بازگشت   نودهشتیا > عمومی > بحث و گفتگو

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض داستان من و نودهشتيا

همه چيز از اون روز پاييزي شروع شد. روزي که بعد از مدتها سر زدن به سايت و خوندن کتابهاش تصميم گرفتم وارد فروم بشم و کمي بيشتر با محيط اينجا آشنا شم. روزي که گذرم افتاد به خانواده نوهشتيا و هستيم از آواتورم تعريف کرد که ياد اردک خدا بيامرزش افتاده و نادي تلاش کرد به اصطلاح يخ من رو باز کنه .

از اون روز خيلي گذشته ، چيزي بيشتر از 270 روز. توي تمام اين روزها من اينجا زندگي کردم. نه من که همه ي ما . روزهاي زيادي اينجا همه ي ما دور هم جمع شديم و براي يه هدف مشترک دعا خونديم. شبهاي زيادي تا اذان صبح بيدار نشستيم و به خنده هاي هم خنديديم و با گريه هاي هم گريه کرديم. اگر کسي کوچکترين مشکلي داشت همه مون بسيج شديم تا راه حل جلوي پاش بذاريم. تولد گرفتيم . عروسي کرديم و... خلاصه شب و روزمون به عشق هم و به ياد هم سپري شد .

اينجا براي من فقط يه فضاي مجازي نيست . مي دونم براي خيلي هاي ديگه هم نيست . من اينجا زندگي مي کنم، مدتهاست با آدمهاي اينجا انس گرفتم . بهترين دوستانم بچه هاي اينجان . بهترين درسهاي زندگي رو توي اين محيط و از آدمهايي ياد گرفتم که شايد هيچ وقت نبينمشون . من به نودهشتيا مديونم . اين همه بالندگي رو مديون فضاي اينجام

اين روزها دلم عجيب گرفته . هواي دوستاني رو کردم که نيستن . هواي مطالب بچه ها رو کردم. حتي دلم براي اسپم دان بچه ها و تذکر دادن خودم تنگ شده کاش همين روزها مشکل انجمن برطرف شه

تو اين مدت خيلي فکر کردم. شايد از ديد خيلي ها که ايجا رو نمي شناسن و با فضاش آشنايي ندارن رفتار ما خيلي مسخره و بچه گانه باشه . ولي خودمون به خودمون حق ميديم که انقدر اين روزها کلافه و بي حوصله باشيم. انگار يه چيز خيلي مهم رو توي زندگي مون گم کرديم. يه چيزي که نبودش خيلي از برنامه هامون رو به هم ريخته . جالبه که هميشه از اين مي ناليديم که نودهشتيا ما رو از کار و زندگي انداخته و حالا که نودهشتيايي عملا در کار نيست همه مون از ذوق و حوصله افتاديم

کاش زودتر مشکل برطرف شه . من اون محيط زنده و پويايي رو مي خوام که مدتها داشتم به عشقش زندگي مي کردم . من دلم نودهشتياي قديم رو مي خواد



پیشنهاد میکنم :
رمان احیا | ziba569 کاربر انجمن

دوستان نویسنده با توجه به اطلاعیه ادمین

http://www.forum.98ia.com/post12768837-44.html

در صورت نیاز به هر نوع تغییراتی (نگارشی و محتوایی) در متن رمان کامل شده تون ، حداکثر تا یک هفته بعد از تموم شدن رمان به مدیران بخش اطلاع بدید. رمانها بعد از تهیه جلد و بازخونی برای دانلود گذاشته میشن و امکان تغییر رمان دانلود شده وجود نداره
شبنم آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۰:۲۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
paradise آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

بعد از سالها تنهایی و حوصله نداشتن و قر زدن به در و دیوار که من تنهام یه جایی پیدا کردم که بتونم با بچه هاش درد و دل کنم احساسمو درک کنن و منو دل داری بدن...با هاشون بخندم شاد باشم گریه کنم در مورد علایقم حرف بزنم و مهمتر از همه یه خونواده پیدا کردم ولی هی......به قول شبنم منم یه چیزی گم کردم وقتی میام می بینم سایتی که هر لحظه ش یه مطلب جدید داش ولی حالا به زور دو یا سه روز میشه یا اینکه سایتی که همیشه 800 900 نفر توش ان بودن الان به زور 10 نفر میشه واقعا دلم میگیره و منم واقعا یه چیزی گم کردم من خونواده مو گم کردم..به امید روزی که خونواده دوباره پیدا بشه



زندگی باور میخواهد ان هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که خدا هنوز هست.....

رمانای پیشنهادی من:
رسوب
خالکوبی..
ضربان
اسطوره
بادلم عجین شده ای
بانوقصه
رایحه ممنوع
فرستاده
paradise آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۰:۵۴ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Star_69 آواتار ها
 
Star_69 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

روزای اول که اومده بود سایت حرف زدن و شوخی کردن توی سایت برام بازی بود.سربه سر بقیه می ذاشتم شیطونی می کردم و گاهی بحث می کردم اما واقعا با تمام وجودم حرف نمی زدم با تمام وجودم شیطنت نمی کردم همش برام یه بازی بود اما کم کم این سایت شد زندگیم که حتی طاقت یه روز اینجا نبودن رو ندارم.....
توی این چند روز که سایت مشکل پیدا کرده و بچه ها نمیان به اندازه ی همه ی روزایی که باهاشون حرف زدم و خندیدم گاهی خواهرانه نصیحتشون کردم و غلمبه سلمبه حرف زدم و گاهی غصه خوردم و دیگران دلداریم دادن دلم تنگو لیده براشون....
کاش که زودتر همه چیز درست بشه همه چیز.....
من آرامشم رو به این سایت مدیونم حتی شیطنتها و خنده هام رو.این فضا از من که یک دختر پر حرف و در عین حال منزوی بودم یه دختر شیطون و پر شرو شور و اجتماعی ساخت.دختری که حرف زدنش کتابی بود و رده بندی دوستاش روی سنشون بود حالا بهترین دوستاش هیچ کدوم هم سنش نیستن و دیگه رو اصول حرف نمی زنه و می تونه از حرف زدنش لذت ببره نمی دونم چه جوری و از کی باید سپاس گذار باشم اما می تونم بگم صمیمانه همه ی کسایی که نودهشتیا رو دوست دارن دوست دارم.....
عاچق همتونم و صمیمانه می دوستمتون.
مدیر ادی عزیز مرسی از سایت خوبت و مرسی از روزایی که خوبی که باعث شدی توی سایتت داشته باشم که اگر نبودی و سایتت نبود مطمئنا ما هم اینجا نبودیممرسی که دور هم جمعمون کردی
مرسی شبنمی جونم که با تاپیکت باعث شدی اینارو بگم
بازم می گم عاچق همتونم چه بخواید چه نخواید
Star_69 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
آنیتا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

اينروزا منم خيلي دلم گرفته مخصوصا توي غربت و تنهايي
98ia براي من از روزي شروع شد كه اولين مشاعره ها رو با شبنم شروع كردم بعد يك هماهنگي كتاب بود اونروزا شبنم به من ميگفت بيا توي خانواده راستش اصلا حوصله نداشتم ولي رفتم اولش هيشكي رو نميشناختم ولي بچه ها خيلي زود منو بين خودشون قبول كردند بهم محبت كردند اونقدر صميمي و بي ريا كه من متعجب موندم خيلياشون همسن بچه هاي من بودند و هستند
ولي جو اونقدر صميمي بود كه آدم احساس غربت نميكرد
98ia شد زندگيم بچه هاي سايت شدند بچه هام باهاشون دردودل ميكردم باهام دردو دل ميكردند
الان چند روزه بچه هام نيستند دلم براي همه شون تنگ شده دلم براي اون روزا تنگ شده مخصوصا كه من اينجا تنهايي هامو بابچه ها توي سايت پر ميكنم
اميدوارم كه همه چي درست بشه
هرچي زودتر




خواهری به نامِ بهار، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ برّاق
با گیسویی بلند، به بالای آرزو.
هر کس ازو نشانی دارد،
ما را کند خبر.....

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


آنیتا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۱۵ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Amir Mahan آواتار ها
 
Amir Mahan به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

ديدي بعضي موقع ها بين يه جمع بزرگم تنهايي...ديدي يه موقع هايي بين دوستاتم جايي نداري.....ديدي يه موقع هايي دوست داري نباشي وبري يه جاي دوردورا...... روزها به سختي مي گذشت به سختي سنگترين سخت زمين....در ميان صفحه هاي بي کسي وب سرگردان به راه فتادم ....نمي دانم به کجا نميدانم براي چي دنبال چي شايد رفتن به اون دور دورا.....از ميان سخره ها از گذر خاطره ها ميون آسمون اون دور دورا باورت نميشه......
آخرش رسيدم ... به نظرم همون جايي بود که ميخواستم...همون جايي که روزها به دنبالش بودم و صداش ميکردم....يه کلبه يه برکه يه......
انگاري همه عاشق انگاري همه خالص....غصه و غم که اصلا نبود .... شکوه و گلايه که اصلا حرفش و نزن ... نميدونم بهشت که اين همه ازش ميگن همينجاست ... خب آخه نميشد گفت بهشت چون منو به راحتي راه دادن....واي نميدونيد نميدونيد اونجا چه جور جايي بود باورت ميشه همش عشق وعشق....يعني ميشد آدماي زمينيم با هم اينجوري باشند..اي کاش...
بهشت من کجاست کجا بگردم ز کوچه هاي بي کسي.....کجا بگردم سراغش، ميان دوستاي زمينيم؟........تازه به دياري به سرايي پاک رسيدم.....
به گلخا نه ي گلها به ميکد ه ي دلها..... پس کوشن....انگاري هيچکي نيست .... انگاري همه خوابن...نه به خواب بردنشون...يعني کار کيه؟
بهشتم کو همون کاشانه ام .... من همشونو با هم ميخوام...با فرشته هاش.....بهشتم کو.......

ویرایش توسط Amir Mahan : ۶ مرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۵۱ قبل از ظهر
Amir Mahan آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
mtbhrsh آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

بچها این فقط ۱ دردو دل نه چیز دیگه، منظورم هم فرد خواستی نیست
منم مثل خیلی دیگه از دوستان با دانلود کتاب با این سایت آشنا شدم، منم اینجا غریبم تقریبا همه ساعتهای روزمو اینجا میگذروندم و میگذرونم
من زیاد با بچها صمیمی نیستم فقط با تعدادی محدود، البته من فکر میکنم با همین تعداد محدود خیلیی دوست دارم
این چند وقته که سایت خراب شده اینجا خیلی سوتو کوره، دلم میگیره. دلم گرفته
سعی میکنم خودمو سرگرم کنم، اما این روزها هم میبینم از طرف خیلی از همون تعداد اندک دوستام فراموش شدم (نه از طرف همه) این خیلی اذیتم میکنه و باعث میشه تحمل جّو موجود خیلی سخت و خفه کننده باشه
شاید بگید خوب تو این شرایط دوستات نمیتونند بیایند توی سایت واسه همینه که من فکر میکنم فراموش شدم، نه
من اونها رو خوب درد میکنم، منظورم یک تعدای از دوستامه که میبینم هستن، بعضیاشون ۵-۶ ساعت اینجا هستند
من ازشون گلهیی ندارم، دوست ندارند با من حتما صحبت کنند اینم اجباری نیست
اما دیگه بوریدم
خسته شدم، اینجا تنهام
سایتو میخوام با همون شرایط قبلی





mtbhrsh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
golnaghshetavous آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

گذشته شب ز نيمه
چراغ خانه خاموش
همه خوابيده در گوش و کناري
و من بيدار بيدار
دو چشمانم ...

رهگذر کوچه پس کوچه بودم.تا اينکه گذرم به کوچه پشتي افتاد.گفتم برم نرم برم نرم ،10.20.30.40......بــــــــــــــ م!
رفتم.(نخندحسه شاعري گرفتم)گفتم تفاوت احساس کنيد
روزايي اولي که ميرفتم کوچه پشتي کتاب دان ميکردم و ميخوندم+شکلات داغ.
تا اينکه زد به سرم رفتم نخه کوچه پشتي رو يافتم!
رفتم خانوده.جايي که باهاش به زندگي برگشتم.جايي که باهاش تنهايمو پر کردم.بهترين دوستامو پيدا کردم.گريه کردن گريه کردم .خنديدن خنديدم .همه با هم يک رنگ و متحد
اون اول چون خيلي شلوغ بود منم اسپمر بودم الان ديگه نيستم البت شايد رفتم يه اعلاميه سردرد سايت زدم .

فوري فورييک عدد مادر -يک عدد پدر-ايلي خواهر و برادر

بعدشم که تشکيل خانوده داديم و قاطيه برو بچ شديم!
نادي گل باقالي.
با برو بچ کوچه پشتي شديم يه خانوده


الانم واقعا ادم دلش ميگره از اين همه سکوت!ولي هنوزم دير نيست.



و باز هم سکوت میکنم...........

سکوت میکنم
سکوتی آگاهانه
سالهاست با سکوتِ تمام در حالِ صحبتم
باز هم سکوت میکنم

golnaghshetavous آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
حاجی بلا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

اشکمو دراوردی ننه شبنمی...............باورتون میشه اینقدر این روزا بخاطر 98 اعصابم خرد که نگو..........منم دلم هوای دوستان رو کرده...........همه فهمیدن که 98 تیا خراب شده و من حالم خرابه...............وقتی با شکن میامو 98 تیا رو اینجوری میبینم.دلم میگره.......من هیچ دوسی ندارم جز بچه های 98 تیا...........من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.....اینجا بود که صبوری رو یاد گرفتم...اینجا معنی صمیمیت رو یاد گرفتم....من که عمه نمیشم...اینجا عمه شدم.....دوستای 98 بودن که برام تولد گرفتن ...تشویقم میکردن برا کنکور بخونم من که نا امید بودم امیدوارم میکردن...........کلی داداش گل دارم......واقعا اینجا بود که داشتن داداش خوب رو احساس کردم...وخیلی چیزای دیگه..........................دلم برا ت تنگ شده98 خیلی...............وقتی میام و نمیتونم کاری کنم حالم گرفته میشه..........



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

بعضی وقتا مجبوری...تو فضای بغضت بخندی..
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...
خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط سکوت کنی...
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


خدایـــآا !من اینجا دلــمـ سخت معـــجزه میخواهــد...!
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



حاجی بلا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
shili آواتار ها
 
shili به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

سلام در ویامد منم درسته زمان زیادی نیست که عضوم ولی از اون روز اول
تا حالا خیلی وابسته این سایت و بچه های گل 98 شدم یعنی اگه 1 ساعت دیر بیام تو
سایت به هر دلیلی روانی میشم الان هم شبنم جون راست میگه اوایل شادتر بودیم.
به هر حال این نیز بگذرد. فردا رو عشق است.
shili آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
rana-021 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض پاسخ : داستان من و نودهشتيا

روزی که اومدم 98 خیلی حال کردم!
این که تو یه دنیای دیگه سیر میکردن دنیای شادی و غم براشون معنی نداشت!اما هی گذشت و گذشت ......تا به اینجا رسیدیم!
خیلی چیزا مانع خوشحالیمون شد!رفتن بعضی از دوستامون!و الان هم وضیعتی که سایت داره!
میخوام بدونید که خیلی دوستون دارم و واقعا شب و روزم با شوما ها زندگی میکنم و از این بابت خوشحالم! سایت هم درست میشه
ینی تا زمانی که ما هستیم و پا برجاییم و پشت 98 تیم پس جای نگرانی نیست!
ما میتونیم دوباره شاد باشیم مثل روزای اول
چاکر همتون حاجی!



یک خرس قهوه ای مخملی خریده ام
برای دختری که
ندارم
...
و یک عینک
برای پدر
که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا می روم
برای او که نیست
گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین
زندگی، زندگی ست

و اگر فردا
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید


rana-021 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
داستان, من, نودهشتيا

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آموزش و طرز تهیه 50 نوع سالاد 2012 آشپزی و شیرینی پزی 13 ۲۸ شهريور ۱۳۹۲ ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
گزيده سرمقاله روزنامه هاي امروز |30 تير آنیتا اخبار و مطالب مفید روز 0 ۳۰ تير ۱۳۸۹ ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
گزيده سرمقاله روزنامه هاي امروز |26 تيرماه آنیتا اخبار و مطالب مفید روز 0 ۲۶ تير ۱۳۸۹ ۱۰:۰۴ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۲:۴۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا