| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 1 | 7.69% |
| 15 تا 20 | | 8 | 61.54% |
| 20 تا 25 | | 2 | 15.38% |
| 25 تا 30 | | 1 | 7.69% |
| بالای 30 | | 1 | 7.69% |
| رأی دهندگان: 13. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۱
نوشته ها: 578
تشکرها: 6,143
تشکر شده 4,124 بار در 808 پست
کتاب مورد علاقه : آن نيمه ديگر... حالت من : | پست بسیار مفید : +24 امتیاز از خونه سروناز اینا خارج شدم و به این فکر کردم که کلاس من امروز ساعت چند شروع میشه یا اصلا من کلاس دارم یا نه؟ توی فکر های خودم غرق بودم که با صدای بوق ماشینی به خودم اومدم. سرمو برگردوندم و بهداد رو دیدم که بهم اشاره میکرد توی ماشینش بشینم. جلو رفتم ازش پرسیدم: _کاری باهام دارین؟ _بله بیا بشین تا بهت بگم _من کار دارم باید زود برم خ............. که حرفمو قطع کرد و با صدای تقریبا یلندی گفت: _کارت دارم و در جلو رو واسم باز کرد.منم سوار ماشینش شدم و با لحن طلبکارانه ای گفتم: _بفرمایید _تعریف کن _ببخشید چی رو باید تعریف کنم؟ _قضیه شهابو _فکر نمیکنم سروناز دوست داشته باشه که من واسه شما تعریف کنم این دفعه با صدای خیلی بلندی گفت: _من کاری به این ندارم که کی چیو دوست داره یا چی کیو دوست داره تعرف کن _خوب من نمیدونم که چجوری و از کجا این دوتا با هم دوست شدن. _عسل خانوم یه من دروغ نگو لطفا.خودم یک چیزایی میدونم .میخوام کاملشو بدونم.بگو ببینم این خواهر خنگ من این پسره ی جوجه فشن و از کجا پیدا کرده. با خودم گفتم بهداد حق داره بدونه بالاخره خواهرشه و از این جهت هم مطمئن بودم که بهداد سروناز رو کمک میکنه. واسه همین چشمامو بستم و به سه سال پیش برگشتم. و با صدایی که توش ناراحتی و اظطراب بود شروع کردم................. یادمه قضیه شهاب مال سه سال پیش بود.وقتی من و سروناز کلاس دوم دبیرستان بودیم. خونه هامون نزدیک هم بود و همیشه پیاده با هم میومدیم خونه.شهاب و دوستاشم توی یکی از دبیرستان های نزدیک خونه ی ما درس میخوندن. تقریبا هر روز میدیدمشون.نمیدونم بر حسب اتفاق بود یا اونا از عمد یک کاری میکردن که همیشه سر راه ما باشن. شایدم ما ناخودآگاه کاری میکردیم که سر راه اونا باشیم. کلاس دوم که اتفاقی نیفتاد ولی یادمه تابستونش سروناز میگفت:چقد دلم واسه اینکه اون پسرار و مسخره کنیم تنگ شده!! دوباره پاییز شد و مدرسه ها هم شروع شد. من شروع کردم به درس خوندن.سال دیگه اش کنکور داشتم. ولی سروناز از همون موقع رابطه اش رو با شهاب شروع کرد. بعضی وقتا به من میگفت که منم با دوست شهاب که اسمش حامد بود دوست بشم ولی من اصلا حوصله این کارارو نداشتم.فقط به این فکر میکردم که باید معماری قبول بشم. امتحان های سوم دبیرستان هم تموم شد. شروع تابستون همراه بود با شروع ناراحتی های سروناز. همیشه میگفت که دلش واسه شهاب تنگ میشه.همیشه ازم میخواست که به مامانش بگم خونه ماست ولی اون بره پیش شهاب. بعضی وقتا خودمم باهاش میرفتم.توی یکی از همون روزا یادمه با شهاب و دوستش رفتیم بیرون. چند روز بعد دوست شهاب بهم زنگ زد و گفت که شمارمو از سروناز گرفته و از من خوشش میاد. اولش ناراحت شدم که سروناز شماره منو بهش داده ولی بعدش به سروناز حسودیم شد. با خودم گفتم چرا اون دوست پسر داشته باشه من نداشته باشم؟ چرا اون با پسری که دوستش داره بره بیرون من نرم؟ چرا هر وقت ما با همیم اون فقط باید از شهاب تعریف کنه و من فقط نگاهش کنم؟ برای همین با دوست شهاب که اسم اصلیش رضا بود ولی میگفت منو آرش صدا کنین دوست شدم. پسر معمولی ای بود .هم از نظر مالی هم قیافه و هم اخلاق. تنها چیز خوشگلی که توی صورتش داشت چشمای سبزش بود که به دلیل اینکه بقیه اعضای صورتش یا خیلی گنده و یا خیلی بی ریخت بودن به چشم نمیومد. ولی بر خلاف شهاب پسر ساده ای بود. یادمه که یک بار بهم گفت: عسل اگه منو تو با هم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم رنگ چشاش سبز میشه یا آبی؟ که من از این حرفش خیلی ناراحت شدم و گفتم قرار نیست همچین اتفاقی بیفته با خودت خیال بافی نکن. اونم خیلی ناراحت شد و بعد یک مدت کوتاه با هم تموم کردیم هر وقت به اون وقتا فکر میکنم از خودم خجالت میکشم. بعد از قضیه رضا یا همون آرش،با چند تا پسر دیگه هم دوست شدم که فقط در حد اس ام اس و چند بار بیرون رفتم بیشتر نبود. ولی مشکل اساسی اینجا بود که من دیگه هیچ میلی به درس خوندن نداشتم. همیشه یا پای نت بودم یا اس ام اس میدادم یا میرفتم بیرون. مامانم هم هیچ وقت خونه نبود که کمکم بکنه یا حد اقل دعوام بکنه که دست از این کارا بردارم. امتحان های پایان ترم پیش دانشگاهیمو گند زدم. کنکورمو گند زدم. و بعد از این گندا به خودم اومدم. وقتی به خودم اومدم که دیر شده بود . بعد از نتایج کنکور به این فکر کردم که رابطه امو با سروناز تموم بکنم. ولی هر وقت میومد پیشم و میگفت که:<عسل شهاب با یک دختر دیگه هم به غیر از من دوسته>،دلم واسش میسوخت شهریور شروع شد و منم رشته کامپیوتر قبول شدم. غزل همیشه مسخره ام میکرد میگفت:من فکر میکردم که تو با این رتبه ات ریخت شناسی کتول آباد در بیای.شانس آوردی کامپیوتر آزاد قبول شدی حالا. سروناز که یک شهر دیگه یک رشته خیلی سطح پایین قبول و شد و نرفت. بعد از این جریان ها من آدم شدم. من به خودم اومدم ولی سروناز به کارای خودش ادامه داد. هر چی بهش گفتم ول کن شهابو به حرفم گوش نکرد. بهش گفتم شهاب به درد تو نمیخوره به حرفم گوش نداد. الانم که شهاب با حداقل ده تا دختر دوسته.سرونازم میدونه ولی فکر میکنه که شهاب با اون دخرا برای سرگرمی دوست شده و فقط خودشه که توی زندگیش براش پر رنگه. امیدوارم که منو مقصر ندونی. با کشیدن نفس عمیقی به حرفام خاتمه دادم. __________________________________________________ __________________ چه کس میگوید گرانیست اینجا؟ دوران ارزانیست....................... چه شرافت ارزان....................... تن عریان ارزان........................ و دروغ از همه ارزان تر.................... آبرو قیمت یک تکه نان. I know U never lovE the sOund of UR voice on taPe U nevEr wAnt to know how much U weiGht Ustill have to sQueeze intO UR jeans But U are perfect to ME برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید رمان من از زبون پسر: صف آرزوهایم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ShaDi-, ...nastaran..., ATISH68, et@yesh$, fateme...., girl1995, hirta, madad, Maman fariba, naara, nam.nam, nasrin44, niloofarlover, raaaad, raha19, ramanava, ramlin, Reza, sayeh779, setayesh1363, shagha27, shahzad, shamsa 51, shayesteh 96, Snow Dream, sعسلs, zeinab75, ~pArnYa~, ~Snowy G!rl~, تهمتن, مرجان بانو24*12, نگین فرجام, پرستو..., پونام, ♥ Meli Na ♥ |
| تبلیغات | |
| | |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۱
نوشته ها: 578
تشکرها: 6,143
تشکر شده 4,124 بار در 808 پست
کتاب مورد علاقه : آن نيمه ديگر... حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز با کشیدن نفس عمیقی به حرفام خاتمه دادم. سرمو برگردوندم و به بهدادی خیره شدم که در حال فکر کردن بود و معلوم بود که ناراحته. بعد از چند دقیقه گفت: _پس به من دروغ گفته _کی دروغ گفته؟ _شهــــاب _مگه بهتون چی گفته؟ _تقریبا سه هفته پیش که رسیدم ایران،سروناز بهم گفت که با یک پسری در ارتباطه و میخواد باهاش ازدواج بکنه.منم خیلی خوشحال شدم.فکر میکردم سروناز با یک پسر عاقل و خیلی خوب دوست شده باشه.به سروناز گفتم میخوام ببینمش.اونم شمارشو بهم داد. به شهاب زنگ زدمو گفتم که داداش سرونازم و میخوام ببینمت.اونم گفت باشه و با هم توی یک کافی شاپ قرار گذاشتیم. من زود تر از شهاب رسیدم و روی یکی از میزا نشستم.حدود پنج دقیقه منتظر موندم .بعدش یک پسری که 180 درجه با چیزی که من توی ذهنم از شهاب ساخته بودم فرق میکرد اومد و کنارم نشست. راستش اول فکر کردم یک نفر دیگه ست و اشتباه اومده رو صندلی رو به رویی من نشسته.ولی بعدش بهم گفت:داداش سروناز؟ من که جا خورده بودم گفتم:شما؟ اونم گفت :تو با کی قرار گذاشته بودی؟شهابم دیگه فکرشم نمیکردم سروناز بخواد با پسری ازدواج بکنه که از قیافش معلوم بود معتاده ولی با خودم گفتم بذار باهاش حرف بزنم شاید من اشتباه میکنم. بهش گفتم خواهر منو از کجا میشناسی؟ با لحن بدی جواب داد:از طریق صمیمی ترین دوستش. بهش گفتم واسه چی با سروناز دوستی؟ گفت من با خیلیا دوستم سرونازم روش. وقتی اون حرفو زد خیلی از دستش عصبانی شدم و بهش گفتم:خواهر من مثل دوست دخترای دیگه ت نیست. که اون گفت:خواهر تو هیچ فرقی با بقیه اشون نداره و پاشد رفت وقتی رسیدم خونه به سروناز گفتم که شهاب چی گفته ولی سروناز گفت تو دروغ میگی شهاب من اینجوری نیست و این حرفا. راستش تا الان فکر میکردم تو مقصری ولی بعد از اینکه حرفاتو شنیدم نظرم عوض شد.به هر حال یک معذرت خواهی بهت بدهکارم. _اشکال نداره منم اگه جای شما بودم همین فکرو میکردم . _به نظرت باید چیکار کنیم؟ _نمیدونم من خیلی با سروناز حرف زدم به نظرم خود سروناز باید یک چیز بدی از شهاب ببینه تا ولش کنه _من امروز با سروناز حرف میزنم ببینم چی میگه. به ساعت نگاه کردم.دو بود.ساعت چهار کلاس داشتم. _خوب دیگه منو برسونین خونه کلاس دارم. و ازشیشه ماشن به بیرون خیره شدم.اصلا اینجا رو نمیشناختم .احتمالا فقط رانندگی کرده بدون اینکه جای خاصی رو در در نظر داشته باشه. بعد از حدودا یک ربع به خونه رسیدم _مرسی خداحافظ _خواهش میکنم.ببخشید که وقتتو گرفتم. وبدون حرف دیگه ای از ماشینش خارج شدم. به سمت در خونمون راه افتادم. باز دوباره همون کلید زرافه ایم. حیاط خونمون ____________________________________________________________ درد من حسار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشاه خطور نکرده . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ShaDi-, ...nastaran..., ATISH68, barane khazan, et@yesh$, fateme...., girl1995, hirta, madad, Maman fariba, naara, nam.nam, nasrin44, niloofarlover, raaaad, raha19, ramanava, ramlin, Reza, setayesh1363, shagha27, shahzad, shamsa 51, shayesteh 96, Snow Dream, sعسلs, zeinab75, ~pArnYa~, ~Snowy G!rl~, مرجان بانو24*12, نگین فرجام, پرستو..., پونام, ♥ Meli Na ♥ |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۱
نوشته ها: 578
تشکرها: 6,143
تشکر شده 4,124 بار در 808 پست
کتاب مورد علاقه : آن نيمه ديگر... حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز به آشپزخونه رفتم و یک لیوان آب خوردم. گوشیمو از توی کیفم در آوردمو به غزل زنگ زدم.بعد از چند لحظه تماسم وصل شد و به جای صدای بوق همیشگی صدای آهنگ پیشواز عاشقونه ی غزل بلند شد. با خودم گفتم این محمد کار خودشو کرده از حرف خودم لبخندی زدم و بعدش صدای غزل توی گوشم پیچید. _بــــله؟ _سلام غزل کجایی؟ _با چند تا از دوستام برای ناهار بیرونم. _با کیا؟ _با دوستام دیگه _احتمالا آقا محمد پیشتون نیستن؟ _........................................... _غزل؟ _تو از کجا میدونی ؟ _دیگه دیگه منو دست کم گرفتی؟ _جون من بگو از کجا فهمیدی؟مامان بهت گفته؟ _نه دیگه از یک جایی فهمیدم. _حالا من اومدم خونه ولت نمیکنم. __________________________________________________ _______________________________خوب حالا فعلا خداحافظ _خدافظ با لبخند به سمت اتاقم رفتم. مانتو نخیمو با یک مانتو مشکی ساده عوض کردم شلوار ورزشیمو با یک شلوار مشکی کتون شالمو هم با مقنعه مشکیم و در آخر سوییشرت قرمزمو که غزل واسم خریده بودو هم روی مانتوم پوشیدم به صورت بی آرایشم توی آیینه نگاه کردم ترجیح میدادم وقتی میرفتم دانشگاه ساده باشم. برای همین به زدن یک زد آفتاب اکتفا کردم. از پله ها پایین اومدم و کلید زرافه ایمو برداشتم و طبق معمول بهش لبخند زدم. آل استار های قرمزمو هم پوشیدم . سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم. دستمو به سمت ضبط ماشینم بردم که یادم اومد بهداد فلششو بهم داده بود. سریع دستمو توی جیبم کردم و بعد از کمی گشتن فلش نقره ای بهدادو که بر خلاف اون شب سرد سرد بود و به ضبط ماشین زدم. بعد از رد کردن چند تا آهنگ،به همون موسیقی ای بی کلامی رسیدم که اون شب تو ماشین گذاشته بود. صداشو زیاد کردم و دوباره یاد رستوران مورد علاقه ی مامانم افتادم. بعد از حدود یک ربع به دانشگاه رسیدم. حیاط دانشگاه پشت دانشگاه بود. برای همین موقع وارد شدن به دانشگاه باید از سالن رد میشدیم تا به حیاط برسیم. به ساعت گوشیم نگاه کردم.سه و خورده ای بود. زود اومده بودم باید 1 ساعت صبر میکردم. به حیاط رسیدم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. به این فکر کردم که چجوری این یک ساعتو بگذرونم؟ نیم ساعت آخرشو که حتما فرناز و آذین میومدن. به گوشیم نگاه کردم و بعد از کمی گشتن توی گوشیم تصمیم گرفتم انگری بیردز بازی کنم. یکی از بچه های دانشگاهمون به اسم علیرضا واسم انگری بیردز رو ریخته بود. پسر خوبی بود همیشه میدیدمش.توی خط این بازی ها بود . در حال فکر کردن روی ضربه ای کی میخواستم بزنم بودم که با صدایی که فامیلمو صدا میزد سرمو بالا گرفتم. سروش بود.یک پسر چندش که همیشه توی کلاس روی من زوم میکرد. _خانوم افشار؟ _بله؟ _میتونم چند لحظه کنارتون بشینم؟ _نخیر _چرا اونوقت؟ _چون من اصلا خوشم نمیاد که شما کنار من بشینین بدون توجه به حرف من با فاصله کمی کنارم نشست و پای چپشو انداخت روی پای راستش. ناخودآگاه از جام بلند شدم که با صدای بلندی گفت: _میگم بشین کارت دارم بدون اینکه بشینم با حالت طلبکارانه ای پرسیدم: _میشه بگی چیکارم داری؟ دستشو توی موهاش کرد و نیشخند جواب داد: _میدونی چی کارت دارم خودتو به اون راه نزن _نخیر من نمیدونم و اصلا هم مایل به دونستنش نیستم و بدون هیچ حرف دیگه ای ازش دور شدم. کمی جلوتر علیرضا و چند تا از دوستاشو دیدم که همشون دور یک لپ تاپ جمع شده بودند و با هم میخندیدن. گوشیمو که توی دستم خیس شده بود رو درآوردم و به فرناز و آذین یک اس ام اس دادم که کجایین؟چرا نمیاین؟ وقتی علامت send رو روی گوشیم دیدم صدای علیرضا رو شنیدم که داشت با دوستاش حرف میزد. بهش نگاه کردم قدش معمولی بود چشماش مشکی بود پوستشم نه تیره بود نه سفید ولی قیافه شیطونی داشت که باعث میشد هر وقت ببینمش خندم بگیره. یک لحظه روشو برگردوند به طرف من و داد زد: _به به عسل خانوم ورژن جدید انگری بیردز ریختم نمیخوای؟ به علامت نه سرمو تکون دادم . با لرزش گوشیم نگاهش کردم که دیدم فرناز بهم اس ام اس داده که پاشو بیا توی کلاس. به ساعت گوشیم نکاه کردم سه و نیم بود. به سمت ساختمون دانشگاه راه افتادم و هنگاه رد شدن از همون نیمکتی که قبلا روش نشسته بودم سروش رو در حال سیگار کشیدن دیدم. چهرمو در هم کشیدم و وارد ساختمون شدم. طبقه ی اول بعدش طبقه ی دوم و بعدشم کلاسم. داخل کلاس شدم و به تعداد کمی از دخترا که توی کلاس بودن نگاه کردم. فرنازم آخر کلاس داشت چیزایی رو تو کلاسورش مینوشت. آن زمان که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش ویرایش توسط ~SariR~ : ۱۳ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۱۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | ...nastaran..., ATISH68, et@yesh$, fateme...., girl1995, hirta, madad, Maman fariba, naara, nam.nam, nasrin44, niloofarlover, raaaad, raha19, ramanava, ramlin, Reza, roz78, setayesh1363, shagha27, shahzad, shamsa 51, shayesteh 96, Snow Dream, sعسلs, zeinab75, ~pArnYa~, ~Snowy G!rl~, مرجان بانو24*12, نگین فرجام, پرستو..., ♥ Meli Na ♥ |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۱ محل سکونت : مشهد
نوشته ها: 293
تشکرها: 2,003
تشکر شده 1,767 بار در 377 پست
کتاب مورد علاقه : آن نیمه دیگر،پارلا حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز سلام دوستای گلم.. خوبین؟ اینم یک پست دیگه برا همه عزیزانی که رمانمون رو میخونن ************************************************** ************ رفتم روی صندلی کناری فرناز نشستم و به کلاسورش نگاه کردم _ سلام فرناز داری چی مینویسی؟ _ سلام هیچی _ آها معلومه . حالا آذین کجاست؟ _ نمیدونم الان میاد دیگه. _ تو ساعت چند اومدی؟ _پنج دقیقه پیش اینا بود فکر کنم.تو حیاطم اومدم. _ پس چرا من ندیدمت؟ _ چون این قدر با سروش گرم گرفته بودی که ندیدی. _ من؟ کی گفته؟ اون همیشه میچسبه به من. _ حالا چی کارت داشت؟ _ یعنی تو نمیدونی؟ _ نه از کجا باید بدونم؟ میخواستم جواب فرناز رو بدم که آذین وارد کلاس شد. و بعد از یک نگاه به کلاس اومد به طرف من و فرناز... _ سلام بچه ها _ سلام خوبی ؟ _ بد نیستم. _ آذین خانوم یک وقت من به این بزرگی رو نبینی آ آذین آروم خندید و گفت _ باشه فرناز خانوم حالا ریز بودی ندیدمت فرناز با ترش رویی ساختگی سرشو برگردوند و گفت _ عسل تورو خدا به این یک چیزی بگو منو اشتباه گرفته با تو لاغر مردنی من که اصلا به حرفاشون گوش نمیدادم و حواسم به سروش بود که وارد کلاس شده بود که نگاه خیره ام رو دید و سرشو برگردوند و بهم چشمک زد.. سرم رو برگردوندم یک لحظه خودمم نمیدونم چی شده که بود که با تاسف فقط نگاش میکردم فرناز با خنده گفت: _ ماشالاه بچم عاشق شد رفت. _ فرناز میکشمت این جا که نمیشه حالا بذار بعد. و اخم غلیظی کردم. _ خوب فرناز راست میگه دیگه اونطور که تو به سروش نگاه میکردی هر کی بود فکر میکرد میخوای بکشیش پوفی کردم _ اتفاقا دقیقا همین حسو دارم. کم کم بچه وارد کلاس شدن. بعد از مدتی هم استاد وارد کلاس شد. بعد از تموم شدن کلاس سوار ماشین شدم و دوباره آهنگ بی کلام مورد علاقه امو از توی فلش بهداد گذاشتم و به سمت خونه روندم شدیدا خوابم می اومد و هم گشنم بود. بعد از مدتی کوتاهی که صدای آهنگ به کلام پرش کرده بود،به خونه رسیدم و فلش و کندم و توی جیبم گذاشتم. به سمت اتاقم رفتم. بعد از تعویض لباسام به آشپز خونه رفتم تا برا خودم چیزی درست کنم دلم برا خدیجه تنگ شده بود یعنی کی می اومد؟ در کمال تعجب خدیجه رو دیدم که تو آشپزخونه بود. _ سلام عسل جون بالاخره اومدی گشنته مادر؟ برات غذا بکشم؟ _ سلام فکرشم نمیکردم الان اینجا باشین آره خیلی گشنمه قبل از کلاس هیچی نخورده بودم . _ منم میدونستم اگه کسی برات چیزی درست نکنه همینجوری گشنه میمونی شونه ای بالا انداختم و سر میز نشستم.تا خدیجه برام غذا بکشه. _ بیا اینم غذات زیر لب تشکری کردم و شروع کردم به خوردن.... بعد از خوردن فسنجون خوشمزه ای که خدیجه درست کرده بود از جام بلند شدم تا برم که بخوابم . روی تخت دراز کشیدم و به سروش فکر کردم . یعنی واقعا یک ذره عقل نداره که وقتی میگم من از تو بدم میاد دوباره اصرار میکنه سروش هم خوشگله هم پولدار ولی خب من ترجیح میدم با پسری باشم که یکم شعور داشته باشه .اگه اون به من میگه بیا با هم دوست شیم شاید به ده تا دختر دیگه هم همین حرف ها رو زده باشه...... با فکر کردن به این چیز ها به خواب عمیقی فرو رفتم. ************************************************** *********************************************** | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | ...nastaran..., ATISH68, et@yesh$, fateme...., girl1995, hirta, madad, Maman fariba, naara, nasrin44, niloofarlover, raaaad, raha19, ramlin, Reza, setayesh1363, shagha27, shahzad, shamsa 51, shayesteh 96, Snow Dream, zeinab75, ~pArnYa~, ~SariR~, مرجان بانو24*12, نگین فرجام, پرستو..., ♥ Mel i na ♥, ♥ Meli Na ♥ |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۱
نوشته ها: 578
تشکرها: 6,143
تشکر شده 4,124 بار در 808 پست
کتاب مورد علاقه : آن نيمه ديگر... حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز با سر و صدای غزل که اسممو پشت سر هم تکرار میکرد از خواب پریدم. _عسل عسل عسل عسل _زهر مار چیه؟خواب بودما _از کجا فهمیدی منو محمد میخوایم با هم ازدواج کنیم؟ با صدای خش داری که خبر از خواب بودنم میداد گفتم: _داشتی به مامان میگفتی منم شنیدم _یعنی باور کنم که مامان بهت چیزی نگفته؟ _آره بابا مامان انقد راز داره که به هیش کی نمیگه و پتومو روی سرم کشیدم و دوباره دراز کشیدم. داشت خوابم میبرد که با صدای زنگ گوشیم پتو رو کنار زدم و با خودم گفتم:مثل اینکه قراره یک اتفاقی بیفته که من خوابم نبره. به سمت گوشیم رفتم و با دیدم شماره ای که توی گوشیم ذخیره نبود گوشی رو جواب دادم: _بله؟ _سلام _سلام سروناز تو با گوشی کی زنگ زدی؟از خونتون زنگ بزن یکم به گوسفنده بخندیم. _با گوشی بهدادم این دومین باره دارم با گوشیه بهداد زنگ میزنم شمارشو سیو کن تا ناشناس نباشم _باشه _عسل تولدم شیش روز دیگه است. _مگه 8 روز دیگه نبود؟ _اون 8 روزی که گفتم حدسی بود الان اینی که دارم بهت میگم حتمی شده.نه روز تولدم و نه کادو یادت نره. _باشه بابا .من حوصله کادو ندارم به غزل میگم یک چیزی واست بخره. _تو فقط بخر اونش مهم نیست _باشه خدافظ _خدافظ چراغو روشن کردمو نگاهی به دور بز اتاقم انداختم. با حس کردن سرما، سویشرت قرمزمو روی تی شرتم پوشیدم و گوشیمو هم داخل جیبش گذاشتم. که دستم توی جیبم با چیز سردی برخورد کرد وقتی درش آوردم فلش نقره ای بهداد و دیدم که برق میزد. تصمیم گرفتم آهنگاشو برای خودم بریزم لپ تاپمو روشن کردمو فلششو بهش زدم. آنتی ویروسم فعال شد. تا جایی که جا داشت ویروس هاشو پاک کردمو بعدشم فولدر فلشو باز کردم تقریبا همه ی فلش پر بود.هر چی موسیقی داشت برای خودم ریختم و یکیشونم پخش کردم .تقریبا همه بی کلام بود. فولدر عکسها بهم چشمکی زد و یک لحظه حس فضولیم گل کرد. بازش کردم و فقط با دیدن چهار تا عکس نا امید شدم. یکیشونو باز کردم که منظره بود. بعدیو هم عکس مامان سروناز و خود سروناز بود بعدیش هم عکس خود بهداد بود که با یک کت و شلوار مشکی لبخند به لب عکس گرفته بود. موهاش و چشماش قهوه ای بود.دماغ و لباشم به اندازه بود.نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک. کلا قیافه ی معمولی ای داشت.ولی اصلا شبیه سروناز نبود . موهای سروناز فر ریز و تقریبا وزوزی بود.چشماش درشت بود و لب بالاش خیلی کوچولو بود.دماغشم تقریبا گنده بود ولی خیلی توی صورتش تاثیر نگذاشته بود. عکس بعدی هم یک عکس دسته جمعی بود احتمالا از دوستای بهداد.که معلوم بود خارج از کشور گرفته شده. چهار تا پسر و سه تا دختر. عکس هارو هم ریختم و لپ تاپمو بستم گذاشتم روی میز. به ساعت که تقریبا روی هشت و نیم بود نگاه کردم. به این فکر کردم که برای سروناز چی میتونم بخرم؟ باید به غزل واگذار میکردم.ولی اون احتمالا قبول نمیکرد. به گوشیم نگاهی کردم و با خودم گفتم:به بهداد بگم شاید بتونه کمکم بکنه. برای همین با آخرین شماره ای رو که باهام تماس گرفته بود اس ام اسی با این متن دادم: سلام من عسلم میشه بپرسم شما برای تولد سروناز چی میخواین بخرین؟ من همیشه توی انتخاب کادوی تولد مشکل داشتم. با چند لحظه توقف و کمی شک دستو روی کلمه ی ارسال گذاشتم و منتظر موندم. بعد از حدود دو ثانیه از اس ام اسی داشتم میدادم پشیمون شدمو میخواستم کلمه ی انصرافو فشار بدم که با این کلمه فقط به صفحه ی گوشیم خیره شدم __________________________________________________ __________ خدایا من در کلبه حقیرانه خود کسی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری...... من چون تویی دارم... و تو چون خودی نداری... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | ...nastaran..., ATISH68, et@yesh$, fateme...., girl1995, hirta, madad, Maman fariba, naara, nam.nam, nasrin44, niloofarlover, raaaad, raha19, ramlin, Reza, roz78, setayesh1363, shagha27, shahzad, shamsa 51, shayesteh 96, Snow Dream, sعسلs, zeinab75, ~pArnYa~, ~Snowy G!rl~, مرجان بانو24*12, نگین فرجام, پرستو..., ♥ Mel i na ♥, ♥ Meli Na ♥ |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۱
نوشته ها: 578
تشکرها: 6,143
تشکر شده 4,124 بار در 808 پست
کتاب مورد علاقه : آن نيمه ديگر... حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز با چند لحظه توقف و کمی شک دستو روی کلمه ی ارسال گذاشتم و منتظر موندم. بعد از حدود دو ثانیه از اس ام اسی داشتم میدادم پشیمون شدمو میخواستم کلمه ی انصرافو فشار بدم که با این کلمه فقط به صفحه ی گوشیم خیره شدم. ارسال شد... انگار اولین باری بود که داشتم اس ام اس میفرستادم. با خودم گفتم:نکنه بگه چه دختر فرصت طلبی که به من اس ام اس داده. اصلا با خودش نمیگه که این دختره چرا به من اس ام اس داده این همه آدم حتما فکر میکنه که من ازش خوشم اومده. از همه بدتر اینکه اونکه نمیدونه من شمارشو دارم.احتمالا میگه از تو گوشی سروناز کش رفته. واااااای من چرا قبل از اینکه یک کاری رو بکنم بهش فکر نمیکنم؟ گوشیمو روی میزم گذاشتم و به سمت پنجره اتاقم رفتم و بازش کردم ولی نمیتونستم از گوشیم دل بکنم . میخواستم برم پایین که بعد از دو قدم پشیمون شدم و دوباره برگشتم سر میز و گوشیمو برداشتم. اتاقم سرد شده بود .با اینکه سویشرت داشتم بازم سردم بود.ولی دستام عرق کرده بود. یک عرق سرد. روی تختم نشستم که با احساس باد سردی سیخ شدن موهای دستمو حس کردم. گوشیمو روی تختم رها کردم و در پنجره رو بستم. که با صدای ویبره کوتاهی به سمت تختم شیرجه زدم. نمیتونستم اس ام اسمو باز کنم دستام خیس شده بود و صفحه گوشیم کار نمیکرد. دستامو با پتوی بهم ریخته ی تختم پاک کردم و اس ام اس ی که از طرف شماره ی نا شناس برای گوشیم ولی آشنا برای خودمو باز کردم. سلام عسل اتفاقا منم مثل تو توی انتخاب کادو مشکل دارم تا حالا کادوی تولد نخریدم فکر کردم تو بتونی کمکم کنی(آیکون خنده) حالا شیش روز دیگه مونده یه روز بهت زنگ میزنم که با هم بریم براش یک چیزی بخریم. دست خیس از عرقمو روی صورت داغم گذاشتم و نفسمو با راحتی فوت کردم. با صدای آرومی گفتم:آخیش راحت شدم. با خودم فکر کردم جوابشو بدم یا نه؟یعنی باهاش برم که برای سروناز چیزی بخرم؟بذار یکم سنگین بازی در بیارم فکر نکنه که خودمو بهش میچسبونم. با این فکرا اس ام اسی با این متن نوشتم و واسش ارسال کردم. نه من خودم میرم مزاحم شما نمیشم فقط پرسیدم که ببینم توی انتخابش میتونین کمکم بکنین یا نه. ارسال و زدم. ولی این بار از کارم پشیمون نشدم. روی تختم دراز کشیدمو گوشیمو دستم گرفتم و دستمو هم توی جیب سویشرتم کردم. به سقف اتاق خیره شدم. ذهنم خالی از هر فکری بود. سیستم بدنم برگشته بود به حالت اولش دیگه نه دستم عرق کرده بود. نه حس داغی از درون و سردی از بیرون میکردم. که دوباره با لرزش گوشیم،سریع نشستم روی تختو دوباره اس ام اس اشو باز کردم. اگه با هم بریم بهتره ها بالاخره دوتامون تصمیم میگیریم ولی بازم هر جوری که خودت راحتی. به خودم برای فرستادن اون پیام دومی لعنت فرستادم. مثلا میخواستم بهش رو ندم و فکر نکنه منتظر فرصتم ولی حالا با کی برم خرید؟ هیچ جوابی پیدا نمیکردم که بدون گند کاری بتونه اس ام اسمو بپوشونه برای همین تصمیم گرفتم دیگه هیچ جوابی بهش ندم. باکس اس ام اس هامو یک دور نگاه کردم. چند تا اس ام اس از فرناز فال حافظ تبلیغات های متعدد که هر روز واسم میومد در آخرم اس ام اس های بهداد که حس میکردم بین اونای دیگه در حال درخشیدنه. برای همین همشونو پاک کردم به غیر از مال اون. دوباره دراز کشیدمو به ماجرای امروزم فکر کردم. روز خوبی بود.اولش هیجان انگیز بود. اصلا دلیل کارای من چی بود؟چرا از حالت طبیعی خارج شده بودم؟ خوب بهدادم مثل همه ی آدمای دیگه. خودم به خودم جواب دادم: چون که تو نمیخواستی که بهداد فکر کنه شمارشو یواشکی برداشتی شایدم نمیخواستی که اون فکر کنه ازش خوشت میاد و بهش اس ام اس دادی. مطمئنا همین طوریه. آخه اگه این جوری نباشه نمیتونه دلیل دیگه ای داشته باشه. با این فکرا سعی به راضی کردن خودم کردم. به گوشیم نگاهی انداختم به امید اینکه شاید اس ام اسی اومده باشه ولی من صدای لرزش گوشیمو نشنیده باشم . ولی طبق انتظارم هیچ پیغام جدیدی دریافت نکرده بودم. چشمم به ساعت گوشیم افتاد. تقریبا بیست دقیقه به ده بود. چقد زود گذشت. با شنیدن صدای خدیجه،از تختم پا شدم و به سمت پایین راه افتادم. _کی منو کار داره؟ _بیا شام بخور عسل _کیا هستن؟ _همه _بابامم هست؟ _آره _چه عجب و به سمت میز چهار نفره ی آشپزخونه راه افتادم. صدای بابام میومد که داشت برای خواهرم چیزی رو توضیح میداد. _ســـــــــــــــلام _سلام دختر خودم چطوری؟ _خوبم بابا تو کجایی که من نمیبینمت؟ _تو واقعا الان من و به این گندگی نمیبینی؟ _الان که نه بیشتر موافق نیستی. _کار دارم عسل.بزرگ میشی خودت میفهمی. با خودم فکر کردم من اگه بچه دار شدم کارمو کم تر میکنم. روی صندلی کنار مامان و بابام نشستم و مشغول شدم. بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم. تا چشمم به پنجره افتاد یاد گوشیم افتادم و دوباره به سمتش شیرجه زدم ولی این دفعه نا مطمئن تر از قبل. که با دیدن دو تا اس ام اس دستام شروع به عرق کردن و قلبم شروع به تپیدن کرد... خدایا از عشق امروز من چیزی برای فردا بگذار نگاهی یادی تصویری خاطره ای برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزگاری چقدر عاشق بودیم... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | ...nastaran..., alonegirl, ATISH68, et@yesh$, fateme...., girl1995, hirta, madad, Maman fariba, naara, nam.nam, nasrin44, niloofarlover, raaaad, raha19, Reza, setayesh1363, shagha27, shahzad, shamsa 51, shayesteh 96, Snow Dream, sعسلs, zeinab75, ~pArnYa~, ~Snowy G!rl~, مرجان بانو24*12, نگین فرجام, ♥ Mel i na ♥ |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۱
نوشته ها: 578
تشکرها: 6,143
تشکر شده 4,124 بار در 808 پست
کتاب مورد علاقه : آن نيمه ديگر... حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز سلام بچه ها... به نظرتون تا اینجای داستان به نظرتون چجوری بوده؟ کدوم قسمتا بد بوده و کدوم قسمتا خوب؟ چه پیشنهاد های دیگه ای دارین؟ خوشحال میشم اینا رو توی لینک نقد بهمون بگین؟ __________________________________________________ _______________ اولین اس ام اس و باز کردم. از فرناز بود...تقریبا نا امید شدم. بدون اینکه به متن اس ام اس فرناز نگاهی بکنم سراغ اس ام اس دیگه ام رفتم.از شماره ای که توی گوشیم ذخیره نشده بود بهداد بود. بازش کردم: عسل کارت دارم بهت زنگ بزنم خواب نیستی؟خیلی مهمه جون من جواب بده.راستی من سرونازم با گوشی بهداد اس دادم. با نا امیدی به گوشیم نگاه کردم. کاشکی بهداد بود...آخه من با کی برم برای سروناز چیزی بخرم؟ گوشیمو پرت کردم زیر تختم.حوصله نداشتم جواب سرونازو بدم. احتمالا کار مهمش این بود که با شهاب دعوا کرده...یا میخواد بره کتاب بخره منم باید باهاش برم...شایدم میخواست فردا برم خونشون تا برای تولد کمکش کنم. باید میخوابیدم چون فردا هم باید زود از خواب بیدار شم.ساعت هشت کلاس دارم. هر کاری که کردم خوابم نبرد. چشمامو یهم فشار دادم...پای خرسمو بقل کردم...تا صد شمردم...به امروزم فکر کردم...به تولد سروناز...... تقریبا تا کتفم دستمو بردم زیر تختم تا گوشیمو پیدا کنم.بعد از پیدا کردنش به باکس اس ام اس هام رفتمو و دنبال اونی گشتم که سروناز فرستاده بود. واسش فرستادم: زنگ بزن خواب نیستم. و گوشیمو انداختم توی جیب سویشرتم. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم. ماه کامل بود.خیلی ماه کاملو دوست داشتم. صدای ممتد لرزش گوشیم حواسمو پرت کرد. درش آوردمو و به شماره ی بهداد که حتما سروناز باهاش زنگ زده بود نگاه کردم. دکمه اتصالو زدم و و با گفتن بله تقریبا آرومی سکوت اتاقمو شکستم. _سلام کاری داشتی که گفتی بهت زنگ بزنم؟ _من ن ...نه _خوب پس چرا اس ام اس دادی که زنگ بزن؟ _چیزه با سروناز کار داشتم.آخه با گوشی شما بهم اس ام اس بود. _خوب جواب منو ندادیا.گفتم بالاخره میای بریم واسش کادو بخریم یا نه؟ _گفتم که نمیخوام مزاحمتون بشم. _مزاحم چیه بابا؟ازین تعارف ها خوشم نمیاد.انفاقا میتونیم همدیگه رو توی انتخاب کادو کمکم بکنیم. _خوب باشه پس.هر وقت خواستیم بریم بهم زنگ بزنین. _باشه.به سروناز نگی میخوایم با هم واسش کادو بخریما. _نه نمیگم.خداحافظ _خداحافظ همینجوری که گوشیم روی گوشیم بود اون قسمت از گوشی که تماسو قطع میکردو چند بار لمس کردم. نفس عمیقی کشیدمو دوباره به ماه خیره شدم. تو دلم از خدا تشکر کردم که حاضر نیستم تنها برم برای سروناز کادو بخرم چشمامو بستم و در همون لحظه صدای اذانو شنیدم که از مسجد نزدیک خونمون میومد. یاد حرف مامان سروناز افتادم که از خوبی های نماز برام گفته بود. نا خودآگاه آستینای سوییشرتمو بالا زدمو به سمت دستشویی راه افتادم. بعد از گرفتن وضو به اتاقم رفتمو و دنبال چادر رنگیم گشتم که وقتی یکم بچه تر بودم مامان بزرگم واسم خریده بود. پیداش کردم.یکم واسم کوتاه بود ولی اشکالی نداشت. جا نماز جشن تکلیفمو هم پیدا کردم و به مهر توش که معلوم بود استفاده نشده نگاه کردم. شروع کردم به نماز خوندن.معنی هاشو میفهمیدم.قبلا بهمون یاد داده بودن. وقتی به قسمت سلام نماز رسیدم حس خوبی بهم دست داد. اونجایی که میگفت سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا. با خودم گفتم آیا من خودمو باید جزء یکی از بندگان صالح خدا بدونم یا نه؟ جا نماز صورتی و گل گلی نه سالگیم و چادرمو هم جمع کردم و گذاشتم از همونجایی که برداشتم. خمیازه ای کشیدمو به سمت تختم شیرجه زدم. یک دور همه ی اس ام اس هامو نگاه کردم. فرنازم گفته بود که فردا کلاس تشکیل نمیشه.بهتر حوصله معلم چاق زبانمونو نداشتم. چشمامو بستم و بر خلاف تصورم در همون لحظه خوابم برد __________________________________________________ _____ در شگفتم که سلام آغاز دیدار است ولی در نماز پایان است. شاید این بدین معناست که پایان نماز،آغاز دیدار است.. نقد نقد نقد ویرایش توسط ~SariR~ : ۱۷ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۱۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۱ محل سکونت : مشهد
نوشته ها: 293
تشکرها: 2,003
تشکر شده 1,767 بار در 377 پست
کتاب مورد علاقه : آن نیمه دیگر،پارلا حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز سلام عزیزان من اومدم با یک پست ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ××××××× _ عسل بلند شو صدای بابا بود که داشت منو از خواب بیدار میکرد واقعا خوابم میومد شب هم دیر خوابیده بودم _ اه ولم کن بابا خوابم میاد _ بلند شو میخوایم دور هم صبحونه بخوریم امروز نرفتم سر کار _ حالا نمیشه الان بیدارم نکنی؟ _ غزل بدو آب رو بیار. با شنیدن این جمله سیخ نشستم سر جام و گفتم: _ بلند شدم نمیخواد آب بیاری. هر وقت بابا میخواست بیدارم کنه روم آب میریخت... یادمه یک بار حرفش رو جدی نگرفتم و یک پارچ آب سرد روم خالی شد... _ خوب بابا خوابم میاد. _ ساعت هشته مگه امروز کلاس نداری؟ _ نه کنسل شد. و دوباره روی تخت دراز کشیدم. _ تو آدم نمیشی غزل زود آب رو بیار... _ خوب بلند شدم دیگه ... با گفتن این حرف از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. _ زود بیا پایین میخوایم دور هم صبحونه بخوریم. باشه ای گفتم و توی آینه به خودم نگاه کردم قیافم خیلی ضایع شده بود. سریع دست و صورتم رو شستم و از دستشویی اومدم بیرون موهام رو بستم و به سمت آشپزخونه رفتم.. _ ســــــــلام بابا در جواب سلامم گفت _ به عسل خانوم بیا بشین اینجا و به صندلی کناری خودش اشاره کرد. مامان و غزل هم جواب سلامم رو با خوشرویی دادن نمیدونم چه اتفاقی افتاده اینا این قدر منو تحویل میگیرن. حتما برام نقشه ای چیزی کشیدن باید حواسم جمع باشه. نشستم رو صندلی کناری بابا و یک دور میز رو نگاه کردم و بهترین چیز رو انتخاب کردم کره و حلوا ارده... و شروع کردم به خوردن. که مامان شروع کرد به حرف زدن. _ عسل مگه امروز کلاس نداری؟ _ نه کنسل شد. و حرفم رو با یک خمیازه تموم کردم. _ دیشب ساعت چند خوابیدی؟ _ نمیدونم فکر کنم سه یا چهار بود با گفتم این حرف لقمه ای رو که درست کرده بودم رو توی دهنم گذاشتم که غزل پرسید: _ عسل تولد سروناز کیه؟ همونطور که لقمه رو میخوردم با دهن پر گفتم: _ چند روز دیگه تو هم میای؟ _ آره شاید بیام ولی نمیدونم کادو چی بگیرم. _ من که میخوام با یکی از دوستام برم واسش کادو بخریم. غزل شونه ای بالا انداخت و گفت _خوب بیا با هم بریم تا بهش هم زحمت ندی. _ نه خودش گفت زحمتی نیست حالا خجالت میکشم بگم تو هم بیا. _ پس ولش ... صبحونم که تموم شد از جام بلند شدم و که خدیجه اومد تو آشپزخونه. _ سلام خدیجه... _ سلام عسل جون صبحونه خوردی؟ _ آره ممنون و از آشپزخونه خارج شدم. نمیشد حالا امروز بریم کادو بخریم خسته شدم اینقدر تو خونه موندم رفتم تو اتاقم و یک نگاه به گوشیم انداختم یک میس کال ازشماره ناشناس که این دفعه واقعا ناشناس بود! گوشیم رو گذاشتم کنار حتما مزاحم بوده. رفتم سمت اتاق غزل تا ببینم کجا میخواد بره تا منم باهاش برم. در زدم و بدون اینکه منتظر جواب بمونم وارد اتاق شدم . غزل داشت با تلفن حرف میزد که وقتی اومدم تو اتاق گفت _ بدا بهت زنگ میزنم _ ...................................... _ باشه خداحافظ گوشی رو قطع کرد و رو به من گفت _ چته تو وقتی جواب نمیدم یعنی کار دارم _ فکر کردم نشنیدی حالا اینا رو ولش میخوای کجا بری امروز؟ _ هیچ جا برا چی میگی؟ _ حوصلم سر رفته میخوام برم بیرون _ خوب خودت برو من نمیتونم بیام _ باشه پس من رفتم _ باشه بـــــای دندون قروچه ای رفتم که غزل زد زیر خنده خوب این بای چیه اینا میگن حالا به من چه و شونه ای بالا انداختم و از اتاق اومدم بیرون تا برم و آماده شم حده اقل برم پارک یکم پیاده روی پوسیدم تو خونه. در کمدم رو باز کردم و شروع کردم به نگاه کردن لباس هام... بازم پست میذارم ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۱ محل سکونت : مشهد
نوشته ها: 293
تشکرها: 2,003
تشکر شده 1,767 بار در 377 پست
کتاب مورد علاقه : آن نیمه دیگر،پارلا حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز سلام سلام من دوباره اومدم اینم یک پست دیگه ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ××××××× سریع شال مشکیم و مانتو کرم ام رو با جین مشکی چسبونم رو در آوردم کیف پول مشکیم هم بر داشتم تا وقتی خواستم برگردم خونه چیزی ام واسه خودم بگیرم تقریبا از تیپم راضی بودم. سریع آماده شدم سویچ ماشین هم برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. مامانم رو صدا زدم و گفتم: _ مامان من رفتم قدم بزنم و بیام. _ باشه برو میخوای ماشین ببری؟ _ آره. میخوای نبرم؟ _ مگه نمیخوای بری پیاده روی؟ _ پیاده روی نمیشه بهش گفت میرم پارک. _ آها باشه فقط زود برگرد. _ چشم خداحافظ. _ به سلامت. سریع کفشام رو پوشیدم نمیخواستم تنها برم برا همین زنگ زدم تا فرناز هم بیاد صد در صد سروناز نمیتونست بیاد. دکمه اتصال رو زدم . بوق اول دوم........ بر نمیداشت. بیخیالش شدم آذین هم که حتما خواب بود پس سروناز بهترین مورد بود. زنگ زدم خونه سروناز اینا و به عکس گوسفند که نشون میاد دارم به سروناز زنگ میزنم نگاه کردم. سروناز هم برنمیداشت. زنگ زدم به گوشی بهداد که بعد از سه تا بوق صدای بهداد تو گوشم پیچید. _ الو _ الو سلام _ سلام عسل خانوم شمایید؟ _ بله ببخشید مزاحمتون شدم میشه گوشی رو بدین به سروناز؟ _ بله لطفا صبر کنین. _ ممنون. منتظر موندم تا گوشی رو بده به سروناز. بعد از چند دقیقه صدای دخترونه سروناز رو شنیدم. _ جانم؟ _ الو سلام _ سلام. عسل چیزی شده؟ _ مگه باید چیزی بشه که من زنگ بزنم به تو؟ _ خوب نه حالا چی کارم داری؟ _ میای پارک ..... _ نمیدونم. شاید بیام حالا کی؟ _ همین الان. _ خوب بذار به مامان بگم. _ باشه فقط زود تلفن رو قطع کردم. حالا تا بیاد این خبر بده دو سال طول میکشه. پوفی کردم و سوار ماشین شدم تمام مدت تو حیاط ایستاده بودم و داشتم حرف میزدم. باز آهنگ بی کلامی که منو یاد رستوران مورد علاقه مامان و حرف های بهداد مینداخت پخش شد و باز حرف های بهداد رو مخم رژه میرفت. به سمت خونه سروناز این حرکت کردم چون بی شک سروناز فهیمه جون رو راضی میکرد.که گوشیم زنگ خورد. _ الو _ سلام عسل مامان اجازه داد البته با کلی مکافات. _ باشه پس زود حاظر شو میام دنبالت.خداحافظ _ الان حاظر میشم فعلا خوشحال بودم که تنها نمیرفتم. بعد از چند دقیقه به خونه سروناز که شامل خونه بهداد و فهیمه جون هم میشد رسیدم. یک بوق زدم تا بیاد پایین. یاد این راننده سرویس ها افتادم یاد وقتی که مدرسه میرفتم و همیشه با سرویس... یادمه سروناز همیشه با فهمی جون میرفت و من با سرویس. یادش به خیر. دلم تنگ شده بود برا اون موقع ها اصلا فکرشم نمیکردم که یک روزی حسرت اون روزها رو بخورم. یعنی واقعا نوزده سال سن دارم! از فکر کردن به این چیز های مسخره خندم گرفت هنوز راه زیاد داشتم. با صدای ضربه زدن به شیشه سرم رو بلند کردم سروناز داشت با حرص نگام میکرد . خنده آرومی کردم و درو براش باز کردم . _ سلام مادمازل سروی. _ سلام بله دیگه ما اینیم. _ حالا بشین صورتت از حرص قرمز شده. _ داشتی به چی فکر میکردی این قدر تو فکر بودی؟ _ مهم نیست. حالا خوبی؟ بهتر شدی؟ _ بد نیستم به لطفه شما این آهنگتم عوض کن حالم به هم خورد. _ تو گوشات رو بگیر . دیگه چه خبر؟ _ خیلی پرو شدی عسل تازه خبر مهم داشتم بهت نمیگم. _ چه خبری؟ من تا اونجا طاقت نمیارم. _ خودت میفهمی بذار برسیم. _ سروی باهات شوخی ندارم چه خبری؟ _ راستش گفتم ما داریم میریم پارک، شهاب هم یکم حالش بهتر شده گفتم اونم بیاد! _ چـــــی؟؟؟ ××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ××××× شاید بازم بذارم ولی قول نمیدم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۱ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۱ محل سکونت : مشهد
نوشته ها: 293
تشکرها: 2,003
تشکر شده 1,767 بار در 377 پست
کتاب مورد علاقه : آن نیمه دیگر،پارلا حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز _ همین که شنیدی گفتم بیاد مخالفت هم نمیخواد برا من بکنی که دلم براش تنگ شده . _ یعنی چی سروناز من گفتم خودت بیای نه یکی دیگه هم برداری بیاری تازه داره میگه دلم تنگ شده. دلم تنگ شده رو با حالت مسخره ای گفتم واقعا جوش آورده بودم که سروناز ادامه داد _ تو عاشق نیستی نمیفهمی _ اگه عشق اینه نخواستیم عاشق شیم. _ درضمن دونفر نه یک نفر دوستشم باهاش اومده. _ من نمیخوام بیام یکی مارو با هم ببینه چی میگه ؟ _ مگه تو باید به حرف مردم کار داشته باشی؟ _ تو چه قدر پرو ای حالا به من میگه پرو من اینو کجای دلم جا بدم. اصلا این بحث رو ولش کن. _ بله دیگه من که میدونم تو نیما رو دوست داری! _ وای خدا سروناز بسه بس کن این حرف ها رو دیگه رسیدیم خیالت هم راحت شد الانم شهاب جونت رو میبینی ذوق مرگ میشی سروناز فقط سکوت کرده بود منم یک جا پارک کردم و پیاده شدیم که سروناز گفت: _ عسل یک لحظه گوشیت رو میدی زنگ بزنم شهاب بگم بیاد ؟؟ _ نه احمق نیست خودش میدونه باید کجا بیاد. _ خیلی بی ادبی. _ باشه من بی ادب فقط جلو این نیما فیلم بازی کن که من مثلا برا خودم دوست پسر دارم. باشه؟ _ مورد به این خوبی رو میخوای از دست بدی؟ واقعا که. _ خیلی مورد خوبی هستن این آقا نیما... با صدایی که اسم سروناز رو صدا میزد برگشتم طرف صدا که شهاب رو دیدم با دستی وبال گردنش. با سروناز رفتیم جلو که سروناز گفت: _ سلام وای شهاب دستت چی شده الهی بمیرم. _ نه عزیزم مشکلی نیست فقط شکسته که زود خوب میشه _ پس زود خوب شو جوجو وای خدا دلم میخواست سروناز رو بکشم آخه یکی نیست بگه دختره احمق پسره هیکلش انداره فیله اونوقت بهش میگی جوجو؟! سرمو انداختم پایین و به سروناز گفتم : _ بیا بریم دیگه. نیما که کنار شهاب ایستاده بود و خوب میتونستم سنگینی نگاهشو روی خودم حس کنم گفت: _ بله بفرمایید خانوم ها مقدم تر ان شروع کردیم به قدم زدن شهاب و سروناز با هم راه میرفتن نیما پشتشون من هم با فاصله زیادی از اون ها بودم که نیما سرعتشو کم کرد تا من بهش برسم منم سرعتمو خیلی کم تر کردم لجم گرفته بود از دستش و این بهترین راه بود ولی کم نیاورد و عقب عقب اومد بیخیالش شدم تا به من رسید. گلوشو صاف کرد و گفت :ببخشید عسل خانوم _ کاری دارین؟ _ راستش شما هیچ وقت به تماس های شماره ناشناس جواب نمیدین؟ منظورش رو نفهمیدم ولی گفتم: _ نه دلیلی نمیبینم که جواب بدم. _ خوب فکر کنم امروز یک شماره ناشناس بهتون زنگ زده باشه پس لطفا شمارش رو سیو کنین که از امروز میخواد باهاتون در ارتباط باشه. تازه موضوع و گرفتم. سروناز فقط اگه دستم بهت برسه هرطور شده باید خطم رو عوض میکردم.نگاه بدی به نیما کردم که خودش جوابمو فهمید. سریع به سروناز رسیدم که دست شهاب رو گرفته بود و داشت باهاش حرف میزد هنگ کرده بودم اومده بودم پیاده روی تا یکم سرحال شم حالا دارم دیوونه میشم تا سرحال..... _ سروناز بیا بریم خیلی کار داریم. و دستش رو کشیدم که اعتراض کرد: _ عسل چه خبره ته؟ _ میگم بیا بریم کار دارم _ خوب تو برو من میمونم خودم میرم خونه _ سروناز میگم بیا بریم. شهاب دخالت کرد و با لحن بدی گفت: تو برو من خودم سرونازو میرسونم. نمیدونم به خاطر چی بود.. نمیدونم فقط این حرف از دهنم پرید: _ تو احمق غلط میکنی با اون نیما که از تو احمق تره. سروناز که فکر کنم ترسیده بود سریع گفت: _ باشه عسل هرچی تو بگی حالا بیا بریم شهاب خداحافظ و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب شهاب باشه دستم رو کشید و به سمت ماشین حرکت کردیم.... لحظه آخر صورت عصبانی شهاب و چهره ی متعجب نیما رو دیدم. در رو باز کردم و سریع سوار شدم سروناز هم همینطور... رومو به سمت سرونازی کزدم که چهرش از ترس سفید شده بود. و با صدای بلندی شروع کردم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| صف آرزوهایم | کارگروهی کاربران نود و هشتیا | ~SariR~ | تایپ کتاب | 54 | ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ۰۹:۱۸ بعد از ظهر |
| پیش از تو... | کارگروهی کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب | shayesteh 96 | نوشته کاربران سایت | 16 | ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ۰۸:۰۳ بعد از ظهر |
| صف آرزوهایم... | کارگروهی کاربران نود و هشتیا | معرفی و نقد کتاب | sahar97 | نوشته کاربران سایت | 148 | ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ۱۰:۲۲ بعد از ظهر |
| کارگروهی در ایران !!! | raha_sweet | مطالب جالب و خواندنی | 9 | ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۲۶ قبل از ظهر |
| گوش کن به صدای باران .. | کارگروهی | deragun | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 56 | ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ ۱۰:۳۸ بعد از ظهر |