| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست مفید : +3 امتیاز سلام بچه ها...باز من اومدم با یه رمان دیگه... ![]() می خوام رمان کوه شیشه ای از مریم جعفری رو براتون بذارم... از انتشارات شادان 329 صفحه چاپ بهار 87 الان تاپیک رو می زنم تا شب شروع می کنم... اما قبل از شروع::::>![]() ![]() ![]() ![]() ![]() * هی نگید زود باش زود باش ...بقیه ش چی شد...سعی می کنم تند تند بذارم... ![]() ** کاری داشتید خصوصی بزنید..اینجا پست ندید...چون خلاف قوانین هست... ![]() *** تشکر یادتون نره...چون ما با تشکرهاتون دلگرم می شیم... ![]() **** اگرم کسی رمان رو داره و می خواد کمک کنه تا ستاره هاش قرمز شه عجله کنه... هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است... شکرگزار باش؛ شاید بدترین شرایط زندگی تو برای دیگران آرزو باشد... خدا شونه هامونو فقط واسه اینکه کوله بار غمهامونو روش بگذاریم نیافرید بلکه آفرید تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال...! ![]() ویرایش توسط Persiana : ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۲:۱۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, Admin, ady25, aili, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, aryana1366, asalcheshmak, Baran89, batul1s, behnazhmz, corail, daneshmand, delborideh, Donya-70, down13, ELAHE, farnaz58, farzan0, goleyakh117, golgh, hannah, helik, khale rize, koyar, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahsa.gh, mahsa.nadi, mahsa20005, Mahtab70, mamalisooti, melijooon, mimo1, Mina, mina.p, mina880, narghas, nedaj, nemesis, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, Rha.sh, sadaf00, samane7, samira*, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, spoorg, tghyasfr, triti, UnKnOwN_Sh, uranoos, yashkin, yeshil, zahra.h, zanbagh, zav khaki, zina, zohaa, αгѕαпα, آليس, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, رودنا, زری, شبنم, م.م.ر, ملیساا, منجی, مهنا2, نیلوفر دختر دریا, یگانه |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +1 امتیاز نفسم به شماره افتاده بود ولی به هر ترتیب از پله ها بالا می رفتم.سنگینی هیکلم را روی نرده های چوبی کنار پلکان انداختم.انگار هزار کیلو شده بودم که پاهایم آنطور به دنبالم کشیده می شد.از همان جا به بالای پله های مارپیچ نگاه کردم.همه چیز در تاریکی وهم آوری گم شده بود.صدای نفس های سطحی خودم را به وضوح می شنیدم.سرم دوران داشت و کف پاهایم زق زق می کرد.دلم می خواست حرفی بزنم ولی توانی در صدایم نبود.سر پیچ بعدی مردی که سراپا سفید پوشیده بود ایستاده و نگاهم می کرد.دستهایش را با آرامش در جیبهای شلوارش فرو برده و چنان آراسته به نظر می رسید که انگار به مهمانی دعوت داشت.سپس احساس بی وزنی می کردم.یکبار دیگر او را از نظر گذراندم.خودش بود!وحشت و هراس تمام وجودم را در بر گرفت.چنان آرامشی در نگاهش بود که برای لحظاتی دچار تردید شدم.چیزی گفت که نفهمیدم.خواست یک قدم نزدیک تر شود که قوای من درهم شکست و سقوط کردم...وقتی چشم باز کردم،آفتاب بی رمق زمستانی کف اتاق پهن شده بود.نفس راحتی کشیدم و آب دهانم را فرو دادم.پتو را کنار زدم و در جا نشستم.لباسهایم از شدت عرق به تنم چسبیده بود.به زحمت از جا بلند شدم و خودم را کنار پنجره کشاندم.حیاط کوچک خانه از برف به سپیدی می زد و انعکاس آفتاب به روی برفها چشم را می آزرد.صدای زنگ تلفن رشته افکارم را برید و چند لحظه بعد مامان وارد اتاق شد: -تو بیداری؟ دلم شور می زد.سلام نمودم و صاف نگاهش کردم.با مهربانی گفت: -اومدم ببینم خوابی یا بیدار؟برو تلفن رو جواب بده!شوهرته! انگار چیز عجیبی شنیده بودم که با تعجب نگاهش می کردم.مامان گفت: -چرا معطلی؟پشت خط منتظره! پاهایم به زمین چسبیده بود.حالا مامان هم لحظه به لحظه متعجب تر می شد.مثل مرده ای متحرک به طرف تلفن رفتم و بی هیچ احساسی گوشی را برداشتم.سنگینی نگاه مامان را از پشت سرم حس می کردم اما کوشیدم بی اعتنا باشم.می دانستم اگر بخواهم نقش بازی کنم مجبورم تا اخر ادامه دهم.بالاخره که چی؟دیر یا زود باید بدانند!با صدایی سرد و بی تفاوت گفتم: -فکر کردم قبلا حرفهامون رو زدیم!بناباین دلیلی برای تماست نمی بینم. صدایش رنج دیده و محتاط بود. -فقط می خواستم مطمئن بشم به سلامت رسیدی! هیچ حسی جز ترحم برایش در قلبم نمبود.خیلی محکم گفتم: -لازم نیست نقش مردهای مقید و دلسوز رو واسه من بازی کنی!دیگه هرگز،هرگز نمی خوام صدات رو بشنوم. گوشی را محکم روی تلفن کوبیدم و تلاش کردم همانطور که توانا گفته بود از اعماق درون آرام باشم ولی پلکم می پرید.خانه در سکوت آزار دهنده ای فرو رفته بود و فقط صدای شرشر آکواریوم به گوش می رسید.به عقب برگشتم.مامان همان جا مثل مجسمه خشکش زده بود.بی مقدمه تز آن بود که فکر می کردم.باید به او حق می دادم،اما خودم را محق تر از هر کسی می دانستم.آرام زمزمه کردم: -بعدا با هم حرف می زنیم مامان! اشک در چشمانش حلقه زد.تاب دیدن گریه اش را نداشتم.خواستم به اتاق برگردم که با صدای لرزانی گفت: -هیچ فکر نمی کردم روزی برسه که به عنوان یه مادر احساس سرشکستگی کنم. آرام گفتم: -شما هیچی نمی دونید مامان. با صدایی بلغض آلود گفت: -اگه الان با گوش های خودم نمی شنیدم باور نمی کردم.تو چطور تونستی با شوهرت این طور صحبت کنی؟شک دارم که تو رو خودم تربیت کرده باشم.یعنی زندگی توی غربت آن قدر تو رو عوض کرده؟ گفتم: -مامان!خواهش می کنم!گفتم که!زندگی همه رو عوض می کنه!شما چی می دونید؟کسی چه می دونه من چی کشیدم؟از من نخواین بگم.من فقط دو سه روزه که برگشتم.دلم نمی خواد به این زودی همه چی رو به خودم و شما تلخ کنم. صدای خودم هم از بغض لرزید.به اتاقم برگشتم اما برخلاف میلم گذشته با سرعتی سرسام آور داشت در برابرم نقش می بست.انگار همین دیروز بود که مامان از بیرون صدا می زد: -پریا،پریا،بیا تلفن! پایان فصل اول | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, *sara, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, Admin, aidai, aili, alikhademi, alma gol, alonesachlie, arezoogh, aryana1366, asalcheshmak, asmane, ayda90, azam 24, azar1, batul1s, behnazhmz, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, fafaaryam, farnaz21, farnaz58, ghazale49, goleyakh117, golgh, hanas, helik, kandi201022, khale rize, koyar, lila90, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahsa.gh, mahsa20005, mahtabiiiiii, mamalisooti, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, miss.no1.2004, m_h_n, nazgol, nedaj, nillooo, niloo23, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, Parnam, raha.fm, roza23, rytu, samane7, samaneh60, samira*, sanaz2000, sandbadjoon, shakiii, shalizar2, shide, shili, silverstar, smahmodi, spoorg, Telisa, zahra.h, zanbagh, zina, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, آنیتا, اسوده, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, علیصدر, م.م.ر, مریم بانو, منجی, مهنا2, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +2 امتیاز همان طور که حوله روی سرم بود با بی حالی از جا بلند شدم و خودم را از اتاق بیرون کشاندم.مامان مشغول نظافت خانه بود.صدایم از ته چاه بیرون می امد.پرسیدم: -کیه مامان؟ مامان در حال گردگیری مبل سه نفره پذیرایی گفت: -ثریاست. همین طور که به طرف تلفن می رفتم گفتم: -بهش می گفتین خودم بعدا بهش زنگ می زنم.حالا می خواد مخم رو بخوره،منم که حال ندارم. گفت: -گفت کار واجب داره! روی صندلی کنار میز تلفن نشستم و گوشی را برداشتم.قبل از هر چیز به شوخی گفتم: -بازکه تویی خروس بی محل! خندید و گفت: -علیک سلام!این چه صداییه؟چیزی نبود بخوری که سرما خوردی؟ عطسه ای کردم و گفتم: -دیروز تا حالا هم دارم خودم رو لعنت میکنم که اومدم اونجا،هم تو رو که اون سرما خوردگی کوفتی ات رو دادی به من!خیرت که به آدم نمی رسه!داشتم بخور می کردم بلکه یه کم صدام باز بشه! ثریا خندید و گفت: -می بینی که من صحیح و سالمم.بی خود گردن من ننداز!به خودت بگو که توی چله ی زمستون لباس های مامانی می پوشی!هر چند که کارهات همچین بی حکمت هم نیست!بالاخره هر کی قرتی بازی در میاره پای عواقبش هم می شینه! -باز پس پرده حرف زدی؟ آرام گفت: -اگه بدونی چه خبری برات دارم حاضر می شی هر چی درد و مرض دارم بگیری تا فقط بشنوی چه خبره! گفتم: -چیه؟زیر لفظی می خوای؟بنال بینم چه خبره! باز داشت سر به سرم می گذاشت: -آخه بیچاره!اگه همینطوری بگم که یکهو از خوشحالی پس می افتی! بی حوصله گفتم: -می گی یا برم دنبال کارم؟بامبول جدیده؟ میان خنده گفت: -بامبول چیه؟خره،گاوت زاییده!اونم دو قلو! بعد تقریبا جدی گفت: -خاله اون دور و برها نیست؟ مامان توی آشپزخانه سرگرم بود.گفتم: -نه!چطور مگه؟ با هیجان گفت: -غلط نکنم،امروز و فردا از شرت خلاص می شیم. بینی ام را بالا کشیدم و گفتم: -باز چه خوابی دیدی؟هیچ معلومه چی برای خودت بلغور می کنی؟ ثریا گفت: -من الان زیاد نمی تونم حرف بزنم یک وقت مامانم از راه می رسه!احتمالا خودش امشب یا فردا به خاله زنگ می زنه اما تو ازمن نشنیده بگیر.فقط می خوام توی جریان باشی! گفتم: -تو که هنوز حرفی به من نزدی!ای جونت بیاد بالا! با عجله گفت: -پریروز که اینجا بودی،اون زن چاقه با دخترش یادته که می گفتی خیلی نگات می کنند؟ -خب؟ -انگار خیالاتی توی سرشون دارند.امروز صبح اومده بودند خونه ما!زنه داشت به مامانم می گفت پسرش دندانپزشک مقیم آمریکاست.می گفت خیلی وقته دارند دنبال یک دختر خوب می گردند.ظاهرا چشمشون بدجوری تو رو گرفته! تو از کجا فهمیدی؟ از تعریف هایی که از تو می کردند.غلط نکنم شانست گفته!باز هم بگو دختر خاله اَخه!فکر کنم حالا از خوشحالی داری بال در میاری! -خب که چی؟ -گمشو!دیوونه!همچین حرف می زنی که انگار شوخیت می اد!بدبخت،طرف اقامت آمریکا رو داره!می دونی یعنی چی؟یعنی آخر همه چی! -هنوز نه به داره،نه به باره... -هالو،شماره تلفن و آدرس از مامان گرفتند.خدا وکیلی نمی دونم چه کار کردی که همچین شانسی سراغت اومده!اما یادت باشه دست راستت رو بذاری زیر سر من! -دوره و زمونه بر عکس شده!قدیم ها پسرها هول می شدند،حالا... -دیوونه!دست از این قد بازی بردار!همه دارند خودشون رو تیکه پاره می کنند و به هزار آب و آتش می زنند که فقط پاشون برسه اونجا،اون وقت تو ناز می کنی؟من نمی دونم چرا همیشه سیب سرخ نصیب دست چلاق می شه!بشین دعا کن یارو چشمش تو رو بگیره!دیگه چی از این بهتر؟ -مرگ واسه همسایه خوبه؟اگه اون قدر خوشت اومده بسم الله... -آخه بدبختی من اینه که اون ها چشمشون توی گنده دماغ رو گرفته!اگه واسه من پیش بیاد که سه سوت!فقط بالاغیرتا یه فکری واسه اون فین فینت بکن که یه وقت توی ذوقشون نخوره!این جور که فهمیدم طرف تک پسره!پزشک هم که هست!اقامتم داره! از جوش و جلایی که در کلامش بود خنده ام گرفت.خیلی جدی گفت: -مامانم بهشون گفت صبر کنند تا اول خودش با مامانت حرف بزنه،بعد اونها زنگ بزنند.زهر مار!چیه؟دارند قند توی دلت می سابند که قهقهه می زنی؟بمیری الهی!کوفتت بشه زندگی توی آمریکا. خنده ام شدت گرفت،آن قدر که به سرفه افتادم.ثریا پرسید: -کیف کردی بهت چه خبری دادم؟حالا مژدگونی من چیه؟ گفتم: -برو بابا دلت خوشه!من توی چه فکری ام،تو کجایی! ثریا گفت: -نگذار به عقلت شک کنم!می خوای اینجا بمونی که چکار کنی؟دو ساله موندیم پشت کنکور!تازه بر فرض که قبول بشی،خیال کردی درست که تموم بشه دستت بند شده؟از اون هایی که قبل از ما درس خوندند بپرس ببین چی می گن!می ری اونجا درس می خونی،کار می کنی،واسه خودت سری توی سرها در می آری!مگه خر بزنه پس سرت که این فرصت رو از دست بدی!ما هم پُز می دیم به این و اون دختر خاله مون آمریکاست! گفتم: -مخم رو خوردی!خبر مهمت همین بود؟ -تو آدم بشو نیستی!من رو بگو که واسه کی این قدر جوش می زنم! وقتی گوشی را روی تلفن گذاشتم آن قدر در فکر بودم که متوجه مامان نشدم.حتی نفهمیدم که چطور خودم را به اتاقم رساندم.داشتم ظرف آب جوش رو برای گرم کردن بلند می کردم که صدای مامان از پشت سر،من رو به خودم آورد. -چی می گفتین این همه وقت؟خوبه تازه همدیگه رو دیدید! همان طور که با ظرف آب به آشپزخانه می رفتم گفتم : -هیچی!ثریا رو که می شناسید!صبح به صبح دو تا تخم مرغ رسمی می بنده به چونه ش! مامان با نگاهی دقیق به صورتم گفت: -اگه می خوای دوباره بخور کنی بهتره آب رو گرم کنی! نمی دانم چه چیز در صورتم بود که انعکاسش را در صورت مامان می دیدم.او در نوع خودش خیلی زیرک بود و من هر وقت تلاش می کردم چیزی را مخفی کنم فورا لو می رفتم.با عجله از مقابلش عبور کردم و به آشپزخانه رفتم اما در دل از این که تا آن اندازه مورد توجه قرار گرفته بودم،به خودم می بالیدم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *sara, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, Admin, aidai, aili, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, aryana1366, asalcheshmak, azam 24, batul1s, behnazhmz, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, elham_belle, extranjera, f1363, farnaz21, farnaz58, ghazale49, goleyakh117, golgh, khale rize, koyar, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, m_h_n, nedaj, NE[ )@A, nillooo, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, Parnam, raha.fm, roza23, rytu, samaneh60, sanaz2000, sandbadjoon, sara9999, shakiba_2510, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, silverstar, smahmodi, spoorg, Telisa, Tifani Jon, YALDA STAR, zahra.h, zanbagh, zina, αгѕαпα, آرشا, آليس, آنیتا, اسوده, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, م.م.ر, مریم بانو, منجی, مهنا2, نیلوفر دختر دریا, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +2 امتیاز تلاش می کردم ذهنم راروی نوشته های پیش رویم متمرکز کنم،ولی نمی توانستم.فکرم از دیروز-بعد از شنیدن حرفهای ثریا-بدجوری مشغول شده بود.دلم می خواست بی تفاوت باشم ولی افکار رنگارنگی در مغزم زیر و رو می شد.کوشیدم تصویر خواستگارم را با تداعی مادر و خواهرش در ذهنم ترسیم کنم،ولی با کمال تعجب حس کردم چند و چون این موضوع برایم مهم نیست و آن قدر نگذشت که فهمیدم بیش از خود او ، شرایط استثنایی زندگی با اوست که برایم مهم است و این موضوع وقتی برایم روشن شد که سعی کردم با خودم صادق باشم.احمقانه بود!ذهنم گرفتار مردی شده بود که در حد چند جمله از او می دانستم و حتی هنوز او را ندیده بودم.عصبی به عقب تکیه دادم و پاهایم را کاملا روی تخت دراز کردم.آرام گفتم:«ای لعنت به تو ثریا که وقتی هم نیستی مغزم رو بازی می دی!» ثریا دختر دوم خاله شهین بود که پدرش یکی از تاجران موفق و بزرگ نخ در تهران محسوب می شد.خواهر ثریا سه سال قبل با جوانی از طبقه خودشان ازدواج کرد و ثریا که درست هم سن و سال من بود،مثل من در آرزوی راهیابی به دانشگاه درس می خواند.رابطه ی ما آنقدر نزدیک بود که من هیچ وقت کمبود خواهر را حس نکردم.مادرهای ما هم رابطه ی نزدیکی با هم داشتند و به رغم تفاوت های زیاد مادی و اخلاقی عاشق هم بودند.خاله شهین،تنها خواهر مامان،توی خانه ی مجللش در جردن زندگی می کرد و سوادش به زحمت به دیپلم می رسید و مادر ما تحصیلکرده و معلم پایه پنجم دبستان بود و با رضایت و سعادت سالها قبل با پدرم که مردی تحصیلکرده و کارمند بود ازدواج کرده و و زندگی ساده و بی آلایش با حقوق کارمندی را به ازدواج با پول ترجیح داده بود.پدرم هم البته قدرش را می دانست و از گل نازک تر به او نمی گفت.او کارمند ارشد دادگستری بود و لیسانس زمان قدیم را داشت و تمام هم و غمش را مثل مادر برای من و پیمان گذاشته بود.او مردی با شرافت و صادق و آگاه بود و برای حفظ کانون گرم خانوادگی از هیچ تلاشی فروگذار نبود.در مقابل،من و پیمان هم سعی می کردیم به خواسته ی انها که تحصیل به نحو احسن بود جامه ی عمل بپوشانیم.به این ترتیب من دیپلم ریاضی را با معدل بیش از هفده گرفتم و پیمان هم در سایه ی نظریات و دقت مامان و پشتکار خودش سال دوم دبیرستان را در رشته ی تجربی پشت سر می گذاشت.البته من دو سال متوالی در کنکور قبول شدم ولی چون دانشگاه شهرستان بود و از آن گذشته پدر و مادر تاب دوری از فرزند را نداشتند ،به امید آینده ی بهتر همچنان پشت کنکور ماندم.با این وصف شکی نبود که خواستگار تازه همان ابتدا در آزمون پدر و مادر رد می شد ولی خودم...احساس خاصی داشتم.برای منی که تا آن روز جز چند شهر ایران را ندیده بودم ،تصور اینکه بتوانم به بهانه ی ازدواج از ایران خارج شوم ،تقریبا گیج کنند ه و دور از دسترس بود.وقتی به خودم آمدم چیزی به غروب نمانده و انوار قرمزو نارنجی خورشید به فضای نیمه تاریک اتاق حالت قشنگی داده بود.دلم نیامد چراغ اتاق را روشن کنم.داشتم از پنجره قدی اتاق به حیاط نگاه می کردم.که در کوچه باز شدو او وارد حیاط شد.با دیدنش دوباره آتش قلبم شعله ور شد و صورتم گر گرفت.مثل همیشه کیفش را با آرامش در دست داشت و قدم هایش کشیده و بلند بود.صدای پاهای اورا حتی با چشمان بسته هم می شناختم.درست مثل یک ریتم تکراری!یادم نیست از کی عاشقش شدم.شاید از روزی که برای اولین بار او را دیدم.همان روزی که با مادرش برای دیدن طبقه بالا امده بودند.رفتارش یک رفتار مردانه و پر جاذبه بود،آن هم برای دختر نکته سنج و احساساتی مثل من که تازه داشت دوران بلوغ را پشت سر می گذاشت.دلم می خواست راز این عشق عجیب را با کسی شریک شوم ولی با چه کسی؟البته ثریا مورد اعتمادم بود ولی هر بار سعی می کردم در این باره حرف بزنم زبانم بند می امد.من حتی موقع روبه رو شدن با او زبانم بند می امد و صدای قلبم آنقدر اوج می گرفت که می ترسیدم رسوا شوم.حال عجیبی بود!عاشق کسی بودم که در طول آن دو سال،جز در حد سلام و احوالپرسی،حرفی میانمان رد و بدل نشده بود و من حتی جرت خیره شدن در صورتش را نداشتم.اغلب تنگ غروب از پشت پنجره اتاقم به انتشار امدنش می نشستم و ازهمان جا سیر نگاهش می کردم.هر روز برای چند ثانیه در تیررس نگاهم بود و هر بار آرزو می کردم آن ثانیه ها مثل بخش های یک فیلم،آرام و قابل تکرار باشند. اسمش حامد بود و چون تنها فرزند خانواده اش بود،بعد از مرگ پدر،با مادرش زندگی می کرد.نزدیک سی سالش بود،ولی رفتارش بر عکس ظاهرش خیلی پخته تر و مسوول تر از سن و سالش نشان می داد.با این همه،آن قدر جذاب و برازنده بود که بتواند دل دختر مغرور و مشکل پسندی چون مرا ببرد.خیلی کم حرف و آرام بود.بر عکس خودش،مادر سر و زبان داری داشت،آن قدر که هر چه لازم بود در طول آن مدت درباره اش بدانم از طریق مادرش فهمیدم.حامد فارغ التحصیل رشته مدیریت بازرگانی و جزء معاونین ارشد یکی از بانک های معتبر تهران بود.مادرش خیلی خصوصی به مادرم گفته بود به زودی به دلیل خدمات صادقانه اش ، قرار است به ریاست یکی از بانک های بزرگ شهر منصوب شود.او نهایت عشق و آرزوی مادرش بود.مادرش،خانم کیانی،حاضر نبود حتی خار به دستش فرو رود.آنها جدا همسایه های بی ازاری بودند،آن قدر که نه تنها پدرم با رضا و رغبت طی آن مدت به اجاره خانه اضافه نکرد،بلکه بارها به حامد صراحتا گفت فکر رفتن و جابه جایی را از سر به در کند.خوب به یاد دارم رزهای اول،یکی از مخالف های سرسخت اقامت انها پدر بود،چون معتقد بود من و مادر با حضور یک پسر جوان در خانه معذب خواهیم بود.ولی به مرور وقتی با منش و شخصیت حامد آشنا شد و فهمید او صبح تا غروب بیرون از خانه است،نه تنها به خاطر چنان افکاری از خودش شرمنده شد،بلکه از آن به بعد او را برای برادرم پیمان الگو قرار می داد و جوانمردی و تعهد او را تحسین می کرد.پدر معتقد بود در دوره ای که جوان ها فشار زندگی را روی دوش خانواده ها گذاشته اند،وجود چنین جوانان متکی به نفس و مسئولی مثل ثروتی بزرگ و با ارزش است.خودم بارها او را به شیوه های مختلف امتحان کردم ولی رفتار حامد همیشه سنجیده و معقول بود.نمی دانم،شاید هم عاشق غرورش بودم،اینکه حتی تلاش نمی کرد مستقیم به صورتم نگاه کند.به قول مامان رفتار او به نحوی بود که زنها به هیچ وجه معذب نمی شدند.آهسته می رفت و آهسته می امد.یادم می اید اولین سال اقامتشان،خانم کیانی چند روزی برای دیدن خواهرش به شیراز رفت و آن دوران مصادف شد با اولین سال فارغ التحصیل شدن من از دبیرستان و شروع اوقات فراغتم تا آغاز کلاس های کنکور.هیچ وقت آن روزها را فراموش نمی کنم.در حقیقت آن روزها و ساعتها بهترین فرصتی بود که به او بیشتر فکر کنم و در حالات و روحیاتش دقیق تر شوم.مرتب و آراسته لباس می پوشید،سر ساعت معینی از خانه خارج می شد و راس ساعت معینی به خانه بر می گشت.گاهی با یک بغل خرید و گاهی با یک بغل پوشه!مامان چند بار به رسم ادب در غیاب خانم کیانی برای صرف شام دعوتش کرد ولی مودبانه دعوت ما را رد کرد.اولین برخورد ما از نزدیک هم طی همان روزها صورت گرفت.عصر یک روز پاییزی بود پیمان به شدت سرما خورده و مامان اصرار داشت قبل از تاریکی هوا او را پیش دکتر ببرد.وقتی انها از خانه خارج شدند هوس کردم در تنهایی کاست کوروش یغمایی را گوش کنم.دلم بدجوری گرفته بود.روی تخت دراز کشیده بودم و در حال و هوای خودم غرق بودم که با صدای زنگ از جا پریدم.صدای ضبط صوت را کم کردم و گوشی آیفون را برداشتم.در حقیقت انتظار شنیدن هر صدایی را غیر از صدای او داشتم.لحنش شرم زده و معذب و لرزان بود. -ببخشید،حامدم پریا خانم.متاسفانه صبح کلیدم رو خونه جا گذاشتم.ممکنه در رو باز کنید؟ قلبم فرو ریخت و فقط با انگشتان لرزانم دکمه ی در باز کن را فشار دادم.قبل از انکه گوشی را سر جایش بگذارم شنیدم که گفت: -ممنونم.ببخشید که مزاحمتون شدم. هنوز از شوک اولی خارج نشده بودم که شوک دومی غافلگیرم کرد.همان طور هیجانزده ی شنیدن صدایش بودم که صدای زنگ آپارتمان مرا به خود آورد.از چشمی نگاه کردم.خودش بود.بی هیچ حرفی در را باز کردم.لبخندی صمیمی به لب داشت و یک سر و گردن از من بلند تر بود.در سلام کردن پیشقدم شد و بی انکه منتظر شنیدن جواب بماند درادامه گفت: -داشتم می امدم این پاکت نامه نظرم رو جلب کرد.انگار زیر بارون کمی خیس شده ولی امیدوارم داخلش قابل رویت باشه. بعد آنرا به طرفم گرفت و گفت: -بفرمایید.مال شماست. با دستی لرزان پاکت را گرفتم و به زحمت تشکر کردم.نمی دانم چطور تا آن روز متوجه تک و توک موهای سفیدش نشده بودم.دوباره با لبخندی مودبانه گفت: -باز هم از اینکه مزاحمتون شدم معذرت می خوام. باورم نمی شد با همان چند جمله زیر و رو شوم.شاید فقط یک دیوانه مثل خودم قادر بود آن قدر منظور،به نفع خودش،در آن چند جمله ی معمولی دست و پا کند.وقتی به خودم آمدم که توی پذیرایی نشسته بودم و نگاهم روی پاکت نامه خیره بود.حتی متوجه نشده بودم نامه از کی و کجاست.پشت پاکت را نگاه کردم.مخاطب نامه پدرم بود.یکی از همان نامه های معمول اداری.به اتاق کار پدرم رفتم و پاکت مرطوب را روی میزش گذاشتم.گیج گیج بودم.انگار توی خواب راه می رفتم.حس می کردم وزنم به سبکی یک پر شده و دارم از داخل می سوزم.حالم آنقدر دگرگون شده بود که مامان هم با یک نظر فهمید.مانده بودم که آیا او هم متوجه ماجرا شده .آن شب به اصرار مامان که خیال می کرد از پیمان سرماخوردگی گرفته ام،یک قرص سرما خوردگی خوردم و اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, -ALI-, .Baharak., .ELHAM., 18خرداد, abby7, Admin, aidai, aili, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, asalcheshmak, asalgole, azam 24, batul1s, behnazhmz, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, farnaz21, ghazale49, goleyakh117, golgh, hagh118, khale rize, koyar, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, m_h_n, nedaj, nillooo, niloo23, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, Parnam, raha.fm, roza23, rytu, samaneh60, samira*, sanaz2000, sandbadjoon, sara9999, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, silverstar, smahmodi, spoorg, Telisa, zanbagh, αгѕαпα, آرشا, آليس, آنیتا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, شیوا, م.م.ر, مریم بانو, منجی, مهنا2, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +1 امتیاز صبح که از خواب بیدار شدم،آن قدر منگ بودم که خیال کردم همه ی آن اتفاقات را در خواب دیده ام.انگار آرام و قرار نداشتم.دلم می خواست با یکی حرف بزنم.به ساعت نگاه کردم.از ده گذشته بود.مامان و بابا و پیمان رفته بودند.به آشپزخانه رفتم. میز صبحانه آماده بود.سرو صورتم را آب زدم و صبحانه ای عجولانه خوردم.آن وقت سر حوصله کنار تلفن نشستم و عزمم را جزم کردم.شاید ثریای ورپریده راه حل مناسبی برای این مشکل پیدا می کرد،ولی هنوز شماره ی چهارم را نگرفته،گوشی را روی تلفن گذاشتم.باید از کجا شروع می کردم؟از آن گذشته غرورم اجازه نمی داد حقیقت را آن طور که بود تعریف کنم.چه باید می گفتم؟اینکه عاشق حامدم و خودش نمی داند؟همین مانده بود که ثریا دستم بیندازد.باورم نمی شد،منی که به زمین و زمان فخر می فروختم،آن طور گرفتار و زمین خورده ی کسی شوم.خوب که فکر می کردم می دیدم حق با ثریاست.آدم وقتی گرفتار می شود قادر نیست منطق و عقل را در خواسته هایش دخالت دهد.به نظرم،من هم در چنان جایگاهی ایستاده بودم.احساس شرمساری بدنم را داغ کرد. از آن روز تمام تلاشم این بود که با احساسم مبارزه کنم.هربار با او روبه رو می شدم،آتش زیر خاکستر شعله ور می شد،ولی او همچنان ساکت و آرام بود و من به نیم نگاهی دلخوش.نمیدانم اگر نیم قدم به جانبم بر می داشت چه می کردم،شاید بال در می آوردم!اما افسوس ما از دو دنیای متفاوت بودیم.او مرد کامل و عاقلی بود و من دختر جوانی که هیجانات مقتضی سنش به رفتارهای عجیب و شیطنت باری وادارش می کرد و شاید هم همین رفتارها در نظر او کوچک و کوچک ترش می کرد که عاقبت هم به چشم نمی امد. این فقط آرامش او نبود که رنجم می داد بلکه اشاره های گاه و بلیگاه خانم کیانی برای سر و سامان دادن پسرش هم بی نهایت زجرآور بود.البته او خیلی مرا دوست داشت ولی هرگز رفتاری نمی کرد که ذهنم را متوجه علایق پسرش کند.در واقع علایق حامد حتی برای مادرش هم گنگ و اسرار امیز بود.مامان بی خبر از همه جا می گفت باید با او صمیمانه صحبت کند و خانم کیانی با ناامیدی تعریف می کرد چند بار در این راه ناموفق بوده ومن...کسی چه خبر داشت از درونم؟مامان با بی رحمی در حضور من به خانم کیانی گفت که شرط می بندد که خودش موردی در ذهن دارد و خانم کیانی اظهار بی اطلاعی می کرد. برخورد بعدی ما هنگام انتخاب رشته بود.مامان اصرار داشت با حامد هم مشورت کنم و من هم که از خیلی قبل دنبال بهانه بودم مخالفتی نکردم. فصل 3 خانم کیانی یک فنجان چای مقابلم گذاشت و به حامد گفت: -هوای این پریا خانم رو داشته باش مادر جون.خیلی نازنینه! زیر لب تشکر کردم و لبخند زدم.حامد با محبت به مادرش نگاه کرد و گفت: -چشم مادر جون.شما هم نمی فرمودین من هر کاری از دستم بر می آمد انجام می دادم. زیر چشمی نگاهش کردم.در چشمان کشیده ی قهوه ای اش یک دنیا عشق برای مادرش بود. خانم کیانی ازجا بلند شد و گفت: -من می رم پایین.پریا جون راحت باش. بعد از رفتن خانم کیانی نفسم به شماره افتاد و بدنم خیس عرق شد.حامد با نگاهی سرسری گفت: -بفرمایید چای تون سر نشه! با صدای لرزانی گفتم: -ممنونم.من چایی سرد بیشتر دوست دارم. با لبخند گفت: -چه جالب!من هم همین طور! به خودم جرات دادم و گفتم: -متاسفم!نمی خواستم مزاحم استراحت عصرتون بشم! همان طور که فنجان چای دستش بود گفت: -شما از کجا می دونید من بعداز ظهر ها می خوابم؟ اشاره ی هوشمندانه ای بود.صورتم گر گرفت.مختصر گفتم: -از مادرتون شنیدم. باز هم لبخند زد و گفت: -عجب! این کوتاه جواب دادنش داشت دیوانه ام می کرد.ورقه و دفترچه ی انتخاب رشته را جلو کشیدم و گفتم: -بهتره خیلی وقت تون رو نگیرم،بنابراین زودتر می رم سر اصل مطلب. دست به سینه عقب نشست و پاهای بلندش را فرو رفته در شلوار لی زغالی رنگش روی هم انداخت.سعی کردم نگاهش نکنم.خیال نداشتم ژست های دختر کشش حواسم را پرت کند،یا باعث شود لو بروم.حالا سنگینی نگاهش را روی خودم حس می کردم.انگار فرار بود من حرف بزنم و از او تاییدیه بگیرم.او با حوصله دفترچه را مطالعه کرد و البته راهنمایی های به جایی هم کرد و در نهایت نظرش را به بهترین شکل ممکن عنوان کرد،به نحوی که وقتی از پله ها پایین می آمدم قلبا معتقد بودم حق با اوست. برخورد های بعدی ما هم به همین شکل با احساسات یکطرفه صورت گرفت.به نحوی که بعد از مدتی فکر کردم باید بپذیرم درگیر علاقه ای یک جانبه و کودکانه شده ام و نباید از او توقع گوشه چشمی داشته باشم.حالا تمام هدفم این بود که دلش را بسوزانم،یا به عبارتی نظرش را متوجه خودم کنم وبعد به تلافی غرور بی حد و حصرش،بی اعتنایی کنم.به هر حال من هم در حد خودم به عنوان یک دختر جوان زیبایی های قابل توجهی داشتم،ولی اعتراف می کنم تا آن روز برای به دست آوردن دل هیچ کس،آن اندازه مصمم نبودم. بهار سال بعد ماجراهای جدیدی رخ داد که مرا در تصمیمم مردد کرد.اواخر اردیبهشت پدرم به جهت عفونت ریه مدتی در بیمارستان بستری شد و این زمینه ی امد و رفت بیشتری را با دوستان و اقوام و آشنایان از جمله خانواده کیانی به وجود آورد.آن روزها بنا به ضرورت بیشتر او را می دیدم و بیشتر از گذشته متوجه زوایای انسانی شخصیتش می شدم.او خالصانه هر کمکی که لازم بود می کرد و آن قدر در همراهی با ما صمیمی بود که همه را تحت تاثیر قرار می داد.تقریبا هر روز عصر به دیدن پدر می آمد،به مامان دلداری می داد که خطری در بین نیست،با پیمان مهربان بود و حتی چند شب به عنوان همراه بر بالین پدر ماند و با وجود خستگی و شب بیداری،فردا صبح سر کارش می رفت.او معتقد بود احساسش به پدر مثل حس یک برادر کوچک تر به برادر بزرگ تر است و با داشتن چنین حسی تنها دارد به وظایفش عمل می کند.یکی از دفعاتی که به دیدن پدر امده بود جلوی آسانسور با او رو به رو شدیم.این اولین باری بود که حس کردم غافلگیر شده.عجولانه سلام کرد و کنار ایستاد تا من اول سوار آسانسور شوم.توی آسانسور کوچک،آن قدر به هم نزدیک بودیم که صدای نفس های یکدیگر را می شنیدیم.این سکوت به قدری سنگین بود که او در شکستنش پیشقدم شد. -بابا چطورند؟ -خوبند. پاسخ من هم با بدجنسی مختصر بود.کمی این پا و آن پا کرد و گفت: -خوب میشن.چیز مهمی نیست.نگران نباشید.حقیقتش ما آنقدر به ایشون عادت کردیم که نمی تونیم جای خالی شون رو توی خونه تحمل کنیم. بود ادوکلن مردانه اش فضا را پر کرده بود.با لبخندی شیطنت بار گفتم: -شما که هر شب بابا رو نمی دیدد! از حرفم جا خورد.مکثی کرد و گفت: -فرقی نمی کنه!به هر حال این حقیقت اذیتمون می کنه که ایشون به جای خونه توی بیمارستانند!من که شبی نیست به ایشون فکر نکنم.مادرم هم هر شب سر نماز دعا می کنه.پریا خانم پدرتون انسان وارسته و منحصر به فردی اند.باید به خودتون ببالید. در آن جمله تنها کلمه ای که تار و پودم را لرزاند همین بود«پریا خانوم»کم پیش می امد مرا به اسم صدا کند،یا لااقل سعی می کرد در شرایطی قرار نگیرد که مجبور باشد مخاطبم قرار دهد.همان طور که از آسانسور خارج می شدیم،منصفانه گفتم: -شما که واسه بابا سنگ تمام گذاشتید.اینجا همه کنجکاوند بدونند چه نسبتی با بابا دارید که این قدر محبت می کنید. با لبخند گفت: -من فقط دارم به وظیفه ام عمل می کنم. گفتم: -مامان هم خیلی شرمنده ی شماست.به خصوص که چند شب با وجود خستگی پیش بابا موندین. نیم نگاهی کرد و گفت: -گفتم که.من دارم به وظیفه ام عمل می کنم.از اون گذشته،اینجا بخش مردانه ی بیمارستانه و باید یک مرد مراقب آقای مالکی باشه!پیمان که طفلک خیلی جوونه و اگر هم تجربه کافی داشت،صحیح نبود وسط درس و مدرسه بمونه اینجا.شما و مادر هم که معذورات دارید،بنابراین من خوشحال می شم که بتونم کمکی کنم،چون آقای مالکی آن قدر با محبت اند که باز هم کمه! گفتم: -قراره شوهر خاله ام و عموم هم بیان! فورا گفت: -یک موقع حرفهام سوءتعبیر نشه!من می دونم که ماشالله،هستند توی فامیل که با جون و دل میان،اما به هر حال همسایه از فامیل موظف تر و نزدیک تره.پس همسایگی کی به کار میاد؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, Admin, aidai, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, asalcheshmak, asalgole, ayda90, azam 24, batul1s, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, farnaz21, ghazale49, goleyakh117, golgh, hagh118, khale rize, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahsa20005, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, nedaj, NE[ )@A, nillooo, niloo23, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, raha.fm, roza23, rytu, samira*, sanaz2000, sandbadjoon, sara9999, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, silverstar, smahmodi, spoorg, Telisa, YALDA STAR, zanbagh, αгѕαпα, آرشا, آلالی, آليس, آنیتا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, م.م.ر, مریم بانو, منجی, منيژه, مهنا2, ياابالفضل, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +1 امتیاز از حضور ذهنش در جواب دادن خنده ام گرفت.او جدا عاشق پدرم بود و همین برای من کافی بود که به این بهانه او را بیشتر ببینم.حالا حتی نگاه تحسین آمیز فامیل هم متوجه او بود.حامد به قدری فروتن بودکه همه را متعجب کرده بود.بارها با گوش های خودم می شنیدم که پدر چطور پیش مامان از او تعریف می کند و چگونه از صمیم قلب آرزو می کند پیمان در اینده شبیه او شود. از اتفاقات دیگری که ذهن مرا مشغول می کرد ماجرای مسمومیت غذایی من بود،آن هم درست در شرایطی که پدر برای یک ماموریت اداری به اردبیل رفته بود و ما تنها بودیم.یادم می اید نیمه های شب با احساس تهوع شدید مجبور شدیم خانه را ترک کنیم ولی از انجایی که اشتباها راننده تاکسی تلفنی زنگ خانه ی خانم کیانی را زده بود مزاحم انها شدیم.داشتیم از حیاط خارج می شدیم که حامد روی تراس آمد و بعد از احوالپرسی از مامان پرسید: -خانم مالکی اتفاقی افتاده؟ مامان با اشاره به من که کنار باغچه خم شده بودم گفت: -ببخشید که مزاحم شما شدیم.گمونم پریا مسموم شده. حامد نگاه نگرانش را متوجه من کرد و عجولانه گفت: -الان میام خانوم مالکی.لطفا تشریف داشته باشید. مامان داشت تلاش می کرد او را متقاعد کند نیازی به حضورش نیست اما او با عجله به خانه رفت.منتظر ایستاده بودیم که خانم کیانی با صورتی خواب آلوده و نگران پایین امد و گفت: -الهی قربونت برم.چی شده پریا جون؟ مامان با نگرانی گفت: -نمی دونم.از عصر بی حال بود.گفتم شاید سرما خورده،ولی یک ساعته،گلاب به روتون،فقط حالش به هم خورده!دیگه هیچی توی معده اش نیست.قربونتون برم خانم کیانی،به خدا احتیاجی نبود آقا حامد زحمت بکشند.من ماشین گرفتم.درمانگاه نزدیکه. حامد از عقب با لحنی رنجیده گفت: -اختیار دارید خانوم مالکی.یعنی ما آنقدر قابل نبودیم که خبرمون کنید؟حالا فرض کنید تاکسی زنگ رو اشتباهی نمی زد،یعنی خیال داشتین این وقت شب تنها برین؟ دوباره معده ام آشوب شد.فورا به طرف باغچه خم شدم ولی چیزی در معده ام نبود.حامد گفت: -نگران نباشید.در چنین مواقعی تهوع خیلی خوبه.باعث می شه معده کاملا پاکسازی بشه.آقا پیمان کجاست؟ مامان گفت: -اون خوابه.بیدارش نکردم. خانم کیانی گفت: -خیالت از بابت پیمان جون راحت باشه.برو جونم.زودتر برین این بچه رنگ به رو نداره. برای چند لحظه چشمم در چشم حامد افتاد اما آن هم چند ثانیه کوتاه بود.آن وقت با تکیه به مامان سوار ماشین شدم و حامد جلو نشست و به راننده دستور حرکت داد.در طول راه او چند بار با نگرانی به عقب برگشت و به راننده توصیه کرد هر وقت لازم بود کنار خیابان توقف کند.توی درمانگاه هم مثل پروانه این طرف و آن طرفم می دوید و نمی گذاشت آب در دل مامان تکان بخورد.بعد هم هر قدر مامان خواهش کرد به خانه برگردد قبول نکرد و تا وقتی سرم من به آخر رسید پیش ما ماند.وقتی زیر سرم بودم مامان خیلی آرام گفت: -این پسره پاک ما رو شرمنده ی خودش کرده.به خدا که فرشته است.خدا به مادرش ببخشدش. پرسیدم: -حالا کجاست؟ مامان با لحنی تحسین آمیز گفت: -بیرون نشسته که تو راحت باشی.توی عمرم مردی به این با شخصیتی ندیدم.مامان از او تعریف می کرد ولی نمی دانم چرا من احساس غرور می کردم؟آن شب تشکری که شایسته او باشد نکردم و هر چند که مامان برای چند دقیقه ی متوالی از او قدردانی کرد ولی ته دلم احساس شرمندگی می کردم.از این رو فردا بعد از ظهر چند دقیقه قبل از امدنش به بهانه ی آب دادن به گلها توی حیاط ماندم و وقتی وارد حیاط شد بعد از سلام و احوالپرسی از او تشکر کردم.او هم متقابلا احوام را پرسید و من هم خیلی مختصر جواب دادم.بعد او با اشاره به گلها حرفی زد که درست متوجه نشدم چون همان لحظه کاملا تصادفی نگاهم متوجه پنجره رو به حیاط طبقه بالا شد.خانم کیانی داشت با اشتیاق به هر دوی ما نگاه می کرد و لبخند معنی داری می زد. خانم کیانی از ان به بعد حرفی نمی زد تا متوجه منظورش شوم ولی رفتارش با همیشه فرق داشت.بیشتر از گذشته به من محبت می کرد و طرز نگاهش کنجکاو و شیطنت بار بود.گاهی که ناگهان به طرفش بر می گشتم از حالت سنگین نگاهش معذب می شدم.انگار با ایما و اشاره می خواست مرا متوجه چیزی کند.او حالا بیش از گذشته و به بهانه های مختلف به خانه مان می امد ولی رفتار حامد مثل سابق خوددار و آرام بود و شاید هم همین مرا گیج می کرد.از شدت اضطراب شب ها خواب نداشتم و آن قدر بی اشتها شده بودم که تقریبا مامان کنجکاو و نگران شده بود.زمانی هم بود که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم و دوست داشتم با خودم خلوت کنم.گاهی اتفاق می افتاد که ساعتها تک و تنها توی اتاقم می ماندم و مدتها یک جا بی حرکت می نشستم و به رو به رو خیره می شدم.حتی حال و حوصله ثریا را هم نداشتم.انگار به نوعی از طرف مامان مامور شده بود زیر زبان مرا بکشد.صبح که می شد به خانه ما می امد و غروب با خاله بر می گشت.طفلک مامان!زمانی متوجه عمق نگرانی اش شدم که یک روز صبح داشت خیلی آرام با پدرم راجع به من صحبت می کردوپدر تلاش می کرد متعاقدش کند نگرانی اش بی مورد است ولی مامان قانع نمی شد.می گفت: -می ترسم احمد!می ترسم مشکلی براش پیش اومده باشه!اون فقط بیست سالشه! پدر به نرمی گفت: -ببین مهین جان،این تغییر حالات توی سن و سال پریا کاملا طبیعیه!جوونها توی این سن و سال درگیر دوران بلوغ اند.پس طبیعیه اگه ماجراجو باشند و اخلاق شون مثل بهار و پاییز باشه!به عقیده ی من لازم نیست نگران جسمش باشی!اون کاملا سلامته!هر چی هست مربوط به روح و روانشه!با خودشه! مامان گفت: -اون اصلا حرف نمی زنه! پدر گفت: -اگه لازم باشه میگه!پریا دیگه بچه نیست عزیزم!خیلی وقته که بزرگ شده ولی ما نمی خواستیم باور کنیم.بگذار مدتی به حال خودش باشه!اون دختر عاقلیه! بغض گلویم را می فشرد.واقعا چه مرگم بود؟این ماجرا تا کجا ادامه داشت؟لحظاتی بود که آرزو می کردم خانم کیانی و پسرش ازآن خانه بروند ولی باز غروب جلوی پنجره انتظار امدنش را می کشیدم.یکی از دفعاتی که شدیدا احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم بی مقدمه از ثریا پرسیدم: -عشق چیه ثریا؟چطوری میشه تعریفش کرد؟ چشمانش برقی زد و سر جایش میخکوب شد. -آهان!زدی به هدف!پس بگو چه مرگته!ذلیل مرده لال می شدی زودتر بگی؟من رو بگو که خیال می کردم تو به سایه ات هم فخر می فروشی!حالا کی هست؟ خنده ام گرفت.گفتم: -من یک کلمه از تو پرسیدم،ببین چقدر اراجیف تحویلم دادی؟این هجویات چیه می گی؟ با شیطنت گفت: -بله؟بله؟من یا تو؟بدبخت نترس یا خودش میاد یا نامه اش.یه نیگا به خودت توی آینه بنداز.شدی مثل روح! باز هم خنده ام گرفت ولی او دست بردار نبود. -جون ثریا بگو موضوع چیه؟نکبت مگه من و تو این حرفها رو داریم؟ به دروغ گفتم: -مطمئن باش خبری نیست که بخوام از تو قایم کنم.چند روزه دارم یک رمان خارجی می خونم و این سوال برای من پیش اومده که عشق چیه که آن قدر شاعر ها و نویسنده ها ازش داستان سرایی می کنند. ثریا به شوخی گفت: -لابد چیز بدرد بخوریه! پرسیدم: -تو تا حالا این احساس رو تجربه کردی؟ به شوخی چشم غره ای رفت و گفت: -چشم ما روشن!تو رو خدا رودربایستی نکن،سوال دیگه ای هم داری بگو! خندیدم و گفتم: -جدی باش ثریا!تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی یا یکی دوستت داشته باشه؟ ثریا گفت: -اولا دوست داشتن با عشق فرق می کنه!ثانیا کیه که همچین حسی رو تجربه نکرده باشه؟اصلا مگه زندگی بدون اینها ممکنه؟بالاخره قلبه دیگه!از آهن که نیست!مثل عارف ها حرف می زنی!دارم کم کم از تو می ترسم! ساکت ماندم.ثریا مکثی کرد و گفت: -غلط نکنم گلوت حسابی گیر کرده!موندم طرف کیه که این جوری ضربه فنی ات کرده! خیلی خونسرد گفتم: -داری اشتباه می کنی!مرد ها قدر عشق و محبت رو نمی دونند! ثریا گفت: -آی قربون دهنت!فقط باید سر کارشون گذاشت! با امدن خاله بحث ما نیمه کاره ماند ولی من فهمیدم قطعا ثریا هم حرفهای ناگفته ی زیادی در دل دارد... خاله که مرا ساکت دید برای چندمین بار با محبت پرسید: -خب چی میگی خاله؟یه چیزی بگو! ثریا به شوخی گفت: -عروس رفته گل بچینه.فقط نمی دونم چرا دلش نمی خواد برگرده! خاله شهین گفت: -ثریا جدی باش!پریا جون تو هم حرف بزن ببینم چی توی دلت می گذره!شاید هم سکوت علامت رضاست!ببین عزیزم،تا تو راضی نباشی همه این حرفها بیهوده است!اگه نظر من رو بپرسی بهتر از این نمیشه.مامانت هم جواب درست و حسابی نداد و انداخت گردن پدرت.اون ها هم که مدام به من فشار میارن! با صدای لرزانی گفتم: -نمی دونم چی بگم خاله!راستش می ترسم! خاله شهین خندید و گفت: -یعنی چی؟ترس از چی؟اگه بدونی چه آینده ای در انتظارته؟به خدا من تو رو مثل دخترای خودم دوست دارم. حرف را انداختم توی دست انداز و گفتم: -نظر بابا و مامان برام همه! خاله با سرمستی خندید و گفت: -جوابی رو می خواستم گرفتم عزیزم!ان شاالله هر چی قسمته همون میشه! وقتی خاله از اتاقم بیرون رفت ثریا با شیطنت گفت: -خوب یکی به میخ می زنی یکی به نعل!مامانم هم درسش رو خوب بلده! صادقانه گفتم: -باور کن نمی دونم چرا زبونم بند اومده بود! ثریا خیارش را نمک زد و گفت: -حق داری جونم.حق داری! پشت در اتاقم نفس در سینه حبس کرده و سراپا گوش شده بودم.پدر بعد از سکوتی طولانی به مامان گفت: -خودت بهتر از هر کسی می دونی که تمام دار وندار ما همین دو تا بچه است مهین جون.حالا من هیچی،تو دلت راضی میشه از یک دونه دخترت دور باشی؟اون چی؟توی غربت چطوری تاب بیاره؟من دختر خودم رو می شناسم اون نازپرورده و حساسه،وابسته به خونه و خونواده ست و مهم تر از همه تحمل فشارهای روانی رو نداره! مامان گفت: -من هم همه ی اینها رو به شهین گفتم و اونم بهشون گفته ولی عصر باز هم به من تلفن زدند و گفتند اجازه بدیم بیان. مادرش می گفت فرض کنیم یک دیدار دوستانه است.شاید ما بتونیم شما رو متقاعد کنیم. پدر گفت: -آخه مهین جان وقتی جوابمون منفیه،دیگه واسه چی مردم رو اذیت کنیم؟ مامان گفت: -کاش خودت بودی و می دیدی چه سماجتی به خرج دادند.حتی شهین گفته خواهرزاده ی من قصد ازدواج نداره.ولی اون ها دلایل دیگه ای آوردند.شاید هم بهتر باشه خودت باهاشون حرف بزنی،این جوری دست از سر شهین بر می دارند.می گفت «روزی نیست که به من زنگ نزنند.این آخریها از ترسم جواب تلفن رو نمی دم.چند بار هم مجبور شدم ثریا رو وادارکنم به دروغ بگه مامانم خونه نیست!جدا که توی عمرم خواستگارهایی به این سمجی ندیدم.» پدر گفت: -واسه من هم خیلی عجیبه!انگار توی این شهر دختر دیگه ای نیست! مامان گفت: -مادرش زن مودب و معقولی به نظر می اد.می گفت از روزی که پریا رو دیده زیر و رو شده.می گفت حاضره قسم بخوره این همون دختریه که توی آسمونها دنبالش می گشته! پدر گفت: -عجب!آخه چطور ممکنه با این اطمینان بگه پسرش ندیده و نشناخته پریا رو می خواد؟بدبختی،پسره بچه هم نیست که بگیم مامانش باید بپسنده! مامان گفت: -بر عکس!مادرش می گفت تا حالا چندین و چند دختر رو دیدند و پسرش پسند نکرده! پدر گفت: -یک از همون ازدواج های پستی! مامان گفت: -نه!گویا پسرشون منع رفت و آمد نداره و اگه بخواد می تونه بیاد ایران!مادرش می گفت از بس رفته خواستگاری دیگه کاملا می دونه سلیقه ی پسرش چیه! پدر گفت: -یکی نیست به اینها بگه عزیز من،ملاک ازدواج زیبایی نیست،باید دید دو نفر چه دیدگاهی نسبت به ازدواج دارند،آیا با هم تفاهم دارند،واسه هم ساخته شدند یا اصلا اشتراک نظر دارند؟خب بله،در نهایت،زیبایی این قضیه رو کامل می کنه! مامان گفت: -اتفاقا من هم سعی کردم از این در متقاعدشون کنم ولی مادرش می گفت اجازه بدین خواستگاری صورت بگیره،اگر در نهایت رضایت دادین برای گفتگو پسرش هم میاد ایران. پدر گفت: -نمی دونم والا!آدم دختر دار هم باید دایم تنش بلرزه که عاقبت کی قراره بیاد جگر گوشه اش رو برداره بره!با پریا حرف زدی؟ مامان آرام گفت: -فکر کنم خودش متوجه مسائلی شده !ولی من هنوز مستقیما باهاش حرف نزدم.گفتم اول با تو حرف بزنم،اگر در نهایت اجازه دادی بیان،بعد با پریا صحبت کنم. پدر گفت: -نظر خودت چیه؟ مامان گفت: -راستش من احساس عجیبی دارم،ولی به قول شهین بالاخره که چی؟باید بگذاریم خواستگارها بیان،این جوری پریا هم یواش یواش به آینده ی زندگیش جدی تر فکر میکنه و ضمن اینکه تجربه های جدیدی کسب می کنه بالاخره فرد ایده آلش رو از بین اینها با بینش درست انتخاب می کنه. پدر گفت: -خب بله درسته!ما که نمی تونیم دخترمون رو از مردم قایم کنیم! مامان گفت: -باور کن احمد از صبح دچار دلشوره شدم.بالاخره من هم یک مادرم و حتی فکر اینکه یک روز پریا از این خونه بره دیوونه ام می کنه!چه برسه که بخواد از این مملکت بره! پدر با محبت گفت: -کی می تونه اونو از ما جدا کنه؟من دختر به غربت شوهر نمیدم!ولی خب،ما باید یواش یواش با این واقعیت که بچه ها یکروز ترکمون می کنند کنار بیاییم.حس تو هم طبیعیه!به هر حال این اولین خواستگاریه که می خواد با سماجت بیاد توی این خونه! مامان گفت: -پس منظورت اینه که بیان؟ پدر با خنده گفت: -کی می تونه به اینها بگه نه؟اگه قرار بود قضیه رو فراموش کنند دو هفته پیش کرده بودند.گمونم باید با گوش های خودشون بشنوند تا قضیه رو فراموش کنند.فقط قبلش با پریا صحبت کن.دوست دارم فکر کنه داریم به جاش تصمیمی می گیریم. حال غریبی داشتم! وقتی وارد آشپزخانه شدم مامان در گفتن صبح به خیر پیشقدم شد.سلام کردم و پشت میز نشستم.سرم مثل یک گوی سنگین فلزی روی تنم زیادی می کرد.مامان یک فنجای چای مقابلم گذاشت و خودش هم روی صندلی رو به رویی من قرار گرفت.نگاهش آنقدر دقیق بود که سرم را با نان مقابلم گرم کردم.مامان برای شکستن سکوت پیشقدم شد و با اشاره به بیرون گفت: -برگ ها همه زرد شدند.چشم به هم زدیم تابستون تموم شد. برای آنکه جوابی داده باشم گفتم: -شهریور رو دوست ندارم.آدم احساس عجیبی داره! مامان پرسید: -دیشب سردتون نبود؟شاید بهتر باشه امسال از اول پاییز شوفاژها رو راه بیندازیم. بی حوصله گفتم: -موضوع چیه مامان؟چرا نمیری سر اصل مطلب؟ مامان با دهان باز نگاهم کرد.مکثی کردم و گفتم: -دلم نمی خواد وانمود به نفهمیدن کنم.من دیشب تصادفا همه ی حرفهای شما و بابا رو شنیدم.نه از دیشب،خیلی وقته که می دونم.ثریا همون دو هفته ی قبل به من گفت.چرا این جوری نگام می کنید مامان؟متنفرم از اینکه فکر کنید من هنوز بچه م و باید مثل دختر بچه ها باهام رفتار کنید. مامان تقریبا به من من افتاده بود: -خب...تو در حقیقت کار من رو خیلی ساده کردی...راستش مونده بودم چه جوری قضیه رو باهات مطرح کنم...حقیقتش هیچ وقت فکر نمی کردم حرف زدن در این باره این قدر برای یک مادر سخت باشه! با آرامش بعیدی گفتم: -چرا مامان؟مگه خودتون همیشه نمی گین ما مادر و دختریم و باید با هم راحت باشیم؟ مامان چند لحظه در سکوت نگاهم کرد و بعد بی مقدمه پرسید: -خب،نظرت چیه؟ نمی دانم چرا زبانم بند امده بود،مامان با آرامش گفت: -اون ها اصرار دارند بیان اینجا و بیشتر با هم آشنا بشیم.راستش...من و پدرت خیلی قضیه رو جدی نگرفتیم.می دونی که!پدرت اصلا موافق دور شدن از شماها نیست.من هم همینطور! همان طور که پنیر را روی نان می مالیدم گفتم: -ما هیچی از اون ها نمی دونیم. مامان با تعجب چشمانش را تنگ تر کرد و پرسید: -منظورت چیه؟یعنی...اگه موقعیتش واقعا خوب باشه حاضری از ما دور بشی؟ حالت صورت مامان خیلی دیدنی شده بود.درست مثل کسی که به شدت جا خورده و سورپریز شده باشد!مثل کسی که به حاصل عمل خودش به دیده ی تردید نگاه کند!ناخوداگاه خنده ام گرفت.میان خنده گفتم: -چیه مامان؟حالتون خوبه؟هنوز که اتفاقی نیفتاده!خیلی خب!حق با شماست!من هم طاقت دوری شما رو ندارم. انگار خیال مامان راحت شد که نفسش را آزاد کرد.ناگهان دستی فکرم را به جانب حامد کشاند و قلبم از جا کنده شد.جدا فایده ی این عشق یک بعدی چه بود؟اصلا شاید بهتر بود فکر او را از مغزم پاک کنم.فنجان چای را با بی میلی روی میز گذاشتم.وقتی به او فکر می کردم همه چیز به کامم تلخ می شد و به شدت احساس درماندگی می کردم.دست به سینه به عقب تکیه دادم و ساکت ماندم.مامان گفت: -بهتره فکرش رو نکنی.به انها به چشم یک تجربه ی جدید نگاه کن.فکر می کنم دیگه اونقدر بزرگ شدی که خودت رو در چنین موقعیتهایی محک بزنی! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, aidai, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, asalcheshmak, asalgole, ayda90, azam 24, azar1, batul1s, betiya, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, farnaz21, ghazale49, goleyakh117, golgh, hagh118, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, nedaj, nillooo, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, raha.fm, roza23, rytu, samira*, sanaz2000, sandbadjoon, sara9999, shakiii, shalizar2, shide, silverstar, spoorg, Telisa, zanbagh, αгѕαпα, آرشا, آليس, آنیتا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, م.م.ر, منيژه, مهنا2, نگار.م.استقلال, ياابالفضل, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +1 امتیاز آهی بی صدا کشیدم و به صورت نگران مامان خیره ماندم.چقدر خوب است که افکار ادمها روی صورتشان نقش نمی بندد!فایده ی آن ذوب شدن تدریجی چه بود؟او که هرگز نمی فهمید با دل و جان من چه کرده!خواستم از آشپزخانه خارج شوم که مامان گفت: -اگر دوباره تلفن زدند میگم شب جمعه بیان.تو که اعتراضی نداری؟ فقط گفتم: -نه!هرجور صلاح می دونید! داشتم خلاف میلم عمل می کردم و این حقیقت را خودم بهتر از هر کسی می دانستم.نمی دانم!شاید هم داشتم چینی غرورم را بند می زدم. پنجشنبه عصر خانه حال و هوای عجیبی داشت.خاله شهین هم از ظهر به آنجا آمده بود و ساعت به ساعت از موقعیت استثنایی خواستگار می گفت.من هم مثل ماست توی اتاقم وارفته بودم.بیچاره مامان از صبح به تنهایی تمام حیاط و خانه را زیر و رو کرده بود.یکی دو ساعتی از ظهر گذشته بود که خانم کیانی هم برای ارضاء کنجکاوی اش پایین آمد.از توی اتاق گوش تیز کردم.از مامان پرسید: -به سلامتی مهمون داری مهین جون؟ مامان که خستگی در کلامش موج می زد گفت: -تقریبا.قراره واسه ی پریا خواستگار بیاد! به نظم خانم کیانی جا خورد ولی با لحن وارفته ای گفت: -به سلامتی!صبح تا از بالا دیدمت اومدی توی حیاط،به خودم گفتم حتما خبرهاییه! مامان گفت: -شرمنده!لابد با سر و صدا مزاحم استراحت شما هم شدیم. خانم کیانی گفت: -این حرفها چیه؟انشالله به سلامتی!خوب بی سرو صدا؟ مامان گفت: -والا به خدا قراره فقط بیان.مالکی که به هیچ وجه از شرایط شون راضی نیست! خانم کیانی گفت: -چطور؟ خاله شهین به میان حرف آمد و گفت: -وا؟چه حرفها می زنی خواهر؟مگه بدبخت ها چه جوری اند؟به خدا شانس در خونه تون رو زده!بد میگم خانم کیانی؟پسره دندانپزشک مقیم آمریکاست.خونه و زندگی و همه چیز هم داره.دیگه چی از این بهتر؟ مامان گفت: -چی می گی خواهر؟منم و همین یک دختر! خاله شهین گفت: -مگه همه چند تا دختر دارند؟اینجا بمونه که چی ؟ما که موندیم چی شدیم؟کجای دنیا رو گرفتیم؟به خودت نگاه کن!چی از زندگی ت فهمیدی؟یک عمر غبار گچ خوردی و به آموزش و پرورش خدمت کردی.احمد آقا هم که بیچاره زیربار زندگی پیر شد.لااقل به فکر آینده ی بچه ها باش.همه چی اونجاست!لگد به بخت دختره نزن! مامان گفت: -پریا باید درس بخونه! خاله گفت: -اونجا بهتر می تونه به درسش ادامه بده و واسه خودش کسی بشه!شاید یک روز برادرش رو هم برد پیش خودش،بعد هم شما... خانم کیانی گفت: -ای بابا!شهین خانم،اولا،تا قسمت چی باشه،بعد هم زنگی توی غربت خیلی سخته. خاله گفت: -آدم زود به هر شرایطی خو می گیره.به خدا اگه واسه ثریای خودم هم بود همین رو می گفتم.آدم باید واقع بین باشه!حالا هم که شانس پریا گفته!مادر و خواهره یک دل نه صد دل چشمشون اون رو گرفته! خانم کیانی با کنجکاوی پرسید: -نظر پریا چیه مهین جون؟ مامان گفت: -جوونهای این دوره رو که می شناسید.آدم از عقاید و حرفهاشون سر در نمیاره! شرم مانعم می شد که با خانم کیانی رو به رو شوم.او مدت کوتاهی پایین بود و بعد بالا رفت.چند دقیقه بعد داشتم از اتاق خارج می شدم که صدای باز شدن در کوچه توجهم را جلب کرد.از پنجره به بیرون سرک کشیدم.حامد بود.گرفته و با عجله از خانه خارج شد و در خانه را به هم زد.می دانستم پینجشنبه ها ساعت دو بعد از ظهر به خانه می آید.پس نیامده کجا می رفت؟چند لحظه بعد خانم کیانی را دیدم.عجولانه خودش را به در کوچه رساند و مدتی از لای در نیمه باز به بیرون سرک کشید و بعد آرام در را بست.جلو تر رفتم.صورتش نگران و ناامید بود.با نگاهم او را تا وقتی وارد ساختمان شد دنبال کردم.دلم گواهی بدی می داد. طرف های غروب،قبل از امدن خواستگارها،سر و کله ی ثریا هم پیدا شد.دلشوره ی عجیبی داشتم و در دل خدا را شکر می کردم که فقط با خانواده ی خواستگارم رو به رو می شدم.حقیقتش تا پیش از آن هرگز فکر نمی کردم وقت عمل آنقدر دستپاچه شوم.با آمدن ثریا وضع بد تر شد.چون یا می خواست دستم بیندازد،یا آب به آسیابم بریزد.این وسط بیشتر از پدر و مادرم،خاله شهین دست و پا می زد.شخصا نظارت میکرد چه بپوشم،چه بگویم یا چطور رفتار کنم.درست قبل از انکه از شدت کلافگی منفجر شوم آنها از راه رسیدند.به محض ورود بوی عطر گرانقیمتشان فضا را پر کرد و صداها در هم پیچید.ثریا که پشت در گوش ایستاده بود آرام گفت: -ظاهرشون که خیلی حسابی به نظر میاد.ببینم چند مرده حلاجند! گفتم: -خوب بود می امدند خواستگاری تو! پشت چشمی نازک کرد و گفت: -بله!پس چی!روی هوا می قاپیدمشون!ندیدی چه دسته گلی دستشون بود؟شرط می بندم بالای پونزده،شونزده هزار تومن می ارزید. شاید اگر توی اتاقم تنها بودم از پشت پنجره سرک می کشیدم.ولی در حضور ثریا،عارم آمد.این بود که برخلاف میلم سر جایم نشستم و حتی جم نخوردم.حالا خانه کاملا ساکت بود و فقط صدای جویدن آدامس ثریا به گوش می رسید.آهسته گفتم: -دهنت رو ببند ثریا!دلم ریش شد! نخودی خندید و گفت: -چته؟قاط زدی؟کی بود که می گفت اصلا برای من مهم نیست و از این حرفها؟ -باز شروع کردی؟ به شوخی گفت: -میگم پریا!بالاغیرتا نریزی با چایی زندگیشون رو رنگی کنی!این بدبخت ها بی تقصیرند.فکر کردند تو آدمی!انتقام اصلی رو باید از اون بابا بگیری! خنده ام گرفت.پرسیدم: -چرا هیچکس چیزی نمیگه؟ ثریا گفت: -تعجبم از اینه که مامانم چرا ساکت نشسته؟بالاخره باید وسط قضیه رو بگیره! همین هنگام مامان آرام در را باز کرد و وارد اتاق شد.با دیدن ما،با تعجب پرسید: -چرا توی تاریکی نشسته اید؟ ثریا گفت: -چه می دونم خاله!از این دیوونه بپرس! مامان به من گفت: -پاشو بیا بیرون پریا!زشته!اینها به خاطر تو اومدند! با اینکه داشتم از کنجکاوی هلاک می شدم گفتم: -من رو می خواهید چیکار؟ما که قراره جوابشون کنیم! مامان آرام گفت: -پاشو بیا بیرون!آدمهای مودبی به نظر میان.حالا که اجازه دادیم بیان،نباید بی احترامی کنیم! ثریا به شوخی گفت: -پاشو!فقط من می دونم که دارند قند توی دلت می سابند! یکی به شوخی زدم پس گردنش و همراه مامان از اتاق خارج شدم.قبل از انکه به پذیرایی برسیم گفتم: -جلوتر بگم مامان،من چای نمیارم ها! مامان گفت: -من هم فکر می کنم نبری بهتره!می ترسم با این رنگ و رویی که به هم زدی،بریزی با چایی تن و بدنشون رو بسوزونی!فعلا که شربت بردم.چایی هم خودم بعدا میارم!تو فقط مودب برو سلام کن و اگه دستشون رو دراز کردن دست بده و خوشامد بگو.بعد هم بنشین کنار پدرت! وارد پذیرایی شدیم.مامان گفت: -این هم پریا دختر من! مادر و خواهر خواستگارم کاملا از جا بلند شدند و خواهرش لب به تحسین باز کرد: -به به پریا خانوم!خدا رو شکر که باز هم چشممون به جمالتون افتاد! بعد دستانش رو دراز کرد و من هم از روی ادب سلام کردم و با هر دوی انها دست دادم و بعد همانطور که مامان سفارش کرده بود زیر نگاه دقیق انها کنار پدر نشستم.خاله شهین به انها که ایستاده بودند گفت: -بفرمایید خانوم درخشش راحت باشید. مادر خواستگارم همانطورکه روی مبل می نشت گفت: -هزار ماشالله!چه وقاری!چشم ما روشن! صورتم گرگرفت ولی سرم را بالا نکردم.بابا که انگار متوجه اضطرابم بود آرام و صمیمی دستم را به دست گرفت و بنرمی فشار داد.حضور اودر کنارم جدا مایه ی قوت قلب بود.خواهر خواستگارم که دختر جوان و زیبایی بود گفت: -مامانم از روزی که روی ماه تو رو دیده آروم و قرار نداره!دایم میگه این همون فرشته ای یه که دنبالش بودم. خاله شهین به جای من گفت: -شما لطف دارین!پریا جون جدا دختر باوقار و سنگینیه! مادر خواستگارم گفت: -با وجود چنین پدر و مادری اصلا نباید تعجب کرد.به عقیده ی من خانواده بیانگر اصالت و شخصیت یک فرده! زیر چشمی نگاهشان کردم.در لباس های فاخر و طلا و جواهر برق می زدند ولی هر دو خوش برخورد و نرم و مودب بودند به نحوی که بعد از گذشت ده دقیقه به طرز عجیبی در دلم نشسته بودند و دیگر اصلا احساس دستپاچگی نمی کردم.وقتی مامان چای آورد مادر خواستگارم زیپ کیفش را باز کرد و گفت: -خب!از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است! آن وقت یک پاکت از کیفش بیرون کشید و گفت: -بالاخره حق مسلم شماست که با پسر من آشنا بشین!این جدیدترین عکسهای بهرام پسرمه! پدر گفت: -از این که این طور با صراحت حرف می زنم معذرت می خوام اما واقعا نیازی به این کار نیست. رنگ خاله شهین پرید!مادر خواستگارم با آرامش گفت: -چطور؟منظورتون رو نمی فهمم! پدر گفت: -ببینید!منم و همین یک دختر!پس طبیعیه که اون رو به یک مشت عکس شوهر نمی دم! لبخند خاله شهین یخ زده بود و مامان هم با نگرانی به این صحنه نگاه می کرد.مادر خواستگارم گفت: -البته حق با شماست!ما هم قرار نیست با چند تا عکس از دخترتون خواستگاری کنیم.من قبلا خدمت خانوم هم گفتم که اگه توافق حاصل بشه،بهرام از امریکا می آد ایران تا با پریا جون صحبت کنند.بعدا که به توافق رسیدند می ریم سر صحبت های اصلی.من فقط می خوام شما یک ذهنیت از پسر من داشته باشید.فقط همین!چون مرسومه که داماد در مراسم خواستگاری و اشنایی حاضر باشه و من نخواستم خودخواهی کنم.به هر حال دختر شما هم حقشه بدونه کی قراره ازش خواستگاری کنه!اومدیم و اصلا پریا خانوم پسر منو به لحاظ ظاهر نپسندید،در اون صورت منطقی ایه که قضیه رو تموم شده تلقی کنیم! خاله شهین قبل از آنکه پدر حرفی بزند پاکت عکس ها را از خانم درخشش گرفت و گفت: -به عقیده ی من که کاملا منطقیه! پدر عقب ننشست و گفت: -بله،خانم درخشش لطف دارند.منتهی عرض من چیز دیگه ای است!خانم درخشش و دخترش کاملا به پدر خیره شدند و خاله شهین بی آنکه عکس را بیرون بیاورد بر جا میخکوب شد.پدر مکثی کرد و گفت: -ببینید خانوم!اگه ما الان در خدمت شماییم صرفا به دلیل اصرار شماست وگرنه من حقیقتا قضیه رو خیلی جدی نگرفتم.راستش ما با ازدواج های خارج از کشور موافق نیستیم.البته این به این معنا نیست که خدای ناکرده در شما یا پسرتون ایرادی هست.بر عکس!حالا که از نزدیک زیارت تون کردم بیشتر با شخصیت وارسته ی شما و خونواده آشنا شدم.ضمن اینکه با خواهر خانم بنده همسایه هستید و ایشون از خصایص بارز خونوادگی تون خیلی تعریف کردند. خانم درخشش که زن زرنگی بود گفت: -اینها را خانم هم فرمودند و ما با این ذهنیت اومدیم و البته انتظار شنیدن این حرفها رو هم داشتیم.اما دیدن عکس ها چه ایرادی داره؟قبول دارید اگه تقدیر بخواد ما هیچ کاره ایم؟چه می دونید؟شاید واقعا تقدیر ما ها رو سر راه هم قرار داده؟ پدر که کاملا مستاصل شده بود با لبخند گفت: -حرفهای شما رو تصدیق می کنم اما راستش به نظرم منطقی نمیاد،پسر شما توی آمریکا باشه و شما براش زن بگیرید!چطور کسی که اونجا زندگی کرده و درس خونده می تونه با این قضیه این قدر ساده مواجه بشه؟ خانم دخشش خندید و گفت: -پس بالاخره رفتیم سر اصل مطلب!من این سوال شما رو به فال نیک می گیرم آقای مالکی!بله،درسته!راستش تا حالا هر جا رفتیم خواستگاری کسی این سوال رو از ما نپرسید.همه فقط هدفشون زندگی توی آمریکا بود ولی پرسش شما نشونه ی اصالت و شخصیت خونوادگی شماست و اینکه من راه رو درست اومدم.می دونید آقای مالکی؟من آنقدر خواستگاری رفتم که دیگه تقریبا می دونم بهرام چه جور دختری مد نظرشه! پدر گفت: -چرا ایشون اصرار دارند از ایران زن بگیرند؟چیزی که اونجا فراونه دخترهای ایرانیه! خانم درخشش گفت: -اولا این برخلاف میل بهرامه،در ثانی اگر هم مایل بود من نمی گذاشتم.شما خودتون بهتر می دونید اونجا چه جور محیطیه!من یک دختر اصیل و خانواده دار می خوام با یک تربیت ایرانی!زیر نظر یک مادر ایرانی با فرهنگ ایرانی!بهرام به هیچ وجه از دخترهای جلف و سبک خوشش نمی آد،این با فرهنگ خونوادگی ما هم منافات داره.اگه شما یک دختر دارید و این قدر نگرانش هستین،منم همین یک پسر رو دارم!مطمئنم اگر شما هم جای من بودید همین کارو می کردید!دوره ی بدی شده آقای مالکی! پدر گفت: -گمونم شما خیال دارید به هر طریقی شده من رو متقاعد کنید باهاتون همراهی کنم.حقیقتش من هرگز حریف زبون خانم ها نشدم. خانم درخشش خندید و گفت: -من توی زندگی ام به هر چی خواستم رسیدم آقای مالکی.گمونم حالا دلیل پافشاری من برای دیدار حضوری به قدر کافی قانع کننده باشه! پدر هم خندید.زیر چشمی به مامان نگاه کردم.او هم با رضایت لبخند می زد.دختر خانم درخشش پاکت عکس ها رو از خاله شهین گرفت و همان طور که به طرف من می آمد گفت: -بگذارید دو کلمه هم صدای ماه پریا خانوم رو بشنویم.دلمون آب شد. بعد پاکت عکس ها را به طرف من گرفت و با خوشرویی گفت: -بگیر پریا جون.این هم داداش یکی یک دونه ی من!البته به خوشگلی خودت نیست ها ولی فکر کنم بدت نیاد. به مامان نگاه کردم و او سرش را با رضایت تکان داد.بعد با انگشتان لرزانم پاکت را گرفتم و عکس ها را بیرون آوردم.پسر خانم درخشش صورتی پر جذبه داشت.قد بلند و چهارشانه بود.ابروان مغرور و کشیده و چشمان نه چندان درشتش ترکیب جالبی به صورتش داده بود.فکش چهار گوش و قاطع و پوستش گندمی بود.آن قدر تشابه چهره میان او و خواهرش بود که توی همان چند عکس اول می شد فهمید خواهر و برادرند.عکس ها در فضای خانه گرفته شده بود که بعدا خواهرش توضیح داد خانه ی برادرش در آمریکاست.نکته ی جالب توجه در عکس ها شیک پوشی و ژست های حساب شده ی پسر خانم درخشش بود.انگار کسی که این عکس ها را گرفته بود با هدف قبلی و فقط به منظور بدست آوردن دل دخترهای جوان عمل کرده بود.سر پدرو مادر هم با کنجکاوی روی عکس ها خم شده بود.خاله شهین طاقت نیاورد و گفت: -بده ببینم شاه دوماد رو خاله جون.تو که صدات در نمیاد! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | --goOli--, -ALI-, .ELHAM., abby7, aidai, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, artenis, asalcheshmak, ayda90, azam 24, azar1, batul1s, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, farnaz21, ghazale49, goleyakh117, golgh, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, nazgol, nedaj, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, raha.fm, roza23, rytu, samaneh60, samare, samira*, sanaz2000, sandbadjoon, sara9999, shakiii, shalizar2, shide, silverstar, spoorg, TARANOMEMEHR, Telisa, zanbagh, αгѕαпα, آليس, آنیتا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, سپید88, شبنم, م.م.ر, مریم بانو, منجی, منيژه, نگار.م.استقلال, ياابالفضل, گل یاس, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +2 امتیاز از درون گر گرفته بودم.وقتی سرم را بلند کردم نگاه کنجکاو خانم درخشش و د خترش را متوجه خودم دیدم.سکوت جمع را خاله شهین شکست: -به به!ماشالله آقای دکتر هم که همه چی تمومه!خدا بهتون ببخشدش خانم درخشش.بیخود نیست که اینقدر وسواس به خرج میدین. چشمان خانم درخشش از برق افتخار درخشید و گفت: -کوچک شماست.با وجود پریا جون کامل میشه!شما بهرام من رو یادتون نیست،نه؟ خاله شهین گفت: -حقیقتش نه!شاید هم دیدم ولی یادم نیست.پونزده،شونزده سالی میشه که رفتند،درسته؟ خانم درخشش گفت: -هفده ساله!درست بعد از فوت پدرش رفت.عموش کاراش رو رو به راه کرد و بردش.همه با هم گفتند: -خدا پدرشون رو بیامرزه. خانم درخش از من پرسید: -نظرت چیه پریا جون؟ من سر به زیر انداختم و سکوت کردم.دختر خانم درخشش گفت: -طبیعیه اگه بخوای فکر کنی!این تصمیم کوچکی نیست!قبلا بگم برادر من توی آمریکا از خودش خونه داره و حالا یکی از پزشک های سرشناس اونجا محسوب میشه!اوضاع مالیش هم بد نیست.از خصوصیات اخلاقی اش هم من چیزی نمیگم،بهتره خودت ببینی و باهاش حرف بزنی!اما تا دلت بخواد به صفاتی که دخترهای جوون می پسندند مجهزه!دست و دلبازه،خونگرم و مهربون و مشکل پسنده!نمی دونی چقدر به ما سفارش می کنه دنبال دخترهای نجیب و با اصالت باشیم.اصالت خیلی براش مهمه!شما هم که ماشالله همه رو با هم داری! خاله شهین به شوخی گفت: -ماشاله شما همه رو گفتی غیر از سن و سال آقای دکتر! خانم درخشش گفت: -بهرام دقیقا بهمن امسال میره توی سی و یکسال! مامان گفت: -زنده باشن! به نظرم بابا و مامان نسبت به نیم ساعت قبل صد و هشتاد درجه تغییر کرده بودند که حالا بیشتر در سکوت لبخند می زدند.در حدود یکساعت بعد خانم درخشش به ساعت گرانقیمتش نگاهی کرد و به دخترش گفت: -هر چند دل کندن از همچین جمعی خیلی سخته ولی بهتره کم کم رفع زحمت کنیم دخترم. با بلند شدن آنها،ما هم از جا بلند شدیم.موقع رفتن،خانم درخشش و دخترش،که بعدا فهمیدم اسمش بهناز است،هر دو صورت من و مادر و خاله شهین را بوسیدند و صمیمیانه آرزو کردند دوباره همدیگر را ببینیم.جلوی در خروجی خانم درخشش پاکت عکس ها را به من داد و با چشمکی دوستانه گفت: -اینها پیشت باشه عزیزم.شاید توی تنهایی با نگاه خریدارانه تری ببینی و ما رو با جوابت خوشحال کنی.اگه جوابت مثبت باشه فورا بهرام میاد تهران.توی این چند روزه اون قدر تلفنی از تو تعریف کردم که لابد از خیلی قبل داره لحظه شماری می کنه! من به لبخند کمرنگی اکتفا کردم ولی مامان گفت: -به قول خودتون هر چی قسمت باشه! بعد از رفتن انها ثریا و پیمان فورا از اتاق ها بیرون آمدند و برای دیدن عکس ها به طرف من هجوم آوردند.آن قدر عجله داشتند که حتی یادشان رفت به خاطر تحمل آن یکی دو ساعت تنهایی،گله کنند.بر خلاف انتظارم مامان و بابا خیلی از خانم درخشش و دخترش تعریف کردند و خاله شهین هم روغن داغ آن رازیاد کرد.پدر می گفت: -خانواده ی محترمی بودند.اگه پسرشون هم مثل خودشون باشه باید آدم متشخص و با اصالتی باشه! خاله شهین گفت: -بالاخره اونم توی همین خونواده بزرگ شده احمد آقا!از قدیم گفتند خونواده نشونه ی هویت ادمه!اینها قدیمی ترین همسایه های کوچه ی ما هستند.بی آزار و آرومند و هیچ کس ازشون بدی ندیده.دختر و دامادش هم طبقه ی بالا با خودش زندگی می کنند.بابای خدابیامرز دکتر هم سرهنگ بوده.ما وقتی به این محل اومدیم یکی دو سال قبل فوت کرده بود.در هر صورت آدمهای معقول و مودبی هستند. مامان گفت: -با همه ی اینها من نمی تونم رضایت بدم پریا بره آمریکا شهین جون! خاله شهین گفت: -تو همش آیه ی یاس بخون خواهر!خدا رو چه دیدی شاید هم پسره به خاطر پریا اومد ایران.اگه پسره هم همینجوری چشمش پریا رو بگیره که مادر و خواهرش عاشقش شدند،نون پریا توی روغنه! پدر گفت: -آخه بحث سر اینه که پریا زوده شوهر کنه! خاله شهین گفت: -کی گفته زوده؟ماشالله داره میره توی بیست و دو سال! مامان گفت: -پریا باید ادامه تحصیل بده.دلم نمی خواد زندگی مشترک مانع پیشرفتش بشه! خاله شهین گفت: -درسش رو هم می خونه!بستگی به همت خودش داره!به نظر من ضرری نداره با دکتر رو به رو بشه!من مطمئنم که اکه اون پریا رو بپسنده،به خاطرش هر کاری می کنه!نباید این فرصت رو از دست بدین! ثریا از ان طرف پذیرایی گفت: -میگم بدک نیست ها!ارزش فکر کردن داره! پیمان هم گفت: -نظر من هم شرطه!بالاخره من برادر عروسم! همه خندیدند.خاله شهین گفت: -الهی قربونت برم خاله!فعلا بذار پریا جون حسابی فکر کنه اون وقت می آییم سر وقت تو! همه نگاه ها متوجه من شد که ساکت نشسته بودم.خاله شهین به ساعتش نگاه کرد و گفت: -تو دختر عاقلی هستی خاله جون و من مطمئنم تصمیمی می گیری که بعدا پشیمون نشی! بعد به ثریا گفت: -پاشو دختر جون!حسابی دیر شده! دلم می خواست بابا و مامان حرفی می زدند،اما انگار انها هم به نوعی مردد شده بودند و ناگهان آن همه حرف ته کشیده بود .بعد از رفتن خاله شهین و ثریا،من هم به اتاقم رفتم و با لباس مهمانی روی تخت دراز کشیدم.بعد،مدتی توی تاریکی اتاق قدم زدم و دوباره لبه ی تخت نشستم و از همان جا به حیاط تاریک خیره شدم.افکار مختلفی در مغزم مرور می شد.به حامد فکر می کردم،به خودم و به خواستگار تازه از راه رسیده!از حامد لجم گرفته بود!شک داشتم اصلا به من فکر کند.توی عمرم مردی آنقدر مغرور و خودخواه ندیده بودم.مقابل پنجره ایستاده بودم که در کوچه آرام باز شد و حامد وارد خانه شد.صورتش در تاریکی ناخوانا بود و قدم های محکم و بلندش مثل همیشه نبود.دوباره قلبم لرزید.یک لحظه به نظرم امد به پنجره ی اتاقم نگاه می کند.فورا خودم را کنار کشیدم و به دیوار تکیه دادم،ولی وقتی برگشتم رفته بود. پایان فصل 3 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, aidai, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, asalcheshmak, ayda90, azam 24, batul1s, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, farnaz21, ghazale49, golgh, hagh118, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, maryammmmmm6, Mina, monir 11, nedaj, nillooo, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, raha.fm, roza23, rytu, saharsahar, samaneh60, samira*, sanaz2000, sara9999, shakiii, shalizar2, shide, silverstar, spoorg, TARANOMEMEHR, Telisa, zanbagh, αгѕαпα, آليس, آنیتا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, م.م.ر, مهنا2, نگار.م.استقلال, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | پست معمولی : +2 امتیاز فصل 4 از کلاس کنکور که به خانه برگشتم،مامان نبود.داشتم با کلیدم در را باز می کردم که خانم کیانی از پشت سر گفت: -چطوری پریا جون؟خسته نباشی! به عقب برگشتم.توی راه پله ایستاده بود.با لبخندی گرم سلام کردم و پرسیدم: -مامان خونه نیست؟ خانم کیانی گفت: -رفته جلسه.انگار مدرسه پیمان جون از ساعت یک به بعد جلسه است.یادش نبود بهت بگه! گفتم: -پس پیمان هم با مامانه! خانم کیانی گفت: -چرا نمیای بالا؟من هم تنهام! گفتم: -ممنون خانم کیانی.میرم خونه تا مامان بیاد. خانم کیانی با صمیمیت گفت: -تعارف می کنی؟مامانت تازه رفته،بیا بالا.گفتم که!من هم تنهام. یک کم خسته بودم ولی با این حال دعوتش را قبول کردم.کلید را از قفل بیرون کشیدم و از پله ها بالا رفتم.خانم کیانی با خوشحالی گفت: -ممنون که اومدی!راستش دیگه حسابی حوصله م سر رفته بود.جدا که حضور مامانت تو این خونه نعمتیه. در حال درآوردن کفشم گفتم: -مامانم که خیلی اوقات تا ظهر نیست. خانم کیانی گفت: -اصل کار ظهر به بعده!صبح تا آدم تکون می خوره ظهر میشه! بعد با اشاره به دستانش گفت: -داشتم سبزی پاک می کردم.تو رو خدا راحت باش.هیچکس خونه نیست. به پشتی پشت سرم تکیه دادم و مقنعه ام را از سر دراوردم.خانم کیانی همانطور که دستانش را می شست گفت: -چای تنهایی مزه نداره! با لبخند گفتم: -زحمت نکشین.من باید برم. خانم کیانی از آشپزهانه گفت: -هنوز نیومده داری ساز رفتن می زنی؟ناهار با هم هستیم. خواستم سبزی پاک کنم که فورا گفت: -تو رو خدا واسه اون یک ذره سبزی دستت رو گلی نکن.پاشو یک آب به سر و صورتت بزن تا با هم چای بخوریم. مطیعانه از جا بلند شدم و به دستشویی رفتم.خانم کیانی از همان جا گفت: -حامد سرما خورده،گفتم براش کمی آش درست کنم. با شنیدن اسمش قلبم لرزید.همان طور که صورتم را آب می زدم گفتم: -بلا دوره! خانم کیانی گفت: -پاییزه دیگه!هوا آدم رو گول میزنه!گاهی گرمه،گاهی سرده! از دستشویی که بیرون امدم،از جعبه دستمال کاغذی یکی دو برگ برداشتم و سر و صورتم را خشک کردم.چند لحظه بعد در حالیکه داشتم به عکسهای میز گوشه پذیرایی نگاه می کردم،خانم کیانی با دو فنجان چای پیشم برگشت.به خودم اجازه دادم و گفتم: -آقای کیانی اند؟ خانم کیانی آهی کشید و گفت: -اون هم از زندگیش خیری ندید! مقابل خانم کیانی نشستم و گفتم: -خدا رحمتشون کنه! یک فنجان چای در برابرم گذاشت و گفت: -خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!مرد نازنینی بود.گاهی خیال می کنم که لیاقتش رو نداشتم. فورا گفتم: -این حرفها رو نزنید خانم کیانی!شما خانم مهربون و دلسوزی هستید. لبخند مهربانی بر لب آورد و پرسید: -حالا چرا روی زمین نشستی؟ گفتم: -بالا و پایین نداره .همین جا خوبه. خانم کیانی در حال برداشتن در قندان گفت: -حامد میگه از صبح آدم روی صندلی ها مچاله میشه!اونم وقتی میاد خونه ترجیح میده بنشینه روی زمین.هر دو سکوت کردیم.مکثی کرد و گفت: -بخور جونم.سرد شده! بعد کمی این پا و آن پا کرد و پرسید: -راستی از خواستگارهات چه خبر؟ کمی بی مقدمه بود،بنابراین جا خوردم.ولی با آرامشی ساختگی گفتم: -گاهی تلفن می زنند،گاهی هم میرن سراغ خاله شهین،راستش...من هنوز جوابی ندادم. کنجکاو شد.پرسید: -چطور؟دو دلی؟ گفتم: -نه!می دونید...آدمهای خوبی بودند ولی شرایطشون آسون نیست.یعنی هر کسی نمی تونه قبول کنه! بلافاصله گفت: -خب بگو نه و خودت رو خلاص کن.خیال می کنی زندگی توی غربت ساده است؟ با تعجب از تقلایی که برای منصرف کردنم می کرد،نگاهش کردم.چون سکوت مرا دید پرسید: -می خوای من خودم با مامانت حرف بزنم؟این چیزها رودربایستی بر نمی داره ها!به خودت نگاه کن،ماشالله هیچی کم نداری.کمی صبر کنی همین جا موقعیت های بهتری میاد سراغت.فقط کافیه لب تر کنی! سر به زیر انداختم وساکت ماندم.دستم را با صمیمیت فشار داد و گفت: -تو رو خدا فکرهای بدی نکنی ها!احساس من واسه تو مثل احساسیه که درباره ی حامد دارم.باور کن تو رو مثل دختر حقیقی خودم دوست دارم. قلبم به هم فشرده شد.فنجان چای را توی سینی گذاشتم و صاف نگاهش کردم.چه خوب بود که از درونم خبر نداشت!اگر می فهمید چه واکنشی نشان می داد؟نیمی از حرفهای او را نشنیدم.صدای زنگ تلفن مرا از خیالاتم بیرون کشید.خانم کیانی داشت با تلفن صحبت می کرد.حامد بود.وانمود کردم با کیفم سرگرمم اما گوشم آنجا بود.چند کلمه ای با مادرش صحبت کرد و ارتباط قطع شد.وقتی خانم کیانی برگشت قصد رفتن کردم.دوباره حالم به هم ریخته بود.انگار مواجه شدن با این حقیقت که راه یافتن به قلب حامد کار ساده ای نیست،سبب شده بود از واقعیت فرار کنم.خانم کیانی معترض پرسید: -کجا؟ برای تنها بودن هزار تا بهانه داشتم. -باید برم خانم کیانی.کلی کارهای عقب افتاده دارم. او هم از جا بلند شد و گفت: -چرا ناهار پیش من نمی مونی؟حامد هم دیر میاد. گفتم: -نه،ممنون.من که اشتها ندارم.حقیقتش صبح زود بیدار شدم میرم کمی بخوابم. با محبت گفت: -حق داری مادر.انشالله همیشه موفق باشی و تنت سلامت باشه! داشتم کفشم را به پا می کردم که گفت: -خلاصه رودربایستی نکنی ها!اگه دیدی نمی تونی،فقط کافیه به من اشاره کنی! به نرمی لبخند زدم و تشکر کردم.او را از صمیمی قلب دوست داشتم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -ALI-, .ELHAM., abby7, aidai, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, asalcheshmak, ayda90, azam 24, batul1s, corail, daneshmand, Donya-70, ELAHE, Elen, farajoon, ghazale49, goleyakh117, golgh, hagh118, khale rize, koyar, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, martire, Mina, nazgol, nedaj, nillooo, nilsa, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, raha.fm, roza23, rytu, saharsahar, samaneh60, samira*, sanaz2000, sara9999, shakiii, shalizar2, shide, silverstar, spoorg, TARANOMEMEHR, Telisa, zanbagh, αгѕαпα, آليس, آنیتا, اسوده, برادپیت, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, م.م.ر, مهنا2, نگار.م.استقلال, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 9,944
(View Stats)
تشکرها: 20,796
تشکر شده 84,294 بار در 7,881 پست
کتاب مورد علاقه : جایی بالاتر از رنجیدن/ | بدون امتیاز : 0 امتیاز بعد ازگذشت دو سه هفته دوباره خانم درخشش و دخترش علی رغم تردید مامان و بابا به خانه ی ما امدند.موضع من هم رفته رفته نسبت به قبل تغییر می کرد و این تغییرات آنقدر آرام صورت می گرفت که اصلا متوجه نبودم که دارم به استقبال سرنوشت متفاوتی می روم.آنها با رفتار معقول و مودبانه و تعریف های وسوسه انگیز،هر بار بیشتر از بار گذشته مرا در تصمیم گیری مردد می کردند.حالا انها به اضافه ی خاله شهین تا حد زیادی توانسته بودند مامان و بابا را وادار کنند جدی تر به این موضوع فکر کنند،به خصوص که تردید من هم به عنوان مهره ی اصلی این بازی کاملا مشخص بود.انگار داشتم یک جورهایی به سرنوشتی که به جبر زمانه در برابرم قرار گرفته بود،تسلیم می شدم.راستش از حامد هم ناامید شده بودم.به نظرم او اصلا در حال و هوایی که فکر می کردم نبود.آن روزها خاله شهین بیشتر از سابق به خانه ی ما می آمد و با فواصل کمتری به مامان تلفن می زد و سعی می کرد او را متقاعد کند که ازدواج من با خواستگار جدید به نفع خودم و بقیه است.مامان هم حال و روز خوبی نداشت،از یک طرف گرفتار اضطراب آشنای مادرها هنگام ازدواج دختر اولشان شده بود و از طرفی حتی فکر دور شدن من از خانه و خانواده به شدت آزارش می داد.او که تا آن زمان قضیه را جدی نگرفته بود،علیرغم اصرار خاله شهین،حتی حاضر نبود با من رو در رو و بی پرده صحبت کند و من هم ترجیح می دادم خودم را به تجاهل بزنم.البته گاهی متوجه گفتگوی آرام و پنهانی بابا و مامان درباره ی خودم می شدم ،ولی به هر حال نمی توانستم بفهمم عقیده ی انها چیست.بابا که علنا با رفتن من از ایران مخالف بود،ولی مامان که تحت تاثیر حرفهای خاله کمی نرم شده بود،معتقد بود اگر با پسر خانم درخشش به تفاهم و توافق برسم می توانم این موانع را به راحتی پشت سر بگذارم و چه بسا بتوانم او را متقاعد کنم که در ایران زندگی کنیم و این نشان می داد که موقعیت خواستگار جدید آن قدر با ارزش است که مامان به خاطرش برای متقاعد کردن بابا تلاش کند.اما بابا که دور اندیش تر از مامان بود،اعتقاد داشت کسی که سالها در غرب زندگی کرده به راحتی تسلیم خواسته های ما نخواهد شد!در هر حال این جریانات ادامه داشت تا روزی که خاله شهین برای حرف زدن با من به دیدنمان آمد. گوشم متوجه حرفهای خاله شهین بود ولی با بند لباسم بازی می کردم و چنان با دقت نگاهش می کردم که انگار بار اولی است که آن را می بینم.خاله شهین چانه ام را با دست بالا گرفت و مستقیم توی چشمانم نگاه کرد و گفت: -به من نگاه کن جیگرم! توی چشمانش خیره شدم و ساکت ماندم.خاله با محبت گفت: -بالاخره جوابت چیه؟ روی تخت جا به جا شدم و گفتم: -نمی دونم چی بگم خاله جون.شما پاک من رو غافلگیر کردین! خاله با اخمی ساختگی گفت: -این جوابی نیست که دلم می خواد بعد از این همه مدت از دهان تو بشنوم.رودربایستی رو بگذار کنار و بگو نظرت چیه؟حالا ما تنهاییم!دیدی که حتی نگذاشتم ثریا هم بیاد توی اتاق!رک و پوست کنده بگو مایلی خانم درخشش زنگ بزنه به پسرش که بیاد واسه صحبت؟تو یه ماه وقت داشتی که خوب فکر کنی!پس دیگه واسه من الکی بهانه نتراش!اگه تو راضی باشی من راحت تر می تونم با مامان و بابات حرف بزنم.حالا بهانه ی اون ها توی!تو هم که بچه نیستی!الان بیست و یک سالته! صادقانه گفتم: -من واقعا نمی دونم چی بگم خاله جون! خاله با حوصله گفت: -ببین پریا جون!زندگی مشترک شوخی نیست!صحبت سر یک عمر با هم سر کردنه!بگو از لحاظ ظاهری پسندیدی یا نه؟اون وقت می ریم سر شخصیت و خصوصیات فردی و اخلاقی!اینها خونواده ی نامدار و با اصالتی اند!پسره هم که از هر لحاظ ممتاز و عالیه!مگه یک دختر واسه خوشبختی چی می خواد؟زرنگ باشی می تونی اون جا به هر چی می خوای برسی.خیال می کنی اینجا چه خبره؟لیسانسه ها و دکترهاش بیکارند!به خدا من اگه ثریا هم جای تو بود همین رو بهش می گفتم!سعی کن عاقلانه تصمیمی بگیری!به خدا شانس بهت رو کرده!خیال می کنی بعدا چی قراره از این بهتر برات پیش بیاد؟من مطمئنم اگه بعدا فکرش رو بکنی به جون من دعا می کنی که تلاش کردم متقاعدت کنم. گفتم: -حرفهای شما درسته خاله جون،ولی چیزی که من رو مردد کرده،فکر رفتن از ایرانه!خیال می کنید من می تونم توی مملکت غریب طاقت بیارم.نه زبان بلدم و نه کسی رو اون جا دارم! خاله چشمانش را تنگ تر کرد و گفت: -اینها حرف دلت نیست!انگار حرفهای مامانت روی تو هم اثر گذاشته،آره؟پریا تو ماشالله دیگه بچه نیستی!یک دختر بالغ و عاقلی!از این گذشته،مگه قراره نیای ایران؟هر چند وقت یکبار میای اینجا و ما هم بتونیم میایم دیدنت!پس اونهایی که اونجا پناهنده شدند چی باید بگن؟درباره ی زبان هم نگرانی ات بی مورده!تو دختر با استعدادی هستی.من مطمئنم می تونی توی مدت کوتاهی زبون اونجا رو مثل بلبل حرف بزنی!در ضمن اونجا اونقدر وسایل تفریح و رفاه زیاده که باور کن نمی فهمی وقتت چطوری پر میشه!چه برسه به اینکه احساس دلتنگی کنی!پریا جون تو استحقاق این زندگی رو داری،چون می دونم توی خونواده ی اصیل و با سوادی بزرگ شدی و به اینجا رسیدی و شاید من بیش از هر کسی شاهد این بودم که خواهرم و پدرت برای تو و پیمان چطوری حتی از خودشون گذشته اند! خاله مکثی کرد و گفت: دو سه هفته ی دیگه تعطیلات ژانویه است.اگر نظر من رو می پرسی،بد نیست پسر خانم درخشش بیاد ایران.از اون به بعد تو ضمن شناختن بیشتر اون،می تونی بیشتر هم فکر کنی!خب چی می گی؟ باز هم سکوت کردم.خاله خندید و گفت: -الهی قربونت برم!نکنه سکوت علامت رضاست؟ در کوچه باز شد و حامد وارد حیاط شد.همان طور که او را از همان فاصله از پشت پنجره از نظر می گذراندم،دوباره قلبم بهم فشرده شد.از خودم پرسیدم فایده ی تعلق چیه؟این دلبستگی ها برای من چه فایده ای داشتند؟دلم به حال خودم سوخت.به سختی بغضم را فرو دادم و توی صورت خاله خیره شدم.خاله گونه ام را بوسید و از ته دل گفت: -انشالله عاقبت به خیر بشی عزیزم!انشالله همه ی جوونها خوشبخت بشن! فصل 5 هرگز فکرش را نمی کردم پدر و مادرم به آن سرعت تغییر موضع دهند.انگار ناگهان زبانها همه بند امده بود که البته پافشاری خاله شهین و سماجت خانم درخشش و دخترش هم برای ادامه ی روابط،بی تاثیر نبود.مامان و بابا به شدت تحت تاثیر شخصیت و منش خانوادگی خانم درخشش قرار گرفته بودند،ولی به هر حال نشانه های تردید و ترس در نگاهشان موج می زد.روزهای آخر آذر ماه برای من روزهای اضطراب و دلهره بود.اصلا حال عجیبی داشتم.خودم را به نوعی میان زمین و آسمان حس می کردم.هر چند که خانم درخشش و دخترش در طول آن مدت دایم سر می زدند و سعی می کردند با آوردن هدایا و زدن تلفن این فاصله را کم کند،اما باز هم احساس بیگانگی تا عمق وجودم را می لرزاند.دوست داشتم فکر کنم همه چیز رو به راه است،اما نیرویی بازدارنده قلبم را به آشوب می کشید.شب ها بد خواب و مضطرب بودم و روزها هیجانزده و خاموش!جو خانه هم غیر عادی بود.انگار همه،حتی با خودشان هم رودربایستی داشتند و ترجیح می دادند احساسشان را از هم مخفی کنند.یکی از آخرین روزهای پاییز،درست سه،چهارروز قبل از آمدن پسر خانم درخشش،یک شب دختر خانم درخشش «بهناز» به دیدنم امد و موقع رفتن از مامان اجازه خواست مرا هم برای استقبال از برادرش با خودشان به فرودگاه ببرند!من و مامان هر دو از شنیدن این حرف به شدت جا خوردیم!دختر خانم درخشش که ما را در آن حال دید خندید و گفت: -وای خدای من!هیچ فکرش رو نمی کردم با دادن این پیشنهاد این قدر متعجب تون کنم! مامان بی پرده گفت: -ببخشید خانوم درخشش!راستش بیشتر شوکه شدم تا متعجب!من نمی گم بافت خونواده ی ما یک بافت خیلی سنتی و قدیمیه،اما به هر حال اون طوری هم نیست که بخواهیم سر زبون ها بیفتیم.دختر من هنوز هیچ نسبتی با خونواده ی شما نداره!از اون گذشته،حتی تا حالا پسر شما رو ندیده!ما هم ندیدیم!فراتر از همه ی اینها پدرش به هیچ وجه موافقت نمی کنه!درسته که شما در طول این مدت حسابی به پریا لطف داشتین،ولی خب حتما تایید می کنید که این کار اصلا به صلاح نیست و ممکنه به شئونات خانوادگی هر دو طرف لطمه بزنه!نه نه!حتی فکرش رو هم نکنید. بهناز دوباره با محبت خندید و گفت: -ای بابا!شما طوری حرف زدین که من خیال می کنم باید عذرخواهی کنم!این حرفها چیه خانم مالکی؟دیگه دوره ی این حرفها گذشته!الان دختر و پسرها به تنهایی و دور از چشم خونواده ها میرن بیرون!مال ما که با نظارت هر دو خونواده است!اگر من چنین تقاضایی از شما کردم صرفا به خاطر اینه که برادرم زمینه ی ذهنی روشنی داشته باشه،گر چه حسابی مشتاقه عروس منحصر به فرد خونواده رو زودتر ببینه!باور کنید همین دیشب می خواست براش از پریا جون بیشتر صحبت کنم.بالاخره اون هم حق داره!ما باید به او هم حق بدیم.شما حتی نگذاشتید عکس پریا جون رو براش پست کنیم.اگر هم بابت فامیل ما نگرانید،باید بگم هیچ کس غیر از خودمون نمیاد فرودگاه.قراره اقوام بعدا بیان خونه به دیدن بهرام!منو بگو که خیال می کردم خودتون هم از این پیشنهاد استقبال کنید!می دونید؟به عقیده ی من این حرفها خیلی وقته که توی ایران کهنه شده و ما فقط با مرزهای فرسوده داریم خودمون رو اذیت می کنیم!روزی می رسه که همه به این نتیجه می رسیم! مامان با حالتی رنجیده گفت: -این حرفها چیه بهناز خانم؟اینجا ایرانه و دختر من هم توی همین مملکت و توی چنین خونواده ای بزرگ شده!جدا تعجب می کنم با چنین بینشی چطور روی یک دختر ایرانی انگشت گذاشته اید؟ بهناز فورا گفت: -نه نه نه!لطفا فکرهای بد نکنید!من فقط عقیده ی خودم رو گفتم.شکی نیست که مهمترین امتیاز پریا جون همون اصالت خانوادگی شه!مامانم همیشه میگه من طرز فکر یک زن ایرانی رو ندارم.شاید خیلی تند رفتم! بعد با لحنی دلجویانه گفت: -لطفا اگه رنجیدید من رو ببخشید و اگه ممکنه بگذارید نظر پریا جون رو هم بدونم!می دونم به هر حال عقیده ی اون بسته به عقیده ی شماست اما خب...بدم نمیاد با طرز فکر زن برادر آینده م هم بیشتر آشنا بشم.بهناز آنقدر نرم و شیرین حرف می زد که زبان آدم خود به خود بند می آمد.با مِن مِن گفتم: -من؟!من چی بگم؟ نگاهم متوجه مامان شد.چهره اش حالت کنجکاوی به خودش گرفته بود.چون مرا ساکت دید به کمکم آمد و گفت: -البته شنیدن عقیده ی تو هم برای من جالبه پریا!اگر واقعا دوست داشته باشی بری،می تونم رضایت پدرت رو جلب کنم.ولی قبلا خوب فکر کن!تو دختر بالغ و عاقلی هستی! جمله ی آخر بیشتر به یک هشدار شبیه بود.بهناز موهای بلندم را نوازش کرد و گفت: -خب؟نظرت چیه پریا جون؟کنجکاو نیستی همسر آینده ات رو جزو اولین کسانی باشی که می بینی؟دوباره اضطراب همه ی و وجودم را در بر گرفت.بی تردید لحظات هیجان انگیزی بود!بهناز از سکوتم استفاده کرد و گفت: -خانم مالکی ممکنه من رو در جلب رضایت آقای مالکی واسه ی شب جمعه کمک کنید؟ خواستم حرفی بزنم ولی زبانم بند امده بود.آن شب بعد از رفتن بهناز،مامان فقط به گفتن چند جمله برای رساندن منظورش اکتفا کرد: پریا،سعی نکن خودت رو همین اول کار رها کنی!سکوت همیشه هم راه حل خوبی نیست!سعی کن عقیده ات رو بگی و رودربایستی نکنی!چون ممکنه آدم ضعیف النفسی به نظر بیای!یقینا اینها چیزهایی بوده که من همیشه تلاش کردم یاد بگیری! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *~Faezeh~*, -ALI-, .ELHAM., 18خرداد, abby7, aidai, alikhademi, alonesachlie, arezoogh, asalcheshmak, asalgole, ayda90, azam 24, batul1s, corail, Donya-70, ELAHE, Elen, extranjera, farajoon, ghazale49, goleyakh117, golgh, hagh118, hiva, khale rize, koyar, lila90, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa20005, marjanagn, martire, maryammmmmm6, Mina, nazgol, nedaj, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parak, parisaparisa, raha.fm, roza23, rytu, saharsahar, samira*, sanaz2000, sara9999, shakiii, shalizar2, shide, silverstar, spoorg, Telisa, yaseziba, yashkin, zanbagh, αгѕαпα, آليس, آنیتا, اسوده, اهنگ, ایلیبرا, بی بی گل, خورشید خانم, زری, شبنم, م.م.ر, مریم بانو, مهنا2, نگار.م.استقلال, کیانوش.م.م, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ای, تایپ, جعفری, جعفریتایپ, رمان, شیشه, مریم, کوه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عشق شیوا | مریم جعفری | تایپ | nasi & somi | کتابهای کامل شده ایرانی | 45 | ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۳:۴۰ بعد از ظهر |
| کوه شیشه ای | مریم جعفری | دانلود | mahdiyeh | ایرانی | 1 | ۹ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۱۳ قبل از ظهر |
| زمزمه باد | مریم جعفری (تایپ) | farnaz58 | کتابهای کامل شده ایرانی | 44 | ۲۱ دي ۱۳۸۹ ۰۹:۳۴ قبل از ظهر |
| تقدیر شوم | مریم جعفری (تایپ) | azami | کتابهای کامل شده ایرانی | 71 | ۳ آبان ۱۳۸۹ ۰۹:۳۴ قبل از ظهر |
| کوه شیشه ای | مریم جعفری | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان ایرانی | 2 | ۳۰ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۴۰ بعد از ظهر |