ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بیزار | mehrnaz.19 کاربر انجمن - صفحه 3
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: از بین رمانای من کدوم موضوعشو دوست داشتین و کدوم بهتر بودم تو نوشتنش؟

رأی دهندگان
57. نظرسنجی بسته شده است.
  • نهال زندگی

    8 14.04%
  • حسرت ابدی

    11 19.30%
  • زیر سقف زندگی

    12 21.05%
  • بیزار

    39 68.42%
  • مرلین

    11 19.30%
  • خیابانی به نام ترس

    3 5.26%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 78
  1. Top | #21

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اصلا این مهمونا کی هستن؟ اصلا چند نفر هستن؟ به من چه که باید واسشون چایی ببرم؟ بند و بساطِ منوچهر و تحمل میکنم حتی اگه بخواد خودم براش جور میکنم اما کسای دیگه... نه عمرا مگه من کلفتشونم؟
    یه مشت پیر و پاتال شهربانو سرشو از پنجره کرد تو: خب چرا معطلی بیا دیگه!
    _من اصلا نمی دونم اینا چند نفر هستن؟
    شهربانو: تو دوتا بریز اما خیلی خوب بریز که مهمونِ امشب نور چشمیه.
    نور چشمی؟ یه مشت آدمِ معتاد مگه نورچشمی هم دارن؟ آهان حتما یه پسرِ بدبخت بود که داشتن معتادش میکردن یا نه شاید کسی بود که ازش مواد می خریدن. ای بابا این لعنتیا همشون سر و ته یه کرباسن.
    دو تا چایی ریختم به اصطلاح لب سوزِ لب دوزِ فلان فلان که الهی دماغاشون بسوزه یا نه جنسشون بسوزه این واسشون بدتر ِ!
    چایی ها رو گذاشتم تو سینی و به سمتِ بالا رفتم شهربانو هنوز وایساده بود دمِ در و منتظرِ من بود تا من و دید شروع کرد: میگما الی رفتی اونجا یه خودی نشون بده دیگه سفارش نکنم دخترِ خوب.
    جل الخالق چی شده بود من شده بودم دخترِ خوب؟

    : من خودم و خوب نشون بدم چی گیرِ تو میاد؟
    شهربانو: مگه باید چیزی گیر من بیاد؟ شاید از تو خوشش بیاد و خواست بگیرتت!
    می خواستم خفش کنم راست می گفت دیگه چیزی گیرش نمی ومد تازه یه کسی هم می خواست قالب کنه اما من که شک داشتم اگه هم میخواست من و قالب کنه مجانی این کار و بکنه.
    با حرص نفسمو دادم بیرون و رفتم به سمتِ خونه... یا قمر بنی هاشم این یارو که از خودِ منوچهرم ماموت تر ِ.
    اینو دارن به من قالب میکنن نه من و به این.
    آروم سلام کردم و چایی رو گذاشتم جلو روشون موشی و فریِ خر اونجا نشسته بودن الان بود که اونا هم بخوری شن.
    اما مگه زورم می رسید که اونا رم با خودم بلند کنم؟
    بیخیالِ اون دو تا شدم و خواستم برم بیرون که صدای منوچهر مانعم شد: الی جان وایسا اینجا شهربانو خودش باقی کارا رو می کنه.
    خدایا بدبخت شدم رسما این یعنی این که قضیه جدی بود. آب دهنمو قورت دادم و تازه به ظواهرِ شوهر آیندم دقیق شدم با اینکه خیلی بی ریخت و پیر بود اما لباس های عیونی پوشیده بود مشخص بود که پولداره اما پولداریش بخوره تو سرش که نیاد یه دخترِ همسنِ نوه شو بگیره.
    منوچهر شروع کرد به حرف زدن: این و که می بینین آقا قاسم دخترمه ماه از هر انگشتش یه هنر می ریزه.
    نه بابا نمردیم و شدیم ماه شبِ چهار ده. اما چه ماه شب چهار دهی که قرار بود به زودی بدبخت شه.
    منوچهر همونجور یه دم زر میزد یا به قولِ خودمون داشت مارو قالب می کرد منم دنبالِ یه راهی بودم که سریع از این مخمصه فرار کنم اما کجا میرفتم؟ یه نگاه کردم به ساعت که نشون میداد کم کم داره پنج می شه.
    شاید می تونستم برم یتیم خونه.
    شاید که نه حتما باید می رفتم تا این مرتیکه بره... تندی از جام بلند شدم و گفتم: وای دیدین چی شد شهربانو گفت برم کمکش من یادم رفت بس که هم صحبتی با شما خوب بود.
    آره جونِ خودم خیلی عالی بود تندی دویدم بیرون قبل از اینکه کسی بتونه جلو دارم باشه از خونه زدم بیرون.
    آخیــــــــــــــــش آزادی. مثلِ این زندانیا شده بودم که از زندان در میان جلو زنده یه نفسِ عمیق می کشن بعد تازه می فهمن که نه آزادی همچینم بوش خوب نیست فقط اسمش خوبه و از دور دیدنش.
    البته بنده غلط کنم یه همچین فکری کنم تند دویدم و رفتم تو خیابون اصلی بیخیالِ مال دنیا واسه اولین بار تو عمرم طعمِ تاکسی سواری رو چشیدم.
    خدا رو شکر که کسی نیومد دنبالم خداروشکر که نمی دوستن من گوشی دارم.
    بیزار | mehrnaz.19 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    سرِ نهال زندگی رو صفحه سوم تموم شد.
    حسرت ابدی دیگه وسطاش بود.
    بیزار رسیدیم صفحه سوم و تازه دو روز از ماجرا گذشته.
    خدا به دادتون برسه

    Yok, olmaz, erken daha
    Biraz geç kalın ne olur
    Hiç hazır değilim henüz
    Ne olur baharlarımı bırakın bir süre daha
    Tanıdık değil bana güz


    Yok olamaz dur
    Dur gidemezsin
    Gözlerimin rengi dur
    Bulutlara dönemezsin


    تریلر رمان "برای یک بار"


  2. 183 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *kolaleh* , *NaZ@NiN.B* , *yasaman* , *~MoonGirl~* , *~SETAREH~* , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , aynod , azarsana , بــــانــــو , baroon14 , behnaz.ashena , behnazhmz , chobiiin , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , enm1387 , erwin , faezeh88 , fariba48 , farvar1376 , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , H*@*D*I*S , Haniday , hasty-mehr , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , Just Say No , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsaok , Maman fariba , mani1384 , mansor64 , maryiana , mehrsaa , mina naz , mina68 , mina87 , Mini life , Misha73 , mishapasha , miss maryam , moon shine , moonila , Museela , n@st@r@n-gh , nafas44 , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , niayesh_s.s , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sanaz_ , saqi , sara parvizi , sara2876 , sasa75 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , ~sky angel~ , soha 20 , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatar1 , tatitati , Tikooli , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~parinaz~ , ~SariR~ , нαηιγε , آتری , آیتای , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , بهبهو , ترنج خاتون , تهران بانو , تیزفهم , حديث. , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سانجانا , سرتق , سپیدوسیاه , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , وارش67 , ویشار , پرواس , پونام , یاسمین.م , ×mahla.r:.:

  3. Top | #22

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تندی رفتم اون طرف و واسه اولین تاکسی که میومد دستمو بلند کردم: مستقیم؟
    جلو پام زد رو ترمز. درِ عقب و باز کردم و خودم و انداختم توش: خانوم تا کجا میرین؟
    در حالی که از اون همه هیجان یه کم نفس نفس میزدم گفتم: مسیرتون به راه آهن می خوره؟
    مرد یه نگاه به سر و وضعم انداخت احتمالا می خواست ببینه پول دارم بهش بدم یا نه؟: آقا پولش هست بگین می خوره یا نه؟
    مرد: دربست می خوره چرا نخوره؟
    عجب دندون گردی بود این یکی حیف که عجله داشتم که.... اوه اوه آره خودِ منوچهرِ عوضی بود که با زیر شلواری داشت از کوچه میومد بیرون!
    _آقا برو برو مهم نیست چه قدر بشه فقط برو.
    ماشین به سرعت از جاش کنده شد و منوچهر و با اون اوضاعِ مسخره اش جا گذاشت. خدا به دادم برسه شب چه شیکری بخورم من؟
    شاید یه ربع بعد رسیدیم جلوی شیرخوارگاه الان برای افرادِ معمولی تعطیل بود اما من که معمولی نبودم به من می گفتن الی جیب بر!
    از ماشین پیاده شدم و سرم و از شیشه ی جلو بردم تو: چه قدر میشه؟
    مردِ تابی به سیبیلا چخماخیش داد و گفت:قابلتون و نداره 5 هزار تومنِ ناقابل.
    این یارو فکر کرده خر گیر آورده حیف حوصله بحث نداشتم درِ کولمو باز کردم و کیفِ پولیو در آوردم که قبل از دزدی از فرهود دزدیده بودم، فقط 6 تومن توش مونده بود!

    یه پوفی کشیدم و پنج تومنشو در آوردم. سرم و از شیشه کشیدم بیرون با یه حرکت 5 تومن و کوبیدم تو صورتِ یارو: پول و دادم اما می خوام بدونی که خر خودتی عب نداره بابا این همه دزدی می کنن تو هم روش.
    تند راه افتادم به طرفِ درِ بسته ی شیر خوارگاه و زنگ و فشار دادم: دِ بردارین دیگه زود الان یارو میاد خرمو میگیره ای کوفت خورده ها کوشین پ َ.
    با اندکی تامل آیفون برداشته شد: کیه؟ خانومِ امیری باز کنید الیم.
    خانومِ امیری: بله الی جان بیا تو.
    در تقی باز شد و من خودم و پرت کردم تو و در و محکم کوبیدم به هم. وای دوباره این حیاط خوشگله من و عجیب یادِ طفولیتِ نداشته ام مینداخت... نداشته؟ آره نداشته منِ بدبخت تا اومدم طعمِ پدر و مادر و بچشم شدم یتیم تا اومدم به کسی بگم مامان و بابا بهم گفتن مامان بابام نیستن موقعی که باید مثلِ همه همسن و سالام باید میشستم درس میخوندم منوچهر داشت بهم یاد می داد که چه طوری دزدی کنم که گیر نیفتم.
    آره الیکا فرهمند تو سرنوشتت این بود که بیای اینجا یه خانواده بگیرنت بعدم زرتی بندازنت تو کارای خلاف. کارایی که اگه پدر و مادر داشتم هیچ وقت انجام نمی دادم!
    رفتم رو تابی که مخصوصِ دو نفر بود نشستم و شروع کردم به تاب خوردن. خیلی دلم می خواست جوابِ این سوالامو از خدا بگیرم. هر چی تاب بالا میرفت سر گیجه ام بیشتر میشد اما همین سرگیجه باعث میشد رها تر باشم رهاتر از باد.
    بالا: چرا این منم که باید سرِ راهی باشم؟
    پایین: چرا خدا هیچ وقت یه نگاه به من و زندگیم نکرده؟
    بالا: چرا آینده ام بسته به یه پیرِ مردِ فرتوتِ؟
    پایین: چرا از این همه سوال خسته نمیشم؟
    بالا: خدا جونم؟ چرا جوابم و نمیدی؟
    پایین و کسی نگهم داشت: بسه دیگه دختر انقدر تاب خوردی من به جات سرگیجه گرفتم.
    _فرانک؟
    فرانک اومد و کنارم جا گرفت: جانم؟
    _به نظرِ تو چرا خدا جوابِ من و نمیده؟
    فرانک: خدا جواب میده اما ما کسی نیستیم که بتونیم جواباشو ببینیم. یعنی می بینیما اما خیلی ساده از کنارش رد می شیم!
    یه کم به حرفش دقت کردم اما مگه خدا این چند وقته چیزیم به من داده که نبینم؟ نه جوابش این بود که یا من کلا کورم یا اینکه واقعا چیزی به من نداده.

    بیزار معرفی و نقد
    ببخشید من اصلا حالم خوب نیست فکر کنم این پست افتضاحه

  4. 183 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *kolaleh* , *yasaman* , *~MoonGirl~* , *~SETAREH~* , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , aynod , azarsana , بــــانــــو , behnaz.ashena , behnazhmz , berkeh , chobiiin , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , enm1387 , erwin , faezeh88 , fariba48 , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , goldoneh1228 , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , Just Say No , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsaok , mahya1995 , Maman fariba , mani1384 , mansor64 , maryiana , mehrsaa , mina naz , mina68 , mina87 , Mini life , Misha73 , mishapasha , miss maryam , modern girl , moon shine , moonila , Museela , m_reisie , n@st@r@n-gh , nafas44 , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , niayesh_s.s , ninio , niyayeeeeeesh , nour , p@ry , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sanaz_ , sara parvizi , sara2876 , sasa75 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , soha 20 , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~*~havva~*~ , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~parinaz~ , ~SariR~ , нαηιγε , آتری , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , ELI , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , بهبهو , ترنج خاتون , تیزفهم , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سانجانا , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , وارش67 , ویشار , پرواس , پونام , یاسمین.م , ×mahla.r:.:

  5. Top | #23

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فرانک پاهاشو زد پایین و شروع کرد به هل دادنمون: امروز دیر اومدی؟
    _آره کرج بودم. بعدشم که به زور نگهم داشته بودن.
    فرانک: کرج؟ کرج چی کار میکردی؟
    _واسه کار رفته بودم.
    فرانک خنده ای کرد و گفت: به خدا الی اگه نمیدونستم کارت چیه با این حرف زدنت فکر میکردم واسه بستنِ قرار داد رفتی.
    خودمم خنده ام گرفت اما عادت بود دیگه ترکِ عادتم موجبِ مرض بود. اما باز با یادآوریه این که باید برمیگشتم خونه غمِ عالم ریخت تو دلم حالا میخواستم چی کار کنم؟
    فرانک در حالی که از رو تاب بلند میشد گفت: الی نمیخوای بگی چی شده؟
    یه آهی کشییدم و گفتم: چی میخواستی بشه؟ تمامِ حرفاشون جدی شده واسم خواستگار پیدا کردن.
    فرانک: اگه بتونی اینجوری مستقل بشی مگه بده الی؟
    _چرا تو همه چیز و از زاویه ی مثبت میبینی؟ یارو سی سال شیرین ازم بزرگتره خودت بگو کنارِ چنین آدمی من چه جوری خوشبخت بشم؟
    فرانک: چرا تو هم همش نیمه ی خالیِ لیوان رو میبینی؟
    _چون از هرجا نگاه کنم این لیوان پر شدنی نیست انگار به من که رسیده تهش سوراخ شده. فرانک چطوری من یه لیوانِ خالی و نیمه ی پرشو نگاه کنم؟
    فرانک نفسشو توی سینه اش حبس کرد: شاید حق با تو باشه اما... هر لیوانِ سوراخی هم یه قطره رو تو خودش نگه میداره.
    _مثلِ همیشه مثبت اندیشی کاش منم مثلِ تو بودم فرانک اما حیف که تو فرانکی و من الی.
    فرانک: بسه دیگه زیادی دلتو سوزوندم... امشب میای پیشِ من؟
    لبخند زدم از تهه دلم واسه این که فرانک میدونست دزدم و خیلی راحت این پیشنهاد و میداد. هر کسِ دیگه ای بود... بهتر الان فقط به این فکر کنم که فرانکه که این و گفته نه هیچ کسِ دیگه. فرانک دختری که از من قد بلند تر و باریک تر بود با چشمای میشی و موهای مجعد قهوه ای طلایی فقط یه اشتباهی که تو وجودش شده بود سرنوشت و خانواده ش بود. نه هیچ چیزِ دیگه.
    از جام بلند شدم: میترسم که دیگه خونه هم راهم ندن.
    فرانک: تو بیا مطمئن باش فردا آروم تر شدن تو بری.
    مونده بودم بینِ قبول کردن و نکردن که گوشیم زنگ خورد واسه ی چند لحظه فرانک و جا گذاشتم که پرسید:«گوشی خریدی؟» و رفتم به فرهود جواب بدم.
    چرا همه اش این یارو به من زنگ میزد؟
    _باز تو زنگ زدی؟
    فرهود: میخواستم ببینم رو به راهی؟
    _ربطی داره؟
    فرهود: آره جدا ربطی نداره... ببین من واسه فردا یه برنامه دارم پایه هستی؟
    _من بهت گفتم کمکت میکنم تا تهشم باهات میام فهمیدی؟
    فرهود: خواستم مطمئن شم الی همین.
    _دِ انگار تو به مرامِ ما شک داری درسته؟
    فرهود: من به هیچی شک ندارم بابا اصلا غلط کردم زنگ زدم خوب شد؟
    _این شد حرفِ حساب کاری نداری؟
    فرهود: نه خدافظ.
    بدونِ این که جوابی بدم گوشی رو قطع کردم چه بی اعصابی بودم من. به سمتِ فرانکِ مات و مبهوت برگشتم: چته گرخیدی؟ خریدمش.
    فرانک: مطمئنی؟
    بهم برخورد این یعنی چی یعنی اینم دزدیم دیگه کوله مو از رو تاب برداشتم و انداختم گله شونم و آروم گفتم: آره فرانک مطمئنم.
    راهمو کشیدم که برم سمتِ در که صدام زد: الی کجا میری مگه قرار نبود بریم خونه ی من؟
    نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم: تو چطوری میخوای به یه دزد اطمینان کنی فرانک؟
    فرانک: اما...
    _خدافظ.
    در و باز کردم و ازش زدم بیرون ترجیح دادم فعلا نرم خونه فعلا فقط بچرخم بلکه یه فرجی بشه.
    بیزار| معرفی و نقد
    بچه ها این پست بدونِ ویرایشِ دیروز آماده بود اما بچه ها نبودن که ویرایش کنن خواستم بد قولی نکرده باشم بیشتر از این اگه ویرایش شد دیدم با ویرایشش خیلی فرق داره ویرایششو میذارم اینجا میزنم که ویرایش شده.
    بچه ها تو رو خدا بیاین نقد.
    کم شدنِ خواننده هامو تحمل میکنم اما کم شدنِ نقد و نه اصلا اگه نقد بیاین بهتر مینویسم نمیاین هیچ انگیزه ای ندارم.
    از این به بعد نقد زیاد باشه دو تا پست
    کم باشه یه پست
    نباشه 0 پست دیگه خودتون میدونید من نقد میخوام دیگه دارم به التماس میفتم واسه نقد.

  6. 177 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~MoonGirl~* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , 73Gole Maryam73 , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , azarsana , بــــانــــو , behnaz.ashena , behnazhmz , berkeh , chobiiin , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , enm1387 , erwin , faezeh88 , fariba48 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , goldoneh1228 , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , Just Say No , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsa 21 , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mansor64 , maryiana , mehrsaa , mina naz , mina68 , mina87 , Mini life , mishapasha , miss maryam , modern girl , moon shine , moonila , Museela , m_reisie , nafas44 , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , niayesh_s.s , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sanaz_ , sara parvizi , sara2876 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , sh_karan , soha 20 , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~parinaz~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , بهبهو , ترنج خاتون , تهران بانو , تیزفهم , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سانجانا , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , وارش67 , ویشار , پرواس , پونام , یاسمین.م , یواش , ×mahla.r:.:

  7. Top | #24

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دو ساعت شایدم بیشتر تو خیابونا سر گردون بودم دیگه هوا تقریبا تاریک شده بود... ببین الی، ببین خودتو تو چه مخمصه ای انداختی؟ آخه بشین سرِ جات دختر شاید منظورش اون که تو فکر می کردی نباشه.
    اما چه کنم که همه جوره مطمئن بودم که حدسم درسته این که فقط میخوان از شرم راحت شن همین هیچ وقت فکرشم نمیکردم که به اینجا برسم. به اینجا که توی خیابون در به درِ یه راهه فرارم دارم به یکی کمک می کنم واسه ی یه دزدیه بزرگ تر منی که هیچ وقت از جیب بری پامو فراتر نذاشته بودم الان میخواستم یه دزدیه بزرگ کنم یه دزدی با برنامه ریزی..
    احساس کردم نوکِ دماغم خیس شد دِ بیا همین و کم داشتم یعنی الی من که بدبخت تر از تو ندیدم مگه میشه خدا هر چی بدبختیه عینِ هلو تو وجودِ تو جمع کرده. آره دختر تو خیلی بدبختی اینا رو بهت بگم بلکه بدونم هیشکی بهت نگفته خودم دارم به خودم میگم.
    اون از بچه گیم که شدم تافته ی جدا بافته اما نه ارزشمند یه تافته ی جدا بافته ای که همه بدشون میاد بهش نگاه کنن. شدم دزد. دزدم کردن. یه دخترِ هشت ساله به جا اینکه بشینه با هم سن و سالاش و عروسکاش بازی کنه منوچهر من و نشونده بود و یادم میداد که چه طوری جیبِ مردم و بزنم که اونا نفهمن.
    بارون کم کم تند تر میشد اما نمیخواستم برم دیگه نه نمیخواستم برم تو اون خونه. سرنوشتم و اونا گند زده بودن توش الان دیگه واسم مهم نیست که چی میشه اما من دیگه اونجا نمیره. میرم هزار تا کارِ کثیف میکنم اما شرف داره به اونجا موندنم با حرص. اصلا حالِ خودم و نمیفهمم سرم داره گیج میره نورِ ماشینا که تو صورتم میخوره فقط و فقط سرگیجمو بیشتر میکنه وای خدا کاش تموم میشد کاش این مسخره بازیا تموم میشد.
    چرا همه چی داره سرِ من میاد چرا همه من و دزد میشناسن؟ صداها داره کم کم گنگ میشه همه چیز دورِ سرم میچرخه... اما من این و نمیخوام هیچی نمیخوام.
    صدای یه پسر میاد: خانمی حالت خوبه؟ در خدمت باشیم.
    اما صداشو از کیلومتر ها دور تر دارم میشنوم احساس میکنم الی داره میمیره چرا اینجوری شدم نمیدونم فقط دنبالِ یه راهه فرارم... یه راهه فرار از خودم از سرنوشتم بازم صدای پسر میاد: خانمی بیا تو ماشین در خدمت باشیم.
    خودم نمیدونم دارم چی کار می کنم اما میرم سمتِ ماشین. درشو باز می کنم و میشینم صندلی عقب نگاهِ خیره ی مردم و پشتِ سرم حس می کنم اما دیگه برام مهم نیست هر چی شد شد.
    مهم اینه که امشب نرم... آره امشب میخوام توی بی خبریِ خودم بمونم. توی رخوت و سکوت. کم کم دارم از حال میرم بازم صدای پسر میاد: بخواب عزیزم به مقصد که رسیدیم بیدارت می کنم خوش بگذرونیم.
    آره خواب همون چیزیه که الان بهش احتیاج دارم. همون چیزیه که من و از این جهان جدا میکنه. خوابم بیدارم؟ نمیدونم با حسِ یه دست روی بدنم از خواب می پرم از کابوسام جدا میشم و به کابوسی دیگه سلام میدم. موقعیتمو نمیفهمم باخودم تکرار می کنم من کجام؟
    صدای یه نفر من و به خودم میاره: بالاخره بیدار شدی عزیزم؟
    به طرفِ صدا برگشتم خدایا من اینجا چی کار می کنم یه نگاه به خودم وای نه... وای نه خدایا من چی کار کردم. من فکر می کردم کابوسِ تو بهم بگو واقعی نیست از روی تخت بلند شدم گیج منگ لباس هامو برداشتم توی یه آپارتمان بودم خدایا من کی اومدم اینجا؟
    لباسهامو پوشیدم سریع از درِ خونه زدم بیرون حتی نمیدونستم کجام فقط به یه چیز فکر میکردم به آبروی ریخته شدم به اینکه دیگه پاک نیستم.
    توی کوچه ها بی هدف راه افتادم. بدبخت شده بودم تموم شده بود اون یه دریچه ی نوری که بود هم تموم شد خاموش شد اون یه قطره آبِ لیوانِ زندگیم نیست شد نابود شد. خودم کردم خودِ لعنتیم خودم و بدبخت کردم.
    روی لبه ی یه مغازه نشستم و سرمو میونِ دستام گرفتم واسه اولین بار تو عمرم زدم زیرِ گریه، تموم شده بود میخواستم که تمومش کنم صدای زنگ اومد گوشیمو برداشتم فرهود بود چرا باید جوابشو میدادم اگه میفهمید چرا گریه میکنم دیگه پیشِ اینم آبرو آرامش نداشتم.
    گوشی رو قطع کردم کاش می شد خودمم از زندگی قطع می کردم.
    بیزار| معرفی و نقد
    بیزار| داستان کوتاه
    این واسه کسایی که میخوان ببینن که چرا اسمِ رمان بیزارِ بچه لطفا نقد و یادتون نره یه نظر بدید نمیگم اسپم بدید فقط بیاین بگین که کلِ داستان با اوایل فرق داره نداره؟

  8. 173 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~MoonGirl~* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , atyek , azarsana , بــــانــــو , behnazhmz , black-roze , chobiiin , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , faezeh88 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , goldoneh1228 , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , iboys , ili mah , joana , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsa 21 , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mansor64 , maryiana , mehrsaa , mina naz , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , monik , moon shine , moonila , Museela , m_reisie , nafas44 , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , niayesh_s.s , ninio , nino_tamar , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sampadi , sanaz_ , sara parvizi , sara2876 , sarah1 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , soha 20 , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , بهبهو , ترنج خاتون , تهران بانو , تیزفهم , حديث. , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سانجانا , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , وارش67 , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یواش , ×mahla.r:.:

  9. Top | #25

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سرمو از رو دستم بلند کردم و اشکامو با آستینِ مانتوم پاک کردم درِ کولم که باز کردم تازه پولارو توش دیدم. و اونجا بود که عمیقا از خودم و اون پولا نفرت پیدا کردم. چرا این کار و کرده بودم؟ چرا نباید انقدر حواسم جمع باشه چرا باید تو عالمِ بیهوشی این بلا سرم بیاد؟
    سرجام وایسادم و مانتومو تکوندم فایده نداشت با این پول میرفتم خونه بقیه شم مینداختم تو جوب اما واسه رفتن به خونه به پول احتیاج داشتم میخواستم برم. میخواستم تمومش کنم آره من زنه اون یارو میشدم اونم وقتی بفهمه اونقدر بی آبرو نیست که آبرو خودم و خودش و ببره که فقط طلاقم میده همین مگه خودم همین و نمیخوام؟
    بازم بغض کردم. چرا سرنوشت آدما رو تا اینجا میکشونه؟
    رفتم سمتِ خیابون واسه اولین تاکسیِ زردی که میومد دست بلند کردم و گفتم: دربست. تاکسی زرت نگه داشت با چشمای اشک آلودم خودم و پرت کردم رو صندلی عقب و گفتم: آقا دربست خراسون.
    یه نگاه کرد و گفت: بیست تومن میشه.
    با غیض گفتم: به درک که بیست تومن میشه.
    یارو یه نگاه کرد و علنا خفه شد و دیگه تو طولِ راه حرف نزد منم داشتم به بدبختیام فکر می کردم و ازدواجی که میخواستم قبولش کنم.
    من که همه چیز واسم تموم شده بود چه فرقی داشت که اینجوری بشه یا نه؟
    گوشیم دوباره زنگ خورد مثلِ همیشه فرهود بود گوشیمو خاموش کردم و پرتش کردم تهه کیفم دیگه تموم شده بود حتی اگه اون فکر اشتباه بود الان دیگه قرار بود من ازدواج کنم خوب نبود با هیچ پسری حرف بزنم همون بهتر که فکر کنه من بی معرفتم. آره بی معرفتم اما من باعثش نبودم آبروی ریخته شدم باعثش شد همین.7
    خیلی خستم خیلی اما دیگه از خوابیدن میترسم به خاطرِ دیشبم شده ازش میترسم... راستی الان بهشون بگم کجا بودم؟ میخواستم کجا بمونم قبل از اون؟
    میخواستم برم پیشِ فرانک... خدایا چه قدر دور به نظر میرسه. با اینکه همین دیروز بوده. همه چی توی پرده ی مبهمی از دیروز بود. عینِ یه خاکستر جلو چشمامو گرفته بود.
    یه آه کشیدم که به خاطرِ گریه هام با لرزه همراه بود. نزدیکِ خراسون بودیم توی میدون که نگه داشت در حالی که پیاده می شدم و بیست تومن و بهش میدادم گفتم: شما من و کجا سوار کردین.
    مرده ماشین و روشن کرد و گفت: آریو شهر.
    بعد در حالی که دنده رو جا به جا می کرد گفت: خانوم اون پول و بذار جیبت پولِ بدبختیه دیگران از گلو ما پایین نمیره.
    بعد رفت و من و مات و مبهوت سرِ جام گذاشت. گر گرفتم از خجالت از شرم از نا امیدی.
    تا الان دزد بودم اما الا شدم چی؟ یه فاحشه؟ کسی که خانه های مردم رو خراب میکنه؟
    الان من کی بودم چرا این و خودمم نمیدونستم؟
    با قدم هایی لرزون به سمتِ تاکسیا رفتم و خودم و رسوندم به خونه درِ حیاط مثلِ همیشه باز بود بی اونکه حواسم به دور و ور باشه داشتم به سمتِ خونه میرفتم که یکی پرید بغلم با تعجب نگاه کردم موشی بود تا دید حواسم بهشه گفت: خوشحالم که نرفتی میدونستم میدونستم تو من و تنها نمیذاری اما اونا می گفتن دروغ می گم.
    بهش لبخندی زدم و با هم واردِ خونه شدیم، نگاهم به شهربانو افتاد که سرِ حوض افتاد با دیدنِ من میوه ها که سعی داشت یکی یکی از کیسه بندازه تو حوض همه ش ول شد و ریخت تو آب و آبها پاشیدن به سر و صورتِ شهربانو نا خودآگاه بعدِ اون همه قصه با دیدنِ این قضیه خندم گرفت اما تا خندیدم با نعره ی شهربانو خفه شدم: معلوم هست کدوم گوری بودی پتیاره؟
    سعی کردم که غصم تو صورتم مشخص نشه: خونه ی فرانک بودم.
    شهربانو: اونجا چه غلطی می کردی؟
    یه نفسِ عمیق کشیدم و گفتم: داشتم فکر می کردم.
    شهربانو: اوهو مگه تو بلدی فکر کنی غلطا زیادی.
    بی توجه بهش رومو کردم سمته پله ها و در حالی که می رفتم گفتم: فکرام و کردم دیگه زیادی مزاحمتون شدم اگه خواستگاری هست سنِ خودتون حتی ردم کنید برم.
    نمیدیدم اما احساس می کردم گل از گلش شکفته کم چیزی نبود داشت از یه بچه سرِ راهی خلاص میشد.
    بیزار| معرفی و نقد
    امروز واسه اولین روز رفتم کار خسته کوفته اومدم پست دادم به خدا خیلی نامردین اگه امروز نیاین نقد من دارم غش می کنم اما خودم و مجبور کردم که پست بدم

  10. 166 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~MoonGirl~* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , azarsana , بــــانــــو , behnaz.ashena , behnazhmz , black-roze , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , esike , faezeh88 , fariba48 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , goldoneh1228 , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , iboys , ili mah , joana , katy f , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , mahnazmom , mahsa 21 , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mansor64 , mehrsaa , mina naz , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , moon shine , moonila , Museela , m_reisie , nafas44 , nam.nam , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , ninio , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sanaz_ , sara2876 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh1363 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , soha 20 , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , ترنج خاتون , تیزفهم , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نگار امیری , نیاز.ش , همیسا , وارش67 , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یلدا2222 , یواش , ×mahla.r:.:

  11. Top | #26

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    صداش به گوشم خورد: تو الان داری راست میگی دیگه؟
    نفسِ عمیقی کشیدم دیگه چیزی واسه باختن نداشتم که نگرانِ از دست دادنش باشم، یه کم دمِ خونه معطل کردم و عاقبت گفتم:آره مطمئنم زنگ بزن به هر کور و کچلی که می خوای بگو بیان من و از ورِ دلت وردارن ببرن.
    با گفتنِ این حرف در و باز کردم و رفتم تو منوچهر یه جا تمرگیده بود فری هم مثلِ همیشه داشت به برنامه های چرتِ تلویزیون مثلِ احمقها می خندید. منوچهر با دیدنِ من سیخ نشست تو جاش هر لحظه امکانِ براق شدنش به سمتم بود یه نفسِ عمیق کشیدم که باعث شد از بوی گندِ تریاک به سرفه بیفتم.
    فکر کنم یه عمر عادت کردنم با یه شب بیرون از خونه موندن پریده بود یا به قولِ خودم بدجور سوسول شده بودم. تا اومد حرفی چی بزنه بهش پریدم: بازم که بوی گندِ اینو راه انداختی؟ میمیری یه کم از این کوفتی نکشی؟ بدبختِ معتاد.
    منوچهر سرِ جاش خشک شد حتما فکر می کرد مثلِ همیشه خفه میشم نه دیگه از قدیم گفتن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب حالا که قرارِ زندگیم و ببازم بذاره حرفای این چند سال که تو دلم مونده بود و عینِ یه دملِ چرکین هم خودم و اذیت می کرد هم داشت قلبم و آزار میداد بگم.
    تا منوچهر اومد زر زر کنه شهربانو اومد تو اتاق پرید به منوچهر: هو منوچ کی گفته به دخترم حرف بزنی.
    یه پوزخند نشست رو لبم از کی تا حالا من شده بودم دخترِ خانوم؟ آهان یادم اومد از وقتی که قبول کرده بودم خودم و بدبخت کنم اما اون که نمیدونست بنده از قبل خودم و بدبخت کرده بودم الان فقط میخواستم تکمیلش کنم همین.
    نفسم و به صورتِ فوت دادم بیرون و به اونم توپیدم: ببند دهنتو من دخترِ کسی نیستم یعنی بودما... از وقتی ننه بابام ولم کردن دیگه دخترِ کسی نیستم لازم نکرده تو یکی من و دخترِ خودت بدونی.
    شهربانو در دم خفه شد همین. انگار همین و لازم داشت تا بفهمه که هر چی هم که من قبول کنم گذشته تغییری نمیکنه گذشته همیشه جزوِ بدترین کابوسام میمونه. نمی دونم چرا دارم این کار و میکنم شاید اینجوری فقط بیشتر آبرو خودم و ببرم... اما من دارم چی میگم؟ مگه دیگه آبرویی برام مونده؟ دیگه از بس گریه کردم چشمه ی اشکم خشکیده.
    دیگه حتی بیخیالِ آبروم شدم گاهی فکر نکردن به یه مسئله درسته که اونو حل نمی کنه اما حداقل اعصابِ آدم و آروم میکنه. منم تصمیم گرفتم که دیگه به این لعنتی فکر نکنم.
    منوچهر گفت: من میخوام به رفیقم بگم واسه خواستگاری بیاد.
    شونه هامو انداختم بالا: به درک بگو بیاد ببینم شما که هیچ غلطی نکردین شاید اون یه گلی به سرِ ما بزنه.
    لباسام و پشتِ پرده عوض کردم و با ضبط کوچیکِ خانوادگیمون رفتم بیرون نشستم رو پله ها خدا رو شکر این یه ضبط و داشتیم تا وقتی دلم میگرفت یه کوفتی بذارم توش بشنوم شانسِ منم اولین آهنگ که اومد غمگینِ غمیگین بود انگار که عاشق شده باشم دارم واسه عشقم میخونم اما نه من بیشتر واسه آینده ی از دست رفتم گوش می کردم:
    نگاهم رو به سمتِ تو
    شبم آیینه ی ماهه
    دارم نزدیک تر میشم
    یه کم تا آسمون راهه
    به دستای نیازِ من
    نگاهی کن از اون بالا
    من این آرامشِ محض و
    به تو مدیونم این روزا
    خدایا دوستت دارم
    واسه هر چی که بخشیدی
    همیشه این تو هستی که
    ازم حالم را پرسیدی
    بازم چشمامو میبندم
    که خوبی هاتو بشمارم
    نمی تونم فقط میگم: خدایا دوستت دارم
    تو دیدی من خطا کردم
    دلم گم شد دعا کردم
    دعا کن تا نفس مونده
    به آغوشِ تو برگردم
    تو حتی از خودم بهتر
    غریبی هامو میشناسی
    نمی خوام چترِ دنیا رو
    که تو بارونِ احساسی
    خدایا دوستت دارم
    واسه هرچی که بخشیدی
    همیشه این تو هستی که
    ازم حالم را پرسیدی
    بازم چشمامو میبندم
    که خوبیهاتو بشمارم
    نمیتونم فقط میگم
    خدایا دوستت دارم.
    زیر لب بارها تکرار کردم: خدایا دوستت دارم.
    آره من دوستش داشتم و بهش اطمینان داشتم همیشه هوامو داشته این بارم خودش به دادم میرسه.

    بچه ها با یه پست دیگه چطورین؟

  12. 155 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , azarsana , بــــانــــو , behnazhmz , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , faezeh88 , fariba48 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , katy f , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsaok , mani1384 , mansor64 , mehrsaa , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , moon shine , moonila , Museela , nafas44 , nam.nam , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , Roxana28 , samir , samira1362 , sanaz_ , sara2876 , sasa75 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setare.jaberi , setayesh1363 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , shirshoor , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , ترنج خاتون , تهران بانو , تیزفهم , حديث. , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , لمیس20 , م.نوری , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یواش , ×mahla.r:.:

  13. Top | #27

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    رفته بودم تو حسِ آهنگ و اشک تو چشمام جمع شده بود نزدیک بود گریه ام بگیره که رفت آهنگ بعد، خدا به خیر کنه این دیگه چیه علیشمس و ساسی دیگه کین؟ زرتی ضبط و خاموش کردم و گذاشتمش کنار پس بگو چرا مخِ این فری انقدر خراب شده بود از همین خزعولات گوش میداده دیگه.
    نگاهمو دوختم به حوضِ وسطِ حیاط بعدم سیرِ نگاهم و عوض کردم به اطراف نگاه کردم یه باغچه ی کوچیک که کنارِ در بود و یه درختِ مو از دیوارش پیچیده بود و بالا رفته بود. الان که قرار بود ترکش کنم تازه به این فکر افتاده بودم که اینجا چه قدر خاطره دارم. تک تک لحظه های زندگیم مثلِ چی از جلو چشمام میگذشت.
    چه قدر زود همه چی گذشته بود، از یه عمر زندگی الان فقط خاطره هاشو دارم همین. وقتی فهمیدم یتیمم درست رو همین پله ها نشسته بودم اما اون موقع فرق داشت. اون موقع من یه کودکِ ناتوان بودم که نمیتونستم ضربه های زندگی و درک کنم. الانم همونم الانم نمیتونم ضربه های زندگی رو درک کنم اما ... الان یاد گرفتم که هر ضربه ای که میخورم یه ضربه هم میزنم. شاید اون قدر که من دردم میاد اون دردش نیاد. اما این و میدونم که یه کم از دردهای من کم میشه.
    بازم زندگی از جلو چشمم میگذره تا 8 سالگی شاد بودم یه دختری که فکر می کرد همه چی داره اما خیلی دیر نشده بود که زمزمه ها شروع شد یتیم یتیم گفتنا آغاز شد. حتی به موشیِ سه ساله هم یاد داده بودن به من بگه سرِ راهی.
    انگار که اونا شاهزاده بودن و من گدا... گاهی وقتا فکر می کنم اگه یه زمانی حرفامو به کسی بگم حرفم و باور می کنن؟ یا نه میگن دختر برو جنی شدی رفت.
    هشت سالم که شد فرستادنم گدایی فال می فروختم. گاهی هم آدامسم میبردم. هیچ وقت نگاهِ ترحم آمیزِ مردم از یادم نمیره. همه واسم دل می سوزوندن گاهی صداشون و میشنیدم که با چه سوزی واسم دلسوزی می کردند اما همونا تا میگفتم ازم فال یا آدامس بخرین جوری نگاهم میکردند که انگار قتل کردم، چه مادرایی که نامادری کردن در حقم وقتی میرفتم تا با بچشون حرف بزنم دستشو به شدت میکشیدن که یه وقت دهنش به صحبت با من آلوده نشه.
    اینا رو که دیدم طاقت نیوردم ده سالم بود که گفتم دیگه نمیرم می ترسیدم... می ترسیدم که مسخره ام کنن میترسیدم یه وقت هم کلاسیام من و ببینن. خب بچه بودم و هزار تا فکر. منوچهر شروع کرد یادم دادن اینکه چه طوری جیبِ مردم و خالی کنم بدونِ اینکه چیزی بفروشم. به ماه نرسید که تو این کار خبره شدم. آخه کی به یه بچه ی ده ساله شک می کرد؟
    به اندازه ی موهای سرم از دستِ پلیس فرار کردم... بازم میرم به جلوتر به زمانی که بزرگ تر شدم. به دعوایی که تو مدرسه با معلمِ دینیم کردم نمیدونم چرا اما تو این خاطره فرو میرم. لحظه به لحظه بیشتر یادم میاد.
    «سرِ کلاس دین و زندگی نشسته بودم، فارغ از درس و داشتم به این فکر می کردم که چه طوری و کجا این بار جیبِ مردم و بذارم. خداییش هر جا دزدی می کردم تو مدرسه این کار و نمیکردم مگه قرار بود اینجا هم آبروم بره؟
    صدای تق تق کفشهای کسی تو فضای کوچیکِ کلاس پیچید بی اختیار سرمو گرفتم بالا و به هیبتِ معلم که بالا سرم ایستاده بود خیره شدم با اون صدای تیزش بهم توپید: فرهمند حواست کجاست؟
    آب دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم: همینجا.
    فرهمند فامیلیِ خودم بود، نه فامیلی ای که از منوچهر به عاریه گرفته باشم وقتی که من و از پرورشگاه گرفتن این شناسنامه هم داده بودن دستشون اسمم و از همونجا فهمیده بودن. اسمِ ننه ام توش بود اما بابام توش نبود.
    خانوم حمیدی در حالی که اخماشو کرده بود تو هم گفت: فرهمند بلند شو و این درس و برا من و کلاس توضیح بده. کفری شدم آخه نامسلمون تو خودت الان هزار بار اینا رو خوندی که بلدی اینم حرفه تو میزنی؟
    نفسم و فوت کردم بیرون و تلاش کردم که فکر کنم با چی بگم تازه فهمیدم بهترین کار اینه که واقعیت و بگم.
    دستم و گذاشتم رو میز و گفتم:گوش نکردم خانوم.
    اخماش به وضوح بیشتر رفت تو هم: من این همه حرف بزنم بعد بگی که گوش کردی یا نه؟ واسه چی حواست به درس نیست؟
    با پرویی تمام زل زدم بهش: چون به این حرفا که میگی اعتقاد ندارم.
    خانومِ حمیدی: یعنی تا الان یه کافر و کنارِ خودمون داشتیم؟
    _چون حرفای تو و امثالِ تو رو گوش نمیدم شدم کافر؟
    خانوم حمیدی: امثالِ منو ما مسلمونیم پس معلومه تو کافری دیگه.
    نقطه ی تحملم به جوش رسید: تو و امثالِ تو مسلمون نیستید که فقط کافرایی هستین که ادعای مسلمونی دارین.
    خانومِ حمیدی: پس حتما تو که به اسلام اعتقاد نداری مومنِ بالفطره ای؟
    _من نگفتم به اسلام اعتقاد ندارم فقط به اینا اعتقاد ندارم مگه نمیگی که اونایی که خطا کارن مجازات میشن؟ پس من چی؟ منی که از بچگی دارم مجازات میشم خطام چیه؟ بی پدری بی مادری؟ اگه خطا هام اینه که خیلی شماها از منم بی پدر مادر ترین که.
    دیگه دستِ خودم نبود فقط چرت و پرت میگفتم البته بگذریم که واسه همین کارم تا یه ماه پشتِ درِ دفتر آب خنک می خوردم. گاهی میگم شایدم حق با اون بوده شاید مجازاتِ من واسه کارای پدر و مادرم بوده. شاید اونا کاری کردن و الان من دارم مجازات میبینم.»

    یه پستِ دیگه چطور؟
    بچه ها خدا وکیلی با نقد حال کردم میخواین با نت قرارداد ببندم که قطع شه؟

  14. 161 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , azarsana , بــــانــــو , behnazhmz , berkeh , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , esike , faezeh88 , fariba48 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , katy f , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mansor64 , mehrsaa , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , modern girl , moon shine , moonila , Museela , nafas44 , nam.nam , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , Roxana28 , samir , samira1362 , sanaz_ , sara2876 , sasa75 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setare.jaberi , setayesh_p995 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , ترنج خاتون , تیزفهم , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , درناز , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یواش , ×mahla.r:.:

  15. Top | #28

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دستم رفت تو پیرهنم و بسته ی سیگار و بیرون کشیدم تقریبا دو روز بود که سیگار نکشیده بودم الان که یادم اومده بود کلافه شده بودم.
    فندکِ ارزون قیمتم و در آوردم و با یک فشار روش سیگارمو و روشن کردم، یه پکِ عمیق کشیدم و به ذهنم اجازه دادم بره جلوتر به روزهای دیگه ای که تو این خونه داشتم فکر کنه. به اون موقع که واسه فری موتور خریده بودن و من با تمومِ دختر بودنم حسرتِ اونو می خوردم همش با خودم میگفتم که منم پولام و جمع می کنم و یه موتور می خرم اما خب این حرفا فقط حرفه چیزِ بیشتری نیست.
    یه پکِ محکم کشیدم و در حالی که به دودش که از دهنم بیرون میزد نگاه می کردم به جلوتر رفتم چند روز پیش. چند روزی که انگار ازش صد سال می گذره.
    اون روز که کیفِ فرهود و اینجا وارسی کردم تا الان تنها 3 روز گذشته اما یه چیزی که تغییر کرده از سه روز خیلی بیشتره. چه قدر فاصله ی بینِ اتفاقا کوتاهه الان من قرارِ ازدواج کنم با مردی که تنها یه بار دیدمش یه مردی که از منوچهر هم بزرگ تره. به نظرِ خودم تنها راهه با اینکه اشتباه باشه فعلا همین یه راه رو دارم فرقی هم نمی کنه که باهاش بدبخت تر می شم یا خوشبخت تر. حیف همین دیروز بود که فکر کردم یه تکیه گاه پیدا کردما... اما چه زود پل های پشتِ سرم و با دستای خودم زدم و لهش کردم.
    صدای شهربانو اومد که باعث شد به عقب نگاه کنم: باز تو این و گرفتی دستت؟ شاید شوهرت خوشش نیادا.
    یه پوزخندی زدم و گفتم: کارتو بگو.
    شهربانو در حالی که سرشو تکون میداد گفت:امشب خواستگارت میاد که با هم حرف بزنید. تا وقتِ عروسی رو مشخص کنه.
    خدایا خوبه میاد حرف بزنیم و گرنه تلفنی قرار مدار میذاشت منم دو روز دیگه میشوندن پا سفره عقد. نمیدونم شاید از این مسئله ضربه ی بدی خورده باشم اما یه جورایی تهه قلبم از این انتقامی که گرفته میشه هم خوشم میاد. میدونم شاید دیوونه شده باشم کی از ریخته شدنِ آبروش کیف می کنه؟
    اما من از هر چیزی که این جماعتِ لاشخور و کفری کنه خوشم میاد یارو هم بعدِ کلی خلاف و کثافت کاری و اعتیاد میره سراغِ دخترایی که مثلا آفتاب مهتاب ندیده باشدشون اما نمیدونه این بار نارو خورده. عب نداره این همه دنیا به ما نارو زد یه بارم ما به این آقا نارو میزنیم.
    با دستم سنگِ روی پله ها رو نوازش کردم و از جام بلند شدم باید تا میشد قبل از این عقدِ کزایی دلربایی می کردم و طرف و خر می کردم. به سمتِ خونه رفتم و بی توجه به جماعتِ شل و ول رفتم سراغِ کمد تا کمر فرو رفتم تو کمد پیِ چیزی که به دردم بخوره.
    بالاخره یکی از لباس پلوخوری مشترکمون و پیدا کردم تا درش آوردم شهربانو از دور گفت: خوب کردی این بهت میاد خوشگلتر میشی.
    یه نگاه بهش کردم یا خدا من کی از نظرِ این خوشگل بودم که حالا خوشگل تر شده باشم؟
    از تو کولم پول کشیدم بیرون و گرفتم طرفِ فری: هو لاشخور پاشو گورتو جمع کن و برو میوه و شیرینی بخر.
    یه نگاه کرد بهم و تا اومد جواب بده منوچهر توپید بهش: ببین خواهرت چی میگه بدو انجام بده دیگه.
    یکی از مزیتهای این ازدواجِ تقلبی این بود که بدجور عزیز شده بودم حداقل واسه چند روز عقده ی این چند سال میخوابید.
    فری از جاش پرید و پول و از دستم گرفت در حالی که غر غر می کرد از در رفت بیرون. اومدم به موشی بگم که اتاق و جمع و جور کنه اما دلم نیومد : موشی کمک می کنی این آشفته بازار و تمیز کنیم؟
    با خنده از جاش پرید: چرا که نه؟
    بهش لبخندی زدم و شروع کردم به تمیز کردن اولش منوچهر و شهربانو رو انداختم بیرون بعدم به بقیه کارا رسیدم بالاخره قرار بود شوهر بعد از این گورش و گم کنه بیاد اینجا دیگه.
    شاید سر جمع نیم ساعتم طول نکشید تمیز کردنِ اتاق دوازده متر اتاق دیگه از این حرفا نداشت که با تموم شدنِ جارو صدای درِ حیاط بلند شد و فری هم اومد. سرم و از در کردم بیرون و رو به شهربانو گفتم: شری ما اینجا رو تمیز کردیم حیاط دستِ خودتو ماچ میکنه.
    یه نگاه به ساعت کردم 4 بود دیگه کم کم باید واسه انداختنِ خودم اقدام می کردم، لباسام و پوشیدم و نشستم به انتظارِ میمون نه ببخشید مهمون... انتظارم زیاد طول نکشید ساعت یک ربع به پنج بود که زنگ مثلِ ناقوسِ کلیسا به صدا در اومد. نفسِ عمیقی کشیدم و شال و انداختم رو سرم با اشاره ی شهربانو رفتم تو آشپزخونه و فقط صداشونو میشنیدم. دست و پام شروع کرد به لرزیدن پایِ عمل که رسیده بود ناجور زرد کرده بودم تازه می گفتم اگه این یارو بفهمه بزنه من و بکشه که بدبختم خب. اما بعد با خودم میگفتم خفه الی که خودت خواستی الانم که پای عمل رسیده حوصله زر زراتو ندارم دیگه.

    بچه ها یه پست دیگه هم دارم اما نگهش میدارم واسه فردا نگهش دارم؟
    میترسم فردا واسه خاطره این مرلین نتونم واسه این و بنویسم پس بذارم فردا؟
    الان بدم؟
    چه کنم؟
    فعلا پاشین برین نقد اگه نقد داشتم یه پستِ دیگه میدم اگه نه که اونو میذارم واسه فردا
    بیزار | mehrnaz.19 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

    ویرایش توسط ~mehrnaz~ : 1391,06,28 در ساعت ساعت : 23:31 دلیل: فونت

  16. 158 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , azarsana , بــــانــــو , behnaz.ashena , behnazhmz , berkeh , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , faezeh88 , fariba48 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , H*@*D*I*S , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mehrsaa , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , modern girl , moon shine , moonila , Museela , nafas44 , nam.nam , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sanaz_ , sara2876 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setare.jaberi , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~Magic Life~ , ~nas!m~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , ترنج خاتون , تیزفهم , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , رهان , زوها , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یواش , ×mahla.r:.:

  17. Top | #29

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بالاخره صدای نحسِ شهربانو اومد که واسه اونا چایی ببرم. دستامو مشت کردم و چایی که از قبل آماده شده بود و ریختم تو لیوان به تعداد گذاشتم تو سینی. با نفسِ عمیقی گرفتمش تو دستام. خاک تو سرت الی اگه دستت بلرزه اگه بلرزه خودم حالیت میکنم مگه تو دختر سوسولی یا این یارو براد پیته؟
    از پله های زیر زمین یواش رفتم بالا به حیاط که رسیدم تازه دقت کردم دمِ شهربانو گرم از همیشه تمیز تر شده بود، بیخیالِ این فکرا شدم و پشتِ در اتاق وایسادم و آروم در زدم موشی تندی در و باز کرد منم با یه قیافه ی مثلا محجوب رفتم تو، همون یارو دیروزیه بود پیرِ مردِ کچل یکی نیست بگه تو رو چه به زن گرفتن؟ و یا بهتر بگم بدبخت کردنِ دخترای دیگه حیفِ که الان فررشته نجاتم به حساب میومد و گرنه یه کاری می کردم از به دنیا اومدنِ خودشم پشیمون شه.
    آروم دولا شدم و چایی رو گرفتم جلو روش با نگاهی خریدانه که سر تا پامو برانداز می کرد چایی رو برداشت. آخ که اگه بر می گردوندم روش چه حالی می کردم بعدم عینِ این فیلما می گفتم اوا حول شده بودم.
    بعد از اینکه بالاخره از نگاه کردن بهم خسته شدو چایی رو برداشت رفتم و بقیه چاییهارو به بقیه تعارف کردم بعدم تمرگیدم کنارِ شهربانو اونا هم مشغولِ صحبت شدن.
    اون یارو که حتی اسمشم نمیدونستم شروع کرد به حرف زدن: غرض از مزاحمت اومدم که دختر خانومتونو خواستگاری کنم.
    میدونستم این حرفا چزته اون قبلا من و خواتگاری کرده اینا رم میگن که یه وقت ریا نشه. دندونامو به هم ساییدم که این دروغا رو که قرارِ بگه هضم کنم خدا رو شکر بیشتر دروغش طول نکشید و یه راست رفت رو اصلِ مطلب: خب من میخوام که مراسم و آخرِ همین هفته برگذار کنیم اونم خونه ی من، خوش ندارم فامیلام بیان تو یه همچین جایی بعد با دیدِ تحقیر تمومِ خونه رو از نظر گذروند.
    درسته از این خونه و افرادِ داخلش بدم میومد اما این دلیل نمیشد که هر کسی ازش بد بگه اونم یه بی سر و پایی مثلِ این اما چه کنم که فعلا باید خفه خون میگرفتم خیلی راحت از جاش بلند شد و در حالی که به سمتِ در می رفت گفت: فردا هم میام دنبالِ الی که بریم و لباس عروس بخره. پولی هم که قراره بهت بدم منوچهر میمونه بعد از عقد.
    خدایا این دیگه چه قدر عوضیه حداق جلو خودم نمیگفتی که میخوای به جام پول بچپونی تو حلقِ اینا دیگه. با رفتنش همه جا رو سکوت گرفت در حالی که دستامو مشت کرده بودم گفتم: خوبه حداقل از بغلِ این سرِ راهی پول گیرتون میاد.
    شهربانو در صددِ توضیح بر اومد: مگه فقط پول تو جیبِ ما میره خودت فکر کن بعدِ این همه دزدی بالاخره یه زندگیه خوب پیدا میکنی.
    پوفی کشیدم و گفتم: باشه بابا تو راست میگی.
    ******
    ساعت نهِ صبح بود که از تکونهایی که داده میشدم بیدار شدم کلافه نشستم تو جام: اهــــ اگه گذاشتی خبرِ مرگم بخوابم؟ بابا مگه تو مرض داری؟ هر دفعه یه کرم باید بریزی خب بذار بکپم دیگه.
    شهربانو: پاشو پاشو نامزدت اومده با هم برین دنبالِ لباس عروس.
    من غلط کرده باشم که نامزدِ کسی باشم اونم اون پیرِ فرتوت که اگهه دماغشو بگیری جون از هزار جاش میزنه بیرون... والا.
    اما حیف که دهنم فعلا بسته بود که از این زرا نزنم... دو دیقه بعد جلو در بودم و به اون یارو که جلو در وایساده بود نگاه می کردم خدایا من حتی اسمِ اینم نمیدونم خدا کنه سوتی ندم.
    رفتم کنارِ ماشین. بیشخصیت تا من و دید زرت نشست جا راننده نکرد واسم در و باز کنه. وایسا فعلا دورِ توئه خوب بچرخون چون به موقعش بد حالتو می گیرم رفتم رو صندلی شاگرد جا خوش کردم و سلام دادم. خیلی آروم سلاممو جواب داد مرتیکه نسناس.
    بدونِ اینکه نظرِ من و بپرسه ماشین و به سمتِ خیابون هدایت کرد که مثلا بره مزونِ لباس عروس، یه نیم ساعت بعد بدونِ اینکه حرفی بزنه جلو یه مزونِ لباس عروس نگه داشت. یه مزونِ لباس عروسِ بزرگ که از همینجا لباس عروساش من و محوِ خودش کرده بود. یا خدا یعنی قرار بود من یکی از اینا رو بپوشم؟ همونجور که زل زده بودم به ساختمانِ مزون از ماشین پیاده شدم. اونم پشت بندِ من از ماشین پیاده شد و دزدگیرش رو زد.
    وایسادم کنارِ پیاده رو تا بیاد و با هم بریم اما اون بدونِ اینکه به من نگاه کنه از من گذشت و واردِ مزون شد بدجور اعصابم ریخت به هم اصلا من اگه حالِ این لعنتی رو نگیرم الی نیستم. با حرص پامو رو سنگفرشِ پیاده رو کوبیدم و واردِ مزون شدم.

    ما نقد میخوایم یالا بدویین بیاین نقد
    بیزار| معرفی و نقد

  18. 154 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , Arrosha , arshan_2010 , asal-661 , atefeh_49 , azarsana , بــــانــــو , behnazhmz , black-roze , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , faezeh88 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , ili mah , joana , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mansor64 , mehrsaa , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , modern girl , moon shine , moonila , Museela , nafas44 , nam.nam , Nashenase tanha , nbanoo , nedaj , NeginAki , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , Parya.G , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , samir , samira1362 , sanaz_ , sara2876 , sasa75 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , soheiila , somy_kh , sorme* , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , UnKnOwN_Sh , valehe , vampire_undead , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~nas!m~ , ~SariR~ , нαηιγε , آیتای , اترون , اتل و متل , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , ترنج خاتون , تیزفهم , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , ساحلی , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مرجان55 , مهرآذین , می توو , نسيا , نوشین66 , همیسا , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یلدا2222 , یواش , ×mahla.r:.:

  19. Top | #30

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,942
    میانگین پست در روز
    2.97
    محل سکونت
    همان جایی که خدا هست
    تشکر از کاربر
    11,412
    تشکر شده 74,405 در 4,860 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    همین که رفتم تو مزون سرم به گردش افتاد اون لباسا هیچ کدوم و تو عروسیایی که رفته بودم تا حالا ندیده بود. وای یکی از یکی خوشگل تر خدایا بگیر من و نفسم و فوت کردم بیرون نباید میذاشتم فکر کنه که من ندید بدیدم اما خب چی کار کنم؟ بودم دیگه به خودم که نمیتونستم دروغ بگم.
    سعی کردم بیشتر از این تابلو بازی در نیارم پشتِ سرش را ه افتادم که یه خانوم تا دیدش اومد جلو: به سلام آقای صداقت.
    بله میگم چرا ایشون هر چی بود و نبود و گفتا نگو کلا فازشون اینه صداقت تشریف دارن ایشون.
    صداقتِ خر من و کشید جلو گفت: لباس عروس واسه این میخوام دیگه به سلیقه ی خودتون ببینید چی بهش میاد.
    زن گل از گلش شکفت: ا به سلامتی عروستونه؟
    صداقت با غرور یه نگاه به من کرد و گفت: نه همسرِ آیندمه.
    زن وا رفت آروم سمتِ من گفت: بیا عزیزم.
    پشتِ سرش قدمامو تند تر کردم یه کم که رفتیم جلو احساس کردم داره حرف میزنه بر حسبِ فضولیِ همیشگی گوشامو تیز کردم: مرتیکه بولهوس نمیگه این بچس همسنِ نوته کثافت.
    طبقه ی بالا که رفتیم تازه فهمیدم من هیچی از دنیا نمیدونم این لباس عروسا فوقالعاده بودن همشون حتی تو خوابم نمیدیدم که واسه عروسیم یه همچین چیزی و بپوشم فکر می کردم مثلِ همه ی عروسایی که دیده بودم مجبور بودم یه لباسِ سفیدِ آستین بلند بپوشم، بیشتر شبیهِ لباسِ دکترا بود تا لباس عروس یعنی اگه اون دو سه تا نگینم نداشت که من اینجوری فکر می کردم.
    زن من و کشید جلو در حالی که لباس عروسا رو جلوم میگرفت گفت: تو چطور حاضر شدی زنِ این عوضی شی؟
    ای لعنت به شیطون که باعث میشه من از این کارا کنم قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم: آخه من دوسشون دارم.
    سعی کردم از این فکر که دارم بالا میارم جلوگیری کنم. صداشو آورد پایین: کاری کرده باهات؟
    با همون لحن گفتم: نه خانوم آقا صداقت از یه گلم پاک تره.
    نکن این کارارو الی به فکرِ اون نیستی که مشکلاتِ مزاجی پیدا کنه به فکرِ خودت باش آخه اینم کرمِ به جونِ تو افتاده؟ خودم و کنترل کردم بلکه سوتی ندم: عزیزم اما آخه خیلی بزرگتره که.
    _میدونم اما واسه من مهم خودشه نه هیچ چیزی دیگه.
    لبخندی زد: باشه عزیزم این و بپوش ببینم برات خوبه یا نه.
    یه لباس داد بهم که کلا فقط تور بود ای جان چه خوشگل رفتم تو اتاق پرو با هزار بدبختی بلاخره پوشیدمش. نگاه کردم تو آیینه ای جان این حوری بهشتی کی بود چی میخواست؟ جلو خندم و گرفتم خوب بود یعنی در اصل مهم نبود چطوری بود واسه یه شب قرار بود بپوشمش دیگه بیشتر از اون که نبود.
    آروم سرم و از اتاقک بردم بیرون: من همین و میخوام.
    لبخندی زد و گفت: چه عجب برعکسِ زنهای قبلیش سریع انتخاب کردی.
    بله زنهای قبلی یکی نه دو تا نه چند تا بودن مگه؟
    با اجبار لبخندی زدم گفتم: از این خوشم اومد.
    صاحبِ مزون: به سلامتی.
    دوباره برگشتم تو همون اتاقک و لباسای خودم و پوشیدم ولی خدایی راحت شدم چی بود وای فکر کن من مجبور باشم یه شبِ تمام اینا تنم باشه.
    لباسام و که پوشیدم از در رفتم بیرون یه نگاه کردم یارو نیومده بود بالا یحتمل همون پایین تمرگیده بود یه پوفی کشیدم و رفتم سمتِ پله ها به پایین که رسیدم دیدم داره لباس و میگیره و پولشو پرداخت میکنه تو همین حینِ سیگاری هم دود میکنه. اه نگاه کنا نمیگه منم دلم سیگار بخواد بی شخصیت.
    دومین پله رو گذاشته نذاشت خودم و مخفی کردم یا ابولفضل این اینجا چی می خواد؟ فرهودِ لعنتی نکنه من و تعقیب کردی؟ وای اگه من و با این یارو ببینه؟ چرا باید مهم باشه؟ اما مهمه این و که به خودم نمیتونم دروغ بگم.
    ای بمیر الی وای چی کار کنم وای گوشیش که پیشمه چی؟ صداقتِ گور به گور رفت سمتِ در و خارج شد مرگ یه بار شیونم یه بار.
    با قدم های محکم رفتم سمتِ فرهود سرش پایین بود دستم و کردم تو کیفم و گوشی رو برداشتم و آروم گذاشتم رو میز خوبه تکون نخورد.
    با عجله از مزون زدم بیرون.
    بیزار| معرفی و نقد
    نقدتون کو؟ بیام بخولمتون؟
    لینک طرفدارام:
    http://www.forum.98ia.com/group1973.html
    گروه طرفدارانِ بیزار:http://www.forum.98ia.com/group2325.html


  20. 159 کاربر از پست ~mehrnaz~ تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ saba $ , $*~fire~*$ , "غریبه آشنا" , *yasaman* , *~SETAREH~* , -Niloufar- , .MOHABBAT. , /قاصدک/ , adamak.68a , afsaneh52 , angle92 , angry girl , aram-anid , arghavan58 , armin.kz , asal-661 , atefeh_49 , atyek , azarsana , بــــانــــو , behnaz.ashena , behnazhmz , black-roze , Darya77 , down13 , dreams_queen , ELAHE_E , elmira.t , elmiraa_20 , erwin , faezeh88 , fariba48 , fariba_hed , fathemeh , feloor , Fereshte Farari , ghazal p , Haniday , hediyeh_b , hooramohebtash , iboys , ili mah , joana , katy f , khademre , khiyal99 , kiana61 , korda , L!nA , leila_f , lili.sz75 , m0zhdeh , Mahdie_hs , mahnazmom , mahsaok , mahya1995 , mani1384 , mansor64 , mehrsaa , mina68 , mina87 , Misha73 , mishapasha , miss maryam , Miss.Mania , modern girl , moon shine , moonila , Museela , m_reisie , nafas44 , nam.nam , Nashenase tanha , nasimrahi , nbanoo , nedaj , NeginAki , niayesh_s.s , ninio , niyayeeeeeesh , nour , pain , pari1990 , parisaparisa , parmis86 , parnar , perijooon , Randy Or , Rez1_ds , reza9000 , rezno , saharmn , samir , samira1362 , sanaz_ , sara2876 , sasa75 , sazin513 , sedena , sepideh1993 , setayesh_p995 , shafagh 69 , shaghayegh69 , sharareh28 , shirshoor , soheiila , somy_kh , sydney , tama1011 , tania_7 , tatitati , Titania1273 , traker , valehe , vampire_undead , vitric , yasamin_34 , yasesabs , ziglernata , |SarA_S| , ~nas!m~ , ~SariR~ , آیتای , اترون , اقا ناز , بازیگوش , باسیلیسک , بلفى , بهارجون , ترنج خاتون , حديث. , حمیراتیس , حنیفا58 , رز آبی , رضاره , زوها , ساحلی , سانجانا , سرتق , شهرزاد ن , عاشق رمان خواند , غزال- ارشیا , فرزان92 , لمیس20 , م.نوری , مرجان55 , مریمی__ , مهرآذین , می توو , نسيا , نگار امیری , نیاز.ش , همیسا , ویشار , پرواس , یاسمین.م , یلدا2222 , یواش

صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان نسل خون | mehrnaz کاربر انجمن
    توسط ~mehrnaz~ در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 34
    آخرین نوشته: 1393,06,02, ساعت : 19:25
  2. دانلود رمان موبایل بیزار | mehrnaz.19 کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,21, ساعت : 11:43
  3. بیزار | mehrnaz.19 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط ~mehrnaz~ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 168
    آخرین نوشته: 1392,01,18, ساعت : 20:49
  4. دانلود رمان بیزار | mehrnaz.19 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,10,11, ساعت : 13:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •