تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: نظرتون راجب رمان حسرت با تو بودن تا اینجای کار چیست؟؟؟

رأی دهندگان
13. نظرسنجی بسته شده است.
  • عالی بود

    5 38.46%
  • خوب بود

    7 53.85%
  • بد بود

    0 0%
  • خیلی مذخرف بود

    1 7.69%
صفحه 2 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 79
  1. Top | #11

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    فصل 3
    هر کس مشغول کاری بود و هیچ کس هم حواسش به من نبود.مهمونا همه امده بودن اما عروس و داماد هنوز نیومده بودن.همه خوشحال بودن.دخترا و پسرا با هم میرقصیدن و از مهمونی لذت میبردن اما من!!!
    وقتی مطمعن شدم که حواس کسی پی من نیست.از جام بلند شدم و رفتیم یه گوشهی باغ که کسی نبود نشستم.دلم گرفته بود ولی اگه گریه میکردم ارایش ملایمی که به صورتم زده بودم خراب میشد و وقتی عرشیا میومد میفهمید.و تازه عرشیا هم نمیفهمید.باید برای مامان و بقیه هم توضیح میادم که چی شده.واسه همین فقط نشستم و به یه نقطه خیره شدم.یک ربعی به یه گوشه خیره شدم که ارش از پشت صدام کرد.جواب ندادم که امد نزدیک و گفت:اینجا چه غلتی میکنی تو؟؟؟
    _حوصله ندارم ارش.
    وقتی دید حالم خوب نیست گفت:چیه باز تو فکر...
    _ارش برو میخوام تنها باشم.
    ارش:خوب چرا؟؟؟امدی نامزدی که تنها باشی؟؟
    _اره. فقط امدم منو ببینن که هستم.
    یه اه بلند کشید و گفت:کاشکی کسی هم بود که منو اینطوری میخواست.
    خنه ام گرفت و نتونستم جلوی خومو بگیرم و زدم زیر خنده که برگشت طرفم و ناراحتی گفت:کجاش خنده داره؟؟؟
    _حرفت خنده نداره.خریتت خنده داره.
    ارش:خریت؟؟؟مثل ادم حرف بزن ببینم منظورت چیه؟؟
    _یعنی واقعا نفهمیدی؟؟
    ارش:چیو؟؟
    _ وای ارش همیشه فکر میکردم تو میدونی.!
    ارش:چیو؟؟؟وای نفس میکشممتاااااااااابگو دیگه.
    _ارش به نظرت توی دختر های فامیل کی از همه بهتره؟؟
    ارش:نفس اینم سواله کردی؟؟
    _خوب بگو دیگه.سوال به این خوبی.
    ارش:همه خوبن.
    _اه لوس نشو جدی میپرسم.ناراحت نمیشم بگو.
    ارش:خوب من از بچگی با شماها بزرگ شدم همتونو مثل خواهر های خودم دوست دارم.
    _ارش جز خواهری.
    ارش:خوب اخه...
    _ارش من دهنم چفت و بس داره میشناسیم که!
    ارش:خوب یکم .شاید..شاید لادن فرق کنه.
    از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت و زدم زیر خنده.خوشحال بودم که عشق این دو تا دو طرفه است اما نمیشد حرفی هم زد.ارش از خندیدنم ناراحت شد و گفت:کجاش خنده داشت؟؟؟اه
    _ارش نمیخوای راجب حست بهش بگی؟؟
    ارش:گفتم که یکم.
    _چرت نگو من تورو میشناسم.
    ارش:خوب اخه چی بگم بهش؟؟؟
    _حستو.
    ارش:بعد نمیگه تو چهقدر بی غیرتی که تو یه خونه بزرگ شدیم و راجبم اینطوری فکر کردی؟؟؟
    _نه نمیگه.شاید بعدن پشیمون بشیااااا
    ارش:چه طور؟؟؟
    _اخه ..اخه!
    داشتم فکر میکردم که چی بهش بگم که یکم حساسش کنم که با لادن حرف بزنه که یه فکر عالی زد به سرم.
    ارش:اخه چی؟؟؟
    _میدونی.چندروز پیش داشتیم با لادن تلفنی حرف میزدیم گفت که یکی هست که میخواد بیاد خواستگاریم و پسر خوبیه و از این حرفا ولی من دوستش ندارم.
    وقتی اینارو میگفتم ارش یهو رنگ به رنگ شد.توی اون تاریکی هم میتونستم بفهمم که حالش بد شد.واسه همین گفتم ارش به نظرم اگه کسی رو دوست داری باید سریع بهش بگی چون اگه مثل من از دستش بدی ...
    ساکت شدم و دیگه حرف نزدم.اونم هیچی نگفت و گفت : نفس چی کار کنم؟؟؟
    _امشب بهترین موقعیته که بتونی باهاش حرف بزنی.ارش اگه واقعا دوستش داری البته اگه حست واقعیه دست بجونبون.
    ارش از جاش بلند شد و رفت و من دوباره تنها شدم.رفتم توی خیال.یاد اونروزی افتادم که بعد از پارک باهم برگشتیم خونه.و خونه خالی بود.یادمه از شدت ترس هی از اینور به اونور حیاط میدویدم و بابا و مامان رو صدا میزدم.من تو حیاط بودم وعرشیا رفت توی خونه.نمیدونم چرا انقدر اروم بود.این ارامش و اعتماد به نفسش منو دیوانه میکرد.داشتم توی حیاط رو میگشتم که.

    عرشیا:نفس نفس.بیا ببین این چیه؟؟؟
    مثل جت دویدم سمت در ورودی خونه که چراغاش خاموش بود.در و باز کردم.از راهرو کهرد شدم یهو همه جا روشن شد و همه شروع کردن به جیغ و داد کردن و سوت و دست و.... من فقط وایساده بودم و نگاه میکردم .ارش و عرشیا جلوی من مثل همیشه هیپاپ میرقصیدن .یه هیپاپی هم میرقصیدن ککه خداوکیلی تو کل خاندان ما تک بود.و بعدش لادن هم بهشون اضافه شد و مهسا و ماهان هم امدن طرف منو تبریک گفتن و من فقط وایساده بودم و نگاهشون میکردم که یهو عموم گفت دخترم تولدت مبارک.ایشاا... 100ساله بشی باز برات تولد بگیریم و همه خندیدن.تازه متوجه شدم که تولدمه و زدم زیر خنده.اصلا یادم نبود که امروز 27 ابان و روز تولد من هم هست .همه خوشحال بودند و دست میزدند و میخندیدند و...مهسا و ماهان منو به زور بردن توی اتاق و ماهان یکی از لباس های بنفش خوشرنگ و کوتاهمو که خیلی هم دوستش داشتم و بهم میومد رو داد دستم و منم رفتم توی اتاق عمو و لباسمو عوض کردم و با ماهان و مهسا از اتاق بیرون امدیم و حسابی هم بهمون خوش گذشت.عرشیا امد و دستمو گرفت منو برد وسط و باهم رقصیدیم.از ساعت 5 تا 10ما توی خانه مهمونی داشتیم.همیشه از اینکه خانواده ی پر جمعیتی داریم و انقدر هم همگی درون این خانواده شاد هستند و همگی با هم خوب هستند لذت میبردم.ان شب تا 10 شب ما همگی میرقصیدیم و بعد کادوهارو باز کردم و کیک خوردیم و و شام خوردیم و بعد باز هم رقصیدیم تا 10 شب بعد از 10دیگه هیچ کس نای ایستادن هم نداشت.همگی یه گوشه دراز کشید و بعد هم خوابمون برد و تا ساعت 11 صبح خواب بودیم توری که همه از کارهاشون جا موندن.وقتی کادو هارو باز میکردم به کادوی عرشیا رسیدم و خواستم بازش کنم که ارش گفت مواظب باش.عرشیا همانطور که خیلی خوش سلیقه بود خیلی هم ادمو سر کار میذاشت و اذیت میکرد.وقتی داداشش گفت که مراقب باش یکم ترسیدم باخودم گفتم لابد یه چیزیه که میخواد منو بترسونه.یه کادوی خیلی بزرگ بود که با کاغذ کادوهای رنگی کادو پیچ کرده بود.کادوی عرشیا رو گذاشتم کنار و بقیه ی کادو هارو باز کردم.وقتی تمام کادو ها باز شد.البته همه جز کادوی عرشیا مامان گفت که کادوی عرشیا رو هم باز کن که عرشیا گفت:اره باز کن یکم بخندیدم.لحنش یه جوری بود منم که نمیخواستم مهمونیم خراب بشه و سورپرایز اقاجو.ن اینا و خوشحالیم خراب بشه کادوی اونو باز نکردم و کادو هارو بردم توی اتاق.وقتی همگی خوابشون برد رفتم توی اتاق و در کادوشو باز کردم.یهجعبه ی دیگه توش بود و همینطور 10 تا جعبه توش بود.به دهمی که رسیدم دیگه کلافه شده بودم و هی بهش فوش میدادم که ای عوضی منو سر کار گذاشتی!.نمیخواستم دهمی رو باز کنم اما نمیدونم چرا دلم میخواست زود تر ببینم چی برام خریده.در جعبه رو که باز کردم اصلا باور نمیکردم که عرشیا برام اینو خریده باشه.یه گردن بند خیلی خوشگل و ظریف .واقعا که خیلی گرون قینت بود.اصلا باورم نمیشد که عرشیا برام یه همچین چیزی خریده باشه.میخواستم گردنبند رو بندازم گردنم که دیدم ته جعبه یه نوشته است.`دستم رفت طرف کاغذ و برش داشتم. وقتی برگه رو باز کردم دیدم یه نامه با دست خط خودش نوشته .
    داشتم فکر میکردم که با صدای دست و سوت های مردم به خودم امدم .فهمیدم که حتما عروس و داماد امدن.با اینکه اصلا دلم نمیخواست برم توی نامزدی عشقم اما باید میرفتم.باید میرفتم چون عرشیا ازم خواسته بود.با زور و بی علاقه گی از جام بلند شدم و راه افتادم.وقتی به محوطه ای که ماشین عروس و داماد پارک شده بود رسیدم دیدم که تازه رسیدن و هنوز با همه سلام و علیک نکردن.برای اینکه کسی مخصوصا عرشیا نفهمه که من نبودم رفتم و یه گوشه وایسادم.عرشیا و سهیلا دست هم رو گرفته بودن و اروم اروم بهم نزدیک تر میشدن.اولش سرمو انداختم پایین تا با هم بودنشونو نبینم ولی یه حسی بهم میگفت که نباید کاری کنم که عرشیا ناراحت بشه یا حتی یکم بهم شک کنه واسه همین سرمو بلند کردم و با یه لبخند که فقط برای پنهان کردن بغضم بود به ان دو نگاه کردم.عرشیا و سهیلا با هم به طرفم امدند و من با یه لبخند پر از بغض ازشون استقبال کردم.وقتی به اطراف نگاه کردم.دیدم دقیقا اخرین نفری هستم که ایستاده تا با عروس و داماد احوالپرسی کند.دیگه کاملا به من رسیده بودند و من باید یک کاری میکردم .سلام کردم و دستمو برای احوالپرسی دراز کردم که سهیلا هم با لبخندی دستمو گرفت .
    سهیلا : وای نفس چه قدر ناز شدی.
    _مرسی. ولی تو خیلی خوشگل تر از من شدی.
    عرشیا : نه انصافا که خیلی ناز شدی دختر عمو.
    نگاهش نکردم و گفتم:متشکرم.
    سهیلا:کدوم ارایشگاه رفتی؟؟؟یادت باشه بعدا بهم بگی.
    _خودم خودمو درست کردم.
    سهیلا باورش نشد فکر کرد دروغ میگم اما برام مهم نبود چه فکری میکنه . بعد رو به عرشیا کردم
    عرشیا:امیدوارم اگه کسی تونست از دیدن این خوشگلی جون سالم به در ببره و باهاش ازدواج کردی خودم تلافی کنم.
    سرمو به زیر انداختم و گفتم:امیدوارم خوشبخت بشید.
    دستشو به نشونه ی تشکر جلو اورد که من هم دستشو به گرمی فشردم بعد هم با هم به طرف صندلی مخصوصی که بالای مجلس بود رفتند و دوباره همه دست زدن و رقصیدن و مجلس به حالت قبلی برگشت. .....
    ان شب همه به خانه ی ما که خیلی هم به باغ نزدیک بود امدند.من هم به اتاق خودم رفتم که متاسفانه سهیلا و لادن و مهسا هم امدن و قرار شد با هم بخوابیم.همه از رقصیدن زیاد خسته بودند ولی من نه.چون فقط یک اهنگ ان هم و فقط برای دادن شاباش به عروس و داماد که عرشیا دستمو کشید و با هم رقصیدیم رقصیده بودم و بقیه ی شب هم یا یک گوشه نشسته بودم یا داشتم راه میرفتم.
    همه خیلی زود خوابشون برد ولی من نه.از توی بالکن اتاقم به حیاط امدم.زیر همون درخت همیشگی نشستم همون درختی که از بچگی وقتی با بچه های فامیل دور هم جمع میشدیم به کنار این درخت میومدیم و بازی میکردیم وقتی هم که کمی بزرگتر شدیم باز هم با هم میامدیم و حرف مزدیم یه همچین مکانی توی تمام خونه های فامیل برای ما بود.رفتم و زیر درخت نشستم و طبق عادت همیشه ام پاهامو توی شکمم جمع کردم و به فکر فرو رفتم.نمیتونستم از فکر عرشیا بیرون بیام.همش فکر چند ساعت قبل بودم.چند ساعتی که برای من مثل یک عمر گذشت.یک عمر پر از درد و غم.یک عمر که همش عشقمو با کس دیگه میدیدم.خیلی برام سخت بود ولی همش جلوی چشمم عرشیا و سهیلا رو میدیدم.جلوی چشمم فقط چهره ی سهیلا بود که دست عرشیا رو گرفته و با هم از جلوم رد میشن.یا با هم میرقصن یا...
    توی همین فکرا بودم که از صدای پرنده ای به خودم امدم.نمیدونم چرا یهو قلبم گرفت و دست چپمو روی قلم گذاشتم و بی اراده گفتم
    _اخ عرشیا. اخ عشقم...عرشیا.!
    دوباره سرمو گذاشتم روی پاهام که ناگهان یکی از پشت صدایم کرد..خیلی ترسیدم و یک جیغ کوتاه هم زدم.و وقتی برگشتم دیدم که ارش پشت سرم ایستاده.از شدت ترس نمیدونستم چی کار کنم.وقتی یکم نگاهش کردم و مطمعن شدم ارشه ترسم ریخت و با عصبانیت گفتم:چه مرگته؟؟؟نمیتونی مثل ادم بیای؟؟؟
    ارش: این وقت شب اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟
    _به تو مربوط نیست.
    ارش:به من مربوطه .حرف های ظهر رو یادت رفت؟؟؟
    ساکت شدم و سرمو انداختم پایین.
    ادرس رمانم

    ]http://www.forum.98ia.com/t627914.html


    عشق : ع : علاقه - ش: شدید - ق : قلبی


  2. Top | #12

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    ارش:دیدم داری گریه میکنی و همش اسم عرشیا رو میاری.!نفس چی کار کنم؟؟؟بگو برات چی کار کنم؟؟؟
    _نمیدونم.فقط به هیچ کس نگو.
    ارش:عرشیا دید داری میای بیرون به من گفت بیام پیشت.اگه خودش میومد چی میشد؟؟؟
    _هان؟!وای نه نباید بفهمه.دیگه زن داره.اون دیگه ..عرشیای من.... دیگه عرشیای من نیست.
    ارش کنارم نشست زمین و منم به اون درخت خیره شدم.نمیتونستم حرف بزنم.بغض گلوم اجازه ی حرف زدن رو ازم گرفته بود.ارش هم مثل من بود.سرمو گذاشتم روی پاهام و ارش هم دستشو گذاشت روی شونه ی من و اروم با هم حرف زدیم.
    یک ساعتی گذشت که دیگه از شدت خستگی نمیتونستم حرفی بزنم.شدت خستگیم برای غصه خوردن بود غصه ای که روی قلبم بود.با اصرار زیاد ارش و با کمکش از جام بلند شدم و به طرف خانه رفتیم.از در وارد خانه شدیم که ارش رفت سر جایش و منم با بی حالی رفتم سمت اتاق خواب و تختم که دیدم عرشیا روش خوابیده.جایی نبود که من بخوابم برای همین نسشتم روی زمین بقل تخت خوابم و سرمو گذاشتم روی زانوم و به عرشیا خیره شدم.خواب از سرم پریده بود و دلم میخواست نگاهش کنم.انگار که میخوان ازم بگیرنش و من دارم نگاهش میکنم تا جزء به جزءوجودشو توی مغزم حک کنم.توی مغز و قلبم.همانطور که بهش نگاه میکردم چشماشو باز کرد.و من اصلا متوجه ی بیداری او نشدم.بهش خیره شده بودم و نمیفهمیدم که داره نگاهم میکنه.اصلا تو عالم خودم نبودم.به عرشیا خیره بودم و باز هم مراسم نامزدی جلوی چشمم امد.عرشیا از جا بلند شد و روی تخت نشست و من تازه متوجه ی او شدم.عرشیا با تعجب به من نگاه میکرد و من نمیدانستم که چه باید بگویم.که ناگهان فکری به ذهنم رسید.
    _ببینم مگه خودت جا نداشتی که جای من خوابیدی؟؟
    عرشیا:چرا اینجوری نگاه میکردی؟؟
    _چرا رو تخت من خوابیدی؟؟؟
    عرشیا:خوب اخه میخواستم...کمرم درد میکرد گفتم روی تخت تو بخوابم.تو کجا بودی تا حالا؟؟؟چرا اینطوری نگاه میکمردی؟؟چرا رفتی حیاط؟؟؟؟
    _پاشو برو ببینم بچه پرو .!خوابیدی روی تخت من .پاشو میخوام بخوابم.
    عرشیا خواست حرف بزنه که گفتم:اه بلند نشی سهیلا رو بیدار میکنم میگم به زور امدی خوابیدی روی تختم.
    عرشیا تا اسم سهیلا امد رنگش عوض شد و گفت باشه باشه بابا بگیر بخواب اصلا من رو زمین میخوابم.شب به خیر.از اتاق رفت بیرون و من هم روی تخت دراز کشیدم.
    روز بعد صبح ساعت 8 همه بیدار شدن.همه جز من و ارش.البته ما رو هم با زور بیدار کردن.وقتی من از خواب بیدار شدم سفره ی صبحانه پهن بود و همه سر سفره نشسته بودند.اول که بیدار شدم از همون بالا به سفره و افراد اطراف سفره نگاهی کردم و بعد هم بدون ان که انها بفهمند به دستشویی رفتم و صورتمو شستم.چشمانم پف کرده بود و خیلی سخت باز میشد واسه همین چند بار شستم که یکم از اون حالت خارج شود.بعد هم به طبقه ی پایین رفتم.
    _سلام صبح به خیر.
    عمو صادق:سلام خوشگل عمو.صبحت به خیر.
    با لبخند گفتم _صبح شما هم به خیر
    مامان:سلام.
    اقا جون:وای خوشگل خانم هم بیدار شد.بیا دخترم بیا بشین صبحانه ات رو بخور . و به این صورت همه صبح به خیر گفتند و من هم جواب دادم.همانطور که ایستاده بودم سهیلا گفت:
    چرا این شکلی شدی ؟؟؟چرا انقدر چشمات پف کرده؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟رنگ به صورتت نمونده ها؟؟
    اول نمیخواستم جوابشو بدم.میخواستم خودمو بزنم به اون راه که مثلا من نشنیدم که عزیز جون که داشت منو نگاهم میکرد گفت:راست میگه عزیز.حالت خوبه؟؟؟
    مامان:نکنه دیشب حالت بد شده دوباره؟؟
    همه برگشتند طرف من که بدانند که دیروز چه اتفافی اتفاده که مادرم گفت:اخه دیروز حالش بد شد و عرشیا و ارش بردنش دکتر.دیشب هم حالش خوب نبود.دخترم حالت که بد نشد؟؟؟
    تا من خواستم حرف بزنم که عرشیا گفت:پس واسه این دیشب خوابت نمیبرد و رفته بودی حیاط هان؟؟؟بعد گوشه ی چشمشو نازک کرد و به من نگاه کرد.مونده بودم چی بگم؟؟؟راستش واقعا حالم خوب نمود ولی حالم به دلایلی که اونا فکر میکردند بد نبود.شانس اوردم که ارش همون موقع امد و بعد از سلام کردن گفت:بابا بذارید بد بخت بشینه یه لقمه بخوره.بعد سوال پیچش کنید....اگه من حالم عالی باشه تا برسم همه بگن حالت بده باور کنید میرم سینه قبرستون میخوابم....عزیز و اقا جون و بقیه با یه خدا نکنه و این چه حرفیه بحث رو جمع کردند. ومنهم گفتم ککه حالم خوبه و چیزی نیست.تغریبا همه راضی شدن که من حالم خوبه جز دو نفر:مادر و عرشیا که با همون نگاه های پرسشگرانه شون نگاهم میکردند.صبحانه خورده شد و وسایل سفره هم جمع شد.هر کس مشغول کاری شد.اقایون که همه برای کار های باغ دیشب و کار های خودشون زود رفتند و فقط موندن خانم ها ومهسا و لادن و سهیلا و عرشیا و ارش و ماهان و من.
    وسایل ها که جمع شد خانم ها مشغول جمع وسایل شدند و من هم به اتاقم رفتم.تحمل دیدن عرشیا و سهیلا رو نداشتم.رفتم توی اتاقم و در و بستم و نشستم پشت میز ارایشم.روبه روی ایینه نشستم و به خودم نگاه کردم.همش از خودم میپرسیدم که چرا؟؟؟چرا من نه؟؟؟من چیم از سهیلا کم تر بوده.چرا بین این همه دختر دست رو کسی گذاشته که میدونست من عاشق عرشیام؟؟؟چرا؟؟؟؟................
    داشتم خودمو نگاه میکردم که دیدم یه اس برام اومد.یه نگاه به گوشی کردم و دیدم شماره ی ناشاسه.اس ام اس رو باز کردم خوندمش.
    سلام خوبید؟؟؟من اشکان هستم.مذاحم که نشدم؟؟؟
    عادت نداشتم جواب اس های کسایی رو که نمیشناسم بدم واسه همین گوشی رو بستم و گذاشتم روی میز که دیدم همون شماره زنگ شد.
    _الو.
    اشکان:سلام.
    _بفرمایید.
    اشکان: خوبید؟؟
    _شما؟؟
    اشکان:اسمم اشکانه.
    _بجا نیاوردم.
    اشکان:از بچه های دانشگاه هستم.هم کلاسی خود شمام.چه طور منو نمیشناسید
    هرچی فکر کردم دیدم یادم نمیاد که گفتم.
    _خوب امرتون.
    اشکان:راستش من..من ...میخواستم اگه بشه.اگه بشه همدیگه رو ببینیم تا راحت تر حرف بزنیم.
    ساکت بودم و به حرفاش گوش میدادم که خودش گفت:البته میدونم که شما از اون دخترا نیستید.راستش خیلی وقته که شما رو زیر نظر دارم.ولی برای اشنایی بیشتر اگه اجازه بدید همدیگه رو ببینیم که شما هم منو یادتون بیاد.
    _برای چی باید قبول کنم؟؟
    اشکان:خوب راستش میخواستم بیشتر با هم اشنا بشیم و اگه از من هم خوشتون بیاد .برسیم خدمتتون.
    نمیدونستم چی بگم واسه همین ساکت بودم.که گفت: شما دوست دارید راجب این موضوع فکر کنید؟؟؟منو قابل میدونید؟؟
    _من هنوز شمارو به جا نیاوردم.ولی باشه روش فکر میکنم.
    اشکان:باشه پس من منتظر جوابتون هستم.فراموش نکنیدا.
    _خیر فراموش نمیکنم.
    اشکان:مرسی پس فعلا با اجازه .خداحافظ
    _خافظ.


  3. Top | #13

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    تلفن رو قطع کردم و به شمارش نگاه کردم.برام جالب بود چون تازه اشکان رو یادم امده بود و برام جالب بود پسری مثل اون چه طور از من خوشش امده ولی الان اصلا تو موقعیت خوبی نبودم که بخوام به این هم فکر کنم.یه نیش خند زدم و با خودم گفتم:فکر کرده من باهاش حرف میزنم.پسره دیوانه.چی فکر کرده باخودش که بهم اس داده بود؟؟یکم از دستش ناراحت شدم ولی باز هم برگشتم سر فکر اولم.فکر عرشیا و سهیلا.
    داشتم فکر میکردم که در اتاق باز شد و لادن توی اتاق امد.
    لادن:نفس ببینم کیف منو ندیدی؟؟
    _نه
    لادن:چیه چرا تنها امدی توی اتاق؟؟؟
    _هیچی نیست.
    لادن:راستشو بگو چی شده؟؟
    _ هیچی لادن.
    لادن یه نگاه مرموز بهم کرد و بعد توی چشماش یه برق خاص نشست و نوع حرف زدنش تغییر کرد و با شادی بیش از حدی که کاملا معلوم بود گفت: راستی دیشب یه اتفاق خیلی خوب افتاد.
    _چی؟
    لادن :وای نفس باور کن مثل رویا بود هنوز هم نتونستم باورش کنم.
    فکرم دوباره برگشت پی دیشب.اما اینبار به سهیلا و عرشیا فکر نکردم.به حرف هایی که به ارش زده بودم فکر کردم.از این فکر یک لبخند روی لب هایم نقش بست که خودم هم متوجه ی ان شدم و رو به لادن کردم و گفتم:راجب ارش درسته؟؟؟
    لادن :وای نفس دارم بال در میارم.اره راجبه ارشه.
    _خوب میخوای تعریف کنی چی شده؟؟
    لادن:الان که ...
    _چیه الان نمیشه؟؟؟
    لادن:میای بریم بیرون؟؟؟
    _بیرون؟؟؟؟الان؟؟؟؟
    لادن:اره داریم میریم پاشو حاظر شو
    _حالش رو ندارم.
    لادن:اه لوس نشو دیگه باید بیای.
    _لادن خواهش میکنم.
    در اتاق رو زدن و ارش وارد اتاق شد.با دیدن لادن توی اتاق یه لبخند زد و بعد رو به من کرد و گفت:خواهر گلم چه طوره؟؟؟
    لادن:خواهر گلت؟؟؟
    ارش:اره دیگه نفس خواهر منه.
    _مرسی خوبم.خوبی؟؟
    ارش:اره عالیم.بعد یه نگاه به لادن کرد و زود برگشت طرف من.
    خنده ام گرفته بود ولی به زور خودمو نگه داشتم که لادن گفت :خواهر ارش پاشو دیگه.
    ارش:کجا پاشه؟؟؟
    لادن:قراره بریم بیرون .با اجازتون.بعد سرشو انداخت پایین.
    من دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر خنده و با صدای بلندی خندیدم.من میخندیدم و لادن و ارش با تعجب به من نگاه میکردند که بعد از چند ثانیه ارش متوجه ی خنده ی من شد و او هم خندید و لادن هم از خنده ی ما خنده اش گرفت و خندید.وقتی یکمی خندیدیم صدای اس ام اس گوشیم بلند شد .ارش گوشی منو برداشت و داد دستم و همانطور که میخندیدم به گوشی نگاه کردم.شماره ی اشکان بود.لبخند روی لب هام خشک شد.حسابی از دستش کلافه شدم.اگه جای من کس دیگه ای اس ام اس های اونو ببینه من چی باید جواب میدادم؟؟با حرص اس شو باز کردم .نوشته بود:
    يک نفر امد قرارم را گرفت.. برگ و بار و شاخسارم را گرفت
    چهار فصل من بهار بود ، حيف.. باد پائيزي بهارم را گرفت
    اعتباري داشتم در پيش عشق.. با نگاهي ، اعتبارم را گرفت
    عشق يا چيزي شبيه عشق بود.. آمد و دار و ندارم را گرفت . . .
    از اس ام اسش خیلی خوشم امد یه لبخند زدم.نمیخواستم جوابشو بدم واسه همین گوشیو بستم و تازه متوجه شدم که ارش و لادن دارن منو نگاه میکنن.واسه اینکه موضوع رو جمع کنم گفتم دوستم بود.خوب حالا لادن خانم کجا میخوای بری؟؟؟
    لادن:بریم پارک یکم هوا بخوریم.یکم هم حرف میزنیم و برمیگردیم.بریم؟؟
    _باشه بذار منم حاظر بشم.
    ارش:ااااکجا؟؟؟پارک نمیشه.!
    منو لادن با تعجب بهش نگاه کردیم که گفت:این موقع از روز الان توی پارک پره پسرره.اصلا لازم نیست برید پارک اونم تنها.
    من داشتم میترکیدم از خنده ولی از غیرتش خوشم امد واسه همین گفتم خوب لادن نریم پارک.
    لادن:نه الان هوا حال میده واسه پارک.تازه ما با بقیه کار نداریم .
    ارش:گفتم که نمیشه.
    من بلند شدم و رفتم توی اتاق بقلی و حااظر شدم.10 دقیقه بعد منو لادن اماده بودیم که بریم که ارش گفت منم میام.میدونستم که اینکار رو میکنه واسه همین هیچی نگفتم.ولی لادن حسابی عصبی شد.از در خونه تا پارک رو پیاده رفتیم و توی پارک هم روی اولین نیمکت نشستیم.
    _خوب لادن میخواستی برام تعریف کنی.
    لادن یه نگاه به من کرد و دوباره همون برق توی چشماش دیده شد اما یهو حالتش عوض شد و گفت:اره میخواستم یه چیز تعریف کنم اما وقتی که تنها بودیم.ولی الان تنها نیستیم.


  4. Top | #14

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    ارش فهمید که مذاحمه ولی فقط سرشو انداخت پایین.روی نیمکت ، اول ارش نشسته بود بعد لادن و بعد هم من.از جام بلند شدم.از دستشون حرصم گرفت.اینا که دیشب با هم خوب بودن حالا اینطوری شده بودن.یکم راه رفتم و رفتم روی چمن ها نشستم.و با حالتی که مثلا حالم بد شده باشه چند بار اوق زدم و بعد وانمود کردم که حالم بد شده.لادن و ارش هر دوشون برگشتند طرف منو حسابی هم هول کردند.ارش سریع به طرف من دوید و گفت:نفس نفس.چی شدی باز؟؟؟نفس.تروخدا بگو چی کار کنم.؟؟؟
    لادن هم کنار من روی زمین نشست و گفت :نفس !!وای اگه حالش بد بشه ماشین هم نیاوردیم.
    ارش:نفس چی کار کنم؟؟خوب حرف بزن دیگه.
    لادن:ارش برو یه لیوان اب قندی چیزی بگیر بدیم بخوره.فکر کنم فشارش افتاده.
    ارش:باشه عزیزم تو نگران نباش همینجا بشینید تا من بیام.بعد هم دو تا تراول 100 در اورد و داد لادن و گفت شاید احتیاج بشه.مراقب خودتون باش.بعد هم به یه طرف از پارک دویید.لادن هم بالا سر من نشست و هی قربون صدقه ی من میرفت.5 دقیقه بعد ارش با 4 تا لیوان برگشت.3تاش یخ در بهشت بود و یکیش هم اب قند.به زور چند قلپ از اب قند رو دادند و من هم خوردم و بعد هم وانمود کردم که بهترم.
    لادن:بگیر بخور هنوز مونده
    _نمیخورم دیگه بسه.
    لادن:بخور بازم حالت بد میشه هاا!!
    ارش:ببینم یهو چت شد تو؟؟؟سکته دادی مارو که.
    _از دست شما دو تا.
    ارش و لادن به من نگاه کردند و گفتند:ما دوتا؟؟؟
    ارش:ما چی کار کردیم؟؟
    لادن:حال تو بد شد به ما چه؟؟؟
    _اره دیگه شما دوتا.مثل خروس جنگی به هم میپرید.اصلا نمیفهمم شما دو تا چه مرگ تونه!اه
    لادن:مگه ما چیکار کردیم؟؟؟
    _مسخره اید.
    ارش:هوو حواست باشه چی میگی؟!
    _هان مگه دروغ میگم؟؟هر دوتاتون میخواید دیشب رو برام تعریف کنید و بگید که چی شده ولی هردوتاتون حرف نمیزنید
    تاحرف دیشب شد هردوتاشون سرشونو انداختن پایین.لادن که کاملا رنگ صورتش سرخ شد ولی ارش نه یکم خجالت کشید که اونم مطمعنن از موضوعی بود که دیشب اتفاق افتاده بوده .
    _خوب حالا کی میخواد برای من تعریف کنه که چی شده؟؟؟
    ارش از جاش بلند شد و گفت :خوب من میرم بستنی بگیرم براتون.میخورید دیگه؟؟
    لادن:اره فکر خوبیه.
    من فقط نگاهش کردم.فهمیدم که ارش دوست نداره حرف بزنه و بهتره که صبر کنم تا لادن بگه.ارش از جاش بلند شد و یه نگاه به لادن کرد و بعد هم رفت.منو لادن هم همونجا روی چمن ها نشستیم.هیچی نگفتم و منتظر شدم تا اون حرف رو شروع کنه که صدای اس ام اس گوشیم امد.گوشیو باز کردم که دیدم باز هم شماره ی اشکانه.نمیخواستم اس ام اس رو بخونم ولی دلم نیومد نخونمش.اس ام اس رو باز کردم.لادن داشت منو نگاه میکرد که توجهی بهش نکردم و مشغول خوندن اس ام اس شدم.نوشته بود:
    گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم... منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم.
    ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم... تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم
    یک بار خوندم و خواستم جمع کنم که نمیدونم چرا دلم براش سوخت و دلم خواست جوابشو بدم ولی یه حسی بهم میگفت که درست نیست.گوشیو بستم و به روبه رو خیره شدم.
    لادن:نفس میخوام با هم حرف بزنیم.
    برگشتم سمتش و نگاهش کردم. توی شماش یه ناراحتی و پشیمونی بود ولی نمیدونستم موضوع چیه.!خیلی دلم میخواست زودتر میفهمیدم که دیشب چی شده بوده ولی نباید خودمو خیلی علاقه مند نشون میدادم.واسه همین خیلی اروم گفتم:
    گوش میدم.
    یکم سرشو برگردوند و گفت:دیشب یه اتفاق بد افتاد.
    یکم ترسیدم.نمیدونم چرا یهو تو دلم خالی شد ولی بازم باید اروم میموندم._خوب چی شده؟؟؟
    لادن:از کجاش بگم.
    لادن زد زیر گریه و من هم یکم ترسیدم .یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:لادن از اولش بگو.
    یه نگاهی به اطراف کرد و دوباره ساکت شد.یکم هیچی نگفت که بعد گفت
    دیشب یه گوشه نشسته بودم که از پشت یه کسی صدام کرد.ریحانه دختر سارا بود.بهم گفت که یکی باهام کار داره.از جام بلند شدم و رفتم به همون طرفی که ریحانه گفته بود.یکم که جلو تر رفتم دیدم یه پسر وایساده گوشه ی باغ و تکیه اش رو هم داده به یه درخت . اول خواستم برگردم که پسره امد جلو و دیدم که ارشه.سر جام میخ کوب شدم.قلبم تند میزد. یکم اطراف رو نگاه کردم که دیدم هیچ کس نیست. ارش به طرفم امد و نزدیکم وایساد . اول گفت که میخواد باهام حرف بزنه.یکم با هم راه رفتیم.وای نفس مثل رویا بود.با هم راه میرفتیم و حرف میزدیم که یه لحظه ایستاد و منم ایستادم.برگشت سمتم و وایستاد روبه روم.بهم گفت .بهم گفت که عاشقمه.که دوستم داره.که همیشه دوستم داشته.که نمیتونه بی من زندگی کنه . که میخواد به همه بگه که عاشق منه.
    لادن داشت حرف میزدم که صدای اس ام اس گوشی من دوباره امد.معذرت خواستم و گوشیو باز کردم.بازم اشکان بود بازش کردم نوشته بود:
    .گاهي اگر توانستي ، اگرخواستي ، اگر هنوز نامي از من در سر داشتي نه در دل! در كوچه ي تنهايي من قدميبگذار شلوغيه كوچه ظاهريست ، نترس ، بيا، نگاهي پرت كن و بروهمين.......
    دلم براش سوخت.جواب اس ام اسشو ندادم ولی دیدم باید یه کاری کنم که بفهمه دیدم اس شو.دستم رفت روی گوشیو خواستم شمارشو بگرم که پشیمون شدم و گوشیو جمع کردم . برگشتم که دیدم ارش هم داره میاد.دیگه نه من حرفی راجب شب قبل زدم نه لادن.ارش امد و به هر کدوم از ما یه بستنی داد.و همه مشغول خوردن شدیم که گوشیم زنگ خورد.اول فکر کردم که اشکانه و نمیخواستم جوابشو بدم اما وقتی چندتا زنگ خورد و دیدم که نمیتونم جواب نگاه پرسشگر ارش و لادن رو بدم گوشیو برداشتم .
    _بفرما؟
    سهیلا:سلام نفس خوبی؟؟
    از اینکه اشکان نبود خوشحال شدم اما با شنیدن صدای سهیلا حالم گرفته شد.نمیدونم چرا چهره ی عرشیا و سهیلا امد جلو چشمم و بغض گلومو گرفت اما بغضمو خوردم و یه خنده ای هم کردم و گفتم:ااا سلام خوبی سهیلا .ببخشید فکر کردم یکی دیگه است.
    سهیلا:پس منتظر کسی بودی؟!
    حالا باید چی جوابشو میدادم؟؟؟واقعا من منتظر زنگ اشکان بودم؟؟؟وقت فکر کردن به این چیزا نبود.
    _اره راستش یکی از دوستام.خوب کاری داشتی؟؟؟
    سهیلا :راستش میخوایم بریم خرید عرشیا گفت که یه زنگ بزن که تو هم بیای عرشیا میگه نفس خیلی خوش سلیقه است و میخواد که توام باشی.میای دیگه؟؟؟
    نمیدونستم چی بهش جواب بدم.دستم رفت روی گوشیو قطعش کردم.گوشیو قطع کردم و سرمو توی دستم گرفتم که ارش گفت:سهیلا بود؟؟
    _اره.
    ارش: چرا به تو زنگ زده بود؟؟ چی میخواست؟؟؟
    سرمو بلند کردم که دیدم لادن نیست یه نگاه بهش کردم که گفت:رفت دستشویی صورتشو بشوره بیاد.بگو دیگه الان میادا.
    _ گفت که میخوان برن خرید. عرشیا گفته من خیلی خوش سلیقه ام وخواسته که منم برم.
    ارش:تو چی گفتی؟؟؟


  5. Top | #15

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    _قطع کردم.
    گوشیم زنگ خورد.بهش نگاه کردم و دیدم که شماره ی سهیلاس.یه نگاه به ارش کردم که گفت:هر طور خودت راحتی.
    _الو سهیلا ببخشید قطع شد.
    سهیلا:خوب چی شد میای یا نه؟؟؟اصلا یهو تو و لادن و ارش کجا رفتید؟؟؟
    _امدیم بیرون. نه من کار دارم.نمیتونم بیام.
    سهیلا :ااا نمیشه که باید بیای.
    _نمیشه سهیلا باور کن تا همین حالاشم زیادی بیرون بودم کار دارم.
    سهیلا:گوشی دستت عرشیا.
    _سهیلا وایسا.
    عرشیا:سلام.
    نفسم بند امد.نمیتونستم حرف بزنم.ارش که دید اینطوریه منو تکون داد و اروم گفت حرف بزن خوب.با توه ه ه ه ه ه ه.
    _بله.سلام عرشیا
    عرشیا:خوبی؟؟؟
    _اره بگو.
    عرشیا:چیه حالت بده؟؟؟
    _عرشیا کارتو بگو کار دارم.
    عرشیا:چیه؟؟؟قبلا اینطوری حرف نمیزدی با من.
    _ شاید. کاری داری؟؟؟
    عرشیا:مهم نیست.کاری نداری؟؟؟
    _اخه.
    عرشیا:بای.
    تلفن رو قطع کرد و من حتی وقت نکردم که جوابشو بدم.از لحن حرف زدنش معلوم بود که ناراحت شده .گوشی تو دستم خشک شد.این دفعه ی اولی بود که اینجوری باهاش حرف زده بودم و اونم از دستم ناراحت شده بود.ارش گوشیو از دستم گرفت و قطع کرد و گفت:چی گفت؟؟
    _قطع کرد.
    ارش با تعجب گفت قطع کرد؟؟؟
    _اره.
    ارش:یعنی چی؟؟؟
    گریه ام گرفت.اروم سرمو برگردوندم که اشکمو نبینه.ولی فهمید و گفت.اون داداش بز مچه ی من غلط کرد.ناراحت نباش.ببخشید .من از طرف اون میگم.ببخشید نفس خانم. عزیز دلم ببخشید. ناراحت نباش درست میشه.
    هیچی نگفتم.لادن امد و بعدش هم برگشتیم خونه و همه هم رفتن خونه ی خودشون.و شب هم اشکان یه اس داد که نوشته بود:
    دل من که به اندازه ی یک عشق ست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به اواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند. شب به خیر.
    اس رو خوندم و گوشیو خاموش کردم و و انقدر هم از دست خودم عصبی بودم که نمیفهمیدم چی کار دارم میکنم.واسه اینکه کسی نفهمه ساعت 10 رفتم توی اتاقم و خوابیدم.


    پایان فصل سوم. دوستای گلم نظرهاتونو ندیدماااااااااااااااااااا ااااااااا


  6. Top | #16

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    فصل چهارم
    امروز صبح از خواب بیدار شدم.یه نگاهی به تقویم کردم و دیدم که امروز 26 اذر است.گوشیمو برداشتم و یه نگاه به گوشی کردم که دیدم هیچ خبری نیست و ساعت هم 6 صبح است.جمعه بود و من هم دانشگاه نداشتم.برگشتم توی رخت خواب که یادم افتاد امروز تولد عرشیاس.با یاداوری روز تولد او از جام پریدمو سریع رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و وقتی که به اشپز خانه رفتم .
    _ااا سلام.صبح به خیر.شما بیدارید؟؟؟
    مامان:صبح به خیر.
    بابا:مگه قراره خواب باشیم.؟
    _اخه فکر کردم خوابید.
    مامان:نه خواب نیستیم . بدو سریع بشین صبحانه ات رو بخور بریم خونه عزیزت اینا.
    بابا:خوب براش چی بخریم؟؟؟دیگه خرسی شده . نمیدونم از چی خوشش میاد.
    مامان:منم که سلیقه ی پسر این سنی رو نمیدونم خودت یه چیزی بخر.تازه بچم به اون خوبی.اصلا هم خرس نیست.
    مامان همیشه عرشیا رو پسر خودش میدونس و مثل پسر نداشته اش دوستش داشت.البته همه رو همینطور دوست داشت.چون از بچگی با هم بزرگ شدیم و مادر من هم با همه خیلی خوب بود و همه رو هم دوست داشت.با حالت سوالی و جوری که میخواستم وانمود کنم چیزی نمیدونم رو به مادر پرسیدم.
    _موضوع چیه؟؟؟
    مامان :تولد عرشیاس.
    _اهان.
    بابا:بالاخره براش چی بخریم؟؟؟
    مامان:من نمیدونم.
    _میخواین من بخرم؟؟؟
    مامان برگشت و نگاهم کرد و گفت چی بخری براش؟؟؟
    _نمیدونم . ولی اگه بذارید من یه کادو براش میخرم.
    بابا:من که حرفی ندارم.خانم نظر شما چیه؟؟
    مامان:باشه تو بخر.
    بابا هم 250 تومان بهم داد و گفت اگه کم بود زنگ بزن برات میریزم توی کارت بانکت.منم اون پول رو گرفتم و روی میز گذاشتم و خودمم مشغول خوردن صبحانه شدم. مامان وبابا هم از اشپز خانه بیرون رفتند.و 5 دقیقه بعد حاظر و اماده به داخل اشپز خانه امدند و
    مادرم گفت:نفس من باید برم کمک عزیز خانم.باباتم باید بیاد که بعدش بره سرکارش.تو صبحانه ات رو خوردی یکم جمع و جور کن و برو خرید کن و بیا خونه ی خودمون .خوب؟؟ناهارتم بخور و زود بیا خونه ی عزیز اینا.یادت نره هااا.
    _باشه مامان
    مامان:چیز بد واسه عرشیا نمیخریااااااا.
    _چشم مامان.
    بابایه 100 دیگه در اورد و گفت:اگه شد یه چیزی هم برای سهیلا بخر.
    از شنیدن این حرف عصبی شدم و با عصبانیت گفتم:مگه تولد سهیلا خانمه؟؟؟
    مامان و بابا با تعجب بهم نگاه کردند و من هم سرمو انداختم پایین که مامان گفت:چته تو؟؟؟خوب دختره نامزد عرشیاس دیگه.یه چیزم برای اون بخر.
    _من از این دختره بدم میاد.براش هیچی نمیخرم.اگه میخواید خودتون برید خرید.
    بابا یه سری از روی تاسف تکون داد و گفت:هر کاری میخوای بکن.بریم خانم.
    بعد هم هر دو از خانه خارج شدند.وقتی صدای در رو شنیدم.از جام بلند شدم و به کنار پنجره رفتم و وقتی مطمعن شدم که همه رفتند برگشتم و میز صبحانه رو جمع کردم و بعد هم یه سرو سامانی به اتاقم دادم و ساعت 9 بود که کارها تموم شده بودند.گوشیمو بر داشتم و یه زنگ به ستاره زدم.
    _الو
    ستاره:بفرمایید
    _سلام خوبی؟؟
    ستاره:نفس تویی؟؟؟سلام عزیزم مرسی توخوبی؟؟
    _مرسی.مذاحم که نشدم؟؟؟
    ستاره:اخه ساعت 9 زنگ زدی بعد میگی مذاحم شدم؟؟؟چرت نگو دیگه.
    با خنده گفتم:لال نشی تو .ستاره امروز میای بریم بیرون؟؟
    ستاره کجا؟؟؟
    _خرید
    ستاره:خرید؟؟خرید چی؟؟
    _ای بابا چرا انقدر سوال میپرسی؟؟تولد پسر عمومه.مامان اینا گفتن من برم خرید.میای بریم؟؟
    ستاره اره میام.همین؟؟؟
    _ستاره یه خواهش کنم نه نمیاری؟؟؟
    ستاره:تو جون بخواه.
    _ ببین میخوام بگی اقای نامزدتم بیاد.
    ستاره با خنده گفت:اقای نامزدم؟!؟؟
    _اره دیگه . چون میخوام برای پسر خرید کنم.به نظرم به سلیقه اش نیاز بشه.نظر تو چیه؟؟؟
    ستاره:اره خوب.موافقم.سلیقه اش هم خوبه.الان زنگ میزنم بهش میگم که بیاد.خوب کی بریم؟؟؟
    _نمیدونم تو چی میگی؟؟؟
    ستاره:11 بریم خوبه؟؟؟
    _اره خوبه.
    ستاره : پس تو ساعت 11 حاظر باش منو هومن میایم سراغت.
    _اگه فکر میکنی سخته تا اینجا بیاید من بیام؟؟
    ستاره:لوس نشو بابا.هومن ماشین زیر پاشه.بیخود میکنه سختش باشه.تو خیالت راحت اون از خداشم هست.
    _مرسی
    ستاره:پس تا 11 بای.
    _خدافظ.
    گوشیو قطع کردم و یه نگاهی به ساعت کردم.هنوز ساعت 9:15 بود یه نفس کشیدم و به اطرافم نگاهی انداختم.همه ی وسایل مرتب و تمیز سرجایشان بودند.برای اینکه حوصله ام سر نرود و وقت بگذرد و از ارش راجب تولد و سلیقه ی عرشیا بپرسم به ارش زنگ زدم.
    _الو ارش
    ارش:الو.
    _سلام خوبی؟؟
    ارش:به به نفس خانم.راه گم کردی؟؟؟چیه اشتباه گرفتی که به من زنگ زدی؟؟
    یه خنده ای کردم و گفتم:ااا من که تو رو نگرفته بودم چرا پس تویی؟؟
    ارش که فکر کنم یکم بهش بر خورد گفت:پس من قطع میکنم به هر کی میخوای زنگ بزن.


  7. Top | #17

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    _ااا نه بابا ارش لوس نشو خودتو گرفتم.
    خندید.
    _خوبی؟؟
    ارش:مرسی .تو خوبی عزیزم؟؟؟
    _ای بدک نیستم.
    ارش:جونم کار داشتی؟؟؟
    _ارش کجایی؟؟؟
    ارش:خیابون.چه طور؟کاری داری؟؟
    _یکم
    ارش:کجایی؟؟؟
    _خونمون.
    ارش:خوب میخوای بیام اونجا؟؟؟
    _اگه بیای که خوبه.
    ارش:کسی خونتون هست؟؟؟
    _نه
    ارش: نه پس بیا بریم بیرون.اونطوری بهتره.
    _چرا؟؟؟
    ارش:یهو دیدی کسی امد خونتون ما رو ببینه فکر بد می کنه.بیا بیرون.
    خندیدم و گفتم:باشه کجا؟؟
    ارش:تو حاظر باش بیام دنبالت
    _باش.
    ارش:5 دقیقه دیگه دم خونه ی شمام.حاظرباشیااااااااا
    _باش پس بای تا اونموقع.
    ارش گوشیو قطع کرد.سریع رفتم توی اتاقم و شلوار لیم که مشکی بود رو پوشیدم و یه تی شرت هم که رنگش بنفش بود رو پوشیدم و صدای زنگ خونمون بلند شد.رفتم دم ایفون و دیدم که ارشه .در و زدم و امد بالا و تا رسید گفت:چرا هنوز حاظر نیستی؟؟؟
    _تو گفتی 5 دقیقه . 2 دقیقه نشد که امدی.
    ارش:خوب حالا بیخیال.برو یه چیز بیار تشنه امه.
    _چه قدر تو پرویی.با خنده هر دوتامون امدیم توی خونه و اون رفت نشست توی سالن و منم به اشپزخانه رفتم و با دو تا لیوان شربت به سالن امدم.ارش روی مبل دونفره نشسته بود و منم شربت ها را روی میز جلوی او گذاشتم.و خودم هم نشستم روی مبل دو نفره ای که روبه روش بود.
    یه نگاهی به شربت ها کرد و گفت : خوب چی کار داشتی؟؟؟
    _حالا بخور بهت میگم.
    ارش:راجب تولد عرشیاس؟؟
    _اوهم
    ارش لبخندی زد گفت:خوب چی کار میخوای کنی؟؟؟
    _بابا و مامان گفتن من خرید کنم.منم نمیدوم چی بگیرم براش.
    ارش:نفس هنوزم؟؟
    _ارش بسه.
    ارش:خیل خوب بابا.خوب چی بگم من؟؟بگم چی بخری؟؟؟
    _نه ببین اینی که میگم چه جوریه؟؟؟
    ارش:خوب چی میخوای بخری براش؟؟؟
    _هنوز دقیق نمیدوم.توچی خریدی براش؟؟؟
    ارش:من براش یه دست لباس خریدم.
    _خوبه.
    ارش:خوب سلیقه اش خیلی گند دماغه.
    _ااا ارش.
    ارش:ببخشید بابا.
    ......
    ارش:راستی میدونی رفتن شمال؟؟؟خونه ی مادر بزرگ سهیلا؟؟؟
    _چی؟؟؟
    ارش:اره رفتن خونه ی مادر بزرگ سهیلا و امروز یکی دو ساعت دیگه میرسن خونه .
    فقط یه اه کشیدم و سرمو انداختم پایین.
    ارش:چی شدی؟؟؟
    _یادته اون سال که رفتیم شمال؟؟؟
    ارش با خنده گفت:اره.یادته رفته بودیم دریا و خبر نداده بودیم.
    _درست و حسابی چیزی یادم نیست.
    ارش گوشه چشمی نازک کرد و گفت:باش چون یادت نیست میگم.
    ارش شروع کرد به تعریف کردن و من هم رفتم توی فکر.شب بود شام خورده بودیم و همه نشسته بودیم و حرف میزدیم.ساعت 11 بود که همه از خستگی خوابشون برده بود و من بیدار بودم.یه نگاهی انداختم دیدم لادن و مهسا هم بیدارن.لادن با دیدن من که سرمو چه جوری خم کرده بودم تا اونا رو ببینم خنده اش گرفت و مهسا هم که بقلش خوابیده بود دستشو محکم گذاشت روی دهن لادن تا صدای خنده اش بقیه رو بیدار نکنه عادت داشتیم که وقتی به مسافرت میرفتیم منو لادن و مهسا با هم توی یک جا میخوابیدیم..وقتی خنده ی لادن قطع شد من اروم از جام بلند شدم و اوناهم پشت من بلند شدن و اروم از خونه بیرون امدیم و گوشه ی حیاط نشستیم.و حسابی خندیدیم.
    لادن :چرا مثل گربه سرتو میچرخوندی؟؟؟
    مهسا:وای نفس با اون چشمات واقعا هم شکل گربه شده بودی.
    یه دستمو زدم به لادن و اونیکی هم به مهسا و گفتم اروم حرف بزنید.که الان میان چکیمون میکنناااااااا
    یکم حرف زدیم و خندیدیم که نمیدونم چرا گفتم:بچه ها من دلم دریا میخواد.هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده بود که یه کسی از پشت گفت منم میخوام.
    از ترس سه تایی یه جیغ اروم زدیم و از جامون پریدیم که ارش و ماهان امدن جلو و با گفتن هیس به ما فهموندن که جیغ نزنیم.و عرشیا هم از پشت سرما امد جلو و گفت:میخواین خونواده رو بیدار کنید بیاید با هم جیغ بزنیم 1 و 2 و...
    _نه نزنیاااااااا
    عرشیا:من که نمیخواستم کسی رو بزنم.
    _نگفتم کسی رو نزن میگم جیغ نزن.
    عرشیا :جیغ چیه؟؟؟
    _اه عرشیا مسخره نشو.
    همه میخندیدن که در همین حال ما سر جای قبلیمون نشستیم که عرشیا و ارش و ماهان هم روبه روی ما نشستن.
    _شما اینجا چی کار میکنید؟؟؟
    ارش:بچه پررو.
    _کی من؟؟؟


  8. Top | #18

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    ارش:نه بابا لادن.
    لادن:با کی بودی؟؟
    ارش:با مهسا.
    مهسا::ارش چی؟؟؟
    ارش:بابا یکی بیاد کمک .خوب اصلا با خودم بودم.
    _گفتم این موقع اینجا چی کار میکنید؟؟؟
    عرشیا:ما پسریم بیرون بودنمون مهم نیست شما اینجا چی کار میکنید.؟؟؟
    از اینکه فرق میذاشت و میگفت که ما دختریم حرصم گرفت . و تو دلم گفتم بهت میگم اقا.
    بعد جای جواب دادن به عرشیا گفتم:لادن . مهسا بریم؟؟؟
    عرشیا :کجا؟؟؟
    جوابشو ندادم و به مهسا و لادن نگاهی انداختم. مهسا و لادن منو نگاه کردن .فهمیدم که اونا هم از حرف عرشیا خوششون نیومده واسه همین هم گفتن بریم.ما بلند شدیم و ارش و ماهان هم بلند شدند..مهسا مانتو تنش بود منو لادن هم پوشیدیم و روسری هم سرمون کردیم و من به ارش و ماهان گفتم:شما هم میاید؟؟؟
    ارش:کجا؟؟
    ماهان: اره
    ارش:ماهان کجا میخوان برن که میگی اره؟؟؟
    ماهان:کلا من همه جا پایه ام.
    ارش:بچه ی چهار پایه.بذار ببینم کجا میخوان برن.
    _بچه ها بریم.
    همه راه افتادیم و ارش هم با ما امد و عرشیا هم پشت سر ما راه افتاد.تا دم در رفتیم که عرشیا گفت :نفس منم بیام؟؟
    _به من چه.
    عرشیا:نفس.
    از لحن عرشیا تمام تنم لرزید.توی چشماش ناراحتی معلوم بود.و منم که نمیتونستم جلوی عرشیا حرفی بزنم واسه همین گفتم میاید بریم لب اب؟؟؟
    عرشیا:من که میام.
    لادن و مهسا هم گفتن الان؟؟
    _اره میاین؟؟؟
    مهسا من که میام.
    لادن:بمیری نفس.باش میام.
    ارش وماهان هم سری تکون دادند و با هم از خونه خارج شدیم.به خاطر خرابی لوله های ویلای اقاجون که از همه بزرگت بود مجبور به رفتن به ویلای ما شده بویم و از انجا هم تا لب اب چند دقیقه ای راه بود.از دم خونه تا لب اب با هم راه رفتیم و یکم حرف زدیم.و تا ساعت 3 صبح لب اب بودیم که واقعا هم خیلی بهمون خوش گذشت و متوجه گذشت زمان نشده بودیم.. وقتی به خانه برگشتیم مه ی خانه روشن بود و کل افراد خانواده هم بیدار. همه میدانستند که ما از خانه خارج شدیم و وقتی که به خانه امدیم همه حسابی دعوا کردند و تازه ما متوجه شدیم که هیچ کدوم از ما گوشی با خود نبرده بودیم و زن عموم که بیدار شده بوده و میبینه که هیچ کدوم از بچه ها نیستن همه را بیدار میکنه و همه هم دلواپس میشن و به گوشی هر کدوم زنگ میزنن متوجه میشن که توی خونه است و این هم باعث میشه که نگرانی انها بیشتر بشود و وقتی هم که به ویلا برگشتیم بعد از یک ساعت دعوای انها و جواب دادن ما همه خوابیدن و ما باز هم به حیاط برگشتیم و به این موضو ع و قیافه ی همه میخندیدیم.و...
    ارش:هوییییییی حواست کجاس.اصلا فهمیدی چی گفتم؟؟؟
    _اره اره.اخی یادش بخیر.
    ارش با تعجب به من نگاه کرد و منم بدون توجه به این موضوع لیوان شربتم رو از روی میز برداشتم و خوردم.ساعت 9 و 30 بود که ارش از خونه ی ما رفت و من هم بعد از جمع کردن وسایل رفتم توی اتاقم و حاظر شدم.
    ساعت 10 و 15 بود که زنگ در به صدا در امد و وقتی دیدم که ستاره است در رو باز کردم که گفت زود تر برم پایین و بالا نمیاد و من هم سریع در خونه رو قفل کردم و از حیاط هم رد شدم و بعد از بستن در وارد ماشین شدم.
    _سلام
    ستاره:سلام عزیزم.
    هومن:سلام نفس خانم .خوبید؟؟؟
    _مرسی.ببخشیدا ذحمت دادم.چه قدر زود امدید
    ستاره:نه بابا وظیفه است. اخه باید زود برگردیم این شد که زود امدیم اشکال داره؟؟؟ با سر بهش جواب منفی دادم و هومن گفت.
    _ستاره به نظرت چی بخرم براش؟؟؟
    ستاره یه نگاه به هومن کرد و اونم گفت:نفس الان میبرمت یه جایی که هر چی بخوای داشته باشه.
    _باشه بریم.
    تو این مدت ستاره و هومن دیگه کاملا زن و شوهر شده بودند یعنی عقد کرده بودند اما هنوز عروسی نگرفته بودند برای همین هم همه جه با هم میرفتند و کسی هم بهشون گیر نمیداد.نیم ساعتی توی ماشین هومن که یه بنز بود و تازه هم خریده بود نشسته بودیم و بعد از نیم ساعت به مکان مورد نظر هومن رسیدیم.
    از ماشین پیاده شدم و ستاره دست منو گرفت و به اون طرف خیابون که هومن اشاره میکرد برد.یک پاساژ خیلی بزرگ و شیک بالای شهر بود که همه چیز هم توش بود.وارد انجا شدیم و صاحب اون پاساژ هم که انگار دوست هومن بود حسابی تحویلمون گرفت و ما را به یکی از اون افرادی که انجا کار میکردند سپرد و به اون اقا هم گفت که هوای دوست منو داشته باش.توی پاساژ راه میرفتیم.و به اطرافم نگاه میکردم.واقعا گیج شده بودم.نمیدونستم که چی براش بخرم.چی بخرم که هم خوب باشه هم خوشگل باشه هم نداشته باشه هم مامان و بابا خوششون بیاد هم ارزش عرشیا رو داشته باشه.با دقت به لباس ها و کت و شلوار ها نگاه میکردم.وسواس خاصی برای خرید کردن برای عرشیا به خرج میدادم که این دست خودم نبود.
    _: ستاره اینو ببین؟
    ستاره :این؟؟
    _اره چه طوره؟؟؟
    یه کت و شلوار خیلی شیک و مجلسی بود.واقعا که به چشم میومد.
    ستاره:نمیدونم نفس به نظرت بد نیست برای تولدش کت و شلوار بخری؟؟؟
    .....
    ستاره:ببینم کیا میخوان کادو بخرن؟؟؟
    _مامان و بابا و ...
    یه گوشه ایسادم که ستاره گفت:خودت چی؟؟؟با اینا میخری یا جدا؟؟؟
    _باورت نمیشه. نمیدونم.!!
    ستاره :خوب یه زنگ بزن از مامانت بپرس.
    ایده ی خوبی بود .گوشیمو از جیبم در اوردم و شماره ی خونه ی عزیز اینا رو گرفتم.
    عزیز:بله
    _سلام عزیز جون.
    عزیز:سلام دختر خوشگلم خوبی؟؟؟
    _مرسی.
    عزیز:جونم با کی کار داری؟؟؟
    _عزیز مامانم هست؟؟؟
    عزیز اره گوشی دستت باشه.از من خداحافظ.
    _خداحافظ.


  9. Top | #19

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    مامان:الو
    _سلام مامان
    مامان:سلام کجایی؟؟؟
    _هیچی با ستاره رفتم خرید.
    مامان :خوب بهش سلام برسون.
    _مامان من برای عرشیا کادوی جدا بخرم؟؟؟
    مامان یکم فکر کرد و گفت:خوب والا اون همیشه برای تو جدا میخریده..تو هم جدا براش میخریدی درسته؟؟؟
    _بله.
    مامان:خوب یعنی برای همه جدا میخرید.الانم که فرقی نداره.اون پسر عموته دیگه.جدا بخر.
    _یعنی اشکال نداره؟؟؟خوب اون الان..!!
    مامان:نه اشکال نداره.
    _خوب مامان از طرف شما یه کت و شلوار بخرم خوبه؟؟
    مامان باز یکم فکر کرد و گفت چه میدونم چه شکلی هست؟؟؟
    _خوب یه کت و شلوار که کتش مشکیه.بلیز زیرشم که تغریبا یه جورایی بین قرمزو زرشکیه.ولی خیلی خوشگه.(ببخشید اگه رنگش بده هااا یا اصلا رنگاش بهم نمیخوره توی کت و شلوار یا در خصوص خرید برای پسرها هیچ تخصوصی ندارم.)
    مامان:خوب عرشیا که عاشق قرمزه.اگه خوشگله بخر.
    _باشه.پس کاری ندارید؟؟
    مامان:نه.فقط زود بیایاااا.
    _باشه بعد از ظهر میام.
    مامان:باشه خداحافظ.
    _خدافظ.
    تلفن رو قطع کردم و به اون اقا که همراه ما بود گفتم اینو میخوام.اون اقا پسر هم همون سایزی رو که تن عرشیا میشد و من بهش گفته بودم رو بهم داد.بعد از اینکه از اون پاساژ امدیم بیرون به یک کافی شاپ که همون نزدیکی بود رفتیم. و نیم ساعتی هم اونجا بودیم و ساعت حدود 12 و 30 بود که هومن و ستاره منو جلوی در خونه رسوندن و هر چی هم که تعارف کردم که ناهار رو با هم بخوریم قبول نکردن و رفتند.
    لباس هامو در اوردم و یه کت و شلوار خیره شدم.عرشیا توی اون کت و شلوار چه جوری میشد؟!!چه قدر نسبت به سهیلا حس بدی داشتم.نمیدونم چرا نمیتونستم باور کنم که سهیلا عرشیا رو دوست داشته باشه.
    داشتم به عرشیا فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد.شماره ی اشکان بود. تو این مدت اشکان خیلی اس ام اس میداد و منم اوایل اصلا جوابشو نمیدادم.اما یه روز توی دانشگاه جلومو گرفت و خودشو معرفی کرد.یه پسر با موهای مشکیه صاف خوش فرم و چشم و ابروی مشکی و بینی خیلی خوش فرمی که دقیقا مطابق با صورتش بود و قد بلند و اندام لاغر و خوشگلی.یه پسر از یه خانواده ی پولدار و با کلاس.پسری که بیشتر دخترای دانشگاه دنبالش بودند.واقعا پسر خوبی بود اما من نمیتونستم بپذیرمش.نمیتونستم و نمیخواستم باهاش حرف بزنم چون عرشیایی وجود داشت. عرشیای من...
    _الو
    اشکان:سلام خوبید؟؟؟
    _سلام.مرسی.
    اشکان:چیزی شده؟؟؟
    _نه.
    اشکان : اخه صداتون یه حالتیه.
    _طوری نیست.شماخوبید؟؟؟
    اشکان : مرسی.میشه یه خواهشی بکنم؟؟؟
    _چه خواهشی؟؟؟
    اشکان:میشه امروز بیاید.باید ببینمتون
    از خواسته اش جا خوردم.تا حالا جز توی دانشگاه هیچ جای دیگه همدیگه رو ندیده بودیم.یکم فکر کردم و دیدم شاید بهترین فرصت باشه که بتونم بهش بفهمونم که دوستش ندارم.واسه همین بهش گفتم:
    یکم کار دارم ولی میتونم نیم ساعت یا یک ساعت برای بیرون وقت بذارم.خوب کجا؟؟؟
    اشکان از اینکه من خواسته اش رو پذیرفتم خیلی خوشحال شد و این خوشحالی رو میتونستم از صداش بفهمم.
    اشکان:ا .. ا ..باشه ..مرسی که قبول کردید.خوب ...خوب کافی شاپ خوبه؟؟؟کافی شاپ --- که نزیک خونه ی شما هم هست.
    _باشه پس نیم ساعت دیگه اونجا چه طوره؟؟
    اشکان: باشه مرسی که قبول کردید.
    فقط خندیدم و گفتم:فعلا کاری ندارید؟؟؟
    اشکان:نه شما چی کاری ندارید؟؟
    _نه پس فعلا خدافظ.
    اشکان:خدانگهدار.


  10. Top | #20

    تاریخ عضویت
    1390,09,12
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    503
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    2,248
    تشکر شده 2,819 در 593 پست

    پیش فرض

    وقتی گوشیو قطع کردم یک فکر دیگه هم به فکر های من اضافه شد.فکر اینکه چی به اشکان بگم؟؟؟واقعا باید چی میگفتم؟؟؟میگفتم که یکی رو دوست دارم برو پی کارت؟؟؟یا مثلا ازت خوشم نمیاد ولم کن؟؟؟چی باید میگفتم؟؟؟چی میگفتم که نه دلش رو میشکوندم نه با عث رنجشش میشدم نه دلشو خوش میکردم نه...
    ناهار رو خوردم و زود از جام بلند شدم و حاظرشدم.تا ساعت 4 هنوز ده دقیقه ای وقت داشتم.توی ایینه یه نگاه به خوردم کردم .یه دختر خوشگل با یه غم بزرگ توی نگاهش.دیگه نمیخواستم فکر کنم.از خونه خارج شدم و به طرف کافی شاپ رفتم.وقتی رسیدم اشکان اونجا بود.وقتی منو دید سرشو تکون داد و منم بدون هیچ حرفی رفتم و پشت میز نشستم.
    _سلام.
    اشکان:سلام.مرسی که امدی.
    _دیر کردم ببخشید
    اشکان : نه این حرفا چیه؟؟.خوب چی میل داری؟؟؟
    _چیزی نمیخورم.
    اشکان یه نگاهی به من کرد و گفت: خواهش میکنم بگو چی میخوری؟؟؟.یه لحظه نگاهش کردم.صورتش خیلی معصوم بود و توی نگاهش تمنا داد میزد .
    _خوب یه قهوه.
    زود قهوه سفارش داد .مونده بودم که چه جوری باید سر حرف رو باز کنم و بهش بگم که چه حسی دارم که گفت:
    نیومدم اینجا که همدیگه رو نگاه کنیم.میخواستم ازت یه سوال بپرسم.اونی که دوستش داری هم تو رو دوستت داره؟؟؟
    از این سوالش جا خوردم.نمیدونستم که از کجا فهمیده من یکی رو دوست دارم.من به هیچ کس نگفته بودم که عرشیا رو دوست دارم البته هیچ کس جز سهیلا.. اما حالا این پسر بهم میگه که اونی که دوستش داری هم تورو دوستت داره؟؟؟از طرفی فکر کردم که میخواد بهم یک دستی بزنه اما اخه چه دلیلی از پرسیدن این سوال داشته.
    اشکان:خیلی فکر نکن.وقتی یه نفر رو از ته قلبت دوستش داشته باشی همه چیز رو از چشماش میخونی.از چشمات معلومه که عاشقی.یه عشق پاک.اما نمیدونم چرا توی چشمات علاوه بر عشق غم هم هست.نفرت هم هست.
    خیلی برام عجیب بود که این این چیزا رو از کجا میدونه.؟!هر چیزی که میگفت درست بود.من عاشق عرشیا بودم و از سهیلا نفرت داشتم.و با نامزدی ان دوتا یه غم هم بهم اضافه شد.سرمو که از وقتی امده بودم پایین بود رو بلند کردم که
    گفت:ببین نفس.میدونی که من از اون ادامی نیستم که الکی دنبال دخترا بیوفتم.و شمارمو بهشون بدم یا از اون پسرای الاف و بیکار هم نیستم.وقتی که بهت گفتم که دوستت دارم.وقتی که بهت sms میدادم .واقعا فکر نمیکردم که کسی رو بخوای.ولی از همون دفعه ی اولی که توی دانشگاه جلوتو گرفتم و خودمو معرفی کردم.توی چشمات یه غم رو دیدم.اما تازگی ها نفرت و عشق هم دیدم.توی چشمای دختری که توی دانشگاه جواب هیچ کس رو جز دوستاش نمیده.دختر غدی که همه ی پسرا میخوانش و به هیچ کدوم محل سگ هم نمیده.دختری که توی دوستاش هم بهش میگن که هیچ احساسی نداره چه برسه به عاشقی.عشق رو دیدم.میفهمی این یعنی چی؟؟؟یعنی من الکی دلم بهت خوش بوده.
    همون موقع بود که دوتا لیوان قهوه هارو برامون اوردند و یکی از ان دو را جلوی من گذاشت و ان یکی هم جلوی خودش کشید.سرشو به قهوه خوردن گرم کرده بود.یکم صداش میلرزید و الان هم متوجه ی لرزش دست هایش شدم.از اینکه ناراحتش کردم از خودم بدم امد.یه حس بدی داشتم.یه قلپ از قهوه خوردم که گفت:
    نمیخوام مانع رسیدن تو به عشقت بشم.فقط جواب سوالمو بده.اون عشق کیه؟؟؟چرا با وجود عشق توی نگاهت غم هست؟؟؟چرا نفرت هست؟؟؟نفس ازت خواهش میکنم بهم اعتماد کن و به من بگو.میدونم تا حالا هیچ کس از این عشق خبردار نشده.ولی منی که میدونم و دوستت هم دارم حق دارم بدونم.
    بهش نگاه کردم.وفقط یه نگاه.
    سرشو انداخت پایین.قهوه رو خوردیم و از کافی شاپ بیرون امدیم.بی حرف به طرف پارکی که اون نزدیکی بود رفتم و اشکان هم پشت سرم امد.روی یکی از نیمکت ها نشستم .کنارم نشست و سرشو لای دستاش گرفت.
    _ببین اشکان.
    اولین باری بود که اسمشو صدا میکردم.خودم هم یه حالتی شدم.ولی نمیدونم چرا دلم میخواست بازم صداش کنم.اونم از اینکه من اسمشو صدا کردم جا خورد.قبلا هیچ وقت اسم کوچیکشو صدا نکرده بودم.ولی حالا احساس میکردم که اسمش خیلی قشنگه و منم دوست دارم همش صداش کنم.برگشت طرف منو منم نگاهش کردم.
    _اشکان.
    اشکان :جون؟
    _من دفعه ی اولی نیست که با یه پسر حرف میزنم.ولی تا حالا به هیچ کس محل ندادم.از اینکه بخوام با یه پسر دوست بشم بدم میومده و میاد.نمیخوام و نخواستم بازیت بدم....
    راستش..راستش توپسر خوبی هستی..کسی که خیلا ارزوشونو بهشون نگاه کنی ولی ولی من...
    اشکان:ولی تو چی؟؟؟
    _اشکان.من نمیتونم تورو دوست داشته باشم.سعی هم کردم.باور کن .ولی نمیشه.من ...من کس دیگه ای رو ..بعد با صدای اروم تری گفتم:کس دیگه رو دوس دارم.
    اشکان سرشو انداخت پایین.
    اشکان :پس چرا ناراحتی؟؟؟از کی متنفری؟؟؟اون کیه؟؟؟
    تا امدم بهش جواب بدم گوشیم زنگ خورد.
    _الو
    مامان:سلام کجایی؟؟
    _رفتم خرید.
    مامان:کی میای؟؟زود باش دیگه.کارت دارم.
    _باشه مامان خریدم تموم بشه میام.
    مامان با حرص گفت:گفتم زود باش.خوب؟؟؟
    بعد هم تلفن رو قطع کرد.گوشیو بستم و یه نگاه به اشکان انداختم.توی چشماش که الان زل زده بود به من اشک حلقه کرده بود.دلم براش سوخت.نمیدونم چرا وقتی میدیدم که ازم ناراحته حالم بد میشد.
    اشکان:مادرت بود؟؟
    _اره.
    اشکان:باید بری؟؟
    سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
    اشکان:فردا دانشگاه میای؟؟؟
    _اره میام.
    اشکان از جاش بلند شد و دستشو جلوی من اورد.از جام بلند شدم و دستشو گرفتم.دستمو بلند کرد و بوسید و بعد هم بدون هیچ حرفی دور شد.نمیدونم چرا یه حال عجیبی داشتم.نمیتونستم بهش نگاه نکنم.از پشت سر مثل پسر بچه ای بود که مادرش بهش گفته باشه که این عروسک رو که خیلی هم دوستش داری برایت نمیخرم.از دیدن اشکان دلم گرفت.ولی یهو به خودم امدم.دیدم الان دیر میشه و من باید به خونهی عزیز میرفتم اما هنوز از طرف خودم برای عرشیا چیزی نخریده بودم.نزدیک خونه ی ما یک پاساژ خیلی بزرگ بود.واردش شدم و به اطراف نگاه کردم.نمیدونم چی بود ولی یه حسی منو به طرف یه مغازه کشید.از پشت ویترین به اجناس داخل مغازه نگاهی انداختم.توی خود ویترین یک پلاک خیلی قشنگ بود.خواستم وارد مغازه شوم ولی چشمم به گوشه ی پاساژ افتاد. یک مغازه که در و دیوارش پر از عکس بود.پر از نقاشی های زیبا از جاهای مختلف.صاحب مغازه رو میشناختم.برادر دوستم فرشته بود.از خریدن پلاک صرف نظر کردم و به طرف مغازه ی فرشید رفتم.وارد مغازه شدم.فرشید با چند تا از دوستاش انجا بودند.
    _سلام
    فرشید سرسری جواب سلام منو داد .بعد انگار که تازه شناخته باشه لحن خشکشو دوستانه کرد و گفت:به به نفس خانم.حال شما؟؟خوش امدید.
    _خوبید شما؟؟؟
    فرشید:مرسی . شما خوبی؟؟؟
    _مرسی.
    فرشید:جانم ؟؟چی میخواستی؟؟؟
    _میخواستم بپرسم میشه برای من یه لطفی کنید؟؟؟
    فرشید:امر بفرمایید.


صفحه 2 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. حسرت بودن | rinle کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط rinle در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392،04،16, ساعت : 10:13 بعد از ظهر
  2. دانلود رمان حسرت با تو بودن | nioosha 76 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392،03،19, ساعت : 10:25 بعد از ظهر
  3. حسرت با تو بودن | nioosha 76 کاربر انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392،03،18, ساعت : 08:28 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •