بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > خارجی

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال معرفی و نقد کتاب
 
fatima_59 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض پاریس جشن بیکران | ارنست همینگوی |معرفی و نقد کتاب

پاريس جشن بيكران يادگار همينگوي از پاريس دهة 20 و ارزشمندترين بخش از دستنوشته هاي به جا مانده از اوست كه اول بار پس از مرگش منتشر شد و به سرعت در ميان پرفروشترين كتابهايش جاي گرفت.
ماريو بارگاس يوسا كتاب را «طلسمي جادويي» مي داند كه «هر فصلش داستان كوتاهي است آراسته به حسنهاي بهترين داستانهاي همينگوي» ، داستانهايي چنان سر زنده و شفاف كه زندگي منظم و پر شتاب نويسنده شان را پيش چشم خواننده به تصوير مي كشند، تصاويري از روزهايي كه شهرت در گوشه و كنار پاريس در انتظار همينگوي جوان بود ، پاريسي كه همينگوي در مورد آن به يكي از دوستان خود مي نويسد :«اگر بخت يارت بوده باشد تا در جواني در پاريس زندگي كني، باقي عمرت را ، هر كجا كه بگذراني ، با تو خواهد بود ، چون پاريس جشني است بيكران.»
ماريو بارگس يوسا در نقدي كه بر اين كتاب نوشته است آورده:«كي باورش مي شد كه اين جهانگرد خوش مشرب و خوشخو در اواخر عمر ،گذشته اش را از ميان هزاران ماجرا –جنگها ، زنها، استثمار- كه از سر گذرانده بود گرد آورد و با اندوهي حسرتبار تصوير مرد جواني را برگزيند كه سوداي شورانگيز نوشتن در سر دارد.هر چيز ديگر ، ورزش ، لذتهاي ديگر ، حتي كمترين شاديها و سرخوردگي هاي روزمره ، و البته عشق و دوستي ، گرد اين آتش دروني مي چرخد، آن را مي انبارد و در آنجا يا محكوم مي شود و يا تأييد. كتاب زيبايي است كه در آن به سادگي و خودماني نشان مي دهد كه چگونه دغدغه اي هم ممتاز است و هم اسيركننده.»
.......دلم براي كار كردن لك زده بود و تنهايي مرگ را احساس كردم كه در پايان هر روز هدر رفته ي عمر مي توان حس كرد ...


يوسا در ستايش از همينگوي ميگويد:" هر داستان خوب بايد بتواند كمي از خصلت هاي داستاني همينگوي را در خود داشته باشد." در انتهاي كتاب "پاريس جشن بيكران" كه درواقع خاطرات همينگوي از پاريس و روزگار جواني اوست دو مقاله خوب از يوسا و ماركز درباره همينگوي مي خوانيم. اما خود كتاب كه پس از مرگ نويسنده منتشر شده، كتابي است به غايت شيرين و جذاب و نيز در عين حال آموزنده. آموزنده از آن جهت كه فلسفه بسياري از تكنيكهاي اين نويسنده از جمله "حذف صفت" را نشان ميدهد و در عين حال زندگي حرفهاي او را.
همينگوي پيش از سفر به پاريس قصد داشت به ايتاليا برود اما دوست و استاد او "شروود اندرسن" براي پيشرفت وي پاريس را كه در واقع پايتخت هنر و ادبيات جهان است پيشنهاد داد و او را با نامهاي به "ازراپاند" معروف به روباه سرخ معرفي كرد. ارنست جوان دست همسر و پسر كوچكش را گرفت و با چمداني از داستانها و نامهاي كه در جيب داشت، آمريكا را به مقصد فرانسه ترك كرد اما در راه دزد چمدان را زد و ديگر هم پيدا نشد. ارنست وقتي با ازراپاند آمريكايي در گالرياش روبرو شد نخستين حرفي كه زد موضوع همين چمدان بود اما روباه سرخ كه در كنار همسر باهوش انگليسياش نشسته بود بسيار خونسرد از او پرسيد آيا ابله داستايوفسكي را خوانده است يا نه؟ و پاسخ ارنست نه بود. روباه سرخ گفت پس همان بهتر كه داستانهايت را دزديده اند ديگر غصهاش را نخور چون حتما چيز به درد بخوري نبودهاند. از آن روز به بعد قرار شد همينگوي به او فنون مشت زني بياموزد و روباه سرخ تئوريسين مكتب پارناسيسم، فنون ادبيات را به او ياد دهد.
همينگوي در "پاريس جشن بيكران" مينويسد در مدت دوسالي كه با ازراپاند دوست بوده، چيزهاي بسياري از او آموخته است؛ اينكه درباره چيزهايي كه بلد است بنويسد و در نوشتههايش صفت به كار نبرد. علاوه بر اين آنچه در اين كتاب موج ميزند "شور زندگي" است. شور و اشتياقي كه فقر و نكبت و سختي را كنار ميزند؛ انگار كه داستايوفسكي در تبعيدگاه سيبري. او خود درباره اين سرمستي از زندگي فقيرانه در پاريس و شور جوانياش مينويسد:" اگر بخت يارت بوده باشد تا در جواني در پاريس زندگي كني، باقي عمرت را، هر جا كه بگذراني، با تو خواهد بود؛ چون پاريس جشني است بي كران"، سادگي او در نوشتن كه تاكيد دارد " بايد از صفتها دوري كرد و با حقيقي ترين جملهها نوشت"، دوستي و ديدار او با بزرگاني چون ازراپاند و جويس، عطش خواندن را در وي بيدار ميكند:
"آن روزها پولي در بساط نبود كه بشود كتاب خريد. من از كتابخانه "شكسپير و شركا" كه عضو ميپذيرفت كتاب به امانت ميگرفتم. اينجا كتابخانه و كتابفروشي سيلويا بيج در شماره ۱۲ خيابان ادئون بود. در آن خيابان سرد كه گذرگاه باد بود، اين كتابفروشي مكاني بود با نشاط، با بخاري بزرگي در زمستانها و قفسههاي پر از كتاب و تازههاي كتاب پشت ويترين و عكس نويسندگان مشهور زنده و مرده روي ديوارها. عكسها به عكسهاي فوري ميمانستند و حتي نويسندگان مرده هم چنان بودند كه انگار زندهاند. سيلويا چهرهاي زنده داشت با خطوطي صاف و مستقيم، چشماني قهوهاي كه به سرزندگي چشم جانوران كم جثه بود و شادي دختركي كم سن و سال، و موهايي مواج و بلوطي كه از پيشاني ظريفش به عقب شانه ميشد و زيرگوشهايش، روي خط يقه ژاكت مخمل قهوهاياش ميريخت. مهربان و پر جنب و جوش و دقيق و عاشق بذله گويي و غيبت. هيچ يك از كساني كه در زندگي شناختهام با من مهربانتر از او نبودهاند.
بار نخست كه به مغازه رفتم، بسيار خجالتي بودم و پول كافي نداشتم كه در كتابخانه عضو شوم. سيلويا به من گفت كه ميتوانم وديعه را هر وقت كه پول داشتم بپردازم و كارتي برايم پر كرد و گفت هر تعداد كتاب خواستم ميتوانم با خود ببرم.
دليلي وجود نداشت كه به من اعتماد كند. مرا نميشناخت و نشانياي به او داده بودم – شماره ۷۴ كوچه كاردينال لوموئن- كه از آن محقرتر امكان نداشت. اما او سرزنده و جذاب و خوش برخورد بود و پشت سرش تا نزديكي سقف و تا اتاق پشتي، كه به حياط داخلي ساختمان راه داشت، قفسه پشت قفسه، گنجينه كتاب فروشي را در برميگرفت.
از تورگنيف شروع كردم و دو جلد خاطرات شكارچي و يكي از آثار اوليه دي.اچ.لارنس را كه تصور ميكنم "پسران عشاق" بود برداشتم و سيلويا به من گفت كه اگر ميخواهم بيشتر بردارم. من جنگ و صلح ترجمه كنستانس گارنت و قمارباز و داستانهاي دير اثر داستايوفسكي را برداشتم.
سيلويا گفت:" اگر بخواهي همه اينها را بخواني، به اين زوديها برنميگردي."
- چرا، برميگردم كه پول بدهم. در آپارتمانم كمي پول هست.
- منظورم اين نبود. پول را هر وقت كه خواستي بيار.
پرسيدم:"كي جويس اين طرفها ميآيد؟"
- اگر بيايد، اواخر بعد از ظهر. تا حالا نديدهايش؟
- توي رستوران ميشو با خانوادهاش ديدمش. ولي وقتي مردم در حال غذا خوردن هستند، تماشا كردنشان كار مودبانهاي نيست. به علاوه رستوران ميشو جاي گراني است.
- شما توي خانه غذا مي خوريد؟
- بيشتر اوقات. ما آشپز خوبي داريم.
- دور و بر محله شما رستوران كه نبايد باشد؟
- نه. شما از كجا مي دانيد؟
- لاربو آنجا زندگي ميكرد. آنجا را خيلي دوست داشت، ولي از همين موضوع دلخور بود.
- نزديكترين جاي خوب و ارزان قيمت پانتئون است.
- من اين محله را نميشناسم. ما هم توي خانه غذا ميخوريم. شما و همسرتان بايد پيش ما بياييد.
گفتم:" اول ببينيد پولتان را ميدهم يا نه بعد دعوت كنيد. به هر حال صميمانه سپاسگزارم."
- زياد تند نخوانيد.
خانه ما در كوچه كاردينال لوموئن دو اتاقه بود. آب گرم و هيچ گونه امكانات داخلي نداشت، مگر يك دبه مايع ضدعفوني كه براي كسي كه به مستراحهاي بيرون از خانه ميشيگان عادت داشت ناراحت كننده نبود. خانه با چشم انداز زيبا و تشك خوب فنرداري كه در كف اتاق ميانداختيم و عكسهايي كه دوست داشتيم و به ديوارها ميآويختيم، خانه شاد و با نشاطي بود. وقتي با كتابها به خانه رسيدم، از جاي محشري كه پيدا كرده بودم به همسرم گفتم.
گفت:" ولي تاتي، بايد همين بعد از ظهر بروي و پولشان را بدهي."
- البته ميروم. هر دو باهم ميرويم. و بعد، از كنار رودخانه و از خيابان ساحلي قدم زنان برميگرديم.
- بيا برويم خيابان سن و نگاهي به نمايشگاهها و ويترين مغازهها بيندازيم.
- حتما. هرجا كه بخواهي قدم ميزنيم و ميتوانيم به كافه تازهاي كه تويش نه ما كسي را بشناسيم و نه كسي ما را بشناسد، برويم.
- بعد هم ميرويم جايي مينشينيم و غذا ميخوريم.
- نه فراموش نكن كه بايد پول كتاب فروشي را بدهيم.
- بر ميگرديم خانه و همين جا غذا ميخوريم و دلي از عزا در ميآوريم و از آن تعاوني كه از پنجره پيداست و قيمت نوشيدنيها را روي پنجرهاش نوشته نوشيدني ميخريم. بعد كتاب ميخوانيم... ناهار چي داريم؟
- تربچه و جگر گوساله عالي با پوره سيب زميني و سالاد آنديو. شيرني سيب.
- و تمام كتابهاي دنيا را براي خواندن داريم و هروقت هم كه سفر رفتيم ميتوانيم با خود ببريم
- اين كار شرافتمندانه است؟
- البته.
- آثار هنري جيمز جويس را هم دارد؟
- البته
- واي خدايا، چه خوشبختيم كه چنين جايي پيدا كردهاي.
گفتم:" ما هميشه خوشبختيم" و احمق بودم كه به تخته نزدم (به تخته زدن را همينگوي از سفر اسپانيا آموخته بود؛ وقتي گاوبازها وارد ميدان ميشدند، علاقمندان شان روي تخته ميزدند) در آن آپارتمان، هر گوشه كه نگاه ميانداختي، تخته بود كه بشود به آن كوبيد."
پاريس جشن بي كران- ارنست همينگوي- زنده ياد فرهاد غبرايي و تصحيح دوباره مهدي غبرايي- نشر كتاب خورشيد







به روز شد ...
fatima_59 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

دانلود

پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
پیرمرد و دریا | ارنست همینگوی | معرفی و نقد کتاب خوشبخت خارجی 7 ۱۷ دي ۱۳۹۲ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
انتظار یک روز | ارنست همینگوی farid.nostalgia داستان های کوتاه و حکایات 1 ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱:۴۸ قبل از ظهر
جای دنج تمیز و پرنور | ارنست همینگوی .RAHA. داستان های کوتاه و حکایات 0 ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
مشت زن حرفه ای | ارنست همینگوی .RAHA. داستان های کوتاه و حکایات 0 ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر
پیرمرد بر سر پل | ارنست همینگوی .RAHA. داستان های کوتاه و حکایات 0 ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ ۰۹:۴۳ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۳۴ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا