنتظر دبیر محترم،بچه ها داشتن وارد میشدن ریحانه آروم در گوشم گفت: فقط خدا کنه اگه قرار نیست به خود خرشانسش بخوره..به علوی بخوره نه به یکی مثل شفیعی بخت برگشته.
    دوتایی با هم خندیدم.سمایی وارد کلاس شد،همه سرپا ایستادیم،از هفته پیش که تو دفتر آقایون کباب پزون راه انداخته بودم دیگه ندیده بودمش،به همه با علامت سر سلام داد اما روی من یه مکث کوتاهی کرد،که معنیشو خودم خوب فهمیدم:کجایی سمایی که ببینی امروز چه آشی برات پختم!!!ها ها ها
    نشستن سمایی همانا و...آخ وسرپاشدن در جا همانا..آخِی.. سوراخ سوراخ شدی؟ اِی جاانم گناه داشتی. اِوا چرا اینجوری نگام میکنه؟خاک تو سرم کی لبخند نشست روی لبم؟ آب دهنمو قورت دادم،ضایع کردم ناجور. خب شقایق خانوم خونت حلاله.. نزدیکم شد وبا یه لحنی گفت: برو یه صندلی دیگه از دفتر بیار.
    چشمی گفتم وسریع خارج شدم فکر کنم معنی حرفش این بود:برو یه ساتور بیار سرتو ببُرم.
    صندلی به دست برگشتم توی کلاس و بعد از مقرر کردنش نشستم سرجام تا آخر که درس میداد هیچی از درس نفهمیدم، سمایی هم همین که مسئله ای میداد وبچه ها مشغول میشدن زل میزد به من،خدایا نکنه قصد تلافی کنه منو سال آخری بندازه! ترم اولو رد کنم ترم بعد نهاییه..خدایا خودمو به خودت سپردم.
    ****
    رزا با مداد فشاری زیر ناخنشو تمیز میکرد و فکر میکرد الان این حرکتش اِند کلاس وتمیز بازیه.الهه رو به من گفت: به نظر میاد آدم عقده ای و سرتقی باشه
    رزا در حالی که چشم از عمل چندش آورش بر نمیداشت: کی؟
    الهه: سمایی دیگه
    رزا سرشو بالا آورد: کی گفته؟ این به این خوبی! اگر آدم عقده ای بود یه جوری کارای شقایق رو تلافی میکرد.
    الهه با یه لبخند شیطانی گفت: از کجا معلوم که الان تلافی نمیکنه!
    ریحانه رو به رزا کرد: نکن این کارو ایشششش. و بعد رو به الهه گفت: یعنی فکر میکنی سر نمره مستمر و ترم اول حالگیری کنه؟
    الهه با خونسردی گفت: کلاً آی کیو تون پایینه ها!! منظورم کاریه که الان سمایی میکنه.
    ریحانه ورزا بهم دیگه گیج نگاه کردن بعد رزا گفت: اون که کاری نمیکنه!
    الهه لبهاشو جمع کرد: تو اون وامونده رو بذار کنار تا بهت بگم.
    رزا شونه هاشو بالا انداخت: آخراشه
    والهه ادامه داد: خب همین دیگه کاری نمیکنه.
    هرچند ریحانه ورزا هنوز گیج میزدن اما من منظور الهه رو فهمیدم.اول مداد رو از دست رزا گرفتم وگذاشتم روی میز تا رفت دوباره برداره دست گذاشتم روی مداد: بخدا به کارت ادامه بدی مدادو میکنم تو چشمت
    اونم بیخیال شد،رو به الهه گفتم: منظورت اینه که من قصد جلب توجه دارم وچون سمایی بهم بی محلی میکنه به کارم ادامه میدم.درسته؟
    الهه خودشو جمع کرد: البته من منظورم این نبود ولی وقتی اینو میگی یعنی خودتم مثل من فکر میکنی دیگه!
    اگه جاش بود میزدم شَل وپلش میکردم.لبامو جمع کردم وگفتم: فکر میکنی من به توجه اون احتیاجی دارم!!
    قبل از اینکه الهه جواب بده ریحانه پرید وسط: تو کافیه فقط نگاش کنی.از اون نگاه معروفات اون موقع ببین خودش چجوری بهت نخ که هیچ طناب میده..
    الهه که فکر کرد من ناراحت شدم سریع گفت: شقایق جون این یه فرض بود، یه وقت جدی نگیری ناراحت بشیا،اگه بازم بخوای حالشو بگیری من باهاتم.
    یه لبخند شیطانی زدم و رفتم حرف بزنم که رزا مثل قاشق ناشور خودشو انداخت وسط: ولی سمایی سفت تر از این حرفاس که به یه نگاه دختربچه 16-17 ساله خودشو ببازه
    این حرفش گرون واسم تموم شد مخصوصاً که ریحانه والهه هم تایید کردن.بنابراین توی گفتن حرفم مصمم تر شدم وگفتم: گول زدن سمایی واسه من مثل آب خوردنه
    الهه یه لبخند کج زد.سریع گفتم: نخند جدی گفتم.
    هرسه شون با دهن باز به من زل زدن.الهه که لبخندش خشک شده بود گفت: من غلط کردم.جون شقایق کوتاه بیا..
    اما دیگه دیر شده بود ومن تصمیمم رو گرفته بودم..

    ویرایش توسط دل آرا دشت بهشت : 1391،06،29 در ساعت ساعت : 10:27 قبل از ظهر

  4. 133 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , **fool proof** , **parya** , a66818 , Abandokht , adamak.68a , alikhademi , Altin ay , amirhosseinac , ana43 , Anahita.s , Anolin , arezo* , arman_iran , asajadi84 , aseman e abi , atefeh_49 , azisadeghi , bahar.nt , barane khazan , behnazhmz , berkeh , blub2000 , D e l a R a , diga , ebrahimi.fari , elianoos , elmiraa_20 , faezeh88 , fathemeh , Genza , ghorob89 , googoosh z , hadis- , harimeshgh , hediyeh_b , Helia SD , Hella , homa41 , Honey.R , hooriya_y , hotsummer001 , hyunah , katy , Lady Justics , leila 67 , libra272 , lilipoot33_68 , little princess , mahdiehhjz , mahi tak , mahr0kh , mahsa 21 , mahshid_3d , mahya1995 , Mantral , marale , maryam56 , maryammoayedi , mfr60 , MINA JOOJOO , mina68 , minimona , monir1343 , moonila , moshkot , nafas44 , nasrin44 , nastaran_702 , nedaj , negar.n1000 , nini84 , nlp16001 , rahaa_m , Reza , Roghaye57 , roya1365 , ROZ GOL , sedena , sepideh1993 , shadi1356 , sheida_953 , SHKH1371 , sh_karan , silverstar , sima3ni , Sogol Toix , Sogol.saadzadeh , Sokout , Souci , strich , thabibeh , UnKnOwN_Sh , VAHIDEH / P , VIDA / H , yas6662 , yasamin_34 , zaaaa , Zahra_niki , zeinab75 , _TarlaN_ , ~ kamelia ~ , ~*MONA*~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , آتری , آستاره , برادپیت , بهبهو , ترانه تنهایی , خورشیدک , دیبا کیان , سکوت من , شرقي , شقايق م , شیرینusa , شیوا , فانتین , قطره کوچولو , ققنوس98 , م.م.ر , م.نوری , مدار2 , ملیساا , نامی , نسيا , نیاز.ش , هشمت , ویولت بودلر , پونام , چشمان سیاه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , •● نیلوفر 72●•

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,229
    میانگین پست در روز
    9.74
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,402
    تشکر شده 412,738 در 26,463 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت

    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!

    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    برای آخرین بار خودمو تو آینه وارسی کردم،یه قدم عقب_نمای دور_ ویه قدم جلو واسه نمای نزدیک؛همه چیز مرتبه..بذار یه خورده از قیافه ام بگم:قدم 160 سفید پوست هستم ولی نه شیربرنجی یه جورایی انگاری ترکیب رنگ دیگه ای هم هست ولی قرمز نیستم،چشمای قهوه ای تیره ودرشت(البته نه زیاد)وتیزی گوشه چشمم به شکلی بود که بگی نگی طوری دیده میشد که انگاری با مداد چشم کمی دنباله داده بودمش,ابروهای خوشحالتی داشتم که بدون شک زیبا ترین عضو صورتم بود؛پرپشت وبلند بود اما دنباله ابروم کنار چشمم نخوابیده بود بلکه کمی به سمت بالا بود وعلاوه بر اون مرتبِ خدایی بود.سایز بینیم طبیعی بود نه بزرگ نه کوچیک البته خودم عشق عمل کردنشو داشتم ولی هیچکی حمایتم نمیکرد؛لبهام هم با سایز معمولی ولی خوشحالت که البته قسمتی از صورتم بود که توی ذوق میزد چون تقریباً همرنگ پوستم بود یه خورده هم که فشارم میافتاد پایین کلاً سفید میشد وقیافه ام میشد عینهو میت؛اندامم هم مناسب بود نه زیاد لاغر نه چاق,البته بیشتر لاغر میزدم تا مناسب؛حالا تغییری که امروز روی صورتم انجام داده بودم این بود که یه کوچولو لبهامو صورتی کرده بودم وداخل چشمهامو هم مداد مشکی کشیده بودم.مقنعه طوسی هم سرم کردم که قیافه ام بیشتر تو چشم بیاد.از این بیشتر نمیتونستم تغییر بدم چون مدرسه گیر میدادن. مادرم با عصبانیت داد زد: هنوز نرفتی شقایق!! بابا این دختر یه ساعته دم در منتظرته
    بی توجه به انتظار ریحانه یه بار دیگه خودمو نگاه کردم،اَه لعنتی مانتوم خیلی گشاد بود..حق داره سمایی رغبت نکنه نگام کنه..نه ! باید بتونم مُخشو بزنم.عجب کاری کردما!! آخه منو چه به شرط بندی؟
    -بیا برو هر چقدر نگاه کنی قیافه ات به همین بیریختی هست تغییری نمیکنه
    با عصبانیت به کامران که داشت دستهاشو با شلوارش خشک میکرد نگاه کردم: کسی از تو بُزمَجه نظر نخواست
    دستشو که هنوز نم داشت کشید به صورتم: هوی! بزمجه خودتی
    از خیسی دستش چندشم شد وجیغ کشیدم: نکن عوضی...اَه
    با کف دست زدم به بازوش.اونم یکی زد پشت شونه ام.باز جیغ زدم،ایندفعه بلند تر؛مامان سراسیمه از آشپزخونه دویید بیرون: چی شده؟
    در حالی که لبامو جمع کرده بودم گفتم: مامان کامران دست خیسشو مالید به صورتم..
    صدای زنگ آیفون وپشتش صدای داد ریحانه اومد: شقایق....
    مامان به سمتم هجوم آورد: تو هنوز نرفتی ذلیل مرده
    کیفمو از جلوی آینه برداشتم وبه سمت در هال دوییدم.کامران هم مامانو تشویق میکرد: بگیرش مامان.بزنش..ایول ایول
    مامان دمپاییشو از پاش درآورد ودرست چند قدم مونده به در هال بهم رسید وبا دمپایی محکم زد رو باسنم.شلیک خنده کامران به هوا رفت.از در پریدم بیرون ودر حالی که به سمت پله ها میرفتم با صدای بلند گفتم: باش آقا کامران تا برگردم، به حسابت میرسم
    در جوابم داد زد: ببینیمو تعریف کنیم جوجـــــه
    ****


  7. 118 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .


  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    رزا از ردیف پشتی سرشو آورد نزدیک گوشم:پسره ی تخس میگی کوره.روزای قبل حداقل یه نگاه این سمت میکرد،فکر کنم دستتو خونده که از موقع ورود اصلاً نگات نکرده.
    بلافاصله گفتم:هیسس.ساکت میشنوه.
    سمایی : بهادری بیا پا تخته
    با حرص برگشتم وبه رزا نگاه کردم.شونه هاشو بالا انداخت که یعنی به من چه.سمایی سرشو از رو دفترنمره بلند کرد وبه من برای اولین بار در امروز نگاه کرد،کوچک ترین تغییری تو اجزای صورتش ندیدم تا بتونم یه امتیاز مثبت بگیرم.از جام بلند شدم وبه سمت تخته رفتم،از اونجایی که واسه امروز برنامه ها داشتم کاملاً برای درس آماده بودم وخیلی سریع به تمرینها جواب دادم طوری که خودم کیف کردم،تازه توضیح هم میدادم.وقتی به پایان مثال سوم رسیدم با افتخار به شاهکارم که کل تخته رو پر کرده بود نگاه کردمو بعد به سمایی نگاه کردم،لبخندی گوشه لبش نشسته بود، منتظر بودم الان تشویقم کنه اما با خونسردی گفت:بیا حالا اینو حل کن.به سمت نمونه سوالای روی میزش رفتم ودر حالی که چشمامو کمی نازک کردم گفتم: کدومو؟
    با خودکارش زد روی قسمتی از برگه وگفت: این دوتارو
    در حالی که حس کردم از بی تفاوتیش ضایع شدم برگه رو برداشتم وبه سمت تخته رفتم.وقتی سوال اولی رو حل کردم تازه متوجه شدم زیرش چیزی نوشته.خوندمش: از این به بعد بازم به خودت برس تا همیشه حواست به خودت باشه نه به معلمت
    منو میگی! آتیش گرفتم میخواستم برگه رو بجوئَم.با چشمهای گرد شده از عصبانیت برگشتم وبه سمایی نگاه کردم، درحالی که دست به سینه به صندلیش لم داده بود ویه لبخند کذایی هم روی لبش بود گفت: چیه نمیتونی بعدیو حل کنی؟ اونکه از این هم راحت تره!
    به سمتش رفتم وبرگه رو روی میز گذاشتمو گفتم: نه نمیتونم.
    وبه سمت در رفتم واز کلاس خارج شدم.البته فکر نکنین قهر کردما! چون اکثر بچه ها بعد از حل تمرین میرفتن دستهاشونو بشورن دیگه احتیاجی به اجازه گرفتن نبود.اِی کاش به لج حرف الهه چنین قُپی نمیومدم.حالا ضایع میشم تا دیگه از این غلطا نکنم.طوری با حرص دستامو میشستمو به هم میسابیدم که کم مونده بود پوست دستم کنده بشه همینطورم زیر لب با خودم غُر میزدم: اشکال نداره.نهایتش اینه که ضایع میشم.ولی یه بلایی بعدش سرت میارم که آخر به پام بیوفتی که دیگه اذیتت نکنم.پسره ازخودراضی فکر کرده دل آسمون پاره شده تِلِپی افتاده پایین
    اونقدر لفت دادم که زنگ تفریح خورد بعد برگشتم سرکلاس.پوزخند رزا والهه کفرمو درمیآورد.بدون اینکه حرفی بزنم با اخم کنار ریحانه نشستم.یه هزاری از کیفم درآوردم ودادم به ریحانه: رفتی بیرون واسه منم کیک وآبمیوه بگیر
    پولو از دستم گرفت و گفت: دفترتو آقای سمایی برد گفت آخر ساعت بعد بری ازش بگیری
    برق گرفتتم وبا صدایی شبیه جیغ گفتم: چـــــــی!!!!
    از ترس تکون خورد.الهه و رزا هم.الهه با لحن طلبکارانه ای گفت: چته شقایق زَهره ام ترکید.
    با عصبانیت به ریحانه گفتم: واسه چی بهش دادی؟
    جواب داد: خب خودش گفت دفترتو بدم منم دادم.حالا مگه چی شده؟
    زدم به پیشونیم: خاک تو سرم شد
    از جام بلند شدم.ریحانه با تعجب گفت: حالا کجا میری؟گفت آخر ساعت بعد!
    در حالی که خودم هم نمیدونستم حالا باید چیکار کنم با درموندگی گفتم: برم دفترو ازش بگیرم تا آبروم نرفته
    به سمت دفتر آقایون رفتم.در نیم لا باز بود.سرک کشیدم؛دبیرای مرد هرچندتا باهم مشغول صحبت بودن ولی سمایی جدا از بقیه نشسته بود ودر حالی که با یه دستش لیوان چای رو نگه داشته بود به دفترم با یه اخم عمیقی چشم دوخته بود وهر چند ثانیه لیوانو میذاشت روی میزو چندتا ورق میزد بعد یهو نگه میداشت وباز چشم میدوخت به دفترم. حدسم درست بود اون به حل مسائلم نگاه نمیکرد بلکه داشت به فحش ونفرینهایی نگاه میکرد که نثار خودش کرده بودم تازه ساعت پیش یه سری جملات عاشقانه هم ریحانه تنگش زده بود.پاهام سست ودستهام یخ کرده بود.اونقدر درگیر استرسم بودم که اصلاً متوجه نشدم علوی داره نگاهم میکنه.با صدای آقای علوی به خودم اومدم: چیه بهادری با کی کار داری؟

  9. 115 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .


  10. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    سمایی سرشو با سرعت بالا آورد وبا اخم بهم نگاه کرد.بقیه دبیرها هم.منم هول کردم وگفتم: با آقای سمایی
    آقای شفیعی مهربون گفت: بیا داخل دخترم.
    ولی من سر جام ایستادم وبا یه لبخند (از اونهایی که دم مرگ میزنن) گفتم: اگه میشه آقای سمایی بیاین بیرون
    دفترو با یه دستش گرفت در حالی که انگشتش لای دفتر بود از جاش بلند شد وبا گفتن یه ببخشید رو به بقیه به سمت من اومد. قلبم مثل یه بچه گنجشک میزد.گفتم الانه که یه کشیده آبدار بخوابونه تو صورتم.اومد ودرست جلوم وایستاد وبا تحکم گفت: بگو
    لبهامو چند بار تر کردم وبه دفترم چشم دوختم.دفترو بالا آرود و گفت: بدمش به خانوم رفعتی؟
    بغض کردم واینبار به چشمهاش خیره شدم(باید آخرین تیرو میزدم واز این سلاح کشنده زنونه ام یعنی اشکم استفاده میکردم،حالا که ضایع شده بودم دیگه یه ذره دو ذره فرق نمیکرد)چشمام پر اشک شد اما بیرون نریخت،همینطور نگاهش کردم وهیچی نگفتم؛یهو اخمش محو شد وبا یه لبخند کج گفت: نکن دختر که اصلاً مظلومیت بهت نمیاد( بیا! سلاح زنونه امون هم نقصی داشت)دفترو به سمتم گرفت وبا صدای آرومی گفت: نمیدونم چه هیزم تری بهت فروختم که اینطور قصد جونمو کردی!
    دستمو بالا آوردم ودر همین حین هم گفتم: هیچ کاری نکردی
    تا خواستم دفترو بگیرم دستشو عقب کشید وگفت: منظورت چیه؟
    فکر کنم اونم برداشت الهه رو از حرفام کرد.با صدای آرومی گفتم: هیچی.ودفترو گرفتم،هرچند کمی محکم چسبیده بود اما من بازور کشیدمشو راه افتادم.بذار تو بهت بمونه.ایــــــــنه!!
    وقتی برگشتم سر کلاس جواب اون سه تا رو درست درمون ندادم وموقع برگشت به خونه برای ریحانه تا حدی تعریف کردم وبین راه از لوازم التحریر هم یه دفتر خوشکل خریدم برای ریاضی.از اون روز به بعد همین که ازسر کلاس برمیگشتم مینشستم پای ریاضی ومطالب رو از دفتر قبلی تو این یکی پاکنویس میکردم.همه تعجب کرده بودن منو درس خوندن!!!گذشت ودوشنبه بعد رسید که درست همون روز هم امتحان میانترم ریاضی داشتیم.نمیدونم بقیه هم همینطورن یا فقط اخلاق منه که وقتی روی دور درس خوندن میفتم ناخواسته به بقیه درسهام هم نگاهی میندازم.سر شیمی وفیزیک هم دوسه بار رو دست امیدی در اومدم وتحسین دبیرا رو برانگیختم وکفر بچه ها رو درآوردم.ساعت اول که با علوی شیمی داشتیم حس کردم به اندازه یک سال گذشت.دوست داشتم ساعت بعد برسه وتو امتحان میانترم ریاضی که جز آخرین امتحانای میانترم بود گُل بکارم.توی زنگ تفریح هم برای ریحانه رفع اشکال کردم وبه محض اینکه زنگ کلاس خورد تپش قلبم شروع شد.چند دقیقه ای گذشت تا بچه ها توی کلاس جمع شدن،طفلک خانوم رفعتی گلوش پاره شد بس که جیغ زد بچه ها بیاین کلاس..خانوم شهیدی فر(معاون تربیتیمون)با سمایی با هم وارد شدن،شهیدی فر بچه ها رو بلند کرد: پاشین صندلی هارو درست کنین.بچه ها از جاشون بلند شدن وجابجایی وقیژ قیژ شروع شد.سمایی هم هی می رفت بیرون وبرگه به دست برمیگشت.(این بلوَشو واسه همه امتحانا بود)سرجاهامون که نشستیم سمایی رو به شهیدی فر گفت: یکی از بچه ها قرآن بخونه.ریحانه با صدای آروم نزدیک گوشم گفت:بابا اعتقاد!!
    ریز خندیدمو گفتم: اگه چک کنی میبینی از اول کلاسا با وضو میومده.
    ودوتایی خندیدیم.شهیدی فر رو به اَمینه که یکی از قاری های قرآن بود که مقام های استانی داشت گفت: بخوان امینه جان
    امینه چند تا سرفه پُرمَلات زد وبا صدایی گرفته گفت: خانوم صدامون درنمیاد
    یهو شهیدی فر رو به من گفت:تو بخون شقایق جان
    با دهن باز گفتم: من!!
    سمایی سرشو بالا آورد وبا لبخند وتعجب نگام کرد.شهیدی فر گفت: پاشو اینقد لفت نده.اخم هامو ریختم واز جام بلند شدم(من صوت خیلی قشنگی داشتم ولی چون تنِ مسابقات شرکت کردنو نداشتم پس از مقام ولوح تقدیر هم خبری نبود،این که لحن عرب یاد داشتم هم به زور مامان بود که منو میبرد کلاس قرآن واِلا خودم با عرض معذرت از لحاظ اعتقادی ضعیف که نه تنبل بودم)به سمت میز معلم رفتم وبی توجه به صورت سمایی که نزدیک به انفجار از خنده بود نشستم؛کمی از میز فاصله گرفت وبهم خیره شد انگار نه انگار که معاون وبچه ها سر کلاسن.یه خورده همهمه بود.من بی اعتنا صلوات اولیه ام رو با صوت فرستادم؛به محض پایان صلوات سکوت مطلق کلاسو فرا گرفت،مثل همیشه...چون از حفظ میخواستم بخونم باید به سمایی فکر نمیکردم تا حواسم متمرکز بشه.نفس گرفتم وادامه دادم:اَعوذُ بالله مِنَ الشیطان الرجیم،( کمی سریع)بسم الله الرحمن الرحیم(با لحنی کشیده وصدایی رسا.) وسپس سوره ضحی رو به بهترین شکل ممکن حتی قشنگ تر از دفعات قبلی که خونده بودمش خودنم.احساس میکردم از یه فضای ناشناخته ای اکسیژن مضاعف دریافت میکردم.وقتی به پایان سوره رسیدم چشمهامو که اصلاً نفهمیدم کی بسته بودم رو باز کردم واولین چیزی که دیدم دوتا چشم سبز روشن بود که تحسین آمیز بهم زل زده بود وبعدش صدای صلوات یک دست بچه ها.از جام بلند شدم وسرجام نشستم.برگه ها رو که توزیع کردن.خانوم شهیدی فر رفت بیرون وسمایی هم به دیوار رو به کُل کلاس تکیه زد وبه بچه ها چشم دوخت وبچه ها مشغول شدن،زود تر از اونچه که فکرشو بکنم به سوالات جواب دادم وبیکار سرجام نشستم وتازه فرصت کردم به سمایی نگاه کنم.تا سرمو آوردم بالا دیدم زل زده بهم،منم همینطور بهش خیره شدم چند ثانیه گذشت بعد یه لبخند مهمون لبهاش شد،مسلماً انتظار داشت من هم بهش لبخند بزنم وحتماً هم لبخند زدنم به اجرای نقشه ام کمک میکرد اما از اونجا که من یک کِرم خالصم اخم کردم وسرم رو انداختم پایین به برگه ام چشم دوختم.چند ثانیه بعد آروم سرمو بالا آوردمو زیر چشمی نگاهش کردم.به کفشاش خیره بود و لبخندش غلیظ تر شده بود.به خودم خنده ام گرفت:اینهمه آزار دادیمش،خودمونو خوشکل کردیم براش،واسش بغض کردیم تاثیری نداشت با یه سوره خوندن جاده صاف شد.. چند دقیقه بعد که حسابی غرق در افکارم بودم سایه اش افتاد رو برگه ام وبعد صدای بم ولحن دوستانه اش: اگه تموم کردی چرا برگه ات رو نمیدی؟
    وآروم برگه رو از زیر دستم کشید وبه سمت میزش رفت،چند دقیقه بعد اشاره کرد بهم که برم طرفش، از جام بلند شدم وروبروش اینوَرِ میز قرار گرفتم.با سر اشاره زد به پهلوش: بیا اینور
    منم از خدا خواسته رفتم اونطرف.آروم صورتشو به طرفم بالا آورد:باور کنم که تقلب نکردی؟
    با اینکه داشتم جوش میاوردم اما خودمو خونسرد نشون دادمو گفتم:هر چند تا سوال که بدین جلو چشم خودتون حل میکنم
    لبخند زد وگفت: باشه بابا،فهمیدیم خونده بودی.تو که خوب بلدی چرا اینقدر منو جز میدادی؟
    ناخودآگاه از دهنم پرید:علتش شخصیه؟
    لبامو به دندون گرفتم وبه میز چشم دوختم.کامل به سمتم برگشت ویه ابروشو بالا داد: چه علتی اونوقت؟
    هول کردمو گفتم: آخه باحال اخم میکنین.
    ابروهاش به حالت تعجب هردو بالا رفت: جانم!!
    سرمو خاروندم: آقای سمایی نمره امو نمیدین؟!
    خنده اش گرفت.با خودکار قرمز دستش یه بیست خوشکل توی برگه ام کاشت وبهم گفت: برو بشین تا جون از پاهات در نیومده
    تشکر کردمو نشستم.از خجالت روم نمیشد بهش نگاه کنم...زنگ تفریح شد وساعت بعد هم گذشت وموقعی که زنگ خونه خورد ریحانه در حالی که کیفش رو روی دوشش جابجا میکرد گفت: شقایق جونم امروز باهات نمیام،میرم خونه مامان بزرگم
    لب ولوچه ام آویزون شد: باشه خودم تنها میرم.اونقدر لفت دادم که نصف بیشتر بچه ها از مدرسه خارج شده بودن،

  11. 115 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .


  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    وقتی وارد حیاط شدم در حیاط چهار تاق باز بود وماشین علوی در حال خارج شدن بود بچه ها هم از کنارش مثل سوسک وول میخوردن و رد میشدن.ماشین یغمایی پشتش بود وسمایی هم بعد از اون.آهسته راه افتادم وهمزمان با خروج ماشین یغمایی از در مدرسه خارج شدم وسر به زیر راهمو پیش گرفتم وکه صدایی تو جام متوقفم کرد: نبینم مظلوم باشی آتیش پاره!
    سرمو بالا آوردم وبا هیجان دنبال صدا گشتم.حدسم درست بود کیوانِ کله کچلِ خودم بود که به موتورش تکیه داده بود وداشت با لبخند بهم نگاه میکرد.دستاشو از هم باز کردو کلاه لبه دارشو برداشت وگفت: بدو بیا بغل داداشی که دلم یه ذزه شده. به دو از جام کنده شدم وبا سه تا قدم بزرگ بهش رسیدمو خودمو پرت کردم تو بغلش.به نظرم لاغر شده بود وسیاه.منو محکم فشار داد: شقایق از امشب واسه ضایع کردن کامران برنامه ها دارم
    تا رفتم جوابشو بدم صدایی مثل وِز وِز مگس اختلاطمونو به هم زد: ببینم کیوان خودتی؟
    هردومون به سمت صدا برگشتیم،جل الخالق سمایی بود که!! این کیوانو از کجا میشناخت؟گاومون زایید.آشنا دراومدیم. کیوان آروم منو رها کرد: ایلیا؟
    پس اسمش ایلیا بود..سمایی از پرایدش پیاده شد،کیوان هم کاملاً از من جدا شد وبه سمت هم به حرکت در اومدن،اینجا رو صحنه آهسته تصور کنید...همدیگه رو در آغوش کشیدن وبعد از چند تا فشار که حسابی ویغِشون دراومد همدیگه رو ول کردن،من کنار موتور کیوان ایستاده بودم وداشتم نگاهشون میکردم.تقریباً هردو هم قد بودن ولی سمایی درشت تر بود که البته شاید تا قبل از سربازی کیوان هم هیکل بودن.کیوان دستشو بین موهای بلند سمایی کرد واونها رو به هم ریخت وبا خنده گفت: هنوزم میزنی؟
    سمایی با یه لبخند کمیاب وبه حالت سوالی گفت: ساز؟!
    بچه ها که رد میشدن همه چشمشون به این دوتا ندید بدید بود.کیوان با قهقهه گفت: نه پس تور.(با صدایی آ روم گفت):اونم واسه ی(بعد در گوش سمایی چیزی گفت که هر دو قهقهه زدن)
    با چشم به کیوان بچه ها رو اشاره زدم.از هم جدا شدن وبعد از کلی تعارف تیکه وپاره کردن به هم دیگه شماره دادن واز هم خدا حافظی کردن.وقتی پشت کیوان رو موتور نشستم وسمایی دل کند ورفت، از کیوان پرسیدم: اینو از کجا میشناسیش؟
    موتورو روشن کرد وجواب داد: با هم تو کلاس گیتار آشنا شدیم،دبیرته؟
    لبامو جمع کردم: اوهوم
    به حرکت در اومدیم.در حالی که صداش از خنده مرتعش بود پرسید:توی کلاس هم مسخره بازی در میاره؟یه دلقکیه که نگو
    به زور از لای لبهام گفتم: نچ
    قبل از اینکه حرف بزنه پرسیدم: نمیخوره با هم همسن باشین!!
    -من گفتم همسنیم؟! ازم چهار سال بزرگتره؛متولد پنجاه ونُهه
    نا خود آگاه از دهنم پرید: اوه! چه خَرسنه!
    با دلخوری گفت: مودب باش شقایق.
    البته سنش زیاد نبود تازه 27 سالش بود،اتفاقاً خیلی هم خوب بودولی نسبت به من بزرگ بود،همه اش 10 سال؛پس اونقدرها هم بزرگ نیست.منم با خودم درگیری دارما!!!
    به خونه رسیدیم درحالی که پیاده میشدم گفتم: یه وقت جو زده نشی دعوتش کنی!
    ابروهاشو بالا انداخت: اتفاقاً قول یه شب شامو تو این یه هفته ای که اینجام گرفتم.حالا بیاد تورو چی میشه؟
    لُچه ام آویزون شد وبدون اینکه وایسم راه افتادم وزیر لب گفتم: مار از پونه بدش میاد در لونه اش هم سبز میشه!
    ویرایش توسط دل آرا دشت بهشت : 1391،06،31 در ساعت ساعت : 11:06 قبل از ظهر

  13. 115 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .


  14. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    .... با اتفاقی که غروب افتاد خوشی ناشی از اومدن کیوان دو چندان شد.وقتی از حموم در اومدم دیدم که هنگامه اومده خونه ما.به محض اینکه وارد هال شدم با دیدنش از ذوق بالا وپایین پریدم وهمدیگه رو بغل زدیم،هنگامه خاله منه وته تغاری خونواده اشه و همسن کامرانه، وکیوان همیشه بهش میگه زنگوله پای تابوت چون با اختلاف سنی ده سال بعد از بچه قبل از خودش یعنی داییم بدنیا اومده و23 سال از مامانم کوچیکتره. دانشجوی ترم اول دانشگاه آزادِ بجنورده.یه جورایی بیشتر از اینکه خاله بدونمش واسم حکم آبجیِ نداشتمو داره.شب موقع خواب براش جریانات رو تعریف کردم، میخواست تا شروع امتحانات گرگان بمونه وگفت میخواد پیش من بمونه چون جَو خونه ما واسه درس خوندن مناسبه..سه شنبه وچهار شنبه وپنج شنبه هم مدرسه رفتیم،موقع ما پنجشنبه ها تعطیل نبود،احساس میکردم دوست دارم همه روزای هفته دوشنبه باشه وهمه ساعتها ریاضی.. شاید یه علتش این بود که دوست داشتم هرچه سریعتر به دام بندازمش تا جلوی دوستام کم نیارم.اما مسلماً علت اصلیتر این میتونست باشه که من یه وابستگی پنهان بهش داشتم که فکر میکنم سنم این رو ایجاد میکرد،فکر میکنم حق با الهه بود شاید اولش فقط میخواستم ضایع کنمش اما دفعات بعد اون ته مهای دلم دوست داشتم بفهمه که کارمن بوده وعکس العملش رو ببینم. بگذریم؛کیوان به مامان گفت که پنجشنبه شب یعنی شب جمعه جمعی از دوستاش رو واسه شام دعوت کرده، از تصور اینکه باز قراره دوستای لوس وبی معنی کیوان رو ببینم حالم بد میشد اما مجبور بودم به مامان واسه شب کمک کنم.البته هنگامه هم تا شب کمک میکرد،غروبی که بالاخره مامان دست از سرمون برداشت یه دوش کوتاه گرفتم وآماده شدم،یه تونیک صورتی چپ وراست کوتاه تنم کردم که حاشیه آستینش ولبه یقه اش یراقی به رنگ صورتی روشن تر داشت وشلوار کتان سفید هم پام کردم.موهام رو اتو کردم ودم اسبی بستم،نهایت آرایش همیشگیم که شامل مداد چشم ورژ لب صورتی و برق لب بود رو انجام دادم.صندل های سفیدم رو هم پام کردم وبه احترام ایلیا سمایی که دبیرم بود یه شال سفید حریر هم انداختم وبه قول هنگامه شدم عروس خانوم؛
    وقتی کیوان توی هال اومد ورو به مامان گفت که اومدن یه ذوقی کردم که نگو! چند تا نفس عمیق کشیدم، در حالی که منتظر بودم الان باز رفقای کج وکوله کیوان هم باشن اما دیدم به به! آدمای جدید...اول سمایی وارد شد،دوست ندارم بگم سمایی اسمش قشنگ تره ..اول ایلیا وارد شد ؛من وهنگامه توی آشپز خونه ایستاده بودیم طوری که دیده نمی شدیم؛ بابام رفته بود دعوتی یکی از دوستاش که از حج اومده بود،بنا براین نبود؛ایلیا یه سوشرت اندامی به دورنگ سبز روشن وتیره یقه هفت به همراه شلوار جین آبی تیره پوشیده بود یقه پیراهن مردانه شیری رنگش هم دیده میشد. مامان و کامران توی هال ایستاده بودن وسلام واحوال پرسی میکردن.پشت ایلیا یه جوون قد بلند تر وارد شد،پوستش سبزه بود وموهای مشکی پر پشت پیشونیشو احاطه کرده بود در کل بانمک وجذاب بود بعدش پسری تقریباً هم هیکل الانِ کیوان وارد شد پوستش سرخ وسفید بود و موهای خرمایی روشن داشت. سه تایی اومدن و روی مبل نشستن.کامران هم کنارشون نشست وکیوان با مامان اومدن توی آشپزخونه. همین که وارد شدن رو به کیوان گفتم: دوستای جدید پیدا کردی!
    کیوان: داداشای ایلیان،همه با هم بودیم
    هنگامه با تعجب گفت: اینا که کوچیکترین شباهتی به هم ندارن!
    تا کیوان خواست چیزی بگه مامان گفت: خب مادر اگه کاری با من نداری من برم پایین پیش زکیه(منظورش مستاجرمون بود که طبقه پایین مینشست) شما جوونا هم راحت باشین
    هنگامه گفت: کیوان جون میخواین ما هم بریم راحت تر باشین؟
    کیوان با خنده گفت: آخه مثلاً ما قراره چی کار کنیم که هی میگین راحت باشین!
    با خونسردی گفتم: آدمیه دیگه بادی! برودی!
    کیوان زد به شونه ام: شقایق داشتیم؟!


  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    مامان چادرش رو روی سرش مرتب کرد وبعد از یه چشم غره به من آشپزخونه رو ترک کرد.چند دقیقه بعد یه سینی چای ریختم و وارد هال شدم،یه نیمچه سرفه کردم که توجه همه به من جلب شد،اون دوتا تو جاشون نیم خیز شدن اما ایلیا کامل از جاش بلند شدو با متانت سلام کرد،تعارف زدم: بفرمایین راحت باشین.خودمو به زور نگه داشتم تا از شکلک های کامران نخندم.جلوشون خم شدم و چای نگه داشتم،مدام هم دسته شالم سُر میخورد میرفت رو اعصابم، به ایلیا که رسیدم سینی رو از دستم گرفت: شما زحمت نکشین،خودمون برمیداریم.
    به ناچار سینی رو دادم تا خواستم برگردم به آشپزخونه کیوان گفت: بگو هنگامه هم بیاد بیاین اینجا بشینین.
    با سر باشه ای گفتم وبه راهم ادامه دادم.هنگامه با ظرف کیکی که غروب مامان پخته بود تو آشپزخونه ایستاده بود وبه محض ورودم داد به دستم: بدو بریم
    از این هول بودنش خنده ام گرفت.دوتایی با هم خارج شدیم.هنگامه به همه سلام کرد ومنم سریع کیک رو روی میز گذاشتم و کنار کیوان جا گرفتم.هنگامه هم روی مبل کناریِ ما کنار کامران نشست. کیوان رو به ایلیا گفت: خب پسر تعریف کن ببینم کجا غِیبت زد یهویی؟
    ایلیا ابروهاشو تو هم کشید: کجاش یهویی بود!تو که میدونستی ارشد قبول شدم!
    کیوان با قیافه ِ حق به جانبی گفت: خب برادرِ من،دوسالش اونشکلی رد شد سه سال بعدش چی؟ یه تماس که میتونستی بگیری!
    ایلیا ابروهاشو بالا انداخت: با کدوم شمارتون! آدرسی هم که ازت نداشتم!
    کیوان با لحن با مزه ای گفت: من موبایل نداشتم اونموقع. تو که داشتی یه زنگ میزدی!
    ایلیا با خنده سرشو تکون داد وزیر لب گفت:امون از دست تو کیوان
    بعد با آرامش ادامه داد: فوقمو که گرفتم استخدامی آموزش وپرورش شرکت کردم و رفتم علی آباد سه ساله که اونجا متوسطه ریاضی تدریس میکنم
    کیوان با قیافه ی شیطونی گفت: دخترونه یا پسرونه
    ایلیا: امسال اولین سالیه که بهم دخترونه دادن،اونم چون معلم جایگزین نبود.و الا میدونی که به پسر مجرد سخت کلاس دخترونه میدن
    کیوان با خنده گفت: کار درستی نکردن.مطمئناً امسال آخرین سالیه که بهت دخترونه دادن.
    ایلیا لبشو گاز گرفت ومنو اشاره کرد.همزمان کیوان ودوتا داداشای ایلیا زدن زیر خنده.هنگامه با پررویی رو به ایلیا گفت: آقای سمایی نمیخواین داداشاتونو معرفی کنین؟
    ایلیا بدون اینکه مستقیم به چشمهای هنگامه نگاه کنه جواب داد:شرمنده باید اول این کارو میکردم
    وای من چه از این حرکت خوشم اومد،حتی اگه نیتش جلب توجه هم بود.با دست به اون غوله اشاره کرد: عادل، ارشد ادبیات اینگلیسی ومدرس دانشگاه.
    بعد به اونیکی قرمز لبوئه اشاره کرد:پرهام، که دو سال از ما کوچیکتره ،دانشجوی سال آخر لیسانس الهیات
    من و هنگامه همزمان با هم گفتیم: شما دوقلوئین(وبه عادل وایلیا اشاره کردیم)
    کامران چپ چپ به من وهنگامه نگاه کرد وایلیا با لبخندی جواب مارو نداد.یعنی تا خواست بگه کیوان رو به عادل گفت: حالا این(ایلیا) ارشد قبول شد رفت،شما دو تا کجا غیبتون زد؟
    عادل با لبخند جذابی گفت: مگه نمیدونی! ما سه تا به هم وصلیم
    دیگه هر چی بود چونه هاشون گرم شد وکیوان شروع کرد به تعریف از خاطرات این دو ماه خدمتش،برام جالب بود که هر سه تا داداشها رفته بودن سربازی !می خواستم بپرسم چطوره که یکیشون معافی نگرفته؟ تا گفتم: چرا هرسه رفتین؟
    اونها که چونه هاشون گرم بود انگار متوجه سوالم نشدن،چون پرهام پرسید: چی فرمودین؟
    کیوان که انگار شصتش خبردار شد چی میخواستم بپرسم از رونم نیشگون گرفت وحرفمو تو دهنم خوردم.


  16. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1391,02,08
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,926
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    28,506
    تشکر شده 129,582 در 1,972 پست
    حالت من
    Badhal

    پیش فرض

    یک ساعتی گذشته بود که کامران دستشو روی شکمش کشید: آقایون من دارم ضعف میکنم،هر کی با شام موافقه دستش بالا
    هر چهارتاشون دستشونو بالا بردن و من وهنگامه از جا بلند شدیم.بماند که هنگامه چقدر به این طفلکیا متلک انداخت، وارد آشپزخونه که شدیم شلوارمو تا حدی پایین کشیدم ودیدم بـَــله جای نیشگون آقا کیوان کبود شده. هنگامه تا پامو دید گفت: وااای،پات چی شده؟
    در حالی که شلوارمو بالا میکشیدم گفتم: شاهکار خواهرزاده گرامیتون،آقا کیوانه.میخواست با این کارش دهن منو ببنده
    لباشو جمع کرد: غلط کرده. بذار؛ ادبش میکنم.
    شاید لازم باشه یه توضیحاتی در مورد وضع خانوادگیمون بدم: وضع مالی ما تقریباً متوسط بود شاید از نظر بعضیا از متوسط هم پایین تر،تنها دارایی ما همین خونه دوطبقه بود،که یه طبقه اش رو مستاجر داده بودیم،ماشین هم نداشتیم ویک موتور هوندا داشتیم که همیشه سرش کیوان وکامران درگیری داشتن ولی در کل قانع بار اومده بودیم و هیچ وقت چیزی به دلمون نمونده بود،هم خوب پوشیده بودیم هم خوراکمون خوب بود، ولی اهل خرج اضافه وبریز وبپاش نبودیم؛ خب حالا ادامه سفره چیدن: هنگامه سفره رو برداشت وبا فاصله از راحتی ها رو زمین پهن کرد من هم ظرفها رو که از قبل آماده کرده بودیم رو برداشتم ودنبالش رفتم ودوتایی در عرض چند دقیقه سفره رو پهن کردیم، موقع شام خوردن بحث افتاد از کلاس نوازندگی این داداش ها وداداشِ ما و بعد هنگامه شروع کرد اصرار به کیوان که باید بعد از شام بزنی وعادل وپرهام وکامران هم هم نوا شدن،منم که حتی از کوچک ترین فرصت غافل نمیشدم فقط ایلیا رو زیر نظر داشتم که اون هم ساکت بود وفقط لبخند میزد،آخِی چه جوونِ محجوبی!
    بعد از شام با هنگامه سفره رو جمع کردیم و ظرفها رو بدون اینکه بشوریم توی آشپزخونه گذاشتیم. کیوان گیتارشو آورد وتا ما بساط میوه رو آماده کنیم اون هم شروع به نواختن کرد،تا آهنگشو شروع کرد هنگامه بی حرکت ایستاد وبا هیجان گفت: واااای من عاشق این آهنگم و رفت توی حس وشروع کرد به تکون دادن سرشو من رو وِل کرد ورفت توی هال،منم دیگه بهش گیر ندادم و از همونجا توی آشپزخونه به ترانه ای که کیوان حالا خوندنشو شروع کرده بود گوش سپردم: منی که با شبنم نگات،میگرفتم وضو
    دوباره دیدنِ تو واسم شده یه آرزو
    میخوام واسه آخرین بار بگیرمت در آغوش
    شاید که این بار غمِت بشه واسم فراموش
    پیشدستی ها رو برداشتم وبردم توی هال وجلوشون روی میز قرار دادم...
    واست نوشتم نامه ای،شاید دلت بسوزه
    نیستی اما دوستت دارم هنوزم که هنوزه
    واست نوشتم نامه ای........
    ....غمِ غربت چشات،مثل غروبِ دریاست
    نشسته در نگاهِ من یه دنیا عشق والتماس
    غمِ غربت چشات.......
    برگشتم و میوه خوری رو برداشتم واین بار بدون اینکه تعارف کنم روی میز گذاشتم وکنار کیوان نشستم
    بدجور دلم تنگه واست، میخوام که باز ببینمت
    ستاره ی سهیلمی ،از آسمون بچینمت
    سرمو که بلند کردم نگاهم با نگاه ایلیا گره خورد،سریع نگاهشو گرفت توی نگاهش غم عمیقی بود که درک نمیکردم
    واست نوشتم نامه ای،شاید دلت بسوزه
    نیستی اما دوستت دارم هنوزم که هنوزه
    نفس عمیقی کشیدم ونگاهمو از ایلیا گرفتم،همین که رومو به طرف کامران گرفتم از دیدن قیافه ی تو حس رفتهء کامران پقی زدم زیر خنده
    کیوان دستشو توی هوا نگه داشت وهمه به من خیره شدن،هنگامه با خنده سردرگمی گفت: چرا میخندی شقایق جونم
    به صورت کامران اشاره کردم ودر حالی که از شدت خنده نفسم بالا نمی اومد بریده بریده گفتم: کامران شبیه گلابی شده بودی...
    چشمای کامران گرد شد تا به طرفم خیز برداشت،کیوان به حالت تهاجمی همراه با خنده گفت: بادِ دستت به شقایق بخوره مُردی
    کامران تو جاش نشست.هنگامه زد پس کله ی کیوان: تو یکی حرف نزن که بعداً باید بزنم کبودت کنم
    کیوان دستشو گذاشت پشت سرش: چرا میزنی زنگوله؟
    جمع از این نزاع ما به خنده افتاده بود،پرهام یهو گفت: غمگین بسه بریم تو فاز شاد
    عادل روی میز ضرب گرفت و همزمان شروع کرد به خوندن: کی بیشتر از من برات میمیره؟
    بقیه هم باهاش همصدا شدن: کی مثل ِ من به دامِ تو اسیره؟
    تو حریمِ عاشقی تو برام یه همنفس
    با همون یه خاطره عمریه شادمو بس
    اینجاشو کامران با دهن رینگ زد،پرهام که ازشدت خنده یه وری رو مبل افتاد
    زیر زیر زیرو رو بشه دنیا من دوستت دارم
    هرکس دلبری اگه داره من تورو دارم
    دوستِ دارم دوسِت دارم دوسِت دارم
    بعدش همه زدیم زیر خنده،حتی ایلیا هم میخندید،باید اعتراف کنم که خندونشو بیشتر دوست دارم،بذار خوشحال باشه من اذیتش کنم دلم خنک بشه،به خودم گفتم واستا ببینم! اومدو بهم پا داد! اونوقت چی؟ اگه باهاش دوست بشم که خونم حلاله،یعنی هیچ کس هم که بهم کار نداشته باشه مامانم وکامران میکُشنم اگر هم بهش بگم دروغ بود که باهام لج میفته ونمره پَر، اگر هم باهاش تصنعی دوست بشم وبعد به هم بزنیم که خدایی نکرده شکست عشقی میخوره! ولی با همه این اتفاقا فعلاً مهم اینه که به بچه ها ثابت کنم من با هرکی که دلم بخواد میتونم باشم!(یعنی خدای اعتماد به نفس بودم!)
    اونشب با همه غریبگی که بینمون بود به جرات میتونم بگم در زمره خاطرات خوشم جا گرفت،که با هر بار مرور کردنش هم لبخند به لبم میاد وهم به دلخوشی های کوچک این سه برادر غبطه میخورم،

  17. 113 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 9 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن
    توسط selocan در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 167
    آخرین نوشته: 1393،04،09, ساعت : 12:07 بعد از ظهر
  2. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392،11،01, ساعت : 10:12 بعد از ظهر
  3. دانلود رمان شقایق | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391،10،09, ساعت : 10:33 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •