تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: دوست دارید شخصیت نیاز با کدوم یکی وضع زندگیش مشخص بشه؟؟؟

این یک نظرسنجی عمومی است . کاربران دیگر می توانند انتخاب شما را شماهده کنند

صفحه 174 از 646 نخستنخست ... 74124149164170171172173174175176177178184199224274424 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,731 تا 1,740 , از مجموع 6460
  1. Top | #1731

    تاریخ عضویت
    1390,08,02
    عنوان کاربر
    همکار بخش آموزش
    نوشته ها
    613
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    کنار آب
    تشکر از کاربر
    15,186
    تشکر شده 4,142 در 778 پست
    حالت من
    Mehraboon

    پیش فرض

    به نظر من بازم می گم این فقط یک نظره....
    همسر آدم مثل یه دوست نزدیک می مونه ...
    مثل همون دوستی که تا یه اتفاق برات می یفته باهاش درد و دل می کنی...
    مثل همون دوستی که توی غم و شادی باهاشی ، بفکرشی....
    اگه توی زندگی مشترک دونفر خوب همو بشناسن و سعی کنن اون قسمتای تاریک همو روشن کنن....اونوقت اون زندگی موفقه...
    یکی از اون چیزایی که واقعا خطرناکه ... اینه که تو توجهی به اون چیزایی که طرف مقابلتو ناراحت می کنه نکنی ....
    هم زن و هم مرد باید به این نکته توجه کنند...
    تا حالا زخم و دیدید حتما دیدید... اگه روی زخم را بکنی بدتر می شه....
    بله همه ما قبول داریم نیاز بچه اس نیاز ،نیاز داره بچه گی کنه و همه ما اشتباه می کنیم ....
    ولی باید روند کاریشو بهتر کنه...
    باید بهتر از قبل عمل کنه...
    بعضی حرفا واقعا جبرانی نداره...
    این برای یه مرد خیلی سخته که بهش بگن توکه عرضه نداشتی ...درحالی که اون داره تلاششو می کنه....
    چرا نباید به همسرش بگه که کجا داره کار می کنه....
    من همونطور که از شوهرم انتظار دارم که باهام روراست باشه خودمم باید باهاش روراست باشم...
    شاید یه زمانایی یه چیزای خیلی ساده مثلا هدیه تولد یا یه سورپرایز را ادم قایم کنه ولی اینکه دارم با دوست پسر سابقم یه جا کار می کنم چیز ساده ای نیست ...شاید اگه به کسری بگه این مسئله قابل هضم تر براش بشه ... ولی حالا که نگفته یعنی ....
    درست می گی خانمی توی این همه آدم حتما ما نیازهای زیادی داریم...کسائیکه مثل اون عمل می کنن....
    ولی کار درستی نیست حتی اگه تعدادشون زیاد باشه....
    خورشید خانم اینقدر قشنگ آدمو توی حس می بره که فکر می کنی نیاز و کسری مثل یه فیلم سینمایی جلوت هستن....

    بازم ممنون که می نویسی
    ویرایش توسط GOLNAZ : 1391،10،08 در ساعت ساعت : 11:29 بعد از ظهر

  2. 10 کاربر از پست GOLNAZ تشکر کرده اند .


  3. Top | #1732

    تاریخ عضویت
    1390,12,13
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,419
    میانگین پست در روز
    2.75
    محل سکونت
    کرج
    تشکر از کاربر
    64,541
    تشکر شده 61,440 در 2,562 پست
    حالت من
    Mehraboon

    پیش فرض

    میگم نیاز حامله نبود؟!!!!ودر ضمن شاید میثم بلایی سر شیما اورده باشه..یا دوباره نیاز بیچاره مقصر شناخته شه؟!!!به خاطر اینکه بهش اجازه بیرون رفتن داده شد.توسط نیاز..

    رمان مُقَدَر



    هیچ اگر سایه پذیرد ماهمان سایه هیچیم

  4. 11 کاربر از پست نسرین... تشکر کرده اند .


  5. Top | #1733

    تاریخ عضویت
    1390,08,29
    عنوان کاربر
    کاربر فعال معرفی و نقد کتاب
    نوشته ها
    1,679
    میانگین پست در روز
    1.71
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    30,794
    تشکر شده 10,581 در 1,587 پست
    حالت من
    Khoshhal

    پیش فرض

    سلام
    آخه من چطور داستانت رو نقد کنم همه چیز داستانت عالیه اینقدر روون مینویسی که من خودم رو تو متن داستان حس میکنم.
    تو نقد قبلی هم گفتم تو داستانت هیچ کس سیاه نیست و شخص دیگه سفید.
    نیاز و کسرا که نقش های اصلی داستانند هر دو دچار اشتباه میشن و همچنین هر دو خوبی هایی دارن.
    نیاز یک دختریه که تا قبل ازدواج تمام امکانات براش تامین بوده و اون هرگز نه نشنیده پس براش سخته که الان با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم کنه همچنین اون دختر آزادی تو روابطش بوده دوست پسر داشته و هم اینکه با مردها به راحتی برخورد میکرده حالا یک شوهر متعصب داره که با باورهاش فاصله داره و حتی نمیتونه یک دوستی ساده بین مرد و زن رو ببینه ولی در عین حال نیاز با تمام لوس بودنش به سختی سعی داره که خودش رو با شرایط کسرا تطبیق بده با خانواده شوهرش با صبر رفتار میکنه خطاهای بزرگ شوهرش رو میبخشه و اونو عاشقانه دوست داره.
    کسرا یک مرد متعهده که تمام سعی خودش رو برای رضایت همسرش میکنه اخلاق سالمی داره ولی در عین حال موقع عصبانیت بهیچ عنوان روی خودش تسلط نداره و ممکنه رفتارها و عکس العمل های بدی ازش سر بزنه.
    داستانت رو از این جهت که اشتباه رو به یک طرف منحصر نکرده خیلی دوست دارم و بازم میگم عالی مینویسی و فضا سازی و شخصیت پردازیت عالیه.

  6. 13 کاربر از پست shadi1356 تشکر کرده اند .


  7. Top | #1734

    تاریخ عضویت
    1391,06,12
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    22
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    تهران - کیش
    تشکر از کاربر
    516
    تشکر شده 202 در 23 پست

    پیش فرض

    خسته نباشی خورشید عزیز
    موضوع داستانت معرکست... ازونایی که خیلی وقته هوس خوندنشو کرده بودم... مرسییییییییییییییی
    کسری منو یاد محمد توی دالان بهشت میندازه. دوسش دارم .

  8. 13 کاربر از پست پدر خوانده تشکر کرده اند .


  9. Top | #1735

    تاریخ عضویت
    1390,09,16
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    217
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    نصف جهان
    تشکر از کاربر
    9,336
    تشکر شده 3,459 در 246 پست
    حالت من
    Ashegh

    پیش فرض

    ووووووواااایییی نیاز نیاز نیاز.. آخه چرا انقدر این دختر پرمدعاست.. کسرای بیچاره این همه براش خرید کرده بعد سره یه مانتو به کسرا این حرفا رو میزنه؟؟؟ اصلا روش میشه؟؟؟ خجالت نمیکشه؟؟؟؟؟؟؟؟ بیچاره کسرا تازه نیاز از خانواده ی مرفه و پولداری نبوده!! باباش یه زندگی ساده داشته.. پس باید یه سری چیزا رو مثه نداشتن پول کسرا قبول کنه نه اینکه مثه دختر بچه های لوس برای یه مانتو این کارای زشت رو جلوی مردم برای شوهرش بکنه.. من جای کسرا بودم واسش نمیخریدم تا ادب بشه بعدشم نیاز خودش هنوز خیلی بچه س خودش توی کاراش و ارتباطش با رضا و فرزاد عیب و ایراد داشت و نمیتونست منطقی و درست عمل کنه.. حالا شده الگو واسه شیما؟؟!!!!! و با راهنمایی های اشتباهش باعث بشه بلایی سره شیما بیاد؟؟؟؟
    مرسی از خورشید گلم
    نظر ماركوپولو در مورد اصفهان:


    مردمي خلاق ، كه يك باغ را چهارباغ،۲۰ستون را ۴۰ستون، يك پل را ۳۳پل و يك شهر را نصف جهان معرفي مي كنند

    ************




  10. 13 کاربر از پست sogolhe تشکر کرده اند .


  11. Top | #1736

    تاریخ عضویت
    1389,10,16
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    804
    میانگین پست در روز
    0.62
    محل سکونت
    زير اين آسمون
    تشکر از کاربر
    5,644
    تشکر شده 3,106 در 931 پست
    حالت من
    Khaste

    پیش فرض

    سلام من تازه شروع كردم به خوندن رمانت واي كه چقدر از دست اين نياز حرص خوردم بابا اين ديگه خيلي شلوغش ميكنه دلم براي كسراي بد بخت ميسوزه .خورشيدي انقدر قلمت زيباست كه چيزي به نام نقد نميشه ازت كرد واقعا مرسي عزيزم من عاشق كتاباتم.
    خداوندا، به تو امیدوارم و به تو توکل کرده ام.به من جرأت بده تا قدرتمند شوم. می دانم کـه بـرای رو بـه رو شـدن بـا دغـدغـه هـــای زنـدگـی ام نـیاز بـه قـدرت و جرأت دارم و ازطـریق قـدرت تـو می توانم نرم تر از فرشته و قدرتمند تر از شیر باشم . . .

  12. 11 کاربر از پست 6666j تشکر کرده اند .


  13. Top | #1737

    تاریخ عضویت
    1388,12,10
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    128
    میانگین پست در روز
    0.08
    محل سکونت
    جایی که دل خوش است
    تشکر از کاربر
    14,635
    تشکر شده 1,900 در 218 پست

    پیش فرض

    من دلم الان ميخواد با يه آجري سنگي بزنم توسر اين نياز آخه اين بشر چرا اينقدر بچست
    چجوري تونست شوهر به اين نازنيني رو اذيت كنه
    تو که عرضه یه مانتو خریدن نداشتی تو که چندرغاز تو جیبت نداشتی.. خیلی غلط کردی زن گرفتي
    با چه رويي اين حرفو زد و شوهر بيچاره اش رو مجبور كرد كه به خاطر يه مانتو بي ارزش غرورشو زير پابذاره!!!!
    تازه فكر كن اين بچه حامله هم باشه!!!
    از تنهایی ناراحت نیستم!!آن عقاب است ک تنهاست!!لاشخورها همیشه با همند



    توصيه شده!!!!!

  14. 11 کاربر از پست mk70 تشکر کرده اند .


  15. Top | #1738

    تاریخ عضویت
    1391,03,28
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه حرفه ای
    نوشته ها
    932
    میانگین پست در روز
    1.21
    محل سکونت
    فارس
    تشکر از کاربر
    4,536
    تشکر شده 28,272 در 925 پست

    پیش فرض

    سلام م م م م م
    به قول زبون ما نَ خَسَّه ای (خسته نباشی) دستت طلا با نوشته هات.
    می بینم که این نیاز بی خرد آمپر بچه ها رو واقعا چسبونده
    دستت درد نکنه با این همه پستی که گذاشتی ولی خداییش خیلی بدجنسی که موقع حساس تمومش کردی. امیدوارم تو خماری یه داستان بمونی (آرزوی خبیثانه)
    خب بریم سر داستان
    اون قدر بید های سر خم کرده ی مجنون قشنگ و ظریف کشیده شده بودن که سیاه و سفیدبودن کار هیچ به چشم نمیومد... اونقدر نگاه او ن بچه ی فال فروش زنده بود که شایدبا هیچ رنگی به جز همون سیاه و سفید وسایه روشن نمیشد زنده بودن رو به تصویرکشید.
    توصیفتو تو این قسمت خیلی دوست داشتم.
    یعنی هرچی من خودمو کنترل میکردم، کسرا باید یه جوری تو برجک ادم میزد.
    خیلی پر رویی. نیاز اخمخ
    با اخم گفتم:ولی من میخواستم امشب برای خونه ی سیما اینا بپوشمش...
    خیلی هم لوس و بی ملاحظه ای... ندارم حالیت می شه؟؟؟
    با هم به سمت مغازه ی پالتو فروشی رفتیم که اون سر مجتمع بود! کسرا هم بی حرفدنبالم میومد.
    کسرا هم مثل یه بره مطیع. جذبه هم خوب چیزیه ها!!
    دوباره شده بود مثل شبی که سر مانتو داد وقال کرد ... الانم سر مانتو... وای خدا مندیگه غلط بکنم با کسرا بیام خرید...!
    کسرا خیلی غلط می کنه با تو دیگه بیاد خرید
    کسرا چشماشو بست و اهسته توپید: خفه شو نیاز... فقط خفه شو...
    دمت گرم... یعنی حالی که با این جمله ات کردم غیر قابل وصفه
    اشکامو پاک کردم... و به خواسته ی کسرا تو دلم گریه کردم... خون گریه کردم... بخاطر یه مانتوی احمقانه به من گفت خفه شم!!!
    اصلا باید می رفتی می مردی. دختره ی از خود راضی. من نمی دونم اون مامانت که مثلا استاد دانشگاست برای تربیت تو چقدر وقت صرف کرده؟ زندگی کردن بلد نیستی. حالمو به هم زدی.
    دلم میخواست بهش بگم که تو ماه عسلمون چی شد ... کسرا سه روز اول ازدواجمون منو انداخت خونه ی پدریم... بعد ازرفتن به شرکت رضا رو بگم و بعد هم قضیه ی شهربازی وشکستگی پام و ... حالا هم که امشب!
    خیلی روت زیاده. یکم وجدان داشته باشی و عین آدم دو دوتا چهارتا کنی می بینی مسبب همه ی این اتفاقا یه جورایی خودت بودی


    سیما زد زیر خنده و گفت:مثلا ... میدونی تو زندگی باید یذره تو کوتاه بیای... یذره کسرا کوتاه بیاد... بعد همه چی حله ... اگر یه چیزی میشه دوبار تو عذرخواهی کن ...ولی عادتش ندی ها که همیشه تو عذرخواهی کنی... یه ذره پستی بلندی داره اولش... بعد درست میشه... هوم؟؟؟ حالا بگو چی شده...
    دمت گرم، حیف که رفتی اصفهان....
    تو فکر کردی همه خوشبخت عالمن... تو که وسط زندگی بقیه نیستی... خودتو میبینی وفکر میکنی فقط خودتی... البته منم اولا مثل توبودما ... ولی بعد فهمیدم که اینطورا هم نیست...
    سیما خندید و گفت: من میدونم... منم اولا اینطوری بودم... بعدا فهمیدم درد از حسام نیست ... منم که زیادی رویایی فکر میکنم...
    این جمله ها از اون جمله هایی بود که باید با طلا نوشته شه. شب عروسی بدن دست عروس

    حداقل تا بعد عید که من و کسرا سفر بودیم... پس بهتر بود میثم و شیما همدیگه روببینن... رو بهش گفتم:الان برو اماده شو... این دفعه رو باهاش برو بیرون... یه ذره هم نرم رفتار کن خب؟
    یعنی تو روحت نیاز. هر چی خودت با پنهان کاری و نادیده گرفتن و سبک فرض کردن جوّ کاراتو می بری جلو این دخترو دستی دستی داری می ندازیش تو چاه. بی عقل بی خرد (سانی تو رو خدا این نیازو ادب کن. من اینقدر بی ادب نیستم فشار خونم رفته بالا عصبیم کرده هر چی از دهنم داره درمیاد با کلی سانسور نوشتمش)(حیف سایت شکلک خود زنی نداره یعنی الان به احساس خود زنی رسیدم)
    با صدای دورگه از تهوع گفتم: والله هانیه جون من میلی نداشتم اینجا صاحبخونه بشم... فرمایش برادرت بود!
    بیچاره کسرا. نه... کسرای بی زبون حقشه. تا تو باشی زنی نگیری که زندگی کردن بلد نیست. تا تو باشی....
    می گم این کسرا واقعا 26 یا 27 ساله اینقدر صبور و فهمیده است؟ یعنی داریم همیچین موردی؟ تو رو خدا معرفی کنین. تورو خداااا
    سانی خدا بگم چیکارت کنه بس گفتی شوور به کله ام افتاده ... منم شووور، شوووور خوووب...
    راستی یه داستانم بعد دردم بنویس از این مردایی که زندگی کردن بلد نیستن. بابا تی وی نشون می ده زنا خبیثن. دردم نشون می ده زنا خبیثن. داستانای دیگه هم نشون می ده که زنا خبیثن. خو همین می شه می گن چرا آمار ازدواج اومده پایین
    بوخدا زنا خبیث نیستن فقط مردا رو اونجور که تو واقعیتن رو به تصویر نمی کشن
    ویرایش توسط gandom_me : 1391،10،09 در ساعت ساعت : 12:50 قبل از ظهر

  16. 13 کاربر از پست gandom_me تشکر کرده اند .


  17. Top | #1739

    تاریخ عضویت
    1391,10,02
    عنوان کاربر
    کاربر نیمه فعال
    نوشته ها
    462
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    همین حوالی
    تشکر از کاربر
    6,547
    تشکر شده 3,946 در 863 پست
    حالت من
    Motarez

    پیش فرض

    راستی من اون بالا یادم رفت بگم: از کسری غیرتی بعیده ندونه زنش کجا کار میکنه این برام عجیبه. اوایل داستان کسری گفت همه چی تحت کنترله وقتی این جمله یادم میاد نمیدونم چرا همش حس میکنم کسری از همه چی خبر داره. حتی اینکه سپنتا دوست کسری هستم واسم یه جورایی مشکوکه اصلا این قضیه واسم ارامش قبل از طوفانه.البته این فقط یه حسه شایدم حسم کاملا اشتباس انگار دیگه دارم جناییش میکنما
    ویرایش توسط sima.a92 : 1391،10،09 در ساعت ساعت : 01:12 قبل از ظهر

  18. 11 کاربر از پست sima.a92 تشکر کرده اند .


  19. Top | #1740

    تاریخ عضویت
    1391,03,05
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,690
    میانگین پست در روز
    3.38
    محل سکونت
    یه خونه توی تهران
    تشکر از کاربر
    44,782
    تشکر شده 12,942 در 2,770 پست

    پیش فرض

    سلام سانی دستت طلا چقده پســــت
    نیاز عقب مونده ذهنیه این چه کاری بود واسه یه مانتو کاش کسرا تو پارکینگ می زدشخدایی چه صبری داره کسرا و این نیاز از بس که بی بندو باره همه مردا بهش گیر میدن بیچاره کسرا چه کسی قسمتش شده یه دختر بی چشمو رو و بی حیا کاش خواهر کسرا پیدا نشه همه تقصیر ها بیفته گردن نیاز
    آقای جنیفر|انتخاب اشتباه|فریب|سجده بر عشق|ویرانگر|منی که سخت می گیرم|بختک | نقطه سر خط| نهال بی شکوفه|من هم از قبولی خدا سهمی دارم|گربه رقصانی||پناهی از جنس تو|نیلوفر رویایی|شرط بندی| |غم نبودت|حواسم هست حواست نیست |تو را می نوازم|از هیچ تا تمام من| نا گفته ها|آغوش سرخ|نسیان|آبرنگ|سنگ و تیشه|آپامه|تلخ تر از اسپرسو|مهمان زندگی|چند مجهولی| |همه سهم دنیا رو ازم بگیر|ببار بارون|از عشق بدم بدم بدم می آید|واحد روبرویی|یک روز با ما یک روز بر ما|مقدر|جوجه اردک زشت|زندگی خصوصی| ویار|| بهشت زمینی| تصویر یک رویا|بهار زندگی| | حس مات| ضربان | به خودت باختمت |فرشته های بی بال |یادم تو را فراموش || ||هوای تو ||از غزل تا غزل|دلیار|پروانه ی من |دلم تنگمیشه واسه هر دومون |آهوی وحشی|بازتاب|مرد یخی | |معصومیت یک نگاه |کفش قرمز|نشایدها|شکست حباب |بلندای زندگی| بد قدم|مغرور اما عاشق||ویرانگر||در لابلای ضغف و غرور





  20. 9 کاربر از پست nasrin44 تشکر کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. روزان ِدیروزم | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط SunDaughter☼ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 246
    آخرین نوشته: 1393،02،02, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
  2. من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط SunDaughter☼ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1095
    آخرین نوشته: 1393،01،23, ساعت : 04:27 بعد از ظهر
  3. پدر خوب | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط SunDaughter☼ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1260
    آخرین نوشته: 1392،05،14, ساعت : 03:42 بعد از ظهر
  4. رمان دردَم ...| sun daughter کاربر انجمن
    توسط SunDaughter☼ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 787
    آخرین نوشته: 1392،05،08, ساعت : 11:06 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •