بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 

سحاب نیوز

قارچ توربو نیوز

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 1 7.69%
15 تا 20 8 61.54%
20 تا 25 2 15.38%
25 تا 30 1 7.69%
بالای 30 1 7.69%
رأی دهندگان: 13. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱ مهر ۱۳۹۱, ۰۷:۴۶ بعد از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض پیش از تو...

سلام عرض شود
دوستان انگاری از روند داستان خوشتون نیومده بابا اون تایپک نقد ما تار عنکبوت بست
بیاید مشکلات مارو برطرف کنید نصیحتمون کنید
بگید از عکس شخصیاتا خوشتون میاد یا نه؟! اخه یعنی هیچ نظری درباره داستان ما ندارید
نمیشه که بیاید دیگه دل ما فقط با او+ و تشکر شاد میشه
خیلیییییییی خیلییییی دوستون دارم فقط به عشق شماها مینویسیم
************************************************** ********
-ماااااااااامااااان؟!
-سلام تو کی اومدی
همین جوری داشتم با تعجب زیاد فقط نگاش میکردم
-عسل؟!
-مامان خودتی
-نه خالته دختر بروو لباساتو درار بیا کمکم
-باشه
باهمون تعجب زیاد رفتم سمت
چقدر خسته بودم سرمم درد میکرد اصلا هم حوصله ندارم برم با سروناز خرید اونم با اون داداش برج زهرمارش
-عسل بیا مامان کارت داره
-باشه اومدم
از اتاقم اومدم بیرون از پله ها اومدم پایین رفتم آشپزخونه غزلم اونجا بود
-بفرمایید با من عمری داشتید
-عمر که چه عرض کنم باید برید خرید عزیزم
-خرید واسه چی؟؟!!!
-واسه شب شام مهمون داریم
-مهمون؟! من خونه نیستم
غزل-منم خونه نیستم
-اونا ساعت 8میان شما باید ساعت 6خونه باشید دیر نباید بیاید
مامان من حالش خوبه موقعه هایی که دوست داشتیم بهمون گیر بده بگه نرو بیرون یا نمیزارم بری بیرون هیچی نمی گفت
الان داره میگه شماها باید کی خونه باشید
من واقعا نمی دونم این واقعا مامان منه؟!
-مامان شما چش شودی یک دفعه این طوری شدی عزیزم من فعلا تو بهتم مامانییی
-شما نمی خواد با این کارا کار داشته باشید پاشوو برووو خرید ایی که بهت میدم بروو بخر بعدش هرجا دلت خواست برووو
-باشه پس من برم حاضر شم شما لیستتو اماده کن
این موقعه ها داداش به درد میخوره هااا اخه سامان برادر من جا قطعی بود رفتی اون سر دنیا برگرد دیگه
**************************
یه پست دیگه هم شب میزارم




لینک رمان من
خانم نخ، آقای سوزن؟!shayesteh96


عــشـق و خــیالshayesteh96

دانلود

shayesteh 96 هم اکنون آنلاین است.  

تبلیغات

64 محصول

قدیمی ۲ مهر ۱۳۹۱, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
~Snowy G!rl~ آواتار ها
 
~Snowy G!rl~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

با غرغر به سمت اتاقم رفتم و دوباره لباسام رو تنم کردم. سوویچ ماشین هم برداشتم .
وقتی از اتاق اومدم بیرون مامان رو دیدم که به طرفم اومد و یک لیست بلند بالا داد دستم و گفت: بیا اینم لیست و اینم کارتم رمزشم تاریخ تولد برعکسمه.
_ فقط ببخشید خیلی زیاد نیست؟
_نه حالا زود برو
_ باشه خداحافظـــــــــ
_ به سلامت
سریع سوار ماشین شدم طبق معمول ضبط رو روشن کردم و آهنگ بی کلام مورد علاقه امو گذاشتم
راه افتادم بعد از یک ربع کنار یک سوپر مارکت بزرگ پارک کردم و پیاده شدم.
یک نگاه به لیست انداختم و داخل شدم.
سوپر نسبتا شلوغ بود بعد از برداشتن خریدای مامان چندتا شکلات تلخ هم برای خودم برداشتم و همه رو حساب کردم.شاگرد سوپر کمکم کرد که خریدا رو ببرم توی ماشین.
در صندوق عقبو باز کردمو و همه خریدا رو گذاشتم اون تو و درشو بستم.
بعد سوار ماشین شدم و راه افتادم.
با روشن شدن ماشین دوباره صدای آهنگم سکوت داخل ماشینو شکست.
در حال رانندگی به این فکر میکردم که امروز چه لباسی بخرم یا اصلا نخرم .
تو همین فکرا بودم که صدای ویبره گوشیم بلند شد.
بعد از نگاه کردن به صفحه اش و دیدن شماره ناشناس دکمه اتصال زدم.
_الو.سلام
_سلام
_سروناز تویی؟
_آره تو ماشینی؟
_اوهوم.کاری داشتی؟
_اره زنگ زدم که بگم ساعت هفت حتما حاضر باشی که ما هم همون موقع بیایم دنبالت.
_سروناز میدونی چیه؟امروز مهمان داریم واسه همین.
نذاشت جملمو کامل کنم و با صدای خیلی بلندی داد زد.
_زهر مار و مهمون داریم.وقتی بهم قول میدی باید بهش عمل کنی فهمیدی؟
_باشه حالا من به مامانم بگم ببینم چی میگه.
_مهمونتون کی هست حالا؟
_نمیدونم فکر کنم از دوستای خود مامانمه.
_خوب حالا دوستای مامانت خیلی مهم نیستن.تو نمیخواد حتما تو خونه باشی.پس من ساعت هفت منتظرتم.
_باشه.راستی سروناز با گوشی کی زنگ زدی؟شماره ناشناسه.
_با گوشی بهداد آخه خودم که گوشی ندارم نامرد ازم گرفته.
_دیگه نمیخوای گوشی جور کنی؟
_چرا اتفاقا به یک نفر سپردم.
_هنوز آدم نشدی؟
_دوباره نصیحتات شروع شد نه؟
_نه ولی.....ساعت هفت منتظرتونم.فعلا خداحافظ.
_خداحافظ



☆رمان هایی که پیشنهاد میکنم بخونید☆




ویرایش توسط ~Snowy G!rl~ : ۲۲ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
~Snowy G!rl~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۳ مهر ۱۳۹۱, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~SariR~ آواتار ها
 
~SariR~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها


ببخشید که این پست کمه.آخه من الان کلاس دارم و باید برم وگرنه بیشترش میکردم ولی احتمالا بعد از کلاس یک پست دیگه هم بذارم.


************************************************** ****************


ماشینو بردم تو و غزل و صدا کردم که بیاد کمکم کنه.بعد از بردن خریدا تو خونه،به اتاقم رفتم و در حال عوض کردن لباسام بودم که غزل اومد تو اتاقم.


_عسل امروز کجا داری میری؟


شالمو پرت کردم تو تخت..............


_با سروناز و داداشش میرم خرید.


دکمه های مانتومو باز کردم..........


_حالا چرا با داداشش؟


_آخه سروناز نمیتونه بیشتر از ساعت نه بیرون از خونه باشه.


جورابامو از پام دراوردم................


_خوب من میخوام با چند تا از همکلاسی هام برم بیرون تو نمیتونی بمونی خونه به مامان کمک کنی؟


_نه آخه بهش قول دادم.


کش موهامو باز کردم.............


_خوب پس ما چیکا کنیم؟


_ما نمیدونستیم که مهمون داریم پس خود مامان باید همه ی کارارو بکنه دیگه.


به کشم نگاه کردم ببینم که آیا موهام ریخته یا نه؟


_من الان میرم به مامان میگم ببینم چی میگه.


_باشه.راستی میتونی بهم کمک کنی تو انتخاب لباس برای تولد سروی؟


_مگه نمیخوای بخری؟


_فکر نکنم فقط سروناز و همراهی میکنم.


رفتم جلوی دراور و به خودم تو آیینه خیره شدم.


_باشه حالا الان که زوده.


به چهره بدون آرایشم توی آیینه نگاه کردم.


_به نظرت آرایشم بکنم یا نه؟


_نمیدونم.من رفتم به مامان بگم .


و صدای بسته شدن در.


به عقربه های ساعت که انگار با هم در حال رقابت هستن نگاه کردم


ساعت یک بعد از ظهر و نشون میداد.


از اتاقم اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه راه افتادم و صدای غزلو شنیدم که داشت چیزهای مبهمی میگفت.


کم کم صداش واسم واضح شد.ولی چون مامانم خیلی آروم حرف میزد فقط یک زمزمه آروم از صداشو میشنیدم.


_نه عسل میخواد با سروناز بره بیرون.


_........................



_به خودش بگو مثل اینکه به دوستش قول داده.


_........................


_میخوای عسلو ببینه؟واسه چی؟


_........................


_مامان ول کن این کارارو.


_........................


_من میخوام با محمد برم بیرون.


_........................


_باشه من الان میرم بهش میگم.


سریع خودمو به اتاقم رسوندم و رفتم تو فکر.


محمد.محمد کیه دیگه؟نکنه اون همکلاسی غزل؟یعنی بینشون چیزی هست؟مامان واسه چی میخواد منو به دوستش نشون بده؟مامان چه کاریو ول کنه؟

تو این فکرا بودم که با صدای غزل سرمو بالا گرفتم.



I know U never lovE the sOund of UR voice on taPe
U nevEr wAnt to know how much U weiGht
Ustill have to sQueeze intO UR jeans
But U are perfect to ME

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


رمان من از زبون پسر:
صف آرزوهایم


ویرایش توسط ~SariR~ : ۶ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۱۰ بعد از ظهر
~SariR~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۴:۰۲ بعد از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~SariR~ آواتار ها
 
~SariR~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

­تو این فکرا بودم که با صدای غزل سرمو بالا گرفتم.


_مامان گفت خودت بری باهاش صحبت کنی.


و از کنارش رد شدم و خودمو به آشپزخانه رسوندم.مامانمو در حال درست کردن سالاد در حالی که داشت آهنگی رو زیر لب زمزمه میکرد دیدم.


_مامان


_بله؟


_من امروز نیستما.


_چاقوشو گذاشت توی سینک و روشو بهم کرد.


_اگه کارت مهمه برو ولی اگه میتونی بمون آخه یکی از دوستام عکستو دیده میخواد خودتم ببینه.


_اونوقت به چه دلیل؟


_نمیدونم.ولی قبل ازینکه بخواد ببینتت ازم پرسید ازدواج کردی یا نه؟


و با پوزخندی سالادو داخل ظرف دیگه ای ریخت و سس رو هم قاطیش کرد.


به سمت ظرف سالاد رفتم و یک تکه کاهو که روشو سس پوشونده بود و خوردمو از مامانم پرسیدم:


_کی ناهار آماده میشه؟


_آمادست.این ظرف هارو ببر.


انگشتی رو که باهاش کاهو رو خورده بودمو لیس زدمو ظرف ها رو روی میز گذاشتم.


_برو غزل رو صدا بزن.


با تکون سرم به مامانم فهموندم که الان میرم و بعد از برداشتن یک تکه کاهو دیگه به اتاق غزل رفتم.


بر خلاف غزل که سرشو میندازه و میاد تو اتاق،اول در زدم و بعد وارد شدم.


غزل با لبخند پهنی در حال کار کردن با گوشیش بود.


_غزل مامان گفت بیای ناهار بخوری.


بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:


_باشه برو الان میام.


منم شونه هامو با بی تفاوتی بالا انداختمو گفتم:


_باشه میرو زودی بیا.


روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری آشپزخانه، که میز کوچیک و چهار نفره ای بود برای وقتایی که فقط خودمون میخوایم ناهار بخوریم،نشستم و شروع به خوردن کبابی کردم که مامانم درست کرده بود.بعد از چند دقیقه مامانم هم روی صندلی نشست و مشغول شد.


در حال فکر کردن به ابن بودم که تکه های کبابمو همزمان با برنجم تموم کنم و مغزم به غیر از این مورد خالی خالی بود.


که شنیدن اسمم توسط مامانم رشته افکارمو پاره کرد.


_عسل مگه غزلو صدا نکردی؟


با دهن پر جواب دادم:


_چرا


_داشت چیکار میکرد؟


_فکر کنم داشت اس ام اس میداد.


مامانم با خنده گفت:


_آها خوب پس ولش کن


ناگهان یاد قضیه محمد افتادم و بدون فکر از مامانم پرسیدم:


_مامان محمد کیه؟


بر خلاف انتظارم مامان با خونسردی پاسخ داد.


_یکی از بچه های دانشگاه غزل.البته فقط هم دانشگاهی نیستن.


و با چشمک مامان فهمیدم قضیه از چه قراره.خنده ی کوتاهی کردم و به خوردن غذام ادامه دادم ولی نمیدونم چرا نمیتونستم خنده مو کنترل کنم.


با تشکر کوتاهی از مامان به سمت اتاقم دویدم و خودمو پرت کردم روی تخت.چشمامو بستم و پای خرسمو بغل کردم.

میخواستم به غزل فکر کنم تا خوابم ببره ولی خستگی مهلتی بهم نداد و با بستن چشمام،از این دنیا فارغ شدم.

************************************************** ****************

میخواستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد
ولی فهمیدم
اتفاق هم بیفتد باز زندگی خواهم کرد............................ .

ویرایش توسط ~SariR~ : ۶ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۰۸ بعد از ظهر
~SariR~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۱:۰۵ بعد از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض ^ـ^

سلام دوستای گُلم امروز من امدم با پست باحال
خوب دوستان بریم که داشته باشیم
پست اول

با صدای زنگ گوشیم مجبور شدم از خواب شیرینم دست بردارم
نشستم لبه تخت یه خورده کلمو خاروندم که این خواب از سرم بپره به ساعت نگاه کردم اه
چقدر زود میگذره
گوشیم زنگ خورد روی صفحه گوشیو دیدم شماره داداش سروی بود
-هان
-هان و مرگ یک ربع دیگه دم خونتونیم
-خوب بابا دیوونم کردی
-همینی که هست
بدون این ه دوباهر بخوام باهاش بحث کنم گوشیو خاموش کردم
پاشودم رفتم یه آب به دست و صورتم زدم که سرحال بیام
رفتم جلوی میز آرایشم یه پنکک دوباره مالیدم به صورتم یه روژگونه خوشگلم از مامان کش رفته بودم که رنگ برزه داشتو زدم و یه رژقرمز خوشکلم زدم مانتوی آبی نفتیمو از تو کمد دراوردم با یه شال مشکلی سرم کردم کفشای قرمز مشکیمم پام کردم کفم و کیف پولمو برداشتم و رفتم پایین
دیدم مامان و خدیجه دارن میوه هارو میچینن روی میز یه خدافظی گفتمو رفتم تو حیاط خونه
سروی میس انداخت که برم بیرون
اوه BMW اصلا دیدمش نزدیک بود غش کنم
اخه عاشق این ماشینم از اون مارکی که روی ماشین به اسمBMWمیزنن خوشم میاد
خودمو به بی تفاوتی زدم رفتم سمت ماشین درو باز کردم ونشستم
خیز برداشتم سمت جلو
-سلااااام
سروناز- سلاام عزیزم خیلی دوستت دارم که امدی باهام
-خوب دیگه باید قدر این دوست رو بدونی عزیزم
-میدونم اونم خیلی زیاد قدرشو میدونم
-خوب بابا الان جلوتونو نگیرن خودتونو با این تعارفاتون تیکه پاره میکنید
سروه ناز-خوب تو گوشاتو بگیر پسره ....
دیگه حرفی بیننه هیچ کدوممون رد وبدل نشود
رسیدم دم یه پاشاژی که همیشه با مامان میایم اینجا
همیشه لباساش مجلی و خوشگل بودم رفتیم داخلش
بهداد-سروی حرفی که مامان گفتو گوش بده و یه لباس مناسب اتنخاب کنم
سرونازم با یه چشم غره بهش فهموند که خودم میفهمم لازم نکرده شما دستور بدید
اخه من نگاهای سرونازو خیلی قشنگ میفهمم از یه فش خیلی بدتره

shayesteh 96 هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض ^ـ^

سروناز روشو کرد سمت من
-خوب از کجا شروع کنیم
منم یه نگاه کردم به دور و اطرافم یادم امد یه بار که با مامان امدم یه جای خوبو پیدا کردیم
سمت راستو نشون دادن
-بیا اینور
همین جور داشتیم برای خودمون اهسته راه میرفتیم بهداد هم جلومون بود
سروناز-از وقتی که امده انگار من بچشم همین دور من میپلکه که انگار میخوام کار خلاف بکنم
-خوب شاید کار خلاف زیاد میکنی
-تو خفه تو نمی دونی که من الان از دستش چی میکشم که بیچاره زنش
اینو گفتو زد زیر خنده من میشه از خنده های سروی بیشتر خندم میگیره
-به ما هم بگید بخندیم
-به درد شما نمیخوره
-اااا باشه اشکال نداره
دیگه به او مغازه رسیده بودم منو میشناخت
-سلام
-به به سلام خانم افشار خیلی خوش امدین
تقیربا میشه گفت مرد صاحب مغازه مرد میان سالی بود و بهداد هم از این موضوع کاملا راضی
-بفرمایید مغازه خودتون
بهداد-یه پیرهن یا لباس برای خواهر میخواستم فقط یه مقداری پوشیده باشه
فروشندهیه مقداری با تعجب نگاه من کرد
اخه منو مامان هیچی وقت لباسای پوشیده از این مغازه نمیخریم همیشه تاپ
پیراهن های مجلسی و باز میخریم
-برای من نه برای دوستم
فکر کرده بود برای من میخوان بخرن عمراااا من تو لباس پوشیده دلم میگیره
-بله همراه من بیاید
همراه مرد راه افتادیم خیر سرم هنوز اسمشو نمیدونم
-این چه طوره
یه پیراهن سرمه ایی چین دارکه استین کوتاهی داشت
سروناز-نه نمی خوام زیاد چین گل و پروانه داشته باشه
خندم گرفته بود اخه خیلی رک و راست میگفت نه من اینو نمیخوام
-این چه طوره
یه لباس قرمز استینهلحه ایی که یک کت مشکی کار شده روش قرار داشت
بهداد رو به سرونازکرد و گفت:این قشنگه هم به سنت میخوره هم رنگ شادیه
من-میشه پرو کرد
-بله چرا نمیشه بفرمایید
من-بروو بپوش ببینم چه طوره
سروناز رفت سمت اتاق پرو لباسشو امتحان کنه منم رفتم سمت سمت پیراهن ها
-خوب بلدی خواهر منو به راه راست هدایت بکنی دوست عزیزش
همین جور داشتم بهداد و نگاه میکرد واقعا منظورش از این حرف بی ربطش چی بود
-چیییی؟!
-خودتو به کوچه علی چپ نزن
-حرفای مزخرفی داره میزنی مواظب احترامت باش
-بلدی لفظ قلمم صحبت کنی نه
-تو بلد نیستی مثل آدم درست صحبت کنی
با صدای سروناز دوتامون به سمت اتاق پرو رفتیم
من- سرناز خودت خوشت امده
-اره قشنگ انگار فقط واسه منه
-همینو برمیداریم
-باشه






shayesteh 96 هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~SariR~ آواتار ها
 
~SariR~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

سلام


بچه ها خوشحالم که میتونم بنویسم
خوشحالم که میتونم
عقایدی رو که نمیتونم بیان کنم رو
بنویسم.
کسایی که رمانمونو میخونید...............
مثبت دادن
تشکر دادن
به میل خودتونه
فقط خواهش میکنم اشکالای منو دوستامو تو لینک نقد رمان بهمون بگین تا بر طرفشون کنیم.

همتونو زیاد به توان زیاد دوست دارم

************************************************** ******


بعد از خریدن لباس سروناز،از مغازه بیرون اومدیم.


به بهداد نگاه بدی کردم و به سروناز گفتم:


_دیگه چی میخوای بخری؟


_کفش.تو هم یک چیزی رو انتخاب کن دیگه.


_من چیزی نمیخوام فقط اومدم کــ...................


سروناز نذاشت جملمو کامل کنم و تقریبا داد زد:


_یعنی چی که نمیخوای چیزی بخری؟پس با من اومدی چیکار کنی؟اگه پول نیاوردی من خودم واست میخرم.


_نه بابا بحث پولش نیست.میدونی من خیلی سخت پسندم اذیتتون میکنم.البته تو که عادت داری ممکنه بهداد غرغر بکنه.


با گفتن اسم بهداد به معنی حرفی که بهداد توی مغازه بهم زده بود فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم.


_نه بابا احتمالا وقتی خارج بوده انقدر دوست دختراشو برده خرید که براش عادی شده.


و نگاهی به بهراد کرد که اگه من نمیدونستم الان تو چه موقعیتی هستیم فکر میکردم که بهداد داماد شده و الانم در حال رفتم پیش عروسه.


در حال گشتن توی پاساژ بودیم که متوجه بهداد شدم.


داشت توی ویترین یکی از مغازه ها رو نگاه میکرد که به علت فاصلمون باهاش نمیتونستیم ببینیم به چی زل زد.


کمی که جلو تر رفتیم چشمم به شلوار کتون خاکی ای افتاد که بهداد روشو به سروناز کرد و گفت:


_چطوره؟


_خوشگله ولی فکر نکنم اندازه ی من بشه.


و با صدای تقریبا بلندی گفت:


_عســـــــل برو بپوشش فکر کنم بهت بیاد.


منم از خدا خواسته وارد مغازه شدم و بعد از دادن سایزم به فروشنده،داخل اتاق پرو رفتم و پوشیدمش.


ازش خوشم اومد.مخصوصا از کمر بند قهوه ای که زیبایی شو بیشتر کرده بود.


وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون،بهداد بهم گفت:


_خوشت اومد؟


در حالی که داشتم توی کیف پولم دنبال کارتم میگشتم جوابشو دادم:


_آره برش میدارم.


بعد ازینکه کارتمو پیدا کردم،به سمت فروشنده رفتم و بهداد رو دیدم که داره با فروشنده حساب میکنه.


با خودم گفتم حالا بعدا پولشو بهش میدم.


به سمتش رفتم و طوری رفتار کردم که انگار از قبل هم قرار بوده اون پول خرید منو بده.بعد از اینکه فروشنده خریدمو داخل پلاستیک شیکی گذاشت از مغازه بیرون اومدیم.


دیدم زشته که تشکر نکنم برای همین به بهداد گفتم:


مرسی آفا بهداد.الان که کارت همراهمه ولی حتما پولتونو بهتون بر میگردونم.


_خواهش میکنم ولی نیازی به این کار نیست.میتونید اینو به عنوان یک هدیه از طرف سروناز داشته باشین.


_راستی سروناز کجاست؟


_رفت تو اون مغازه جلوییه.


و با انگشت اشارش به سمت مغازه ی کفش فروشی ای اشاره کرد.


در همون لحظه پیر زن چادری ای به سمتمون اومد و با انزجار نگاهی بهمون انداخت و سرشو با تاسف تکون داد......طوری که انگار داره به بن لادن و ریگی نگاه میکنه.


بهداد خنده با نمکی کرد و گفت:کاشکی مردم این جامعه یکم مثبت اندیش باشن و به قول معروف نیمه پر لیوان رو ببینن.


و به سمت مغازه ای که بهش اشاره کرده بود راه افتاد و منم به دنبالش......... .


************************************************** ****************************


عشق انسان را داغ میکند


و دوست داشتن انسان را پخته


هر داغی یک روز سرد میشود


ولی هیچ پخته ای دگر خام نمیشود........................

ویرایش توسط ~SariR~ : ۶ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۳۱ بعد از ظهر
~SariR~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۷ مهر ۱۳۹۱, ۰۲:۰۱ بعد از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~SariR~ آواتار ها
 
~SariR~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
Wink

سلام




بچه ها با اینکه مدرسه میریم و وقتمون تقریبا پره،سعی میکنیم هر روز واستون پست بذاریم.


امیدوارم شما هم ما رو تو لینک نقد خوشحال کنین.





************************************************** **********



سروناز حال پوشیدن کفش پاشنه بلند مشکی ای بود.


که از درهم کشیده شدن قیافه ش معلوم بود کفش براش کوچشکه و به زور تو پاش میره.


با لبخندی بهش نزدیک شدم و گفتم:


_کوچیکه برات؟


_آره سایز بزرگترشو هم نداره.


_خوب حالا اشکال نداره.این همه مغازه دیگه.


_آخه این خیلی خوشگله.تو نمیخوایش؟


_نه بابا من نمیتونم کفش پاشنه بلند بپوشم.


_برای چی اونوقت؟


_عادت ندارم بهش.ممکنه بیفتم.


و به فروشنده گفت:ممنون.برام کوچیک بود.


از مغازه بیرون اومدم و دنبال بهداد گشتم.


چند قدم اونور تر در حالی که داشت به کفشاش نگاه میکرد پیداش کردم.در همون لحظه سروناز هم از مغازه بیرون اومد و با غرغر به سمت بهداد راه افتاد.


بعد از گشتن توی مغازه های دیگه و در آخر پیدا نکردن کفش برای سروناز،از پاساژ خارج شدیم.


بهداد به سمت ماشینش میرفت و من و سروناز هم دنبالش


وقتی به بی ام و بهداد رسیدیم،نا خود آگاه از سروناز پرسیدم:


_ماشین مال خودشه؟


_نه.یکی از دوستای بهداد ماشین میفروشه الانم که بهداد تازه از خارج اومده،هنوز ماشین نخریده.برای همین فعلا اینو از دوستش قرض گرفته.


_آها فکر کردم مال خودشه.


_ نه بابا بهداد پولشو به ماشین نمیده.فوقش سوناتا یی چیزی میخره.


_نکه سوناتا کمه؟


_به هر حال.


در همون لحظه به ماشین رسیدیم و سروناز در عقبو باز کرد و منتظر به من نگاه کرد.بعد از اینکه توی ماشین نشستم،خودشم کنارم نشست و در ماشینو بست.


بهداد از جلو نگاهی بهمون کرد و گفت:دو تاتون عقب نشستین؟


سروناز جوابشو داد:


_خودت چه فکری میکنی؟


و لبخند خوشگلی تحویل بهداد داد که منم از لبخندش خندم گرفت.


بهداد فلش نقره ای رو از جیبش در آورد و اونو به ضبط ماشین زد. آهنگ بی کلامی گذاشت و صداشو زیاد کرد.


یک لحظه حس کردم توی رستوران مورد علاقه ی مامانمم.چون اونجا هم آهنگ های بی کلام توی همین سبکا میذاشت.


سروناز داد زد:


_بـــــــهداد کــمش کــــــــن


_نمیخـــــوام


_کمش کن دیگه.حالمو با این آهنگت بهم زدی.


_اصلا هر چی عسل خانوم بگه به هر حال مهمونن دیگه.


منم که منتظر همین موقعیت بودم با صدای بلندی گفتم:


_اتفاقا عالیه.من عاشق آهنگ بی کلامم.


که سروناز اخماشو در هم کشید و گفت:


_دو تاتون دیوونه این.


و نگاهشو از شیشه ماشین به بیرون دوخت.


بهداد با خنده از توی آیینه نگاهی بهش کرد و صدای ضبطو کم کرد.


ولی اخمای سروناز هنوز در هم بود و انگار داشت به بیرون نگاه میکرد.


آهنگ بی کلامی که بهداد گذاشته بود،با ریتم خاصی،در حالی که صدای آهنگ کم و کمتر میشد تموم شد.


از آهنگ خیلی خوشم.


ریتنم آهنگ یک جوری بود که انگار نوازنده اش با قاطعیت میزنه و به هیچ چیزم فکر نمیکنه.


برای همین از بهداد پرسیدم:


_اسم این آهنگ چیه؟میخوام دانلودش کنم.


که بهداد فلش نقره ای رنگ رو از ضبط جدا کرد و بدون اینکه به عقب برگرده به سمت من گرفت.


فلشو ازش گرفتم و دستم رو که فلش توش بودو مشت کردم.


گرمای فلش آرامش خاصی بهم میداد


گرمایی که حاصل پخش شدن آهنگی بود که بهداد گذاشته بود.


با صدای بهداد،از توی آیینه بهش نگاه کردم.


_آخرین آهنگ فلش همین آهنگی بود که الان گذاشتم.البته آهنگ زیاد دارم میتونین برای خودتون بریزین.


_مرسی ولی میدونین چیه؟لپ تاپ من ویروسیه.اشکلال نداره؟


_نه بابا فلش منم دست کمی از لپ تاپ شما نداره.


بعد از چند لحظه ادامه داد؟


_شما به موسیقی بی کلام علاقه دارین یا فقط از همین موسیقی خوشتون میاد؟


که سروناز مهلت جواب دادن رو به من نداد و داد زد:


_این با موسیقی بی کلام زندگی میکنه.دیوونه میشی دو دقیقه تو ماشینش بشینی.


من نمیدونم این موسیقی بی کلام چی داره که شما ازش خوشتون میاد.معمولا وقتی یک نفر از یک آهنگی خوشش بیاد،مثلا میگه صدای خواننده قشنگه یا خواننده حرف دل منو میزنه.


بهداد گفت:


_سروناز خانوم موسیقی بی کلامم حرف میزنه.درسته که بی کلامه ولی ممکنه حرفایی که میزنه از اون آهنگایی که شما گوش میدی هم بیشتر باشه.فقط کسی رو میخواد که نواختنش رو درک کنه.


_اصلا هم اینجوری نیست.هنر موسیقی به اینه که خواننده اش بخونه و هم بنوازه.


که مهمترینش هم خوندنه ولی توی موسیقی بی کلام،نوازنده فقط میزنه.پس هیچ زحمت یا هنر خاصی نداره.


_نواختن خیلی سخت تر از خوندنه.درسته که یک خواننده هم میزنه هم میخونه ولی اگه صدای خودشو از روی آهنگ بر دارن،آهنگ غیر قابل تحمل میشه.میگی نه امتحان کن.البته من همه ی آهنگارو نمیگم.آهنگایی رو میگم که تو با این سنت گوش میکنی. پس هنر نواختم یک چیز دیگه است.هر کسی منظورشو با حرف زدن به بقیه میفهمونه.ولی فکر کن که همون کس بخواد با نواختن این کارو بکنه.واقعا کسی توان این کارو نداره.


سروناز با گیجی به بهداد نگاه کرد.طوری که معلوم بود هیچی از حرفای بهداد نفهمیده.


ولی من تا به حال اینجوری به آهنگ بی کلام فکر نکرده بودم.از حرفای بهداد خوشم اومده بود.راست میگفت هر کسی میتونه منظورشو با حرف زدن بفهمونه ولی به نواختن...........کار سختیه...........و البته کسی که میخواد به اون آهنگ نواخته شده گوش بده باید اونو درک بکنه.


توقف بهداد رشته افکارمو پاره کرد و بعد از نگاه کردن به بیرون فهمیدم جلوی در خونمون واستاده.

با تشکر کوتاهی از اینکه همراهیمون کرده بود و در آخر هم بابت فلش،از ماشین پیاده شدم و کلیدمو که جاسویچی ش منو یاد داداشم مینداخت رو درآوردم بعد از اینکه وارد خونه شدم و با خونه ی تاریکی رو به رو شدم که خبر از خوابیدن اهل خونه میداد به سمت اتاقم راه افتادم و بعد از عوض کردن لباسام،روی تختم دراز کشیدم و با فکر کردن به حرف های بهداد،خوابم برد.

************************************************** *****

اکنون تو با مرگ رفته ای
و من اینجا
تنها به ابن امید دم میزنم که با هر نفس
گامی به تو نزدیک تر میشوم
و این زندگی من است.

ویرایش توسط ~SariR~ : ۷ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
~SariR~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۸ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
shayesteh 96 آواتار ها
 
shayesteh 96 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض ^ـ^

سلااااااااام
من اومدم با این پست امروزم خوب دوستان راستی شما
راجب عکس شخصیتا داستان نمی خواید بگید خوبن بد هستن خوشمون نمیاد
یعنی هیچ نظری ندارید
بیاید نقد کنید بیاید راجب داستان بحث و گفتمان بکنیم بابا به خدا منو دوستام
دق کردیم انقدر نگاه کردیم به این مانیتور

با صدای مامان همچین از خواب بیدار شدم که داشتم سکته میکردم
-عــــــــــــســـــــــــ ل
رفتم پایین ببینم این مامان من چی میخواد که این طوری بیدارم کرد
-بــــله
-بله و..... دیروز چراا انقدر دیر اومدی
-واییی مامان بیخیال
-چی چی بیخیال دختر، ماهم وقتی این مهمونا اومدن تازه فهمیدم بیا بشین بهت بگم
وایییی باز مامان ما غیبت گفتنش گل کرد
-نمی دونی که امدن همچین شیک و مجلسی بودن که نگوو منم فکر کردن که فقط برای
دیدن بازدید امدن نگوو برای تو اومدن دختر
منم ادای این خاله خانباجی هارو دراوردم دستمو گذاشتم روی صورتم
-اییییوای چه بد شد برای من اومدن و من نبودم
مامان خندید
-دختر خودتو مسخره کن یعنی چی حالا من فکر کردم تو رفتی خونه سروناز اینا موندی
رفتم حیاط دیدم ماشینت خونس
خندم گرفته بود و زدم زیر خنده
-مامان من اصلا ماشینو نبرده بودم
-به هرحال من الان باید برم استخر دکترم گفته هفته ایی دوبار برم استخر
-باشه به دوستای عزیزت سلام مارو برسون و بگوو دختر من هنوز نترشیده
-مگه دختر باید بترشه که خواستگار داشته باشه
-دِ نه دِ مادر من اخه مگه من سنی دارم که تازه ترم اول دانشگاهم بیخیال بروو واسه اون یکی دخترت شوهر پیدا کن
-اون یکی خودش داره
بیخیال بحث با مامان شدم و رفتم سمت اتاقم لب تاب و باز کردم
خدارو شکر امروز کاری نداشتم (منتظور از کاری یعنی درس خوندن)
رفتم تو نت یاهووو
ایول دوستی خودم هستن
-سلام بچه ها چه تی هستید ؟؟!!!
-به چه عجب عسلی ما اومد
یک دفعه یم پسر بهم پیام داد
-چه طوری
من که استاد کرم ریزی و عشوه ایی بهش جواب دادم
من-خوبم
اون-چند سالته
من-رازه
اون-واقعا
من-اره
اون-باشه خوب دیگه چه خبر
اه بابا حوصلشو نداشتم لب تابو بستم و رفتم پایین
مامان رفته بود خدیجه هم برای کاری رفته بود چند روز پیشه خانواده خودش
رفتم پایین تلویزیون رو روشن کردم همین چور داشتم برای خودم میگشتم ایول یه فیلم ترسناک
همین جور داشتم اون فیلمو میدیدم، اتفاقا اصلا ترسناک نبود بعضی صحنه هاس ترسناک بود
برای همین تلویزیون رو بستم
رفتم مانتو و شلوار ورزشی خوشگلمو پام کردم الان که برم بیرون ملت فکر میکنن من
دیوانه شدم البته ساعت 11 بود فکر نمی کنم همچین فکری بکنن
رفتم بیرون همین جور برای خودم می دویدم اصلا هواسم به اطرافم نبود که
همین جور برا خودم میرفتم اخرم سرمو بلند کردم که ببینم کجام
فقط دوره خونه دویده بودم حرص خوردم این همه من دویدم اخرشم دم خونمون ضاهر شدم
هیچی دیگه انگار خدا رسما امروز می خواد حال مارو بگیره
کلید خونرو انداختم و درو باز کردم رفتم خونه حوصلم سر رفته با همون مانتو شلوار رفتم تلفن که داشت خودکشی میکرد جواب دادم
-بله
-سلام دوستی خولم چه طوری
-مرض سروی حوصلم سر رفته بد جور درحد تیم ملی
-خوب بابا همچین از ته دل گفتی دلم برات سوخت پاشو بیا خونه ما
-برو گمشوو من هرورز خونه شما واسه چی تلپ بشم طشته الان که داشیخوبت اومده مارو فراموش کردی
-خفه شووو من چه جوری تورو فراموش کنم پاشو بیا من بیکارم
-باشه الان میام
انقدر خوشحال بودم که بدونه خدافظی گوشیو گذاشمتم و رفتم سمت در خونه درو قفل کردم و رفتم بیرون
و رسیدم دم خونه سروناز اینا





ویرایش توسط shayesteh 96 : ۸ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
shayesteh 96 هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۰ مهر ۱۳۹۱, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
~Snowy G!rl~ آواتار ها
 
~Snowy G!rl~ به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست های گلم.... اینم یک پست دیگه


امیدوارم خوشتون بیاد و در لینک نقد هم مارو کمک و همکاری کنین



************************************************** ****


زنگ رو فشار دادم


_ بله؟


_ منم باز کن سروی


و در با صدای تیکی باز شد.رفتم تو که فهیمه جون به استقبالم اومد.


_ سلام عسل جان خوش اومدی بیا تو


_ سلام مرسی فهیمه جون


_ خوبی؟


_ مرسی شما خوبین؟ آقا بهداد و سروناز چی؟


_ ممنون همه خوبن


_ سروناز کجاس؟ الان درو برام باز کرد که!


_ حتما تو اتاقشه برو تو اتاق تا برات میوه بیارم لباساتم در بیار بهداد خونه نیست


_ ممنون چشم الان در میارم


رفتم به سمت اتاق سروناز. تقه ای به در زدم ولی جوابی نیومد حتما تو اتاقش نیست دیگه داشتم میرفتم سمت پذیرایی که صدای جیغ فهیمه جون رو شنیدم...


سریع دویدم سمت آشپزخونه..


سروناز کف آشپزخونه افتاده بود و از حال رفته بود .


رفتم جلو و بغلش کردم و گذاشتمش روی تخت. فهیمه جون هم رفت تا آب قند درست کنه.


_ وای چی شد چرا از حال رفت وای خدا


_ چیزی نشده فهیمه جون الان هم به هوش میاد.


_ نمیخواد ببریمش بیمارستان ؟ یا زنگ بزنم بهداد؟


_ نه مشکلی نیست کاره خواصی نشده میگم الانم به هوش میاد دیگه.


_ حداقل زنگ بزنم بهداد شاید اون یک کاری بتونه بکنه.


_ نه فکر نکنم همین آب قند رو بهش بدیم بهتر میشه.


_ آخه منم مادرم نگران بچمم.


شونه ای بالا انداختم از این جمله همیشه متنفر بودم ولی نمیتونستم چیزی بگم .


آب قند رو هرجور بود به خورد سروناز دادم.


_ حداقل بهداد بیاد اینجوری بهتره.


_ هر جور میلتونه


_ پس من میرم تا به بهداد زنگ بزنم.


خوب شد من امروز اومدم اینجا ولی فهیمه جون چه طوری میتونست این خرسه گنده رو بلند کنه البته سروناز زیاد چاق نبود فقط استخوون بندی درشتی داشت.


از فکر اومدم بیرون وپوفی کردم فهیمه جون اومد تو اتاق و گفت


_ بهداد گفت الان میاد


_ منم وقتی آقا بهداد اومد میرم


_ نه عسل جون تعارف نکنیا خونه خودته حالا برا شام هم بمون


_ نه دیگه ممنون مامان نگرانم میشه .


صدای سروناز مکالمه مارو قطع کرد


_ وای سرم


دوتامون به طرف سروناز برگشتیم


دستش رو سرش بود و چشماشم بسته بود.


_ بالاخره به هوش اومدی .


_ شهاب کجاس؟


با گفتن این حرف فهیمه جون گفت


_ سروناز شهاب کیه؟ و با حالت مشکوکی به سروناز چشم دوخت.


منم پادرمیونی کردم و گفتم


_ هیچی داره هذیون میگه


با صدای زنگ فهیمه جون رفت تا درو باز کنه


دست چپم رو گذاشتم روی سر سروناز و گفتم


_ چی میگی تو مردم از استرس بابا


_ عسل شهاب تصادف کرده دوستش به من زنگ زد تا بهم خبر بده


_ فهمیدم به خدا تو ساکت شو تورو خدا دیدی که نزدیک بود فهیمه جون بفهمه خوب


_ حالا چیکار کنم عسل؟ باید بریم بیمارستان شهاب الان به من نیاز داره.


_ نمیدونم به خدا تو هم دیگه سوتی نده حالا سرت درد میکنه؟


_ یه کم


_ من دیگه باید برم فردا میام پیشت بهداد اومده دیگه من میرم .


_ نرو عسل امشب بمون پیشم دیگه


_ چه خوش اشتها نخیرافتخار نمیدم.


_ هر جور میلته ولی اگه رفتی فردام نیای بگی منو ببخش


اداش رو در آوردم


_ خوب حالا برو دیگه


_ باشه خداحافط


_ خداحافط


میخواستم برم از فهیمه جون خداحافظی کنم و برم رفتم تو پذیرایی بهداد هم اونجا بود.


_ سلام آقا بهداد


_ سلام عسل خانوم ببخشید امروز تو زحمت افتادین


_ نه کاری نکردم که وظیفم بود الان هم اومدم از فهیمه جون خداحافظی کنم و برم.


صدا فهیمه جون رو از تو آشپزخونه شنیدم


_ نه دخترم برا شام بمون


_ ممنون برم دیگه مامان نگران میشه فردا میام یک سری به سروناز میزنم


_ باشه عزیزم خداحافظ


_ خداحافظ


************************************************** ********************
یعنی واقعا هیچ اشکالی نداریم که نمیرین نقد کنین!؟

ویرایش توسط ~Snowy G!rl~ : ۱۰ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۱۸ بعد از ظهر
~Snowy G!rl~ آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
صف آرزوهایم | کارگروهی کاربران نود و هشتیا ~SariR~ جزیره متروکه کتاب 54 ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
پیش از تو... | کارگروهی کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب shayesteh 96 نوشته کاربران سایت 16 ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ۰۸:۰۳ بعد از ظهر
صف آرزوهایم... | کارگروهی کاربران نود و هشتیا | معرفی و نقد کتاب sahar97 نوشته کاربران سایت 148 ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
کارگروهی در ایران !!! raha_sweet مطالب جالب و خواندنی 9 ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۲۶ قبل از ظهر
گوش کن به صدای باران .. | کارگروهی deragun کتابهای کامل شده نوشته کاربران 56 ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ ۱۰:۳۸ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۰۱ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا