| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید: | |||
| زیر 15 | | 49 | 3.11% |
| 15 تا 20 | | 570 | 36.19% |
| 20 تا 25 | | 533 | 33.84% |
| 25 تا 30 | | 225 | 14.29% |
| بالای 30 | | 198 | 12.57% |
| رأی دهندگان: 1575. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +778 امتیاز به نام تو که در دَم ... بی همدم ... هستی کماکان هر دَم به نام خدا قبل از هرچیز منم به نوبه ی خودم به تمامی هموطنان آذری زبانم تسلیت عرض میکنم. برای تمام رفتگان طلب مغفرت از خداوند منان دارم. با آرزوی اینکه دیگر اینگونه حوادث دلخراش را برای هیچ هموطن و هیچ انسانی مشاهده نکنیم. حادثه ی زلزله ی اذربایجان و به تمامی هم میهنان آذری و ایرانی تسلیت ![]() خب سلام ![]() ![]() ![]() دوزتان ![]() خوبین؟خوشین؟سلامتین؟چی خبرا؟خوش میگذره؟منو نمی بینید خوشید؟ من برگشتم با یه رمان باورتون میشه معتاد شده بودم؟؟؟اصلا تنم درد میکرد به جون شما بس که رمان تکی نداشتم ![]() ![]() ![]() خب خب بریم سراغ یه رمان ِ... *** ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() عید سعید فطر برهمگان مبارک![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() عیدتون مبارک![]() ![]() با سیزدهمین(شک دارم مطمئن نیسم 13 تا شد؟یکی بشماره شمارش از دستم در رفته ) رمان برای انجمن مجازی 98یا در این روز مبارک...![]() کلی درد و دل دارم. به اندازه ی تمام وقتایی که کم پیدا و کمرنگ بودم به قولی... کلی حرف دارم. تن تن بخونین ... همرو فرستادم تو لینک مخفی به چشم نیاد![]() چقدرم که به چشم نمیاد... ![]() ![]() ![]() امیدوارم که بتونم وقت شما رو به نوعی با نوشته هام پرکنم و البته باعث افتخار ومباهات منه که درخدمت شما باشم و بنویسم و یک فعالیت مفید که بشه اسمشو گذاشت کار فرهنگی در این سایت داشته باشم. ![]() قبل از هرچیزی از مدیران انجمن،بخصوص بخش کتاب ... و ادمین و شبنم و هانی خیلی مچکرم که باز این فرصت و به من دادن که با شما باشم.از دوستانی که به نوعی از من گلگی دارن هم عذرمیخوام امیدوارم سزاوار این باشم که دلشون از من صاف باشه. ![]() ![]() ![]() تاوقتی نوشته ای زنده است که خواننده ای داشته باشه ...جی کی رولینگ. ![]() حس خوبی داشتم این مدت ، چون نمیخواستم تکراربشم برای همین سعی کردم بیشتر بخونم. ![]() بعد هم این مدت خیلی بهم خوش گذشت چون تونستم خیلی از رمان های کاربرا رو بخونم و کلی بهم مزه داد. ![]() 1. عید سعید فطر مبارک: [SPOILER]عید فطر روز اول ماه شوال و در پایان ماه رمضان است. عید فطر از مهمترین جشنها و اعیاد مسلمانان است. در کشورهای اسلامی، عید فطر از جمله اعیاد بسیار مهم محسوب میشود و معمولاً با تعطیلی رسمی همراه است. در این روز، روزه حرام است و مسلمانان نماز عید برگزار میکنند. پرداخت زکات فطره در این روز بر مسلمانان واجب است. در ایران از سال ۱۳۹۰ با تصویب مجلس شورای اسلامی و تایید شورای نگهبانعید فطر دو روز (روز عید و فردایش) تعطیل است. از سنتهای مسلمانان در روز عید فطر، تکبیر است. تکبیر در روز عید فطر، برگرفته از آیهای از قرآن است وپیش از نماز عید فطر و شروع خطبه، در خانهها و کوچه و بازار خوانده میشود. در متون اسلامی، توصیه شده است که مسلمانان در روز عید فطر و عید قربان، تن خود را در آب بشویند و غسل کنند. غسل عید، از سنتهای مسلمانان در روز عید است و در آن فرقی بین مردان، زنان و کودکان نیست. برخلاف غسل جمعه، غسل عید میتواند قبل از اذان صبح انجام گیرد. علاوه بر غسل، پاکیزگی روح و جسم نیز از سنتهای روز عید فطر است. عید سعید فطر بر تمام روزه دارن و مسلمانان بخصوص شیعیان مبارک باد [/SPOILER]2. در مورد چاپ که خیلی دوستان میپرسید: [SPOILER]دروغ چرا . . . خیلی فکرشو میکنم . . . ![]() ولی یه جورایی ته دلم راضی نیست. من که نویسنده نیستم من برای دل خودم یه آرشیو جمع کردم از اتفاقاتی ک دوست داشتم بخونم ولی هیچ کس ننوشت و ناچار شدم خودم بنویسمشون... میدونید یه موقع خیلی رمان میخوندم داستان ،کتاب روانشناسی و اجتماعی و تاریخی... یهو خیلی پر شدم ... اشباع شدم بعد دیگه از خوندن خسته شدم و شروع کردم به نوشتن چیزهایی ک دوست داشتم تو اون سه هزار تا کتاب بخونم ولی خب نخوندم... بعد شخصیت ساختم تا نوشته هامو از زبون اونا بعدا خودم بخونم...یعنی همش برای خودم بود فکر نمیکردم کسی بخواد بخونه و منتظر ادامه ی حرفها باشه . . . حالا هم برای چاپ دیر شده دلم نمیخواد از محیط اینجا سو استفاده کنم و چاپ کنم. اسمم اینجا خوب اکثرا میشناسن خورشید ر. . . حالا همین اسم بره رو جلد یه کتاب... بعد اینجا لینک میشه . . .4 تا بی ...(عقل) میرن پول برای نوشته های من میدن . . . بعد میبینم این جور خوردن ها حلال نیست کلی شرمنده میشم و میگم من ک دارم مینویسم چه فرقی میکنه چاپ بشه یا نشه . . . اگرم چاپ کنم ک خودمو فعلا در حد چاپ نمی بینم . . . بعدشم اونقد ادم صاف و صادقی نیستم ک از اسم خورشید.ر سو استفاده نکنم . . . پس بیخیالش شدم . . . رویای من به همین جا ختم میشه و برام بسه ،ادم دل فروشی نکنه بهتره. من برای دلم مینویسم. این رایگانه واسه ی شما ... خوشحال میشم از همراهیتون و این رضایتی که ازرضایت شما دارم برام کفایت میکنه ، ولی یه اعتماد به سقف دارم خدایی چون با یکی از نوشته هام موافقت شد ولی من خودم کنار کشیدم . درهرصورت من خودمو نویسنده نمیدونم. [/SPOILER]3. وبلاگ نویس های محترم: [SPOILER]نوشته های من و چنانچه که در سایت یا وبلاگتون میذارید ... اشکالی نداره ... ولی لطفا با ذکر منبع باشه ... حتی اگر به اسم من هم نمیذارید، کتابخانه ی مجازی 98یا رو ذکر کنید.![]() دوما که لطفا لینک دانلود رو برای خواننده های وبلاگتون بذارید نه که با منت یه کپی پیست رو طوری جلوه بدید که هرکی ندونه فکر کنه شمایید که دارید 300 صفحه مینویسید!!! ![]() بعد من موندم نظراتی که راجع به داستان منه به چه درد شما میخوره؟؟؟ که تازه کلی التماس میکنید برای نظر؟؟؟!!! ![]() این داستان تاپیک نقد داره بعد تو نقد ، دوستان برای من مطلب مینویسن نه برای شما ... پس خواهشا مطالب دیگه رو کپی پیست نکنید به اسم خودتون. کمی دزد نباشیم! نقدا واسه منه... فقط منم که نقد دوز دارم شما نباید نقد دوز داشته باشید![]() دوستان وبلاگ نویس فقط زمانی میتونن داستان منو توی وبلاگشون بذارن که این داستان تموم شده باشه، اونم بدون منت و التماس نظر و با ذکر منبع...والله! تازشم دلتون بسوزه من خودم وبلاگ دارم [/SPOILER]4. یه توصیه به عنوان یه خواننده : [SPOILER]لطفا تو انتخاب اسم رمان و جلد رمان خیلی دقت کنید. چند تا داستانی بود که بهم پیشنهاد شد بخونم ولی صرفا بخاطر جلدشون که عکس بازیگرا و مدل هایی بود که میشناختم ![]() دانیال عبادی و مصطفی زمانی و ارش مهاجر و گذاشتید عکس جلد رمان؟؟؟ ![]() (بخصوص ارش که تو سه چهارتا جلد عکسش هست ) اصلا به مزاقم خوش نیومد و ناچارا نتونستم اونطور که باید ارتباط برقرار کنم و بخونم. تو رو خدا بیخیال پس فردا گلزار و بهرام رادانم سوژه ی رمان میشن![]() باور کنید یه سرچ تو گوگل با عنوان زوج های عاشق خیلی عکس های شکیل تری وبرای شما میاره تا این عکسهایی که زوری زوری بهم بچسبونید. [/SPOILER] 5. درست تقلید کنید لطفا:[SPOILER] تو این مدت که داستان ها رو میخوندم نویسنده های کم سن و سال تر از من که داستان هاشون حالا در حد سنشون خوب و تا حدی پخته بود ولی به شدت تقلید های خیلی بارزی بودن از نوشته های کاربران دیگه(حتی نه کتاب های معروفی مثل دالان و همخونه وچراغها...) تقلید نوشته های کاربران. این نکته رو بدونید که هیچ کاری (حتی کارهای دکتر شریعتی)ارزش این که شما ازش تقلید کنید رو ندارند... دکتر شریعتی یه نفره...صادق هدایت یه نفره. خب چرا باید مشابه های شریعتی و هدایت ها باشید؟نوآوری کار چندان سختی نیست.بهتره از کلیشه ها با یک دید جدیدتر استفاده کنید.حتی با اضافه کردن جزییات. ![]() توی یه مصاحبه ای با سرکار خانم تهمینه میلانی از ایشون پرسیدند: کلاغ پر یه نمونه ی تقلیدی از اتش بس بود، شما ناراحت نشدید؟ جواب خانم میلانی: نه دلیلی نداشت که ناراحت بشم، اتفاقا خوشحال میشدم اگر کلاغ پر یک نمونه ی قوی تر از اتش بس می بود! اگر تقلید میکنید لطفا بهتر از نمونه ی اول باشه تا کسی مجبور به اعتراض نشه و ارزش قلم خودش وشما رو پایین نیاد و حتی نوشتن این جمله که فلان داستان یه برداشت ازاد هست از یه فیلم یا یه داستان دیگه(البته با اجازه ی نویسنده ی اون داستان) باعث میشه اعتماد خواننده به شما صد برابر بشه. ولی در هر حال مطمئن باشید هیچ کاری ارزش اینو نداره که شما ازش تقلید کنید، چرا که هر کاری ارزش خودشو داره اگر صرفا یک تقلید نباشه والبته ذهن خلاق شما ستودنی تره... هم خونه های زیادی نوشته شده ولی کدوم ارزش هم خونه ی اولی رو کامل تر کرده ؟ به قول یه عزیزی : گیرم که شدی سعدی... تکرار مکررات است و بس! ویه نکته به تمام خوانندگان محترم لطفا ارزش هیچ کاری و پایین نیارید، اب دوغ خیار چیزی نیست که شما میخونید ... چیزیه که شما فکر میکنید برداشت کردید از چیزی که خوندید!!![/SPOILER] 6. شخصیت هایی که ساختم: [SPOILER]من هیچ وقت سعی نکردم که رویایی بنویسم، ترجیح میدم شخصیت هام طوری باشن که تو جامعه بتونید اون ها رو ببینید و زندگیشونو از نزدیک لمس کنید. ![]() حتی اگر آرمانی هم باشن، رسیدن به جایی که اونها درش هستن اونقدر غیر قابل دسترس نباشه مثلا ارمیتا در من تو او دیگری... یعنی با تلاش بیشتر ارمیتاهای زیادی میشه تو جامعه داشته باشیم.وافتخار کنیم به این تیپ دخترهای مستقل . قهرمان هایی که از بطن اجتماع باشن بیشتر قابل ستایش هستند. اما اهان ... شخصیت من یه ادمیه که شاید مجموعه ای باشه از همه ی تیپ دخترهایی که خودش ساخته ولی خوب من اصلا اینطوری نیستم . کاراکتر من تو سایت با ادمی که تو واقعیت زندگی میکنه خیلی فرق داره... من باورهای تی تی و دارم، تحکم ارمیتا و ساده لوح بازی های سامه و خلاصه میگم مجموعه ای از اینها هستم ... ولی نمیشه به صراحت گفت دقیقا کدومم...خودم قاطی کردم تقصیر شماست ها هی میاید می پرسید.خورشیدم یه شخصیته که من ساختمش! ![]() شبیه ستاره ومیشا و ترانه اصلا نیستم ... خیلی دلم میخواست یه همچین تیپ دختری بودم ولی ادبیات کلامی من کلا خیلی فرق میکنه تو اجتماع.جون عزیزاتون منو پاس ندید به شخصیت هام. نه من شبیه اونام نه اونا شبیه منن(اونا شبیه خودشونن هستن و دارن زندگی میکنن)...اگر روزی برسه که من بخوام یه نوشته رو براساس کاراکتر خودم بنویسم اون روز فاتحه ام خونده است چون دیگه کلاشخصیت کم اوردم. خیلی من و شبیه این و اون نکنید ...من خودمم .[/SPOILER]7. درباره ی داستان: [SPOILER] این بار کمی سطح فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی قصه متوسط تر ودر عین حال نزدیک به قشر متوسط هستش. یه چیز دیگه هم اینه که من رویایی نمینویسم ولی از چیزهایی مینویسم که خودم تجربه نکردم صرفا تجربیات دیگرانه و من به استناد دیده هام وشنیده هام مینویسم و کمی تخیل. ولی به جرئت میگم 90 درصد شخصیت های من واقعی هستن. این بار سعی کردم تمام جزییات زندگی شخصیت هام براساس اتفاقات واقعی رقم بخوره،اتفاقاتی که مطمئنم درخانواده ها اگر پیش نیومده ،پیش میاد . سعی کردم واکنش های منطقی و غیر منطقی و با هم بنویسم که بلکه بتونم به نوعی کمکی باشم برای یک زندگی یا زندگی ها... درکل شخصیتهای من نه واقعین ... نه خیالی! ![]() ![]() ![]() ولی ماجراها و جزییات و ریز اتفاقا و حاشیه ها بر اساس واقعیت هستن. جزییاتی که نوشته ام بر اساس اتفاقات زندگی دیگرانه و از نزدیک لمسشون کردم. تقریبا 80 درصد داستان بر اساس واقعیت نوشته شده، چه بسا این شخصیت ها هم به نوعی واقعی هستند. داستان روایتش با اول شخص دختر اغاز میشه و با اول شخص دختر هم به اتمام میرسه ... و به نوعی سبک وسیاق مرور خاطرات رو داره،اما خاطراتی که بصورت حال بیان میشن،لازم به ذکره که بگم فلش بک اصلا نداریم. و نوع داستان به نوعی مشابه داستان دالان بهشت هستش... یعنی اخرش اولشه(نه که منم خیلی اخرشو گند میزنم اینه که اخرش و اولش نوشتم که کسی شک نکنه) ... تخمین زدم حدود 50 تا فصل باشه،البته کمه حجم فصل ها... ![]() درمورد پایانش به خودم قول دادم که هول هولکی و الکی جمعش نکنم، اگر پایانش رضایت بخش نباشه،مسلما نوشتن وبه کل میذارم کنار . این یه تهدیده واسه ی خورشید که حق نداره اخر این یکی داستان و الکی الکی خراب کنه! و یه جورایی روی پایانش هم دارم از همین الان کار میکنم که خسته نشم وهول نشم و عجله نکنم... پس امیدوارم مثل همیشه باز هم اعتماد کنید بهم و بتونم رضایت شما رو کسب کنم .![]() یه نکته ی خیلی مهم: خیلی از دوستان بخصوص اونایی که پنج شش سالی از من کوچیکترن،صحنه هایی و توی داستان هاشون مینویسن که کاملا رویاییه وشاید هیچ کس نتونه چنین صحنه ی عاشقانه ای رو در زندگی واقعیش تجربه کنه ... و بعدا یه خلا تو زندگیش داره و ذهنش مدام در جستجوی اتفاقاتیه که توی یک رمان خونده یا در یک فیلم دیده(بحث فیلم کاملا جداست.) اگر استاندارد نمینویسیم، لااقل استاندارد بخونیم. ![]() تمام عرایضم برای این بود که بگم خوندن این داستان رو به دوستان و خواهران عزیزم که زیر 15 سال سن دارند توصیه نمیکنم.چه بسا اصلا این داستان و به افراد مجرد توصیه نمیکنم ولی چون خودم مجردم دیگه ناگزیرم حرفی نزنم!همون زیر 15 سال خیرشو ببنید. ![]() ![]() ![]() [/SPOILER] 8. درمورد جلد و نام داستان و مقدمه : [SPOILER] مقدمه رو مثل همیشه با تضمین از یک بیت حافظ نوشتم... و فکر کنم بدک نشده باشه. خودم دوستش دارم![]() اسمش یه ایهام خیلی قشنگی داره ... ![]() در دَم ... در یک معنی یعنی در لحظه... و دردَم... در یک معنی یعنی درد من... که تو مقدمه هم از این ایهامه باز استفاده کردم و خلاصه دوبار بخونیدش میفهمید کجاها منظور درد من هست و کجاها منظور در لحظه... تا پایان داستان هم فکر میکنم متوجه بشید که بیشتر از کدوم مفهوم این ایهام استفاده شده. ![]() برخلاف همیشه که خودم صرفا اعتراض میکردم به نویسنده هایی که عکس جلد داستانشون تصویره، این بار خودمم تصویر واضح انتخاب کردم...ولی دلیل دارم. خدا رو شکر فقط یک نفر چهره اش مشخصه، اما بحث چهره نیست یه ارامشی در صورت این کاراکتر هست و یه اضطراب در نیمه صورت این پسر که واقعا به نظرم یه عکس خیلی خلاقانه و هنری محسوب میشه.بخصوص که چه ژست قشنگیه که فقط با دیدن نصف چهره ی پسر(حتی نه همه ی چهره) میتونید استرس رو حس کنید این واقعا یه عکس به عقیده ی من خارق العاده است.یه تضاد ... شاید نوعی مکمل هم باشن این دوحس! صرفا بخاطر این حس ها که تو صورت این دو نفر هست این عکس و انتخاب کردم. [/SPOILER] 9. نحوه ی گذاشتن پست ها: [SPOILER] هر یک صفحه ای که من توی وردم مینویسم، میشه یک پست برای شما عزیزان.مختصات قطبی وجغرفافیایی و عرض میکنم. از شنبه تا چهارشنبه ،شبا ... ساعت حول وهوش یازده(متغیر بین 9 تا دوازده شب) ... براتون یک پست میذارم. فقط یکی...(روزهای شیرین یک پست) نه بیشتر نه کمتر.اندازه اش هم متوسطه. این دفعه میخوام طبق برنامه پیش برم که طبق معمول اخر داستان و گند نزنم. پنج شنبه جمعه ها به هیچ وجه پست نمیذاره میخوام نظراتتون رو جواب بدم که مبادا دلخوری پیش بیاد. رمان تکی دیگه ای هم که ندارم و فکر و ذکرم رو اینه . میخواهم اهسته وپیوسته و منظم بروم تا اخرش .و قول قول قول اخرش و عمرا گند بزنم![]() لینک دانلود اهنگهای متن هم میذارم، پس ترجیحا در حال تایپ بخونید و بدونید من نقد دوز دارم .[/SPOILER]10. تشکرات: [SPOILER] زحمت جلد داستانم خانم ها: # NEGAR #و * Star کشیدند که بی نهایت ازشون ممنونم. دست گلشونو می بوسم. ![]() پیشنهاد ویرایش های داستان هم به گردن فرناز عزیزم بوده. بی نهایت از لطف خواهرم فرناز ممنونم.و خداوند فعلهای به جز "بود" را آفرید... ![]() ![]() ![]() از ملودی ممنونم که کلی کمکم کرد با حرفهاش... و برام بعضی مسائل رو روشن کرد تا با یه دید بازتر بنویسم. از نیلوی عزیزمم ممنونم که ساعت سه صبح برای من یه عالم نقد ابی خوشگل گذاشت و ازش عذر میخوام که مزاحمش میشم. از الناز مهربونمم ممنونم که برام یه سری توجیهات درمورد فلش بک نرفتن ورفتن اورد... بشدت خوشحالم که فلش بک نمیزنم و زمان گذشته رو درحال مینویسم. میخونیدمتوجه میشید. از نگار(negar2000) گلم ممنونم که بانظراتش در مورد کل تجربه هام باعث شد که بیشتر دقت و تمرکز داشته باشم و امیدوارم که در این داستان اون چیزی که واقعا یاد گرفتم رو بتونم ارائه بدم. ازژیلای عزیزم به خاطر همه ی لطفهایی که در حقم کرده واقعا ممنونم. از دوستانی که داستان هامو میذارن تو امضاشون ممنونم . مطمئنا لایق لطفتون نیستم ![]() قبلا یه سیاستی داشتم... الان با یه سیاست دیگه مینویسم وپیش میرم کلا بی سیاست نوشتن و زندگی کردن بهتره![]() تا قبل از حذف وبلاگ ها ، مقدمه ی دردم رو در وبلاگی که تو 98یا داشتم گذاشتم ، از تمام دوستانی که نظر دادند ممنونم. امیدوارم تا پایان داستان همراهم باشید. مرسی. در اخر کلامم: من ادعا میکنم که هیچ ادعایی ندارم و این هم کم ادعایی نیست ولی اصالت دل نوشته هامو به هیچ چیز نمیفروشم.[/SPOILER] و اخرین حرفم... با توجه به اینکه باید قوانین رو رعایت کنیم همگی... ![]() این امثال نظرات(چه در تایپ کتاب چه در نقد داستان) :مرسی خوب بود/ بد بود... ادامه بده ... کی میذاری... نمیذاری... خلاف قوانین انجمن در بخش کتاب هستند و اسپم محسوب میشن و پذیرفته نیستن،صرفا برای تشکر کلید رو فشار بدید این بهترین لطف درحق من و البته مدیران زحمت کش هست،چون اونا مجبور میشن اخطار بدن و پست حذف کنن که خب مسلما وقت گیرخواهد بود.![]() و این تیپ نظرات نه تنها پاسخی به همراه ندارن بلکه برای حفظ قوانین من و یا دیگر دوستان مجبور به گزارش هستیم ... تا مدیر مربوطه برخورد کنه صرفا بخاطر اینکه نظرات بصورت سازنده و احساسی بیان بشن ... شاید راهی باشه برای کمک به انتقادی سازنده. ![]() ![]() ![]() یه مدتی میخوایم با هم سرگرم بشیم و در کنار هم وبا هم اوقات خوب و خوش ومفرحی و داشته باشیم. چقدر من حرف میزنم . همشونم چرت و پرت . . . میگن کم گوی و گزیده گوی چون در... اینا شامل من نمیشه![]() دوزتون دارم همتونو بریم که با نام خدا اغاز کنیم و باز هم عید سعید فطر بر همگان مبارک... و داغی که این روزها به دل داریم رو به همه ی هم وطنان تسلیت میگم![]() .ر تقدیم میکند:![]() و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است/من به تو خندیدم تا که با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم/بغض چشمان تو لیک/ لرزه انداخت به دستان من وسیب دندان زده از دست من افتاد به خاک/دل من گفت برو.../ چون نمی خواست به خاطربسپارد گریه ی تلخ تو را/ و من رفتم/و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام/حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم/ و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت... "فرخزاد" آدما آدمو تنها میذارن ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۴ مهر ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۴۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,992
تشکرها: 157,933
تشکر شده 362,887 بار در 30,818 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +260 امتیاز با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید! آمارکتابهای در جریان سایت برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید! لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه) برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +656 امتیاز به نام تو که در دَم ... بی همدم ... هستی کماکان هر دَم! مقدمه: در دم درد من این است:که زیادی سخت است ! بی تو بودن را نمی گویم... حتی روزگار هم نمیگویم... نه شکوه دارم ... نه شُکوه می خواهم! کلی گفتم... مثل جزییات آن دم داغ تو که مرا تا جنون باور یک خیال می برد! در دم دام می افکنم برای تماشای یک دل سیر فروغ بی فروغ نگاه تو... در دم جان می سپارم... میان دست تو ... میان حس تو... زیر چشم تو... زیر سایه ی تو... پر پر میزنم... در دم، هر دم... بی تو !!! در دم درد من این است ز بی دردی دردهای کهنه مجذوب عفونت های خسته ی فردا شده ام...! در دم درد من این است ز کوشش فراموشی نگاه سردِ دم وبی دم تو که یادواره ی سنگینی است و به دوش ذهن میکشم...! در دم... امان از این دردم... درد دردناکی است! و در این دم... میکشد اخر مرا دردم...! منم اسیر بند یک دم... من آدمم... گروگان یک آه و دم!!! در دم... درد من این است ... «مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم * * * تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم » حافظ ![]() نقش آفرینان: محمد کسرا راد نیاز نامجو و سپنتا زارع ... ************************* پی نوشت: قطعه ای از زندگی واقعی به استناد دیده های شاید مشترک شنیده ها رسم ها سنت ها آیین ها و ... به دور از قالب زمان و مکان در پناه تجربیات و در میان کلمات و توصیفات گرد هم آمدند. هر وقت به خلاصه اش فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم جز این که داستانی است از زندگی ادم هایی که احتمالا وجود دارند، من انها را واقعی می پندارم و مطمئنم در گوشه ای از دنیا بدون شناخت از منی که انها را مینویسم زندگی میکنند! با تمام مشکلات دست و پنجه نرم میکنند و برای بقا تلاش میکنند عادت میکنند، عاشق میشوند ، تجربه میکنند، متنفر میشوند ، دوست میدارند و میبخشند!!! آنها زندگی میکنند... میخواهم از زندگی بنویسم! اگر روزی روزگاری آنها را دیدید سلام من را به آنها برسانید... ! خورشید.ر خلاصه:این داستان برداشتی آزاد از وقایع یک زندگی است. در دَم در دو مفهوم دردِ من و در لحظه به کاربرده شده است. ************************* .ر ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۱۸ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +779 امتیاز سلااااام دیگه طاقت نداشتم دیگه نمیتونستم دیگه داشتم دق میکردم . خوبین؟؟؟واااااای من هنوز خمارم تنم درد میکنه باید تاپیک نقدشو بزنم ... امشب حدود 6 تا پست داریم که با فاصله میذارم. یکی الان ... یکی دم دم های هشت شب... بقیه اش هم حول و هوش 11 اینا ... خوبه؟ ولی از هفته ی دیگه شبی یه پسته ها بد عادت نشید ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() نقدم نذارید من این شکلی میشم ![]() ************************************************** ** سرآغاز در دم... 1. سرآغاز در دَم: -خانم... خانم عزیز ...شما نمیتونین همینطوری سرتونو بندازین پایین برید تو، اقای مهندس الان وقت ندارن...! بی توجه به تذکرش وارد اتاق شدم ، دنبالم اومد ورو به اون گفت: اقای مهندس من بهشون گفتم که وقت شما... سرشو بالا گرفت و نگاه خالی و بی روح و بی تعجبش و از روی صورت من به چشمهای خانم شکوری دوخت و گفت: شما بفرمایید خانم شکوری... شکوری چشم غره ای بهم رفت واز اتاق خارج شد. دسته گلم رو روی میز گذاشتم . روی صندلی جلوی میزش نشستم وبه چشمهاش خیره شدم. خشک گفت: امری داشتید... جوابشو ندادم. ادامه داد وگفت: مشکلی دارین؟ -بله ! -چه مشکلی؟ -فقط تنهایی...! به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت: چرا برگشتی؟ -سلام... بهم سلام نکردیم...! خودکارشو برداشت وسرشو مدام فشار میداد و تق تق میکرد. _جواب سلام واجبه... البته میدونم که اول گفتنش مستحبه ...! خیره تو چشمام زل زده بود و هنوز داشت تق تق میکرد. چشمامو بستم وگفتم: این کار ونکن... مسخره گفت: هنوز حرص میخوری؟ -نخورم؟ خودکار و پرت کرد روی میز وگفت: فکراتو کردی؟ -اره... از جاش بلند شد ولبه های کتشو عقب دادو دستهاشو توی جیب جین سیاهی که چند ماه پیش خودم براش خریده بودم فرو کرد و گفت: حرف اخرت چیه؟ -حرف اخرم چیزی نیست که تو دوست داری بشنوی... شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت و به سمت پنجره چرخید، پشت به من ایستاد، لای کرکره رو باز کرد ومثلا در حال تماشای خیابون گفت: خوبه ... به هر حال مهریه ات اماده است... هر وقت اماده بودی بگو بریم اقدام کنیم...! -من حرفی از طلاق زدم؟ با تعجب بهم خیره شد از سر شونه بهم نگاه میکرد ، با همون خیرگی گفت: پس چی؟ -برگشتم... با طعنه گفت: -بعد از سی و دوروز... لطف کردی...! -خواهش میکنم... اصلا قابلی نداشت...!!! به سمت پنجره چرخید وگفت: کجا بودی؟ -فکر کن پیش سپنتا بودم و تمام این یک ماه و دو روز و با اون وقت میگذروندم.... بدون اینکه هیچ عذاب وجدانی داشته باشم... شب تا صبح! صبح تا شب... تند به سمتم چرخید وگفت: نیــــــــاز... با لبخند جواب حرص صورتشو دادم وگفتم: این چیزی نبود که دوست داشتی بشنوی...؟ دندوناشو روی هم سایید و گفت: -این چیزیه که خودت دوست داری بگی... -مردا غیر قابل پیش بینی ان... در عینی که دوست دارن به شکشون اطمینان پیدا کنن اما به همون اندازه دوست دارن شکشون یه دروغ محض باشه... این طور نیست اقای... سرشو تکون داد وگفت: حرفای پر کنایه ات کی میخواد تموم بشه... -هروقت شک وابهام تو تموم بشه... اقای مهندس... با عصبانیت گفت: به من نگو اقای مهندس...! -تو اینم شک داری؟ -نیاز... -چه جور ادمی هستی که حتی نمیتونی چند لحظه اعصابتو تحت کنترلت داشته باشی... شقیقه هاشو فشرد و خودشو پرت کرد روی صندلیش... از جام بلند شدم ویک لیوان اب براش ریختم وگفتم: کاش اونقدر که دیگران واروم میکردی خودتم میتونستی اروم کنی... همیشه همینی... سعی میکنی برای دیگران بری بالای منبر ولی هیچ وقت به حرفهایی که میزنی اعتقاد نداری... هرچند من اشتباه میکنم انگار ... قبلا هم نه بقیه رو اروم میکردی ... نه منو... نه خودتو... نه سپنتا و...! به صورتم خیره شد وگفت: چرا برگشتی؟ -چون زنتم...
ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۳۰ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +830 امتیاز بچه ها شبکه ی پرشین تون یه کارتون خوشگل داره ، ساعت 17:30 برید ببینید منم برم ببینم. شب دست پر میام/نقد تپل بیاین هااا باشه؟؟؟ شب تاپیک نقدشو میزنم ، شب با 5 پست برمیگردم![]() شکلکای جدید منو حال میکنین ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ******************************************* 2. انگشت اشاره اش رو دور تا دور لیوانی که براش ریخته بود م دست نخورده جلوش بود ،چرخوند وگفت: اگه سال پیش بود میگفتی چون دوستم داری... از کنارش رد شدم. بوی عطر محبوبمو میداد. نفس پر اشتیاقی کشیدم و رو به روی پنجره ایستادم. کرکره رو کنار زدم وبه خیابون و رفت امد پر ازدحام اتومبیلها و ادم ها خیره شدم وگفتم: یک سال پیش ؟ "سال پیش و تو ذهنم مرور کردم... شاید منظور یک سال ونیم یا حدودا دو سال پیشه شاید حتی از دوسال هم بیشتر باشه... اره از دوسال بیشتره ... صرفا یا دقیقا یا مطمئنا یک سال پیش یا دوسال پیش نبود ،شاید دو سال و نیم پیش یا..." اهی کشیدم و ادامه دادم:سال پیش؟ ... سال پیش یه عاشق پیشه ی احمق بودم... -حالا چی هستی؟ -یه احمق عاشق پیشه...! بهم نگاه کرد وبا طعنه گفت: از سپنتا چه خبر؟ -دیشب خیلی هات بود ... میخواست بیاد سراغم... -نــــیــــــاز... -چیه؟ به اندازه ی یک ماه و دو روز و هشت ساعت و سی یک ثانیه ... سی دو ... سی وسه... سی وچهار... سی و پنج... سی و شیش... -بس کن... -به این اندازه از دوستِ ... مکثی کردم . به چشمهای مشوشش خیره شدم اهسته گفتم: ... خیالت راحت باشه اقای مهندس!... -به من نگو اقای مهندس... -به مهندس بودنتم شک داری؟ چیزی نگفت وفقط بهم خیره شد. میز ودور زدم . به سمت قفسه ی کتابخونه که در کنج اتاق قرار داشت رفتم . - یه سوال ... به مهندس بودنت بیشتر شک داری یا به خیانت من با سپنتا که از قضا صمیمی ترین دوستته؟ دوست شوهر فعلیم! کلافه موهاشو تو چنگش گرفت وجوابمو نداد. لبه ی میز نشستم وگفتم: اون موقع که با سپنتا بودم اونم شک داشت وبه اینکه مبادا من با کسی رابطه ای داشته باشم... مسخره است نه؟ حالا همین شک وتو داری... زندگی من شده شک ... تردید... شک... تردید...! ابروهامو بالا دادم و به چهره ی دمغش نگاه کردم. -نیاز... -هوم؟ -کجا بودی؟ -خونه ی یه دوست... -یک ماه تمام... چطور تونستی بی خبر بذاری وبری؟ -میخواستم فکر کنم... میخواستم فکر کنی... میخواستم فکر کنه! میخواستم در ارامش تصمیم بگیرم... میدونستی زنده ام... همین کافی بود. -نیاز... بهش نگاه کردم. عصبی بود... پشت پلکش می پرید.فکش منقبض شده بود.اینا همه ی حالتهایی بود که نشونم میداد داره هر لحظه بیشتر و بیشتر عصبی میشه... -چرا اینقدر اسممو صدا میزنی... با عصبانیت از جاش بلند شد . رو به روم ایستاد و گفت: یک ماه تمام معلوم نیست کدوم گوری بودی... -بخاطر همین اسممو مدام صدا میزنی؟ -لعنت به تو... که... -هیششش... چشمامو بستم وباز کردم ... نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به شمردن:ده... نه ... هشت... هفت...
ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۰۹ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +816 امتیاز دوزتان عزیزی که کارتون هیولا در پاریس و ندیدن ، ساعت یازده شب ببینن من که خیلی خوشم اومد،تازشم ساعت 9 و نیم شبکه ی دو / کلاه قرمزی جونمو میده ه ه به مناسبت عید فطر 3.![]() ![]() ![]() ******************************* بلند سرم داد کشید: نیاز خفه شو... تمام این مدت کجا بودی؟ سرت به چی گرمه؟ چطور تونستی یک ماه تموم بی خبر بذاری وبری... حتی نمیدونم زنم کجا رفته... کجا بوده؟ میدونی کل شهر ودنبالت گشتم... از بیمارستان و خونه ی اقوام واشنا بگیر تا پزشکی قانونی.... فکر میکردم دزدیدنت.... -لابد سپنتا... دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم... چهره اش منقبض بود. میتونستم عرق نشسته روی شقیقه اش رو ببینم... دستش با فاصله ی کمی از صورتم هنوز بالا بود ، میخواست بزنه دیگه طاقتش طاق شده بود دیگه تحمل صبر وشکیبایی نداشت... ! خیره تو چشمهام بود و منم منتظر که دستش روی صورتم فرود بیاد . اما نزد.... اروم دستشو پایین اورد ... در اتاق باز شد. شکوری اهسته پرسید: حالتون خوبه اقای مهندس؟ طوری شده؟ با حرص گفت: شما بفرمایید خانم شکوری.... بیرون ... شکوری با حرص در و بست و گفت: چشم... به سمت صندلی رفتم وروش نشستم. از توی کیفم ... ادامس نیکوتین و همراه با سیگار وینستون دراوردم . با مسخره گفتم: سپنتا بهم ادامسشو معرفی کرد که سیگارشو ترک کنم...! به ادامسش معتاد شدم ... دوباره سیگار میکشم که ادامس نیکوتین رو ترک کنم... الانم دیگه نمیتونم هیچ کدوم و کنار بذارم... جالبه اقای مهندس مگه نه؟... حالا هم میجوم... هم میکشم... ببین به کجا رسیدم که با سیگار اروم میشم!!! سرشو با حرص تکون داد وگفت: برمیگردی خونه؟ -نه تا صبح میخوام تو شرکت بمونم.سیگار بکشم و ادامس بجوم! کمی در اتاق راه رفت . چند لحظه بعد اهسته و ملایم گفت: بریم یه شامی بخوریم... بعدمیریم خونه... امشب باید تکلیفمو با تو روشن کنم... -اُ اُ ... تو تنها کسی نیستی که برای این زندگی تصمیم میگیری... واز جام بلند شدم وگفتم: من ماشین دارم... تو هم که ماشین داری... بریم رستوران (...) دلم شیشلیک میخواد. چیزی نگفت و منم از اتاقش رفتم بیرون. توی ماشین نشسته بودم . به سمت پاتوق همیشگیمون میروندم. اونم پشت سرم میومد. با صدای موبایلم خم شدم تا از داشبورد برش دارم.... سپنتا بود. -بله؟ -سلام... -چیکار داری؟ -کلید ها رو کجا گذاشتی؟ -دادم به مش رحیم... -چه خبر؟ حرفی نزدم! -نمیتونی حرف بزنی... -بتونمم میلی ندارم با تو حرفی بزنم... -فقط خواستم بگم ... میون حرفش پریدم وگفتم: -خداحافظ... گوشیمو پرت کردم تو داشبورد ویه سی دی تو ماشین گذاشتم وصداشو تا اخر بلند کردم. از ماشین پیاده شدم... دنبالم اومد وگفت: کی بهت زنگ زد؟ -همونی که یه ماه و دوروز خونه اش بودم... وبه چشمهاش خیره شدم... تاکی میخواست این شک و از خودش دور کنه... تاکی میخواست؟! با هم وارد رستوران شدیم... گره ی کراواتشو شل کرد وگفت: چی میخوری؟ به ساعت مچیم نگاه کردم وگفتم: دقیقا چهل و پنج دقیقه ی پیش بهت گفتم که هوس شیشلیک کردم... حافظه ات به اندازه ی 45 دقیقه هم یاری نمیکنه؟ نفسشو فوت کرد وپیش خدمتی وکه داشت از کنار میزمون رد میشد وصدا زد. سفارش غذا و مخلفاتشو داد ... از جام بلند شدم تا دست و رومو بشورم.
ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۰۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +788 امتیاز 4. به اینه خیره شدم ... موهای هایلایتمو زیر شالم فرستادم... رژ گونه ام کاملا محو شده بود. دستهامو شستم وباز به خودم نگاه کردم... نفسمو فوت کردم. اصلا دلم نمیخواست بغضی که تو گلوم بود اجازه ی خروج داشته باشه... نفس عمیق کشیدم وشروع کردم معکوس از ده شمردن...ده... نه... هشت... هفت... شیش... پنج... چهار... سه ... دو... یک! از دستشویی بیرون اومدم. اخمهاش تو هم بود. گوشیم دستش بود. صندلی و عقب کشیدم و مقابلش نشستم. تمام صورتش منقبض بود. با عصبانیت گفت: سپنتا بهت زنگ زده بود؟ با خونسردی گفتم: -تو که داری می بینی... هنوزم شک داری ؟ اگه بگم نه خوشحال میشی؟ باعصبانیت کف دستشو به میز کوبید وگفت: پس تمام این مدت وپیش اون عوضی بودی... -عوضی اونه یا تو؟ چیزی نگفت. نگاهشو ازم گرفت... چشمهامو تنگ کردم و زمزمه کردم: -اون عوضیه یا تو که زنتو بهش معرفی کردی؟... نفس پرحرصی کشید و با دو دست موهاشو عقب کشید. حالم از اینکه تو کارم فضولی میکرد بهم میخورد. اینم میدونست که چقدر بدم میاد مثل موش و گربه رفتار کنیم... اما هنوز تو شک بود و تردید... هنوز بهم اعتماد نداشت. بیزار بودم از این حرکتاش... ازاین بی اعتمادیش! گوشیمو پرت کرد سمتمو گفت: خیلی اشغالی... -نه به اندازه ی تو که به زنتم رحم نکردی... یا بهتر بگم . به دوستت رحم نکردی! مثل همیشه از این شاخه به اون شاخه پرید با پوف بلند بالایی بحث و خاتمه داد و حرف دیگه ای رو پیش کشید. با لحن خاصی گفت: چرا دروغ گفتی که دو ماه و چهار روز و هشت ساعت ازش خبری نداری؟ به ساعت مچیم نگاه کردم... یک ساعت پیش این حرف و زده بودم. بهش نگاه کردمو گفتم: دقیقا شصت دقیقه قبل گفته بودم که هوس کردم شیشلیک بخورم... این مدت زمان بی خبری از سپنتا حد اقل نیم ساعت قبل تر از هوس شیشلیک بود... اون یادت بود اما این نه... نفسشو تند بیرون فرستاد . -دروغ نگفتم اقای مهندس... من ازش هیچ خبری نداشتم... تا همین تماس چند دقیقه پیش... -پس چرا گفتی دوستی که تو توی خونه ی خراب شده اش بودی... -خونه ی اون بودم... خونه ی دوستم.... یا بهتر بگم... خونه ی دوستت... و بهش نگاه کردم . از بهتش هیچ عکس العملی نشون ندادم... نفسمو فوت کردم و کمی دلستر توی جام ریختمو سرمو با نوشیدن طعم استواییش گرم کردم... هنوز میخ بود... هنوز شوک بود. یه لبخند کج زدموگفتم: چرا همتون ذهن کثیفی دارید.... فقط داری به این فکر میکنی که یک ماه ودو روز و با سپنتا بودم.... حتی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که شاید اون تو خونه نبوده باشه .... چشماشو بست وباز کرد وگفت: نمی فهممت نیاز.... -منم تو رو نمی فهمم... کلید خونه ای که خودم طرحش و کشیدم و داشتم... دوست سابقمو ندیدم... به جز تو با هیچ احد دیگه ای هم رابطه نداشتم... دستمو روی سینه ام گذاشتمو انگشت اشاره امو به سمت بالا گرفتمو گفتم: به خودش قسم... من خبطی نکردم... چشمامو بستم وگفتم: به تمام قدیسین قسم.... به بارالهی متعالی.... من به تو خیانت نکردم... آه ای پروردگار... من را هم اکنون به اتش بکش اگر دروغ سرخ بر زبان جاری میکنم... -نیاز .... تمومش کن! -چیه... معجزه ی خدا رو هم قبول نداری؟ دیدی به اتش وعذاب گرفتار نشدم؟ -محض رضای خدا جدی باش! -جدی باشم که تو همچنان به مزخرفاتت ادامه بدی؟ نفسمو بیرون فرستادم... اهسته گفتم: نمیخوای تمومش کنی؟ بذار برای یه بارم که شده در ارامش غذامونو بخوریم.... _ هیچ وقت فکر نمیکردم زندگیم به این روز بیفته...
ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۰۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری :) حالت من : | پست بسیار مفید : +768 امتیاز 5. -چرا؟ اینقدر از حضورم ناراضی هستی؟ -عذاب وجدان دارم... -به خاطر سپنتا ؟ -من و اون درست مثل برادر بودیم... - بودید... داری از گذشته حرف میزنی، گذشته ای که مسلما گذشته. پس میتونی بهش فکر نکنی! اهی کشید وگفت: همیشه سایه اشو روی زندگیم حس میکنم... _میتونی بگی دقیقا از کی این سایه رو زندگیت افتاد؟ نگاهشو ازم گرفت. -میدونی جفتتون عین همید... میدونی چی جالبه؟ اینکه جفتتون از زندگی خودتون حرف میزنید.... نه زندگی مشترک که یه طرفش منم.... انگار هیچ مردی نمیتونه واژه ها رو جمع ادا کنه.... -همیشه به خاطر مسائل کوچیک ناراحت میشی... خواستم حرفی بزنم که غذامونو اوردن.... پیش خدمت به خاطر اینکه دیر غذا رو سرو کرد عذرخواهی کرد. مشغول شدم... اونم با بی میلی با غذاش بازی میکرد. یه کمی از دلسترش خورد وگفت: تو این مدت که نبودی خیلی بهت فکر کردم... -به نتیجه ای هم رسیدی؟ بهم نگاه کرد وگفت: چرا با سپنتا نموندی؟ -این نتیجه نیست.... سواله... هنوز سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم. میلی نداشتم که باز هم به سوالات پر از شک و تردیدش جوابی بدم. خسته شده بودم بس که باید دلیل و توجیه میاوردم. به چشمهای خسته اش خیره شدم. لب به غذاش نزده بود. -چرا نمیخوری؟ نفس عمیقی کشید وگفت: یک ساله دارم باهات زندگی میکنم ... هیچ وقت نتونستم واکنش هاتو پیش بینی کنم... -بخاطر همین غذا نمیخوری... با حرص چنگالشو توی بشقابش پرت کرد وگفت: همیشه یه چیزی و به یه موضوع بی ربط و مزخرف ربط میدی... -اقای مهندس طبق فرمایش خودتون ... رو زمین که وایسی به اسمونم ربط داری... نفس که بکشی به هوا ربط داری... همه چیز مثل یه زنجیره است که بهم ربط دارن... تو این دنیا هیچ چیزی نیست که بی ربط باشه... -فلسفه بافیت رو هم نمیتونم درک کنم... -مهم نیست... من درک میکنم که تو منو درک نمیکنی... ابروهاشو داد بالا وگفت: جدی؟ -اره... درک کردن یه مرد چندان کار سختی نیست... -ولی درکم نمیکنی! -چون دلم نمیخواد .... چون باید خودمو نبینم تا بتونم تو رو بفهمم... این کار مشکلیه... پوزخندی زد و جوابمو نداد. غذام تموم شده بود ... بهم خیره شد وگفت: بلند شو بریم... -تو نخوردی؟ -من میل ندارم... بلند شو... رو به پیش خدمت صدا زدم وگفتم: ممکنه یه ظرف پلاستیکی برامون بیارید؟ پیش خدمت سرشو تکون داد و کسرابا بهت گفت: نیاز ... -دیگه نمیترسم شأنم بیاد پایین... سرشو تکون داد وگفت: خوبه... پرهیزکار شدی... _گاهی از رفتارات سرسام میگیرم کسرا !!!... کسرا: من چی؟ من باید از رفتارای تو چی بگیرم؟
ویرایش توسط SunDaughter☼ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۰۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم :)
نوشته ها: 2,675
تشکرها: 25,154
تشکر شده 961,830 بار در 3,800 پست
|