| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 107 | 7.32% |
| 15 تا 20 | | 660 | 45.14% |
| 20 تا 25 | | 396 | 27.09% |
| 25 تا 30 | | 177 | 12.11% |
| بالای 30 | | 122 | 8.34% |
| رأی دهندگان: 1462. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +607 امتیاز ![]() سلاااااااام عزیزای دلم..خوبین؟..خوشین؟.. ![]() من باز اومدم با یه رمان جدید و متــفـاوت..اسمش گناهکارِ و خود شخصیتش هم گناهکاره.. ![]() رمانش گناه داره..منم گناه دارم..بیاین بخونید افسردگی نگیرم.. ![]() داستان از زبان دو تا اول شخصه (آرشام)..و ( دلارام) ![]() هم قرعه به نام سه نفر رو می نویسم و هم اینو.. ![]() خب جونم براتون بگه که رمانش خوشمله و کاملا متفاوت حتی شخصیتاشون.. ![]() ![]() دوستان خوبم لطفا تو تاپیک تایپ کتاب که همینجاست پست ندید..اگر نقدی دارید توی تاپیک نقد بگید ..اینجا به هیچ عنوان پست ندید..ممنون از شما و تمام مدیران عزیز سایت نودهشتیا.. ![]() در ضمن کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد و در صورت دیدن طبق جرایم رایانه ای با شخص خاطی برخورد می شود ![]() ![]() این هم از تاپیک نقد رمان " گناهکار ".. ![]() گناهکار | fereshteh27 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب گناهکار ژانر : هیجانی , اجتماعی , عاشقانه به قلم :fereshteh27 نویسنده ی رمان های : قصه عشق ترگل - مسیر عشق - فرشته من - عشق و احساس من (جلد1) - آبی به رنگ احساس من (جلد2) - در مسیر آب و آتش (گروهی) - قرعه به نام سه نفر - گناهکار ![]() ![]() ولی بی خیال بریم سر خلاصه ش که بعد از خوندش شما می افتید دنبالم که اخه اینم شد خلاصه؟.. ![]() چی به چی بود؟..که به کی بود؟.. ![]() ولی خب اگر می خواید بدونید بیاید بخونید تا بفهمید ..اینجوری بهتره نه؟.. ![]() ![]() ![]() گناهکارِ قصه ی ما یه مردِ..آرشام..مردی که به ظاهر خودش رو گناهکار نمی دونه..ولی.. حِرفه ش چیه؟..زورگیری؟!..باج گیری؟!..کلاهبرداری؟!..یا.. گناهش خلافه یا خلافش گناه؟..شاید هم هر دو.. گناهکارِ قصه ی ما دل داره؟!..وجدان داره؟!..من که میگم داره..ولی اگر دل داره و وجدان حالیشه پس چرا شد گناهکار؟!!.. چی شد که آرشام این مسیر رو تو زندگیش انتخاب کرد و تهش رسید به اینجا که این اسم شد لقبش؟!لقبی که خودش به خودش داد ولی کسی جرات نداشت اونو گناهکار بخونه.. این قصه از کجا شروع شد؟!..شاید از اونجایی که آرشام فهمید توی این دنیای بزرگ بین این ادمای دوراندیش و ظاهربین یا باید درّنده باشی یا بذاری اونا تو رو بدرن.. آرشام توی زندگیش یک هدف داره..هدفی که براش بی نهایت مهمه..خیلی ها رو برای رسیدن به این هدف از سر راهش بر می داره.. ایا عشق به سراغش میاد؟!.. مردی که حتی از اسمش هم فراریه..کسی که همیشه به عشق پشت پا زده و اون رو مزاحم تو کارش می دونه می تونه عاشق بشه؟!.. دلارام دختری پر از شور و احساس..درست نقطه ی مقابلِ مردی سرسخت از جنس غرور..این دختر چطور وارد زندگی آرشام میشه؟!..از راه عشق یا.. دختری که به هیچ عنوان حاضر نیست تو زندگیش حرف زور بشنوه و همیشه با زبون تند و تیزش از خودش دفاع می کنه..دختری که نترس نیست ولی لفظ قوی داره.. و اما شغل گناهکارِ ما چیه؟..به گناهش مربوطه؟.. خودش همیشه میگه :اسمم گناهکار..رسمم تباهکار.. پس.. ![]() ![]() ز این دل را کسی صاحب نیست اگر باشد پس کسی عاقل نیست صاحب دل باش اما کوچک نبین دنیاها جا دارد ز درون بین این دل گر بشکنی جز تو کسی نامرد نیست شکسته دل مرحم ندارد محبت را آغاز کن چون جز آن دل را نامی از دل نیست بشکند دستی که آن دل را شکست چون به جز خود کسی گناهکارنیست بربستره ی غلیظ گناهان خود دست می کشم وباانگشت برروی ان چنین می نویسم گناهکار،گناهکار،گناهکارم من ![]() برای دیدن عکس از شخصیت ها به وبلاگم مراجعه کنید.. ![]() وبلاگ fereshteh27 _ عکس از شخصیت ها.. اینم تریلر رمان گناهکار هستش که خودم درست کردم و تو وبم قرار دادم.. ![]() تریلر رمان گناهکار _ کلیک کنید ![]() جلد قبلی رو حذف کردن چون مجاز نبود.. ![]() با تشکر از دوست فوق العاده خوبم نگار ( negar1373 ) عزیزکه جلد رو طراحی کردن.. ![]() ![]() روی تصویر زیر کلیک کنید..ببار بارون | fereshteh27 کاربر انجمن ![]() گناهکار | fereshteh27 کاربر انجمن دوست داشتنت گناه باشد یا اشتباه.. گناه می کنم تو را حتی به اشتباه .. ********** وبلاگfereshteh27 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط fereshteh27 : ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۶:۳۳ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 13,813
تشکرها: 79,235
تشکر شده 295,492 بار در 19,836 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +183 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون خـــــــــــــدا و دیگر هیچ...! | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +472 امتیاز به نام صاحب حق دلنوشته ی آرشام " شخصیت گناهکارِ قصه ی ما " به نویسندگی فرشته (fereshteh27) ![]() وباانگشت برروی ان چنین می نویسم گناهکار،گناهکار،گناهکارم من.. خدایاگناهکارم؟!..جز این واژه ای بر خود و اعمالم نتوانم گذارم.. چه کردم؟!..در این دنیای بزرگ..بین ادمهایی که کم و بیش خود به اغوش گناهان من روی اوردند .. من کیستم؟!..ایا تنها یک گناهکار؟!.. کسی که با ریا خوی گرفته بود..با دروغ برادری می کرد..با نیرنگ های فراوان این و ان را فریب می داد.. من..آرشام..کسی هستم که لقب گناهکار را روی خود گذاشتم..اری..تنها خود می دانم و خدایم.. من چه هستم؟!..به راستی من کیستم خدایا؟!..بنده ی خاطیِ تو؟!.. من ..آرشام..کسی که معنای اسمش به قدرت وجودش بهایی پرداخته..من گناهکارم..از خلاف و گناه ابایی ندارم چون این راه را خود انتخاب کردم.. چه کسی می تواند به من کمک کند؟!..خودم؟!..خدا؟!..بنده ش؟!.. اما من نیز تهی خواهم ماند ..از همه چیز و هیچ چیز..می خواهم؟!..ایا می خواهم پاک شوم؟!..نباشم مملو از گناه؟!..خالی شوم؟!.. نمی دانم..سرگردانم..خود نمی دانم چه می خواهم..نمی دانم سرانجامم چه می شود.. دلها شکسته م..دیدگان را به اشک نشانده م..اه و ناله های زیادی پشت سرم است..ولی من به انها بهایی نمی دهم..بی توجه می گذرم و به گناهم ادامه می دهم.. من آرشام هستم..کسی که می تواند به راحتی گناه کند..دل مردم را بشکند..ولی نگذارد ذره ای از غرورش کم و کمرنگ تر شود.. من می توانم چون می خواهم..چه چیز می تواند من را منصرف کند؟!..در این راهی که قدم گذاشتم چه چیز می تواند مرا منع از گناه کند؟!.. در این دنیایی که تاریکی نیمی از وجودش است..دنیایی که به چشم من روشنایی ندارد چون تمامش سیاهی ست ایا ادمی هست که به دلم روشنایی بخشد؟!..به راستی او کیست؟!.. خود نمی دانم..اصلا چنین کسی وجود دارد؟!.. من بودم..بین همه ی این ادمها بودم..با انها زندگی کردم..با گریه ها و ناله هایشان اشنام..با غم و خنده هایشان که از روی بی دردی ست.. خود دیده م که وقتی پای بر دنیای لطیفشان می گذارم چه می شود..چون نسیمی بر پیکره ی انها می وزم ولی در اخر چون طوفانی سهمگین وجودشان را ویران می کنم و می گریزم.. ایا ترسی دارم؟!..وجدانم خفته؟!..اری خود چنین خواستم..وجدان خفته م را چنین دوست دارم..از بیداری ان هراسی ندارم چون خود می توانم جلوی ان بایستم.. چه چیز می تواند جلوی من بایستد؟!..چه نیرویی می تواند با غرور و تکبر من مبارزه کند؟!.. عشق چیست؟!..قبولش ندارم..چون نیست..چون عشق پوچ است..من عشق را نمی شناسم چون نمی خواهم که بشناسم..از عشق بیزارم..از ان می گریزم و به ان تن نمی دهم.. اما..همه چیز دست ما نیست..گاهی زندگی ان طور که ما می خواهیم پیش نمی رود..برگ به برگ تقدیر بی وقفه ورق می خورد بی انکه از خود بپرسد به کجا چنین شتابان؟!.. زندگی من..ارشام..به کجا رسید؟!..اصلا قصه ی زندگی آرشام از کجا شروع شد؟!..چرا چنین مسیری را انتخاب کرد؟!.. و این منم..آرشام..اسمم گناهکار..رسمم تباهکار.. ![]() اسمم گناهکار , رسمم تباهکار باران به من ببار , آری به من ببار ویرانه شد دلم , خون گشت حاصلم نفرین بر این گناه , باران به من ببار آری به من ببار .. ویرایش توسط fereshteh27 : ۲۶ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۲۳ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +453 امتیاز به نام خدایی که عشق را در قلبِ پاکِ یک عاشق جای داد تا از هوس دوری کند ![]() دوست داشتنت گناه باشد یا اشتباه.. گناه می کنم تو را حتی به اشتباه .. فصل اول با اخم غلیظی نگاهش کردم..گریه می کرد..برام مهم نبود..ای کاش خفه می شد..صداش رو اعصابم بود.. رو بهش کردم و با صدای بلند گفتم :هستی برو پایین ..دیگه حتی نمی خوام لحظه ای تحملت کنم.. با گریه داد زد :نمی خوام..آرشام..چرا درکم نمی کنی؟..تو که می دونی عاشقتم..چرا با من چنین معامله ای کردی؟..چرا؟..چــــرا؟.. از صدای شیون و جیغ هایی که می کشید کنترلم رو از دست دادم .. سریع از ماشین پیاده شدم..به طرفش رفتم..درو باز کردم..بازوشو تو چنگ گرفتم و کشیدمش بیرون.. در برابر من توان مقاومت نداشت..هیچ کس چنین جراتی رو نداشت.. غریدم :بیا بیرون عوضی..دیگه نمی خوام چشمام به ریخت نحست بیافته..یا گم میشی..اونم برای همیشه یا همینجا کارتو یکسره می کنم.. یک طرف زمین خاکی بود و یک طرفه دیگه پل هوایی..کسی اون اطراف دیده نمی شد.. جیغ کشید:دیگه می خوای باهام چکار کنی؟..من عوضیم یا تو؟..ابرومو بردی..بدبختم کردی..به روز سیاه نشوندیم..دیگه چی دارم که می خوای ازم بگیری؟.. هلش دادم و با اخم گفتم :باهات چکار کردم؟..بهت تجاوز کردم؟..ازت فیض بردم؟..یه شب رویایی رو برات رقم زدم؟..چکارت کردم کثافت؟.. هق هق می کرد..به خاطر اشک هایی که روی صورتش جاری شده بود یه حلقه ی سیاه از مایع ریمل دور چشماش نشسته بود.. نشست رو زمین..زار می زد.. دلم براش نمی سوخت..اره..این رو برای اونها به حق می دیدم..اینکه خردشون کنم..اینکه اونها رو تا پای نابودی بکشونم..لذت می بردم وقتی می دیدم اینطور جلوم زانو زدن وشیون و زاری راه انداختند.. من..آرشام هستم..کسی که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونست باهاش برابری کنه..غروری که من داشتم برای خودم ستودنی بود..فقط خودم..مهم من بودم..نه هیچ کس دیگه.. یه لگد به پاش زدم :پاشو خودتو جمع کن..دارم بهت هشدار میدم هستی..اگر یک بار دیگه اون طرفا پیدات بشه زنده ت نمی ذارم.. سرشو بلند کرد و با گریه گفت :می دونم..خیلی خوب می شناسمت..هر غلطی ازت بر میاد..توی این مدت منو به بازی گرفتی..کاری کردی دوستت داشته باشم..ولی بعد که از خانواده م جدام کردی کشیدی کنار و گفتی همه ش یه بازی بود..خیلی نامردی آرشام..خیلی نامردی.. عصبانی شدم..نباید با چنین جسارتی زل می زد توی چشمام و اینها رو می گفت.. یقه ش رو چسبیدم و بلندش کردم..جیغ خفیفی کشید..زل زدم تو چشماش..تموم خشمم رو ریخته بودم تو چشمام..فکم منقبض شده بود.. تکون محکمی بهش دادم و داد زدم :برای اخرین بار بهت میگم..تو برام مثل یه اسباب بازی بودی..تو اولین و اخرین کسی نیستی که اینطور اونو به بازی می گیرم..می دونی چیــه؟.. بلند تر داد زدم :عاشق اینم که خورد شدنتون رو ببینم..اون روح و احساس لطیفتون رو به اتیش بکشم..اشک رو تو چشماتون ببینم و کاری کنم که جلوم زانو بزنید..دوست دارم تو چشمام با اشک زل بزنید و بگید غلط کردم آرشام ..هرکار بگی می کنم فقط ترکم نکن..و اونجاست که برام با یه تیکه اشغال هیچ فرقی نمی کنید.. هلش دادم..به پشت افتاد رو زمین..ناله کرد..بی صدا هق هق می کرد..از صدای بلندم وحشت کرده بود.. سریع نشستم پشت فرمون و بدون اینکه به اطرافم توجه داشته باشم حرکت کردم.. از اینه عقب رو نگاه کردم..زانوهاش رو بغل گرفته بود و سرشو انداخته بود پایین..لبخند زدم..لبخندم پررنگ تر شد و کم کم تبدیل به قهقهه شد..انقدر بلند می خندیدم که تو باور خودم هم نمی گنجید.. آرشام هیچ وقت نمی خندید..فقط وقتی که تو بازی پیروز می شد..شاد می شد و از شکست طرفش سرمست ..اونوقت بود که با صدای بلند قهقهه می زدم.. ولی مثل همیشه اروم اروم صدام پایین اومد..تا جایی که حتی اثار لبخند هم روی لبام نموند..نمی دونم این چه حسی بود که دقیقا بعد از اجرای کارم بهم دست می داد.. صدایی تو گوشم تکرار می شد که تو یک گناهکاری ولی این پژواک رو دوست داشتم..اره..آرشام گناهکار بود..و از این بابت خوشحالم.. دخترا برام یک جور وسیله ی سرگرمی بودند..می گرفتم تو مشتم و هر وقت که می خواستم به میل خودم ولشون می کردم..اونا صرفا برام حکم اسباب بازی رو داشتن نه چیز دیگه..عاشقم می شدند ولی عشقی تو کار من نبود..هه..عشق.. اونا هم از روی هوس می اومدن تو اغوشم..گرماش رو که حس می کردن دیگه بیرون برو نبودند..مثل یه حیوون رامم می شدن..هر کار که می خواستم می کردند ..هر کار..هرکــار.. از تو اینه ی جلو به صورت خودم نگاه کردم..مثل همیشه یه اخم روی پیشونیم درست بین ابروهام نشسته بود..این اخم با من انس گرفته بود..نه خودم می خواستم که دور بشه و نه اون منو تنها میذاشت.. دستمو دراز کردم سمت ضبط و دستگاه پخش رو روشن کردم.. صداش رو تا جایی که می تونستم بالا بردم .. وقتی یکی از اون اسباب بازی ها رو دور می انداختم..درونم پر خروش می شد که با این تندی صدا اروم می شدم.. (اهنگ دار مکافات.. امیرعلی) آهای دنیا آهای دنیا همین امشب خلاصم کن اگر کفره بزار باشه اگه حقه جوابم کن آهای دنیا ببین دارم با چشم خون بهت میگم بیا این بار و مردی کن بگو آسوده میمیرم تو هر کار که دلت میخواد با این جون و تنم کردی آهای دنیا آهای دنیا چه بی رحمی و نامردی نزاشتی یک شبم باشه بدون حسرت و خواهش ببین حتی یه روزم تو نداشتی باهام سر سازش همیشه گریه و زاری همش روزای تکراری یه دنیا غصه و ماتم همش درد و گرفتاری تا اینجا که رسیدم من یه روز خوش ندیدم من میگن داره مکافاتی به این جمله رسیدم من ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() سلام دوستان..خب این هم از پست اول رمان " گناهکار "..امیدوارم از این رمان هم خوشتون بیاد و من رو همراهی کنید..تاپیک نقد هم بعد از چند تا پست توسط خودم ایجاد میشه.. ![]() عزیزانی که پست 3 رو نخوندند پیشنهاد می کنم حتما بخونید.." دلنوشته ی آرشام "..در ضمن جلد رمان رو هم تغییر دادم..یه نگاه بهش بندازید.. ![]() رمان " قرعه به نام سه نفر " رو همراه همین رمان ادامه میدم..هر روز از هر دو پست میذارم.. ![]() و اینکه لینک دانلود اهنگ این پست رو توی وبلاگم قرار دادم..می تونید از اونجا دانلود کنید..ادرسش تو امضام هست.. ![]() ویرایش توسط fereshteh27 : ۲۴ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۵۵ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +440 امتیاز ![]() تهش هم پشیمون می شدم..ازانتخاب اهنگ..از..از..نه..تمامش هیچی بود..پوچ و تو خالی..عین حباب...اره..این حسم عین حباب بود..تهی از هر احساسی.. جلوی خونه ترمز کردم..در رو با ریموت بازکردم..ماشین رو بردم تو .. هنوز پامو از ماشین بیرون نذاشتم که مثل همیشه چندتا از خدمه ها که بیرون از ویلا بودند جلوم صف کشیدند.. اروم پیاده شدم.. همه سراشون روبه پایین بود..به هیچ کدومشون نیازی نداشتم..ولی چون بیشتر مواقع مهمانی های مربوط به کارم رو اینجا برگزار می کردم نیاز داشتم که توی خونه م حضور داشته باشند.. ولی از بین این همه خدمه تنها شکوهی بود که مشاور و یک جورایی دست راست من محسوب می شد.. از رمز و راز من با خبر نبود.. فقط تا حدی که خودم می خواستم اطلاعات داشت..انقدری که به دردم بخوره..همین و بس.. نگاهش کردم..با همون نگاه فهمید که باهاش کار دارم..یک قدم به طرفم برداشت..دستاش رو جلوش گرفته بود .. سرش رو کمی خم کرد و گفت :سلام قربان.. مثل همیشه هیچ جوابی از جانب من نشنید..تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم..همین.. نه می خواستم و نه بلد بودم.. با قدم هایی محکم به طرف ساختمان رفتم..بقیه هم پشت سرم حرکت کردند.. توی سالن ایستادم..رو به خدمه دستم رو بالا اوردم و با یک اشاره مرخصشون کردم..سریع از جلوی چشمام پراکنده شدند.. به طرف اتاق کارم رفتم..اتاقی که جز خودم هیچ کس حق ورود به اونجا رو نداشت..چه در حضور من و چه در نبودم.. اگر کسی به یک قدمی اینجا نزدیک می شد و یا قصد کنجکاوی داخل اتاق رو داشت بی برو برگرد باید جلوی چشمام مجازات می شد.. هچ وقت نمی تونستم تحمل کنم که زیر دست من از فرمانم سرپیچی کند..در غیراینصورت جزاش خیلی خیلی سنگین بود.. جلوی در رو به شکوهی کردم وبا همون اخمی که بر صورت داشتم گفتم :بگو.. می دونست اینجور مواقع تنها به اصل قضایا گوش می کنم نه جزئیات گفت :قربان اقای شایان تماس گرفتند و اصرار داشتند حتما یه سر برید پیش ایشون..ظاهرا کار مهمی با شما داشتند و.. دستمو بالا اوردم ..سکوت کرد..پشتمو بهش کردم و بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم..در رو از داخل قفل کردم.. تاریک بود..با زدن کلید برق، فضای اتاق روشن شد..ولی نه..روشناییش خیلی کم بود..خیلی خیلی کم.. دوست نداشتم حتی ذره ای نور به داخل این اتاق بتابه..اینجا باید تاریک می موند..فقط تاریکی..هیچ کس و هیچ چیز جز آرشام حق ورود به اینجا رو نداشت..به نور هم چنین اجازه ای رو نمی دادم.. مثل همیشه با نگاه تیز و دقیقی فضای اطرافم رو از نظر گذروندم..همه چیز سر جای خودش بود..کمد مخصوصم..میز و صندلی وسط اتاق..وایت بردی که روی سه پایه گوشه ی دیوار بود..و همینطور صفحه ی عکسام که به دیوار نصب شده بود.. هه..عکس..اره عکس ولی نه هر عکسی..عکس همه ی اونایی که می اومدن تو چنگم..عکس اسباب بازی هام.. اونایی که باید تقاص پس می دادن..تقاص یک اشتباه بزرگ..انقدر بزرگ که براشون چنین مجازاتی رو در نظر گرفتم.. حق بود..بر اونها..بر همه ی کسانی که مخالف آرشام بودند..بر همه شون حق بود و من این حق رو بهشون می دادم..حق مجازات شدن..حق خرد شدن .. شکستن.. این گناه من بود و من با این گناه تا سر حد مرگ غرق لذت می شدم.. و بین این 10 نفر فقط نفر دهم با بقیه یه جورایی برام فرق داشت.. ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() سلام دوستان..نظراتتون رو در خصوص رمان " گناهکار "توی پروفایلم بذارید..مرسی.. ![]() ویرایش توسط fereshteh27 : ۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۲۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +439 امتیاز اهنگی که توی این پست قرار دادم رو از توی وبلاگم دانلود کنید..ادرسش توی امضام هست.. ![]() مهم : حتـــــــمـــــــا با اهنگ اون قسمت رو بخونید.. ![]() ![]() پشت میز نشستم..با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم..انگشتام رو در هم گره زدم ..نگاهی به اطراف انداختم.. از این فضای نیمه تاریک خوشم می اومد..به قدری که دوست نداشتم قدم به بیرون از اتاق بذارم.. ولی نه..من برای انجام کارم..برای تموم کردن هدفم و به سرانجام رسوندن اون باید از این اتاق بیرون می رفتم.. هر وقت وارد اینجا می شدم یعنی نفر بعدی باید انتخاب می شد..انتخاب برای مجازات شدن..اون هم به روشی که آرشام در نظر می گرفت.. از روی صندلی بلند شدم..به طرفشون رفتم..دیگه نیازی به شمارش اونها نبود..فقط 3 نفر باقی مونده بود..از 10 نفر..3 نفر.. این یعنی لحظه به لحظه به هدف نزدیک شدن..یعنی قدمی رو به پیروزی برداشتن..با هر نفر..یک قدم.. طبق معمول که می خواستم نقشه م رو مرور کنم و نفر بعد رو انتخاب کنم موسیقی مختص به خودم رو گوش می کردم..به طرف دستگاه پخشی که کنار کمد بود رفتم.. فقط یک اهنگ از این ضبط پخش می شد..اون هم به خواسته ی خودم..دکمه ش رو فشردم..و صدا تو فضای اتاق پخش شد.. برای من روح نواز بود..دلنشین..ارامش بخش..حرفای دلم رو می زد..حرفای آرشام .. (آهنگ پرونده.. از حمید عسکری) این بار اولی نبود که توی قلب من میمرد با نگاهای عجیب کفر منو در می آورد هرز می پرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش من اون بد لعنتی و با اشک و لبخند کشتمش یه سیگار از تو جلد در اوردم..با فندک طلاییم روشنش کردم..فندک رو پرت کردم روی میز..پک عمیقی به سیگار زدم..چشمامو بستم و سرمو بلند کردم..دودش رو به ارومی بیرون دادم .. وقتی چشمامو باز کردم نگاهم بهش افتاد..به طرفش رفتم..عکس شماره ی هشت..نفر بعدی اون بود..یه دختر با موهای بلوند..چشمان سبز..زیبایی چشمگیری نداشت..نه..زیبا نبود..برای من معمولی بود.. زیباترین موجود روی این کره ی خاکی هم جلوی چشمان من چشمگیر نبود..انگشت اشاره م رو روی صورتش کشیدم..پوزخند زدم.. ماژیک قرمز رو از روی میز برداشتم..روی عکس دو تا خط به حالت ضربدر کشیدم..دو تا خط که از روی هم رد می شدند..هم رو نصف می کردند..و با قرمزی رنگشون هشدار می دادند..نه به من..به صاحب عکس..به این دختر..به..شیدا صدر.. پرونده هام کامل شدن با چند تا سیگار و یه عکس در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش انکار می کرد حرف منو وقتی که چشمامو میدید گناه تازه ای نداشت فقط یکم هرز می پرید همه شون یک مشت ه ر ز ه بودند..اینکه تا گوشه چشمی بهشون می کردم خودشون رو تسلیم من می کردند.. به هفته ی دوم نمی کشید که خامم می شدند.. کارم رو بلد بودم..حرفه ای عمل می کردم..جوری که مو لای درزش نمی رفت.. اون ها ادمهای خاصی بودند..پس باید خاص باهاشون رفتار می کردم.. با این همه حرف و حدیث حیثیت منو می برد وقتی که داشت تموم می کرد جون منو قسم می خورد " آرشام..به خدا دوستت دارم..آرشام به جون خودت که عشقمی..به جون خودم..چرا باورت نمیشه؟..چرا انقدر نامردی؟..چرا با من اینکارو می کنی؟..آرشـــــام".. صداشون توی گوشم زنگ می زد..انگار جلوی چشمام ایستاده بودند..هر 7 نفرشون.. اونایی که تو اغوش غرورم ذوب شدند..اونایی که وسیله ی سرگرمی و انتقام آرشام بودند و..روحشون توسط من به تباهی کشیده شده بود.. مردی که غرورش رو نادیده گرفتند..کسی که تونست همه شون رو به نابودی بکشونه..ولی نخواستن که باور کنند..قدرت من رو نادیده گرفتند.. و حالا..منتظر مجازات باشند..پک دوم رو به سیگارم زدم.. آروم و هوشیار کشتمش بیدار بیدار کشتمش چاره ی دیگه ای نبود از روی اجبار کشتمش هرز می پرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش من اون بد لعنتی و با اشک و لبخند کشتمش لبخند تلخی نشست روی لبام..از روی غمی بود که تو دلم داشتم..غمی که منو مجاب به این انتقام میک رد.. تو سرم افکار مختلفی چرخ می خورد.فکر..خواب و شایدم..یه کابوس.. اره..به کابوس بیشتر شبیه بود..کابوس های من همیشه به حقیقت می پیوست..و اینبار هم همینطور می شد.. با انگشت اشاره م به عکس ضربه زدم و با پوزخند گفتم :منتظرم باش..من دارم میام.. پک محکمی به سیگارم زدم..و اینبار دودش رو تو صورتش بیرون دادم.. عکس رو از صفحه برداشتم..وقت خرد شدنش رسیده بود..باید می رفتم..نفر هشتم ..منتظرم بود..منتظر آرشام.. ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() ویرایش توسط fereshteh27 : ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۵۲ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +440 امتیاز سلام دوستان..اگر نظری درمورد رمان دارید توی پروفایلم بذارید. .مرسی..![]() ![]() خدمتکار مخصوص شایان به استقبالم اومد..مثل همیشه رسمی جلوم ایستاد.. -اقای شایان توی اتاقشون هستند؟.. --بله آقا..منتظر بودند تا شما تشریف بیارید.. سرمو تکان دادم..بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم..اتاق شایان درست سمت راست بود..خدمتکار می دونست به هیچ عنوان خوشم نمیاد کسی راهنماییم کنه..برای همین بدون اینکه خودم بهش تذکر بدم راهش رو کشید و رفت.. با قدم هایی بلند ولی محکم به طرف اتاقش رفتم..صدای قدم هام انعکاس عجیبی رو به سالن و فضای اطراف بخشیده بود..از این صدا خوشم می اومد.. هر چند محکم تر قدم برمی داشتم..صدا توی گوشم روح نوازتر جلوه می کرد.. این نشانه ی محکم بودن خودم..و قدرتم بود.. پشت در اتاق ایستادم..تقه ای زدم..صداش رو شنیدم..سرد..جدی..مثل همیشه.. --بیا تو.. دستم روی دستگیره ثابت مانده بود..مثل همیشه به محض ورودم نگاهی به اطراف انداختم..هیچ چیز تغییر نکرده بود..همانطوری بود که از اینجا رفتم.. --بیا تو آرشام..خوش اومدی پسر.. یه قدم به داخل برداشتم..در رو بستم..نگاهم به رو به رو بود..میز بزرگی که انتهای اتاق قرار داشت..و یک صندلی بزرگ که پشت به من بود.. با یک چرخش به طرفم برگشت..حتی ژستش هم مثل همیشه بود..خسته کننده.. روی صندلی لم داده بود..نگاه تیز و برنده ش روی من ثابت بود..ابروهاش رو جمع کرد..پک عمیقی به سیگارش زد..سر سیگار روشن شد..سرخ و اتشین..و طولی نکشید که خاکستر شد.. بعد هم به حالت خاصی اون رو با حرص تو جا سیگاریِ کریستالش خاموش کرد.. --مثل همیشه به موقع اومدی..بیا جلوتر.. فقط نگاهش کردم..دوست نداشتم کسی بهم دستور بده..حتی اون..حتی شایان..کسی که فقط استادم بود.. چند لحظه که تو چشماش زل زدم قدمی به جلو برداشتم..نخواستم به محض صدور دستور اوامرش توسط من به اجرا در بیاد.. رو به روش ایستادم..همون اخم همیشگی مهمون صورتم بود..مثل خودش سرد نگاهش کردم.. جدی و خشک گفتم :ظاهرا با من کار مهمی داشتی.. زل زد تو چشمام..سرش رو تکون داد..می دونست عادت ندارم موقع شنیدن حرف های طرف مقابلم بنشینم..برای همین تعارف به نشستن نکرد.. با تموم علایق و خصلت های من اشنا بود..باید هم می بود..یک عمر اون استادم بود و من شاگرد..ولی حالا..اینی که رو به روش ایستاده بود به راحتی همه رو درس می داد..خودش یه پا استاد شده بود.. ولی شایان رذالتی تو وجودش داشت که این همه سال با تموم تلاشی که کردم نتونستم به پای اون برسم..بی بند و باری که تو وجودش داشت من ازش فراری بودم.. یه پاکت سفید گذاشت رو میز..به طرفم هُل داد.. --بردار..تموم اطلاعات داخلش هست..مثل همیشه..اینبار هم باید کارت رو درست انجام بدی..فقط 1 ماه فرصت داری..ب.. -فهمیدم.. و با این کلام کوتاه حرفش رو بریدم..هیچ کس چنین جراتی رو نداشت ولی من فرق می کردم..من هر کس نبودم..خودش هم می دونست که ارشام با بقیه متفاوته.. اگر کسی میان حرف شایان می پرید و به اوامرش بی توجهی می کرد کوچک ترین مجازاتش از دست دادن تک تک انگشتان دستش بود.. ولی من..ارشام بودم..کسی که حتی استادش هم نمی تونست مقابلش بایسته.. فقط نگام کرد..اون هم اخم کرده بود.. پاکت رو از روی میز برداشتم..نگاهش کردم..سرش رو تکان داد.. اینبار قدم هام رو محکم تر برداشتم ..از اتاق بیرون اومدم..پاکت رو توی دستام فشردم.. ****************** جلوی اینه ایستادم..دستی به کت و شلوار خوش دوختی که به تن داشتم کشیدم..مشکی..رنگ مورد علاقه ی من بود.. امشب برای اجرای مرحله ی اول نقشه م دعوت شده بودم.. شیشه ی شفاف ادکلنم رو از روی میز برداشتم..به زیر گردن.. و موچ دستم زدم..بوش مست کننده بود..تحریک کننده..جذب کننده..همونی که می خواستم..برای امشب مناسب بود.. تو اینه به خودم نگاه کردم..چشمان مشکی که در وجود هر ادمی نفوذ می کرد..روح رو می شکافت..جسم که در برابر نگاه من توان مقاومت نداشت.. پوزخند زدم..مرحله ی اول نقشه م داره شروع میشه..شیدا صدر..منتظرم باش..ارشام داره میاد..بهتره به بهترین شکل ممکن ازش استقبال کنی.. دیگه توی اینه نگاه نکردم..سوئیچم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.. هیچ وقت دوست نداشتم کسی برام رانندگی کنه..تا به الان هیچ احدی جرات نکرده بود پشت فرمون ِ این ماشین بنشینه.. یه فراری مشکی....رنگش خاص بود..مثل همه ی چیزهایی که متعلق به من بود.. حرکت کردم..امشب مهندس صدر توی خونه ش به مناسبت تولد دخترش شیدا..مهمانی با شکوهی ترتیب داده بود.. مطمئنا مهمان های زیادی می اومدن..و کادو های زیادی هم تقدیم دختر نازنینش می کردند..ولی من..با دادن هدیه م به اون در قبالش یک چیز هم دریافت می کردم.. و اون هم..قلب شیداست..امشب اون قلبش رو به من می بازه.. ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() خیلیییییییییی مغروره..خداییش واجب نشده بزنیدش؟. .البته از این مغرورتر هم هست..اونم در مقابل جنس مخالف..![]() ویرایش توسط fereshteh27 : ۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۴۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +436 امتیاز ![]() فصل دوم *************** وسط باغ باشکوهشون ایستادم..ظاهرا جشن رو خارج از ویلا برگزار کرده بودند.. دست راستم رو توی جیبم فرو بردم و نگاه دقیقی به اطراف انداختم.. تعداد مهمان ها شاید بیش از 300 نفر می رسید..زیاد نبودند..نه..برای چنین مهمانی تعداد کم بود.. صدای موزیک ملایمی فضا رو پر کرده بود..قسمتی از باغ رو به پیست رقص اختصاص داده بودند..عده ای از مهمان ها حسابی مشغول بودند و عده ی دیگری هم به عیش ونوش .. نگاهم به مهندس صدر افتاد..با لبخند و نگاهی مغرور به طرفم می اومد..حالتم رو تغییر ندادم..حتی قدمی به طرفش بر نداشتم.. رو به روم ایستاد..تنها توی چشماش خیره شدم..سرد..جدی..مغرور.. لبخند از روی لب هاش محو شد..ظاهرا توقع داشت گرم برخورد کنم و برای هر اقدامی پیش قدم بشم..ولی آرشام اهل این کارها نبود.. دستش رو جلو اورد و با لبخندی مصلحتی گفت :سلام مهندس تهرانی..از دیدنتون خوشحال شدم..سرافرازمون کردید.. نگاهم رو از روی صورتش به دستش سوق دادم..بلاتکلیف ایستاده بود..دستم رو از توی جیبم دراوردم.. باهاش دست دادم و تنها به کلمه ی " سلام " اکتفا کردم.. به مهمان ها اشاره کرد:بفرمایید..چرا اینجا ایستادید؟..خیلی خیلی خوش امدید..حضورتون افتخاریست برای ما.. همان موقع یکی از خدمه ها رو صدا زد.. --بله اقا.. صدر به من اشاره کرد:اقای مهندس رو راهنمایی کن..بهترین جایی که تو باغ در نظر گرفتم و مخصوص مهمان های ویژه م هست رو در اختیارشون بذار..در ضمن به بهترین شکل ازشون پذیرایی کن.. --چشم قربان.. صدر با رضایت لبخند زد و سرش رو تکان داد.. نگاهم به خدمتکار بود..رو به من کمی خم شد و با احترام راهنماییم کرد..برای صدر سرم رو کمی تکان دادم و همراه خدمتکار رفتم.. قدم هام مثل همیشه هماهنگ و محکم بود..سنگینی نگاه مهمان ها رو خیلی خوب حس می کردم..برام یک امر عادی بود..هر کجا که قدم می گذاشتم با چنین عکس العمل هایی رو به رو می شدم.. ولی از بین این همه نگاهه کنجکاو فقط یکی از اونها برام مهم بود..نگاه شیدا..دختر مهندس صدر..اون باید به دامم می افتاد..به دام من..به دام افکاری که در سر داشتم.. درست قسمت بالای باغ میز و صندلی های شکیل و زیبایی چیده شده بود..میزهایی با پایه های طلایی و روکش سفید..که روی هر کدام از انها انواع نوشیدنی و شامپاین چیده شده بود.. سمت راست میز بزرگ مستطیل شکلی قرار داشت که روش رو با هدایای رنگارنگ و بزرگ پر کرده بودند.. روی صندلی نشستم..هیچ کس اون نزدیکی نبود..پس درحال حاضر مهمان ویژه ی امشب من بودم..خوبه.. خدمتکار مشغول پذیرایی شد..ولی نگاه کنجکاو و تیز من اطراف رو می پایید..در بین جمعیت به دنبالش می گشتم..نگاهم جوری نبود که بشه تشخیص داد به دنبال شخصی هستم.. و بالاخره دیدمش..توی پیست با پسری جوان و قد بلند مشغول رقص بود.. دقیق تر نگاهش کردم..فاصله م باهاش نسبتا زیاد بود ولی نه اونقدر که نتونم به اندازه ی کافی اون رو انالیز کنم.. تاپ و دامن سفید و کوتاه..کفش های پاشنه بلند بندی به رنگ نقره ای که با هر چرخش تلالو خاصی ایجاد می کرد..موهای بلوند و بلند که نیمی به حالت فر و نیمی دیگر رو صاف و حالت دار پشت سرش بسته بود.. ارایش انچنانی نداشت..یعنی اونقدری نبود که نشه تشخیص داد این همان دختر است..کسی که قرار بود تو اولین مرحله از بازی آرشام شرکت کند.. همراه پسر تانگو می رقصید.. ظاهرا سنگینی نگاه من رو حس کرد..چشمانش اطراف رو پایید..ولی همچنان مشغول رقص بود.. نگاهم رو چرخوندم..نباید متوجه نگاهم می شد..چشم های زیادی روی من بود..برای همین نمی تونستم تشخص بدم که یکی از انها متعلق به شیداست یا نه..باید صبر می کردم..مطمئن بودم قدم جلو میذاره..وهمینطور هم شد.. لیوان پایه بلند شامپاینم رو برداشتم..خدمتکار اماده ی خدمت کنارم ایستاده بود..با تکان دادن دستم مرخصش کردم.. به پشتی صندلی تکیه دادم..پا روی پا انداختم وبا ژست خاصی مشغول نوشیدن شامپاین شدم..از بالای لیوان پاهای خوش تراشش رو دیدم.. لیوان رو از لبام دور کردم..نگاهم رو از روی پاهاش به سمت بالا کشیدم..ارام..مغرور..و در عین حال بی تفاوت.. نگاهم توی چشماش قفل شد..به روی لب هاش لبخند بود ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم..بی توجه به اون و لبخندش سرم رو چرخوندم.. مشغول مزه مزه کردن شامپاین شدم..چشمامو بستم و یک نفس سر کشیدم.. بازی شروع شد.. ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() این هم از تاپیک نقد رمان " گناهکار ".. ![]() گناهکار | fereshteh27 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب - نودهشتیا ویرایش توسط fereshteh27 : ۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۵۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +434 امتیاز ![]() ![]() حضورش رو کنارم حس کردم..چشمامو اهسته باز کردم..لیوان خالی توی دستم بود..گذاشتم روی میز..حالتم رو تغییر ندادم و در همون حال به رو به رو خیره شدم.. صداش رو شنیدم..ظریف و طناز..همون چیزی که انتظار می رفت.. -سلام..شما باید مهندس تهرانی باشید درسته؟!.. مکث کردم..اروم سرم رو چرخوندم و نگاه سردی بهش انداختم.. نگاه سبز و شیفته ش توی چشمام قفل شده بود و لب هاش به لبخند باز بود.. دوباره به حالت اولم برگشتم و در همون حال جدی و خشک گفتم :بله..شما منو می شناسید؟.. با هیجان گفت :کسی نیست که شما رو نشناسه..پدرم گفته بودند امشب یه مهمان ویژه توی جشن تولدم حضور داره..ولی به هیچ عنوان فکر نمی کردم اون مهمان شما باشید.. توی دلم پوزخند زدم..ولی صورتم هیچ حالتی رو نشان نمی داد.. -چطور؟.. --خب برام جای تعجب داشت وقتی که دیدم شما اون مهمان هستید..واقعا باعث افتخارمه که امشب اینجا حضور دارید.. نگاه کوتاهی بهش انداختم.. -سال هاست که با مهندس صدر اشناییت دارم..ولی تا به الان شما رو توی هیچ یک از مهمانی هاشون ندیدم.. لبخند زد..ردیف دندان های سفید و براقش نمایان شد..لب های سرخ و اتشینش اونها رو چون قابی در خود جای داده بود.. --بله..من چند سالی خارج از کشور زندگی کردم..برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم و الان مدت کوتاهی هست که برگشتم.. سرم رو تکون دادم :عالیه.. --چی عالیه؟.. توی صداش شیفتگی موج می زد..می دونستم تمام جملاتی که از دهانم خارج می شد رو روی هوا می قاپید.. برام تازگی نداشت..اینکه تحویلش می گرفتم و باهاش هم کلام می شدم جزوی از بازیم بود.. مکث کوتاهی کردم وگفتم :برای چی برگشتید؟.. وقتی دید جواب سوالش روندادم کمی پکر شد..ولی با این حال ظاهرش رو حفظ کرد و با لبخند گفت : دیگه از زندگی توی اروپا خسته شده بودم..هیچ جذابیتی برام نداشت..بعد از فارغ التحصیلیم همونجا مشغول به کار شدم..ولی خب اینجا هم برای من کار هست..در حال حاضر تو شرکت پدرم هستم.. سرم رو تکان دادم..و ترجیح دادم سکوت کنم.. --شما خیلی کم حرف می زنید.. سرد و مغرور گفتم :بی دلیل حرف نمی زنم.. --اوه..خیلی خوبه..تعریفتون رو زیاد شنیدم..خیلی دوست داشتم برای یک بار هم که شده از نزدیک ببینمتون.. -می تونستید به شرکتم بیاید.. --درسته..ولی پدرم گفته بودند که شما هر کسی رو به اونجا راه نمی دید و بدون هماهنگی هم حق دیدنتون رو ندارم.. نگاهش کردم..حالتش اون رو نسبت به من صمیمی نشون می داد..هنوز خیلی زود بود که بخواد باهام راه بیاد.. نگاه خاصی بهش انداختم.. - شما بدون هماهنگی هم می تونستید وارد اونجا بشید.. صورتم روبرگردوندم..نمی خواستم توی چشمام کذب گفتارم رو ببینه..هیچ کدوم از حرفام بویی از حقیقت نداشت.. صداش ذوق زده بود..ظاهرا منتظر چنین پیشنهادی از جانب من بود.. --وای شما فوق العاده این مهندس تهرانی..جدا به من لطف دارید..اگر می دونستم که حتما مزاحمتون می شدم.. نفس عمیق کشیدم : مزاحم نیستید.. همچنان نگاهم به روبه رو بود و کلامم سرد..ولی در همون حال هم می تونستم جز به جز حرکاتش رو حدس بزنم..لحظه به لحظه بیشتر هیجان زده می شد.. صدای نفس های عمیق و کشیده ش رو شنیدم..اروم بودم..خیلی اروم.. نیم نگاهی بهش انداختم..با لبخند به من زل زده بود.. -چیزی شده خانم صدر؟.. بدون اینکه ثانیه ای رو از دست بده گفت :شیدا..خواهش می کنم من رو به اسم کوچیک صدا بزنید.. به نگاهم رنگ تعجب دادم.. -چطور؟!.. سرش رو پایین انداخت..با انگشتای ظریف و کشیده ی دستش بازی می کرد.. --هیچی..ولی خب من به کسایی که برام مهم هستند و بهشون اهمیت میدم این اجازه رو میدم.. -چه اجازه ای؟.. سرش رو بلند کرد..تو چشمام زل زد..زیبایی انچنانی نداشت..ولی می تونست جذاب و لوند باشه..برای من از هر دختری معمولی تر جلوه می کرد.. --اینکه من رو به اسم کوچیک صدا بزنید.. تنها سرم رو تکان دادم ونگاهم رو از روی صورتش برداشتم.. دستم و به سمت شیشه ی شامپاین دراز کردم که اون سریعتر از من دست به کار شد.. --اجازه بدید خودم براتون بریزم.. سکوت کردم و با غرور نگاهش کردم..نمی خواستم جلوش رو بگیرم..این بازیه من بود و من می گفتم که اون باید چکار کنه.. همین رو می خواستم..این که در برابر من تسلیم بشه..قلبش رو به لرزه در بیارم و در بهترین موقعیت اون رو در هم بشکنم.. بر اونها حق بود..اینکه نابود بشن..خرد شدنشون به دست ارشام نوشته شده بود..پس باید تا انتهای این بازی پیش می رفتم.. نگاهم به رو به رو بود که درخشندگی لیوان و شامپاین داخلش چشمم رو زد..لیوان پایه بلند رو درست جلوی صورتم گرفته بود.. نگاهم رو از رو دست تا روی صورتش کشیدم..با همون غرور همیشگیم نگاهش کردم..دستم رو به ارومی به سمت لیوان بردم و بدون اینکه کوچکترین تماسی با دستش ایجاد کنم اون رو ازش گرفتم.. تعجب رو تو چشماش دیدم..به وضوح مشخص بود ..ولی اون از افکاری که در سر داشتم با خبر نبود..هیچ کس قادر به شناخت آرشام نبود..هیچ کس.. صندلی رو به روی من رو بیرون کشید و درست مقابلم نشست..پاهای خوش تراشش رو روی هم انداخت و با لوندی اونها رو تکان داد.. نگاهم رو از روی پاهاش تا گردن وصورتش کشیدم..در همون حال در سکوت شامپاینم رو مزه مزه می کردم.. نگاهم دقیق بود..ریز به ریز حرکاتش رو زیر نظر داشتم..دست راستش رو روی میز گذاشته بود و دست چپش رو هم روی پاهاش..با نوک انگشتانش پوستش رو نوازش می کرد.. متوجه نگاه های زیرچشمی که بهم می انداخت شده بودم ..بی تفاوت نگاهم رو از روی صورت و اندامش برداشتم.. اینبار اهنگ ملایمتر پخش می شد..نورهای اطراف کم شده بودند و جمعیت حاضر در پیست نرم و هماهنگ می رقصیدند.. چنین لحظه ای رو پیش بینی می کردم..اینکه الان بی نهایت مشتاق رقص با من بود..ولی الان وقتش نبود..اینکه بخوام در اولین برخورد خودم رو مشتاق نشون بدم.. همون مرد جوونی که باهاش می رقصید جلو اومد و دستش رو دراز کرد..از گوشه ی چشم به من نگاه کرد ولی من کاملا خونسرد بودم و توجهی به اون نداشتم.. با لبخند کاملا ظاهری از جا بلند شد ودست تو دست پسر به میان جمعیت رفت.. نگاهش کردم..در حال رقص هم چشمانش لحظه ای از من گرفته نمی شد.. ******************** توی مسیر خونه م بودم..امشب همه چیز به نحو احسنت به پایان رسید..مرحله ی اول به خوبی اجرا شد..و من از این بابت خوشحال بودم..زمان خداحافظی کارتم رو بهش دادم و گفتم منتظر تماسش هستم.. توی هیچ کدوم از نقشه هام من اولین نفری نبودم که به طرف مقابلم زنگ می زدم..این کار رو به خود اونها محول می کردم که هر بار هم به راحتی پیش قدم می شدند.. حالا ذهنم درگیر اون پاکت سفید بود..شایان و درخواست جدیدش..هنوز هم درش رو باز نکرده بودم.. بازی جدیدم برام از هر چیزی مهمتر بود..ولی حالا که از همه جهات خیالم راحت شده بود می تونستم به دیگر کارهام هم رسیدگی کنم.. خیابان فرعی خلوت بود..از هر دو مسیر هیچ ماشینی تردد نمی کرد..ساعت 12 شب بود ..خواستم کنار جاده ترمز کنم تا سیگارم رو روشن کنم که با کم شدن سرعتم صدای مهیب و بلندی از پشت سرم شنیدم.. ماشین تکان شدیدی خورد و به سرعت پام رو روی ترمز فشار دادم..ماشین با صدای گوشخراشی در جا ایستاد.. سرم رو به جلو خم شد و محکم به فرمون خورد..انگشت اشاره م رو به پیشونیم کشیدم..خون کمی از جای زخم بیرون زد.. اخم هام رو بیشتر درهم کشیدم ..همون موقع یکی محکم به شیشه ی پنجره زد..با تعجب نگاهش کردم.. شیشه رو کامل پایین کشیدم ..با اخم به من زل زده بود .. با عصبانیت داد زد :مرتیکه مگه پشت یابو نشستی؟..این چه وضع رانندگیه؟..تو که عرضه نداری یه همچین ماشینی رو برونی برو گاری کشی که مطمئنم توش استادی.. با تعجب نگاهش کردم..این دختر به چه جراتی چنین اراجیفی رو سر هم می کرد وبه من نسبت می داد؟.. تا خواستم دهان باز کنم و جواب گستاخیش رو بدم بلندتر داد زد :بیا پایین ببین چه به روز عروسکم اوردی..د مگه با تو نیستم؟..کر و لالی الحمدالله؟..چه بهتر..وقتی یه خسارته تپل پیاده ت کردم اونوقت یاد می گیری که کِی و کجا افسار یابوتو بکشی..نه اینکه وسط خیابون بی توجه به پشتِ سریت زرتی بزنی رو ترمز .. ظرفیتم کامل شد..بیش از حد بهم توهین کرده بود..خسارت می خواست؟..هه..خب بهش می دادم.. در ماشین رو باز کردم..حرکاتم نشون نمی داد که از گفتار دختر عصبانی هستم ولی درونم جور دیگری بود.. پیاده شدم..رو به روش ایستادم..دست راستم رو روی در گذاشتم و با اخم غلیظی توی چشماش زل زدم.. قدش به زور تا شونه هام می رسید..سرش رو بالا گرفت و با شجاعت توی چشمام زل زد .. اون هم عصبانی بود..ولی نه به اندازه ی من.. در ماشین رو محکم به هم کوبیدم..در جا پرید..اینبار با تردید نگام کرد.. ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() گناهکار | fereshteh27 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب - نودهشتیا ویرایش توسط fereshteh27 : ۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۰۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 4,461
تشکرها: 15,181
تشکر شده 497,797 بار در 4,339 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست بسیار مفید : +437 امتیاز سلااااااااااااام دوستای خوبم. با همون اخم تو چشماش زل زدم ..هیچ حرکتی نمی کرد..یک قدم به طرفش برداشتم که در مقابل این حرکتم یک قدم به عقب رفت.. .میلاد با سعادت اقا امام رضا (ع) رو به تمامی شما دوستان خوبم تبریک میگم.. عید بر شما خوبان مبارک..![]() ![]() **************************** ![]() دستش و روی بدنه ی ماشین گذاشت و نگام کرد..حالا ترس رو توی چشماش می دیدم..ولی توی حرکاتش..نه.. سرشو انداخت بالا وبا گستاخی گفت :چیه؟..ادم ندیدی؟..چشماتو درویش کُنا وگرنه .. -وگرنـه؟!.. صدام اروم ولی با تحکم بود..ساکت شد و فقط نگام کرد..ولی خیلی زود به خودش اومد و گفت : وگرنه بلایی به سرت میارم که خودت حض کنی.. پوزخند زدم.. بی تفاوت یک قدم به طرفش برداشتم..اینبار از جاش تکون نخورد..هه..نه..مثل اینکه دل و جراتش بیشتر از این حرفاست..بسیار خب..حرفی نیست.. با همون لحن محکم و جدی همیشگیم گفتم :شما فاصله ت رو با ماشین من حفظ نکردی..با اینکه من به این اصل توجه کردم و ترمز کردم ولی این شما بودی که از عقب به ماشین من زدی و در اینصورت مقصر شمایی خانم محترم..با این حال من حرفی ندارم..می تونید زنگ بزنید پلیس بیاد تا کروکی بکشه..اگر بنا بود من خسارت بدم که میدم ولی در غیر اینصورت.. با خشم نگاهش کردم و ادامه دادم :به خاطر توهین ها و حرف های رکیکی که به من نسبت دادید باید جزاش رو هم ببینید..خب..حالا چی میگید؟..خسارت می خواین؟.. کاملا مشخص بود از لحن و گفتارم وحشت کرده..ولی با این حال با سرسختیِ تمام نمی گذاشت که ظاهرش تغییر کنه.. اینبار صداش لرزش خیلی کمی داشت که با کمترین دقتی میشد اون رو تشخیص داد.. -- واقعا که روتون خیلی زیاده..خسارت که نمیدی هیچ تازه به فکر مجازات کردنمم هستی؟..خیلی پررو تشریف داری حضرت اقا..اصلا شما کی باشی که بخوای منو مجازات کنی؟..برو کنار ببینم.. وقتی دید همچنان جلوش ایستادم و هیچ حرکتی نمی کنم با حرص لبه ی کتم رو گرفت و کشید کنار..ولی باز هم از جام تکون نخوردم..هر چی سعی می کرد بی فایده بود.. پوزخند زدم..اروم نگاهش رو بالا کشید و با تردید توی چشمام خیره شد.. -چی شد؟..پس چرا نمیری؟.. اب دهانش رو قورت داد و گفت :هیکل گنده ت رو بکش کنار ببین چطوری میرم.. با غرور یک تای ابروم رو بالا انداختم..اروم رفتم کنار تا بتونه رد بشه..با این حرکتم انگار جسورتر شد و پوزخند زد..حالا نگاه اون مغرور بود.. همین که از کنارم رد شد دستم رو به سمتش دراز کردم..مهم نبود که دستشو گرفتم یا استین لباسش یا..فقط می خواستم جلوی این دختر بی پروا رو بگیرم.. کشیدمش جلو..بدون اینکه برگردم..دستش توی دستم بود..محکم فشارش دادم..با درد ریز ناله کرد و اخماشو کشید تو هم.. -کجـــا؟..هنوز که تسویه حساب نکردیم.. نالید :اقا جونه هر کی که دوست داری برو رد کارت اصلا خسارت رو بی خیال شدم..فقط گیر نده خواهشا.. -چــرا؟..خب من می خوام خسارتت رو بدم..به هرحال لطف کردی از عقب زدی به ماشینم و خوب نیست دست خالی برگردی.. تمام جملاتم رو با لحنی سرد و جدی بیان می کردم..و باعث می شد بیش از پیش وحشت وجودش رو پر کنه..همین رو می خواستم.. خواست دستش رو که اسیر دست من بود رو ازاد کنه ولی نتونست.. با حرص گفت:مگه با تو نیستــم؟..میگم ولــم کن اصلا غلط کردم بکش کنار دیگه.. توی چشماش خیره شدم..ترسیده بود..باید بهش می فهموندم که هیچ کس نمی تونه به آرشام توهین کنه..حتی اون هایی که من رو نمی شناختند..نمی تونستم این حرکتش رو تحمل کنم..به هیچ عنوان.. دستش رو کشیدم وبردمش طرف ماشین ..در کنارم رو باز کردم و پرتش کردم تو..وحشت کرده بود .. سریع نشستم پشت فرمون و قفل مرکزی رو زدم..ماشین و روشن کردم..که صدای جیغش فضای سر بسته ی ماشین رو پر کرد.. --کثافته رذل داری چکار می کنی؟..درو باز کن.. -بهتره باهاش کشتی نگیری..چون این درحالا حالاها باز نمیشه.. --تو خیلی بیجا می کنی..بهت میگم بازش کن..د بــــاز کن این لکنتَه رو.. تقلا می کرد تا در رو باز کنه ولی موفق نمی شد..تا من نخوام اون نمی تونه حتی قدمی به بیرون برداره.. -بهتره اروم باشی..مطمئن باش نمیذارم امشب بهت بد بگذره.. باپوزخند نگاش کردم..رنگ از رخش پرید.. -می دونم اینکاره ای..وگرنه این موقع شب توی خیابون چکار می کردی؟..پس بهتره هیچی نگی و با من راه بیای.. ماشین رو به حرکت در اوردم..اشک روی صورتش نشسته بود..ولی من بی توجه به اون با سرعت تو خیابونِ خلوت می راندم.. به بازوم چنگ زد :تو رو خدا ولم کن..بذار برم عوضی..چرا اینجوری می کنی؟..من که کاریت نداشتم.. -هم نمیشه و هم نمی خوام که بشه..پس خفه شو .. --من اینکاره نیستم ..ولم کن.. -هه..باشه باور کردم.. --د نکردی لعنتی..وگرنه دست از سرم برمی داشتی..رفته بودم بیمارستان..به خدا دارم از اونجا بر می گردم..بذار برم.. از گوشه ی چشم نگاهش کردم..اخمامو بیشتر در هم کشیدم و گفتم :بهت نمیاد چیزیت باشه..از منم سالم تری.. --نگفتم به خاطرخودم رفتم..اصلا چرا باید برای تو توضیح بدم؟..بکش کنار بذار پیاده شم.. -این موقع شب نگه دارم که گیر یکی دیگه بیافتی؟..نه..بهتره با خودم باشی که یه جورایی باهات تسویه هم کرده باشم.. با هق هق گفت :چه تسویه ای؟..چی داری میگی روانی؟..من که از خیرش گذشتم.. همچین سرش داد زدم که خودش رو جمع کرد وچسبید به در.. -خفــــه شــــو..به چه حقی توی چشمام زل زدی و اون اراجیف رو سر هم کردی؟..هه..به من میگی روانی و به ماشین من اهانت می کنی؟..پس بهتره بدونی هیچ عمل نابخشودنی جلوی چشم من بدون مجازات نخواهد بود.. عصبانی بودم..درست همونجوری که می خواستم رابطه م رو با دخترا بهم بزنم..دخترایی که مدتی رو باهاشون بازی می کردم و بعد هم از زندگیم برای همیشه پرتشون می کردم بیرون.. این دختر یکی از اونها نبود..ولی چیزی هم کم نداشت..اونها با هدف نابود می شدند واین بی هدف..برای تنوع بد نبود.. با سرعت می روندم که حس کردم بازوی راستم به شدت سوخت..داد زدم وسریع نگاهش کردم..یه چاقو توی دستش بود و از بازوم خون به شدت بیرون می زد ..بهم حمله کرد که زدم کنار..فکر اینجاشو نکرده بودم که می تونه همراهش چاقو داشته باشه.. همین که زدم کناردستاشو اورد جلو تا بهم ضربه بزنه..داد می زد و تمام تلاشش رو می کرد تا بتونه با چاقو سینه م رو بشکافه.. ولی دستاشو محکم نگه داشته بودم..از طرفی خون از بازوم جاری بود و سوزش شدیدش نشون می داد که زخمش عمیقه.. پرتش کردم عقب..پشتش محکم خورد به در..محکم به در می کوبید تا بتونه بازش کنه..وحشی شده بود و از طرفی حالم زیاد خوب نبود.. قفل در رو زدم..مثل برق پرید پایین و فرار کرد..از تو اینه ی جلو نگاهش کردم..خیلی تند می دوید..دنده عقب گرفتم .. یک لحظه برگشت و با دیدنم سرعتشو بیشتر کرد..رفت تو خیابون اصلی..از ماشین بیرون اومدم وبه طرفش رفتم..ولی بهش نرسیدم چون سریع پرید تو یه تاکسی و خیلی زود از جلوی چشمام دور شد.. دست چپم روی بازوم بود و از لا به لای انگشتام خون جاری بود..یک لحظه یاد ماشینش افتادم..باید می رفتم سراغش..خیلی دختر با دل و جراتی بود که چنین کاری رو باهام کرد.. ولی وقتی رسیدم دیدم اثری از ماشینش نیست..رفته بود..لعنتی.. فقط ای کاش یک بار دیگه به پستم می خورد..در اونصورت می دونستم باهاش چکار کنم..به بدترین شکل ممکن شکنجه ش می کردم..جوری که از کرده ی خودش روزی هزاران بار به غلط کردن بیافته.. فقط ای کاش همچین روزی برسه..برای اولین بار از جانب یک دختر بهم اسیب رسیده بود و این حسابی برام گرون تموم شد.. اینکه آرشام از یک دختر ضربه ببینه..اینبار اگر گیرم می افتاد نابودش می کردم..نابود.. ادامه دارد... ![]() ![]() ![]() د اخه یکی نیست بگه هی یارووووووو با دختر مردم چکار داری؟. .خب معلومه باید همچین بلایی به سرت بیاره دیگه ..پ نه پ بذاره هر کار دلت می خواد بکنی؟. .د اخه یه ادم تا چه حد میتونه مغرور و پررو باشه؟.. به قول دوستان خودشیفتـــه.. والا..![]() خودمم حرصم گرفته.. ![]() گناهکار | fereshteh27 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب - نودهشتیا ویرایش توسط fereshteh27 : ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| قرعه به نام سه نفر | fereshteh27 کاربر انجمن | fereshteh27 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 237 | ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ۰۸:۰۱ بعد از ظهر |
| عشق و احساس من | fereshteh27 کاربر انجمن | fereshteh27 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 89 | ۱۶ تير ۱۳۹۱ ۰۲:۳۰ قبل از ظهر |
| مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن | موبایل | farnaz58 | رمان نوشته کاربران سایت | 4 | ۷ تير ۱۳۹۱ ۰۳:۴۶ بعد از ظهر |
| فرشته من | fereshteh27 کاربر انجمن | fereshteh27 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 158 | ۷ خرداد ۱۳۹۱ ۱۲:۵۱ قبل از ظهر |
| مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن | fereshteh27 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 144 | ۱۳ فروردين ۱۳۹۱ ۱۲:۱۵ بعد از ظهر |