ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظرتون خوبه اسم رمان بشه مسافری از لندن

رأی دهندگان
20. نظرسنجی بسته شده است.
  • بله

    5 25.00%
  • خیر

    15 75.00%
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 37
  1. Top | #1

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن

    به نام خدا

    دوستان سلام

    اسم رمان :بی تو امشب

    خلاصه داستان:ازدواج فریبرز رادمنش با پزشکش لیلا موجب پدید امدن اختلافاتی بین دخترش مهراوه و پسر لیلا ماهان که به تازگی از لندن بازگشته می شود مهراوه در جست جوی گذشته ماهان متوجه می شود نامزد ماهان در یک سانحه تصادف ناپدید می شود و خود ماهان مدتی را در کلینیک اعصاب و روان در لندن بستری بوده است .کم کم اختلافات ماهان و مهراوه جای خودش را به عشق می دهد ماهان پس از محرم شدن با مهراوه برای گرفتن مدارکش از دانشگاه به لندن باز می گردد اما در انجا پس از دیدار با خانواده نامزد سابقش متوجه می شود نامزدش پیدا شده و زنده است ........

    ای بابا می خواستیم خلاصه بنویسیم شد شاهنامه


    به نام خدا
    .................................................. ..........................

    فصل اول
    همه چی ارومه تو به من دل بستی
    این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
    همه چی ارومه غصه ها خوابیدن ......
    با عصبانیت پخشو خاموش کردم
    اخه یکی بگه چی ارومه ... اصلا كي ارومه......چی سرجاشه ....که شما همچین شعر هایی می سازید
    نمی دونم چرا امروز همه چی یه جور دیگه است
    اصلا چرا خیابونا خلوته
    چرا اثری از بوق و دادو بيد إد و دعوا فحش كشي نيست
    صدای زنگ گوشیم بلند شد
    ای بابا حالا مگه دست بر می داره
    بدون اینکه ماشینو متوقف کنم گوشیو برداشتم و گذاشتم رو گوشم
    -چیه ؟؟؟چی می خوای
    مهناز-این چه وضعه حرف زدنه اصلا معلوم هست جنابعالی کدوم گوری تشریف دارین
    ......می خوان خطبه رو جاری کنن معطل تو نشستن
    -خب به من چه بخونن ...مثلا منتظر نشستن که چی ...مگه من بابای عروسم که اگه نباشم مراسم برگزار نمی شه
    مهناز-حالا چه مرگته چرا داد می زنی
    -چیه بابا داره عروسی می کنه توقع داری برات برقصم
    مهناز-به هر حال سعی کن زود خودتو برسونی مثل اینکه پسر لیلا جون هم از خارج برگشته فکر کنم بیاد محضر
    داخه به من چه
    تا خواستم گوشیو قطع کنم چشمم به افسری افتاد که رو به روی ماشین داشت دست تکون می داد که وایسم
    با عصبانیت گوشیو شوت کردم صندلی عقب و ماشینو متوقف کردم
    افسر اومد کنار شیشه و تقه ای به شیشه زد
    شیشه رو پایین کشیدم
    افسر-مدارکتون لطفا
    طبق عادت همیشگی دستمو به طرف داشبورد بردم
    اما بعد با یاداوری اینکه این ماشینه بابابزرگه نه ماشین خود احمقم با دست کوبیدم تو پیشونیم
    افسر- مدارک چی شد خانوم؟
    نفس عمیقی کشیدم
    -جناب سروان همرام نیست
    افسر-بفرمایید پایین خانوم بفرمایید
    افسر از ماشین دور شد
    با عصبانیت کوبیدم رو فرمون
    -ای مرده شور اون ترکیبتو ببرن مهناز
    از ماشین پیاده شدم تمام زورمو سر در بیچاره خالی کردم
    افسر-سرعت بیش از حد مجازو نبستن کمربند ایمنی و از همه مهم تر صحبت کردن با گوشی موبایل و همراه نداشتن مدارک .....خانوم محترم شما جای من بودید چیکار می کردید؟؟؟
    -هیچی ...فقط به یه ادم بخت برگشته که از زمین و اسمون داره براش می باره گیر نمی دادم و می ذاشتم گورشو گم کنه و بره
    افسر-متاسفم ماشینتونو باید منتقل کنیم پارکینگ
    با عصبانیت و زیر لب تکرار کردم:به درکککککک
    افسر-بله خانوم!!!!؟؟؟؟
    لبخند مسخره ای زدم
    -با شما نبودم
    برگشتم به طرف پاترول قدیمی و زوار در رفته بابا بزرگ
    دوباره گوشیم داشت زنگ می خورد
    در عقب رو باز کردم و گوشیو برداشتم
    دوباره صدای مهناز تو گوشم پیچید
    مهناز-هیچ معلومه کجایی ؟؟؟؟
    فریاد زدم:قبرستون می خوای ادرس بدم تا تو هم با اون شوهر دوماد سرخونه ات پاشی بیای ؟؟؟
    مهناز-دوباره چی شده؟؟؟
    -هیچی از صدقه سری زنگ زدن های پشت سر جنابعالی پلیس ماشین اقا جونو گرفته می خواد بفرستش پارکینگ ....بنده هم منتظرم تا جرثقیل بیاد
    مهناز-هوییییی حالا گفتم چی شده....ول کن این حرفا رو ....پاشو یه تاکسی بگیر سریع خودتو برسون....اصلا الان به امیر حسین می گم بیاد دنبالت تو دقیقا کجایی؟؟؟
    می دونستم تا منو نبره محضر و یه خورده خودشیرینی واسه بابا نکنه دست بردار نیست
    -یه خیابون مونده به محضر
    مهناز-خیلی خوب الان می یاد
    بعد از قطع کردن گوشی چشمم به جرثقیل افتاد
    حالا ببین امروز همه چه وظیفه شناس و وقت شناس شدن
    کیفمو از تو ماشین برداشتم
    راننده چرثقیل مشغول بلند کردن ماشین شد
    چند ثانیه بعد سرو کله امیر حسین با پرایدش پیدا شد
    از ماشین پیاده شد و به طرفم اومد
    امیر حسین-چی شده ؟؟؟؟
    دلم می خواست دکور صورتشو براش نابود کنم پسره احمق د اخه بگو کوری نمی بینی
    -مگه نمی بینی ...ماشینو بردن
    امیر حسین-خیلی خوب بیا سوارشو بریم تا همین حالاش هم حسابی دیر کردی
    -من میشینم پشت فرمون
    امیر حسین-خب خودم هستم دیگه
    -اخی...... ببینم می ترسی بی ام وت خش برداره .....
    بیچاره وقتی دید من اعصابم سرجاش نیست بی صدا رفت و روی صندلی کنار راننده نشست منم پریدم و رو صندلی راننده نشستم و ماشینو به حرکت در اوردم
    امیرحسین-می گم ......مهراوه جان تو .....الان ....حالت خوبه
    با عصبانیت گفتم:معلومه که خوبم
    امیر حسین با طعنه گفت:اره کاملا معلومه
    به سرکوچه محضر رسیدیم
    چشمم به تابلوی ورود ممنوع افتاد
    بی توجه به تابلو پیچدیدم توی کوچه
    صدای اعتراض امیر حسین بلند شد
    امیر حسین-بابا اینجا ورود ممنوعه باید می رفتیم از کوچه بعدی از اون طرف که ممنوع نیست می اومدیم
    -برو بابا حوصله داریاااااا
    چشمم به یه ایکس ٦ که از اون طرف می اومد افتاد
    امیرحسین-نگفتم از این ور ورود ممنوعه ....حالا چیکار کنیم
    -شما یه لحظه دهن مبارکتو ببند تا بهت بگم چیکار کنیم
    به سرعتم افزودم تا راننده ماشین رو به رو دنده عقب بگیره
    ولی نه مثل اینکه اون سرتق تر از منه
    دقیقا به رو به روی هم رسیدیم
    دستمو روی بوق گذاشتم
    اما راننده ماشین همونطور بی حرکت وبدون هیچ عکس العملی نشسته بود و زل زده بود به ما
    سرمو از توی شیشه بیرون اوردم
    -هوی اقا لگنتو ببر عقب تا ما بریم جلو
    امیر حسین-مهراوه خواهش می کنم ....تورو خدا شر به پا نکن
    بی توجه به امیر حسین که مثل پیرزن های 80 ساله مشغول غر زدن بود از ماشین پیاده شدم
    محکم چند ضربه روی کاپوتش زدم
    -مگه کری داداش ...می گم این لگنتو جمع کن تا ما رد بشیم
    از ماشین پیاده شد
    نه بابا مثل اینکه به تیپش و دک و پزش می خوره زیادی مودب باشه
    با ارامش تمام گفت: دختر خانوم ورود ممنوع اومدی یه چیزی هم طلبکاری
    -ورود ممنوع اومدم ....دلم خواست به تو چه اصلا مگه خیابان مال باباته
    (خانم محترم لطفا مودب باشید )
    -اگه نباشممممممم؟؟؟؟؟
    بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کنه گفت:اون وقت مجبورم به پلیس 110 زنگ بزنم
    -ببین داداش 110 که خوبه به 120 هم زنگ بزنی من کوتاه بیا نیستم ...جمع کن گاریتو حال نداریم
    نگاهی تحقیر امیز به ماشین کرد
    (فعلا که کاملا معلومه ماشین کی گاریه)
    امیر حسین از ماشین بیرون اومد
    امیر حسین-مهراوه خواهش می کنم شر به پا نکن
    -جنابعالی خفه خون بگیر (به راننده نگاه کردم دستمو به کمرم زدم )بله؟بله؟ نفهمدیم ماشین من گاریه؟؟؟؟ .....به ماشین من می گی گاری ...حالا بهت نشون می دم ماشین کی گاریه مرتیکه گاوچرون
    در ماشین امیر حسین و باز کردم و قفل فرمونشو از زیر صندلی راننده بیرون کشیدم
    وقتی با قفل فرمون اومدم بیرون هم امیر حسین هم اون راننده با بهت زل زدن بهم
    نه دیگه نمی شه که .....هی حالا من می خوام خونسرد باشم اینا نمی ذارن
    به طرف شیشه ماشینش رفتم تمام عصبانتیمو ریختم تو دستام و با تموم قدرت قفل فرمونو زدم تو شیشه اش
    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,31 در ساعت ساعت : 13:17

  2. 154 کاربر از پست کارولین تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , $ ساجده$ , *Peggy* , +Neda+ , .Dreamy-girl. , .MOHABBAT. , 870664182 , afi jonz , afsaneh52 , Altin ay , aminlily40 , amirhosseinac , ana23 , ana43 , anna43 , Anolin , arezo* , arghavan58 , armin.kz , asma-m , atefeh_49 , ATISH68 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , baran321 , behnazhmz , breathe , chobiiin , D0nya , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , dozhd , ebrahimi.fari , faezeh88 , faghatdream , fariba44 , Farnaz , fk-osh-d , ghorbani , gord , gord Afarid , hala , harimeshgh , hasti59 , Hella , hoaya , hooramohebtash , independent , jnashenakhte , khademre , khiyal99 , kiana61 , Maedeh , mahi tak , mahnazmom , mahr0kh , mahsadina , mahya1995 , Maman fariba , mani1384 , maryammoayedi , marzi marzi , maya 74 , mfr60 , Miss.Mania , mobina , naara , nady48 , nafas44 , nafas_sheytoon , nasrin44 , nasrinz , nastaran86 , nedaj , Negy , niayesh00 , nina86 , niyayeeeeeesh , noshafarin , PAEEZ70 , pegah.a , princess2008 , R.A.H.A , raaaad , ramanava , Rez1_ds , Reza , riitaa , roya1365 , rozam , sachlian , sahe , saktin , Sam!ra , sasa75 , sedena , Semin309 , Shabah eshg , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , sheydajoooon , sirius , Sokout , sαвα , tala bala , tania_7 , tazianeh , Tifani Jon , unichorn , valan , vianna , violet_mahtab , yas6662 , yasesabs , zahira , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zoooom , ~pArnYa~ , آتری , آنی گل , ارنیکا , بازیگوش , بهبهو , تنها... , خورشیدک , خیال غزل , دختراسمان , دلارام20 , رائیکا , س.و.ن.ی.ا , ستاره بارون , سرای بانو , سرتق , سها19 , سکوت من , شرقي , صحرا71 , ققنوس98 , ماه سیما , میم. , نسرین... , نسيا , ویشار , پریبانو , کنکور تجربی 139 , گنجیشک , ☆ Ghasedak ☆

  3. Top | #2

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    29,110
    میانگین پست در روز
    14.67
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    184,438
    تشکر شده 451,283 در 39,574 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
    آمارکتابهای در جریان سایت
    برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!

    لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
    برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه
    .
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  4. Top | #3

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    .......................................
    روی یکی از شبکه های تلویزیون توقف کردم بی حوصله کنترل تلوزیون و پرت کردم روی میز و به مبل تکیه دادم
    به ساعت گرانقمیت و عتیقه و عهد بوق روی دیوار نگاه کردم
    ساعت حدودای یازده اس و نمی دونم چرا اقا جون هنوز نیومده
    حتما همه رفتن عروس گردون
    صدای زنگ اس ام اسم بلند شد
    با دیدن اس ام اس مهناز که سرتاسر پر از فحش که لایق اون شوهر دوماد سرخونه شه لبخند روی لبم نشست
    صدای به هم خوردن در بلند شد



    الاناس که اقاجون با اخم های در همش بیاد داخل و مثل یه نوار ضبط شده شروع کنه به حرف زدن که چی ؟؟؟....که تو ابروی خاندان رو رادمنش به باد دادی و چه می دونم تو کارات مثل پسراس و تو سرخوردی و هووووو کلی متلک دیگه
    با دیدن اقاجون با لبخندی مرموز روی لبم رو به اقاجون سلام کردم
    ااز روی تاسف سرشو تکون داد
    اقا جون-حیف که جواب سلام واجبه و گرنه(بقیه حرفشو خورد)
    می دونستم از دستم کفریه
    -قهری اقا جون؟؟؟
    به عصاش تکیه داد و روی مبل نشست
    اقاجون-نباشممممم
    -نه..... معلومه که نباید باشید
    اقا جونمن موندم تو این روتو از کی به ارث بردی
    -خب معلومه یگه ...از پسر شما ...که هنوز یک سال از مرگ زنش نگذشته مثل خودرو فرسوده یکی دیگه رو جایگزین کرده
    اقا جون-اولا یک سال و 11 ماه یا به عبارتی دوسال ...ثانیا ازدواج سنت پیامبره ....
    -ای بابا شما هم که تا جواب کم میارید می چسبید به سنت پیامبر
    چند لحظه ای مکث کرد
    اقا جون-می دونی امروز چقدر خجالت زده ماهان و لیلا شدیم
    -ماهان؟؟؟!!!!
    اقاجون-پسر لیلا رو می گم ....داخه دختر تو خجالت نکشیدی رفتی شیشه ماشین اون بدبخت رو داغون کردی تو یه جو شرم و حیا تو وجودت نیست همین کار هارو کردی که تاحالا ور دل ما موندی .....اخ اگه بدونی اگه بدونی بابات امروز چقدر ناراحت شد از دستت
    مثل دیوونه ها زدم زیر خنده
    -ایوللللل...یعنی اون بچه سوسول ماهان بوده ....ایولللل خوشم اومد از خودم نمیدونستم انقدر باحالم
    اقاجون-نه تو ادم بشو نیستی ....داخه دختر مگه ازار داری ...اصلا برای چی اینجوری می کنی؟؟؟24 سالته خدایی نکرده زبونم لال یعنی دانشگاه هم رفتی چرا این لات های چال میدون رفتار می کنی
    کنترل تلویزیون و از روی میز برداشتم به خاطر اینکه پرتش کرده بودم باطری هاش دراومده بود ....با طری ها رو از روی میز برداشتم
    اقاجون-چی شد چرا جواب نمی دی....زبونت موش خوره
    باطری هارو سر جاشون گذاشتم ...کانال های تلویزیونو بون اینکه بفهمم چی داره پخش می کنه تند تند رد می کردم
    اقاجون-چرا جواب نمی دی ؟؟؟
    -ول اقا جون ....بی خیال چرا انقدر غر می زنی بابا من خودم داغونم به اندازه کافی
    اقاجون-اون کنترلو بزار زمین سرم گیج رفت انقدر تند تند کانال عوض کری حداقل یه چسب بچسبون روش که خودش تند تند عوض شه و تو تو زحمت نیافتی
    با کلافگی کنترلو پرت کردم روی میز
    اقا جوناین چه کاری بود کردی ...نمی گی شیشه میز بشکنه
    از روی مبل بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم
    -شب به خیر اقا جون
    اقا جون-فردا که میری شرکت مگه نه ؟؟؟
    در اتاقمو باز کردم
    -نه ...نمی رم ....یعنی ....یعنی معلوم نیست ....باید فکر کنم
    قبل از اینکه دوباره متلکی از بابا بزرگ بشنوم خودمو انداختم توی اتاق
    چراغ خواب رو روشن کردم و روی تخت نشستم
    چشمم به تصویر خودم کنار مامان و بابا توی عکس روی دیوار افتاد
    چقدر اون موقع ها احساس خوشبختی می کردم
    همیشه به خودم می بالیدم که مامان و بابام انقدر عاشق همن
    چقدر احمق بودم که فکر می کردم بابا وفادار ترین عاشق روی زمینه

    نگاهمو از عکس گرفتم و به پنجره دوختم .
    .


    -
    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,13 در ساعت ساعت : 00:29

  5. 132 کاربر از پست کارولین تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *Peggy* , +Neda+ , .MOHABBAT. , 870664182 , afi jonz , afsaneh52 , Altin ay , aminlily40 , ana23 , ana43 , anna43 , Anolin , arezo* , arghavan58 , armin.kz , asma-m , atefeh_49 , atoosa joon , aygeen , azar1 , baran321 , behnazhmz , breathe , chobiiin , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , dozhd , ebrahimi.fari , faezeh88 , faghatdream , fariba44 , fk-osh-d , ghorbani , gord Afarid , hala , harimeshgh , hasti59 , hoaya , Honey_fa , hooramohebtash , independent , jnashenakhte , khademre , khiyal99 , kiana61 , mahi tak , mahnazmom , mahr0kh , mahsadina , mahya1995 , Maman fariba , mani1384 , marzi marzi , maya 74 , mfr60 , Miss.Mania , mobina , naara , nady48 , nafas44 , nasrin44 , nasrinz , nastaran86 , nedaj , Negy , niayesh00 , nina86 , niyayeeeeeesh , noshafarin , PAEEZ70 , princess2008 , raaaad , ramanava , Rez1_ds , Reza , riitaa , roya1365 , rozam , sahe , sasa75 , sedena , Semin309 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , sirius , sissys , Sokout , strich , sαвα , tala bala , tania_7 , tazianeh , unichorn , valan , vianna , violet_mahtab , yas6662 , yasesabs , zahira , Zahra_niki , zeinab75 , zoooom , ~pArnYa~ , آتری , آنی گل , ارنیکا , بازیگوش , بهبهو , تنها... , دلارام20 , رائیکا , س.و.ن.ی.ا , ستاره بارون , سرای بانو , سها19 , شرقي , صحرا71 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , ماه سیما , میم. , نسرین... , نسيا , نیاز.ش , پریبانو , کنکور تجربی 139 , گنجیشک , ☆ Ghasedak ☆

  6. Top | #4

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نگاهم به اقاجون افتاد که صدای خروپوفش همه اتاق رو گرفته بود
    به طرف کتش که روی چوب لباسی اتاقش اویزون بود رفتم دستمو تو جیبش کردم
    سوییچ پاترول قدیمی اقا جونو که تازه از پارکینگ بیرون اومده بود رو ازجیبش کش رفتم
    به همون ارومی که وارد اتاقش شدم به همون ارومی هم از اتاقش بیرون رفتم بعد از چندبار استارت زدن و یه خورده فحش حواله این و اون کردن ماشینو روشن کردم
    با ای که خیلی برام سخت بود اما اینبار و عین ادم رانندگی کردم
    چون اگه اینبار پلیس ماشین رو بخوابونه تیکه بزرگم گوشمه
    با دیدن تابلوی بزرگ که روش حک شده بود((شرکت طراحی و چاپ مهر نو )) ناخود اگاه لبخند روی لبم نشست و پیچیدم توی پارکینگ
    ماشینو پارک کردم و رفتم داخل
    با دیدن اقا خشایار سرایدار شرکت که مثل همیشه سرش پایین بود سرعت قدم هامو زیاد کردم مثل همیشه حواسش به هیج جا نبود
    پریدم جلوش
    -سلام اقا خشی
    بنده خدا دو متر پرید بالا دستشو روی قلبش گذاشت
    زدم زیر خنده
    با دیدن من دستشو از روی قلبش برداشت
    خشایار-امان از دست شما مهراوه خانم
    -خوبی اقا خشی
    خشایار-الحمدا... خدارو شکر ....شما خوبید .....چی شد یهو یاد اینجا کردید ....یک ماهی بود ازتون خبری نبود
    -اره می دونم ....نشد بیام دیگه ....حالا همه خوبن ...همه چی اوکیه
    قیافه اش تو هم رفت
    خشایار-چی بگم وا...راستش یه اتفاقی هایی توی شرکت افتاده که گمون نمی کنم شما ازشون خبر داشته باشی
    طبق قولی که به خودم داده بودم سعی کردم خونسرد باشم
    -چیه نکنه بابام زن جدیدشو کرده جای من معاونش
    تا خشایار خواست جواب بده صدای جیغ و داد مهناز و امیر حسینو شنیدم
    مهناز-الهی گور به گور بشی مهراوه هیچ معلومه این چند مدت کدوم قبرستونی بودی
    اقا خشایار خودشو کنار کشید مهناز اومد و منو محکم بغل کرد
    -ای ای مهناز خفم کردی ابجی ولم کن
    مهناز-الهی خواهر فدات شه چرا انقدر لاغر شدی
    ازش جدا شدم
    -ای بابا نه به اون قربون صدقه اولیت نه به این ابراز علاقت مهناز جون
    چشمم به امیر حسین افتاد
    -به به دوماد سرخونه هم که اینجاست
    مهناز با اعتراض گفت:مهراوه بزار برسی بعد شروع کن
    -ای بابا دیگه چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
    امیرحسین مثل همیشه سکوت اختیار کرد
    مهناز-نگفتی ؟؟؟چی شد یهو بعد از 1 ماه جنابعالی یادتون افتاد باید تشریف بیارید سر کار
    -خب دیگه اونش بموند ....من برم تو اتاقم که دلم خیلی واسه اتاقم تنگ شده
    مهناز و امیر حسین به من من کردن افتادن
    مهناز-نههههههه....حالا چه عجلیه بیا بریم تو اتاق و منو و امیر حسین می خوایم یه چیزی نشونت بدیم
    -حالا چند ساعت دیگه اونجا هم میام
    قبل از اینکه اعتراضی کنن ازشون دور شدم و بعد از یه سلام و احوالپرسی مختصر با همه به طرف اتاق خودم رفتم
    نمی دونم چرا همه اینجوری نگام می کردن نمی دونم شاخ در اوردم یا شاید هم دم در اوردم یعنی انقدر لاغر شدم پس چرا وزنمم تغییر نکرده
    با ذهنی پر از سوال در اتاقمو باز کردم
    از دیدن یه میزدیگه جای میز خودم چشمام چهارتا شد
    با تعجب به گوشه گوشه اتاق نگاه کردم هیچ اثری از هیچ کدوم از وسایلم نبود
    نفس عمیقی کشیدم باید خونسرد باشم
    از اتاق بیرون اومدم و به طرف میز منشی رفتم
    -خانم صفایی اینجا چه خبره ....ببینم کی گفته بی اجازه دست به وسایل من بزنید ....اصلا...اصلا کی به شما اجازه داده وسایل یکی دیگه رو تو اتاق من بزارید
    (من اجازه دادم ....مشکلی هست )

    به طرف صدا برگشتم تا ببینم کدوم احمقی به خودش اجازه داده به وسایل اتاق من دست بزنه
    دقیقا مثل همون روز اتو کشیده و خونسرد
    باید خونسرد باشم
    دستامو به کمرم زدم
    -به جا نمی ارم ؟؟؟؟
    دستاشو تو جیب شلوارش کرد و با تبسمی روی لبش به طرف من اومد
    (بنده.....ماهان ادیب ...معاون جدید شرکت مهر نو هستم ....جنابعالی ؟؟؟)
    حالا هی من می خوام خونسرد باشم مگه می ذارن
    پوزخند زدم
    -از کی تا حالا شما عهده دار سمت من شدید حضرت اقا که من خودم بی خبرم
    با همون صدای ارومش زمزمه کرد:3 هفته و 3 روز و تا ثانیه های دیگه 3 ساعت
    بادی به غبغبم انداختم
    -مثل اینکه جنابعالی نمی دونید دارید با کی حرف می زنید ؟؟؟
    ماهان-طبیعتا معاون سابق ...درست گفتم
    -من مهراوه رادمنش دختر و معاون فریبرز رادمنش رییس این شرکت هستم
    ماهان-اوه خدای من پس شما همون دختر (صداشو اروم کرد و سرشو جلو اورد )لوس و ننر و بی ادب اقا فریبرز هستید
    نه دیگه خونسردی جایز نیست با عصبانیت فریاد زدم:خفه شو ....کی به تو اجازه داده با من اینطوری حرف بزنی؟؟؟
    صدای امیر حسین که با عجله خودشو به ما نزدیک می کرد بلند شد
    امیر حسین-صبر کنید یه لحظه
    نگاهمو ازش گرفتم و به امیر حسین که نفس نفس زنون به ما نزدیک می شد نگاه کردم
    امیر حسین-ببخشید یادم رفت به هم معرفیتون کنم ....مهراوه جان ایشون ....اقای ادیب پسر لیلا خانوم و معاون جدید پدرتون هستن
    با چشمانی پر از بهت به همه کارمندانی که دور و برمون جمع شدن نگاه کردم
    تازه دوزاریم افتاد پس بگو هنوز نیومده مادر و پسر دارن جا پای خودشونو سفت می کنن
    کارمندا مشغول پچ پچ کردن شدن
    ماهان-خانم رادمنش باید خدمتتون عرض کنم به دلیل غیبت های زیاد تون شما دیگه تو این شرکت هیچ سمتی ندارین
    پوزخند زدم
    -نه خوبه ...خوشم اومد ....معلومه واردی ....ولی بهتره یه چیزی رو خوب تو کلت فرو کنی ...من چند ساله برای این شرکت زحمت کشیدم ...مطمئن باش به همین راحتی دو دستی بهت تقدیمش نمی کنم ....در ضمن بهت اخطار می کنم .....
    با شنیدن صدای بابا به عقب برگشتم
    با دیدن بابا با اون صورت سه تیغه وکت و شلوار مرتب تر از همیشه اش با طعنه و صدای بلند گفتم:به به تازه دوماد هم که اینجا تشریف دارن
    بابا با سرزنش در جوابم گفت:چیه ؟؟؟ اینم جای سلام و احوالپرسیت با پدرت بعد از این همه مدته
    -به جای این حرفا اقای رادمنش میشه بگی اینجا چه خبره؟؟؟؟یعنی انقدر براتون بی ارزش شدم که سمتمو دو دستی تقدیم به یه تازه وارد کردید
    بابا-تو بی خبر یک ماهه که پاتو تو شرکت نذاشتی ......توقع داشتی چیکار می کردم
    از اینکه بابا انقدر خودشو حق به جانب نشون می ده متنفرم
    -هیچی ....اصلا بی خیال...حق با شماست .....بالاخره شما صاحب یه زندگی جدید.....زن جدید ..و صد البته بچه های جدید شدید
    بابا-این حرفا چیه می زنی !!!!؟؟؟
    -مهم نیست .....زندگیه دیگه!!!
    به طرف ماهان ایکبیری برگشتم
    - بهتون تبریک می گم حضرت اقا هم به خاطر اینکه سمت منو با پارتی و به خاطر مادرتون به دست اوردید و هم به خاطر اینکه مجددا صاحب پدر شدید
    قبل از اینکه جوابی بهم بده دستامو بردم بالا و رو به کارمند گفتم :رفقا فعلا زت زیاد
    نمی دونم چه داستانیه که هر روز من حالم خوبه یه اتفاقی می افته که میزنه تو حالم


    معرفی و نقد رمان بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن
    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,13 در ساعت ساعت : 00:53

  7. 131 کاربر از پست کارولین تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , *Peggy* , +Neda+ , .MOHABBAT. , 870664182 , afi jonz , afsaneh52 , Altin ay , aminlily40 , ana43 , anna43 , Anolin , arezo* , arghavan58 , armin.kz , asha , asma-m , atefeh_49 , atoosa joon , ayandeh1 , aygeen , azar1 , baran321 , barni , behnazhmz , chobiiin , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , ebrahimi.fari , faezeh88 , faghatdream , fariba44 , fk-osh-d , ghorbani , ghorob89 , gord Afarid , hala , harimeshgh , hasti59 , hoaya , Honey_fa , hooramohebtash , jnashenakhte , khademre , khiyal99 , kiana61 , mahi tak , mahnazmom , mahr0kh , mahsadina , Maman fariba , mani1384 , marzi marzi , maya 74 , mehrnoush_re , mfr60 , Miss.Mania , mobina , naara , nady48 , nafas44 , nasrin44 , nasrinz , nastaran86 , nedaj , NeginAki , Negy , niayesh00 , nina86 , niyayeeeeeesh , noshafarin , PAEEZ70 , pegah.a , princess2008 , raaaad , ramanava , Rez1_ds , Reza , riitaa , roya1365 , sahe , sasa75 , sedena , Semin309 , shabnamsobhabi , shaghayegh69 , sheydajoooon , sirius , sissys , Sokout , strich , tala bala , tania_7 , tazianeh , unichorn , valan , vianna , violet_mahtab , yas6662 , yasesabs , zahira , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zoooom , ~pArnYa~ , آتری , آنی گل , ارنیکا , بازیگوش , بهبهو , تنها... , خیال غزل , دلارام20 , رائیکا , ستاره بارون , سرای بانو , سها19 , شرقي , صحرا71 , غزال- ارشیا , ققنوس98 , ماه سیما , میم. , نسرین... , نسيا , گنجیشک , ☆ Ghasedak ☆

  8. Top | #5

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    --------------------
    یه دونه سیب از توی میوه خوری برداشت و پرت کرد طرفم
    سیبو تو هوا گرفتم
    نگار-یعنی خاک برست کنن یه جو عقل تو این هیکل قناص تو پیدا نمیشه
    -درست حرف بزن بوزینه
    نگار-مگه دروغ می گم اخه دختر تو کی می خوای بفهمی به جای این هارت و پورت های الکیت باید یه جو سیاست داشته باشی
    -خب جنابعالی می فرمایید من باید دقیقا چه غلطی کنم
    نگار-هیچی ...فقط مثل دخترای خوب بگرد خونتون و با یه دسته گل و یه خورده گریه زاری به پاپا جونت بگو غلط کردم اصلا چیز خوردم
    - عمراااا.....من با این همه شخصیت و احترامی که بقیه برام قائلن برم بگم غلط کردم
    نگار-بدبخت برو شخصیتتو بزار دم کوزه ابشو بخور .....ببین دیر بجنبی همه مال و اموال بابات دود میشه میره تو هوا
    -اخ اخ که نگار اگه دستم من بود ...اگه دست من بود میدیدی چه حالی از این پسره من می گرفتم
    نگار-داخه الاغ برو این حرفا رو به یکی بگو که تورو نشناسه اخه تو مال این حرفایی
    -واااا مگه من چمه....اصلا تو چرا امروز انقدر عزت نفس منو زیر سوال می بری
    نگار-برو گمشوووو
    -اقا اصلا ما بي شعور تو بگو من چه گلی به سرم بریزم بابا دو هفته است از اون شرکت کوفتی اومدم بیرون به هر دری می زنم کار پیدا نمی کنم اصلا اینا به کنار بابا خسته شدم انقدر این پاترول زوار در رفته و زیر خاکی بابا بزرگو سوار شدم بابا دلم واسه سوناتای خودم تنگ شده
    نگار-خب گور به گور تو که انقدر دلت می خواد مثل قبلت بشی برو بگو ببخشید و خلاص
    -نه نمیشه ....بهتره یه راه حل دیگه پیدا کنی
    نگار با حرص از روی مبل بلند شد
    به طرفم اومد
    بازومو گرفت و بلندم کردم
    نگار-پاشو گمشو برو بیرون که اعصابمو خط خطی کردی .....برو هر وقت ادم شدی بیا اینجا تا یه فکر درست و حسابی کنیم
    -یعنی الان داری منو بیرون می کنی نه؟؟؟؟
    نگار-برای اولین بار تو زندگیت درست گقتی دقیقا دارم همین کار رو می کنم
    -خیلی خوب بابا حالا چرا عصبی میشی
    نگار-پاشو پاشو تو ادم نمیشی
    -ای بابا بیا خدا شانس که نداریم اون از بابامون اون از خواهرمون اینم از رفیققققمون
    (چه خبرتونه ؟؟؟ صداتون داره تو کوچه هم میاد )
    بازومو از دست نگار بیرون کشیدم و مودبانه رو به مادرش گفتم:سلام عرض شد گلی خانوم
    گلی-سلام به روی ماهت عزیزم
    -تورو خدا گلی خانوم نگاه کنید ببینید دخترتون چه جوری داره منو زور زور از خونه بیرون می کنه
    گلی خانوم محکم زد روی دستش
    گلی -وای خاک برسرم نگار راست می گه؟؟؟؟
    نگار-نه باباااا مادر من شما این جونور رو نمی شناسی نمی دونی که ....همه چی می گه الا راست
    گلی خانوم دستمو گرفت و با مهربونی گفت:بیا عزیزم قدمت روی چشم بیا بریم تو پذیرایی پیش خودم بشین
    لبخند زدم
    -نه دیگه خیلی ممنون مزاحم شما نمی شم دیگه دیرمم شده باید برم
    گلی-وا این چه حرفیه مادر برای شام پیشمون بمون
    نگار-نه مادرجون بهتره بره بلکه سرش به سنگ بخوره و ادم بشه
    بعد از یه خداحافظی مختصر از خونه نگارینا بیرون اومدم و سوار ماشین پدر بزرگ شدم گوشیمو برداشتم و نگاهی به صفحه نمایشگرش انداختم نه مثل اینکه دیگه از نازکشیدن های مهناز و بابا خبری نیست
    بی حوصله به طرف خونه پدربزگ روندم
    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,13 در ساعت ساعت : 13:17

  9. 124 کاربر از پست کارولین تشکر کرده اند .


  10. Top | #6

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ریموت درو از داشبورد برداشتم و در حیاط رو باز کردم
    اوه ه ه ه چه خبره
    پس بالاخره اومدن واسه منت کشی
    ای جانمممممم
    ماشینو بردم داخل و گوشه ای از حیاط پارک کردم
    خداروشکر حیاط خونه بابا بزرگینا به اندازه چند ماشین جا داشت
    قبل از اینکه از ماشین پیاده شدم گو شیمو بیرون اوردم و شماره نگار رو گرفتم
    بعد از چندتا بوق گوشی رو برداشت
    نگار-چیه؟؟؟دوباره چه مرگته ؟؟؟؟
    -اگه بدونی....اگه بدونییییی چی شده
    با بی تفاوتی گفت:چیه حالا چرا انقدر ذوق مرگی
    -باباینا اومدن خونه بابابزرگ ....ببین مطمئنم اومدن منت کشی من
    نگار-برو بابااااا.....چه خودتو تحویل می گیری....از کجا معلوم اومدن منت کشی تو ....اصلا شاید اومده باشن به بابا بزرگت سر بزنن
    از خودم وا رفتم
    -خاک بر سرت کنن نگار.....پاک حالمو گرفتی
    زد زیر خنده
    نگار-خیلی خوب بابا حالا نمی خواد انقدر دپرس باشی ...شاید هم حق با تو باشه و اومده باشن واسه منت کشی .....فقط ببین یه وقت طاقچه بالا نذاری جو گیر بشی دوباره زبون درازی کنی ها ......هرچی گفتن بگو چشم
    -برو برس به کارت ببین کمتر از پست معاونت بابا بخواد بهم بده اصلا اشتی نمی کنم
    نگار- اره خوب یه چند تا عشوه خرکی هم بیا که دیگه برن و پشت سرشونم نگاه نکنن
    -نترس من می دونم چیکار باید بکنم
    نگار-ببینیمو تعریف کنیم
    با تقه ای که به شیشه خورد از حال و هوای حرف زدن با نگار بیرون اومدم
    قیافه سه در چهار مهناز و امیر حسین توی قاب شیشه افتاده بود
    بدون خداحافظی از نگار گوشی رو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم
    بعد از سلام کردن به مهناز و شوهرش درو قفل کردم و هرسه با هم به طرف در ورودی سالن حرکت کردیم
    -چیه حالا همه قشون کشی کردید اومدید اینجا
    مهناز- اومدیم توی سرتق رو برگردونیم ......راستی با کی داشتی دو ساعت حرف می زدی ؟؟؟
    -با دوست پسرم...... مشکلی هست؟؟؟
    مهناز-وا خاک بر سرم این چه حرفیه می زنی ؟؟؟
    امیرحسین-بس کن مهناز نمی فهمی داره دستمون می اندازه
    -نه اتفاقا خیلی هم جدی ام
    امیرحسین-مهراوه خانم من موندم شما چرا هر روز که می گذره بد اخلاق تر می شید
    با دیدن پراید امیر حسین به طعنه گفتم:منم موندم شما که از وقتی وارد خانواده ما شدید الکی الکی صاحب کلی چیز شدید چطوری دلتون نمی یاد این پراید مدل هشتادتونو بفروشین و به جناب رادمنش بگید تا یه عروسک بندازه زیر پاتون
    مهناز- دوباره گیر دادی بابا خب ماشینشه دوستش داره دلش نمی خواد بفروشتش تو چرا.....
    با دیدن سوناتای سفید خودم حرف مهنازو قطع کردم و ایستادم
    -ماشین من اینجا چیکار می کنه
    مهناز-خب راستش ....راستش
    -چیه چرا انقدر من من می کنی جواب منو بده ....ماشین من اینجا چیکار می کنه
    مهناز-می دونی....
    روبه امیرحسین گفتم:اینو ول کن امیر حسین خودت بگو ببینم نکنه بابا ماشینمو پیشکشی به ماهان داده
    سکوت کرد
    با عصبانیت گفتم:دبگو دیگه
    امیرحسین-اره....یعنی می دونی ماهان گفت می خواد یه سوناتا مثل مال تو بخره بابات گفت این چه کاریه ماشین تورو برداره
    کارد می زدی خونم در نمی اومد
    -این مرتیکه غزمیت که اون روز خودش سوار ایکس 6 بود
    مهناز-اون ماشین خودش نبوده ماشین دوستش بوده
    امیر حسین-حالا نمی خواد انقدر عصبانی بشی
    -خدا شانس بده کاش مادر خدابیامرز ما همچین شوهری می کرد
    مهنازبا اعتراض گفت:وا مهراوه
    وارد سالن شدیم با وارد شدن ما همه سر ها به طرفمون چرخید
    بابا بزرگ به عصاش تکیه داد و از روی مبل بلند شد و به طرف من اومد
    بابابزرگ-بفرمایید اینم نوه گلم
    با دیدن بابا که در کنارش ماهان و لیلا ایستاده بودن عصبانیتم چندبرابر شد
    لیلا با یه لبخند مضحک به طرف من اومد
    لیلا-وای مهراوه جان عزیزم نمی دونی چقدر دلم واست تنگ شده بود
    خواست بغلم کنه ولی خودمو عقب کشیدم
    بابا -خوبی دخترم
    -نه به خوبی شما
    بابا بزرگ -مهراوه عزیزم لطفا شروع نکن
    -نه بابا بزرگ قصد ندارم چیزی رو شروع کنم اتفاقا برعکس می خوام همه چیو تموم کنم
    لیلا-رک بگو عزیزم مشکل تو منم؟؟؟
    -چه خوب که شما خودتونم می دونید یه مشکلید
    بابا-مودب باش مهراوه
    -اگه نباشم مثلا چی میشه .....پستمو ماشینمو که دو دستی به یه تازه وارد دادید فکر نمی کنم دیگه چیزی برای از دست دادن داشته باشم که بخوام الان مودبانه برخورد کنم
    بابا-داخه دختر تو چته چرا زندگیو به کام همه ی ما تلخ می کنی
    -به کام شما که فکر نمی کنم زیاد تلخ باشه
    بابابزرگ-مهراوه همین الان میری دست پدرتو می بوسی و خلاص
    -متاسفم اقا جون ولی نمی تونم
    لیلا-اقا جون بهتره بهش سخت نگیرید
    -شما هم بهتره تو مسائل خانوادگی ما دخالت نکنید
    بابا-لیلا و ماهان الان بخشی از خانواده ما هستن
    -این چیزیه که شما تعیین کردین ولی قرار نیست منم قبول کنم
    بابا-همین الان میری تمام وسایلتو جمع می کنی و بر می گردی خونه
    -زیاد حرص نخور اقا رادمنش من بر نمی گردم
    بابا-تو دختر منی پس باید تو خونه من زندگی کنی نه اینجا
    -من دختر شما بودم ولی فکر نمی کنم دیگه باشم
    بابا-داخه دختر کم عقل چرا همچین فکری می کنی
    نگامو به سمت ماهان کشوندم
    -چون جامو به یکی دیگه دادید
    ماهان با خونسردی به طرف من اروم اروم قدم برداشت
    ماهان-خانم محترم من جای کسی رو اشغال نکردم
    -شما ساكت لطفا
    بدون اینکه تغییری تو لحنش ایجاد کنه گفت:خانم محترم من با شما زیاد فاصله ندارم که دارید داد می زنید اگه یه خورده با ارامش حرف بزنید بهتون قول می دم اتفاقی نمی افته
    بابا-همین الان از من از لیلا و از ماهان عذرخواهی کن تا همه چیز حل بشه
    -چشم حتما امر دیگه ای ندارید
    بابا-پس نمی خوای عذرخواهی کنی
    -نه مطمئن باشید من اگه بمیرمم حاضر نمی شم الکی و بی جا از هرکس و ناکسی عذرخواهی کنم
    بابا-بسیار خوب پس به لجبازیت ادامه بده .....لیلا و مهناز اماده بشید برگردیم خونه
    بابا بزرگ خواست اعتراضی کنه که بابا گفت:نه پدر من تا مهراوه یاد نگیره که با بزرگترش چه جوری باید حرف بزنه هیچی حل نمی شه
    همگی مطیعانه کاری رو که بابا گفت انجام دادن
    بابا بعد از خداحافظی از بابا بزرگ رو به من گفت:هر وقت پشیمون شدی بیا تا باهم دو کلام حرف حساب بزنیم
    با یه خداحافظی سرسری همه از سالن بیرون رفتن
    ماهان اخر از همه داشت از سالن خارج می شد که به ارومی و با خونسردی بهش گفتم: می دونی من اگه پسر بودم مادرم ازدواج می کرد خودمو می کشتم
    ماهان-جواب ابلهان خاموشی است
    -جوابی نداری بگی
    ماهان- عجله نکن خانم کوچولو جواب جنابعالی رو به موقع می دم....شب به خیر
    -به خاک سپردمتت
    .................................................. .............................
    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,11 در ساعت ساعت : 13:59


  11. Top | #7

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به ساعتم نگاه کردم نمی دونم چرا احساس می کنم دیر کرده شرکت که باید 1 ساعت پیش تعطیل می شد
    زنگ ایفون بلند شد
    صدای اقاجون از توی اتاقش شنیدم
    اقاجون-مهراوه بابا ببین کیه
    -دوست منه اقاجون
    به طرف ایفون رفتم قیافه 3 در4 نگار با یه خنده گشاد روی صورتش توی نمایشگر افتاده بود
    درو باز کردم
    چند لحظه ای طول کشید تا اومد داخل خونه
    با دیدن من اومد سمتم و بغلم کرد و با ذوق شروع به حرف زدن کرد
    نگار-وای نمیدونی نمیدونی مهراوه ...تو که نمیدونی
    بی حوصله از خودم جداش کردم کشوندمش طرف مبل
    - تو چرا انقدر ذوق مرگی
    نگار-وای چه کلاسی چه شخصیتی چه اخلاق و رفتاری با این تعریفایی که تو ازش کردی اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری باشه....اول که رفتم و خانم صفایی بهش گفت من دوست تو هم 2 ماه مرخصی بودم حسابی اخماش تو هم رفت که حتما تو پارتی بازی کردی ولی وقتی برگه مرخصیمو دید فهمید پام شکسته بوده از این رو به اون روشد .....وای مهراوه چقدر مهربونه ...چقدر ملوسه ..... تازه بهم گفت اگه دلم می خواد می تونم هنوز تو خونه بمونم و استراحت کنم
    تعجب زده و عین جن زده ها زل زدم بهش
    نگار-وا تو چرا این شکلی شدی یهو
    با طعنه گفتم:خب بعدش چی شد
    نگار-هیچی دیگه برگشتم تو اتاقم بعدشم وقتی ساعت کاری تموم شد کلی اصرار کرد که برسونتم ....ماشین تو هم زیر پاشه ....نمی دونی چقدر این ماشین تو بهش میاد ....خلاصه وقتی هم که رسیدیم اینجا کارتشو داد بهم گفت دوست داره بیشتر باهام اشنا شه ....ایناها اینم کارتش
    بدون اینکه چشم از اون نگار بیشعور بردارم کارتو ازش گرفتم و جلوی چشماش ریز ریزش کردم
    نگار-چرا اینجوری می کنی دیوونه مگه مریضی احمق
    از سرجام بلند شدم
    -ببین توروخدا ما با کی اومدیم سیزده به در ....داخه احمق من تورو فرستادم اونجا که بری ببینی اون احمق تر از تو داره چه غلطی تو شرکت می کنه یا چه می دونم رابطه بقیه کارمندا باهاش چه جوری اون وقت تو رفتی اونجا ازش شماره گرفتی
    نگار-محض اطلاع جنابعالی از خانم صفایی گرفته تا اقا خشی همه عاشقشن یعنی حق هم دارن همچین ادمی واقعا دوست داشتنیه
    اخ که چقدر دلم می خواد دوستی بکوبم تو سر خودم
    نگار-خب دیگه من برم خونه ....تو دیگه کاری با من نداری
    -نه دیگه قربونت همون کارایی رو که گفتم و انجام دادی برای هفتاد پشتم بسه
    از جاش بلند شد و اومد طرفمو بعد از بوسیدنم مثل این دخترای خوشحال که تازه یه خواستگار براشون پیدا شده و ذوق مرگن از خونه بیرون رفت.منم مثل سرمربی هایی فوتبالی که تیمشون ده هیچ باخته نفس عمیقی از روی تاسف کشیدم و سرمو بین دو دستم گرفتم.فقط همین یه نگار مونده بود که اونم رفت تو تیم رقیب.ای خاک بر سر من

    درو باز کرد و نشست
    یه ادامس انداخته بود تو دهنش مثل لات های چال میدون یه زنجیر تو دستش گرفته بود
    اعظم-خیلی مخلصیم مهری جون
    -مهریو کوفت چرا انقدر دیر کردی ....دوساعت منو کاشتی اینجا
    اعظم-داشتی دنبال اون رخش خوشکلت می گشتم ...فروختیش؟؟؟
    -به جای این حرف ها بنال ببینم چه غلطی کردی
    اعظم-جونم بهت بگه مهری جون از سیر تا پیازشون اومد دستم
    -خب بگو دیگه
    اعظم-اینجوری نمیشه که ....اول شیتیلو بیا بالا تا بگم واست
    از توی داشبورد مقداری پول برداشتم و انداختم رو پاش با ذوق نگاهی به پول ها کرد و بعد رو به من کرد
    اعظم-خیلی خوب بابا حرص نخور شیرت خشک میشه
    تا خواستم بزنم تو دهنش دستاشو بلند کرد:خیلی بابا غلط کردم (کمی مکث کرد)رک بهت بگم چه لیلا معتمد چه تک پسرش ماهان ادیب یه لکه سیاه تو پرونده زندگیشون نیست پاک پاک عین دل مومن
    قیافم تو هم رفت پولو از روی پاش برداشتم
    -گمشو پایین نفله
    اعظم-اا مهری جون چرا داغ می کنی چاکرتم
    -این همه پول بی زبونو برای گفتن این چرندیات می خوای ازم بگیری
    اعظم-نه مخلصتم هنوز اصل کاری مونده
    -خب بنال دیگه؟
    اعظم-دنشد دیگه اول پولو رد کن بیاد تا بگم واست
    با تردید پولو پرت کردم طرفت
    -حالا می گی یا بازم می خوای جون بکنی
    اعظم-پسرش ماهان ادیب 1 سال تو کلینیک اعصاب و روان لندن بستری بوده
    -نفهمیدی واسه چی
    اعظم-نوچ...راستی یه چیز دیگه تو واسه چی امار این خانم دکتر لیلا معتمد و پسرشو می خواستی
    -اونش دیگه به تو ربطی نداره الانم بپر پایین
    اعظم-چشمممممم
    ..........................................
    مهناز-چه عجب بعد از چند ماه جنابعالی یادتون افتاد یه خواهری هم داری
    -دست پیش می گیری پس نیافتی ...من نیومدم تو چرا سر نزدی اصلا سر زدن پیشکش چرا یه زنگی نزدی
    اب پرتقالی رو روبه روم روی میز گذاشت
    مهناز-عمارت باباینا هم رفتی
    -نه
    مهناز-وا واسه چی؟
    -من اونجا کاری ندارم که
    مهناز-مهراوه کی می خوای این لج و لجبازی الکیتو تموم کنی
    -ببین اگه می خوای غر بزنی پاشم برم ....به جای این حرفا تو بگو چیکار کردی رفتی پیش دکتر
    قیافش تو هم رفت کاغذی رو از روی گل میز کناریش برداشت و گرفت طرفم
    -این چیه؟
    مهناز-بگیرش می فهمی
    از دستش گرفتم
    هرچه نگاه کردم چیزی نفهمیدم
    -من که چیزی حالیم نشد
    با بغض گفت:نمیشه
    -چی نمیشه؟
    زد زیر گریه
    مهناز-دکتر اب پاکی رو ریخت روی دستم نمیشه....ما بچه دار نمیشیم
    -خب نشید به درک اصلا اون امیرحسین هنوز خودش بچه اس بچه می خواد چیکار
    مهناز-خودش که بیچاره چیزی نمی گه اون مامانش زبونش مثل نیش عقربه
    -غلط کرد ننه اش هر وقت دیدی داره اذیتت می کنه به خودم بگو برم این کفتار پیرو بکشم ....کار دنیا عوض شده پسرش اومده اینجا دوماد سرخونه شده یه چیزی هم طلبکاره؟؟؟
    مهناز تا خواست حرفی بزنه صدای زنگ خونه اومد
    -مگه کسی قرار بود بیاد ؟؟؟
    نگاه مهناز پر از حرف بود اخ که چقدر دوست دارم ترتیب یه اشتی کنونو بده
    دوباره رفتم تو جلد مهراوه ناراحت و عصبی و طلبکار




  12. Top | #8

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مهناز-به خدا حلالت نمی کنم مهراوه اگه باز بخوای مسخره بازی دربیاری
    -ببین مهناز اصلا اصرار نکن من اشتی بکن نیستم
    همونطور که به طرف در می رفت با ناراحتی گفت:تو غلط کردی مگه دست خودته
    مهناز درو باز کرد
    بابا اومد داخل
    از سرجام بلند شدم
    قیافه حق به جانبی گرفتم
    -سلام
    بابا -علیک سلام ...امیدوارم الان انقدر بزرگ شده باشی که بشه باهات دو کلام حرف حساب زد
    نشستم بهتره دیگه ادم بشم
    بابا و مهناز هم رو به روم نشستن
    بابا-خب می شنوم
    -ببینید بابا من مشکلی با اشتی کردن ندارم ولی باید هم پست معاونتم هم ماشینم بهم برگردونده بشه در ضمن من حاضر نیستم برگردم و تو خونه ای زندگی کنم که توش یه پسر غریبه اس
    بابا-طبقه دوم عمارت خودمونو دادیم به ماهان میمونه طبقه سوم که می تونی بری اونجا در مورد ماشینتم مشکلی نیست چون bmw ماهان تا چند روز دیگه میرسه اینجا ....
    حرفشو بریدم
    -خدا شانس بده ببین چه جوری مردم الکی الکی صاحب این همه چیز میشن
    بابا-ماهان الان دقیقا مثل پسر بزرگ منه ....تو هم بهتره اینو قبول کنی .......اما در مورد پستت لیلا یه پیشنهاد خوب داده
    -چه پیشنهادی
    .................................................. .......................................
    همه چی ارومه
    تو به من دل بستی

    با عصبانیت پتو رو کنار زدم یه دل سیر به ماهان فحش دادم
    ای ماهان الهی خفه مرگ شی .الهی گور به گور بشی
    احمق عوضی .مرده شور خودتو و اون ننه تو ببرن با اون پیشنهادش
    شایسته سالاری بخوره تو فرق سرتون
    ((غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من ))
    موبایلمو برداشتم و موزیک رو قطع کردم
    مثل اینکه پیشنهاد مهناز که گفته بود اگه هر روز این اهنگ همه چی ارومه رو گوش بدی دیگه عنق و عصبی نیستی موثر واقع نشده
    با نگاه کردن به ساعت برق سه فازم پرید
    از جام بلند شدم و سریع لباس عوض کردم و رفتم پایین
    بابا و لیلا داشتن صبحونه می خوردن
    صبح به خیر بلندی گفتم و به طرف در رفتم
    لیلا-بیا صبحانه بخور عزیزم
    -نه مرسی
    سوار سوناتای سفید رنگم شدم و گوشیم زنگ خورد
    شماره ناشناس بود
    -بله؟؟
    صدای ماهان تو گوشم پیچید:روز اول رو که جا موندی مهراوه خانم
    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,17 در ساعت ساعت : 11:49


  13. Top | #9

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -تو شماره منو از کجا اوردی ؟
    گوشیو قطع کرد
    پسره ی.....
    وقتی به شرکت رسیدم امیرحسین و ماهان کنار هم روی سکو ایستاده بودن و امیر حسین با صدای نکره اش درحال نطق کردن بود
    خودمو گوشه ای پشت ستون پنهون کردم
    امیر حسین-پس یادتون نره چی گفتم اقای ادیب و خانم رادمنش موقتا هردو با هم عهده دار پست معونتن تا زمانی که یکیشون موفق به بستن قرارداد با شرکت نوین بشه (صداشو کمی اروم کرد)البته شما یه جوارایی....یه جورایی باید سعی کنید اقای ادیب بتونه ....چه جوری بگم شر این خانم رادمنش با اون اخلاق گندشو بکنه
    یعنی امیر حسین اگه دستم بهت برسه یه کاری می کنم ......یه کاری می کنم.....اصلا یکی به من بگه تو چه غلطی می تونی بکنی
    از پشت ستون بیرون اومدم
    لبخند کج و کوله ای روی لبام نشوندم
    ماهان دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود و مشغول شمردن تعداد گل های روی کاشی زیر پای چلاغ شدش بود
    امیر حسین همونطور که در حال زر زدن مفت بود چشمش به من افتاد
    رنگ از روش پرید
    شروع کرد به من من کردن
    ماهان سرشو بلند کرد تا بفهمه چی باعث شده از شنیدن سخنان گهر بار امیر حسین محروم شه
    با دیدن من دستاشو از توی جیبش بیرون اورد
    امیر-بعله...همونطور که داشتم می گفتم ....در واقع....در اصل....خانم رادمنش الان خودشون تشریف اوردن
    امیر حسین نفس عمیقی کشید
    همه کارمندا به طر ف من برگشتن
    من هنوز اون لبخند کجو معوج روحفظ کرده بودم
    کارمندا تک تک شروع به سلام و صبح به خیر گفتن کردن من هم با سر جواب تک تکشونو دادم بعد خیلی اروم بدون اینکه کسی چیزی بگه متفرق شدن امیر حسین خواست از سکو پایین بپره که پاش گیر کرد نزدیک بود با اون صورت دلقک مانندش بخوره زمین که ماهان تو هوا بازوشو گرفت .بعد از رفتن امیر حسین اروم اروم به طرف اتاقم قدم برداشتم .وقتی وارد اتاق شدم دو تا میز یکی کنار پنجره و یکی دیگه کنار دیوار دیدم یکیشون میز خودم بود
    صدای ماهان رو از پشت سر شنیدم:واقعا تحمل کردن یه دختر بچه بی ادب اونم یک ماه خیلی سخت به نظر میرسه
    بدون اینکه به عقب برگردم گفتم:همین الان میز و وسایلتو جمع می کنی میری یه جای دیگه اتراق می کنی شازده به ظاهر فهمیده و با ادب
    ماهان-دستور بابا بود و گرنه منم هیچ علاقه ای به اینکه.....
    به عقب برگشتم
    پوزخند زدم
    -بابا!!!!؟؟؟.....ببینم نکنه منظورت اقای رادمنشه
    ماهان-اقای رادمنش خودشون از من خواستن پدر صداشون کنم
    با تمسخر گفتم:اوه مای گاد چه رمانتیک واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم اصلا اشکم داره میاد پایین دستمال خدمتتون هست؟

    ........................................
    دوستان سلام
    اول اینکه من همون baranak94 هستم که حالا کارولین شدم
    دوم اینکه برای نوشتن این رمان خیلی دودل بودم که داستانو از زبون سوم شخص بنویسم یا قهرمان داستان به همین خاطر دوست دارم بدونم شما نحوه روایت گری الان داستانو دوست دارید یا نه؟لطفا تو تایپک نقد جوا بدید
    مرسی
    معرفی و نقد رمان بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن



  14. Top | #10

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    422
    میانگین پست در روز
    0.31
    محل سکونت
    خیلی دور خیلی نزدیک
    تشکر از کاربر
    1,320
    تشکر شده 61,463 در 513 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    .................................................. ...................
    سرمو بلند می کنم
    همچین سرشو کرده تو طرح هاش هرکی فکر نکنه میگه وای اینا حتما جدن در جد طراح و نقاش بودن
    فقط خدا می دونه تو این یه هفته چه زجری از دست این مومیایی من کشیدم
    توجهمو به موزیکی که تو فضا پخش می شد دادم .بعد از کلی بحث تو روز اول اخرش قرار شد یه روز من اهنگ های مورد علاقمو تو شرکت پخش کنم یه روز این پسره
    بازم اهنگ کلاسیک
    اه مرده شور سلیقتو ببرن
    همچین فردا که نوبت من شد یه اهنگ هایی بزارم کفت ببره
    سرشو بلند کرد ونگاشو به من دوخت
    سریع نگامو ازش دزدیدم و به صفحه لب تاپم چشم دوختم
    از گوشه چشم متوجه لبخندی روی لبش شدم
    اخی بیچاره حالا چقدر خیالبافی می کنه پیش خودشو و فکر می کنه چقدر جذابه که من میخکوبش شدم
    صداشو صاف کرد
    ماهان-می گم سرکار خانم طرح های تابلوی مرکز مشاوه راه سبز چی شد
    با چشم روی میز به دنبالش گشتم
    تویه پوشه دکمه دار صورتی بود
    طرح هارو از روی میز برداشتم و گرفتم طرفش
    -اینجاس؟
    ماهان-میشه لطف کنید بیاین اینجا بدید بهم
    -بلللله معلومه که میشه
    پوشه رو پرت کردم طرفش
    گفتم الانه که بخوره تو صورتش که تو هوا گرفتش
    همونطور که پوشه رو باز می کرد گفت:ماهان را گفتند ادب از که اموختی (با دست به من اشاره کرد)گفت از بی ادبان
    .................................................. .....
    ماهان-خانم محترم طرح شما بیشتر به درد مهدکودک می خوره نه شرکت مهندسین مشاور
    -بی خودی بهونه الکی نیار هرچی باشه بهتر از طرح های جنابعالیه که همش تاریک و سیاه و درهم برهم و بیشتر ادم یاد دیوونه خونه می افته تا به قول خودت شرکت مهندسین مشاور
    ماهان-به هر حال من طرح جنابعالی رو تایید نمی کنم
    -نکن .... كي گفته نظر تو مهمه
    ماهان-ببین خانم رادمنش شما ماشاا... هم حوصله هم وقت کل کل داری ولی من هیچ کدومشو ندارم ....وقتی هم می گم نه يعني نه
    -ببين اقاي مؤدب ديگه كم كم دارى حرص مو در مياري يه كاري نكن ......
    ماهان-حرص دراوردن و لجبازی کار دخترای لوس نازپرورده اي هستش كه هيچي از گرافيك نمي فهمن و فقط با پارتي پدرشون به يه جايي رسيدن
    با حرص گفتم: اخي نيست تو جايگاه الانتو با زحمت به دست اوردي در ضمن برو خدارو شكر كن که امروز اصلا دوست ندارم اعصابمو خورد کنم و گرنه.....
    ماهان- بازم كري الكي خوندى.....ببین حال گرفتن از تو کار یه دقیقه ی منه کاری نکن.....
    لیوان خالی چایی روی میز رو برداشتم
    -ببین اگه فقط ....فقط یه جمله دیگه بگی این لیوانو پرت می کنم ...
    (بازدوباره اینجا چه خبره )
    با شنیدن صدای بابالیوانو رویمیز گذاشتم و سعی کردم مثل ماهان که در تمامی شرایط خونسرد بود خونسردیمو حفظ کنم
    .................................................. .........................
    با قار و قور شکمم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم از جام بلند شدم از اتاق بیرون اومدم
    همه کارمندا همونطور که سر پستشون بودن یه ظرف غذا جلوشون روی میز پهن بود
    تزی بود که خودم پارسال داده بودم باید هرکارمندی خودش برای خودش ناهار می اورد
    بو های مختلفی می اومد

    از قرمه سبزی و فسنجون گرفته تا ماکارونی
    من هم که هنوز اندر خم یه کوچه مونده بودم
    بی حوصله به طرف اشپزخونه رفتم
    اقا خشی کنار گاز ایستاده بود
    با دیدن من لبخند زد
    خشایار-چیزی می خوای بابا جان
    نگام به غذای تو قابلمه روی گاز افتاد
    اقا خشی رد نگامو دنبال کرد
    لبخند زد
    خشایار-غذای اقا ماهانه



    ویرایش توسط کارولین : 1391,06,19 در ساعت ساعت : 21:37


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن
    توسط کارولین در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 49
    آخرین نوشته: 1392,11,02, ساعت : 16:22
  2. بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,08,25, ساعت : 19:57
  3. دانلود رمان بی تو امشب | کارولین کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,08,24, ساعت : 16:38

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •