| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز ![]() آرام عشق نویسنده : افسانه نادریان نشر پورشاد/ پخش : کتاب پارسه چاپ اول 86 17فصل 312 صفحه
| ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, *GolDeN*, *vooroojak*, -ALI-, -bahareh-, -دایان-, .ELHAM., 18خرداد, 2012, @parisa@, aazz, abby7, aili, ashk boos, AVESTA, behiii319, behnazhmz, Darya_secret, eglantine-m96, Elahe-73, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, gherti, gole mikhak, golgh, Irani, jighol, kathyn, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa.gh, mahshid2, marjanagn, maryammmmmm6, mona jOn, m_h_n, nastarani, Niayesh- 74, NILOUFAR, nlp16001, parisaparisa, RealIty, Rha.sh, roza23, SAGHIIIII, Sang, SaRa, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shakiii, sheida joon, shili, sirius, soha.f, soshyans, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yasi70, yeshil, ~ELAHE~, αгѕαпα, آليس, افسون123, اهنگ, بازیگوش, باقری, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, شبنم, شکیبا.., ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز فصل 1 قسمت 1 باز هم خواب تو را دیدم، باز هم یک جعبه عشق و آبنبات بهم هدیه دادی.خیلی که حرف زدیم خوابم برد و تو رفتی. چند سال میشود که خوابت را میبینم، به جز خط میان دو ابرویم هیچ چروکی در صورتم نیست؛حتی یک تار موی سفید، یعنی این همه از تو دورم و تحملم زیاد شده.عشقت آسمانی بود، در زمان اتفاق نیفتاده بود باور نکنم. آسمانی که شد تو رفتی و من تنها ماندم. مدتهاست که حالم خوب نیست، سرم به دوران می افتد، پاهایم غش میرود، یک کیسه رنج روی سینه ام سنگینی میکند.اشکم بیخودی سرازیر میشود و من به بی خودی زندگی کردن ادامه میدهم. مدت هاست که حالم خوب نیست. از وقتی که آن اتفاق افتاد و من تنها شدم، از وقتی که چمدانم را بستم و به تنهایی زندگی کردن عادت کردم. از خیلی قبل پیش حالم خوب نیست؛از وقتی فهمیدم دوستش دارم. بیچاره او که این همه دوستم داشت. بیچاره ما آدم ها و سرنوشت هایمان، بیچاره زندگی که مجبور به تحمل ماست، ناچار است وجود خسته ما را بر دوش بکشد، عمرمان که به پایان رسید نفس تازه میکند و دمی استراحت کند تا زمان تولد دیگر، که باز او نو مجبور است تا خط سفید پایان ما را بر دوش بکشد و اعمال و رفتار حقیرانه ما را ببیند و تحما کند و آنجا که ما را به دست مرگ میسپارد وظیفه اش تمام میشود. حتی مرگ هم گاهی مجبور به تحمل انسانهایی میشود که دوستشان ندارد.حتما مرگ من را دوست ندارد. با این که این همه اصرار میکنم تا همراهی اش کنم صدایم را نمیشنود. حتما لایقش نیستم. موجود حقیری مثل من، چه لایق همراهی با او. گاهی که قلبم میسوزد و درد میگیرد تا نیمه راه میروم ولی صدایی در گوشم میپیچد:تنهایم نگذار آرام صدای الن است که فریاد میزند:"بدون تومیمیرم" و من مجبور به بازگشتم؛ به خاطر او مجبور به بازگشتم. یک جعبه آبنبات در دستم است وقتی برمیگردم. چند ساله بودم؟ به گمانم تازه وارد نوزده سالگی شده بودم.چند سالی که به گذشته برگشتم و به خانه رسیدم، واقعیت رو به رویم ظاهر شد. حیاط بزرگ با درختهای بلند و کوتاه کاج و صنوبر، سپیدارهای پیرس با شاخه های بلند، زیر نوازش باد تکان میخوردند و آواز شادی می سرودند. یک ساختمان با نمایی از آجرهای کوچک که بر اثر گذشت زمان تغییر رنگ داده بودند و به خاکستری میزدند. ولی من از تک تک آن آجرها خاطره داشتم. روی چندتا از آنها خطوطی موازی با فاصله نقش بسته بود که نشان دهنده قد من و امدی، آرزو، بنفشه و بهاره در سنین مختلف بود. علامتهای کنار هم نشان از قد دخترها و یکی بالاتر از همه نشانه قد امید بود، که همیشه از همه بلندتر بود.خط بعدی علامت قد من بود ، بعد آرزو، بعد بهاره و آخر ازهمه بنفشه که هنوز خیلی جا داشت قد بکشد. من همیشه در حال رقابت با امیدم بودم، حتی درتقابل این علامتها دلم میخواست هرچه زودتر به او برسم. چه احساس خوبی بود زندگی در چنین دنیایی، به من امکان پرواز رویاهایم را میداد و خیالات تلخ و شیرینم را میساخت. حتی دیوار به دیوار ما، با ساختمان دو طبقه و نمایی از سنگ سفید هم برایم پر خاطره بود. هر وقت که دلم میگرفت و از مساحت بزرگ خانه خودمان خسته میشدم ،در ِ آن خانه به رویم باز بود. گاهی آرزو یا زن عمو نسرین در را برایم باز میکردند گاهی پسر عمویم امید و آخرهای شب عمو بود که راهم میداد. در آن خانه احساس آرامش میکردم، گاهی عمیقتر از آرامشی که در خانه خودمان، کنار پدر و مادر، بهاره و بنفشه داشتم. درد و دل های شبانه با آرزو، شوخی های امید موقع خوردن صبحانه یا قربان صدقه رفتن های زن عمو و اصرار عمو برای ماندنم و به عقب انداختن زمان بازگشت به خانه خودمان. به همین اینها عادت کرده بودم ولی دلم برای اتاقم تنگ میشد و هیچ جایی را مثل اتاق خودم دوست نداشتم و بعد از یک شب جدایی دوباره به مساحت آرامش بخش آن مربع مستطیل آبی رنگ برمیگشتم. روی تخت دراز میکشیدم یا پشت میز تحریر کنار پنجره بلند با پرده های آبی نیلی که نسیم بهاری را باحرکت آرامش به اتاق راه میداد و بلندای درختهای چنار و سپیدار حیاط را به من نشان میداد. و من رو به بلندای آسمان، در فصل پاییز، از درختها اجازه میگرفتم و چند برگ نیمه خشک را از روی دست های بلندشان میچیدم و لابه لای کتابهایم به یادگاری نگه میداشتم.پاییز را به مهمانی اتاقم دعوت میکردم و ساعت ها همان طور روی تخت دراز میکشیدم و خیره به سقف، آرزوهای بی شمارم را مرور میکردم و با بازی کمرنگ نور از پشت شیشه روی دیوار آبی اتاقم، غروب خورشید و شروع شب را حدس میزدم. + ببخشین تو رو خدا کمه...چند وقته تایپ نکردم دستم کند شده! جبران میکنم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, *GolDeN*, *~Faezeh~*, -ALI-, -Nasrin-, .ELHAM., 18خرداد, aazz, abby7, aili, ART!ST, AVESTA, behiii319, eglantine-m96, Elahe-73, elhamtt, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, gole mikhak, golgh, harimeshgh, koyar, M.gIrL, mahsa.gh, mahshad05, maryammmmmm6, mona..scorpio, narghas, nastarani, nazgol, Niayesh- 74, NILOUFAR, nlp16001, padideh_hs, parisaparisa, patough, Rha.sh, roza23, rytu, saman84, Sang, SaRa, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shakiii, sinsor, sirius, taliehakbari, triti, UnKnOwN_Sh, uranoos, yamiin, yasi70, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, آنیتا, اسوده, افسون123, اهنگ, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, روژان, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, مهستی, پروانه! |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز قسمت 2 آرزو هم درست مثل من سری پر از آرزوهای عجیب و غریب داشت ،به همین دلیل وقتی میگفت اسم آدم ها روی شخصیت و آینده شان اثر میگذارد باور میکردم. اسم او که با فکرهای دورودرازش و آرزوهای بی پایانش همخوانی داشت، یا مثلا بهاره درست مثل بهار، شاد و سرحال و پرهیجان بود و هیچ وقت لبخند از روی لبش پاک نمیشد. بنفشه هم مثل گل بنفشه گاه آرام و خندان بود و گاهی مثل گلوله آتشین عصبانی میشود و بعد غمگین و افسرده میپژمرد و تا ساعت ها در آرامش و سکوت اتاقش رهایش میکردیم تا دوباره به حال اولش برگردد و مل دیگر به حالتهای او عادت کرده بودیم.دلش مثل برگ گل نازک بود؛ زود میشکست و خیلی سریع با یکحرف خوف مثل آبی خنک بر ریشه های سبزش تازه میشد و غم را فراموش میکرد. آرزو میگفت: حتی اگر اسم دیگران روی شخصیت آنها اثر نداشته باشد اسم تو یکی حتماً اینطور است. و با تعجب از من میپرسید: اصلاً شده هیچ وقت از چیزی عصبانی یا دلخور بشوی و اخم کنی یا فریاد بزنی؟ پس بی دلیل نیست که اسم تو آرام است، اسم من آرزو و اسم شراره هم شراره. و من لبخند به لب میگفتم: باز آخر همه حرفها به دوستت شراره ختم شد.مگر باز باهاش مشکل پیدا کرده ای؟ و او سرش را پایین می انداخت و میگفت: نمیدانم چرا این دختر سر هر مسئله کوچک عصبانی میشود و الم شنگه به پا میکند. بعد با دلخوری لبانش را جمع میکرد و میگفت: او هم درست مثل اسمش زود شر به پا میکند . من فقط از این نتیجه گیری او لبخند میزدم و میگفتم: شاید حق با تو باشد. بعد فکر میکردم یکی هست که هر کسی با دیدنش به زندگی، به آینده و به خیلی اتفاقات پیش بینی نشده امیدوار میشود و او فقط امید بود، امید... یکی از آرزوهای خیلی قدیمی ام، زندگی کردن با عمو پرویز و زن عمو نسرین بود و برادری مثل امید داشتن.بعدها وقتی بزرگتر میشدم آرزوهایم گم میشد و من فهمیدم که هیچ جایی را مثل خانه خودمان و هیچ پدر و مادری را غیر از پدر و مادر خودم برای زندگی نمیخواهم. من نه اولی بودم، نه آخری. با ایمکه خواهر وسطی بودم ولی همیشه مستقل بودم.نه مثل بنفشه خودم را لوس مامان میکردم نه مثل بهاره که همیشه سه سال بزرگتر بودنش را به رخم میکشید و با پدر بحث های اقتصادی میکرد. احساس بزرگی میکردم. امید هم سن بهاره بود، سال آخر رشته مهندسی کامپیوتر، و برای خودش ابهتی داشت و در فامیل ارزش و مقامی. تنها پسر عمویم به من که میرسید مثل یک دختر هم سن و سال خودم با من درد و دل میکرد. من از رازهایم برایش میگفتم و او از همه آرزوهایش. چند سال بود آخر بود که ناخودآگاه از هم دور شدیم و از که از بچگی تنها دوست و هم بازیم امید بود ناامید به روزهای کسل کننده ی بعدی فکر میکردم، ولی خیلی زود فهمیدم که من و امید از دو جنس مخالفیم. من غرق درس شدم و او بیشتر وقتش را در دانشگاه میگذراند. بالاخره واقعیت را قبول کردم. عمو پرویز و پدرم خیلی به هم وابسته بودند و از وقتی یادم می آمد همیشه کنار هم بودند. هیچ وقت فراموش نمیکنم چطور بارها پدر، پیشنهاد شغلی بهتر و انتقال به شهری دیگر را به خاطر دوری از خانواده عمو رد کرده بود. حدس میزدم دلیلش وصیت مادربزرگ قبل از مرگ بود. بعد از چهار پنج دختر و پسری که مرده به دنیا آمده بودند ونا امیدی پدربزرگ و خانواده اش، تولد دو پسر با فاصله سنی چند سال زندگی مادر بزرگ نا امیدم را عوض کرده بود. مادربزرگ بعد از مرگ پدر بزرگ در جوانی با سحتی زیاد این دو پسر را بزرگ کرده بود. قبل از مرگ هم هر دو را به جدا نشدن از هم و کنار هم ماندن وصیت کرده بود و عمو و پدر خیلی خوب به وصیت مادرشان عمل کرده بودند. عموپرویز مالک نمایشگاه بزرگی از ماشین های جورواجور بود و با انواع و اقسام اتومبیلها و مشتری های مختلف سر و کار داشت. پدر رئیس بانک بود و با اعدام و ارقام و مراجعه کنندگاه به بانک سر و کله میزد.با این حال صمیمیتی بین عمو و پدر بود که به همه ما سرایت کرده بود. زن عمو و مادر، مثل دو خواهر با هم صمیمی و رازدار هم بودند، درست مثل من و آرزو. رابطه نزدیک بین من و آرزو هیج وقت بین من و هیچ کدام از خواهرهایم برقرار نشد. امکان نداشت اتفاقی در یکی از خانه ها بیافتد و افراد خانه بغلی با خبر نشوند. وقتی اولین خواستگار بهاره تلفنی قرار خواستگاری را گذاشت، این زن عمو بود که زودتر از ما باخبر شد و چنان با سرعت کوچکترین برادرش را جانشین خواستگار خوش شانس کرد که هیچ کدام از ما نفهمیدیم. از مدت ها قبل علاقه شدید زن عمو به بهاره و آتش عشق در دل برادر بیچاره اش کیارش افتاده و اینطور بود که همه اتفاقات خانه عمو هم در عرض چند ثانیه در خانه ما پخش میشد. فقط تعجب میکردم چطور اولین قهر ودعوای طولانی مدت بین من و امید را هیچ کس غیر از من و امید و آرزو نفهمید. شاید هم بقیه فهمیدند و مثل گذشته به حساب بچه بازی های من گذاشتند، یا اصلاً به روی خودشان نیاوردند. ولی برای من مهم بود و فکر میکردم برای امید مهمتر. و آغازی شد برای خیلی چیزها که زندگی ام را تغییر داد. شاید هم زندگی ام از خیلی قبل از کودکی برای آن روزها شکل گرفته بود؛ سرنوشتم که ارده ام تغییرش درش نداشت. از کجا شروع شد؟ فکر میکنم از همان روز صبح که من بی خیال و خونسرد برای شرکت در امتحان کنکور آماده میشدم و صدای مادر، افکار شیرینم را پاره کرد: کجا موندی آرام. بیا امید دم در منتظرته. فکر کردم با از این امید کله سحر بیدار شده. ولی لبخندی به صورتم در آینه زدم و از پله ها سرازیر شدم. از زیر قرآن رد شدم و مادر صورتم را بوسید و آرزوی موفقیت برایم کرد. چند قدم جلوتر ماشین امید را دیدم و برای صاحب منتظرش دست تکان دادم. وقتیی در ماشین کنار امید نشستم ، آرام بودم و بی هیچ دلشوره ای به نگاه نگران امید لبخند زدم. با نگرانی پرسید: همه چیز را برداشتی؟ کارت ورود به جلسه امتحان که فراموشت نشده؟ مداد و پاک کن چطور؟ گفتم: اصلا نگران نباش، چیزی فراموشم نشده، مثل اینکه نگرانی تو از من بیشتره؟ فکر نمیکنم برای امتحان خودت اینطور دلشوره داشته باشی؟ - اعتماد به نفس تو هر دلواپسی را از آدم دور میکند. - اگر من اینقدر راحتم برای این است که قبولی در دانشگاه آنقدر ها برایم مهم نیست. کاری که من دوست دارم بدون مدرک دانشگاه هم قابل انجام است، خودت که میدانی.پس زیاد برایم مهم نیست چطور به علاقه ام جامه عمل بپوشونم. - بله، آرام خانم. اگر به حرف من گوش میکردی، و در یکی از رشته های مهندسی امتحان کنکور میدادی دیگر این حرف ها را نمیزدی. گفتم: باز شروع شد؟ همین قدر که این امتحان کذایی چند ساعته را به من تحمیل کردی کافی است. خودت میدانی که انتخاب رشته دیگر از دست اراده و علاقه ام خارج نمیشود و به دست آقای سخت گیزی چون شما نمی افتد. - باشه، قبول، فقط دوست درام در آینده ببینم تو با یک دوربین و چند فریم عکس چی کار میخواهی بکنی. و من شروع به توضیح دادن کردم و از نقشه های آینده گفتم. به حوزه امتحانی رسیده بودیم ولی من هنوز حرف میزدم. گفتم: یک روزی خود تو جلو پایم زانوی میزنی و التماس میکنی یک عکس تمام رخ زیبا ازت بگیرم تا دختر مورد علاقه ات پی به محسان صورتت ببرد و راضی با ازدواج با تو شود . آقا امید، شاید هم برای تماشای عکس های عکاس معروفی که من باشم پشت در نمایشگاه سر و دستت بشکند، آن وقت منم که حتی برایت دعوت نامه هم نمیفرستم. با عجله گفت:باشه، هر چی تو بگی، اصلاً قبول، امتحان شروع شد و تو داری با من بحث میکین، عین خیالتم نیست، من از دست بی خیالی تو چی کار کنم؟ عجله کن. قبل از پیاده شدنم دوباره گفت: وقتت را تنظیم کن، عجله نکن، اول جواب سوالاتی را که مطمئنی علامت بزن. من بی حرف در را بستم و بی خیال دستم را برایش تکان دادم ولی وقتی از در حوزه امتخان وارد شدم لرزش دستم غیر قابل کنترل شد و قلبم به تپش های سریع، هیجان و استرس عجیبی به همه وجودم انداختم. برگه ها که جلویم چیده شد همه اضطرابم فراموشم شد و من درست مثل بقیه سرم را پایین انداختم و غرق در سوالات شدم ودیگر نفهمیدم زمان چطور گذشت. امتحان که تموم شد و از سالن خارج شدم، آرامش دوباره برگشت. خیلی خوب به سوال ها جواب داده بودم. به یاد امید افتادم و شیطنتم گل کرد. از در دانشگاه که بیرون آمدم اشک بودکه از چشم هایم میریخت، درست مثل یک هنرپیشه ماهر. آنقدر گریه ام طبیعی بود که خودم هم باورم شد. امید که داخل ماشین منتظرم بود، تا مرا از دور دید از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد و با نگرانی پرسید: چی شده آرام؟ و فرصت نداد بگویم شوخی میکنم. گفت: بیا سوار شو.امتحان را خراب کردی؟ میدانستم با آن بیخیالی بالاخره کار دست خودت میدهی.ف کر کردم پس به من اطمینان نداشت. حالا که اینطوره حسابی سر به سرش میگذارم تا باورم کند. فکر میکردم حداقل امید به من اطمینان دارد. تا رسیدن به خانه گریه کردم و او که دید وضع خرابتر از چیزی که فکر میکرد است، بیشتر ساکت بود و هر از چندگاهی برای دلداری حرف امیدوار کننده ای میزد. جلوی در خانه که رسیدیم گفتم: حالا چطور به بابا و مامان بگویم؟ مهرورزانه به سوی من برگشت و گفت:اصلا نگران نباش، دوباره سعی میکنی، خودم کمکت میکنم. همه که سال اول قبول نمیشوند. گفتم: ولی من دیگر امتحان نیمدهم . همین دیپلم برایم کافیه. - مگه من میگذارم. تو دختر عموی با استعداد منی، باید درست را ادامه بدهی. گفتم: دیگه نه. دیگر امیدی نیست. گفت: پس من چی؟ من امیدم دیگه. از حالت جدی صورتش خنده ام گرفت. دیگر نمیتوانستم وانمود به ناراحتی کنم.خنده ام قطع نمیشد. همانطور که با تعجب به من خیره شده بود، دستش را عقب کشید و پرسید: حالت خوبه؟ حرف من خنده دار بود؟شاید هم... انگار متوجه شده بود. به قول خودش دوزاریش افتاد. گفت: پس اینطور، تمام مدت مسخره ام می کردی؟ ای حقه باز. هوا پس بود. از ماشین پیاده شدم و قبل از بستن در ماشین گفتم: منتظر دیدن اسمم تو روزنامه باش؛ برای قبولی ام بهت شیرینی خامه ای میدهم. از فرط عصبانیت تمام صورتش سرخ شدهد بود . تا خواست پیاده شود، همانطور که میخندیدم ، دویدم در خانه و فقط شنیدم که گفت: هیچ کس تا حالا اینطوری سر کارم نگذاشته بود . میکشمت آرام، اشکتو در می آورم، صبر کن، تلافیشو سرت در میارم.و من بی خیال از تهدید هایش ، در را پشت سرم بستم و تو دلم به سر به سر گذاشتنش و نقشه از قبل طراحی نشده ام میخندیدم. روزها میگذشت و من استراحت بعدازامتحان کنکور را داشتم؛ بیشتر وقتم را با دوربین عکاسی ام میگذراندم. باقی وقتم را اختصاص به بازدید از نمایشگاه های مختلف داده بودم. دیگر نمایشگاه نقاشی یا عکسی نمانده بود، همینطور فیلمی روی پرده سینما ندیده باشم. شاید سعی داشتم انتظارم را یک طوری پنهان کنم و گذشت زمان را سرعت ببخشم. اتفاق روز کنکور را کاملا فراموش کرده بودم. امید درست مثل گذشته شوخ و مهربان سر به سرم میگذاشت و من از این که تیر انتقامش از سرم گذشته و فکر تلافی را از سرش بیرون کرده خوشحال و بی خیال به کارهایم و فردایم فکر میکردم و نقشه آینده و ورود به دانشگاه را میکشیدم و ظاهرم را طوری حفظ کرده بودم که همه فکر میکردند یا قبولی در کنکور برایم مهم نیست یا صد در صد وارد دانشگاه میشوم. فقط آن کسی که نباشید میفهمید، فهمید که من بی صبرانه منتظر اعلام نتایج هستم و برای گرفتن جواب روز شماری میکنم. یک روز که برای بازدید از نمایشگاه نقاشی مینیاتوریست های معروف از در خانه آمدم بیرون، امید را دیدم که ماشین را از پارکینگ خانه شان بیرون آورده و آماده حرکت است. میخواستم یواشکی جیم شوم ولی اومرا دید و سرش را از شیشه بیرون آورد و با حالتی مسخره گفت: سلام خاله سوسکه؛ کجا با این عجله؟ من هم درست مثل خودش گفتم: سلام آقا موشیه. لبخند بر لب پرسید: با این عجله کجا می روی؟ گفتم: دارم میروم نمایشگاه نقاشی. - بیا بشین می رسانمت. گفتم: مزاحمت نمیشوم. میدانم که تو نه حوصله اش را داری نه وقتش را. - اتفاقا شاید و باعث شوی ما هم سر از هنر در بیاوریم و وارد وادی بزرگی به اسم هنر شویم همانطور که بی رودربایستی سوار ماشین میشدم پرسیدم: دلیل خاصی دارد که آقا به یکباره هوس هنرمندشدن به سرشان زده؟ - ممکنه دلیل خاصی هم داشته باشد. خدا را چه دیدی.شاید به درد آینده وازدواج و موارد این چنینی خورد. گفتم: پس بگو، تو بی دلیل وقت گرانبهایت را هدر نمیدهی. حالاکدام دختر خوشبختی است که چنان قاپ پسر عمویم را دزدیده که برای اندکی جا کردن خودش در دل شاهزاده خانم مجبور به تغییر سلیقه و گذشتن از هفت خان رستم شده؟ گفت: در آینده نزدیک شما را با شاهزاده خانم آشنا میکنم. گفتم: حالا که اینطوره باید اطلاعاتت را زیاد کنی. و تا موقع رسیدن به نمایشگاه از محاسن بازدید از موزه و نمایشگاه، استفاد ه از تجربه هنرمندها، معرفی شخصیت های مهم هنری و کتابهای معروف هنر برایش حرف زدم. وقتی رسیدیم نفس راحتی کشید و گفت: خدا را شکر که رسیدیم، دیگر داشتم هنر و هنرمند زده میشدم، کمی دیگر میگذشت از ازدواج هم پشیمان میشدم و دور هر چی دختر هنریه و خط میکشیدم، سرم سوت کشید. وقتی وارد سالن شدیم با دیدن نقاشی ها، دیگر ساکت شد و روبه روی اولین تابلو ایستاد و محود تماشا شد. گفتم: امید پس چی شد؟ چند دقیقه در سکوت تابلو را تماشا کرد، بعد سراغ تابلوی بعدی رفت. با تعجب نگاهش میکردم و صورتش را میدیدم که مشتاقانه به سمت تابلو بعدی میچرخد و نگاهش میخکوب خطوط ظریف تابلو میشود. پرسیدم: چت شده امید؟ - چرا از اول بهم نگفتی نمایشگاه مینیاتور است؟ - نمیدانستم اینطور میخکوب میشوی. فکر کردم حتما دختری که قراره در آینده به من معرفی اش کند مینیاتوریست است که اینقدر علاقه نشان میدهم. بعد از این قکر دیگر مزاحمش نشدم و سرگرم تماشای نقاشی ها شدم. فکر میکنم یک ساعت بعد بود که کنارش ایستادم و گفتم: ببخشید آقای مهندس، میتوانم وقتتان را بگیرم؟ بی خیال گفت: بله! گفتم: امید، اینجایی یا در عالم هپروت سیر میکنی؟ - ببخشید تو کجا بودی؟ - همین دور و برها، فکر میکردم فراموشت شده که دختر عمویی به اسم آرام همراهت است. - نه یادم نرفته بود. گفتم: حالا اگر کارتان تمام شده رضایت بدهید برویم چون ساعت نمایشگاه تمام شده و الان است که بیرونمان کنند. گفت: تو بیا سوییچ را بگیر و سوا ماشین شو، من الان می آیم. غرغرکنان سوییچ را گرفتم و به سمت در سالن رفتم. چند دقیقه بعد با بسته ای در دست پیدایش شد. گفتم: این چیه؟ فقط گفت: یک هدیه. - برای دختر مورد بحث؟! - کدام دختر؟ - همان شاهزاده خانم هنرمند شما. - چه حافظه ای داری دختر! تقریبا. - مگه میشود برای یک دختر از رقیب صبحت کنی و فراموشش شود. با تعجب نگاهم کرد و گفت: جدی میگویی آرام؟ خندیدم و شکلکی در آوردم و گفتم: شوخی کردم، آرام و رقیب آن هم روبه روی هم. پایان صفحه 19 سعی میکنم روزی 20صفحه بذارم..10صفحه صبح...10صفحه شب... گفتم سعی میکنم ![]() اون علامت + بالایی فراموش نشود... ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, *GolDeN*, *~Faezeh~*, -ALI-, -Nasrin-, -دایان-, .ELHAM., 2012, abby7, aili, ART!ST, AVESTA, azar1, behiii319, eglantine-m96, Elahe-73, elhamtt, elham_belle, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, M.gIrL, mahdiar, mahsaa-r, mahshad05, maryammmmmm6, nastarani, NILOUFAR, nilsa, nlp16001, parisaparisa, patough, Rha.sh, roza23, SAGHIIIII, saharsahar, saman84, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shakiii, sinsor, sirius, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, افسون123, اهنگ, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, روژان, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +19 امتیاز قسمت3 - پس من چی؟ - تو فقط یک پسر عموی مهربانی امید که همیشه به داشتنش افتخار میکنم. صدایش را آرام کرد و گفت: فقط... گفتم: خیلی بیشتر از فقط. گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی چی کار میکردم. پرسید: خوب چیکار میکردی؟ خندیدم و گفتم: هیچی. خیلی جدی گفت: ولی من فکرش را هم نمیتوانم بکنم،چه در گذشته چه در آینده، روزی وجود داشته باشد که تو نباسی. باور نمیشد این حرف را امید زده باشد. نگاهش کردم. حالت صورتش آنقدر جدی بود که جای هیچ حرف برایم بافی نگذاشت، فقط قلبم سنگین شد و به دلشوره افتاد. دوباره گفت: حتی نمیتوانم فکرش را هم بکنم که آرامی در زندگی ام نباشد. لال شده بودم.تنها راه فرار از حرفهایش کر شدن بود، خودم را به نشنیدن زدم. ولی در دلم غوغایی بود. تا موقع رسیدن به خانه هر دو ساکت بودیم و من لبخند روی لبم خشکید ودلشوره رهایم نکرد. وقتی رسیدیم با یک خداحافظی کوتاه از هم جدا شدیم و هر کدام وارد خانه ای شدیم. حرفهایش چه معنی داشت؟ نمیدانستم. خوشحالم یا غمگین؟ نمیدانستم،حرفهایش را باور کنم یا به شوخی های گذشته اش اضافه کنم؟ هر چه بود برای مدتی آرامش را از من گرفت تا بالاخره اتفاقی افتاد که باعث شد بفهمم دختر هنرمندی که از او حرف میزد، یک دختر خوشبخت غیر از من است. فهمیدنش هم خوشحالم کرد هم غمگین. سعی کردم منطقی باشم، حرفهایش را فقط محبت فراوان یک پسر عمو به دختر عمویش نسبت بدهم و باور کنم که راهمان از هم جداست. ای کاش میگذاشت باور کنم. روز جواب و اعلام نتایج رسید، من با اطمینان کامل از قبولی در خانه نشستم و قرار شد امید از اینترنت جواب بگیرد و تلفنی به من خبر بدهد. چند ساعتی که از اعلام نتایج گذشته بود و خبری از تلفن امید نشد اضطراب به جانم افتاد؛ چند با تلفن اتاقش را گرفتم ولی بوق اشغال به من فهماند که هنوز در اینترنت است. هزار جور فکر و خیال به سرمزد غیر از این که قبول نشده باشم. میخواستم با دوست هایم تماس بگیرم ولی فکر کردم اگر آن ها اسمم را خوانده باشند با من تماس میگیرند تا تبریک بگویند. بالاخره بعد از چند ساعت انتظار کشیدن تلفن زنگ خورد و من بی معطلی گوشی را برداشتم. صدای امید د رآن لحظه زیباترین صدایی بود که در عمرم شنیده بودم. فوری پرسیدم: چه خبر؟ چی شد؟ گفت: چی چه خبر؟ فریاد زدم: مثل اینکه عین خیالت نیست! دارم جان میدهم، نتیجه کنکور چی شد؟ دارم از هیجان میمیرم؟ با خونسردی گفت: تو و هیجان!؟ از تو بعیده. باور نمیشود نگران باشی. گفتم: حالا وقت این حرفها نیست. چی شد؟ اسمم را پیدا کردی؟ - راستش خیلی وقت است نتیجه را دیده ام ولی نمیدانستم چطور به تو بگویم.؟ گفتم: یعنی چی؟ به من تبریک نمیگویی؟ - نه چون متاسفانه قبول نشدی. خنده ام گرفت . گفتم: شوخی میکنی؟ - باور کن جدی میگویم. دو ساعت دنبال اسمت گشتم. قبول نشدی. گوشی از دستم افتاد ودیگر نفهمیدم چه کار میکنم. چشم هایم سیاهی رفت. دستم را به دیوار گرفتم تا روی زمین ولو نشوم.مادر که مطمئن از قبولی ام لبخند به لب از آشپزخانه آمد بیرون، نمیدانم چی در صورتم دید که زد تو صورتش و گفت: خدا مرگم بده. چت شده آرام؟ من لال شده بودم. ولی مامان که قضیه را فهمیده بود، فوری برایم آب قند درست کرد و گفت: فدای سرت، چرا اینطوری میکنی؟ و من در سکوت آب قند را به سرعت قورت دادم تا بغضم نترکد و بدون حرف به اتاقم رفتم. هر چه مادر صدایم زد لال شده بودم. بدون اینکه حتی قطره ای اشک بریزم روی تخت دراز کشیدم و شروع به پر دادم آرزوهایم کردم. باورش خیلی سخت بود. آن هم برای منی که این همه به خودم اطمینان داشتم و چه نقشه هایی کشیده بودم ، چه خیالاتی در سر میپروراندم. همه در یک ثانیه دود شد و به هوا رفت. آنقدر فکر کردم تا بلاخره باورم شد. به خودم نهیب میزدم حقته؛ تا تو باشی این همه به خودت مغرور نباشی، تا تو باشی درصدی از اشتباه برای همچین زمانی بگذاری، تا تو باشی بی دلیل نقشه نکشی. در یک ثانیه خودم را از یاد بردم. انگار تمام شناختی که از خودم داشتم هیچ شد و من خالی خالی شدم. حتی اسمم را فراموش کردم، حتی فراموش کردم آروزهای بزرگم را طبقه بندی کرده بودم و برای رسیدن به هر کدام از روزها برنامه ریزی کردم. نمیدانم چند ساعت گذشت ولی حس کردم شکستم. دیگر روی روبه رو شدن با دیگران را نداشتم. حالا دیگر خودم را فراموش کرده بودم و فکرم فقط شده بود دیگران. میخواستم برای همیشه در اتاقم بمانم که ناگهان صدای همهمه ای افکارم را پاره کرد. برایم یک سال گذشته بود . چشم هایم تار شد وقتی بهاره و بنفشه و آرزو با جیغ و فریاد پریدند داخل اتاقم و هر سه با هم فریاد زدند تبریک میگوییم. من حس کردم روح از بدنم جدا شد؛ نه از ترس و شوک ِ وارد شدنشان، بلکه از حرفی که زده بودند. منی که هیچ وقت صدایم بلند نمیشد فریاد زدم: مسخره ها، تنها بگذارید. همینم مانده که شما سه تا سر به سرم بگذارید. هر سه با تعجب به هم نگاه کردند. بهاره گفت: قبول شدی آرام.خبر قبولی که برای تو اینقدر غیر قابل باور نبود! آرزو گفت: ما را بگو فکر کردیم الان خودت خبر داری و گفتن ما دیگر لطفی برایت ندارد. از جایم پریدم:شما چه میگویی؟ من که قبول نشده ام! بنفشه هم حرفی زد و گفت: دیوانه شده بچه ها، شاید هم سر به سرمان میگذارد. بهاره گفت: بیا ببین، در روزنامه هم چاپ شده. و روزنامه را جلویم پهن کرد. خش خش روزنامه مثل خش خش برگ های پاییز دوست داشتنی و خوش صدا بود وقتی اسمم را با شماره ام مطابقت دادم. همان موقع بود که اشکم سرازیر شد و آرزو بغلم کرد و گفت: چقدر خوشحالم دختر. وقتی بعد از چند دقیقه زبانم باز شد، گفتم: هنوزم باور نمیشود. پس چرا امید... و بعد تازه فهمیدم امید چی کار کرده بود. هنوز فکر تلافی در سرش بوده و ظاهرا نشان میداد فراموش کرده. ولی از روز امتحان منتظر فرصتی برای تلافی بوده. فقط تکرار میکردم: میکشمت امید.. آرزو بی خبر از همه جا گفت: دختر دیوانه شده ای؟ بیچاره برادر من! چه ربطی به امید دارد؟ گفتم: آره بیچاره. یک بیچاره ای نشانش بدهم. بهاره گفت: باز سر به سرت گذاشته؟ گفتم: نصفه عمرم کرد. حس میکردم موهای سرم سفید شده و چند سال پیر شدم. بنفشه گفت: حقت بود، تا تو باشی اینقدر به خودت مغرور نباشی. گفتم: آره حقم بود، ولی تا حق امید را کف دستش نگذارم آرام نمیشوم. بهاره گفت: بیچاره شوخی کرد. آرزو همانطور که صورتم را میبوسید گفت: ولش کن امید را، بیا جشن بگیریم؛ میدانستم که من و تو هیچ وقت از خم جدا نمیشویم. خوشحال نیستی با هم در یک دانشگاه درس میخوانیم، فقط با چند متر فاصله، در دانشکده هنر. گفتم: خیلی خوشحالم. خوشحالی قبولی در فکر تلافی کمرنگ شد و من فقط دنبال زمانی برای خالی کردن خشمم بر سر امید بودم. شب عمو و زن عمو و آرزو تبریک به خانه ما آمدند. پدر هم با یک جعبه بزرگ از شیرینی که دوست داشتم وارد شد. یک جشن کوچک گرفتیم. ولی حیف که همه فکر من تلافی کار امید بود و نه چیزی از شیرینی و شام فهمیدم نه چیزی از تبریکات و خوشحالی دیگران. فکر کنم آرزو پیغام مرا به امید رسانده بود که خودش را آفتابی نکرده بود. زن عموی از همه جا بیخبرمن گفت: امید معذرت خواست، نامزدی یکی از دوست هایش بود، نتوانست بیاید.اگر برسد آخر شب می آِد. لبخند آرزو به من میگفت: همه اش دروغ مصلحتی است. البته دروغ امید نه زن عمو، بیچاره روحش هم خبر نداشت . ولی من ثانیه شماری میکردم که امید بیاید و تیر انتقامم را در کمان آماده نگه داشته بودم. از شام که چیزی نفهمیدم و همه بی اشتهای ام را حمل بر هیجان و خوشحالی قبولی گذاشتند. آخرهای شب انتظار تمام شد. صدای زنگ در که آمد از جا پریدم و گفتم: من در را باز میکنم. از حیاط که میگذشتم با خود میگفتم: خیلی پر رویی که آمدی . منم بلایی سرت بیاورم که فراموشت نشود. در را که باز کردم، خودم را آماده برخوردی خشن کرده بود که به جای صورت امید یک سبد بزرگ پر از گل های زیبا روبه رویم قرار گرفت. از علاقه ام به گل خبر داشت ولی اینبار نمیتوانست کمکش کند، سبد که کنار رفت صورت امید در تاریکی با لبخند مسخره ای به لب نمایان شد. گفتم: بله، با کی کار داشتید؟ - با خانم آرام تهرانی دانشجوی رشته عکاسی. گفتم: ما چنین کسی نداریم. - ولی این خانم خوشگل اخمو که روبه رویم ایستاده آرام... گفتم: دیگر نمیخواهم اسمم را از زبانت بشنوم. گفت: تمنا میکنم از سر تقصیرات من بگذرید. خواستم شوخی کنم ولی تو خیلی سریع گوشی را قطع کردی، حتی فرصت ندادی چیزی بگویم. میخواستم ببینم عکس العملت چیه، اگر قبول نمیشدی چیکار میکردی ،بعد واقعیت را بهت بگویم. ولی تو فوری گوشی را گذاشتی. گفتم: تو فقط میخواستی تلافی کنی. بهتره دست از این دروغ ها برداری، ولی تلافی ات ناجوانمردانه بود. گفت: باور کن قصد تلافی نداشتم، فقط شوخی بود، حالا هم پشیمانم. حق با توئه، اشتباه کردم. منو ببخش، نمیدانستم این قدر حساسی. آخر طور دیگری نشان میدادی ،فکر نمیکردم این همه برایت مهم باشد. حالا هم منو ببخش. گفتم: معذرت خواهی فایده ای ندارد، نمیتوانم ببخشمت. این حرف را زدم و برگشتم تا داخل خانه شوم. گفت: صبر کن. و با صحبت نگاهم کرد برگشتم و با عصبانیت فریاد زدم: دیگر نمیخواهم اسمم را بیاوری . هیچ وقت نمیبخشمت نامرد. نگاه از من برگرفت، سرش را پایین انداخت و با صدایی که از ته گلویش بیرون می آمد گفت: باشد خانم خانم ها، هر چی تو بگویی، دیگر اسمت را نمی آورم. یک لحظه سرش را بلند کرد و به صورتم خیره شد. چشم هایش حالت عجیبی داشت؛ پُر از غم. بعد برگشت و از در بیرون رفت و میان تاریکی کوچه غیب شد. نمیدانم چقدر گذشت و مات جلوی در ایستاده بودم؛ چرا لج کرده بودم؟ این چه رفتار بچه گانه ای بود؟ وقتی مادر صدایم کرد متوجه سبد گل شدم و فوری یک دروغ اماده کردم. وارد ساختمان که شدم همه با دیدنم تعجب کردند.گفتم: امید برایم سبد گل فرستاده، رویش یک کارت است. معذرت خواسته که نتوانسته بیاید و اینطور به من تبریک گفته. خوشبختانه این کارها از امید بعید نبود. زن عمو گفت: ببخشید آرام جون، حتما تا میخواست بیاید دیر میشد ، تو ببخش، فردا حتماً می آید و خودش به تو تبریک میگوید. گفتم: اشکال ندارد. خودش نیامده، این سبد گل خیلی قشنگه،دستش درد نکند. بنفشه گفت: چه زیبا و با سلیقه. آرزو گفت: داداش منه دیگه. بهاره گفت: این قدر که آرام از دیدن این سبد گل هیجان زده و در عین حال خوشحال است، از دیدن خود امید خوشحال نمیشد. نفهمیدم چطور خودم را تا آخر شب کنترل کردم. صورت امید لحظه آخر ، وقتی قبل از بیرون رفتن از حیاط به صورتم خیره شد، جلوی چشم هایم بود. عجیب این که دیگر از دستش عصبانی نبودم. حالا این من بودم که احساس تقصیر میکردم. فکر کردم صبح میبنمش و همه چیز تمام میشود. بارها از این قهر و آشتی ها بین ما اتفاق افتاده بود. صبح مطمئن بودم که دوباره می آید ولی وقتی نیامد فکر کردم بالاخره میبینمش، ولی باز خبری نشد.وقتی یک هفته گذشت و خبری از او نشد، من سرم گرم ثبت نام دانشگاه و کارهای دیگر شدم و فراموش کردم چه اتفاقی افتاده.وقتی یک ماه گذشت و ندیدمش باز فکر کردم حتما سر او هم شلوغه، ولی چطور خودش را نشان نمیداد نمیدانستم. برای نیامدن به خانه ما هر بار عذر و بهانه ای می آورد طوری که کسی مشکوک نشود، من هم خوب نشان میدادم برایم اهمیتی ندارد. همه فکر میکردند ما همدیگر را میبینیم. حتی بهاره و بنفشه هم نفهمیدند که بین ما چه اتفاقی افتاده. خیلی خوب ظاهرم را حفظ میکردم. وقتی کلاس های دانشگاه شروع شد. دیگر فراموش کردم پسر عمویی به اسم امید دارم. گذشت زمان باعث شد دیگر خودم را مقصر ندانم و فکر آشتی را از سر بیرون کنم. کلاس های دانشگاه انقدر تازگی داشت که تمام فکرم را مشغول کرده بود. دیگر شده بودم دانشجو و وظایفم تغییر کرده بود. اولین روز را هیچ وقت فراموش نمیکنم. برعکس تعدادی از بچه ها که با اضطراب و هیجان سر کلاس نشسته بودند، با خیال راحت و با آرامش خودم را به چند نفر از همکلاسی هایم معرفی کردم و بعد منتظر ورود استاد شدم. نه نگران موضوعی بودم و نه از چیزی خجالت میکشیدم. روزهای بعد سرم آنقدر گرم درس و دوست های جدیدم شد که دیگر درس و دوست های جدیدم شد که دیگر حتی کابوس نگاه امید و شنیدن بغض صدایش در تاریکی شب جلوی در خانه مان نیمه شب به سراغم نیامد. فقط خبر سلامتی اش را از گوش آرزوی می شنیدم؛ انگار دیدن من هم دیگر برای او اهمیتی نداشت. فراموش کرده بود آرامی وجود دارد.او که ادعا میکرد تصور روزی بدون وجود من برایش غیر ممکن است، حالا با خیال راحت مرا نادیده گرفته بود. بالاخره بعد از دو ماه امید را دیدم، فکر میکردم به ندیدنش عادت کرده ام، ولی با دیدنش عکس این موضوع به من ثابت شد. پایان فصل 1 - صفحه 28 علامت + بالایی از یاد نرود.. همچنین تشکر از یاد نرود.. تشکرات کمه ها... ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, -Nasrin-, .ELHAM., 2012, aazz, abby7, ART!ST, AVESTA, behiii319, eglantine-m96, Elahe-73, elhamtt, elham_belle, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, M.gIrL, mahdiar, mahsaa-r, maryammmmmm6, mona jOn, nastarani, nazgol, NILOUFAR, nlp16001, padideh_hs, parisaparisa, patough, Rha.sh, roza23, rytu, SAGHIIIII, saman84, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shakiii, shimaaaaa, sinsor, sirius, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, اهنگ, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, روژان, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز فصل 2 قسمت 1 از دانشگاه بر می گشتم.نمی دانم چطور ساعت رفت و آمد من را می دانست و خودش را پنهان می کرد.صبح ها من و او سر یک ساعت از خانه خارج می شدیم ولی ساعت رفت و آمدش را تغییر داده بود. نمی دانم چطور شد که آن روز همه حساب ها اشتباه از آب در آمد.شاید چون کلاس ساعت آخر من تشکیل نشد و استاد نیامد و من زودتر از دانشگاه بیرون آمدم و مستقیم آمدم خانه. سرکوچه رسیده بودم که صدای ماشینش را از پشتسر شنیدم.مطمئن بودم خود امید است. بااین که آرزوی دیدنش را داشتم ولی سعی کردم خونسردیم را حفظ کنم. فکر می کردم مثل قبل می ایستد و چند قدم مانده به در خانه من را سوار می کند.بارها این اتفاق افتاده بود.وقتی از مدرسه بر می گشتم، حتی اگر چند قدم با خانه فاصله داشتیم و من را می دید سوار ماشینش می شدم و جلوی در پیاده می شدم.یک جور تفریح بود و هردو از این کار لذت می بردیم و می خندیدیم.امید می گفت: چقدر راه طولانی بود و من هم با مسخرگی می گفتم: اگر تو نبودی تا شب هم به خانه نمی رسیدم. او می گفت: می دانی که دوست ندارم دختر عمویم شب تو خیابان بماند. - می گفتم: به خاطر همین خودت را می رسانی تا من خسته نشوم؟ می گفت: همیشه هر جا که باشم سر ساعت خودم را می رسانم تا تو مجبور نباشی پیاده بروی. فکر میکردم این بار هم مثل گذشته می ایستد.قدم هایم را کند کردم تا وقتی ایستاد مسیر طولانی تری کنارش باشم ولی او کمی جلوتر از من سرعتش را زیاد کرد.فکر کنم من را در آینه دیده بود. وقتی صدای چرخ های ماشین را که با سرعت بیشتری گاز داد و حرکت کرد را شنیدم یخ کردم و همان جا سر جایم ایستادم. دیگر او را نمی دیدم، در پیچ کوچه محو شده بود.دیگر دلم نمی خواست او را ببینم؛قدم هایم را کند کردم. اگر هم میخواستم نا نداشتم راه بروم.پیچ کوچه را که گذراندم باز هم امیدوار بودم او را ببینم. ولی وقتی اثری از ماشین و خودش ندیدم، راه امده را برگشتم.نمی توانستم با این حال به خانه بروم. کسی نگرانم نمی شد. برگشتم و تمام راه آمده را در میان کوچه های پر درخت قدم زدم تا بالاخره از جلوی در مدرسه بچگی ام سر در اوردم و تمام خاطرات کودکی برایم زنده شد.دو سه کوچه آن طرفتر مدرسه امید را هم دیدم.وقتی بعضی روزها به جای مادر،امید به دنبالم می آمد، با این که چهار سال از من بزرگتر بود ولی خیال مادر راحت بود.هیچ وقت فراموشم نمی شود.آن روزها بابای مدرسه در بزرگ مدرسه راباز می کرد و ما مثل زندانی هایی که در زندان را برایشان باز کرده باشند به کوچه هجوم می آوردیم و پشت در منتظر بودیم تا زودتر آزادی را احساس کنیم، با دیدن امید که تکیه داده به درخت پنار کنار پیاده ردی ان طرف خیابان انتظارم را می کشید چقدر خوشحال می شدم.وقتی به جای مادر،لبخند امید انتظارم را می کشید ذوق زده می شدم.شاید بیشتر خوشحالیم برای بستنی یخی بود که سر راه می خریدیم و تا موقع رسیدن به خانه با عجله تمامش می کردیم.مادر همیشه از رنگ قرمز روی زبانم همه چیز را می فهمید و اخم می کرد و می گفت: باز از این بستنی یخی ها خوردی؟ باز چشم من را دور دیدی؟ و من هیچ وقت نمی گفتم که امید برایم بستنی را خریده. چطور مادر نمی فهمید که هر بار امید دنبالم می آید زبانم یا سرخ است یا نارنجی؟ شاید هم می فهمید و به روی خودش نمی آورد. با این افمار یک ساعت دیگر هم قدم زدم. جلوی در خانه که رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود.حتماً همه نگران شده بودن.حدسم درست بود.این را از کفش های زن عمو و آرزو جلوی در ورودی فهمیدم. خبر دیر کردنم به آنها هم رسیده بود وآنها هم نگران، منتظرم بودند. مادر با دیدنم نفس راحتی کشید و گفت: تو که مارئ نصف عمر کردی، تا حالا کجا بودی؟من که دلم هزار راه رفت.یک دروغ حاضر و آماده به فکرم رسید و گفتم:کلاسم طول کشید. زن عمو گفت:امید حق داشت می گفت نگران نباشیم. مادر گفت:امید بهتر از ما می داند تو چه دختر بی فکری هستی.نباید یک تلفن می زدی و کی گفتی؟ آرزو گفت: حتماً به تلفن دسترسی نداشته. فکر کردم امید عین خیالش هم نبوده من کجا رفته ام.او کخ من را دیده بود. به زحمت بغضم را کنترل کردم و گفتم: ببخشید مادر. و صورت او را بوسیدم. بعد، به بهانه خستگی به اتاقم رفتم. این اتفاق تا چند روز فکرم را مشغول کرد.گاهی من را به خاطرات بچگی وصل می کرد، گاهی واقعیت و فاصله بینمان را نشانم می داد. ولی زیاد طول نکشید.شب خواستکگاری بهاره همه در خانه ما جمع شده بودند. زن عمو زودتر آمده بود تا به مادر کمک کند. عمو و پدرم هم هر دو با هم آمدند. آرزو خوشحال از اینکه بالاخره سر از راز دایی اش در آورده و خوشحال از این که بهاره قرار بود زن دایی آینده اش باشد،با یک دسته گل به خانه ما آمد. با همه روبوسی مرد و زودتر از همه به بهاره تبریک گقت. فکر می کردم امید هم می آید.بالاخره کیارش دایی او هم بود.ولی بعد آن اتفاق دیگردلم می خواست ببینمش. مراسم خواستگاری که تمام شد، خواستگارهاه با دست پر رفتند.من که چیز زیادی نفهمیده بودم.یعنی به جز لحظه ورودشان که در سالن بودن باقی حرف هایشان را نشنیدم.به اتاقم رفتم تا به بهانه رسیدگی به درس هایم نیامدن امید را حلاجی کنم. عمو و زن عمو برای شام ماندند. آرزو آمد به اتاقم و صدایم کرد که برای خوردن شام بروم پایین.اصلاً اشتها نداشتم ولی آرزو با حرف و شوخی های با نمگش اخم هر ادم ناراحتی را باز می کند و اشتها برای خوردن زیاد می شود. در حال چیدن میز بودیم که صدای زنگ در آمد. صدای زنگش را می شناختم.همیشه همین طور بو. یکراز در صدای زنگ در بود که من می شناختمش. فوری به آشپزخانه رفتم تا وقتی وارد می شود جلویش نباشم.نمی دانستم چه عکس العملی نشان می دهد.حتی خودم هم نمی دانستم چطور باید وانمود کنم که مثل گذشته برایم مهم و با ارزش است. وقتی بعد از چند دقیقه دیگر بهانه ماندن در آشپزخانه هم تمام شد، برگشتم به سالن.غیبتم بیشتر شک برانگیز می شد.تا چشمم به او خورد خودش را سرگرم صحبت کردن با بهاره نشان داد.آرزو که متوجه شده بود گفت:امی،آرام را ندید؟ سرش را بلند کرد و بی خیال گفت:اِه؛ سلام خاله سوسکه! باز هم خودم را نباختم و با پررویی گفتم: علیک سلام آقا موشه. بهاره لبخند به لب گفت:چه سلام و علیک جالبی،ما هم یاد بگیریم. گفتم:شاید برای حرص دادن آقا داماد بعداً به دردت بخورد. امید گفت:زیاد دلت نخواهد بهاره جان،چون خیلی زود می فهمی خاله سوسکه بودن زیاد هم خوشحالی ندارد. دندان هایم را از حرص به هم فشار دادم ولی می دانستم اگر جوابش را بدهم دست بردار نیست؛ساکت بودن بهتر بود. سر میز شام عمو از بهاره پرسید:عمو جان،نظرت راجع به کیارش چیه؟ بهاره گفت:چون از قبل کمی شناخت دارم، به نظرم پسر سنگین و موقری است.از همه مهمتر ایم که رشته هایمان به هم می خورد و در درس هایم می تواند کمکم کند.آقای دکتر قول دادند بعد از تمام شدن درسم پرستار بیمارستان خودشان می شودم. بنفشه گفت:عروس خانم و آقای داماد فقط راجع بع کارشان حرف می زدند.انتخابی در کار نیست. آرزوگفت:با این همه خواستگار که بهاره دارد انتخاب خیلی سخت است.هر چند دایی کیارش من یه چیز دیگه است. امید گفت:معلومه بهاره متوجه شده است. بنفشه گفت:اگر شما دو تا مبلغ نبودید چی می شد. زن عمو بی مقدمه گفت:یک اتفاق خیلی جالب افتاد.مادر بزرگ که تا به حال بهاره را ندیده بود، وقتی آرام آمد داخل سالن فکر کرد آرام عروس خانم است، شروع کرد به قربان صدقه اش رفتن و از قد و بالایش تعریف کردن و این که چه عروس خوشگلی قراره نصیب نوه گلم بشود.همه ما از خند روده بر شده بودیم.بیچاره مادر بزرگ می پرسید:چرا می خندید.تا این که بهاره آمد و سینی چای را جلویش گرفت و مادرم گفت که عروس خانم ایشون هستند مادرجون. مادر بزرگ متوجه اشتباهش شد و خودش هم خندید و گفت:چه فرقی می کند مادر،همه دختر های مریم خانم،سنگین و خانم هستند. امید گفت:بیچاره مادر بزرگ گول ظاهر را خورد،حتماض در دلش گفت چه خوب زود متوجه شدم.یکهو نگاهش کردم.لبخند مضحکی روی لبش بود.انگار من را به مبارزطه می طلبید. زن عمو گفت:نه مادر،اتفاقاً موقع رفتن کنارم کشید و ازم پرسید دختر وسطی ایران خانم قصد ازدواج ندارند. آرزو گفت:انگار چشم مادر بزرگ آرام را گرفته. این بار من بودم که لبخند به لب به امید نگاه کردم ولی او بی توجه به منفقط گفت:مادر بزرگ چشم هایش ضعیف است. همه خندیدند ولی زن عمو دست بردار نبود،گفت:قربان دختر گلم بشوم.مادر بزرگ متوجه همه محاسن آرام شد که پرسید.قدیمی ها زرنگ تر از ما هستند.آرام هم اخلاقش زیباست،هم صورتش.آرام من تک است. بنفشه فوری گفت:نگو زن عمو حسودی ام می شود. آرزو گفت:من بیشتر. زن عمو گفت:شما همه تان خوبید. آرزو چشمکی زد و گفت: به خصوص بهاره که قراره زن برادر شما بشود مگه نه مامان؟ زن عمو بلندشدفصورت بهاره را بوسید و گفت:الهی قربانت بشوم،یعنی قبول می کنی؟بهاره سرخ شد و گفت:هر چی پدر و مادرم بگویند زن عمو. پدر گفت:ما که بهتر از کیارش کسی را سراغ نداریم.هم خانواده شما را می شناسیم نسرین خانم،هم خود کیارش را.اگر بهاره راضی باشد من و مادرش حرفی نداریم.بهاره سرش را پایین انداخت و زن عموکه فهمید بهاره هم راضی است به همه شیرینی تعارف کرد و گفت:زودتر بروم این خبر خوب را به کیارش بدهم.برادرم الان دل تو دلش نیست،منتظر جواب است. زن عمو که رفت تلفن بزند،آرزو گفت :یک پرستار داشتیم ،یک آقای دکتر هم به جمعمان اضافه شد.چه جفت جالبی. بنفشه که شوخی اش گل کرده بود گفت:حتماض داماد بعدی یا هنر پیشه می شود یا فیلم بردار. گفتم: چه ربطی دارد؟ آرزو گفت:اتفاقاً عالیه،من اگر جای تو بودم خوشحال می شدم. به نظر من هنرمند باید با هنرمند ازدواج کند. گفتم:با این حرفت موافقم. بنفشه گفت:به نظر من همان که تفاهم دو طرفه باشد کافیه،حالا حتی اگر از لحاظ شغلی ارتباطی وجود نداشته باشد.بعد ناگهان به امید نگاه کرد. بهاره گفت:با حساب تو و آرزو، امید باید با یک مهندس کامپیوتر یا متخصص فنی ازدواج کند.من زدم زیر خنده.آرزرو هم لبخند به لب گفت:مگه بد است؟ امید اخم کرد و گفت:بهتره شما به فکر من نباشید،غصه خودتان را بخورید. من خودم میدانم همسر آینده ام را چطور انتخاب کنم. مامان پرسید:مگه کسی را زیر سر داری امید جان؟ امید سرخ شد و گفت:نه زن عمو،هنوز خیلی مانده درسم تمام شود. بحث که به امید کشید نمی خواستم دیگر نه صدایش را بشنوم نه حره های راجع به او را.بلند شدم و به بهانه درس خواندن به اتاقم رفتم،تا زمان خداحافظی هم پایین نیامدم. روزهای متوالی گذشت.من سرگرم کلاسهای دانشگاه و تهیه کتاب و وسایل عکاسی بودم و خودم را غرف درس کنم تا فکر امید و حرف هایش از سرم بیرون برود. او هم دیگر خودش را پنهان نمی کرد ولی بی توجهی اش بدتربود. گاهی جلوی در او را می دیدم ولی بدون نگاه کردن به من سوار ماشینش می شد و از کنارم می گذشت.گاهی که به خانه مان می آمد مثل همیشه با همان لفظ تحقیر آمیز خاله سوسکه، بهم سلام می کرد و دیگر هیچ حرفی نمی زد و من دلم می خواست فریاد بزنم ولی در عوض درست مثل خودش مقابله به مثل می کردم. این سلام و علیم جلوی دیگران بود،اگر تنها او را می دیدم که اصلاً همین چند کلمه حرف هم بین مارد و بدل نمی شد.رفتار من بدتر بود.حالا که خوب فکر می کنم بدجوری تلافی می کردم،ولی یک روز بالاخره به زبان آمدم.با اصرار آرزو رفتم خانه شان، دیگر خیلی کن آن جا می رفتم.درس و دانشگاه را بهانه کرده بودم و برای رو به رو نشدن با امید زیاد خانه عمو پرویز نمی رفتم. منی که هر روز یا یک روز در میان آنجا بودم،حالا هفته ای یک بار هم خانه عمو نمی رفتم.این اتفاقات مصادف شد با نامزدی بهاره و قبولی من در دانشگاه و کسی متوجه قضیه نشد.همه بی حوصلگی و آفتابی نشدنم را در جمع حمل بر درس می گذاشتند. مامان و زن عمو هم سرگرم مقدمات نامزدی بودند. بالاخره آن روز وقتی مطمئن شدم امید خانه نیست،با اصرار آندو به آن جا رفتم تا لباسی که برای نامزدی بهاره و کیارش خریده بود را نشانم بدهد. قبل از اینکه پا به اتاق آرزو بگذارم از جلوی در اتاق امید رد شدم.در اتاقش نیمه باز بود.همیشه وقتی می آمدم به اتاق سرکشی می کردم و اگر به هم ریخته و نامرتب بود برایش مرتب مب کردم و او وقتی می امد می فهمید من آنجا بودم.از آرزو می پرسید:آرام آمده بود؟آروز می گفت:از کجا فهمیدی؟ او هم می گفت:از مرتب شدن اتاقم.دیگر برای هر دوی ما عادت شده بود. ولی خیلی وقت بود که ترک عادت کرده بودم.آن روز هم با دیدن به هم ریختگی اتاق،ناگهان دلم برایش تنگ شد.دلم برای شنیدن صدایش و درد دل کردن باهاش تنگ شده بود؛حتی باری مرتب کردن اتاقش.ناخودآگاه پا گذاشتم در اتاقش.همه جا نامرتب بود. گرد و خاک روی همه اشیای اتاقش نشسته بود.آنجا رنگ غم داشت.آرزو پشت سرم وارد اتاق شد. گفتم:این جا چه خبره؟زلزله آمده؟ آرزو گفت:نه،اتاق امید شلخته است دیگه،خودش که مرتب نمی کند،نمی گذارد من و مامان هم دست به وسایل اتاقش بزنیم.نمی دانم چطور امروز در اتاقش را قفل نکرده،چون دوست ندارد هیچ کدام از ما اتاقش را تمیز کنیم. گفتم:حتما منتظره من بیایم برایش مرتب کنم. - اتفاقاً پریروز مامان همین حرف را به او زد.اونم گفت:آره،شما هیچ کدام بلد نیستید،فقط آرام می داند چطور وسایلم را بچیند.من هم گفتم:پس بگو سلیقه ما را قبول نداری بی معرفت.نه گداشت و نه برداشت و گفت:آره،سلیقه فقط سلیقه آرام. من از این حرف آرزو ذوق کردم و پرسیدم:حالا کی می آید؟ - فکر نکنم زود بیاید.امروز با دوست هایش میتینگ دارند.دیر می آید. نمی دانم جرا همه دلخوری ام را فراموش کردم و گفتم:پس وقت دارم.فوری یک دستمال گرد گیری آوردم و شروع به تمیز کردن اتاقش کردم. آرزو گفت:زحمتت می شود،من خواستم لباسم را نشانت بدهم. گفتم:به آن هم می رسیم،زود کارم تموم میشود،فقط بهش نگو مار من بوده. کارم یک ساعتی طول کشید.جای چند تابلو که به گمانم تازه خریده بود و بی سلیقه روی دیوار با فاصلع زدع بود را عوض کردم و کنار هم با شکل زیبا چیدم.همه اتاق را برق انداختم،کتاب هایش را مرتب در کتابخانه اش به ترتیب قد گذاشتم.تمام سی دی ها را به ترتیب چیدم،تختش که مرتب شد،کارم تمام شده بود که تلفن اتاقش زنگ خورد.نمی خواستم گوشی را بردارم ولی نمی دانم چه نیرویی من را به سمت تلفن کشاند.چهار پنج بار که زنگ تکرار شد گوشی را برداشتم. صدای آن طرف خط ان قدر ظریف و زیبا بود که میخکوب شدم.وقتی پرسید:امید خان تشریف دارند،رنگم پرید.گفتم:نخیر،شما؟ گفت:من یکی از دوستان ایشان هستم. نمی دانم چرا با لحن بدی گفتم:این که واضح است یکی از دوستانش هستید جون فکر نمی کنم دشمن هایش علاقه ای داشته باشند باهاش تماس بگیرند. نمیدانم چرا این حرف را زدم،ولی او هم کم میاورد و گفت:خودم مجدد تماس می گیرم. گفتم:پس من به امید بگویم خانم بی نام تماس گرفتند؟ خندید و خنده اش آن قدر دلنشین و بی خیال بود که خودم خجالت کشیدم. با ناز گفت:لطف کنید بگویید پریچهر تماس گرفت. گفتم:حتماً! و گوشی را قطع کردم. از حاضر جوابی خودم نه تنها خوشحال نبودم از این که اصلا بهش بر نخورده بود ناراحت هم بودم.این دختر کی بود که با شماره مستقیم خود امید تماس گرفته بود؟حتما یکی از هم کلاسی هایش بود.این صدا با این همه ناز و عشئه اصلا با سلیقه امید جور در نمی آمد.یک لحظه حس کردن اصلا امید را نمی شناسم.این همه شناخت دود شد و به هوا رفت و امید برایم غریبه شد.فقط کنجکاوی شناخت پریچهر نبود،نمی دانم چرا حسودی ام شده بود.ر.ی تخت نشستم و فکر کردم چطور امید این همه سلیقه به خرج داده و ما را بی خبر گذاشته.مدت ها بود که ازش بی خبر بودم.بعد فکر کردم دیوانه شدی دختر،به تو چه که کی بود،حتما از هم کلاسی هایش بود.به هر حال به من ارتباطی نداشت.تواین افکار بودم که آرزو به اتاق آمد و گفت:دستت درد نکند،عجب با سلیقه،حق با امید است که فقط کار تو را فبول دارد. گفتم:انمید تازگی ها خوش سلیقه شده،البته در انتخاب صدا. با تعجب پرسید:چی شده؟ گفتم:دوستش پریچهر تماس گرفت.عجب صدایی دارد!می شناسیش؟ - آره،از هم دانشگاخی های امید است. - یعنی کامپیوتر می خواند؟ - نه مهندسسی الکترونیک می خواند. گفتم :از این باستانی ماستانی ها که نیست؟ خندید و گفت:نه،اتفاقا خیلی هم شیک و مدرن است. - از صدایش می شد یک چیز هایی حدس زد.پس تو هم دیدیش. - فقط یکبار.همه با هم رفتیم کوه.پریچهر هم بود.هم خوشگل است هم خانم و مهربان. تپش قلبم تندتر شد.پرسیدم:پس همه چی را باهم دارد؟هم خوش صدا، هم خوش سیما، هم خوش اسم.فکر نمی کردم امید این قدر با سلیقه و زرنگ باشد. گفت:به نظر من که پریچهر خوش سلیقه بوده.البته زیاد جدی نگیر،امید به این راحتی ها دم به تله نمی دهد. گفتم:خدا رو چه دیدی،این صدا که من را میخکوب کرد.ندیده قهمیدم. گفت:امید خیلی سخت گیره،بگذریم.بیا برویم لباسم را نشانت بدهم،دوتا چایی تازه دم هم بریزم،خیلی خسته شدی. یک ساعت بعد همه حرف های ما خلاصه شد به پارچه و مدل لباس و نامزدی بهاره و آخر هم کاوش های باستان شناسی که آرزو دلش می خواست در آینده انجام بدهد. ساعت از هفته گذشته بود. می خواستم بلند شوم بروم خانه.آرزو گفت:آن قدر حرف زدیم که یادم رفت میوه بیاورم.بشین الان می آیم.عکس های جالبی از تخت جمشید پیدا کرده ام.از همان هایی که دوست داری.تا تو تماشا می کنی من آمدم. دوباره نشستم.یک کتاب بزرگ پر بود از عکس های رنگی و بزرگ از مکان های تاریخی ایران.عکس های تخت جمشید فوق العاده بود.سرگرم تماشا بومدم که صدای در اتاق امید را شنیدم.بعد هم صدای خودش که فریاد می زد و آرزو را صدا می کرد.دویدم جلوی در و آرام لای در اتاق آرزو را باز کردم تا بهتر صدایش را بشنوم.متوجه حضور من نشده بود. پایان صفحه 40 علامت + بالایی از یاد نرود.. همچنین تشکر از یاد نرود.. تشکرات کمه ها... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, .ELHAM., 2012, aazz, abby7, aili, ART!ST, AVESTA, behiii319, Darya_secret, eglantine-m96, Elahe-73, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, M.gIrL, mahdiar, maryammmmmm6, mona jOn, nastarani, NILOUFAR, nlp16001, parisaparisa, patough, roza23, rytu, saman84, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shakiii, shimaaaaa, sinsor, sirius, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, اهنگ, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, روژان, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز قسمت 2 آرزو از داخل آشپزخانه گفت:چی شده امید،تو کی آمدی؟ -همین الان آمدم ،مهمان داریم؟ - نه چطور؟ وقتی امید پرسید:آرام اینجا بود؟نفسم را از هیجان حبس کردم تا مبادا صدای قلبم را بشنود. آرزو بی خیال گفت:برای چی می پرسی؟ - اتاقم را کی مرتب کرده؟ آرزو جواب نداد.قول داده بود نگوید کار من بوده. امید دوباره پرسید:آرام این جا بوده مگه نه؟مطمئنم کار خودشه؟ با شنیدن اسمم از زبانش از فرط هیجان سرخ شدم. صدایش کمی آرام تر از قبل شد،انگار با خودش حرف میزد. گوشم را تیز کردم و شنیدم که گفت: بالاخره آشتی کردی آرام خانم. فکر کردم مرا دیده ولی با خودش بود چون گفت: میدانستم طاقت نمی آوری. ذوق زده لبخند زدم، پساو هم منتظر آشتی بود و صدای آرزو دوباره گفت: چی میگی؟ نمیشنوم. - هیجی، آرام کی آمد این جا؟ آرزو هم هوس سر به سر گذاشتن امید به سرش زده بود چون گفت:مگه من گفتم آرام آماده بود؟ - احتیاجی نبود تو به من بگویی، خودم فهمیدم. - آره دیگر، بیچاره هر وفت می آید اتاق تو را مرتب میکند. از تمیزی اتاقت میفهمی آرام اینجا بوده. امید گفت: حالا کی رفت؟ آرزو پرسید: کی؟ - آرام دیگه؟ تو چت شده مسخره بازی در می آوری. این حرف را گفت و به طرف اتاق آرزو آمد. من فوری کتاب را به دستم گرفتم و خودم را سرگرم تماشای عکس ها نشان دادم. صدای آرزو آرام تر گفت: هنوز نرفته، تو اتاق منه. - پس چرا زودتر نگفتی؟ - چی میگفتم؟ در اتاق باز شد ، آرزو با ظرف میوه آمد کنارم. از امید خبری نبود. گفتم: ناراحت شد سر به سرش گذاشتی؟ - بدجوری؛ تو حرفهایش را شنیدی. - ولی حرف بدی که نزد. - میروی تو اتاقش باهاش حرف بزنی؟! اگر بدانی چقدر خوشحال شد وقتی فهمید تو آمدی. نگاهش ملتمسانه بود. خنده ام گفت و گفتم: باشه خواهر مهربان . برای آَتی من پیشقدم می شوم، این کافیه؟ صورتم را بوسید و گفت: میدانستم اسمت آرام و مهربان و باگذشتی. - خدا کند ضرر نکنم. همه دلخوریم با شنیدن حرفهای امید از صفحه قلبم پاک شده بود. پشت در اتاق نفس عمیقی کشیدم و لبخند به لب چند ضربه به در اتاقش زدم و جوابی نشنیدم . طبق معمول در را باز کردم و پا به اتاقش گذاشتم . پشت میز کامپیوتر نشسته بود.حتی برنگشت نگاهم کند. گفتم: سلام. وقتی بدون نگاه کردم به صورتم با تمسخر گفت: علیک سلام خاله سوسکه، داغ شدم پس همه حرفهایش دروغ بود، فقط میخواست سر به سرم بگذارد و در دلش شادی کند ،حالا هم دست بردار نبود. دیگر طلاقتم تمام شد. گفتم: میشه دیگه اینطوری صدایم... گفت: نه، نمیشه. گفتم: من اسم دارم، اسمم آرام است، می فهمی؟ گفت: آره میدانم، احتیاجی نیست یادآوری کنی. مثل اینکه یادت رفته خودت گفتی دیگر حق ندارم اسمت را به زبان بیاورم. منم مجبورم اینطوری صدایت کنم. گفتم: اینقدر حرفهایم برایت اهمیت دارند؟ - نمیشه حرف دختر عمویم را گوش ندهم. گفتم: ببین، چطور باید بگم که از دست کارهایت خسته شدم. - جدی؟ پس اهمیتی هم برایت داره؟ - نه، واقعا . فقط جلوی دیگران از رفتارت خوشم نمی آید، بهتره رفتارت را عوض کنی. گفت: من نمی تونم رفتارم را عوض کنم. تا وقتی تو رفتار خودت را نبینی و تغییر روش ندهی من هم نمیتوانم عکس العمل دیگری نشان بدهم، پس متاسفم. مثل اینکه ریختم را نبینی بهتره، مجبور نیستی تحملم کنی. با عصبانیت گفتم: آره، اینطوری خیلی بهتره، هر جور دوست داری. گفت: فقط بهت گفته باشم این تویی که ضرر میکنی. با تمسخر گفتم: فعلا که دیدم چطور از این که این جایم ذوق زده شدی. بدترین حرفی که ممکن بود بگویم همین بود. نباید به روی خودم می آوردم که حرفهایش را شنیده ام ولی متاسفانه آنقدر از خونسردی اش عصبی شده بودم که نمی فهمیدم چی دارم میگویم. سرخی صورتش کاملا مشخص بود. وقتی بلند شد و روبه روی م ایستاد فهمیدم غرورش شکسته؛ غرور احمقانه ای که من داشتم، صد برابر بیشتر از امید. گفتک متاسفم که باید بگویم خوشحالیم از چیز دیگری بود. گفتم: حتما از اینکه اتاقت را مثل یکم خدمتکار حرف گوش کن تمیز کردم خوشحال شدی. چقدر من احمقم. برگشت و صورتش را از من پنهان کرد و من ندیدم چه حسی در چشمهایش موج میزند. گفتم: برای خودم متاسفم، فکر میکردم تو لیاقتش را داری؛ فکر میکردم هنوز یک ذره مهربانی از گذشته از وجودت برایم مانده که ارزش هر کاری را داشته باشی. ناگهان مهربان شد. برگشت. نمیدانم از بغض صدایم بود با چشم های خیسم که هر لحظه ممکن بود ببارد. مثل گذشته پر محبت بود وقتی گفت: چت شده آرام؟ گفتم: هیچی. ولی من هم آرام شده بودم. برای اولین بار حس کردم دلم میخواهد حسابی گریه کنم، وقتی گفتک به خدا منظورم این نبود. چرا فکر میکنی من اینقدر پستم؟ تو که منو خوب میشناسی. از بچگی، گذشته، حال، آینده با من بودی و هستی، چرا نمیخواهی بفهمی که برایم خیلی با ارزشی، خیلی مهمی، درست مثل... برای شنیدن کلمه آرخش همه وجودم گوش شده بود. چشم هایم روی حرکت لبهایش میخکوب شده بود، ولی هما ن موقع آرزو جلوی در اتاق ظاهر شد و گفت: راست ی امید، دوستت پریچهر تماس گرفت، باهات کار داشت. بدترین شوک آن لخظه بود ، دیگر بدتر از این نمیشد، همه چیز تغییر کرد. حرفهایش نیمه کاره ماند، نمیدانم چرا فکر کردم رنگش پرید، شاید هم اشتباه میکردم چون آرزو آباژور کنار تخت را روشن کرد و نوری افتاد روی صورت امید. روی تخت نشستم. آرزو گفت: برویم چای بخوریم یا برایتان بیاورم اینجا. امید فقط گفت: می آیم آنجا. آرزو گفتک پس زودتر بیاید تا یخ نکند. با تمسخر گفتم: زودتر به این دوستت تلفن بزن، خیلی منتظر نگذار، گناه دارد. گفت: دوستم نیست یکی از بچه های دانشگاه است. - چه فرقی میکند، خودش که میگفت از دوستهایت است. برایت متاسفم میشوم اگر بگویی دوستم نیست، آنوقت به سیلقه ات شک میکنم. خوش صدا که هست، اسمش هم خیلی قشنگه، خوشگل و خوش اخلاق هم که هست، چی از این بهتر.آدم با دختری آشنا بشود که همه محاسن را داشته باشد آنوقت با بی سلیقگی ادعا کند که دوستش نیست. میخواستم ادامه بدهم که با خشم گفت: کی اینارو به تو گفته؟ گفتم: اشکالی داره من بدانم؟ نا سلامتی دختر عموتم، مثل خواهر و برادر می مونیم نه، از بچگی تا حالا هر چی مربوط به هم میشده را میدانیم. من بارها با تو درد دل کردم ،تو هم همینطور ،حالایک اتفاق مهمی تو زندکی تو بیفته و من ندانم! پایان صفحه 45 تشکرات کمه...منم انگیزه مو از دست میدم.. علامت + اون بالا از یاد نرود | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, .ELHAM., 2012, aazz, abby7, ART!ST, AVESTA, azar1, behiii319, Darya_secret, eglantine-m96, Elahe-73, elhamtt, eshrat, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, M.gIrL, mahshid2, maryammmmmm6, mona jOn, nastarani, NILOUFAR, nlp16001, parisaparisa, patough, roza23, rytu, SAGHIIIII, saharsahar, saman84, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shimaaaaa, sinsor, sirius, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, اهنگ, ایلیبرا, بازیگوش, بهارجون, بی بی گل, روژان, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, هستى..., پروانه!, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز قسمت 3 - کدام اتفاق مهم؟ - آشنایی با یک دختر به این خوبی. به آرامی برگشت و همان طور که دکمه های کیبورد را می زد با خونسردی گفت:راست می گویی،فراموش کردم همه خصوصیات خوب را داره.از همه مهم تر مهربانه. لال شده بودم.دیگر حرفی نداشتم.گفت:چرا به فکر خودم نرسید؟فقط اگر از من خوشش نیاید چی؟ به زحمت خودم را کنترل کردم و گفتم:فکر نکنم این قدر بد سلیقه باشد که از تو خوشش نیاید.صدایش که این طور نمی گفت. -ممنون از اعتماد به نفسی که به من می دهی.چطور تا به حال نگفته بودی این قدر عالی هستم؟ گفتم:نخواستی بشنوی. این را گفتم و از اتاقش بیرون آمدم.دیگر نمی توانستم آن جا بمانم و حرف هایش را بشنوم و خونسرد جوابش را بدهم. خیلی طول نکشید که آمد به سالن،من و آرزو چایی مان را تمام کرده بودیم.اصلا نگاهش نکردم فقط بلند شدم و گفتم:خداحافظ،من دیگه می روم آرزو. امید گفت:صبر کن تا جلوی در می رسانمت. با تمسخر گفتم:راه طولانیه خسته می شوی. گفت:تو نگران من نباش. بی مقدمه رو به آرزو کردم و گفتم:راستی به امید تبریک نمی گی؟ آرزو از همه جا بی خبر با تعجب پرسید:برای چی؟ -قراره به زودی به جمع متاهل ها بپیونده. -باکی؟ -با پریچهر دیگه.مگه تو دلت نمی خواست؟ امید گفت:تبریکات باشه برای بعد،بلند شو برویم. گفتم:باید ه فکر تهیه لباش باشم.می خواهم زیباترین لباس را من بپوشم. آرزو گفت:لباس نامزدی بهاره هم قشنگه،خیلی بهت می آید. گفتم:این نظر توئه،خودم که این طور فکر نمی کنم. امید گفت:برای اولین باره که می شنوم خودت را "دست کم" می گیری. این حرفش خیلی بی معرفتی بود و من از این کلمه چنان رنجیدم که تصمیم گرفتم آن قدر عالی باشم که خودش از حرفی که زده پشیمان شود.با آرزو خداحافظی کردم. از جلوی امید که رد می شدم گفتم:من احتیاجی به عالی شدن ندارم چون کمبودی ندارم،همین طوری هم به اندازه کافی جذابیت دارم. نمی دانم چطور در آن لحظه این حرف به ذهنم رسید.وقتی بهک.چه رسیدم خنده ام گرفت.فکر کردم چه حرف خنده داری. من نه مثل پریچهر خوش صدا و به قول آرزو خوش اخلاق بودم نه این همه طرفدار داشتم.از همان اول می دانستم که بازنده هستم.به خاطر همین سعی کردم دیگر هیچ وقت نه به تلافی فکر کنم،نه به آن کسی که روز های گذشته فکرم را مشغول کرده بود،نه به صدای خوش رقیب. آن شب رو به روی آینه قدی اتاقم ایستادم.به نظر خودم هیچ زیبایی خاصی نداشتم ولی زشت هم نبودم.چشم های درشتم زیر ابروی باریکم زیادی بزرگ به نظر می آمدند ولی مژه های بلندم این فاصله را خوب پوشش می داد.تنها چیزی که می توانستم به ان افتخار کنم غیر از بینی ام که هیچ وقت احتیاج به عمل جراحی نداشت و بالای لب های بزرگم کوچک به نظر می رسید،هیکلم بود.با این که زیاد قد بلند نبودم،ولی لاغری و کمر باریکم باعث می شد بلند و باریک به نظر بیایم و به قول بهاره هر لباسی که می پ.شیدم به تنم برازنده بود.برای اولین بار برای مراسم نامزدی بهاره یک پیراهن بلند و خوش دوخت که کیپ تنم بود پوشیدم.موهای بلند . صافم را خیلی ساده روی شانه ام ریخته بودم و بر خلاف آرزو و بنفشه به آرایشگاه نرفتم.با یک آرایش ملایم،دیگر احتیاجی به آرایشگاه نداشتم.آرزو و بنفشه همراه امید از آرایشگاه برگشتند. وقتی که بهاره همراه کیارش وارد سالن پذیرایی خانه شدند از خوشحالی اشک در چشم هایم جمع شد.بهاره با پیراهن صورتی درست مثل یاس صورتی می درخشید.بنفشه هم با آن کت و دامن لیمویی خیلی بیشتر از سنش نشان می داد.همان موقع فهمیدم که خواهر کوچکم برای خودش خانمی شده.یک لحظه نگاه پدر و مادر را به بهاره و کیارش دیدم که با افتخار به دخترشان نگاه می کردند.زن عمو اسپند دود کرده بود و دور سر عروس و داماد می چرخاند.خبری از امید نبود.ازآن روز که با دلخوری از خانه شان برگشته بودم امید را ندیده بودم.آن قدر سرگرم تدارکات نامزدی بهاره بودم که فرصت فکر کردن به او را هم نداشتم. ولی ان روز وقتی او را دیدم حس کردم اولین بار است که امید را می بینم.چقدر تغییر کرده بود.کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کراواتش کاملا هماهنگی داشت.موهای روغن زده اش را عقب زده بود و پیشانی اش بالای چشم و ابروی مشکی اش بلندتر از همیشه به نظر می آمد.انگار چند سالی بزرگتر شده بودیم.از روزهای بچگی و صمیمیت آن دوران خارج شدم.حس جدایی و دوری همه وجودم را گرفت.چقدر خوب که حالت صورتم را ندید.یک جور تحسین و تعجب در نگاهم بود.حال خودم را نمی فهمیدم.نگاهم روشن شده بود،فکرم باز.نمی خواستم پی به حالم ببرد.به اشپزخانه پناه بردم تا کسی متوجه من نشود.هنوز هودم را آماده برخورد با او نکرده بودم که خودش جلویم سبز شد.من برای برداشتن آب،در یخچال را باز کرده بودم که صدایش را شنیدم.با کسی حرف می زد و صدایش هر لحظه نزدیکتر می شد.بعد صدایش قطع شد.برگشتم.خیره و میخکوب رو به روی هم ایستاده بودیم.لب هایش برای گفتن حرفی تکان خورد ولی صدایی از آن خارج نشد.سکوت و خیرگی چشم ها طولانی شده بود و من لیوان آب در دست،فراموش کرده بودم در یخچال را ببندم.برای چه کاری به آشپزخانه آمده بود؟خیلی طول کشید که گفت:یک لیوان آب به من هم می دهی؟ مهربانی چشم هایش به صدایش هم سرایت کرده بود،همه وجودم هیجان بود و خوشحالی دوباره پیدا کردنش. گفتم:الان برایت می ریزم. روی صندلی نشست،انگار نه انگار برای کاری آمده بود.یخ ها را که در پارچ می ریختم یکی از دستم افتاد.خم شدم تا برش دارم.آبشار موهایم ریخت تو صورتم.موهایم را که کنار زدم از زیر چتر موهایم یواشکی نگاهش کردم.خیره نگاهم می کرد.نمی دانم چرا دلم لرزید.همه وجودم گرم شد.نگاهش عجیب بود ولی فوری نگاه از من گرفت و به رو به رو خیره شد.وقتی لیوان را روی میز گذاشتم،نگاهش دور بود و مات؛حتی فکرش هم دیگر کنار من نبود. سکوت را شکستم و پرسیدم:انگار برای کاری آمده بودی؟ به خودش آمد و گفت:برای بردن صندلی. لیوان آب را تا ته سرکشید و بلند شد و بدون حرفی صندلی را برداشت. از آشپزخانه بیرون که می رفت گفت:ممنون. نمی دانم چرا ناگهان حس کردم دوباره غریبه شده.از پشت سر نگاهش میکردم.چقدر عوض شده بود. فکر کردم فاصله بینمان چقدر زیاد شده امید، که صدایم کرد. آرام و کشدار گفتم:امید... گفت: دیگر هیچ وقت باهام قهر نکن. گفتم: هیچوقت. - داشتم دیوانه میشدم. دیگر هیچوقت باهام قهر نکن، باشه؟ گفتم: پس دیگر خاله سوسکه و سوسک سیاه نیستم. برگشت و صورتم را نگاه کرد و گفت: - هیچ وقت نبودی. و قبل از بیرون رفتن گفت: تو همیشه زیباترینی. از حرفش لبخند عمیق روی لبم نشست. چنان ذوق زده شده بودم که دو تا لیوان آب را پشت سر هم سر کشیدم. فکر کردم فاصله ها چقدر میتواند کوتاه شود اگر همیشه حرفهای قشنگ به همدیگر بزنیم. اگر با یک نگاه مهربان به تفاهم برسیم. آن روز هم گذشت . بهاره و کیارش آنقدر به هم می آمدن که فکر کردم انگار از اول خلقت آن دو برای هم ساخته شده بودند. صمیمیت بین دو خانواده بیشتر شده بود و رفت و آمدها زیادتر. و لی من بیشتر وقتم را صرف درس هایم میکردم. حالا که خیالم از طرف امید راحت شده بود با آسایش و آرامش فکر، بیشتر از گذشته به کارهایم میرسیدم. هر چه بیشتر کتاب میخواندم فکرم پخته تر میشد. حتی گذشت ساعت ها تغییرم میداد. دلم میخواست چیزهای جدیدی را کشف کنم، زندگی را بهتر ببینم و آدم ها را بهتر بشناسم. به کتاب های روانشناسی، عرفان و فلسفی روی آوردم. با خواندن هر کدام به سوالات زیادی که در ذهنم بود پاسخ داده میشد ولی سوالاتی دیگر جانشین سوالات و ناشناخته های قبلی میشد. جلسات و کنفرانسهای دانشگاه هم جوابگوی این همه پرسش نبود. حال کودکی را داشتم که تازه به حرف آمده باشد، تازه خودش و اطرافیانش را دیده و با سوالات فراوانش والدینش را کلافه میکند. من، خودم کلافه بودم از ندانستن، وقتی ندانی در نادانی و جهل غرق میشوی و کور و کر به زندگی ندانسته ادامه میدهی. وقتی بخواهی بدانی دری به رویت باز میشود و درهای دیگر بسته و مشتاق باز کردن هر در، به دری بسته میرسی. هر با مشتاقتر و کنجکاوتر، آرزوی دانستن بیشتر و بیشتر را خواهی داشت. هر لذتی که با شناخت ِ ناشناخته ای می بردم، ناشناخته ای جدید تمامی لذتم را پایان میداد و در جستجوی کشف تازه ها، شادی و غم را با هم تجربه میکردم. با ورود به دانشگاه در ِ دنیای واقعیت به رویم باز شده بود و من که در رشته مورد علاقه ام عکاسی یا به قول امید ثبت لحظه ها قبول شده بودم، غرق شور و هیجان تجربه ای ، تازه، از زندگی آرام و یکنواخت گذشته کنده میشدم. آدمی تازه در من رشد میکرد و بزرگ میشد؛ با افکاری نو. یک ترمی که گذشت، مشکلات و واقعیت های ترم اول، من را از در عالم رویا بیرون آورد.ترم دوم بود که به خودم آمدم و سعی کردم رویاهایم را با واقعیت آشتی بدهم و کنار هم برای هر کدام جایی بگذارم. گاهی سر کلاس، میان حرفهای استاد پیدایش میکردم، گاهی موقع خرید یک دوربین عکسای گرانقیمت گمش میکردم. صحبت پول و متعلقاتش که وسط می آمد آرزو پر میزد و گم میشد . مگر میشود با پول، خیال شیرین خرید یا یک سیب سرخ از درخت رویا چید با جای آن ها را هم عوض کرد؟ برای بعضی خا شاید میشد، برای من ممکن نبود. تا قبل از پیدا کردن راهم، سوژه های معمولی و یکنواخت فکرم را پر کرده بود ولی بعد از آن دیگر فکر عکس میگرفتم ،کتاب می خواندم، از نمایشگاه های مختلف بازدید میکردم، با دوستانم سینما میرفتم یا در کتابخانه ساعت هایم را میگذراندم ولی همیشه دنبال گمشده ای میگشتم تا پاسخ همه سوالاتم را در او پیدا کنم. بیشتر وقتم را با مینوکه بهترین دوست و همکلاسی ام بود میگذراندم و البته کاوه هم که معماری میخواند و نامزد مینو بود همراهی مان میکرد گاهی با مینو و کاوه و چند نفر دیگر ازدوستهای دانشگاهی ام بحث های ادامه دار فلسفی را به یک سریال دنباله دار تبدیل میکردیم و اطلاعات جمع آوری میکردیم تا از دیگری جلو بیافتیم. با دیدن آن دو، تلاشم را برای پیدا کردن بیشتر میشد. گاهی مینو عقب می افتاد، کاوه خسته از بحث از دور خارج میشد، ولی من هیچ وقت. خودم را به آب و آتیش میزدم تا همیشه بهترین باشم، و گاهی بودم. اطلاعات جدید با نمره های عالی ام روی بُرد، خوشحالم میکرد. گاهی که غیر از نمره های دانشگاهی در مسائل زندگی کم می آوردم غمم میشد. ولی هیمشه یک راه حل پیدا میکردم؛ چیزی که مشکلم را حل میکرد. آن وقت به یک مسئله دیگر آویزان میشدم، دست به دامن یک فکر خوب به زندگی چنگ میزدم و نا امیدی را از ذهنم فراری میدادم. گاهی مینو متعجب از نوع رفتارم، اخم میکردو مرا به یک آدم تنها و بی احساس شبیه میکرد، ولی من هیچ تنها نبودم، تنهایی که او میدید تنهایی قلبم بود. علی رغم حفره های زیادی که در قلبم پُر بود ، یک حفره خالی بود ولی من اهمیتی نمیدادم. گاهی کاوه مثلا جدی میشد و میپرسید: ارام، چرا برای خودت یک مسئله رمانتیک عشقی دست و پا نمیکنی؟ میگفتم: چون نمیتوانم حلش کنم و نمره ام صفر میشود. میخندید و میگفت:تو اگر بخواهی صد امتیاز میگیری، بگو خودم نمیخواهم با این همه پیشنهاد...اجازه نمیدادم ادامه بدهد و حرفش را با قیچی خونسری میبریدم و میگفتم: هنوز نمیدانی یک حس عاشقانه دو طرفه و پیشنهاد یک جانبه هیچ وقت نمیتواند کنار هم قرار بگیرند. چطور باید به تو بگویم که من از پیشنهاد دوستی غیر از همینی که هستم بدم میآید؟ و او نا امید میگفت: تومنتظر شاهزاده رویاهایت هستی تا سوار بر اسب سفید تو را بدزدد و با خودش به قصر باشکوهش ببرد. میخندیدم و میگفتم: تو اینطوور فکر کن. مینو هم افکاری مشابه کاوه داشت. گاهی که در تنهایی شب در اتاقم به خودم فکر میکردم و رفتار آن روزم را سبک و سنگین میکردم به خودم میگفتم نکند تو منتظر چنین کسی هستی، نکند مینو و کاوه درست بگویند، نکند خودت را گم کنی و غرق خیالات خام بچگی شوی؟ بعد به خودم میگفتم هیچ وقت، من چیزی غیر از اینی که هستم نمیخواهم و روز بعد خودم را بیشتر درگیر واقعیت میکردم. عکس هایم این فکر را درمن نشان می داد. پایان فصل 2 - صفحه 53 تـــشکرات کمه....منم میبینم بازدید کننده ای نداره، کم تایپ م میگیره. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, .ELHAM., 2012, aazz, amisha, ART!ST, AVESTA, ayda90, azar1, behiii319, Darya_secret, eglantine-m96, Elahe-73, elham_belle, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, maryammmmmm6, meno, mnarsis, mona jOn, monir 11, nastarani, NILOUFAR, nlp16001, parisaparisa, patough, roza23, SAGHIIIII, saharsahar, saman84, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shimaaaaa, sinsor, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, اهنگ, ایلیبرا, بازیگوش, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, روژان, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,551
(View Stats)
تشکرها: 36,038
تشکر شده 22,648 بار در 3,395 پست
کتاب مورد علاقه : کتاب :D حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز فصل سوم تنها روزی که هیچوقت فراموشم نمیشود و روزهای بعد از آن که همه برایم خاطره ساز شدند و فراموش نشدنی همان روزی بود که برای مطالعه به کتابخانه رفتم. کتابخانه ای کوچک بود و من به دنبال یک کتاب مرجع میگشتم.دستم به سمت یک کتاب در قفسه ی کتابهای مرتب چیده شده رفت و دستی دیگر هم همان لحظه روی کتاب بود.من بی توجه به نیاز دست کنار دستم کتاب را به سمت خودم کشیدم و صاحب ان دستها را ندیدم.چند دقیقه بعد کاغذ نوشته ی من دست کتابدار بود.صاحب ان دست پشت قفسه ی کتابها ناپدید شد.شنیدم کسی کنارم اسم کتاب مورد نظرم را به دومین کتابدار گفت و من نگاهم به دستهای روی میز افتاد و همان دستهای ناکام را تشخیص دادم.ظرافت عجیبی داشت ؛ یک دست مردانه به این ظرافت!من که چنین دستی ندیده بودم.از گوشه ی چشم نگاهی به کنار دستم انداختم.آدمی با این قد و هیکل چطور میتوانست دستهایی به این زیبایی داشته باشد!من فکرم از کتاب پرید به عکس و استفاده از آن دستهای جالب و یک سوژه کاملا هنری به ذهنم هجوم اورد.فقط چند ثانیه.تخیلاتم را صدای کتابدار پراند ، سوژه ام پر کشید و رفت.یک صدا که گفت:بفرمایید. و یک صدای دیگر گفت:متأسفانه کتاب شما را پیدا نکردم یعنی امانت داده شده.هنوز کتاب را از کتابدار نقاپیده بودم که دو کتابدار به هم نگاه کردند و من فهمیدم اتفاقی قرار است بیفتد چون هر دو لبخند میزدند و همیشه لبخند دو نفر همزمان به من بشارت یک اتفاق مهم را میداد.چه میدانم این چه طرز فکری بود که داشتم ولی برایم به اثبات رسیده بود ، فقط برای من ، مثل باز ماندن دهن قیچی که قرار بود دعوا بشود و هیچوقت هم نمیشد ، نبود ، واقعی بود ، یک تجربه ی کاملا شخصی ؛ دلم میگفت در این اتاق بزرگ با صندلی های چوبی و میزهای گرد کوچک با نوری که از پنجرهه ای بزرگ روی کتابهای چیده شده در قفسه ها می تابد با آن سقف بلند و چراغ های کوچکی با فاصله کم و نزدیک به هم روی سقف و جذابیتی که آن محیط برایم داشت ، اتفاقی قراره بیفتد.تلقین نبود ، دروغ هم نبود ، رویاهای یک دختر احساساتی به اسم آرام هم نبود ، حتی یک سوژه برای عکس هم نبود ، واقعیت بود.این را وقتی فهمیدم که صدای صاحب دست ها گفت:من همین کتاب را میخواستم.و یکی از کتابها روی کتابهای کنار دستم قرار گرفت.ولی من نه به صدا نه به دست فرصت ندادم.بی توجه به اطرافم کتاب را برداشتم و گفتم:ممنون.لبخند هر دو کتابدار شکفته شد.یکی از آن دو گفت:متأسفانه همین یک جلد را داریم و دیگری رو به صدای کنارم گفت:میتوانید امانت ببرید البته بعد از مطالعه ی این خانم. -ولی من همین امروز و این چند ساعت لازمش دارم. کتابدار رو به من که با بی اعتنایی برگشته بودم و با نگاهم دنبال صندلی خالی میگشتم گفت:اگر شما... -من هم همین چند ساعت این کتاب را لازم دارم. کتابدار مستأصل گفت:کاری از دست من بر نمی آید ، میتوانید خودتان این خانم را راضی کنید. و صدا که انگار قصد مبارزه با زمان را داشته باشد گفت:اگر فقط چند دقیقه زودتر... من که صندلی خالی را پیدا کرده بودم دنباله ی صدا را نشنیدم.فاتحانه روی صندلی خالی نشستم ولی او دست بردار نبود ف به گمانم خیلی به کتاب احتیاج داشت که اینطور با سماجت دنبال من می آمد.صدایش این را نشان میداد. بالای سرم حسش کردم:ببخشید خانم... بدون نگاه گفتم:بله! -میشود یک لحظه توجه کنید؟ -نه وقت ندارم. -فقط یک لحظه. -نه. گفت:ای بابا یک دقیقه نگاه کن. هم خنده ام گرفته بود ، هم متعجب سرم را بلند کردم و با اخم گفتم: -بله! -حالا شد.بالای سرتان یکی ایستاده با شما صحبت میکند.اگر چند دقیقه روی گرامی را برگردانید و به بالای سرتان نگاهی بیندازید لطف بزرگی کرده اید خانم محترم. گردنم را به سمتش چرخاندم و گفتم:خب این هم لطف بفرمایید. نفس عمیقی کشید و گفت:با بد کسی طرف شدم. خنده ام گرفته بود.حالت صورتش وقتی این حرف را زد مظلومانه و در عین حال مضحک به نظر میرسید.از رفتار خشک و بی ادبانه ام پشیمان شدم و گفتم:حق با شماست با بد ادمی حرف میزنید. او که تا حدودی به مقصودش رسیده بود جرأت پیدا کرد.صندلی کنارم را عقب کشید و نشست حتی مهلت نداد حرفی بزنم و گفت:ببخشید که اینقدر سماجت به خرج میدهم فقط به خاطر این کتاب ؛ اگه بدونید چقدر بهش احتیاج دارم. -خدا را شکر که خودتان هم فهمیدید چقدر سمج هستید.خب یک روز دیگر... -ولی من که گفتم همین امروز ؛ اگر اجازه بدهید از کتاب نت برداری کنم ؛ مدتهاست دنبال این کتاب میگردم ، حالا که پیدایش کردم نمیتوانم از دستش بدهم ، فقط یک مطالعه ی یک ساعته برای یک کنفرانس مهم ، باور کنید ناچارم والا اینقدر اصرار نمیکردم. دلم برایش سوخت.کتاب را رو به رویش گذاشتم و گفتم:قبل از رفتن دوباره بدهید به خودم ، لطفا از جلوی چشمم دور نشوید تا خیالم جمع تر باشد. لبخند روی لبش رضایتش را نشان میداد.گفت:چه بهتر ، اصلا همینجا که هستم می نشینم تا خیال شما راحت باشه ؛ اشکالی که نداره؟ گفتم:هر طور که میل شماست. بدون حرف دیگری سرم را پایین انداختم و بی توجه به او مشغول مطالعه ی کتاب دیگر شدم.او هم کاغذ و قلمی از کیفش بیرون اورد و شروع کرد به مطالعه و نت برداری از کتاب.بی اراده فکرم از روی نوشته های کتاب پرید به رو به رویم و حس کنجکاوی مثل خوره به جانم افتاد.او چه رشته ای میخواند ، کدام دانشگاه ، چه کنفرانسی؟کنجکاوی بی موردی بود و خیلی زود فراموش شد و من ماندم و کتاب مورد علاقه ام.یک ساعتی که گذشت چنان مجذوب مطالعه ی فرهنگ اساطیر یونان و روم شده بودم که کنجکاوی نکرد به فضولی اش ادامه بدهد.همه چیز فراموش شد حتی محیط اطرافم را از یاد بردم.هر چند آرامش آن محیط من را غرق کرده بود ولی صورت آشیل از درون کتاب با ان موهای بور ، چشمهای روشن و صدای گیرایش به من نگاه میکرد و من غرق نگاهش شدم.بریزئیس شدم و رو به روی او قرار گرفتم ؛ صدای گیرایش را میشنیدم که صدایم میکرد ولی صدا واقعی تر از خیال بود.از آشیلی که هزاران سال پیش مرده و به افسانه پیوسته بود بعید به نظر میرسید. سرم را بلند کردم.آشیل رو به رویم ایستاده بود با هیبت همان جوان ، خودش بود ، با موهای بور ، چشمانی به روشنی نور خورشید که به صورتم می تابید.از رویا بیرون آمدم.نه من بریزئیس دختر بریزس بودم نه او آشیل پسر زئوس خدای خدایان. همان جوان سمج بود که بالای سرم ایستاده بود.چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم.او تشکر میکرد ، حتی نتوانستم جواب تشکرش را بدهم.نیمی رویا و نیمی واقعیت بود.او هنوز از هیبت آشیل بیرون نیامده بود ؛ همان آشیلی که من تجسم کرده بودم.شاید چون یک ساعت قبل آخرین نفری بود که من دیده بودم ولی من که به صورت او دقیق نشده بودم تا چشمان به این روشنی را ببینم ، بینی یونانی ، موهای مجعد روشن که درست روی پیشانی بلندش فرهای ریز قشنگی خورده بود. وقتی به خود امدم حتی یک کلمه از حرف هایش را نشنیده بودم.به نظرم چیز زیادی هم نگفته بود.همان تشکر کوتاه و بعد رفته بود.یک فرهنگ قطور رو به رویم بود ، کنارش کتاب با ارزش نت برداری شده توسط او و صندلی خالی اش آن طرف تر. از کتابخانه که بیرون آمدم درست مثل شخصیت محبوبم از فکرم بیرون رفته بود.من دیگر بریزئیس نبودم آرام بودم و اشیلی وجود نداشت.او هم فراموش شد. به خانه که رسیدم سر و صدای بنفشه خواهر کووچکترم و غرولندهای بهاره خواهر بزرگترم فرصت رویا دیدن را از من گرفت.مادر که برای شام صدایم کرد فکر کردم واقعیت چندان هم بد نیست ؛ یکی این که شاکم ادم را سیر میکند به خصوص که دست پخت خوشمره ی مادرم که زیادی آدم را چاق هم میکند و دیگر اینکه محبت واقعی و لبخند مهربانش مثل رویا پر نمیزند و نمیرود و تا مدتها روی صورت آدم نقش زیبایی می اندازد به خصوص این که انعکاسش روی صورت من چالی روی گونه ام می انداخت و این به جز چشمهای سیاه درشتم تنها چیزی در صورتم بود که به ان می نازیدم ، پس واقعی بود.یا صدای مهربان پدرم ، یا دستهای مردانه اش وقتی کنارش روی مبل لم میدادم و دورم حلقه میشد و به روزنامه ی توی دستش سرک میکشیدم همه وقاعی بودند.یا شوخی های امید که دیگر بیش از حد واقع گرایانه بودند و هر چه رویا در ذهنم انبار کرده بودم را با بدجنسی پرواز میداند و جا برای خیالات شیرین ایده آلیستی ام باقی نمیگذاشت.من همه را دوست داشتم ف حتی گاهی نگاه های مشتاق زن عمو و خیرگی اش به صورتم هم لذت بخش میشد و آزارم نمیداد.واقعیت شوخی میشد رویا شکل واقعی میگرفت و همه چیز با هم جا عوض میکردند و من به همه لبخند میزدم.به گذشته فکر میکردم که چطور در باغچه ی حیاط خرمالو میچیدم و روی سر امید له میکردم.ولی حالا برای خودم خانمی شده بودم و فقط در رویا یک دور کامل با آشیل گفت و گو میکردم. یک هفته بعد بود که فهمیدم چقدر بعضی خیالات که واقعی میشوند زندگی زیابتر میشود و آدم احساس وجود میکند.حس موجودیت چقدر شیرین است و موجودیت برای دیگری که فوق العاده است. آن روز یک ساعتی بین دو کلاس وقت داشتیم.من و مینو از کلاس که زدیم بیرون گفتم:برویم عکس بگیریم.مینو پیشنهاد داد سری به نمایشگاه عکس بچه های معماری بزنیم.میدانستم چرا اصرار دارد برویم دانشکده معماری ؛ کاوه دانشجوی معماری بود و مطمئن بودم که در ان نمایشگاه شرکت کرده.اصرار مینو زنگ واقعیت را در گوشم به صدا دراورد.واقعیت عشق و دلدادگی ، آن هم تنها بعد از یک ساعت و نیم جدایی ، خنده دار بود.آن موقع به نظر من عشق چقدر مضحک بود.ولی واقعیت ِ عشق ، هیچوقت دیگر بعد از آن خنده به لبم نیاورد.ان هم خنده ی تمسخرآمیز!ناچار قبول کردم ، راه دیگری نداشتم.مگر میشد جلوی عشق سد شد و ایستاد.من همراهی اش کردم جاری شدم فرصت گرفتم مهلت دادم و به قلبم حیات بخشیدم. وارد سالن بزرگ ساختمان معماری شدیم.مینو دیگر سر پا بند نشد ، رفت کاوه را پیدا کند.من کنار یک عکس جالب میخکوب شده ایستادم.عکس نمایی از یک ساختمان را نشان میداد ؛ یک معبد ، شاید هم اتشکده بود.بیشتر شبیه مکان های باستانی و شاید یک عبادتگاه بود.نمایشگاه بچه های باستان شناسی بود یا معماری!ولی هر چه بود حالت روحانی عجیبی داشت.خوب که نگاه کردم برایم جالب شد بدانم عکاس کیست.مغزم تکرار میکرد:عکس از کیه؟دنبال یک اسم زیر قاب عکس میگشتم که صدایی از پشت سرم پرسید:میتونم کمکتان کنم؟ بدون اینکه برگردم گفتم:ممنون ، فقط دنبال اسم این... -کار خودمه. صدا یکجورایی آشنا بود ، گیرای اش و من میترسیدم برگردم و باز رویا ببینم و باز آشیل رو به رویم ایستاده باشد.کنارم که ایستاد هر دو برگشتیم.دیگر نمی توانستم در برابر ندیدنش مقاومت کنم.تعجب چشمهای او که به من سرایت کرد تعجب خودم پرید و رنگ عجیب چشمهایش در ذهنم ماند. گفت:چه جالب! گفتم:فکر نمیکردم دیگر هیچوقت آقای سمج تو کتابخانه را ببینم. لبخند زد و گفت:اتفاقا برعکس من مطمئن بودم دوباره شما را میبینم. -پس چرا این همه تعجب کردید؟ -انتظارش را نداشتم به این زودی و این همه نزدیک... خودش را که معرفی میکند من هم ناچارخودم را معرفی کردم و او دیگر فرصت فرار نداد.توضیحاتش راجع به عکس آنقدر کامل بود که من باز رویا دیدم و حس کردم خودم انجا بودم و دوربین جلوی چشمانم به سوژه خیره شدم.فقط نمیدانم چرا او دُکلانشور را زد و لحظه ثبت شد. نمای بیرونی یک اتشکده بود و من که در طول عمرم حتی یک معبد هم ندیده بودم به جز برداشت های ذهنی ام چیزی نداشتم.گفتم:هیچ شباهتی به محل عبادت امروزی ندارد حتی شبیه به یک مسجد نیست ، چقدر معابد در دینهای مختلف با هم متفاوتند. گفت:از لحاظ نما و ظاهر بله.محل عبادت در هر دین با دین دیگر فرق میکند ولی همه یک نقطه ی مشترک باطنی دارند ؛ عبادت و نیایش.یک معبد بودایی با یک آتشکده فرق دارد ، یا یک مسجد با یک کلیسا ؛ شاید نشان دهنده ی انسان ها ، شخصیت درونیشان یا هر خصوصیتی که مختص دینشان میشود باشد.مثلا یک کلیسا از نظر بنا و معماری با یک مسجد فرق دارد.گنبد یا ناقوس؟ گفتم:ولی حالت روحانی ، آرامشی که به انسان میدهند یا وجود خدا کاملا شبیه به هم هستند. -بله ، خدا و قرب به خدا در همه ی انها وجود دارد. گفتم:شما تجربه اش را داشته اید؟ -تجربه ای مساوی ؛ هر یکشنبه در کلیسا لحظه ی عبادت همان احساسی را دارم که چندین و چند بار در مسجد پیدا کردم.شاید به خاطر دینم گاهی کمی عمیق تر ، ولی نزدیکی به خدا و حس کردنش فرقی نمیکند. -هر کجا که باشی اگر به او دل بدهی میتوانی حسش کنی. گفت:حتی در این لحظه در این مکان در این سالن شاوغ. برگشتم به عقب ، صدایش رشته ی افکارم را پاره کرد:هر یکشنبه در کلیسا... ناخوداگاه پرسیدم:شما ارمنی هستید؟ سوأل بی ادبانه ای بود ، البته با لحن بدی که من پرسیدم.اصلا ناراحت نشد.انگار تجربه اش را داشت و گفت:از اسمم باید متوجه میشدید ، ولی در هر صورت من خداپرستم. اسمش در دلم تکرار میشد:الن صفائیان. چقدر احمق بودم که همان لحظه ی اول نفهمیدم.مگر فرقی هم میکرد؟نمیدانم.شاید من هنوز در فکر آشیل بودم.مینو کنارم ایستاد ، کاوه هم پشت سرش به جمع ما اضافه شد.مینو که ما را به هم معرفی کرد کاوه گفت:مثل اینکه قبلا با هم اشنا شده اند ، مینو جان تو زحمت اضافی کشیدی. الن گفت:نه کاملا.پس شما عکاسی میخوانید؟ من لال شده لودم.مینو پرسید:ماکتهای ما را دیدی؟ گفتم:نه هنوز. کاوخ گفت:عکس های من همه زحمات مینو است. الن گفت:شما برای هر کاری به هم کمک میکنید آقای معمار و خانم عکاس. کاوه گفت:فقط نمیدانم چرا با کمک هم هنوز نتوانسته ایم یک سقف برای زندگی پیدا کنیم. مینو گفت:شاید ناچار بشویم با عکسش زندگی کنیم ف شاید هم با یک ماکت. هر سه لبخند زدند به جز من. از نمایشگاه که برگشتیم در رستوران دانشکده از مینو پرسیدم:چطور من تا به حال الن خان شما را ندیده بودم؟ -تو به جز کاوه و چند نفر از هم رشته ای های خودمان کدام یک از بچه های دانشگاه را می شناسی ، سال اولی؟کاوه را هم میشناسی چون نامزد منه.حالا به نظرت چطور امد؟ -خیلی معمولی. -پس نشناختیش ، یک جورایی غیر قابل شناخت و درونگراست.اگر میتوانست به جای معماری معارف یا فلسفه میخواند. -مگر نمی توانست؟ -نه چون ارمنیه. گفتم:خب چه ربطی دارد؟! خندید و گفت:ربطش به بی ربطی اش است.بعد با لحنی جدی گفت:میدانم چرا حالت گرفته شد ؛ حتما مرد رویاهایت نیست.نه بازوهای هرکول را دارد نه هوش و ذکاوت هِرمس را ولی جای برادری خوش قیافه که هست ، میتواند هِلیوس باشد. گفتم:این تنها چیزی است که اهمیت ندارد. -صورت نورانی اش چی؟ با تعجب پرسیدم:صورت نورانی؟!او خندید ولی من تکرار میکردم:نور ، نور... پایان فصل سوم پایان صفحه 63 ادامه دارد... تشکرات و علامت + فراموش نشه تا ما هم قوت برای تایپ داشته باشیم ! یادمان باشد محیط زیست میراث گذشتگان نیست ، آن را از آیندگان به امانت گرفته ایم ! فرح - مهندس محیط زیست ![]() ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, 2012, aazz, ART!ST, AVESTA, ayda90, azar1, behiii319, eglantine-m96, Elahe-73, elham_belle, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, Mina, mnarsis, nastarani, NILOUFAR, nlp16001, parisaparisa, roza23, saharmn, saharsahar, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shimaaaaa, sinsor, triti, UnKnOwN_Sh, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, اهنگ, بازیگوش, بهارجون, بی بی گل, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,551
(View Stats)
تشکرها: 36,038
تشکر شده 22,648 بار در 3,395 پست
کتاب مورد علاقه : کتاب :D حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل چهارم تقریبا هر روز او را می دیدم ؛ هر روزی که در دانشگاه کلاس داشتم.گاهی او و کاوه با من و مینو همراه می شدند و سوزه یابی برای عکس داشتیم.معماری جدید ، معماری قدیم.گاهی مشکل آنها هم حل میشد و ما هم عکسمان را میگرفتیم. بحث های داغ در سالن سینما و وسط یک فیلم آنقدر به درازا میکشید که فیلم فراموش میشد و سانس بعد باز ما همانجا نشسته بودیم و این بار بحث با صدای آرام و زیر لب در تاریکی سینما دنبال میشد و آخر ِ دیوانگی ، هر چهار نفرمان را به خنده می انداخت.وقتی که من کوتاه نمی آمدم و او قبول میکرد غمگین میشدم.گاهی هم خوشحال از به کرسی نشاندن عقیده ام بودم و گاهی که مغلوب میشدم لذت میبردم.او اولین کسی بود که در بحث راحت مغلوب نمیشد و تا چیزی را ثابت نمیکرد و یا عقیده اش را به خوردم نمیداد راضی نمیشد.همیشه با دلیل و مدرک قانعم میکرد ، خیلی راحت هم قانع میشد.کمی که گذشت عقایدش به طرز حیرت آوری با افکارم هماهنگ شده بود و من یگانگی فکرش و هماهنگی احساسش را با تمام وجودم حس میکردم.اوایل سعی میکردم خود را آدم دیگری نشان بدهم.با سماجت خودم را یا در اصل محتویان دورن مغزم را از او پنهان میکردم و ساز مخالف میزدم ولی کمی که گذشت مقاومت بی فایده شد ، فکرم سر رفت و او همه را خواند ، از اول هم فهمیده بود.دیگر دست خودم نبود ، خودم شدم ، موجودی کاملا شبیه او. بحث شیرین میشد وقتی او هم در آن شرکت داشت و صدایش کنار گوشم بود.از هر مقوله ای که صحبت میکرد از اطلاعات وسیعش احساس کمبود میکردم ولی وقتی من هم پا به پایش حرکت کردم و خودم را به او رساندم دیگر کوچک نبودم.کنارش حرکت میکردم ، گاهی چند قدم جلوتر ، گاهی چند گام عقب تر.از عرفان که حرف میزد از اوشو تا لئوبوسکالیا ، با او سفر میکردم.از هدایت تا پائلوکوئیلو ، از رمئو و ژولیت تا شادکامان دره قره سو ، از اولین دوربین عکاسی تا اینترنت و وب ، از چهل ستون تا برج ایفل ، از اسکندر مقدونی و ناصر الدین شاه تا لویی پانزدهم و ناپلئون.من دیگر همه را می شناختم ، از نگاه او ، نزدیک به همه بودم.گاهی یک عکس سیاه و سفید قدیمی در موزه ی ثبت میشدیم ، گاهی یک عکس کاملا رنگی دیجیتالی ، و من تنها از آشیل برایش نگفتم و از خدای خدایان و او از مسیح (ع)و من از محمد (ص)هیچکدام حرفی نمی زدیم. مینو و کاوه راجع به زندگی صحبت میکردند ، شروعی تازه ، وقتی که ما راجع به مرگ و بازگشت روح بحث میکردیم. من تغییر میکردم بزرگ میشدم.دیگر همان آرام تهرانی گذشته نبودموبیشتر روزها و ساعت هایم اگر در دانشگاه نمیگذشت صرف بازدید از موزه ها و نمایشگاه های مختلف میشد.عکاسی را تجربه میکردم.سوژه هایم را گاهی او انتخاب میکرد و من از دید خودم ثبتش میکردم.همه ی آن عکس ها عالی میشد.سوژه از او ، نگاه از من.دستم روی دکلانشور که میرفت لحظه که ثبت میشد او لبخند میزد و تشکر میکرد.ته دلم یکی لبخند میزد.ما هم در به وجود آوردن چیزی با هم شریک بودیم.یک عکس به یاد ماندنی از ما باقی می ماند ، یک خاطره در ذهنمان ثبت میشد. خیلی که از نظر فکری به هم نزدیک شدیم دل هایمان هم نزدیک شد.چرایش را نمیدانم.مگر دست ما بود که بدانیم؟مگر دل بخواهی بود؟من اما هنوز نمی دانستم.همه را میدیدم به جز درون خودم.شاید هم نمی خواستم که ببینم ؛ سریع اتفاق نیفتاده بود که بشود فهمید ، آنقدر کند و به مرور بود که من نفهمیدم چطور اتفاق افتاد ، تا ان روز که یک حس مبهم آن را نشانم داد. الن ما را به بازدید از یک نمایشگاه نقاشی دعوت کرد.در طول راه کاوه پرسید:تو چه اصراری داری ما نقاشی های این خانم را ببینیم؟ -نقاشی های این خانم هم سبک عکس های ارام است. کاوه با خنده گفت:پس چرا من و مینو را به زحمت انداختی؟خودتان میرفتید. گفتم:من خبر نداشتم. گفت:اگر نقاشی ها را ببینی علاقمند میشوی. مینو از الن پرسید:مگر تو قبلاً نقاشی ها را دیده ای؟ در سرسرای نمایشگاه ما را به دختر خاله اش ژنیک که معرفی کرد ، فهمیدیم چرا اینقدر خوب با سبک نقاشی آشنایی داشت ؛ تابلوهایی آبستره با کمپوزیسیون جالبی از رنگ های سرد و گرم.آنطور که از صحبتهایش فهمیدم تازه از فرانسه برگشته بود ؛ دختر بسیار زیبا و مطابق مدی بود ، نمادی از یک دختر ارمنی پایبند به مذهب.از حرفهایش فهمیدم و تابلویی آرامش بخش که مصلوب شدن مسیح را با شکل و قالب اَبر ، باد و آب نشان میداد.خیره به تابلو چیزی را حس میکردم ، نزدیکی به خدا که در دل هر دوی ما بود. وقتی الن کنارم ایستاد و با اشاره به ظرافت درون تابلو از مسیح (ع) برایم گفت و مصلوب شدنش من همان جا مسیح را شناختم و انجیل را باور کردم ، وی هیچوقت به او چیزی نگفتم.او که حرف میزد من فکر میکردم هیچوقت از مسیح جدا نمیشود و مسیح در درون اوست و من چیزی نیستم جز بنده ی ناچیز خدا که در دلش به کوچکی خرده ی چوب کنده شده از صلیب هم نمیشوم. دور شدم و دور ، آشیل رفت ، مسیح رفت.برای یک لحظه خدا هم رفت.الن آنجا نبود رفته بود.وقتی برگشتم ژنیک بود و برای مینو و کاوه از الهامی که باعث به تصویر کشیدن یکی از تابلوهایش شده بود صحبت میکرد.چشمهایم به دنبال الن به تابلویی که او روبرویش ایستاده بود ثابت ماند ؛ زنی لابلای مه و ابر با صورتی محو ولی چشمانی روشن و واضح همه فکرش از چشم هایش خوانده میشد.به جای فکر همه آبی بود و مه گرفته ، ولی چشمهای زلال و سیاهش میان آن همه آبی و سفید کاملا روشن بود و کنتراست تیره و روشن ، سرد و گرم ، همه را کنار هم داشت.جور خاصی بود ؛ کاملا آبستره و همه آبی. از زیبایی تابلو و ارتباطی که با آن برقرار کرده بودم مبهوت ماندم.این بار من کنار الن ایستادم.گفت:مرا یاد چیزی می اندازد ، بریزئیس ، شاید هم... برق مرا گرفت و گفتم:افسانه ی آشیل. سکوت طولانی شد ، گفتم:مثل یک اینه می ماند. -تو را یاد خودت می اندازد من را یاد تو. حتی به هم نگاه نکردیم.هر دو به چشمان زنِ درون تابلو خیره شده بودیم. گفت:چشمهای به این خوشرنگی با قلب آدم ارتباط برقرار میکند. یک زنگ در گوشم صدا کرد که من به شوخی گرفتمش:نکند عاشقش شدی؟ فقط گفت:عاشق همزادش. و رفت و من که نمیخواستم حرفهایش بیش از این جدی شوند بدون نگاه کردن به درون چشمانش به جدیت حرفش پی بردم و هیجان سر تا پایم را گرفت و لرزیدم ولی نفهمیدم منظورش به کی بود. مینو و کاوه که برای پیدا کردن یک آپارتمان اجاره ای برای شروع زندگیشان رفتند من هم نگاهی سرسری به بقیه تابلوها انداختم دیر شدن را بهانه کردم با ژنیک خداحافظی کردم و زدم بیرون. الن جلوی در غافلگیرم کرد و گفت:می رسانمت ، من که ماشین دارم.اینطوری زودتر به کارت میرسی. -ولی تو که هنوز خوب همه ی تابلوها را تماشا نکرده ای. -وقت زیاده ، امروز تازه روز دوم برگزاری نمایشگاه است یک هفته وقت دارم. من و من میکردم.دنبال بهانه ی دیگری میگشتم ولی چیزی به ذهنم نرسید فقط گفتم:من رفتم. -این ساعت!آسمان را نگاه کن. لبخند به لب گفتم:قشنگه ، ابریه ، بارانیه... -و تاریک شده. -خب چه بهتر در شب زیر آسمان پر ابر با قطه های شیرین باران به لب قدم زدن... -و هزاران چشم به آدم خیره شدن... گفتم:فکر نمیکردم شما رامنی ها هم به این چیزها اهمیت بدهید. گفت:متأسفانه تو خیلی کم ارمنی ها را می شناسی به خصوص یکی از آنها را به اسم الن ، ضمنا هر کسی میتواند تعصب داشته باشد به دین و مذهب ارتباطی ندارد ، فقط اگر... حرفش را تمام نکرد من هم ادامه ندادم.گفت:اینم ماشین.وقتی سورا شدیم گفتم:با ژنیک خداحافظی نکردی. -اشکالی ندارد او به این اخلاقهای من عادت دارد. -به ادب و نزاکتت؟ -نه ، به غیب شدن و قریب الوقوع ظاهر شدنم. -بگو به جن و پری بودنت. خندید و گفت:فکر نمیکردم دخترهای مسلمان برای هر حرفی جوابی آماده داشته باشند. گفتم:هر دختری میتواند بلبل زبان باشد فقط اگر طرفش... سکوت کردم.گفت:خب پس چرا حرفت را تمام نکردی؟ -درست مثل خودت ، هر وقت تو تمام کردی من هم میگویم. -من که از دست تو مدتهاست تمام کرده ام ، حرفم ولی مهم نبود. گفتم:ولی حرف من خیلی مهم بود. -یک روزی بهت میگویم. گفتم:باشه زبل خان نگو ، منتظر می مانم. دستهایم را در هم قفل کردم و جلوی صورتم گرفتم و گفتم:یا مسیح مقدس ، من را از دست الن خان و زورگویهایش برای رساندنم به خانه نجات بده. چشمهایم بسته بود وقتی بازشان کردم خیره نگاهم میکرد. دیگر شوخی ای در کار نبود صدایم میلرزید.گیج گفتم:چراغ سبز شد. به خودش امد وقتی حرکت میکرد گفت:حالتت خیلی قشنگ بود. من باز هم جدی نگرفتم.با گذشت روزها تازه حقیقت موضوع را فهمیدم. تغییر کرده بودم و نیمی از تغییراتم را مدیون دوستی کاوه و مینو بودم و مهم تر از همه کسی که چشمهایم را به روی دنیا باز میکرد و من هر روز بیشتر از گذشته به او نزدیک تر میشدم.وقتی در رویا سیر میکردم با او یکی بودم ولی وقتی واقعیت زندگی رو هب رویم خودنمایی میکرد دنیای رئالیست ها مرا دربر میگرفت و من آرام تهرانی یک دختر مسلمان ایرانی از یک خانواده ی سنتی قدیمی ، هیچ وجه اشتراکی با الن صفائیان پسر ارمنی از یک خانواده ی پایبند مذهب پیدا نمیکردم. ولی من چه اهمیتی به تضادی که ما نساخته بودیم میدادم.مطمئن بودم که او هم اهمیتی نمیداد.این را مدام تکرار میکردم.در تنهایی و سکوت تکرار میکردم.این تضاد چه اهمیتی داشت ؛ ما از هم خیلی چیزها یاد میگیریم ، ما به هم یاد میدهیم ، بحث میکنیم ، خلا ساعت های خالی همدیگر را پر میکنیم.من که قرار نبود عاشق او باشم ، او هم هیچوقت عاشق دختری مثل من نمیشد و من با خیال راحت پیش میرفتم ، ادامه میدادم ، زندگی میکردم ، شاد بودم میخندیدم.به زندگی و مهم تر از همه زنده بودن ، نفس کشیدن ، همانطور که همیشه دوست داشتم ادامه میدادم.گاهی زندگی ام در یک عکس خلاصه میشد ؛ عکسی که از بنفشه در حالی که سطلی پر از آب روی سرش خالی میشد گرفته بودم.یا وقتی که آرزو از آزار و اذیت هایم فراید میزد یک عکس سیاه و سفید از او میگرفتم و خشونت را با خنده مخلوط میکردم و معجون به دست امده را به خوردش میدادم.یا تصویری که از بهاره وقتی با کوله و کلاه آفتابگیر مثل باستان شناس ها حیاط و باغچه را کالبدشکافی میکرد تا یک لنگه کفش کتانی اش را که گربه بدجنسه نماینده ی امید اشتباهی به جای کفش من برده بود و لابلای شاخ و برهای باغچه پنهان کرده بود پیدا کند میگرفتم. از امید عکس زیاد میگرفتم ، چون صحنه های مستند زیادی را خلق میکرد.عکاسی شکار لحظه است و من از صورت مات و متحیر یا اخمو و سرخ شده از عصبانیت یا خندان امید عکس میگرفتم و لحظه های بدیعی را ثبت میکردم. یک ترم دیگر که گذشت داستان ما هم شروع شد.از کجا شروع شد؟ راهروی ساختمان معماری ، در حالی که انتظار مینو را میکشیدم.همیشه آنجا پلاس بود ؛ جایی که دلش بود.داستان ما از خیلی وقت پیش شروع شده بود من حسش کرده بودم.وقتی ادامه پیدا کرد که عطش ، من را به سمت آبخوری راهروی ساختما معماری کشاند.هنوز لیوانم از آب خنک داخل اب سرد کن پر نشده بود که قطرات خیس آب از بالای سرم مثل باران روی سرم ریخت.من شوکه شده خودم را کنار کشیدم ولی بی فایده بود مقنعه ام خیس شده بود و از موها و مژه هایم آب میچکید. گفتم:دیوانه. وقتی صدای خنده اش در گوشم پیچید اخم از صورتم رفت.الن رو به رویم لبخند میزد.گفتم:بچه کوچولوی احمق. -باشد هر چه تو بگویی ، امروز جشن آب بود من ناچار بودم ، تو هم ناراحت نشو. فریاد زدم:واقعا که ، جشن ِ چی؟ -جشن آب. -که به هم آب بپاشیم و بعد هم بخنیدم؟! گفت:این یک جشن قدیمی است اگر تاریخ خوانده بودی میدانستی که گذشتگان ما به این جشن احترام میگذاشند.این یک رسم بوده که هر ساله اجرا میشده... گفتم:خیلی خب ، حالا چرا دلیل می اوری؟بگو میخواستی مرا مثل موش آب کشیده ببینی که موفق شدی. مینو و کاوه به جمع ما اضافه شدند و با دیدنم لبخند به روی لبهایشان نقش بست.فهمیدم کار الن فقط مرا عصبانی کرده.کاوه هم به تقلید از الن و به دلیل پایبندی به مراسم دوست صمیمی اش و همراهی با او مینو را خیس کرده بود.من هم خندیدم هم به خودم هم به او که قرار بود مراسم و آیین های خودشان را به خوردم بدهد و من سرسخت تر از این بودم. بالاخره زمانش فرا رسید و من به او ثابت کردم که به دینم محکم چسبیده ام تا آن زمان تمام عیود مذهبی مان را بهش تبریک گفته بودم ؛ عید قربان ، عید قدیر و ... و بعد روز مورد نظرم با یک بسته ی کائپیچ شده جلوی در کلاس سخت گیرترین استادش ظاهر شدم.بی ترس و وحشت با اعتماد به نفس کامل به در ضربه زدم.صدای بفرمایید استاد را که شنیدم باز هم من فاتح بودم.با آن کادوی بزرگ که تقریبا همه دستانم و نیمی از صورتم تا چشمهایم را گرفته بود وارد کلاس شدم.ورود من وسط های درس ِ اتساد با نظم و دیسیپلینی مثل او وحشت آورترین فاحعه قرن در دانشگاه محسوب میشد ، این را در چشمان وحشت زده ی همه دانشجوها دیدم.دنبال نگاه آشنای او میگشتم که وسط های کلاس نشسته روی تک صندلی و خیره به خودم پیدایش کردم.صدای جدی استاد که میپرسید:کاری داشتید؟نگاه وحشت زده ی الن را محو کرد.چشمهای خشمگین استاد به من خیره شده بود.باز هم لرزیدم و گفتم:بله استاد ، میخواستم به شما تبریک بگویم ، روزتان مبارک.ضمنا این هدیه ناقابل را به آقای صفائیان تقدیم میکنم. -وسط کلاس من!؟ -خیلی مهم بود؟یک روز تاریخی برای آقایان. همه یدخترها که زدند زیر خنده استاد فریاد زد:"بفرمایید بیرون خانم. -چشم استاد. فوری اطاعت کردم.پشت در کلاس صدای فریاد استاد را می شنیدم که گفت:شما هم بیرون.و چند دقیقه بعد الن کنارم پشت در ایستاده بود.مظلومانه به او نگاه کردم و پرسیدم:بیرونت کرد؟ -میبینی که. گفتم:اشکالی ندارد عوضش دو تایی جشن میگیریم. -خدا به من و نمره ی آخر ترمم رحم کند. -تا من را داری غم نداشته باش.خدا به همه ی بنده های خوب و با ایمانش رحم میکند. -از دست تو. لبخندی که از لبان قشنگش هدیه گرفتم خنده به لبم آورد و گفتم:پس موافقی برویم جشن بگیریم. گفت:یعنی بی خیال ِ نمره و استاد و درس و دانشگاه؟ -بی خیال. و جعبه ی کادو را جلویش گرفتم.وقتی روی نیمکت سبز رنگ داخل محوطه ی پر درخت دانشگاه نشستیم ، گفت:حالا این چیه به این بزرگی؟داخلش چی هست؟ببینم ارزشش را داشت یا نه؟ جعبه را به دستش دادم؟میخندیدم.گفت:چقدر سبکه!عیب ندارد هر چه از دوست رسد نیکوست. با عجله کائو را باز کرد.وقتی یک قورباغه بزرگ سبز رنگ از داخل جعبه ی به آن بزرگی بیرون پرید چندشم شد و باور نمیکردم خودم ان قورباغهه را با بدبختی از گوشه ی حیاط گرفته باشم.قیافه اش تماشایی بود.ولی آه کشیدنش دلم را لرزاند ؛ اولین لرزش خفیف ، اولین تکان. با نگاهی سرزنش آمیز گفت:ای بی معرفت ، من به تو آب پاشیدم ، آب روشنایی و نور است ، برکت و نعمته ، تو چی!قورباغه به جانم می اندازی؟ گفتم:قورباغه هر چه بلندتر بپرد نشان دهنده ی پرش و موفقیت است. اخم کرد و گفت:چطور این قورباغه را گرفتی نمیدانم ، فقط میدانم دل ما کجاست و خیال یار کجاها میپرد. گفتم:من که نخواستم قورباغه یارت باشد که نگرانی کجا میپرد. -آره اگر فهم و شعور یار مثل قورباغه باشد باید به حال خود گریست. باز به خودم نگرفتم و گفتم:بیچاره یار ، اگر بفهمد که شعورش را با شعور قورباغه یکی کردی میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند. خیره نگاهم کرد و گفت:به چشمهایم نگاه کن آرام. لبخند به لب گفتم:به چشمانم نگاه کن و از من نگاه برنگیر. -شوخی بسه گفتم به چشمهایم نگاه کن. لبخند رو لبم ماسید.گفتم:چشم قربان و قلبم باز لرزید دومین تکان. گفت:تو چشمهایم چی میبینی؟حماقت ، محبت ، دیوانگی... گفتم:خشونت ، وحشت. گفت:نه آنطوری ، عمیق تر. گفتم:وحشت میکنم الن ، منظورت چیه؟ گفت:بفهم آرام ، آنقدرها هم وحشتناک نیست. چرا نمیدانست که وحشتم از فوران احساس در درون قلبمه.نگاهش مرا فراری میداد چون دوستش داشتم.آن حس از همان لحظه تا آخر عمرم همراهی ام کرد.آنقدر بزرگ بود که تمام سالهای عمرم را پُر و از آن ِ خودش کرد.نگاهش خالی نبود ، خشن و ناامید نبود.قوی بود و آرام ، و درست مثل اسمش امیدوار و شاد.چشمهایش روشن بود ؛ یک آبی خوشرنگ.برای لحظاتی بلند ، آرام شدم و در دریاچه ی چشمهایش شنا کردم.به گمانم هر دو شنا کردیم.او در دریاچه ی سیاه چشمهای من که دود گرفته و مرداب گونه بود و من در آبی پاک محبت به زلالی عشق رسیدم.ولی یک تکان و لرزش درون سینه ام آرامش را از من گرفت.می لرزیدم و دیگر نمی خواستم باشم.نگاهم پرید روی یقه ی پیراهنش ، قلبش آرام تر از من بود ، دستانش ولی میلرزید ، از چه چیزی نمیدانم.دلم میخواست به او آرامش دهم.جعبه ی کوچک را از کیفم بیرون اوردم.بهانه ای برایش داشتم.جعبه را که در دستش گذاشتم برای چند لحظه دستهایش لرزید.گفتم:هدیه واقعی. هیجان زده پرسید:این چیه؟ گفتم:یک هدیه ، فقط همین امروز روز عیده ، من هم به تو هدیه میدهم. -باور نمیکنم. -بعد از آن شوک حق داری که باور نکنی ولی باور کن ، این رسم ما است که روز تولد حضرت علی (ع)به مردهایمان هدیه می دهیم. تکرار کرد:مردهایمان! متوجه اشتباهم شم.البته بدم نمی آمد ولی ناچار درستش کردم:برادر ، پدر ، دوستان و کسانی که... نگذاشت حرفم تمام شود گفت:که دوستشان دارید! گفتم:به نوعی کسانی که دوستشان داریم. -حالا نمی شد به نوعی را اضافه نمیکردی؟ جعبه را که باز کرد چشمهایش از خوشحالی برق زد.یک انگشتر فلزی ارزان قیمت بود ؛ خیلی بی ارزش و ساده. فکر کردم متوجه میشود که میخواستم سر به سرش بگذارم ولی آنقدر پُر بود از صداقت و عشق که چیزی غیر از آن حلقه ی فلزی باریک را نمی دید. من اماده ی یک خنده ی انفجاری بودم که او حلقه را از جعبه بیرون آورد و کف دستم گذاشت و گفت:خودت بگذار در انگشتم. خنده در صدایم خاموش شد ، حتی لبخند از لبم پر زد و رفت. چهره ی امیدوارش را که دیدم خاموش شدم و بی اراده و غرق چشمه ی محبتش که این گونه در میان نگاهم می جوشید مات شوق وجودش شدم.دستم حلقه ی سرد را لمس کرد ، وارفته و شل حلقه را وارد انگشت جلو امده اش کردم.کدام یکی؟نمیدانم.چقدر به دستش می آمد و درست به اندازه انگشت کشیده و زیبایش بود.پرده ی اشک نمیگذاشت که ببینم.هیچ حسی نداشتم.گیج بودم.خنده خفه شده بود لودگی مرده بود و من به سادگی صدای دوست جان دادم. از آن روز من بودم و هزاران سوال ، من بودم و او ، و هزار و یکمین جواب که او بود و من تمام شدم.الن اغاز بود و من دیگر آرام نبودم.در چشمان او بود که میدرخشیدم ، در نفسهای او بود که نفس میکشیدم ، در دستان او اشیا را لمس میکردم.آنقدر راحت با من حرف میزد که انگار هیچ اتفاقی در دنیا نمی افتد و چیزی عوض نمیشود.مطهر شده بودم و باورم نمیشد وجود داشته باشد ، فکر میکردم خیال است یا این من هستم که نیستم.گاهی که حسش میکردم در نگاهش می درخشیدم.باور میکردم که هم او هست و هم من وجود دارم.به خودم میگفتم او جز یک قدیس ، جز انسانی والا چیزی نیست و من یکی از مریدان درگاهش ، شاگردی کوچک ، پروانه ای حیران در فضای بیکران اطرافش ؛ بر هاله ی محبت دورادورش پرواز میکردم. پایان فصل چهارم پایان صفحه ی 76 ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, 2012, ART!ST, ayda90, eglantine-m96, Elahe-73, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, gandomsa, golgh, koyar, maryammmmmm6, meno, Mina, mona jOn, NILOUFAR, nlp16001, parisaparisa, rexona, Rha.sh, roza23, rytu, SAGHIIIII, saharsahar, Sang, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shakiii, shimaaaaa, sinsor, triti, yamiin, yeshil, αгѕαпα, آليس, آنالين, اسوده, اهنگ, بازیگوش, بهارجون, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: Home
نوشته ها: 724
(View Stats)
تشکرها: 29,201
تشکر شده 5,734 بار در 1,618 پست
کتاب مورد علاقه : Fire without smoke حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل پنجم یک ترم دیگرکه گذشت،شیطنتم کم شد.زمان می گذشت،عمرکوتاه می شد.با بالارفتن سنم عمرم کم می شد وخوشی های عمیق جایش رامی گرفت.دخترخام وکودک گذشته نبودم.عشق اضافه می شد.پخته می شدم وعمیق.در درس،بحث های فلسفی و روانشناسی فرومی رفتم.واردسیاست نمی شدیم چون هیچ کدام علاقه ای به سیاست نداشتیم. مینو وکاوه عاشق بحث های روانشناسی ازدواج،جشن های ازدواج دانشجویی ومعماری آپارتمان های ارزان قیمت برای زوج های جوان ومواردمشابه بودند. ما دورترمی رفتیم.گاهی الت ان قدرعمیق درافکارش غوطه ور می شدکه حس می کردم نمی شناسمش،ولی بعدکه دوباره اوراکشف می کردم شادی همه ی وجودم راپرمی کرد.حس کالبد شکافی راداشتم که به کشفی بزرگ دروجود،میان رگ وپی قلبش ونازکی روحش رسیده بودم. بااین حال همیشه چیزی میان من واو بود.یک سد،مانعی به نام مذهب،حصاری که مانساخته بودیم.من اما،ناراحت نبودم.فکرمی کردم این طوری بهتراست.جلوی تخیلاتم را می گرفت،رؤیاهایم رامتوقف می کرد ومن واقعیت رامی دیدم وزندگی واقعی تجربه بدی نبود.ازعشق می ترسیدم وازآن فرارمی کردم وحالاکه انسانی راپیداکرده بودم تابی ترس و واهمه با او حرف بزنم،ارتباط عمیقی پیداکنم ودوست باشم،چه بهترکه یک فاصله،عقل را،واقعیت زندگی را،به یادم می آورد.شایداگرطوردیگری بود،این همه به یکدیگرنزدیک نمی شدیم وخیلی سریع ایک ازدواج مسخره تمامش می کردیم.ولی من اهل ازدواج نبودم وهنوزبه مرحله ای نرسیده بودم که درکش کنم. ازشیطنت هایم که کم شد وتبدیل به دختری درسخوان،کمی روشن فکر وسربه کتاب فرورفته شدم،امیدبیچاره هم از دست آزارواذیت های دخترعموی سربه هوایش برداشت.ولی انگار راضی نبود،خودش این راگفت،آن هم درست روز که خاطرات کودکی به سراغم آمده بود.نمی دانم چراهرچه بزرگترمی شویم گذشته بیشتربه ذهنمان هجوم می آورد.چراما آدم ها جلوترکه می رویم خیلی زودبه عقب بازمی گردیم.انگارپیری وکودکی به هم متصل می شوند.من پیرنشده بودم هنوزنه،ولی احساس رشدمی کردم.وقتی به عمق هر چیز دقت کنی خودت رابزرگترحس می کنی.من همان طورکه درکوچه های پردرخت گذشته قدم می زدم احساس بزرگی می کردم،حتی نمی دانستم نیمی ازحس بزرگی درونم به خاطراحساسی است که در درونم شکل گرفته.من ازدید دیگری به خودم نگاه می کردم وکامل می شدم.بی عیب ونقص،چون اوبود که این طورمی دید. نرسیده به خانه یادامیدافتادم.خیلی وقت بودکه ندیده بودمش.ازنامزدی بهاره به بعد چندباربرخوردی کوتاه داشتیم.هربارکه برای دیدن زن عمویاآرزوبه آنجا می رفتم یا اونبودیاسرگرم کارهای دانشگاهیش بود.من چرانمی فهمیدم که ازچیزی فرار می کندیادنبال حسی جدیدمی گردد.سرگرم بودم وفاصله و شکاف ایجادشده بین ما،گذشته رازا مادورمی کرد وزمان حال.تغییرات رابه من یادآور می شد.شکاف هرلحظه بزرگترمی شدومن تنهاچیزی که می فهمیدم دوری ماازهم بود.دلیلش اهمیتی نداشت.ازفکرالن بیرون آمده بودم.بدون این که خودم متوجه باشم که الن واقعیتی است که درونم را انباشته کرده وفکرم رامشغول،ناخواسته به دیگری فکرمی کردم،جلوی درخانه که رسیدم دلم برای امید تنگ شد.راهم راکج کردم،چندقدم آن طرفتر،دیواربه دیوارخانه ی خودمان،می توانستم اوراببینم.چراحالااین اتفاق می افتاد نمی دانستم،حتی به فکرم نرسیدچیزی را درگذشته گم کرده بودم؛شایدجاگذاشته بودم.بایدچیزی را کشف می کردم وبه یک سؤال جواب می دادم. دراتاق امید،جواب سؤالی که اشتباهی پرسیده بودم راگرفتم وشایدهمان جواب که سؤالی بود ازاو، ذهنم راروشن کرد و واقعیت رانشانم داد.پشت دراتاقش که رسیدم،تقه به درنزده پرسیدم :می توانم بیایم تو؟ دراتاقش نیمه باز بود.نورکمرنگ غروب از پنجره،گوشه های اتاق را روشن کرده بود و او پشت میزروبه روی کامپیوترنشسته بود.انگارفراموش کرده بودچراغ روشن کند.نورمانیتور روی صورتش می تابیدو من عکس العملش رابادیدن خودم درتاریک روشن اتاق بانورمانیتورکامل دیدم.یک لبخندروی لبش شکفته بودولی فوری رنگ باخت.ازجایش بلندشدوگفت:بفرما،چه عجب،قدم رنجه کردی. گفتم:من که همیشه این جایم. - این جابودی. گفتم:حق داری،خیلی وقته به این جانیامده ام. حتی فرصت نداد دلیل بیاورم.صندلی اش راچرخاند طرف من وفوری شروع کرد:توعوض شدی آرام،خیلی تغییر کردی. - چه خوب که توهم متوجه شدی.می خواستم راجع به همین موضوع باتوصحبت کنم. - ازهم فاصله گرفته ایم دیگرنمی شناسمت. پس که این طور،اوموافق تغییراتم نبود.پس چطورمی توانستم احساساتم رابرای اوموشکافی کنم؟با اودرد دل کنم؟روبه رویش ایستادم وگفتم:توبه دنبال آرام گذشته می گردی.من تغییرکرده ام بزرگ شده ام.منوببین،دیگه دختربچه شیطون و سربه هوای گذشته وجودندارد. - توعوض شدی چون دیگرشادنیستی،درخودت فرورفتی. - حالامعنی واقعی شادی راکاملاًحس می کنم؛شادی ای که در درونم جاری است. عشق دراعماق وجودم می جوشد.من علائقم رادوست دارم.دانشگاه،عکس،دوست هایم... - همین دیگر،پس خانواده ات چی؟ پس من چی؟ - خنده ام گرفت.گفت:مسخره ام می کنی؟ گفتم:نه،پسرعموی احساساتی من. گفت:من دارم جدی صحبت می کنم. گفتم:مگرمن چی کارکردم؟خانواده ام که هستند،ازقبل هم بیشتردوستشان دارم چون عمیق ترمی شناسمشان.مثلاًهمین بنفشه،حالامی دانم چه حسیدروجودش است،یابهاره که عاشق بوی باران وفصل بهاره،چرابعضی اوقات حتی یک لبخندهم نمی زند.گاهی به مامان خیره می شوم ومی فهمم دردلش چه می گذرد،چه فکری می کند،یادلم می خواهدعمورابهتربشناسم و زن عمونسرین راکه چرا این قدر من را یادبهاروبوی بهارنارنج می اندازد.به ارزوکه نگاه می کنم یابه حرف هایش که خوب دقت می کنم،دلیل انتخاب رشته باستان شناسی اش رامی فهمم. گفت:شایدچون مامان همه بچگی اش راتوشمالو وسط درخت های بهارنارنج زندگی کرده،بگذریم...پدرومادرم وحتی آرزو رادوست داری بشناسی،پس من چی؟ - توچی؟توهمه چی پسرعمو. لحنم درست مثل بچگی بود.هنوزغرق رؤیابودم.به چشم هایم خیره شد.مهربان بودوپراز احساس ولی مرامی ترساند. گفت:ازته دلت می گویی؟یعنی باورکنم که برایت اهمیت دارم؟ من که شوخی ام گل کرده بودجلوی پایش زانوزدم،دودستم رادرهم قفل کردم و گفتم:به مقدسات قلبم که برایم خیلی مهمی،توپسرعموی دیوانه ی من... سرم پائین بود،ولی نگاه مهربانش راکه روی چهره ام حس کردم سرم رابلندکردم.درصورتش حالتی بود که تا آن زمان ندیده بودم،به گمانم عشق بود.من برای اولین بار درنگاه کسی غیر از پدرو مادرم عشق ازنوعی دیگر رادر چهره ی کسی که به من خیره شده بود می دیدم.یادم آمدیک باردیگرهم دیده بودم؛روزنامزدی بهاره،ولی چرانفهمیده بودم.حالابعدکناررفتن شیطنت های بچگی ورسیدن به شناخت آدم هاواحساساتشان وگذشتن ازحصارظاهر،چشم هایش بدجوری حرف می زد.سرم راپائین انداختم،صورتش ایستاده بالای سرم مرامی لرزاند.می دانستم قراراست اتفاقی بیفتد،ولی نمی توانستم جلویش رابگیرم.نباید دوباره نگاهش می کردم.باید بلندمی شدم ولی نمی توانستم،به زمین چسبیده بودم.دست حمایتش را که احساس کردم.من شوخی را زا یادبرده بودم.می خواستم فرارکنم ولی همان لحظه که تصمیم گرفتم از جایم بلند شوم،صدایش میخکوبم کرد.بالای سرم گفت:دوستت دارم آرام. من لال شده بودم.سکوتم راعلامت موافقتم دانست وادامه داد:مدت هاست که دوستت دارم. احساسی متقابل باشنیدن ابرازعلاقه اش دروجودم نبود.چرایش رانمی دانستم.شایدچون تغییر کرده بودم ودیگرآرام گذشته نبودم... اگرماه هاقبل این حرف را از زبانش می شنیدم جواب بهتری می دادم ولی حالاهیچ نمی دانستم چه بگویم.سکوت احمقانه ام راعلامت موافقت دانست ودوباره گفت:اگراین قدرکه می گویی برایت اهمیت دارم پس یک کمی علاقه ویک کمی عشق.. دیگرنمی توانستم ساکت بمانم.نگذاشتم حرفش راتمام کند.گفتم:اشتباه می کنی امید،من به تواهمیت می دهم،خیلی زیاد،ولی نه آن طوری که توفکرکردی. - دوستم نداری؟ - چرادوستت دارم،خیلی زیاد. دیگرمی توانستم فرق بین عشق ودوست داشتن رابفهمم.راحت می توانستم احساساتم رابیان کنم؛ازدوست داشتن تا عشق،ازعشق تا ازدواج راه زیادی بود،فرسنگ ها فاصله،حالادیگرفرق بین محبت وعشق رامی فهمیدم. گفت:پس دیگرچه می گویی؟ - فقط دوستت دارم وامیدوارم اشتباه نکنی.مثل پسرعمویم،مثل برادری که هیچ وقت نداشتم دوستت دارم. - ولی من... نگذاشتم چیزی بگوید،نبایدمی گذاشتم ادامه بدهد.فوری بلندشدم وسرم چنان محکم به بینی اش که خم شده بودتانگاهم کند خورد که صدای استخوان،صدای ضربه،صدای پاره شدن رگ بینی اش راشنیدم و فقط درذهنم ساختم وصدای آخ اوباصدای وای من قاطی شد.اودست به بینی اش گذاشته بود ومن بادل نگرانی تکرار می کردم:چی شده امید؟خون سرخ که ازبینی اش فوواره زد،اشک شورازچشم هایم سرازیرشد.فکرم که به کار افتاد،دستم بادستمالی پرازیخ روی بینی اش قرارگرفت و من می گفتم:هنوزصدایش درگوشم است،صدای پاره شدن رگ بینی ات. بامهربانی ولطف گفت:چرا این قدرترسیدی؟چیزی نشده،مگه رگ صدادارد؟ - آره،من صدایش راشنیدم که فریادزد. لبخندکه زد،فهمیدم حرف مسخره ای زدم.برای توجیه رفتارم گفتم:باورکن یک صدابود؛صدایی مثل فریاد. - آن صدای فریادِ دل ِ بیچاره ی من بود. - شوخی نکن. - جدی می گویم آرام،توخودت هم از حرف هایی که به من زدی پشیمان وناراحتی. - آره می دانم،این راهم می دانم که دوستم داری. بلندشدم،یخ راروی بینی اش رهاکردم،ولی همچنان نگرانش بودم وقبل ازاین که ازاتاقش بیرون بیایم گفتم:دیگرحرفش راهم نزن امید،ازاشتباه بیرون بیا. تامدت ها فکرامیدرهایم نمی کردوبیشترازگذشته درخودم فرورفتم.حتی دردانشگاه هم دل ودماغ نداشتم وبحث ها زودخسته ام می کرد.گاهی دررستوران دانشکده یادرمحوطه وسالن اجتماعات زمانی که باهم بودیم،من خسته ازبحث ساکت درگرداب افکارتلخ خودم فرومی رفتم.گاهی ازجمع کنده می شدم وتنهایی راترجیح می دادم. تمام مدت فکرمی کردم آخه چرا؟چرابایداین اتفاق بیفتد،آن هم زمانی که من یک احساس دیگردرقلبم زنده شده؟شایداگر روزی درگذشته این حرف ها را اززبان امیدمی شنیدم بادل وجان جواب مثبت به ابرازعلاقه اش می دادم،ولی دیگرخیلی دیرشده بود.دیگرنمی توانستم عشق رابامحبت اشتباه بگیرم.حالادیگردنبال چیزهایی بودم که درگذشته فکرشان را نمی کردم.اززندگی ام چه می خواستم؟مدت هابودکه فکرمی کردم خودمراپیداکرده ام،ولی اتفاق آن رزوباعث شدخودم رادوباره گم کنم.مثل یکی غریق وسط اقیانوس شده بو.دم که به هرطرف نگاه می کند به جز اب چیزی نمی بیند؛نه ساحلی ،نه جزیره ای،نه خشکی ونه راهی برای نجات داشتم. گیج وسردرگم دراعماق آبفدست وپامی زدم وبه دنبال چیزی می گشتم که مرا از گذشته ام،ازدختری خام وسربه هوا،به آرامی جدید تبدیل کرده بود.پیدایش نمی کردم وخودم راهم گم می کردم.حالم خیلی بدبود،این راخودم می دانستم،دیگران هم تاحدودی متوجه حال و روزم شده بودند. آن روزدررستوران تنهانشسته بودم.کاوه ومینوهنوزاندرخم پیداکردن یک آپارتمان نقلی برای شروع زندگی ساده شان بودند ومن که می دانستم الن آن ساعت کلاس دارد،باخیال راحت،تنهاوباسروصدای دانشجوهادررستوران باسکوت درون خودم خلوت کرده بودم وبه هیچی فکرمی کردم وبه خودم.دیگرحتی به امید هم زیادفکرنمی کردم.دلم می خواست به همان لحظه فکرکنم؛نه به گذشته ونه به آینده.فقط به همان لحظه،به تنهایی وسکوت.حتی به اشیل هم فکرنمی کردم.ولی فکرش راحتم نمی گذاشت.باته مانده ی قهوه ته فنجان شکل می ساختم.قهوه که می لغزیدیک طرف،ته مانده اش شکلی گوشه فنجان می ساخت وبعدکه می چرخاندمش یک طرف دیگرشکل جالب دیگری پدیدمی آمد.بایک حرکت حتی آرام می شدچیزی راتغییردادوشکل جدیدساخت؛حیاتی تازه.ومن ان قدرشکل ساختم وحیات به اشکال درون فنجانم بخشیدم ورؤیادیدم که خیلی گذشت ومن نفهمیدم.سعی داشتم فقط به آن لحظه وآن اشکال فکرکنم ولی چیزی مثل یک صلیب که ظاهرشد،نمی دانم چرافکرم رفت به مسیح(ع)،شایدچون تازه چندروزی می شدکه انجیل راخوانده بودم وبعد صدای الن،همان صدای نافذ،را ازبالی سرم شنیدم که گفت:خیالت تلخ بایک قهوه ی تلخ،به زهری مهلک تبدیل شدوآدم رابه عالم هپروتی که تو الان درش سیرمی کنی می برد؛یک جورخودکشی غیرمستقیم،خیال خودکشی،آرزوکشی وعاشق کشی. همان طورکه روبرویم می نشست گفتکحالت خوبه ارام؟ نفهمیدم همان لحظه رامی گفت یا از گذشته تا ان لحظه،درهردوصورت خوب نبودم. گفت:می بینم چندرزوه که خوب نیستی،چیزی شده؟باشایدیک پسرارمنی حق نداردحال یک دخترمسلمان رابپرسد. سرم پایین بود وسکوتم ادامه پیداکرد.گفت:یک چیزی بگو،آرام. گفتم:بیا سکوت کنیم،سکوت قشنگه. - نه سکوتی که پرازحزف های نا امیدکننده باشد،نه سکوتی که دراین چندروزه خودت رابه آن زنجیرکرده ای،آزادی را ازت دزدیده،افکارت پایان صفحه ی 85 ادامه دارد... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, .ELHAM., 18خرداد, 2012, alma gol, ART!ST, ayda90, eewwqq, eglantine-m96, Elahe-73, elham_belle, FAH!ME, farahi, farajoon, farnaz21, farnaz58, farzanehmasoud, golgh, koyar, maryammmmmm6, Mina, mona jOn, NILOUFAR, nlp16001, OoPs, parisaparisa, patough, rexona, Rha.sh, roza23, saharmn, saharsahar, Sang, sania555, sara9999, setare-samavat, shadi_joon_67, shahzad, shimaaaaa, sinsor, Ushya7, yamiin, αгѕαпα, آنالين, اسوده, اهنگ, بازیگوش, بهارجون, شبنم, شکیبا.., شیوا, ملیساا, پروانه!, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آرام, افسانه, تایپ, رمان, عشق, نادریان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| آرام عشق | افسانه نادریان | معرفی و نقد کتاب | پروانه! | ایرانی | 22 | ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۱۰:۲۱ بعد از ظهر |
| آرام عشق | افسانه نادریان | دانلود | behiii319 | ایرانی | 2 | ۳ خرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ قبل از ظهر |
| آرام عشق | افسانه نادریان (اسکن) | behiii319 | کتابهای کامل شده ایرانی | 18 | ۲۷ تير ۱۳۸۹ ۱۱:۴۳ بعد از ظهر |