بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ مرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض مینا | پروانه شیخلو (تایپ)

خب سلام سلام
اومدم با یه رمان جدید از خانم پروانه شیخلو که میدونم طرفدارش زیاده
اینم مشخصات
نام رمان : مینا
نویسنده : پروانه شیخلو
تعداد صفحات : 211
خب من زیاد نمیتونم تند تند بذارم پس هی نگید تند بذار
جیغ جیغ هم نکنید(اینو با دخترا بودم)
تشکر یادتون نره
کاری هم داشتید خصوصی بدید
پست اسپم ممنوع
خب میریم که داشته باشیم



-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *dorsa*, *GolDeN*, *TARA*, *~Faezeh~*, -Nasrin-, -دایان-, .ELHAM., .maryam., 2012, 2st man khoda, @parisa@, abby7, aili, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alfa.beta81, alikhademi, amal73, amisha, Anahita.s, arezoogh, arezoue, arizona, aryana1366, arzoo12, asal-661, asalcheshmak, asmane, atousa27, avazkhamoosh, Aypinar, bahar_k, barun, batul1s, behiii319, behnazhmz, bita., CountesSgoddesS, dj_bass, dokhtare sahra, Donya-70, ELAHE, elahe70, elahem, elnaz89, elnaziii, Esperichoo, farahi, farnaz58, gandomsa, ghazali_ gavazn, gheisareh, gherti, goleyakh117, golgh, golnaghshetavous, H..GH, hamid_mm, hannah, harimeshgh, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, JonasRahimi, kasandan 45, kathyn, khanoom-damaghoo, kimia, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M mehrane, m0zhdeh, mahda, mahdieh67, mahsa.gh, mahsa20005, Mahtab70, mamalisooti, mamorin, Marjoon, maryam1, maryamale, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, mina_bala74, Miss-Mani, mona..scorpio, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazi2000, naziila, negark, Niayesh- 74, niayesh00, NILOUFAR, niyayeeeeeesh, nlp16001, Number-One, paiez, parisaparisa, Parnam, patrin, peonyel, PRISON BREAK, rytu, s-engineer, saabcd, safo, saharmn, sanam69, sang_e_saboor, shaayan, shadan30000, shakiba_2510, shakiii, sharmin.r, shide, shili, silverstar, sirius, Sokout_momtad, soshyans, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, ti_na60, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yasi_69, yeshil, zahra.h, Zanessa, zara14, zb7373, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آليس, اهنگ, ایماز, باربارا, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, سمن ناز, شهرناز, شکیبا.., فردین202, لمیس20, م.م.ر, مريم 64, ملیساا, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, هستی74, ياابالفضل, ياسمن71, پرنسس-1245, چیکا, کریستال, یگانه

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۱۴ مرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asalcheshmak آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

علی زود تند سریع برو تایپیک آمار ها اعلام کن
به دخترا هم چپ نگاه کردی نکردیا



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
asalcheshmak آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *dorsa*, *GolDeN*, -ALI-, -دایان-, .ELHAM., .maryam., 2012, @parisa@, abby7, aili, alikhademi, arezoogh, arezoue, ART!ST, aryana1366, asal-661, ashoka, atousa27, avazkhamoosh, ayda90, Aypinar, bahar_k, batul1s, behnazhmz, CountesSgoddesS, dj_bass, dokhtare sahra, Donya-70, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, elnaz89, farahi, FARNAZ.SAMPAD, farnaz58, fatima_000, ghazali_ gavazn, gherti, goleyakh117, golgh, golnaghshetavous, hannah, harimeshgh, helen888, helik, Hella, honey_x, JonasRahimi, kathyn, libra272, lilipoot33_68, M mehrane, m0zhdeh, mahdieh67, mahsa.gh, mamalisooti, maryam1, maryamale, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, mint, Miss-Mani, mona..scorpio, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazi2000, negark, Niayesh- 74, niayesh00, NILOUFAR, nlp16001, Number-One, P@rya, padideh_hs, Parnam, patrin, PRISON BREAK, RADPA, rozi-91, safo, saharmn, sanam69, sang_e_saboor, SANIA-23, shaayan, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, silverstar, sirius, Sokout_momtad, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, ti_na60, UnKnOwN_Sh, yamiin, yasi_69, yeshil, zahra.h, Zanessa, zara14, zb7373, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, خورشید خانم, روياي ابي, سمن ناز, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, ملیساا, منيژه, مهستی, مهنا2, نی لو فر, نیلوفر آبی, هستی74, ياابالفضل, ياسمن71, پرنسس-1245, کریستال
قدیمی ۱۴ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
Talking رمان مینا

اشکم,ولي به پاي عزيزان چکيده ام
خارم,ولي به سايه ي گل آرميده ام
با ياد رنگ و بوي تو,اي نوبهار عشق
همچون بنفشه سر به گربيان کشيده ام
چون خاک,در هواي تو از پا افتاده ام
چون اشک,درقفاي تو با سر دويده ام

فصل اول

شب را ميشکافت و با سرعت هر چه تمام تر پيش ميرفت عقربه هاي کيلومتر شمار بين دويست و دويست ده در حرکت بودند ولي اهميتي نداشت ديگر هيچ چيز اهميتي نداشت آهي از سر درماندگي کشيد در اين جاده ي خلوت هيچ چيز جلو دار او نبود بايد خلاص ميشد بايد به عذاب خود پايان ميداد سرعت را بيشتر کرد هنگامي که ميخواست فرمان به سوي دره هدايت کند چهر ه ي يگانه خواهرش در پيش روي او پديدار شد بي مقدمه پا را روي ترمز گذاشت و لاستيکهاي ماشين با صداي گوش خراشي روي جاده کشيده شدند.
فصل دوم
بوق کوتاهي زد و منتظر ماند تا بيرام در را باز کند ,بيرام غرغر کنان کنان به سوي در رفت و آنرا گشود نور ماشين چشمانش را آزرد
دستانش را بر روي چشمانش حايل کرد بعد از اينکه ماشين وارد خانه شد در را بست و دوان دوان با آن سن زيادش به سمت خانوم رفت
-آقا بيرام اگر مادر بزرگ فردا پرسيدند که من شب چه وقت به خانه آمدم چيزي نگو ,اصلا بگو متوجه نشدم
بيرام سرش را پايين انداخت و گفت:
خانوم جان من چه بگم چه نگم خانم بزرگ خودش متوجه ميشه خودتون که بهتر ميدونيد خوابش از خرگوش هم سبک تره
دختر با تشر گفت:
همين که گفتم تو لازم نيست به من درباره يخواب مادر بزرگم توضيح بدي متوجه شدي؟
بيرام به نشانه مثبت سري تکان داد اما دختر اين حرکت او را نديد او به سوي ساختمان راه افتاده بود .
آهسته در ورودي خانه ي سلطنتي مادر بزرگ را گشود و روي پنچه پا به سمت طبقه ي بالا راه افتاد اگر مليحه او را ميديد قوز بالا قوز ميشد او خدمتکار وفادر مادر بزرگ بود
وقتي وارد اتاق بزرگ و زيبايش شد نفس آسوده اي کشيد
با مانتو روي تخت دراز کشيد خسته بود نياز به يک خواب طولاني مدت داشت چشمانش گرم شده بود که تازه به ياد آورد با مانتوي گران قيمتش روي تخت خوابيده
حوصله ي تعويض آنرا نداشت ولي اگر مادر بزرگ مانتوي او را چرو ک شده ميديد سيلي از سرکوفته ها را به سويش روانه ميکرد غلتي زد و بعد با تعلل بلند شد بعد از تعويض لباس ,خواب از سرش پريد باز هم همان افکار آزار دهنده تمام ذهنش را فرا گرفت ناخودآگاه اشک بر روي صورتش روانشد با خود فکر کرد:
اگر پدر و مادرم زنده بودند اجازه نميدادند مادربزرگ مرا دستي دستي بدبخت کند ,بياد آوردن آنروز برايش درد آفرين بود ولي نميتوانست جلوي افکارش را بگيرد
صبح روز جمعه بود يک جمعه مانندجمعه هاي ديگر تا وقتي پدر و مادرش زنده بودند عاشق جمعه ها بود ،آنوقتها صبح جمعه که از خواب برميخاست مسقيم به اتاق خواهرش مهناز ميرفت و او را با سروصداي فراوان بيدار ميکرد
-مهناز بيدار شو مهناز با توام بلند شو
وقتي خواهرش اعتنايي نميکرد با لحني کودکانه برايش شعر ميخواند
-قوقولي خروس ميخونه صبح شده چشماتو باز کن,بپوش لباستو که خيلي ديره
مهناز با عصبانيت از روي تخت بلند ميشد و با خشم خواهر بزرگترش را نگاه ميکرد
-چيه چرا اينطوري نگام ميکني ؟تا حالا آبجيو خوشگلتو نديدي مگه؟
مهناز-مينا خيلي بيعشوري بذار راحت بخواهم امروز که مدسه ندارم
مينا-تو که هميشه ي خدا خوابي اصلا از ساعات زندگيت استفاده ي مفيد نکردي
مهناز-خوبه بلبل زبون شدي فکر ميکني رفتي دانشگاه کار بزرگي کردي نخيرخانوم اينطورام نيست
-تو عرضه ي همين را هم نداري
بهت قول ميدهم همسن تو که شدم يه شوهر خوشتيپ و پولدار را تور کنم
-اين چه طرز حرف زدنه تور کنم يعني چي؟
-مينا حوصلم سر بردي برو بيرون
-تو خيلي سر به هوا شدي من چهار سال ازت بزرگترم حق نداري اينطوري با من صحبت کني
مهناز دست او را گرفت و از اتاق بيرون برد مينا سري از روي تاسف تکان داد و به سمت اتاق نشيمن راه افتاد
پدرش مشغول ديدن تلويزيون بود بوسه اي گرم بر روي گونه ي پدر زد و با انرژي سلام صبح به خير گفت
ملکي دختر بزرگترش را با سر خوشي فراوان نگاه کرد و گفت:
-مهناز باز بيرونت کرد؟
-آره خيلي بي ادب شده بابا خيلي داريد لوسش ميکنيد
پدر در تائيد گفته هاي دخترش سري تکان داد و گفت:
ميدونم ميدونم تقصيره مادرته
در همين اثنا مارال وارد اتاق شد و رو به همسر و دخترش گفت:
باز چشم منو دور ديديد مشغول غيبت شديد
مينا با چابکي به سمت مادرش رفت و گفت:
الهي قربونت بشم مگه جراتشو داريم؟
مارال اخم شيريني تحويل دخترش داد و گفت:
-بسه نميتوني با جرب زبوني سرم را شيره بمالي
ملکي از روي مبل بلند شد و در همين حال گفت:
امروز چيکار کنيم؟بنده دربست در خدمت شما هستم
مارال بعد از تاملي کوتاه گفت:
مثل هميشه اول ديدن مادرت ميريم بعد دخترها هر جا دلشون خواست
مهناز که تازه وارد جمع شده بود گفت:
-نه من خونه ي مادر بزرگ نميام ميخواهد کلي از من و مينا ايراد بگيره
مينا بدون تعلل گفت:
درباره ي تو حق داره تو تازه وارد پانزده سالگي شدي ولي طرز لباس پوشيدنت و آرايش کردنت مثل بيست سالهاست
مهناز دهن کجي براي خواهرش کرد و گفت:
مادر بزرگ کم بود تو هم اضافه شدي



-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *dorsa*, *GolDeN*, *sara, *vooroojak*, *~Faezeh~*, .:BlooM:., .ELHAM., .maryam., 2012, abby7, adobba, aidai, aili, Aji_TanNaZ, alikhademi, alonesachlie, amisha, Anahita.s, arezoogh, arezoue, ariyana72, arizona, Arrosha, aryana1366, arzoo12, asal-661, asalcheshmak, asalgole, asaman_1389, ashoka, atousa27, avazkhamoosh, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, chandiny, CountesSgoddesS, dj_bass, dokhtare khial, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, FARNAZ.SAMPAD, farnaz58, fary, fatima983, gandomsa, gha3dak, ghazali_ gavazn, gheisareh, gherti, ghorbani, goleyakh117, Goleyas2, golgh, hamid_mm, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, JonasRahimi, katy, khanoom-damaghoo, kiana_kia, kimia, kimia_13662000, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M mehrane, M&M_601, m0zhdeh, mahdiar, mahdieh67, mahsa.gh, mamalisooti, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryamale, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mina.p, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazgol, nazi2000, nedaj, negark, Niayesh- 74, nillooo, NILOUFAR, nilsa, nina505, nina86, ninio, nlp16001, novak, Number-One, P@rya, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, saghar23, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, sara8, setareh29, shaayan, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, smahmodi, sogolhe, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, tanaz.68, TanNazZz, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, ti_na60, triti, UnKnOwN_Sh, YALDA STAR, yamiin, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, zohre65, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, اسمانی, اسوده, اهنگ, ایماز, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, روژان, رویاش, سیده, شکیبا.., شکیبا.1365, عیدی, فردین202, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, ملیساا, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, نازنین81, نی لو فر, نیلوفرگون, هستی74, ياابالفضل, ياسمن71, کریستال, یگانه
قدیمی ۱۸ مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۲۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
Talking

و باز هم شروغ يک بحث ديگر با خواهرش پدر مادرش از ديدين اين بحثهاي آنها به خنده مي افتادند و سعي داشتند با خنده و شوخي فکر آنها را منحرف کنند
آه که چه روزهايي بود جمعه ها براي آنها هميشه خاطره انگيز بود البته اگر ملاقات با مادر بزرگ را فاکتور گرفت
اما آن جمعه بر عکس جمعه هاي ديگر بود حتي بدتر از جمعه هاي بدون پدر و مادرش
سه سالي ميشد که با مادر بزرگ زندگي ميکردند ديگر به تمام رفتارهاي او عادت کرده بود و سعي داشت جو بوجود آمده را هم براي مهناز راحتر کند اما خواهرش بعد از فوت والدينش غرق در دنياي خود بود دور از هر گونه تحصيلي غرق در تجملات اين مسئله خياي مينا را نگران کرده بود ولي مادر بزرگ گويي فکرش در جايي ديگر بود که رفتارهاي ناپسند مهناز را نميديد در همان روز نحس متوجه شد که مادربزرگش در انديشه ي چه چيزي است....
بعد از سه سال براي اولين بار بود که ميديد مادر بزرگ روز جمعه زود از خواب برخاسته و حاضر آماده در سالن منتظر او نشسته با ديدين او کمي جا خورد ولي لبخند به لب به مادر بزرگ سلام و صبح خير گفت
طلا بعد از پاسخ سلام او گفت:
بنشين باهات حرف دارم
دختر سر به زير نشست و منتظر صحبتهاي مادربزرگ ماند
-تو ميدوني پدر و مادرت چطوري فوت شدند؟
مينا با تعجب نگاهي به مادربزرگ پيرش انداخت و گفت:
منظورتون چيه؟سر به سرم ميذاريد؟
طلا چشم در چشم نوه اش دوخت و گفت:
-جواب من را بده متوجه شدي؟
مينا متوجه شد هيچ شوخي در کار نيست بلکه مادر بزرگ کاملا جدي است
با صداي غمگيني گفت:
اونا تو يک تصادف وحشتناک با يک کاميون به رحمت خدا رفتند
-با جزئيات بگو,کجا ميرفتند؟
-شما که از من بهتر ميدونيد اونا جايي نميرفتند بلکه داشتند از مهماني آقاي شرواني بر ميگشتند که...
-آقاي شرواني را تا چه حد ميشناسي يا دربا ره اش ميدوني؟
-کلافه مادر بزرگ را نگاه کرد و گفت:
شما ايشون بهتر ميشناسيد اون شريک بابا بود
-خب؟!
-به خدا کلافه ام کرديد منظورتون از اين کارها چيه؟
-اگر بگم تصادف پدر و مادرت عمدي بوده چيکار ميکني؟
مينا مثل فنر از جا پريد گفت:
اين امکان نداره
-چرا دختر جون داره هر چيزي امکان داره
-ما بايد به پليس بگبم بايد پيگير بشم من ..من
-مدرک کافي ندارم
-به چشمان مادربزرگش نگاه کرد و گفت:
-چرا انقدر مطمئنيد اگر مدرک نداريد نبايد
-طلا با تحکم گفت:
بگير بشين و من اندرز نده
مينا روي مبل روبروي او جاي گرفت و منتظر ادامه ي صحبت شد
-شرواني پدر سوخته پشت قضيه س تحقيقان وسيعي کردم کاره خودشه مبلغ هنگفتي هم را از پدرت بالا کشيده فکر کرده من مثل کبک سرمو ميکنم زير برف کور خونده اون هنوز منو نشناخته....
-افکار آزار دهنده مينا از گفته هاي مادر بزرگ دور ميکرد آيا واقعا والدينش بر اثر يم تصادف عمدي جان باخته بودند يا اينها تمام ساخته ي ذهن مادربزگ است اما نه مادربزگ کاردان تر از اين حرفهاست هيچ گاه اشتباه نکرده خودش گفت تحقيقات وسيعي کرد لابد اين سه سال سخت درگير پيگري اين موضوع بوده
با صداي خشگمين طلا به خود آمد نگاهي از سر گنگي به او انداخت و گفت:
من پاک گيج شدم
-ميدونم خودم هم اولش باور نداشتم شرواني اين کار را انجام بده ولي من شناختم نسبت به اون بيشتره او مدتي هم در کارخانه با پدربزرگت شريک بود ولي بعد مرگ سيروس آنجا را فروخت و با پيشنهاد پدرت هم من و هم خودش را در بازرگاني که الان به شما ارث رسيده شريک کرد
-حالا بايد چيکار کنيم؟به پليس بگيم؟
-نه احمق گفتم که مدرکي ندارم ولي....
-ولي چي مادر بزرگ؟!
اگر کسي ميتوانست برايم مدرک جمع آوري کند عالي ميشد
-اين که کاري ندارد شما کلي آشنا داريد اصلا از همان شخصي که شما را در کشف اين موضوع کمک کرد کمک بخواهيد يا نه نه اصلا چرا غريبه من خودم حاضرم هر کاري انجام دهم
طلا چا نه اش را بر روي عصاي چوب گردوئيش گذارد و گفت:
هر کاري؟
-بله هر کاري..من حق پدر و مادرم را ميگيرم
-خوبه من يه پيشنهاد دارم
چشمان مينا از خوشحالي برقي زد و گفت:
عاليه من گوش ميکنم ودر دل با خود گفت:
مادر بزرگ هميشه فکرهاي نابي داشته پدر و مادر قول ميدهم انتقامتون نو بگيرم
اما با شنيدن صحبت مادر بزرگ تمام رمقش از بين رفت صداي طلا هنوز در گوشش زنگ ميخورد
-شرواني تو را ديده خيلي خوشش اومده ازت خواستگار کرده ميدونم سنش زياده ولي اين بهترين راهه
پس از مدتي توانش را جمع کرد و گفت:
شما ميفهميد داريد چي ميگيد؟من برم زن يه آدم پنج و چهار ساله بشم اون از پدر من هم بزرگتره نه به هيچ وجه مطمئنمه اگر اينکارو بکنم تن پدرم تو گور ميلرزمن خودم يه فکري ميکنم ميرم پيش پليس اين بهترين راهه
طلا با عصبانيا عصايش را بر زمين کوفت و گفت:
ازدواج رسمي نميکني يه مدت به عنوان محرم شده اش وارد خانه و زندگيش ميشي يعني تو حاضر نيستي اينکارو بکني حتي بخاطر پدر و مادرت؟
اشکهايش او را به زانو در آورد با بغض گفت:
اينکا مساوي با سياه شدنه آينده ي منه تقريبا ميشم يه مطلقه انوقت کي حاضره بياد خواستگاريم
-با اين ثروتي که تو داري مطمئنم فرداي روزي که از خانه ي شرواني برگردي خواستگارها سر و کلشون پيدا ميشه
از استدلال مار بزرگ عصبي شد و در همان حال گفت:
پس عشق چي ميشه تفاهم,محبت,علاقه,ازدواجي بخاطر ثروت باشه هيچ معنيه نميده نه من اينکارو نميکنم به هيج وجه
طلا ماسک بي تفاوتي به چهر ه اش زد و گفت:
-با مهناز غير مستقيم درباره ي اين مسئله صحبت کردم اون خيلي مشتاقه تا زن شرواني بشه عاقل تر از خواهرشه ميدونه امروز فردا که شرواني بميره ثروت کلاني بهش ميرسه
با خشمي غير قابل مهار گفت:
تو يک عفريته ي پيري چطور جرات ميکني با آينده ي من و خواهرم بازي کني من ميدونم اگر يکم بيشتر از اون پولاي بي انتهات خرج کني ميتوني به اندازه ي کافي مدرک جکع کني اما تو حاضري جون بدي و لي پول..
طلا بي محابا بلند شد و سيلي محکمي بر روي گونه ي مينا فرو نشاند دستنش به وضوح ميلرزيد ولي به هيج وجه نميخواست ضعف نشان دهد
مينا اشکهايش را از روي گونه زدود و گفت:
من اجازه همچين کاري رو بهت نميدم
براي مدتي نوه و مادربزرگ در چشمهاي يکديگر خيره شدند اما در نهايت طلا به حرف آمد و با صدايي که گويي از ته چاه بر ميخاست گفت:
به جاي تو مهناز اين فداکاري را براي پدر و مادرش ميکنه
صداي فرياد مينا در تمام ساختمان پيچيد
-نهههه
-رويش را از نوه برگرداند و گفت:
يا اينکارو ميکني با مهناز...
مينا حرف او را قطع کرد و گفت:
چه جور مدرکيه که بايد بخاطرش با آينده مون بازي بشه
-مدارکي دربار هي راننده ي کاميوني که به ماشين پدرت زد و در رفت و يم سري اسناد درباره ي اينکه شرواني به طور غير قانوني از ثروت پدرت استفاده ميکنه
-من بايد برم تو اون خونه و اين مدارکو بيارم حتما تو يک جاي امن نگهداري مشه باشه من اينکارو ميکنم ولي به عنوان همسر وارد اون خونه نميشم به عنوان يک دوست
طلا با عصبانيت گفت:
احمق نباش دختر,فکر ميکني آدم اجير نکردم تا وارد اون خونه بشه چرا همه ي اينهارو امتحان نکردم ولي بي فايده س اون گرگ پير خيلي زرنگتر از منه فکر ميکني وقتي خودتو به عنوان دوست وارد اون خونه کني تمام اسرارشو برات ميگه نه بلکه سعي ميکنه يه بلايي هم سرت بياره تا براي اون نقش باز نکني خيلي زرنگه خيلي
-خب فرض کنيم من به عنوان همسرش وارد اون خونه شدم شما فکر ميکنيد اون مياد به من که جزئي از ملکي ها هستم درباره ي آن مدارک اطلاعات بده
-نه
پس چي؟

--هوش تو هميشه منو حيرت زده ميکرد ولي اينبار از يک احمقم هم بدتري
-هنوز از شوک صحبتهاي شما خارج نشدم مادر بزرگ
روي کلمه ي مادر بزرگ مکث کوتاهي کرد ولي طلا اهمتي نداد و گفت:
-او خيلي مکاره شايد عشق تو بتونه کمي از دانايي اونو کاهش بده
-دختر با تمسخر گفت:
نکنه دارويي دارين که ميتونه يه آدم عاقلو تبديل به يک احمق کنه و نقشتون اينه که من اين دارو را به خورد بدبخت بدم
-چشمان طلا برقي از خوشحالي زد و گفت:
درسته اين همون هوشيه که من هميشه تحسينش ميکنم
-مينا با شنيدن حرف مادر بزرگ شوکه شد براي چند لحضه حتي پلک هم نيتوانست بزند ديگر رمقي برايش باقي نمانده بود تا جلوي اين پير زن از خود دفاع کن او باخته بود
-طلا نگاهي يه حال زار مينا انداخت و گفت:
انقدر ضعيف نباش دختر تو يک ملک زاده اي
مينا با آخرين توان باقيما نده اش گفت:
شما از من ميخواهيد شرواني را مسموم کنم
-يه مسمويت ساده س اين فرصتو بتو ميده که همه جاي اون قصر را سرک بکشي خدمتکاراش با پولي که من بهشون ميدم دهنشون واسه هميشه بسته ميمونه
-دو طرف سرش را با دستانش گرفت پاسخي نداشت که بدهد طلا فکر همه جا را کرده بود
پير زن با دقت تمام حرکات نو اش را زير نظر گرفت مطمئن بود که توانسته او را قانع کند با صداي پيروز مندي گفت:
-مينا قول ميدهمکه نذارم اون پير سگ نميتونه کوچکترين آسيبي به تو بزنه از همه لحاظ
-حتي شرفت پاکدامنيم
طلا آهسته تر گفت:
مطمئن باش تو همينطور سالم به آنجا ميروي و همنيطور سالم هم باز مي گردي به ياد داشته باش که او با پدر و مادرت چه کرده

پایان فصل دوم

زیاد گذاشتم که دیگه جیغ جیغ نکنید گوشام کر شد
-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *dorsa*, *GolDeN*, *sara, *vooroojak*, *~Faezeh~*, .ELHAM., .maryam., 2012, adobba, aili, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alikhademi, alonesachlie, Anahita.s, arezoogh, arezoue, arizona, Arrosha, aryana1366, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, chandiny, daneshmand, dj_bass, dokhtare khial, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, farnaz58, fatima983, gandomsa, gha3dak, ghazali_ gavazn, gheisareh, gherti, ghorbani, goleyakh117, golgh, hamid_mm, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, JonasRahimi, katy, khanoom-damaghoo, kimia, kimia_13662000, libra272, lilipoot33_68, M mehrane, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahsa.gh, mamalisooti, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minoo53, mnarsis, m_h_n, M_V_P, nasimepaeze, nazi2000, nedaj, negark, Niayesh- 74, nillooo, NILOUFAR, nilsa, nina86, ninio, nlp16001, novak, Number-One, P@rya, padideh_hs, paiez, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, reyhane_rb, saghar23, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, sara8, setareh29, shaayan, shadan30000, shakiba_2510, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, smahmodi, soshyans, spoorg, tama1011, TanNazZz, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, اسوده, افسانه_فرزانه, اهنگ, ایماز, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, زری, سیده, شورم, شکیبا.., شیوا, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, ملیساا, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, نی لو فر, نیلوفرگون, هستی74, ياابالفضل, ياسمن71, کریستال, یگانه
قدیمی ۲۱ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
Talking مینا | پروانه شیخلو


فصل سوم
با تابيدن اولين اشعه هاي نور خورشيد به اتاقش فهميد که صبح شوم زندگيش فرا رسيده با سستي از جاي برخاست نياز مبرم به يک دوش آب گرم داشت
طلا هم ديشب مانند نوه اش تا صبح پلک بر روي پلک نگذارده بود نگران بود ديشب که مينا با ماشين صحيح سالم به خانه باز گذشت براي چند لحضه آرزو کرده بود که اي کاش که مينا گريخته بود
ولي چند لحضه بعد از اين فکر خود سخت پشيمان شده بود زير لب با خود زمزمه کرد:من نميذارم کوچکترين آسيبي به مينا وارد شه من انتقام پسرم را ازو آشغال ميگيرم با اين فکرها خود را آرام ساخت و باز همان طلاي مقتدر هميشگي شد عادت نداشت صبح زود براي صبحانه حاضر شود ولي امروز با روزهاي ديگر فرق بزرگي داشت ...امرزو شرواني براي بردن مينا خواهد آمد اي کاش بتواند او را راضي کند که فقط به صيغه ي محرميت رضايت بدهد چشمانش را از شدت درماندگي بست و پس از چند نفس عميق از اتاق خود خارج شد
مينا با ميلي چاييش را بهم ميزد و به طلا که او را زير چشمي زير نظر داشت اهمتي نميداد مهناز از جو بوجود آمده خسته شد و گفت:چرا ماتم گرفتين؟مينا مثلا قراره عروس بشي ها من دوست داشتم به جاي تو باشم با اون ثروتي که اون پير مرد داره يه عمر آسو ده اي
بعد ريز خنديد و گفت:اگه بتوني سرش را زير آب بکني راحتر ميتوني به زندگيت ادامه بدهي مرگ موش عاليه نه؟
نگاهي بين مينا و مادر بزرگش رد و بدل شد عاقبت مادر بزرگ گفت:
مهناز مراقب حرف زدند باش ديگه تکرار نشه دختر جوان
-مهناز چشمانش را از روي بي حوصلگي بست و پاسخي نداد ولي طلا پيگيرانه پرسيد:
فهميدي چي گفتم بله يا نه؟
-بله مادر بزرگ
-عاليه و با اين حرف از سر ميز صبحانه بر خاست به دنبال او مينا بلند شد به سمت اتاقش راه افتاد با خود فکر کرد:
چه زود همه چي داره شروع ميشه خدايا کمکم کن
بعد از بي خوابي ديشب واقعا به اين خواب نياز داشت عقربه ها ساعت چهار را نشان ميدادند سراسيمه بلند شد و مشغول پوشيدن لباسش گشت با صداي در اتاق به خود و آمد مليحه بود
-خانم تشريف نميارين سالن مهمنانان منتظر شما هستند مينا در را به روي او گشود و گفت:
چرا بيدارم نکردين؟
-واسه ناهار خواستم بيدارتون کنم ولي مادربزرگتون اجازه نداد
-بسيار خب شرواني اومده تهاست؟
--نه تنها نيست يک پسر جوان هم همراهشه
مينا صندلهايش را به پا کرد و گفت:
خب من آماده ام چطوره؟
مليحه نگاهي تحسين بر انگيز به مينا انداخت و گفت:
احسنت احسنت به خلقت خدا
مينا لبخندي زد که موجب شد دو چال زيبا کنار گونه هايش نمايان شود
در سالن مهمانا ن مبلهاي سلنطتي را اشغال کرده بودند و بدون حرف در ديوار را مينگريستند مهناز بي حوصله روي ملب جا به جا شد و به مادر برگش که کنار دستش نشسته بود آهسته گفت:
پس چرا مينا نمياد برم دنبالش؟
طلا بدون اينکه نيم نگاهي به مهناز بيندازد گفت:
نه مليحه رفته دنبالش
-مهناز باز پپرسيد:
-مامان بزرگ اين پسر خوشتيب که همراهمه آقاي شرواني کيه؟
-طلا چيني به پيشنايش داد و گفت:
ساکت بنشين و انقدر سوال نپرس
مهناز با اعتراض گفت:
من که بچه نيستم اينطور با من حرف ميزنيد
-طلا فنجان چايش را از روي ميز برداشت و بدون توجه به مهناز رو به شرواني گفت:
اوضاع کار چطوره آقاي شرواني؟
-شرواني روي مبلش جا به جا شد و با لبخندي که دندانهاي زردش را به نمايش ميگذاشت گفت:
-خودتون بهتره ميدونيد اين روزا کالاي وارداتي زياد شده و مثل قبل مردم خريداره مرکبات وطني نيستند
در همين حين مينا با قدمهايي سست وارد سالن شد شرواني و پسر جواني که به همراهش بود به احترام مينا از جا برخاستند مينا روي مبل روبروي آنها نشست و با صداي بمي گفت:
لطفا بنشينيد
-شرواني همانطور که هيکل گوشتيش را روي مبل جا به جا ميکرد گفت:
احوال مينا خانوم؟
مينا لبخند زورکي زد و گفت:
ممنون خيلي خوش آمدين
شرواني خنده بلندي کرد و گفت:
به شما نمياد خجالتي باشين
مينا جوابي نداشت که بدهد به همين خاطر باز لبخند زد
پسري که کنار شرواني نشسته بود با لحني مودبانه گفت:
هر دختر خانومي بود الان خجالت ميکشيد
هيچ کس منظور او را درک نکرد ولي مينا که تازه متوجه او شده بود با نگاهي کنجکاوانه براندازش کرد
آن چشمان مشي جذابيت خاصي داشت مينا در او دقيقتر شد تا شايد شباهتي ميان او و شرواني بيايد ولي بي فايده بود
اين پسر هيچ شباهتي به شرواني نداشت
اينبار طلا به حرف آمد و گفت:
آقاي شرواني ايشون را به ما معرفي نکرديد
شرواني نگاهي به مهرداد انداخت و گفت:
جدا معرفي نکردم چقدر کم حواس شدم واقعا معذرت ميخواهم مهرداد وکيل مشاور و همراه منه مثل پسر نداشته ام برام عزيزه
مهرداد لبخندي زد و گفت:
آقاي شرواني به بنده لطف دارند
مهناز نگاهي پرسشگر به مهرداد انداخت و پرسيد:
ببخشيد آقا مهرداد شما متاهليد؟
طلا و مينا از اين پرسش مهناز به خشم آمدند و هر رو با نگاه هايي که عصبانيت در آن موج ميزد او را سرزنش کردند
مهرداد که سخت از اين سوال مهناز يکه خورده بود پس از مدتي گفت:
نه بنده مجردم
شرواني به صدا خنديد و گفت:
خانوم ملکي جوان آيا شخص خاصي را براي مهرداد در نظر داريد؟
-مهناز بي توجه به نگا هاي مادر بزرگ و خواهرش گفت:
بله اگه ايشون....
طلا حرف او را قطع کرد و با لحن پوزش گرانه اي گفت:
مهناز فقط شانزده سال داره هنوز مثل بچه ها رفتار ميکنه من معذرت ميخواهم
شرواني در جواب گفت:
ايرادي نداره جذابيت مهرداد هميشه برايش دردسر ساز شده حالا از اينها گذشته بهتره برويم سر اصل مطلب
رنگ از روي مينا پريد و سر به زير انداخت مشغول بازي با نگشتان دستش شد
طلا بي توجه به او گفت:
ما شرايطي داريم اميدوارم شما قبول کنيد
-هر چي باشه من قبول دارم
-طلا صدايش را صاف کرد و گفت:
به مدت يکماه با هم نامزد ميمانيد نميخوام فردا مينا پشيمان بشه از اينکه سريع و بدون فکر و شناخت با هم عقد کرديد
شرواني چهرده درهم کشيد و گفت:
من به شما قول ميدم مينا خانوم احساس پشيماني نکنه يکماه خيلي براي نامزديه طولانيه من ديگه مثل گذشته صبر و حوصله ندارم
طلا گفت:
پس نميخواهيد قبول کنيد؟
-نه البته که نه دخترهاي جوان زيادي آرزوي اينرا دارند که من نيم نگاهي به آنها بيندازم
طلا از خشم گر گرفت و لي سعي کرد خونسرد باشد بايد او را راضي ميکردتا آمد سخن بگويد مهرداد گفت:
ميبخشيد که دخالت ميکنم ولي جناب شرواني اين حق خانوم ملکيه که شما را در اين يکماه بيشتر بشناسه و هوش درايت ايشون را ميرسونه به عقيده ي من مينا خانوم ارزش صبر کردن را دارند نبايد عجولانه تصميم بگيريد
-مينا قلبش فرو ريخت چقدر از شنيدن پاسخ منفي شرواني خوشحال گشته بود ولي حالا اين پسر با سخنهاي تاثير گذارش همه چيز را بهم زده بود
شرواني تامل کوتاه مدتي کرد و عاقبت گفت:
باشه حرفي نيست حق با مهرداده مينا خانوم ارزش صبر کردن دارند
و با نگاهي حريص سر تا پاي مينا را برانداز کرد
مينا که از نگاه هاي شرواني به ستوه آمده بود با کلافگي مادر بزرگش را نگاه کرد
طلا لبخندي زد و گفت:
عاليه ممنون جناب شرواني
-خواهش ميکنم خانوم ملکي فقط بايد يک صيغه ي محرميت بين من و مينا خانوم خوانده شود تا هر دو راحت باشيم
تن مينا از شنيدن اين سخن لرزيد
نگاهي بين طلا و مينا رد و بدل گشت عاقبت طلا با لبخند عميقي گفت:
-بله حتما زمان مناسب را شما معين کنيد
-مينا بغضش را فرو خورد و سعي کرد خونسرد بماند آيا چاره اي ديگري هم داشت؟
شرواني نگاهي به مهرداد انداخت و گفت:
-فردا چطوره؟
طلا نفس عميقي کشيد و گفت:
عاليه
شرواني بپا خواست و در همان حال گفت:
فردا ساعت نه مهرداد را ميفرستم بياد دنبال مينا
مينا پس از رفتن ميهمانان خودش را در اتاق حبس کرده بود از شدت گريه تنش ميلرزيد آيا اينهمه فداکاري براي خواهرش لازم بود؟
طلا در بالکن اتاقش ايستاده بود گر چه آخرين روزهاي تابستان بود ولي هوا کمي سوز داشت سعي کرد با برهانات قانع کننده وجدانش را آرام سازد ولي هر بار به بن بست ميخورد غم مينا گريه ي مينا براي همچون تيري بود که به قلبش اصابت ميکرد ولي از طرفي از خون يگانه پسرش هم نميتوانست بگذرد

پایان فصل سوم


این بارم زیاد گذاشتم قدر منو بدونید
اینم تقدیم به هلی که هی گفت بذار
-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, .ELHAM., .maryam., 2012, adobba, aili, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alonesachlie, Anahita.s, arezoogh, arezoue, arizona, Arrosha, aryana1366, asalcheshmak, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, chandiny, daneshmand, dj_bass, dokhtare khial, dokhtare sahra, Donya-70, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, farnaz58, fary, fatima983, gandomsa, gha3dak, ghazali_ gavazn, gherti, ghorbani, gipsy_sepideh, Goleyas2, golgh, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, JonasRahimi, katy, khanoom-damaghoo, kiana_kia, kimia, kimia_13662000, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M mehrane, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahsa.gh, mamalisooti, mamorin, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minagoli, minoo53, mnarsis, m_h_n, M_V_P, nasimepaeze, nazi2000, nedaj, negark, Niayesh- 74, nillooo, NILOUFAR, nilsa, ninio, nlp16001, P@rya, padideh_hs, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, saghar23, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, sara8, setareh29, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, smahmodi, sogand.m, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, TanNazZz, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, Tifani Jon, tiger1978, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, YALDA STAR, yamiin, yasi_69, zahra.h, zanbagh, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, اسوده, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, روژان, زری, سیده, شکیبا.., عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, نازنین81, نیلوفرگون, هستی74, ياابالفضل, ياسمن71, کریستال, یگانه
قدیمی ۲۵ مرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
Talking مینا | پروانه شیخلو


فصل چهارم
فکرهای متعددی از ذهن دختر جوان میگذشت جرات اینرا نداشت که خودکشی کند جرات فرار را هم نداشت حتی نمیتوانست زیر قولش بزند بخاطر مهناز.....
ساعت هفت صبح بود ولی او چون مجسمه ای روبروی آینه نشسته بود و فکر میکرد میدانست در این ساعت هم منهاز خواب است و هم مادر بزرگ هیچ کس را نداشت تا او را همراهی کند عم جانکاهی سینه اش را فشرد اشکش را پاک کرد و برخاست تا آماده شود.
مهرداد پس از تاملی کوتاه زنگ خانه ی ملکی را فشرد بی معطلی مینا از خانه خارج شد گویی پشت در ایستاده بود
-سلام خانوم ملکی صبح بخیر
-مینا با اخم ولحنی تلخ گفت:
صبح شما هم بخیر
پسر در عقب را برای مینا باز کرد و او سوار شد
از آینه نگاهی به چهر هی دختر انداخت واقعا این دختر بیش از انادازه بود چشمهای مشکی درشت مزه های برگردان بینی قلمی با لبهای کوچک و سرخ با آنکه آرایش نداشت ولی باز هم زیبا بود
مینا که متوجه ی نگاه مهرداد شده بود با همان لحن تلخش گفت:
بهتره حواستون به رانندگیتون باشه جناب
مهردا خجالت زده نگاه از او بر گرفت و گفت:
-آقای شروان بی صبرانه منتظر شماست امیدوارم بعد از یکماه انتخاب درستی بکنید جناب شروانی کسی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت
-شما عادت دارید همیشه در همه مسائل اظهار نظر کنید
-ببخشید؟
بهتره به مسائلی که مربوط به شما نیست دخالت نکنید شما یک پادوی ساده هستید همین و بس
مهرداد از این سخن بر آشفت ولی خودش را کنترل کرد و گفت:
چشم سعی میکنم کمتر صحبت کنم
-عالیه
مینا از دیروز از این پسر متنفر شده بود اگر او دخالتینکرده بود و شروانی را راضی نمیکرد چه بسا الان او در رختخواب گرمش خوابیده بود
جلودی در محضر که رسیدند مینا منتظر ماند تا مهرداد در را برایش باز کند ولی مهرداد بی اعتنا به او پیاد شد و منتظر او را نگریست از روی خشم دندانهایش را بر روی هم سایید و زیر لب گفت:
که اینطور مهرداد خان بچرخ تا بچرخیم
پس از پیاده شدن مهرداد جلو افتاد و او به دنبالش وارد ساختمانی شیک شدند
-خانوم ملکی طبقه ی اوله با آسانسور بریم؟
-مینا بدون اینکه به او توجه کند شروع به بالا کردن از پله ها کرد در طبقه ی اول در یکی از اتاقها شروانی منتظر او بود با دیدن منیا گل از گلش شگفت و صدای پایینی گفت:
عشقم دیر اومدی
مینا از این لحن او جا خورد و چندش شد اما با زور لبخندی زد و گفت:
ترافیک بود
-مهرداد کجاست؟
تا مینا دهان باز کرد پاسخ دهد مهرداد از پشت سرش گفت:
امریه جناب شروانی؟
-همینجا منتظر باش تا برگردیم
مینا با صدایی لرزان پرسید :
نیازی به شاهد نیست؟
-نه عزیزیم یه عقد موقت یه ماهه شاهد نمیخواد که.. برای دفعه ی بعد شاهد لازم داریم
بعد از جاری شدن صیغه مینا دوست داشت بشنید گوشه ای و فقط گریه کند تک و تنها با این آدمهای غریبه اینجا چه میکرد آه اگر پدرش بود...
شروانی دست دراز کرد تا دستان ظریف مینا را در دست بگیرد ولی دختر دستش را عقب کشید وسرش را پایین انداخت شروانی خنده ای کرد و گفت:
بسیار خب مهرداد بریم یه رستوران خوب میخوام به عروسم بیشتر برسم پوست استخوانه
مینا با خود فکر کرد:
اگه پوست استخونم چرا پس اومدی خواستگاریم و بدبختم کردی؟؟؟
مهرداد در ماشین را برای آنها باز کرد اول مینا سوار شد و بعد از آن شروانی
در ماشین شروانی آنقدر گزافه گویی کرده بود که دختر به ستوه آمده بود وقتی ماشین جلوی یک رستوران ایستاد نفس عمیقی کشید
مهرداد به طرف آنها برگشت و گفت:
اینجا میان وعده های عالی داری
-میدونم چند باری اینجا اومدم خب پیاده شیم عسلم
مینا از لحن خطاب شروانی اصلا خوشش نمی آمد معذب میشد و احساس خجالت میکرد با صدای بمی گفت:
نمیدونم آقای شروانی
-شروانی اخمی کرد و گفت:
دیگه منو شروانی خطاب نکن بگو اسکندر
مینا نگاهی به مهرداد انداخت حس کرد چشمان مهرداد به او می خندد نا خود آگاه عصبانی شد و گفت:
بله اسکندر بهتره پیاده شیم و بی معطلی از ماشین پیاده شد


برید حالشو ببرید انقدر هم جیغغغغغغغغغ نکشید
-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, *sara, *vooroojak*, *~Faezeh~*, .ELHAM., .maryam., 2012, adobba, aili, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alonesachlie, Anahita.s, arezoogh, arezoue, arizona, aryana1366, asalcheshmak, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behnazhmz, CAT-WOMAN, chandiny, daneshmand, dj_bass, dokhtare sahra, Donya-70, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, fariba_hed, farnaz58, fary, fatima983, gandomsa, gha3dak, ghazali_ gavazn, gherti, ghorbani, Goleyas2, golgh, hamid_mm, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, katy, kiana_kia, kimia, kimia_13662000, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahsa.gh, mamalisooti, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, minoo53, mnarsis, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazi2000, naziila, nedaj, negark, Niayesh- 74, nillooo, NILOUFAR, nilsa, ninio, nlp16001, novak, P@rya, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, reyhane_rb, saabcd, saghar23, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, sara8, setareh29, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, shimaaaaa, silverstar, sirius, smahmodi, sogand.m, spoorg, tama1011, TanNazZz, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yamiin, yasi_69, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, آنوش, اسوده, اهنگ, باران 69, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, زری, سیده, سیلوانا, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, منجی, منيژه, مهستی, نازنین81, نیلوفرگون, ونسا, ياابالفضل, ياسمن71, کریستال, یگانه
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۸۹, ۰۶:۴۱ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
Talking مینا | پروانه شیخلو

اسکندر چانه اش را خاراند به مینا که بیرون از ماشین ایستاده بود نگاهی کرد و خطاب به مهرداد گفت:
به نظرت این دختر مشکلی نداره؟
-نمیدوم راستش انگار یه کم قاطی داره
-یعنی چی؟یه موقع بلایی سرم نیاره؟
مهرداد خنده اش را فروخورد و گفت:
-نه فکر نکنم بهتر پیاده بشید اون منتظره
-شروانی کمی تامل کرد و عاقبت گفت:
بهتر تو هم همراهم باشی
-اما....
شروانی نایستاد تا سخن مهرداد را بشنود و پیاده شد
پسر با اکراهی قابل آشکار کنار آنها قرار گرفت
مینا نگاهی به مهرداد انداخت و گفت:
لازمه اشون هم همراهمون باشه؟
شروانی-البته توی ماشین که تنها نمیتونه بشینه
و جلوتر از آنها راه افتاد تا چیزی برای خوردن سفارش دهد مهرداد به دنبال مینا راه افتاد
-مینا همانطور که روی صندلی مینشست گفت:
-پس همیشه به کنه چسبیدی به شروانی
مهرداد نفس عمیقی کشید و گفت:
-من چه هیزم تری به شما فروختم که انقدر با من بی ادبی میکنید
مینا-اگه بگم کلا از وجودت متنفرم چی؟
-نظر لطفتونه
مینا عصبی شد و رویش را از مهرداد برگرداند و به شروانی که به سمت انها میامد نگاه کرد
وفتی وارد اتاقش شد نفس راحتی کشید واقعا از شروانی و ان پادوی احمقش متنفر بود چگونه توانسته بود دو ساعت آنها را تحمل کرد باورش برای خودش هم مشکل بود از اینکه از امروز به بعد باید شروانی را تحمل کرد عصبی شد ولی گویی چاره ای نداشت بهتر بود هر چه زودتر مادربزرگ نقشه ی از قبل طرح شده را به او شرح دهد.
همین که گفتم:نه نه نه
طلا عصبی شد و رو به مینا گفت:
باید اینکارو بکنی و گرنه عقد دائمش میشی فقط یک هفته ی دیگه مونده بسته دست دست کردی
-آخه مادر بزرگ من که قاتل نیستم
-این قتل نیست اسمش یه مصمویت ساده س
-ولی جرمه
بسته مثل اینکه یاد رفته واسه محرم این پیرمرد خرفت شدی؟یا شایدم یهش دل بستی ؟؟
-نه اینطور نیست
-پس مشکلت چیه؟؟
-مهرداد
طلا ابرویش را به نشانه ی تعجب بالا داد و گفت:
-خب مهرداد چی؟
-انگاری از همه چی خبر داره مثل یه جاسوس مراقبه منه
-عجب!!
-باورتون نمیشه؟
-چرا چرا از اولشم به این پسر بدبین بودم
-میترسم از همه چی سر دربیاره
طلا متکفرانه مینا را نگریست و گفت:
-باید سرشو گرم کنیم
-چطور؟؟؟
-مهناز یه مدتیه خاطر خواه این مهرداد خان شده حرف زدنش فقط در رابطه با اونه
-اما مادر بزرگ....
-پسر خوبیه شروانی یه سری سند هم به نامش زده بنظرت کی بهتر از مهرداد میتونه خواهر بلند پرواز و خوش گذرونتو خوشبخت کنه؟
مینا حس عجیبی کرد حس حسادت قوی به مهرداد و مهناز چرا مادر بزرگ همیشه بهترینها را برای مهناز میخواست و بدترینها را برای او...بدجنس شده بود...از کی بد خواهرش را میخواست ؟؟آیا نشست برخاست با اسکندر موجب این تغیرات در او شده؟؟
طلا او را از دنیای خیال بیرون کشید و گفت:
به چی فکر میکنی؟
به مهرداد و مهناز
-نتیجه؟
راستش فقط خواستن مهناز شرط نیست مهرداد هم باید در نظر گرفت در ضمن اینکه بیشتر از یک هفته وقت نداریم
-همن فردا مهردادو به بهانه ای میکشونم اینجا مهناز سرشو گرم میکنه تو هم با شروانی تنها میمونی بهترین موقعیته
-فردا!!!!خیلی زوده
طلا بلند شد و با تحکم همیشگی گفت:
همین که گفتم دیگه بحث نکن

حالشو ببرید
-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, *sara, *vooroojak*, .ELHAM., .maryam., adobba, aili, Aji_TanNaZ, alonesachlie, Anahita.s, arezoogh, arezoue, arizona, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, AVESTA, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, CAT-WOMAN, dj_bass, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, fariba_hed, farnaz58, fary, fatima983, gandomsa, gha3dak, ghazali_ gavazn, gherti, ghorbani, Goleyas2, golgh, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey_x, Irani, khanoom-damaghoo, kiana_kia, kimia, kimia_13662000, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahsa.gh, mamalisooti, mamorin, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minoo53, Miss-Mani, mnarsis, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazanin17, nazgol, nazi2000, naziila, nedaj, negark, nillooo, NILOUFAR, nilsa, ninio, nlp16001, P@rya, padideh_hs, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, saghar23, saharmn, saharsahar, samaneh60, sang_e_saboor, setareh29, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, silverstar, sirius, smahmodi, Snow Dream, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, TanNazZz, tarane, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yamiin, yasi_69, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, آنوش, اسوده, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ترنم, خورشید خانم, روياي ابي, سیده, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, نیلوفرگون, ياابالفضل, ياسمن71, کریستال, یگانه
قدیمی ۲۹ مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۲۶ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
behiii319 آواتار ها
 
behiii319 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط barun نمایش پست ها
واقعا خسته نباشید ......... عجب حوصله ای
پست اضافی تو تاپیک تایپ کتاب بسی ممنوع است لطفا رعایت کنید..در صورت تکرار حسابتو می رسن اساسی...مرسی




Perfection is reached, not when there is no longer anything to add, but when there is no longer anything to take away.


"Antoine de Saint-Exupery "

*******

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

behiii319 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, -ALI-, .maryam., adobba, Anahita.s, arezoogh, arezoue, arzoo12, asalgole, avazkhamoosh, AVESTA, Aypinar, batul1s, dj_bass, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahem, Elen, elnaz89, farahi, farnaz58, ghazali_ gavazn, gherti, golgh, harimeshgh, helen888, Hella, honey_x, kiana_kia, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahda, mahsa.gh, mamalisooti, melijooon, Mina, minoo53, mnarsis, M_V_P, najma20, naziila, nedaj, NILOUFAR, ninio, nlp16001, P@rya, Parnam, patrin, peonyel, s.sh, saharmn, sang_e_saboor, shadan30000, shakiii, shide, shili, sirius, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yamiin, yasi_69, zahra.h, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ترنم, خورشید خانم, روياي ابي, سیده, شبنم, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مهستی, مهنا2, ياابالفضل, ياسمن71
قدیمی ۲۹ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض مینا | پروانه شیخلو

استرس تمام وجود مينا را فرا گرفته بود قرار بود اسکندر به همراه مهرداد به اينجا بيايند و بعد او شرواني را به بهانه اي از مهرداد دور کند و هر دو تنها

باشند نميدانست آيا موفق خواهد شد يانه.....
با صداي مهناز به خود آمد:
لباسم خوبه؟؟؟
-آره
-جدا؟؟؟!
-مهناز گفتم که آره قشنگه تنهام بذار
-ميدوني هميشه از ايم مدل لباسم ايراد ميگرفتي ولي الان ميگي قشنگه خب برام عجيب اومد
مينا دقيق تر به لباس مهناز نگاه کرد و سپس اخمهايش را درهم کشيد و گفت:
خجالت نميکشي ميخواهي يه همچين چيزي رو بپوشي؟؟؟عوضش کن
-ديدي!اصلا نبايد بادت مينداختم آبجي جونم اين لباس منو جذاب کرده مهرداد حتما عاشقم ميشه
-خجالت بکش تو بخاطر مهرداد حاضري اين لباس تنگ و احمقانه رو بپوشي چرا مگه قحطيه شوهر اومده؟؟
-قبول دارم لباس تنگمه به راحتي نميتونم نفس بکشم ولي در مورد سوالت بايد بگم بله قحطيه شوهر اومده اگه نيومده بود که تو به اين پيرمرد شوهر

نميکردي
مينا عصباني فرياد زد:
بسه مهناز چرا انقدر بي حيايي
-تو داري به من حسودي ميکني من مطمئنم آرزوت بود يه کسي مهرداد نصيبت بشه
-مضخرف نگو
-تو هميشه به من حسودي ميکردي ...يادته چون مامان و بابا من بيشتر از تو دوست داشتن هميشه سعي در بد جلوه دادن من ميکردي يادته؟؟
مينا دهنش از تعجب باز ماند اين افکار بچه گانه از کجا درون مغز مهناز شکل گرفته بود...؟
-ديدي باورت نميشه که من اي چيزا رو ميفهم و ميدونم الانم چون مادربزرگ منو بيشتر دوست داره حسادت ميکني
-تو شنازده سالته از تو بعيده اين حرفهارو بزني اينا مثل..حرفهاي بچه ها ميمونه
-نميخوام بحث کنم ولي اينو بدون مادربزرگ قول داده که کمک کنه تا به مهرداد برسم
و بي معطلي از اتاق بيرون رفت
مینا با خود زمزمه کرد:
چرا من باید جور مهنازو هم بکشم؟؟اصلا چرا باید اینکارو بکنم اونکه این فکرها را درباره ی من میکنه پس بخاطر چی؟پدر و مادرم
آهی کشید چاره ای نداشت
فصل پنجم
اشکهایی که روی صورتش روان بود را پاک کرد و با صدایی گرفته گفت:
من میترسم مادر بزرگ
-صد دفعه گفتم بازم میگم هیچ مشکلی پیش نمیاد
-ولی...
طلا با تشر گفت:
ولی اما نداره فقط کافیه این مایع را بریزی تو چایی یا قهوه اش یعد واسه بیسا و چهر ساعت بی هوش میشه برای باز کردن در گاو صندوق به اثر

انگشت شروانی احتیاج داری فکر نکنم کار سختی باشه بعدش همه چی تمومه
-اگه یکی یهو سر برسه چی؟
-مهرداد که پیشه منه وقتی هم رفتید اونجا به اون پیر مرد میگی دوست نداری کسی مزاحمتون بشه اونم به خدمتکارش همینو میگه دیگه مشکلی نست
-امیدوارم این کابوس هر چه زودتر تموم شه
-صبر داشته باش و تمرکز کن
با آمدن مهرداد و شروانی هر دو به سالن پذیرایی رفتند شروانی با دیدن مینا بی توجه به حضور بقیه گفت:
عزیزم محشر شدی
مینا خجالت کشید و سر به زیر انداخت
طلا به زحمت لبخندی به روی بی راند گفت:
خب شما میتونید برید مزاحمتون نمیشیم
مهناز بی پروا گفت:
من مواظب مهرداد هستم اسکند خان
مهرداد عرق روی پیشانیش را پاک کرد و گفت:
-لطف دارید و زیر چشمی به مینا نگاه کرد
مینا با دیدن مهرداد باز همان حس قبلی را پیدا کرد به همین خاطر رو به شروانی گفت:
بریم؟
-البته عزیزم
در طول راه مینا ساکت بود و شروانی سخنرانی میکرد و قربان صدقه ی مینا میرفت ولی دختر توجهی نداشت تمام حواسش پیش این بود که چگونه

شروانی را مسمم کند و آن مدارک را بردارد
-خب رسیدیم پیاده نمیشی خانومم؟
مینا با نگاهی گیج اطراف نگریست و گفت:
چقدر زود؟
مرد قهقه ای انداخت و گفت:
معلومه وقتی با منی اصلا گذشت زمان را حس نمیکنی
مینا از سر ناچاری لبخندی زد و گفت:
همینطوره و به همین خاطر دوست دارم امروز فقط من باشم و تو به خدمتکارات بگو مزاحممون نشن
شروانی نگاهی عاشقانه اش را روانه ی مینا کرد و گفت:
هر چی شما بگی برو داخل تا من بیام
با این صحبت مینا از پیرمردجدا شد و روانه ی خانه ی اتاق مجلل شروانی گشت از قصد به اینجا آمد چون مادربزرگ گفته بود گاو صندق در این اتاق قرار

دارد
تمام زوایای اتاق را از زیر نظر گذراند ولی گاو صندقی ندید با خودش حدس زد شاید داخل کمد دیواری باشد تا خواست در کمد را باز کند شرووانی سر

رسید
-اومدی اینجا عزیرم دنبالت میگشتم
-خواستم اتاق همسر آینده امو ببینم بد کردم
مینا در این مدت توانسته بود رگ خواب این مرد را پیدا کند
-نه عزیرم خب حالا نظرت چیه
-اوم عالیه مجلل و شیک میدونی ولی یه چیز کم داریم؟
-هر چی میخوایی بگو
-یه نوشیدنی
-الان خودم برات میارم
تا خواست از اتاق خارج شود مینا گفت:
میخوام حس کنم اینجا خونمه میشه من بیارم؟
شروانی لحضه ای تردید کرد ولی عاقبت گفت:
هر جور دوست داری تمام این خونه متعلق به توئه
مینا لبخند شیرینی زد و گفت:
زود بر میگردم و روانه آشپزخانه شد با ترس لرز مقداری آبمیوه در لیوانها ریخت وقتی میخواست سم را بریزد لحضه ای تردید کرد ولی مگر برای همین

اینجا نبود چه بسا اگر اینکارا نمیکرد شروانی با او کار دیگری میکرد
دو دلی را کنار گذاشت و با دستانی لرزان مقدار کمی از آن را داخل لیوان شروانی ریخت مدتی ایستاد تا به خودش مسلط شود سپس با پاهایی لرزان

به سو اتاق رفت
شروانی روی تخت دراز کشیده بود و سیگار میکشید بوی سیگار مشام مینا را آزرد و بی اختیار گفت:
چه خبره چه دودی راه انداختی
-معذرت میخوام گلم
-من دوست ندارم سیگار بکشی
-چشم
-چشمت بی بلا بفرما و لیوان مخصوص را جلوی شروانی گرفت


دوستان پست ندید خواهشا
نکته اول : من دارم چهار تا کتاب رو هم زمان تایپ میکنم سرم شلوغه درسم دارم
ولی باز به خاطر شماها دارم تایپ میکنم
پس انتظار زیاد از من نداشته باشید
نکته دوم : حالا من اینجا رو نمیگم ولی تو بعضی از رمانها( رمانهای خودم و خیلی از رمانهای دوستان دیگه) توی یه پستش 20 صفحه تایپ شده تشکرها به 3 تا 4 رسیده بازدیدا به آسمون رسیده یعنی یه تشکر کردن یه دکمه رو فشار دادن انقدر سخته؟؟
واقعا متاسف میشم من این چیزا رو میبینم
نکته سوم : ببخشید حالم خوش نبود ولی این نکته ها باید گفته میشد
تا پست بعدی فعلا
نماز و روزه هاتون هم قبول
-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, *sara, -Nasrin-, .ELHAM., .maryam., 2012, @parisa@, adobba, afsaneh67, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alonesachlie, Anahita.s, angelina, arezoogh, arezoue, arizona, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, AVESTA, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, bibi73, CAT-WOMAN, dj_bass, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, fariba_hed, FARNAZ.SAMPAD, farnaz58, fary, fatima983, fatima_000, gandomsa, ghazali_ gavazn, gherti, ghorbani, Goleyas2, golgh, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey-asal, honey_x, Irani, katy, khanoom-damaghoo, kimia, kimia_13662000, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.gh, mamalisooti, mamorin, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minoo53, mnarsis, mygod!, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazanin17, nazgol, nazi2000, naziila, nedaj, negark, nillooo, NILOUFAR, nilsa, ninio, nlp16001, novak, P@rya, padideh_hs, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, rasa, s.sh, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, serentipiti, setareh29, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, silverstar, sirius, smahmodi, Snow Dream, sogolhe, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yamiin, yasi_69, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, اتوسا, اسوده, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, روژان, زری, شیوا, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, مستانه85, منيژه, مهستی, مهنا2, نیلوفرگون, ياابالفضل, ياسمن71, گل یاس, یگانه
قدیمی ۱ شهريور ۱۳۸۹, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
Talking مینا | پروانه شیخلو

مرد لبخند تلخی زد و گفت:
احساس میکنم رنگ آبیموه ی من با مال تو فرق داره
رنگ مینا پرید و گفت:
نه بذار ببینم و با دقت آبمیوه را برسی کرد
-شروانی-مینا نمیخوایی تمومش کنی دستات داره میلرزه
-چیو تموم کنم بعد با حالت قهر آلود اضافه کرد:
انگار میخوایی مچمو باز کنی؟مگه کار اشتباهی کردم برات آبیموه آوردم
شروانی-من گفتم میخوام مج بگیرم؟کی همچین حرفی زدم؟
مینا که حسابی خود را باخته بود گفت:
-بسه اصلا من میرم خونه و با تعلل بلند شد
-چرا زدو قهر میکنی؟چرا همه چیو به خودت میگیری؟
-چون تو به من شک داری
شروانی نفس عمیقی کشید و گفت:
به من حق بده من یه چیزایی شنیدم که...اصلا ببینم تو منو دوست داری؟
-مینا آب دهانش را فرو داد گفت:
-البته که دارم
-جدا؟یعنی هر کاری بخوام برای من میکنی؟
چند لحضه ای تردید کرد نمیدانست منظور شروانی چیست ولی عاقبت گفت:
بله با کمال میل
-شروانی لیوان آبمیو های را که مینا به او داده بود به طرفش گرفت و گفت:
میخوام از این بخوری
چشمان دختر گرد شد و با صدای بلندی گفت:
چیکار کنم؟؟
-هیچی از این بخور و لیوان را تکان داد
مینا عقب عقب رفت و گفت:
نمیتونم
-چرا؟نکنه توش چیزی ریختی؟
-نه اینطور نیست
پس بخور
مینا لیوان را دو دلی از دست شروانی گرفت و گفت:
حالا الان میل ندارم
شروانی از ک.ره در رفت با فریاد گفت:
گفتم بخور
در یک حرکت ناگهانی مینا لیوان را به زمین اتاق که پوشیده از سرامیک آبی بود اناداخت و لیوان تکه تکه شد
--چی از جونم میخوایی ؟آره رنگ آبیمو ه ات فرق کرده بود چون توش سم ریختم چون میخواستم مسمومت کنم چون از تو متنفرم چون باعث بانی مرگ پدر و مادرم تویی بازم بگم یا کافیه؟
شروانی با لحن آرایم گفت:
پس حرفایی که شنیده بودم حقیقت داشت من احمق نمیخواستم باور کنم اه خدایا اگه من به تو یک دستی نمیزدم احتمالا الان.....عصبی از جای برخاست و گفت:
حیف حیف فردا باید برم ایتالیا و گرنه حساب تو مادربزرگ پیرتو میذاشتم کف دستتون میخواهید شروانی را مسموم کنید آره؟
مینا در یک گوشه ی اتاق کز کرده بود و به خود میلرزید
شروانی نگاهی پر از نفرت به انداخت و گفت:
بعد اینکه از سفر برگردم خدمتت میرسم از اتاق خارج شد و در را به روی مینا قفل نمود
نمیدانست چند ساعت است که به همان خالت مانده تمام عضلات بدنش درد میکرد با باز شدن در اتاق مهرداد را روبروی خود دید
-مینا خانوم حالتون خوبه؟
با فریاد جواب داد:
به تو ربطی نداره!اورد گفت:
بسه سرم داد کشیدی بسه تحقیر ما رو باش اومدیم جون کیو نجات بدیم
-آره اونم تو...دوست داری سر به تن من نباشه
-دقیقا بعد در حالی که لبخد میزد گفت:
تو خوب بلدی فکر آدمارو بخونیا نه؟
-مینا خشمگین روی برگرداند و لب به دندان گزید
-بسه الان لبت خون میاد بلند شو باید بریم تا سرو کله ی آدمای شروانی پیدا نشده
-من با تو بهشتم نمیاد
-انوقت ببخشید میشه بپرسم جهنم چطور؟
-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, *sara, -دایان-, .ELHAM., .maryam., 2012, adobba, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alonesachlie, angelina, arezoogh, arezoue, arizona, aroosak, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, aTara-Tara, atousa27, avazkhamoosh, AVESTA, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, brain storm, CAT-WOMAN, daneshmand, dj_bass, dokhtare sahra, Donya-70, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, fariba_hed, FARNAZ.SAMPAD, farnaz58, fary, fatima983, fatima_000, gandomsa, gha3dak, ghazale49, ghazali_ gavazn, gherti, ghorbani, Goleyas2, golgh, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey-asal, honey_x, Irani, katy, khanoom-damaghoo, kimia, kimia_13662000, lila90, lilipoot33_68, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahnazmom, mahsa.gh, mamalisooti, mamorin, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minoo53, m_h_n, M_V_P, nasimepaeze, nazanin17, nazgol, nazi2000, naziila, nedaj, negark, Niayesh- 74, nillooo, nilsa, ninio, nlp16001, novak, P@rya, padideh_hs, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, s.sh, saghar23, saharmn, saharsahar, samaneh60, sang_e_saboor, serentipiti, shadan30000, shakiii, sharmin.r, shide, shili, silverstar, sirius, smahmodi, sogolhe, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yamiin, yasi_69, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, آنوش, اسوده, اهنگ, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, روژان, زری, سیده, سیلوانا, عیدی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, منجی, منيژه, مهستی, مهنا2, نیلوفرگون, ياابالفضل, ياسمن71, پریسامیس, یگانه
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, شیخلو, مینا, پروانه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آمار کتابهای در جریان سایت samane7 تایپ کتاب 1033 امروز ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
سینوهه | ترجمه ذبیح الله منصوری | تایپ avazkhamoosh کتابهای کامل شده خارجی 51 ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ ۰۱:۴۷ بعد از ظهر
مینا | پروانه شیخلو | معرفی و نقد کتاب *dorsa* ایرانی 17 ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان