بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر   #121 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
themind657 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض ...

موضوع کتاب که عالیه و بجز قسمت هم خونه شدنش (همون همسر اجباری)خیلی جدیده یعنی دلیل این کار امیتیس واقعا جالب بود
من دوست دارم بیشتر درباره ی احساسات درونی امیتیس بدونم
ممنون از رمان قشنگت



Ill wait
For roses to be red again
And I hate
That you took my blue from the ocean
Give me back green greens and goldens
My purples my blues you sold them
How long will I be broken

You know I used to paint such vibrant dreams
Now Im colorblind colorblind
من انتظار می کشم
تا گلها دوباره رنگی بشن
و ازت بدم میاد
که آبی رو از دریام گرفتی
بهم پس بده سبز ها و طلایی هامو
بنفشها و آبی هامو تو فروختی
میدونی...
قبلا رویا های رنگی می کشیدم
حالا من کور رنگم
themind657 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر   #122 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
ali1205 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام
رمانت واقعا قشنگه
درست یه کوچولو موضوش تکراریه ولی خوب مینویسیش
یکم زودبه زود بزار
ممنون
ali1205 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۹:۲۱ بعد از ظهر   #123 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
Parya.G آواتار ها
 
Parya.G به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست عزیز ....
رمانت رو خیلی دوست دارم اینجور موضوعات خوشم میاد ..
فقط گاهی خیلی گنگ مینویسی بیش از اندازه.. طوری که اصلا متوجه نمیشم چی شد کاش بهتر و بیشتر توضیح بدی تا ادم بتونه درست بره تو داستان و موقعیت ها رو تصور کنه مثلا سر همون قضیه توی باغ اترین و ازیتا درست متوجه نشدم بوسیدش یا نه یا اونجا که اترین رگش رو زد اصلا نگفتی چی شد امیتیس اترین رو چطور دید؟! دید که رگش رو زد یا نه یا مثلا توی مهمونی که اترین و ازیتا تو اتاق بودن راستش اصلا نگرفتم چی شد گاهی خیلی عجله ای مینویسی اگر یه جاهاییش رو با حوصله تر بنویسی و بیشتر موقعیت ها رو توصیف کنی بهتره نمیدونم خودتم قبول داری یا نه ولی این نظر من بود کاش یکمی ویرایشش میکردی ...
موفق باشی



ﻫــﺮ ﮐـﺠﺎ ﻫﺴـتﻢ، ﺑﺎﺷـﻢ؛
ﺁﺳـمــــﺎﻥ ﻣــﺎﻝ ﻣـن ﺍﺳﺖ!
ﭘﻨﺠــﺮﻩ، ﻓـــﮑﺮ، ﻫـــﻮﺍ، ﻋـﺸﻖ ..
ﺯﻣﯿـــﻦ ﻣــﺎﻝ ﻣــــﻦ اﺳﺖ!
Parya.G آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۷:۵۰ قبل از ظهر   #124 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Museela آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط themind657 نمایش پست ها
موضوع کتاب که عالیه و بجز قسمت هم خونه شدنش (همون همسر اجباری)خیلی جدیده یعنی دلیل این کار امیتیس واقعا جالب بود
من دوست دارم بیشتر درباره ی احساسات درونی امیتیس بدونم
ممنون از رمان قشنگت
سلام عزیزم
مرسی
انشاا...امیتیس رو میشناسی...
ممنونم ازت...



وقت اضافی ندارم...وقتی میگم این رمان وداستانها خوبه یعنی ارزشش رو داشته وقت بذارم...گفته باشم!!!
شرط بندی | arameeshgh20 و pooy
رمـان نَفَر کُشی | ♔ αϻἰг κнаη ♔
داستان کوتاه:

برای لبخند فرشته | رابین *
به خدا اعتقادداری؟|Museela
Museela آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۷:۵۱ قبل از ظهر   #125 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Museela آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ali1205 نمایش پست ها
سلام
رمانت واقعا قشنگه
درست یه کوچولو موضوش تکراریه ولی خوب مینویسیش
یکم زودبه زود بزار
ممنون

سلام...بله اونو قبول دارم اما قسمت سیاه داستان که رسید شاید از تکراری بودن در بیاد....
مرسی ازت
چشم
Museela آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۷:۵۳ قبل از ظهر   #126 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Museela آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Parya.G نمایش پست ها
سلام دوست عزیز ....
رمانت رو خیلی دوست دارم اینجور موضوعات خوشم میاد ..
فقط گاهی خیلی گنگ مینویسی بیش از اندازه.. طوری که اصلا متوجه نمیشم چی شد کاش بهتر و بیشتر توضیح بدی تا ادم بتونه درست بره تو داستان و موقعیت ها رو تصور کنه مثلا سر همون قضیه توی باغ اترین و ازیتا درست متوجه نشدم بوسیدش یا نه یا اونجا که اترین رگش رو زد اصلا نگفتی چی شد امیتیس اترین رو چطور دید؟! دید که رگش رو زد یا نه یا مثلا توی مهمونی که اترین و ازیتا تو اتاق بودن راستش اصلا نگرفتم چی شد گاهی خیلی عجله ای مینویسی اگر یه جاهاییش رو با حوصله تر بنویسی و بیشتر موقعیت ها رو توصیف کنی بهتره نمیدونم خودتم قبول داری یا نه ولی این نظر من بود کاش یکمی ویرایشش میکردی ...
موفق باشی

سلام...
مرسی از نقدت...من کلا گنگ مینویسم...مدلمه...اما به خاطر شما سعی میکنم روشن تر بنویسم...
دوست ندارم مسائل اعتقادی یا عشقی رو خیلی باز کنم اما این جا رمان های اینطوری بیشتر مخاطب دارن...
ممنون از شما
Museela آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر   #127 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
تبسم+ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام
ممنون از داستان قشنگت
داستان تو از معدود داستان هايي است كه در اون دختر داستان چادريه و من از اين بابت ازت ممنونم و همچنين در مورد اين كه داستانت به واقعيت خيلي نزديكه من خيلي خوشحالم چون موجب يادگيري نكاتي به خواننده ميشه واما در مورد اين كه در داستانت قسمت هاي سياه به كار ببري به نظر من خيلي خوبه چون همين چيزاست كه داستان را واقعي ميكنه ولي اين كه اخر داستان هم سياه سياه تموم شه فكر كنم كمي غير واقعي بشه چون قانون زندگي هميشه ميگه پايان شب سيه سپيد است ولي به هر صورت هم كه تموم شه باز ازت ممنونم چون تو با اين داستانت نشون دادي كه يه دختر اگه چادري هم باشه ميتونه به موفقيت ها دست پيدا كنه
تبسم+ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر   #128 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Museela آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط تبسم+ نمایش پست ها
سلام
ممنون از داستان قشنگت
داستان تو از معدود داستان هايي است كه در اون دختر داستان چادريه و من از اين بابت ازت ممنونم و همچنين در مورد اين كه داستانت به واقعيت خيلي نزديكه من خيلي خوشحالم چون موجب يادگيري نكاتي به خواننده ميشه واما در مورد اين كه در داستانت قسمت هاي سياه به كار ببري به نظر من خيلي خوبه چون همين چيزاست كه داستان را واقعي ميكنه ولي اين كه اخر داستان هم سياه سياه تموم شه فكر كنم كمي غير واقعي بشه چون قانون زندگي هميشه ميگه پايان شب سيه سپيد است ولي به هر صورت هم كه تموم شه باز ازت ممنونم چون تو با اين داستانت نشون دادي كه يه دختر اگه چادري هم باشه ميتونه به موفقيت ها دست پيدا كنه
سلام عزیزم
مرسی ازت...بله میتونه من امیتیس رو به چشم دیدم و به نمایش کشیدم...
پایان به خاطر پایان خوبی که بچه ها ازم میخوان خوب تموم میشه...
ممنونم از لطفت
Museela آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۶ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر   #129 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
Parya.G آواتار ها
 
Parya.G به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام
آهان!!! حالا شد.. یه چیزی تو داستان کم بود اترین باید شکاک باشه و بدبین بخاطر تجربه قبلیش.. خوب داری پیش میری..
موفق باشی
Parya.G آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ مهر ۱۳۹۱, ۱۱:۴۸ قبل از ظهر   #130 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
niho آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام سلام
گفتی بچه ها گفتن که خوب تمومش کنو به هم برسنو اینا واس همین تو پایانو تغییر دادی اره؟!
خوب بیا دو تا پایان بنویس!
یکی اونی که مد نظرته یکی هم اون خوبه!
راستی اونی که مد نظرته واقعیته دیگه؟!
راستی اترینه عکس جلدته خیلی قیافش پاک و معصومه!تو ذهنه من این شکلیاس ولی هرکاری میکنم نمیتونم صورت امیتیسو تصور کنم!!!







niho آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان روشنم کن | Museela کاربر انجمن Museela رمان های کامل شده نوشته کاربران 218 ۲۰ مرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۱۳ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۱:۱۴ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا