ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان تقاص اشتباه | پرستو.م کاربر انجمن - صفحه 8
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 8 از 12 نخستنخست ... 456789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 119
  1. Top | #71

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی وارد کلاس شدیم یکی از پسرا گفت=به به خانم پارسیان .....شنیدیم عاشق شدین
    برای همین دیروز نیومدید دانشگاه
    نازنین در گوشم گفت=کار مهیاره قبل از اینکه تو بیای داشت باهاش حرف میزد
    خودم هم حدس میزدم جنگ منو میلاد شروع شده اما میلاد همه چیز رو میسپاره به مهیار
    که از اون مارمولک هاست
    با خشم برگشتم سمت پسره و گفتم= فکر نمیکنم برای نیومدنم و مریض شدنم نیاز داشته باشم به شما توضیح بدم ..........
    ولی شما خودتون رو با ما اشتباه نگیرید که یک هفته
    از عشق طرف دیگه پیداتون نمیشه
    پسره خواست جوابمو بده که استاد اومد تو کلاس
    و بعد از حضور غیاب گفت خانم پارسیان امروز نوبت کنفرانس شماست
    و من هم که قبلا همه چی رو اماده کرده بودم گفتم بله و اومدم بلند شم که پسره
    دوباره گفت= استاد ایشون کسالت دارن فکر نکنم بتونن کنفرانس بدن
    استاد=رو به من گفت راست میگن؟حالتون خوب نیست؟
    من= خیر استاد اگر بعضیا چشم داشته باشن ببینن حالم خیلی هم خوبه
    و شروع کردم به کنفرانس دادن
    حس میکردم صبایی از این که با پسره کل کل میکنم ناراحته
    ولی به اون ربطی نداشت و منم دیگه حوصله نداشتم حواسم به اونم باشه
    در حین کنفرانس پسره مدام تیکه مینداخت و من سعی میکردم خونسرد باشم و جوابشو ندم
    اما بدبختی این بود که من وقتی عصبانیتم رو نگه میداشتم یک دفعه چنان منفجر میشدم که
    مرد ها هم ازم میترسید
    بار 4 بودی که داشت تیکه مینداخت و وقتی من داشتم مکانیسم عصبی رو توضیح میدادم
    پسره گفت = نه بابا ............راست میگی واقعا نمیدونستیم
    و من با عصبانیت یهو برگشتم طرفشو گفتم = اگر نمیدونستید پس جای شما تو این دانشکده
    و سر این کلاس نیست بفرمایید بیرون
    پسره اومد جوابمو بده که استاد هم گفت =بله اقای میثاقی بفرمایید بیرون از کلاس به
    اندازه ی کافی امروز خوشمزگی کردید دیگه هم سر کلاس من نیایید
    پسره که صورتش قرمز شده بود وسایلش رو برداشت واز کلاس رفت بیرون
    و من با خیال راحت دیگه کنفرانسم رو برگزار کردم
    بعد از تموم شدن کلاس پسره صدام کرد =اهای خانم پارسیان .........اگر من تو اون
    کلاس نباشم شما هم دیگه نمیتونید برید
    دوباره با عصبانیت برگشتم سمت اش وگفتم= یک لیوان اب یخ فکر کنم ارومت کنه ......
    در ضمن درسای دبیرستان ات رو دوره کن که یک وقت تو درسای دیگه هم از
    کلاس نندازنت بیرون
    و برگشتم سمت ملیسا و نازنین و گفتم بچه ها من کتابخونه کار دارم کلاس بعدی میبینمتون
    ملیسا=باشه فقط زود بیا تا کلاس بعدی خیلی وقت نیست
    من =باشه
    و راه افتادم سمت کتابخونه داشتم میرفتم تو کتابخونه که میلاد صدام کرد
    -خانم پارسیان ............
    اهمیت ندادم و خواستم برم تو کتابخانه که دوباره بلند تر صدام کرد
    -خانم پارسیان ..............برگشتم سمتش و بهش نزدیک شدم و گفتم امرتون؟
    میلاد=فکر نمیکنم کتابخانه جای مناسبی برای پسر باز ها باشه گفتم راهنماییتون کنم
    بگم شما به جای کتابخانه بهتره برید...........
    پریدم وسط حرفشو گفتم =خوب گوشاتو باز کن ........هرغلطی که میخوای بکن
    میخوای بکشی ..........بکش .......اتیش بزنی ............بزن ......ولی حق نداری
    بهم تهمت بزنی فهمیدی ؟!
    و بدون اینکه منتظر جوابش بشم رفتم تو کتابخانه کتابی که گرفته بودم رو پس دادم
    و اومدم بیرون که دوباره دیدم میلاد و مهیار کنار هم ایستادن
    خواستم از بغلشون رد بشم که مهیار پاشو اورد جلوم و من هم حواسم نبود داشتم میخوردم
    زمین ولی تعادلم رو حفظ کردم
    که یهو میلاد بلند گفت =خانم پارسیان کمتر پسرا رو نگاه کنید تا این جوری نخورید زمین
    دلم میخواست برگردم وبزنم تو گوشش اما بی اعتنا رفتم به سمت کلاسم و در حالی که حس میکردم از عصبانیت صورتم قرمز شده رفتم نشستم کنار ملیسا
    و همون موقع استاد اومد
    ملیسا کنار گوشم اروم گفت= چته ؟ البالو ریختن رو صورتت
    من= ملیسا هیچی نگو
    ملیسا= اهان فهمیدم پسر حاکم و زمبه دوباره اذیتت کردن؟
    برگشتم سمت اش و گفتم =زمبه دیگه کیه؟
    ملیسا=مهیار دیگه
    یکم از عصبانیتم کم شد و یک لبخند زدم و گفتم =اره
    استاد= خانم ها اگر حرفی هست بلند بگید ما هم بدونیم
    من= ببخشید استاد
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,21 در ساعت ساعت : 18:23


  2. Top | #72

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بعد از اینکه کلاسم تموم شد زود از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم خونه
    اون شب باز تا صبح بیدار بودم
    پیش خودم گفتم کاش عکس های میلاد زبون داشتن تا بهش بگن من چه شبایی که باهاشون
    سر نکردم ..........ولی من که بیشترش رو پاک کرده بودم فقط 2 تاش مونده بود
    تو دلم گفتم همون 2 تا هم اگر زبون داشتن خوب بود
    رفتم دوباره کنار پنجره ی اتاقم ورو به اسمون گفتم =خدایا ..........یادته چند سال
    پیش همین جا کنار همین پنجره توبه کردم؟
    یادته قول دادم با هیچ پسری دوست نشم ؟من که به قولم عمل کردم ولی............
    ولی تو چرا داری زجر کشم میکنی؟چرا میلاد رو هی میزاری سر راهم؟
    خدایا یعنی هنوزم توبه ی منو قبول نکردی؟............خدایا خواهش میکنم
    اگر بدونی چه قدر به اغوشت نیاز دارم
    دلم میخواست تو هم مثل ادما یک بغل داشتی و من تو بغلت اروم میگرفتم
    تو تنها کسی هستی که ادم رو به خاطر هوس بغل نمیکنه
    خدایا التماست میکنم ............تو رو به همه ی امامات و پیامبرات قسم میدم
    اگر من و میلاد به درد هم میخوریم یک کاری بکن به هم برسیم
    اگر هم نه ............کاری کن از انتقام گرفتن منصرف بشه
    خدایا من تا کی باید اشتباهاتمو به دوش بکشم
    خواهش میکنم ..........من که جز تو کسی رو ندارم اگر تو هم به حرفام گوش ندی .....
    خدایا میدونم من گناهکارم نباید ازت چیزی بخوام یعنی اصلا روم نمیشه که دیگه ازت چیزی بخوام
    ولی به هر حال منم بنده ات هستم و توبه کردم .........مگه نمیگی تو مشتاق تری ما
    برگردیم پیشت؟پس کو؟..................منم بنده ات هستم ..........باور کن منم بنده ات
    هستم .............بنده ی تو .........نکنه فراموشم کردی؟اره تو هم مثل ادما فراموشم کردی؟
    میدونم همش تقصیر خودمه میدونم هر چی بلا سرم میاد از کارای خودمه
    ولی خودت گفتی امیدمونو ازدست ندیم
    من امیدم به تو!تو کمکم میکنی؟
    اون شب تا صبح گریه کردم وباز کنار همون پنجره خوابم برد
    فردا دوباره دیرم شده بود و سریع لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه که دیدم ملیسا و نازنین
    با 3 تا شیشه پر از ملخ و سوسک منتظر من هستن
    رفتم جلو و سلام کردم
    ملیسا= سلام و کوفت بگیر ملخ و سوسکت رو
    نازنین= اون روز شیشه ی ملخ ات روجا گذاشتی ملیسا با خودش برد خونه
    من=ا..........دستت درد نکنه
    ملیسا= درد میکنه خیلی هم درد میکنه .............نمیدونی تو این چند روز با چه بدبختی
    به این ملخ من غذا دادم که ..................
    من =ببخشید افتادی تو زحمت
    ملیسا= خب برای اینکه جبران بشه منو ببر شاندیز
    من=دیگه چی؟
    ملیسا خندید و گفت =سلامتی ...............جون تو انقدر هوس شیشلیک کردم
    نازنین=بدووین کلاس شروع شد بابا
    و هر سه رفتیم تو کلاس
    اکثر بچه ها نیومده بودن و بعضیا هم ملخ پیدا نکرده بودن
    استاد هر کی ملخ و سوسک نداشت انداخت بیرون و بعد گفت =خب حالا باید تشریحشون کنیم
    حواستون باشه از دستتون در نرن!
    یهو ملیساگفت=وای عجب غلطی کردیم کاش ما هم ملخ نمیاوردیم
    نازنین و من هم خیلی میترسیدیم و هم چندشمون میشد
    ولی بالاخره که مجبوربودیم انجام بدیم
    با کلی سلام و صلوات دستکش دستمون کردیم و اول ملخ رو دراوردیم و تشریح اش کردیم
    حالا نوبت سوسک بود
    یک اسپری بهش زدیم و بعد با گیره نگهش داشتیم و بند بند پاشو باید تشریح میکردیم
    چشممون دراومده بود
    اخه بند های پاش ریز بود و باید مدام با ذره بین و میکروسکپ چک میکردیم که هر بند کجاست!
    بالاخره کلاس تموم شد و ملیسا دووید طرف دستشویی دانشگاه
    منو نازنین هم سریع دستکش هامونو در اوردیم ورفتیم دستامونو شستیم ولی هر چی میشستیم بازم فایده نداشت یک حس بدی داشتیم
    خصوصا اولش که سوسک تو دستمون وول میخورد!
    رفتیم بوفه یک چیزی بخوریم ولی اشتهامون کور شده بود
    با یکی از بچه های سال بالایی که حرف میزدیم گفت =این استاد کلا مشکل داره هر سال بچه ها رو زور میکنه یک چیزی بیارن در حالی خیلی به درد رشته ی ما نمیخوره
    بعد هم گفت تازه الان که خوبه به تشریح جسد که برسه برای اینکه بدونه ازش نمیترسید
    نمیدونید چه کارایی که نمیگه بکنید
    ما 3تا محو حرفا های دختره بودیم که یهو حس کردم سرم سوخت برگشتم دیدم مهیار لیوان چای اش رو ریخته رو سرم بعد هم با یک لبخند گفت وای.........
    ببخشید حواسم نبود و رفت
    داشتم از عصبانیت منفجر میشدم
    خداروشکر مقنعه ام تیره بود و زیاد معلوم نبود ولی خیلی چای اش داغ بود
    -------------------------------------------------------------------------------
    من با این سر درد براتون پست میزارم
    حداقل تشکر کنید خستگیم در بره
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,21 در ساعت ساعت : 18:26


  3. Top | #73

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سریع رفتم تو دست شویی اب سرد ریختم رو سرم و جایی که چایی ریخته بود رو مقنعه رو
    شستم و دوباره سرم کردم چون کلاس بعدی نزدیک بود و من نمیتونستم برم خونه
    اومدم برم سر کلاس که صبایی جلومو گرفت و گفت= خانم پارسیان حالتون خوبه؟
    من=بله ممنون
    صبایی= اخه دیدم اون پسره چای ریخت رو سرتون گفتم ..............
    تو دلم گفتم همین و کم داشتم این ضایع شدنمو ببینه
    که یهو میلاد اومد جلو و گفت = به به خانم پارسیان ............بعد رو به صبایی گفت
    دوست جدیدتون هستن؟
    من = با عصبانیت گفتم نخیر ...........همکلاسی هستن
    صبایی = اخم کرد و گفت و شما؟
    میلاد= منو معرفی نمیکنید خانم پارسیان؟..........بعد رو به صبایی گفت = مهم نیست کی
    هستم فقط بدون فرشته ی نجاتت هستم .مواظب باش گول این خانم رو نخوری وبعد رفت
    وای نه میخواست با ابروم بازی کنه ..............
    صبایی= منظورش چی بود؟
    من= هیچی ایشون یک جورایی با بنده دشمنی دارن میخوان خودشونو خالی کنند
    شما ناراحت نباشید
    و بدون معطلی رفتم سر کلاس
    توی کلاس بازم حواسم به درس نبود
    صبایی هم همین طور چون مدام برمیگشت و نگام میکرد
    نازنین در گوشم گفت= این صبایی چرا انقدر تو رو نگاه میکنه؟
    من= چون میلاد ابرومو پیشش برد
    یهو نازنین بلند گفت =نننننننننننننننننه
    استاد= خانم محترم مشکلی پیش اومده؟
    نازنین= نه استاد ..........ببخشید
    بعد از کلاس ملیسا و نازنین منو از کلاس کشوندن بیرون و یک جای خلوت تو حیاط
    دانشگاه نشستیم و ملیسا گفت =باز چی شده؟کار زمبه است یا پس حاکم؟
    نازنین = زمبه کیه؟
    من= مهیار و میگه بابا
    نازنین = یک لبخند زد و گفت الحق که بهش میاد دیدی عین زمبه دنبال میلاد میدوه از این
    ور به اون ور؟
    ملیسا= حالا باز چی شده؟
    من= میلاد برگشته جلوی من به صبایی میگه مواظب باش گولش رو نخوری!
    ملیسا= اوه ...........اوه ..........پسر حاکم بدجنس میشود
    نازنین= تو که از صبایی خوشت نمیاد
    من= صبایی خیلی برام مهم نیست مهم ابرومه که میلاد میخواد ببره اش و من برام مهمه
    ...............بچه ها من دیگه کلاس بعدی نمی مونم میرم خونه یک جوری برام حاضری
    بزنید
    ملیسا= باشه ولی مارو از حال خودت باخبر کن
    من =باشه
    و رفتم به سمت در دانشگاه
    وقتی رسیدم نزدیک در از چیزی که دیدم چشمام داشت میزد بیرون
    میلاد با یک دختر دیگه در حال خندیدن بود
    وای خدا............................................ ....
    نفسم بند اومد ..................دیگه تموم شد میلاد با کسی دوست نمیشه بلکه برای تمام عمر
    می خوادش
    دوویدم از دانشگاه بیرون انقدر دوویدم که نفهمیدم از کنار ماشینم رد شدم
    بالاخره خسته شدم و نشستم
    دیگه تموم شد همه چی ....................
    هم ابروم میره هم میلاد و از دست دادم هم نابود شدم!
    دیگه دلم نمیخواست گریه کنم
    باید سنگ میشدم دیگه باید مقاوم میشدم
    من که دیگه چیزی نداشتم از دستش بدم
    هر چه قدرهم برم به میلاد بگم که به خاطر کس دیگه ولش نکردم باور نمیکنه
    خصوصا حالا که یک عشق جدید پیدا کرده
    این بار اروم تر به سمت ماشینم راه افتادم و سوار ماشین شدم و حرکت کردم
    توی راه ماشین میلاد و دیدم
    کاش توشو نگاه نمیکردم
    همون دختره کنار میلاد نشسته بود
    ضبط ماشین رو روشن کردم و عینک افتابی ام رو زدم و با سرعت از اونجا دور شدم
    ------------------------------------------------------------------------
    دستم ترکید انقدر نوشتم
    بقیه اش رو ظهر میزارم
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,21 در ساعت ساعت : 18:29


  4. Top | #74

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دلم نیومد تا ظهر صبر کنم
    بچه ها این پست اشک منو در اورد شما رو نمیدونم!
    ظهر میام اگر خواننده ها همه خونده بودن و زیاد تشکر کرده بودنو +داده بودن(زورگیری)تمام اش میکنم
    واگرنه میره تا 5 روز دیگه!
    ------------------------------------------------------------------

    از فرداش چند روز پشت سر هم تعطیلی بود و بابا دنبال بلیط مشهد میگشت
    اما گیر نیومده بود
    من تا شب تو اتاقم نشسته بودم و اهنگ گوش میکردم
    که یهو حس کردم سمیرا جیغ زد
    سریع از اتاق اومدم بیرون و سمیرا و سهیل اومدن طرفم و با خوشحالی گفتن
    فردا میریم مشهد بابا بلیط گرفته
    من از همشون بیشتر خوشحال شدم حس میکردم بهش احتیاج دارم
    و سریع رفتم لباسامو جمع کردم اما تصمیم گرفتم گوشیمو با خودم نبرم
    دلم نمی یومد صدا و عکس های میلاد رو پاک کنم و از طرفی هم دیگه حس میکردم هیچ
    وقت برنمیگرده پس من باید فراموشش میکردم
    فردا صبح اش با هواپیما رفتیم مشهد
    یکی از دوستای بابام برامون هتل اطلس رو رزرو کرده بود
    وقتی وارد هتل شدیم پسر ودختری رو دیدم که درحال خندیدن بودن و یاد میلاد و اون دختره افتادم
    تصمیم گرفتم دیگه سرم پایین باشه تا کسی رو نبینم
    اتاقمون به خاطر دوست بابا رو به حرم بود و من گنبد رو میدیدم
    روز اول که همه رفتن حرم من نرفتم راستش خجالت میکشیدم برم حس میکردم گناهکارم
    و روم نمیشه برم حرم ..............و الکی گفتم عذر دارم نمیتونم امروز بیام و فردا میام
    وقتی مامان اینا رفتن
    منم از پنجره به گنبد طلایی چشم دوختم و اشکام بی اختیار میریختن پایین اما هیچی
    نگفتم نه تو دلم نه به زبون فقط سکوت کردم و اشک ریختم
    و بعد که اروم شدم خوابیدم
    وقتی چشم باز کردم بابام بیدارم کرده بود بریم شام بخوریم
    بعد از شام همه رفتن بخوابن ولی من دوباره رفتم و زل زدم به گنبد
    بعد دوباره خسته شدم و رفتم رو تخت بخوابم اما خوابم نمیبرد تا اینکه نزدیک اذان
    یک فکری به سرم زد
    رفتم حمام غسل زیارت کردم
    وقتی بابام برای نماز صبح بیدار شد ازش خواستم بریم حرم نماز بخونیم و اونم قبول کرد
    این جوری مامان دنبالم نبود و راحت میتونستم با امام رضا درد و دل کنم
    وقتی وارد صحن شدیم بابام گفت نیم ساعت دیگه جلوی همین صحن و من هم قبول کردم
    به محض وارد شدن اشکام ناخوداگاه میریخت رو صورتم و من فقط به ضریح چشم دوخته
    بودم
    حالم بد بود نمیدونستم باید چی بگم چی بخوام ............اما بعد چند دقیقه به خودم اومدم
    و گفتم=یا امام رضا اومدم توبه ............ضامنم میشی؟
    اشک میریختم و زار میزدم که ضامنم بشه پیشه خدا توبه ام قبول بشه
    انقدر گریه کردم و التماس کردم که بغل دستیم از گریه های من گریه اش گرفت
    وقتی سبک شدم نماز صبح و نماز زیارت خوندم
    دیگه دیر شده بود وباید دل میکندم که بغل دستیم گفت=دخترم من نمیدونم تو چه گناهی
    کردی ولی انقدر گریه کردی و زجه زدی که منم دعا میکنم خدا توبه ات رو قبول کنه
    و خودش زد زیر گریه و گفت =کاش همه مثل تو بودن ...........این که ادم بتونه توبه
    کنه خودش خیلیه ...........بعضیا تا دم مرگ هم نمیفهمن و توبه نمیکنند
    واسه منم دعا کن دختر ...........دعا کن
    و بعد بلند شد و رفت
    یک نگاه به ضریح کردم و گفتم =امام رضا من ازت هیچی نمیخوام جز اینکه ضامنم
    بشی پیشه خدا که کمکم کنه همین ..........................
    و بلند شدم و رفتم به طرف صحنی که با بابام قرار داشتیم
    بعد هم با هم برگشتیم هتل
    از اون روز به بعد تا روزی که اونجا بودیم میرفتم حرم ولی هردفعه مامانم از کنارم تکون
    نمیخورد و میگفت موبایل نیاوردی گم میشی!
    هر چی میگفتم مگه من بچه ام گوش نمیکرد!
    برای همین دیگه تو حرم گریه نکردم و فقط تو دلم دعا میکردم
    روز اخر موقع خداحافظی رو به گنبد وایسادم
    و تو دلم گفتم = میگن تو خیلی ها رو شفا دادی ..........میگن ضامن خیلی ها شدی
    میگن ............میگن چون تو غربت دفن شدی خیلی عزیزی پیش خدا
    میگن ..........بغضم ترکید نشستم زمین و سجده کردم که کسی اشکامو نبینه
    و گفتم فقط همین یک بار ضامن من گناهکار هم باش
    و بلند شدم اشکامو پاک کردم و با مامانم اینا از اونجا دور شدیم
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,13 در ساعت ساعت : 09:15


  5. Top | #75

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی برگشتیم تهران خیلی خسته بودیم یکم خوابیدم
    و وقتی بیدار شدم به این نتیجه رسیدم که فقط یک راه دارم
    اره باید زنگ میزدم به بهار یا پروانه ولی نمیدونستم اونا هنوز با ساشا و مهیار هستن یا نه
    بی اختیار شماره ی بهار رو گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد
    -بله؟
    من=سلام بهار منم ستایش
    بهار= ستایش؟
    من= دوست میلاد
    بهار= ولی اون که ..............
    من= اره میدونم قضیه اش مفصله راستی من اسم اصلیم ستاره است
    حالا بعدا توضیح میدم.........فقط تو هنوزم با ساشا دوستی؟
    بهار= به کجای کاری ازدواج کردیم
    من= واقعا ؟تبریک میگم ...............ببین به کمکت نیاز دارم میشه ببینمت
    بهار = ولی اخه ...............
    من= خواهش میکنم کارم فوریه
    بهار= باشه ...ادرس یک پارک دم خونمون رو برات اس ام اس میکنم
    بیا اونجا همدیگرو ببینیم.................ببخشید دعوتت نمیکنم خونه اخه ..........
    من= اشکال نداره من الان راه میفتم خداحافظ
    بهار= حالا چرا انقدر هولی؟
    من=بهار خواهش میکنم .........میام توضیح میدم خداحافظ
    بهار=خداحافظ
    میخواستم برم به بهار بگم به میلاد بگه که من چرا بهش دروغ گفتم چون میدونستم
    اگر من بگم گوش نمیکنه .........
    حالا که از دست داده بودمش حداقل ابرومو نبره
    سریع لباس پوشیدم و واسه مامانم که خواب بود نوشتم من میرم یکی از دوستای
    قدیمم رو ببینم و چسبوندم به اینه
    خداروشکر که بیدار نبود واگرنه کلی سوال پیچم میکرد
    از خونه زدم بیرون و یادم افتاد سویچ رو جا گذاشتم
    حوصله نداشتم برگردم خونه ضمن این که ممکن بود مامان بیدار بشه و نزاره برم
    سر خیابونمون یک تاکسی تلفنی بود گفتم تا اونجا پیاده میرم بعد ماشین میگیرم
    و میرم سر قرار
    داشتم عرض کوچه رو طی میکردم که یهو یکی منو از پشت کشید
    و چسبوند به دیوار اول فکر کردم میلاده ......................
    اما وقتی صورتش رو دیدم جا خوردم ...............وای ......نه
    این دیگه اینجا چیکار میکرد؟!یاشار......................
    در حالی که میخندید گفت =به به خانم ترسو ............فکرکردی ما انقدر پپه ایم
    اره؟
    من= ولی توکه تو زندان بودی
    یاشار= اره بودم ولی از همه شاکیا رضایت گرفتم میدونی چه جوری؟کاری نداشت
    کافی بود تهدید کنی که اگر شکایت کنند ابروشونو تو محلشون میبرم و عکساشون
    پخش میشه..................البته یکم طول کشید تا تک تک پیداشون کنم
    من=ببین خواهش میکنم ...........ببین من که اصلا ازت شکایت نکردم
    یاشار= اره ولی لو دادی که ...........و اگرنه که ما این همه سال زندان نبودیم
    بودیم؟
    من=باور کن ..........یک دفعه زد تو صورتم حس کردم لبه ی یکی از دندونام پرید
    یاشار= از مادر زاده نشده کسی که منو دور بزنه ............بلایی سرت میارم که اون وقت
    به خاطر ابروت کل زندگیت رو بفروشی بدی بهم
    و بعد یک ماشین ایستاد کنار پیاده رو خواستم جیغ بزنم که یاشار دستشو گذاشت رو دهنم
    و منو میکشوند به سمت ماشین
    دیگه چاره ای نداشتم فقط یک راه داشتم با زانوم زدم بین پاش و اون افتاد اومدم فرار کنم
    که راننده پیاده شد یک چاقو هم دستش بود و با چاقو بهم اشاره کرد برم سوار شم
    من که دیگه از همه چی گذشته بودم
    شروع کردم جیغ زدن و مغازه دار های کوچه بغلی بعضیا اومدن بیرون
    تا اومدم در برم از دستش و بدووم دستشو کشید رو پهلوم و سوار ماشین شد یاشار هم پرید بالا و در رفتن
    حس کردم پهلوم یکم سوخت و بعد داغ شد دست کشیدم رو پهلوم و دیدم داره خون میاد
    نشستم رو زمین یکی از مغازه دار ها زنگ زد امبولانس بیاد
    یکی از همسایه ها که منو میشناخت اومد جلو و گفت چی شده دخترم؟چرا این جوری شدی؟
    اما من هیچی نمیتونستم بگم فشارم به اندازه ی کافی پایین بود این خونریزی
    هم حالمو بدتر میکرد فقط دستم رو پهلوم فشار میدادم
    مغازه دارا برام اب میاوردن و همسایه امون میخواست مامانم رو خبرکنه که نذاشتم
    گفتم نگران میشه
    خون داشت ازم میرفت و من بیحال تر میشدم
    میدونستم اگر زیاد خون از دست بدم کارم تمومه چون من به خاطر عمل قلبم کم خونی گرفته بودم
    انقدر امبولانس دیر کرد که یکی از مغازه دار ها ماشین اش رو اورد سوارم کرد و منو
    رسوند به بیمارستان نزدیک خونه
    دوباره صداها رو نمیشنیدم حرف هم که نمیتونستم بزنم و فقط یادمه اخرین لحظه
    گفتم خدایا فقط بذار به میلاد بگم که من خیانت کار نیستم بعد منو ببر
    و چشمامو بستم و همه چی تاریک شد
    --------------------------------------------------------
    اینو که نوشتم خودم هم فشارم افتاد پایین!
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,21 در ساعت ساعت : 18:36


  6. Top | #76

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی چشم باز کردم
    دیدم یکی با یک عینک افتابی مشکی ولباس یک تیغ مشکی جلوم وایساده
    ترسیدم پیش خودم گفتم تموم شد دیگه رفتی اون دنیا دیدی وقت نکردی به میلاد راستشو بگی
    بعد که دقت کردم دیدم اوا این که مامانمه!!!!
    اون طرف تر هم ملیسا و نازنین با چشمای قرمز شده وایساده بودن
    خنده ام گرفت از فکر خودم خواستم بخندم که یهو پهلوم تیر کشید
    ملیسا و نازنین دوویدن سمتم و گفتن=خوبی؟ستاره؟میشنوی چی میگیم؟
    و من با چشم بهشون اشاره کردم که میشنوم
    مامانم هم دوباره شروع کرد به گریه کردن و رفت بیرون
    و من متعجب که چرا مامانم این جوری میکنه!!
    ملیسا=چیزی نیست مامانت میخواد تو نفهمی گریه کرده عینک زده بود مثلا که به هوش
    اومدی نفهمی ولی بازم نتونست جلوی خودشو بگیره
    نازنین=دختر تو چیکار کردی با خودت ؟واقعا یعنی میلاد تا این حد ازت متنفره که میخواد
    بکشت
    حالم بد بود اینا هم مدام چرت و پرت میگفتن و من نمیتونستم جوابشونو بدم
    تا اینکه دوباره چشمام بسته شد وقتی چشم باز کردم حالم بهتر بود دیگه میتونستم حرف بزنم
    ولی دهنم خشک بود و تشنه ام بود
    خواستم زنگ بزنم پرستار بیاد
    که دیدم مامانم پیشمه اروم گفتم =اب
    مامانم هم بلند شد و گفت بذار دکترت بیاد اگر اجازه داد باشه
    دکتر که اومد معاینه کرد گفت فردا صبح مایعات میتونی بخوری
    و من از تشنگی دیگه داشتم میمردم
    بعد از چند دقیقه هم پلیس اومد تو اتاقم و خواست ماجرا رو براشون تعریف کنم
    و جالبیش این بود که ملیسا و نازنین به پلیس گفته بودن کار میلاده!
    میخواستم حرف بزنم ولی نه جلوی مامانم
    که دکتر اومد وگفت امروز حرف نزنه بهتره اما من میخواستم زودتر بگم
    برای همین گفتم اگر میشه تنها بهتون بگم و همین امروز
    دکتر و مامانم از اتاق رفتن بیرون و من ماجرا رو تعریف کردم البته وسطاش چند بار
    کم اوردم دهنم خشک بود جون هم نداشتم به زور و با ناله تعریف میکردم
    و سرباز کنار دست پلیسه مینوشت بعد هم ازم امضا گرفت و رفت بیرون
    مامانم به محض ورودش تو اتاق گفت =این پسره چه صنمی با تو داره که دوستات
    میگن اذیتت میکنه؟
    من= کدوم پسره؟
    مامان= همین که اسمش میلاده
    من= نه بابا به اون بدبخت مربوط نبود که یک مزاحم دیگه بود .................
    وای سوتی دادم باز
    مامانم چشماشو گرد کرد و گفت =یک مزاحم دیگه؟مگه تو چند تا مزاحم داری؟
    من= مامان خواهش میکنم من الان حالم خوب نیست بعدا همه چی رو براتون میگم
    و مامانم دیگه چیزی نپرسید
    فردا صبح اش عین ادمای قحطی زده چنان ابمیوه ها رو میخوردم که انگار تو عمرم
    هیچی نخوردم
    اصلا حس میکردم بهترین غذای دنیا رو دارم میخورم
    حتی موقع نهار هم که یک سوپ بی مزه بهم دادن انگار واسه من چلو کباب بود!
    بعد از ظهر هم ملیسا و نازنین با مامان هاشون اومدن دیدنم عیادت
    و من یواشکی به ملیسا گفتم= گوشیم کجاست؟
    ملیسا اروم در گوشم گفت= من چه بدونم.............خاک تو سرت زده ناکارات کرده بازم
    میخوای عکسشو نگاه کنی؟....پسره ی بیشخصیت .............مرده شورشو ببرن
    من= ملیسا زود قضاوت نکن ...........کار اون نبود
    ملیسا = پس کی بود؟
    من= بعدا بهت میگم
    مامان ملیسا= چی باهم دو ساعت پچ پچ میکنین
    ملیسا= مامان جون شما هر روز با بابا پچ پچ میکنی ما میپرسیم که شما از ما میپرسید؟
    مامان ملیسادیگه هیچی نگفت
    نازنین هم اومد کنارم نشست و گفت= دختر خیلی شانس اوردیا
    اگر بابات زود نمیرسید و بهت خون اهدا نمیکرد الان پیشه ملائک بودی
    ملیسا= اخی سیندرلای از دنیا رفته میشدی .........اونوقت میشدی سیندرلای مدل جدیدش
    من= خیالتون راحت من تا حلوای شما 2 تا رو نخورم نمی میرم
    نازنین= ولی چرا میلاد رو نگرفتن پس؟
    من = چون کار اون نبود
    نازنین =پس کی بود؟
    من= ای بابا ...........بذاریم بهتر بشم واسه جفت تون تعریف میکنم
    ملیسا = ولی وقتی پلیس ازش بازجویی میکرد قیافه اش ای دیدنی بود
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,21 در ساعت ساعت : 18:39


  7. Top | #77

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بچه ها به جون خودم من همه ی سعیمو کردم که امروز تموم بشه
    ولی واقعا نشد
    خودتون که شاهدین با وجود سردرد این همه نوشتم ولی واقعا نشد
    و من هم دلم نمیخواد اخرش رو سر هم بندی کنم واسه همین
    با اجازتون مجبورم بقیه اش رو بذارم شنبه
    توروخدا ببخشید من واقعا از گل روی همتون شرمنده ام ولی مجبورم
    به این مسافرت برم و فکر نمیکنم اونجا بتونم به نت دسترسی داشته باشم
    من 2 ساعت دیگه بلیط دارم و الان فقط به خاطر شما که نگید جای حساسش
    ولی کردم اومدم این قسمت اش رو هم نوشتم
    اما
    چون نتونستم امروز تموم اش کنم و تا4روز نمیتونم احتمالا پست بزارم
    میخوام سورپرایز اخر داستان رو الان بهتون بگم!
    اول اینکه من از نوشتن این داستان 3 تا هدف داشتم
    1/کنکوریا بدونن هر لحظه از این سالی که توش هستن چه قدر تو اینده اشون
    اثر میذاره و چون میدونم گاهی خسته میشن و میخوان یواشکی
    تفریح کنند ......اینو نوشتم که بدونن بعضی تفریح ها تو اینده شون اثر
    میذاره
    2/دخترا بدونن تو کشور ما یک اشتباه کوچیک چه قدر تو اینده اشون تاثیر میذاره
    و من اصلا دوست ندارم کسی این همه استرس و اضطراب و
    ناراحتی دختر مورد نظر رو تجربه کنه
    و اما 3 که سور پرایز اصلیه!!!!!
    3/ قراره وقتی داستان تموم شد اقا میلاد داستان بیان و این رمان رو بخونند
    که دیگه چیزی وجود نداشته باشه که تو زندگی ستاره ندونن این خواست
    خود ستاره است
    یک سورپرایز دیگه هم هست و اون اینکه من کدوم یکی از شخصیت های
    داستان هستم که اونو دیگه اخر میگم!(اونی که میدونه لو نده)
    در پایان بازم ازتون معذرت میخوام که 4 روز نمیتونم داستان رو ادامه بدم
    توروخدا حلال کنید
    قول میدم این چند روز بقیه اش رو بنویسم وشنبه بذارمشون
    ویک خواهش
    توروخدا اگر دختری میشناسید بهش بگید اگر وقت داره بیاد این داستان رو
    بخونه ........اصلا تو این سایت عضو هم نبود اشکال نداره
    + و تشکر هم نزد اشکال نداره
    ولی من میخوام بخونن و بدونن که واقعا این اتفاقا تو کشور ما میوفته
    در حالی که خیلی از ماها فکر میکنیم اینا داستانه و هیچ مشکلی
    پیش نمیاد و تو اینده هیچ تاثیری نداره
    بچه ها این جا ایرانه
    خانواده هر چه قدر هم روشن فکر باشن و راحت بازم مردمی هستن
    که با ابروی دخترا بازی کنند
    در اخر از همتون که تا اینجا وقت گذاشتید و بهم اعتماد کردین
    ممنونم
    خصوصا از سامانگار و بیسان تیته که خیلی بهم امید دادن که داستان
    رو ادامه بدم
    همتون رو دوست دارم
    دعا کنید سالم و زود برگردم
    ---------------------------------------------------------------------

    همون لحظه صبایی هم با خانواده اش وارد شدن و من دهنم از تعجب بازموند!
    این از کجا فهمید
    بعد هم مامانش شروع کرد به سلام و احوال پرسی ازمامانم و یکی یکی با ملیسا و
    نازنین و خانواده هاشون
    به من که رسید نه گذاشت نه ور داشت گفت سلام عروس گلم!
    من= یک لحظه هنگ کردم
    مامانم = هم از دور برام خط و نشون میکشید
    و من به خودم اومدم و گفتم =سلام ............ممنون زحمت کشیدید
    صبایی= اختیار دارید خانم پارسیان وظیفه بود زودتر خدمت برسیم منتها ملیسا خانم
    دیر خبردادن
    چشم دوختم به ملیسا که داشت بهم میخندید
    میخواستم خفه اش کنم
    بعد از نیم ساعت خداروشکر وقت ملاقات تموم شد و رفتن
    ----------------------------------------------
    اینم برای خالی نبودن عریضه



  8. Top | #78

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    30,680
    میانگین پست در روز
    15.20
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    185,743
    تشکر شده 470,048 در 41,092 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط دختربی حوصله نمایش پست ها
    توروخدازودتربذاربی طاقت شدیم!خیلی قشنگ و واقعی مینویسی
    اینجا نباید پست بدین
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  9. Top | #79

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام ...........
    خوبین ؟خوشین؟
    بچه فکر کنم خیلی این چند روز که نذاشتم نفرینم کردین
    اخه روز اول مسافرت سرما خوردم روز دوم دست چپم شکست
    این روز اخر هم تبخال زدم
    فکر کنم یک روز دیگه میموندم دیگه جنازه ام بر میگشت تهران!
    ولی داستان رو ادامه میدیم همه جوره.................
    از اونایی که این مدت که نبودم رمان رو خوندن و نظر داده بودن هم ممنون
    و از اونایی که به دیگران پیشنهادش کردن صد برابر ممنونم
    ---------------------------------------------------------------------------

    چند روز بیمارستان بستری بودم و تو این چند روز بهم گفتن یک خراش بوده که با بخیه
    خوب شده اما من حس میکردم چیز بیشتر از ایناست
    کاملا حس میکردم پهلوم راه و بیراه تیر میکشید
    روزای اخر بود و مامانم حسابی خسته شده بود برای همین نازنین و ملیسا قرار گذاشتن
    این 1 روز اخر رو اونا نوبتی همراه من باشن
    اواخر وقت ملاقات بود و دیگه تقریبا همه رفته بودن و فقط نازنین و ملیسا مونده بودن
    تا ساعت عوض کردن جاشونو با هم چک کنند
    که یهو با صدای پای 2 نفر به خودمو اومدیم !
    در کمال تعجب دیدم میلاد و ارمان اومدن عیادت من!
    هر دوشون به ملیسا و نازنین سلام کردن و ارمان به من هم سلام کرد اما میلاد فقط سرشو انداخت پایین
    چند دقیقه هنوز نگذشته بود که یهو ملیسا از کوره در رفت ورو به میلاد گفت=چیه؟اومدی ببینی خوب ناکارش کردی یا نه؟
    اومدی دست گلی که اب دادی رو ببینی؟
    ببین .............اره هنوز زنده است ..............متاسفم کارت رو خوب انجام ندادی
    ...............هنوز نفس میکشه............

    واسه چی اومدی؟هان
    اومدی که چی؟که زخم زبون بزنی؟اره
    اصلا گیریم که یک زمانی به تو دروغ گفته .............تقاصش مرگه؟تقاصش اینه؟
    اره ؟با توام به من نگاه کن اره؟
    میلاد هیچی نمیگفت و سرش پایین بود
    و این منو زجر میداد .........چرا ملیسا نمیخواست بفهمه که کار میلاد نبوده .........
    با هر حرف ملیسا این من بودم که نابود میشدم و بدتر از اون این بود که میلاد هیچی نمی گفت
    حتی سرشو بلند نمیکرد
    ولی ملیسا ول کن نبود
    ملیسا= د لامسب اگر تو ساده بودی اینم ساده بوده ............اینم بچگی کرده ..............
    انقدر دخترا هستن که پسرارو تیغ میزنن ولشون میکنند ............انقدر دخترایی هستن
    که کارشون اینه که از پسرا دزدی کنند ...................ولی اون پسرا یک کدومشون کاری
    که تو کردی رو نمیکنه ................اما تو ................
    این بار صداشو بلند تر کرد و رو به من با داد گفت=خاک بر سرت ستاره ..........خاک بر سرت که هر شب 4 سال با عکس یک همچین ادمی خوابید
    خاک بر سرت که هنوزم عاشق یک همچین ادمی هستی که حتی نمیخواد تو زنده باشی
    این بار دیگه طاقت نیاوردم و بلند داد زدم=خفه شو ملیسا .................خفه شو
    و ملیسا دوباره گفت=باشه خفه میشم ..........خفه میشم اما جایی که این هست نمیمونم
    و از اتاق رفت بیرون
    با رفتن ملیسا سکوت تو اتاق برپاشد و پرستار اومد تو اتاق و گفت چه خبر این جا ؟
    مثلا بیمارستانه ها دعوا دارید بفرمایید بیرون ...........در ضمن وقت ملاقات هم تموم شده
    نازنین خودشو جمع کرد و گفت ببخشید چشم الان میرن
    و پرستار از اتاق رفت بیرون
    ارمان هم برای اینکه جو رو عوض کنه شیرینی روی میز رو برداشت وگرفت جلوی میلاد
    اما میلاد بر نداشت و رو کرد به نازنین و گفت=
    -نازنین خانم به ملیسا خانم بگید دزد اموال ادم رو میبره ...........ایشون راست میگن خیلی
    دخترا هستن که پسرا رو تیغ میزنن و یا پولاشونو میزنن اما کاش کیفمو میزدن کاش ماشینمو میدزدیدن ...........
    .اینا شاید ناراحت کننده باشه اما کاش دزد اموالم بود نه دزد..............
    دوباره ساکت شد و زیر لب خداحافظی کرد و رفت بیرون
    ارمان هم رو به من گفت ایشالا حالتون بهتر بشه و خداحافظی کرد و رفت
    و دوباره سکوت تو اتاق پا برپا شد!
    بعد از چند دقیقه نازنین مدام سوال پیچم میکرد و من میگفتم یک مزاحم بوده که میخواسته به زور سوارم کنه..................
    دوست نداشتم ابروم بیشتر از این بره
    اما نازنین هم فهمیده بود یک قضیه ای هست که من نمیخوام بگم
    از اون به بعد ترسی بود که دیگه تو وجود من رخنه کرده بود از همه چیز و همه کس میترسیدم
    همه رو یاشار میدیدم همش دلم میخواست پیش بابام باشم وقتی پیشش بودم احساس ارامش داشتم اما وقتی ازش دور میشدم تمام وجودم ترس بود
    به بابا و مامانم گفتم یک مزاحم بود که میخواسته من باهاش دوست بشم و قبول نکردم و بعد
    منو میخواسته به زور سوار ماشین کنه
    اونا هم دیگه سوال پیچم نکردن و این بیشتر برام جای تعجب داشت چون مطمئن بودم بابام
    رفته کلانتری و حتما همه چیز رو بهش گفتن
    روزی که از بیمارستان مرخص شدم و اومدم خونه مامانم گفت =مادرا وقتی بچه هاشون بهشون دروغ میگن میفهمن شاید به روشون گاهی اوقات نیارن اما میفهمن
    یک مادر هیچ وقت امکان نداره از چشمای بچش نفهمه که چشه!
    این حرف مامانم واسم صد تا معنی داشت اما جرات اینکه ازش چیزی بپرسم یا دیگه چیزی
    بگم و نداشتم!
    حالا دیگه تبدیل شده بودم به یک دختر گوشه گیر وترسو
    حالا دیگه من بودم که دوست نداشتم تا سر کوچه هم تنها برم .............حالا من بودم که میترسیدم و به زور میخواستم یکی همراهم بیاد
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,21 در ساعت ساعت : 18:43


  10. Top | #80

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    مرداد 1391
    نوشته ها
    517
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    هرجا که اسمان ابی باشد
    تشکر از کاربر
    4,214
    تشکر شده 16,163 در 532 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی حالم بهتر شد صبح ها با بابا میرفتم دانشگاه و بعد از ظهر ها هم یا بابا میومد دنبالم
    و یا با ملیسا و نازنین برمیگشتم!
    اما تو دانشگاه هم میترسیدم از همه ی مردا از همه پسرا از همه چیز............یک صدای کوچیک کافی بود تا من از جام بپرم
    ملیسا و نازنین هم روزای اول گیر داده بودن براشون قضیه رو تعریف کنم و من هر بار یک جوری از زیرش در میرفتم
    دلم نمیخواست ابروم بیشتر از این بره هرچند سکوت من شک اونا رو بیشترمیکرد
    رفتارام غیر طبیعی بود اکثر شبها کابوس میدیدم اما تمام سعیمو میکردم کسی نفهمه
    دوست نداشتم فکر کنند دیونه شدم
    یک روز با ملیسا و نازنین رفته بودیم کتاب بخریم که حس کردم یکی چسبیده به پشتم
    اول فکر کردم اشتباه میکنم چند بار برگشتم و هر با که برمیگشتم کسی پشتم نبود
    دفعه ی اخر کاملا حس کردم که یکی چسبیده بهم و دستاش کاملا داشت دورم حلقه میشد
    و من جیغ زدم
    همه فروشگاه برگشتن سمت من و من هم برگشتم دیدم پسره از من جدا شد و سریع از فروشگاه رفت بیرون فروشنده که انگار فهمیده بود پرید از مغازه بیرون بره دنبالش
    اما بهش نرسید منم همون جا نشستم زمین و نازنین و ملیسا به زور بهم اب قند میدادن بخورم
    مردمی که از کنارم رد میشدن یا میگفتن حتما خودش یک کرمی ریخته
    یا اگر انصاف داشتن میگفتن چه جامعه ی بدی شده !!!
    و فروشنده هم در حالی که رگ گردنش زده بود بیرون مدام میگفت خواهرم خوبی؟
    ببخشید تروخدا اخه چرا زودتر نگفتی تا بزنم فکشو بیارم پایین ............ببخشید
    از این به بعد میگم صف خانم ها و اقایون رو جدا کنند
    خوبی؟میخوای ببریمت بیمارستان؟
    و من فقط میلرزیدم و گریه میکردم هر چه قدر سعی کردم رفتارم عادی باشه نشد
    و ملیسا و نازنین فهمیدن
    خصوصا که هیچ جوره لرزش بدنم قطع نمیشد و دندونام بهم برخورد میکردن!!
    بالاخره با کمک ملیسا و نازنین از روی زمین بلند شدم
    و یک تاکسی در بست گرفتیم و منو رسوندن بیمارستان اونجا فورا منو به یک روانپزشک
    معرفی کردن
    دوست نداشتم جلوی ملیسا و نازنین برم اما اتفاقی بود که افتاده بود نمیتونستم دیگه پنهانش کنم
    انگار ملیسا و نازنین هم فهمیده بودن که رو به من گفتن =ما به هیچ کس نمیگیم ستاره
    نترس..............چیزی نیست ...........یک شوک روحی ممکنه برای خیلی ها پیش بیاد
    بعد از اون یک سرم و یک امپول ارامبخش زدم و روانپزشک برای فرداش بهم وقت داد
    وقتی دیدم روانپزشکش مرده گفتم نمیرم
    هر چی ملیسا و نازنین میگفتن چرا ؟.............چیزی نمیگفتم و بهونه میاوردم
    روم نمیشد بگم من از مردا میترسم!
    تا اینکه ملیسا گفت=ببین ستاره توی محل ما یک روانپزشک خانم هست خیلی کارش خوبه
    میخوای برو پیش اون............اصلا میتونی بهش اسم حقیقی ات رو هم نگی اون میگه براش مهم اینه که مریضاش سالم بشن و همیشه رازاشونو نگه میداره
    و من هم که دیدم دکترش زن ..............پس قبول کردم
    قرار شد برای فردا ازش وقت بگیرم البته یواشکی ...........دوست نداشتم خانواده ام بفهمن
    هنوزم خیلی چیزای رو از خانواده ام مخفی میکردم و شاید هم بزرگترین مشکلم همین بود
    ویرایش توسط parastoo_joon : 1391,06,18 در ساعت ساعت : 09:18



صفحه 8 از 12 نخستنخست ... 456789101112 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان تقاص تیره | sudabeh 92 کاربر انجمن
    توسط sudabeh92 در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 39
    آخرین نوشته: 1393,08,29, ساعت : 22:58
  2. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,22, ساعت : 16:29
  3. تقاص اشتباه | پرستو.م کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط parastoo_joon در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 101
    آخرین نوشته: 1392,04,02, ساعت : 01:29
  4. دانلود رمان تقاص اشتباه | پرستو.م کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,11,03, ساعت : 21:24

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •