ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان نازنین | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن - صفحه 2
گل نقش طاووس

paradiseagency

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 36
  1. Top | #11

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل17
    مامان:سارا جان سینی رو آماده کردم بِبَر واسه کارگرها.
    سینی رو برداشتم وبه طرف زیر زمین که حالا داشت تبدیل به سوییت واسه امید می شد به راه افتادم.البته اسماً زیر زمین بود،فقط چهار-پنج تا پله پایین تر از سطح زمین بود.
    سینی رو جلوی در ورودی گذاشتم وشروع کردم به پهن کردن زیر سفره ای.با تکان دستم،حلقه طلائی توی دستم زیر نور خورشید اسفند ماه می درخشید.چقدر این یک ماه زود گذشته بود،با همه تلخی ها وشیرینی هاش.همه اتفاقات مثل فیلم از خاطرم گذشت.امید وعاطفه زود تر از سیما وآرش رفتارشون عادی شده بود.سیما همچنان گاهی اوقات ناراحتی میکرد حتی حالا که عقد کرده بودیم.آرش سعی میکرد خودشو عادی نشون بده اما سردی رفتارش محسوس بود،شاید هم این برداشت من بود چون ته قلبم به آرش احساس داشتم.این ترم هم دانشگاه ما بود ولی درسی ارائه نداده بود که من بتونم بردارم.
    اما همه یه طرف... آریا یه طرف.که حالا اون روی دیگه اش رو به نمایش گذاشته بود.سرشار از احساس.لبخند واسه لحظه ای از روی لبش نمی رفت.البته متوجه می شدم که خیلی به رفتارهای آرش حساسه اما سعی میکرد به روی خودش نیاره.فکر کنم خودم از همه دیرتر با این قضیه کنار اومدم.چون باید حالا به آریا به چشم همسر نگاه میکردم،با دیدی که 21 سال به حضور برادرش عادت کرده...آریا جلوی بابا اینا خیلی رعایت میکرد البته در خلوت هم واسه خودش حریمی مشخص کرده بود.همین باعث شد ذره ذره بهش وابسته بشم،البته هنوز هم خجالت میکشیدم ولی خب دیگه تا عروسیمون که قرار بود تیر ماه وبعد از امتحاناتم برگزار بشه حتمی بهش عادت میکردم.
    سفره رو پهن کردم وکارگرها رو صدا زدم وبه خونه برگشتم.یه راست به اتاقم رفتم.یه خورده اتاق ومرتب کردم ومشغول درس خوندن شدم.یک ساعتی گذشته بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد.نازنین بود جواب دادم:بله؟
    -.....
    -الو؟
    -....
    وگوشی رو قطع کردم.با اینکه میدونستم حرف نمیزنه ولی نمیدونم چرا باز جواب میدادم.البته از وقتی که با آریا نامزد کرده بودم نازنین هم کم پیدا شده بود.نهایتاً هفته ای یکی دوبار پیام میداد اونم شعر یا متن ادبی.گوشی رو کنار گذاشتم،به ساعت نگاه کردم،نزدیک 1 بود.از جام بلند شدم وکمک مامان میز ناهار رو چیدم.امید وبابا همزمان باهم وارد خونه شدن.چهار تایی ناهارمون رو خوردیم.جالبه نه!اینکه منتظر آریا نمی موندم تا ناهارو با هم بخوریم.؟
    بعد از ناهار هم به اتاقم رفتم،درجه شوفاژو زیاد کردم وخوابیدم.احساس کردم دستی گونه ام رو لمس میکنه.چشامو آروم باز کردم،آریا لبه تخت نشسته بود.
    کش وقوسی به بدنم دادم:سلام کی اومدی؟
    خستگی از صورتش می بارید.لبخند مهربونی زد:نیم ساعتی میشه.
    به ساعت نگاه کردم 2.30 بود.دوباره پرسیدم:ناهار خوردی؟
    سرشو به نشونه آره تکون دادوبا لحن ناراحتی گفت:بی معرفت میمیری نیم ساعت وایستی منم بیام باهم ناهار بخوریم؟ بخدا تنهایی نمیچسبه.
    تو جام نشستم واز گونه اش بوسیدم:ببخشید،چشم..از فردا
    لبخدی زد خودشو تو تخت جا کرد ودر جا چشماشو بست.در حالی که سعی میکردم هولش بدم وزورم هم نمیرسید گفتم:پاشو برو این تخت یه نفره اس!!
    یه خورده چشماشو باز کرد:خب ماهم یه نفریم.
    صداشو بم تر کرد:یه روح در دوبدن
    ودستشو دراز کرد وبهم اشاره کرد بخوابم.منم دیگه زیاد بی جنبه بازی در نیاوردم،کنارش دراز کشیدم،آروم دستشو دورکمرم حلقه کردومنو محکم تو بغلش فشار داد،پیشونیمو بوسید ودر گوشم آهسته گفت:میخوامت سارا..خیلی میخوامت
    دلم لرزید.این حس قشنگو حاضر نبودم با دنیا عوض کنم.کمی صورتشو جلو آورد وبوس کوتاهی رو لبم زد.هردو به صورت هم لبخند زدیم وبی هیچ حرف دیگه ای توی آغوشش خوابم برد.
    فصل18
    لیوان چایی رو تودستم گرفته بودم و گرمایی که به دستم میداد تو این هوای سرد لذت بخش بود.مهشید جزوه آمار وکابردشو باز کرده بود وفضای زیادی از میز رو اِشغال کرده بود.شیوا هم داشت به مهشید غرغر میکرد که:جمع کن بابا دو دقیقه اومدیم استراحت کنیم...
    به صورت مریم نگاه کردم.گرفته بود ازش پرسیدم:به چی فکر میکنی؟
    آهی با حسرت کشید:خوش بحالتون ترم آخرین.اگه ترم پیش مشروط نمیشدم منم امسال تموم می کردم.
    شیوا پیش دستی کرد وجواب داد:وقتی جشن عروسیو وسط امتحانا میگیری همین چیزا رو هم داره.
    مریم که انگار حرف شیوا بهش خوش نیومده بود رو به شیوا گفت:برو خداتوشکر کن زایمانت می افته شهریور.اگه دو ماه جلوتر میافتاد جواب سلامتو اون موقع میدادم،که مجبور بودی تا قیامت درس بخونی.
    با این لحن مریم ،من ومهشید زدیم زیر خنده.خود شیوا هم خندش گرفت.شیوا روبه مریم گفت:ایشاله که خودتم تا ماه دیگه حامله بشی اینقدر منو مسخره نکنی.
    مریم جواب داد:من میخوام با سارا هماهنگ باشم.
    منم در جوابش لبخندی زدم:پس تا تیر ماه صبرکن.قول میدم اصلا جلوگیری نکنم.
    وآروم خندیدیم.مهشید زد به پام وازم خواست به در ورودی بوفه نگاه کنم.منم رومو برگردوندم.یه دختر تقریبا 19 ساله با مانتوی کوتاه زرشکی بود که موهاشو بلوند کرده بود وبه طرز زیبا ونامنظمی دور صورتش ریخته بود آرایش غلیظی به چشماش داده بود که زیبایی چشمهای سبزش رو دوچندان کرده بود.ناخداگاه گفتم:چه نازه!!
    مریم با کنایه به خودش گفت:موهاش عین موهای منه نه؟
    به قیافه مریم نگاه کردم وبا خنده گفتم:آره خیلی..
    مریم بعداز عروسیش اصولاً چون همیشه کلاسهای صبح خواب میموندوعجله ای می اومد آرایش که نداشت موهاش رو هم مثلاًبلوند کرده بود.اما اصلاًبهش نمیرسید به همین خاطر وِز شده بود.تازه پوژ هم که میداد خنده دار تر میشد وشیوا بهش میگفت جوجه فاکُلی.
    رو به مهشید گفتم:این کیه؟
    مهشید:ترم دوئه.سر کلاس تربیت بدنی2 میبینمش.
    شیوا در حالی که میخواست چاییشو سربکشه:چه عشق ورزش!ترم دو تربیت بدنی2 برداشته!
    دختره جلوی میز محمودآقا یا آقابوفه ای(به قول شیوا)ایستاده بودوداشت پول چای وکیکی که گرفته بود حساب میکرد.مهشید آهسته نزدیک گوشم گفت:برادر گرامیتون بد جوری تو دل این نازخاتون جا وا کرده.
    دوباره با تعجب به دختره نگاه کردم.یعنی آرش این تیپ دخترا رو میپسنده؟باخودم گفتم اگه بپسنده یعنی بیخودی این همه مدت واسه خودم بافته بودم وفکر میکردم آرش دوستم داره.در همین حین با صدای دختره به خودم اومدم که ازمون اجازه خواست تا سرمیز ما بشینه.چه صدای ظریفی داشت.الحق با قیافه اش جور بود.لبخند روی لبام اومد:بفرما..
    کنارم نشست ووسائلشو روی میز گذاشت.قیافه شیوا دیدن داشت.حرص میخورد که حالا فضای بیشتری از میز اشغال شده.دختره خودشو رو به من معرفی کرد:مهرنوش صدری.ترم دو جهانگردی
    منم لبخندی زدمو خودمو به شکلی که اون خودشومعرفی کرد معرفی کردم:سارا صامتی،ترم آخر بازرگانی
    قیافه اش رو شیرین کردوبا عشوه دلنشینی گفت:با استاد صامتی نسبت دارین؟
    مهشید پشت سر مهرنوش قیافه اش رو کج وکوله کرد.که باعث شد لبخند مجددی بزنم وجواب بدم:داداشمه
    مهرنوش لبخند قشنگی زدومن ادامه دادم:تا بحال ندیده بودمت!ترم پیش هم اینجا بودی؟
    جواب داد:نه من ترم پیش تهران بودم.آخه همین که کنکور دادم کوچ کردیم اونجا.اجباری ترم پیش مهمون گرفتم.اما این ترم بهم مهمون ندادن ومن اینجا تنهایی مجبور شدم خونه بگیرم.
    پرسیدم:با داداشم چه درسی داری؟
    انگار که موضوع مورد علاقه اش رو وسط کشیدم چشماش برق زد:مدیریت رفتار سازمانی وروش تحقیق.
    همینطوری پَروندم:یه خورده زرنگ باشی نمره هات بالا 17 میشه چون تشریحی داره هردوش.
    لبخند شیطونی زد:زرنگ باشم؟!!
    من که فهمیدم حرفمو به منظور گرفته.لحنمو کمی جدی کردم:منظورم اینه که خوب درس بخونی..
    مهرنوش حرفمو با سر تایید کرد ومشغول خوردن کیکش شد.منم چاییمو که حالا بیشتر شبیه آلاسکا شده بود روکمی خوردم وبه بهونه داشتن کلاس از سر میز بلند شدیم واز مهرنوش خداحافظی کردم.
    شبش آریا کشیک بیمارستان بود ونمی اومد خونه.ساعت از 10 شب گذشته بود.هر کاری کردم نتونستم به مهرنوش فکر نکنم.به سمت اتاق آرش رفتم،در زدم ووارد شدم.آرش پشت میز کامپیوتر نشسته بود اما سیستمش خاموش بود.کتاب شعر مریم حیدر زاده تو دستاش بود.حسابی تو حس بود.با ورودم کتابو بست وگذاشت روی میز.روبروش روی تخت نشستم وبا لحن کودکانه ای گفتم:مزاحم که نیستم؟
    ابروهاش رو به حالت مسخره کردن بالا داد:مثلاًاگه بگم مزاحمی پا میشی میری؟!
    نیم خیز شدم تا بلند شم ،آروم هولم دادکه باعث شد با شدت دوباره روتخت بشینم.وبا لبخند گفت:بشین بابا.چه نازنازی شده واسه ما!
    اخم کردم ولبامو به نشونه قهر جمع کردم.چشماشو مهربون کرد.کمی سرشو خم کرد:چته؟شوهرت امشب نیس اینطوری میکنی؟
    جواب ندادم.از جاش بلند شد.کنارم نشستو دستشو دور بازوم حلقه کرد:ببخشید خب.
    صورتشو جلو صورتم خم کرد وهی پشت سر هم گفت:لبخند زدیا...آشتی!
    از سادگی دلچسبش خنده ام گرفت.چند دقیقه ای در مورد مسائل عادی حرف زدیم.دنباله حرفهامون گفتم:آرش.تابحال با دانشجوهات بیشتر از رابطه استاد شاگردی نبودی؟!
    چشماش حالت سوالی گرفت.ادامه دادم:منظورم دخترها،بیشتر
    سرفه ای زد:آهان!از اون جهت!آره دارم
    ته دلم حسادت موج زد.پرسیدم :واقعاً؟!
    خندید وگفت:آره شبا صداشونو نمیشنوی؟
    فهمیدم داره شوخی میکنه.دلم آروم شد.لبخندی زدم:بی مزه من جدی پرسیدم
    خنده ریزی کرد وجواب داد:من رو نمیدم..سوارم میشن چه برسه بخوام صمیمی تر هم بشم!
    با صدای آروم پرسیدم:مهرنوش چی؟
    ابروهاشو تو هم برد:کی؟
    گفتم:مهرنوش صدری.
    شونه هاشو بالا انداخت:نمیشناسم.
    ابروهامو بالا بردم وچپ چپ نگاش کردم.خنده اش گرفت:خیلی خب بابا.که چی؟مثل اون زیادن.درسش که باهام تموم شه منو یادش میره.
    لبخند شیطونی زدم:خوشکله.نه؟
    با خنده نگاهم کرد:حسن آقا قصاب اگه اونقدر به صورتش بماله از اونم قشنگ تر میشه..
    وبا هم خندیدیم.گوشیم زنگ خورد.آریا بود جواب دادم:جانم؟
    -جونت بی بلا.بیداری هنوز؟
    -نه پس خوابم.
    صدای خنده اش اومد:چیکار میکردی؟
    آرش دستشو از دورم باز کرد وبا یه لبخند غمگین بهم زل زد.به آریا جواب دادم:پیش آرشم،
    احساس کردم لحن آریا تغییر کرد:این وقت شب؟چی میگه؟
    -در مورد درس ودانشگاه حرف میزدیم.
    سریع جواب داد:بسه هر چی حرف زدین،پاشو برو تواتاق خودت بخواب.
    فکر کنم آرش صدای آریا رو شنید،چون لبخندش از بین رفته بود.از جاش بلند شد ورفت روی صندلی نشست.صدامو آروم کردم:باشه
    صداشو کمی بالا برد:همین الان برو
    با حرص گفتم:میگم باشه...کاری نداری
    با سردی گفت:نه،شبت بخیر.خداحافظ
    وتلفنو قطع کردم.آرش اخم کرده بود ودوباره مشغول خوندن کتاب شعرش شد.از جام بلند شدم،عصبانیت توی قیافه ام موج میزد.فقط با رفتن به اتاقم میتونستم آروم بشم.رو به آرش گفتم:کاری نداری داداشی.
    زیرچشمی نگاهم کرد:نه..
    ودوباره به کتابش چشم دوخت وادامه داد:پشت سرت درو هم ببند.
    شب به خیر گفتم واز اتاق خارج شدم.نمیدونم چرا اصلا دوست نداشتم آرش رو ناراحت ببینم.از بچگی هم همینطور بودم،حاضر بودم هرکاری بکنم تا باهام خوب باشه..چقدر این مدت که نامزد کرده بودم از هم دور شده بودیم.قطره اشکی از چشمم سرازیر شد.به در اتاق آرش نگاه کردم وآروم زیر لب طوری که خودم صدامو نشنیدم گفتم:کاش توهم همین قدر دوستم داشتی...
    وبه اتاقم رفتم.ودر خلوت خودم آهسته اشک ریختم ونگاه آرش رو بارها وبارها از خاطرم گذروندم.ساعت نزدیک 12 بود.قرآن رو از قفسه برداشتم.چند صفحه ای خوندم وبعد از بستن وبوسیدن جلدش با خودم وخدا عهد کردم تا آرش رو فراموش کنم وفقط به همسرم فکرکنم.آره فقط باید آریا می موند......
    کاش هیچ وقت چنین عهدی نمیبستم وواقع بینانه تر به صدای قلبم گوش میدادم واین طور احساسم رو نادیده نمیگرفتم.


  2. Top | #12

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل19
    ساعتی از تحویل سال گذشته بود داشتم آماده میشدم که بریم خونه عمو صادق که بزرگ فامیل بود.آریا زود تر آماده شده و اومد توی اتاقم.جلوی آینه داشتم شالم رومرتب میکردم.از پشت دستاشو دور گردنم حلق زد،آروم در گوشم گفت:لحظه تحویل سال چی آرزو کردی؟
    از توی آینه بهش نگاه کردم:آرزو رو نباید گفت
    منو به خودش فشار داد:زن نباید چیزی رو از مردش پنهون کنه،زودی بگو..
    چشامو نازک کردم:جدی دوست داری بگم؟
    با هیجان نگاهم کرد.رومو به طرفش کردم به شوخی گفتم:خواستم سالگرد ازدواجمون بچه مون بغلم باشه.
    چشاش از تعجب گرد شد:جدی آرزوت این بود؟!!!
    لبخند زدمو گفتم:آخه چه آرزویی بهتر از این که عاقبت به خیری مون رو از خدا بخوام؟
    نفسشو بیرون داد:ترسوندی منو سارا...
    با خنده گفتم:چرا بترسی؟آدمیه دیگه،یهو دیدی برآورده شد!
    خم شد وچادرم رو از روی تخت برداشت وبه طرفم گرفت:بابا بییی خیال...!!زودمونه.
    چادرو از دستش گرفتم وبا کنایه گفتم:میخوای بچه ات بهت بگه بابابزرگ!؟
    وهردو خندیدیم واز اتاق خارج شدیم.وبه جمع پیوستیم.سیما آروم در گوشم گفت:نازنین بهت تبریک نگفت؟
    جواب دادم:نه..یه هفته ایه دیگه پیام هم نمیده.چطور؟
    بابی تفاوتی گفت:هیچی همینطوری...
    ....
    تو مسیر برگشت از خونه عمو صادق بودیم که از جانب نازنین برام پیام اومد.بازش کردم:"وکسی گفت بهار است ومن با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم:ای کاش این بهاری که همه میگویند بی خبر می آمد شاید آنوقت زشوقش همه گل می دادیم."
    چقد دلم گرفت.از این که توی کف باشم کلافه شده بودم.با عصبانیت گوشی رو توی کیفم انداختم.آریا متوجه شد.با یه حالتی نگام کرد:چی شده؟!
    گفتم هیچی وصورتم رو به طرف بیرون برگردوندم.


    فصل20
    26 فروردین...
    خانواده عاطفه اومده بودن جهاز عاطفه رو بچینن ومامان مشغول پختن شام بود من وسیما هم دو جانبه هم به مامان هم به عاطفه اینا کمک میکردیم.مشغول شستن میوه بودم نزدیک شدن کامیون باعث شد شیشه پنجره آشپزخونه بلرزه.از پنجره که حدوداً 3 متر از زمین فاصله داشت به در حیاط نگاه کردم.امید در حال باز کردن در حیاط بود وبا دست کامیون رو هدایت میکرد تا بیاد داخل...بعد همینطوری نگاهمو به اطراف چرخوندم که چشمم به خونه آذر جون افتاد وخاطرات اونموقع تو ذهنم عبور کرد ورو به سیما گفتم:ولی من هنوز فکر میکنم کار پیمان بودا..
    سیما خندیدو از دم موهام گرفت ومنو به عقب کشید وگفت:نه فکرنکنم.پیمان اونقدرا هم عاشق پیشه نبود.دیدی که درسش تموم شد رفت وپشت سرش هم نگاه نکرد.
    راست میگفت.لبخندی زدمو به کارم مشغول شدم.
    حسابی سرگرم کار بودیم که امید وآرش باهم وارد آشپزخونه شدن.امید روی میز شروع به زدن کرد وآرش هم با مسخرگی میرقصید.من و سیماهم با همون دستهایی که توسالاد بود شروع کردیم به دست زدن.4تایی از خنده ریسه میرفتیم.عاطفه هم به جمع ما پیوست ودر حالی که به خل بازی امید وآرش میخندید :رو به من گفت:عزیزم کمک نمیخواین؟
    لبخندی زدم وگفتم:نه گلم.کار پایین تموم شد؟
    خیاری برداشت:هنوز نه.ولی آخراشه.
    ودر حالی که آشپزخونه رو ترک میکرد وتشکر میکرد رو بهم گفت:ایشاله عروسیت جبران میکنم.
    و از امید خواست تا باهاش بره.امید رو به ما 3تا گفت:بچه ها مُطربی بسه به کارتون برسید
    ورو به آرش:بریم همکار محترم؟
    وآشپزخونه رو ترک کرد.نگاه معنا دار وغمناکی بین سیما وآرش رد شد.آرش هم لبخندی زد ورفت.رو به سیما گفتم:این چی بود؟
    سیما گفت:هیچی،احساس کردم چون الان فقط آرش مجرده شاید احساس بدی کنه.
    شونه هامو بالا انداختم:چه ربطی داره؟خودش نمیخواد واِلا دختر خوب زیاده.دور وبرش هم که شلوغه!
    سیما سرشو تکون داد واز جاش بلند شد.اما به نظرم سیما میخواست منو بپیچونه.منم زیاد اصرار نکردم.
    اونشب جهیزیه عاطفه به خونه منتقل شد.صبحش هم با خواهرش کمی توی چیدن کمکش کردیم.غروب هم با آریا رفتیم خرید.این بار قصد داشتم لباس حاضری بخرم.بعد از اینکه کلی پاساژهای مختلف رو زیرورو کردیم.بالاًخره یه پیراهن دکلته مشکی رو پسند کردم که از پشتش بند رد شده بود ودامنش هم تا زانوم بود به شکل گلبرگ های بزرگ وبرعکس، وسنگهای ریز رنگی نامنظم زیباییشو دوچندان کرده بود..آریا که قیا فه اش حسابی خسته میزد با هیجان بدون اینکه به لختی لباس توجه کنه قبول کرد که بخرم.اما بعد از اینکه پرو کردم ساز مخالف زد.منم که دیگه نای لباس عوض کردن نداشتم.با کلافگی گفتم.اصلاً نمیخرم.اصلاً نمیام عروسی.... وشروع به غرغر کردم.آریا هم ناچاراً گفت همون خوبه.وپولشو حساب کرد.منم با لبخند پیروزی به لب،لباسمو عوض کردمو با هم به راه افتادیم.
    توی اتاقم هم لباسمو جلوی مامان وعاطفه پوشیدم تانظر بپرسم.عاطفه که خیلی خوشش اومده بود.ولی مامان با حالت خنده داری گفت:مادر؟چرا این از بالا وپایین لخته؟
    آریا ریز خندید وگفت:ماهم همین رو گفتیم،خانوم کولی بازی در آوردن..
    مامان ادامه داد:جشن عقد که فقط زنونه بود،لباست هم پوشیده تر بود!حالا که مختلطه پارچه کم آوردی!
    بعد عاطفه نظر بجایی داد که به همه خوش اومد:خب میتونی بدی ریحانه(خواهر شوهر سیما)با تافته یا ساتن کت کوتاه بدوزه(وبا لبخندی ادامه داد)حداقل از یه طرف بپوشونی.
    منم همین کارو کردموریحانه واسم با ساتن(همجنس لباسم)یه کت نیم تنه دوخت وسر آستین ولبه کت رو چین ریزی داد.در کل چیز خوبی از آب دراومد.
    گذشت وشد دوم اردیبهشت وروز عروسی امید.آرش وآریا با چند نفر دیگه صبح رفته بودن باغ بابابزرگ ومیز وصندلی چیده بودن.لحظه ای که کار مو وآرایشم تموم شد ومیخواستیم زنگ بزنیم بیان دنبالمون.متوجه شدم لباسمو خونه جاگذاشتم.با آریا تماس گرفتم که بیاد منو ببره خونه.سیما هم به رضا زنگ زد وبه سمت باغ رفت.
    آریا جلوی در خونه نگه داشت.منم سریع پیاده شدم وپریدم تو خونه تا لباسمو عوض کنم.اول دامنمو پوشیدم وبعد بند های تاپمو تا نیمه بستم وتنم کردم،هرکاری میکردم نمی تونستم چند تا بند اولشو ببندم،دستم از پشت نمیرسید.یادم اومد تا الانم هرچند دفعه که تنم کرده بودم،یکی کمک کرده بود.در حال تقلا بودم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده.رومو برگردوندم که دیدم آرشه.به سمتم اومد وبی هیچ حرفی مشغول بستن بند ها شد.یکی دوبار دستش به تنم خورد.از خجالت قرمز شدم.از توی آینه به صورت آرش نگاه کردم،چشماش شده بود کاسه خون.با سرعت صورتمو به طرفش برگردوندم و با استرس پرسیدم:آرش چی شده؟
    وبا دستهام صورتشو چسبیدم.قطره اشکی گونه اش رو خیس کرد وهیچی نگفت.بی اختیار از ته دل گفتم:من بمیرم که تو از چیزی ناراحت نباشی.
    وبغض راه گلومو بست.دستهای منو از صورتش جدا کرد وبا صدایی که از ته چاه در میومد:خوشکل شدی..
    واتاقو ترک کرد.دلم داشت آتیش میگرفت،اشکهام بی اختیار جاری میشدند،که به خاطر آرایش غلیظ چشمهام اشکهام هم رنگ سیاه گرفته وخطهای سیاه روی صورتم نقش بستند.چند دقیقه ای تو همون حالت بودم.وبعد بلند شدم وجلوی آینه کمی خودمو روبراه کردم وبرگشتم.
    آریا کلافه پشت فرمان نشسته بود.همین نشستم با یه حالت بانمکی گفت:خواستم زنگ نزنم ببینم کی برمیگردی؟
    رومو به طرفش کردم:ببخشید.
    با تعجب پرسید:گریه کردی؟!
    الکی گفتم:دستم موند لای در کمد.
    -کدوم دستت؟
    همین طوری دست چپم روبالا آوردم:این..
    دستمو گرفت وآروم بوسیدش: بمیرم واست.
    دستمو کشیدم:خدانکنه
    بعد با شیطنت گفت:خوب شد؟
    لبخند روی لبم اومد:صد در صد
    پهنای صورتشو لبخند زیبایی پوشوند.وحرکت کرد.
    اونشب حسابی حالم گرفته بود.اصلاًنمی تونستم از ته دل شاد باشم.بیشتر از یکی دوبار نرقصیدم.یه بارش که با آریا بود یه دفعه هم با عروس که بهم اشاره کرد تا برم وسط.دلم آشوب بود.همه اش نگاهم به آرش بود که خیلی خوب حفظ ظاهر میکرد.وحتی یک بارهم نگاهم نکرد.
    فصل21
    ساعت دو بود. خسته توی اتاقم در حال عوض کردن لباسم بودم که آریا وارد اتاق شد ولبه تخت نشست وبهم زل زد.هرچی میگفتم روتو کن اونور،خیره خیره نگام کرد.بعد اشاره کرد جلوپاش پشت بهش رو زمین بشینم.منم نشستم وآروم شروع کرد به باز کردن موهام.هربار که گیره ای رو از سرم باز میکرد موهام رو هم نوازش میکرد.چقدر از این آرامش نسبی لذت می بردم.آریا سکوت رو شکست:سارا...
    -جانم؟
    با صدای نسبتاً مضطربی پرسید:باور کنم که به خاطر دستت غروب گریه میکردی؟
    وآخرین گیره رو از سرم باز کرد.جوابی ندادم.دیگه حس دروغ گفتن نداشتم.لحنش سرد شد:دلیلش احتمالاً آرش نبود؟!
    سرمو به طرفش چرخوندم:چرا اینو پرسیدی؟
    از دستم گرفت ومنو کنار خودش نشوند وادامه داد:آخه چند دقیقه جلوتر از تو از خونه بیرون اومد واونقد تو خودش بود که متوجه من نشد!
    سرمو پایین انداختم با لحن پشیمانی گفتم:ببخشید که دروغ گفتم.(کمی مکث کردم)نمیدونم چش بود،دست خودم نیست،از ناراحتیش ناراحت میشم
    اخمهاش تو هم رفت:واسه چی ناراحت بود؟
    -نمیدونم.
    ادامه داد:چرا از ناراحتیش ناراحت بشی!
    جواب دادم:از بچگی همینطوری بودم.قیافه اش موقعی که ناراحته خیلی مظلوم میشه
    وصدام از بغض لرزید.آریا لبخندی زد:بهش حسودیم میشه...همیشه اون مهمتر بوده.
    سریع جواب دادم:اینو فقط به حساب خواهر وبرادری بذار..
    وخودمو بهش چسبوندم.پررو شد وبا خنده گفت:داری از من دعوت میکنی اینجا بخوابم؟
    سریع چشامو عصبی نشون دادم:خیلی رو داری!!نه خیر هیچم دعوت نمیکنم.
    و از جام بلند شدم.در اتاقو باز کردم وبا دست اشاره کردم که بره بیرون.در حالی که داشت از اتاق خارج میشد با صدای آرومی گفت:مهربون تر باش خانومی .
    واز گونه ام بوسید واتاق رو ترک کرد.


  3. Top | #13

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل22
    حسابی غرق فکر کردن به سوالات بودم.هومن صدام کرد:خانوم صامتی.
    زیر چشمی نگاش کردم،ادامه داد:برگه رو بالا بگیرین.
    کمی سر برگه رو بالا گرفتم.ومشغول خواندن سوالات بعدی شدم.از 30 تاسوال 22-3 تاشو با اطمینان زدم.حیف کهنمره منفی داشت واِلا بقیه رو شانسی می زدم.رو به هومن:بلند شم؟
    ملتمسانه گفت:یه خورده دیگه.
    دقیقه ای بعد مراقب با لحن خشنی رو به هومن گفت:سرت رو برگه ات باشه.
    وبه من هم تذکر داد برگه ام رو جمع کنم.منم واسه اینکه دومرتبه هومن صدام نکنه سریع از جام بلند شدم وجلسه رو ترک کردم.به محض خروج از سالن مهشید صدام زد.به سمتش رفتم.با هیجان پرسیدم:چطور بود؟
    -خوب بود.چندتا دیگه داری؟
    -فقط اسلامی 2 دارم.پس فردا.
    خندید ودر ادامه گفت:پس تو تموم میکنی درستو.اما شوهرت از ترم بعد شروع میکنه.
    خندیدم وگفتم:نه بابا!رتبه اش باب میلش نبود اصلاً انتخاب رشته نکرد.توکی تموم میکنی؟
    لبخندی زد:من فقط کتبی تربیت بدنیم مونده.اونم 4روز دیگه.
    پرسیدم:راستی از مهرنوش صدری چه خبر؟
    لبخندش کمرنگ شد،پرسیدم چیزی شده؟
    ابروهاشو بالا انداخت:ناراحت نشیا!فکر کنم داداشت بهش چراغ سبز نشون داده.
    پرسیدم:چه طور؟
    -از صحبتاش با دوستاش فهمیدم،غلط نکنم با آقا آرش smsبازی هم میکنه.
    احساس دلسردی کردم.بعد طوری که میخواست حرفشو جمع کنه ادامه داد:البته امکان هم داره دروغ گفته باشه.
    آهسته گفت:دختره زیاد روبراه نیست.خیلی بی حیا وبی واهمه در مورد همه چیز صحبت میکنه.تازه خونه اش هم کنار خونه ناهید ایناست.میگه رفت وآمدهای ناجور داره.
    دلم ریخت.نکنه آرش گولشو بخوره! بعد به خودم دلداری دادم که نه بابا آرش پسر ساده ای نیست.مهشید زد به بازوم:کجایی دختر؟
    به خودم اومدم:هیچی..
    بغلم کردوگفت:بیخیال.اینطور دخترا فقط ظاهر دارند،مطمئن باش اون چیزی که ازش میترسی پیش نمیاد.
    وگونه ام روبوسید.ودر حالی که ازم دور میشد با صدای بلند:10 روز دیگه میبینمت عروس خانوم...
    کلی حرف ونصیحت آماده کرده بودم که وقتی آرش اومد بهش بگم.اما وقتی دیدم آرش وآریا باهم وارد خونه شدن از گفتنم پشیمون شدم.با خودم گفتم آرش که بچه نیست خودش خوب وبد رو تشخیص میده.وتصمیم گرفتم که با نزدیک شدن به آرش بیخودی به شک آریا دامن نزنم.



    فصل23
    جلوی آینه چرخی زدم.خانوم امینی وشاگردهاش که از کارشون راضی بودن واسم دست زدن.از دیدن خودم توی آینه حسابی لذت میبردم.رو به سیما ایستادم:چطور شدم؟
    لبخند سردی صورتشو پوشوند:عالی شدی...
    اصلاً دوست نداشتم با رفتار اطرافیان چنین شبی رو خراب کنم.تظاهر کردم رفتار سیما واسم مهم نیست.دوباره به آینه خیره شدم.آرش روتصور کردم.زمانی که داشتم خونه رو به مقصد آرایشگاه ترک میکردم،روی مبل نشسته بود.گفتم خداحافظ اما جوابمو نداد.دوباره گفتم:آرش باتو بودما!!با عصبانیت نگاهم کرد ولی بازم جوابمو نداد.پرسیدم ازش:چرا اینجوری شدی؟چرا عوض شدی؟ ودر حالی که به سمت اتاقها میرفت بهم گفت:بسه تا الان هرچقدر خوب بودم...
    احساس کردم قلبم فشرده شد.نفسمو بیرون دادم.آره نباید بهش فکر کنم.اگرهم دوستم داشته باید فراموشم کنه.به خودم نهیب زدم:سارا تو مگه تونستی فراموشش کنی؟!
    با صدای سیما به خودم اومدم که میگفت آریا اومد.
    چقدر فیلم برداره رو اعصاب بود.انگارمنو با بازیگر تئاتر اشتباه گرفته بود.توی آتلیه هم عکاسه رو اعصابم سینه خیز میرفت.عین عروسک خیمه شب بازی ما رو وادار به ژست های مختلف میکرد.اما آریا پر انرژی بود منم به ناچار لبخند میزدم.
    آریا کنارم نشسته بود.ومن با لبخندی مصنوعی به مهمانها نگاه میکردم.با چشمام دنبال آرش میگشتم.که گوشه ای ایستاده بود وبا سیما حرف میزد.صورت آرش بیتفاوت بود اما سیما حسابی اخم کرده بود.در همین حین آرش بهم نگاه کرد.ناشیانه نگاهمو دزدیدم.
    بغض بدی به گلوم چنگ انداخته بود.انگار آریا متوجه حال خرابم شد.دستمو توی دستاش گرفت وآروم فشار داد:چیه عزیزم!
    نفس عمیقی کشیدم:هیچی؟
    آروم در گوشم گفت:استرس داری؟
    لبخند محوی روی لبام نشست.ادامه داد:نترس کاری نمیکنم که بهت بد بگذره.
    فقط همین حرف کم بود که حالا بجز مسائل دیگه به آخر شب هم فکر کنم.وترس ودلهره ام دوچندان بشه....
    صدای بوق ممتد ماشینهایی که دنبالمون می اومدن وهمچنین صدای آهنگهاشون سکوت شب رو میشکست.مارو از باغ تا دم درخونه جدید بدرقه کردند.از ماشین پیاده شدیم وبراشون دست تکون دادیم.خونه ای که رهن کرده بودیم دو سه تا خیابون بالا تر از خونه مامان اینا بود.آپارتمانی سه طبقه،وهر طبقه دو واحدی.که واحد ما واقع در طبقه دوم بود.
    حتی توی خونه هم فیلم بردار ول کن معامله نبود.کمی از خونه فیلم برداری کردو بالاًخره خداحافظی کرد ورفت.جلوی آینه اتاق خواب ایستاده بودم وواسه لحظات آخر به خودم نگاه میکردم.آریا پشت سرم ایستاد:عروسِ من چطوره؟
    لبخند زدم
    از پشت روی شونه ام بوسه زد.رومو به طرف خودش برگردوند وآروم لبهامو بوسید.کمی سرشو عقب کشید:بشین موهاتو باز کنم.لبخند زدم:نمیخواد زحمت بکشی،همه اش کلاه گیسه.
    وخودم مشغول در آوردن کلاه گیس شدم.کلاه توری زیرش رو هم باز کردم،موهای لخت ومشکیم رو توی هوا حرکت دادم.تقریباً تا کمرم میشد.روی تخت نشسته بود ونگاهم میکرد.شیطون پرسیدم:چیه؟
    لبخند ترسناکی زد:ادامه بده
    وبه لباسم اشاره کرد.از خجالت داغ شدم،بدون حرکت نگاش کردم.در حالی که از جاش بلند میشد:این طوری نگام نکن دختر،کار دستت میدما!!
    روبروم ایستاد ولبهاش رو روی لبهام گذاشت.
    حرکت دستش رو روی شونه امحس کردم وسپسکمی پایین تر باز شدن زیپلباسم و....
    چشامو به زور بازکردم نور صبح پهنه اتاق روپوشونده بود.آریا دستشو دور شکمم حلقه کرده بود.صورتمو کمی به طرفش چرخوندم هنوز خواب بود.از برخورد تن عریانم با تن آریا به خودم لرزیدم.خواستم از توی بغلش بیرون بیام اما انگار عضلاتم قفل کرده بود.آه از نهادم براومد.با صدای ناله ام آریا چشماشو باز کرد.آروم دستمو گرفت وکمکم کرد از جام بلند شم.هم از شدت درد هم از خجالت اشکهام سرازیر شد.وقتی قامتم رو راست کردم آب-خون گرمی روی رانم به حرکت دراومد که باعث شد تنم بلرزه.آریا که حالم رو دید،بغلم کرد ومن روبه طرف حموم برد وکمکم کرد تا خودمو بشورم.
    مامان توی آشپزخونه مشغول کباب کردن سیخ های جگر بود.آریا هم اتاق رو مرتب میکرد.روی مبل نشسته بودم ونظاره گر مامان بودم.قیافه اش گرفته بود،پرسیدم چیزی شده؟
    سرشو به نشونه نه تکون داد اما دلم آروم نگرفت دوباره پرسیدم:مامان به من نمیتونی دروغ بگی چی شده؟
    مامان یه سیخ رو تو پیشدستی خالی کردو بهم داد.وجواب داد:هیچی.آرش دل آشوبم کرده
    پرسیدم:چی کار کرده؟
    با دلهره جواب داد:از دیشبه خونه نیومده.
    بعد آروم گفت:به آریا چیزی نگی ها..
    در همین حین آریا وارد هال شد.قیافه ام رو عادی نشون دادم وشروع به خوردن کبابها کردم.جگر که چه عرض کنم انگار داشتم زهر مار میخوردم.
    نزدیکای غروب بود که مامان از خونه باهام تماس گرفت وگفت آرش برگشته.نمیدونم چرا یهویی چهره مهرنوش جلوی منظرم مجسم شد.همین که آریا رفت جلوی در آشغال بذاره،ناخداگاه سمت گوشیم رفتم وبا شماره ناهید تماس گرفتم.بعد از چند تا بوق جواب داد:بله؟
    ای وای واسه چی زنگ زدم حالا چی باید میگفتم؟
    ناهید که شماره منو شناخته بود جواب داد:سارجون؟
    با صدای لرزانی گفتم:سلام خوبی؟
    -ممنون.شما خوبی؟تبریک میگم خانومی.
    -مرسی.ایشاله قسمت شما
    وبی دلیل پرسیدم:دیشب چه خبر؟
    با عصبانیت گفت:مهشید بهت گفت؟
    من که دیدم تیرم به هدف خورده ادامه دادم:میخواستم از خودت بپرسم
    جواب داد:هیچی سارا جون از مهمونی برمیگشتم.اتفاقی دیدم
    من که نمیدونستم در مورد چی صحبت میکنه گفتم:خب؟
    گفت:ببخشیدا.دیدم داداشت اومد خونه مهرنوش.طرفای ساعت دو بود..
    دیگه مابقی حرفهاشو نفهمیدم وتلفن رو قطع کردم.آیا به من ربطی داشت.یعنی واقعاً آرش منو دوست داشت وبه خاطر من این کارها رو میکرد،یا من بیخودی همه چیز رو به خودم ربط میدادم؟!
    آریا وارد خونه شد.گوشی رو گذاشتم کنار ولبخندی مصنوعی زدم.احساس بد ودوگانه ای داشتم از اینکه ظاهرم با آریا ودلم پیش آرشه.خدایا من رو ببخش.


  4. Top | #14

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل24
    سه روز از عروسیمون گذشت.دیشب با آریا رفتیم خونه ومثلاًرسم مادر زن سلام به جا آوردیم،یا بقول آریا مادرشوهر سلام.
    امروز آریا بعد از 3 روز مرخصی رفته سر کار و اولین روزیه که من خونه تنهام وباید خانومی ام رو به نمایش بذارم.اما با کدوم دل ودماغ.توقع داشتم دیشب که رفتم خونه مامان با نگام به آرش بفهمونم که از کاراش خبر دارم،اما با جای خالیش مواجه شدم که مامان گفت رفته خونه دوستش.آره جون عمه اش.حتماً دوستش مهرنوش جونه.چشمام از بابت پیاز میسوخت ولی مطمئنم بیشتر اشکهام بابت غمیه که روی سینه ام سنگینی میکنه...
    ساعت یک بود که برنج رو دم گذاشتم .روی مبل نشستم تا کمی استراحت کنم.واسه گوشیم sms اومد.بازش کردم:
    پشت شیشه برف میبارد
    پشت شیشه برف میبارد
    در سکوت سینه ام دستی
    دانه اندوه می کارد*
    موسپید آخر شدی ای برف
    تا سرانجامم چنین دیدی
    در دلم باریده ای افسوس
    بر سر گورم نباریدی*
    چون نهالی سست میلرزد
    روحم از سرمای تنهایی
    می خزد در ظلمت قلبم
    وحشت دنیای تنهایی*
    دیگرم گرمی نمیبخشی
    عشق،ای خورشید یخ بسته
    سینه ام صحرای نومیدیست
    خسته ام از عشق هم خسته*
    بعد از او برهر چه روکردم
    دیدم افسون سرابی بود
    آنچه میگشتم به دنبالش
    وای بر من نقش خوابی بود*
    بعد از او دیگر چه میجویم؟
    بعد از او دیگر چه میپایم؟
    اشک سردی تا بیافشانم
    گور گرمی تا بیاسایم...{شعر از فروغ فرخزاد با حذف}
    در میان آغوش سفید لباس عروست زیبا تر از هر فرشته ای بودی.خدانگهدار(نازنین)
    دلم گرفت.اینو کجای دلم بذارم.شعر رو بارها وبارها خوندم.با شماره تماس گرفتم.در کمال ناباوری گوشی رو برداشت اما حرفی نزد.منم از فرصت استفاده کردم وشروع به صحبت کردم:از این بازی مسخره ات چی گیرت میاد؟
    صدای نفس های تند وپشت سرهمش می اومد.ادامه دادم:نمیخوای حرفی بزنی؟
    وصدای بوق اِشغال به گوشم رسید.تلفنش رو قطع کرد.اَه..واسه چی زنگ زدم؟چرا بدون فکر کارامو میکنم وقتی اینقدر سریع پشیمون میشم!؟

    فصل25
    ده دقیقه ایه که برق قطعه از گرما هی پاهامو آب میزنم وکف زمین دراز میکشم.دو-سه هفته ای هست که آرش به تهران رفته تا بتونه توی دانشگاه های اونجا اجازه تدریس بگیره.پسره دیوونه تازه اسمش داشت تو شهر خودمون جا میافتاد.پیش خودش چی فکر کرده که دنبال دختره ی بی شرم وحیا راه افتاده رفته؟
    پاهام خشک شد دوباره بهشون آب زدمو روی زمین دراز کشیدم.دیروز خونه مامان بودم.شاید تنها اتفاقی که میتونست جَو خَفقان زده خونه بابا رو عوض کنه پدر شدن امید بود.حالا لوس بازیا وناز واَدا های عاطفه دیدن داشت.چه حس قشنگی که داشتم عمه میشدم،حس اینکه بخوام یه روزی مادر بشم ته دلمو قلقلک داد.
    بلند شدم پنجره اتاق خوابو باز کردم.نسیم ملایمی به صورتم خورد،خداروشکر شهریوره وهوانسبت به دوماه پیش خنک تره واِلا با این قطع مکرر برق از گرما میمُردم.
    دیشب از آریا خواستم که بچه داربشیم اما قاطعانه زد تو ذوقم که تا دوسال دیگه حرفی از بچه نزنم...اشکال نداره بالاخره راضی میشه،همه اش دو ماهه که عروسی کردیم.
    نگاهم به صندوقچه بدلیجاتم خورد.درشو باز کردم گردن بندی که آرش واسه تولدم خریده بود رو برداشتم وبه گردنم آویختم.چقدر دلم واسه اون آرش مهربون تنگ شده بود.واسه لحظاتی که فضای خونه از صدای خنده هاش پر میشد.واسه وقتایی که دادِ مامانو در می آورد...
    دلم گرفت.در صندوقچه رو بستم.گوشیم زنگ خورد مریمه.جواب دادم:بله
    -سلام خوبی؟چه خبر؟
    -سلام.مرسی.آخه چه خبری هرروز میپرسی؟آریا گفت زوده.باید دوسال صبرکنی
    با خنده عصبانی گفت:تا دوسال دیگه بخوام واسه تو صبر کنم نازایی میگیرم،خواهر
    وهردو خندیدیم.ادامه داد:قصدم از مزاحمت این بود که یادآوری کنم امروز بعد از ظهر زایمان شیواست،یادت که نرفته
    -خوب شد یادم انداختی.کی بریم؟
    -دکترش ساعت 5 میره ما6 بریم خوبه
    جواب دادم:نه بابا،گفته 5 یکی دوساعت تاخیر روشاخشه.8 اینا بریم.
    کمی حرف زدیم وقرار شد غروب زودتر بریم یه چیزی بخریم وبعدش خداحافظی کردیم.
    ساعت 6.30 غروب مریم به گوشیم زنگ زد که جلوی در منتظرمه.مانتوی نخی سرمه ایمو تنم کردم با شال مشکی،آرایش مختصری هم کردم.چادرم رو سرم کردم رو به آریا:کاری با من نداری؟
    آریا جواب داد:حالا نمیشه بعداً بری خونه اش؟
    خم شدم وصورتش رو بوسیدم وگفتم:غر نزن دیگه! باید برم تا وقتی من هم زایمان کردم بیان
    ولبخند زدم.اونم لبخند زد وگفت:برو برو زیادحرف نزن دوستت دَم در خسته شد.
    کفشامو پام کردم ودرحالی که در رومیبستم:آره حالا که حرف بچه شد برم که دوستم منتظرمه.
    خداحافظی کردم واز پله ها پایین اومدم.به محض اینکه دَم در رسیدم.مهشید پیاده شد ورفت عقب نشست وهرچی گفتم نمیخواد گوش نکرد.منم جلو نشستم.مریم دست فرمونش افتضاح بود.چند جا نزدیک بود تصادف کنیم.یه بار هم دور میدون درحال دور زدن ماشین خاموش شد.من از خنده روده بُر شده بودم.به قول مهشید جونِمونو کف دستمون گرفته بودیم.بالاخره به هر مکافاتی که بود خرید کردیم.من یه خرگوش صورتی سفید نسبتاً بزرگ خریدم.مریم یه عروسک پرنسسی گرفت.مهشیدهم پیراهن وکلاه خرید.دست آخر هم گل وشیرینی گرفتیم وبه بیمارستان رفتیم.وقتی رسیدیم دیدیم بله هنوز دکتر نیومده وشیوا بیرونه.با دیدن ما گُل از گلش شکفت.کلی حرف زدیم وشوخی کردیم.تقریباً ساعت 9 بود که دکتر اومد.پشت در اتاق عمل ایستاده بودیم دو-سه دقیقه ای بود که دخترشو بیرون فرستاده بودن اما خودش هنوز تو بود.گوشیم زنگ خورد تماس از خونه مامان بود.جواب دادم:بله؟
    مامان:سلام.خوبی مادر؟
    -سلام مرسی شما چطورین؟
    -ماهم خوبیم.خونه زنگ زدم آریا گفت بیمارستانی
    ...........کمی صحبت کردیم ودست آخر هم گفت:فردا آرش میاد خونه
    با تعجب پرسیدم:کارش تهران جور شد؟
    مامان جواب داد:خودش که میگه اصلاً پی اش نرفته
    پرسیدم:پس این مدت چکار میکرده؟
    مامان صداش لرزید انگار بغض گلوشو گرفته باشه گفت نمیدونم وخداحافظی کرد.دلم بابت مامان گرفت.خداروشکر که امید همونجا زندگی میکرد.در جا با آریا تماس گرفتم وگفتم که شب میرم خونه مامان.یه خورده ناز کرد ولی وقتی گفتم که نگران مامانم قبول کرد.
    ساعت تقریبا 10 شب بود که با شیوا اینا خداحافظی کردیم.جلوی در بیمارستان که میخواستیم سوار ماشین بشیم.مهشید جفت پاشو کرد توی کفش که من سوار نمیشم ومیخوام آژانس بگیرم.از مریم سوییچ رو گرفتم ونشستم پشت فرمون.البته من خیلی آروم میروندم ،اما برتری که نسبت به مریم داشتم دیگه مرگ رو جلوی چشمامون نمی دیدیم.ابتدا مهشید رو رسوندیم بعد رفتم خونه مامانم.مریم هم با من از ماشین پیاده شد که حال مامانمو بپرسه.کلید رو تو در انداختم.لامپ های خونه امید خاموش بود.مریم آروم خندید وگفت:الان به مامانت بگم اومدم حالشو بپرسم دنبالم میکنه.از دو تا پله ی ورودی خونه بالا رفتیم که بابا سراسیمه درو باز کرد وبا دیدن ما نفس عمیقی کشید ولبخند روی لبش اومد.منو در آغوش کشید وهردومون رو به داخل دعوت کرد.مامان روی مبل نشسته بود با دیدنم از جا پرید وبغلم کرد.احساس میکردم خیلی دلم واسش تنگ شده با اینکه دو روز پیش اینجا بودم.چند دقیقه ای پیش مامان نشستیم.از مریم خواستم شب پیشم بمونه اونم به شوهرش زنگ زد،بعد رفتیم توی اتاقم،البته اتاق من وآریا یکی شده بود ووسائل هردومونو توی اتاق من گذاشته بودیم.واتاق امید وآریا که کنار هم بودند،حالا دیوار وسطش رو برداشته بودند وتبدیل به اتاق بزرگتری شده بود.
    من داشتم شیوا وخونواده خودشو شوهرشو تحلیل میکردم(خودمونی بگم غیبت می کردم)مریم روی تخت نشسته بود وداشت مسیج های گوشیمو میخوند وهر چند دقیقه اظهار نظر میکرد.روشو به طرفم کرد:اشکال داره مسیج های پوشه نازنین رو بخونم؟
    مریم از همه چی خبر داشت گفتم که اشکال نداره.
    در حال خوندن پیام ها بود.زیر لب گفت:مریم حیدر زاده
    پرسیدم:چی؟
    -هیچی.میگم این تبریک سال نو از شعرهای مریم حیدر زاده است.
    با کمی مکث ادامه داد:کتاب شعرشو داری؟
    -نه ولی آرش داره
    وازم خواست اگه امکانش هست کتابو براش بیارم.منم از قفسه کتاب آرش برداشتم وبهش دادم.وخودم رو با کتابهای قفسه اتاق خودم سرگرم کردم.
    چند دقیقه ای مشغول بودیم که صدای گوشیم از توی کیفم اومد.کیف کنار مریم بود.کیفو به سمتم پرتاب کرد.نازنین بود،رو به مریم گفتم:نازنینه.از روز سوم عروسیم که خداحافظی کرده بود این اولین باره.
    لبخندپهنی روی صورت مریم نشست:نازنین خانومت رو پیدا کردم عزیزم.
    با تعجب گفتم:کیه
    گوشیشو نشون داد:صاحب این کتاب...
    من با دهن باز نگاهش میکردم.
    ادامه داد:حالا بذار بگم سیمکارت لای کدوم صفحه اش بود وشروع به خوندن صفحه کرد:
    دریا طوفانی شده هوا خرابه نازنین
    نامه های چشم به راه ها بی جوابه نازنین
    تشنمه،نه فکر کنی با دریا برطرف میشه
    دریا هست،تو نیستی وقحطیِ آبه نازنین
    ایندفعه من رفتم وتو موندی فرقی نداره
    موندن ورفتن شاید هر دو عذابه نازنین
    دیدمت یکی دو بار تا اومدم صدات کنم
    فهمیدم تو نیستی وهمش سرابه نازنین
    پریشب خوابتو دیدم چه شب قشنگی بود
    لذت سفر فقط،همین یه خوابه نازنین
    آدما میان سفر یه قدری آروم بگیرن
    سفرم به عشق تو،پر از شتابه نازنین
    دیگه عکساتو گذاشتم توی قلبم،آخه من
    فهمیدم دل آدم خودش یه قابه نازنین
    جز تو خط زدم رو اسم آدما چون زندگی
    شبیه دفترای حضورغیابه نازنین
    خواستم امروز دوباره برای تو غزل بگم
    دیدم اما چشمِ تو یه شعر نابه نازنین
    هیچ بهانه ای نبود واسه دوباره دیدنت
    آخرین بهانه دادنِ کتابه نازنین
    عمر دیداری ما همیشه زود تموم می شه
    عمرِشادیا مثِ عمرِ حبابه نازنین
    نمی پرسی حالمو،فرقی نداره واسه تو
    محض اطلاع بگم،دلم کبابه نازنین
    بهتره تموم کنم قصهء تو با خودمو
    چون مثِ موی تو غرق پیچ وتابه نازنین
    مریم با چشمهای غرق اشکش بهم خیره شد،منم دست کمی ازش نداشتم.از جاش بلند شد وبغلم کرد شاید ساعتی گذشت اما اشکهامون بی وقفه سرازیر بود.ساعت دور وبر 2 بود که مریم خوابید.بعد از این که مطمئن شدم خوابه سیمکارت وکتاب رو برداشتم از اتاق بیرون اومدم وبه اتاق آرش رفتم.چقدر حرف داشتم تا با آرش بزنم.روی تختش دراز کشیدم.کتابو بوییدمو بوسیدم.دلم از دنیا گرفته بود ،از خودم از آرش با این سکوتش. کلی فکر کردم تا دست آخر یادم اومد که شب جشن نامزدی امید اینا فهمید شماره رو نازنین save کردم.اونقدر گریه کردم تا پلکهام سنگین شد وخوابم برد.
    بوی تند سیگار باعث شد از خواب بیدار بشم.چشمهامو باز کردم.آرش کنار پنجره ایستاده بود وسیگار میکشید،هنوز کتاب توی دستهام بود،حتماً متوجه شده.از جام بلند شدم وبدون اینکه حرفی بزنم سیگارو گرفتم واز پنجره بیرون انداختم.چشمهای آرش قرمز بود.فقط بهم نگاه کرد.از عصبانیت نتونستم جمله بندی درستی کنم وپَروندم:این سیگاره خر چیه؟
    آرش بدون هیچ عکس العملی هنوز نگاهم میکرد.همه زورم رو جمع کردم وکشیده محکمی توی صورتش زدم.سیمکارتو از لای کتاب در آوردم وجلو روش گرفتم:این چیه؟نازنین؟!آره؟
    اشک توی چشمهاش جمع شد.
    بغض راه گلومو بست،به سختی ادامه دادم:چرا اینطوری میکنی؟به خاطر کی؟چی ارزش اینو داره که خودتو به این روز انداختی؟
    سیمکارت رو از دستم گرفت به طرفی پرت کرد وبا صدای بلندی داد زد:آره، هیچی ارزش نداره.توی احمق ارزش نداری.آریای کثافت ارزش نداره
    حالا گریه هم با صداش مخلوط شده بود:توی بی ارزش سهم من بودی نه آریا.تو سهم من بی کَس بودی نه اون بی شرف
    روی زمین نشست وسرشو توی دستهاش گرفت.ازروی دستهاش بوسه زدم ونازش می کردم وبا گریه ، مکرراً میگفتم:تورو خدا گریه نکن آرش.
    اما آرش انگار دیگه از گریه کردن خجالت نمیکشید.گریه که چی بگم عین بچه ها زار میزد.طوری حرف میزد که به زور متوجه میشدم.با هق هق گفت:اون آشغال میدونست چقدر دوسِت داشتم.بهش گفته بودم،من از غریبه ضربه نخوردم،از برادر نامَردَم خوردم...
    بعد مثل برقگرفته ها بلند شد،درو باز کرد بهم گفت:برو بیرون
    با تعجب نگاهش کردم.دوباره وسه باره بهم گفت برو بیرون.اما من روی زمین یخ بسته بودم.از دستم گرفت ومنو مثل پَر بلند کرد واز اتاق بیرون انداخت.ودر رو بست.پشت در نشستم وبا صدای بلند گریه کردم.صدای گریه آرش هم از تو اتاق می اومد.از جام بلند شدم وبه اتاقم رفتم.مریم روی تخت نشسته بود با دیدنم بلند شد ودوباره بغلم کرد.دلم داشت میترکید.اونقدر ناله زدم تا بیحال شدم وافتادم.ساعتی به همون حال بودم اما از مریم خواستم به کسی نگه.کمی که حالم به لطف آب قند مریم جا اومد.ازش پرسیدم مامان وبابا کجان.با خنده گفت:رفته بودن دنبال آرش فرودگاه.اما زود تر از اونها آقا آرش اومد خونه.الان هم پایین ان وبهشون گفتم خوابی چون دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم.
    نفس عمیقی کشیدم،خدارو شکر مامان نفهمیده واِلا دق میکنه.از اونجایی که دیگه نای روبرو شدن با آرش رو نداشتم از مریم خواستم که به خونه خودم برم.وعلی رقم تعارف های مامان به سمت خونه به راه افتادم.
    اونقدر داغون بودم که حس ناهار درست کردن نداشتم.مدام به آرش فکر می کردم.باید یه تصمیم جدی واسه زندگیم میگرفتم.تا کی باید به آرش بیشتر ازآریا اهمیت میدادم؟مخصوصا که آریا علناً حسادت می کرد.ساعت 2 بود که آریا به خونه اومد.منم همبرگر سرخ کردم ودو تایی خوردیم.بعد از ناهار داشتم ظرفها رو میشستم وآریا هم توی هال تلویزیون نگاه میکرد.بدون اینکه مقدمه چینی کنم از توی آشپزخونه رو به آریا گفتم:من بچه میخوام.
    آریا با صدای بلند خندید وگفت:میخرم برات...
    کارم با ظرفها تموم شد اومدم کنارش نشستم و با دلخوری گفتم:من جدی گفتم!
    هنوز نگاهش به تلویزیون بود.کنترل رو از روی میز برداشتم وتلویزیون رو خاموش کردم وگفتم:آریا شنیدی چی گفتم؟
    آریا کلافه نگاهم کرد:خب چیکار کنم؟همین الان میخوای؟
    لبامو ور چیدم و رومو به طرف دیگه کردم.با دستش چونه امو گرفت ورومو به طرف خودش برگردوند.لبخند قشنگی روی لباش نشسته بود:حالا چی شده باز یادش افتادی؟
    -دیشب بچه شیوا رو دیدم،هوس کردم.
    خندید وگفت:فقط همین!بچه دردسر داره.مامان که همیشه نمیتونه پیشت باشه.تو هم که تنهایی از پسش برنمیای
    پریدم وسط حرفهاش:چرا میتونم.نه درس دارم نه سر کار میرم.تا دلت بخواد وقت دارم.
    جواب داد:خب دفترچه ارشد بگیر،درستو ادامه بده
    انگار کوتاه بیا نیست!با تحکم گفتم:نمیخوام.اصلاً دیگه نمیخوام درس بخونم.فقط وفقط بچه میخوام
    حلقه اشک تو چشام نشست.آریا از سر درماندگی لبخندی زد وگفت:نگاش کن تو روخدا!داری به خاطر بچه این کارا رو میکنی؟
    سرمو به نشونه بله پایین آوردم وپرسیدم:اصلاً واسه چی از بچه بدت میاد؟!
    جواب داد:کی گفته من از بچه بدم میاد؟من میگم بچه دردسر داره.ما هنوز مستاجریم.بذار مسیر زندگیمونو مشخص کنیم،بعد..
    همچین بیراه هم نمیگفت.ولی من مُرغم یه پا داشت.احساس میکردم فقط حضور بچه میتونه مسیر زندگیمو مشخص کنه.دوباره لبامو غنچه کردم ورفتم توفکر.آخه هم دوست داشتم هم حضورش باعث میشد بیشتر به زندگیم بچسبم.با صدای آریا به خودم اومدم:خانومی اینجایی؟
    قیافشو مظلوم کرد:اینطوری هنوز نیومده بخاطرش با من سر جنگ گرفتی،من حسودیم میشه ها؟
    خندیدم وصورتشو بوسیدم وگفتم:قول میدم تو رو بیشتر دوست داشته باشم
    دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد:باشه باشه.هرچند میدونم قولت کَشکیه ولی فکرامو می کنم.
    با هیجان دستامو به هم زدم:یعنی قبوله؟!
    در حالی که از جاش بلند میشد:گفتم باید فکر کنم.
    وخندید وبه طرف دستشویی رفت....


  5. Top | #15

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل26
    صدای زنگ در اومد.مریمه.در رو باز کردم:با هیجان همو بغل کردیم.رو به مریم گفتم:خریدی؟
    مریم از توی کیفش دوسه تا چک بیبی در آورد بهم توضیح داد که چجوری استفاده کنم.
    از دستشویی درآومدم.مریم پرسید:چند تا خط شد؟
    با استرس جواب دادم:دوتا،این یعنی چی؟
    مریم از جا پرید وبغلم کرد:سارا جون داری مامان میشی.
    چه لفظ قشنگی:"مامان".از خوشحالی مریمو در آغوش کشیدم ومثل بچه ها دستای همو گرفته بودیمو میچرخیدیم.مریم که هنوز خنده رو لباش بود بهم گفت:دعا کن منم هر چه زودتر مامان بشم.
    من که از خوشحالی رو ابرا بودم پشت سر هم میگفتم:ایشالله...
    ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم.آریا هم اومد وسه تایی با هم ناهار خوردیم.وقتی بهش گفتم خوشحال شد ولی نه به اندازه من.البته توقع دیگه ای هم نداشتم.بعد از ناهار تا دم در حیاط مریم رو بدرقه کردم.از مریم خداحافظی کردم.خواستم بیام داخل که پسرجوونی صدام کرد:ببخشید خانوم؟
    به سمتش برگشتم:بله؟
    سلام کرد وپرسید:منزل دکتر صامتی اینجاست؟
    -بله
    بسته ای رو به سمتم گرفت:اگه امکانش هست اینو بهش بدین
    بسته رو گرفتم.تشکر کرد و رفت.به خونه برگشتم وبسته رو به آریا دادم.شروع کردم به مرتب کردنم آشپزخونه.آریا بسته رو گرفت وبه اتاق خواب رفت.دروغه اگه بگم کنجکاو نشده بودم ولی یه حسی مانع از فضولیم به کارهاش میشد.چند دقیقه بعد با قیافه گرفته از اتاق بیرون اومد.پرسیدم:چی بود توش؟
    بطری آب سرد رو سر کشید وجواب داد:یه سری لوازم پزشکی سفارش داده بودم،واسم آوردن
    بعد در حالی که آشپزخونه رو ترک میکرد ازم پرسید:اونی که بسته رو داد چه شکلی بود؟
    من که اصلاًبه قیافه طرف دقت نکرده بودم فقط جواب دادم:یه پسر جوون بود.چطور؟
    با گفتن "هیچی" بیرون رفت.شونه هامو بالا انداختم.قیافه اش که نمیخورد اتفاق بدی افتاده باشه.اصلاً چرا باید خودم و روز به این قشنگیو به خاطر یه سری لوازم پزشکی خراب کنم؟!باید به مامان اینا خبر میدادم.همین کارو کردم وشام رفتم خونشون.بابام کلی ذوغ میکرد طوری که انگار اولین نوه اشه.عاطفه با دلخوری روبهم گفت:خانوم! من زودتر عروسی کردم،میذاشتی یه کم بچه من هم خودشو شیرین کنه...
    مامان پرید وسط حرفش:مادر جون بازم بچه تو وامید دو ماه جلوتره.تازه شم کی گفته با اومدن بچه سارا بچه تو دیگه شیرین نیست؟
    عاطفه که انگار با این حرف مامان آرامش گرفته بود لبخندی زد وبهم تبریک گفت.از تنها کسی که تبریک نشنیدم آرش بود.هرچند دلم کوره آتیش بود اما مگه خودم همینو نمیخواستم؟اینکه آرش رو از خودم دور کنم؟اینطوری بهش میفهموندم که فقط آریا سهم زندگیمه.به خودم نهیب زدم:این که ظاهره،توی دلت چی سارا خانوم؟
    آره ظاهرو درست کرده بودم.اما دلم چی؟شاید بچه بدنیا بیاد همین یه ذره حس هم بره.حتماً هم همینطوره.
    کاش واقعاً هم همینطور میشد....
    یکی دوماه که گذشت دیدم آریا راست میگفت،بچه اسماً قشنگ بود اما دردسرش زیاد بود هنوز نیومده خرجهاش یه طرف بد بختیای خودم یه طرف.حالت تهوع هام نکته خوبش بود.به همه چی گیر میدادم.از همه چی بیشتر به آریا خدا نکنه یه خورده به خودش اُدکلن میزد.همون عطری که تا قبل از بارداریم مشامم رو باهاش پر میکردم واز بوییدنش لذت میبردم حالا شده بود بلای جونم.از بوی سرخ کردنی بدم میاومد.آریا هر روز از سر کار یه راست میرفت خونه مامان اینا و یه قابلمه غذا میاورد تا من کمتر پای گاز واستم.خدارو شکر حد اقل پنج ماه اول بارداریم افتاده بود نیمه دوم سال وتوی سرما چون حرارت بدنم خیلی بالا بود وگاهی اوقات از گرما حس میکردم لباسام داره تنمو میخوره.از بس عاطفه رو دست انداخته بودم خدابدترشو به سرم آورد.در کُل گاهی اونقدر حالم بد میشد که میگفتم:همین یکی بدنیا بیاد من دیگه غلط کنم بچه بخوام.آریا هم واسم میخندید.اما به محض اینکه دوسه روز حالم خوب میشد حرفم یادم میرفت وواسه درآوردن لج آریا میگفتم:بعد از این یکی دوتا دیگه میارم.آریا هم با خنده میگفت:بیست تا دیگه بیار.من با بچه هات کار ندارم خرجشون با من بزرگ کردنشون با تو...
    توی این مدت فهمیده بودم که آریا بیشتر دوست داره بچه دختر باشه.واسه خودم فرقی نمیکرد ولی پسر بود بهتر بودJ
    با اینکه عشق آرش توی دلم سنگینی میکردوآریا با همه محبتهاش نمیتونست جای آرش رو واسم پر کنه اما این 5ماه جزو بهترین روزهای زندگیم بود.گردنبندی که آرش واسم گرفته بود رو علی رقم میل باتنیم بیرون انداختم.پوشه پیام های نازنین رو از توی گوشیم پاک کرده بودم.یه جورایی میشد گفت همه سعیمو واسه حذف آرش از زندگی وخاطراتم به کار گرفته بودم.اما حسرت داشتنش قلبمو بدجوری میفشرد.
    عاطفه سونوگرافی کرده بود وبچه اش پسر بود من هم واسه بعد از تعطیلات عید نوبت سونو داشتم که دکترم گفت بچه پشتش به ماست ونشون نمیده واز این حرفها وقرار شده بود تو نوبت بعدیم جواب قاطع بهم بده.طفلک مریم هنوز حامله نشده بود.رفته بود دکتر وهم خودش هم شوهرش آزمایش داده بودن ولی جفتشون سالم بودن وعلت باردار نشدنش طبق تشخیص دکترش ازدواج فامیلی بود.
    یه روز تو نیمه اول اردیبهشت ماه شیوا ومهشید ومریم اومده بودن دیدنم که حالمو بپرسن.چند روزی بود که هفت ماهگیم پر شده بود.حسابی گرم صحبت بودیم که زنگ در رو زدن.بازم همون جوونه بود که واسه آریا اوندفعه لوازم پزشکی آورده بود.یه بار دیگه هم توی این مدت اومده بودویه بسته دیگه آورده بود.خواستم برم دمِ در که بچه ها نذاشتن ومهشید رفت تا بسته رو بگیره.بعد از چند دقیقه در حالی که ایندفعه بسته بزرگتری توی دستش بود برگشت.از دستش گرفتم وگذاشتم روی اُپن تا خودش باز کنه.شیواپرسید:توش چیه؟
    جواب دادم:آریا میگه لوازم پزشکیه
    با یه حالتی گفت:یعنی تو خودت ندیدی؟
    شونه هامو بالا انداختم.رو به بقیه ادامه داد:من نمیذارم مهران چیزیو از من پنهون کنه..
    تا رفتم جواب بدم مهشید گفت:از رو بسته که بهش میخورد یه چیز پارچه ای باشه!
    شیوا خندید وگفت:این سارای ما بس که ساده اس الان میگه لابد روپوش پزشکیه
    وخودش شروع به خندیدن کرد.لجم گرفته بود.گفتم:من به آریا اطمینان دارم
    چه دروغی!هرسه تاشون بهم نگاه کردن.انگار اونا هم فهمیدن حرفمو از ته دل نزدم.مریم با خنده گفت:ما که میدونیم داری از فضولی میمیری،پاشو بازش کن
    از جام بلند شدم وبسته رو گرفتم.خواستم بازش کنم اما دوباره گذاشتم سر جاش وآروم گفتم:شاید ناراحت بشه..
    شیوا گفت:یه جوری باز کن کاغذش پاره نشه دوباره چسبش میزنی..
    با استرس کاغذو باز کردم.به بلوز مردونه آبی واکسی بود.خیلی خوش دوخت وخوش تن بود.توی کاغذو با دقت نگاه کردم چیز دیگه ای توش نبود.خوب پیراهنو وارسی کردم جیبش یه کوچولو سنگینی میکرد.دست انداختم یه رَم مخصوص گوشی توی قابش بود.با اینکه دلم میخواست بدونم توش چیه اما اومدن آریا رو بهونه کردم که دوست ندارم بفهمه که تو بسته اش فضولی کردم.اونا هم قبول کردن،شاید هم متوجه حال منقلب من شدن که دیگه اصراری نکردن.آریا تماس گرفت که تا نیم ساعت دیگه خونه اس.دوستهام هم در حال خداحافظی بودن.به محض اینکه بدرقه اشون کردم.پریدم پشت سیستم میدونستم که الاناست که آریا پیداش بشه پس وقت کَنکاش نداشتم.رَم رو توی رمَ ریدر گذاشتمو همه رو توی فلشم کپی کردم.ودوباره گذاشتمش توی جیب پیراهنو به شکل اول کادوش کردم،بررسی کردن رَم رو موکول کردم به فرداش. تا بحال از این کارا نکرده بودم.این که بخوام تو کار کسی فضولی کنم.استرس قشنگ تو صورتم نمایان بود.البته بخش اعظم استرسم به خاطر محتوای رَم بود که دوست داشتم ببینم توش چیه.اینکه قضیه چیه که هر بار بسته ای برای آریا می اومد منقلبش میکرد.درسته آریا عشقِ من نبود اما هرچی باشه این زندگی منه که بخاطرش حتی باردار شدم تا پایه هاشو محکم کنم.





    فصل27
    نوازش دستی رو روی موهام حس کردم.باعث شد از خواب بیدار شم،بدون اینکه چشامو وا کنم با کلافگی گفتم:آریا تو رو خدا!دیشب تا صبح نخوابیدم..
    -چرا خوشکلم؟
    -دوست داشتم به کمر بخوابم.همه اش دسشتوییم میگرفت
    آروم چشامو باز کردم.داشت با خنده نگام میکرد:ما هم واسه همین چیزاش گفتیم سختته!
    توی جام نشستم وبا ناراحتی گفتم:گاو رو پوست کردم رسیدم به دمش.به نظرت الان وقت بازگو کردن این حرفه؟!
    سرشو به نشونه نه به دوطرف تکون داد ودر حالی که از اتاق بیرون میرفت:امروز میری سونو گرافی؟
    -اهم
    -بدون دختر برنمیگردی ها!
    وبا صدای بلند خندید.ادامه داد:هر وقت خواستی بری زنگ بزن خودم میام دنبالت،باشه؟
    جواب باشه رو گفتم وازم خداحافظی کرد ورفت.به بدنم کش وقوسی دادم واز تختم بیرون اومدم.صبحونه رو خوردم یه دوش کوچولو گرفتم.آماده شدم وبا آریا تماس گرفتم.اونم گفت تا نیم ساعت دیگه زودتر نمیتونه بیاد.هروقت رسید دمِ در تک میزنه.منم که دیدم حاضر شدم روی مبل بی هدف نشستم که یهو یادم افتاد دیشب اصلاً بسته رو به آریا ندادم و وقتی دوباره کادوش کردم کنار تخت رو زمین جا گذاشتمش.به اتاق خواب رفتم،هنوز همونجا بود،خباشکالی نداره ظهر که برگشت خونه بهش میدم.با خودم گفتم تا آریا برسه ببینم از رَم تو فلَش چی ریختم.کامپیوترو روشن کردم وفلش رو گذاشتم،بیخودی همه تنم یخ کرده بود.محتوای رَم رو توی یه پوشه ریخته بودم کلاً چند تا کلیپ تصویری با پسوند های متفاوت بود.بسم الله گفتم و اولی رو باز کردم.از یه دختر بچه چهار-پنج ساله فیلم گرفته بودن.معلوم بود کسی که فیلم میگیره مامان بچه اس که مدام صداش میکنه.توی پارک بود دختر بچه که مادرش یاسمن صداش میکرد با هیجان وصف نشدنی به سمت وسایل بازی میرفت.جلو زدم،این کلیپش کلاً مربوط به بازی یاسمن بود.کلیپ بعدی رو باز کردم.اونم مربوط به همین بچه بود ولی این بار میکسی چند دقیقه ای از جشن تولدش.منظور کسی که این فیلم هارو فرستاده چی بوده؟
    هربار که به پایان فیلمی میرسیدم ومیخواستم بعدی رو باز کنم استرس وحشتناکی به قلبم وارد میشد.کلیپ بعدی رو باز کردم.چیزی که میدیدم قابل باور نبود خدای من این آریا بود همین بلوز آبیی که واسش فرستاده بودن تنش بود دکمه هاش باز بود وزیرش رکابی سفید داشت.روی زمین در حال تجاوز به همین بچه بود.یاسمن غرق خون بود وبا تمام قوا جیغ میکشد.صدای جیغهای پی در پی یاسمن توی گوشهام می پیچید وفریاد های مداوم آریا که رو به گوشی میگفت:نوید فیلم نگیر الاغ!!
    سرم مثل ساعت شروع کرد به زدن.خدای من اینا واقعیه؟ چشمهامو بستم تا شاید خواب وحشتناک باشه.چند ثانیه ای چشامو بسته نگه میدارم.صدای فیلم قطع میشه.چشامو باز میکنم،آریا با صورت برافروخته جلوی روم واستاده.
    احساس کردم واسه چند ثانیه ای خون به مغزم نرسید ونذاشت به چیزی فکر کنم،تنها چیزی که به ذهنم میرسد این بود که جون خودم وبچه ام در خطره،پس دو تا پا داشتم دوتای دیگه هم غرض کردم وشروع به دویدن کردم.هنوز از درِ اتاق خارج نشده بودم که آریا ازپشت یقه لباسمو چسبید از ته دل جیغی کشیدم که باعث شد ولم کنه.به درهال رسیدم اما در قفل بود،برگشتم آریا آهسته بهم نزدیک میشد،آشفتگی توی قیافه اش موج میزد.آروم میگفت:واست همه چیو توضیح میدم.
    اما چه توضیحی؟واقعاً چه توضیحی میتونست منو قانع کنه! ترس همه وجودمو گرفته بود و مدام دستگیره رو تکون میدادم،صورتم از اشک خیس شده بود وبه حالت وحشی جیغ میزدم:نزدیکم نیا...نیا ...بذار برم
    بدجور ترسیده بودم.اما آریا بهم نزدیک شد و بازومو گرفت،پررو میخواست بغلم کنه!چی پیش خودش فکر کرده بود که میتونست با در آغوش کشیدنم بهم آرامش بده!دستشو پس زدم وبا داد وفریاد میگفتم:ولم کن کثافت..برو گمشو. اما بیخیال نمیشد.منم با تمام قدرت جیغ میکشیدم وکمک میخواستم.با دستش دهنمو چسبید واز در فاصله ام داد ومنو روی زمین نشوند،چند دقیقه ای تقلا کردم،یه خورده که از انرژیم کم شد دستشو ول کرد.به محض اینکه دشتس شل شد خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون وبه دیوار تکیه دادم.چشمهاش خیسِ اشک بود.هردو گریه میکردیم وبه هم نگاه میکردیم.من از ترس حرفی نمیزدم و اون...آیا حرفی برای گفتن داشت؟
    بعد از چند دقیقه لبام باز شدوبا التماس گفتم:با من وبچه ام کاری نداشته باش..
    آریا با تعجب نگام کرد:با تو وبچه ات؟...اون بچه بچهء من هم هست.چرا باید از من بترسی؟
    اما از حرفش اصلاً آرامش پیدا نکردم.با گریه گفت:من از اون صحنه ها چیزی یادم نمیاد...
    باور نکردم،خودش هم فهمید که باور نکردم ،ادامه داد:هر کاری کرد،نوید کرد
    سریع جواب دادم:لابد میخوای بگی اونی هم که روی بچه بود تونبودی!
    از جاش بلند شد وشروع کرد به راه رفتن:چرا..من بودم
    حالا با صدای بلند گریه میکرد:همه اش بهونه میگرفت و گریه میکرد...
    سرشو به دیوار تکیه داد:هیچی حالیم نبود.هر کاری کرد نوید کرد...
    قانع نشده بودم،خودش هم نمیتونست از کجای گَندش شروع کنه.چشمم به کلید افتاد که روی میز بود.بلند شدم وبَرش داشتم به طرف در اومدم.به سمتم دوید،کلیدو گرفت وبه طرفی پرتاب کرد:هنوز حرفهام تموم نشده..
    من که حالا ضعف آریا رو دیده بودم وکمی احساس شجاعت میکردم با تمام قدرت گفتم:واسه همین دختر میخواستی؟کثافت بچه باز..
    صورتم احساس سوزش کرد وقطره ی خونی از لبم چکید.جای سیلی که آریا بهم زده بودم وبا دست چسبیدم و دومرتبه بغضم ترکید،هیچ وقت ازش توقع نداشتم باهام تندی کنه.دلم به حال خودم سوخت که زندگیم در عرض چند دقیقه تغییر رنگ داده بود واحساس شیرینی که نیم ساعت پیش، از مادر شدن داشتم حالا جاشو به ترس ونا امیدی داده بود.
    همچنان با خودش حرف میزد وزیر لب به نوید فحش میداد به نظرم به جای اینکه عذاب وجدان داشته باشه از این ناراحت بود که چرا نوید لوش داده.یه ربع-بیست دقیقه ای به همین منوال گذشت،حالا آروم تر شده بودم وفقط با چشمهای اشک آلودَم نگاش میکردم.دردی که موقع دویدن زیر دلم حس کردم حالا جاشو به یه ضعف خفیف داده بود.سر انگشتام یخ کرده بود خودم میدونستم فشارم افتاده اما نای حرکت کردن نداشتم.یهو زیر دلم تیر کشید که باعث شد آخ بگم.آریا که انگار تازه یادش اومده بود من هنوز هستم با همون حس نگرانی همیشگی به سمتم اومد ودستهامو گرفت:یخ کردی سارا!
    دستمو از دستش بیرون کشیدم وزیر لب گفتم:به توچه؟
    کلافه دستی به موهاش کشید وبه سمت آشپزخونه رفت ودقیقه ای بعد با یه لیوان آب هلو ویه پیشدستی شیرینی برگشت وجلوروم نشست ویه شیرینی برداشت وبه سمتم گرفت:بخور..
    رومو ازش گرفتم.نفسشو با قدرت بیرون داد:سارا.. با کی لج میکنی؟
    پررو چه قشنگ خودشو شست وگذاشت کنار.سریع صورتمو به طرفش برگردوندم وبا نگام بهش فهموندم که خودشو به اونراه نزنه.سرشو پایین انداخت..با صدای لرزان آهسته پرسیدم:اون بچه با تو چه نسبتی داشت؟
    زیر لب جواب داد:هیچی..
    -پس پیش تو چکار میکرد؟
    دوباره پرده اشک به چشمهاش نشست:بچه خواهر نوید بود.
    با این که دوست داشتم هرچه زودتر از موضوع سر دربیارم اما اون لحظه نمیخواستم باهاش همکلام بشم.از دیوار گرفتم وبلند شدم.آریا با تعجب نگام کرد:کجا؟
    دستمو به سمتش دراز کردم:کلیدو بده میخوام برم.
    دستمو با پشت دست پس زد ودر حالی که بلند میشد گفت:تو هیچ جا نمیری
    با عصبانیت گفتم :یعنی چی ؟!!
    به سمت آشپزخونه رفت:همین که شنیدی..
    حدود نیم ساعتی با هم کل کل کردیم وآخر سر هم قانع که نه ولی مجبور شدم کوتاه بیام ونرم.از اونجایی که جناب آریا خان قصد نداشتن سرکارشون برگردن تا ظهر شد سوهان روحم واز وَر دلم جُم نخورد،حتی کلید وگوشیم رو هم از تو کیفم گرفته بود وبهم نمیداد.تلفن خونه رو هم جمع کرد.خودش ناهار درست کرد ومنم از سر لج لب به غذاش نزدم ونون وپنیر خوردم.در عرض یکساعت 7-8 باری دستشویی رفتم وهنوز در نیومده فکر میکردم دوباره مثانه ام پره،آریا که حالم رو دید شکَمَمو معاینه کرد وگفت که بچه یه خورده پایین اومده وباید استراحت کنم.
    روی تخت دراز کشیده بودم وآریا آشپزخونه رو مرتب میکرد وچند دقیقه بعدش هم صدای تلویزیون اومد.خدا رو شکر خودش هم تمایلی به هم صحبت شدن بامن نشون نمیداد و وقت بیشتری برای فکر کردن داشتم.به پهلوی راستم خوابیده بودم.بچه تکون نمیخورد.دستمو روی دلم گذاشتمو آروم میمالیدم وزیر لب آیﺔ الکرسی میخوندم.ضربه آهسته ای به کف دستم خورد بعدش انگار چرخی زد طوری که حس کردم اگه کسی کنارم بود متوجه حرکتش میشد خیالم از بابت بچه ام راحت شد ونفس عمیقی کشیدم،توی دلم از خدا خواستم بچه ام دخترنباشه،نمیدونم چرا حس میکردم اگه بچه پسر باشه مصون میمونه.چشامو بستم وخوابم برد:یاسمن روی زمین خوابیده بود وآریا هم وحشیانه کارشو میکرد،دوباره همون صحنه ها.. هر چی میخواستم جیغ بزنم صدام در نمی اومد،بچه منو مامان صدا زد حس میکردم قلبم تو دهنمه بد حالتی بود هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
    تکون هایی که آریا بهم میداد باعث شد از خواب بیدار شم.همه بدنم خیس عرق بود،سرم ناجور احساس سنگینی میکرد،نا خداگاه بغضم ترکید وبا صدای بلند گریه کردم،خواست بغلم کنه اما پَسش زدم واز تخت پایین اومدم،پنجره رو وا کردم ومَشاممو پُر از هوای عصرِبهاری کردم.نسیم ملایمی که می وزید از برخوردش با صورتم که حالا خیسِ اشک بود خنکای لذت بخشی ایجاد میکرد.یهو زیر دلم وحشتناک تیر کشید که باعث شد از شدت درد خَم بشم اما سریع وِل کرد،آریا به سمتم نیم خیز شد اما با اشاره دستم نشون دادم که چیزیم نیست ودوباره کمرمو راست کردم...
    از پنجره به کوچه خیره شدم ورفت آمد مردم روبه تماشا ایستادم.آریا آهسته گفت:بیا کنار سرت لُخته دیده میشی
    با اینکه خودم هم دوست نداشتم دیده بشم اما حالا که دیدم حساس شده سرمو بیشتر بیرون بُردم.دستی شونه ام رو گرفت وبه داخل کشید.آریا اخم کرده بود.پنجره رو بست وجلوم ایستاد،به چشمهای هم خیره شدیم.بعد از کمی سکوت در حالی که عصبانیت از چهره اش دور میشدآهسته گفت:کی فیلم ها رو آورد؟کِی؟
    به سمت تخت اومدم.دستمو گرفت وبا تحکم گفت:با تو بودم.
    آروم گفتم:بذار بسته رو بیارم
    دستمو وِل کرد.بسته رو از لبه تخت روی زمین*طرفی که خودم میخوابیدم*برداشتم وبهش دادم.بسته رو باز کرد،چند دقیقه ای توی فکر فرو رفت ودوباره پرسید:دقیقاً چه شکلی بود؟
    جواب دادم:همون پسره دو دفعه پیش بود(پوزخندی زدم)که واست لوازم پزشکی میاورد.
    آب دهنشو از عصبانیت قورت داد طوری که از روی گردنش محسوس بود.ادامه دادم:دیروز آورد.قد بلند وخیلی لاغر،موهاشم مجعد بود
    بی تفاوت به حرفهام تو فکر رفته بود.پرسیدم: نوید بوده نه؟
    سرشو به نشونه تایید تکون داد.ادامه دادم:دو دفعه پیش چی آورده بود؟
    -بار اول یه لباس دخترونه آورده بود که میگفت همون روز تن یاسمن بوده(با کمی مکث ادامه داد)که صبح وقتی توی فیلم دیدم متوجه شدم.دفعه پیش هم ...
    -دفعه پیش چی؟
    دوباره توی فکر فرو رفت.با حرص گفتم:دفعه پیش چی آورده بود؟
    شمرده شمرده جواب داد:یه هدیه ای که خودم واسه یاسمن گرفته بودم.
    اینکه اینقدر فکر کردن نداشت.با دو دلی پرسیدم:نوید هم پزشک بود؟
    نیشخندی زد وبا مکث گفت:اهم
    وصبر نکرد تا بقیه سوالاتم رو بپرسم واز اتاق بیرون رفت.
    جلوی آینه ایستادم،بلوزم رو بالا دادم وبه نیمرخ اندامم توی آینه خیره شدم.از این کار خوشم می اومد،از اول بارداریم همش این کارو میکردم تا ببینم چقدر شکمم بزرگ شده.حس میکنم یه خورده گردیش به سمت پایین اومد*عجب نابغه ای ام خوبه آریا خودش بهم گفت که بچه پایین اومده*دستمو روی قسمت رَحِمم کشیدم و آروم گفتم:مامانی،عزیزم..ببخشید که دوییدم،قول میدم دیگه اذیتت نکنم،حالا یه تکون بخور خیال مامان راحت شه که حالِت خوبه..
    اما تکون نخورد دوباره وسه باره صداش زدم وآروم دستمو فشار میدادم.متوجه حضور آریا شدم که تو چارچوب در ایستاده بود وبهم زل زده بود.لبه بلوزم رو ول کردم وروی شکمم رو پوشوندم.با همون لبخند پدر منشانه پرسید:چیزی شده؟
    هرچند دلم نمیخواست جوابشو بدم اما چون نگران شده بودم با مکث گفتم:تکون نمیخوره
    -طبیعیه.اومده پایین،جاش تنگ شده
    لبخندش کمرنگ شد و زیر لب طوری که من بشنوم گفت:وقتی مثِ وحشیا میدویی همینه نتیجه اش
    با دلخوری گفتم:خوبه خودت باعث شدی.توقع که نداشتی بشینم نگات کنم
    منم از لجش زیر لب طوری که میخواستم بشنوه گفتم:کی به کی میگه وحشی؟!!
    دندوناشو به هم فشرد وبدون اینکه حرفی بزنه از اتاق بیرون رفت.آخِیش دلم یکم خنک شد.
    یکی دو ساعت بعد صدام کرد تا برم شام بخورم.توی همین دو ساعت هم گلاب به روتون پنج-شش دفعه دیگه رفتم دست به آب.که به گفته آریا بازم طبیعی بود.همیشه با سیما مسخره میکردیم ومیگفتیم از نظر آریا هیچکی مریض نیست،آخه به همه چی جلوه طبیعی وعادی میداد خیلی دیگه طرف بد حال بود وروبه موت میگفت از اعصابه.البته فقط واسه اعضای خانواده خودمون چنین لطفی داشت وامید به زندگی میداد واسه بقیه دست به نسخه اش فِرز بود....بگذریم.سر میز شام بودیم که گوشیش زنگ خورد قبل از اینکه جواب بده رو بهم گفت:مامانه
    بعد با استرس نگاهم کرد:تو روخدا سارا...آبرومو نَبَر..
    وگوشی رو جواب داد:سلام
    ...
    مرسی خوبیم شما خوبین؟
    .....
    سارا هم خوبه.
    ....
    آهان!!نه بابا تلفن قاطی کرده بود دادم درستش کنن.
    ...
    چشم .از من خدافظ
    وگوشی رو به سمتم گرفت.جواب دادم:بله؟
    صدای مامان تو گوشی پیچید:سلام.خوبی مادر؟
    -سلام.ممنون.شما خوبین؟بابا ایناو...
    -همه خوبن.امروز رفتی سونو گرافی؟
    به آریا نگاه کردم که داشت با استرس نگام میکرد.گفتم:آره رفتیم.خیلی شلوغ بود وا نستادیم
    *چقدر قشنگ هم من هم آریا به مامان دروغ گفته بودیم*ادامه دادم:شاید فردا بریم.
    -پس مادر من ناهار درست میکنم.بعدش بیاین اینجا.
    ذوق وصف نشدنی ته دلم موج زد:چشم مامانم.حتماً میایم
    در مقابل چشمهای گرد شده آریا از مامان خداحافظی کردم وگوشی رو به سمتش گرفتم وبا لبخند کاملاً مصنوعی گفتم:خداتو شکر کن اول به گوشی من زنگ نزده بود واِلا باید دروغای بیشتری ردیف میکردیم.
    هنوز نگاش عصبی بود با کلافگی گفتم:چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟تا کی میخوای تو خونه نگهم داری؟
    گوشی رو از دستم با حرص گرفت وبلند شدوبشقابشو با شدت توی سینک ظرفشویی انداخت.بی درنگ گفتم:چه خبرته؟شکستیش
    روشو با عصبانیت به طرفم گرفت:سارا...
    مثل بچه های لجباز زل زدم تو چشاش.دستشو مشت کرد وبعد از چند ثانیه از آشپزخونه خارج شد.منم مابقی میزو جمع کردم ومشغول شستن ظرفها شدم بشقاب آخر رو که داشتم روی جاظرفی بالای سینک میذاشتم دوباره همون درد اما ایندفعه کمی طولانی تر به زیر دلم وارد شد که باعث شد بشقاب از دستم بیفته رو زمین وچند تیکه بشه.آریا مث صاعقه کنارم ظاهر شد.من که حالا انگار نه انگار چند ثانیه پیش چنین درد وحشتناکی بهم وارد شده بود روی زمین دولا شدم وسعی کردم تیکه های درشتش رو بردارم.که آریا مانعم شد گفت برم بیرون.من هم اومدم بیرون وخودش مشغول تمیز کردن زمین شد.
    ساعت نزدیکای ده شب بود که آریا شب به خیر گفت ورفت تو اتاق خواب.منم چند دقیقه بعدش لامپارو خاموش کردم رفتم توی اتاق.آروم پتورو بلند کردمو زیرش خزیدمو پشت به آریا دراز کشیدم.توی افکارخودم شنا میکردم.اتفاق امروز حتی واسه لحظه ای از ذهنم دور نمیشد وفکر کردن بهش بیشتر وبیشتر منو از آریا متنفر میکرد.گرمای دست آریا رو روی پهلوم حس کردم که آروم داشت دور شکمم حلقه میشد.خیلی سرد و جدی گفتم:آریا هرقصدی داری،حتی فکرشو هم نکن.
    عین مرغ که گردنشو دراز میکنه سریع سرشو از کنار گوشم بالا آورد وبا لحن متعجبی گفت:کی گفته من قصدی داشتم؟!
    با همون حالت ادامه دادم:هرچی که هست. وبا تحکم گفتم:دستتو بردار
    اونم دستشو برداشت ودر حالی که ازم دور میشد وپشت بهم خوابید: بی جنبه!!...
    لبخند پیروزمندانه ای به لبم نشست ودوباره توی فکر فرو رفتم ومتوجه نشدم کی خوابم برد..
    از شدت درد تو ناحیه مثانه ام از خواب بیدار شدم.از لبه تخت گرفتمو خودمو بالا کشیدم وبه دستشویی رفتم.وقتی دوباره میخواستم روی تخت بخوابم دوباره همون درد توی دلم پیچید،خَم شدم اما قطع نشد ناخداگاه با صدای بلند وطولانی گفتم:آییی..
    آریا چشاشو باز کرد وسریع تو جاش نشست:سارا چیه؟
    از شدت درد کم شد وانگار تو ناحیه دلم پخش شد.آروم کمرمو راست کردم:چیزی نیست.
    آهسته روی تخت دراز کشیدم.به چشمهای نگران آریا نگاه کردم که منتظر جواب بود.گفتم:یهو زیر دلم درد گرفت بعد پخش شد.
    لبخند دلچسبی زد وآروم دستشو روی شکمم گذاشت وشروع کرد به مالیدن.اینبار دستشو پس نزدم.آخه اینکارش از استرس اینکه دوباره اون درد به سراغم بیاد کم میکرد.چند دقیقه ای توی همون حالت بودیم که خوابم برد.صبح از صدای افتادن چیزی بیدار شدم.آریا جلوی آینه روی زمین خم شده بود.با صدای دورگه گفتم:چی بود؟
    آریا که تازه متوجه بیداری من شده بود.سرشو بالا آورد:بیدار شدی! شرمنده دسته کلیدم افتاد.
    گوشیمو روی میز گذاشت.روی صورتم خم شد وپیشونیمو بوسید :بهتری؟
    سرمو به نشونه آره تکون دادم.بعد در حالی که کتش رو تنش میکرد ادامه داد:ببینم اگه امروز خلوت باشه به اشرفی(همکارش که اون هم پزشک عمومی بود)میسپارم ومیام بریم سونو بعدش بریم خونه مامان.اگه حالت بد شد زنگ بزن
    بعد ملتمسانه نگاهم کرد: توروخدا سارا تا نیومدم به کسی نگو باشه؟ سر فرصت با هم حرف میزنیم
    چیزی نگفتم.اما نمیدونم از توی نگاهم چی خوند که زیر لب گفت: مرسی و رفت.
    بعد از خوردن صبحانه دوباره به اتاقم اومدم.درطول همین دو ساعت دوبار دیگه هم درد به سراغم اومده بود اما با شدت بیشتری وتوی ناحیه بیشتر وکمی طولانی تر که همه این مشخصات توی دفعه آخر شدیدتر بود.پای سیستم نشستم و فلش رو باز کردمو دوباره فیلم رو نگاه کردم البته با دقت بیشتری،به نظرم میومد آریا حالت طبیعی نداشته باشه.در همون حالت نشسته یهو مثل اینکه چند تا چاقو از چند جهت به شکم وکمرم وارد کنن درد توی دلم پیچید و از شدت درد نفسم بند اومد،با صدای بلند که بیشتر شبیه جیغ بود آخ گفتم که کم کم در عرض یکی دو دقیقه درد رو به کاهش رفت.اشک تو چشام نشست.این حالت هم زمان شد با اتمام این کلیپ که با افتادن گوشی از دست نوید تموم شده بود.غصه عالم تو دلم نشسته بود ،از جام بلند شدم وجلوی میز آرایشم نشستم.رُژ مایع قرمزم رو برداشتم وبه لبم مالیدم کمی خم شدم آینه رو بوسیدم.ازتصویری که توی آینه از لبم نقش بست خوشم اومد.چند بار دیگه اینکارو کردم،هربار که کمرنگ میشد دوباره تمدیدش میکردم وادامه میدادم تا جایی که آینه پُر شد از تصویر لب خودم*خلاصه گند زدم به آینه* چهره اشک آلود خودم رو توی آینه دیدم که میون اون همه لب بهم نگاه میکرد،بغضم ترکید وبا صدای بلند گریه کردم،کاش خواب بودم این اتفاقات نمی افتاد وآریا همونی بود که من میشناختم یه آدم آروم که کاری به کار کسی نداره.خدایا یعنی میشه اینا همش یه کابوس وحشتناک باشه واصلاًنوید ویاسمن وفیلمی وجود نداشته باشه؟
    صدای زنگ در منو به خودم آورد.حتماً آریاست.از جام بلند نشدم وبا خودم گفتم بذار یکم معطل بمونه وشروع کردم به تکون دادن صندلیم روی پایه های عقبیش وجلو وعقب میرفتم.یهو زنگ یکسره شد وباعث شد تعادلم رو از دست بدم ،با صندلی بیفتم وبه پشت روی زمین پخش شدم.درد وحشتناکی توی ناحیه کمر وشکمم پیچید از شدت درد با صدای بلند ناله میکردم.صدای زنگ گوشیم بلند شد.هر کاری میکردم نمیتونستم تکون بخورم.گوشیم اونقدر زنگ خورد تا قطع شد.به بدبختی به پهلو شدم وبه همون حالت سعی کردم از جام بلند شم.در همین حین کلید تو در چرخید وآریا وارد خونه شد.به محض اینکه پاش به اتاق خواب رسید منم کمرمو راست کردم که گرمای خون رو روی پام حس کردم.آریا با دیدنم رنگ از رُخش پرید وبه سمتم دوید.خودم هم با دیدن خون حسابی ترسیدم ودردم دوبرابر شد وبه زور صدامو در آوردم:خدا...مُردم.
    آریا بی درنگ بغلم کرد وبه سمت پله ها دوید با هرتکون منم دردم بیشتر میشد.باسرعت نور به سمت بیمارستان رفت.برانکار آوردن وبه سمت زایشگاه بردنم.مثل مار به خودم میپیچیدمو مادرمو صدا میزدم.
    مامایی به طرم اومد و معاینه داخلیم کرد و پرسید:چند ماهته؟
    به سختی جواب دادم:چند روزه هفتم پر شده
    با لبخند مصنوعی گفت:بچه داره بدنیا میاد.
    بعد آروم گفت:میخوای به دکتر صامتی بگم بیاد تو؟
    با علامت سر گفتم بگو وواز شدت درد لبامو با دندون فشار دادم. به دقیقه نکشید آریا اومد،خانم پرستار شلوارمو که تا نیمه پایین بود رو کامل درآورد واز زیر لباسم بند لباس زیرم رو باز کرد اما در نیاورد.آریا زیر بغلمو گرفت وروی صندلی زایمان نشوندم.من همچنان میپیچیدم به خودم وبه سختی پرسیدم مامان کجاست؟
    آریا جواب داد:زنگ زدم تو راهن.
    دستمو تو دستاش گرفت .مامایی که بالاسرم بود دوباره معاینه ام کرد وگفت :خدارو شکر سریع داره اتفاق میافته سعی کن آهسته شروع کنی به زور دادن.
    همه شکمم به شکل وحشتناکی سفت شد.آریا دستمو محکم فشار داد:حالا...1 2 3
    وبا تمام قدرت به خودم فشار آوردم به محض اینکه انرژیم تموم شد دوباره درد شدت گرفت از ته دل جیغ زدم:خدا....
    آریا دوباره دستمو فشار داد:فدات شم ...عزیزم الان تموم میشه
    به صورتش نگاه کردم خیس از اشک بود.عزمم رو جزم کردم و روبهش به حالت بریده بریده گفتم:گریه میکنی چون دارم درد میکشم؟ مگه اون بچه درد نمیکشید...
    ودوباره جیغ زدم آریا شدت گریه اش بیشتر شد.ماما با تعجب نگامون میکرد. این بار ماما شمرد:1 2 3
    وباز به خودم فشار دادم.با لبخندی گفت:آفرین عزیزم،دارم موهاشو میبینم.
    در کمی باز شد ومامانم وارد اتاق شد.با همون شدتی که جیغ میکشیدم:مامان...
    مادرم به سمتم دوید:جانم؟ آریا دستمو ول کرد ومامان کنارم نشست.لبامو به هم فشار میدادم.آریا روبروم ایستاده بود.اونقدر گریه و عرق کرده بودم که تمام صورت وگردنم خیس بود.صدام کلفت شده بود اما همچنان جیغ میکشیدم.چون حس میکردم وقتی جیغ میزنم دردم کمتر میشه.طفلک مامانم هم داشت گریه میکرد.آریا سمت دیگه ام اومد وبا اشارهء ماما، بهم گفت :اینبار قوی تر زور بزن و تا سه شمرد.منم همه زورم رو جمع کردم وبا یه ناله طولانی... و وقتی کمی سکوت کردم از شدت درد کم شد ویه درد خفیف دیگه وبعد صدای بچه توی اتاق پیچید. چشامو که حالا از شدت ضعف تار میدید به بچه دوختم که حالا پرستاری داشت توی پتو میپیچیدش.کلاًتوی یه دست پرستار جا میشد.به زور لبامو باز کردم:چیه؟
    آریا روی صورتم خم شد ودر حالی که موهامو از روصورتم کنار میزد:پسره عزیزم.
    آرامشی که به قلبم دوید درد رو از وجودم برد.چشمهامو وری هم گذاشتم وفارغ از سروصدا وهمهمهء زایشگاه به خواب رفتم.
    صدای مامانم توی گوشم پیچید:سارا جان،پاشو پسر کوچولوت شیر میخواد.
    چشامو به زور باز کردم.بچه فوق العاده کوچیکی توی دست مامان بود.لبخند بی جونی روی لبام نشست ودستهامو باز کردم.خانم ماما حسابی با سیماوعاطفه گرم گرفته بود.آریا هم لبه تخت نشسته بود.مامان کمکم کرد تا سینه ام رو تو دهن بچه ام بذارم.آروم با صدایی که از ته چاه در می اومد پرسیدم:مامان چرا اینقدر کوچیکه؟
    مامان لبخندی زد وگفت:یک کیلو وهفتصده.بازم خوبه.خودت کمتر از این بودی؟
    آریا با تعجب پرسید:مگه سارا هم هفته ماهه بدنیا اومده بود؟
    مامان با خونسردی تمام گفت:خودم هم هفت ماهه بدنیا اومدم.سیما هم همینطور.فقط امید نُه ماهه بود
    آریا جواب داد:چرا نگفتی؟من فکر کردم فقط بچه سیما 7ماهه بدنیا اومده.
    دهن مامائه(خانم جلالی) از تعجب وا مونده بود داشت با تعجب به مامان وآریا که داشتن آمار 7ماهه های خونواده رو ذکر میکردن نگاه میکرد.یهو مثل برق گرفته ها با حالت تهاجمی گفت:آقای صامتی از شما که پزشکید بعیده،الان این همه مورد رو ذکر میکنید.
    آریا لبخندی زد وگفت:خودم هم همین الان متوجه شدم.
    خانم جلالی که یه خورده آروم شده بود نفسشو بیرون دادو رو بهم گفت:خداروشکر به موقع رسیدی وخوش زایمان بودی.واِلا نمیدونم اگه خدایی ناکرده اتفاقی میافتاد بازم شوهرت میتونست اینطوری لبخند بزنه!!
    به غیر از من که درگیر شیر دادن به بچه بودم.،همه خندیدن.البته هنوز موفق نشده بودم وداشتم باهاش سر به سر میکردم،اما انگار نای مِک زدن نداشت.بعد از ده دقیقه که حسابی از تکاپو افتادم موفق شدم وبچه ام شروع به شیر خوردن کرد.خدایا یعنی لذتی از این بالاتر هم هست که یه مادر از وجود خودش بچه اشو سیراب کنه؟!
    خانم جلالی رو به آریا گفت:آقای صامتی ما شیرینی نخوردیما!
    آریا آروم با دستش به پیشونیش زد وگفت:آخ..شرمنده اصلاً حواسم نبود.الان میخرم.
    واتاق رو ترک کرد.
    عاطفه نزدیکم شد ودرحالی که بچه رو نوازش میکرد:مبارکه مامانی..دیدی تو زرنگتر شدی وزود تر فارغ شدی؟!
    لبخندی زدم وگفتم:ایشالله هفته بعد تو هم مامان یه پسر خوشکل میشی.
    نگاهی به پسرم که فقط با یه دست گرفته بودم انداختم ودوباره رو به عاطفه گفتم:البته ایشالله بزرگتر
    عاطفه لبخندی زد وپرسید:حالا اسمشو چی میخوای بزاری؟
    همیشه دوست داشتم دو اسمه بذارم.مجرد هم که بودم از اسم امیررضا خوشم می اومد.همه هم میدونستن این اسمو دوست دارم.به همین علت گفتم:امیررضا
    -خوشنام باشه عزیزم.

    وصورتم رو بوسید.


  6. Top | #16

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل28
    به خونی که روی زمین از بابت سر بریدن گوسفند راه گرفته بود چشم دوختم.با احتیاط پامو از روش رد کردم و وارد حیاط خونه بابا شدم.عاطفه منقل کوچک اسفند رو گرفته بود وحسابی دود راه انداخته بود.آریا دستمو چسبیده بود وآهسته آهسته قدم برمیداشتم.امیررضا بغل مامان بود.بین همه فامیل که اومده بودن چشم چرخوندم ودر جواب تبریک هاشون تشکر میکردم ودر این جمع نگاهم با نگاه آرش گره خورد که داشت نزدیکم میشد،دلم یهو ریخت بِهم رسید و اول با آریا روبوسی کرد وبعد پیشونی منو بوسید وتبریک گفت:چقدر نگاهش سرد بود،حتی جواب تبریکش رو هم ندادم وفقط نگاهش کردم اما سریع به خودم اومدم وبا تشکری سرسری، نگاهمو ازش گرفتم.گوشه چشمی نگاهی به آریا انداختم،حسابی قیافه اش گرفته بود،انگار بازم ضایع بازی شد،بییییی خیال...
    به کمک آریا روی مبل داخل هال نشستم.خونه پر از سرو صدا بود.امید بچه رو از بغل مامان گرفته بود ودر حالی که داشت بوسش میکرد رو به آریا با خنده گفت:حالا ما رو عمو صدا کنه یا دایی؟
    قبل از اینکه آریا جواب بده گفتم:تو داییش میشی.آرش عموش
    آریا با یه حالت خاصی نگام کرد.فکر کنم باز گند زدم.سیما سریع خودشو وسط انداخت:پس من چیش میشم؟
    آریا در حالی که از جاش بلند میشد با خشکی تمام رو به سیما گفت:خاله اش.
    وجمع سه نفره مارو ترک کرد.امید با تعجب نگام کرد:دعواتون شده!
    شونه هامو بالا انداختم:نمیدونم،تا یه ساعت پیش که خوب بود.فکر کنم واسه اینکه تو وآرش رو از هم جدا کردم ناراحت شد(خودم که می دونستم چرا ناراحت شده)
    امید لبخندی زد وگفت:تو هم کِرم داریا!!! وسه تایی خندیدیم.مامان به سمت ما اومد ورو به سیما گفت:مادر اتاق رو مرتب کردی؟
    سیمابا اشاره سر بله گفت.بعد مامان رو به من گفت:سارا جان اتاق من وبابات رو واست آماده کردم این ده شب خودم مواظِبت هستم،سرویس بهداشتی هم تو اتاقه دیگه راحت باشی
    من که از خدام بود اَلَکی تعارف کردم:مامان جون چرا زحمت کشیدین،میرفتم خونه خودم!
    مامان یه ابروشو بالا داد وبا حالت خنده داری گفت:اونوقت سرِ دو روز بچه رو به کشتن بدی!
    امید هم با خنده طوری که حرص من رو میخواست در بیاره رو به مامان گفت:همون!! یکی باید مواظب خودش باشه.چه اعتماد به نفسی!
    هر سه تاشون واسم خندیدن.با مشت به بازوی امید زدم ولبهامو غنچه کردم:نامرد...
    امید لبخند دلنشینی زد وصورتم رو بوسید:شوخی کردم آبجی جون.
    وامیر رضا رو به بغلم داد ورفت پیش عاطفه که توی آشپزخونه بود.مامان هم رفت توی حیاط پیش مردها که داشتن گوسفند رو تمیز میکردندوبرای ناهار کباب درست میکردند.زنعمو وخاله ها وعمه وزندایی اینا هم به صورت پخش یه سِری تو آشپزخونه وتوی حیاط و زنِ عمو صادق وخاله فریبا هم روی مبل روبروم داشتن با هم پِچ پِچ میکردند.رو به سیما گفتم:کُمکم میکنی برم تو اتاق ؟
    سیما با چهره مهربون:خسته ای؟
    -آره خیلی..دیشب تو بیمارستان اصلاً نخوابیدم.
    دستمو گرفت وکمک کرد تا از جام بلند شم.خاله فریبا از جاش بلند شد وامیررضا رو از بغلم گرفت وبه همراه ما از پله ها بالا اومد.
    آروم روی تخت دراز کشیدم.خاله در حالی که بچه رو کنارم روی تخت میگذاشت با چهره ی نگران پرسید:خاله جان چقدر کوچیکه؟احتیاج نبود توی دستگاه باشه چند روز؟
    -دکترم گفت که چون 7 ماهش پر بوده احتیاج نیست اما اگه 8 ماهه بود میذاشتنش
    خاله لبخندی رو به سیما زد وگفت:قدرت خدا رو میبینی!7 ماهه کامله اما هشت ماهه نیست.
    خم شد وصورت بچه رو بوسید وهردو اتاق رو ترک کردند
    به صورت امیررضام نگاه کردم.چقدر معصوم بود،خدایا واسم حفظش کن،لبخند کمرنگی روی لبهای نوزادم نقش بست و به مظلومیتش توی خواب اضافه کرد...
    فصل29
    گریه ی امیر رضا باعث شد از خواب بیدار بشم.بچه بغل مامان بود،به محض اینکه دید چشامو باز کردم بچه رو به سمتم گرفت:مامانی بگیرش...
    آخِی چجوری گریه میکرد! یک تک جیغ طولانی میزد،صورتش کبود میشد،لِفت دادن رو جایز ندونستم وسریع شیرش دادم. ساعت چنده؟
    مامان:از دو نیمه شب گذشته.
    -آریا و بابا کجا خوابیدن؟
    -تو اتاق تو
    سرمو پایین انداختم:بابا بیچاره!
    مامان با تعجب:وا! چرا بیچاره؟!بذار یه چند شب بهش بد بگذره
    دوتایی ریز خندیدیم.مامان تو جاش دراز کشید ورو بهم پرسید:با آریا خوبین؟
    -چطور مگه؟
    -همینطوری..من یه مادرم،حق ندارم چنین سوالی بپرسم؟!
    لبخندی زدم:چرا...اما آخه یه دفعه ای پرسیدی.مِن منی کرد:آخه از دیروز که زایمان کردی یه بار هم بچه رو بغل نکرده،بوسی!نوازشی!(با مکث)مگه بچه دوست نداره؟
    سرمو به نشونه ندونستن به چپ وراست تکون دادم.انگار مامان فهمید که تمایلی به صحبت بیشتر ندارم،چون دیگه ادامه نداد وبحث رو عوض کرد وشروع کرده به صحبت در مورد مهمونهای امروز.(یعنی همون غیبت جاری وخواهر شوهرJ)
    فصل30
    تقه ای به در خورد.از پای پنجره کنار اومدم:کیه؟
    آرش با سینی سوپ وارد اتاق شد،بدون اینکه نگاهم کنه سلام کردو سینی سوپ رو لبه تخت گذاشت.آهسته گفتم:خوبی؟
    در حالی که به سمت در میرفت با تاکید حرص آوری گفت:خوب
    با ناراحتی صداش کردم:آرش
    بدون اینکه روشو برگردونه ایستاد.با صدایی خیلی آروم ادامه دادم:از من بدت میاد؟
    روشو به طرفم برگردوند وبه چشمهام نگاه کرد.هیچی توی نگاهش نبود،من عاشق این نگاه خالی از نفرتم.بغض راه گلومو بست.چند ثانیه ای نگاهم کرد وبی حرف از اتاق خارج شد.با بسته شدن در بغضم شکست.من که مقصر نبودم،من باید از کجا میدونستم که دوستم داره؟ توی این سه روز که خونه مامان بودم سردترین برخوردها رو باهام داشت.همیشه سیما غذام رو میاورد ولی امروز هنوز نیومده بود.حتماً به همین خاطر آرش سوپ رو آورد.تو دلم گفتم خدا کنه سیما هر روز دیر تر بیاد.
    وقتی دقت میکنم میبینم این چند روزه چقدر نسبت به آریا سرد برخود کردم.دیگه دوست ندارم تلاشی برای محکم کردن زندگیم بکنم.حالا محکم شدنش بخوره تو سرم،بالاخره باید بفهمم چی به سره اون بچه اومده یا نه؟
    به صورت امیر رضا نگاه کردم،خوابِ خوابه.از اتاق بیرون اومدم واز بالای راه پله به هال نگاه کردم.هیچکس نیست.طرف اتاق آرش برگشتم،گوشمو به در چسبوندم صدایی نمیاد.آروم در زدم به امید اینکه شاید تو اتاقش باشه.صداش اومد:بله؟
    آهسته درو باز کردم وسرمو از لای در بردم تو.آرش روی تخت دراز کشیده بود وکتابی توی دستاش بود.نگاهم کرد.باصدایی آروم پرسیدم:میتونم بیام تو؟
    -بیا
    رفتم تو وروی صندلی پشت میز کامپیوترش نشستم.همونطور که هنوز چشمش به کتاب بود:چیزی شده؟
    نمیدونستم از کجا شروع کنم.میدونستم که 4سال با آریا همخونه ای بوده پس یقیناً اسم دوستهای آریا رو میدونست.گلومو صاف کردم:تو همه دوستای آریا رو میشناسی.
    گوشه چشمی نگام کرد ونیشخندی زد:چیه! بهش شک داری؟
    اینم دید دارم آتیش میگیرم میخواست هیزُمِشو بیشتر کنه.سریع گفتم:نه!
    اونم لحنش جدی شد:چرا فکر کردی باید همه دوستاشو بشناسم؟
    دیدم انگار داره دعوامون میشه.به همین خاطر مقدمه چینی رو گذاشتم کنار:حالا همه دوستاش نه،فقط نوید
    روشو به طرفم برگردوند با یه اخم حاکی از تعجب:تو نوید رو از کجا میشناسی؟
    -نمیشناسم فقط میدونم اونم دکتره
    خنده مسخره ای زد:دکتر؟!من شک دارم که اون حتی دیپلم داشته باشه!
    -اما خود آریا گفت!
    ابروهاش گره خورد:اگه اون دکتره پس خواهرشم لابد از نظر آقا آریا پرفسوره!
    یا خدا!!گل بود به سبزه نیز آراسته شد،خواهرنویدو کجای دلم بذارم؟!با دلنگرانی گفتم:چی میدونی آرش بهم بگو.!
    کتابشو بست و نشست طوری که پاهاشو از لبه تخت آویزون کرد وبا یه نگاه عاقل اندر سفیه رو بهم گفت:الان وقتش نیست که در موردش تحقیقات کنی!این سوالو باید قبل از اینکه اسمش بیاد تو شناسنامه ات از من میپرسیدی!حالا هم بچسب به زندگیتو توی گذشته اش فضولی نکن.بالاخره هر کس گذشته ای داره.
    تا خواست پاشو جمع کنه تا دوباره دراز بکشه سریع گفتم:اما مربوط به الانه!
    دوباره به صورتم نگاه کرد اما اینبار با تعجب بیشتری:چی؟
    حاله اشک به چشمهام نشست:کُمکم کن آرش.آریا داره از چشمام میافته...
    واشکهام سرازیر شد.لابه لای گریه ام به صورت آرش نگاه کردم.دیگه سردی توی نگاهش نبود،فقط کلافه بود.کتابشو لبه تخت پرت کرد وزیر لب گفت:لعنتی..
    فکر کردم با آریاست.اما دوباره با صدای نسبتاً بلند تری گفت:لعنتی گریه نکن داری میری روی اعصابم.آخه اون نامَرد ارزش داره؟!
    وبه بسته دستمال کاغذی که روی میز بود اشاره کرد:اشکاتو پاک کن،بعد تعریف کن ببینم چی شده؟
    دستمالی براشتم اشکهامو پاک کردم.اما چی باید میگفتم،یعنی باید سِرِ شوهرمو برای رقیبش میگفتم.ولی آرش الان حکم برادرمو داره نه رقیبِ عشقی آریا ، اما با همه این حرفها نباید آریا رو بی آبرو کنم حداقل به حرمت محبت هایی که در حقم کرده.صدای آرش منو به خودم آورد:نمیخوای چیزی بگی؟
    توی ذهنم کمی سبک سنگین کردم وگفتم:نوید دو سه دفعه براش چیزی میاره که من نمیدونم توش چیه؟خودش میگه لوازم پزشکی ولی یه بار که بازش کردم توش پیراهن مردونه آبی واکسی بود.احساس میکنم داره ازم چیز مهمی رو پنهون میکنه.
    -باشه باهاش صحبت میکنم
    پریدم وسط حرفش:نه! چیزی بهش نگیا! اگه بدونه بِه تو گفتم...
    اخم غلیظی کرد:اگه بفهمه چکار میکنه؟
    سرمو پایین انداختم:آخه رو تو حساسه.
    دوباره به صورتش نگاه کردم.فقط کم مونده بود از گوشاش آتیش بزنه بیرون.از اون عصبانی ترسناک ها.نفس عمیقی کشید وتا خواست حرفی بزنه ملتمسانه گفتم:توروخدا آرش بهم بگو،بگو چی میدونی
    صدای مامان از بیرون اومد:سارا کجایی؟ امیررضا گریه میکنه.
    منو میگی به کل غافل شدم که داشتم با آرش صحبت میکردم از جام بلند شدم ودویدم بیرون به سمت اتاق مامان وبابا.بعد از اینکه بچه رو شیر دادم تازه فهمیدم چه بی ادبانه اتاق آرش رو ترک کردم وکلی شرمنده شدم وبا خودم کلنجار رفتم تا چجوری دوباره بحث بندازم؟


  7. Top | #17

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل31
    امروز روز چهارمه و مامان وآریا بچه رو بردند دکتر اطفال برای چک اپ.سیما توی آشپزخونه آشپزی میکنه.صدای تلویزیون از تو هال میاد معلومه رویا داره نگاه میکنه.اگه آرش امروز کلاس نداشت بهترین فرصت بود که باهاش صحبت کنم.از جام بلند شدم ورفتم توی اتاق آرش.دمش گرم در رو قفل نکرده.یه خورده به کتابهای قفسه نگاه کردم.اثری از کتاب شعر مهدی سهیلی و فروغ ومریم حیدرزاده نیست وجاشونو به یه سِری کتابهای درسی دادن.حتماً اونم تلاششو واسه فراموش کردن من به کار بسته.نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! پای کامپیوتر نشستم وروشنش کردم:ای خائن،پسوورد گذاشته!
    شماره موبایلشو وارد کردم.این نیست!چه چیزی میتونه گذاشته باشه؟
    سایه کسی روی سرم افتاد،سریع برگشتم.سیماست.نفسمو بیرون دادم وبا ناراحتی ساختگی گفتم:سیما!!!ترسوندی منو!
    روی سَرم خم شد:رمزشو میخوای؟
    خجالت زده سرمو به نشونه بله پایین انداختم.آروم در گوشم گفت:سارا.
    -بله
    -میگم پسوورد کلمه ساراست
    فکر کردم داره اذیت میکنه اما وقتی خودش شمرده شمرده این 4حرف رو تایپ کرد وسیستم بالا اومد.تازه فهمیدم خیال باطل داشتم وآرش فراموشم نکرده چرا که عکس پس زمینه هم عکس من وخودش بود.عکسی که توی یه روز برفی که رفته بودیم اطراف شهر برف بازی کنیم.رضا با گلوله برف زده بود توی صورتم ونوک دماغم قرمز بود.آرش کلی واسه قیافه ام خندید و اومد کنارمو دست گردنم انداخت وخودش با گوشیش از جفتمون عکس گرفت.صورت آرش نزدیکتر بود ومن دورتر ولی هردو انگار به گوشی چسبیده بودیم ولبخندی از ته دل روی چهره مون نقش بسته بود.توی دلم به اون لحظه ها حسادت کردم.به صورت سیما نگاه کردم.اصلاً متعجب نبود،با صدای لرزان گفتم:تو از همه چی خبر داشتی نه؟
    سرشو تکون داد که یعنی آره.دوباره پرسیدم:یعنی میدونستی نازنین کیه وبهم نمیگفتی؟!
    چشماش پر اشک شد:بعد از اینکه با آریا نامزد کردی فهمیدم.(وآهسته وبا بغض ادامه داد)بر خلاف تو که روی ابرها سِیر میکردی من همه توجهم بهش بود.وقتی نیمه شبها تو و آریا از اتاقهاتون واسه پیش هم بودن جیم میزدین،نمیفهمیدی که اون چشم وگوشش از بقیه واسه تو قوی تره وهمه این چیزارو متوجه میشه..
    بغضش شکست وروی تخت نشست:قربون داداش مظلومم بشم..
    چرا فکر میکنه من مقصرم؟قبول دارم عشقِ شوهر بازی از خودم در آورده بوده بودم وبی هیچ مخالفتی به آریا جواب مثبت داده بودم.اما همه چیز یهویی اتفاق افتاده بود،حالا دیگه وقت فکر کرن به این نبود که باید زن کدوم میشدم.صدای بسته شدن در هال اومد وصدای مامان که داشت سیما رو صدا میزد توی فضای خونه پیچید.سریع سیستمو خاموش کردم ودوتایی از اتاق اومدیم بیرون.به محض اینکه پامو توی راهرو گذاشتم آریا که امیررضا بغلش بود هم آخرین پله رو به قصد بالا اومدن طی کرد ومن رو دید که از اتاق آرش بیرون اومدم.تو جاش ایستاد وبا اخم زُل زد بهم.سیما سلام کرد واز ما ردشد وبه سمت هال رفت.آریا با لحن خشک رو بهم گفت:اونجا چکار میکردی؟
    بچه رو از بغلش گرفتم وبه سمت اتاق مامان اومدم.پشت سرم اومد ودر روبست،بچه رو توی گهواره گذاشتم. با لحن عصبی تری پرسید:میگم اونجا چه غلطی میکردی؟
    با پررویی گفتم:درست صحبت کن بی ادب.یعنی چی چه غلطی میکردی؟
    چشاشو گرد کرد:به من درست جواب بده سارا
    با خونسردی گفتم:سیما اونجا بود رفتم پیشش.همینطوری حرف می زدیم.
    چقدر راحت دروغ گفتم.خدا منو به خاطردروغام ببخشه.بایه لحن خاصی مثل اینکه حرفمو باور نکرده باشه گفت:سیما واسه چی گریه کرده بود؟
    -دیگه اونش به توربطی نداره.صحبت خواهرانه بود.
    ابروهاش تو هم رفت واز عصبانیت پره های بینیش بازو بسته شد.مطمئناً اگه الان خونه خودمون بودیم میزد صورتمو پایین میاورد.خدا روشکر مامان درو باز کرد واومد تواتاق وآریا مجبور شد به روی خودش نیاره وبا چهره عادی رو به مامان گفت:اگه کاری با من ندارید برگردم بیمارستان؟
    مامان:نه پسرم.برو،دستت درد نکنه
    بعد با یه لبخند مصنوعی وبا نگاهی پر از خط ونشون رو به من گفت:کاری با من نداری؟
    منم لبخندی زدم:نه.مواظب خودت باش
    سرشو مثلاً به نشونه باشه ولی به معنی تهدید تکون داد واتاق رو ترک کرد.
    ...ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود.با گوشیم دعای عهد گذاشته بودم،تازه چند دقیقه ای بود که امیررضا خوابش برده بود.هر چقدر شیر میخوره حس میکنم سیر نمیشه.مامان میگه شیرم ضعف داره،خودش هم همینطوری بوده وبه همین علت هر پنج تامون به جای شیر مادر شیر خشک خورده بودیم.آروم خم شدم وبوسه ای روی گونه امیررضا زدم،چه آرامشی از نگاه کردن به صورتش پیدا میکنم..به انتهای دعا رسیده بود که گوشیم زنگ خورد،شیوا بود.آهسته جواب دادم:بله؟
    واز اتاق خارج شدم.شیوا:سلام مامانی بهتری؟از جا بلند شدی؟
    -سلام عزیزم.آره بابا همون روز اول که مرخص شدم از جام بلند شدم.
    شیوا:آخه اون کولی بازی که تو شب اول تو بیمارستان در میاوردی یکی نمیدونست فکر میکرد بچه ات دستِ کم 5 کیلو بوده...
    پریدم وسط حرفش:مثِ اینکه از روی صندلی افتاده بودم ها!!!
    -خواهر جون.من که نصف شکمم پاره پوره بود اینطور ناله نمیکردم...
    آرش پله آخر رو طی کرد و وارد راهرو شد وبه سمت اتاقش براه افتاد.با اشاره سر بهش سلام کردم اون هم با اشاره جواب داد.کمی با شیوا صحبت کردم وبعد از اتمام مکالمه به ساعت نگاه کردم.تا اومدن آریا نیم ساعتی مونده بود،امکان داشت دیرتر بیاد اما زودتر نمی اومد.به سمت اتاق آرش رفتم وبی هوا در روباز کردم آرش کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید،در حالی که بالاتنه اش لخت بود.ناخداگاه دستهامو جلوی چشام گذاشتم:وای! (حالا نه که قبلاً اینطوری ندیده بودمش!) بعد از چند ثانیه ای رو حساب اینکه حتما چیزی تنش کرده از بین انگشتهام دزدکی نگاش کردم.آرش همونطور ایستاده بود وبی هیچ عکس العملی نگاهم میکرد.به زمین چشم دوختم وبدون اینکه نگاهش کنم گفتم:قصد نداری بلوز بپوشی؟
    با بی تفاوتی خم شد وتی شرتش رو از روی تخت گرفت وتنش کرد وآهسته گفت:خوبه که قبل از ورود در میزنی..
    لبخند روی لبم نشست نگاهم روی سیگارش سُر خورد.لبه تخت نشستم وبا صدای خیلی آرومی پرسیدم:از مهرنوش چه خبر؟
    در حالی که از سوال بی مورد من تعجب تو چشاش موج میزد اما خودشو عادی نشون داد:خوبه،سلام میرسونه.
    دلم ریخت،یعنی هنوزم باهاش بود؟نگاه تحقیر آمیزی به خودشو سیگارش انداختم که باعث شد سیگارشو خاموش کنه.رو به اتاق به پنجره تکیه داد وزُل زد بهم وبا کلافگی گفت:خب؟!
    عین گیج ها گفتم:خب که چی؟
    ابروهاش رو بالا انداخت:انگار کار خاصی داشتی که اونطوری اومدی تو!
    تازه یادم اومد واسه چی اومدم.اونقدر فکرم رو درگیر خودش کرده بود که پاک فراموش کرده بودم،به خودم نهیب زدم که اصلاً به من چه که هنوز با مهرنوشه یا نه! شونه هامو با بی قیدی بالا انداختم ودر مقابل نگاه آرش که سعی میکرد خنده شو از این خود درگیری من نگه داره گفتم:قرار بود از خواهر نوید بگی..
    با متلک گفت:قرار بود؟!
    با کلافگی گفتم:اذیت نکن دیگه آرش..یه بار کارم بهت افتاده ها..داری ناز میکنی.
    لبخندی زد وروی صندلی نشست:چی بگم؟
    -اینکه اسمش چی بود.چطوری نوید با آریا دوست شد.اصلاً همه چیو بگو.
    نگاهشو بی هدف تو هوا چرخوند طوری که انگار میخواست نقطه ای واسه شروع صحبتهاش پیدا کنه وبعد از کمی سکوت شروع کرد:یلدا پرستار بود،شوهرش زندون بود.یه دختر هم داشت که اسمش یاسمن بود یه داداش لاآبالی هم داشت،جناب نوید خان.
    خدا میدونه چه قضاوتهای شیطانی در مورد آریا به ذهنم که نرسید.پرسیدم:آریا ویلدا؟!
    با کمی مکث ادامه داد:فکر بد به سرت نزنه.یلدا زن خوبی بود.بر خلاف شوهر وداداشش
    دوباره پرسیدم:پس نوید چطوری با آریا دوست شده بود؟
    در حالی که توی صندلیش جابجا میشد وپاهاش رو توی هوا بلند میکرد و روی میز میگذاشت: دِ نشد آبجی جون.سوال نپرس بذار من اول تعریف کنم ،بعد..
    دستمو جلوی دهنم گذاشتم وگفتم:باشه باشه.تو ادامه بده.
    بدون اینکه نگاهم کنه نگاهشو به دور دستها دوخت وتعریف کرد: ترم های 5 یا 6 بودیم که متوجه شدم رفتار های آریا تغییر پیدا کرده.مدام با گوشیش وَر میرفت.ساعت های غیر کلاسش زیاد از خونه بیرون میرفت.گوشیش زنگ میخورد میرفت تو حیاط جواب میداد.کم کم در مورد علاقه اش به دختری حرف میزد که از خودش دوسه سال بزرگتر بود.هر چند که من خودم به شخصه دوست داشتم همسرم ازم کوچیکتر باشه اما سلیقه آدمها با هم تفاوت داره بنابراین باهاش مخالفتی نکردم.ازم قول گرفته بود تا جواب مثبت رو از طرف نگرفته به مامان چیزی نگم.شبها اون در مورد عشقش صحبت میکرد ومن درمورد ِ...
    نگاهش سمت من چرخید.من هم که عین منگول ها منتظر بودم بقیه حرفشو بزنه با این حرکتش لحن سردی به کلامم دادم:خب بقیه اش؟
    دوباره نگاهشو ازم گرفت: یه روز سه نفری با هم رفتیم بیرون ومن و یلدا رو به هم معرفی کرد.به نظرم خانوم خوب وبا وقاری می اومد.البته آریا نگفته بود که یلدا هنوز از شوهرش طلاق نگرفته.بر خلاف آریا که خیلی مشتاق نشون میداد یلدا خیلی محتاطانه عمل میکرد.سنگین بود،کم کم رفت وآمدهامون بیشتر شد وبیشتر با هم آشنا شدیم.رفته رفته آریا اخلاقش تند شد،خیلی زود از کوره در میرفت.نمراتش افت کردن.به همه چیز خرده میگرفت.یه روز رفتم بیمارستان محل کار یلدا وباهاش در مورد آریا صحبت کردم.اون هم گفت که آریا اصرار داره که زودتر جوابشو بده واون هم به خاطر اینکه هنوز قضیه طلاقش حل نشده و همچنین به خاطر دخترش نمیتونه جواب قاطعی بده.وقتی اومدم خونه باهاش صحبت کردم وبعد از کلی مکافات راضیش کردم که دیگه به یلدا فکر نکنه.اون هم به ظاهر قبول کرد،اما فکر میکنم رابطشون ادامه پیدا کرد.بعدش هم که من درسم تموم شدو دیگه.. الان هم در خدمت شما دارم بازجویی میشم.
    -دوستی نوید وآریا از کجا باهم شروع شد؟
    جواب داد:اصلاً با هم دوست نبودن.نوید انگل زندگی یلدا بود.یه جوون بیکار معتاد که از خواهرش باج میگرفت تا دور وبَرِ یلدا وبچه اش پیداش نشه.من وآریا هم تا همین حد میشناختیمش.تعجب میکنم میگی نوید واسه آریا چیزی آورده.
    دیگه صدای آرش رو نمیشنیدم.تا ته قضیه رو رفتم،پس قضیه بلایی که آریا سر یاسمن آورده بود میتونست از جوابی آب بخوره که یلدا به آریا داده بوده.وهمین طور چیزهایی که نوید برای آریا میآورد میتونست از جهت اخاذی باشه.. صدای آرش منو به خودم آورد که میگفت:کجایی؟حالا نوبت توئه
    با تعجب گفتم:نوبت من؟!
    نگاهشو ازم گرفت وبا کلافگی سرشو خاروند وگفت:هیچی،هیچی نمیخواد بگی.پاشو برو الان شوهرت میاد حوصله ندارم واسم چشم وابرو بیاد.
    از جام بلند شدم وفارغ از زمانی وموقعیتی که توش هستیم فقط وفقط با حس برادری،روی گونه اش رو بوسیدم وتشکر کردم.حرکتم واسه خودم هم غریب بود چه برسه به آرش که کم موند بود چشاش بزنه بیرون،سریع اتاقو ترک کردم وبه اتاق مامان وبابا اومدم.در رو که بستم بدون نگاه به داخل اتاق به در تکیه دادم.چشمهامو بستم وچند تا نفس عمیق کشیدم.از شنیدن صدایی که مخاطبش من بودم کم مونده بود سکته کنم.آریا روی تخت دراز کشیده بود که می گفت:صحبتاتون تموم شد؟!!!
    چی باید میگفتم؟هر چی با خودم سبک سنگین کردم نمیتونستم جوابی پیدا کنم که شری به پا نشه.نگاهم به امیر رضا افتاد که تازه به نق نق افتاده بود.کمی نزدیک رفتم.قاعدتاً باید به سمتش میرفتم اما آریا به قدری غضبناک نگاهم میکرد که پیش خودم گفتم اگه نزدیکش بشم گردنمو میشکونه.بی صدا سرمو پایین انداختم.آریا این بار با لحن عصبی تری پرسید:چی میگفتین به هم؟!!
    تو لحنش کنایه وشک موج میزد.ترسیده بودم.نه از اینکه آریا بهم شک کنه.مطمئناً دلیلش این نبود.زندگیم اونقدر دست خوش تغییرات منفی شده بود که شک آریا توش اونقدرها هم به چشم نیاد.اما استرس تموم وجودمو گرفته بود.به سمت در اتاق به نیت بیرون رفتن حرکت کردم که آریا جستی زد ودر یک چشم به هم زدن جلوم سبز شد.چشاش قرمز بود از عصبانیت رگ های گردنش متورم شده بود.قدمی به عقب برداشتم.آریا صداشو کمی بالا برد: سارا چه غلطی میکردی اونجا؟
    اینم دیده بود من به این شکل صحبت کردن حساسم هی دست میذاشت رو نقطه ضعفم.نگاه عصبیمو به چشمهاش دوختم.با لودگی نیشخندی زد وگفت:چی شد؟!بهتون برخورد.خیلی عذر میخوام
    با خودم گفتم اصلاًچرا باید ازش بترسم اون نباید از یه چنین اتفاق کوچیکی واسه پوشش گناه خودش استفاده میکرد.قیافه حق به جانبی گرفتم:چته آریا!شمشیر بستی.داشتم با داداشم صحبت میکردم.
    چشاش از تعجب گرد شد وبا همون لحن کنایه ای گفت:داداشت؟!
    صدای گریه امیررضا بلند شد.به سمتش روی تخت خزیدم وروی پام گذاشتمش.چند تا تکون که دادم ساکت شدو دوباره به خواب رفت.انگار آریا دست بردار نبود به سمتم نیم خیز شد:خب با داداش جونت چی اختلاط میکردین؟
    چقدر لحنش آزار دهنده بود.اونقدر حرصم گرفت که بدون فکر گفتم:داشتیم دل وقلوه میدادیم.
    دندونهاشو به هم فشار داد وبا تمام قدرت زد توی صورتم.سوزش تموم صورتم وگرفت.اشک به چشام نشست،با بغض گفتم:وحشیِ آشغالِ دست هرزه
    نفسشو با قدرت بیرون داد وبا کمی فاصله قامتشو راست کرد،دستشو با قدرت توی موهاش فرو برد وبا لحن غضبناکی گفت:میگی یا بعدی رو بزنم؟
    رومو ازش گرفتم:نمیگم تا جونت در آد.
    چند ثانیه ای همون جا ایستاد وبعد با سرعت اتاق رو ترک کرد.در رو چنان محکم به هم کوبید که تکون خوردم.سریع خم شدم واز کیفم که بغل تخت بود آینه جیببی رو در آوردم خودم رو توش دیدم.سه تاخط افقی قرمز زیر هم روی صورتم نقش بسته بود وجاش میسوخت،دستم رو روش کشیدم یهو از فکر اینکه آریا رفته باشه پیش آرش دلم لرزید.سریع بچه رو گذاشتم روی تخت وهمین خواستم بلند بشم مامان وارد اتاق شد.قیافه اش عادی نشون میداد طوری که قرمزی صورتم دیده نشه موهامو دورم ریختم وپرسیدم:آریا کجا رفت؟
    -به گمونم اتاق آرش باشه.صداش از اونجا می اومد.
    دلم شروع کرد با شدت تپیدن...


  8. Top | #18

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل32
    امروز روز هشتمه و عاطفه رو بردن بیمارستان برای زایمان،بیشتر فامیل توی همین چند روز اومده بودن دیدنم.شب قبل ناف امیر رضا افتاد.از سه روز پیش که آرش نمیدونم چی به آریا گفته بود آرامشی کمرنگ به زندگیم برگشته بود.نه اینکه آرش با آریا رابطه دوستانه ای برقرار کرده باشه یا اینکه دل من نسبت به آریا وگناهش صاف شده باشه اما حالا با وجود امیررضا باید کمی به همسرم فرصت میدادم.اون شب آریا به اتاقم اومد،دیگه اون عصبانیت ظهر توی قیافه اش نبود.اصلاٌ به روی خودش نیاورد که آرش چیزی بهش گفته یا اینکه تحت تاثیر آرش داره حرف میزنه یا نه.بالاخره بعد از چهار روز دیدم که صورت امیررضا روبوسید وبعدش جای سیلی که به صورتم زده بود نمیدونم چرا ولی مقاومتی نکرده بودم.لبه تخت زانو زد و با یه بغض خفه کننده که ناشی میشد از اینکه بازگو کردن خاطره اش واسش چقدر سخته،گفت که روزی که با یاسمن اونکارو میکرده حالت طبیعی نداشته وناشی از مصرف قرص روانگردان بوده ،میگفت اصلاً متوجه نبوده که طرف مقابلش یاسمن بوده.ازم میخواست بهش فرصت دوباره بدم میگفت توبه کرده ومیخواد جبران کنه.میگفت نوید ازش اخاذی میکرده.ازش پرسیدم عاقبت یاسمن چی شد جواب داد که نوید گردن گرفته بودو از اون به بعد با یلدا به هم زدو...
    قرار بود یه روز بعد از اومدن عاطفه برگردیم خونه خودمون وبه قولی پایه های زندگیمونو از نو بسازیم.
    ساعت دور و بَر هشت شب بود ومن وسیما و دخترش وآرش خونه بودیم.به گوشی آریا که همراه بقیه به بیمارستان رفته بود زنگ زدم تا حال عاطفه روبپرسم ودر حین اینکه صحبت میکردیم بچه رو از اتاق عمل بیرون فرستادن و صدای گریه نوزاد توی گوشی پیچید و حس قشنگ عمه شدن همه وجودمو پُر کرد.
    فردا صبحش عاطفه رو به خونه آوردن.من وآریا هم شبش خداحافظی کردیم وبه خونه خودمون برگشتیم.البته مامان راضی نبود وخیلی اصرار کرد که بمونیم اما دوست داشتم زود تر مستقل بشم ورو پای خودم وایستم.
    فصل33
    چشمامو به زور باز کردم.صدای نِق زدن امیررضا میاد.بدنم مثل چوب خشک شده،نه زیر سرم بالشی هست نه روم پتو.از ظاهر قضیه پیداست که دیشب روی فرش خوابم برده وآریا هم به این اتاق یعنی اتاق بچه سر نزده که ببینه زنده ام یا مُرده.به بدنم کِش وقوسی میدم وسعی میکنم روی زانوم بایستم تا امیررضا رو از تو گهواره بردارم،اما با دردی که تو ناحیه زانوی راستم پیچید منصرف میشم وبه سختی سرپا می ایستم وبرش میدارم.چِکِش میکنم لاستیکیش تمیزه.دوباره تو گهواره میذارمش و واسش شیشه درست میکنم ومیدم دهنش.با دست دیگه ام سَر زانومو میمالم وصحنه های دیشب رو تو ذهنم مرور میکنم.امیررضا گریه میکرد،جاشو کثیف کرده بود وپس زده بود به لباس خودش و من.دیروز اولین روزی بود که بعد از گذشت ده روز از اومدنمون به خونه، سیما بهم سر نزده بود.البته خودم ازش خواسته بودم.
    باید بچه رو میبردم حموم کار با یه شستن ساده حل نمیشد.آریا مشغول فوتبال دیدن بود،در حالی که بچه رو به نکبتی بغل کرده بودم از آریا خواستم که بیاد کمک کنه.در حالی که قیافه اشو ترش میکرد گفت: حالم به هم میخوره،خودت بشورش
    اخم کردمو کمی صدامو بالا بردم: نگفتم بشورش که! برو واسه من وامیر حوله هامونو بیار بعد بیا واستا وقتی شُستمش ازم بگیر تا خودم هم بشورم..
    با کلافگی نگاهم کرد وبا غُرغر از جاش بلند شد وبه سمت اتاق خواب رفت.
    با دست چپم بچه رو از شکمش بغل کردمو با دست آزادم شیر آب گرم وسرد رو باز کردم وتا وقتی که ولرم بشه شروع کردم به در آوردن لباس امیررضا.صدای آریا از اتاق اومد:حوله امیر کجاست؟
    -تو کشو دومی از بالا
    -کدوم؟ اینجا که حوله نیست
    -کشو قرمزه
    بد از چند ثانیه در حالی که صداش از کلافگی بالاتر میرفت:پیداش نمیکنم.نیست.ببین کجا گذاشتیش؟!
    من که میدونستم این پیدا بکن نیست داد زدم: بیا بچه رو بگیر خودم پیداش میکنم.
    چند ثانیه بعد اومد تو حموم.بماند که همون بَدوِ ورود شروع کرد به اُغ زدن که مثلاً داره حالش به هم میخوره.بعد از زیر بغل امیررضا گرفت ودستهاشو تا جایی که می تونست از بدنش فاصله داد،انگار که کهنه نجس تو دستاشه.به روی خودم نیاوردم و دَوون دوون اومدم تو اتاق، حوله دقیقاً تو همون کشو قرمزه بود،اگه یه خورده لباسارو جابجا میکرد ، میدیدش، نمیدونم چرا بعضی وقتها اَدای کورها رو درمیاره.سریع حوله رو برداشتم و به سمت حموم دویدم،تلفن شروع کرد به زنگ خوردن،همونطور به طرف تلفن رفتم.شماره خونه مامان بود،در حالی که گوشی رو برمیداشتم داد زدم: الان میام آریا یه کوچولو صبر کن
    جواب دادم: الو سلام مامانی،امیررضا کثیف کرده خودم بعداً تماس میگیرم
    ومنتظر جواب نشدم تا اینکه ببینم مامانه یا کَس دیگه.صدای گریه امیررضا بیشتر شد.وارد حموم شد ودیدم که امیررضا روی زمینه درحالی که مشتی لباس نَشُسته زیر سرشه، صدای اُغ زدن آریا هم از توی دستشویی میاومد که معلوم بود داره بالا میاره.اونقدر از دیدن امیررضا روی زمین عصبانی شده بودم که بی توجه به اینکه آریا تقصیری نداره ودست خودش نیست داد زدم:خاک تو سرت ،واسه خودتم همین کارا رو میکنی؟!!
    در حموم رو محکم بستم ومشغول شستن بچه شدم.چند دقیقه ای گذشت که صدای آریا از پشت در اومد: سارا جان درو باز کن،اگه بچه رو شستی ازت بگیرم.
    با عصبانیت گفتم:لازم نکرده،هر چقدر کمک کردی بسه
    اما واقعاً به کمک احتیاج داشتم.اولین باری بود که خودم تنها داشتم امیررضا رو میشستم،مدام از دستم لیز میخورد به بدبختی نگه داشته بودمش و اونم یه ریز گریه میکرد.دوباره صدای آریا بلند شد:چرا لج میکنی سارا!دَست خودم نبود روی امیررضا میریختم خوب بود؟
    از عصبانیت دندونامو به هم فشار دادم وگفتم:یعنی خودت تا به حال نریدی؟
    ریز خندید وگفت:چته تو! بابا میگم دست خودم نبود،معده ام پُر بود، اون بوی گند هم تحریکم کرد.حالا درو باز کن بیام کمکت.
    من هم که کم لج ندارم با تحکم گفتم:نمیخواد خودم میشورم.احتیاج به تو هم ندارم،آقای حساس!!
    آریا هم که معلوم بود از روی نامیلی تعارف میکرده جواب داد:هرجور راحتی عزیزم.ولی کمک خواستی صدام کن
    و صداش ساکت شد ودقیقه ای بعد صدای تلویزیون بلند شد.
    بچه رو به هر مکافاتی بود شستم. وقتی میخواستم بیام سمت آویز تا حوله رو بردارم امیررضا از دستم سُر خورد.تنها عکس العملی که به ذهنم میرسید این بود که در جا بشینم.امیررضا رو روی دستم بالا آوردمو با شدت زیادی روی زانو نشستم،همونجا بود که درد توی ناحیه زانوم پیچید والان هم آثار کبودی توش پیداست.دستی به صورت امیررضا میکشم.اگر دیشب واسش اتفاقی می افتاد دیگه هیچ وقت با آریا حرف نمیزدم.شیشه شیر که حالا خالی شده رو از دهنش درمیارم.خم میشم وصورت قشنگشو که توی خواب معصومیتش چند برابر میشه رو میبوسم.
    با خودم که فکر میکنم میبینم دیشب آریا زیاد هم مقصر نبود اما چون بعدش بهم سر نزده وروم پتو ننداخته پس مقصره.اولین کاری که میکنم با گوشیم بهش پیام میدم: ازت بدم میاد.
    صدای تلفن از هال میاد،برای اینکه صداش امیررضا رو بیدار نکنه به سمتش میدوم وگوشی رو برمیدارم: جانم؟
    مامان:سلام، دختر گلم
    تازه یادم اومد دیشب بهش زنگ نزدم با خجالت میگم: سلام مامانم، شرمنده یادم رفت بهت زنگ بزنم
    مامان می خنده ومیگه: اشکال نداره دوباره زنگ زدم با آریا صحبت کردم.بچه رو چیکار کردی؟
    با یادآوری حموم دیشب لبخندی مصنوعی می زنم ومیگم:گربه شورش کردم
    وهردو با هم میخندیم.مامان رشته کلامو به دست گرفت وادامه میده: پس حسابی بزرگ شدی!!
    -آره دیگه.اگه با حموم بردن بچه بشه بزرگ شد.بزرگ شدم
    -پس وقتی واسه داداشت یه دختر خوب پیدا کنی بزرگ تر هم میشی.
    لبخندم روی لبهام ماسید: چی؟
    مامان که هنوز توی کلامش شوق هست میگه: دیشب آرش بالاخره موافقت کرد ازدواج کنه،اما شرط گذاشته!
    من که حالا حسادت به وجودم چنگ انداخته وکاملاً قیافه ام گرفته شده با سردی میپرسم:چه شرطی؟
    ولی مامان متوجه لحن من نشده وبا کنایه حاوی خنده میگه: گفته هرکی سارا بگه
    بعد صداشو ریز کرد: حتماً از بین دوستای توئه.(با کمی مکث) میدونی کیه؟ مهشیده؟
    - نمیدونم، باهاش صحبت میکنم
    بعد از دروغ میگم: مامان ،امیررضا داره گریه میکنه. بعداً باهات تماس میگیرم،مفصلاً تعریف کن برام
    - باشه گلم برو.خداحافظ
    - خداحافظ
    گوشی رو قطع میکنم و روی مبل میشینم،خدای من آرش هدفش چیه.یعنی از احساس من بی خبره؟ چرا میخواد عذابم بده.این که با من خوب شده بود،نکنه این حرفو زده که اگر با مهرنوش عروسی کرد بندازه گردن من که سارا معرفی کرده.گوشیمو بر میدارم ومیبینم که واسم پیام اومده از جانب آریا:"باشه"
    این جواب همون ازت بدم میادیه که فرستاده بودم.واسش جواب میدم:کشتی خودتو!!
    هر کاری میکنم نمیتونم فکرمو از آرش آزاد کنم.باهاش تماس میگیرم.بعد از دو-سه تا بوق برمیداره وصدای قشنگش توی گوشی میپیچه: بله؟
    -بله و...(آب دهنمو با عصبانیت قورت میدم) سلام.خوبی؟
    -ولی انگار میخواستی یه چیز دیگه بگیا!!
    کمی لحن شوخی قاطی عصبانیتم میکنم: خودت میدونی که چِمه.این دیگه چه بامبولیه که درآوردی؟
    با صدای بلند میخنده: مامان بهت زنگ زد؟(و دوباره میخنده) فکر نمیکردم جدی بگیره
    با خشکی میگم:کوفت!خجالت نمیکشی سربه سرش میذاری؟
    لحنش کمی جدی میشه ومیگه:خب تو بهم معرفی کن خواهر خوبم
    سرم داغ میشه و فوراً میگم: کیو؟ مهرنوشو؟!
    لحنش عصبی میشه ومیگه:مهرنوش خر کیه؟ چرا هی میخوای به من بچسبونیش؟!
    پررو داره دست پیشو میگیره پس نیفته صدامو بالاتر میبرم ومیگم: من میخوام به تو بچسبونم؟!! چته پاچه میگیری؟ کیفشو بردی حالا مهرنوش خر کیه!!!!
    با صدای بلندی که بیشتر شبیه فریاده تو گوشی داد میزنه: خفه شو احمق
    و صدای بوق اشغال توی گوشم میپیچه که نشونه قطع تماسه.حالا مگه من چی گفتم که عصبانی شد؟!!!
    خب آریا هم که جواب پیاممو نداد.عجب تحویلی میگیرن منو!!! J
    امیررضا که خوابه.با مامان که صحبت کردم.با آریا دیشب قهر کردمو آرش هم که از دستم ناراحت شد،همه چیز مُحیاست برای آغاز یه روز خوب.از جام بلند میشم ولباسهای نشسته رو تو ماشین لباسشویی میریزم ومیرم سروقت کامپیوتر. اولین کاری که به ذهنم میرسه اینه که فیلم آریا رو از توی فلش پاک کنم.قبل از اینکه پاکش کنم برای آخرین بار نگاه میکنم، درسته که زیاد حالت طبیعی نداره اما اونقدرها هم فارغ از دنیا نیست که یادش نمونه آخه رو به نوید میگه فیلم نگیر پس حواسش به اطراف هست، ناخدآگاه حرفی که خودش لا به لای گریه هاش زد به ذهنم میاد که میگفت: همه اش بهونه میگرفت و گریه میکرد...
    ای کاش یه نفر دیگه هم این فیلمو میدید تا نظر اون رو هم بدونم، خدایا چرا هر کاری میکنم نمیتونم با این قضیه کنار بیام؟ اصلاً خداییش میشه کنار اومد؟!!
    دوباره با آرش ستم کش تماس میگیرم،این بار بعد از 6-7 تا بوق برمیداره: چیه؟
    -عصبانی میزنی داداشم!
    با همون خشکی ادامه میده: زود حرفتو بزن کار دارم.
    -میخواستم معذرت خواهی کنم.
    جواب نمیده.احتمالاً داره توی دلش بهم فحش میده.یا جاییه که نمیتونه راحت فحش بده.ادامه میدم: به کمکت احتیاج دارم.
    با تمسخر میخنده:همون!! هرچی دلت میخواد بدون فکر به زبون میاری بعد که کارت گیر میکنه میشی بچه مظلوم.(با کمی مکث) حالا چته؟!
    از خوشحالی ذوق مرگ میشم: قربونت جیجر.پاشو بیا اینجا کارت دارم
    یهو از کوره در میره: فکر کردی من بیکارم که هر وقت اراده کنی بیام مشکل گشایی کنم؟!!
    - حالا خوبه امروز کلاس نداری! کارت چیه؟
    - به توچه!
    - یعنی نمیای دیگه!!!
    نفسشو با قدرت بیرون میده: تا نیم ساعت دیگه بیام خوبه؟
    خدای من پاشه بیاد اینجا که چی؟! فیلمها رو بهش نشون بدم؟! اصلاً چی بهش بگم؟ باز فکر نکرده عمل کردم.با خونسردی میگم: حالا نیومدی هم زیاد مهم نیست.اصلاً ولش کن نمیخواد بیای.
    با لودگی ادای منو در میاره: نمیخواد بیای... ببین سارا حوصله نازکشیدن تو رو ندارم سر صبحی.الان حرکت میکنم.بای
    وتلفنو قطع کرد.این بچه چرا امروز بی ادب شده هی واسه من گوشی قطع میکنه!!
    از جام بلند میشم وچایی دَم میکنم، خوبه صدقه سری آرش صبحونه هم میخوریم.ساعت 9:45 رو نشون میده، میز صبحونه رو میچینم.
    زنگ در به صدا در میاد.آرشه آیفونو میزنم.در هال رو باز میکنم ومنتظرش توی قاب در وامیستم.دقیقه ای بعد در حالی که به ابروش گره افتاده جلوم ظاهر میشه.بدون سلام کردن در حینی که داره منو به داخل هدایت میکنه میگه: این چی وضعیه،نمیگی کسی رد بشه!
    توی دلم میگم:تو هم عین دادشهات آدم ندیده ای!!
    با لبخند میگم: علیک سلام.بهت زنگ زدم پشت در بودی؟
    همچنان اخم توی صورتش خود نمایی میکنه اما کمرنگ تر:خیلی پررویی به خدا!!
    و منو هُل میده ووارد خونه میشه وبا چشم شروع میکنه دنبال چیزی گشتن بعد از دقیقه ای نا امید رو بهم میگه: عموی منو کجا گذاشتی؟!
    -خوابیده،صبحونه خوردی؟
    وبه طرف آشپزخونه راه میافتم.همونطور که به دنبالم میاد:پس چی؟ ما سحرخیزیم.اما چایی رو پایه ام.
    دو تا لیوان چایی میریزم و خودم مشغول خوردن صبحونه میشم.کاش زیاد پا پیچ نشه،چی باید بگم!
    انگار مغز منو میخونه چون بلافاصله میگه: حالا مشکلت چی هست؟
    ناخودآگاه رنگم میپره.متوجه تغییر حالتم میشه وبا اضطراب میپرسه: با آریا مشکل داری؟!
    آره واسه شروع همین خوبه.سرمو به نشونه تایید تکون میدم:اهم.
    دوباره ابروهاش تو هم میره.با صدای خیلی آروم میگه:میخوای باهاش صحبت کنم؟
    بعد لبخندی بی اراده روی لبش میشینه ومیگه: خیلی چشم دیدن منو هم داره!!
    منم لبخند میزنم.با تامل میگه: مشکلتون سر چیه؟
    -سر دختر یلدا،یاسمن
    با تعجب نگاهم میکنه: دختر یلدا؟ سارا اون بچه کوچیک بود ها!!
    از استرسِ چیزی که قراره تعریف کنم، دستهام شروع میکنه به لرزیدن.با نگرانی نگاهم میکنه.دستشو که به خاطر مجاورت با لیوان چای گرم شده روی دستم میذاره.با یه نگاه آرامش بخش میگه:هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم.
    اشکی از چشمم جاری میشه.به سمت اتاق خواب میام وبهش میگم دنبالم بیاد.واقعاً کارم درسته که بدون مقدمه فیلم رو نشونش بدم؟ حالا که تا اینجاش اومدم باید تا آخرش برم.فیلمو گذاشتم وروبهش گفتم: نگاه کن
    خودم روی تخت نشستم.اول سرپا بود ولی کم کم نشست روی صندلی در حالی که هر ثانیه قیافه اش تو هم میرفت.دست آخر هم شروع کرد به دادن فحش های بی ادبی که تابحال ازش نشنیده بودم ومشت میزنه روی میز.حالا چشماش از عصبانیت قرمزه.دستهاشو توی موهاش فرو میبره،حالا دیگه جرات نمیکنم حرفی بزنم.هردو توی سکوتیم. چشمهام پر از اشک شده فقط کافیه پلک بزنم تا جاری بشه،اما یه نفس عمیق میکشم وبغضم رو قورت میدم.الان نباید گریه کنم تا آرش جَری تر بشه باید به آرامش دعوتش کنم،با صدایی که خودم به زور میشنوم صداش میکنم:آرش؟
    بدون اینکه سرشو بلند کنه میپرسه:چند وقته میدونی؟
    - نزدیک 20 روز
    با تعجب وعصبانیت بهم زل میزنه ومیگه: تو 20 روزه چنین چیزی رو میدونی ولی باز داری با این آدم روانی زیر یه سقف زندگی میکنی؟!!
    با همون لحن آرام میگم: به خاطر امیررضا
    از کوره در میره ومیگه: گوربابای امیررضا.پاشو وسایلتو جمع کن بریم خونه بابا.
    نیم خیز میشه تا فلَشو در بیاره.با نگرانی میگم: آرش ازت خواستم بیای تا به زندگیم سروسامون بدم!!
    در همون حالت که خَمه روشو با سرعت به سمتم میکنه وآهسته بلند میشه وبا صدای بلند میگه:مُرده شور این زندگی رو ببرن.لازم نکرده درستش کنی.آماده شو
    واز اتاق خارج میشه اما من همین طور ثابت تو جام ایستادم.سرشو از در داخل میاره: چرا واستادی پس!
    سرمو پایین میندازم: من نمیام. اگه مامان بو ببره دق میکنه.
    دوباره وارد اتاق میشه.سعی داره عصبانیتشو کنترل کنه: اگه بلایی سرت بیاره چی؟!
    - تا الان که چیزی نشده از این به بعد هم نمیشه
    با تعجب میگه: یعنی میدونه که تو خبر داری؟
    - آره. گفته توبه کرده وقضیه ختم به خیر شده
    واسه یه لحظه قیافه آرش شبیه سماور میشه چون کم مونده بخار ناشی از جوش آوردنش از سرش بزنه بیرون.دندوناشو بهم فشار میده ومیگه: پس واسه درد منو کشوندی اینجا؟! فقط خواستی گند بزنی به اعصاب نداشته ام؟
    آهسته میگم: فقط میخواستم نظرتو بدونم
    سیگاری آتش میزنه وکنار پنجره می ایسته: راجع به چی؟
    - آریا میگه قرص روانگردان خورده و اصلاً حالیش نبوده که داشته چیکار میکرده.به نظر تو راست میگفته؟
    بلافاصله جواب داد: گُه خورد
    - اِ.. آرش!
    - سارا خواهش میکنم ادای بچه مثبتا رو در نیار الان عصبانی ام نزنم لِهت کنم!
    کمی دلخور میشم اما به روی خودم نمیارم: یعنی به نظرت حالیشه چیکار میکرده؟
    سرشو به نشونه تایید تکون میده: بهترین بهونه واسه شیره مالیدن سر توی ساده همین بوده که بگه چیزی حالیش نبوده
    گریه ام میگیره.روی تخت میشینم ومستاصل میپرسم: حالا چیکار کنم؟
    - ازش جدا شو
    - آرش یه چیزی میگیا!! غریبه که نیست. جدا هم بشم تا آخر عمرم باز جلو چشممه.
    با پشت دستم اشکهامو پاک میکنم.اما اشکهام تموم شدنی نیست.عصبانی نگاهم میکنه: دیگه گریه ات واسه چیه؟!!
    - گریه هم نکنم!
    - آخه گریه چه معنی میده وقتی تو هر کاری دلت میخواد میکنی!اگه با این جریانات کنار اومدی پس دیگه چه مشکلی هست؟
    - فقط میخوام بدونم سر اون بچه چی اومد.
    - که چی بشه؟
    - احساس میکنم با این سکوتم دارم تو گناه آریا شریک میشم.
    انگار حرف دلشو زدم چون فوراً میگه: صد درصد. واسه همین میگم نباید اینجا بمونی
    اما منظور منو نگرفته خودمو لوس میکنم و میگم: داداش؟
    قیافه مشکوک به خودش میگیره و دنباله لحن من: اِی بلا؟
    - میتونی آمارشو دربیاری؟
    جدی میشه ومیگه: به من ربطی نداره که دنبال گند های آریا از کار وزندگیم بزنم.
    چشمهامو مظلوم میکنم: به خاطرمن؟
    با تمسخر لبخندی میزنه وزیر لب میگه : به خاطر تو
    سیگار دومو روشن میکنه. هاله ای قرمزرنگ تو چشمهای مشکی و براقش میشینه اما با بازدم عمیقی برطرفش میکنه.سعی میکنم متلکش رو نشنیده بگیرم به همین خاطر با دودلی میگم: کمکم میکنی؟
    سیگارشو با فشار دادن روی تاقچه مرمری پنجره خاموش میکنه و به سرعت میگه: معلومه که نه. به فرض برم پی اش و ته وتوی قضیه رو در بیارم آخرش که چی.شاید هزار ویک بلا به خاطر این قضیه سر اون بچه اومده باشه، اون موقع تو حاضری از آریا جدا شی؟
    نمیدونم چی بگم.سرمو پایین میندازم. با صدای بلندتری میگه: با تو ام.چرا ساکتی؟ میگم اون موقع چیکار میکنی؟ اگه اون موقع جدا شی بابا ومامان دق نمیکنن؟
    با درماندگی میگم: به خدا آرش نمیدونم چیکار کنم. نمیتونم تصمیم درستی بگیرم.
    با کنایه وصدایی آهسته زیر لب میگه: معلومه خوب بهت حال میده
    اینبار دیگه نمیتونم ندید بگیرم با عصبانیت میگم: خفه شو بی تربیت
    عصبانیتش فوران میکنه ومیگه: آره باید هم خفه باشم.باشه ابجی کوچولو خفه میشم.هر کاری خواستی بکن.یه دختر هم بدنیا بیار تا بیشتر به شوهرت برسی..
    دوباره داد میزنم: ببند دهنتو
    از غیظ دستشو مشت میکنه.چند ثانیه ای بهم خیره میشه وبعد بدون هیچ حرفی اتاقو ترک میکنه. صدای محکم بسته شدن در هال میاد.
    تابلو بود که قصد داشت کفر منو دربیاره ومن یه چیزی بگم واون هم شونه از انجام کار خالی کنه.
    زیاد هم بیراه نمیگفت.من واقعاً هدفی ندارم. وقتی دارم با آریا زیر یک سقف زندگی میکنم وتا حدی بخشیدمش پس دلیلی واسه پیگیری نیست، مخصوصاً حالا که آرش هم کمکم نمیکنه، باید فیلمو پاک کنم تا دیگه وسوسه نشم به کسی نشونش بدم، خدای من آرش که فلشو گذاشت تو جیبش!!
    به آرش پیام میدم: فلشو کجا بردی وقتی قرار شد بیخیالش بشیم!
    جواب داد: بیخیالش نمیشیم.بعد از امتحانات ترم به بهونه دیدن دوستام میرم اصفهان.
    لبخند روی لبهام میشینه وجواب میدم: مرسی داداش خوبم.


  9. Top | #19

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل34
    - سارا چرا بچه بازی در میاری؟ میگم مرد بود.همکارم بود.
    - چرا من گوشی رو برداشتم حرف نزد پس؟
    - چه میدونم شاید صدا نمی اومده!
    - یه بار صدا نمیاد.دوبار، چطور اگه تو برداری همون بار اول صدا میاد من بردارم نه!چرا شماره نمی افته؟
    - چه میدونم چرا خبر مرگش!
    دستشو به طرف اتاق بچه دراز کرد: فعلاً برو اونو خفه اش کن سرم رفت.
    در حالی که به سمت اتاق امیررضا می رفتم رو به آریا گفتم: هنوز تموم نشده.باید روشن بشه با کی صحبت میکنی.
    با بی ادبی صدای تلویزیون رو زیاد کرد.
    بچه ام از بس گریه کرده بود سرخ شده بود.دلم به حالش سوخت.بغلش کردم وبهش شیر دادم.دیدم برای گوشیم sms اومده.آرش بود که گفته بود رسیده. از روزی که آرش رو در جریان گذاشته بودم یک ماه ونیم میگذشت و اون خبر از به اصفهان رسیدنش رو میداد. آریا شده بود سوهان روحم.شبها به بدترین وضع ممکن میخوابیدم.خواب که چه عرض کنم به شکنجه بیشتر شبیه بود.اول امیررضا رو میخوابوندم وبعدش میرفتم پیش آریا، آقا نمیذاشتن امیررضا رو ببرم تو اتاق خواب میگفت: زِر زِر میکنه بدخواب میشم فردا میخوام برم سرکار.
    شبهایی هم که برنامه نداشتیم از بیخ وبن تو اتاق خواب نمیرفتم.
    همه این بدبختی ها بماند، خودم بچه خواستم خودم هم سختی هاشو به جون میخرم، این مشکوک بازیهاش منو به اَمون آورده.شروع کردم با خودم غُر غُر کردن:فکر کرده خرم. بذار.. بالاخره دستت رو میشه.
    و مدام هم با چشم وابرو براش خط ونشون میکشیدم.حس کردم امیررضا دیگه مِک نمیزنه. نگاش کردم، داشت با لبخند بهم نگاه میکرد.با خنده گفتم: چیه پسرم؟ مامانی خُل شده؟
    یهو از ته دل ذوق کرد ودست وپا زد.منم تو بغلم فشارش دادم.خدا رو شکر که امیررضا رو داشتم که واسه دقایقی فکرمو آزاد کنه، چقدر بابت این آریای خیر ندیده به بچه ام شیر جوش داده بودم.یک ساعتی باهاش بازی کردم.اون قدر مالیدمش وفشارش دادم وباهاش یه طرفه حرف زدم تا خسته شد وخوابش برد.
    از اتاق که بیرون اومدم دیدم آریا روی مبل داره چرت میزنه.کنترلو برداشتم وتلویزیون رو خاموش کردم.یهو نادستی کنترل از دستم سُر خورد وبه ضرب افتاد روی میز(کاملاً نادستی!!!) آریا از خواب پرید: چته تو؟
    منم به روی خودم نیاوردم وگفتم: خب ادامه بحث
    ابروهاش تو هم رفت: کدوم بحث؟
    - این کیه که به خونه زنگ میزنه وفقط با تو صحبت میکنه؟
    کلافه سرشو تکون داد: امشب آقای شفاعی بود.می خوای بهش زنگ بزنم بذارم رو پخش؟
    منم با پررویی گفتم:آره زنگ بزن
    متعجب نگام کرد: زنگ بزنم چی بگم؟ بگم زنم بهم شک داره!؟
    اصلاً هم تابلو نبود که ریگی به کفشش داره.بدون اینکه نگاش کنم با کنایه گفتم: حالا چرا به خونه زنگ میزنه شماره موبایلتو نداره؟ خب بهش میدادی!
    با غضب نگام کرد.تو چشمهاش نگاه کردم و با اطمینان گفتم: شاید هم از قصد به خونه زنگ میزنه تا من هم ذره ذره در جریان قرار بگیرم؟
    با درماندگی گفت: خواهش میکنم بس کن.مگه بهم شک داری؟
    ابروهامو بالا دادم: معلومه که شک دارم تا دلت هم بخواد دلیل دارم واسه شک کردنم.طفره نرو بگو کی بود؟
    از جاش بلند شو داد زد: اصلاً دوست دخترم بود. همینو میخوای بشنوی دیگه؟
    دیگه قاطی کردمو داد زدم: تو غلط میکنی. روت باز شده نه؟ به خیالت چون من از گندت خبردارم وبه روی خودم نمیارم هر کاری دلت خواست میتونی بکنی؟
    اونم صداشو بالاتر برد: خسته ام کردی با این گیرهای بیخودت. مگه واسه تو فرقی هم میکنه؟ تو همه چیزت بَچته.
    داری منو تحمل میکنی؟ دستت درد نکنه.منم دارم اَنگ و وَنگ بی موقع اونو تحمل میکنم. فکر کردی چقدر میتونم صبر کنم وقتی تو همش با امیری؟ وفقط وقتی پیش من میای که بهت نیاز جنسی دارم؟ همین قدر هم ناراحتت میکنه دیگه طرف من نیا.
    با شدت به سمت اتاق خواب رفت ودر رو به هم کوبید.این بی انصافی بود که به یه نوزاد دو ماهه حسادت کنه.من داشتم همه سعیم رو میکردم که به هردوبرسم. اگه من بهش توجه نداشتم پس چرا هر روز ناهار درست میکردم.حتی هفته ای دوبار شیوید پلو میکردم با اینکه خودم بدم می اومد باهاش سر میز مینشستم ومیخوردم.میتونستم با همون سرووضعی که از پیش امیر میام برم توی تخت.اما هر بار آرایش میکردمو لباس خواب میپوشیدم.تا ظاهر خوب بگیرم.هر بار که از سر کار میاومد کتش رو در میاوردم و واسش آب میوه میاوردم.با یاد آوری کارهایی که از نظر خودم محبت بود اشکم از چشمم جاری میشه،مطمئناً من محبت میکردم چرا توی عصبانیتش کارهام رو بی ارزش جلوه داد؟
    اون شب هم توی اتاق امیررضا خوابیدم. خواب!!!! تا صبح گریه کردم.حرفش واسم گرون بود.


  10. Top | #20

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,876
    میانگین پست در روز
    2.14
    محل سکونت
    دشت بهشت
    تشکر از کاربر
    29,133
    تشکر شده 134,571 در 1,993 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل35
    عاطفه در حالی که دهنش پر بود: همین؟ لااقل شیرینی تر میگرفتین آقا آریا!
    امید با حالت بامزه ای گفت: عزیزم شیرینی مورد علاقه ات نیست اینطور داری خودتو خفه میکنی.اگه بود که دیگه ...
    بابا با صدای بلند خندید به تبعیت از بابا بقیه هم خندیدند.عاطفه قیافه اشو لوس کرد وروبه بابا: بابا واسه من میخندی؟
    بابام دستشو دور گردن عاطفه انداخت و رو به امید گفت: دیگه حق نداری عروس گلم رو اذیت کنیا!!
    امید هم دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد: ما غلط کنیم عروستونو اذیت کنیم. اصلاً ایشون به ما چه ربطی دارن؟
    رضا هم با دهن پر رو به آریا گفت: شیرینیت که به درد نمیخوره.حداقل هدیه اتو روکن ببینیم چی خریدی؟
    آریا جعبه ای رو که مشخص بود توش طلاست رو از جیبش در آورد رو به من گرفت: سالگرد ازدواجمون مبارک.
    این بار عاطفه رو به من گفت: تو رو کن کادوتو.
    من هم از توی کیفم هدیه اونو درآوردم.سارا وامید وعاطفه تا سه شمردن ومن وآریا همزمان هدیه هامونو باز کردیم.من با سلیقه امید واسش یه کت اسپورت گرفته بودم.با دیدن هدیه ای که آریا واسم خریده بود حسابی حالم گرفته شد.یه النگو با طرح وسایز مابقی النگوهام.لبخندی تصنعی زدمو ازش تشکر کردم.همه بهمون تبریک گفتن.همچنین آرش که از سر شب ساکت بود.چند شب قبل از اصفهان اومده بود.بهم گفت: نتونسته یلدا و یاسمن ونوید رو پیدا کنه.تنها چیزی که دستگیرش شده بود.این بود که شوهر یلدا پارسال به خاطر قاچاق مواد اعدام شده.
    با کمک بقیه شروع کردم به جمع کردن پیشدستیها.وقتی وارد آشپزخونه شدم.مامان تنها بود، با کنایه گفتم: سلیقه خوبی داری!... اما تکراری.
    مامان با تعجب نگاهم کرد: با من بودی سارا؟
    تو چشاش نگاه کردم: النگو کار تو بود نه؟
    مامان سعی داشت خودشو با غذای روی گاز مشغول کنه: نه! چطور؟
    دستمو روی شونه اش گذاشتم: مامان به من نمیتونی دروغ بگی.آریا مَرده.نمیتونه اینطور دقیق طرح وسایز النگوی منو یادش باشه.
    - ازم خواست باهاش برم.منم رفتم.مگه تو امید رو با خودت نبردی؟
    میخواست از آشپزخونه خارج بشه.تندی روبروش ایستادم وبا صدای آرام گفتم: بگو جون سارا تو یادش ننداختی که سالگرد ازدواجمونه؟
    مامان که تابلو از این یه دستی های من هول شده بود گفت: نه.من چیزی نگفتم.
    تا خواست بره دوباره نگهش داشتم.توی چشماش زل زدم وگفتم: به جون من قسم بخور.
    مامان سرشو تکون داد:استغفرالله. که چی؟ مگه فرقی میکنه.
    منکه جوابمو با این جمله مامان گرفتم از جلوی راهش کنار رفتم.خدای من این اولین سالگرد ازدواجمون بود و آریا یادش نبود.تصمیم گرفتم که بروش نیارم فعلاً مسئله مهم تر این بود که بدونم آرش چیو داره ازم پنهون میکنه.شام رو که خوردیم عزم رفتن کردیم.مامان پاشو کرد تویه کفش که میخواد امیررضا رو نگه داره.من که میدونستم این سیاست مامانه و نمیشه کاریش هم کرد کوتاه اومدم وازش خواستم که بذاره شیر خودمو بهش بدم.حداقل دو وعده دیگه رو شیر خشک بخوره.مامان هم قبول کرد وبعد از اینکه شیرش دادم با آریا به سمت خونه راه افتادیم.
    ساعت دوروبر یازده شب بود.قرار بود صبح دیرتر بره سرکار در عوض شب کشیک داشت.از حموم در اومدم. لباس خواب گیپور قرمز کوتاهمو پوشیدم. آریا توی تخت دراز کشیده بود وچشماشو بسته بود.آروم روی تخت دراز کشیدم.چشماش هنوز بسته بود.سرمو گذاشتم روی سینه اش و صورتمو به صورتش نزدیک کردم.چشمهاشو باز کرد دستشو دورم حلقه کرد.لبهامونو روی هم گذاشتیم وبوسه ای طولانی از هم گرفتیم.فقط خدا میدونه توی دلم چه آشوبی بود.مطمئن بودم اون هم حال همیشگی رو نداره.اما به روی خودم نیاوردم، انگار اون هم دوست داشت فارغ از اتفاقات دور برمون امشب رو با من به صبح برسونه.محکم تر منو به خودش فشرد واین بار اون توی بوسیدن پیش قدم شد.در حین بوسیدن با دست آزادش بدنمو نوازش میکرد.هرچی باشه من هم جوونم واحساس دارم ونمیتونم غریضه ام رو سرکوب کنم.دستهامو بردم زیر تیشرتش ودور کمرش حلقه کردم.صورتشو کمی ازم دور کرد وآهسته گفت: سارا به خاطر اینکه این چند وقته اذیتت کردم ببخش
    به نشونه تایید آروم پلک زدم.پیشونیمو بوسید.و دوباره لبهام .بالاخره بعد از به دنیا اودن امیررضا ما اولین سکس آدمیزادیمونو انجام دادیم...
    ساعت نزدیک 10 صبح بود که آریا رفت بیمارستان.بلافاصله با آرش تماس گرفتم.آرش هم که خواب بود اول کلی فحش بارم کرد.بعدش هم گفت که فقط در صورتی میاد که ناهار دعوتش کنم.منم قبول کردم.ساعتی بعد آرش به همراه امیررضا پیشم بودند.
    به محض ورودش .نفس عمیقی کشید وگفت : به به! این خونه بوی عشق میده.
    بچه رو از بغلش گرفتم: لوس نکن خودتو
    امیررضا رو بوسیدم: کجا بودی مامانی؟ دلم واست تنگ شده بود
    رو به آرش: به مامان گفتی ناهار میای اینجا؟
    - نه گفتم بچه رو که دادم میرم خونه دوستم ناهار.
    شروع کرد به بو کشیدن:بوهای خوب خوب میاد! ناهار چیه؟
    - زرشک پلو با مرغ.
    دستاشو به هم کوبید: غذا که دوست داشتنی! آشپز که دوست داشتنی! چه شود؟!
    - خیلی خب حالا توهم! بیا تعریف کن، واِلا از ناهار دوست داشتنی خبری نیست
    - پس داری بهم رشوه میدی تا زیرآب شوهرتو بزنم!
    قیافه ام گرفته شد: زیرآب؟ بازم گندی زده؟
    روی مبل نشست: بیا اول ناهارمون بخوریم بعد در موردش حرف بزنیم.
    من که دلم به شور افتاده بودگفتم: من کوفت بخورم تعریف کن
    با شوخی گفت: البته بلانسبت ما! تو میخوای کوفت بخوری حرفی نیست.اما من زرشک پلو میخوام
    لبخندی زدم وملتمسانه بهش چشم دوختم. با خنده ای مصنوعی گفت: چه کنیم که تاب نگاه غم بارتو نداریم..
    ادامه داد:رفتم پیش یوسفی هم دوره ایش که اونم تا حدی در جریان دوستی آریا با یلدا بود.اون بهم گفت که شوهریلدا رو اعدام کردند
    - از کجا میدونست؟
    - خب تو همون بیمارستانی پزشکه که یلدا پرستار بوده دیگه.تازه اش هم، یوسفی بعد از فارغ التحصیل شدن آریا درجریان کارهای یلدا بوده.میگفت دو ماهی هست که یلدا از اونجا انتقالی گرفته
    - نمیدونست کجا؟
    سرشو به نشونه آره تکون داد.پرسیدم: خب؟ کجا رفته؟
    با نگرانی نگاهم کرد: اومده اینجا. پیش آریا.توی همین بیمارستان.
    ته دلم خالی شده بود..اما اون ادامه میداد: دونستن اینکه الان با هم رابطه دارن اصلاً کار سختی نیست.تازه فقط این نیست.
    چشمهامو به لبهاش دوختم تا ببینم دیگه چی مونده که نگفته. ادامه داد: از تقریباً سه سال پیش که آریا هنوز دانشجو بوده بچه یلدا گم میشه و جستجو فایده ای نداشته. یوسفی میگفت که یلدا بهش گفته داره با داداشش از اصفهان میرن اما اینجا که آمارشو در آوردم.اثری از نوید نیست ویلدا تنهاست.
    پوزخندی زد: همچین تنها هم نه! آریا جان هستن!
    دنیا دور سرم میچرخید.بی اختیار داشتم با صدای بلند گریه میکردم. امیررضا هم تحت تاثیر گریه من شروع کرد به گریه کردن.انگار اونم فهمیده بود زندگیم به لجن کشیده شده.انگار امیررضا هم از دلم خبر داشت.آرش بچه رو از بغلم گرفت و سرمو روی سینه اش گذاشت: خودت خواستی بگم.حالا گریه نکن
    با گریه گفتم: دیدی چی شد؟ حتما بچه هه مرده. حالا چیکار کنم؟
    وبا صدای بلند تر گریه کردم.صدای آرش هم از بغض میلرزید: گریه نکن سارا.غصه هاتو بذار روی سینه آرَشِت.من همیشه پشتتم.
    اونقدر گریه کردم تا کمی آروم شدم.ناهار رو باهم خوردیم.حتی شوخی ها وخوشمزگی های آرش هم سرِحالم نمی آورد.بعد از ناهارآرش امیررضا رو برد به اتاق تا بخوابوندش.صداشون قطع شد، بهشون سر زدم دیدم جفتشون خوابیدن.
    ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود.دوست داشتم برم بیرون.هوای خونه داشت خفه ام میکرد، یادآوری عشق بازی دیشب بیشتر عذابم میداد.لباسامو پوشیدم چادرم رو که از رو چوب لباسی برداشتم با یادآوری خیانت آریا گلوله کردم وبه طرف دیوار پرتاب کردم.اصلاً چرا باید حجاب میگرفتم وقتی اون با عشق قدیمش داره حال میکنه. جلوی آینه رفتم وآرایش مفصلی کردم.مانتوی آبی روشنم که نسبت به بقیه کوتاهتر بود رو پوشیدم وشال سفیدم رو هم سرم کردم.جلوی آینه ایستادم: مگه من جوون نیستم.مگه من قشنگ نیستم،خیانتتو جبران میکنم آقا آریا...
    از خونه خارج شدم.بی هدف توی خیابونها قدم میزدم.خودم هم از وضعی که داشتم معذب بودم.گوشیم چند بار از جانب آرش زنگ خورد اما جواب ندادم..چندبار که میخواستم از خیابون رد بشم اتوموبیلی کنارپام ترمز میزد واز جانب جوونهای عیاش دعوت به همراهی میشدم.داشت حالم از خودم به هم میخورد.به سمت خونه به راه افتادم.ساعت دوروبر هشت شب بود که به خونه رسیدم.آرش در حالی که امیررضا بغلش بود داشت سوار سرویس آژانس میشد که به محض دیدنم کرایه اش رو حساب کرد وبه دنبالم وارد خونه شد.
    من جلوتر بودم وزود تر وارد خونه شدم.امیررضا که غرق خواب بود رو روی مبل گذاشت،به وضعم نگاهی کرد وغضبناک گفت: کجا بودی؟
    با بی قیدی گفتم: بیرون.خیابون
    -با این سرو ریخت؟
    صدام میلرزید اما با پررویی قیافه حق به جانب گرفتم: مگه چمه؟
    سیلی نسبتاً محکمی به صورتم زد.البته به محکمی سیلی آریا نبود اما دردش بیشتر بود چون علاوه بر صورتم دلمو سوزوند.بغضم ترکید: من اینم.طاقت خیانت ندارم.از این به بعد همینم، میخوام بد باشم .دیگه نمیخوام خانوم خونه باشم.
    چشمهامو بستمو فریاد زدم: از همه متنفرم.از دنیا متنفرم.از خودم بدم میاد.
    ناگهان گرمی لبهای آرشو روی لبهام حس کردم.چشمهامو باز کردم.خودش هم از کار خودش تعجب کرده بود.با چشمهای گرد شده به هم نگاه میکردیم.بغضش شکست: دیگه جلوی من گریه نکن.هیچوقت.
    اشکهامون سرازیر شده بود.این بار با میل به سمت هم رفتیم.لبهامو با ولع میخورد.طعم شور اشک روی زبونم بود.اما این لذت حرام آرامش بخش بود.مثل آبی روی آتش بود لبهای عشقی که امیدی به وصالش نداشتم.
    به خودم اومدم و خودم رو از توی آغوشش بیرون کشیدم.به سمت در رفتم و در روباز کردم: برو بیرون
    با تعجب نگام میکرد: سارا من..
    - هیچی نگو.فقط برو.احتیاج به تنهایی دارم
    انگار فهمید از دستش ناراحت نیستم.چون سرشو به نشونه باشه تکون داد ودرحالی که داشت از در خارج میشد: کاری داشتی باهام تماس بگیر باشه؟
    - باشه.
    انگار امشب اشکهای من تمومی نداشتن. بچه رو بغل کردمو به اتاق خوابش بردم.مانتوم رو درآوردم بدون اینکه شام بخورم کنارش روی زمین خوابیدم،میشه گفت بیهوش شدم.


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن
    توسط selocan در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 167
    آخرین نوشته: 1393,04,09, ساعت : 12:07
  2. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,20, ساعت : 12:10
  3. دانلود رمان نازنین | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,05, ساعت : 13:59

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •