بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +73 امتیاز     
پیش فرض رمان فقط به خاطر تو | lilynikzad کاربر انجمن

به نام یزدان پاک





تکین به او نگاه کرد که مثل برج زهرمار دست به سینه نشسته و به بیرون زل زده بود:چه مرگته؟
- چرا نزاشتی با ماشین خودم بیام؟
- حالا مگه چی شده؟
- انگار که من 7 سالمه و روز اول مدرسه اس!
- خوب همینطوره دیگه!
تیام به او چشم غره رفت .
- تنها تفاوتش اینه که 18 سالته و به جای مدرسه داری میری دانشگاه!
- کمه؟
تکین خندید: خیلی هم زیاد نیست. تیام نفس عمیقی کشید.
-حالا اینقدر نحس نباش ( تیام شانه هایش را بالا انداخت ) والله ، از 7 ساله هم کمتری. خیالت راحت، دیگه بعد از این مجبور نیستی با من بیای . ولی چون می خواستم باهات حرف بزنم و تو هم هم مثل کش تنبون در میری ... بگذریم. ببین بچه...
تکین تا به دانشگاه برسندبه او چند اندرز برادرانه داد و قبل از اینکه به دانشگاه برسند، نگه داشت : اینا رو واسه خودت گفتم ، دیگه خود دانی. حالا گورتو گم کن!
- چرا؟ مگه تو نمی تونی ماشینتو ببری داخل؟
- چرا! ولی تو بهتره پررو نشی و مثل بقیه بری تو. تو دانشگاه تو دیگه برادر من نیستی!
- برادری که این حرفا رو نداره!
تکین مشت آرامی به شانه ی او زد : زحمتو کم کن!
تیام پیاده شد و با چشم ماشین تکین را تعقیب کرد ، انگار جانش در می رفت آن چار قدم را برود ، به زور راه افتاد .
قبلا به هوای تکین آنجا آمده بود و محیط زیاد برایش غریبه نبود. هرچند چهره ها با درخت های کنارش زیاد برایش تفاوت نداشت ، در حال و هوای خودش بود . موبایلش زنگ زد . بهزاد، پسر خاله اش بود که در شهرستان دانشگاه می رفت : کجایی گل پسر؟
غرید : دانشگاه !
- یه کم زود نیست؟ بالاخره بعد از دو هفته تصمیم گرفتی دانشگاه رو روشن کنی ؟
- تکین به زور آوردتم!
- همون واسه ات خوبه!
تا به سالن کلاس ها برسد ، بهزاد هم مثل تکین مخش را کار گرفت ولی این یکی با متلک و پرت و پلا !
- سر کلاس نمیری؟
- هنوز پیداش نکردم!
- برو بگرد ، ببین قیافه ی کدوم دانشجوها از همه پخمه تر و گلابی تره؟ همونا همکلاسیاتن!
تیام با اینکه چیزی نگفت با او موافق بود . بالاخره کلاس فیزیک را پیدا کرد ، یا اباالفضل ! چه جمعیتی ! پسرها سمت چپ نشسته بودند ، حوصله نداشت دنبال جای خالی بگردد ، همان اول نشست و جواب sms بهزاد را داد که پرسیده بود گلابی ها را پیدا کرده یا نه؟
خیلی ها هم بعد از او آمدند اما او سرش به کار خودش بود و فقط پاها را می دید ، بنابراین متوجه شد آخرین نفری که به کلاس آمد پایش شکسته ! سرش را بالا آورد و متوجه شد طرف با بلاتکلیفی به صندلی ها نگاه می کند فقط صندلی های آخر خالی بود و برای او رفتن با آن پاها مشکل !
تیام بلند شد : بیا بشین!
حتی منتظر جواب او نشد، رفت 5 ردیف عقبتر و بین دو پسر دیگر نشست ، هردو چنان اخمو و عصبانی بودند که تیام تنش بینشان را حس می کرد ، هنوز یک روز نگذشته بر سر چه دعوا کرده بودند؟ تا تکین به کلاس نیامده بود به یادش نیامد که با ضرب و زور همین آقا بعد از دو هفته پایش به کلاس باز شده !!!!!!!!
تکین بدون فوت وقت درسش را داد و چند تمرین داد . بعد دستمالی از جیبش در آورد ، صندلی را دستمال کشید ، نشست و شروع به حضور و غیاب کرد ! تیام نفس عمیقی کشید : بسم الله....
زود با او رسید : اندرزگو !
تیام با بی میلی دستش را بالا گرفت و تکین به دقت به او نگاه کرد : می زاشتی ترم آینده می اومدی!
کلاس ترکید و تیام غرولند کرد ، تکین رفت سراغ بقیه ! یکی دوتا از دخترها برگشتند و او را نگاه کردند ، لابد فقط آنها متوجه یکی بودن فامیل او و استاد و شاید حتی شباهت ظاهریشان شده بودند . شانه هایش را بالا انداخت . پسرها که اصلا در باغ نبودند مخصوصا اینهایی که او بینشان نشسته بود . یکیشان داشت با موبایل سودوکو بازی می کرد و دیگری داشت دل و روده ی دسته کلید فانتزی اش را در می آورد و تیام با بی میلی به صدای تکین گوش داد، جای مامان خالی که پسر ارشدش را اینطور ببیند !
تکین اسم دیگری را هم با تامل خواند : بزرگمهر !
پسری که تیام جایش را به او داده بود دستش را بلند کرد ، تکین به پای گچ گرفته ی او نگاه کرد : متوجهم !
بقیه را سرسری خواند و تیام می دانست که او چنان حافظه ای دارد که همه ی این قوم گلابی را به قیافه و فامیل بشناسد. متوجه لبخند تکین شد که اسمی را خواند : رضایی!
هر دو پسری که تیام بینشان نشسته بود دستشان را بالا بردند، تکین خندید : مگه اینکه بین شما دوتا جدایی بیفته این کلاس ساکت باشه! هردو غرولند کردند و تکین ادامه داد .

ویرایش توسط +Lily : ۹ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, $~roya~$, <]^^[>, * حدیث *, *mania*, *N*E*G*A*R*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, -bahareh-, -ShaDi-, -نازلی-, ...نگین..., .:aida:., .:matin:., .Baharak., .Mania., .Monire., abby7, abdolghani, Admin, afviolet7, aida nilsaz, AKIN, alma gol, alonegirl, always alone, Anahita.s, angelina, aniss, aqua, asal-661, asal_cheshmak, asemanii, ashoka, ayda90, azad_awesome, azam 24, Azita49, bahare RE, BARAN 2, baran_1990, barni, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, Behnoush, bikari, black&white, blacksun, blue1, CAT-WOMAN, daltonha, darya12, dj_bass, dokhijonob631, Donya-70, dream2, electeronic, Elen, Elikanik, elmiraa_20, Elnaz, f.kh0511, faezeh, faezeh88, fafaaryam, farizad, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, foxy_2010, f_venus_74, gandomsa, gha3dak, gherti, gogoli, GOLNAZ, gorestan man, Haniday, hannah, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, homa_2555, Hoopoe, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, Jane X, katy, katy f, leila.kh, libra272, lili5225, lucy, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahdieh67, mahgol92, mahnazmom, mahsadina, mahtab10, MAHTAB63, mahtabi22, maneou, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, math20, maya 74, mehdi-1369, mehrnoush2009, melika_, Mina, mina_75, mishapasha, m_h_n, nadjafi, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nazy22, neginra, Nelson, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nillooo, Niloufarjojo, olala, P@rya, padideh_hs, pardy, parinaz.m, parisa jooon, parvinah, patrin, peymaneh, rashno, riitaa, romina ab, roseberry, rozi-91, saghii, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanam69, sanaz sh, sanaz2000, sanaz_, SaRa, Sati_Faeze, sepideh_18, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, shivashiva, sibsorkhhava, Silver_Moon, sinsor, snopoy, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, Sokout_shab, somy_kh, Sonetto, Star-crossed, syhbyt, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, taban_1352, tannaz_85, tara65, taraneh24, taranomeabshar, tatar, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, Titania1273, titinaz, Universe95, violet_kl, yas baran, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zara14, zoooom, zz_ma, ~SHADO~, ~TuLiPa~, §parnian§, آرین, آنیتا, اب و اتش, ارشيا كوچولو, اسمانی, الي جون, اهنگ, به رنگ ماه, بی بی گل, تاجه, ترنج خاتون, توهم سبز**, حنیفا58, دیبا کیان, رز آبی, روياي ابي, سکوت من, شادد69, شهرناز, صدف., عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلین, لیلیپوت, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, ميمو, نسترن65, نوشیس, نی لو فر, هوفریا, واران, پاپلی, گلنار, گیتی, یگانه, ღ ghazali ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۸۸, ۰۷:۱۶ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +60 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان


تیام به آندو نگاه کرد : برادرین؟
یکیشان با جدیت گفت : نه دختر عموییم!

تیام هوم ناخوشایندی گفت و همان پسر به تیام گفت : میشه به این قزمیت بگی سوییچ رو بده به من؟
- چرا خودت نمیگی ؟
- بگو دیگه ، نمیمیری!
تیام به آن یکی گفت : دختر عموت میگه سوییچو بده بهش !
- بگو به همین خیال باشه !
تیام به دیگری نگاه کرد و او گفت : بگو به زبون خوش بده !
- برو بابا ! مگه من پستچی ام؟ خودت بگو !
به عقب تکیه داد و به آندو نگاه کرد که چشم هایشان شعله می کشید .
– هی ، شما دوتا چتونه؟ مگه به خون هم تشنه این ؟
هردو به او نگاه کردند که با چشم های بی حوصله آنها را نگاه می کرد : بی خیال بابا !
- تو تا حالا کجا بودی ؟
تیام شانه هایش را بالا انداخت : خونه مون !
- چی می خونی ؟
- مکانیک !
- مثل ما !
دست چپی تیام غرید : آره !
- تو راضی نیستی ؟
- نه ، ما شیر یا خط انداختیم این قزمیت برد !
تیام گیج شد : خوب مجبور نبودین مثل هم انتخاب کنین !
- مجبور نبودیم ؟ دیوونه شدی ؟
تیام سردرگم شده بود و بحث را عوض کرد : من الان کارگاه دارم ، شما چی؟
- ماهم !

هرسه با هم به کارگاه رفتند ، اسم رضایی ها "معین" و "متین " بود ، جانشان به جان هم بسته بود ولی آبشان به یک جو نمی رفت ، مدام به سر و کول هم می پریدند و تیام را دیوانه کردند .
آن پسر پاشکسته هم در کارگاه بود که با دیدن تیام به طرفش آمد : دمت گرم پسر!
تیام غرغر کرد : کاری نکردم !
پسر دستش را به طرف او دراز کرد : پارسا بزرگمهر!
متین چشمهایش را تنگ کرد : تو پسر دکتر بزرگمهری ، صبح با اون اومدی!
پارسا با دقت به متین نگاه کرد : بابارو از کجا می شناسی ؟ مگه ترم اولی نیستین ؟
نیش معین باز شد : فکر کردی ما تو این دوهفته بیکار بودیم و ول می گشتیم ؟ آمار می گرفتیم ! ( به صورت پر از خراش او اشاره کرد ) گرگ بهت حمله کرده؟
پارسا خندید : تصادف کردم ( لبخند پررنگی زد) روزی که نتیجه دانشگاه رو زدن!
- از ذوق کوبیدی به دیوار؟
استاد آمد و پارسا جواب معین را نداد !
آنها یک گروه شدند و شروع کردند . دوقلوها تیز و فرز بودند و پارسا دقیق.... و تیام بی توجه و بی حوصله !
متین با آرنج به پهلویش زد : تورو به زور فرستادن دانشگاه ؟
تیام دندان هایش را به هم فشرد و به یاد تکین افتاد : همچین!
معین قهقهه زد : لابد از ترس شوهر اومده دانشگاه ! راستشو بگو !
هرسه خندیدند و تیام غرید : نمکدون !
کلاس که تمام شد چهارنفری به محوطه ی دانشگاه برگشتند . دوقلوها به تریا رفتند و تیام و پارسا جلوی تریا روی نیمکتی نشستند . پارسا به ساعتش نگاه کرد ، اطرافش را کاوید وخندید : چه به موقع !
تیام هم به آن طرف نگاه کرد و ابروهایش بالا رفت ؛ یک دختر بود ، در جایش نیمخیز شد : من برم !
پارسا اورا نگه داشت : سلام پریا !
تیام جلوی او بلند شد ، گذشته از هر نسبتی که با پارسا داشت ، خانم و باوقار بود و تیام را وادار به احترام کرد : سلام !
- سلام ، حال شما؟
به نظر از آنها بزرگتر می آمد ، قیافه ی دلنشین و ملوسی داشت . تیام جواب او را داد وساکت ماند . پارسا با چشم های شوخ و جوانش به اونگاه کرد : پریا ایشون همکلاسیمه ، آقای اندرزگو ، تیام ! پریا خواهر منه ، ارشد عمران می خونه !
پریا با دقت اورا برانداز کرد : پس شما باید برادر دکتر اندرزگو باشین ، آره؟
تیام با بدخلقی تایید کرد ، پریا لبخند زد و به طرف پارسا برگشت : من یه کار کوچولو دارم ! منتظرم می مونی ؟
- مجبورم ، نه؟
- می خواستی شیطنت نکنی ! امروز که مشکلی نداشتی ؟
پارسا اصولا مشکلی نداشت .
– نیم ساعت دیگه میام . خوشحال شدم آقای اندرزگو !
تیام دوباره بلند شد .
- پس استاد فیزیک ، برادرته ! نگفتی !
- عجله ای نبود !
- با ما میای؟
تیام با استفهام به او نگاه کرد .
– که ببریمت خونه؟
- نه ، ممنون !
- تا پام خوب بشه باید طفیلی پریا و بابا باشم!
دوقلوها با نوشابه برگشتند و بعد هم تیام را با اصرار با خودشان بردند ، به همین زودی متین فهمیده بود : تورو باید واسه هر کاری مجبور کرد !


تکین برای نهار به خانه آمد : هر چقدر منتظر شدم نیومدی ، با تاکسی اومدی ؟
- نه ، با بچه ها !
تکین ول کن نبود : با کی ؟
- دوقلوهای رضایی !
مادر دیس برنج راروی میز گذاشت : دو قلو ؟ چه جالب !
هردو با هم گفتند : اصلا شبیه نیستند !
پدر هم آمد سر میز : دانشگاه چطور بود تیام؟
تیام به بشقابش مشغول شد : مزخرف !
هرسه با ناراحتی به هم نگاه کردند !

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, #saba.b#, * حدیث *, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, -bahareh-, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, afviolet7, aida nilsaz, AKIN, alma gol, alonegirl, amal73, Anahita.s, aniss, aqua, aram_joon, arman_iran, asal-661, asal_cheshmak, ashoka, azad_awesome, azam 24, Azita49, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, bikari, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, dokhijonob631, Donya-70, electeronic, Elen, elham k, Elikanik, Elnaz, f.kh0511, faezeh88, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gherti, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, Hoopoe, hoora.sh, hooriya_y, ili mah, Irani, katy, katy f, leila.kh, lili5225, love is.., lucy, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahdiar, mahgol92, mahnazmom, mahsadina, mahtab10, MAHTAB63, mahtabi22, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, mehrnoush2009, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nadjafi, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nastarani, nazi shirazi, nazy22, neginra, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nillooo, olala, P@rya, padideh_hs, paradise, pardy, parinaz.m, parisa jooon, patrin, peymaneh, RADPA, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, sahel_n, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, sanaz_, Sati_Faeze, sepideh_18, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, shivashiva, Silver_Moon, sinsor, snopoy, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, Sonetto, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, taban_1352, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, tinairn, titinaz, Universe95, yas baran, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zara14, zoooom, _NoNasH_, ~SHADO~, §parnian§, آرین, آنیتا, اب و اتش, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, تاجه, حنیفا58, سروش آرامش, سکوت من, شادد69, شهرناز, صحرا73, صدف., قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, مرضی2, مسافر كوچولو, مهستی, مهنا2, ميمو, هوفریا, واران, پاپلی, کابوک, گلنار, یگانه, ღ ghazali ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۲۶ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +61 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

فردا صبح دیگر تکین اورا نبرد . با ماشین خودش رفت . با این حال جیم نشد . می دانست که هنوز هوایش را دارند.
وقتی به پارکینگ دانشجوها رسید ، دوقلوها تازه رسیده بودند و داشتند با ماشین دیگری سر جای پارک کل کل می کردند . تیام خودش را قاطی نکرد و منتظر ماند تا آنها به این طرف بیایند بالاخره جست و خیز کنان آمدند .
- حوصله دارین ها !
- باید بهشون نشون بدیم تو کلاس کی رییسه ! فکرنکنه پپه هستیم !
تیام با سوال به اونگاه کرد .
یکی از دختر های کلاس بود ، نشناختی؟
تیام شکلکی شبیه لبخند در آورد : من فقط شما و پارسا رو می شناسم!
از نظر دوقلوها این اصلا درست نبود و تا قبل از شروع کلاس مسئولیت سنگین معرفی همکلاسی ها به او را تقبل کردند که با شلوغ کاری هردو ، تیام هیچ کس را نشناخت.

آن روز پارسا را از آویزانی پدر وخواهرش نجات داد و به خانه برد .
گچ پاتو کی باز میکنی ؟
- یه ماهه دیگه!
- پس حالا حالاها سرویس داری!
- فکر نمی کنم بعد هم ماشین بهم بدن!
- چرا؟
- تنبیه!
تیام به او نگاه کرد و پارسا خندید : من عمدا تصادف کردم!
باز هم تیام متوجه نشده بود !
- شهرستان قبول شدم ، بابا می تونست منو بیاره اینجا میدونی که ولی قبول نمی کرد . منم می خواستم مجبورش کنم قبول کنه بالاخره با اون تصادف راضی شد ، حسابی داغون شده بودم مامانم می گفت اگه برم شهرستان کی بهم می رسه ؟ کی مثل الان منو می بره و میاره ؟ خندید .
- دیوونه ! خوب یه کم بیشتر زحمت می کشیدی تهران قبول بشی !
- چه کاریه؟ بابا دوست نداشت از امتیازش استفاده کنه ، پریا هم خودش اینجا قبول شد ولی من زورم می اومد . فقط به اندازه ای خوندم که دولتی قبول بشم . با اینکه به قول تو خودم هم می تونستم رتبه اینجا رو بیارم . با این وجود وقتی یه شهر دور ، یه رشته ی مزخرف همه اینا برنامه بود- قبول شدم بازم بابا اعتنا نکرد . منم از حرصم ... (باصدای بلند خندید)
تیام سرش را تکان داد : اگه جای بابات بودم می بردمت تیمارستان!
پارسا گفت : هنوز هم از دستم عصبانیه !

یک هفته دیگر هم گذشت و او به دانشگاه رفتن ادامه داد ، پدر و مادرش و تکین امیدوار شده بودند اما این کارها فقط تا زمانی بود که آبها از آسیاب بیفتد .

آن روز باز هم دوقلوها برزخ بودند ، وقتی تیام مثل همیشه به سمت ردیف دوم رفت جای خالی بین آنها را دید : باز چه خبره ؟
متین نفس عمیقی کشید : از این گاگول بپرس !
تیام به معین نگاه کرد و چون او جوابی نداد ، متین خودش ادامه داد : دیروز ماشین این دختره ، هاشمی رو پنچر کرد تا مجبورش کنه با ما بیاد ، اونم حسابی سنگ رو یخمون کرد .
تیام با تعجب به معین نگاه کرد و معین غرید : دارم براش ، فکر کرده کیه؟
تیام به طرف متین برگشت : کدومشونه؟
- خیلی با حالی بابا ! یه هفته نیست بهت معرفیش کردم!
- اون همه آدم چطور یادم بمونه؟
- ولی این با بقیه فرق داره ، خیلی خاطرخواه داره ، همه رو هم کنف کرده!
باز هم فایده ای به حال تیام نداشت !
- ببین اونی که ردیف اول ، وسط نشسته !
تیام سرسری به اون نگاه کرد : خوب ، چه فرقی با بقیه داره؟
- بابا ایوالله ! تو واقعا چشات می بینه ؟ خوب خیلی خوشگله !
این بار با دقت بیشتری نگاه کرد ، قیافه ی قشنگی داشت ، ولی کم هم آرایش نکرده بود . پشت چشم هایش را سایه ی سبز زده بود . رنگ مانتویش ... اندام ظریفی داشت و توجه را جلب می کرد ...
تیام به طرف متین چرخید : انگار اومده عروسی ! حالتونو گرفت ؟
- اساسی!
تیام رو کرد به معین : خجالت داره بابا این چکاری بود کردی؟
- می خواستم حال فرزینو بگیرم ، ولی....
حال خودتو کرد تو قوطی! حقته! ولی چه ربطی داره به فرزین؟
معین حرفی نزد و متین جوابش را داد : میگم تو به کل تو هپروتی ، نه؟ از دور و برت هیچی نمی دونی!
تیام شانه اش را بالا انداخت و لبخند کجی زد و متین ادامه داد: نه ، هپلی نیستی فقط به اطرافت توجه نداری ! برات مهم نیست دور وبرت چه خبره !
- تقریبا !
- خوب ببین فرزین حسابی رفته تو نخ این دختره ، حسابی ها ! کلی به التماس افتاده ، دختره هم کم از خجالتش در نیومده ولی خوب انگار فرزین این چیزا حالیش نیس !
تیام خندید : خاک بر سرش ! آخه آدم عاقل به خاطر یه دختر خودشو کوچیک می کنه؟ باید غرورتو حفظ کنی!
- این کاریه که تو می کنی ، نه؟ واسه همین قیافه می گیری؟
تیام دندان هایش را بهم فشرد: من دلبری نمیکنم !
در جایش نیمخیز شد .متین دستش را گرفت : بشین بابا ، شوخی سرش نمیشه !

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۵۱ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, * حدیث *, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, -bahareh-, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, afviolet7, AKIN, alma gol, alonegirl, amal73, ana-armin, Anahita.s, aniss, aqua, aram_joon, arman_iran, asal-661, ashoka, ayda90, azad_awesome, Azita49, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, Donya-70, electeronic, Elen, elham k, Elikanik, f.kh0511, faezeh88, fafaaryam, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gherti, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, Hoopoe, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, Jane X, katy, katy f, leila.kh, lili5225, lucy, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, mahtabi22, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, mehrnoush2009, melika_, meno, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nadjafi, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nazy22, neginra, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, olala, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, patrin, peymaneh, RADPA, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, s.sh, sahel_m, sahel_n, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, SaRa, Sati_Faeze, sellena, sepide90, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, shivashiva, Silver_Moon, sinsor, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, syhbyt, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, taban_1352, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taranomeabshar, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, Universe95, yas baran, Z.BITA, zahra.h, zanbagh, zara14, zoooom, §parnian§, آرین, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, سکوت من, شادد69, شهرناز, صدف., قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, هوفریا, واران, پاپلی, یگانه, ღ ghazali ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۲۷ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +52 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

آن روز پارسا نیامد و معین هم حسابی غرق طرح نقشه ای بود تا حال آن دختر را بگیرد . تیام با آرنج به پهلویش زد: بابا تقصیر تو بوده، تو ماشین اونو پنچر کردی ، طلبکار هم هستی؟
آنتراکت بود و به جز آن سه نفر، چند نفر دیگر هم در کلاس بودند از جمله همین خانم هاشمی . تیام داشت روی جزوه اش خط خطی می کرد که متین بازویش را کشید: اونجارو!
تیام سرش را بلند کرد و فرزین را دید که رفته بود جلو و با آن دختر حرف میزد . آخر سر هم چیزی گرفت و آمد .
خاک بر سر بی لیاقتش ! حتما باید از این دختره جزوه بگیره؟
- پس از کی بگیره ؟ عاشق چشم و ابروی تو که نشده ! البته بد هم نیستی تیام !
- خفه شو !
از فرزین خوشش نمی آمد ، به نظرش جلف و بی خاصیت بود . به دخترک نگاه کرد . حالا که کلاس خلوت بود راحت تر می توانست او را ببیند . خوش لباس بود و البته زیبا ! ولی به نظر تیام خود نما بود ! به نظر او کرم از خود درخت بود ، هرچند که فکرش را بلند به زبان نیاورد!

یکماهی به همین ترتیب گذشت. مثل بچه ی آدم سرش را پایین می انداخت و می رفت دانشگاه ، اما بر خلاف تصور خانواده اش ، هنوز فراموش نکرده بود ، فقط منتظر فرصت مناسب بود.
حالا همه ی همکلاسی هایش را به قیافه می شناخت . ولی فامیل بعضی ها به خصوص دخترها- را نمی دانست . در صورتی که دو قلو ها علاوه بر بچه های ورودی خودشان شروع به آنالیز سال بالایی ها کرده بودند !

آن روز تکین ، بدون اطلاع کوییز گرفت . تیام ردیف جلو و نزدیک به دخترها نشسته بود . داشت می نوشت که متوجه اتفاقی در کنارش شد ، خانم هاشمی در صندلی نزدیک به او نشسته بود ، دختری که کنارش بود کاغذی را دراز کرد که او نتوانست بگیرد ، چرخید و جلوی پای تیام بر زمین افتاد . تکین با چند گام بلند خودش را به او رساند ولی تیام کاغذ را برداشته بود .
این چیه ؟
تیام برگه را دور از دست تکین به طرف خانم هاشمی گرفت : چکنویس ایشون بود .
تکین با سوءظن به آنها نگاه کرد ، کار تیام که نبود ، ولی قیافه ی آن دو دختر بدجور خجالت زده بود .
تیام حواسش را پرت کرد : بفرمایید استاد!
تکین برگه را گرفت ، همان موقع صحیح کرد و نمره داد . تیام که از درست بودن جوابش مطمئن بود از کلاس بیرون رفت .
چند دقیقه بعد پارسا و دوقلوها هم بیرون آمدند .
متین با دیدن او سوت زد : عجب داداش عتیقه ای داری ! این چه کاری بود؟
تیام با مشت به شانه اش زد : درباره ی برادر من ...
ببخشید آقای اندرزگو !
تیام برگشت و خانم هاشمی و همکار تقلبش را دید ، امروز سایه ی سبز نزده بود ، سایه اش آبی بود ...
- بله ؟
هاشمی با اعتماد به نفس گفت : ممنون که لومون ندادین !
دختر دیگر سرش را پایین انداخته بود،
تیام یک لبخند خشک و خالی هم نزد : کاری نکردم !
معین خودش را قاطی کرد : خانم شما که بلد نیستین تقلب کنین ، وقتتونو هدر ندین !
طرف حتی نگاه هم نکرد : کسی نظر شما رو نپرسید ! در هر حال باید از شما تشکر می کردم .
دست دختر همراهش را کشید : بریم آیدا !
ولی تیام پیشدستی کرد : یه لحظه وایسین ! ( هردو برگشتند) دفه ی دیگه نه تنها این کارو نمی کنم بلکه خودم به استاد میگم (رو کرد به آیدا) اگر جدی می گرفت هردوتونو می انداخت ، ککش هم نمی گزه ! من می شناسمش !
هاشمی پوزخند زد : نکنه قبلا انداختدت؟
آیدا دستش را کشید : ارکیده !
و تیام نفسش را بیرون داد : نخیر، برادرمه !
رنگ از روی ارکیده پرید . دستش را از دست آیدا بیرون آورد و رفت .
آیدا چند لحظه ای ایستاد ، بدون اینکه به آن چهار نفر نگاه کند ، « ببخشید »ی گفت و رفت.


موقع شام تکین به او نگاه کرد : چرا روی تقلب اون دختر سرپوش گذاشتی؟
تیام جوابش را نداد ، مادرش هم به طرف تیام برگشت : چرا تیام؟
- چون به نظرم به هرکس باید یه فرصت داد . کوییزبود ، کنکور که نبود !
تکین دست به سینه نشست : حیف که رستم پور نمره ی کامل گرفته وگرنه سر کلاس به روشون می آوردم !
تیام با خونسردی گفت : اینجوری فقط منو خراب می کردی!
- چرا ؟
- چون فهمیدن برادریم ! بعد فکر می کنن سر کلاس جنتلمن بازی در آوردم و تو خونه به تو لوشون دادم !
تکین دیگر حرفی نزد.

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۵۸ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, -bahareh-, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, afviolet7, AKIN, alma gol, alonegirl, ana-armin, Anahita.s, aniss, aram_joon, arman_iran, asal-661, ashoka, ayandeh1, ayda90, azad_awesome, Azita49, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, Donya-70, electeronic, Elen, elham k, Elikanik, Elnaz, faezeh88, fafaaryam, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, katy, katy f, leila.kh, lili5225, lucy, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, mahtabi22, MAJJI, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, mehrnoush2009, meno, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nadjafi, nafas44, nairika, nastaran b, nazi shirazi, nazy22, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, olala, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, patrin, peymaneh, purija, RADPA, rashno, reyhane_rb, riitaa, romina ab, rozi-91, s.sh, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, Sati_Faeze, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, shayesteh 96, shivashiva, Silver_Moon, sinsor, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, syhbyt, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, taban_1352, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taranomeabshar, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, tinairn, titinaz, Universe95, Z.BITA, zahra.h, zanbagh, zara14, zoooom, §parnian§, آرین, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, تاجه, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, سکوت من, شادد69, شهرناز, صدف., عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, هوفریا, واران, پاپلی, یگانه, ღ ghazali ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۲۸ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۲۱ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +55 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

برگه ها را که داد ، نطقش شروع شد : خجالت داره ، توی یه کلاس 54 نفری واسه یه کوییز ساده فقط 2 نفر نمره ی کامل گرفتن .
یکی از پشت گفت : استاد غافلگیر شدیم !
- آقای کریمی از حالا میگم هفته ی آخر آبان امتحان میان ترم داریم که بعد نگین غافلگیر شدین ! نماینده ی کلاستون کیه ؟
همه به هم نگاه کردند و حرفی نزدند . تکین به ساعتش نگاه کرد : نماینده تونو انتخاب کنین بعد با هم هماهنگ کنین که امتحانو کی بزاریم ، خبرم کنین !
تکین که رفت ، پارسا برگه ی تیام را نگاه کرد بعد با کف دست به پشت گردنش زد : خاک بر سرت ! کامل شدی؟
متین هم سرک کشید : این خبر داشته کوییز داریم!
تیام پوزخند زد و معین گفت : نه که ما اگه خبرم داشتیم فرق می کرد!
- دیگه کی کامل شده؟
تیام به بغل دستی ارکیده نگاه کرد که سرش را پایین انداخته بود ، چیزی نگفت ، در هر صورت فامیلش را هم فراموش کرده بود !!!!!
یکی از خود شیرین های کلاس بلند شد : من نماینده میشم!
متین زیر لب گفت : از فرداس که به بهونه نمایندگی بچسبه به دخترا !
بعد صدایش را بلند کرد : تو از طرف خودت هم نمی تونی حرف بزنی چه برسه به کلاس!
- نکنه خودت داوطلبی؟
- من غلط بکنم ! من به اندرزگو رای میدم!
دود ازسر تیام بلند شد : هی ، از خودت مایه بزار!
ولی تا تیام به خود بیاید ، نصف کلاس به او رای داده بودند . تیام خواست اعتراض کند که پارسا او را نشاند : بابا مگه میخوای چکار کنی که کلاس میزاری؟
- کلاس چیه ؟ من حوصله ندارم!
- تو نماینده بشو ! کارا با من!
- پس چرا خودت داوطلب نمیشی؟
- می بینی که تو بیشتر رای آوردی!
با پنبه سر تیام را بریدند و از فردا هزار بهانه او را به حرف می گرفتند . پدر تیام در آمد تا یک روز را برای امتحان فیزیک تعیین کرد !

پارسا و دوقلوها تریا را از شیطنت روی سرشان گذاشته بودند که تیام هم پیش آنها آمد ، عصبی بود و بس که به موهایش چنگ زده بود ، پف کرده بودند!
- چی شده انیشتین ؟
- دیوانه ام کردند ، پدرمو در آوردند ، ای دختره فرهی اومده میگه (صدای دخترک را به خوبی تقلید کرد) اون روز که شما تاریخ امتحان گذاشتین تولد دختر خالمه ، میگم ما صبح امتحان داریم ، چپ چپ نگام میکنه میگه وا نازی جون ناراحت میشه ، باید از صبح برم پیشش ، الهی تولد آخر نازی باشه !
معین لبش را گزید و سینی را به طرف او هل داد : گناه داره نازی جون ، دلت میاد؟
هر چهارتا خندیدند ، تیام ساندویچش را برداشت و لگدی به پای متین زد : این آشیه که تو برام پختی ها !
پارسا قهقهه زد : تا باشه از این آشا، مگه بد می گذره؟
- تو رو خدا کی خوشش میاد؟ ای خانم ایش ایشیان سه ساعت منو جلوی عالم و آدم یه لنگه پا نگه داشته تا برام از خواسته ها و تمایلات نازی جون حرف بزنه!
متین چشمک زد : حسنش این بوده که نطقت باز شده ، قبلا به زور دو کلمه جواب می دادی! تازه فرهی خیلی چیز خوبیه ! اسم کوچیکش چی بود ؟
معین سوت زد : پرستو !
- آه ، پرستوی قلب من...
باقیش برای مسخرگی آنها بود ، تیام نگفت که فرهی او را هم برای تولد نازی جون دعوت کرده ، اگر می گفت خوراک 4 سال شوخی دوقلوها در می آمد.

علیرغم کم حرفی تیام دوستان زیادی پیدا کرده بود ، همه ی بچه ها را به فامیل می شناخت و آنها هم دیگر او را شناخته بودند ، هر کس در هر مسئله ای مشکل داشت به سراغ او می آمد . با پسرها مشکلی نداشت ولی از دخترها خوشش نمی آمد ، رستم پور هم درسش به خوبی او بود ، چرا از او نمی پرسیدند؟
رستم پور همیشه با ارکیده و یکی از دختر های خوابگاهی بود ، معین می گفت خوزستانی است و فامیلش بهرامی . این سه نفر هیچوقت از او سوال درسی نپرسیده بودند ، به همین دلیل تیام آنها را بیشتر از بقیه دوست داشت ...
نه اینکه از جواب دادن به سوال آنها ناراحت شده باشد ولی وقتی یکی مثل حمیدی که ناخن هایش را لاک براق صورتی زده بود و با النگوهای رنگ رنگیش جزوه را جلوی صورت او تکان میداد و با بی مزه ترین لحن ممکن حرف میزد ، تیام به سختی جلوی خودش را می گرفت تا جزوه را محکم به سر او نکوبد ...

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۲۲ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *~Faezeh~*, -bahareh-, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, afviolet7, AKIN, alma gol, alonegirl, amal73, ana-armin, Anahita.s, aniss, aram_joon, arman_iran, asal-661, ashoka, ayda90, azad_awesome, Azita49, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, Donya-70, electeronic, Elen, elham k, Elikanik, Elnaz, faezeh88, fafaaryam, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, katy, katy f, leila.kh, lili5225, lucy, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, mahtabi22, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, Mehrnoosh74, mehrnoush2009, meno, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nafas44, nairika, nastaran b, nazi shirazi, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, olala, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, patrin, peymaneh, RADPA, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, s.sh, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, SaRa, Sati_Faeze, sepidrokh, sereena, serentipiti, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, shayesteh 96, shivashiva, Silver_Moon, sinsor, snopoy, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, syhbyt, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, taban_1352, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taranomeabshar, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, triti, Universe95, Z.BITA, zahra.h, zanbagh, zara14, zoooom, §parnian§, آرین, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, تاجه, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, شادد69, شهرناز, صدف., عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, مرضی2, مسافر كوچولو, مهستی, مهنا2, هوفریا, واران, پاپلی, یگانه, ღ ghazali ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۲۸ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

تکین به دلیل جوانیش ، با خیلی از دانشجوها روابط صمیمانه ای داشت و تیام در رفت و آمدهایش به دفتر او با چند نفری آشنا شده بود . از جمله امیر حسین مقامی که بسیار فعال و پر جنب و جوش بود و یک لحظه آرام نمی گرفت . آن روز در راهرو به امیر حسین برخورده و او با زرنگی از تیام قول گرفت برای جشن 16 آذر با آنها همکاری کند ، قول تیام را که گرفت و خیالش راحت شد گفت : از بچه های کلاستون بپرس ببین کی اهل موسیقیه و چه سازی می زنه؟
حرف زدنش با امیر حسین او را معطل کرد و دیر به کلاس رسید و مجبور شد تمرینی که استاد روی تخته نوشته بود حل کند.
کلاس که تمام شد ، از بچه ها خواست بمانند و بنا به وظیفه حرف آمیر حسین را تکرار کرد . دو قلوها حرف او را توی هوا گرفتند و با لودگی مشغول آواز خواندن شدند درحالیکه بین پسرها بحث صدا مطرح بود ، تیام با بی میلی رو به دختر ها کرد : شما چی خانما؟

حمیدی داشت با عشوه برای او توضیح می داد به چه سازی مسلط است که تیام صدای ارکیده را شنید : تو مگه ویلن نمی زنی ؟
- چرا ، ولی تا حالا تو هیچ برنامه ای شرکت نکردم ، از پسش برنمیام!
صدای آیدا بود و صدای بهرامی را هم شنید : بیا امتحان می کنیم ( و قبل از آنکه آیدا حرفی بزند او را صدا زد) آقای اندرزگو !

تیام از شر حمیدی خلاص شد : بله؟
- من و خانم رستم پور هستیم ( با سوال به او نگاه کرد) به شما باید بگیم ؟
- راستش نه ، آقای مقامی رو می شناسین ؟ سال سوم عمران ؟
بهرامی به علامت منفی سر تکان داد و تیام پرسید : الان وقت دارین ؟
مثل اینکه هردو بیکار بودند . تیام شماره ی امیر حسین را گرفت .
چون بین دختر ها کس دیگری داوطلب نشد حتی حمیدی با آن همه تسلطی که از آن دم میزد تیام آن دو را پیش امیرحسین برد .رستم پور ویلن می زد و بهرامی گیتار . امیر حسین اسم ان دو را یادداشت کرد : البته کسای دیگه ای هم هستن ، باید تست بدین ، قبوله ؟

بهرامی از طرف هر دو جواب مثبت داد و امیر حسین گفت : پس من هفته ی آینده یه وقت تعیین می کنم ، آقای اندرزگو بهتون خبر میده ! تو چه سازی می زنی تیام؟
تیام پوزخند زد : ساز دهنی !


با همه ی مسخرگی پارسا واقعا صدای خوبی داشت و تیام او را با امیر حسین آشنا کرد ، آن چند روز برای هماهنگی تیام آنقدر درگیر بود که مادرش هم متوجه شد ، در حالیکه چشم هایش برق می زد گفت : انگار حسابی مشغول دانشگاه شدی ، آره ؟

تیام ناگهان با خشونت به طرف او برگشت : گیرم انداختن وگرنه من هنوز یادم نرفته ، بالاخره شما هم راضی میشین ! باید راضی بشین !

آن روز تیام به بهرامی روز تست را خبر داد و بالاخره از شر هماهنگی خلاص شد بقیه اش با امیر حسین بود .
پارسا که به سالن رفت او هم برای نهار به تریا رفت . دو قلو ها کنار یکی از بچه های کلاس نشسته بودند و حرف می زدند ، تیام هم نشست و مشغول غذایش شد . کامیار که قیافه اش داد می زد از آنها بزرگتر است داشت توضیح میداد سربازی رفته ، چند سالی هم کار کرده بعد آمده دانشگاه!
تیام با حسرت گفت : خوش به حالت!
هر سه با تعجب به او نگاه کردند و او توضیح داد : چون سربازی رفتی!
متین پشت دستش را روی پیشانی او گذاشت و بلافاصله کنار کشید : تو تب می سوزه ، هذیون میگه !
کامیار به او نگاه کرد : منظورت چیه ؟
- پدر و مادرم نزاشتن برم سربازی ، خودشونم بم پول نمیدن!

- انگار واقعا هذیون میگی !
- برای اینکه از ایران خارج بشی باید کارت پایان خدمت داشته باشی یا برای وثیقه پول بزاری که من هیچکدومشو ندارم !
- تو می خوای از ایران بری ؟
لقمه اش را قورت داد : آره ولی خانواده ام راضی نیستن!
معین یادش افتاد که او روزهای اول چقدر دمغ بود : پس نمی خواستی بیای دانشگاه و به زور فرستادنت !

تیام با سر تایید کرد : فکر می کردن اینطوری موندنی میشم!
- چرا دانشگاه نمی خواستی بیای ؟
- من که نمی تونم تمومش کنم چرا الکی وقتمو هدر بدم ؟
- فعلا که نه پول داری نه سربازی رفتی!
- قراره توحید برام پول و دعوتنامه بفرسته!

- توحید ؟
- برادرمه ، بعد از لیسانس از یه دانشگاه تو انگلیس پذیرش گرفت و رفت ، الان 2 ساله ،
کار هم میکنه ، قراره اون برام پول بفرسته !

- پس تو اولی نیستی !
- نه ، به همین خاطر هم نمی زارن ، فکر می کردن توحید درسشو ادامه میده و میاد ! ولی اون گفته دیگه نمیاد و مامان و بابا میترسن ...
- که تو هم بری حاجی حاجی مکه !

تیام با سر تایید کرد .

پارسا برای کلاس آمد . متین از او پرسید : چطور بود ؟
- خوب بود ، قرار شد از 4 تا یکی رو من بخونم !
صورتش برق میزد ، تیام خندید و تبریک گفت .
- اون محشر بود .
- کی ؟
- این دختره رستم پور ! فوق العاده میزد ، یه راست قبول شد ، بی حرف ! بهرامی هم قبول شد ، البته 3 نفر گیتار می زنن ! یکی از سال بالایی ها پیانو می زنه ، گودرزی ، مثل اینکه صنایع می خونه ! می شناسیش ؟

- روزبه ؟ آره ، دوست امیر حسین !
- اون تست نداد ، برای پیانو فقط اون بود . وقتی رستم پور زد اون کلی تشوبقش کرد مثل اینکه خیلی اهل موسیقیه !
تیام با بی تفاوتی به رستم پور نگاه کرد ، باز هم سرش پایین بود ، مثل همیشه مانتوی کتان کوتاه ، جین کم رنگ و کفش اسپرت پوشیده بود ، در یک کلمه ساده بود . ارکیده حرفی زد و آیدا سرش را بالا آورد ، صورتش سفید و بیضی بود ، با چشم های مورب و موهایی که به عسلی می زد و همیشه از جلوی مقنعه بیرون زده بود و علیرغم تلاش او باز هم بیرون می پریدند ! همیشه با ارکیده و شادی بهرامی بود و در کنار تجمل و زرق و برق آنها به خصوص ارکیده ، اصلا به چشم نمی آمد . سرش را برگرداند و چند ثانیه بعد او را فراموش کرده بود .


ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, AKIN, alonegirl, amal73, Anahita.s, aniss, aram_joon, arman_iran, asal-661, ashoka, azad_awesome, Azita49, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, Donya-70, electeronic, Elen, elham k, Elikanik, Elnaz, faezeh88, fafaaryam, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, katy, katy f, leila.kh, lili5225, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahgol, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, Mehrnoosh74, mehrnoush2009, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nafas44, Nahid72, nastaran b, nastarani, nazi shirazi, nazy22, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, parisaparisa, parvinah, patrin, peymaneh, RADPA, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, SaRa, Sati_Faeze, sepide90, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, shivashiva, Silver_Moon, sinsor, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, syhbyt, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, taban_1352, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taranomeabshar, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, triti, Universe95, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zara14, zoooom, §parnian§, آرین, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, سکوت من, شادد69, شهرناز, عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, ماه منیر, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, هوفریا, پاپلی, گلنار, یگانه, ღ ghazali ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۲۹ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +46 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

روز سه شنبه که به دانشگاه رفت دو قلوها مثل اسفند روی آتش بودند .
چی شده ؟
- اون دیروز با ماشین فرمند رفته !
تیام با عدم درک به او خیره شد و متین بی طاقت ادامه داد : بابا اون گل پرورشیه !
تیام از خنده منفجر شد : ارکیده هاشمی ، آره ؟
معین با ماتم تایید کرد.
- تو چه مرگته ؟ بالاخره که حال فرزین گرفته شد .
تیام هم از این قضیه بدش نیامده بود.
- "من "می خواستم حال فرزین رو بگیرم نه یکی دیگه مثل فرمند بیاد ...
- فرمند که اسم شکلاته ، نه؟
متین خندید : اسم یکی از بچه های ارشد برق هم هست!
از فرط خنده اشک به چشم های تیام آمد : کی به شما گفت ؟
- فرزین مثل مادر مرده ها سر کلاس نشسته ، خودش گفت!
- حقشه ! بلد نیست با دخترا چطور رفتار کنه !
- تو بلدی ؟ انقدر به این حمیدی رو ندادی که ولت کرده رفته چسبیده به فرهاد!
نیش تیام باز شد : الحمد الله !
متین او راقلقلک داد : روش جفتتون جواب نمیده ، نه کم محلی تو و نه موس موس فرزین!
پارسا هم به آنها رسید و متین با دادن خبر او را هم خوشحال کرد . پارسا با پا به قوطی نوشابه ضربه زد : من که نمی فهمم با این دخترا باید چطور رفتار کرد ؟ تو برنامه های گروه این پسره روزبه خیلی رستم پورو تحویل می گیره اما دریغ از یه کم اعتنا ! دختره اصلا یه کلام ازش در نمیاد ، این پسره خیلی آقاس !
معین یخش باز شد : لابد اینم مثل ارکیده یکی رو زیر سر داره ! این واسش صرف نداره !
همه خندیدند و متین گفت : از شوخی گذشته ، رستم پور اینطور نیست !
تیام حرفی نزد ولی او هم در دل با متین موافق بود !


امیر حسین جلوی او را گرفت : وقت داری یه سر با من بیای بریم سالن ؟ میخوام نظرتو درباره چند چیز بپرسم !
- فردا امتحان ریاضی دارم ، دیگه آخرین میانترمه ! سه شنبه خوبه ؟
تیام بر خلاف عادت برای امتحان ریاضی بیشتر خواند ، بعد از میان ترم فیزیک ، چند نفری دست گرفته بودند که تکین به او نمره داده ، هر چند که پارسا و آیدا فقط چند صدم از او کمتر شده بودند!
سه شنبه به امیر حسین زنگ زد و به سالن رفت . امیر حسین آنجا بود و گروه موسیقی ! تیام به جمع سلام کرد و به طرف امیر حسین رفت : برای تزیین سالن چکار می کنین ؟
- اون دخترا همکلاسیات قبول کردن ، با یکیشون که تو گروه تئاتره !
- چکار می خوان بکنن ؟
امیر حسین نمی دانست و تیام شادی را صدا زد و درباره برنامه شان پرسید .
- راستش خانم هاشمی فکرشو کرده ، ما فقط قراره به اون کمک کنیم !
- الان دانشگاه هستن ؟ لطفا به ایشون بگین بیان اینجا !
تیام وقتی مسئولیت قبول می کرد کم نمی گذاشت . تا ارکیده بیاید برنامه ی آن شب را از امیر حسین پرسید ، روزبه پیشدستی کرد : قراره قبل از هر چیز یه تکنوازی داشته باشیم ، ویلن ! قبوله خانم رستم پور ؟
آیدا با قدم های آهسته به طرف آنها آمد : مخالف نیستم ولی اولین برنامه نباشه!
روزبه با تفاهم لبخند زد : باشه ، پس من شروع میکنم ، اینطوری باعث میشه بچه ها میان تو ، ساکت باشن و زودتر برنامه شروع بشه !
تیام صورتش را از او بر گرداند : بعد قرآن ، کی میخونه ؟
امیر حسین سریع اسم یکی از همکلاسی هایش را برد.
- بعد سرود ملی !
یکی از بچه ها پرسید : لازمه ؟
قبل از هرکس آیدا گفت : مثل اینکه شما از مناسبت 16 آذر خبر ندارین !
و بعد خجالت زده ساکت شد تیام در حالیکه از حرف زدن آیدا تعجب کرده بود رو به پسرک گفت : آره ، لازمه!
ارکیده آمد و برای بچه ها توضیح داد که چکار می کند ، امیر حسین که می خواست خودش را خلاص کند به او گفت :میشه خودتون همه چیزو بخرین ؟ البته لطف می کنید!
- اشکالی نداره ، اینطور بهتره!
امیر حسین نفس راحتی کشید : پس بعد فاکتورشو به من بدین ، برنامه ی شما آماده اس ؟
گروه آنها هم کاملا آماده بود .
تیام رفت تا از امیر حسین اجازه بگیرد و برود . او داشت با آیدا حرف میزد مثل اینکه آیدا مشکلی داشت ، تیام خواست برگردد ولی امیر حسین او را نگه داشت ، آیدا با شرم توضیح داد : راستش برام سخته تک و تنها بشینم اونجا و ساز بزنم!
تیام بدون فکر گفت : می خواین حذف بشه ؟
در حقیقت برای او هم جالب نبود یک دختر آن هم آیدای خجالتی جلوی هزار نفر بنشیند و ساز بزند ، ولی با این حرف امیر حسین چپ چپ به او نگاه کرد و آیدا هم گفت :نه ، می دونم که روی این برنامه حساب کردین ، من زیرش نمی زنم ! فقط نمیشه من رو سن نشینم ؟
امیرحسین غرق در فکر به او خیره شد و آیدا سرش را پایین انداخت ، تیام که متوجه بی حواسی امیر حسین بود گفت : هی امیر ، این عکسایی که قراره پخش کنین ...
امیر حسین به طرف او برگشت : عکسایی از اتفاقات این یه ساله !
- خوب ، عکس خالی که نمیشه پخش کرد همون موقع خانم رستم پور آهنگشونو بزنن . دیگه لازم هم نیس بشینن روی سن !
فکر خوبی بود و هردو موافق بودند.
قبل از رفتن به امیرحسین قول داد روز شنبه روز قبل از جشن هم بیاید تا آمادگی بیشتری داشته باشند . موقعیکه داشت می رفت متوجه روزبه شد که جلوی آیدا نگه داشته بود و سعی می کرد او را راضی کند و برساند . تیام اینقدر طول داد تا متوجه مخالفت آیدا و رفتن روزبه بشود . خیالش راحت شد ، پس با وجود رابطه ی نزدیکش با ارکیده مثل او نبود !

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۳۹ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, alonegirl, Anahita.s, aniss, aram_joon, asal-661, ashoka, ayda90, azad_awesome, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, Donya-70, electeronic, Elen, Elikanik, Elnaz, f.kh0511, fany, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gogoli, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, Jane X, katy, katy f, leila.kh, lili5225, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, marjanagn, maryam.y, maryta, masoumeh, mehdi-1369, mehrnoush2009, meno, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nastarani, nazi shirazi, nazz, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, parvinah, patrin, peymaneh, RADPA, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, Sati_Faeze, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, shivashiva, Silver_Moon, sinsor, soheila50, soheilam, Sokout, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, tinairn, titinaz, Universe95, wolf-cry, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zara14, zoooom, ~ Abji ZAhra ~, §parnian§, آرین, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, تاجه, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, سکوت من, شهرناز, عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, ماه منیر, مرضی2, مسافر كوچولو, مهستی, مهنا2, هوفریا, واران, پاپلی, گلنار, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۳۱ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۰ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +48 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

آن شب بهزاد که بعد از مدتها به تهران آمده بود او و رضا را برای شام دعوت کرد ، هرسه از دوستان دبیرستانی بودند و تیام بعد از مدت ها داشت خوش می گذراند .
پشت میز که نشستند ، رضا گفت : تا حالا اینجا نیومده بودم ، از کجا گیر آوردی بهزاد ؟
تیام به طرف بهزاد چرخید ولی با دیدن میز پشت سر بهزاد گوش هایش کر شد ، رستم پور بود ، شک نداشت که این همان آیدا بود که رو به روی یک پسر جوان نشسته بود و می خندید . با همیشه فرق داشت . شال آبی زیبایی پوشیده بود و موهای پریشانش را هم درست کرده بود. بدون خجالت با آن پسر حرف میزد و با شادی و ذوق کنان می خندید. برق دستبند نقره ایش وقتی دست هایش را به هم کوفت چشم تیام را زد . دردی در مغز تیام پیچید، حق با معین بود : لابد اونم یکی رو زیر سر داره !
واقعا که این دخترها آب زیر کاه و غیر قابل اعتماد بودند . از کل دختر های کلاس فقط برای آیدا و بهرامی احترام قائل بود که حالا ...
بلند شد و به بهانه ی دستشویی از سمتی رفت که پسرک را ببیند ، نکند روزبه باشد ...
آیدا تمام حواسش به رو به رو بود و او را نمی دید . پسرک آشنا نبود حداقل تیام او را نمی شناخت ، از او بزرگتر بود ، بیست و سه چهار سالش بود، خوش تیپ و خوش قیافه ! لباس چهار خانه ی آستین کوتاهی پوشیده و موهای مجعد و زیبایش در نور چراغ ها می درخشید . با شادی چشم در چشم آیدا دوخته بود . آنها هیچکس را به جز خودشان نمی دیدند . تیام با عصبانیت برگشت و سر جایش نشست . سعی کرد دیگر به آن دو توجهی نکند ولی موفق نشد و دید که پسرک کادویی را به طرف آیدا گرفت . آیدا آن را با ذوقی بیش از حد باز کرد و یک گوشی موبایل را بیرون آورد . حتی تیام هم از آن فاصله خوشحالی آیدا را می دید چه برسد به پسرک ...
آن شب می تونست شب بهتری باشد اگر آیدا را ندیده بود ، خوب این هم از دختر خجالتی کلاس ، دانشجوی مورد علاقه ی تکین ، همکلاسی تحسین بر انگیز تیام ... با این فکر ها به خواب رفت .

رفته بود نمره های میان ترم زبان را ببیند که صدای ارکیده را شنید : آیدا کو ؟
- رفته نماز بخونه! (هیجان صدای شادی بالا رفت ) بهت گفت دیروز روزبه خواسته برسوندش ؟
- نه ، حتما قبول نکرده ، آره ؟
شادی در حمایت از دوستش حرف زد : نه خوب ، می دونی که ! اون به کسی رو نمیده ( هر دو با هم گفتند) با وجود ایمان ...
هر دو خندیدند و شادی ادامه داد : حق هم داره ، ایمان یه چیز دیگه اس ! دیشب بهش یه موبایل کادو داده ...
ارکیده بدون حسادت گفت : مبارک صاحابش ...
پس اسمش ایمان بود ، دوباره به یاد دیشب افتاد ، اصلا به او چه ؟ مگر آیدا دینی به او داشت ؟ مگر آیدا مریم مقدس بود ؟ اصلا شاید نامزدش باشد ، به او چه ؟ کلی با خودش کلنجار رفت تا اینکه روز شنبه که به سالن رفت او را بخشیده و از سر تقصیراتش گذشته بود !!!
هر کس در گوشه ای مشغول بود و گروه موسیقی داشت یکی از آهنگ ها را تمرین می کرد و پارسا حسابی رفته بود توی حس ! تیام سعی می کرد خنده اش را پنهان کند که صدای یکی از سازها قطع شد و یکی از دختر ها بیرون دوید ، تا تیام به خودش بیایدشادی هم گیتارش را کنار گذاشت و به دنبال او دوید . تیام هم از سالن خارج شد و آیدا را دید که از درد به خودش می پیچید .
- چی شده خانم بهرامی ؟
شادی با ناراحتی به آیدا نگاه کرد : حالش خوب نیس . مثل اینکه مسموم شده!
- پس بریم بیمارستان ، من ماشینو میارم جلوی در!
- ممنون ماشین ارکیده هست!
صدای ناراحت ارکیده آمد : نه نیاوردم ، مامان لازمش داشت.
ارکیده با ناراحتی به طرف او خم شد : چت شده عزیزم ؟
پارسا هم بیرون آمده بود ، تیام به طرف او چرخید : به امیر حسن بگو ما میریم بیمارستان! ( رو به شادی گفت ) کمکش کنید بیاد.
آیدا بالاخره به حرف آمد :ایمان ...
بازم ایمان ! شادی با دلسوزی گفت : قراره بیاد دنبالت ؟
آیدا با سر تایید کرد : هشت و نیم !
تیام با بی طاقتی به ساعتش نگاه کرد : هنوز که هشته ! ما میریم درمونگاه شما هم به آقا ایمان خبر بدین بیاد اونجا !
ماشینش را در آورد و آنها سوار شدند . ارکیده از کیف آیدا گوشیش را درآورد و آیدا به زحمت گفت : 1 رو بزن !
بله ، ایمان خان چه جایگاه مهمی داشتند .
ارکیده شروع به صحبت کرد : الو ؟ سلام ، نه من دوستشم ! راستش آیدا حالش خوب نیس می بریمش درمونگاه ! کدوم؟
تیام جواب داد و ارکیده هم ادامه داد : نه ، چیزی نیس ، به نظر مسموم شده!
به درمانگاه که رسیدند ، تیام آن سه نفر را به اتاق پزشک فرستاد تا در دست و پایش نباشند و خودش به پذیرش رفت ، مسئول پذیرش با بی حوصلگی اسم مریض را پرسید.
- رستم پور !
- اسم کوچک ؟
تیام با خجالت و آهسته " آیدا " را زمزمه کرد ، انگار از راز خصوصی کسی پرده بر می داشت!

جلوی در نشسته بودند که ایمان سراسیمه دوید داخل و به طرف پذیرش رفت ، تیام از جا بلند شد و وقتی ایمان برگشت به طرفش رفت : خانم رستم پور اونجا هستند ( به تزریقات اشاره کرد ) حالشون خوبه ، بهشون سرم زدند.
ایمان با استفهام به او خیره شد : شما ؟
- من همکلاسیشونم ، وقتی حالشون بد شد اونجا بودم!
- آهان شما آوردینش ؟ دستت درد نکنه پسر ، یه دنیا ممنون ! ( دستش را به طرف او دراز کرد ) فامیلمو که می دونین ، من ایمانم !
چطور فامیل او را می دانست ؟
- تیام اندرزگو!

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!aynaz!, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *~Faezeh~*, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, alma gol, alonegirl, Anahita.s, aniss, aram_joon, ashoka, ayandeh1, ayda90, azad_awesome, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, dokhijonob631, Donya-70, electeronic, Elen, Elikanik, Elnaz, f.kh0511, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, gandomsa, gha3dak, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, katy, katy f, leila.kh, lili5225, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahboobeh 98, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, mahtabi22, MAJJI, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, mehrnoush2009, meno, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nastarani, nazi shirazi, nazy22, nazz, nemesis, nikoo 123, NIKSA, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, parvinah, patrin, peymaneh, purija, RADPA, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, Sati_Faeze, sepidrokh, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shaayan, shahtut, sharghi, sharmin.r, Silver_Moon, sinsor, soheilam, Sokout, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, tinairn, titinaz, Universe95, wolf-cry, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zoooom, ~ Abji ZAhra ~, §parnian§, آرین, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, سکوت من, شهرناز, عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, ماه منیر, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, پاپلی, گلنار, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۳۱ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

تا سرم آیدا تمام شود ایمان پیش او و پارسا نشست : آیدا زیاد از همکلاسیاش حرف نمیزنه ولی فکر کنم شما همون برادر استادش هستین که آبروشونو خریدین !
تیام ناچار خندید : کاری نکردم !
- به نظر آیدا که خیلی بود ، خواهرم زیاد اهل تقلب نیس ولی خوب تو رودربایسی ...
خواهرم؟ پس آیدا و ایمان ... خاک بر سرت تیام!
تیام این بار واقعا خندید : برادرم فراموش کرده ، در نظر اون خانم رستم پور یه دانشجوی نمونه اس!
آیدا به همراه دوستانش از اتاق بیرون آمد و ایمان به سرعت به طرف او رفت ، پارسا و تیام هم بلند شدند!
آیدا با بی حالی حرف میزد : به خدا چیزیم نیس ایمان ، خوبم!
- چت شده بود ؟
آیدا از نگاه ایمان فرار می کرد : مسموم شده بودم !
رنگ صورت ایمان تغییر کرد : ظهر کجا غذا خوردی ؟
- بیرون!
ایمان صدایش را بالا برد : بیرون ؟ باز چه ...
- ایمان!
ایمان متوجه اطرافش شد : باشه ، باشه حالا بیا بریم، بعد من می دونم و تو !
به طرف پارسا و تیام برگشت : واقعا ازتون ممنونم ، حسابی به زحمت افتادین ! دوستای آیدا رو هم می رسونم ! شما حسابی شرمنده امون کردین!
ایمان پول درمانگاه و داروها را حساب کرد و باز هم از هردو تشکر کرد!

پارسا با اینکه حرفی نزده بود ولی حواسش جمع بود : تو برادرشو از کجا می شناختی ؟
- چی ؟
- وقتی اومد تو بلند شدی ، می شناختیش دیگه!
- قبلا دیده بودمش!
پارسا ادامه ی حرف را نگرفت : یعنی تا فردا حالش خوب میشه ؟ بدون اون که نمیشه!
- حالا تا فردا !
خیالش راحت بود که با پارسا و دوقلوها در مورد آن شب و رستوران چیزی نگفته بود ، آن وقت میشد قصاص قبل از جنایت ... شاید بهتر بود درباره ی ارکیده هم محتاطتر حرف بزنند به هر حال آنها از واقعیت خبر نداشتند .

روز جشن از صبح به دانشگاه رفت ، امیر حسین منتظرش بود : به نظرت واسه مجری کی خوبه ؟
تیام با تعجب به او نگاه کرد : هنوز مجری نداری ؟
- سرما خورده صداش در نمیاد!
فکری به ذهن تیام رسید: دو قلوهای رضایی ، دوستام ! اگه بخوای ...
- دو قلو ؟ باید جالب باشه ! می تونن حرف بزنن ؟
تیام به سمت کلاس رفت : بهتره بگم نمی تونن حرف نزنن ! بعد از کلاس میارمشون!
دو قلوها قبول کردند و چشم هایشان چنان برقی زد که تیام احساس خطر کرد : قبل از هر حرفی فکر کنید لطفا !
متین به شانه اش کوبید : خیالت نباشه !
مگر میشد ؟!

دکتر رستگار در جواب یکی از بچه ها گفت که اندرزگو بالاترین نمره را گرفته و بعد از او خانم رستم پور! تیام تازه به یاد دیشب و آیدا افتاد ، به جای همیشگیش نگاه کرد . خالی بود ؟! ارکیده و شادی تنها نشسته بودند.
انگار پارسا هم به آن سمت نگاه کرده بود : زکی ، این که نیومده!
تیام صبور بود : حالا تا بعد از ظهر!
برنامه ساعت شش و نیم شروع میشد ، 5 بود و آیدا هنوز نیامده بود . حتی تیام هم بی طاقت شده بود . پارسا که از استرس روی پا بند نبود برای چندمین بار سراغ آیدا را از او گرفت و تیام هم شروع به گشتن در جیبهایش کرد !
- دنبال چی می گردی ؟
- رستم پور! ( سرش را بالا آورد ) آخه از کجا بیارمش ؟
پنج و نیم شد و تیام به طرف شادی رفت : از خانم رستم پور خبر ندارین ؟
شادی نگران بود ، آیدا تلفنش را جواب نمیداد.
- حالش بدتر شده یعنی ؟
- نه ، دیشب واسش زنگ زدم ، خوب بود . ولی امروز از صبح جواب نمیده!
ساعت 6 شد ، تیام از بی صبری امیر حسین و بقیه به تنگ آمده بود : خانم بهرامی شما خونه اشون رو بلد نیستین ؟
جوابش نه بود ، مختصر و مفید !
ساعت شش و نیم ؛ کم کم همه آمده بودند و روزبه با قیافه ای ماتمزده به پیانویش ور می رفت ، او نمی توانست کمبود ویلن را در برنامه هضم کند.
- هیچکس نیس که جاشو بگیره ؟
امیر حسین در جواب تیام با نا امیدی جواب داد : بدون تمرین که نمیشه ! خانم رستم پور خیلی خوب بود!
- ایوای ، نمرده که!
تیام به محوطه رفت ، ارکیده هم آنجا قدم میزد و بند انگشت هایش را می شکست ، صدای پیانو قطع شد و تشویق بچه ها سالن را ترکاند . تیام به طرف سالن برگشت که صدایی شنید .

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*mania*, *soodabeh*, *TARA*, *~Faezeh~*, -bahareh-, .:aida:., .Baharak., .Mania., .Monire., abdolghani, alonegirl, amal73, Anahita.s, aniss, aram_joon, ashoka, ayda90, azad_awesome, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, darya12, dj_bass, dokhijonob631, Donya-70, electeronic, Elen, Elikanik, Elnaz, f.kh0511, farizad, Farnaz, farnoushi, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, katy, katy f, leila.kh, lili5225, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, marjanagn, maryam.y, maryta, masoumeh, mehdi-1369, Mehrnoosh74, mehrnoush2009, meno, Mina, mishapasha, monir 11, m_h_n, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nastarani, nazi shirazi, nazy22, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, parvinah, patrin, peymaneh, rashno, riitaa, romina ab, rozi-91, s.sh, sahar bala, sahel_m, samira*, sana1994, sanaz2000, SaRa, Sati_Faeze, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shahtut, sharghi, sharmin.r, Silver_Moon, sinsor, Snow Dream, soheila50, soheilam, Sokout, s_donia323, Ŝάмĭ, t0ranj, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, tinairn, titinaz, triti, Universe95, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zoooom, §parnian§, آرین, ارشيا كوچولو, اسمانی, اهنگ, بی بی گل, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سکوت من, شهرناز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, ماه منیر, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, هوفریا, واران, پاپلی, گلنار, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۱ مهر ۱۳۸۸, ۱۲:۰۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +44 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان

آیدا با عجله از ماشینی پایین آمد ، سلام کرد و از کنار آنها گذشت ، ارکیده هم به دنبالش رفت ولی تیام با دیدن ایمان همانجا ماند ، ایمان لبخند زد : سلام ، خیلی که دیر نشده ؟
- نه ، درست به موقع !
تیام ، ایمان را به سالن برد و جایی برای او پیدا کرد و خودش به پشت صحنه رفت . آیدا لباسش را عوض کرده و با صورتی گل انداخته از امیر حسین عذر خواهی می کرد ، مثل همه ی بچه های گروه سفید پوش بود ، مانتو و شلوار وشال سفید، در آن همه سفیدی گم میشد با آن اندام ظریف و شکننده اش ...
روی یک صندلی نشست و به رفت و آمد بچه ها چشم دوخت ، صدای شادی را شنید : دومین نمره ی ریاضی رو آوردی!
- اولی کیه ؟
- پرسیدن داره ؟
امیر حسین به او زنگ زد : این دوتا رو جمع کن!
به صحنه نزدیک شد تا صدای دو قلوها را بشنود ، سالن از خنده منفجر شده بود ، آهی کشید و منتظر ماند تا برنامه ی بعدی شروع بشود ، دوقلوها جست و خیز کنان آمدند!
- مگه من خواهش نکردم رعایت کنین و هر حرفی رو نزنین؟
- تو خواهش کردی ولی ما که جواب ندادیم !
- زهرمار! کاری نکنین که برنامه ی آخرتون باشه!

پارسا با ترس و لرز پشت سر بقیه می رفت ! تیام به شانه اش ضربه زد :هی ! تو همونی نیستی که ماشینشو کوبید به دیوار ؟
- اونجا که هزار نفر زل نزده بودن بهم !
- بچه های خودمونن !
آیدا پشت سر پارسا می آمد .
- موفق باشین !
- مرسی !
پارسا به سلامت و بدون اتفاق افتادن صاعقه ، زلزله یا سکته ی یکی از اعضا کارش را اجرا کرد و خیس عرق برگشت . تیام به او تبریک گفت ! برنامه ی بعدی سخنرانی بود ، بعد تئاتر و بعد نمایش عکس که همزمان با آن آیدا ویلن میزد و از حضار پذیرایی میشد.
تیام از صندلی بلند شد و جایی را برای آیدا فراهم کردند تا از آن پشت برنامه اش را اجرا کند ، بقیه ی گروه رفتند برای استراحت و دور آیدا را خلوت کردند ، تیام هم رفت تا آخرین صحبت هایش را با دوقلوها بکند !
ایمان را در پله ها دید : میشه برم بالا ؟
- البته !

سنگ هایش را با دوقلوها واکند ، البته با توجه به غرق شدن آن دو در مخزن پذیرایی گفتگوی خیلی مفیدی نبود ولی در هر حال تیام رسالتش را انجام داد !
برگشت به جای سابقش ، آیدا غرق در کارش بود و ایمان در چند متری او ایستاده و محو تماشایش بود . تیام به طرف او رفت : خسته نشدن ؟ الان یک ربعه !
ایمان لبخند زد : اون خسته نمیشه ، انرژی می گیره!
بعد از آخرین عکس ، آیدا بلند شد و خودش را در آغوش ایمان انداخت : چطور بود ؟
- عالی !
تیام رویش را برگرداند ، این حرکات به نظرش مسخره می آمد ، او نه خواهر داشت و نه با هیچکس اینطور رابطه ی صمیمانه ای داشت ، او همیشه رابطه اش را محدود می کرد . آیدا از برادرش فاصله گرفت و شالش را مرتب کرد ، موهای وحشی عسلیش خودشان را به بیرون پرت کرده بودند . رنگ موهایش با رنگ تیره و کبود چشم هایش تضاد عجیبی داشت : به پای استادم که نمی رسم!
ایمان دستش را جلو برد ، موهای او را زیر شال هل داد و خندید : کارت تموم شد ؟
- نه هنوز 3 تا مونده !
ایمان به ساعتش نگاه کرد : پس اگه میشه من برم ، خبرم بده بیام دنبالت!
آیدا ویلنش را برداشت ، در حین خم شدن باز موهایش از شال بیرون ریخت : باشه برو ! با ارکیده میام!
- پس دیر نکنی ها ! زود برین خونه !
- آره ، باشه !
ایمان به طرف تیام برگشت : خوب بود ، خوش گذشت!
تیام دستش را به طر ف او دراز کرد : خوشحالمون کردین!

او دیگر کاری نداشت ، همانجا نشست و ناظر رفت و آمد بچه ها بود.
برنامه تا 10 طول کشید و بچه ها ماندند تا سالن را مثل قبل مرتب کنند.
تیام امیر حسین را صدا زد : خانما برن ، دیر میشه !
امیر حسین موافق بود ؛ دخترها را صدا زد و تشکر کرد ، تیام رو به همکلاسی هایش کرد : برای رفتن مشکلی ندارین ؟ چون دیر وقته میگم!
ارکیده با تشکر به او نگاه کرد : ما با شوهر خواهرم میریم ، آقای فرهادی!
تیام به چند متر آنطرفتر نگاه کرد که دختر و پسر جوانی ایستاده بودند ، پسر جوان همان " فرمند " بود که آنها کلی پشت سرش صفحه گذاشته بودند . از خودش خجالت کشید : ممنون از همه ! شب خوبی بود !
آیدا داشت به تزیینات نگاه می کرد و اصلا حواسش به او نبود .
شادی با آرنج به او زد : به چی زل زدی ؟
آیدا به طرف امیر حسین برگشت : آقای مقامی میشه من یادگاری از این شمعها بردارم ؟
به شمع های زیبای روی سن اشاره کرد . امیر حسین قبول کرد و همه ی دختر ها یکی یک شمع برداشتند ، امیر حسین که فقط به یکی رضایت داده بود ناچار لبخند زد : آقایون یادگاری نمی خواین ؟
تیام با دیدن متین که هنوز آبمیوه ای در دستش بود گفت : آقایون قبلا از خجالت خودشون در اومدن!
تا ساعت 1 آنجا بودند و سالن را مرتب و تمیز کردند .
تیام تا به اتاقش رسید روی تخت افتاد و قبل از انکه سرش به بالش برسد بیهوش شد!

ویرایش توسط +Lily : ۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۰۱ بعد از ظهر
+Lily آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*soodabeh*, *TARA*, *~Faezeh~*, -bahareh-, -دایان-, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .KING., .Mania., .Monire., abdolghani, AKIN, alonegirl, amal73, Anahita.s, aniss, aqua, aram_joon, ashoka, ayda90, azad_awesome, BARAN 2, Beautiful Jasmine, behi_aquarius, black&white, CAT-WOMAN, daltonha, darya12, dj_bass, dokhijonob631, Donya-70, electeronic, Elen, Elikanik, Elnaz, f.kh0511, faezeh88, fany, farizad, Farnaz, farnoushi, fary, farzanehmasoud, fatima_59, gandomsa, gha3dak, gogoli, GOLNAZ, Haniday, harimeshgh, hedie9390, helen888, helia m, hoora.sh, hooriya_y, htamspam, ili mah, Irani, Jane X, katy, katy f, leila.kh, lili5225, m0zhdeh, maahak, mahana1, mahbaran, mahda, mahgol92, mahnazmom, mahtab10, marjanagn, maryam.y, maryam63279, maryta, masoumeh, mehdi-1369, Mehrnoosh74, mehrnoush2009, meno, Mina, mishapasha, mockingbird, mohammad, monir 11, m_h_n, nafas44, Nahid72, nairika, nastaran b, nastarani, nazi shirazi, nazy22, nemesis, nikoo 123, NIKSA, nili, P@rya, padideh_hs, pardy, parisa jooon, parisaparisa, parvinah, patrin, peymaneh, RADPA, rashno, reha, riitaa, romina ab, rozi-91, s.sh, sahar bala, sahel_m, samaneh60, samira*, sana1994, sanaz2000, SaRa, Sati_Faeze, sellena, sepide90, sepidrokh, sereena, serentipiti, setare-samavat, setareye abi, setayesh_p995, shahtut, sharghi, sharmin.r, Silver_Moon, sinsor, soheila50, soheilam, Sokout, s_donia323, Ŝάмĭ, tama1011, tannaz_85, tara65, tarane, taraneh24, taty9918, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, tono, triti, Universe95, Ushya7, wolf-cry, Z.BITA, zahra.h, Zahra_niki, zanbagh, zoooom, ~ Abji ZAhra ~, §parnian§, آرین, اتوسا, ارشيا كوچولو, اهنگ, بی بی گل, تاجه, توهم سبز**, حنیفا58, روياي ابي, سروش آرامش, سکوت من, شهرناز, عاطفه دلنواز, قطره کوچولو, لعیا, لیلیپوت, مرضی2, مسافر كوچولو, مهرانگیز, مهستی, مهنا2, هوفریا, واران, پاپلی, کابوک, گلنار, یغما, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥, 乃凡卝凡 伬
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
lilynikzad, انجمن, به, تایپ, تو, توتایپ, خاطر, داستان, فقط, فقط به خاطر تو, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان جنون به خاطر تو | abbas69 کاربر انجمن esfahan1990 تایپ رمان 13 ۲۲ فروردين ۱۳۹۳ ۰۱:۰۳ بعد از ظهر
دانلود رمان موبایل فقط به خاطر تو | lilynikzad کاربر سایت | پرنیان . کتابچه . اندروید R.A.S.O.O.L رمان موبایل نوشته کاربران سایت 2 ۲۲ دي ۱۳۹۲ ۰۴:۱۳ بعد از ظهر
رمان به خاطر نیلا | cosin27 کاربر انجمن cosin27 رمان های کامل شده نوشته کاربران 204 ۲۹ آبان ۱۳۹۲ ۰۸:۲۴ بعد از ظهر
دانلود رمان به خاطر رها | Frost کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 0 ۲۷ شهريور ۱۳۹۱ ۱۰:۲۴ قبل از ظهر
دانلود رمان فقط به خاطر تو | lilynikzad کاربر انجمن Silver_Moon رمان نوشته کاربران سایت 2 ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ ۱۱:۲۱ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۱:۰۳ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا