ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان نوشین | Sh!vA کاربر انجمن
جشنامه

asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرتون راجع به روند رمان و قلم من چیه؟

رأی دهندگان
35. نظرسنجی بسته شده است.
  • رمان : خوبه . همینطوری ادامه بده .

    22 62.86%
  • رمان : هیجانشو بیشتر کن . به نظر میاد زیادی راکده!

    10 28.57%
  • قلم نویسنده : خوبه . قلمتو میپسندم .

    14 40.00%
  • قلم نویسنده : خوشم نمیاد از قلمت . ببوس نویسندگیو بذار کنار!

    1 2.86%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 97
  1. Top | #1

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان نوشین | Sh!vA کاربر انجمن

    سلام دوستان عزیز . امیدوارم از رمان قبلیم خوشتون اومده باشه . کم و کاستی داشت ببخشید . این رمانی که می ذارم اولین رمانیه که من نوشتم و تونستم با تجربه خوبی که از نوشتنش به دست بیارم استارت رمان های بعدیمو بزنم که یکیش همین انتقام شیرین بود .
    راستی یه نکته بگم این رمان استارتش و روند ابتدایی داستان با رمان " تا ته دنیا " شباهت داره . چون جو زده شده بودم و با خوندن این رمان شروع کردم به نوشتن "نوشین"

    یه سری نکته بگم که دوستان پرسیده بودن
    1- طراحی جلد کار خودمه
    2- بله اگه دوست داشتین با توجه به اون چیزی که می خواین براتون جلد میزنم.
    3- نه راه نداره آخر رمان رو زودتر بگم . اگه بگم دیگه مزه نداره . و اینکه ممکنه تو لحظه آخر از این پایانی که برای کتابم نوشتم پشیمون بشم .
    4- آره وبلاگ رمان نویس مال خودمه و گاهی که حوصله داشته باشم آپدیتش میکنم . میتونین از همین جا پیگیری کنین .
    جلد خلاف قوانین! ویرایش شد!
    مدیر بخش


    کپی برداری از کتاب بدون اجازه از نویسنده
    مجاز نیست .
    اگه وجدان داری عزیزم اینکارو نکن .
    باور کن یه اجازه گرفتن اصلا
    سخت نیست !!!
    ویرایش توسط Sh!vA : 1391,07,24 در ساعت ساعت : 21:24



  2. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,434
    میانگین پست در روز
    9.15
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,622
    تشکر شده 422,737 در 26,767 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت

    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!

    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  3. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض "قسمت 1"

    - حاضر شدي؟روز اولي ببين چقدر لفتش ميدي...
    - اومدم بابا چقدر غر ميزني؟
    كولم رو برداشتم و از اتاق اومدم بيروم و از پلكان سرازير شدم . افشين با ديدنم بازدمش رو با شدت بيرون داد و گفت - چه عجب.
    و از در رفت بيرون . حالا يه روز خواستم ببريا! ننه غرغرو!
    كفشام رو پوشيديم و از در حياط زيبا و با صفا و مشجرمون اومدم بيرون . افشين پشت رل با نگاهي كلافه به در خيره شده بود. سوار شدم و گفتم بزن بريم ...
    افشين راه افتاد و با نگاهي به ساعتش گفت - ديرم شد.
    - اوه حالا فك ميكنه رييس جمهوره كه اگه دير برسه كاراي مملكت عقب بمونه!
    افشين دستي به صورت خوش فرم هفت تيغش كشيد و گفت - پس چي؟ چند بار اومدن منو ببرن گفتم من همون تخصصم واسم كافيه !
    - ناز بشي...
    افشين - راستي خانوم كوچولو چه حسي داري که مثه بچه مدرسه ای ها اول مهر داري ميري دانشگاه؟
    غر زدم- خانوم كوچولو و بچه مدرسه ای خودتي و هفت نسل آيندت!
    افشين - از نظر قيافه و ژنتيك به نظر مياد من پسرم نه خانوم كوچولو
    بي حوصله گفتم - سر صبحي وقت ....
    خميازه اي كه ناشي از خواب كم ديشبم بود كشيدم كه افشین گفت - بميرم برات چند وقته نخوابيدي؟
    بين خميازه خنديدم و گفتم - از بس ديشب هيجان زده بودم خوابم نبرد!
    افشين - جالبه ها . تو خانواده ما همه دكتر شدن الا تو! مشكل ژنتيكي داري!
    - بسه ديگه چقدر دكتر؟ مامان و بابا كه دكترن ! تو هم كه دندون پزشكي. بذاريد يه مهندس هم داشته باشيد!
    افشين - نه ديگه تو با اين رشته تعادل خانواده رو به هم زدي!
    افشين داداشم 7 سال از من بزرگتره.پدرم متخصص قلب و مادرم متخصص زنان و زايمانه. افشين قد بلند و هيكل چهارشونش رو از پدر و چشماي درشت و خوش حالت طوسي رنگش رو از مادر به ارث برده.
    مادر درست برعكس هيكل تو پر و روفرم پدر هيكلي ظريف و اندامي مناسب داره .چشماي مشكي پدر درست نقطه مقابل چشماي طوسي رنگ مامانه . كه مامان هميشه در توصيف چشماي بابا تو حرفاي محرمانه مون ميگه " از همون اول كه ديدمش عاشق رنگ سياه چشماش شدم!"
    چشمهاي من مشكيه، که در بين انبوه مژه هاي بلند و حالت دارم محاصره شده است و مثل دوستاره درخشانه البته به توصيف پدر.بيني و لبهاي خوش ترکيب و موهاي صاف و بلندي به رنگ خرمايي روشن دارم كه مثل آبشار روي شانه هام ريخته شده...
    از خصوصيات اخلاقي مون كه بخوام بگم افشين و من هردو شوخ و سرزنده و شيطونيم كه از هر فرصتي واسه كل كل و اذيت كردن هم ديگه استفاده ميكنيم.
    در همون حين رسيديم دانشگاه. پياده كه شدم گفتم - به هر حال من خوشحالم كه پزشكي يا رشته هاي مربوط به اونو قبول نشدم . مهندسي نرم افزار هم بد نيست!
    افشين - اون كه بله .. راستي كلاست كه تموم شد زنگ بزن ميام دنبالت.
    وارد دانشكده شده . برنامم رو نگاه كردم . طبق برنامه دو شنبه ها متصل تا چهار كلاس داشتم . همونطور سرگردون بودم كه صداي ظريفي رو پشت سرم شنيدم.
    - خدا رو شکر یه آدم گیج مثه خودم پیدا شد ...
    برگشتم طرفش.
    = سلام اسم من كتايونه.
    لبخندي دلنشين زده بود . منم لبخند زدم و گفتم - سلام منم نوشين ام.
    كتايون- چه اسم قشنگي داري . معنی اش چیه؟
    - ممنون عزيزم. معنیش میشه شیرین و گوارا .
    كتايون - از كدوم دبيرستاني؟
    - تيزهوشان.
    كتايون - واي خداجون حتما شاگرد اول كنكور شدي!
    - نه ولي رتبم بدك نبود.
    كتايون - پس حتما بايد با من دوست بشي!
    - حتما... و باهاش دست دادم.
    كتايون - بيا بريم اينجاها رو ببینیم.
    - مگه اينجاها رو بلدي؟
    كتايون - نه . حالا كه دوتا شديم ميريم ياد ميگيريم!
    هر دو خنديديم . در همون وقت چشممون افتاد به دختري كه وسط سالن سرگردون واساده بود كه با صداي خنده ما برگشت و گفت - خوشبحالتون. من كه الانس كه گريم بگيره!
    اين بار هر سه خنديديم و اين شد آغاز دوستي من و ژاله و كتايون.البته هم ورودی وهم رشته ای بودنمون دلیل اصلی این دوستی بود .
    كتايون گفت- خوب بريم كلاسمون رو پيدا كنيم. كلاس چند بود؟
    - 224
    ژاله- بريم طبقه دوم .
    كتي - به خدا ماهام ديوونه ايم مثل بچه مدرسه اي ها پاشديم اومديم دانشگاه! داداشم كامي ميگفت روز اول هيشكي نميره دانشگاه! منم گفتم عيب نداره ميرم كه فقط ببينم كجاست!
    ژاله - بيخيال حالا كه اومدي .
    وارد كلاس كه شديم چند تا پسر و دختر هركدوم يه گوشه نشسته بودن و داشتن تو سكوت فكر ميكردن. همون جلو نشستيم . تا ساعت 8 تقريبا 10 نفري شديم.
    استاد ساعت 8 و پنج دقيقه وارد شد. به احترامش یه بشین پاشو حسابی هم رفتیم . مرد موقر و حدودا 50 ساله ي شيك و با كلاسي بود!
    - سلام من دكتر مظاهر هستم. ورودتون رو به اين رشته و گذشتن از سد كنكور تبريك ميگم. اميدوارم كه بتونيد با موفقيت مدرك مهندسيتون رو بگيريد و همينطور اين رشته رو تا مقاطع بالا ادامه بديد.
    يه مقدار درباره نحوه تدريس و نمره دادنش حرف زد .کلا تابلو بود اینا رو از اول تا آخر برای یه مشت گوش مفت بیچاره ی قبل از ما هم ریپیت کرده . بعد از همه خواست بيان جلو بشينن . دو رديف جلو پر شد. استاد خواست همه خودشون رو به ترتيب معرفي كنن. و رتبشون رو بگن
    - سپهر سهرابيان :1002 ، محسن شريفي 2005 ، ميلاد ملكي 1256 ، كيوان امامي 3012 ، بامداد توكلي 3491 ، ترانه پيمان 4202، فاطيما اسدي 2063، كتايون بنايي زاده 2896، ژاله متين 3149
    ومنم در آخر گفتم - نوشين افروز 4
    صداي wow بچه ها اومد خندم گرفت ! استاد با تعجب گفت : رتبه شما چهار شده ؟
    - بله استاد.
    استاد - ميتونستيد رشته هاي بهتري رو انتخاب كنيد.
    - استاد من تجربي خوندم. ولي علاقم به مهندسي نرم افزار باعث شد كنكور رياضي بدم .
    استاد - كه اينطور. بعد ادامه داد موفق باشيد همگي .
    یه خورده از شیوه تدریسش و نحوه امتحان و اینا گفت و در آخر کلاسو اینطوری تعطیل کرد - چون كلاس به حدنصاب واسه درس دادن نرسيده ايشالا جلسه بعد شروع ميكنيم.
    و بعد از خداحافظي كلاس رو ترك كرد.من و ژاله و كتي آخرين نفرا خارج شديم.
    ژاله دستش رو گذاشت رو شونم و گفت: كلك نگفتي 4 شدي.
    خنديدم و حرفي نزدم.
    رفتيم بوفه 3 تا چايي با كيك خريديم و نشستيم پشت يكي از ميزا.
    ژاله - خوب بيايد از خودمون حرف بزنيم. من ژاله متينم . متولد 3 بهمن . پدرم بساز بفروشه به قول امروزيا برج! منم اومدم این رشته رو بخونم که خودم ویندوزاشو نصب کنم ! .... کجا بودیم ؟ آها میخواستم بیوگرافی مامانمو بگم . مامانم خونه داره خودمم یکی یه دونه خل و دیوونه!تك فرزندم . و هميشه در حسرت يه خواهر يا برادر سوختم! چون مامان و بابام بعد از من ديگه بچه دار نميشدن!
    كتايون- منم كتايون بنايي زادم . درست شب يلدا به دنيا اومدم پدرم تو كار صادراته فرشه به قول امروزيا بيزينس منه! مامانم مربي شناس كه اونم چون دوست داره تفنني انجام ميده كه هيكلش رو فرم بمونه! دو تا داداش دارم يكيش اسمش كامرانه 25 سالشه و داره فوق ليسانس رياضي محض ميخونه. اون يكي كاوه س 16 سالشه سال دوم رياضي.
    منم طبق روالی که اونا خودشونو معرفی کردن گفتم - منم نوشين افروزم. 15 ارديبهشت به دنيا اومدم. بابام متخصص قلبه . مامانم متخصص زنان و زايمان . يه برادر . افشين 26 سالشه و دندون پزشكه .
    ژاله با تعجب گفت- تو زيادي منو امروز سورپريز كردي! اول رتبت بعد تغيير رشتت . بعد شغل و رشته خانوادت !
    كتي خنديد و گفت - با اين حساب تو تا آخر امروز به ديار باقي ميشتافي!
    خنديديم كه ژاله گفت - تو چرا دكتر نشدي؟
    كتي - احتمالا دليل تو واسه انتخاب اين رشته سنت شكني بوده درسته ؟
    - سنت شكني كه نه، بيشتر علاقه. رشته تجربي رو به خاطر افشين انتخاب كردم. ولي از همون اول كتاباي رياضي رو هم تهيه كردم و خوندم.
    ژاله - عجب حوصله اي داشتي تو ها!یارو سه سال عین چی درس میخونه واسه کنکور آخر سر ، شب کنکور میگرخه ! اون وقت خانوم کتابای دو تا رشته رو هم باهم میخونده تازه اومدم میرفته تیز هوشان!
    - ما اینیم دیگه ! راستی بمونیم تا بعد از ظهر ؟ کلاس ملاسا لق لقوئه ها !
    كتي- همش 10 نفريم . كلاسا تشكيل نميشه . برگرديم سنگين تريم.
    ژاله - بدم نميگي ها. بريم خونه من كه دلم واسه مامانم يه ريزه شده! شماها چي؟
    كتي - نه بابا من كه مامانم منو اينقدر لوس بار نياورده كه احساس دلتنگي كنم .
    ژاله- تو چي نوشين؟
    - من مامان و بابام رفتن اصفهان . سمينار داشتن تا چهارشنبه نميان . من به تنهايي عادت دارم!
    ژاله - چاييمون رو بخوريم تا سرد نشده و بريم خونه.
    در حين چايي خوردن ژاله و كتي رو از نظر قيافه و چهره مقايسه كردم.
    ژاله ابروهاي كموني مشكي چشماي قهوه ايه تيره بيني سربالا و لب هايي باريك داشت . در كل دختري زيبا بود . كتي ابروهايي كموني قهوه ايه روشن موهاش هم قهوه و فر دار بود و چشماي سبز رنگ دماغ اونم سر بالا بود.تابلو بود عمل کرده .لب پايينيش قلوه اي بود و بالاييش كمي از پاييني نازك تر. اونم خيلي خوشكل بود و مهربوني و آرامش خاصي از چهرش ساطع ميشد.

  4. 160 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # HOORIA # , * حدیث * , -نازلی- , .:ALONE:. , .DARLING. , .MOHABBAT. , /لاله/ , 3p67 , 870664182 , afroodit , airena , Altin ay , anna43 , ANNE , Anolin , arezo* , arezoo68 , asal_cheshmak , asrin_1994 , atefeh_49 , atoosa joon , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , best g!rl...SH , blue69 , D0nya , dadam , darya... , elnaz dadkhah , erwin , esike , f.barani , faezeh88 , farah2 , fariba44 , faride40 , fatima_59 , Fereshte Farari , fereshth , ghazal-abd , gheisareh , googoosh z , hala , harimeshgh , haveking , helik , ice rose , jnashenakhte , khademre , khiyal99 , kiumars , mahnazmom , mahsaok , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryam56 , maryammoayedi , matin_a , mfr60 , mina68 , mishapasha , miss maryam , monir1343 , moonila , narciss , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , Noushiiin , pani.moghaddam , paria_pari , pegah.a , peymaneh , princess74 , ramanava , raz gol , Reza , Roghaye57 , romina ab , saboli , saktin , sana1994 , sanazM , saqi , sara parvizi , Sara TC , sara1997 , sara51 , saraice , Satiya , sedena , shafagh 69 , SharzaD , sheida_953 , sheydajoooon , Soogool , sydney , S_64 , tala bala , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , ya3aman , yasaman20 , yasamin_34 , yox1n , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zibahp , ziglernata , zina , ~*MONA*~ , آتری , آرشیدان , آستاره , آیدا ماهه , اب و اتش , ترنج خاتون , ترنم , خورشیدک , دل آرا دشت بهشت , رژلب , زوها , سانجانا , ستاره.ث , سرای بانو , سپیدوسیاه , شاپرک13 , شرقي , شورم , عسل مامی , غزال66 , فرنوش72 , ققنوس98 , مدار2 , مرجان55 , مرزنگام , منيژه , نامی , نسرین... , نسيا , نفس_20 , ویشار , پونام , پگاه خانمی , چلیپا , گنجیشک , یـاس , یلدا تقی زاده , ๑ Areefee ๑ , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  5. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به تصوير خودم تو ي آينه نگاهي انداختم . بلوز يقه هفت آستين كوتاه قرمز زنگ كتون با دامن كلوش تا رو زانو از همون جنس و چكمه هاي جير مشكي شيكي كه پدر تو آخرين سفرش از اسپانيا واسم آورده بود . آرايش صورتي ملايمم رو تجديد كردم و از رختكن كه اتاق خود ترانه دختر خالم خارج شدم . دخترا ريخته بودن وسط و داشتن ميرقصيدن. يه گوشه اي روي مبل نشستم و سالن رو زير نظر گرفتم. ترانه دخترخالم هم بينشون به چشم ميومد . سيما دختر دايي محمدم آروم زير گوشم گفت:
    - بيچاره ها رو نگاه انگاري صد ساله قر ندادن!
    - من تورو ول كنم بهتر از اينا نيستي!
    سيما- راستي واسه آبجي سحرم خاستگار اومده... تقریبا قطعیه بله گفتنش .
    سحرو سيما دختر عمو محمدم بودن . عموم محمد يه پسر هم به اسم سعيد داشت
    - ای ول بابا . پس ملخک این بار جست ! پسره چي كارس؟
    سيما- پسره مهندس عمرانه . طرفاي تجریش شركت ساختموني داره . خانوادشم اي وضعشون بدك نيست. تو کار بساز بفروشی و بزن و بکوبه ، اشکین می زنه میخونه و اینان .
    خندم گرفت . نکبتی با این قافیه ساختنش کشته مارو - جانمي پس يه عروسي افتاديم آره؟
    سيما- احتمال قوي آره.
    آهنگ كه تموم شد همه متفرق شدن . باسيما رفتيم به ترانه تولدش رو تبريك گفتيم . عادتشون بود یه تولدم مثه عروسی میگرفتن . اینقدر آدم دعوت میکردن که صاحبخونه نمیفهمید به همه آخرش سلام کرد یا نه .
    ترانه - مرسي . چقدر دير يه باره ميذاشتين بعد از شام ميومدين!
    مشت زد توی بازوم که دادم رفت هوا – مرگ بگیری تری . گوشت کوبیده شد دستم .
    ترانه – تری و مرگ . مامانت اینا زودتر از توی ور پریده اومدن . کدوم گوری بودی ؟
    نیشم باز شد – خوابم میومد به مرگ تو . بعدم یادم افتاد کادوتو نخریدم . دیگه با سیم سیم رفتیم یوخده گشتیم . بعدشم حالا كه اومديم. برو كلاتو بنداز بالا همچين افتخاري نصيبت شده.
    ترانه - حالا واسه چي نيومدين برقصين ؟
    - اونم به چشم. بذار برسيم و عرقمون خشك بشه . بعد چش و چال فامیلو در میاریم ... خوبه؟
    ترانه - عاليه. برين از خودتون پذيرايي كنيد تا منم به دوستام كه تازه رسيدن يه سلامي بكنم.
    سيما رفت دو تا ليوان شربت آورد و رفتيم نشستيم.
    چشمام رو تو سالن چرخوندم تا مامان رو پيدا كنم. آها پيداش كردم . كنار خاله گيتا ...
    چقدر مامان گيتي و خاله گيتا باهم خوبن كاش منم يه خواهر داشتم! به زن دايي سيمين همسر دايي منصور نگاه كردم . انگاري زده چشم هركي رو كه ميگه جاريا با هم نميسازن كور كرده و حسابي با زن دايي مريم همسر دايي محمد گرم گرفته . هر چي تو خانواده پدري پدرم تك فرزند بود مامانم خواهر و برادر به جاش داره. سيما سقلمه اي به پهلوم زد.
    - آي چته دردم اومد.
    سيما - چيه به مامان مريمم چپ چپ نگاه ميكني؟
    - نه بابا دارم به اين فكر ميكنم كي ميگه جاري ها به خون هم تشنن؟ در حالي كه مامانت آنچنان با عشق به زن دايي سيمين نگاه ميكنه كه هر كي ندونه فك ميكنه نامزدشه.
    سيما خنديد و گفت - من مثل تو اينقدر بي رگ نيستم . راجع به مامان من اين طوري حرف نزن!
    - پاشو بريم برقصيم كه قرم داره ميخشكه تو كمرم!
    با سيما همراه شديم و رفتيم وسط در تموم مدت نگاه هاي با عشق مامانم رو روي خودم احساس ميكردم.
    مشغول قریدن بودم که ترانه اومد به زور منو كشيد کنار – هیچ خری پیدا نمیشه یه فیلم بگیره . خیر نبینن الهی . بیا حداقل تو یه فیلمی بگیر 2 روز دیگه به بچمون بگیم این نن جونته اینجا قر میده !
    دوربين رو داد دستم و بدون ايكه فرصت اعتراض بهم بده رفت وسط . لباسش نارنجي خوش رنگي بود با يقه 7 كه دورش سنگ دوزي شده بود. از خودش و دوستاش فيلم گرفتم . Wow همه خوشتيپ و باكلاس بودن. روي ترانه زوم كردم . حيف كه زياد خوشگل نيست . ولي خيلي با محبته و از همه مهمتر همين يه دختر خاله رو دارم. تازه چشماي آبي و خوش حالت خاله گيتا رو به ارث بره و كه عيب پيشوني خيلي بلند و لب باريكش رو ميپوشونه . كي ميگه دخترخالم زشته . غلط كرده تازه همه جوونا خوشكلن حتي زشتاشون .
    ترانه صدام زد - آي من دارم اينور ميرقصم ها! گفتم میخوام فیلمو نشون بچم بدم نه نوه نن جونم !
    خنديدم – فردا دوربینتو بذار رو سه پایه ... تا موقعی که بچتو به دنیا میاری هی قر بده بعد بهش بگو به افتخار تو !
    دوربين رو ازم گرفت و گفت – به چشم . ولی حالا تو برو برقص كه هنر نمايي نكردي! ميخوام چش همه رو در بياري!
    - بیخیال بابا . خسته شدم مرگ تو .
    ترانه- مرگ عمه های کور و کچلت . گمشو برقص بینم . کلی پزتو اومدم پیش این چشم باباقوریا!
    خندم گرفت . دوستاشو میگفت .
    - خيلي خوب تو ام!
    و رفتم و وسط و يه نفس رقصيدم! با رفتن دوستاي ترانه و خانواده هاي عمو و عمش مجلس خودموني شد و آقايون اومدن تو مجلس . دايي محمد دايي بزرگم ترانه رو گرفت تو بغلشو بوسيد و گفت - ايشالا عروسيت خانومي.
    افشين كه كنار پسراي دايي منصور، مهران و مهرداد و سعيد پسر دايي محمد، كه داداش سحر و سيما هم بود و پسرخالم تابان نشسته بود داد زد - دايي يه چيز باحال بخون حال كنيم.
    رفتم كنار مامان و خاله گيتا نشستم .
    خاله گيتا پرسيد - چه خبر دخملك ؟ احوالات ميگذره؟
    - اي خاله چون ميگذرد غمي نيست. نگذرد چه كنيم!
    خاله گيتا استاد رشته ادبيات دانشكده هاي فني بود به تازگي دكترا رو تموم كرده بود. خنديد و يه رديف دندوناي مرتب و سفيدش رو به نمايش گذاشت و گفت - اي شيطون مثل بابات زبون بازي! يادته گيتي وقتي اومد خاستگاريت؟
    مامان لبخند شيريني زد و من باز داستان خاستگاري رو از زبون مامان شنيدم.
    مامان - آره مگه ميشه يادم بره . از همون اول كه اومد تو با همه خاستگارام فرق داشت! اون برق تو چشاي شيطونش و سر به سر گذاشتن منصور دور از چشم آقاجون! برعكس همه كه موقع چايي تعارف كردن از خجالت سرخ ميشدن و دستشون ميلرزيد نه سرخ شد نه دستش لرزيد زل زد تو چشام و محكم تشكر كرد.
    خاله گيتا باز خنديد و گفت - و تو عاشق اون چشاي سياه و محكم شدي! و هنوزم عاشقيد ! هردوتون . هم تو هم يوسف .
    مامان گفته بود كه پدر و دايي منصور با هم دوستاي جون جوني بودن كه همين دوست بودنشون كار دست بابام داد و با رفت و آمد خونه تهراني بزرگ عاشق مامانم شد!
    صداي پدر كه با اصرار دايي محمد شروع به خوندن كرد بلند شد.
    عاشقم من ... عاشقی بی قرارم
    کس ندارد ... خبر از دل زارم
    آرزویی جز تو در دل ندارم
    چه صداي گرمي داشت و يه لحظه از مامان چشم برنداشت . دستم رو زير چونم گذاشتم و چهره بابا رو در نظر گرفتم . قربون اون صورت گرد و چال لپت و چشاي سيات برم كه خوب ارثي رو واسم گذاشتي. خوش به حال مامان معلومه خيلي بابا دوستش داره . اونم تو عصر ارتباطات ! واقعا ای ول دارن .
    خسته و كوفته افتادم روي تخت . مامان سرش رو آورد توي اتاق و گفت - نوشين چرا لباسات رو در نياوردي؟
    - خستم آخه!
    مامان اومد تو و دستم رو گرفت و بلند گرد و گفت - پاشو مامان لباستو در بيار خراب ميشه .
    مشغول شدم و مامان ميدونست كه اگه نمونه محاله من لباسم رو عوض كنم. همون طور كه لباس و شلوار راحتيم رو ميپوشيدم گفتم - مامان.
    و مامان مشغول گذاشتن لباسم توي كاور گفت - جانم
    - خیلی بابا رو دوست داری نه ؟
    لبخندی زد – سواله می پرسی ؟
    - آخه آدم باورش نمیشه تو این دوره و زمونه یه عشق اینقدر عمیق باشه .
    مامان – اولا من و بابات واسه زمونه شما نیستیم ... دوما اگه آدم با چشم باز انتخاب کنه و عشقش خالص باشه مطمئنم تو این زمونه هم عشق اسطوره ای پیدا میشه ... باید بخوای و بسازیش ...
    بابا از پشت در گفت - چيه مادر و دختر خلوت كردين؟
    - بياين تو بابا داريم درد و دل ميكنيم...
    پدر رو باز كرد و اومد تو .داشتم جلوی آیینه آرایشمو پاک میکردم . موهام رو بهم ريخت و گفت - خانوم اون لباس سورمه ايه رو نديدي؟ هر چي ميگردم پيداش نميكنم.
    مامان لباس رو گذاشت تو كمد و گفت - سورمه ايه كه راه راه سفيد داره ؟
    پدر - آره .
    مامان - با كت و شلوار سفیدت دادم خشك شويي واسه عقدكنون سحر .
    پدر- كي هست ؟
    مامان - والا مريم ميگفت تو بله برون كه پس فرداس معلوم ميشه . خان داداشم نگفت چيزي؟
    پدر - چرا فقط واسه بله برون دعوتمون كرد و گفت بازم زنگ ميزنه.
    خميازه كه كشيدم پدر گفت - اين يعني بريم بيرون؟
    خنديدم و گفتم - نه اين يعني خوابم مياد . شما ميتونيد تا خود صبح اينجا حرف بزنيد!


  6. 135 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # HOORIA # , * حدیث * , -نازلی- , .:ALONE:. , .DARLING. , .MOHABBAT. , 3p67 , 870664182 , afroodit , Altin ay , angur , anna43 , ANNE , arefehjoon , arezo* , arezoo68 , asal_cheshmak , asrin_1994 , atefeh_49 , atoosa joon , Avaa , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , D0nya , darya... , ebrahimi.fari , elnaz dadkhah , erwin , f.barani , faezeh88 , farah2 , fariba44 , faride40 , fatima_59 , Fereshte Farari , gheisareh , googoosh z , hala , harimeshgh , helik , ice rose , jnashenakhte , khademre , khiyal99 , kiumars , mahnazmom , mahsaok , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , maryammoayedi , matin_a , mina68 , mishapasha , monir1343 , nanazkhanoom , nastaran_702 , nazi1 , nedaj , Noushiiin , pegah.a , princess74 , ramanava , raz gol , Reza , Roghaye57 , rogzana , saboli , saktin , sana1994 , saqi , sara parvizi , Sara TC , sara1997 , sara2876 , Satiya , sedena , shafagh 69 , SharzaD , sheida_953 , silverstar , Soogool , sydney , tala bala , tania_7 , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , ya3aman , yasaman20 , yasamin_34 , yox1n , zahra.h , zeinab75 , zeinabjoon , zibahp , ~*MONA*~ , آتری , آرشیدان , آستاره , آیدا ماهه , اب و اتش , ترنج خاتون , ترنم , خورشیدک , دل آرا دشت بهشت , زوها , ستاره.ث , شاپرک13 , شرقي , غزال66 , فرنوش72 , ققنوس98 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مرزنگام , منيژه , نامی , نسرین... , نسيا , نفس_20 , نیاز.ش , ویشار , پونام , پگاه خانمی , چلیپا , گنجیشک , یـاس , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  7. Top | #5

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    كلاسم تا 8 طول ميكشيد از بابا خواستم ماشينش رو واسم بذاره و با افشين بره . بابا هم قبول كرد و با مامان و افشين راهي بيمارستان شد. با خوشحالي از اين كه نبايد معطل افشين بشم سوار شدم و به سوي دانشگاه شتافيدم! ای ول یه جای خالی ...عجیبه پر نیست !
    خم شدم كيفم رو بردارم كه ديدم يكي به شيشه ميزنه . سوييچ رو درآوردم و پياده شدم .
    - امرتون .
    به حالت طلبكارا دستش رو به كمرش گرفته بود و گفت - خانوم شما خیلی پررو تشریف دارین ها!
    با پررويي هر چه تمامتر كه جزو خصلتهاي بارزم بود گفتم – این عینک های دودی مارک پلیسم بدطور به آدم توهم القا میکنه ها ! خوبین جناب سروان!؟
    ريموت رو زدم تا در ماشين قفل بشه .
    پوزخند كجكي زد و گفت – کلا خیلی زرنگ تشریف دارید و پررو!
    کلاس نکبتی باز داره دیر میشه ...بهش توپيدم - آقا بريد كنار ميخوام برم.
    - بله بفرماييد استاد ... فقط شما کلاس دارین ! بايدم بريد.
    - ببخشيد متوجه نميشم؟
    عينكش رو برداشت و چشاي آبي تيرش رو به رخم كشيد - اي روتو برم . به سنگ پاي قزوين گفتي زكي!
    - منظور!؟
    ديگه معلوم بود از اين همه پررويي من جوش آورده بود - عجب بابا . این جا ، جای پارک منه . همه هم میدونن و کسی به جام پارک نمیکنه ... اون وقت شما با کمال وقاحت اینجا پارک کردین! ...
    ها معلوم شد چه مرگشه! - ببخشیدا جا پارک مال باباتون نیست که سرش دعوا کنید . دوتا توصيه واستون دارم. اول اين كه بنزتون رو اينجا پارك نكنيد خط ميندازن روش . دوم اينكه از اين به بعد 6 صبح بیا واسه جا پارک ! زرنگ و پررو زياد شده!
    و راه افتادم .
    داد زد - نه شما خانوما زيادي بي جنبه ايد نبايد پشت ماشيناي شاسي بلند بشينيد ! جو ميگيرتون!!
    عصبي برگشتم - حيف كه كلاسم دير شده وگرنه بهت حالی میکردم !
    همونطور كه تند ميرفتم صداش رو شنيدم - نه حالا بيا نشونم بده ببينم ميخواي چي كار كني!
    زير لب غريدم - برو بابا حال نداريم . بچه پررو!
    در كلاس رو كه بازكردم همه سرها چرخيد طرف من!
    - استاد اجازه هست؟
    سرش رو تكون داد و پشت عينك ته استكانيش گفت - بفرماييد .
    رديف آخر كنار ژاله نشستم .
    ژاله - چرا دير كردي؟
    - هيس بعدا ميگم!
    اوف اخلاق هم شد درس واسه دانشجوي مهندسي نرم افزار . در مدت كلاس چند بار حواسم رفت پيش اون پسره . چقدر خوشگل بود لامصب! ابروهاي كموني چشاي خمار آبي دماغ خوش فرم و كمي عقابي و لباي قلوه و صورت شش تيغ ! ولي حيف كه بد اخلاق و عصبي و بچه پررو و بلبل زبون بود . كلا گند بود. بعد از این فکرا پس گردنی نامحسوسی به خودم زدم . خاک تو سرت ! فقط مونده بود شماره کفششو در بیاری با این هیز بازیات !
    كلاس با گفتن خسته نباشيد استاد محسني تموم شد.
    كيفمون رو برداشتيم و از در كلاس اومديم بيرون كه غر غراي كتي شروع شد - اه اه . درس به اين مذخرفي استادش از درسش بدتر!
    ژاله - ميرم بوفه جا ميگيرم اومديد ها!
    كتي- كيه كه بگه نه!
    - من صبحانه نخوردما ... یه ساندویچ بگیر واسم .
    کتی - واسه منم بگیر .
    ژاله با گفتن "آخ كه چقدر چایی ویار کردم" سريع از ما دور شد .
    كتي با خنده گفت - جون من نگاش كن . اينقدر ميخوره آخر هم همون ني قليون خودمونه! همشم مثه حامله ها یه چیزی هوسش میشه ! بیچاره شوهرش ...
    - ا كتي اذيتش نكن!
    تو اين دو ماهي كه ميام دانشگاه خيلي با كتي و ژاله اخت شدم . چون از نظر اخلاقي و روحي خيلي به هم نزديكيم . كتي اصالتا شيرازيه و من خيلي ازش خوشم مياد. يكي دوباري كه افشين ديدتش ازش تعريف كرده . خدارو چه ديدي . شايد شد عروس خودمون!
    ژاله رو يكي از ميزا نشسته بود . دقیقا روی میز نشسته بود . وقتی رسیدیم پرید پایین و نشستم روی یکی از صندلی ها .
    ژاله – سرد گرفتم واستون.
    نشستيم. - دستت درد نكنه. همينم خوبه . به داد شكم گرسنه ميرسه.
    كتي- بخور تا یخ نشده!
    ژاله - كتي ديوونه اي ؟اين كالباس سرد خداييه!
    خندم گرفت . بازم ژاله شوخيه كتي رو جدي گرفته بود! يه گاز ديگه زدم و گفتم - راستي كتي جزوه تجزيه تحليلم رو آوردي؟
    كتي- اه دهنت پره ببند اون فكتو! حالمو به هم زدي!
    - گمشو نزن کوچه ننه علی چپ! نیاوردی باز؟
    کتی – بترکی با اون خط کج و کولت !حالم بهم خورد تا نوشتمش...
    - بی لیاقت به تو میگن ...
    كتي نوشابش رو سر كشيد و گفت - پاشيد بابا ... نوشینو ول کنی كاغذاشم ميخواد بخوره؟
    بلند شديم و رفتيم سر كلاس بعدي.
    * * *
    سوييچ رو آويز كردم و داد زدم - سلام ، كسي خونه نيست؟
    دمپايي روفرشيم رو پوشيدم كه صداي مامان پشت سرم اومد - سلام خانوم خانوما . خسته نباشي.
    - سلام مامانی جون خودم . خسته چیه ؟ هلاكم!
    مامان - برو لباستو عوض كن الان بابا و افشين ميان شامو ميكشم.
    لباسم رو عوض كردم و دست روم رو شستم و رفتم توي آشپزخونه . به ماهي سفيداي توي تابه كه جيليز و ويليز ميكردن ناخنك زدم و گفتم - واي كه عاشق دسپختتم خوشكله.
    مامان - دختره بد هنوز ياد نگرفتي با ناخونک نزنی به غذای روی اجاق؟
    آروم هلم داد کنار – برو کنار انگشتاتو سوزوندی شیکمو ... برو يه زنگ بزن به بابا ببين كجاست.
    صداي در هال اومد و متعاقبش صداي بابا كه يار هميشگيش رو صدا ميزد .بعد از شام ظرفا رو شستم و رفتم توي هال . مامان و بابا داشتن راجع به جشن عروسي سحر حرف ميزدن . بعد از نامزدي حرفي از عروسي به اين زودي نبود .
    نشستم كنار بابا . بابا به عادت هميشه موهام رو به هم ريخت و گفت - كي ميشه اين آتيش پاره رو عروس كنيم
    مامان- واي نگو تورو خدا يوسف . طاقت دوريشون رو ندارم.
    بابا دستاش رو دور شونه مامان حلقه كرد و گفت - مگه من مردم خانومي .
    مامان - ايشالله 120 سال سايت بالا سر منو بچه ها باشه .
    من و افشين هم همزمان گفتيم - ايشالا.
    کلا تو فاز لاو خانوادم خجالتی نبودن . بهمون یاد داده بودن عشق گناه نیست و بدون خجالت باید اعترافش کنی .
    * * *
    واي چقدر دير شد . همش تقصير اين افشينه . اگه پنچر نميكرد اينقدر دير نمي كردم . واي چقدرم هوا سرده . ابرارو . احتمالا بارون يا برف مياد .ساعت رو نگاه كردم . 9 شده پس ديگه غايبي رو خوردم و نميشه برم سر كلاس حسابي ضايع ميشم! رفتم تو كريدور کنار شوفاژا تا كلاس تموم بشه .
    ژاله - كجا بودي بابا؟ درس امروزش خيلي سخت بود .
    - بي خيال. فقط اين درس كوفتي پاس بشه . بقيش حله!
    كتي - بچه ها برفو!
    - خدا رو شكر ديگه داشتم شك ميكردم كه الان زمستونه!
    كتي - راستي فرجه ها رو چيكار ميكنيد؟ چه طوري ميخونيد؟
    - وا دیگه چطوری داره ؟ میخونیم دیگه ...
    ژاله - دو هفته ديگه شروع ميشه . يه هفتم فرجه بعدشم امتحان . خدا رحم كنه.
    كتي - كامي ميگه ترم اول همه گند ميزنن!
    - كشتي مارو با كاميت!
    ژاله صداش رو عوض كرد و گفت - كامي ميگه كشته شدن شما در راه كامي ثواب داره!
    كتي محكم زد تو سر ژاله و گفت - درد بي درمون! حناق بيست و چهار ساعته! داداشمو چرا مسخره ميكني!؟
    خندم گرفت - خوب حالا توام! رگ گردنش ميزنه بيرون واسه من!
    خدا رو شکر کتی با دیدن برف بیخیال شد .
    كتي- خدايا چه برفي خدا كنه تا 2 اينقدري نشينه كه برسم خونه .
    - ژاله ماشين آوردي؟
    ژاله - نه ! ديشب زدم به يه 405 خاكشير شد . شانس آوردم كمربند بسته بودم وگرنه داغون ميشدم!
    كتي- طوريت كه نشد؟
    ژاله - نه بابا .
    - ژاله كه ضد تانكه ! تريلي هم بهش بزنه طوريش نميشه!
    ژاله - تا كور بشی نوشین خله !
    كلاس ساعت دو هم به آخراش رسيده بود كه استاد تابش گفت - نمودارا رو بكشيد . اين نمودار بهمنيه كه حتما نمونش رو تو امتحان ميدم .خوب يادش بگيريد .
    همون طور كه يادداشت بر ميداشتيم گفت - اين جلسه آخره كلاس منه . هفته آينه آقاي سپهرنيا ميان براي رفع اشكال قبلا مطالعه كنيد كه اشكالاتون رو بپرسيد .
    يكي از بچه ها گفت - استاد اجباريه شركت تو جلسه بعد؟
    استاد - نه ولي به نفع خودتونه شركت كنيد . درس رو آسون نگيريد . من افتاده از اين درس زياد نداشتم . ولي نمره خوب هم به كسي الكي نميدم! اگه سوالي نيست كلاس تمومه.
    چند تا نه استاد بلند و استاد با گفتن خسته نباشيد كلاس رو ترك كرد. كلاسور رو هول دادم تو كيفم و گفتم - بريم كه فقط خدا بهمون رحم كنه يه جوري گند زده نشيم و برسيم خونه.
    ژاله - سلف نريم ؟
    كتي - نه بابا . داريم ميريم خونه .غداهاي مامان پخت رو ول ميكني ميچسبي به اين آشغالا؟
    - راست ميگه من كه عاشق غذاهاي مامانمم! يه بشقاب ماست و پلوخونه شرف داره به صد تا پرس از اين غذاها!
    ژاله - خوب بابا چرا ميزنيد؟ باشه نخواستيم!
    و از در دانشگاه رفتيم بيرون . كتي زود با تاكسي هم مسير رفت . خودمو رو كشيدم زير چتر ژاله و گفتم - واي يه ماشينم پيدا نميشه!
    ژاله - بگو يكي بياد دنبالت شايد ما هم يه فيضي ببريم!
    - اي بابا. بابام تا آخر شب عمل داره . افشين هم منو که رسوند ،رفت یزد . شانس ازين باحال تر سراغ داري؟
    ژاله - مردم از سرما يه ماشين پيدا نميشه!
    بله هاي پالتوم رو دادم بالا كه يه BMW مشکی جلوي پامون ترمز كرد . خشكم زد . این که ماشین همون ...
    خم شد و گفت - خانوم موشه ... برسونمتون آبکشیده نشین !
    داد زدم – برو گمشو عمتو برسون! بیشعور !
    به حد مرگ عصبي شدم بودم! دست ژاله رو كه متعجب بود گرفتم و رفتم اون ورتر . پسره يه مدت بهم مات بود و بعد هميچين گاز داد كه از جاي لاستيكاش دود بلند شد ...
    ژاله - واي مثل گچ ديوار سفيد شدي! اين عوضي كي بود ؟
    - نمي شناسمش فك كنم از بچه هاي دانشگاه باشه. چند هفتس بهم گير داده!
    ژاله - مواظب باش پسراي اين دوره زمونه غير قابل اعتمادن!
    - چشم مادربزرگ. ببخشيد ديگه تكرار نميكنم!
    ژاله - ولي خدايي خوشكل بودا!
    - خوشكليش بخوره تو سرش! يه ذره عقل تو كله پوكش نيست!بعدم چطور اینقدر زود رصدش کردی؟
    ژاله - برو بابا هوا سرده مخت يخ زده! از کجا میرسی به کجا ! دخترا معمولا زود سر تاپای یه پسر رو نا محسوس میجورن!
    يه تاكسي آژانس رسيد . چاره ای نبود ... باید خساستو بذارم کنار ... داد زدم - دربست...
    شب بعد از شام ساعت 12 بود كه خسته و كوفته افتادم تو تختم. فكرم كشيد به اون بچه پرروهه . واي كه اگه دستم بهش برسه كشتمش! اگه الان يه آينه جلوم بود ميديدم كه از خشم كبود شدم! اسمم رو ميذارم ناصر الدين شاه قاجار اگه خدمتش نرسم!


  8. 126 کاربر از پست Sh!vA تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , # HOORIA # , * حدیث * , .DARLING. , .MOHABBAT. , 3p67 , 870664182 , afroodit , Altin ay , angur , anna43 , ANNE , arefehjoon , arezo* , arezoo68 , asrin_1994 , atefeh_49 , atoosa joon , azarsana , baran321 , barane khazan , behnazhmz , bita.A.G , D0nya , darya... , ebrahimi.fari , elnaz dadkhah , erwin , f.barani , faezeh88 , farah2 , faride40 , farvar1376 , fatima_59 , gheisareh , hala , harimeshgh , helik , ice rose , jnashenakhte , khademre , khiyal99 , kiumars , mahnazmom , mahsaok , mahzoon , Maman fariba , mani1384 , mansoure , matin_a , mina68 , mishapasha , monir1343 , nanazkhanoom , narciss , nazi1 , nedaj , neg neg , Noushiiin , pegah.a , princess74 , ramanava , raz gol , Reza , Roghaye57 , saboli , sahel_m , sana1994 , sara parvizi , Sara TC , sara1997 , saraice , Satiya , sedena , shafagh 69 , sheida_953 , sheydajoooon , silverstar , sydney , tala bala , tania_7 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , ya3aman , yasaman20 , yasamin_34 , yox1n , zahra.h , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zibahp , ziglernata , ~*MONA*~ , آتری , آرشیدان , آستاره , اب و اتش , ترنج خاتون , دل آرا دشت بهشت , زوها , سانجانا , ستاره.ث , شاپرک13 , شرقي , غزال66 , ققنوس98 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مرزنگام , منيژه , نامی , نسرین... , نسيا , نفس_20 , نیاز.ش , ویشار , پونام , چلیپا , گنجیشک , یـاس , یلدا تقی زاده , ღ♥Mary★Joon♥ღ

  9. Top | #6

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ژاله ناليد - واي نوشين جان مادرت اينو واسم توضيح بده.
    - ژاله تورو خدا برو از كتي بپرس بذار من اين چند صفحه آخرو بخونم. هنوز يه دورم تموم نشده!
    كتي - اي بسوزه پدر تنبلي.
    نگاهي به سوالا انداختم . اوه اوه 5 تا سوال كله گنده . دو تاش رو جواب دادم . واي اين سه تا رو از كجاي جزوه داده؟ خاك تو سرت نوشين خير سرت شدي رتبه 4 كنكور! فك كن يادت بياد تنبل ديوونه! نگاهي به ورقه جواب انداختم . دو تا كامل بقيش نصفه . صداي مراقب بيخ گوشم هوار كشيد . "بچه هاي مهندسي نرم افزار پاشيد وقتتون تمومه!"
    بيرون كتي و ژاله منتظر بودن.
    ژاله - چي كار كردي؟
    - نميدونم سر جلسه هر چي حساب كردم 14 رو ميارم!
    كتي با خونسردي گفت - خوب منم كه ميوفتم .
    ژاله - واي كتي كه ميگه ميوفته پس من چي بگم!
    - غلط كرديد جفتتون! تو خودت كتي 15 به بالا مياري! ديدم داشتي واسه كياني مثل بلبل توضيح ميدادي!
    كتي - نه بابا گير داده بود دست به سرش كردم . همشو الكي توضيح دادم!
    - بي خيال درس و امتحان و دانشگاه. دارم از خوشي ميميرم!
    ژاله - آره خوب شد تموم شدا!
    كتي- برنامتون واسه تعطيلات چيه؟
    - معلوم نيست!
    ژاله - من ميرم شمال پيش عزيزم .
    - تو اين وقت سال الان شمال غوغاست! همش بارونه! تو چي كتي؟
    كتي- شيراز احتمالا.
    روبوسي كرديم و بعد از خداحافظي از كتي ، ژاله منو رسوند و رفت.
    عروسي سحر افتاده بود توي تعطيلات بين دو ترم ... واي چه خبره! واسه بيچاره شدن هيچ وقت دير نيست. حالا چرا اينهمه عجله دارن خدا داند...
    * * *
    ترانه با ديدنم جيغ زد - واي نوشين چه خوشكل شدي .
    - خوبه توام چرا داد ميزني كر شدم!
    ذوق زده گفت - عروس بشي چي ميشي؟
    - عروس ديگه!
    خندش گرفت .
    گفت - خاله گيتي كو؟
    - رفت تو سالن ديگه ... بيا اين گردنبندو ببند ... این قلابش لج کرده بسته نمیشه.
    ترانه - لباست چه خوشكله . زدی تو کار طوسی ؟ دکلته شيك سنگ دوزي شده با دامن كج 3 طبقه... هوم به خودت رسيدي ها!
    - پس چي ؟ اينجا بايد فقط شوهر تور كني!
    ترانه - اي بابا اگه به شانس ماست فقط لاك پشت گيرمون مياد!
    كفشاي ورنی پاشنه 5 سانتيم رو پوشيدم - بريم آمادم.
    واي چه خبره . چقدر آدم رنگ و وارنگ . سرم گيج رفت .
    رفتيم يه گوشه دور از اركستر نشستيم . واسه مامان و خاله گيتا دست تكون دادم. ترانه آروم شروع كرد به معرفي آدما .
    - اون دختره لباس نارنجيه كه موهاش رو مش كرده اون خواهر دوماده. اوني كه موهاش شرابيه اون دخترخاله دوماده . حسابي با دوماد دوسته! اون لباس فجيع صورتيه رو ميبيني كه داره با اون پسره جوجه تيغي حرف ميزنه اون دختر عمو و پسر عمه دومادن!
    - اوه اوه چه قيافه ضايعي!
    ترانه - آره از اون بچه پرروهاست . اِ نگاه افشين داره بهت اشاره ميكنه .
    با چشمام دنبالش گشتم. پاشدم رفتم كنارش . صندلي بغلش خالي بود .با محبت گفت - بشين پيش خودم آبجي خوشكله .
    - اوه توام... آبجي نديده!
    افشين يه تيكه از موهام رو كه رو شونه هام رها بود كشيد و گفت - پس چي يه آبجي زشتِ نوشينِ مهندس دارم ميخوام امشب بندازمت!
    - چه غلطا! حالا طرف كي هست؟
    افشين - كاش نياد .ایشالا اسبش جر وا جر بشه! بيچاره اگه بدونه واسش دام پهن كردي به غلط كردن ميوفته!
    - اي بابا افشين بي خيال. اصلا پاشو بريم برقصيم.
    رفتيم وسط و با ترانه و مهران و مهرداد و سيما يه كم رقصيديم.

    برقص با من و بگو دوستم داری
    بگو نمیری وتنهام نمیذاری
    بگو تا همیشه عاشق منی
    با چشات داری منو آتیش میزنی
    دستامو میگیری ... واسه من میمیری
    تو میرقصی پیشم ... دیوونه تر میشم

    بعد هم رفتم كنار سحر و حمید ... با هردوشون دست دادم و تبريك گفتم و رو به سحر گفتم - سحر چرا نشستي پاشو بابا عروسيته ها.
    سحر نگاهي به شوهرش انداخت و گفت - حميد ميگه بذاريم همه خسته بشن بعد!
    - د ن د ! آخه خسته بشن دیگه هیشکی واستون تره هم خورد نمیکه اون موقع!
    حميد خنديد و گفت -آخه با اين اوضاع رقص من و سحر پيدا نيست!
    - حالا همچینم شاهکار نمی کنین که . دو تا قر میاین نگن بلد نیستن برقصن .
    سیما با حرص کن – برو گمشو نوشین ... یه امشبو جونور نشو!
    خندم گرفت - خوب من راحتتون ميذارم. کارای بد بد نکنین چش و گوشای ملت باز میشه ... فعلا.
    رفتم پيش ترانه - كجايي تو ؟ چي داري با عروس و دوماد پچ و پچ ميكني؟
    - خصوصيه گفتم به بچه ها نگيم!
    ترانه - برو بابا ، لوس!
    - راستي سيم سیم (سیما ) كجاست ؟ نميبينمش!
    ترانه - دوست پسرش اومده بود رفتن اون سمت نجوا كنن!
    - خاك تو سرش اينجام دست بر نميداره! مثلا عروسي خواهرشه!
    ترانه - تو چي موردي واست پيش نيومده؟
    - بياد هم مامان فعلا داره رد ميكنه. تصميم به ازدواج ندارم.
    بعد از كلي بوق بوق عروس رو برديم خونشون و منم كه از بس جيغ زده بودم با صدايي گرفته رسيدم خونه . مامان بالاي سرم واساد تا آرايشم رو پاك كردم و لباسم رو عوض كردم.
    سرم رو كه گذاشتم رو بالش به خواب عميقي رفتم.
    * * *
    چشم چرخوندم تا بچه ها رو پيدا كنم . اوه اوه اكيپ خلافكارا اومدن اكيپ سوسولا فقط كرمي نيست . اكيپ ساسي خرخون . واي پس كجا موندن اين خل و چلا!
    سرمو با خوندن بورد گرم كردم . انجمن مهندسان جوان! اينا رو چه دل خجسته اي دارن! كي ميره اينهمه راهو.
    صداي آشنايي پشت سرم اومد. یه پشره داشت با دوستش سر يه موضوعي كلنجار ميرفت .
    - ياشار من نميتونم بيام بابا. بهت گفتم كه 5شنبه قراره اولین جلسه انجمنو بذارم .
    - منم كه نگفتم انجمن رو نرو !ميگم بيا با من بريم ببينن یه نمه اعتماد به نفسم بره بالا ... پیام گند اخلاق نشو یه امروزو دیگه !
    پس اسمش پيامه . يك حالي من از تو بگيرم پيام خان ! اون سرش نا پيدا!
    تو همون افكار خبيث وول ميخوردم كه صداي كتي و ژاله منو از جا پروند!
    - آخ درد بي درمون ترسوندين منو!
    هردوشون سلام كردن و جوابشون رو دادم.
    ژاله خنديد و گفت - واي خانوم مهندس ميبينم بد جور رفتي تو كف انجمن . ميخواي عضو بشي؟
    - خدا رو چه ديدي؟
    كتي - چه خبرا؟
    - سلامتي چرا دير كردين؟
    ژاله - رفتم دنبال كتي خواب مونده بود . واسه همين طول كشيد تا برسيم .
    كتي - ميگم همه اومدن ها! انگار نه انگار روز اوله!
    - اي بابا همه درد بي درمون علافي دارن، واسه همين تلپ ميشن اينجا!
    راه افتاديم سمت كلاس ادبيات و متون فارسي .
    كتي ناليد - من هنوزم از اين كه با ترم بالايي ها درس گرفتيم ناراضيم! چي ميشد طبق چارت ميرفتيم جلو؟
    هولش دادم تو و گفتم - اه اينقدر غر نزن . ترم بالايي ها چشونه ؟ لولو نيستن! ميريم ميشينيم اگه خوب نبود فوقش حذف و اضافه حذفش ميكنيم.
    ژاله كنار گوشم گفت - اوه چه خبره . ترم بالاييها از مام خرترن ها!
    پسرا سمت چپ نشسته بودن دخترا سمت راست. رديف آخر خالي بود . رفتيم نشستيم . كتي به ژاله گفت - از خريت خودمونه هر چي اين نوشين ميگه گوش ميكنيم!
    - گمشو...
    ژاله - كاش صبر ميكرديم دو ترم ديگه با بچه هاي خودمون ادبيات ميگرفتيم .
    حرصم گرفت از نق نقاشون - اصلا پاشيد بريد حذف كنيد خودم اين درس رو ميگذرونم!
    كتي- اوووووووههههههههه چه قدر بهش بر ميخوره ..
    در حال كلنجار بوديم كه استاد اومد داخل و ما هم ساكت شديم . استاد شروع كرد به حضور و غياب . نگاهي به كتي وژاله كه آروم نشسته بودن انداختم . بامزه شدن اصلا بهشون نمياد .
    - نوشين افروز
    دستم رو بالا بردم و گفتم - بله .
    بازم رفتم تو فكر كه اسم پيام به گوشم خورد - پيام نامي
    و بعد صداي خوش آهنگش به گوشم رسيد - بله
    چي ميشد اينقده خوشگل نبود يا اين قدر بد جنس نبود!؟
    ژاله تو گوشم گفت – این همون پسر دیوونه هه نیست ؟
    - چرا خود خر پرروشه !
    استاد متن طنزي رو روي وايت برد نوشت :
    شخصي دعوي خدايي ميكرد . او را پيش خليفه بردند . او را گفت : پارسال يكي اينجا دعوي پيغمبري ميكرد ،او را بكشتند . گفت : نيك كرده اند كه من او را نفرستادم.
    تو دلم گفتم چه پررو . استاد عينك ذره بينيش رو جابجا كرد و گفت - عبيد زاكاني از شاعرا و نويسنده هاي قرن ....
    حواسم رفت به امشب . آخ چه طوري برم خونه خاله اينا؟ اين هواي ابري هم كه صاف نميشه . بايد به بابا بگم يه ماشين واسم بگيره . نميتونم بدون ماشين تو اين هوا برم و بيام . بايد زنگ بزنم افشين بياد دنبالم . حالا چي بپوشم ؟ آها ... مانتو اسپرت قهوه ايه . خوبه ... به یه سایه و رژ گونه طلایی عالی میشم .
    كتي محكم زد به پهلوم .- آهاي كجايي استاد با توئه!
    نگاهم از وايت برد به سمت استاد چرخيد - خانوم شما .
    - من استاد ؟
    استاد - بله شما . شما ميتونيد چند تا از كتاباي عبيد زاكاني رو بگيد؟
    تو دلم بهش خنديدم . ميخواد مچ گيري كنه . خير جناب استاد من اينا رو بلدم ...
    - رساله ي دلگشا ، اخلاق الاشراف ، ريش نامه ، صد پند و ... استاد متاسفانه بيشتر از اين يادم نمياد.
    استاد - كافيه . ممنون بفرماييد بشينيد!
    اين دفعه حواسم رو جمع كردم و به حرفاي استاد گوش دادم .
    نشستيم تا كلاس خالي بشه . كيفم رو انداختم رو شونم و كلاسورم رو برداشتم .
    ژاله - اي بميري كه اينقدر تو فكر بودي به خدا استاد كه صدات زد من از ترس مردم!
    كتي - نميخواد بميري اين نوشين زيادي بيخياله!حتي اگه بلد هم نبود ككش نميگزيد!
    - برين گمشين شما دوتا. دوست منين يا دشمن ؟



  10. Top | #7

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اومد توی بوفه و درست از شانس گند من میز کناری خالی بود . تا منو دید چشمکی زد و با نیشخند نشست درست صندلی پشت من و تا تونست نکبت به کمر صندلی تکیه داد . دو تا فحش نثار صاحب بوفه و این صندلی پلاستیکی های کنار هم و ژاله که واسه کپی کردن یه جزوه منو اینجا کاشته بود کردم و صندلیمو دادم جلوتر . از رو نرفت و صندلیشو داد عقب تر . چند دقیقه بعد گوشیش زنگ خورد .
    - الو ... الو یاشار ... الو صدات نمیاد ...
    از جاش که بلند شد یه کم نفسم در اومد . یهو یه لامپ بالای سرم روشن شد . برگشتم دیدم پشتش به منه . آدامسمو در آوردمو و انداختم رو صندلیش ... آی خدا جون عاشقتم . چه بلایی این آدامس گنده صورتی به سر این شلوار خوشکل سفید میاره ... ژاله اومد ... از جام پاشدم و دیدم که همون موقع نشست روی صندلیش... نیشخند شیطانی زدم و رفتیم سمت خونه ...
    کارم بی جواب نموند ... داشتم نسکافه میگرفتم که دیدم اومد توی بوفه ... بهش محل ندادم . وای واسه یه آب زیپو چقدر آدمو معطل میکنه این تنبل! کنارم ایستاد ...
    پیام – کار خوبی نکردی که گند زدی به شلوارم!
    - نمی فهمم درباره چی حرف میزنین !
    پیام – کلا نفهمی پس !
    - مشخصه توی آیینه نگاه نمیکنین !
    اوف چه عجب این نسکافه رسید ... همین که سینیو برداشتم طوریکه کسی نفهمه با آرنجش زد به سینی و همش خالی شد روم !
    - آخ سوختم ...
    با دادم ملت برگشتن سمتم .
    پیام – چی شد خانوم ؟ چرا شما که شماره چشتون هشته عینکتونو نمیزنین ! خجالت نداره همه دوستن دیگه !
    زیر لب غریدم – بیشعور ! دارم واست !
    ...
    ژاله با نگرانی بهم نگاه کرد – خوب شد پالتو تنت بودا وگرنه پوستت کنده می شد !
    دکمه های پالتوی خوشکل یشمی رنگمو باز کردم و تکونش دادم بلکه زودتر خشک شه– اه اه چه گندی زده بهش !
    کتی – ببری خشک شویی حله ... ای وای دستت چی شده ؟
    - هیچی یه کوچولو سوخت ...
    کتی – به این میگی یه کوچولو؟
    ژاله – راست می گه ... بیا بریم درمانگاه نوشین .
    - نمیخواد بابا . از کلاس می مونیم . بریم کلاس . خودم بعد از کلاس میرم ...
    * * *
    تا پايين پله ها رسيده بوديم كه صداي قدم هاي تند و پشت سرش صداش به گوشم رسيد .
    - ببخشيد.
    برگشتم و با اخم بهش نگاه كردم .
    - ميشه يه لحظه باهاتون خصوصي حرف بزنم ؟
    و به ژاله و كتي نگاه كرد كه يعني بريد پي كارتون .كتي و ژاله چند قدمي دور شدن .
    - چرا دست بر نميداري و به خاطر یه جا پارک ماجرا رو کش می دی ؟دیگه خسته شدم از بس به این فکر کردم بلای بعدی چیه !؟ برو رد كارت.
    پيام- ببين من و تو به يه اندازه مقصريم . تو یه کاری کردی منم تلافی کردم . من به نوبه خودم ازت معذرت ميخوام . چي ميگي منو ميبخشي؟
    جا خوردم . منو خر حساب كرده و نقشه ای تو سرشه !همینه دیگه . وگرنه چه معنی داره ؟ حرصم گرفت از پررویی این بشر!
    - نه .
    و رفتم سمت بچه ها و سريع رفتيم بيرون .
    * * *
    دو هفته گذشت و من كم وبيش پيام رو ميديدم . ولي مهلت حرف زدن بهش نميدادم و تا میتونستم لجشو در می آوردم . یعنی هر بار که به جای سوختگی دستم نگاه می کردم یه حرصی ته دلمو میگرفت !تازه مثلا کلی بهتر شده بود با تجویزای مامان .
    ژاله با استرس گفت – وای زود باش نوشین ... داری چه غلطی میکنی؟
    - اه اینقدر نق نزن ژوله .. الان تموم میشه!
    ژاله – بابا یه لاستیک بسه ... واسه چی هر چهارتاشو پنجر میکنی ؟
    - نوش جونش ... تا اون باشه دستمو نسوزونه!
    چاقو رو محکم زدم توی لاستیک آخری و فیسسسسسسسسس کلا ماشین پخش زمین شد ...
    خیلی از ماشینش دور نشده بودیم که اومد جلومون – به به خانوما ... اگه میرین جایی برسونمتون!
    خندم گرفت!
    - شما همون عمتونو برسونین!
    و رفتیم سر کلاس . برنامه نويسي داشتيم . ژاله و كتي نشسته بودن و منم طبق معمول وسطشون .
    كتي - پس به سلامتي داري ميپري؟
    ژاله - قطعي نشده ولي آرش پسر خوبيه . بابا كه خيلي خاطرش رو ميخواد . مامان هم بدش نيومده .
    - چي كاره هست؟
    ژاله - مهندس راه و ساختمانه . در ضمن استاد دانشگاه هم هست!
    - اوه . پس حسابي توپه!
    ژاله - آره . به نظر خودم هم ايده آله ولي خوب ميدوني من از همون اول بهش اوكي ندادم تا قدرم رو بدونه!
    كتي- از كجا معلوم بي خيالت نشه!
    ژاله - نه بابا بيچاره حسابي گلوش گير كرده!
    - پس حسابي خره!
    ژاله مشتي حواله بازوم كرد و گفت - برو بمير ديوونه حسود . تو لياقتت همون پيام مغرور ترم بالاييه!
    - مغرور؟
    ژاله حالتي فيلسوفانه به خودش گرفت و گفت - آره آمارشو در آوردم . آخه مي دوني دختر عموم هم دانشجوي همين دانشگاهه . البته هم ترمه پيامه . ترم 6 ميخونه.
    كتي - خوب ...
    ژاله - اندازه موهاي سرت خاطرخواه داره . ولي به هيشكي محل نميذاره!
    - خوب كه چي ؟ نكنه انتظار داري بپرم تو بغلش؟ گمشه بچه پررو .
    كلاس پر شد ولي هنوز چند دقيقه اي تا شروع كلاس مونده بود . يهويي پيام با يه عالمه برگه توي دستش اومد توي كلاس ما . دخترا به سرعت نور دورش جمع شدن و پسرا با شوق . بعد از سخنراني بلند بالاش در باره انجمن مهندسان جوان يه سري برگه كه دستش بود پخش كرد . همه گرفتند جز من كه از روي لجبازي محكم سر جام نشسته بودم و محلش ندادم . خراب شه روسرش انجمن زپرتیش!
    ژاله - مردشورتو ببرن! آخه بابا تو چه پدر كشتگي با اين بنده خدا داري؟
    برگشو كشيدم از دستش بيرون و نگاه سرسري انداختم .... نه ، اصلا حوصلشو ندارم .
    كتي بي حوصله گفت - خوب چي كار ميكني؟ ميري عضو بشي يا نه؟
    - نه انجمن مذخرفيه!
    استاد اومد توي كلاس و درس شروع شد.
    بعد از كلاس راهي كلاس تربيت بدني شديم. تو كريدور بوديم كه صداي آشناش اومد كه منو خيلي رسمي صدا زد .
    - خانوم افروز.
    واسادم . كتي و ژاله لبخند موزيانه زدن و به سرعت دور شدن . پيام اومد جلو و گفت - چرا نيومدي برگتو بگيري؟
    - لازم نداشتم.
    حالا این هی حرف میزد ... من توی کلم زیر ورو میکردم یعنی نفهمیده من چی کار کردم ؟ اگه نفهمیده کلا تعطیله پس!
    پيام - اصلا خونديش ببيني به درد ميخوره يا نه؟
    - وقت شركت تو اين جلسه ها رو ندارم. چون چون درسام سنگينه من اين ترم 24 واحد دارم و وقت ندارم.
    پيام - وقت نداري يا به خاطر اين كه من برگه هاشو پخش میکنم نمیخوای . من کاره ای نیستم . مدیریتم واگذار کردم ... اگه به خاطر وجود منه که نمیری بهتره بری . واست خوبه .
    - خودتو تحویل بگیر یه خرده ! کی خواست به خاطر تو بره یا نره !
    پيام - هنوز منو نبخشيدي؟
    - به خاطر چي؟
    پيام - به خاطر قضيه هايي كه پيش اومده ؟
    لحنش بي نهايت مهربون بود . دلم رو لرزوند!
    - هر كاري كردي عوضش نتيجش رو ديدي!
    پيام لبخندي زد و گفت - پس باهام آشتي ميكني؟
    - قيافتو اينطوري نكن كه اصلا بهت نمياد!
    پيام - مگه چه جوريم؟
    - پرروتر از ايني هستي كه مظلوم خودتو نشون ميدي!
    پيام خنديد و از تو كيفش برگه انجمن رو درآورد و داد دستم و گفت - اينم برگ عضويت! حداقل به خاطر اون چهارتا لاستیک بدبخت یه نگاهی بهش بنداز...
    به ناچار گرفتم و ازش با خداحافظي جدا شدم . ولي عجب برق نگاهي داشت . پس دوزاریش افتاده ... خندم گرفت ... رسيدم به بچه ها و بهشون توپيدم
    - از كي تا حالا شما اينقدر با ادب شديد كه سريع جا ميذاريد و مثل گاو ميريد؟
    ژاله - بعضي وقتا لازمه آدم خودشو گم و گور كنه!
    كتي با بدجنسي گفت - حالا چرا اينقدر سرخ شدي؟
    - درد بی درمون بگیرین که اذيت می کنین بچه مظلوم مردمو! حالا بذاريد به وقتش خدمتتون ميرسم!
    كتي - خوب حالا توام! چه پشت چشمي واسه من نازك ميكنه!
    ژاله - منم اگه پيام خوشكله اينقد بهم توجه داشت دوستامو يادم ميرفت .
    - مرض! شما دوتام بل گرفتيد و هي زر ميزنيد! گمشيد بريم سر كلاس . كه به خاطر دير رفتن بايد 50 تا پروانه بزنيم!
    بعد از كلاس ژاله و كتي رفتن و منم به خيال اينكه افشين مياد دنبالم منتظر موندم . ولي نيومد. زنگ زدم به گوشيش .
    - بفرماييد
    - سلام افشين كجايي تو؟
    افشين - عليك سلام خانوم كوچولو . من مطبم!
    - نمياي دنبالم ؟
    افشين - به جان تو دو تا ديگه مراجع دارم . نميرسم . هنوز ساعت هفته . خودت نميتوني بياي؟
    - چرا ولي چون هفته پيش اومدي دنبالم گفتم شايد امروزم مياي. كار نداري؟
    افشين - مواظب خودت باش رسيدي خونه يه ميس بنداز خيالم راحت بشه.
    - باشه. فعلا خداحافظ.
    افشين - به سلامت.
    اومدم سر خيابون . واي چه سوز سردي . راست ميگن چله زمستون سرمای سوزناكي داره ها . يقه پالتوم رو دادم بالا . مردشور ببره يه تاكسي هم گير نمياد!
    يهو يه ماشين جلوم ترمز وحشتناكي كرد. داد زدم - اي درد بي درمون .
    راننده پياده شد . احساس كردم با ديدنش چشام دوبرابر بزرگ شد .
    - سلام عرض شد خانوم افروز زرنگ پررو!
    - عليك سلام. فرمايش!
    پيام - ميخواي برسونمت ؟
    اخمام رو تو هم كردم و گفتم - چيه بازم ميخواي بهت بگم برو عمه جونتو برسون!
    پيام - قرار شد با هم دوست باشيم ديگه !
    - يادم نمياد اینو گفته باشم .. بعدشم رسوندن من در حيطه وظايف دوستم نیست!
    پيام – بیا بریم حالا بارون میگیره ها ! یه امروزو تو تاریخ دوستیت نیار .. خوبه ؟
    به نظر کبریت بی خطر میاد . بهتره برم از خيس شدن و قنديل بستن بهتره!
    سوار شدم . پيام هم سوار شد .
    پیام – اول بریم دنبال خواهرم . کلاس زبانه . بعد می رسونمت خونه .
    دم یه آموزشگاه یه دختره رو سوار کرد . چون خودم عقب نشسته بودم نذاشتم عقب بشینه . سلام و احوال پرسي كه كردم پيام گفت - آبجي كوچيكم پريا .ایشونم همكلاسيم خانوم افروز هستن ... اسم کوچیکشونم نوشینه .
    پريا لبخندي زد و گفت - خوشوقتم
    - همچنين.
    پوستش روشن بود ودرست بر خلاف پوست برنزه پيام . چقدر شبيه پيام بود.
    پريا - نوشين جون ببخشيد پشتم به شماست .
    - خواهش ميكنم عزيزم راحت باش.
    پيام آيينه رو رو صورتم تنظيم كرد و گفت - پريا پيش دانشگاهيه . داره خوشو واسه كنكور انساني آماده ميكنه . ميخواد روانشناسی بخونه . حالام دلش واسم تنگ شده بود گفت برم دنبالش ببرمش خونه.
    دستي توي موهاي خوشحالتش كه به مد روز كوتاه شده بود كشيد و گفت - مگه نه؟
    پريا زبوني واسه پيام در آورد گفت - خودت ميدوني كه اگه هوا ابري نبود و تونسته بودم ماشين بابا رو از چنگش در بيارم عمرا به تو يكي رو نمينداختم!
    پيام خنيديد و گفت - من كشته مرده اين ابراز محبتشم . آدم يه خواهر داشته باشه دشمن نميخواد چه برسه به اين دو تا كه گفتن زلزله تو نيا كه ما هستيم!
    پريا - پيام خجالت بكش . 25 سالته هنوز خوشت مياد منو دست بندازي؟ اگه به آبجي نگفتم!
    پيام روسريش رو كشيد و گفت - جان مامان نههههههههه! منو كچل ميكنه!
    از لحنش خندم گدفت ولی به زور قورتش دادم.يه مدت تو سكوت گذشت . پيام كه براي چندمين بار نگاهش توسط من تو آيينه غافلگير شده بود گفت – خانوم افروز تنها چيزي كه بهت نمياد ساكت بودنه! چرا حرف نميزني؟
    - داریم از سکوت استفاده می کنیم دیگه !
    پيام - بهت نمياد اينقدر فيلسوفانه حرف بزني! نه بابا به جز آدامس چسبوندن به شلوار و پنچر کردنه 4 تا لاستیک نو و خط خطی کردن جزوه هام و متلکای گاه و بیگاه حرفاي قشنگي بلدي!
    پريا يهو برگشت عقب و گفت - جان من ؟ تو به این زبون دراز متلک میگی ؟
    - آره!
    هر سه زديم زير خنده .
    پيام - اي روتو برم!
    پريا - چه دوست باحالی داري پيام . چه قدر بامزس .
    یعنی رسما بمیری ایشالا پریا ! دوست ؟ من با این ابهت دوست این بچه پرروی نره خرم ! بلا به دور !
    گفت - واسه همين بهش گير دادم!
    پريا - عين خودته ! ميدوني نوشين جون . اين پيام هميشه خدا داره من و خواهر بزرگمو رو اذيت ميكنه . به جاي ما هم يه گوشمالي بهش بده!
    پيام - عجب خواهري دارم من!
    - دوست داري چي كار كنم ؟ بگم با 18 چرخ 100 بار از روش رد بشن خوبه ؟
    پريا خنديد و گفت - اگه اين كار و بكني تا آخر عمر ممنونت ميشم!
    پيام به اعتراض گفت - كاش نميرسوندمت . شدي متحد هيتلر و شاهزاده نارنجك سوم! پروردگارا خودمو به تو ميسپرم!
    رسيديم و سر خيابون پياده شدم .
    پريا -بذار برسونيمت .بارونه . خيس ميشي ها!
    - نه ممنون ميرم.
    پيام - راست ميگه سرما ميخوري . بذار ببرمت تا دم در خونه.
    - ممنون آقاي نامي. زير بارون قدم زدن هم عالمي داره! لطف كردي . پريا جان خداحافظ . آقاي نامي خداحافظ.
    پريا خداحافظي كرد و منم پياده شدم چند قدمي نرفته بود كه پيام صدام زد .
    - خانوم افروز.
    برگشتم و نگاهش كردم . - بله.
    پيام- شماره تلفنتو بهم نميدي؟
    - چه زود چايي نخورده پسر خاله شدي؟ تازه من به پسر خالمم اين همه رو ندادم !
    پيام - زود نيست 3 ماهه داري منو اذيت ميكني منم ميخوام تلافي كنم و شبا زنگ بزنم گوشیت مزاحمت بشم!
    - هيشكي بهت گفته كه چقدر پررويي؟
    پيام - آره همه ميگن! چي ميگي شمارتو بهم ميدي؟
    خوب وراندازش كردم . به نظر موذي نمياد و قصد اذيت كردنمو نداره!
    - با اين كه زيادي پررويي باشه شمارمو بهت ميدم.
    شماره موبايلم رو روي گوشیش که داده بود دستم زدم و بهش پس دادم .
    پيام - ميس ميندازم شمارم همونه .
    ازش خداحافظي كردم و راه افتادم سمت خونه . ميس انداخت . WOW چه شماره رُندي! سرعتم رو زياد كردم و رسيدم خونه . هيشكي نبود . بلوز شلوار راحتي پوشيدم و رفتم توي آشپزخونه آخ كه دلم داره مالش ميره . در يخچال رو باز كردم . يه سيب سرخ در آوردم و گاز محكمي زدم و پيغام گير رو چك كردم .
    هوم دوست افشين ، مهندس شامخي و آخری هم مامان جونمه .
    مامان - سلام خانومي . امشب شام خونه خاله گيتا دعوتيم . زنگ زدم بهت ياد آوري كنم گوشيت خاموشه . رسيدي يه زنگ بهم بزن .
    زنگ زدم به گوشي مامان .
    - سلام حاج خانوم.
    مامان - عليك سلام خانومي مامان . كي رسيدي؟
    - يه ربعي ميشه. خونه خاله ايد؟
    مامان - آره زنگ بزن آژانس بياد دنبالت پاشو بيا .
    - نه مامان من خستم. شما سلام به خاله برسون .
    مامان - نمياي؟
    - نه مامان. ميخوام بخوابم . فك كنم دارم مريض ميشم.
    مامان - چي مي خوري خرت و خرت ميكني ؟
    خنديدم - گشتنم بود دارم سيب ميخورم .
    مامان - شام يادت نره بخوري ها . كاري نداري مامان؟
    - نه مامان جان خداحافظ.
    مامان - خداحافظ .
    ساعت نزديك ده بود كه يه قرص آدلكولد خوردم و رفتم و خوابيدم .



  11. Top | #8

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    حبيبی با يه جعبه شيريني قبل از اين كه از كلاس خارج بشيم اومد تو . همه پسرا سر به سرش ميذاشتن
    - آي ممد خر شدي؟
    - كي خرت كرده ممدي؟
    - آخي طلف مصوم!
    حبيبي كه از يه طرف خندش گرفته بود داد زد - ا شما هم! مگه شماها قرار نيست ازدواج كنين؟ خوب منم يكي از شماها ....
    هوم چه خوب اولين روز هفته ي آخري كه داريم ميايم دانشگاه يكي از بچه ها ازدواج كرده . شيرينيم رو برداشتم و بعد از خداحافظي از كتي و ژاله راهي آخرين كلاس بعد از ظهر شدم . چون 24 واحد داشتم و 4 واحد بيشتر از ژاله و كتي راهي كلاس به قول خودشون ترم بالايي ها شدم . توي راه پيام رو با دوستش ديدم . ياشار يكي از صميمي ترين دوستاي پيام بود كه هميشه بهشون زن و شوهر ميگفتن! ياشار رفت و پيام اومد سمت من .
    - سلام... چه طوري؟
    پيام - سلام خانوم خوشگله ! از احوال پرسي شما بدك نيستم! ميري سر كلاس وب؟
    - آره. ياشار نميومد سر كلاس؟
    پيام - نه بابا گذرونده .
    شيريني رو نصف كردم و دادم بهش - بيا اينم شيريني ازدواج يكي از بچه هاست!
    پيام با لبخندي شيطنت آميز گفت - نوشين من محبتت رو باور كنم يا خشونتت رو؟
    ابرويي بالا دادم و گفتم - هيچ كدوم پررو!
    خنديد و گفت - بريم سر كلاس ؟
    - آره تو برو من ميرم آب بخورم بر ميگردم.
    و قبل از اين كه حرف بزنه رفتم آبخوري . نميخوام اسمم بيوفته سر زبونا! رفتم سر كلاس و همون جلو نشستم .
    جزوه هاي رو كامل و مرتب نوشتم و بعد از كلاس كتاب رو چپوندم تو كيفم و كلاسورم رو زدم زير بغل . يعني صبر كنم با پيام برم يا زنگ بزنم افشين بياد دنبالم؟
    پيام مسيج داد - دم در منتظرتم . با ياشار ميريم زود بيا .
    زيپ كيفم رو بستم و رفتم دم در دانشگاه . ياشار جلو نشسته بود و داشت با پيام حرف ميزد . كمي اونور تر ماشين افشين بود . چه عجب اين داداش با معرفت من اومده دنبالم . همون طور كه آروم رفتم سمت افشين زنگ زدم به پيام . سرش رو چرخوند و نگاهش رو دوخت به من.
    - سلام
    پيام - سلام بدو ديگه .
    - نه ممنون . با راننده پشت سریت ميرم.
    پیام – شوخیت گرفته ؟ من که هستم تاکسی چیه این وسط...
    - چند متر عقب تر یه زانتیا سفیده میبینیش؟ اون افشینه ... با اون میرم .
    پيام يه آن پياده شد و گفت - افشين كيه ؟
    اي ديوونه. خندم گرفت و باعث شدم عصبي بشه. خيلي خودشو كنترل كرد چيزي بهم نگه!
    پيام - كجاي حرفم خنده داره؟
    - هيچي آخه ديدم يهو از ماشين پريدي بيرون خندم گرفت.
    خنده كوتاهي كرد و گفت - نگفتي.
    - به اسمش نمياد داداشم باشه ؟
    پيام - خوب حالا كه با داداشت ميري خيالم راحته . كار نداري؟
    - نه ، ببخشيد معطل شدي.نميدونستم مياد دنبالم.
    پيام - خواهش ميكنم . خداحافظ.
    - خداحافظ.
    مقدار راهي رو هم كه مونده بود قدم هام رو تند تر برداشته بودم و سوار شدم
    - سلام داداشه مهربون!
    افشين - سلام آبجي كوچولو . خسته نباشي .
    و راه افتاد
    - سلامت باشي. چه خبرا؟
    افشين - سلامتيت . بريم خونه كه بزرگه داره كوچيكه رو ميخوره .
    - اي بابا تو هم كه همش گشنته! تقصير خودته اگه ناهار بري خونه كه گشنه نميموني!
    افشين - حوصلم نميشه آخرش هم زخم معده ميگيرم ميميرم.
    - مگه اينكه زن بگيري!
    افشين - تو فكرشم . يه كيس مناسب هم پيدا كردم . تا ببينيم چي پيش مياد!
    چي؟ چشام دو برابر معمول بزرگ شد! بازوش رو گرفتم و گفتم - مرگ نوشين راست ميگي؟ حالا طرف كي هست؟
    افشين - يادته گفتم تو يه مدرسه 5شنبه ها بچه ها رو ويزيت ميكنم . معلمشون مجرده و 24 سالشه و درواقع معلمه بچه هاست . خوشگل هم هست .
    - مگه خوار مادر نداري؟ چشاتو درويش ميكردي!
    افشين - دست دله چاره اي نيست . اين چند ماهي كه ميرم متوجه شدم دختر خيلي خوبيه . حالا ميخوام يه مدت ديگه بگذره تا خوب بشناسمش اگه خوب بود ايشالله تو هم خواهرشوهر ميشي!
    محكم بغلش كردم يه ماچ محكم كاشتم رو لپش .
    خنديد و گفت – دیوونه چی کار میکنی ... تصادف میکنیما ... مثل بچه كوچولوهايي كه بهشون آبنبات چوبي ميدن شدي!
    - پس چي؟ ديابت گرفتم از خوشحالي .
    واي خداجون چه خوب كه افشين ميخواد ازدواج كنه. چي ميشه . واي خونمون حسابي سر و صدا ميشه . چقدر دوماد شدن بهش مياد .
    افشين - نميخواي پياده شي افلاطون؟
    خنديدم و پياده شدم و در حياط رو باز كردم . ماشينش رو كنار ماشين پدر پارك كرد . و دست تو دست هم رفتيم تو .
    سر شام افشين موضوع رو سربسته تر از اوني كه واسم گفته بود با مامان و بابا مطرح كرد .ظرفا رو كه شستم شب بخير گفتم و زیر لحاف خزيدم و صورت مامان و بابا رو بعد از حرفاي افشين جلوم چشام آوردم . واي تو چشاشون چه ذوقي نشسته بود . با چه عشقي بهش نگاه ميكردن ! نه مثل اينكه عاشق شدن تو خانواده ما موروثيه ! اول بابا و مامان . حالام افشين .حتما نفر بعدي منم ديگه . من قراره عاشق كي بشم ؟ يه آن صورت پيام اومد تو ذهنم . نه اون فقط يه دوسته . همين . نميتونم خودمو گول بزنم . ازش خوشم اومده از اول ترم تاحالا هر روز كه كلاس داشتم منو رسونده خونه . هم خودش با ادبه و شيطونه هم خواهرش . كلي خودشو تو دلم جا كرده وروجك .
    * * *
    صداي ترقه هاي بچه دانشجو هاي بي تربيت ميومد .
    كتي- چي ميشد عيد سه شنبه هفته ديگه نبود . حالا اين چهارشنبه من چه طوري برم خونه ؟
    ژاله - مامانم گفت نرو ها!
    - بي معرفت دلت ميومد بدون خداحافظي عيد بري شمال؟
    ژاله - نه ديگه . واسه همين اومدم . عيدو چي كار ميكني؟
    - معلوم نيست. احتمالا افشين ميخواد نامزد كنه درگير مراسم هاي اون ميشيم .
    كتي با هيجان گفت - جان من ؟ به به . چه خبر خوبي . خواهر شوهر هم كه داري ميشي!
    - فعلا كه قطعي نشده. تا ببينيم چي پيش مياد .
    نزديكمون يه ترقه تركيد و منم از ترس پريدم هوا .
    قلبم حسابي درد گرفته بود - آخ آخ .
    خم شدم و دستم رو روي قلبم فشار دادم! تير وحشتناكي ميكشيد .ژاله و كتي با نگراني نشستن كنارم .
    ژاله - چي شده ؟
    كتي - نصفه جون شديم چت شده نوشين ؟
    صداي پيام هم اومد و كفشاي اسپرت سفيدش رو ديدم .سريع نشست و گفت - چي شده ؟
    كتي - يه ترقه افتاد نزديكمون نوشين ترسيده .
    حالم بهتر شد . سرم رو آوردم بالا و به سه جفت چشم نگران لبخندي زدم و گقتم - خوبم .
    پيام - چي چي رو خوبم . رنگ و روتو نگاه كن ! شدي مثل گچ ديوار .
    - نه چيزي نيست. فقط ترسيدم .
    پيام رو به ژاله گفت – بیاین من می رسونتمون ...
    با بيحالي تا ماشين پيام رفتم . ژاله و كتي نيومدن بي معرفتا . من موندم و نگاه نگران پيام . خدا اين ديوونه چشه ؟ يه كم رفته بوديم كه گفت - بهتر شدي؟
    - آره طوريم نبود كه.
    پیام - بيا جلو بشين خوشم نمیاد راننده کسی باشم .
    پياده شدم و جلو نشستم . هوم چه عطر خوشبويي ميزنه هميشه . يه بوي خيلي خاص . حالام كه جلو نشستم بوش بيشتر مياد . سرعتش زياد نبود . خوشم نمياد كسي اين طوري بهم خيره بشه . چش شده امروز اين پيام ديوونه! معذبم . خودش فهميد و با فوتي محكم نفسش رو داد بيرون و گفت - خوبی؟
    خندم گرفت – چند بار میپرسی؟ آره طوريم نبود . فقط زيادي ترسيدم .
    پيام با شيطنت گفت - نمرديم و ديديم تو از يه چيزي ترسيدي! هميشه كه منو ميترسوني!
    - ترقه جلو پات در ميكنم؟
    پيام - نه چشات خودش يه نارنجكه به تمام معناست!
    - برو بابا. يه كم ديگه بگذره ميگي تانكم!
    پيام - هووووووم . اينم بد نيستا!
    - پررو!
    خندش گرفت - من كشته مرده اين پررو گفتنتم!
    رسيديم سر خيابون .
    - ميرسونمت خونه. با اين حالت و شب چهارشنبه سوري درست نيست تنها بري.
    واي چه مهربون شده اين بچه پررو!
    پيام - چيه چرا اينطوري نگا ميكني؟
    - تو همون بچه پررو كلاس نيستي كه استادا رو عاصي كردي؟ چقده مهربون شدي؟
    پيام - هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد .
    - بپيچ سمت راست.
    سر كوچه پياده شدم و ازش تشكر كردم . يعني اين همون پيام شيطونه؟ چش شده!؟
    * * *
    دو سه روز از عيد گذشته . به ذهنم رسيد زنگ بزنم به پيام و بهش تبريك بگم و هم ازش تشكركنم . شمارشو گرفتم و بعد از دو تا بوق برداشت .
    - به به باد آمد و بوي عنبر آورد...
    - سلام عيدت مبارك.
    پيام - سلام خانوم . عيد شما هم مبارك . چه خبرا خوش ميگذره؟
    - اي بدك نيست . خوشترم ميگذره بعدا!
    پيام - چه طور؟
    از ذوق صدام عوض شده بود - ميخوام داداشمو دوماد كنم.
    پيام - به به چه خواهر خوبي . نميشه واسه منم خواهري كني و آستين بالا بزني؟
    - نخير تو هنوز دهنت بو شير ميده!
    پيام - نه بابا من كه بويي نميشنوم!
    - مشكل از گيرندته پررو!
    پيام - من يه گوسفند نذر ميكنم كه تو از پررو گفتن به من دست بكشي!
    - فعلا كه همچين قصدي ندارم تا بعدا!
    پيام - من صبرم زياده! تا دلت بخواد بدم خدمتتون!
    - نه ممنون! اگه كار نداري من قطع كنم.
    پيام - نه خيلي لطف كردي... منت گذاشتي!
    - خواهش ميكنم. وظیفه بود.
    پيام - بازم عيدت مبارك . مواظب خودتم باش .
    - ممنون. خداحافظ
    پيام - خداحافظ .
    از اتاق رفتم بيرون .صداي پچ پچ هاي افشين كه داشت با يكي حرف ميزد ميومد . كلمو كردم تو اتاقشو مچشو گرفتم .
    - آي داري با كي پچ و پوچ ميكني؟
    افشين دستپاچه گفت - يكي از بچه هاست!
    رفتم جلو و داد زدم – زن داداش سلام ...
    و خنده کنون سريع سرم رو از اتاقش بردم بيرون كه كوسنش نخوره تو سرم . همون طور که میخندیدم رفتم توي آشپزخونه . مامان داشت مرغ سرخ ميكرد و بابا سالاد درست ميكرد .
    بابا – باز داشتی سر به شر افشین میذاشتی که اینطوری پریدی از اتاقش بیرون ؟
    خندیدم – آره بابا ... یه فازی میده ...
    مامان – بیچاره شوهر این آتیشپاره ...
    - دلشم بخواد !
    بابا – اولش آره ولی بعدش معلوم نیست ...
    و خندید .
    - همینه دیگه ! اینا رو میگین بچه ها افسرگی میگیرن و از خونه فرار میکنن . 4 روز بعدشم تو جوب پیداشون میکنن دیگه ...
    مامان – وا.. اینا چیه میگی بچه ؟از بیکاری چرت و پرت میبافه بهم ... بدو مامانی ، یه کمکی برسون .
    خندم گرفت از این تبحر توی عوض کردن موضوع !
    - چی کار کنم ؟
    بابا - نوشين بابايي سس درست كن .
    - به چشم. چاكر، دربست در اختيارتونم.
    آبليمو و شيشه سسو از يخچال درآوردم و دست به كار شدم .
    مامان - يوسف جان ميخوام امشب زنگ بزنم خونه اون دختري كه افشين ميگفت . شماره تلفونشو گرفته. نظرت چيه ؟
    بابا - ايشالله خيره . زنگ بزن خانوم واسه 5 شنبه همين هفته قرار بذار .
    - پس حسابي قافيه رو باخته؟
    مامان - از چشاش معلومه . شده مثل چشاي بابات !
    و بعد هم خنديد . بابا هم خنديد و گفت - بلا شدي گيتي!
    افشين اومد تو آشپزخونه .
    به طعنه گفتم - خوش گذشت ؟
    پررو پررو گفت - جاتون سبز بد نبود!
    - دروغ نگو! فعلا جاي یکی دیگه سبزه!
    چشم و ابرو اومد كه بعدا خدمتم ميرسه .
    - تهديد نكن افشين فعلا كه زندگيت دست منه!
    افشين - اهههههههههه چرا چرت و پرت ميگي ! گرسنگي به مغزت فشار آورده!
    - فعلا كه تو ناخوشی . بذار معاينت كنم .
    رفتم جلو و نبضش رو گرفتم .
    - هوم نبضت تند ميزنه! چشاتم دودو ميزنه ! سرخم كه شدي ! اينا علائم عاشقيه !
    دستم رو گرفتم و پيچوند و گفت - بابا ببينيد اين دفعه اگه زدم نصفش کردم تقصير خودشه ها!
    همون طور كه بالا پايين ميپريدم گفتم - آي بي انصاف عاشق، دستم رو شكستي!
    خنديد و گفت - بگو ! نوبت منم ميشه!
    بابا خنديد و گفت - به خاطر من ايندفعه از گناهش در گذر عاليجناب.
    افشین- فقط به خاطر شما.
    دستم رو ول كرد و منم سريع پشت بابا كه داشت با حوله دستاش رو خشك ميكرد گارد گرفتم و واسه افشین زبون درازی کردم.
    بعد از ناهار همه راهي چرت بعد از ظهر شدن .



  12. Top | #9

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مامان از چند ساعت قبل شور و شوق عجيبي داره گاهي به افشين زنگ مي زنه و ميگه امروز رو مطب رو زود تعطيل كنه و گاهي به بابا زنگ ميزنه كه فراموش نكنه گل و شيريني بگيره . فقط من اين وسط بي خيال توي مبل فرو رفتم و به كاراش زيرزيركي ميخندم! اوه منو ديد حالا مياد خدمتم ميرسه!
    اومد سمتم و گفت - نوشين چي ميپوشي تو امشب؟
    - مامان جون يه چيزي پيدا ميشه كه من بپوشم آخه... تازه اصل كاري من نيستم كه بايد بپسندنم!
    مامان- اومديمو يه پسر داشتن كه خواستيم تورو هم بند كنیم به ريشش!
    دست انداختم دور گردنش و بوسش كردم و گفتم - من كه فعلا پيش خودتونم خانوم دكتر!
    مامان آروم منو از خودش جدا كرد و گفت - بهتره بري يه لباس خوشكل انتخاب كني . يه كم هم به خودت برس.
    چشم بلندي گفتم و رفتم به اتاقم . در كمد رو باز كردم و به لباسام نگاهي انداختم .
    هوم . آبيه ؟ نه زيادي انداميه . سبزه ؟ نه يقش خيلي بازه . كت و دامن اسپرت شيري؟ آره خودشه بهم خيلي مياد .موهام رو محكم بستم پشت سرم و سايه ملايم نقره ای و يه كم رژ گونه و يه رژ لب صورتي خيلي كم رنگ. به به چي شدم! مانتو و شالم رو سرم كردم و كيفم رو انداختم رو شونم . شدم پري سفيد!
    قيافه افشين خنده دار شده بود هر كاري كردم نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و آخر خندم گرفت .
    افشين كه داشت از مامان درباره كت و شلواري كه پوشيده بود نظرخواهي ميكرد برگشت سمت من و گفت - اي مرض ! چرا ميخندي؟
    - به جان افشين خيلي خنده دار شدي!
    افشين - چرا؟
    - چون از موقعي كه اومدي تا حالا كه داري ميري يه ريز داري از مامان و بابا درباره كت و شلوار و لباسو كرواتت نظر خواهي ميكني!
    افشين - به وقتش به خدمت تو هم ميرسم!
    بابا دستش رو دور شونم حلقه كرد و لپم رو كشيد و گفت - نوشين بابايي شطوني نكن . داداشتو الان من درك ميكنم . بريم تا دوباره نرفته عوضشون كنه!
    وقتي بابا جلوي خونشون وايساد گفتم - واي اين كه قصره . وضعشون خيلي توپه!
    مامان اخمي كرد و گفت - نوشين نيومديم خونه بخريم كه ! هيچ وقت درباره آدما از ظاهرشون قضاوت نكن!
    افشين - آره حق با مامانه خانواده خيلي خوب و محترمي هستن! قول ميدم ازشون خوشت بياد!
    - تا ببينيم!
    بابا - توكل به خدا .
    و افشين زنگو زد . پدر و مادر عروس خانوم كه خيلي جوونتر از اوني بودن كه فكرشو ميكردم! واي چه خونه ي خفني دارن . گفته بود پدرش تاجره ولي تا اين حد پولدار نه! صحبتهاي اوليه زده شد . متوجه نگاه هاي خريدارانه مادر عروس شدم!
    خدايا اينا ديوونن! من كه نيومدم خاستگاري!
    مامان منو نجات داد . خدا پدرتو بيامرزه!
    - عروس خانوم يه چايي مارو مهمون نميكنن؟
    مادر عروس - حتما .. پرنيا جون مامان چايي بيار.
    بعد از يه مدت بوي ادكلن خوشبويي اومد . چه عروس خوشقدمي هنوز نيومده بوي عطر پيام رو آورد . چشام رو بستم و با ولع عطرش رو به مشام كشيدم .
    با صداي پدر پري چشام باز شدم - معرفي ميكنم . تنها پسرم پيام!!!!
    انگاري برق هزار وات بهم وصل كرده بودن! پيام بعد از سلام و احوال پرسي با پدر و مادر و افشين با همون چشا و لبخند شيطونش رو به من گفت – به به خانوم افروز ! چه آشنايي جالبي!
    پدر پيام - مگه شما قبلا همديگه رو ديديد؟
    پيام - بله . ايشون هم دانشكده ايه بندن!
    مادر پيام منو از بهت در آورد - شما ترم چندي عزيزم؟
    اي بابا مثل اين كه اين خانواده امشب ميخوان منو خيت كنن!
    - من ترم دو!
    پيام - ايشون چون چند واحد رو با ترم بالاييها گرفتن تو بعضي از كلاسايي كه منم هستم شركت ميكنن! درواقع استادا خيلي خاطرشون رو ميخوان .
    پدر - نظر لطفته پسرم!
    پرنيا چايي آورد و با لبخند به همه تعارف كرد . فقط من مونده بودم پريا كجاست كه نيومده سوتي بده . افشين و پرنيا كه واسه صحبت هاي خصوصي رفتن خانوم نامي رو به من گفت - نوشين جان خيلي ساكتي! يه چيزي بگو !
    - استفاده می کنم از صحبتای شما .
    لبخند کوچیک پیام ازم چشام دور نموند . رو کردم به آقای نامی که منو مخاطب قرار داده بود .
    آقاي نامي - اگه پريا بود حتما سرگرم ميشدي . احتمالا يه ساعت ديگه مياد .
    خانوم نامي رو به مادر گفت - آخه خواهرم بعد از 3 سال از قبرس با دختراش اومدن ايران . دختراي خواهرم چون خيلي با پريا جور بودن رفته پيششون.
    آقاي نامي - پيام جان پاشو با نوشين خانوم بريد كتابخونه رو نشون بده بهشون.
    و رو به پدر گفت - علاقه مندي هاي اين دوره با ما خيلي فرق كرده . جوونا خيلي اهل مطالعه شدن .
    با نگاهي به پدر ازش اجازه خواستم . پدر سري تكون داد و منم با پيام كه منتظر واساده بود راهي كتابخونه شدم . در رو كاملا باز گذاشت و منو آزاد تا نگاهي به فهرست كتابا بكنم . نا خودآگاه با ديدن اون همه كتاب به وجد اومدم .
    – واي چه قدر كتاب.
    و نگاهي به پيام كه داشت منو نگاه ميكرد انداختم و گفتم - چيه پررو چرا اينطوري نگاه ميكني؟
    پيام خنديد و اومد سمت منو گفت - آخه خيلي خوشگل شدي!
    - بودم! كو چشم بصيرت!؟
    پيام بازم خنديد و گفت - رنگ شيري خيلي بهت مياد . كلا با دانشگاه خيلي فرق كردي! مقنعه . مانتو . شلوار جين . كفش اسپرت ! حالام اصلا واسم آشنا نيستي!
    - آشنا! من همون پرروئه ام كه سر ارث بابات باهاش دعوا کردی !
    پيام - اوه از آشنايي با شما خانوم زرنگ خوشبختم !
    از شيشه كتابخونه به بيرون نگاهي انداختم! اِ پريا داره مياد . اوه اوه . نميشد دير تر بياي؟
    با نگاهي پر ترديد به پيام نگاه كردم . رد نگاهم رو دنبال کرد و پریا رو دید . حرفم رو از تو چشام خوند و گفت - بهش ميگم حرفي نزنه .
    سري تكون دادم كه گفت - تا به كتابا نگاه كني من ميرم ميارمش اينجا .



  13. Top | #10

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    فروردین 1390
    نوشته ها
    273
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    یزد
    تشکر از کاربر
    4,133
    تشکر شده 15,393 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    لابلاي قفسه هاي اون كتابخونه اشرافي و بزرگ گم شدم . واي چقدر كتاباي ادبيات . الان از هيجان پس ميوفتم! تا اومدم یه چشم چرونی اساسی کنم برق رفت . قلبم داره مثل گنجيشك ميزنه . واي واي واي الانه كه از ترس غش كنم . خدايا عجب غلطي كردما . دست گرفتم به قفسه هاي كتابخونه و تو تاريكي رفتم يه سمت . صداي پيام بلند شد .
    - خانوم افروز....
    - من اينجام. فقط نميدونم كجاست !
    خنديد و گفت - يادتونه كجا بودين ؟
    - فك كنم كتاباي ادبيات.
    پيام - بايد حدس ميزنم .
    صداش نزدیکتر شد و آروم تر - اون روزي كه زدي تو پر استاد فهميدم ادبيات خيلي دوست داري!
    آروم گفتم - هيس . اينطوري حرف نزن!
    پيام - نگران نباش نمیشنون . حالام يه كم حرف بزن تا پيدات كنم . وگرنه گم ميشي و تا وقتي برق نيومده بايد همين جا بموني!
    - پيام منو ميترسوني. كجايي؟
    نامردی نکرد و پخی کرد - پست سرت .
    از ترس تكون سختي خوردم و يه كم قلبم سوخت .
    - واي خدا بگم چي كارت نكنه. منو ترسوندي!
    پيام - معذرت ميخوام .
    - اشكالي نداره . خوب از كدوم طرف بريم؟
    پيام - نكنه از اين كه با من تنهايي ميترسي؟
    - نه اصلا . من از تاریکی می ترسم !
    فقط دلم ميخواست برم بيرون . راستش يه كم ميترسيدم . هم از تاريكي هم از پيام . خدايا تمومی نداره ! يه لحظه صداي پاي پيام قطع شد و من محكم خوردم بهش .
    برگشت و گفت - مشكل چيه نوشين؟
    - مشكل ؟ چه مشکلی؟
    پيام - تو تا حالا چيز بدي تو من ديدي؟
    - نه .
    پيام - بد بهت نگاه كردم؟
    - نه .
    پيام - منو با كسي ديدي؟
    - نه . چرا اينارو ميپرسي؟
    پيام - پس چرا به من اعتماد نداري؟
    - كي همچين حرفي زدم؟
    پيام - لازم نيست حرف بزني . نفس زدنات و عجلت واسه خروج از اينجا اينو به من ميگه! بيا ديگه رسيديم .
    حرفي نزد ولي معلوم بود از دستم عصبانيه !
    آقاي نامي - اين موتور برق هم بايد عوض كنم . ديگه قديمي شده .
    نشستم کنارشون ولی دیگه از صحبت هاشون چيزي نفهميدم . از دست خودم و پيام حسابي عصباني بودم . آقاي نامي ازم پرسيد - نوشين جان كتابخونه چه طور بود؟
    - واقعا عالي بود. من به حال شما غبطه ميخورم .
    آقاي نامي - قابل ترو نداره دخترم .
    - لطف داريد.
    با پريا مشغول شدم .
    صحبتهاي پدر و مادرها تموم شد و با اشاره پدر پاشديم تا بريم خونه . هنوزم پيام سر سنگين اونطرف ايستاده بود . بايد يه جوري از دلش درمياوردم . برگشتم سمتش و گفتم - آقاي نامي شما درس مدارات منطقي رو گذرونديد؟
    پيام - بله چه طور مگه؟
    - آخه استاد بهرامي گفتن از ترم بالايي ها جزوه بگيريم. منم گفتم از موقعيت سوء استفاده كنم و ازتون جزوه هاش رو بگيرم .
    پيام - يه چند لحظه اجازه بديد واستون ميارمشون .
    اه نقشه هام به هم ريخت . هنوزم بد اخلاق و عبوسه! چه طوری معذرت خواهی کنم !؟
    * * *
    توي راه دانشگاه داشتم با خودم فكر ميكردم اين دو هفته تعطيلي چقدر زود تموم شد . مخصوصا سيزده بدر و كباب بابا و دايي منصور ،جوك هاي دست اول مهران و رقص محلي مهرداد و ترانه با ضرب عمو سبزي فروش افشين ...
    بازم رفتم تو فكر خاستگاري افشين .اولين قهر منو پيام شكل گرفته بود و منم مغرور تر از اوني بودم كه بخوام ازش معذرت خواهي كنم! البته یه کم هم پشت گوشی واسم سخت بود .تازه شاید فراموش کرده بود و منم الکی فکر میکردم هنوز ناراحته . ژاله رو از دور ديدم . دستي واسش تكون دادم .
    - كتي كو؟
    ژاله - نميدونم . احتمالا هنوز از شيراز برنگشته!
    - چرا اومده ديروز بهش زنگ زدم. تهران بود.
    ژاله - خوب مياد احتمالا!
    سر كلاس پيام رو ديدم . اونم منو نگاه كرد و روش رو از من برگردوند و شروع كرد با ياشار حرف زدن!یا پیغمبر! پس خیلی بهش بر خورده ! ژاله نگاه معني داري كرد ولي حرفي نزد .
    بعد از كلاس به سمت بوفه به راه افتاديم . ژاله با احتياط پرسيد - با پيام قهري؟
    - از اولم دوست نبودم كه بخوام باهاش قهر كنم!
    ژاله - ببين منو! نه انگاري واقعا يه چيزيت ميشه .
    - ولم كن ژاله حوصله ندارم!
    يه مسيج واسم اومد . پيام بود . نوشته بود " بعد از كلاس 12 تا 2 صبر كن باهات كار دارم"
    جواب ندادم . يعني چي كارم داره ؟ شايد ميخواد راجع به افشين و پرنيا باهام حرف بزنه ! بهتره صبر كنم تا ببينم چي ميشه!
    دستاي ظريفي از پشت چشام رو گرفت . لمسش كردم . انگشتاي كشيده كتايون بود .
    - كتي تويي تابلو اعلانات!
    بلند شدم و بعد از روبوسي با من و ژاله نشست و گفت - اي بي صفتا ! تنها خوري ميكنين؟
    ژاله - مرض ! كدوم قبري بودي تاحالا!؟
    كتي- خواب بودم . زير لحاف . چه كيفي داد .
    - اي خواب به خواب بري. حيف هواي به اين خوبي نبود؟
    كتي - هنوز سرده ها!
    - آره ولي نه به اندازه اسفند ماه.
    ژاله - خوب حالا كه كتي اومد بذاريد بگم من ميخوام نامزد كنم .
    - جون من ؟ اي بي وجود ! چه طور دلت مياد من و كتي رو تنها بذاري؟
    كتي - خوبه خبراي خوبي ميشنوم ! حالا شيرنيت كو؟
    ژاله - بذارين قطعي بشه . تو مراسم يه تشت شيريني ميدم بهتون .
    - آره منم ميام با آبكش شربت تعارف ميكنم!
    خنديدم كه كتي گفت - بريم سر كلاس كه دراکولا پوستمون رو ميكنه!
    بعد از كلاس 12 تا 2 به بچه ها گفتم - من ميرم ببينم اين پيام چي ميگه بر ميگردم .
    ژاله - واست ناهار بگيريم؟
    - آره بابا دو كلوم ميخواد حرف بزنه. حالا ميگم قضيه چيه . فقط بدونين قراره فاميل تنگاتنگ بشيم!
    كتي- نكنه ميخواي زنش بشي؟
    - خدا نكنه ! قراره بشم خواهر شوهر آبجيش!
    ژاله - واسا قضيه رو بگو .
    گوشيم زنگ خورد پيام بود .
    - برميگردم و ميگم.
    و ازشون دور شدم و جواب دادم - سلام
    پيام - سلام . دم در تو ماشين منتظرتم .
    - چي كارم داري ؟
    پيام - تلفني نميشه . ميبينمت .
    و قطع كرد . ديوونه !يه چيزيش ميشه ها!



صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان عروسی با لباسی به رنگ خون | نوشین.کـــ کاربر انجمن
    توسط نوشین.کـــ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 28
    آخرین نوشته: 1393,01,15, ساعت : 00:44
  2. دانلود رمان موبایل نوشین | Sh!vA کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 19:03
  3. دانلود رمان نوشین | Sh!vA کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,01,30, ساعت : 21:43

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •